فیدیبو نماینده قانونی مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حافظ
زندگی و اندیشه

نسخه الکترونیک کتاب حافظ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حافظ

دربارۀ خاستگاه پدران حافظ اتفاق‌نظر وجود ندارد. انصاری کازرونی اصل خاندان او را از عراق عجم و اهل رودآور همدان، و خود حافظ را زاده و رشد یافتۀ محلۀ شیادان شیراز دانسته است. در حالی که حدود نیم قرن بعدتر، فخر الزمانی قزوینی نیای حافظ را از مردم کوپای (کوهپای) اصفهان خوانده، و آورده است که او به روزگار اتابکان فارس به شیراز کوچیده بوده است. لقب یا نام جدش را غیاث‌الدین، و لقب یا نام پدرش را به اختلاف، بهاءالدین، یا کمال‌الدین آورده‌اند.
فخرالزمانی همچنین داستانی دربارۀ پدر و مادر حافظ و ایام خردسالی او آورده است که در حال حاضر هیچ منبع دیگری آن را تأیید نمی‌کند. به گزارش او بهاءالدین، پدر حافظ، مردی بازرگان و صاحب مکنت، با همسرِ کازرونی و فرزندانش در خانه‌ای واقع در شیراز، به دروازۀ کازرون، زندگی می‌کرده است. پس از مرگ بهاءالدین احوال خاندان پریشان شد و دو پسرِ مهترِ او هریک به سویی مهاجرت کردند و شمس‌الدین محمد خردسال با مادرش در شیراز ماند. گفته‌اند آن زنِ پریشان‌حال، ناچار پسرکهتر را به کسی سپرد تا او را تربیت کند؛ اما شمس‌الدین از او گریخت و به شاگردی به دکان نانوایی رفت. نزدیک آن دکان مکتب‌خانه‌ای بود که گویا قیل و قال شاگردان، شمس‌الدین را هم به تحصیل برانگیخت و قسمتی از درآمد خود را در آن کار صرف کرد تا چندی بعد نوشتن و قرآن خواندن آموخت. آنچه فخرالزمانی دربارۀ علاقۀ شمس‌الدین به شاعری و طبع ناموزون او و عزلت در آستانۀ بابا کوهی و به خواب دیدن امام علی(ع) و بشارت او که در فصاحت و بلاغت، نادرۀ دوران شده، آورده است، سخت به افسانه‌های عامیانه شباهت دارد که دربارۀ بعضی از شاعران دیگر هم گفته‌اند. اما این اشارۀ او که بهاءالدین ۳ پسر داشته است، ممکن است درست باشد. حافظ به یکی از آنها در قطعه‌ای که به مناسبت درگذشت او سروده، اشاره کرده است. بر اساس این ابیات، او عادل یا خلیل عادل نام داشته، و در ۵۹ سالگی درگذشته بوده است.
قطعه‌ای دیگر از حافظ در بعضی از نسخه‌های معتبر آمده است که از آن دانسته می‌شود او برادر دیگری هم داشته که در جوانی کالبد تهی کرده بوده است.

ادامه...
  • ناشر مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 7.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حافظ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. زندگی و روزگار حافظ

به رغم شهرت بی مانند حافظ، احوال او به طور شگفت آوری پنهان مانده است و نویسندگان معاصر یا نزدیک به عهد او، و حتی گردآورنده دیوانش، اطلاعی از زندگی او نیاورده اند، یا فقط به ذکر نام و تخلص و بعضی اشعار او اکتفا کرده اند؛ در حالی که مسلم است حافظ به روزگار خود شاعری مشهور بوده، و شعرش در همان ایام نیز رواج تمام داشته است.
