فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ما در برابر شما

کتاب ما در برابر شما

نسخه الکترونیک کتاب ما در برابر شما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ما در برابر شما

ما جامعه‌ای کوچکیم در دل جنگل. همه می‌گویند هیچ جاده‌ای به اینجا نمی‌رسد، همه راه‌ها فقط از کنار این شهر می‌گذرد. اقتصاد تا می‌آید نفس عمیقی بکشد به سرفه می‌افتد. کارخانه هر سال فقط تعدادی از نیروهایش را تعدیل می‌کند، درست مثل بچه‌ای که فکر می‌کند اگر به دوروبر کیک ناخنکی بزند از آن چیزی کم نخواهد شد. نقشه‌های جدید و قدیم شهر را که روی هم بگذاری، می‌بینی که بازار و این نوار باریکی که نامش «مرکز خرید» است خودشان را، درست عین گوشتی که انداخته باشی توی ماهیتابه داغ، به هم کشیده‌اند. فقط یک سالن ورزش و زمین یخ آن برایمان مانده و بس. اما، از سوی دیگر، جمله‌ای در این شهر سر زبان همه است: «مگه آدمیزاد از زندگیش چه کوفت دیگه‌ای می‌خواد؟»

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ما در برابر شما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۳. مثل یک مرد

بدترین چیزی که ما درباره شما می دانیم این است که به شما وابسته ایم. که کارهای شما روی زندگی ما تاثیر می گذارد؛ نه فقط کارهای کسانی که ما انتخابشان می کنیم، نه فقط کارهای آن ها که دوستشان می داریم، بلکه حتی کارهای شما آدم های بی شعور. همین شماها که هیچ صفی را رعایت نمی کنید، همین شماهایی که نمی توانید درست رانندگی کنید، همین شماهایی که از سریال های مزخرف تلویزیون خوشتان می آید و توی رستوران بلندبلند حرف می زنید و بچه هایمان توی مدرسه از بچه هایتان اسهال و استفراغ می گیرند. همین شماها که کج پارک می کنید و مشاغل ما را قاپ می زنید و به حزب ها و آدم های ناجور رای می دهید. شماها بر لحظه لحظه زندگی ما تاثیر دارید.
خداوندا! به همین دلیل است که از شما بیزاریم!
در «پوست خرس» پیرمردها ساکت و به ردیف نشسته اند. گویا هفتاد ساله اند اما مطمئناً دست کم دو برابر این سن دارند. پنج نفرند اما دست کم هشت نظر مختلف دارند. معروف اند به «پنج عمو»، چون همیشه کنار هم یک گوشه می ایستند و دروغ می بافند و سر هر تمرین تیم هاکی بیورن استاد بگومگو راه می اندازند. بعد هم می روند «پوست خرس» و روز از نو و روزی از نو. و بعد نوبتی کاری می کنند تا دیگری احساس کند عقلش را از دست داده و آلزایمر گرفته: گاهی شبانه پلاک خانه هم را عوض می کنند یا دسته کلید هم را قایم می کنند تا طرف سرگردان شود. یک بار چهار تایی ماشین نفر پنجم را بکسل کردند و بردند و به جایش یک ماشین کرایه ای درست عین همان را پارک کردند فقط به این خاطر که طرف فردا صبح نتواند ماشینش را از خانه درآورد واز ترس اینکه سرانجام وقت خانه سالمندان رسیده زهره اش آب شود. برای خرید بلیت مسابقات اسکناس های روپولی می پردازند. و یک بار هم چند سال پیش، در یکی از مزخرف ترین فصل های تیم، وانمود کردند در مسابقات المپیک ۱۹۸۰ هستند. هر بار که چشمشان به مدیرعامل تیم هاکی بیورن استاد، پیتر اندرشون، می افتاد با او بنای آلمانی حرف زدن می گذاشتند و او را هانس رامپف(۵) صدا می کردند. این موضوع مدیرعاملِ همیشه آرام را دیوانه می کرد و پنج عمو را حتی خوشحال تر از وقتی که از مرگ نجات یافته باشند. مردم شهر می گویند آن ها، هر پنج تایشان، همین حالا هم عقلشان را از دست داده اند، اما چه کسی می تواند اثباتش کند؟!
