فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خاک، زیر ناخن

نسخه الکترونیک کتاب خاک، زیر ناخن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خاک، زیر ناخن

شاید برای آن‌که بتوانیم با داستانی خوب ارتباط برقرار کنیم، باید مثل فیلم‌های تلویزیونی، یک دایره‌ی سبز یا قرمز بالای صفحه بگذاریم که کسانی که می‌خواهند آن را بخوانند بدانند قصه قرار است آنها را به کجا ببرد. و از آن‌جایی‌که استفاده از رنگی غیر از سیاه و سفید خیلی در کتاب‌ها مرسوم نیست، مثلاً بنویسند:
«این داستان را فقط مردانی بخوانند که به چهل‌وچهار سالگی رسیده باشند و نه بچه‌ای داشته باشند نه زنی؛ به‌خصوص زنی که دوست‌شان داشته باشد.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خاک، زیر ناخن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خورشید علائی نژاد به خاکسپاری همسرش نمی رود(۱)

خورشید علائی نژاد شصت و چهار سال دارد؛ به روایت سِجِلی که دو سال بعد از تولدش برایش گرفته اند. بیست و پنج سال است در طبقه ی دوم آپارتمانی در کوچه ی جواهریانِ امیرآباد زندگی می کند. شوهر اولش به خاطر این که بچه اش نمی شد، طلاقش داد. درست یک سال بعد با شوهر دومش که همسایه ی دختردایی اش بود آشنا شد. شوهر دومش، مسعود علائی نژاد، آدم فرهیخته ای بود؛ بازنشسته ی آموزش و پرورش، عاشق فوتبال و خوره ی کتاب های کلاسیک روسی. گاهی هم به عادت جوانی روزنامه ای می خواند و جدولش را حل می کرد. اگر پا می داد فصل شکار، تفنگ شکاری پدربزرگش را برمی داشت و با دو تا از رفقای قدیمی می زدند به جاده و خوش خوشک می رفتند تا شکارگاه قدیمی شان در مشکین شهر. زن اولش سرِ زا مرده بود و هیچ وقت حاضر نشده بود بچه را ببیند. خواهرزنش بعد از مراسم ختم گفته بود بچه دختر است و اسم مادر مرحومش را گذاشته روی او. خورشید یک بار بی هوا به مسعود گفت:

«یعنی واقعاً نمی خوای یک بار هم که شده دخترت رو ببینی؟»
مسعود خودش را زد به نشنیدن. خورشید صدای تلویزیون را کم کرد و گفت:
«چرا از خواهر زن سابقت نمی پرسی؟ اون حتماً خبر داره...»
مسعود استکان چای را پرت کرد روی زمین. چای داغ رفت لای پرزهای قالی دستباف یادگاری مادر خورشید و بخار از آن بلند شد. خرده های شیشه تا جلوی پای خورشید رسید. مسعود رفت توی اتاق و در را محکم زد به هم. دو سه روز هم رفت توی لاک خودش. خورشید دیگر پا پی اش نشد. نمی فهمید چرا مسعود این قدر از آن بچه بدش می آید. منتظر بود بعد از چند ماه آرام شود، چند ماه شد یک سال و یک سال شد چند سال، ولی نظر مسعود برنگشت. پیغام و نشانی هم از خواهر زنش نبود. خورشید با خودش فکر می کرد حتماً حالشان خوب است، خبر بد همیشه زود می رسد.
خورشید ده سال اول زیاد به بچه دار شدن فکر می کرد ولی کم کم از سرش افتاد. بالاخره یک جوری سر خودش را گرم می کرد؛ خانه را می سابید، شیشه ها را پاک می کرد، دکمه های لباس ها را سفت می کرد، غذا می پخت و به خرده فرمایش های مسعود می رسید. همین که کارهای خانه را بکند و به مسعود و مونس برسد شب می شد. مونس گربه ی سیاه و سفید پیرش بود. چند ماهه که بود پشت در بالکن پیدایش کرد. از سرما مچاله شده بود و با التماس میو میو می کرد. چشم هایش دو رنگ بودند: سبز و قهوه ای. خورشید مونس را مثل بچه ی هرگز نداشته اش دوستش داشت. آن قدر به او رسید که حسابی چاق و تنبل شد. مثل گربه های دیگر نبود که توی خانه بند نمی شدند. دوست داشت همیشه دور و بر خورشید بپلکد. روزها هرجا آفتاب بود خودش را پهن می کرد و چرت می زد. شب ها هم اگر بیدار بود، گوشه ای ساکت و بی سر و صدا می ماند. وقت هایی هم که مسعود غرغر می کرد، می رفت توی بالکن، ولی خورشید ندیده بود که بپرد روی هرّه ی پنجره یا برود روی تیغه ی دیوار همسایه. جفت و همدمی هم نداشت. شاید مثل خورشید سترون بود یا از نرها خوشش نمی آمد. مسعود اوایل دوستش داشت، گاهی دستی هم به سرش می کشید، بعد نادیده اش می گرفت و وقتی مریض شد، از دیدنش کلافه می شد.