یکی از اجزاء بیاض تاج الدین احمد وزیر(۱)، مشتمل بر شعر شماری از شاعران قرن ۸ ق/ ۱۴م، به قلم «الصاحب المعظم شهاب الدوله و الدین بن الصاحب شمس الدین محمد شهاب» است که در آن غزلی هم از حافظ با عنوان «لمولانا شمس الدین محمد حافظ دام فضله» آمده است. این مجموعه در شوال ۷۸۲ق تالیف شده است و افزون بر آن از جمله دعائیه هم پیدا ست که در زمان حیات حافظ گرد آمده بوده است. در همان بیاض(۲) و در رساله مظفرالدوله ملک السلمانی، هم غزلی از حافظ فقط با عنوان و لقب «مولانا شمس الدین» آمده است. همچنین شاعران و نویسندگانی چون معین الدین یزدی، روح کمال خجندی و نظام الدین شامی که جملگی معاصر حافظ بوده اند، بعضی از اشعار او را در آثار خود ذکر کرده اند، یا به استقبال غزلهای خواجه رفته اند و یا صریحاً از او نام برده اند(۳).
از آن سوی، جلال الدین فریدون عکاشه ــ که بر حسب آنچه در منشآت او آمده است(۴) ــ کاتب یا از کاتبان جلال الدین مسعود شاه (مق‍ ۷۴۳ق) و برادر مشهورترش، شیخ شاه ابواسحاق اینجو (مق‍ ۷۵۸ق) بوده است و این منشآت در ۷۸۶ق/ ۱۳۸۴م، یعنی ۶ سال پیش از مرگ حافظ، نوشته شده است(۵) و در آن وقت بی گمان حافظ از بزرگان شیراز و از شاعران نامدار به شمار می رفته است، اما تا آنجا که در نسخه آن اثر تفحص شد، ابداً اشاره ای به حافظ نکرده است و هیچ شعری از او، حتی در وصف و مدح اینجوییان ــ که ممدوح حافظ و خود او(۶) بوده اند ــ نیاورده است.
افزون بر عکاشه، علی بن حسن بن علی، مشهور به علاء قزوینی که تاج الدین احمد وزیر در همان بیاض، رساله ای از او درج کرده است، در کتاب مناهج الطالبین و معارف الصادقین خود (قطعاً تالیف اواخر قرن ۸ ق) که آن را به نام شاه شجاع مُصَدَّر ساخته، و در آن از پاره ای از احوال این امیر مظفری و سوانح ایام او سخن رانده است و البته شعر بعضی شاعران متقدم چون سعدی شیرازی را هم به مناسبت مقام آورده، هیچ اشاره ای به حافظ نکرده، و بیتی و شعری از او نیاورده است(۷). همچنین جنید شیرازی، نویسنده معاصر حافظ و شاگرد قوام الدین عبدالله، معروف به ابن فقیه منجم (د ۷۷۲ق/۱۳۷۰م)، که بنا بر آنچه از ظاهر «مقدمه جامع دیوان» بر می آید، حافظ هم نزد او شاگردی می کرده، ابداً اشاره ای به شاعر نکرده است. در شیرازنامه احمد زرکوب شیرازی، معاصر خواجه هم سخنی درباره او نمی یابیم؛ و اینها همه مایه شگفتی است.
در عین حال اندکی بعدتر، در ۸۳۰ ق/۱۴۲۷م، نویسنده ای به نام شجاع در کتاب انیس الناس خود غزلی از حافظ آورده، و از او با عنوان «حافظ شاعر» یاد کرده است(۸). فصیح خوافی نیز، که همان روزگار در هرات مقام داشته، حافظ را «مولانا اعظم، افتخار الافاضل، شمس المله و الدین محمد الحافظ الشیرازی الشاعر» خوانده است(۹). مورخان عصر تیموری چون حافظ ابرو و عبدالرزاق سمرقندی هم فقط بعضی اشعار خواجه را به مناسبت مقام ذکر کرده اند؛ حتی جامی، حدود یک قرن پس از او نیز چیزی از احوال خواجه در دست نداشته، و تنها چند جمله در ستایش او و شعرش آورده است(۱۰).
همه آنچه درباره خواجه در منابع معاصر او آمده، فعلاً همینهاست و اندک آگاهیهای ما درباره شاعر، بیشتر مبتنی بر اشاراتی نه چندان روشن در اشعار خود او، و آن گاه نکاتی است که بعضی از نویسندگان متاخرتر آورده اند که درستی غالب آنها سخت محل تردید است.
