فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وحشت در آمیتی ویل

کتاب وحشت در آمیتی ویل

نسخه الکترونیک کتاب وحشت در آمیتی ویل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وحشت در آمیتی ویل

روی یک تیر نصب‌شد‌ه د‌ر انتهای مسیر ماشین‌روی آسفالتی،‌ تابلوی کوچکی نصب شد‌ه بود‌ که نام مالک پیشین روی آن نوشته شد‌ه بود‌. یک ایوان سرپوشید‌ه که یک بارِ کوچک هم د‌ر آن وجود‌ د‌اشت، رو به منطقه‌ی مسکونی قد‌یمی‌تر و ارزشمند‌تر که سایر خانه‌های بزرگ را د‌ر خود‌ جای د‌اد‌ه بود‌، ‌قرار د‌اشت. گل‌های همیشه‌بهار د‌ر حاشیه‌ی باریک و خالی زمین رویید‌ه بود‌ند و راه همسایه‌ها را تاحد‌ود‌ی مسد‌ود‌ می‌کردند‌، ‌ولی آفتاب‌گیرهای کشید‌ه‌ی آن‌ها را به‌راحتی می‌شد‌ د‌ید‌. وقتی جورج به اطراف نگاه کرد‌، احساس کرد‌ که جای تعجب است. متوجه شد‌ آفتاب‌گیرهای همسایه د‌ر سمتی که مجاور خانه‌ی او است سرتاسر کشید‌ه شد‌ه بود‌، ولی د‌ر جلو خانه‌ها و مجاورت خانه‌هایی که د‌ر اطراف‌شان قرار د‌اشت، کشید‌ه نشد‌ه بود‌. یک سال بود‌ که خانه را برای فروش گذاشته بود‌ند‌. د‌ر روزنامه‌ها آگهی نشد‌ه بود‌، ولی د‌ر فهرست بنگاه مسکن اد‌یت اوانس به تفصیل معرفی شد‌ه بود‌:
منطقه‌ی استثنایی آمیتی‌ویل ‌ــ شش‌خوابه، ‌سبک ساختمان‌های مهاجران هلند‌ی، اتاق نشیمن وسیع،‌ اتاق غذاخوری رسمی،‌ ۵/ ۳ سرویس بهد‌اشتی، زیرزمین زیبا، گاراژ برای ۲ اتومبیل،‌ استخر آب‌گرم و پارکینگ قایق وسیع، قیمت پایه ۸۰ هزار د‌لار.
هشتاد‌هزار د‌لار! خانه‌‌‌ای با این مشخصات باید‌ رو به ویرانی باشد‌، یا ماشین‌نویس به‌اشتباه عد‌د‌ یک را قبل از ۸ جا اند‌اخته باشد‌، آد‌م فکر می‌کند‌ که قصد‌ د‌ارد‌ بعد‌ از تاریک شد‌ن هوا و فقط از بیرون ساختمان چنین القا کند‌ که این معامله بسیار خوب است، ولی او با کمال میل د‌اخل ساختمان را هم به آن‌ها نشان د‌اد‌. برای خانواد‌ه‌ی لوتز بازد‌ید‌ خشنود‌کنند‌ه‌ای بود‌، سریع ولی کامل. نه‌ تنها د‌قیقاً انتظارات و خواسته‌های آن‌ها را تأمین می‌کرد‌، بلکه خانه و سایر ابنیه‌ی واقع د‌ر ملک د‌ر وضعیت خوبی قرار د‌اشتند. سپس مشاور مسکن بی‌د‌رنگ به آن‌ها گفت که این منزل خانواد‌ه‌ی د‌وفو بود‌ه است. به‌ نظر می‌رسید‌ که همه‌ی مرد‌م د‌ر سراسر کشور از ماجرای این تراژد‌ی خبر د‌اشتند‌ که رونالد‌و د‌وفوی بیست‌و‌سه ساله د‌ر شب سیزد‌هم د‌سامبر ۱۹۷۴،‌ پد‌ر، ‌ماد‌ر، د‌و براد‌ر و د‌و خواهرش را د‌ر خواب به قتل رساند‌ه بود‌.
گزارش‌های روزنامه‌ها و تلویزیون حاکی از این بود‌ که پلیس هر شش جنازه را که با تفنگی قوی هد‌ف قرار گرفته شده بود‌ند‌، کشف کرد‌ه است و بنا بر آنچه خانواد‌ه‌ی لوتز چند‌ ماه بعد‌ مطلع شد‌ند‌، همگی آن‌ها د‌ر وضعیت مشابهی د‌راز کشید‌ه بود‌ند‌؛ به روی شکم، د‌رحالی‌که سرشان روی د‌ستان‌شان قرار د‌اشت. رونالد‌ د‌ر نهایت به این قتل عام اقرار کرد‌ه بود‌: «ناگهان شروع شد‌ و خیلی سریع پیش رفت، نتوانستم جلو خودم‌ را بگیرم.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب وحشت در آمیتی ویل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

جورج و کتی لوتز د ر روز ۱۸ د سامبر ۱۹۷۵، به خانه ی شماره ی ۱۱۲ خیابان اوشن اسباب کشی کرد ند و ۱۸ روز بعد وحشت زد ه از آن جا گریختند .
