فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنج گفتار در زمان و زندگانی فردوسی

کتاب پنج گفتار در زمان و زندگانی فردوسی

نسخه الکترونیک کتاب پنج گفتار در زمان و زندگانی فردوسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پنج گفتار در زمان و زندگانی فردوسی

بدون تردید حفظ استقلال سیاسی و فرهنگی ایران در برابر تازیان و اتراک و تاتار طی ۱۴۰۰ سال گذشته کاری سهل نبوده است، بلکه صدها پیامبر و پیشوا و قافله‌سالار فرهنگی و سیاسی و نظامی به همراه میلیون‌ها ایرانی در این راه کوشیده و جان باخته‌اند تا این مرز و بوم پربلا و مصیبت‌زده، که یکی از مهدهای فرهنگ و تمدن درخشان بشری است، هنوز بر جای و دارای فرهنگ و زبان غنی و لطیف خود است. اما بی‌واهمه می‌توان گفت که سهم فردوسی در این میان بیش از همه است. پس شایسته است که به‌شکرانه‌ی پشت سر گذاشتن هزار سال پرماجرا و حادثه‌خیز، و هم سپاس و شادی فرارسیدن هزارمین سال عمر معنوی شاعر بزرگ حماسه‌سرایمان، هزار شمع پرفروغ ستایش و مهر بیفروزیم، و در دنیایی که می‌رود تا مرزهای سیاسی‌اش را به مرزهای فرهنگی و زبانی بدل کند روان شاعر شاعران ملی خود را مخاطب قرار دهیم و بگوییم که هرچند «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود»، اما هنوز در همان ایران محبوب تو هستیم و به همان زبان فارسی دری سخن می‌گوییم که تو کاخ نظم بلندش را پی افکندی.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پنج گفتار در زمان و زندگانی فردوسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


نامه استاد زنده یاد دکتر ذبیح الله صفا

(از آلمان، به تاریخ ۷ خرداد ۱۳۷۲)

خدمت دانشمند گرامی آقای مهدی سیدی
از خداوند مهربان سلامت وجود عزیزتان را خواستار و امیدوارم که بیش از پیش در اداءِ خدمات فرهنگی و ادبی موفق و موید باشید. کتاب نفیس «سراینده کاخ نظم بلند»، یا اگر بهتر بگوییم (برآرنده کاخ نظم بلند) چندیست عزّ وصول ارزانی داشت و از مطالب آن و بحث های بسیار عمیق و عالی تان درباره زمان و زندگانی فردوسی و بسیاری فوائد که به مناسبت آورده شده استفاده وافر کردم و امیدوارم بعد از بازگشت از بیمارستان که بزودی عازم آنم و باز یافتن احتمالی سلامت بیش از آن چه امکان یافت از این اثر سودمند جنابعالی بهره برگیرم. خداوند حافظ و مددکارتان باد.

ذبیح الله صفا


متن نامه آقای دکتر اسلامی ندوشن

(از تهران، آبان ۱۷۳۱)

جناب آقای سیدی
با سلام فراوان وصول کتاب سراینده کاخ نظم بلند را اعلام می دارد. از لطف تان متشکرم و بهره خواهم برد.
فصل مربوط به فردوسی و محمود را خواندم که بسیار جالب توجه است. من نیز همین نتیجه گیری را (با تفصیل کمتر) در سرو سایه فکن داشتم و نظر شما صائب است. توفیق شما را آرزو می کنم و به همه دوستان سلام دارم.

با اخلاص
محمدعلی اسلامی ندوشن


نامه روانشاد دکتر محمدامین ریاحی


(از تهران، به تاریخ 27 آبان ماه 1371)

دانشمند گرامی آقای مهدی سیدی
با تقدیم سلام های ارادت عرض می شود کتاب حضرتعالی «سراینده کاخ نظم بلند...» را با شور و اشتیاق و لذت خواندم. از لطف جنابعالی یک دنیا متشکرم که امکان برخورداری از این همه لذت معنوی را برای بنده فراهم فرمودید. این را بگویم که بنده معمولاً نوشته های معاصران را (جز مولفان معدودی که قبلاً آثار ارزنده ای از آنان خوانده باشم) کمتر می خوانم. مخصوصاً که در این سال ها کتاب فراوان منتشر شده، و در آن میان آن چه درباره فردوسی و شاهنامه می نویسند یا تکراری است یا حاصل پندارها و خیالبافی های شخصی (اگرچه به هر حال مطرح کردن نام و اثر جاودانه آن بزرگترین شاعر و حکیم ایران، و بزرگترین ایرانی تمام قرون و اعصار را مفید می دانم)
کتاب حضرتعالی را فقط به عنوان این که مرحمتی مولف و مظهر لطف دوست نادیده نویافته ایست به دست گرفتم. اما از همان آغاز کتاب، نثر نغز و لطیف و استوار شما بر دلم نشست و در حال بیماری که توان خواندن هیچ چیزی را ندارم آن را با لذتی وصف ناپذیرتا پایان خواندم و مثل شربت شفابخشی نوشیدم و «میان جانش نهفتم که با چنین گنجی به هیچ خازن نتوانم اعتبار آورد». روش صحیح تحقیق و دید و نگرش تازه و قدرت استنباط جنابعالی و نکته های صحیح و تازه ای که یافته اید و بیان کرده اید، و عشق به ایران و فرهنگ ایرانی که در سراسر کتاب موج می زند تحت تاثیرم قرار داد. از درگاه خداوندی می خواهم که طول عمر و توفیق به جنابعالی عنایت فرماید تا باز هم چنین گوهرهای گرانقدری بر گنجینه ادب و فرهنگ ایران بیفزایید.

با تجدید تشکر و احترام
محمدامین ریاحی


پیشگفتار مولف (در چاپ اوّل)

قرنی که فردوسی در آن می زیست یکی از حسّاس ترین ادوار تاریخ ایران بعد از اسلام است. در آن قرن طلایی و مهم مردم ایران توانستند بعد از سیصد سال تلاش و تقلاّ موطن خویش را از زیر سلطه اعراب به در آورند و خود حاکم بر سرنوشت خویش شوند و زبان و فرهنگ نوین فارسی و ایرانی را بنیان نهند. اما در همان قرن هم متاسفانه استقلال سیاسی و فرهنگی تازه به دست آورده را دیگر بار به اقوام کم فرهنگ تورانی آسیای میانه، با پیش قراولی ترک غلامان باختند؛ و آن اقوام از اواخر قرن چهارم تا چند سده بعد حاکم بلامنازع ایران زمین گردیدند. بنا بر همین وضعیت استثنایی بیشترین سعی و کوشش ملّی مردم ایران، اعم از تلاش های فرهنگی یا سیاسی در همان قرن چهارم به عمل آمد، که شاهنامه فردوسی از اهمّ آن کوشش ها بود. با این همه جزییات تاریخ آن قرن سرنوشت ساز و با شکوه تا کنون در پرده ابهام باقی مانده و بر همگان روشن نگردیده است. زندگانی فردوسی نیز مشمول همین کم عنایتی تاریخی قرار گرفته، و با این که هزار سال از آن زمان می گذرد روشنی نیافته، به طوری که حتی کلّی ترین مسائل «زمان و زندگانی» شاعر حماسه سرای ایران مکتوم و یا مغلوط و مبهم مانده است.
کتاب حاضر، سراینده کاخ نظم بلند، نه مدّعی تعریف همه ابعاد «زندگی» سراینده شاهنامه است و نه به طریق اولی مدعی بیان همه حوادث «زمان» فردوسی؛ بلکه تنها «پنج گفتار در توضیح زمان و زندگانی» شاعر به منظور گشودن چند گره از زندگی شگفت حماسه سرای طوس است. در عین حال کمترین حادثه ای از تاریخ ایران شرقی در دوران حیات شاعر است که در این چند گفتار به آن اشاره نشده و اهمّیت آن برای فهم بهتر زندگی سراینده شاهنامه شمرده نشده باشد. به عبارتی «سراینده کاخ نظم بلند» گزیده مختصر و مفیدی است از اهمّ حوادث تاریخی قرن چهارم هجری، درحالی که چند مساله حائز اهمّیت و کلیدی از زندگانی فردوسی را هم مورد کنکاش و پاسخ گویی قرار می دهد، یا دست کم زمینه نقد آن ها را فراهم می آورد.
هر کدام از فصول یا گفتار این کتاب، مستقل از سایر گفتار تحریر شده و تنها درصدد پاسخ گویی یا تشریح همان سوال و عنوانی است که در صدر گفتار آمده است. «مهتر حامیان فردوسی» به معرّفی اولین حامی شاعر که خود فردوسی او را «مهتر گردن فراز» نامیده است می پردازد؛ و چون زمان حمایت آن جوانمرد از شاعر، دهه هفتاد قرن چهارم یا دهه اول اشتغال حکیم طوس به نظم شاهنامه بوده، تبعاً به اهمّ حوادث و شخصیت های آن دهه زادگاه شاعر هم در همین گفتار اشاره شده است.
«فردوسی و سلطان محمود» هم که گفتار بعدی است به رابطه شاعر طوس و سلطان غزنوی می پردازد؛ که چون ورود محمود به خراسان و زادگاه شاعر با مرگ یا بی اثرشدن اوّلین حامی فردوسی مصادف گشته، گفتار مزبور از نظر توالی تاریخی از همان زمانی آغاز شده که گفتار پیشین خاتمه یافته است. بنابراین دو گفتار «مهتر حامیان فردوسی» و «فردوسی و سلطان محمود» ضمناً نزدیک به نیم قرن از تاریخ زادگاه شاعر را، که شامل زمان آغاز او به نظم شاهنامه (حدود سال ۳۷۰) تا مرگ شاعر (۶۱۱ یا ۴۱۶) و سلطان (۴۲۱) است، پیش روی خواننده می گذارد، که خود نوعی تک نگاری سلطنت محمود غزنوی یا زندگی شاعر حماسه سرای ایران است. اولین گفتار، «ما را به سخت جانی خود...»، هم از آن جهت تحریر شده است تا خواننده کم خبر یا خالی الذهن از تاریخ قرن چهارم هجری را با حوادث ایران شرقی از سال ولادت حکیم طوس (۳۲۹) تا آغازیدن وی به نظم شاهنامه آشناتر سازد.
چهارمین گفتار با عنوان «دلاور سپهدار طوس» به شرح حال و رابطه «ارسلان جاذب»، والی و سپهدار زادگاه شاعر در زمان سلطنت محمود، با فردوسی اختصاص دارد که بعضی مسائل فرعی اما مهم، مثل رخنه ترکمانان به ایران و جدال ارسلان و محمود بر سر آن را هم شرح می دهد. در ضمنِ شرح همان حوادث راز ماندگاری هزار ساله و مشخصات گورجای ارسلان در خطّه پر آشوب طوس را هم می نمایاند. آخرین گفتار هم با عنوان «گرگ پیر» شرح حال «احمد حسن میمندی» وزیر مشهور سلطان محمود و رابطه او با فردوسی را شامل است، که از مسائل مهمِ مطروحه در تاریخ و ادب هزار ساله ما بعد از فردوسی است. در همین گفتار بهتر و بیشتر از فصول دیگر با آیین مملکت داری و خلق و خوی سلطان محمود و دولتمردان وی به گونه ای استثنایی آشنا می شویم. بجز آن، چند حادثه نه چندان خُرد از سلطنت سی ساله محمود، مثل فتح خوارزم... هم در همین گفتار بازگو شده است. لذا می توان با اندکی جسارت مدعی شد که «سراینده کاخ نظم بلند» چکیده تاریخ قرن چهارم ایران نیز هست، که برهه ای حساس، شامل آغاز نِخوَت دودمان سامانی تا بالیدن غزنویان و پریشانی ایشان و پیدایش ترکمانان سلجوقی است.
یاد مجدّد از استاد فقید شادروان دکتر غلامحسین یوسفی، که این کتاب به ایشان تقدیم شده است، به خاطر تعلق خاطر ویژه به برهه مورد بحث، هم رهنمودهای پدرانه اش به نگارنده، نیز یاد شادروان مهدی اخوان ثالث که محرک اصلی برای تحریر گفتار «فردوسی و سلطان محمود» بود، و هر دو در سال بزرگداشت حکیم طوس (۱۳۶۹.خ) درگذشتند و در جوار او آرمیدند وظیفه ای است پیش روی نگارنده که امید است بدین وسیله عملی گردیده باشد. تشکر و قدردانی از آقایان دکتر محمدجعفر یاحقی که از سر دلسوزی به ویرایش دقیق این کتاب پرداختند، و [زنده یاد] محمد قهرمان که به خواهش بنده سه گفتار اول را مطالعه فرمودند و نکاتی را یادآور شدند نیز وظیفه دیگری است بر دوش این کمترین.
مهدی سیدی
بهار ۱۳۷۰ دشت طوس