از اشارات منابع یاد شده به صراحت بر می آید که شاعر نامدار به روزگار خود فقط به نام و لقب شمس الدین، و تخلص «حافظ» مشهور بوده است و القاب و عناوینی چون «خواجه»، «لسان الغیب»، «ترجمان الاسرار»، «مخزن المعارف السبحانیه»، «معدن اللطایف الروحانیه»، «عمدهالعارفین»، «قدوهالسالکین»، «سلطان الشعرا»، و نسبت او یعنی «شیرازی» و بسیاری القاب دیگر ظاهراً پس از مرگش بر او اطلاق شده است(۱۱). عنوان خواجه را برای حافظ، بعضی محققان به سبب اشتغال او به مشاغل دولتی دانسته اند(۱۲)؛ در حالی که این عنوان پیش از او نیز بر بعضی ادیبان، شاعران و عارفان اطلاق شده است(۱۳)؛ و مخصوصاً مراد جامی(۱۴) از «خواجگان»، صوفیه است. مشهورترین لقب حافظ «لسان الغیب» است که ظاهراً نخستین بار جامی در نفحات الانس (تالیف: ۸۸۱ ق/ ۱۴۷۶م) بر او اطلاق کرده است(۱۵). بعداً نویسندگان دیگر هم، مانند دولتشاه که تذکره (تالیف: ۸۹۲ ق/۱۴۸۷م) را درست ۱۰۰ سال پس از حافظ نوشته است، او را لسان الغیب خوانده اند(۱۶). این لقب در نسخه ای مصحَّح و منَقَّح از دیوان حافظ که به دستور و اِشراف ابوالفتح میرزا پسر سلطان حسین بایقرا، و با مراجعه به نسخه های متعدد، به قلم و دیباچه عبدالله مروارید خطاط مشهورِ آن عهد، فراهم آمد (۹۰۷ق/ ۱۵۰۱م)، برای خود دیوان هم به کار رفته است(۱۷).
۱. خاندان:
درباره خاستگاه پدران حافظ اتفاق نظر وجود ندارد. انصاری کازرونی (سده ۱۰ق/۱۶م) اصل خاندان او را از عراق عجم و اهل رودآور همدان، و خود حافظ را زاده و رشد یافته محله شیادان شیراز دانسته است(۱۸). در حالی که حدود نیم قرن بعدتر، فخر الزمانی قزوینی(۱۹) نیای حافظ را از مردم کوپای (کوهپای) اصفهان خوانده، و آورده است که او به روزگار اتابکان فارس به شیراز کوچیده بوده است. لقب یا نام جدش را غیاث الدین، و لقب یا نام پدرش را به اختلاف، بهاءالدین(۲۰)، یا کمال الدین آورده اند(۲۱).
فخرالزمانی همچنین داستانی درباره پدر و مادر حافظ و ایام خردسالی او آورده است که در حال حاضر هیچ منبع دیگری آن را تایید نمی کند. به گزارش او(۲۲) بهاءالدین، پدر حافظ، مردی بازرگان و صاحب مکنت، با همسرِ کازرونی و فرزندانش در خانه ای واقع در شیراز، به دروازه کازرون، زندگی می کرده است. پس از مرگ بهاءالدین احوال خاندان پریشان شد و دو پسرِ مهترِ او هریک به سویی مهاجرت کردند و شمس الدین محمد خردسال با مادرش در شیراز ماند. گفته اند آن زنِ پریشان حال، ناچار پسرکهتر را به کسی سپرد تا او را تربیت کند؛ اما شمس الدین از او گریخت و به شاگردی به دکان نانوایی رفت. نزدیک آن دکان مکتب خانه ای بود که گویا قیل و قال شاگردان، شمس الدین را هم به تحصیل برانگیخت و قسمتی از درآمد خود را در آن کار صرف کرد تا چندی بعد نوشتن و قرآن خواندن آموخت. آنچه فخرالزمانی درباره علاقه شمس الدین به شاعری و طبع ناموزون او و عزلت در آستانه بابا کوهی و به خواب دیدن امام علی(ع) و بشارت او که در فصاحت و بلاغت، نادره دوران شده(۲۳)، آورده است، سخت به افسانه های عامیانه شباهت دارد که درباره بعضی از شاعران دیگر هم گفته اند. اما این اشاره او که بهاءالدین ۳ پسر داشته است، ممکن است درست باشد. حافظ به یکی از آنها در قطعه ای که به مناسبت درگذشت او سروده، اشاره کرده است. بر اساس این ابیات، او عادل یا خلیل عادل نام داشته، و در ۵۹ سالگی درگذشته بوده است(۲۴).