جورج لوتز، ۲۸ ساله اهل د یر پارک د ر لانگ آیلند از ارزش ملک و زمین به خوبی آگاه بود . مالک یک شرکت پیمایش زمین یعنی شرکت ویلیام اچ پَری با افتخار به اطلاع د یگران می رساند که شغل او یک حرفه ی خانوادگی است که ابتد ا به پد ربزرگ، سپس به پد ر و اکنون به خود او تعلق د اشت. د ر فاصله ی ماه های ژوئیه تا نوامبر، او و همسرش کتلین ۳۰ ساله، بیش از پنجاه خانه را د ر سواحل جنوبی جزیره د ید ه بود ند تا اینکه تصمیم گرفتند د ر مورد آمیتی ویل هم بررسی کنند . د ر محد ود ه ی سی تا پنجاه هزار د لار، هیچ خانه ای انتظارات آن ها را که شامل اِشراف خانه بر آب و امکان انتقال محل کار جورج به آن بود ، برآورد ه نمی کرد .
د ر جریان جست وجو، جورج با د فتر املاک کانکلین(۴) ماساپکا پارک(۵) تماس گرفت و با یکی از مشاوران به نام اد یت اوانس صحبت کرد . او گفت خانه ی جد ید ی د ارد که می خواهد به آن ها نشان د هد و آماد ه است که بین ساعت ۳ تا سه ونیم آن ها را به آنجا ببرد . جورج قرار را قطعی کرد و مشاور که خانمی جذاب و خون گرم بود ، ساعت سه بعد ازظهر آن ها را به محل برد .
او فرد ی د لنشین بود و با آن ها رفتاری صبورانه د اشت. او به جورج و کتی گفت، مطمئن نیستم آن ملکی باشد که شما د نبالش می گرد ید ، ولی می خواستم به شما نشان بد هم که نیمه ی د یگر اهل آمیتی ویل چه طور زند گی می کنند .
خانه ی شماره ی ۱۱۲ خیابان اوشن، ساختمانی عظیم، نامنتظم و سه طبقه بود با شیروانی تیره و زهوار های سفید . قطعه زمینی که خانه د ر آن بنا شد ه بود، پنجاه د ر د ویست و سی وهفت پا بود که ضلع پنجاه فوتی اش برِ خیابان می افتاد و وقتی از طرف خیابان به خانه نگاه می کرد ی، د رِ آن د ر پایین سمت راست قرار د اشت. خانه یک اسکله ی سی فوتی هم به سمت رود خانه ی آمیتی ویل د اشت.
روی یک تیر نصب شد ه د ر انتهای مسیر ماشین روی آسفالتی، تابلوی کوچکی نصب شد ه بود که نام مالک پیشین روی آن نوشته شد ه بود . یک ایوان سرپوشید ه که یک بارِ کوچک هم د ر آن وجود د اشت، رو به منطقه ی مسکونی قد یمی تر و ارزشمند تر که سایر خانه های بزرگ را د ر خود جای د اد ه بود ، قرار د اشت. گل های همیشه بهار د ر حاشیه ی باریک و خالی زمین رویید ه بود ند و راه همسایه ها را تاحد ود ی مسد ود می کردند ، ولی آفتاب گیرهای کشید ه ی آن ها را به راحتی می شد د ید . وقتی جورج به اطراف نگاه کرد ، احساس کرد که جای تعجب است. متوجه شد آفتاب گیرهای همسایه د ر سمتی که مجاور خانه ی او است سرتاسر کشید ه شد ه بود ، ولی د ر جلو خانه ها و مجاورت خانه هایی که د ر اطراف شان قرار د اشت، کشید ه نشد ه بود . یک سال بود که خانه را برای فروش گذاشته بود ند . د ر روزنامه ها آگهی نشد ه بود ، ولی د ر فهرست بنگاه مسکن اد یت اوانس به تفصیل معرفی شد ه بود :
منطقه ی استثنایی آمیتی ویل ــ شش خوابه، سبک ساختمان های مهاجران هلند ی، اتاق نشیمن وسیع، اتاق غذاخوری رسمی، ۵/ ۳ سرویس بهد اشتی، زیرزمین زیبا، گاراژ برای ۲ اتومبیل، استخر آب گرم و پارکینگ قایق وسیع، قیمت پایه ۸۰ هزار د لار.
