فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران

کتاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران
چالش، تحولات و راهبردها

نسخه الکترونیک کتاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران

مطالعه کتاب حاضر از چند جهت اهمیت دارد؛ نخست رویکرد فارغ از جهت­گیری و همچنین نقد منصفانه‌ای که نگارنده در طرح موضوعات مبتلابه نظام آموزشی که می‌توان آن‌ها را به سایر حوزه‌های دیگر نیز تعمیم داد مجموعه پیش­رو را اعتباری مضاعف و سیستمی می‌دهد. دیگر آنکه بازشناسی مسئله آموزش نیازمند توجه به مباحث مطرح­شده در کتاب حاضر است از این منظر که نظام آموزشی در تمامی کشورها یک کانون راهبردی است برای دولتمردان اهمیت مطالعه مباحث کتاب حاضر به ضرورت بدل می‌شود. همچنین رویکردی که کتاب حاضر به نقد از درون و منصفانه با نگرشی خالی از جهت گیری‌های غیرعلمی بدان اهتمام داشته باب جدیدی از منازعه فرهنگی پیرامون نظام آموزشی را پیش­روی علاقه­مندان به مباحث مطالعات فرهنگی گشوده است و از این منظر آن را گامی مهم در مفهوم­پردازی و زمینه­ساز در نظریه­پردازی فرهنگی می‌تواند برشمرد. مطالعه این کتاب می‌تواند راهنمایی سودمند برای دولتمردان و علاقه­مندان به مباحث فرهنگی و اجتماعی به­ویژه داعیه­داران اصلاح نظام آموزشی باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

علوم انسانی و اجتماعی در ایران

چالش، تحولات و راهبردها

نعمت الله فاضلی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

پیشگفتار

پرداختن به مقوله علوم انسانی و اجتماعی در ایران نیازمند دقت نظری خاص و به کارگیری روشی متفاوت از تحلیل های صوری و متکی بر آمارهای رسمی است. آنچه جستار حاضر بر پایه رویکردی کاملاً دیگرگون و براساس روش خودمردم­نگاری بیان کرده است تلاشی برای پر­کردن خلاء روش­شناختی و غنا­بخشیدن به تحلیل ها و نقدهای نظام آموزشی در کشور است. نقدهایی که گاه به دلیل ضعف و فقدان رویکردی جامع، محدود به جنبه های کاملاً روبنایی شده است. یکی از ویژگی های تحلیل های مطرح­شده در این اثر علاوه­بر روش و رویکرد متفاوت تاکید آن بر «مسئله­مندی» و تعمیق براساس سویه های فرهنگی است. نگاه از دریچه فرهنگ به­مثابه کل زیست شیوه انسانی در واقع خلاء جامع­نگری که در بسیاری از تحلیل های معطوف به نظام آموزشی بوده است را در این پژوهش پر کرده است. بر این اساس تاکید کتاب حاضر تاکید بر «مسئله­مندی» نظام آموزشی از منظر فرهنگ به­مثابه یک رویکرد کل­گرا است. آنچه در پاره ها و فصول مختلف این کتاب رخ نمون کرده است توضیح نهاد دانشگاه در ایران از چشم انداز فرهنگی برپایه تجربه زیسته نگارنده، تجربه هایی به­عنوان دانشجو، مدرس، مدیر و همچنین یک شهروند، از دانشگاه ایرانی است. همین تغییر زیستگاه ها به غنای تجربه زیسته نگارنده از این حیث که نگاه از درون و بیرون به نهاد دانشگاهی را توامان فراهم آورده است شایان توجهی جدی است. وجه تمایز کتاب حاضر فارغ از بدیع­بودن موضوع و رویکرد فرهنگی آن در کنار روش خودمردم­نگاری، تحلیل های سهل و ممتنع آن از حیث واژه­پردازی­های خاص و همچنین عمق واکاوی بطون مسئله علوم انسانی و اجتماعی در ایران است. در این کتاب طرح واژگانی دیده می شود که به جغرافیای دانش علوم انسانی در مفهوم­سازی کمک شایان توجهی نموده است.
در فصل اول کتاب تجربه زیسته نگارنده به­گونه ای طرح شده است که مسئله اصلی که چالش های فراروی علوم انسانی و اجتماعی در ایران است از منظر یک عامل کنش­گر با ساخت­ها و رویه ها و تعاملات میان­فردی دانشگاهیان نشان داده شود. این مسئله در فصول بعدی کتاب به­گونه ای مشروح کالبدشکافی می شود و هر فصل با زبانی خاص به تقریر چالش های علوم انسانی و اجتماعی در ایران می پردازد و در نهایت در فصل پایانی کتاب راهبردهایی برای مواجهه با این چالش ها طرح می گردد.
در فصل دوم کتاب چالش ها و مسائل فرهنگ دانشگاهی مطرح می شود. این فصل با طرح مضامینی همچون گفتمان های دانشگاهی ایران، چرخش فرهنگی در دانشگاه، معماها و تناقض های فرهنگی دانشگاه ایرانی، پیوند فرهنگی جامعه و دانشگاه، مسائل دانشگاه از چشم­انداز فرهنگ و فرهنگ دانشگاهی تلاش می کند نشان دهد که نهاد دانشگاه در ایران یکی از نیروهای مولد تجدد در ایران بوده است و از این حیث احساسات، افکار و واکنش های مردم، نخبگان و روشن فکران با نهاد دانشگاه آمیختگی دارد ازاین­رو نقش نهاد دانشگاه را در تک­تک رخدادهای بزرگ و کوچک ایران به­وضوح می توان دید. درجه وضوح به حدی است که می توان به جرئت بیان کرد که گفتمان دانشگاه در ایران معاصر شکل گرفته است. گفتمانی که علاوه­براینکه امکان معنادارساختن و بازنمایی نهاد علم جدید و دانشگاه مدرن به دست می دهد زمینه ارزیابی انتقادی دست­یافتن به دیدگاه های مختلف در تحلیل مسایل اجتماعی و سیاسی را در کنار فهم وضعیت کنونی فرهنگ دانشگاهی تسهیل می کند.