قطعه ای دیگر از حافظ در بعضی از نسخه های معتبر آمده است(۲۵) که از آن دانسته می شود او برادر دیگری هم داشته که در جوانی کالبد تهی کرده بوده است(۲۶).
از یک گزارش محمد قاسم فرشته(۲۷) درباره سفر حافظ به هندوستان، اگر درست باشد، بر می آید که شاعر بزرگ، خواهر و خواهرزاده هایی نیز داشته است. درباره زن و فرزندان حافظ هم یگانه منبع معتبر ما اشعار او ست. با این همه، شیوه شعر و قوت استعارات و تشبیهات شاعر چنان است که دست کم قسمتی از آن اشعار محل تاویل و تفسیر های دیگر نیز تواند بود. چه، فقط به حدس می توان گفت که مصداق بیت «مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش/ فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم»(۲۸) همسر حافظ است، و آنجا که می گوید: آن یار کزو خانه ما جای پری بود/ سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود//... از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد/ آری چه کنم دولت دور قمری بود(۲۹)، اشاره به مرگ همو می کند.
ابیات شاعر در باره فرزند یا فرزندانش اندکی روشن تر است. در قطعه «دلا دیدی که آن فرزانه فرزند/ چه دید اندر خم این طاق رنگین»(۳۰)؛ و در غزلِ به مطلعِ «بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد/ باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد»(۳۱)؛ و احتمالاً قطعه «آن میوه بهشتی کامد به دستت ای جان/ در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی//...»(۳۲)، ظاهراً دلیلی است بر آنکه فرزندی از شاعر در زمان حیات او درگذشته بوده است. از بیتِ «به جای لوح سیمین در کنارش/ فلک بر سر نهادش لوح سنگین» هم می توان گفت که مرگش در ایام نوجوانی، و به گفته بعضی نویسندگان، در ۷۷۸ق، برابر با «میوه بهشتی» به حساب جمل، رخ داده بوده است(۳۳). برخی نویسندگان به پسری دیگر هم از حافظ به نام شاه نعمان اشاره کرده اند که گویا در هندوستان بوده، و در برهانپور مرگ او را در ربوده و خاکش نزدیک قلعه اسیر بوده است(۳۴)؛ که البته درستی آن سخت محل تردید است.
۲. تولد و مرگ:
درباره سالزاد او در منابع اشاره ای وجود ندارد و بر حسب قرائن و شواهدی چند می توان تاریخی به تخمین و تقریب به دست آورد. گزارشی که می گوید(۳۵) حافظ موقع مرگ ۶۵ سال داشته است، یعنی در حدود سال ۷۲۷ق/۱۳۲۷م زاده شده است، با این شواهد و قرائن سازگار نیست. چه، اگر مراد حافظ از «مجلس سلطان غیاث الدین» در غزلِ به مطلعِ «ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود/ وین بحث با ثلاثه غساله می رود»(۳۶)، حلول بهار و جشن نوروزیِ ایام غیاث الدین کیخسرو اینجو باشد، که به نظر می رسد همین است(۳۷)، و از آنجا که دولت کوتاه کیخسروی حدود ۳ سال ــ از ۷۳۶ تا ۷۳۸ق ــ دوام داشته است(۳۸)، حافظ این غزل را باید در همان فاصله سروده باشد. از آن سوی چون در همین غزل پیدا ست که شاعر در آن تاریخ از شور و شوق و ذوق جوانی و میل به شرکت در مجالس کامرانی برخوردار بوده، می توان حدس زد که مقارن آن سالها، در میانه های دهه سوم از عمر به سر می برده است. بنابراین اگر سن او را در این وقت حدود ۲۵ سال، و مجلس سلطانی را در آخرین سال حکومت کیخسرو بدانیم، حافظ باید در حدود سال ۷۱۳ق زاده شده باشد.