رامونا، صاحب «پوست خرس»، پنج نوشیدنی روی پیشخان می گذارد. اینجا فقط یک نوع نوشیدنی پیدا می شود، اما انواع و اقسام تلخ کامی ها هست. عموها همیشه حامی تیم هاکی بیورن استاد بوده اند، چه در صدر و چه در قعر جدول. همه عمرشان. اما امروز بدترین روزشان خواهد شد.
میرا اندرشون توی ماشینش است و به سمت دفتر کارش می راند که تلفنش زنگ می خورد. به دلایل مختلفی، استرس دارد. گوشی از دستش می افتد زیر صندلی و او با چنان حالتی چند لیچار نثار می کند که شوهرش همیشه می گوید حتی جاشوهای ملنگ را هم خجالت زده می کند. وقتی موفق می شود گوشی را از آن زیر بردارد، زن آن طرف خط چند ثانیه ای وقت لازم دارد تا خودش را از میان آن همه صفتی که شنیده جمع وجور کند. میرا فریاد می زند: «الو؟»
زن خیلی مودب می گوید: «الو، ببخشید، من از اس. اکسپرس تماس می گیرم. شما درخواستی برای ما ایمیل کرده بودین...»
«از... اسمتون چی بود؟ اس. اکسپرس؟ نه، شماره رو اشتباه گرفتین.»
زن شروع می کند که بگوید: «مطمئنین؟ توی کاغذهای من نوشته که...»
که میرا دوباره گوشی از دستش می افتد و هر چه فحش رکیک به دهانش می آید نثار مهندس طراح گوشی می کند و وقتی موفق می شود دوباره گوشی را بردارد زن پشت خط به خودش لطف کرده و گوشی را گذاشته است.
میرا وقت ندارد زیاد به این موضوع فکر کند. منتظر تماس شوهرش، پیتر، است. امروز با شهرداری درباره باشگاه جلسه دارد و اضطراب نتیجه این جلسه شکم میرا را کرده ماشین لباس شویی. تلفن را پرت می کند توی صندلی شاگرد و پیش از آنکه صفحه اش خاموش شود نگاهی به عکس پس زمینه می اندازد: دخترش مایا و پسرش لئو.
به رانندگی ادامه می دهد. اما اگر ایستاده بود و توی اینترنت دنبال اس. اکسپرس گشته ‎بود، می فهمید که یک شرکت حمل بار و اثاث منزل است. در شهرهایی که باشگاه هاکی شان برایشان چندان مهم نیست اینکه کسی به نام خانواده اندرشون سفارشی به چنین شرکتی داده باشد شاید فقط یک شوخی بی زیان باشد، اما بیورن استاد چنین شهری نیست. توی یک جنگل خاموش نیاز نیست فریاد بکشی تا تهدید تلقی شوی.
میرا خیلی زود متوجه این موضوع خواهد شد، زن فهمیده و باهوشی است و به اندازه کافی هم اینجا زندگی کرده است. بیورن استاد به چیزهای خوبی هم شهره است: جنگل های خارق العاده و زیبا، آخرین تکه بکر از سرزمینی که دولتمردانش فقط درصدد گسترش شهرهای بزرگ اند. مردم اینجا مردمی مهربان، فروتن و سخت کوش و عاشق طبیعت و ورزش اند. جامعه ای که بدون توجه به اینکه تیم در کدام دسته بازی می کند، جایگاه تماشاچیانش همیشه پر است. بازنشستگانی که در همه مسابقات صورت هایشان را سبز می کنند. شکارچیانی ماهر، ماهیگیرانی شایسته، مردمی به استقامت جنگل و سرسخت چون یخ و همسایه هایی که دست کمکشان به سوی هر نیازمند کمکی دراز است. بار زندگی شاید سنگین باشد، اما آن ها پوزخندی می زنند و می گویند: «سخته.» بیورن استاد به این ها مشهور است. اما... به چیز دیگری هم شهره است.