در فصل سوم به کارکردها، کژکارکردها و تحولات رشته های دانشگاهی پرداخته شده است. طرح سه کارکرد عمده در قالب هویت­آفرینی و تمایزبخشی رشته، نظم­آفرینی و انتظام­بخشی و ساماندهی به روابط گفتمانی توسط رشته محتوای این فصل را تشکیل داده است. آنچه در این فصل به تصویر کشیده می شود اقتداری است که رشته های دانشگاهی از طریق این سه کارکرد مختلف بیان می کنند. در کارکرد نخست رشته ها مرزهای مشروعیت­بخشی خود را به افراد در قالب هویت های حرفه ای که با نام رشته بازشناسی می شوند تحمیل می کنند این کارکرد خود را از طریق هویت بخشی یا تشخص­آفرینی نشان می دهد. بر این اساس رشته ها خاصیت «مرزآفرینی» دارند مرزآفرینی، «خود» را در مقابل «غیر» از طریق دگربودسازی که به استقلال گفتمانی و غیریت­سازی منجر می شود تبیین می نماید. مضاف­براین، رشته ها نظم نمادین ایجاد می کنند و برپایه این نظم نمادین ساختار سلسله­مراتبی در نظام دانشگاهی و بین­رشته ای ایجاد می شود. این نظم نمادین نه­تنها در سازه های میان­رشته ای بلکه در شکلی متفاوت در درون رشته نیز وجود دارد. به­گونه ای که منجر به شکل­دهی به روابط گفتمان می گردد. رشته های متفاوت نظام روابط متفاوتی ایجاد می کنند که علاوه­بر شکل­گیری زبانی خاص منجر به گفت وگو یا منطق مکالمه ای متفاوت میان مجموعه ای از افرادِ درونِ یک حوزه معرفتی می گردد. در واقع رشته، در این حالت حدود و ثغور روابط گفت­وگوگرایانه را در حوزه معرفتی مشخص می کند.
با­این­وجود، علاوه­بر چنین کارکردهای قابل تاملی، نظام دانشگاهی واجد نوعی کژکارکرد است که از سیطره بوروکراتیک مفرط و غیرکارا ناشی می شود و مآلا رشته ها را میان­تهی و دانشگاه را از خاصیت بنیادین خود به امری مصرفی تقلیل می دهد. چگونگی برون­رفت از چنین کژکارکردی در این فصل مورد واکاوی قرار گرفته و با روندی تاریخی کاربرد رشته در ایران محل بحث کرده است.
فصل چهارم به طرح چالش ها و آسیب های علوم انسانی و اجتماعی در ایران معطوف شده است. در این فصل رویکردهای مختلف جامعه­شناسی، آموزشی، مدیریتی، توسعه ای، تاریخی، معرفت­شناختی و سیاسی علاوه­بر طرح مناقشات و دیدگاه های مختلف بین اندیشمندان علوم انسانی و جامعه­شناسان در خصوص بحران در علوم انسانی و اجتماعی چالش ها و آسیب های آن را مطرح کرده است. این فصل مقدمه و باب آغازین بحث اصلی کتاب در فصل پنجم یعنی رویکردی فرهنگی به این چالش ها است. عنوان فصل نشان می دهد رشته های مختلف علمی دارای مقتضیات فرهنگی متفاوتند؛ موضوعی که می تواند بر چالش هایی که در فصل قبل مورد واکاوی قرار گرفت خاصیت فرهنگی دهند. در واقع آنچه موضوع چالش ها و آسیب های علوم انسانی و اجتماعی را در نظام دانشگاهی خاص و ویژه می کند همین خصلت فرهنگی «مسئله دانشگاه» است؛ موضوعی که پرداختن به آن علاوه­بر دانش دانشگاهی به مهارت عملی زیستن در بین مردم که «خالق فرهنگ» هستند نیازمند است. اینجاست که رویکرد خاص و پیش تر مطرح­شده یک «مردم­نگار» به مدد نگارنده می آید که «مسئله دانشگاه» در نهاد فرهنگ بیان گردد. آنچه که در فصل سوم در قالب کارکردهای رشته مطرح شد در این فصل خاصیت فرهنگی می یابد و نشان می دهد هر رشته «فرهنگ رشته ای» متمایز و متفاوتی دارد که می تواند در سطحی وسیع تر فرهنگ دانشگاهی را ساخت­بندی کند. اینجاست که موضوع «ناهم­زبانی» و «ناهم­زمانی» و دلالت های بارزی که در دانش علوم انسانی و اجتماعی به واسطه تاثیرپذیری از فرهنگ در مقابل علوم دقیقه و طبیعی وجود دارد رخ نمون می کند.
علوم انسانی و اجتماعی هم به­طور خاص قدرت تاثیرگذاری بر ساخت­های مختلف فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را دارا است و هم به نسبت سایر رشته ها از این حوزه ها بیشتر تاثیر می پذیرد. اینجاست که تفاوت در «سپهر فرهنگی» می تواند چالش هایی از جنس فرهنگ برای این علوم ایجاد کند که فارغ از چالش های نظام آموزشی در ایران قابل تامل است.
انشقاق و «بین­رشته ای­شدن» در این علوم نیز می تواند محصول همین امتزاج سپهرها و خاصیت فرارَوی از مرزهای رشته ای باشد؛ موضوعی که در فصل سوم در قابل کارکرد گفتمانی و نظم­آفرینی مطرح شد در اینجا به دلیل خاصیت فرهنگی به چالش کشیده می شود و نشان داده می شود تولد رشته های مختلف محصول همین چالش کارکردی است که استقلال و اقتدار رشته ها را به رسمیت نمی شناسد و از این منظر بازتعریف زبان مستقل در علوم میان­رشته ای به هیچ وجه نمی تواند از سیطره فرهنگ بگریزد.
