فیدیبو نماینده قانونی مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تَشتۀ فُر
آئین زندگی دهه‌های پیشین خور و بیابانک

نسخه الکترونیک کتاب تَشتۀ فُر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تَشتۀ فُر

کتاب حاضر یعنی «تشتۀ فر» به قلم دکترمحمّد غلامرضائی استاد بازنشسته دانشگاه شهیدبهشتی دربارۀ آئین زندگانی مردم خور بیابانک، ناحیه‌ای در حاشیه کویر مرکزی ایران، نگاشته شده است، مؤلف از اهالی همان سرزمین است و با توجه به اینکه دوران کودکی و نوجوانی خود را در آنجا گذرانده به خوبی از عهده تبین مسائل موردنظر برآمده است.

ادامه...
  • ناشر مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تَشتۀ فُر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: دورنما

۱. خانه ما

خانه ما خانه ای است خشت و گِلی. بر اسپر ه ایوان آن تاریخ ۱۲۷۳ق. ثبت است. بنّای آن استاد حاجی بابا بوده است. نو ه این استاد نیز به استاد حاجی بابا معروف بود و وقتی که من کودکی چند ساله بودم او پیری از کار افتاده بود.
درازی خانه ما شمالی ـ جنوبی است. آفتاب درآمدِ آن کوچه ای است که آن را کوچه مقیمی ها می گفتند. ورودی خانه از پایین کوچه یعنی از سمت شمال است. ورودی درِ این خانه و درِ خانه مجاور در ایوانی کوچک قرار دارد. این ایوانک شرقی غربی است و درِ خانه ما رو به جنوب گشوده می شود و درِ خانه مجاور روی به غرب.
از در که تو می آمدی به دالان خانه می رسیدی. قسمت اول دالان شرقی ـ غربی بود و سپس روی به جنوب شکسته می شد. معمولاً همه خانه هایی که دالان داشت این شکستگی در دالان بود تا وارد شونده از دمِ در به درون خانه دید نداشته باشد. در مسیرِ شمالی ـ جنوبیِ دالان، در سمت مشرق دری تخته ای و کهنه بود که به هَس و مستراح و در سمت جنوب آن به طویله منتهی می شد. در دالان رو به روی این در، اَخیه ای بود که گاه گاه گوسفندی را به آن پای بند می کردند. اما چون به صحن خانه می آمدی، نسبت به بسیاری از خانه های دیگر حیاطی بزرگ و روشن و دلباز داشت.
در سمت چپ، پشت طویله، ایوان کوچکی بود از کف حیاط اندکی بالاتر و در انتهای آن آسیایی دستی قرار داشت. در سمت جنوب این ایوان، کاهدان خانه و مجاور درِ ورودیِ آن کُوزِ بزغاله بود. چسبیده به کاهدان، در ضلع جنوبیِ خانه دالانچه ای بود شمالی ـ جنوبی رو به روی دالانِ ورودی خانه که از حیاط حدود چهل سانتیمتر بلندتر بود. در انتهای دالانچه اتاقی بود با دری چوبی و کهنه و کوتاه که معمولاً جو و گندم و خرما و بعضی اسباب و لوازم در آن می گذاشتند و در انتهای آن کندویی بود. در سمت راست این دالانچه ـ در وسط ـ بسویِ مغرب درگاهی گشاده بود که با یک پلّه به ایوان بزرگ راه داشت. به موازات همین دالانچه ـ در سمتِ جنوب خانه ـ ایوان بزرگ قرار داشت که از حیاط کمتر از یک متر بلندتر بود و ته آن ـ در سمت جنوب ـ فضایی باز و آفتابگیر بود که به آن بادگیر می گفتیم. پدرم می گفت قرار بوده است در اینجا بادگیر بسازند که نساخته بودند و همین فضای بی سقف باقی مانده بود.ایوان بزرگ سقفی بلند داشت بلندتر از دیگر سقف های خانه و از وسط سقف چنبره ای به غرغره ای آویخته بود و ریسمان آن منتهی می شد به حلقه ای فلزی و آن حلقه بر اَخیه ای در دیوار شرقی ایوان بند شده بود و هر گاه لازم بود با کشیدن طناب چنبره را بالا می بردند و طناب را به آن حلقه گره می زدند و به هنگام لزوم گره را می گشودند تا چنبره آن قدر پایین بیاید که دست به آن برسد. در اطراف ایوان چند طاقچه درست کرده بودند. بر بالای دیوار جنوبی ایوان، بالاتر از درگاهِ بادگیر، رف مانندی بود که دست به آن نمی رسید. معمولاً دو کبوترِ نر و ماده بر آن بالا می نشستند و با هم نرد عشق می باختند و بقربقو می کردند و ردیف هایی از فضله هایشان که تا پایین ایوان کشیده شده بود نقش و نگاری بود بر دیوار کاهگلی.
ایوان بزرگ بلندترین قسمت خانه بود با مساحتی نسبتاً خوب و از اواخر فروردین که هوا روی به گرمی داشت آن را فرش می گستردیم و تابستان ها در آنجا می نشستیم و زمستان ها خمره ها و مشک ها و حصیر های خرما را در آنجا می گذاشتیم. در کفِ ایوان، در انتها، سمت راست، دو میله چوبی با فاصله در زمین نصب شده بود و حدود دو متر پایین تر، سوراخی در زمین حفر شده بود و رو به روی آن سوراخی روی به درون دیوار ـ دیوار غربی ایوان ـ و این ها هنگامی به کار می آمد که می خواستند دستگاه لبّافی کار بگذارند ـ یعنی پلاس بافی و جوال بافی و....
در سمت راست ایوان، یعنی ضلع غربی آن، دالانچه دیگری بود به موازات دالانچه سمت شرقی ایوان، در انتهای آن اتاقی بود قرینه اتاق انتهای دالانچه شرقی. در این اتاق، رجّه هایی بسته بودند و در فصل خرمابُری خوشه های کلوخ را روی آن رجه ها می گذاشتند تا خوشکی شود. در انتهای دالانچه چاله کرباس بافی بود و در ابتدای آن، سمت راست ـ یعنی سمت مغرب ـ درِ آشپزخانه باز می شد. در درون آشپزخانه ـ که به آن مُدْبَخ ـ مَطبخ ـ می گفتند در سمت چپ تختی گِلی بود و زیر آن دو طاقچه مانند. در گوشه سمت راست از سوی شمال، تنور نصب شده بود و در بالای آن سوراخی بزرگ در سقف بود تا به هنگام روشن کردن تنور دود از آن خارج شود. در انتهای آشپزخانه ـ یعنی سمت جنوب آن ـ کندوی هیزم بود و باز در بالای کندو سوراخی بزرگ در سقف.
در سمتِ آفتاب غروبِ خانه و در شمال آشپزخانه ایوان کوچکی بود قرینه ایوان کوچک ضلع غربی و روبه روی آن، که معمولاً تابستان ها گاهی در آن می نشستیم. در همین سمت، دو اتاق تو در تو قرار داشت. اتاقی که درش به حیاط گشوده می شد سمت شمال قرار داشت و به اتاق زمستانی معروف بود چون زمستان ها در آن می نشستیم و می خوابیدیم. در وسط اتاق رو به پایین اجاقی کنده بودند که زمستان ها در آن هیزم می سوزاندند و دود آن سقف و دیوارها را سیاه کرده بود. در انتهای آن چاله کرسی بود. بعضی از زمستان ها اجاق را می پوشاندیم و کرسی می گذاشتیم. در سمت چپ اتاق یعنی ضلع جنوبی آن دری به اتاق مجاور گشوده می شد که آن هم حکم انباری داشت و بیشتر رختخواب و لوازم دمِ دستی و بعضی مواد خوراکی در آن نگهداری می شد.
رو به روی ایوان بزرگ ـ در سمت شمال ـ ایوانی کوچک بود با عمق حدود یک مترو نیم که دنباله آن در خانه بعدی قرار می گرفت و با دیوار این دو بخش را از هم جدا کرده بودند. خانه ما با خانه ای که در سمت شمال این خانه قرار داشت و از خانه ما بسیار کوچکتر بود در اصل از آن پدربزرگ پدریِ من بوده که پس از مرگ وی در تقسیم مرده ریگ او با دیوارکشی آن دو را تفکیک کرده بودند.
خانه کاملاً خشت و گلی بود. ستون ها و دیوارها کاملاً پهن، و بجز ایوان بزرگ بقیه دیوارها کوتاه و سقف ها نسبت به دیوارها بلندتر؛ و در مجموع شرایط آب و هوایی در ساخت آن رعایت شده بود. در سقف اتاق ها روزنه هایی بود برای تهویه و خروج دود ناشی از سوزاندن هیزم. ساخت به گونه ای بود که در سرما قابل گرم کردن بود و در گرما، گرمای آفتاب کمتر در آن نفوذ می کرد. آنجا که درگاه های ورودی اتاق ها را دستکاری نکرده بودند درها معمولاً یک لنگه ای بود و کوتاه از تخته های چوبی که فاصله تخته ها کاملاً نمایان بود. بلندی درها چنانکه انسانی با قامتی معمولی می بایست با قامت خمیده درون شود. درها بر پاشنه می گشت و طنابی نازک از لیف خرما از سوراخی که در یکی از تخته ها در جهت مخالف پاگرد ایجاد کرده بودند، گذرانده بودند و این طناب را که سرِ آزاد آن حلقه مانند بود به میخی چوبین که بر دیوار نصب بود می انداختند تا در بسته بماند. بعضی از اتاق ها کلیدان چوبی داشت و با کلیدی چوبی زبانه آن باز و بسته می شد.
ساختار اصلی خانه بر مبنای قرینه سازی طراحی شده بود چنانکه روبروی هر اتاقی، اتاقی بود و روبه روی هر دالانچه ای، دلانچه ای و روبه روی هر ایوانی، ایوانی. این قرینه سازی در بخش های قدیمی خانه باقی مانده بود و در بخش هایی که بازسازی یا دست کاری شده بود البته بر هم خورده بود.




۲. کوچه ما

کوچه ما را کوچه مقمی ها می نامیدند چون برادران مقیمی خانه هایشان در این کوچه بود؛ و آن کوچه ای بود شمالی ـ جنوبی و نسبتاً باریک با دیوارهای چینه ای و قدیمی که بعضی از دیوارهای آن کاهگل شده بود و برای اینکه دیوارها کج نشود و نریزد چند طاق با فاصله بر آن زده بودند.
پشت خانه ما از سوی جنوب و در واقع پشت بادگیر و اتاق های مجاور آن، زمینی کوچک و محصور بود و پشت آن، لرد عرب ها. از سمت شرق لرد عرب ها و شرق خانه ما، کوچه مقیمی ها با شیبی ملایم رو به شمال پایین می رفت و پس از آن در نزدیکی دشت اندکی سربالایی داشت و سپس صاف می شد. در سمت شمال خانه ما خاله من با همسرش ـ که امنیه بود ـ و فرزندانش ساکن بودند. در مجاورت آن، ـ سمت شمال ـ خانه علی اصغر مقیمی بود و واسطه خانه او با خانه خاله ام شترخانی قرار داشت. پس از آن خانه ای مخروبه بود که به آن خانه وَخمی (وقفی) می گفتند و پایابی داشت رو باز. پس از آن خانه حسینقلیِ میرزا نصرالله بود که از سوی پدر با ما خویشاوند بود و درِ آن در کوچه پشت باز می شد.
سمت روبه روی ما ـ و رو به سوی لرد عرب ها ـ خانه ای کوچک و قدیمی بود از آن اکبرِ فرهاد (طاهری). سمت شمال آن کوچه باریکی بود که به لرد عباسعلی می رسید. پس از آن خانه عموجعفر بود که عموی پدرم بود و با همسرش معصومه در آن زندگی می کردند و بسیار همدیگر را دوست می داشتند. چسبیده به آن از سویِ شمال، خانه حاجی اسماعیل مقیمی بود که فرزند نداشتند و معمولاً یکی از پسران خواهران گوهر همسر او با آنان زندگی می کرد. پس از خانه آن ها کوچه ای بود که با یک خمیدگی به لرد عباسعلی منتهی می شد. پیوسته به خانه حاجی اسماعیل در همین کوچه دری کوچک گشوده می شد که پیرمردی در آن آهنگری می کرد و در انحنای کوچه درِ شترخانِ خانه حاجی اسماعیل باز می شد و رو به روی آن اندکی آن سوتر دری از خانه ای کوچک و قدیمی خبر می داد که یکی از پسرعموهای پدرم ـ مصطفی پسرعموجعفر ـ در آن زندگی می کرد.
در کوچه ما پس از این کوچه خانه حاجی عبدالحسین مقیمی بود که برادر کوچکتر مقیمی ها بود و در واقع مدیر امور شراکتی برادران مقیمی به شمار می آمد. درِ خانه او در کوچه ای پایین تر باز می شد و نبش این کوچه مغازه ای از آنِ وی بود که چند سالی دایر بود. رو به روی درِ ورودی خانه حاجی عبدالحسین خانه برادر بزرگ مقیمی ها حاجی علی اکبر قرار داشت که آن هم قدیمی بود و بر پشتِ بام آن بارویی بود برای نگهبانی که دیوار آن سوراخ هایی داشت که نگهبانان می توانستند از آن ها بیرون را ببینند و تیراندازی کنند. کوچه مذکور به سوی مشرق منتهی می شد به یک سه راهی که از سه طرف سقف داشت و معروف بود به زیر ساباط. تابستان ها آنجا خنک بود و ظهر و عصر تابستان ها گروهی از مردان بر سکوهای این ساباط می نشستند و با هم سخن می گفتند و کارهای دستی خود را انجام می دادند. زیر ساباط را «هَشتی» نیز می گفتند.
در کوچه ما پس از این کوچه منتهی به ساباط، خانه اسماعیل آ محمد بود. پیر مردی با همسر و دو پسرش. خانه او پایابی داشت که البته پله هایش در کوچه بود و از سمت غرب به پایاب خانه میرزا حسینقلی و آن به پایاب خانه وقفی می پیوست و از سمت شرق به پایاب خَرون (خران). پس از خانه اسماعیل آ محمد خانه ای کوچک و خشت و گلی و مخروبه بود که مدتی اصغر مقیمی معروف به اصغر کاسه در آن زندگی می کرد و چسبیده به آن کوچه ای که هم ورودیِ پایاب خَرون بود و مجاور این ورودی کوچه ای بسیار باریک که به چند خانه قدیمی می پیوست. خانه ای که دیوارش ادامه کوچه ما بود از آنِ سیدحسین قصّاب بود. در سمت شمال خانه او کوچه ای بود شرقی غربی که از برخورد با کوچه ما سه راهی به وجود می آمد. اگر از این سه راهی به سمت غرب می رفتی در سمت راست کوچه پایابی بود که آب قناتِ شورو از آن می گذشت و چسبیده به آن ایوانکی و اتاقکی بود که میراب در آن می نشست و سهمیه آب کشاورزی را از چشمه دریا شو و قنات ده زیر تعیین می کرد و به آن «پایِ فنجون» یا «پایِ تَشْته» می گفتند و آن به دشت می پیوست.
چون در این کوچه از غرب به شمال می پیچیدی به دشت می رسیدی و بر سر همین پیچ به سوی جنوب کوچه ای بود بسیار کهن معروف به کوچه گرامی.



مقدمه

جوانان امروزین که فاصله های دور و دراز را بر بال هواپیما در مدتی اندک می پیمایند و پیام خود را در چند ثانیه به آن سوی جهان می فرستند و با لمس کردنِ چند دکمه و گرفتن چند شماره از شرق با محبوب خود در غرب سخن می گویند و تصویر و فیلم دیگر سیارگان را از ماهواره تماشا می کنند و آب معدنی و انواع نوشابه های عجیب و غریب می نوشند و مواد پاستوریزه می خورند و... از شیو ه زندگی پدربزرگ و مادربزرگ خود و گاهی حتی از طرز زیستِ پدر و مادر خود در دوران کودکی و جوانیشان ناآگاه اند و نمی دانند که آنان در روزگاری نه چندان قدیم برای تهیه وسایل و مقدمات زندگی چه رنج ها کشیده و چه خون دل ها خورده و چگونه خود را با طبیعت وحشی سازگاری داده اند.
شاید عدّه ای بگویند: به ما چه؟! امروز سبک زندگی این است که هست! درست است. ما نمی خواهیم آنان را به سبک زندگی قدیم برگردانیم و نعمت ها و آسودگی هایی را که زندگی جدید برایشان فراهم آورده بگیریم. آنچه مهم است آشنایی با آن شیوه هاست که استمرار فرهنگ و تاریخ در آن است. همین است که تاریخ و فرهنگ را اهمیت می بخشد زیرا هویت ما در آن نهفته است. این آشنایی ها در عصر ما که بحران هویت جامعه را و بویژه جوانان را تهدید می کند اهمیتی بیشتر می یابد.
آنچه در این مختصر می خوانید پژوهش نیست. داستان و تخیل نیز نیست. واقعیت است، واقعیتی در گذشته که امروز اگر جوانان خوری نیز آن را بخوانند چه بسا که برایشان تازگی دارد زیرا این شیو ه زندگی در همان جا امروز متروک است و اگر آنان در باب آن چیزی بدانند از پدر و مادریا پدربزرگ و مادربزرگ شنیده اند و خود تجربه نکرده اند.
اگر چه شیو ه زندگی در شهرهای گوناگون امروز به هم نزدیک شده است به قطع یکصد سال پیش چنین نبوده و ویژگی های جغرافیایی و آب و هوایی سبب تفاوت میان سبک زندگی در شهرهای گوناگون می شده است. در گیلان و مازندران سقف چوبی و شیروانی معنی دار است اما در کاشان و یزد بی معنی بوده و هست. در گیلان حفر چاه برای دسترس یافتن به آب لزوم نداشته اما در مناطق مرکزی و جنوبی کشور چاه و قنات از اهّم ضرورت ها بوده است. میان دو شهر قم و کاشان تا حدود دو دهه پیش قهوه خانه ای بر کنار روستایی بود که روی شیشه آن نوشته شده بود: «چای با آبِ شیرین». چنین جمله ای برای هموطنان آذری و کرد و لُر قطعاً خنده دار است. مردمِ بخشی از مناطق ایران درخت خرما و انار و سنجد و بوته غیچ ندیده اند و نمی دانند چیست همچنانکه گروهی از مردم مناطق دیگر ممکن است درخت گردو و بادام را نشناسند. چندین سال پیش در یکی از دانشگاه ها دانشجویی داشتم گیلانی. روزی به مناسبت واژ ه رودخانه را به کار بردم و توضیح دادم که رودخانه ممکن است با آب باشد یا بی آب، بی درنگ گفت: «اگر رودخانه آب نداشته باشد رودخانه نیست!». وی درست می گفت زیرا در گیلان مردم از رودخانه تصوری دارند که با تصور مردم در مناطق کویری متفاوت است.
از مقایسه همین چند نمونه به آسانی می توان دریافت که شیو ه زندگی مردم در بسیاری از وجوه متاثر از ویژگی های جغرافیایی است و این ویژگی ها در خُلق و خوی و رفتار انسان تاثیر می گذارد و این تاثیر استمرار می یابد به همین جهت با ثبت و ضبط سبک زندگی در مناطق مختلف و مطالعه آن ها می توان به ویژگی های اخلاقی و رفتاری مردم هر منطقه نیز پی برد.
به گمان نگارند ه این سطور هر کس به ایران عشق می ورزد آشنایی با این ویژگی ها را نیز دوست دارد. ما به شهرهای گوناگون سفر می کنیم و آگاهانه و ناآگاهانه با ویژگی های آب و هوا و زمین و مردم و فرهنگ آن شهرها آشنا می شویم. خواندن اینگونه نوشته ها نیز ما را با همین ویژگی ها آشنا می سازد اما در بستر تاریخ.
فاید ه دیگری که این نگارنده در مطالعه اینگونه، نوشته ها می بیند ویژ ه امروزیانی است که با ادب کهن سر و کار دارند بویژه دانشجویان رشته ادب فارسی. در آثار ادبی کهن مکرر به نکته هایی اشاره شده است که برای جوان امروزین ناآشناست و بخشی از این ویژگی ها در اینگونه نوشته ها نموده می شود. مثلاً وقتی شاعر می گوید «هرگز نخورد آب زمینی که بلند است» مفهوم آن وقتی دریافته می شود که خواننده شیو ه آبیاری سنتی را در کشاورزی بشناسد. اینگونه اشارات در متن ها اندک نیست و ما معلمان قدیمی ادبیات که شیو ه زندگی کهن را آزموده ایم بهتر می توانیم این نکته ها را دریابیم و برای دانشجویانمان توضیح بدهیم.
امیدوار است که خواندن این نوشته برای خوانندگان هدر دادن وقت نباشد. گمان می رود که دوستداران ایران و آنان که اینگونه نوشته ها را از دید مردم شناسی می نگرند، این مجموعه را خالی از فوایدی نیابند.
دربار ه نام این مجموعه نیز این نکته را بگوییم که «فُر» در گویش خوری به معنی «خورشید» است زیرا در گویش آن جا ـ همچنانکه در بعضی گویش های خراسانی ـ در برخی از واوهای معدوله به جای صامت «خ» صامت «ف» به کار می رود و فعل «فاردن» به معنی «خوردن» نیز از همین نوع است. این فعل در فیه ما فیه مولوی نیز به همین صورت به کار رفته است. «تَشْته» با های غیر ملفوظ هم به معنی فنجان یا کاسه مسی است که مدت زمان پر شدن آن معادل شش دقیقه است و واحد سنجش آب در آبیاری است. بجز توضیحی که در متن در باب این ترکیب آمده است ایهام و تناسبی هم در ذهن این نگارنده شکل بسته بوده است بدین معنی که می توان آن را اضافه تشبیهی در نظر گرفت یعنی تشبیه خورشید به جام و تناسب «فُر» با واژ ه «خُور» به معنی خورشید و آسمان صاف و آفتابی و گرم کویر.
در پایان لازم است از مسوولان محترم دایره المعارف بزرگ اسلامی که چاپ این وجیزه را در زمره انتشارات خود پذیرفتند تشکر کنم بویژه از دوست قدیم و دانشمندم آقای سیدعلی آل داود که مقدمات کار را فراهم آوردند. خدایش به سلامت دارد.

محمد ـ غلامرضایی
استاد بازنشسته دانشگاه شهید بهشتی
زمستان ۱۳۹۵

نظرات کاربران درباره کتاب تَشتۀ فُر