چند سال پیش، یک داور پیر هاکی در تلویزیون از بدترین خاطرات دوران کاری اش تعریف می کرد. در مقام دوم و سوم و چهارم مسابقات شهرهای بزرگ قرار داشتند که تماشاچیان عصبانی شان در صورت ناخشنودی از تصمیمات داور، قوطی تنباکوی اسنوس، سکه و توپ گلف پرت می کردند. اما جایگاه اول را ورزشگاهی کوچک در دل جنگل داشت که داور یک بار در آنجا مسابقه ای را داوری کرده و در دقایق آخر بازی به نفع تیم مقابل پنالتی گرفته بود. پنالتی که گل شد و بیورن استاد باخت، داور زیرچشمی نگاهی به بخش معروف جایگاه انداخت، همان جا که مال «دارودسته» است و همیشه پر از مردان سیاه پوشی است که با صدای گوش خراشی سرود می خوانند و نعره های وحشتناک می کشند. صدا ازشان درنمی آمد.
اولین نفر شوهر میرا، پیتر اندرشون، مدیرعامل باشگاه بیورن استاد، بود که متوجه خطر شد. به سرعت دوید سمت کنتور برق و موفق شد درست در آخرین لحظه برق را قطع کند. ماموران انتظامات داور را در تاریکی از ورزشگاه بیرون بردند و فوراً از شهر خارج کردند. نیاز نبود کسی توضیح بدهد در غیر این صورت چه پیش می آمد.
برای این است که اینجا یک تهدید ملایم هم کافی است، گفت وگویی ساده با یک شرکت حمل اثاث هم کافی است، و میرا به زودی این را خواهد فهمید.
جلسه شهرداری هنوز تمام نشده اما چند نفری در بیورن استاد نتیجه آن را الان هم می دانند.
جلوی ساختمان شهرداری پرچم ها همیشه در اهتزازند؛ یکی با رنگ های ملی سوئد و یکی با نشان مخصوص شهرداری این ناحیه. مسئولان شهر می توانند آن دو را از پنجره اتاق کنفرانس ببینند. چند روز به جشن میدسومار(۶) مانده و سه هفته از روزی که کوین و خانواده اش شهر را ترک کرده اند می گذرد. آن ها با این کارشان تاریخ را تغییر دادند؛ نه فقط تاریخ آینده را که تاریخ گذشته را هم. فقط هنوز همه این را درک نکرده اند.
یکی از مسئولان سرفه ای عصبی می کند و طوری که انگار فقط یک حقیقت مطلق وجود دارد می گوید: «من ناراحتم، پیتر. اما تصمیم گرفته شده. منافع شهر به یک تیم هاکی مرجحه. این طوری برای کل منطقه بهتره. ما تمرکزمون رو می گذاریم روی... تیم شهر هد. این طوری برای همه بهتره، حتی خود تو. فقط اگه می پذیرفتی. با توجه به... شرایط...»
پیتر اندرشون، مدیرعامل باشگاه هاکی بیورن استاد، آن سوی میز نشسته. آگاهی از اینکه به او خیانت شده او را با سر به قعر تاریکی فرستاده است. صدایش انگار از ته چاه می آید: «ولی ما... ما فقط چند ماه به کمک نیاز داریم، تا وقتی که چند تا اسپانسر پیدا کنیم. فقط می خوایم شهرداری ضامن واممون بشه پیش بانک...»
ساکت می شود و فوراً از حماقتش خجالت می کشد. پیدا است که مقام مسئول پیش تر با رئیس بانک حرف زده است. همسایه اند، با هم گلف بازی می کنند و با هم به شکار گوزن می روند. این تصمیم مدت ها پیش از آنکه پیتر پا به این اتاق بگذارد گرفته شده است. وقتی مسئولان او را به این جلسه دعوت کردند، خاطرنشان کردند که جلسه کاملاً «غیررسمی» است. صورت جلسه ای در کار نخواهد بود. صندلی های اتاق کنفرانس کوچک تر از آن اند که همه قدرتمداران بتوانند هم زمان رویشان بنشینند.