اولین گفتار: ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

سرآغاز

اگر سال ۴۱۱ هجری قمری را زمان درگذشت حکیم ابوالقاسم فردوسی بدانیم، سال ۱۴۱۱ هجری قمری (۱۳۶۹ هجری شمسی) هزارمین سال درگذشت شاعر حماسه سرای ایران است.(۱) گرچه ما مردم ایران از همان فردای درگذشت فردوسی و آغاز ستم کشی مان از اقوام یاجوج و ماجوج توران زمین، اعم از ترک و تاتار، قدر کار سترگ فردوسی و همّت بلند او را دانسته و طی هزار سال پرحادثه گذشته نسل اندرنسل به او حرمت نهاده و یادش را گرامی داشته ایم، اما اینک که با کمال ناباوری آن هزار سال شگفت را پشت سر گذاشته و ناظر پایان اولین هزاره درگذشت و یا زندگی واقعی شاعر بزرگ خویشیم، شایسته است که همپای سایر مردم فرزانه جهان، و صد البته که بیشتر و پیشتر از آنان، به گرامی داشت یاد و خاطره بزرگترین شاعر ملی خود و کار سترگ او«شاهِ نامه ها» بپردازیم.
بدون تردید حفظ استقلال سیاسی و فرهنگی ایران در برابر تازیان و اتراک و تاتار طی ۱۴۰۰ سال گذشته کاری سهل نبوده است، بلکه صدها پیامبر و پیشوا و قافله سالار فرهنگی و سیاسی و نظامی به همراه میلیون ها ایرانی در این راه کوشیده و جان باخته اند تا این مرز و بوم پر بلا و مصیبت زده، که یکی از مهدهای فرهنگ و تمدن درخشان بشری است، هنوز بر جای و دارای فرهنگ و زبان غنی و لطیف خود است. اما بی واهمه می توان گفت که سهم فردوسی در این میان بیش از همه است. پس شایسته است که به شکرانه پشت سر گذاشتن هزار سال پر ماجرا و حادثه خیز، و هم سپاس و شادی فرارسیدن هزارمین سال عمر معنوی شاعر بزرگ حماسه سرایمان، هزار شمع پر فروغ ستایش و مهر بیفروزیم، و در دنیایی که می رود تا مرزهای سیاسی اش را به مرزهای فرهنگی و زبانی بدل کند روان شاعر شاعران ملی خود را مخاطب قرار دهیم و بگوییم که هرچند «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» اما هنوز در همان ایران محبوب تو هستیم و به همان زبان فارسی دری سخن می گوییم که تو کاخ نظم بلندش را پی افکندی. و باشد که در فردا و فرداهای نه چندان دور خواهران و برادران هم زبان و هم فرهنگ به غربت افتاده مان را هم دریابیم و دست در دست هم مراسم دومین هزاره عمر تو را در یک ایران بزرگ هم فرهنگ و هم زبان برگزار کنیم.
با این همه نباید تنها به سپاس و ستایش از فردوسی و تکرار مقلدانه آن چه پدرانمان درباره او گفته اند قناعت کنیم، چرا که اولاً هر عشق و یا نفرتی که ریشه در آگاهی و شناخت عمیق نداشته باشد گذرا و شکننده خواهد بود، و دیگر این که با کمال تاسف آن چه پیشینیانمان درباره فردوسی گفته و نوشته اند از صحّت و سلامت چندانی برخوردار نیست. چون نه خود فردوسی اطلاع قابل توجهی درباره جزئیات زندگی خویش در شاهنامه به جا گذاشته، و نه هم عصران او خبر موثق و مشروحی درباره اش داده اند. به جز گزارش کوتاه تاریخ سیستان (سال تالیف حدود ۴۴۵) اولین باری که از فردوسی و زندگی و رابطه او با سلطان محمود یاد شده توسط نظامی عروضی و یکصد و سی و اند سال بعد از درگذشت شاعر است (سال تالیف چهارمقاله حدود ۵۵۰) که همان مشروح ترین و بعد از گزارش تاریخ سیستان مقرون به صلاح ترین گزارش هم هست، زیرا آن چه بعد از نظامی درباره فردوسی گفته شده تقریباً حاوی هیچ نکته مهم صحیحی نیست. آن چه هم که در قرن نهم و توسط خیال پردازان افسانه ساز نویسنده مقدمه بایسنغری و یا دولتشاه سمرقندی گفته شده تقریباً نادرست و باطل است. درنتیجه ذهن ما نسبت به زمان و زندگانی فردوسی مسموم شده است.
اگر میانگینی از معرفت آحاد مردم ایران نسبت به فردوسی و زمان او بگیریم خواهیم دید که باور عمومی ما بر این است که: «فردوسی به سفارش و خواست محمود غزنوی و به امید پاداش طلایی او، یعنی یک دینار در ازای هر بیت به نظم شاهنامه دست یازیده است، اما سلطان محمود به علّت بدگویی حاسدان پاداش زرین معهود را با سیم برآورده و بجای شصت هزار دینار، همان مقدار درهم در کف شاعر نهاده است. فردوسی هم رنجیده و صله سلطان را به حمامی و فقّاعی و آورنده وجه داده و از غزنه گریخته و آواره شده است... تا این که چند سال بعد روزی وزیر محمود بیتی از فردوسی را قرائت کرده و سلطان را خوش آمده، پس درصدد دلجویی از شاعر دل آزرده بر آمده است. اما قطار اشتران سلطانی زمانی وارد یکی از دروازه های شهر طابران طوس می شده است که جسد شاعر هم از دیگر دروازه آن شهر خارج می گردیده، بنابراین آن چه برای محمود و دوستداران بعدی وی مانده تنها افسوس و تاسف بوده است که:

برفت شوکت محمود و در زمانه نماند
جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی»