جالب آنکه جلال الدین فریدون عکاشه(۳۹) هم رساله ربیعیه ای دارد درست مربوط به همین دوره و در آن مدح غیاث الدین کیخسرو را گفته است. ممکن است کیخسرو یک بهار از دو بهارِ دوره کوتاه حکومت خود را جشنی بزرگ گرفته بوده است و اشاره حافظ و جلال الدین عکاشه هردو به همین جشن باشد. از آن سوی، حافظ در قطعه ای به مطلعِ «خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا/ ای جلال تو به انواع هنر ارزانی»(۴۰)، خطاب به جلال الدین مسعود شاه اینجو، برادر غیاث الدین کیخسرو، و ظاهراً به مناسبت استیلای مجدد او بر شیراز، مدح و شکر و شکایتی در هم آمیخته است که فوایدی از آن در همین موضوع بر می آید. شیراز طی نزاع مسعود شاه با برادرش غیاث الدین کیخسرو و سپس پیر حسین چوپانی در سالهای میان ۷۳۸ تا ۷۴۳ق، چند بار میان آنها دست به دست شد. با توجه به بیت دیگری در همان قطعه که حافظ درباره اندوخته خود طی ۳ سال حکومت و وزارتِ مسعودشاه، و غارت آن اندوخته به دست کسانی که پس از او بر شیراز دست یافته بودند، سخن رانده است، باید گفت که آن ابیات را پس از چیرگی مجدد مسعودشاه بر شیراز در ۷۴۰ق/ ۱۳۳۹م (مرتبه دوم در این سال) سروده است. چه، مسعودشاه در ۷۳۸ق غیاث الدین را در هم شکست و شیراز را گرفت و سال بعد افزون بر حکومت شیراز، به وزارت شاه جهان تیمور، ایلخانِ دست نشانده و منصوبِ شیخ حسن بزرگ، هم دست یافت. در ۷۴۰ق پیر حسین شیراز را گرفت، اما اندکی بعد به سبب شورش مردم، از آنجا عقب نشست و مسعودشاه باز آمد(۴۱). غنی معتقد است که حافظ این قطعه را بین ۲۵ تا ۳۰ سالگی سروده است(۴۲). در این صورت میانگین این سنین، باز هم تولد او را به اواسط دهه دوم قرن ۸ ق می رساند؛ اما مجتبائی(۴۳)، بنا بر قرائنی سن شاعر را در این تاریخ لااقل ۲۰ سال دانسته است؛ یعنی باید در ۷۲۰ق زاده شده باشد.
درباره سال مرگ حافظ اختلاف چندان نیست. در یک نسخه از «مقدمه جامع دیوان»، درگذشت خواجه را اولاً به صراحت ۷۹۲ق آورده است، و ثانیاً ماده تاریخ درگذشت او را در قطعه «به سال باء و صاد و ذال ابجد/ ز روز هجرت میمون احمد// به سوی جنت اعلی روان شد/ فرید عهد شمس الدین محمد» درج کرده است که مطابق با همان سال است(۴۴)؛ و نویسندگان نسبتاً معاصر یا قریب به عهد شاعر نیز همان را تایید کرده اند(۴۵). در حالی که در یک نسخه کهن دیگر از دیوان با همان مقدمه، سال درگذشت خواجه ۷۹۱ق آمده است؛ و جالب آنکه نویسنده، همان ابیات یادشده را ــ که مطابق است با ۷۹۲ق ــ به عنوان ماده تاریخ مرگ خواجه درج کرده است(۴۶) و بعضی از تذکره نویسان متاخر و نویسندگان معاصر نیز همان ۷۹۱ق را تکرار کرده یا پذیرفته اند(۴۷). در بعضی نسخه های همان مقدمه، ماده تاریخ به صورت «به سال ذال و صاد و حرف اول...» ضبط شده است که مطابق است با ۷۹۱ق، و به عقیده قزوینی آن را عمداً و برای تطبیق با آن تاریخ مورد نظر خود، تغییر داده اند. همچنین قطعه ای که گوینده اش معلوم نیست و در آخر بسیاری از نسخه های دیوان آمده، و ماده تاریخ درگذشت شاعر را «بجو تاریخش از خاک مصلی» آورده است که مطابق حساب جُمَّل برابر با ۷۹۱ق است(۴۸) و البته همچون سال ۷۹۴ق که دولتشاه آورده است(۴۹) صریحاً مخالف نظر متقدمان است.
پیکر حافظ را در کتِ شیراز یا مصلای آن شهر دفن کردند، و ۶۳ سال بعد در ۸۵۵ ق/ ۱۴۵۱م، به دستور مولانا محمد معمایی، وزیر ابوالقاسم بابر تیموری، که شیراز را تصرف کرد، عمارتی مرغوب بر آن ساختند(۵۰). گویا بعدها این مقبره بزرگ تر شد و عماراتی دیگر بر آن افزودند، زیرا صاحب فارس نامه(۵۱) از تکیه خواجه حافظ یاد کرده است که بسیاری از اشخاص صاحب نام و مقام در آن دفن شده، یا می شده اند؛ ازجمله می توان به طالب جاجرمی در میانه قرن ۹ق/۱۵م اشاره کرد که در جوار خواجه به خاک سپرده شد(۵۲)، یا اهلی شیرازی که پیکر او را در میانه قرن ۱۰ق/۱۶م نزدیک به مزار خواجه و در همان حدود به خاک سپردند(۵۳).
۳. تحصیل و تدریس:
در این باره هم اطلاعات ما منحصر است به اشارات خواجه در بعضی از اشعارش، و آنچه جامع دیوان به ایجاز تمام آورده است. از «مقدمه جامع دیوان» ازجمله معلوم می شود که حافظ و کسی که بعداً دیوان او را جمع کرد، هردو در مجلس درس قوام الدین عبدالله بن نجم الدین محمود (نجم فقیه) شیرازی (د ۷۷۲ق/۱۳۷۰م) حضور می یافته اند(۵۴). در یک نسخه «مقدمه جامع دیوان» آمده که خواجه به سبب «محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احسان و بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح... به جمع اشتات غزلیات نپرداخت»(۵۵). بخشی از این عبارت در نسخه ای دیگر از همان مقدمه به صورت دیگر آمده است: «... محافظت درس قرآن و ملازمت شغل تعلیم سلطان و تحشیه شاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح... از جمع اشتات غزلیاتش مانع آمدی»(۵۶). مراد از کشاف،کتاب الکشاف عن حقیقه التنزیل، اثر مشهور زمخشری است، که بنا بر همین عبارت اخیر، خود حافظ بر آن حاشیه نوشته بوده است. اما از بیتِ «به خواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است» بر می آید که حافظ، کشاف و یکی از حواشی آن به نام کشف الکشاف، به قلم سراج الدین عمر بن عبدالرحمان فارسی قزوینی را می خوانده و بحث می کرده است(۵۷).
حواشی سراج الدین مبتنی بر فواید درس استاد نامدار او قوام الدین عبدالله شیرازی بوده که حافظ هم بنا بر همان مقدمه، از شاگردان او، اما ظاهراً یک طبقه بعدتر از سراج الدین بوده است. مراد از بقیه کتابهایی که حافظ، بنا بر همان مقدمه، می خوانده است، به درستی معلوم نیست؛ اما برخی از محققان حدس زده اند که مقصود از مطالع، کتاب مطالع الانوار من مطالع الانظار قاضی بیضاوی یا شرح مطالع قطب الدین رازی در منطق(۵۸)؛ و مراد از مفتاح، کتاب مفتاح العلوم سکاکی در معانی و بیان؛ و منظور از مصباح کتاب ناصر بن عبدالسید مطرزی بوده است(۵۹).
جز آنها، خواجه در ابیات مختلف به حضور خود در مدرسه(۶۰)، ۴۰ سال تحصیل علم و فضل(۶۱)، درس صبحگاهی(۶۲)، و حفظ قرآن کریم بر حسب قرائات مختلف(۶۳) هم اشاره کرده است. تخلص خواجه به «حافظ» و هم بعضی القابی که به او داده اند، از قبیل «ملک القُرّاء»، شهرت شاعر را در این فن تایید می کند. علاوه بر این اشارات، اوصاف او از زبان جامع دیوان، مانند «مفخر العلماء، استاد نحاریر الادباء»(۶۴)، و هم از بعضی مضامین و تعابیر و اصطلاحات مندرج در اشعار خود خواجه هم پیدا ست که بر قرآن کریم و تفسیر آن و فنون ادبی و نحو عربی مسلط بوده، و در علوم حکمی هم دستی قوی داشته است، و ظاهراً و به استناد برخی اشعارش، با موسیقی هم آشنا بوده و دستگاهها و پرده ها را خوب می شناخته است(۶۵).