تلفن پیتر زنگ می خورد. ایمیلی به این مضمون در جعبه پیام ها خودنمایی می کند: مدیرکل باشگاه هاکی بیورن استاد استعفا داد. مدیرکل از قبل می دانسته اینجا چه خبر است. و حتماً از پیش شغلی، در عوض شغلش، در هد به او پیشنهاد شده است. پشت پیتر را خالی کرده اند.
مقام مسئول از سر ناراحتی پیچ وتابی به خودش می دهد. پیتر می داند آن ها چه فکری می کنند. «سرافکنده نباش. التماس نکن. مثل یک مرد بایست و تحمل کن.»
بیورن استاد کنار یک دریاچه بزرگ واقع است با سواحلی کوچک در یک سو. وقتی هوا آن قدر گرم بشود که همه فراموش کنند زمستان بیورن استاد نه ماه طول می کشد، دریاچه مال نوجوان ها می شود. در میان لاستیک های شنا و هورمون، پسری دوازده ساله نشسته که عینک آفتابی به چشم دارد. نامش لئو اندرشون است. پارسال تابستان، هیچ کس توی ساحل نامش را نمی دانست اما امسال همه می شناسندش. زیرچشمی طوری نگاهش می کنند که انگار بشکه باروت است. چند ماه پیش، کوین به خواهر بزرگ ترش مایا تعرض کرد، اما پلیس نتوانست چیزی را ثابت کند و کوین تبرئه شد. در شهر دودستگی ایجاد شد. اکثریت طرف کوین را گرفتند و تنفر آن قدر اوج گرفت که می خواستند کل خانواده را از شهر بیرون کنند. از پنجره اتاق خواهرش سنگی پرت کردند که رویش نوشته شده بود: «هرزه.» مایا را در مدرسه اذیت کردند، در باشگاه جلسه تشکیل دادند وسعی کردند پدرشان را از مقام مدیرعاملی باشگاه برکنار کنند.
بعد سروکله یک شاهد عینی پیدا شد، پسری هم سن مایا که هنگام آن اتفاق در خانه کوین حضور داشت. اما چه فرق می کرد؟ پلیس هیچ کاری نکرد. شهر به پرچانگی هایش ادامه داد و هیچ کس به مایا هیچ کمکی نکرد. بعد یک شب، نه خیلی بعد از حادثه، اتفاق دیگری افتاد. هیچ کس دقیقاً نمی داند چه اتفاقی. اما کوین ناگهان دیگر پایش را از خانه بیرون نگذاشت. مردم شروع کردند به شایعه سازی که کوین ناراحتی روانی پیدا کرده. و یک روز صبح، درست سه هفته پیش، کوین و خانواده ارداهل ناگهانی شهر را ترک کردند.
لئو فکر می کرد حالا اوضاع بهتر می شود اما بدتر شد. دوازده سال دارد و این تابستان یاد می گیرد که مردم یک دروغ ساده را ترجیح می دهند به یک راست پیچیده، چون دروغ مزیتی دارد که شکست ناپذیرش می کند: حقیقت باید بتواند تمام جزئیات یک حادثه را باز کند وشرح دهد، اما دروغ فقط کافی است باورکردنی باشد. وقتی بهار گذشته در آن جلسه پدرش در مقامش به عنوان مدیرعامل باشگاه هاکی ابقا شد، پدر کوین سریعاً باشگاه او را عوض کرد و او را به باشگاه هد برد. مربی تیم تقریباً همه اسپانسرها و همه بازیکنان خوب تیم جوانان را هم متقاعد کرد که با او بروند. وقتی سه هفته پیش کل خانواده ارداهل شهر را ترک کردند، ناگهان همه چیز زیرورو شد، اما به شکل غریبی هیچ چیز عوض نشد.