درحالی که به جرئت می توان گفت اکثر بخش های این باور غلط است. چون فردوسی زمانی شروع به نظم شاهنامه کرده (۳۷۰) که خود چهل ساله و ساکن طوس و محمود نه ساله و ساکن غزنه بوده است (ولادت فردوسی در سال ۳۲۹ و محمود در ۳۶۱ بوده است)(۲) وقتی هم محمود برای اولین بار در معیت پدر خویش به قلمرو سامانیان و خراسان آمده (در سال ۳۸۴) چهارده سال از آغاز کار فردوسی می گذشته و محمود جوانی ۲۳ ساله بوده است. بعد از آن هم پنج سال طول کشیده تا امیر سامانی و سبکتگین درگذشته اند؛ و نوبت سلطنت به محمود رسیده است (۳۸۹). آنگاه هم که محمود به سلطنت رسیده بلافاصله متوجه فردوسی و دوست و آشنای وی نگشته است، بلکه در سال ۳۹۴ (در ۶۵ سالگی شاعر)(۳) بوده که اولین آشنایی شاعر و سلطان صورت گرفته، بیش از پنج شش سال هم دوستی مزبور دوام نیافته است، چون علّت اصلی دوستی محمود با فردوسی حمله ترکان قراخانی آل افراسیاب به ایران بوده. که از حدود سال ۳۹۴ خطر آن هویدا گشته و در ۳۹۸ با پیروزی محمود بر آنان خاتمه یافته است.
بلافاصله پس از آن هم که محمود خود را کامروا دیده سیاستی ارتجاعی در پیش گرفته است که منجر به رنجیدن شاعر و حتّی آوارگی وی گشته است، چند بزرگ مرد دیگر ایران هم در همان سال های ۴۰۰ سرنوشتی مشابه فردوسی یافته اند، که وزیر حامی فردوسی «ابوالعباس اسفراینی» و «ابن سینا» و «ابوریحان» و «ابوسعید ابی الخیر» از آن جمله اند.(۴)
عطف توجه محمود به فردوسی در سال های پایان عمر شاعر هم عللی بسیار سنجیده تر و زیرکانه تر از قرائت یک بیت از شاهنامه توسط وزیر داشته است، که خلاصه آن درافتادن محمود با خلیفه عباسی طی سال های ۴۱۴ تا ۴۱۷ به منظور مطیع کردن و گرفتن امتیازاتی از وی بوده است.
علی رغم امکان دسترسی به این نکات و اطلاعات کلیدی و مهم برای نقد و محک زدن آن حکایات مغشوش و تنقیح ذهنیتمان نسبت به زمان و زندگانی فردوسی و رابطه او با سلطان محمود، متاسفانه تاکنون تلاشی جدی برای به دست آوردن این محک و سپردن و انتقال آن به ذهنیت عامه مردم ایران صورت نگرفته است، درنتیجه همان باورهای غلط قرون گذشته در ذهن ما رسوب کرده و میانگین معرفت عمومی ما را از «زمان و زندگانی فردوسی»، این بزرگترین شاعر حماسه سرای ملّی ایران، در سطحی نازل نگه داشته است.
اگر این ذهنیات غلط درباره فردوسی با جهل و بی خبری از تاریخ عصر او آمیخته شود، آن وقت نه تنها شاعر بزرگ و نجیبی چون فردوسی دوست داشتنی جلوه نخواهد کرد بلکه شایسته ملامت و سرزنش هم خواهد بود ! چنانکه یکی از شعرای معاصر ایران، که گمان می رفت باید آشنا به شخصیت و مسائل زمان و زندگانی فردوسی هم باشد، در همان سال بزرگداشت جهانی شاعر، وی و شاهنامه اش را مورد ملامت و حمله قرار داده که: «... شاهنامه فردوسی اگر در زمان خود او حدود هزار سال پیش از این مبارزه برای آزادی ایران عرب زده خلیفه زده ترکان سلجوقی زده(!) را ترغیب می کرده است، امروز باید با آگاهی بدان برخورد شود، نه با چشم بسته. از شاهنامه به عنوان حماسه ملّی ایران نام می برند، حال آن که در آن از ملت ایران خبری نیست(!) و اگر هست همه جا مفاهیم وطن و ملت را در کلمه شاه متجلی می کند. خوب اگر جز این بود که از ابتدای تاسیس رادیو ایران هر روز صبح به ضرب دنبک زورخانه توی اعصاب مردم فرویش نمی کردند آخر..»(۵)
آری، همانگونه که این شاعر ما اخطار کرده است باید «با آگاهی» به قضاوت درباره فردوسی و شاهنامه وی پرداخت، و نه «با چشم بسته» و از روی جهل؛ اما متاسفانه به نظر می رسد که خود ایشان هم با عدم آگاهی به قضاوت و صدور رای درباره زمان و زندگانی فردوسی پرداخته است. چرا که سلاجقه حدود بیست سال بعد از مرگ شاعر، ایران را متصرف شدند و قومی ترکمان بودند، نه ترک. و اگر غرض ایشان «ترکان» است، غزنویان معاصر فردوسی بودند و نه سلجوقیان. در دنباله همین سخنان می خوانیم که: «... امروز روز، فرّ شاهنشهی چه صیغه ای است؟ و تازه به ما چه که فردوسی جز سلطنت مطلقه نمی توانسته نظام سیاسی دیگری بشناسد؟»!
گویا در بدو امر حق با شاعر معاصر ماست، که غرضش ملامت موسّسین رادیو ایران و دنبک زنان آن، و هم هواداران آن رژیم بوده است، که به جای شناسایی فردوسی تنها به دنبک زدن برای شاعر بزرگ مشغول بوده اند. کما این که علی رغم پنجاه سال حکومت و دعوی فردوسی دوستی امکان آن را فراهم نیاوردند که ملّت ایران به معرفتی شایسته نسبت به شاعر ملّی خویش نایل آید، به طوری که حتی شاعر ایران دوست و مجرّبی چون ایشان هم ذهنش درباره فردوسی ناپالوده و مسموم مانده است و می توان حدس زد که وقتی «پیران» ملّتی تا این حدّ از تاریخ و فرهنگ و مسائل ملّی خود بی خبر باشند، «پیروان جوان و جاهل» آنان چه وضعیتی خواهند داشت.
صاحب این گفتار که امیدوار است آن چه تحت عنوان «سراینده کاخ نظم بلند پنج گفتار در زمان و زندگانی فردوسی» فراهم آورده، آگاهی قابل توجهی از زمان و زندگانی فردوسی را به مردم هموطنش عرضه کند، در این گفتار اولیه تصویری از تاریخ عصر فردوسی و ویژگی های آن را ارائه خواهد داد و پس از آن به وقایع ایران از سال های ولادت فردوسی (۳۲۹) تا زمان دست یازیدن او به نظم شاهنامه اشاره خواهد کرد، تا زمینه مطالعه گفتار سپسین که از آن زمان به بعد را شامل می شود فراهم آید.

روزگار فردوسی

قرنی که فردوسی در آن می زیست یکی از ادوار نادر همه تاریخ ۱۴۰۰ ساله پس از اسلام ایران ما، و بی تردید «قرن طلایی» و سرآمد همه آن قرون است. چون برای اولین بار در این قرن بود که پس از سیصد سال تقلاّ و مبارزه مردم ایران با سلطه خلفای عرب، بالاخره ایران استقلال سیاسی و فرهنگی یافت و حاکم بر سرنوشت خود شد، که متاسفانه تا قرن دهم و ظهور صفویه آخرین بار هم بود(۶). درنتیجه، دیگر بخشی از ثروت و درآمد ملّی مردم ما به عنوان باج و خراج و جزیه و هدیه به خارج از ایران مثلاً به بغداد یا قراقروم نرفت، و صرف آبادانی و رفاه عمومی داخلی شد. درنتیجه کشت و زرع و انواع حِرَف و تجارت و... رونق و شکوفایی یافت، در پی آن هم فراغت خاطر و امنیتی نسبی اما جالب توجه فراهم آمد و ادبیات سلیم و سرخوش فارسی که مبین شادکامی و شادخواری بود نشات گرفت.
اگر دانشمندان آن یک قرن ایران همانند فارابی و ابوریحان و ابن سینا و موسی خوارزمی و... را با تمامی دانشمندانی که در بقیه سده های تاریخ ایران بعد از اسلام در ایران پدید آمدند مقایسه کنیم، و شعر و نوع تبلیغ و زندگی توسط شعرای آن قرن، مثل رودکی و دقیقی و فردوسی و... را با شعر شاعران قرون بعد از ایران بسنجیم، و سفرهای علمی و سفرنامه ها و کتب جغرافیایی مثل مسالک و ممالک ها و حدود العالم، و احسن التّقاسیم و صوره الارض و... را که تنها در آن یک قرن پدید آمده با بقیه کتبی که در این زمینه و در تمامی قرون قبل و بعد به وجود آمده است به سنجش درآوریم، و ده ها مقایسه دیگر، آنگاه درخواهیم یافت که حکومتِ «خود بر خود» نعمتی کبری، و قرن چهارم به راستی قرن طلایی همه تاریخ ۱۴۰۰ ساله ایران پس از اسلام است.
پس از مرور تاریخ ایران بعد از اسلام و توجه به تاریخ عصر فردوسی و قرن چهارم، درمی یابیم که تنها در آن «قرن طلایی» از زهد و تصوّف و عرفان خبری نیست! البته بالنسبه و در مقام مقایسه با سایر قرون به عنوان مثال، بجز زهّاد مشهوری که در دو قرن اول و دوم نام آور شدند، در قرن سوم فقط به چند نام معروف چون بایزید بسطامی و جنید و شبلی و حلاج بر می خوریم، در قرن پنجم هم به چند نام شهره دیگر همچون شیخ ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابی الخیر و خواجه عبدالله انصاری و قشیری و امام محمد غزالی و... اما در تمامی قرن چهارم، و در قلمرو سامانیان و آل بویه، با یک صوفی و عارف مشهور روبه رو نمی شویم، و هم علی رغم جنبش و قیام های اجتماعی عدالت خواهانه در دو قرن پیش و پس از قرن چهارم، مثل قیام بردگان زنگی و پیدایش نهضت سیاسی  مذهبی قرامطه و غوغای حق طلبانه عرفانی  اجتماعی حلاج در نیمه دوم قرن سوم، و قیام و اقدام ناصرخسرو قبادیانی و گسترش اسماعیلی گری و پیدایش فدائیان و حسن صباح در قرن پنجم که همگی دلالت بر بیماری جامعه و ستم پیشگی حکام عرب و ترکمان قرون سوم و پنجم دارد در قرن چهارم حتی یک جنبش کوچک عدالت خواهانه در ایران سراغ نداریم، و این همه حکایت از سلامت نسبی ایران قرن چهارم، یعنی قرن حکومت خود بر خود دارد.
این ویژگی های استثنایی آن قرن طلایی نه تنها حالا و برای ما، بلکه از فردای آن برهه سلیم، و برای مردم سده های بعد هم آشکار و سمر گردیده بود. حکایت نظامی عروضی از سفر تفریحی چهار ساله امیر نصر سامانی به اتفاق همه امیران و لشکریان، و آنگاه تقاضای درباریان از رودکی برای تشویق امیر به مراجعت به بخارا و چگونگی سرودن شعر نغز «بوی جوی مولیان آید همی...»(۷) یکی از نمونه های خوب تصور مردم سده های پنجم و ششم ایران از قرن طلایی چهارم است.
اما آن همه سلامت و رفاه و درخشش قرن چهارم مدیون ثلث اول آن قرن بود، که بزرگانی چون جیهانی و بلعمی وزیر و حمویه و ابوبکر و ابوعلی چغانی و ابومنصور محمدبن عبدالرزاق سالار و سپهدار و رودکی شاعر و... به پشتیبانی و پرچمداری امیر نصر جوان پایه گذار آن بودند(۸). از آن پس، یعنی هم زمان با ولادت فردوسی (سال ۳۲۹) کودتایی ارتجاعی توسط روحانیون اهل سنت ماوراءالنهر با هم دستی غلام ترکان صورت گرفت که غرض از آن جلوگیری از رفض و بدمذهبی و آزاداندیشی و ممانعت از تبلیغ شادخواری و شادمانی برای «ملت ایران» بود. نتیجه آن هم کنارافتادن عنصر ایرانی از حکومت و سیادت سیاسی و اقتصادی و میدان یافتن غلام ترکان و روحانیون اهل سنت در ثلث دوم قرن چهارم گردید، یعنی در فاصله تولد تا چهل سالگی فردوسی. و بالاخره در ابتدای ثلث آخر قرن صدای پای اقوام یاجوج و ماجوج آسیای میانه یا تورانی هم به گوش رسید (از سال ۳۶۵) و هم زمان با آن، هم امیر مجرب سامانی (منصور بن نوح در سال ۳۶۵) درگذشت و هم آخرین برادر مقتدر و متنفّذ آل بویه (حسن رکن الدوله در سال ۳۶۶) در پی هم جنگی خانگی میان آل بویه (عضدالدوله و مویدالدوله و فخرالدوله و عزّالدوله) و بلافاصله هم سلسله جنگ هایی میان آل بویه و آل زیار و سامانیان شعله ور و «زمانه سراسر پر از جنگ شد». درحالی که تورانیان هم در هیئت ترکان قراخانی آل افراسیاب و برای اولین بار پس از اسلام از اعماق دشت های آسیای میانه به سوی ماوراءالنهر و ایران می خزیدند، در این میان صاحب قدرتان اصلی ایران هم غلامان ترک تازه به دوران رسیده غیر ایرانی، همچون سبکتگین و بگتوزن و تاش و فایق (که غلام اما غیر ترک بود) و سیمجوریان و... بودند.
در چنین موقعیتی بود که فردوسی با همّتی بلند آغاز به پی افکندن کاخ نظم حماسه ملّی ایران کرد. اما تلاش او تنها توانست بیانیه و سندی از شعور و درک ملی مردم ایران در آن قرن گردد، وگرنه غلامان ترک و تورانیان کار خود را کردند و چاره فرهنگی فردوسی و تدوین آن حماسه ملّی قادر به ممانعت از اخلال و هجوم آنان به ایران نگردید. به طوری که در سال ۳۸۹ سامانیان برافتادند و قلمرو آنان میان ترکان آل افراسیاب و غلامان ترک غزنوی تقسیم گردید. بیشتر سلاله های ملّی و محلی دیگر ایران هم، چون صفاریان و فریغونیان و شاران غرجستان و خوارزمشاهان... در پایان قرن و یا دهه اول قرن بعد برافتادند، و ایران شرقی تماماً از آنِ ترکان شد ماوراءالنهر از آن قراخانیان و مادون النهر از آن غزنویان که رقیب و حریف یکدیگر شده بودند (از سال های ۳۹۴ تا ۳۹۸) سال هایی که فردوسی به خاطر ترجیح «بد» بر «بدتر» دوست و حامی محمود گردیده بود (و نه به خاطر سکه های زر سلطان محمود!) اما بلافاصله پس از پیروزی و برتری سلطان غزنوی بر آل افراسیاب (در سال ۳۹۸) سیاستی ارتجاعی بر ایران حاکم شد که مباد مثلش! و کمترین نمودِ آن ارتجاع انداختن فرقه قشری و متعصب کرّامیه به جان آزادگان نیشابور و سایر نقاط قلمرو محمود بود(۹). عزل و مصادره و حبس و شکنجه وزیری چون ابوالعباس اسفراینی که حامی فردوسی و زبان فارسی بود و آغاز آوارگی و فرار ابن سینا و ابوریحان و فردوسی، و از خود بیخودشدن و لباس و روش گردانیدن عارف شهیر ابوسعید ابی الخیر و... هم از دیگر نمودی های آن بود، که چون بهترین تعریف و توصیف از وضعیت ایران سال های ۴۰۰ هجری و پایان قرن طلایی چهارم را فردوسی از زبان رستم فرخزاد و به صورت پیشگویی او(!) به نظم کشیده است، ما هم با گزیده ای از همان ابیات آن برهه طلایی را به پایان می بریم:

به ایرانیان زار و گریان شدم 
ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ این سر و تاج و این داد و تخت 
دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت

کزین پس شکست آید از تازیان 
ستاره نگردد مگر بر زیان

برین سالیان چار صد بگذرد 
کزین تخمه گیتی کسی نَسپَرد...

چو با تخت منبر برابر کنند 
همه نام بوبکر و عمّر کنند

تبه گردد این رنج های دراز 
نشیبی دراز است پیش فراز...

بِرَنجد یکی، دیگری بَرخورد 
به داد و به بخشش کسی ننگرد...

کشاورز جنگی شود بی هنر 
نژاد و هُنر کمتر آید به بَر

رباید همی این از آن، آن ازین! 
ز نفرین ندانند باز آفرین!

نهان بتّر از آشکارا شود 
دل شاهشان سنگ خارا شود!..

شود بنده بی هنر شهریار 
نژاد و بزرگی نیاید به کار!

به گیتی کسی را نماند وفا 
روان و زبان ها شود پرجفا!

از ایران و از ترک و از تازیان 
نژادی پدید آید اندر میان،

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود 
سَخُن ها بکردار بازی بود!

همه گنج ها زیر دامن نهند 
بمیرند و کوشش به دشمن دهند!...

نه جشن ونه رامش، نه بخشش، نه کام 
همه چاره ورزش و سازِ دام(۱۰)

وضعیت ایران در سده های چهارم تا هفتم

مشخّصات استثنایی آن قرن طلایی زمانی به خوبی درک می شود که حتی به طور گذرا و فهرست وار حوادث مهم تاریخ ایران در قرون بعد را هم از نظر بگذرانیم، تا دانسته شود که آیا فردوسی «سلطنت مطلقه» می خواسته است، یا حکومت ایرانی بر ایران را؟ و چه فرقی بوده است میان سلاطین ایرانی الاصلی، که فردوسی خواهان ایشان بوده، مثل یعقوب لیث صفاری و امرای سامانی و آل بویه، با حکام غیر ایرانی چون محمود و بعدها مسعود و طغرل بیک و سلطان سنجر و چنگیز و هلاکو و تیمور و... که فردوسی از آنان نفرت داشته است. و هم بدانیم که چرا مردم ایران از فردای مرگ فردوسی تا به حال، هر روز بیش از پیش به حقّانیت گفتار و ارج کار سترگ و همت والای او پی برده و به بزرگ داشتش پرداخته اند.
سلطان محمود غزنوی آن قدر با هویت های ملی و عرق و حمیت ایرانی بیگانه بود که وقتی در بحبوحه حمله ترکان قراخانی به خراسان (در سال ۳۹۶) مردم بلخ به برداشتن سلاح و مقابله با ترکان پرداختند، اما نیشابوری ها تسلیم و خراج پرداز آن ها گردیدند، بلخیان را نکوهش کرد که: «مردمان رعیت را با جنگ چه کار؟ به هر پادشاهی که قوی تر باشد... و شما را نگاه دارد خراج بباید داد و خود را نگاه باید داشت... چرا به مردمان نیشابور و شهرهای دیگر نگاه نکردید که به طاعت پیش رفتند؟ و صواب آن بود که ایشان کردند..»(۱۱). ولی همو آنقدر غیرت و حمیت داشت که حداقل برای نگهداری از قلمرو و مردم خراج پرداز خویش از مرزهای ایران حفاظت و حراست کند، اما فرزند رشید ولی بی حمیتش مسعود، پس از جلوس بر تخت سلطنت تنها به عیش و عشرت و به باددادن اندوخته های پدر و هرزگی مشغول شد، به گونه ای که پنج سال بعد ترکمانان سلجوقی از جیحون گذشتند و قلمرو مسعود را مورد تاخت و تاز قرار دادند و پنج سال پس از آن هم کار ایران به جایی رسید که همه مردم ترک و ترکمان و تاجیک ماوراءالنهر تاراج خراسان و مادون النهر را در سر می پروراندند. چنانکه به گفته بیهقی در سال ۴۳۱: «بند جیحون از هر جانبی گشاده کردند و مردم آمدن گرفتند به طمع غارت خراسان،... پیرزنی را دیدند یک دست و یک چشم و یک پای، تبری در دست. پرسیدند که چرا آمدی؟ گفت شنودم که گنج های زمین خراسان از زیر زمین بیرون می کنند، من نیز بیامدم تا لختی ببرم». و امیر مسعود چون این خبر شنید «بخندید»(۱۲). و در پایان همان سال ترکمانان سلجوقی بر خراسان مسلط و حاکم ایران شدند، مسعود هم خون سردانه درصدد برداشتن مال و حرم خویش و عزیمت به هند بود. وقتی هم دولت مردانش پرسیدند که اگر ترکمانان تا غزنه آیند چه باید کرد؟ مسعود با بی اعتنایی پاسخ داد که زر بدهید و از آنان شغل بگیرید، مرا هم «صواب این است که می کنم»!(۱۳) حال آن که وقتی ترکمانان سلجوقی وارد نیشابور شدند «پیران کهن تر دزدیده می گریستند... و چون خطبه به نام طغرل بکردند غریوی سخت هول از خلق برآمد و بیم فتنه بود»(۱۴) اولین سخنرانی ملوکانه طغرل بک خطاب به نیشابوریان هم این بود که: «ما مردمان نو و غریبیم و رسم های تازیکان ندانیم»(۱۵). لذا رجّالگان و فرصت طلبان را به یاری طلبید. و بدین گونه برای مدت یک و نیم قرن ایران به تسخیر سلاله بیابان گرد سلجوقی درآمد همان دودمانی که شاعر شهیر و فردوسی شناس و ظاهراً تاریخ دان ما پنداشته است در زمان فردوسی حاکم ایران زمین بوده اند!
علی رغم بی کفایتی های سیاسی و خودرایی ها و بی عدالتی های دوره یک و نیم قرنه حکومت سلاجقه بر ایران، که واکنش ایرانیان در برابر آن را می توان در ظهور ناصر خسرو قبادیانی و نهضت اسماعیلیه و حسن صباح و فدائیان اسماعیلی و افسوس نامه های خیام و حیرانی و آوارگی و اعتراض های غزالی و سنایی و...دید، زمانی دل مردم ایران زخم عمیق برداشت که سلطان سنجر در سال ۵۴۸ مغلوب یک تیره از همان ترکمانان به نام «غُز» شد و توسط آنان به قفس افتاد، و خراسان به بی رحمانه ترین شکل دستخوش تاخت و تاز و تاراج و تخریب آن بی رحمان شکنجه گر شد و کتاب خانه ها آخور اسبان گردید، فتنه ای که بالغ بر ده سال طول کشید و اوّلین زخم عمیقی بود که پس از اسلام بر دل خراسان نشست(۱۶).
دو سال بعد از شروع فتنه غز بود که مردم ایران یک و نیم قرن پس از مرگ فردوسی به یاد او افتادند و اولین حکایت مشروح در احوال شاعر توسط نظامی عروضی در حدود سال ۵۵۰ به رشته تحریر درآمد، و کمی بعد هم توسط شیخ فریدالدین عطار بازگو شد.(۱۷) از آن پس هرچه زخم های ایران و ایرانی بیشتر، توجه و عنایت آنان به فردوسی هم بیش از پیش می شد، به طوری که بلافاصله بعد از حمله قوم مغول به سرداری چنگیز به ایران (که از حدود سال ۶۱۷ آغاز شد) شاهنامه توسط البُنداری اصفهانی در حدود سال ۶۲۰ در دمشق به عربی ترجمه شد؛ و نه تنها به قرآن عجم نامبردار گردید(۱۸)، بلکه امّت اسلامی و مردم عرب هم درصدد برآمدند تا به آن تاسی جویند و سراینده اش را راهی بغداد و یار خلیفه اسلام نمایند! و در پایان همان قرن یک ایرانی ساکن دمشق (زکریا قزوینی صاحب آثار البلاد در سال ۶۷۴) اولین حکایت عجیب و غریب درباره رفتن فردوسی به دربار محمود و مشاعره او با شاعران محمودی را از افواه به کتابت درآورد. کمی بعد هم حمدالله مستوفی (به اشتباه، و با تاثیر از حکایتی دیرین) فردوسی را در برابر محمود تحت حمایت خلیفه بغداد قرار داد و خلیفه را حامی اصلی شاعر حماسه سرای ایران خواند.(۱۹)
خلاصه آن که، پس از حمله غز و مغول به ایران و تاسیس سلاله ایلخانیان بود که عامه مردم ایران فردوسی فراموش شده را دیگر بار به یاد آوردند و مهرش را در دل گرفتند. تا این که بعد از حمله تیمور و در قرن نهم عنایت به فردوسی و شاهنامه و تاسّی به قهرمانان دست پرورده آن شاعر حماسه سرا به قدری زیاد شد که قرن نهم را باید قرن حکومت شاهنامه و فردوسی نامید. بعد از آن هم شاید بتوان گفت که فردوسی عزیزترین شاعر ایران و شاهنامه او هم پرخواننده ترین کتاب این سرزمین بلازده شد، که هنوز هم کمابیش هست و یحتمل که در آینده نیز چنین باشد.
اما آن چه مردم ایران طی هزار سال گذشته درباره فردوسی گفته و شنیده و باور کرده اند، نشانگر تلاش و درجه فهم و معرفت آن ها از زندگی و زمانه شاعر بوده، که البته برای ما محترم است. اما ما نیز باید به سهم خود به تلاش برای راهیابی به واقعیت زمان و زندگانی بزرگترین شاعر و حماسه سرای خود ادامه دهیم، تا اولاً به تکرار مقلدانه آن چه پدرانمان در این باره گفته اند نپردازیم و ثانیاً به نسل های آینده بفهمانیم که چه معرفتی نسبت به فردوسی و ارزش کار او داشته، و به چه دلیل دوست و یا دشمنش می داشته ایم. بدین منظور، شایسته است که اینک نگاهی دقیق تر به اوضاع و حوادث ایران شرقی از سال های ولادت فردوسی تا آغاز وی به نظم شاهنامه بیفکنیم، تا حوادثی را که احتمالاً در پرورش شخصیت و پیدایش آرمان های او موثر بوده است دریابیم.