اما اینکه گفته اند او در مدرس استاد خود، قوام الدین عبدالله (شمس الدین نادرست است) تدریس داشته است(۶۶)، معلوم نیست از کجا آمده است؛ گرچه گزارش هدایت که تفسیری بر قرآن کریم به خواجه نسبت داده است(۶۷)، چندان بی وجه نیست؛ چه، اشاره شد که در یک نسخه از مقدمه دیوان، از «تحشیه کشاف» به قلم حافظ سخن رفته است(۶۸). همچنین شاگردی خواجه در محضر میر سید شریف جرجانی(۶۹) هم به سبب اختلاف سنی زیاد میان آن دو سخت بعید می نماید. از آن سوی با آنکه صوفیه به شعر خواجه اقبال تمام نشان می داده، و می گفته اند که سخنانش «چنان بر مشرب این طایفه واقع شده است که هیچ کس را به آن اتفاق نیفتاده»، زیرا «بسا اسرار غیبیه و معانی حقیقیه که در کسوت صورت و لباس مجاز باز نموده»، ولی معلوم نیست که «دست ارادت پیری گرفته و در تصوف به یکی از آن طایفه نسبت درست کرده باشد»(۷۰).
در القاب و اوصاف خواجه هم وصفی که دال بر مراتب عرفانی او یا حضور او در سلسله عرفا و صوفیه باشد، دیده نمی شود(۷۱). جز آن روایت که از تدریس خواجه در مدرس قوام الدین یاد کرده است، مطابق یکی از نسخه های «مقدمه جامع دیوان»، یک وقت به «شغل تعلیم سلطان» هم مشغول بوده است(۷۲). گرچه محمد قزوینی و قاسم غنی(۷۳) این عبارت را که در اقدم و اصح نسخه های طبع ایشان نبوده است، نپذیرفته اند، ولی آن را خالی از اهمیت هم ندانسته اند. اگر هم این معنی درست باشد، مقصود از سلطان دانسته نیست؛ اما این نکته جالب توجه است که شاه شجاع مظفری از ایام نوجوانی نزد استادان نامور دانش می اندوخته، و خود شاعر و اهل علم و ادب بوده، و قرآن کریم را از بر داشته است و کشاف می خوانده، و نسخه ای از آن هم به خط خود نوشته بوده است(۷۴)، و این کتاب را به حد کامل تقریر می کرده است(۷۵)؛ آیا نمی توان احتمال داد که او این کتاب را نزد خواجه ــ که به تصریح جامع دیوانش، کشاف را مباحثه می کرده، و بی تردید از معاریف قرّاء بوده ــ می خوانده است؟ البته شغل تعلیم سلطان، اگر درست باشد، غیر از شغل دولتی یا دیوانی است که خواجه به استناد بعضی ابیاتش، مدتی به آن اشتغال داشته است؛ چه، از بیتِ «در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر/ همه بربود به یک دم فلک چوگانی» در قطعه یادشده به مطلعِ «خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا/...»، ممکن است بتوان استنباط کرد که خواجه در فاصله سال ۷۳۸ تا اواخر ۷۴۰ق که جلال الدین مسعودشاه اینجو بر شیراز مستولی بوده، شغل و وظیفه ای دیوانی داشته و مالی اندوخته بوده است که یاران و مردان پیرحسین چوپانی، پس از تصرف شیراز، آن را گرفته بودند. بیتِ «رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید/ وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید»(۷۶)، هم می تواند موید وظیفه گرفتن خواجه باشد.



حافظ

(زندگی و اندیشه)

آذرتاش آذرنوش، دومینیکو اینجنیتو، بهادر قربانی و ....





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران درباره کتاب حافظ