و لئو چه فکر می کرد؟ که همه بالاخره متوجه شدند کوین گناهکار است. و حالا پوزش می خواهند؟ که اسپانسرها و بازیکنان با گردن کج برمی گردند به بیورن استاد؟ توی این خراب شده هیچ کس گردن کج نمی کند! چراکه ساده ترین دلیل بدترین کارهای ما مردم این است که نمی خواهیم بپذیریم اشتباه کردیم. هر قدر که اشتباه بزرگ تر و نتیجه اش زشت تر باشد، غرور ما هم برای بازگشت بیشتر می شود. درنتیجه، هیچ کس چنین نمی کند. و ناگهان تمام پول دارها و قدرتمندان شهر استراتژی دیگری را برگزیدند: هیچ کدامشان دیگر حاضر نبود بپذیرد روزی دوست خانواده ارداهل بوده است. پچ پچ هایی آغاز شد، ابتدا در خفا و بعد علنی، که «این پسرک همیشه عجیب وغریب بود» و «پدرش خیلی بهش فشار می آورد. آدم می دید دیگه!». بعد خیلی نرم و مخملی جملات تبدیل شد به «این خانواده هیچ وقت مثل... می دونی... مثل ما نبودن. پدرش دراصل مال اینجا نبود، فقط اینجا زندگی می کرد».
داستان وقتی که همه باشگاه را به مقصد باشگاه هد ترک کردند این بود که کوین «پسر بی دفاعی است که به او تهمت زده اند» و «یک عجوزه زندگی اش را به مخاطره انداخته». اما حالا همه نسخه دیگری از ماجرا دارند: اسپانسرها و بازیکنان دنبال کوین راه نیفتادند بروند هد، بلکه خودشان این تصمیم را گرفتند، چون آن ها کجا و کوین کجا! نام کوین از لیست باشگاه هد خط خورده اما توی لیست باشگاه بیورن استاد هنوز هست. دوستان پیشین کوین حالا او را «روانی» می نامند اما هنوز هم به مایا می گویند «هرزه» و به این شکل خود را به حد کافی هم از متعرض و هم از قربانی جدا می کنند. دروغ ها ساده و راحت اند، این حقیقت است که دشوار است.
مردم این قدر به باشگاه بیورن استاد گفتند «باشگاه کوین» که باشگاه هد دقیقاً شد برعکسش. ایمیل هایی از طرف والدین بازیکنان تیم هد به مسئولین زده شد درباره «احساس مسئولیت» و «نبود امنیت». و وقتی که مردم احساس ناامنی کنند آن وقت است که یک احتمال بالقوه، بالفعل می شود و تبدیل می شود به یک حادثه: یک شب، کسی روی یکی از تابلوهای جاده نزدیک بیورن استاد نوشت: «متعرض ها!!!» چند روز بعد، گروهی از بچه های هشت ساله بیورن استاد و هد از اردوی پیشاهنگی به خانه فرستاده شدند، چون کتک کاری مفصلی با هم کرده بودند، چون بچه های هد برای بچه های بیورن استاد خوانده بودند: «بیورن استاااااد: متعرررررض!»
و حالا لئو در ساحل نشسته. پنجاه متر آن طرف تر دوستان پیشین کوین نشسته اند؛ هجده ساله هایی تنومند و ورزیده که حالا پیراهن قرمز باشگاه هد تنشان است. همین ها بودند که در اینترنت نوشته بودند مایا «حقش بوده» و کوین آشکارا پسری بی دفاع است، چون «این پتیاره به کسی تعرض نکند کسی نمی تواند به او حتی دست هم بزند!». انگار مایا از کسی خواسته که به او دست بزند. حالا همان پسرها می گویند کوین هرگز یکی از آن ها نبوده، مرتب همین دروغ را تکرار می کنند که کوین به این شهر وصله شده بود، و، برای چرخاندن قصه، خودشان را تبدیل کرده اند به قهرمان: این آن ها بودند که همیشه می بردند، نه کوین.
لئو از آن ها شش سال کوچک تر است و بسیار بسیار ریزنقش تر و ضعیف تر، اما بعضی از دوستانش می گویند که «باید کاری بکند». که یکی از آن لعنتی ها «باید تاوانش را پس بدهد». که لئو «باید مرد باشد». اما مردانگی موضوع پیچیده ای است در دوازده سالگی. و در همه سنین.