مسعود تا همین چهار سال پیش به خاطر سرطان پروستات شیمی درمانی می شد. هردوشان می دانستند فایده ای ندارد، ولی در سکوت با هم می رفتند بیمارستان، مطب پزشک، آزمایشگاه و گاهی جلسات گروه های حمایتی بیماری های خاص. درد که زیاد شد و هردو را بی تاب کرد، مسعود بی خبر غیبش زد. بعد از سه روز که دل خورشید هزار راه رفت از نگرانی، از پزشکی قانونی زنگ زدند که خورشید برود برای شناسایی یک صورت متلاشی شده با گلوله ی تفنگ شکاری. خورشید حاضر نشد چشم هایش را باز کند وقتی ملحفه را کنار زدند. آخر هم از روی وسایل و لباس هایش شناسایی اش کرد. پلیس ها اول قبول نمی کردند، چون جسد هیچ مدرک شناسایی ای نداشت. ولی خورشید حلقه ی خودش را گذاشت کنار حلقه ی انگشت چروکیده ی رنگ پریده ی دست چپ جسد و هق هق کنان خواهش کرد اجازه دهند مسعود را با خودش ببرد. برگه ها که امضاء شد، ساعت از ده شب گذشته بود. خورشید برگشت خانه. قرص هایش را خورد. به مونس شیر داد. ساعت را کوک کرد و خوابید.
فردا صبح قبل از آمبولانس پشت در غسالخانه بود. مسعود را که آوردند روی نزدیک ترین نیمکت نشست و منتظر ماند تا نوبت شستن شوهرش شود. تمام مدتی که نشسته بود روی نیمکت یخ زده و پشت سر هم اسپری آسم می زد توی دهانش، نگران مونس بود. از این که به جای گریه کردن برای مرگ شوهرش نگران مونس بود، احساس عذاب وجدان مختصری داشت؛ مثل قلقلکی بی هوا موقع کشیده شدن دم پشمالوی مونس روی ساق پاهایش؛ هم می ترساندش، هم دوستش داشت. اگر مونس نبود که تنهایی جان به لب اش می کرد. مسعود که یا کله اش توی کتاب هایش بود یا جدول حل می کرد یا تلویزیون می دید.
یکی دو ساعت گذشت. قبرستان خلوت بود. انگار اصلاً روز خوبی نبود برای مردن. مرگ بیشتر از آن که خورشید را غمگین کند، عصبانی و بی تاب اش می کرد. به نظرش گریه کردن برای مرده ها احمقانه بود. آنها مرد ه بودند و گریه هیچ چیز را عوض نمی کرد.
خورشید با خودش فکر کرد حتماً نوبت شستن مسعود رسیده. کف دست ها را فشار داد روی کاسه ی زانوها که بلند شود و پرس وجویی بکند. قبل از این که از جایش کنده شود، صدای دو رگه ی مردی آمد:
«خانوم علائی... خانوم علائی نژاد...»