هشتاد هزار د لار! خانه ای با این مشخصات باید رو به ویرانی باشد ، یا ماشین نویس به اشتباه عد د یک را قبل از ۸ جا اند اخته باشد ، آد م فکر می کند که قصد د ارد بعد از تاریک شد ن هوا و فقط از بیرون ساختمان چنین القا کند که این معامله بسیار خوب است، ولی او با کمال میل د اخل ساختمان را هم به آن ها نشان د اد . برای خانواد ه ی لوتز بازد ید خشنود کنند ه ای بود ، سریع ولی کامل. نه تنها د قیقاً انتظارات و خواسته های آن ها را تامین می کرد ، بلکه خانه و سایر ابنیه ی واقع د ر ملک د ر وضعیت خوبی قرار د اشتند. سپس مشاور مسکن بی د رنگ به آن ها گفت که این منزل خانواد ه ی د وفو بود ه است. به نظر می رسید که همه ی مرد م د ر سراسر کشور از ماجرای این تراژد ی خبر د اشتند که رونالد و د وفوی بیست و سه ساله د ر شب سیزد هم د سامبر ۱۹۷۴، پد ر، ماد ر، د و براد ر و د و خواهرش را د ر خواب به قتل رساند ه بود .
گزارش های روزنامه ها و تلویزیون حاکی از این بود که پلیس هر شش جنازه را که با تفنگی قوی هد ف قرار گرفته شده بود ند ، کشف کرد ه است و بنا بر آنچه خانواد ه ی لوتز چند ماه بعد مطلع شد ند ، همگی آن ها د ر وضعیت مشابهی د راز کشید ه بود ند ؛ به روی شکم، د رحالی که سرشان روی د ستان شان قرار د اشت. رونالد د ر نهایت به این قتل عام اقرار کرد ه بود : «ناگهان شروع شد و خیلی سریع پیش رفت، نتوانستم جلو خودم را بگیرم.»
ویلیام وبر، وکیل تسخیری، د ر حین محاکمه تقاضای صد ور حکم مجنون بود ن او را کرد ه بود ، مرد جوان شهاد ت د اد ه بود که: «من صد اهایی می شنید م، هرچه اطراف را نگاه می کرد م کسی آنجا نبود ، پس حتماً خد ا با من صحبت می کرد .» رونالد د وفو به عنوان جانی، مجرم شناخته شد و به شش بار حبس ابد محکوم شد. مشاور املاک فکری کرد وگفت: «مرد د بود م که باید قبل از د ید ن خانه به شما می گفتم این خانه متعلق به چه کسی بود ه است یا بعد از آن. د وست د ارم این را بد انم تا د ر آیند ه د ر مورد مشتریانی که د نبال خانه های حد ود نودهزار د لاری می گرد ند، استفاد ه کنم.»
روشن بود که او فکر نمی کرد ممکن است خانواد ه ی لوتز د نبال چنین ملک ارزشمند ی باشند . اما کتی برای آخرین بار نگاهی به خانه اند اخت، شاد مانه لبخند ی زد و گفت: «بهترین خانه ای است که د ید ه ایم. همه ی چیزهایی را که ما می خواهیم د ارد .» مسلماً او هرگز امید ند اشت که د ر چنین خانه ی خوبی زند گی کند . اما جورج با خود عهد کرد چنانچه امکانش را د اشته باشد ، این همان خانه ای است که او میل د ارد برای همسرش فراهم کند . تاریخچه ی اسف بار پلاک ۱۱۲ خیابان اوشن برای جورج، کتی یا فرزند ان شان اهمیتی ند اشت؛ این همان خانه ای بود که آن ها همیشه می خواستند د اشته باشند .
طی روزهای باقی ماند ه ی ماه نوامبر و هفته های اول د سامبر، خانواد ه ی لوتز شب ها را صرف برنامه ریزی برای تغییرات مختصری می کرد ند که باید د ر خانه ی جد ید انجام می شد . تجربه ی جورج د ر نقشه برد اری او را قاد ر می کرد که طرح های کلی مناسبی برای این تغییرات تهیه کند . او و کتی تصمیم گرفتند که یکی از اتاق خواب های طبقه ی سوم برای د و پسرشان، کریستوفر هفت ساله و د انیل نه ساله باشد .
اتاق های د یگر طبقه ی بالا را هم به عنوان اتاق های بازی، به بچه ها می د اد ند . ملیسا که میسی صد ایش می کرد ند ، د ختربچه ی پنج ساله شان، د ر طبقه ی د وم روبه روی اتاق خواب اصلی د ر آن سوی سرسرا می خوابید . یک اتاق خیاطی و یک رختکن بزرگ هم برای جورج و کتی د ر همان طبقه بود . کریس، د نی و میسی از اتاق هایی که برای شان د ر نظر گرفته شد ه بود راضی بود ند .
آن پایین د ر طبقه ی همکف، خانواد ه ی لوتز یک مشکل کوچک د اشتند ؛ آن ها هیچ مبلمانی برای اتاق غذاخوری ند اشتند . عاقبت تصمیم گرفتند پیش از اتمام معامله، جورج به مشاور مسکن بگوید که آن ها مایلند سرویس اتاق غذاخوری را که خانواد ه ی د وفو د ر انبار نگه د اشته بود ند، به انضمام مبلمان خواب د خترانه برای میسی و یک تلویزیون و مبلمان اتاق رونالد د وفو را هم بخرند . این اقلام به علاوه ی تختخواب خانم و آقای د وفو د ر قیمت خانه محاسبه نشد ه بودند و جورج چهارصد د لار د یگر هم برای آن ها پرد اخت. همچنین او هفت د ستگاه تهویه ی مطبوع، د و ماشین لباس شویی، د و د ستگاه خشک کن، یک یخچال نو و یک فریزر را بد ون پرد اخت وجه تحویل گرفت.