بعد صدایی به گوش می رسد. سرها به سمت زیراندازها می چرخد. همه گوشی های موجود در ساحل می لرزد. اول یکی، بعد دوتا و بعد همه با هم، تا اینکه صداها مثل ارکستر سمفونی ناپیدایی که همه سازهایش در حال نواختنند در هم طنین می اندازد. خبر در شهر می پیچد.
تیم هاکی بیورن استاد دیگر وجود خارجی ندارد.
«این که فقط یک باشگاه است، چیزهای مهم تری وجود دارد.» گفتن این حرف ساده است اگر باور داشته باشی که ورزش را اعداد و ارقام می سازند. اما این حقیقت ندارد، هرگز نداشته. برای فهمیدنش با این سوال ساده شروع می کنیم: یک بچه وقتی هاکی بازی می کند چه حسی دارد؟ پاسخ به این پرسش سخت نیست. تا حالا عاشق شده ای؟ همان حس را دارد.
یک شانزده ساله خیس عرق در امتداد جاده بیرون بیورن استاد در حال دویدن است. نامش آمات است. در تعمیرگاهی در دل جنگل یک هجده ساله با سروصورت کثیف به پدرش کمک می کند تا ابزارها و لاستیک ها را جمع وجور و مرتب کند. نامش بوبو است. در باغی دخترکی چهار سال و نیمه پاک ها را پشت سر هم از ایوان شوت می کند به سمت یک کاروان. نامش آلیشیا است.
آمات امیدوار است روزی این قدر در ورزش خوب و حرفه ای بشود که هاکی دست او و مادرش را بگیرد و از اینجا ببرد. برای او ورزش یعنی آینده. بوبو امیدوار است فقط یک فصل دیگر اجازه بدهند رها و بی دغدغه بخندد، چون می داند پس از آن هر روزش مثل روزگار پدرش خواهد بود. برای بوبو ورزش آخرین تفریح و سرخوشی زندگی است.
برای آلیشیا این دختر چهار سال و نیمه ای که از توی ایوان شوت می کند؟ تا به حال عاشق شده ای؟ برای او ورزش این است.
گوشی ها می لرزند. شهر از جنبش بازمی ایستد. هیچ چیزی تندتر از یک داستان و تاریخ خوب و به دردبخور سفر نمی کند.
آمات شانزده ساله لحظه ای می ایستد و دست ها را روی زانوها می گذارد. قلبش تندتند می زند: بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. بوبوی هجده ساله یک ماشین نو را هل می دهد توی تعمیرگاه و شروع می کند به کوبیدن جای قرشدگی روی بدنه: بنگ ـ بنگ ـ بنگ. آلیشیای چهار سال و نیمه در باغی توی ایوان ایستاده. دستکش هایش برایش بزرگ اند و چوبش بلند، اما با تمام نیرو پاک را شوت می کند توی دیوار: بنگ!
آن ها در شهری کوچک در دل جنگلی وسیع بزرگ شده اند. خیلی از بزرگ ترها می گویند که مشاغل کمتر و زمستان سخت تر شده، جنگل انبوه تر شده و خانه ها تنک تر و پراکنده تر، که همه منابع طبیعی در روستاها است اما همه پول های لعنتی آن راهی شهرهای بزرگ می شود. «چون خرس ها به جنگل گند می زنند و آدم ها به بیورن استاد.» برای بچه ها راحت است که عاشق هاکی باشند، چون وقتی بچه ای نمی توانی هم شوت کنی و هم فکر کنی. فراموشی بهترین هدیه ای است که ورزش به آدم می دهد.
اما حالا پیامک می آید. آمات می ایستد، بوبو چکش را می اندازد، اما یکی باید برای یک دخترک چهار سال و نیمه توضیح دهد که یعنی چه که باشگاه «ورشکست شده». حالا همه تلاش ها به این سو خواهد رفت که بگویند فقط یک باشگاه از دست رفت، به رغم اینکه باشگاه ها هرگز از دست نمی روند. آن ها به حیات خود ادامه می دهند. این آدم ها هستند که از دست می روند.