خورشید چادر را سُر داد جلوتر و با لبه اش یک مثلث بزرگ از صورتش را پوشاند. فکر می کرد خودش می تواند تنها از پس تحویل جسد و خاکسپاری بربیاید، ولی حالا نفسش سنگین شده بود و درد کهنه ی زانویش برگشته بود. می توانست فردا بیاید. باید به فامیل خبر می داد. پسرهای جوان خواهر مسعود می توانستند کمک کنند یا رفقایش، آنها که هنوز روی پا بودند. سرفه ای کرد و پر چادر را از بین دندان هایش تف کرد تا صورتش هوا بخورد. تجربه ی تمام مرگ هایی که تا آن روز دیده بود، ترسش را از دیدن تن بی جان آدم ها کم نکرده بود. شاید لازم بود مسعود را برای آخرین بار ببیند که بتواند گریه کند، ولی نه حالا که جز یک حفره ی بزرگ از گوشت و استخوان و رگ هایِ از خون شسته شده، چیزی از صورتش نمانده بود. حتماً در غسالخانه مغزش را خالی کرده بودند توی یک سطل پلاستیکی و تفاله ی رگ ها و عصب ها را با فشار آب شسته بودند. جمجمه را با پنبه پر کرده بودند و کفن کافور زده را پیچیده بودند دورش. نمی توانست. شاید فردا. نگرانی مونس هم کلافه اش کرده بود. از جایش بلند شد. زانویش تیر کشید. لنگان لنگان خودش را رساند به جاده ی اصلی. یک زن و شوهر ساکت و سیاه پوش سوارش کردند. هم مسیر نبودند ولی بی حرف او را رساندند دم خانه. مرد در ماشین را برایش باز کرد و گفت:
«امروز چهلم مادرم بود.»
بعد خواست دست خورشید را بگیرد، ولی او دست مرد را پس زد و اصلاً نگفت:
«خدا مادرتون رو بیامرزه.»
به سختی از پله ها بالا رفت و تا در را باز کرد چشم هایش را گرداند دورتا دور خانه دنبال مونس. مونس سرش را از روی مبل کمی بالا آورد و میوی خفه ای کرد. بعد از تمام این اتفاق ها ساعت هنوز ده هم نشده بود. پریز تلفن را -که مدام زنگ می خورد- از برق کشید. چشمش افتاد به قاب عکس عروسی شان، روی دیوار. عروسی شان یک عقد دفتری بود که دو تا رفیق مسعود شاهدش بودند. خورشید لباس عروس نپوشیده بود؛ بلوز و دامن سفید ساده ای تن اش بود با موهای باز روی شانه ها. بعد از مراسم رفتند آتلیه ی عکاسی و این عکس را گرفتند. بعد آمدند به همین خانه و تا مسعود از کبابی سر کوچه چند سیخ کباب با ریحان تازه و نان داغ بخرد، خورشید لباس هایش را عوض کرده و وسایل شام را چیده بود توی بالکن.
توی عکس، دست های خورشید بلاتکلیف دو طرف دامنش رها شده بودند و مسعود دستش را گذاشته بود روی شانه ی او و بی خیال لبخند زده بود؛ لبخندی پهن که از زیر سبیل های پرپشت سیاهش هم معلوم بود. به صورتِ مسعودِ توی عکس خیره شد؛ مسعودِ جوان و خندان، که سرطان هنوز لاغر و بداخلاق اش نکرده بود؛ نه آن قدر که بخواهد صورت خودش را با گلوله متلاشی کند. برای چند لحظه ی کوتاه جلوی نگاهش تار شد. لایه ی نازک اشک آمد توی چشم ها ولی بغضی نداشت که بریزد. خشک شد.
نشست توی بالکن. نور خورشید زرد بود ولی هنوز جان داشت. اگر در گورستان مانده بود تا حالا همه جمع شده بودند دور گودال خالی و او داشت از اضطرابِ دیدنِ حفره ی خالی صورت شوهرش قالب تهی می کرد. مونس خودش را جمع کرد توی گودی دامن گل دار بلند خورشید و از روی رضایت و سیری خرخر کرد.
کسی به در کوبید. صدای یک زن بود. نمی گفت خانم علائی نژاد، صدایش می زد خورشید! جز مسعود هیچ کس او را خورشید صدا نمی زد.
«خورشید خانوم، من ناهیدم، ناهید علائی نژاد.»
گوش های خورشید داغ شد. از روی صندلی که بلند شد دامنش از زیر سر مونس کشیده شد و گربه غرغری از نارضایتی کرد. خودش را کش و قوس داد و پنجه هایش تیز شد.
«خورشید خانوم، می دونم خونه اید.»