کارهای زیاد ی بود که باید تا پیش از روز اسباب کشی انجام می شد . علاوه بر انتقال فیزیکی لوازم شان، مسائل حقوقی پیچید ه ای د ر مورد انتقال مالکیت وجود د اشت که باید حل و فصل می شد . مالکیت خانه و املاک به نام والد ین رونالد د وفو ثبت شد ه بود ، ظاهراً علی رغم اینکه او به عنوان قاتل والد ینش شناخته شد ه بود ، به عنوان تنها بازماند ه شان وارث د ارایی شان نیز بود . هیچ یک از د ارایی ها را نمی شد پیش از اینکه مسایل د ر د اد گاهِ تعیین سرپرستی حل و فصل شود ، به فروش رساند .
قیمّ ها می باید راه سخت و پیچید ه ای را بپیمایند و وقت بیشتری لازم است که بتوان محمل قانونی لازم را جهت هرگونه معامله ی خانه یا املاک ایجاد کرد .
به خانواد ه ی لوتز گفتند می توان تد ابیری اند یشید که د ر صورت نهایی شد ن فروش خانه، منافع کلیه ی طرف های ذی نفع تامین شود ، ولی د ستیابی به فرایند مناسب به منظور تحقق این امر ممکن است چند ین هفته یا بیشتر طول بکشد. د ر نهایت، توافق شد که جهت قطعی کرد ن معامله، چهل هزار د لار د ر حسابی امانی به عنوان تضمین سپرد ه شود تا زمانی که از لحاظ قانونی بتوان سند ی قطعی تهیه و تنظیم کرد . قرار انجام این تشریفات برای صبح فرد ا گذاشته شد . جورج و کتی تصمیم گرفتند از د یر پارک اسباب کشی کنند . آن ها تصمیم گرفته بودند که معامله ی فروش منزل قبلی شان را یک روز زود تر انجام د هند ، ولی خاطرجمع از اینکه همه چیز د رست پیش خواهد رفت و احتمالاً متاثر از اشتیاقی که برای مستقر شد ن د ر منزل جد ید د اشتند ، تصمیم گرفتند همه ی کارها را د ر یک روز انجام بد هند . قرار بود بسته بند ی وسایل عمد تاً به عهد ه ی کتی باشد . او نیز برای اینکه هم بچه ها را از سرش باز کرد ه باشد و هم آن ها را از د وروبر جورج د ور نگه د ارد ، برای هرکد ام ماموریت مختصری تعیین کرد . قرار شد هرکد ام اسباب بازی های خود را جمع آوری و لباس های شان را برای بسته بند ی آماد ه کنند . بعد از انجام دادن این وظایف هم قرار بود اتاق های شان را نظافت کنند که بتوان د ر هنگام بازد ید مالک جد ید ، اتاق ها را به آن ها نشان د اد .
جورج تصمیم د اشت د فتر خود د ر سیوسِت را به منظور صرفه جویی د ر هزینه ی کرایه، تعطیل و به خانه ی جد ید منتقل کند . او د ر برآورد های اولیه، برای آنکه از عهد ه ی خرید خانه ای به قیمت هشتادهزار د لار بربیاید ، روی این اقلام حساب کرد ه بود . حالا به نظرش می رسید زیرزمین خانه با آن طرح و آراستگی کامل، بهترین جا برای این منظور باشد . انتقال تجهیزات و مبلمان بسیار وقت گیر بود و اگر قرار بود زیرزمین محل د فتر باشد ، کمی نجاری نیز ضرورت د اشت. پارکینگ قایق چهل وپنج فوت د ر بیست ود و فوت پشت ساختمان و گاراژ خانه، قرار نبود صرفاً به عنوان تجمل و د کور بی استفاد ه برای خانواد ه ی لوتز آنجا بمانند .
جورج یک قایق تفریحی بیست وپنج فوتی و یک قایق تند رو پانزد ه فوتی د اشت. تسهیلات خانه ی جد ید باز هم باعث صرفه جویی پول زیاد ی می شد که او به طور معمول به اسکله پرد اخت می کرد .
علی رغم اولویت هایی که او و کتی یک به یک به یاد می آورد ند ، مسئله ی انتقال قایق ها با تریلر برای جورج به یک د غد غه ی جد ی تبد یل شد .
هم د اخل و هم بیرون خانه ی شماره ی ۱۱۲ خیابان اوشن کارهایی بود که باید انجام می شد .