در «پوست خرس» جمله مشهوری هست که می گوید درها باید بسته بمانند تا «مگس ها سردشون نشه». جملات مشهور دیگری هم در «پوست خرس» هست: «دلت می خواد بفهمی هاکی یعنی چی؟ بیچاره، حتی اگه دو تا دستت هم تو جیب پشتت باشه، باز هم نمی تونی باسنت رو پیدا کنی!»، «می خوای درباره تاکتیک ها گپ بزنی؟ عین گوساله ای هستی وسط چمن مصنوعی!»، «می خوای فصل آینده دفاع بهتری داشته باشیم؟ رو پای من پیشاب نکن و بعد نگو بارون می آد!». اما امروز هیچ کس با هیچ کس جروبحث نمی کند، همه ساکت اند. جو سنگین است. رامونا برای آخرین بار همه لیوان ها را پر می کند. پنج عمو، هفتاد ساله یا بالای آن، سلامتی کوتاهی به هم می دهند. پنج لیوان خالی محکم روی پیشخان فرود می آیند. بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ ـ بنگ. پنج عمو برمی خیزند و می روند بیرون؛ جداجدا. آیا فردا باز هم به هم زنگ خواهند زد؟ اصلاً برای چه زنگ بزنند؟ اگر هاکی نباشد، سر چه با هم شوخی و بگومگو کنند؟
توی یک شهر کوچک خیلی چیزها هست که کسی درباره شان حرف نمی زند. اما وقتی دوازده ساله ای هیچ چیزی راز نمی ماند، چون در این سن می دانی که آدم روی اینترنت چه ها که پیدا نمی کند. حالا لئو با اینکه هوا گرم است بلوز آستین بلند پوشیده. می گوید چون آفتاب پوستش را می سوزاند، اما فقط می خواهد کسی خراش های روی پوستش را نبیند. نمی تواند شب ها جلوی خاراندن خودش را بگیرد، تنفر زیر پوستش وول می خورد. تا حالا کتک کاری نکرده، حتی در هاکی. تا حالا فکر می کرده شاید مثل پدرش است و خشونت در وجودش نیست. اما حالا فقط منتظراست تا یکی با او بنای بگومگو بگذارد، اتفاقی سر راهش قرار بگیرد و بهانه ای دستش بدهد تا اولین چیزی را که دم دستش می رسد بردارد و صورتش را خردوخاکشیر کند.
«خواهر و برادرها باید هوای هم رو داشته باشن.» این چیزی است که وقتی بچه ای همه به تو می گویند. «دعوا نکنین! هم رو نزنین! خواهر و برادرها باید مراقب هم باشن!» جان کلام اینکه مایا و لئو باید یک برادر بزرگ تر می داشتند تا شاید بتواند از آن ها دفاع کند. و داشتند. اسمش ایزاک بود. پیش از تولد آن ها مرد؛ از بیماری ای که باعث می شد لئو نتواند به وجود خدا معتقد شود. لئو تا هفت سالگی درک درستی از ایزاک به عنوان یک آدم واقعی نداشت. هفت سالش بود که آلبومی پیدا کرد با عکس های ایزاک و مادر و پدر. توی آن عکس ها هر سه شاد بودند و می خندیدند. هم را محکم در آغوش گرفته بودند و بی پروا عاشق هم بودند. ایزاک تا به امروز به شکل دردناکی چیزهای زیادی از زندگی به لئو یاد داده بود بدون آنکه حتی وجود خارجی داشته باشد. به او آموخته بود که تنها عشق کافی نیست. وقتی هفت ساله ای ــ یا هر چند ساله ــ این حقیقتی دهشتناک است.
حالا دوازده سال دارد و سعی می کند مرد باشد. چطور؟ سعی می کند شب ها خودش را نخاراند، سعی می کند خودش را زیر لحاف گلوله کند و بی صدا اشک بریزد، سعی می کند تنفر را بی آنکه کسی ببیند و بفهمد، در درون پرورش دهد. سعی می کند مانع افکاری شود که این روزها در روزنامه ها منعکس است. خواهر و برادرها باید مراقب هم باشند اما او نمی تواند از خواهرش محافظت کند.