برآیند چالش های فرهنگی و آسیب های علوم انسانی و اجتماعی در فصل پنجم به­گونه ای به تصویر کشیده می شود که سهم نهاد سیاست به­عنوان مهم ترین متولی نظام آموزشی در ایران به­خوبی نشان داده شده است. در فصل پنجم که نگارنده به نقش دولت در توسعه علوم انسانی و اجتماعی در ایران پرداخته، نشان می دهد شکاف جدی بین رسالت نهاد دانشگاه و تقاضای نظام سیاسی وجود دارد. در این فصل به­صراحت مطرح می شود علوم انسانی و اجتماعی مانند دیگر دانش ها، درصدد توسعه تفکر انتقادی و روحیه پرسش­گری هستند. این روحیه تنها در صورتی که در زمینه های مشروع و مجاز سیاسی باشد، قابل توسعه است. همچنین تلاش حاکمیت برای اسلامی­شدن، نظارت و مدیریت علوم انسانی و اجتماعی این علوم که منجر به رشد دانشگاه های اسلامی و مذهبی شده است در عمل نتوانسته است پاسخگوی نیازهای اجتماعی باشد ازاین­رو سبب تقلیل کارکرد دانشگاهی شده است. این فصل به­صراحت نشان می دهد کاستی در کارکردهایی که در فصل سوم از آن سخن به میان آمده و چالش های فراروی کارکردهایی که در فصل چهارم از منظر فرهنگی مطرح شده است ریشه در مداخلات سیاسی و حاکمیتی دارد. در واقع تعیین موضع دولت در مقابل نظام آموزشی به­مثابه یک «اداره» شبیه سایر ادارات یا ابزاری برای ترجمان فلسفه­های غامض مشروعیت­بخش یا امکانی برای نقد از درون و پالایش ناراستی ها از طریق ترویج تفکر انتقادی منجر می گردد نظام آموزشی به کارکردها یا کژکارکردها سمت­وسو یابد.
در فصل نهایی نگارنده رویکردی مسئله­نگر که در طول کتاب آن را به­وضوح می توان دید؛ چاره راه هایی را برای کاستن از چالش های فراروی نظام آموزشی و تقویت توان نهاد سیاست­گذار نه به شکل برنامه ای بلکه در قالب راهبردهایی قابل تامل پیش­روی می گذارد. گزینه های روی میز نگارنده برای سیاست­گذاران از تنوع و تعدد بدیل ها و چندگانگی نگاه را به همراه دارد. فقدان جهت­گیری خاص در طرح راهبردها از جمله ویژگی راهبردهایی است که نگارنده در این فصل تبیین کرده است.
مطالعه کتاب حاضر از چند جهت اهمیت دارد؛ نخست رویکرد فارغ از جهت­گیری و همچنین نقد منصفانه ای که نگارنده در طرح موضوعات مبتلابه نظام آموزشی که می توان آن ها را به سایر حوزه های دیگر نیز تعمیم داد مجموعه پیش­رو را اعتباری مضاعف و سیستمی می دهد. دیگر آنکه بازشناسی مسئله آموزش نیازمند توجه به مباحث مطرح­شده در کتاب حاضر است از این منظر که نظام آموزشی در تمامی کشورها یک کانون راهبردی است برای دولتمردان اهمیت مطالعه مباحث کتاب حاضر به ضرورت بدل می شود. همچنین رویکردی که کتاب حاضر به نقد از درون و منصفانه با نگرشی خالی از جهت گیری های غیرعلمی بدان اهتمام داشته باب جدیدی از منازعه فرهنگی پیرامون نظام آموزشی را پیش­روی علاقه­مندان به مباحث مطالعات فرهنگی گشوده است و از این منظر آن را گامی مهم در مفهوم­پردازی و زمینه­ساز در نظریه­پردازی فرهنگی می تواند برشمرد. مطالعه این کتاب می تواند راهنمایی سودمند برای دولتمردان و علاقه­مندان به مباحث فرهنگی و اجتماعی به­ویژه داعیه­داران اصلاح نظام آموزشی باشد.

فصل ۱: مسئله علوم انسانی و اجتماعی در ایران

مقدمه

در این فصل آغازین می خواهم به بیان تجربه زیسته ام از علوم انسانی و اجتماعی بپردازم و چگونگی شکل­گیری دغدغه ای به نام علوم انسانی و اجتماعی را در ذهنم توضیح دهم. دغدغه ای که انگیزه آشکار و پنهان نوشتن این مجموعه مقالات می باشد. گمان می کنم بیان صادقانه و صمیمانه دغدغه ها و انگیزه ها، بیش از هر چیز دیگر می تواند خوانندگان صمیمی و صادق یک کتاب را با خود همراه و هم زبان سازد. لااقل برای من همواره این طور بوده است. آنگاه که نویسنده ای رنج ها و نیازهایش را پشتوانه نوشتن کتاب خود قرار داده است، من به­عنوان خواننده، صمیمانه با او همراه و همدل شده ام(۱). در این فصل می خواهم تجربه زیسته ام از علوم اجتماعی را بیان کنم و توضیح دهم که نسبت به این علوم چه تلقی، احساس و برداشتی دارم؛ چگونه این تلقی و احساس در من شکل گرفت، تغییر کرد و چه عوامل فردی یا اجتماعی بر آن ها تاثیرگذار بود. تاکنون کمتر از درون و براساس تجربه دانشجویان و دانش­آموختگان رشته های دانشگاهی سخن گفته ایم. اغلب چنان از علوم انسانی و اجتماعی صحبت می شود که گویا این علوم و رشته ها، حرفه هایی جدا از عواطف و اخلاق یا شخصیت و زندگی کنش­گران آن هاست. ما اغلب از دانشگاه و علم سخن می گوییم، درحالی­که اگر از منظر زندگی افرادی که به این رشته ها می آیند، نگاه کنیم در می یابیم که هر فرد مانند یک نهاد و موسسه ویژگی های شخصی، شخصیتی و فرهنگی دارد که بر کم­وکیف تحصیل و تحقیق او در این رشته ها کاملاً تاثیرگذار است. علاوه­براین، عوامل محیطی و اجتماعی نیز نقش تعیین­کننده ای بر این علوم دارند. این عوامل در ترکیب با عوامل فردی و شخصیتی، تلقی و احساس دانشجویان و دانش­آموختگان از رشته های دانشگاهی را می سازند. ازاین­رو، تلقی و احساس افراد از رشته های دانشگاهی یک برساخته اجتماعی و فرهنگی است که در نتیجه تعامل فعال فردیت، عاملیت و ساختارهای جمعی به وجود می آیند.