فردوسی از ولادت تا آغاز به نظم شاهنامه

ما تا چندی پیش تنها می دانستیم که امیر نصر سامانی پس از سی سال امیری در سال ۳۲۹ مجبور به ترک امارت و انزوا گردیده و کمی بعد هم با این که کمتر از چهل سال داشته در انزوا و بیماری درگذشته است. شاعر دربار او رودکی نیز هم زمان با امیر، پریشان حال و آواره گردیده و در همان سال ۳۲۹ به گونه ای مرموز جان باخته، جیهانی وزیر هم زیر آوار مانده و جان سپرده است. آنگاه نوح بن نصر به جای پدر نشسته و فقیهی از اهل سنت هم به جای جیهانی و بلعمی بر مسند وزارت قرار گرفته و غلامان ترک زرخرید هم میدان دار اصلی حکومت و سیاست گردیده اند. درعوض، امیران نژاده ایرانی چون ابوعلی چغانی و ابومنصور محمدبن عبدالرزاق سر به شورش و اعتراض برداشته و تا نیمه های قرن از پا ننشسته اند. و دیگر نمی دانستیم که:

چگونه سرآمد به نیک اختری 
بر ایشان همه روز گندآوری؟!

در این میان، خواجه نظام الملک طی حکایتی از سیاست نامه برای ما شرح می دهد که: چون قرامطه در دستگاه امیر نصر راه یافتند و امیر و درباریان و امرای بزرگ او را به مذهب خود کشاندند، سالاران ترک دربار او با تشویق علمای اهل سنت ماوراءالنهر در تدارک کودتایی برآمدند، اما با پادرمیانی فرزند نصر (نوح) و بی آن که خونریزی و کشتاری روی دهد، امیر نصر کناره گرفت و شد آن چه شد.(۲۰)
آگاهی ما از حوادث مزبور به قدری ناچیز بود که علامه ای چون قزوینی، به علت سابقه بی اعتباری بعضی از دعاوی و سخنان خواجه، و هم کم آگاهی خود از جزئیات آن ماجرا بر تمامی حکایت خواجه خط بطلان کشیده و نوشته است که: «... این حکایت هم مانند بسیاری از حکایات این کتاب که کنزالخرافاتش باید نامید به کلی افسانه اختراعی متعصّبین متاخّرین است... و اگر فی الواقع به قدر بال بعوضه [ ای] این حکایت اصل ثابتی می داشت چرا زین الاخبار و تاریخ بخارا و سمعانی و ثعالبی و یتیمه الدهر و ابن الاثیر و مقدسی و عوفی و غیرهم اصلاً و مطلقاً... کلمه و خبری از آن ذکر نکرده اند؟ نه تصریحاً نه تلویحاً نه اشارهًًْ و نه کفایهًًْ و تعریضاً نه رمزاً، نه ایمائاً و نه به هیچ وجه من الوجوه دیگر...»(۲۱)
آری در همه مآخذی که علامه قزوینی دیده هیچ خبری از ماجرای برکناری امیر نصر نیست؛ اما یکی از مآخذ معتبر قرن چهارم به تفصیل از رخنه مبلغین اسماعیلیه در دربار و دولت سامانی در زمان امیر نصر صحبت کرده است(۲۲)، به طوری که برای ما تردیدی نگذاشته که حکایت خواجه نظام الملک چندان هم بی راه نیست(۲۳). به هر حال می بینیم که از فردای برکناری نصر، تا پایان حکومت سامانیان، مشیر و مشار اصلی آن قلمرو بیشتر غلامان ترکند، و کسانی چون منصور بن قراتگین و آلپتگین و سبکتگین و فایق و بگتوزُن و تاش و پسران سیمجور پس از امیر نصر به گردن کشی پرداخته و یا سپهسالار و والیان بزرگ سامانی گشته اند. و برای این همه، یعنی برکناری عنصر ایرانی و غلبه غلامان ترک، توجیهی بهتر از حکایت نظام الملک نیست.
دیگر این که، گرچه هیچ یک از مآخذ اصلی قرون چهار و پنج اشاره مستقیم و همه جانبه به آن چه در آخر امارت سی ساله نصر روی داد نکرده اند اما به طور پراکنده و به مناسبت های مختلف از آن یاد کرده و هر کدام گوشه ای از آن وقایع را نمایانده اند، و از جمع آن اطلاعات پراکنده می توان به واقعیت ماجرا پی برد.
گویا امیر نصر و دولتمردان و سالاران ایرانی او درصدد پذیرش تشیع غالی اسماعیلی و قطع ارتباط با خلافت فاسد عربی بوده اند، نتیجتاً در سال ۳۲۹ با واکنش و توطئه ای وسیع روبه رو شده که «متفقّهه سنّی، همراه با عده ای از روسای متعصب ترک بر ضد خاندان سامانی چیده بودند.»(۲۴) از قرار معلوم توطئه با پیروزی نسبی هم روبه رو شد اما با پیوستن نوح بن منصور به کودتاچیان خود نصر به قتل نرسید، ولی وزرایش (بلعمی و جیهانی) و شاعر بزرگ دربار و زمانش (رودکی) و تقریباً تمامی یاران و دولت مردان بزرگ او به طرزی مرموز توسط توطئه گران کشته و یا منزوی شدند. خود نصر هم تحت نظر قرار گرفت، یا مجبور به انزوای اجباری شد و بقیه عمر یکی دو ساله اش را «در گوشه عزلتی که برای او توبه خانه یا عبادت خانه به شمار می آمد»(۲۵) به سر برد. به قولی هم «در حجره ای نزدیک دروازه کاخ زندگی زاهدانه ای داشت»(۲۶) و به بیماری سل ریوی گرفتار آمد و در سال ۳۳۱ به گونه ای غریبانه و بی هیاهو در گذشت.(۲۷)
پیداست که وقتی احوال امیر نصر (پدر امیر وقت سامانی) آن بوده باشد که گذشت، بر سر وزرا و دولت مردان و یاران متهم به بددینی و رفض(۲۸) او بلاهایی دوچندان شدیدتر آمده است، و با مبلغین و سران فرقه شیعه مذهب اسماعیلی هم که عامل اصلی انحراف دینی سامانیان تلقی می شده اند حتماً خشونت بیشتری شده است. آن چه مسلم است اسماعیلیه و زندیقان و سایر منوّرالفکران قتل عام شدند، من جمله پیشوا و داعی اصلی اسماعیلیه یعنی «نخشبی» بردار کشیده شد، که البته یاران او جسدش را از سر دار ربودند.(۲۹) بنابراین، گزارش دانشمندان روسیه از چگونگی مرگ رودکی هم، که پس از یافتن جسد وی در زادگاهش گفته اند: «سر او را روی آتش زغال گرفته اند، تا چشمان جهان بین شاعر به تدریج سوخته است، و به علت جبر جلاد فقره پشت و دنده های او شکسته»،(۳۰) قابل تامل است؛ به خصوص از آن جهت که تاکنون از چگونگی مرگ وی خبری در متون دیده نشده است، اما زمان آن را ۳۲۹ دانسته اند. اگر به چگونگی مرگ وزیر امیر نصر، ابوعلی جیهانی هم توجه کنیم، که گفته شده: «در سال ۳۲۹ یا ۳۳۰ در زیر آوار هلاک شد»(۳۱)، درحالی که اصطلاح زیرآوارماندن «علی الرّسم در مورد کشته شدگان زلزله به کار می رود» و هیچ خبری از زلزله در آن سال در دست نیست،(۳۲) و باز به سرنوشت مرموز وزیر پیشین نصر، ابوالفضل بلعمی (وزارت ۳۰۹ تا ۳۲۶) نظر بیفکنیم که به قولی «دو سال قبل از وفات نصر درگذشت... و در سه سال آخر عمر اگر نه خانه نشین بود، قدرت و اختیار پیشین خود را نداشت»(۳۳)، یقین حاصل می کنیم که توطئه و اعمال خشونت علمای دینی و غلام ترکان بر ضد ایرانیان آزاده در سال های ۳۲۹ تا ۳۳۰، یعنی هنگام ولادت فردوسی، بسیار جدی و حاد بوده است.
از آن جا که تا پیش از شروع فردوسی به نظم شاهنامه در حدود سال ۳۷۰ اطلاع چندانی از احوال شخصی او در دست نیست، شاید بتوان با تعقیب حوادث ایران در آن چهل سال به سوابق تجربی و دیده و کشیده های شاعر پی برد. لذا وضعیت ایران شرقی طی آن چهل سال را، تا آن جا که گمان رود در شناخت او موثر خواهد بود، از نظر می گذرانیم.
با تعقیب حوادث بعدی قلمرو سامانیان طی دو دهه بعد، معلوم می گردد که جنگ سیاسی و فرهنگی امیران ایرانی با غلامان ترک، و ملّیون شیعه مذهب ایران با قشریون اهل سنت ماوراءالنهر اصلی ترین حوادث تاریخ ایران شرقی در آن ایام بوده است.
با توجه به این که امیر نصر هنگام مرگ کمتر از چهل سال عمر داشته است، فرزندش نوح هم که به جای پدر نشست نمی بایست بیش از بیست سال داشته باشد. بنابراین مدبّر اصلی ملک او هم باید همان سران توطئه، یعنی فقهای سنّی مذهب ماوراءالنهر و غلامان ترک بوده باشند. به هر حال یکی از فقهای شهیر وقت به وزارت نوح رسید و بلافاصله از امیر سامانی خواست که امیران ایرانی نژاد خود را معزول کند. یکی از این امرای مشهور ابوعلی چغانی سپاه سالار و صاحب امارت کل خراسان بود، که خود و پدرش (ابوبکر چغانی) سال ها همان مقام را در زمان امیر نصر دارا بودند.(۳۴)