نمی تواند از خواهرش محافظت کند، نمی تواند از خواهرش محافظت کند، نمی تواند از خواهرش محافظت کند.
دیشب، شکم و سینه اش را خاراند و خاراند تا زخم شد و خون آرام آرام از آن جاری شد. امروز صبح که خود را در آینه دید، از ذهنش گذشت که جای زخم شبیه فتیله انفجار است که قلبش را نشانه رفته است. اما دوست داشت بداند آیا از درون هم می سوزد؟ و تا کجای قلبش فرو رفته است؟



ما در برابر شما

فردریک بکمن

مترجم: الهام رعایی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران درباره کتاب ما در برابر شما

ممنون از نظرات دوستان. واقعا این طور نظرات که توصیف خوبی از کتاب میده رو باید ارج نهاد.
در 2 هفته پیش توسط
"جامعه یعنی حاصل جمع انتخاب های ما" به نظرم بی انصافیه اگه بگیم این کتاب درباره تعرض یا هم‌جنس گرایی نوشته شده؛ این کتاب درمورد همه‌چیزِ یک جامعه نوشته شده. کتاب شهر خرس و ما دربرابر شما درباره عشق و رفاقت و قدرت و اقتصاد و سیاست و ورزش و اقلیت و جبر اجتماعی و حس همبستگی و مرگ صحبت میکنه(هر چند این کتاب روی مواردی دقیق تر و عمیق تر میشه نسبت به بقیه مثل داستان مایا). و این موضوع که انسان چطور برای زنده موندن به اجتماع نیاز داره اما همون اجتماع چطور از میان خودش قربانی میگیره تا بتونه روال عادی خودش رو ادامه بده. و اینکه "پیچیده ترین چیز درمورد آدم های خوب و بد اینست که ما همه همزمان هردویشان هستیم." ولی چیزی که این کتاب رو چند برابر ارزشمند تر کرد برای من چپتر مربوط به زاکاریاس؛ اینکه چه راحت کسانی رو که خیلی شباهتی با بقیه ندارن و متفاوتن رو عمدی یا غیر عمدی فراموش میکنیم و کنار میزاریم با اینکه اونها همون‌قدر حق زندگی در اجتماع رو دارن که ما. نوشته های فردریک بکمن پره از غم و اندوه و شکست و ناکامی و آرزوهای برباد رفته و ناامیدیه ولی چطور ممکنه که انسان از همه اینها جون سالم بدر میبره و در آخر به روشنایی یرسه؟ جواب بکمن "همراهی"ه و من باهاش موافقم. (واقعا نمی تونم یه نظر کوتاه واسه این نویسنده و این اثر بزارم چون بی‌انصافیه. قلم این نویسنده اینقدر شگفت‌انگیزه که میشه از هر صفحه کتاب یک نقل قول قابل تامل و زیبا استخراج کرد.)
در 3 هفته پیش توسط
این یکی از شهر خرس هم قشنگ تر بود. کلاً سبک نویسنده رو بسیار می‌پسندم. تنها مشکل، ترجمه است که به نظرم نیاز به یه فرهنگ لغت همراه داره. درسته که موضوع همجنس گرایی مبحث حساسیه و تو ایران به راحتی نمی‌شه تو کتاب بهش پرداخت، و از این نظر مترجم رو درک می‌کنم اما لغاتی که استفاده شده تا منظور رو برسونه به شدت گیج کننده است. انقدر که چند بار هوس کردم برم کتاب رو به زبان اصلی بخونم، ببینم این لغت یعنی چی؟ چون احتمالاً انگلیسی اش از فارسی اش قابل فهم تر خواهد بود! بچه مزلف دیگه چه مزخرفیه؟ یعنی هیچ لغت جایگزین دیگه‌ای وجود نداره؟!!
در 3 هفته پیش توسط