صدا گرفته بود. انگار گریه کرده باشد. که چی؟ این همه سال نبوده و حالا آمده بود صورت متلاشی شده ی پدرش را ببیند؟ ارث و میراثی هم نداشت پیرمرد که دندان تیز کند برایش. هرچه بود خرج دوا درمان و سرطانش شد. حتی همین خانه هم رفت توی گروی بانک. شاید نمی دانست دخترک. فکر می کرد چیزی می ماسد به او.
«من همین جا می مونم تا در رو باز کنید.»
مونس داشت تقلا می کرد که خودش را از بین دست های خورشید رها کند. وقتی حوصله ی نوازش نداشت، نمی شد زیاد سربه سرش گذاشت. پیر شده بود و خورشید را هم قسطی تحمل می کرد؛ آن هم تا وقتی خوب می رسید به شکمش. از روی دامن خورشید پایین پرید. خورشید آمد توی خانه و درِ بالکن را روی مونس بست.
رفت پشت در تا صورت ناهید را ببیند. پاگرد خالی بود. حتماً خسته شده بود و رفته بود. بعد رفت توی آشپزخانه و قفسه ی داروها را باز کرد تا اسپری جدیدی بیرون بیاورد. دو تا قوطی خالی اسپری را تکان داد و انداخت توی سینک. سبد قرص ها را خالی کرد روی میز آشپزخانه. نبود. تا فهمید اسپری ندارد نفسش گرفت. سه بار عطسه کرد و سینه اش شروع کرد به خس خس و خاریدن. صدای تق تق در با مرنوی مونس هم زمان شد. خورشید آمد توی هال. هوای خانه نیمه تاریک بود و اثاثیه انگار توی مه گم شده بودند. صدا گفت:
«اشکال نداره. حالا که در رو باز نمی کنید از همین جا باهاتون حرف می زنم.»
خورشید نشست روی زمین، تکیه داد به در شیشه ای بالکن. دست می کشید روی زانوهایش. پشت سرش مونس داشت تقلا می کرد از شیشه بالا بیاید. سر می خورد و دوباره پنجه می کشید به شیشه. صدا صدایش را صاف کرد.
« راستش من دارم از ایران می رم.... واسه همیشه.»
همه شان رفتند، مثل خواهرزاده ها و برادرزاده های خودش. چه فایده ای دارد بچه داشتن و خون دل خوردن؟ چه بی خود و بی جهت، این همه سال غصه ی نازائی اش را خورده بود. از جایش بلند شد. نفسش هنوز خوب بالا نمی آمد. رفت توی اتاق. آخرین تکه های نور روز می ریخت روی روتختی ترمه. دست کشید زیر تخت. همان جا بود؛ یکی از دو تفنگی که از پدر مسعود به مسعود و از پدربزرگش به پدرش رسیده بود. تفنگ را بیرون کشید. تمیز و براق بود. مسعود هر جمعه به شان پارافین می زد و برق شان می انداخت. صدای ناهید را می شنید هنوز.
«می دونم بابا الان خونه نیست... می دونم سرطان داره.»
پس می دانست. می دانست الان مرده؟ حتماً مامورهای غسالخانه وقتی خورشید را پیدا نکرده اند زنگ زده اند به کلانتری و آنها هم رفته اند پی خواهرزنش.
صدای میو میوی مونس زیر شده بود، انگار داشت جیغ می کشید. حتماً از رفتار خورشید تعجب کرده بود؛ آخر تا حالا بیرون اش نکرده بود. پس اش نزده بود. صدا التماس می کرد:
«می خوام شما کمکم کنید قبل از رفتن ببینم اش.»
سینه ی خورشید خس خس می کرد. هوا را با دهانِ بازتر می کشید، ولی انگار اکسیژنی در هوا نبود. در تاریکی کورمال کورمال رفت توی هال. در بالکن را باز کرد. مونس دمش را کشید به ساق پای خورشید. خورشید عطسه کرد. صدا دورگه شد.
«خواهش می کنم خورشید خانوم.»