اگرچه جورج مطمئن نبود از کجا وقت کافی پید ا کند ، ولی تصمیم گرفت مقد اری کار محوطه سازی و باغبانی انجام د هد تا زمستان باعث خسارت نشود ؛ شاید د ور د رختچه ها چارچوب و پوشش کرباس بکشد ، چراغ نصب کند و بعد از آن هم قد ری آهک روی چمن ها بریزد .
جورج با مهارتی که د ر استفاد ه از تجهیزات و ابزارهایش د اشت، د ر کارهای د اخل خانه پیشرفت خوبی کرد . گاه و بی گاه تحت فشار وقت بین کارهایی که امید د اشت انجام بد هد و آن ها که ضرورت د اشت به انجام برسند ، سرد رگم می شد . به زود ی همه ی کارها را کنار گذاشت تا د ود کش و پس از آن شومینه را تمیز کند ، هرچه نباشد کریسمس د ر راه بود . د ر روز اصلی اسباب کشی، هوا کاملاً سرد بود . خانواد ه شب گذشته اثاثیه را بسته و روی زمین خوابید ه بود ند . جورج زود بید ار شد ه بود و یک تنه آن قد ر که امکان د اشت، بزرگ ترین کامیونی را که توانسته بود از شرکت یوهاول اجاره کند، بار زد ه بود و کارش آن قد ر د یر تمام شد ه بود که وقت کافی برای نظافت و سپس ملحق شد ن به کتی د ر جلسه ی معامله برایش باقی نماند ه بود . د ر مراسم قانونی، وکلا خیلی بیشتر از عرف کارشان از عبارت «به این سند » و «از آن جا که» و « طرفین» استفاد ه کرد ه بود ند و با هم د یگر اسناد طولانی و تایپ شد ه رد و بد ل کرد ه بود ند .
وکیل خانواد ه ی لوتز توضیح د اد به د لیل مشکلاتی که د رباره ی خانه وجود د ارد ، آن ها مالکیت محرزی نسبت به ملک ند ارند ، هرچند که بهترین مد ارکی را که ممکن بود بتوان تهیه کرد برای مبلغ ترهینی خود د اشتند . ولی جالب اینکه کلیه ی کارها چند د قیقه از ظهر گذشته تمام شد . وقتی با عجله د فتر را ترک می کرد ند ، وکلا به آن ها اطمینان د اد ند مشکلی پیش نخواهد آمد و سرانجام آن ها اسناد قطعی مالکیت را د ریافت خواهند کرد . ساعت یک، جورج با کامیونی که پر از وسایل آن ها و یخچال و لباسشویی و خشک کن و فریزر خانواد ه د وفو بود ، از د ر ماشین روی منزل ۱۱۲ خیابان اوشن عبور کرد .
کتی هم با وانت خانواد ه که موتورسیکلت شان هم پشت آن بود، همراه بچه ها به د نبال جورج وارد شد . پنج تا از د وستان جورج که جوان هایی بیست وچند ساله بود ند و به اند ازه ی کافی قوی بود ند که لوازم سنگین را جابه جا کنند ، آنجا منتظر بود ند . مبلمان، جعبه ها، صند وق ها، بشکه ها، ساک ها، اسباب بازی ها، د وچرخه ها و لباس ها را از کامیون به ایوان پشت خانه و گاراژ منتقل کرد ند .
سپس جورج به طرف د ر جلو خانه رفت و د ر همان حال جیب هایش را می گشت تا کلید د ر را پید ا کند . با کلافگی برگشت سراغ کامیون، بعد از اینکه همه جا را وارسی کرد ، به سایرین اعلام کرد که کلید ها پیش او نیست. مشاور مسکن تنها کسی بود که کلید ها د ر اختیارش بود و او هم بعد از اتمام معامله آن ها را با خود برد ه بود . جورج با او تماس گرفت و او هم برای آورد ن کلید ها به د فتر رفت.
بالاخره د رها که باز شد سه تا بچه ها از وانت بیرون پرید ند و هرکد ام مستقیم سراغ اسباب بازی های خود شان رفتند و رژه ی ناشیانه ی باربران غیرحرفه ای به د اخل و خارج خانه آغاز شد . کتی هم مقصد هرکد ام از بسته ها را مشخص می کرد .

فصل د وم

۱۸ د سامبر بالا برد ن اثاثیه از راه پله های نسبتاً باریکی که به طبقات د وم و سوم می رسید، وقت زیاد ی گرفت. وقتی پد ر مانکوسو برای تبرک خانه رسید ، ساعت از یک ونیم بعد ازظهر گذشته بود . پد ر فرانک مانکوسو فقط روحانی نیست، بلکه علاوه بر ایفای کامل نقش کشیشی اش د ر منطقه ی خود ، مراجعینی برای مشاوره ی خانواد گی د ارد .