اکنون بعد از قریب به سی سال تحصیل و تدریس در رشته علوم اجتماعی، پرسش های بسیاری برایم وجود دارند که می توانم از راه بازاندیشی و تامل در تجارب زیسته ام آن ها را پاسخ دهم. دوست دارم بدانم کار و تحصیل در علوم اجتماعی چه تاثیری بر زندگی شخصی و اجتماعی من گذاشته است؟ چه چیزی مرا به سوی این رشته ها کشاند؟ آگاهی فردی یا ساختار اجتماعی چقدر در فعالیت من در این رشته ها نقش داشته اند؟ آیا به مرور زمان دیدگاه و برداشت من از این رشته ها تغییر کرده است؟ به­عنوان یک فرد و کنش­گر این رشته ها، چه چیزهایی از این دانش ها آموخته ام؟ کاربردهای شخصی علوم اجتماعی در زندگی من چه چیزهایی بوده است؟ تا چه میزان تجربه های شخصی من قابل تعمیم به دیگران است؟
این­ها و بسیاری پرسش های دیگر، موضوعات یا پرسش هایی هستند که به من فرصت مناسبی می دهند تا بتوانم درباره علوم اجتماعی در ایران صحبت کنم. همان طور که بعد توضیح می دهم سال هاست که یکی از دغدغه هایم اندیشیدن درباره علوم انسانی و اجتماعی در ایران می باشد. شاید یکی اصلی ترین پرسش هایی که در اینجا باید به آن بپردازم این باشد که دغدغه این علوم چرا و چگونه در من شکل گرفت؟ درعین­حال، بررسی و بحث درباره این پرسش صرفاً بیان خود زندگی­نامه شخصی نیست، اگر چنین بود شاید اساساً ارزش آن را نداشت که این فصل را بنویسم یا اگر نوشتم، آن را در ابتدای این کتاب قرار دهم. همان­طور که توضیح خواهم داد، بیان تجارب زیسته یک محقق راهی برای تولید دانش و بیان مسائل جمعی است. آن­گونه که در این فصل مطرح خواهم کرد علوم انسانی و اجتماعی در ایران به دلایل مختلف همچون گفتمان­های ناپژوهشی، رشته­های دانشگاهی و حوزه­های مختلف سیاسی و اجتماعی دچار کژکارکردهایی شده است که برای برون­رفت از چالش­های فراروی علوم انسانی و اجتماعی در ایران بازشناسی آن امری مهم و حیاتی است.
برای نگارش این بحث از روش «خودمردم­نگاری(۲)»استفاده می کنم. خودمردم­نگاری روشی است که انسان­شناس هنگامی که در جامعه خودش مردم­نگاری می کند به کار می برد (انگروسینو(۳)،۲۰۰۷: ۶۵). انگروسینو مفروض اصلی بازنمایی خودمردم­نگارانه را در خود پژوهش­گر بیان می کند، به­زعم او در خودمردم­نگاری، پژوهش­گر عضو فرهنگ یا گروه اجتماعی است و تجارب شخصی او به­درستی منعکس­کننده تجارب آن گروه به­مثابه یک کل است. همچنین الیس و بوچر (۲۰۰۰) خودمردم­نگاری را ژانری از نوشتن و پژوهش می دانند که ابعاد شخصی را به وجوه فرهنگی مرتبط می کند و معطوف به لایه های گوناگون خودآگاهی است. خودمردم­نگاری به اعتقاد آن ها ژانری مبهم(۴) و زیر پا گذارنده قواعد مالوف و جاافتاده است. در خودمردم­نگاری، پژوهش­گر در کانون شرح و گزارش قرار دارد و تلاش دارد خود و دیگری را عمیق تر بفهمد. خودمردم­نگاری مستلزم، درون­نگری و خودکاوی درباره عواطف و انگیزه ها، پرسش­گری درباره خود و آماده مواجهه با تعارض ها و کمتر قشنگ عرضه­کردن چیزها درباره خود است. این نویسندگان روایت را بر تحلیل ترجیح می دهند، خوانش ها و تفاسیر گوناگون را تشویق می کنند(۵). به اعتقاد دبورا رید خودمردم­نگاری، تجربه فرد را در بستر فرهنگی و اجتماعی قرار می­دهد و سبب مطرح­شدن سوالاتی درباره نیروهای اجتماعی و ساختارهای اجتماعی­ـ­فرهنگی می­شود.
ازاین­رو، خودمردم­نگاری این امکان را به من می دهد تا بتوانم روایت خودزندگی­نامه ام را به فرهنگ و جامعه ایران پیوند بزنم. هر فرد نماینده فرهنگی است که در آن رشد کرده و بالیده است. زندگی هر فرد به­نوعی آیینه و بازتاب کل جامعه و فرهنگ فرد است. مسلماً نمی توان در این خودمردم­نگاری تمام آنچه در زندگی من و جامعه ام رخ داده، شرح داد. ازاین­رو، تلاش می کنم تا به گوشه ای معین و محدود از زندگی و جامعه ام اشاره کنم: یعنی تحصیل و تلاش در رشته علوم اجتماعی. روایتی که نقل می کنم، گرچه روایت شخصی است، و وصف حال همه آن ها که به این رشته ها می پردازند، نیست، اما روایت شخصی من از وصف حال همه جدا هم نیست. من هرگز تافته جدا بافته از دیگران نیستم. آنچه می نویسم بخشی از «تاریخ شفاهی» علوم اجتماعی در ایران در سه دهه اخیر می باشد. در این تاریخ­نگاری، روایت «تاریخ از پایین»، یعنی ماجراها و رخدادهای زندگی یک فرد یا شهروند عادی، را به­جای «تاریخ از بالا» یعنی ماجراها و رخدادهای یک سیاستمدار یا قهرمان، نقل می شود. به­نوعی می توان این روایت را تاریخ فرهنگی علوم اجتماعی در ایران دانست.