وزیر فقیه مزبور که نامش را ابوذر هم نوشته اند،(۳۵) زاهد و عابدی بود به نام ابوالفضل محمدبن احمد، مشهور به شمس الائمه، و صاحب کتابی در فقه به نام مختصر کافی، که پس از رسیدن به وزارت به «حاکم جلیل» شهرت یافت.(۳۶) این وزیر جلیل به علت عبادت و زهد مفرط که دو روز از هفته را روزه می گرفت و ساعات قابل توجهی از اوقاتش هم به نماز و عبادت و انواع ادعیه می گذشت(۳۷) نتوانست وجوه لازم برای مخارج را تامین کند، لذا ترکانِ لشکری از وی روی گرداندند، و اتحاد اسلام قشری و غلام ترکان رو به تزلزل نهاد. عاقبت هم ترکان پیروز شدند و حاکم جلیل را از امیر جوان سامانی مطالبه کرده در سال ۳۳۵ به قتل فجیع رسانیدند، چنان که «او را بیرون آوردند و بر درِ سرای امارت دو سر درخت سپیدار بلند بود فروکشیدند و هر دو پای مبارک او بر شاخ آن درخت بستند و بگذاشتند تا درخت سربالا برد، و آن بزرگ به دو پاره شد»(۳۸)، و پیروان او از آن پس وی را «حاکم شهید» نامیدند، و احتمالاً دیگر برای پیروزی اسلام سنت گرایشان بر رفض ایرانی چندان به غلامان ترک امید نبستند، ترکان هم حربه تکفیر ایرانیان را به کناری نهادند، و از فردای آن روز جنگ حادی میان عنصر ایرانی و امیران نژاده و طبقه دهقان ایران از یک سو و غلام ترکان مسلط بر دستگاه امیر سامانی از دیگرسو درگرفت که مرکز آن هم خراسان و طوس بود، درحالی که ابوالقاسم فردوسی نیز به سن تمیز و ادراک شش هفت سالگی رسیده و تا ۲۲ سالگی یعنی سال ۳۵۱ شاهد جنگ فریقین بود.
خلاصه آن که ابوعلی چغانی عزل خود را از سپاه سالاری و امارت خراسان نپذیرفت و از سال ۳۳۴ شروع به تمرّد و سرکشی کرد، دو سال بعد هم امیر دیگر ایرانی ابومنصور محمدبن عبدالرزاق که والی و سپهدار طوس بود بدو پیوست، اما بالاخره در حدود سال ۳۴۰ برتری نظامی از آنِ ترکان شد، و با مرگ ابوعلی چغانی در سال ۳۴۴ و آشتی امیر ابومنصور با بخارا و مراجعت به طوس در سال ۳۳۹ شکست عنصر نژاده ایرانی کاملاً مشهود بود. اما بلافاصله از سوی طبقه دهقان ایران تلاشی فرهنگی به پیشوایی خود ابومنصورعبدالرزاق طوسی آغاز گشت، که همانا فراهم آوردن شاهنامه مهم منثور ابومنصوری میان سال های ۳۳۹ تا ۳۴۶ بود. در حالی که از سال ۳۴۵ به بعد بالاخره ترکان نفوذ خویش را از جیحون هم گذر داده و سپه سالاری و امارت کل خراسان را به دست آوردند.
اولین والی غلام ترک خراسان «ابوالحسن محمدبن ابراهیم سیمجور» بود، که جدش ابو عمران غلام امیر اسماعیل سامانی و پدرش ابراهیم هم از دار و دسته ترکان بود، و خود «هیبت الملک و سیاسهًْ الدین»(۳۹) را با هم جمع داشت.
غلام ترک دیگری که مشیر و مشار اصلی بخارا و دولت سامانی شد همان «آلپتگین» صاحب سبکتگین بود، که به برکت درگذشت نوح بن نصر در سال ۳۴۳ و رسیدن امارت به فرزند خردسالش «عبدالملک» ده ساله(۴۰) زمام همه امور را در دست گرفته بود. وی به ظاهر حاجب امیر سامانی بود اما وزیران و سپه سالاران و والیان را هم او معزول و منصوب می کرد، و بالاخره در سال ۳۵۰ خود به سپه سالاری و ولایت داری خراسان آمد، اما اسب سرکشی برای امیر سامانی هدیه فرستاد و امیر جوانِ سرمست بر آن نشست و در همان سال به زمین خورد و درگذشت. چون آلپتگین از بخارا دور بود رقبایش برخلاف میل وی که به امارت فرزند خردسال عبدالملک راغب بود برادر امیر، یعنی «منصوربن نوح» را به امیری برداشتند، و همین امر باعث هجرت آلپتگین از نیشابور به غزنه در سال ۳۵۰ و
برپاکردن حکومتی در آن دیار شد، که همان سلسله مشهور غزنوی است.
اگر به گفته نظام الملک اعتماد کنیم آلپتگین را هنگام ترک نیشابور «در خراسان و ماوراءالنهر پانصد پاره دیه ملک بود، و هیچ شهری نبود که او را در آن شهر سرا و باغ و کاروان سرای و گرمابه نبود، و مستغّل بسیار داشت و هزار هزار گوسفند و صد هزار اسب و اُشتر و اَستر داشت در ملک سامانیان...».(۴۱)
بنابراین می توان حدس زد که چه درصدی از ثروت مردم و به خصوص امیران و طبقه دهقان ایران به مرور از دست ایشان خارج گشته و به تصرف غلام ترکان در می آمده است؟ درنتیجه، اعتراض سیاسی و فرهنگی طبقه دهقان ایران هم، که فردوسی بدان منسوب بود بیشتر قابل فهم خواهد شد.
به هرحال سال ۳۵۱ که مصادف با مرگ ابومنصور عبدالرزاق و هم ۲۲ سالگی ابوالقاسم فردوسی بود پایان یک دوره بحرانی جنگ و گریز عنصر ایرانی و غلامان ترک شد. از آن پس دوره جدیدی آغاز گشت که مصادف با امارت منصور بن نوح (۳۵۰ ۳۶۵) و سلطه سیاسی و اقتصادی عنصر ترک و واکنش فرهنگی و قومی نژادگان ایرانی بود. دوره ای که با خروج آلپتگین و عده دیگری از غلام ترکان از نیشابور و نزولشان به ولایت غزنه، در همسایگی هند، قلمرو سامانی از مزاحمت های حاد غلامان ترک رها گردید، متقابلاً با مرگ ابومنصور و افتادن شغل سپه سالاری و امارت خراسان به دست خانواده سیمجور، عنصر ایرانی نه تنها در عرصه فرهنگی قادر به دفاع از خویش شد، که حاصل آن برگردانیدن تاریخ و تفسیر طبری به زبان فارسی دری در سال های میانی آن سده و هم اقدام دقیقی به نظم شاهنامه منثور ابومنصوری در حدود سال ۳۶۵، بالاخره دورخیزها و تمرکز قوای ابوالقاسم فردوسی برای پی افکندن کاخ نظم بلند حماسی ایران بود.
اما خود فردوسی در آن مدت به چه کاری اشتغال داشته، و در چه حال و هوایی به سر می برده؟ به درستی معلوم نیست، الاّ آن که می توان حدس زد مثل هر نجیب زاده دیگر ایرانی آن زمان حتماً ابتدا بعضی از علوم رایج را
فرا گرفته بود، چرا که سراینده شاهنامه را نه تنها مردی ناظم، بلکه حکیمی ادیب و صاحب خبری خردمند و آگاه می بینیم. دیگر این که یقیناً در سنین جوانی همسر گزیده و در ۲۸ سالگی (سال ۳۵۷) صاحب فرزند ذکوری شده است، همو که در ۶۵ سالگی شاعر حدوداً ۳۷ سال داشته و جوان مرگ گردیده است،(۴۲) بالاخره به ادعای خود شاعر، در دیباچه شاهنامه، از آن پس به طبع آزمایی در شعر حماسی و پهلوانی و هم به جست وجو و سبک و سنگین کردن آن کار سترگ مشغول بوده است، چنان که دست یازیدن دقیقی به نظم شاهنامه را به فال نیک گرفته اما وقتی از مرگ او باخبر شده و «دل روشن» وی از آن خبر تیره گشته، به شاه جهان (امیر بخارا) امید بسته و گویا راهی «تخت گاه» سامانی هم شده است، اما نومید شده و به موطنش مراجعت کرده و در سال هایی که سراسر ایران را جنگ فرا می گرفته (حدود ۳۷۰) آرزوی بزرگش دست یازیدن به نظم شاهنامه و اتمام کار دقیقی بوده است، و از هر یار و دوست و فرزانه هم وطنی هم مدد می طلبیده است، تا این که دوستی همشهری تشویقش کرده که:

... خوب آمد این رای تو 
به نیکی خرامد همی پای تو

گشاده زبان و جوانیت هست 
سخن گفتن پهلوانیت هست

(دیباچه شاهنامه)

و شاعر در زمانه ای که «سراسر پر از جنگ» و «به جویندگان بر جهان تنگ بوده» گام در راهی نهاده که تا پایان عمر هم به پایان آن نرسیده، و آرش وار همه همت خود را در چله آن کمان گذاشته و تا دوردست ها پرتاب کرده است. تا آن جا هم که تیر همّت او رفته مرزهای فرهنگی ایران را کم آسیب ساخته است.