باید جوابش را می داد، ولی از صبح حرف نزده بود. مونس را هم صدا نزده بود. جلوی در غسالخانه هم که صدایش زده بودند جواب نداده بود. گلویش خشک شده بود و زبانش تلخ. نشست روی زمین و پشت سرش را چسباند به شیشه ی سردِ در بالکن. نور چراغ کوچه افتاده بود روی دامنش. مونس جست زد روی پاهای خورشید. یک دور، دور خودش چرخید تا جا بگیرد توی گودی دامنش. نور افتاد روی موهای براق سیاه و سفیدش. ناهید زد زیر گریه. خورشید عطسه کرد. توی تمام این سال ها فقط یک بار با مسعود دعوا کرده بود؛ همان روزی که دکتر گفته بود:
«خانوم تون به موی گربه به شدت حساسیت دارند. آسم هم که مزید بر علته.»
خورشید به مسعود قول داده بود دیگر مونس را نیاورد توی خانه. ولی تا مسعود چرتی می زد یا می رفت بیرون، گربه ی کز کرده گوشه ی بالکن را می آورد توی خانه. وقتی هم می افتاد به عطسه، یواشکی می رفت داروخانه و شش تا شش تا اسپری آسم می خرید تا نفسش سر جا بیاید. مسعود می گفت:
«آخر من رو سرطان می کشه و تو رو این گربه ی شل و کور.»
خورشید جواب نداده بود ولی توی دلش گفته بود مونس شل نیست، فقط کمی پیر شده مثل خودشان.
صدای بالا کشیدن دماغ از پشت در می آمد.
«من می دونم شما تقصیری نداشتید که بابام سراغ من نیومده. اصلاً نیومدم دعوا کنم. اصلاً مهم نیست. مهم نیست که اون من رو نخواسته. می خوام... فقط می خوام ببینم اش.»
این همه سال... این همه سال بچه اش را انکار کرده بود و او می خواست ببیندش. خورشید بغض کرد. بغض چسبید به دیوار گلوی ملتهب و داغش. صدا گفت:
«حالتون خوبه؟»
عطسه امان خورشید را بریده بود. گلویش می خارید. انگار مونس رفته بود توی گلویش و به دیوارها ناخن می کشید. ناهید دوباره تقه زد به در، پشت سر هم.
«صدای من رو می شنوید؟»
خورشید سرفه کرد و خلط کف آلود و غلیظی تف کرد روی فرش. نفس هایش کش دار شده بودند و سینه اش خس خس می کرد. صدا صدایش را بالا برد.
«زنگ می زنم اورژانس.»
خورشید تفنگ را آورد بالا. مونس شکمش را مالاند به دامنش. لوله را گذاشت توی دهانش. با دست دیگری زیر گوش ها و گردن مونس را نوازش کرد. مونس از لذت افتاده بود به خُرخُر. یکی از بچه های کوچه زد زیر توپ. توپ تا زیر چراغ برق بالا آمد و حباب را شکست. نورِ روی دامن خورشید خاموش شد. ناهید داشت به کسی که پشت خط بود آدرس می داد و هم زمان مشت می کوبید به در. خورشید دست کشید روی ماشه. دستش می لرزید. سرفه کرد. لوله از آب دهانش خیس شد. مونس را از روی دامنش هل داد. مونس با کمر افتاد روی فرش. بلند شد، پنجه تیز کرد و فیس فیس کنان موهایش را پف داد. خورشید سرفه کرد. مزه ی خون آمد توی دهانش. صداها را در هم می شنید. صدای سوت پیچیده بود توی گوش هایش.
ناهید الان باید بیست و چند ساله باشد. عکس مادرش را ندیده بود، ولی شاید به مسعود رفته باشد. دخترها شبیه پدرهاشان می شوند. سرفه کرد. بغضی که مانده بود توی گلویش با خلط و خون و سرفه بیرون نمی ریخت. ناهید داد می زد. خورشید نمی فهمید چه می گوید. باید می دیدش. یک بار صورتش را می دید، از سوراخ چشمی در. صدای آژیر آمد. آمبولانس بود یا آتش نشانی یا پلیس؟
هیاهوی پشت در ساکت شد. خورشید لوله را از دهانش بیرون آورد. مونس را بلند کرد. آوردش جلوی صورتش. بین چشم هایش را بوسید. نفس هایش افتاده بود به شماره. سرش گیج می رفت. مونس میو میو کرد. یک قطره اشک چکید روی دامن خورشید. لوله را گذاشت روی پیشانی مونس، بین چشم های درشت دو رنگ. ماشه را کشید.

نظرات کاربران درباره کتاب خاک، زیر ناخن