آن روز صبح پد ر مانکوسو با نوعی حس ناراحتی از خواب بید ار شد ه بود . چیزی آزارش می د اد . نمی توانست دلیل این ناراحتی را پید ا کند ؛ زیرا د ر واقع هیچ نگرانی خاصی ند اشت. به گفته ی خود ش، وقتی فکرش را می کند ، فقط می تواند آن را یک حس بد توصیف کند . تمام صبح را د ر محل اقامتش د ر لانگ آیلند بهت زد ه به این طرف و آن طرف می رفت. با خود ش فکر می کرد «امروز پنجشنبه است، یک قرار ناهار د ر لیند ن هرست د ارم، بعد باید بروم منزل خانواد ه ی لوتز را تبرّک کنم و شام هم منزل ماد رم هستم.»
پد ر مانکوسو از د و سال قبل جورج لی لوتز را می شناخت. اگرچه جورج یک متد یست(۶) بود ، اما او به کتی و جورج، پیش از ازد واج شان هم کمک می کرد . هر سه بچه، فرزند ان کتی از ازد واج قبلی بود ند و پد ر مانکوسو به عنوان کشیش بچه های کاتولیک یک حس شخصی برای حفاظت از منافع آن ها د اشت. زوج جوان اغلب از این کشیش خون گرم با ریش های مرتب، می خواستند برای ناهار یا شام به خانه ی آن ها د ر د یر پارک برود . به تعبیری آن ملاقات پیش بینی شد ه به هیچ وجه فسخ کرد نی نبود . حالا جورج د لیل کاملاً خاصی د اشت که د وباره او را د عوت کند . آیا او حاضر بود برای تبرّک خانه ی جد ید آن ها به آمیتی ویل بیاید ؟
پد ر مانکوسو گفته بود که روز ۱۸ د سامبر آن جا خواهد بود .
د ر همان روزی که پذیرفت به منزل جورج برود ، با چهار تن از د وستان قد یمی شان هم د ر لیند ن هرست لانگ آیلند یک قرار ناهار گذاشت. آنجا اولین منطقه ای بود که او به عنوان کشیش د ر آن فعالیت کرد ه بود . حالا او با د اشتن یک خوابگاه د ر محل اقامت کشیش های آن منطقه د ر لانگ آیلند ، مورد احترام فراوانی بود . همان طور که انتظار می رفت، مشغله اش بسیار زیاد بود و از زمان بند ی پیچید ه ای پیروی می کرد. پس نمی شد او را برای اینکه با یک تیر د و نشان می زد سرزنش کرد ، چون لیند ن هرست و آمیتی ویل چند مایل بیشتر فاصله ند اشتند .
مرد روحانی نمی توانست آن احساس بد را از خود د ور کند که حتی طی آن مجلس نهار د لپذیر به همراه چهار آشنای قد یمی اش نیز د ر د لش بود . البته او مرتب زمان حرکتش به طرف آمیتی ویل را عقب می اند اخت و سعی می کرد صبر کند تا زمان بگذرد . د وستانش پرسید ند کجا می خواهد برود .
« به آمیتی ویل»
« کجای آمیتی ویل؟»
«یک زوج جوان سی وچند ساله هستن با سه فرزند شان، اون ها د ر...» پد ر مانکوسو به یک تکه کاغذ نگاه کرد و اد امه د اد : «شماره ی ۱۱۲ خیابان اوشن زند گی می کنند .»
یکی از د وستانش گفت: «اون که منزل خانواد ه ی د وفو است.»
«نه، اسم شون لوتزه. جورج و کتلین لوتز.»
یکی از آن ها که سر میز بود پرسید : «فرانک، خانواد ه ی د وفو یاد ت نیست؟ پارسال؟! پسره همه ی خانواد ه اش رو کشت. پد ر و ماد ر و هر چهار خواهر و براد ر؛ وحشتناکه، وحشتناک. همه ی روزنامه ها د استانش رو نوشتن.»
کشیش سعی کرد گذشته را به یاد بیاورد . به ند رت اخبار روزنامه ها را می خواند که د روغ آن ها را پر کرد ه بود و فقط مطالب خاصی را که مورد علاقه اش بود مطالعه می کرد . «نه، واقعاً فکر نمی کنم چنین چیزی یاد م باشه.»
سه نفر از چهار مرد ی که سر میز نشسته بود ند کشیش بود ند ، و به نوعی از این اید ه ناخشنود بود ند ، نظر جمع این بود که او نباید برود .
«باید بروم. به اون ها قول د اد م که می روم.»
چند مایلی که به طرف آمیتی ویل رانند گی کرد ، احساس د لشوره ای او را فراگرفت، مطمئن بود که به د لیل رفتن به خانه ی د وفو نیست ، بلکه  چیز د یگری...
ساعت از یک ونیم گذشته بود که رسید . مسیر ماشین روی خانه چنان به هم ریخته بود که مجبور شد ماشینش را، که یک فورد خرمایی روشن بود، د ر خیابان پارک کند . متوجه شد این خانه بسیار بزرگ است. خوش به حال کتی و بچه ها که شوهرش توانسته بود چنین خانه ی مناسبی را برای شان تهیه کند .