اغلب مواقع تاریخ علم، تاریخ نظریه ها، دانشمندان و موسسات علمی و آموزشی، تلقی می شود. خیل جمعیت عظیمی از دانشجویان معمولاً محلی از اعراب در تاریخ علم ندارند. اما بسیاری از پیشرفت ها و پسرفت­های دانشگاه و نهاد علم، در روایت زندگی­نامه همین جمعیت عظیم دانشجویان قرار دارد. اگر اجتماع علوم اجتماعی و انسانی در ایران فاقد جمعیت بزرگ امروزی اش بود، ارزش آن را نداشت تا درباره آن سخن بگوییم. گره­خوردن زندگی میلیون ها انسان به این دانش ها، به این دانش ها اعتبار و ارزش اندیشیدن و بررسی­کردن می دهد.
علوم انسانی و اجتماعی در ایران امروز، یکی از دردها و دغدغه های مشترک بسیاری، اگر نگوییم اکثریت مردم ایران می باشد؛ زیرا امروزه دو میلیون دانشجو در رشته های مختلف علوم انسانی و اجتماعی تحصیل می کنند و طی دهه های اخیر بسیار بیش از این تعداد نیز در یکی از این رشته ها دانش آموخته شده اند. در این شرایط، دیگر این علوم یا رشته ها، نوعی سرگرمی روشنفکرانه یا فعالیت حرفه ای اقلیتی از مردم نیستند، بلکه این رشته ها بخش مهمی از فرهنگ و جامعه امروز ایران می باشند. به­علاوه، سرمایه­گذاری عظیم مادی و انسانی برای آموزش و پژوهش و ترویج این رشته ها در کشور انجام گرفته است. صدها دانشگاه، موسسه آموزش عالی، مرکز پژوهشی و موسسه انتشاراتی اکنون در زمینه علوم انسانی و اجتماعی فعالیت می کنند. سالیانه هزاران کتاب، مقاله و گزارش پژوهشی در زمینه این علوم منتشر می شود. مطبوعات و رسانه ها و به­طور کلی گفتمان عمومی تحت تاثیر مستقیم و غیرمستقیم این علوم قرار دارند و از این طریق این علوم نقش تعیین­کننده ای در تحولات اجتماعی کشور ایفا می کنند. بخش عظیمی از نیروی جوان، سرمایه زمان، بودجه ملی، و ثروت خانواده ها، اکنون صرف آموزش و پژوهش در علوم انسانی و اجتماعی می شود. در این شرایط ما اکنون نیازمند آن هستیم نه­تنها این علوم را به­درستی و به­نحو شایسته فراگیریم، بلکه و مهم تر از آن باید بازاندیشانه، منتقدانه و دقیق به گفتگویی جمعی درباره تمام ابعاد، چالش ها و راهبردهای آموزشی، پژوهشی و کاربست این علوم بپردازیم. در این شرایط کسانی که به هر شکلی تجربه ای از این علوم دارند، باید در این گفتگوی فرهنگی وارد شوند و مشارکت کنند. ما نه­تنها برای توسعه این علوم و کاربست آن ها، بلکه برای پیداکردن راه ها و راهبردهایی برای بهره­گیری درست و مناسب از سرمایه­گذاری های مادی و انسانی که در زمینه این علوم انجام داده ایم، نیازمند آن هستیم که پرشور و گرم و جدی، تجربه ها و دغدغه های­مان از تحصیل و تلاش در این علوم را بیان کنیم. در غیر این صورت هم با بحران عظیم اتلاف سرمایه های انسانی و مادی، و هم با بحران ناتوانی از بهره­گیری از این علوم برای پیشبرد و تحقق هدف های کلی توسعه همه­جانبه کشور روبرو خواهیم شد. اگر به بررسی و گفتگو درباره این علوم با هدف توسعه آن ها و برطرف­ساختن موانع موجود در مسیر بهبود کیفیت آموزش، پژوهش و کاربست آن ها نپردازیم، سرنوشت فردی مردمی که در این رشته ها تحصیل می کنند، و سرنوشت کلی جامعه ایران، در معرض خسران عظیم و عقب ماندگی همه­جانبه قرار خواهد گرفت. ازاین­رو، توسعه این علوم دغدغه امروز جامعه ماست. اما درد اینجاست که به­رغم هیاهوهای سیاسی، کنش­گران و فعالان علوم انسانی و اجتماعی، عموماً ساکت و خاموشند.
ما اکنون اغلب صدای سیاستمداران درباره این علوم را می شنویم و نه صدای آنان که سال هاست در این رشته ها تحصیل یا تحقیق می کنند. من یکی از این تحصیل­کردگان و دانش­آموختگان علوم انسانی و اجتماعی هستم. من نیز درد و دغدغه علوم انسانی دارم، زیرا نه­تنها حرفه و تحصیلاتم که تمام عمرم را صرف این رشته ها کرده ام. این درد، دست­مایه و انگیزه ام برای نوشتن این کتاب و بسیاری کتاب های دیگرم بوده است. اجازه دهید تا حکایت آشنایی و بهتر است بگویم یک عمر زیستنم با علوم انسانی و اجتماعی را بیان کنم. دغدغه من درباره علوم انسانی نیز ریشه در همین سال های طولانی همزیستی ام با این علوم دارد. من از همان ابتدا آشنایی ام با این دروس و علوم از دوران مدرسه تا به امروز حس دوگانه ای به این دانش ها داشتم: حس عشق و نفرت یا بیم و امید. این احساس پیچیده ای است که در فرایند آموزش و تدریس این رشته ها در وجود من و شاید همه افراد درگیر این علوم شکل می گیرد. این احساس دوگانه نه­تنها در سطح فردی در من و بسیاری از کسانی که در این رشته ها فعال می باشند، وجود دارد، بلکه کل نظام اجتماعی و خرد جمعی جامعه ایران نسبت به این علوم احساس دوگانه ای دارد.