دوّمین گفتار: مهتر حامیان فردوسی

سر آغاز

بنا به اظهار حکیم ابوالقاسم فردوسی در دیباچه شاهنامه، زمانی که وی به نظم آن اثر جاودانه دست یازیده، مهتری جوان و پاک نژاد به یاری وی شتافته و او را از «خاک نژند به کیوان رسانیده است». با توجه به توصیف شاعر از آن جوان، باید وی را «مهتر حامیان فردوسی» یا «مهتر گردن فراز» نامید.
هویت این مهتر گردن فراز که احتمالاً از امرا و حکام، و یا حداقل محتشمان و بزرگان طوس بوده، تاکنون تقریباً ناشناخته و در پرده ابهام بوده است.(۴۳) اما با توجه به توصیف خود شاعر از او، و هم مدارک موجود درباره اوضاع اجتماعی و سیاسی نیمه دوم قرن چهارم هجری، و با دقت در نام و نشان دولت مردان آن زمان می توان ردّ پایی از آن مهتر فرهیخته به دست آورد، که نگارنده این سطور پس از جست وجوهای لازم مهتر حامیان فردوسی را کسی جز «منصور بن محمد بن عبدالرزاق» نمی پندارند، همان که به دستور پدرش «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق» شاهنامه منثور ابومنصوری را فراهم آوردند و بعدها اساس کار دقیقی و فردوسی قرار گرفت. آن چه در پی آمده مسیر جست وجوی نگارنده را در این شناسایی نشان می دهد.
چنان که در گفتار پیشین آمد پس از گذشت ثلث قرنی از حکومت شکوهمند سامانیان شادکام، در عصر نصربن احمد و از حدود سال ۳۳۰ هجری حرکتی ارتجاعی بر ضد سامانیان آغاز شد که منجر به کناره گیری امیر نصر و آوارگی یاران و دولت مردان او و روی کارآمدن فرزندش نوح بن نصر و میدان یافتن غلامان ترک و وزارت فقیهی از اهل سنت گردید(۴۴). هرچند امیر نصر کمی بعد در انزوا درگذشت و دوران دولت مردانی چون جیهانی و بلعمی سپری شد، اما عنصر ایرانی نیز بی کار نماند و بلافاصله قیام هایی اعتراض آمیز بر ضد این حرکت را صورت داد. طغیان امیر ابوعلی چغانی سپاه سالار امیر نصر در سال ۳۳۴ و پس از آن هم سرکشی امیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق، والی طوس در سال ۳۳۶ از آن جمله است. جنبش اعتراضی امیر طوس قریب به سه سال طول کشید تا این که در سال ۳۳۹ به آشتی با سامانیان تن داد و مجدداً امارت طوس را یافت. و در این فرصت بود که به دستور وی شاهنامه منثور ابومنصوری فراهم آمد.
گرچه خداینامه ها و شاهنامه های دیگری اعمّ از منثور و منظوم پیش از شاهنامه فردوسی فراهم آمده بود اما شاهنامه ابومنصور عبد الرزاق برجسته ترین و نام آورترین آن ها بود،(۴۵) لذا همان شاهنامه اساس کار دقیقی و بعد هم فردوسی قرار گرفت که چگونگی فراهم آمدن آن را فردوسی این گونه نقل کرده است:


یکی نامه بود از گه باستان 

فراوان بدو اندرون داستان


پراگنده در دست هر موبدی 

ازو بهره ای نزد هر بخردی


یکی پهلوان بود دهقان نژاد 

دلیر و بزرگ و خردمند و راد


پژوهنده روزگار نخست 

گذشته سخن ها همه باز جست


ز هر کشوری موبدی سالخَورد 

بیاورد کاین نامه را گرد کرد


بپرسیدشان از کیان جهان 

وُزان نامداران و فرّخ مهان


«که گیتی به آغاز چون داشتند 

که ایدون به ما خوار بگذاشتند،


چگونه سر آمد به نیک اختری 

بر ایشان بر آن روز کُند آوری؟»


بگفتند پیشش یکایک مهان 

سخن های شاهان و گشت جهان


چو بشنید ازیشان سپهبد سخُن 

یکی ناموَر نامه افکند بُن


چنین یادگاری شد اندر جهان 

برو آفرین از کِهان و مِهان(۴۶)


این سپهدار فرهیخته، پس از فراهم آوردن اثر مزبور (در سال ۳۴۶) پنج سال دیگر هم زیست و در سال ۳۵۱ به دست خانواده سیمجور که رقیب او بودند کشته شد. طی آن مدت ابتدا در سال ۳۴۹ سپاه سالاری سامانیان و امارت همه مادون النهر (به مرکزیت نیشابور) را یافت، ولی در پایان همان سال معزول شد و تنها به امارت طوس بسنده کرد. بار دیگر در سال ۳۵۰ به سپاه سالاری و امارت کل خراسان برگزیده شد تا به تعقیب آلپتگین، که قبلاً سپاه سالاری داشت و گردن کشی آغاز کرده بود بپردازد، (۴۷) اما وی بیش از آن خود را «در معرض تحریک و توطئه غلامان ترک امیر بخارا و دست خوش نصب و عزل و صلح و قهر» آنان قرار نداد(۴۸) و علم طغیان برافراشت، و در جنگی که به سال ۳۵۱ میان او و سیمجوریان (والیان جدید خراسان) روی داد کشته شد. از آن پس برای مدت بیست سالی که آل سیمجور سپاه سالاری و ولایت خراسان را داشتند خانواده عبدالرزاق معزول و منزوی بودند، تا این که بار دیگر در سال ۳۷۱ سیمجوریان کنار گذاشته شدند و سپه سالار و والی جدیدی به نام «تاش» عازم خراسان شد و دوباره فرزندان عبدالرزاق (عبدالله و منصور) به همکاری و دخالت در امور سیاسی و نظامی خراسان من جمله طوس دعوت شدند، که با دست یازیدن فردوسی طوسی به نظم شاهنامه هم زمان بود.
به گفته خود فردوسی نخستین مشوّق او در نظم شاهنامه دوستی همشهری و یکدل با وی بود، که گفتی با شاعر چون دو مغز در یک پوست بود و به وی توصیه کرد که:


گشاده زبان و جوانیت هست 

سخن گفتن پهلوانیت هست


شو این نامه خسروان بازگوی 

بدین جوی نزدِ مهان آبروی


و هم به او قول داد که:
نبشته من این دفتر پهلوی 

به پیش تو آرم نگر نَغنَوی


(شاهنامه، ج ۱، ص ۱۴)


آن جوانمرد چنین نیز کرد و نسخه ای از شاهنامه منثور ابومنصوری را نزد شاعر آورد و شرر به جان وی انداخت تا به نظم آن همت گمارد.
پس از او، نوبت حمایت از شاعر به همشهری دیگر فردوسی رسید، که از او با عنوان «مهتر گردن فراز» یاد کرده است. فردوسی بی آن که نام این «مهتر» را برده باشد با احساس و حرمتی تمام به تعریف و توصیف از وی پرداخته است:


بدین نامه چون دست بُردَم فراز 

یکی مهتری بود گردن فراز


جوان بود و از گوهر پهلوان 

خردمند و بیدار و روشن روان


خداوند رای و خداوند شرم 

سخن گفتَنش خوب و آوای نرم


مرا گفت: «کز من چه باید همی، 

که جانت سخن بر گراید همی؟


به چیزی که باشد مرا دسترس 

به گیتی نیازت نیارم به کس»


همی داشتم چون یکی تازه سیب 

که از باد نامد به من بر نَهیب


به کیوان رسیدم ز خاک نژند 

از آن نیکدل نامدار ارجمند


سراسر جهان پیش او خوار بود 

جوانمرد بود و وفادار بود


(همان، ج ۹، ص ۱۵)


اما این مهتر جوانمرد چندی بعد در کشاکش حوادث زمانه افتاد و به دست نهنگان آدمی خوار کشته شد، و روان شاعر از فقدان او بر خود لرزید و دیگر تا پایان کار هم «نه زو زنده دید و نه مرده نشان»:


چو آن ناموَر کَم شد از انجمن 

چُن از باغ سرو سهی از چمن


دریغ آن کمربند و آن گُردگاه 

دریغ آن کیی بُرز بالای شاه


نه زو زنده بینم نه مرده نشان 

به دست نهنگان مردم کشان


گرفتارو، زو دل شده ناامید 

نَوان لرز لرزان بکردار بید


یکی پند آن شاه یاد آوریم 

ز کژّی روان سوی داد آوریم


مرا گفت کین نامه شهریار 

گرت گفته آید به شاهان سپار


(همان، ج ۱، ص ۱۵)


چنان که ملاحظه می شود به رغم توصیف نسبتاً دقیقِ همراه با احساس شاعر از اولین حامی خویش، متاسفانه نامی از او به میان نیاورده است. عناوینی هم که بعدها برای این بخش از سخنان فردوسی آورده اند، همچون «اندر ستایش ابومنصور یا منصور یا... عبدالرزاق» البته مبهم و نادرست است. بنابراین برای شناسایی آن مهتر قبل از همه باید به توصیف خود شاعر از او گوش سپرد و آنگاه در میان امیرزادگان خراسان قرن چهارم به جست وجوی چنان شخصیتی برآمد.
چنان که از خود شاهنامه بر می آید، این مهتر جوان هم زمان با آغاز فردوسی به نظم شاهنامه، یعنی در حدود سال۳۷۰ (۴۹) جوان بوده است. دوم این که هرچند فردوسی وی را به کنایه و از روی احترام شاه خوانده است، او در اصل شاه یا حتی امیری مشهور و درجه اول همچون امرای سامانی یا آل بویه و زیار و... نبوده است. خود او هم دعوی شاهی نداشته و به شاعر توصیه می کرده است که: «این نامه شهریار، گرت گفته آید به شاهان سپار». هیچ کدام از امیران و شاهان نامی آن روزگار را هم نمی شناسیم که چنان غریبانه و گمنام مرده باشند که تا سال های ۴۰۰ «از زنده و مرده شان خبری نباشد». اما آن چه مسلم است این که، آن مهتر اگر شاه یا امیری مشهور و سرشناس نبوده، دست کم ثروت و نعمتی قابل توجه داشته است که توانسته به شاعر وعده دهد:


به چیزی که باشد مرا دسترس 

بکوشم نیازت نیارم به کس


دیگر این که، فردوسی وی را نژاده و از «گوهر پهلوان» خوانده است، که معلوم می دارد ایرانی باگهر یا دست کم از سپاهیان اصیل و دلاور ایرانی بوده است. زیرا در شاهنامه «پهلوان» به هر دو معنی «گرد و دلاور» و «نژاده و با گهر» به کار رفته است. (۵۰)
چون فردوسی امیر «ابومنصور محمد بن عبدالرزاق» را هم «پهلوان و
دهقان نژاد» خوانده است، می توان حدس زد که احتمالاً اولین حامی شاعر فرزند «ابومنصور» بوده است.
چنان که از مقدمه قدیم شاهنامه هم برمی آید ابومنصور مدعی گهر و نسبی والا بوده و تخمه خویش را تا پیوستن به شاهان باستانی ایران، مانند منوچهر و حتی جمشید، می رسانیده است.(۵۱)
بنابراین از توصیف فردوسی برمی آید که یا آن مهتر جوان خصوصاً فرزند امیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی، و یا حداقل همانند او ایرانی نژاد و سپهدار و گرد و دلاور، و در هر دو صورت غیرترک بوده است. طوسی بودن آن امیرزاده نیز مسلّم است، چون فردوسی در طوس می زیسته و در همان دیار هم به سرودن شاهنامه مشغول بوده است، بنابراین بعید است که امیری غیر طوسی به کار وی وقوف یافته و از شاعر همانند «تازه سیبی» بی گزند نگهداری و مواظبت کرده باشد.
بالاخره آن مهتر جوان در صحنه سیاست و کشمکش های اجتماعی زمان بوده است؛ چون شاعر وی را به صفاتی همچون «گردن فراز» و «از گوهر پهلوان» و «نامور و جوانمرد» و دارای «کئی برز و بالای شاهانه»، و با «کمربند و درگاه» پهلوانانه که تنها برازنده پهلوانان و سپاهیان و سپهداران است توصیف کرده است. کشته شدن وی به دست نهنگان زمان و یا گم شدن او نیز از سپاهی گری یا مشارکت وی در امور سیاسی و درگیری های نظامی زمان حکایت می کند.
اینک به استناد همین توصیف و تعریف شاعر از حامی جوانمرد خود باید به سراغ امیران و امیرزادگان دهه هفتاد قرن چهارم هجری ایران و به خصوص خراسان و طوس رفت و در جست وجوی کسی بود که در آن دهه هم جوان بوده باشد و هم دلاور و گرد و سپاهی، و نیز دارای مقام و منصب لشکری و کشوری، اما از شاهان و امیران درجه اول نبوده باشد. و بالاخره ایرانی نژاد و دارای عرق ملی و فرهنگی ایرانی، و دارای سمتی بوده، اما کمی بعد در کشمکش های سیاسی زمان نابود و بی اثر شده باشد، به گونه ای که تا سال های ۴۰۰ و زمان ختم شاهنامه هم از زنده و مرده او اثر و خبری نمانده باشد.
با شناختی که از تاریخ قرن چهارم ایران، و به خصوص خراسان و طوس داریم، چنین «قبایی» تنها به قامت دو تن از فرزندان امیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی، به نام های «منصور بن محمد بن عبدالرزاق» و «عبدالله بن محمد بن عبدالرزاق» راست می آید، که تمامی مشخصات مذکور را دارا هستند. چون گذشته از آن که طوسی الاصل و ساکن آن دیار بوده اند در ابتدای دهه هفتاد هم به مقامات بالا در لشکر خراسان، و شاید به امارت طوس نیز رسیده اند، اما در همان دهه (سال ۳۷۷ الی ۳۷۹) به غربت افتاده، و یا در اسارت و بی خبر و اثر درگذشته اند. گذشته از آن، نسبت آن ها با امیر ابومنصور عبدالرزاق، یعنی فراهم آورنده شاهنامه ای که اساس کار فردوسی قرار گرفته بود، حدس و گمان ما را تایید و تقویت می نماید.
اینک شرح دلایل: زمانی که امیر ابومنصور محمد در سال ۳۴۶ شاهنامه منثور ابومنصوری را فراهم آورده یقیناً فرزندی به نام «منصور» داشته است، وگرنه با کنیه «ابومنصور» در مقدمه آن شاهنامه خوانده نمی شد. و حتماً «منصور» پسر بزرگ «ابومنصور» بوده است، چون کنیه افراد از اسم پسر بزرگ ایشان گرفته می شد. چون ابومنصور در سال ۳۵۱ کشته شده دو فرزند او، حتی اگر در زمان قتل پدر خردسال هم بوده باشند، هم زمان با آغاز نظم شاهنامه به سال ۳۷۰ جوان و برومند بوده اند.
چون سپه سالاری سامانیان و حکومت و ولایت خراسان و «زیررود» (مادون النهر) من جمله طوس میان سال های ۳۵۱ تا ۳۷۱ در انحصار خانواده سیمجور بود، و آن ها هم کشندگان ابومنصور بودند، طبیعی است که طی آن بیست سال خانواده و فرزندان عبدالرزاق علی رغم تنعّم و برخورداری از عدّت و حشمت به عرصه سیاست و حکومت خراسان دعوت نشده باشند. به همین دلیل در آن سال ها هیچ نام و نشانی از عبدالرزاقی ها در تاریخ خراسان به چشم نمی خورد. اما برعکس، پس از آن که خانواده سیمجور در سال ۳۷۱ از سپاه سالاری و حکومت خراسان معزول شده اند می توان انتظار داشت که فرزندان جوان و محتشم ابومنصور عبدالرزاق هم برای جولان در عرصه سیاست و جدال های اجتماعی فرصتی یافته باشند. به خصوص اگر والی و سپه سالار جدید با موافقت و مسالمت به جای سیمجوریان ننشسته باشد احتمال دعوت والی جدید از پسران عبدالرزاق به همکاری دو چندان می شود، که از قضا عزل سیمجوریان و نصب والی جدید (تاش) نه با مسالمت بلکه با خشونت و قهر همراه بوده است، و آن خانواده معزول درصدد مخاصمت با والی جدید برآمده اند.
زمانی که سیمجوریان محمد بن عبدالرزاق را کشته و خود حاکم بلامنازع خراسان شدند منصور بن نوح(۵۲) که تا سال ۳۶۵ حیات و امارت داشت امیر سامانی بود، و در تمامی مدت امارت او خانواده سیمجور ولایت خراسان را داشتند، اما با درگذشت منصور بن نوح ضعف و تزلزل آل سیمجور هم آغاز گشت، ولی خطر جدی از آن زمان متوجه سیمجوریان شد که یکی از مخالفین سرسخت ایشان به نام «ابوجعفر عُتبی» در سال ۳۶۸ به وزارت رسید. عتبی عاقبت در سال ۳۷۱ حکم عزل سیمجوری ها را از سپاه سالاری و امارت خراسان به امضای امیر جدید سامانی (نوح بن منصور) رسانید و به طرزی خصمانه و اهانت آمیز به ایشان ابلاغ کرد. ابوالحسن سیمجور ابتدا از پذیرش فرمان عزل سرباز زد و گفت: «والی خراسان منم و سپاه سالار ابوعلی است، پسر من! والله که من ستاره به روز بدیشان نمایم و طبل بزد و لشکر بیرون برد»(۵۳). اما بعد نادم شد و از بخارا پوزش طلبید و با ترک نیشابور و رخت کشیدن به قهستان (ملک موروثی آن خاندان) عزل خویش را گردن نهاد.(۵۴) پس از آن، والی جدید (تاش) که سپاه سالار سامانیان و هم از نزدیکان وزیر (غلام پدر او) بود،(۵۵) در ماه شعبان همان سال ۳۷۱ به اتفاق یکی دیگر از غلام سالاران دربار سامانی، به نام فائق الخاصه وارد نیشابور شد.(۵۶)
عزل و نصبی این چنین، خشم و خصومتی میان دو والی و سپه سالار قدیم و جدید برانگیخت، و باعث سلسله جنگ ها و درگیری هایی آشتی ناپذیر در خراسان گردید که قریب به یک دهه ادامه یافت و عاقبت بنیاد دولت سامانیان را بر باد داد. صاحب بن عبّاد، که در آن زمان وزارت آل بویه را داشت، عزل سیمجوریان و انتصاب تاش را به جای ایشان به زلزله ای خاموش نشدنی تشبیه کرد که هرگز فرو ننشیند.(۵۷) به هر حال در چنین موقعیتی که خانواده محتشم و پر عدّت و حشمتی چون سیمجوریان منتظر فرصت برای دسیسه و حمله به والی جدید خراسان بودند، طبیعی است که «تاشِ» غریبه در خراسان به طلب یارانی چون پسران عبدالرزاق برآمده و از ایشان برای همکاری و مقابله با رقیب مشترک دعوت کرده باشد. از قرار معلوم وی همین کار را کرد، و یحتمل امارت طوس را بدیشان سپرد و یقیناً در لشکر خراسان هم مقامات والایی را به آن دو اختصاص داد.
هرچند منابع تاریخی گزارشی از دعوت به همکاری پسران عبدالرزاق توسط تاش در سال های ۳۷۱ درج نکرده اند، اما در سال های ۷-۳۷۶ به صراحت از عبدالله و منصور عبدالرزاق نام برده و گفته اند که از معاریف لشکر خراسان و نامداران لشکر تاش بوده اند. بنابراین تردیدی نمی ماند که زعامت یافتن پسران عبدالرزاق بر طوس و لشکر خراسان از همان سال های اول ورود تاش به خراسان یعنی مصادف با زمان آغازیدن فردوسی به نظم شاهنامه بوده است.

نظرات کاربران درباره کتاب پنج گفتار در زمان و زندگانی فردوسی