مرد روحانی لوازم کشیشی خود را از ماشین بیرون آورد . شال مخصوص را به گرد ن اند اخت، آب مقد س را برد اشت و وارد منزل شد تا مراسم تبرّک را شروع کند . وقتی پد ر مانکوسو اولین تکان را به ظرف آب مقد س د اد و ذکر مرتبط با آن را اد ا کرد ، صد ایی مرد انه با وضوحی ترسناک بانگ زد : «برو بیرون!»
بهت زد ه سرش را بالا آورد و چرخی زد ، چشمانش از تعجب گرد شد ، صد ا د رست از پشت سرش بود ، ولی او د ر اتاق تنها بود . کسی یا چیزی که صحبت کرد ه بود ، جایی نبود که د ید ه شود ! مرد روحانی وقتی مراسم را تمام کرد ، چیزی از آن موضوع به خانواد ه ی لوتز نگفت. آن ها از او تشکر کرد ند و خواستند برای شام بماند ، که البته د ر حد ی بود که می شد از شب اول انتظار د اشت. د ر کمال اد ب از آن ها عذرخواهی کرد و توضیح د اد قرار است برای شام خانه ی ماد رش د ر ناسائو باشد . او منتظرش بود و د یگر د یر می شد و باید مقد اری هم رانند گی می کرد . کتی واقعاً مایل بود که از پد ر مانکوسو برای مساعد تش د ر این مورد تشکر کند . جورج پرسید که آیا هد یه ای نقد ی یا یک بطری نوشید نی کاناد ایی را می پذیرد یا نه، ولی او فوراً این پیشنهاد را رد کرد و گفت نمی تواند از یک د وست د ستمزد بگیرد .
وقتی پد ر مانکوسو د ر اتومبیلش نشست، شیشه را پایین د اد و یک سری تشکر و د عای خیر بین آن ها رد و بد ل شد . ولی د رحالی که با آن د و صحبت می کرد لحنش جد ی شد و گفت: « راستی، جورج، قبل از این که بیام اینجا، با چند نفر از د وستان د ر لیند ن هرست ناهار خورد م. اون ها گفتن این منزل خانواد ه ی د وفو بود ه، اینو می د ونستی؟»
« البته، فکر کنم به همین د لیل قیمتش این قد ر پایینه. مد ت زیاد ی د نبال فروش اون بود ن، ولی اصلاً از این موضوع ناراحت نیستم، همه چیز این خونه عالیه.»
کتی پرسید : «پد ر، به نظر شما تاثرانگیز نیست؟ تصورش رو بکنین، هر شش نفر در خواب کشته شد ن.»
کشیش سرش را به علامت تصد یق پایین آورد . بعد هم با «خد احافظ»های مکرر بچه ها، خانواد ه با نگاه شان او را که به سمت کویینز می رفت بد رقه کرد ند .
تقریباً ساعت ۴ بود که جورج تخلیه ی اولین محموله را د ر خانه ی ۱۱۲ خیابان اوشن تمام کرد . با کامیون یوهاول به د یرپارک برگشت و از د رِ ماشین روی خانه ی قبلی عبور کرد . همین که د ر گاراژ را باز کرد ، سگش هری جست زد بیرون و اگر او سرش را نگرفته بود فرار می کرد . سگ شکاری قوی هیکلِ نیمه مالاموت نیمه لابراد ور را د ر خانه گذاشته بود ند تا از بقیه ی لوازم خانواد ه محافظت کند . حالا جورج خود او را به د رون کامیون برد .
پد ر مانکوسو د رحالی که به طرف خانه ی ماد رش رانند گی می کرد ، سعی د اشت توجیهی منطقی برای آنچه د ر منزل خانواد ه ی لوتز اتفاق افتاد ه بود پید ا کند . چه کسی یا چیزی ممکن بود چنین حرفی به او بزند ؟ هرچه باشد د ر تجربه ی او به عنوان مشاور، گاه و بی گاه د ر بعضی جلسات به مراجعانی برخورد کرد ه بود که گفته بود ند صد اهایی را می شنوند ــ علامتی از روان پریشی ــ ولی پد ر مانکوسو از ثبات روانی خود مطمئن بود .
ماد رش جلو د ر به استقبالش آمد ، ولی همان جا اخم هایش را د رهم کشید : « چته فرانک؟ حالت خوب نیست؟» کشیش سرش را تکان د اد .
«نه اون قد ر ها هم بد نیستم.»
«برو حمام و نگاهی به صورتت بند از.»
با نگاهی به تصویر خود ش د ر آینه، زیر چشم هایش د و لکه ی گرد و سیاه د ید که آن قد ر تیره بود ند که فکر کرد ناشی از کثیفی هستند . سعی کرد با آب و صابون آن ها را بشوید ، ولی بی نتیجه بود .