در کلیت نظام اجتماعی ما شاهد هستیم که حداقل طی نیم­قرن گذشته ما از سویی این دانش های انسانی و اجتماعی را همگام با توسعه دانشگاه در ایران گسترش داده، و برای گسترش هرچه بیشتر آن با تمام توش و توان خود تلاش کرده ایم، اما همواره نوعی تردید و دودلی نسبت به مفیدبودن و مشروعیت آن ها داشته ایم. از سویی خواهان این دانش ها به­مثابه پاره ای از علم جدید بوده ایم و برای تامین نیروی انسانی ماهر مورد نیاز نظام دیوان­سالاری کشور لاجرم به آموزش و پژوهش در این رشته پرداخته ایم؛ اما درعین­حال این دانش ها را غربی و بیگانه با فرهنگ خود دانسته ایم. علاوه­براین، طی نیم­قرن گذشته هرچه این دانش ها را بیشتر گسترش داده ایم، تردیدهای ما در زمینه توان ما به­عنوان یک ملت برای دست­یافتن به توسعه علمی و مشارکت جهانی در این حوزه های علمی بیشتر شده است. گاه اعتماد به نفس­مان برای کسب جایگاهی مناسب در نقشه علمی جهان در این دانش ها را از دست داده ایم. همچنین نه­تنها نسبت به بهره­برداری عملی از این رشته دچار ضعف شده ایم، بلکه اغلب رهبران سیاسی کشور در تمام نیم­قرن گذشته، به­نحو آشکار این دانش ها را مخل نظام سیاسی می دانسته اند. این تردیدها و بدگمانی ها پیامدهای عملی در نظام آموزش و پژوهش این رشته ها در کشور داشته است. شاید مهم ترین پیامد آن را بتوان توسعه­نایافتگی و ضعف این رشته ها عنوان کرد.
مجموعه این تردیدها و بدگمانی ها، در نظام آموزش عالی کشور رسوب و رسوخ کرده و موجب شکل­گیری حس دوگانه بیم و امید یا عشق و نفرت به این دانش ها در بین دانشجویان و دانش­آموختگان این رشته ها شده است.
اجازه دهید داستان آشنایی ام و زندگی ام با این علوم را روایت کنم و چگونگی شکل­گیری این احساس دوگانه عشق و نفرت یا بیم و امید را برایتان بازگو سازم. یقیناً بسیاری اگر نگوییم همه دانشجویان و دانش­آموختگان این رشته ممکن است داستان مرا داستان خودشان بیابند.
من مانند هر ایرانی یا درست تر بگویم هر شهروند امروزی جهان، از هفت سالگی با مدرسه و آموزش آشنا و همراه شدم؛ آشنایی که موجب همزیستی چهل ساله ام با نظام آموزشی تا به امروز شده است. در این چهل سال، روزگاری دانش­آموز، روزگاری دانشجو، زمانی معلم و در نهایت مدرس و محقق دانشگاه بوده ام. صادقانه بگویم تا جایی که یاد دارم از همان ابتدای دوره راهنمایی ام نوعی ناخرسندی از آموزش و مدرسه داشتم، ناخرسندی که در مراتبِ بالاتر هنگامی که در رشته علوم انسانی دیپلم متوسطه گرفتم و سپس دانش­آموخته علوم اجتماعی در دوره کارشناسی و مردم­شناسی در دوره کارشناسی ارشد شدم، به­تدریج رشد کرد و تشدید شد! اکنون گام به گام مراحل شکل­گیری ناخرسندی ام را توضیح می دهم.

اقتصاد اجتماعی

دوران ابتدایی و راهنمایی و دروس انسانی و اجتماعی آن را چندان دقیق به یاد ندارم. همین قدر می دانم که از دروس تاریخ، جغرافیا، تعلیمات مدنی و درس های دیگر انسانی و اجتماعی این دوره هیچ­چیز به خاطرم نمانده است، مگر کتاب های فارسی و اشعار و درس های انشاء. همچنین هیچ قابلیت و مهارتی در خودم نمی شناسم که از آموزش های این دوره ها و دروس در من شکل گرفته باشد، مگر توانایی خواندن و نوشتن.(۶)
یکی از چیزهایی که همیشه از این دوره های ابتدایی و راهنمایی در خاطرم زنده می باشد، کتک ها و تنبیه ها خشونت­بار معلمان است که توانست ترس و احساس ناامنی را در من درونی تر سازد. یاد دارم که در کلاس دوم ابتدایی چنان سیلی معلم­مان بر صورتم سنگینی کرد که یک هفته در بستر بیماری اسیر شدم. البته در این دوره معلمانم تاثیری دوگانه در من داشتند: ضمن اینکه از تنبیه های آن ها ناخشنود بودم، به آن ها به­عنوان قهرمانان مدرن، کسانی که سرمشق زندگی شهری بودند می نگریستم. شیوه زندگی، نوع لباس ها و طرز سخن­شان برایم بسیار جذاب بود. میل به ترک روستا و آرزوی زیستن در شهر و شهری­شدن را از آن ها آموختم. اگرچه برنامه های تلویزیونی و مسافرت های گاه­و­بی­گاهم به اراک و دافعه های محیط روستایی مانند کار طاقت­فرسا، رفتار تند و خشن روستاییان با بچه ها، طبیعت خشک و کویری روستای­مان، نیز در فرار من از روستا و اشتیاقم برای شهری­شدن عوامل تاثیرگذاری بودند. به­رغم این واقعیت، در آن زمان من جز معلمان هیچ انسان شهری دیگری نمی شناختم که با آن ها رفت­وآمد و ارتباط نزدیک داشته باشم.
درعین­حال مواد درسی مدرسه مانند درس های تاریخ، جغرافیا، تعلیمات مدنی، دانش اجتماعی و ادبیات، دروس علوم انسانی ما در این دوره ها نیز دروسی شهری بودند و در آن ها چیزی از روستا و زندگی روستایی وجود نداشت. شاید این موضوع مهم ترین آموزه علوم انسانی برایم در این دوره بود، زیرا علوم انسانی با شیوه زندگی شهری و شهرنشینی بیشتر سازگاری دارد تا زندگی روستایی.
اما آشنایی ام با دانش های انسانی و اجتماعی به معنای دقیق آن، از دبیرستان آغاز شد. در دوره دبیرستان بود که رسماً به­عنوان دیپلمه انسانی، دارای هویت تازه ای شدم. در سال ۱۳۵۸ وارد دبیرستان در رشته اقتصاد اجتماعی در دبیرستان روستای­مان شدم. در آن سال به­تازگی روستای مصلح­آباد (در فراهان اراک) دارای دبیرستان شد. شاید مصلح­آباد اولین روستای کوچک ایران بود که در آن دبیرستان تاسیس می شد. آن روزها دوست داشتم در رشته ای غیر از علوم انسانی درس بخوانم تا بتوانم از روستای­مان خارج شوم و در محیط شهر زندگی کنم. برای تحصیل در رشته ای غیر از علوم انسانی باید به اراک می رفتم و روستای­مان را ترک می کردم و پدرم را در انجام کارهای کشاورزی تنها می گذاشتم. پدرم با رفتنم به اراک مخالفت کرد. پدرم می گفت دیپلم، دیپلم است، فرقی نمی کند چه رشته ای باشد! می گفت مدارس چیزی به دانش­آموزان یاد نمی دهند. البته انگیزه واقعی او جلوگیری از دست­تنها­شدنش در کارهای کشاورزی و دامپروری بود. او به نیروی جوانی که تازه آماده کار شده بود، نیاز داشت. ازاین­رو، می گفت چرا باید بیهوده روستای­مان را ترک کنم و به اراک بروم. این­گونه بود که لاجرم به حکم سرنوشت وارد حوزه دانش های انسانی شدم.
چهار سال دیگر در روستا ماندم و در رشته اقتصاد اجتماعی دیپلم گرفتم. صادقانه گمانم این است که از برنامه رسمی و صریح چیزی در مدرسه نیاموختم. مشکلات زیادی در راه پیوند من با رشته اقتصاد اجتماعی وجود داشت. اولاً، بین برنامه درسی رشته اقتصاد اجتماعی با محیط و نیازهای زندگی روستایی کمترین رابطه و تناسبی وجود نداشت. معنای این حرف این است که بین مجموع تجارب من روستایی، ساختار روستا و آنچه در مدرسه گفته می شد هیچ تناسب و سازگاری نبود. ثانیاً، مدرسه ما فاقد تمام امکانات اولیه مانند کتابخانه مناسب، دبیران ورزیده و مناسب، و نظم و انضباط آموزشی بود. ثالثاً، روش های تربیتی مدرسه نیز مبتنی­بر خشونت و تنبیه بدنی شدید استوار بود. این روش ها نه­تنها مرا به مدرسه دلبسته نمی کرد، بلکه شدیداً آزارم می داد. به­علاوه، دانش­آموزان دبیرستان ما نیز از روستاهای گوناگون به ده ما می آمدند. آن ها نیز علاقه ای به دروس مدرسه نداشتند.
اما در این زمان چیزی در بیرون از مدرسه، یعنی جامعه، بود که مرا به علوم انسانی و اجتماعی تاحدی علاقه مند می ساخت: گفتمان روشن فکری جامعه شناسانه علی شریعتی و حال و هوای انقلاب. در سال های نخست انقلاب در نتیجه رواج اندیشه های دکتر شریعتی و رونق مباحث سیاسی و اجتماعی، ما بچه های روستا نیز از این موهبت برخوردار بودیم که با کتاب های دکتر شریعتی و مباحث سیاسی و اجتماعی روز آشنا شویم. در سال ۱۳۵۷ قبل از پیروزی انقلاب به کمک یکی از معلمان انقلابی با کتاب های دکتر شریعتی آشنا شدم. او یک مبارز علیه رژیم پهلوی بود و برایم نوشته های شریعتی را می خواند و توضیح می داد. من اگرچه چیزی از حرف هایش به معنای درست کلمه متوجه نمی شدم اما احساس خوبی و تجربه تاثیرگذاری در من شکل می داد. این موضوع باعث شد که هنگام پیروزی انقلاب، به­عنوان دانش­آموز انقلابی دارای آرمان و احساس گرم و امیدبخش باشم و در تمام فعالیت ها و رخدادهای سیاسی انقلاب شرکت کنم. یکی از فعالیت هایم تلاش برای ایجاد یک کتابخانه کوچک در مدرسه مان بود.
روستای ما از همان نخستین سال های انقلاب توسط جهاد سازندگی دارای کتابخانه روستایی بزرگی شد. من با توجه به روحیه انقلابی و نقش فعال سیاسی که در روستا داشتم به­عنوان موسس و سرپرست کتابخانه، انتخاب شدم. این موضوع باعث شد تا به کتاب به­طور کلی علاقه شدید پیدا کنم. این کتابخانه را ابتدا به پیشنهاد من «دکتر علی شریعتی» گذاشتیم، که چند سال بعد آن را به «ولیعصر» تغییر نام دادند. این کتابخانه ۳۰۰۰ عنوان کتاب داشت و اغلب آن ها کتاب های شریعتی و کتب مذهبی و سیاسی بودند که جهاد سازندگی و بخش فرهنگی سپاه پاسداران و سازمان تبلیغات اسلامی در اختیار ما قرار می داد.