جورج که به آمیتی ویل برگشت، هری را به محل مخصوص نگهد اری سگ د ر کنار گاراژ برد و با یک قلاد ه ی آهنی با تسمه ی بیست فوتی آن جا بست. با توجه به این که ساعت از شش هم گذشته بود ، جورج به شد ت احساس خستگی می کرد و تصمیم گرفت بقیه ی وسایل را د ر کامیون باقی بگذارد ، اگرچه اجاره ی کامیون برایش روزی پنجاه د لار آب می خورد . د اخل خانه مشغول به کار شد و بیشتر مبلمان اتاق را تقریباً سر جای شان قرار د اد .
پد ر مانکوسو بعد از ساعت هشت منزل ماد رش را ترک کرد و به طرف محل اقامتش راه افتاد . د ر بزرگراه ون وایک د ر کویینز متوجه شد که ماشینش عملاً توسط نیرویی به شانه ی راست جاد ه کشید ه می شود . به سرعت نگاهی به اطراف کرد ، هیچ ماشین د یگری تا شعاع پنجاه پایی د ید ه نمی شد !
کمی بعد از اینکه د وباره خود را به وسط جاد ه کشید و به راهش اد امه د اد ، ناگهان کاپوت ماشین بلند شد و به شیشه ی جلو کوبید ه شد . جوش یکی از لولاها شکسته بود . د رِ سمت راست ماشین باز شد . پد ر مانکوسو وحشت زد ه سعی کرد ماشین را با ترمز متوقف کند ، همان موقع ماشین خود به خود خاموش شد .
د رحالی که می لرزید ، خود را به یک تلفن رساند و به کشیش د یگری که د ر نزد یکی بزرگراه زند گی می کرد تلفن کرد . خوشبختانه آن کشیش د یگر توانست پد ر مانکوسو را به تعمیرگاهی برساند که از آنجا یک ماشین بکسل برای انتقال اتومبیل ازکارافتاد ه اش کرایه کند . به بزرگراه که برگشتند ، مکانیک نتوانست اتومبیل فورد را روشن کند . پد ر مانکوسو تصمیم گرفت اتومبیل را د ر گاراژ بگذارد و از د وستش بخواهد که او را به کشیش خانه ی سِیکرید هارت برساند .
جورج که تقریباً د یگر رمقی برایش نماند ه بود ، تصمیم گرفت کار آن روز را با چیزی که برای خود ش لذت بخش بود به پایان ببرد . باید د ستگاه استریوی خود ش را به تجهیزات های فای که خانواد ه ی د وفو د ر اتاق نشمین تعبیه کرد ه بود ند ، متصل می کرد . آن وقت او و کتی موسیقی هم د اشتند که لذت اولین شب اقامت شان د ر خانه ی جد ید را بیشتر کند . هنوز شروع نکرد ه، هری از بیرون خانه زوزه ی وحشتناکی سر د اد . د نی د وان د وان د اخل خانه شد و فریاد زد که هری د چار مشکل شد ه است. جورج بیرون د وید و خود را به کنار نرد ه های پشت خانه رساند که حیوان بیچاره د ر آنجا د ر حال تقلا بود . سعی کرد ه بود از روی نرد ه ها بپرد ، که زنجیرش د ور گرد نش پیچید ه بود و به میله ی بالایی نرد ه گیر کرد ه بود و د اشت خفه اش می کرد . جورج هری را آزاد کرد و تسمه ی قلاد ه اش را کوتاه کرد که د یگر آن وضع را تکرار نکند و بعد برگشت که استریو را نصب کند .
یک ساعت بعد از اینکه پد ر مانکوسو به خوابگاهش برگشت، تلفن زنگ زد . همان کشیشی بود که کمی پیش تر به او کمک کرد ه بود . «می د ونی بعد از اینکه تو رو رسوند م چی به سرم اومد ؟»
پد ر مانکوسو از اینکه بپرسد وحشت د اشت...
«برف پاک کن ها د یوانه وار به پرواز د رآمد ن و شروع به عقب و جلو رفتن کرد ن! نمی تونستم متوقف شون کنم. فرانک، من اون ها رو روشن نکرد م! یعنی چه افتضاحی د اره به بار میاد ؟»
آن شب ساعت یازد ه خانواد ه ی لوتز آماد ه بود ند که اولین شب خود را د ر خانه ی جد ید با آرامش بگذرانند . بیرون از منزل، هوا سرد تر شد ه بود و تقریباً تا حد ود ۶ د رجه بالای صفر رسید ه بود . جورج مقد اری کارتن مقوایی را که حالا د یگر خالی بود ند ، د ر شومینه آتش زد و شعله ای د لنشین برپا کرد . آن روز هجد هم د سامبر ۱۹۷۵، اولین روز از بیست وهشت روز اقامت آن ها د ر آن خانه بود .

نظرات کاربران درباره کتاب وحشت در آمیتی ویل

چرا فکر میکنید ترجمه بدی است؟ ترجمه صحیح و وفادار به متن اصلی است. چیزی که در بسیاری از ترجمه ها یافت نمیشود.
در 3 هفته پیش توسط
ترجمه بدی دارد. حتی نمونه هم قابل خواندن نبیست.
در 3 هفته پیش توسط