از آنجایی که کتاب های کتابخانه تماماً داستان، شعر، متون مذهبی، سیاسی و تاریخی بود، شوق و ذوق زیادی نسبت به کتاب های ادبی، تاریخی و اجتماعی پیدا کردم. نام این کتابخانه به­نوعی روح مرا با جریان روشن فکری و فرهنگ آشنا می ساخت. اما بین مباحث مدرسه ای و مباحث روشن فکری و فرهنگی، هیچ گونه نسبتی وجود نداشت. هرچه بود در این سال های نخست زندگی ام اندکی علاقه به اندیشیدن و خواندن درباره فرهنگ و جامعه در وجودم ریشه دوانید، اگرچه مدرسه آن را تضعیف می کرد. البته مدرسه در­عین­حال، فضای اجتماعی بود که به من اجازه می داد تا بتوانم در محیطی بزرگتر از خانواده یا روستا اندیشیدن و فعالیت فرهنگی را تمرین کنم. بهتر است این بخش مدرسه را به­عنوان برنامه درسی پنهان آن بنامم زیرا بین این بخش مدرسه با آنچه در کلاس های درس رخ می داد هیچ شباهتی وجود نداشت.
من یکی از دانش­آموزان فعال و سیاسی مدرسه بودم. در آن زمان جز مدرسه هیچ فضای اجتماعی دیگری برای فعالیت در روستا برای ما بچه های ده وجود نداشت. مدرسه به­عنوان تنها فضای یا موقعیت فرهنگی، امکان های بالقوه ای در اختیار من قرار می داد تا بتوانم کارهایی متفاوت از کشاورزی و دامپروری انجام دهم. حتی گاهی مدرسه بهانه ای بود تا بتوانم از فعالیت های کشاورزی و دامپروری و روحیه و فرهنگ روستایی فاصله بگیریم. ازاین­رو، مدرسه و دبیرستان­مان را فارغ از اینکه رشته تحصیلی ام چه بود، دوست داشتم. تابستان ها را دوست نداشتم زیرا ناگزیر بودم یک روستایی و دهقان تمام­عیار باشم. همیشه از نیمه شهریور انتظار بازگشایی مدارس را می کشیدم. اگرچه این احساس در بین تعداد اندکی از دانش­آموزان وجود داشت و اغلب آن ها صحرا و کار کشاورزی را بر مدرسه ترجیح می دادند. جذابیت محیط مدرسه برای من عمدتاً ناشی از این بود که می توانستم به ابراز خود در آن بپردازم. در تمام دوران دبیرستان عنوان «شاگرد اول» را داشتم، اگرچه از مباحث درسی لذت نمی بردم و نمراتم نیز در حد متوسط بود. اما در مقایسه با دانش­آموزان دیگر گوی سبقت را می ربودم! علاوه­براین، در دبیرستان از هر فرصتی برای ابراز خود استفاده می کردم.
به خاطر دارم که از همان سال نخست دوره دبیرستان یک «روزنامه دیواری» را به کمک چند دانش­آموز دیگر منتشر می کردیم. مطالب و متن های این روزنامه دیواری را من تهیه و تدوین می کردم. همچنین به مناسبت روزهای دهه فجر هر ساله در دبیرستان ما برنامه هایی اجرا می شد و من این فرصت را داشتم تا در آن ها سخنرانی و ابراز وجود کنم. این موقعیت، تنها فرصت موجود برای من بود تا بتوانیم نقش روشنفکرانه و فعال ایفا کنم. همچنین به­عنوان دانش­آموز انقلابی و فعال اغلب مورد توجه معلمان فعال و انقلابی بودم. معلمان اهل مطالعه و سیاسی نیز اغلب روابط دوستانه ای با من داشتند. این موضوع موجب تشویق من به کسب یک هویت فکری خاص شده بود. همین که با دانش­آموزان دیگر متفاوت بودم برایم کافی بود تا خودم نسبت دبیرستان علاقه مند سازم.
اگرچه در سال های دبیرستان توانستم تجربه های زیادی کسب کنم و در حاشیه مدرسه و بیرون از چارچوب برنامه درسی رسمی چیزهای زیادی بیاموزم و تاحدودی نسبت به جامعه و فرهنگ علاقه مند شوم، اما درس های رشته اقتصاد اجتماعی، برای من فاقد ارزش یادگیری جدی بود. به خاطر نمی آورم در این دوره قابلیت یا مهارت آموزشی خاصی از درس ها کسب کرده باشم. ازاین­رو، با احساسی دوگانه یعنی عشق و نفرت و بیم و امید روانه دانشگاه شدم. عشق من همان فعالیت فکری و فرهنگی بود که به­عنوان دانش­آموز انقلابی و آشنا با اندیشه های علی شریعتی و فرد پرمطالعه و کتاب­دوست، انجام می دادم. اما نفرت من از توجیه­ناپذیری دروس رشته اقتصاد اجتماعی و ناآگاهی ام به ارزش این دروس ناشی می شد. من صرفاً برای قبول­شدن در امتحان، درس ها را می خواندم، بدون اینکه این درس ها علاقه و احساس مرا برانگیزند یا مهارت و قابلیتی به من یاد دهد. در واقع، من علوم انسانی و اجتماعی را بیشتر از فضای سیاسی و فکری مدرسه و جامعه و نه از فضای کلاس درس می آموختم.
در این زمان با عشق اینکه از روستا بیرون می روم و با محیط تازه شهر آشنا می شوم، و عشق اینکه دانشگاه مرا با جریان اندیشه و فرهنگ عجین خواهد کرد، در کنکور شرکت کردم. به دلیل دیپلم اقتصاد اجتماعی­بودن، مجبور بودم در یک رشته علوم انسانی در کنکور شرکت کنم. همان زمان هم اگرچه نفس رفتن به دانشگاه و وارد زندگی شهری­شدن، برایم بزرگترین آرزو و ارزش بود، اما نگران بودم که مبادا دروس علوم اجتماعی هم ادامه همین مباحث کلاسی و مدرسه ای باشد. ازاین­رو، حس دوگانه بیم و امیدم را با خود داشتم.

نظرات کاربران درباره کتاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران