فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شادی

کتاب شادی

نسخه الکترونیک کتاب شادی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شادی

عالیجناب دالایی لاما و اسقف دزموند توتو،از برندگان جایزه‌ی صلح نوبل و منبع الهام بسیاری از مردم جهان هستند. آنها در زندگی پر فراز و نشیب خود، بیش از پنجاه سال، بی وقفه، ناگزیر به رویارویی با بزرگ‌ترین ستم‌ها و بی‌عدالتی‌ها بوده‌اند. اما علیرغم، یا چنانکه خود باور دارند، در نتیجه‌ی این رویارویی از سرخوش‌ترین و استوارترین انسان‌های روی کره‌ی زمین هستند. در بهار سال ۲۰۱۵ اسقف توتو به خانه‌ی دالایی‌لاما در دارامسالا در هندوستان سفر کرد تا تولد هشتاد سالگی او را در کنارش جشن بگیرد و با همفکری در تبیین پاسخ به این تک سوال «سوزان» همه‌ی اعصار، در خلق هدیه‌ای برای همه انسان‌ها وی را همراهی کند: در این زندگی که مالامال از رنج‌های گریزناپذیر است، شادی را کجا می توان یافت؟ این دو رادمرد، در طول این هفته، داستان زندگی پر از رنج و سختی خود را مرور کردند، بی وقفه سر به‌سر هم گذاشتند، و در تمرین‌های روزانه‌ی آیین‌های یکدیگر شرکت کردند. به عمق لبه‌ی پرتگاه ناامیدی‌ای که دامنگیر عصر ماست نگریستند و نشان دادند چگونه سرشار از شادی زندگی کنیم. این کتاب روایتی است از این رویداد. فرصت کمیابی است که شاهد دوستی و برخورد افکار دو پهلوان عرصه‌ی نبرد شادی و درماندگی باشیم. موضوع گفتگوها در مرحله‌ی اول طبیعت شادی واقعی، موانع راه شادی را _ از ترس، اضطراب و خشم گرفته تا اندوه، بیماری و مرگ در بر می‌گیرد. پس از آن، هشت فضیلتی را که می‌توانیم شادی پایدار خود را بر آنها بنا کنیم، به ما عرضه می‌کنند. ایشان در این راه و در هر قدم دانش و خرد را گواه می‌آورند. در انتها تمرین‌های روزانه‌ای را که لنگر شادی، استواری و سلامتی زندگی عاطفی خود آنهاست با خوانندگان در میان می‌گذارند. هیچ‌یک از آنان هرگز مدعی قداست نبوده است. اسقف خود را تنها یک مسیحی و دالایی‌لاما خود را راهبی معمولی می‌شمارد. تصویری که از خود به ما می‌دهند، بازتابی از زندگی ملموس انسانی معمولی است که عمیقاً با درد و مصیبت درگیر است. اما هم‌زمان توانسته است با شجاعت و سرخوشی و در آرامشی استوار زندگی کند. آنچه آرزوی همه‌ی ماست و از این نظر می‌توانند الهام‌بخش ما در زندگی خودمان باشند.

ادامه...

بخشی از کتاب شادی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیباچه

به قلم دوگلاس آبرامز

در فرودگاه کوچک دارامسالا(۲) محل اقامتگاه دالایی لاما در تبعید، در دامنه هیمالیا، هواپیمای ما بر زمین نشست. قله های پربرف در دوردست از میان ابرها دیده می شد. در میان صدای غرش کرکننده موتورها، ما همراه اسقف دزموند توتو(۳) پا بر زمین گذاشتیم. دو دوست به هم پیوستند. اسقف گونه های دالایی لاما(۴) را به مهربانی نوازش کرد و دالایی لاما با فشردن لب هایش به نشانه بوسه به او پاسخ داد. لحظه ای سرشار از دوستی و مهربانی بود. در یکسالی که در تدارک این دیدار گذشته بود به دفعات راجع به معنایی که این ملاقات برای همه ما داشت فکر کرده بودم اما زیاد به معنایی که این دیدار برای خود این دو نفر داشت فکر نکرده بودم.
روایت گفتگوهایی که در آن هفته، بین آن دو گذشت افتخار و در عین حال مسئولیت بزرگی بود. تلاش من در این کتاب این بوده است که این گفتگوهای صمیمانه، پرمحبت، خنده های بی پایان، شوخی ها، کنایه های حتی گاهی موذیانه و بازیگوشی ها، همه را روایت کنم.
گرچه تعداد دیدارهای قبلی آن دو به زحمت به شماره انگشتان دست می رسد، از لحظه اول، واضح بود که ارتباط و وابستگی عمیق و صمیمانه ای بین ایشان وجود دارد، در حدی که یکدیگر را " برادر شیطان خودم " خطاب می کردند. با همه اشتیاق متقابل، تا آن روز هرگز چنین موقعیتی پیش نیامده بود که بتوانند بی دغدغه در مصاحبت یکدیگر وقت بگذرانند و از دوستیشان لذت ببرند.
همه ما نگران بودیم که اگر این فرصت هم از دست برود، شاید فرصت دیگری دست ندهد. قبل از اینکه این دیدار سرانجام واقع شود ناچار شده بودیم دوبار برنامه سفر را تغییر دهیم تا اسقف بتواند در مراسم خاکسپاری دو تن از هم سالانش شرکت کند. به غیر از سلامتی، متولیان سیاست های بین المللی هم هر روز مانع تازه ای به وجود می آوردند و معلوم بود که به احتمال زیاد این آخرین فرصت است و نمی توان به امید فرصت دیگری نشست.
یک هفته را در محیط هایی نیمه روشن، چنان که مناسب چشمان حساس دالایی لاما باشد و زیر چشم هوشیار پنج دوربین فیلم برداری طی کردیم. در راه، درک شادی زندگی را تا عمق آن شکافتیم. به دنبال شادی ای راستین گشتیم. شادی ای که استوار است و با تغییر شرایط زندگی خللی به آن وارد نمی شود. عواملی را که بیش از همه، سنگ راه شادی ما می شوند دیدیم. پایه های شادی، چهار تا در ذهن و چهار تا در دل را شناختیم. در گفتگوهای این یک هفته بیش از پیش، معلوم شد که اختلاف آیین ها در عمل مانعی نیست و بین این دو رهبر بزرگ در مهم ترین اصول توافق وجود دارد. ما امیدواریم که دیدگاه های روشنگرانه آنان، در رسیدن به استواری و شادی در این دنیای ناآرامِ ناپایدار و پر از درد به مشتاقان کمک کند.
هر روز ظهر، تمام گروه تهیه کننده که دست اندر کار ثبت ویدیویی این ملاقات بودند، بر سر سفره دالایی لاما دعوت داشتند. او از ما با چای دارجلینگ و نان تبتی پذیرایی می کرد. در یک صبح استثنایی دالایی لاما اسقف را برای شرکت در مراقبه روزانه، به خلوتگاه خود دعوت کرد و اسقف نیز متقابلاً او را با مراسم عشاء ربانی، که معمولاً تنها برای مسیحیان برگزار می شود، متبرک کرد.
سرانجام، در پایان هفته، سالروز تولد دالایی لاما را در مدرسه شبانه روزی " دهکده کودکان تبت" جشن گرفتیم. پس از اشغال تبت به وسیله مقامات چینی، کودکان در این کشور از تحصیل به زبان و فرهنگ تبتی محروم شده اند. این مدرسه یکی از شبانه روزی هایی است که برای کودکان تبتی در تبعید دائر شده است. پدر و مادرهای این کودکان آن ها را به راهنمایانی می سپارند که با گذشتن از کوهستان ها آن ها را از تبت خارج می کنند و به مدارس تحت نظر دالایی لاما می رسانند. مشکل بتوان اندوه و افسوس این پدران و مادران را دریافت که به دست خود کودکانشان را برای ده ها سال و شاید تا ابد از خود دور می کنند.
اوج این جشن خنده ها و فریادهای تشویق آمیز بیش از دو هزار کودک درد کشیده، در تماشای تلاش های ناشیانه دالایی لامای محبوب خود برای رقص بوگی(۵) به همراهی اسقف توتو است. گرچه به سنت دیرین رقص برای راهبان ممنوع است.
دالایی لاما و اسقف توتو بدون شک در آیین خود از بزرگ ترین استادان هستند، اما ارزش واقعی آنان، فراتر از این دین و آن آئین، در ترویج اخلاقیاتی است که نیک بختی کل بشریت را به عنوان یک مجموعه واحد، در نظر دارد. امید خدشه ناپذیر آنان به بشریت، شجاعت و انعطاف آن ها به میلیون ها نفر انگیزه می دهد که به بدبینی شومی، که نسبت به ارزش های انسانی به وجود آمده و روز به روز گسترده تر می شود، تسلیم نشوند. شادی در چشمان آن ها می درخشد. آرامشی که در آنان دیده می شود ناشی از خردی است که در گذر از آتش مصیبت ها، تحمل بیدادها و مبارزات صیقل یافته است. از دالایی لاما و اسقف توتو می آموزیم که شاد بودن حق ذاتی هر انسانی است، حقی که حتی از حق خوشحال بودن اساسی تر است.
اسقف در این هفته به ما آموخت: «شادی چیزی فرای خوشحالی است. خوشحالی بستگی به تامین شرایطی خارج از ما دارد، ولی شادی کاملاً درونی است.»
شادی به اعتبار دالایی لاما و اسقف در ذهن و قلب ما است. همان چیزی است که باعث می شود ما خود را واقعاً زنده بدانیم و رضایت و معنا به زندگی ما می آورد.
موضوع گفتگوها خوشحالی و پرهیز از درد و رنج بود. چیزی که دالایی لاما آن را «هدف اصلی انسان در زندگی» می داند. اما، آیا می توان در عین حضور این همه اندوه و درد گریز ناپذیر به شادی زندگی کرد؟ منظور از این گردهمایی همین بود که به کمک خردمندی ایشان راه های رسیدن به آن شادی را که درونی و پایدار است و ما را استوار نگه می دارد ببینیم.
این کتاب، که مصداق کیک آن جشن تولد است، مثل هر کیکی لایه های مختلف دارد.
لایه اول از آموزه های دالایی لاما و اسقف توتو در باب شادی ساخته شده است: آیا واقعاً می توان با وجود این همه مشکلات ریز و درشت که هر لحظه و همه جا هستند، از کلافگی در ترافیک صبحگاهی تا نگرانی تامین خانواده، از خشم، از بی عدالتی تا اندوه از دست دادن عزیزان، از ترس از دست دادن سلامتی تا هول مرگ، درهمه حال بازهم، با سرزندگی و نشاط، با زندگی روبرو شد؟ چگونه می توان واقعیت ها را به همان صورت که هستند پذیرفت، از ضعف ها و کاستی ها نهراسید و ورای دردها و رنج های گریزناپذیر زندگی حرکت کرد؟ و حتی وقتی همه چیز برای خود ما به نظر بر وفق مراد می رسد، چطور می توان بر رنج سایر انسان ها چشم پوشید؟ وقتی پیش چشم ما، فقر، آینده مردم را از آنان می رباید، وقتی خیابان های شهرهای ما از خشونت و وحشت لبریز است، وقتی مشکلات زیست محیطی، کل حیات را در سیاره ما تهدید می کند، چگونه می توان در آرامش زیست؟ این کتاب کوششی است برای پاسخ به این پرسش ها و بسیاری پرسش های دیگر.
لایه دوم از یافته های تازه علم شادی و هرچه که به نظر ایشان در پایداری و ماندگاری خوشحالی ما نقش دارد، ساخته شده است. اطلاعات جدیدی که در روانشناسی تجربی و مهندسی پزشکی از کارکرد مغز به دست آمده، افق های جدیدی بر شکوفایی انسان ها گشوده است. دو ماه، پیش از شروع سفر روزی با ریچارد دیویدسون ملاقاتی داشتم. او که از پژوهشگران پیشروی علم خوشحالی است، در آزمایشگاه خود افرادی را که در حال مراقبه بوده اند زیر نظر گرفته و (از طریق تصویر برداری ها) دیده است که مراقبه، آثار مثبت قابل توجهی بر مغز باقی می گذارد. (ما در باغ یک رستوران ویتنامی در سانفرانسیسکو سر میزی نشسته بودیم. مثل همیشه باد ملایمی می وزید و موهای جو گندمی شاداب دکتر را بر می آشفت. حین خوردن دست پیچ های ویتنامی) دکتر دیویدسون برای من تعریف کرد که روزی دالایی لاما به او اعتراف کرده است از وقتی که از نتایج علمی اثر مراقبه بر مغز انسان باخبر شده است، هر روز سحر، با انگیزه قوی تری به تمرین می پردازد. به نظر من آگاهی علمی ای که می تواند دالایی لاما را چنین برانگیزد، به طریق اولی برای همه ما ناشنیده های روشنگر بسیاری در بر دارد.
در موارد بسیاری می بینیم که دانشمندان و اهل معنویت برای رسیدن به حقیقت از روش های یکسان استفاده نمی کنند و حتی دیده ایم که هر یک در اثبات صحت روش خود به بی اعتبار کردن روش آن دیگری می کوشد. اما به نظر اسقف توتو، چون خود حقیقت یکی، ساده، مشخص و روشن است، فارغ از آنکه از چه راهی به آن نزدیک شوند، همواره همه را به نتایج یکسانی می رساند.
دالایی لاما این نظریه را کاملاً تایید کرده و معتقد بود که دیدگاه های ارائه شده در این کتاب می بایست عاری از وابستگی به اعتقادات دینی باشد، همه مردم جهان را در نظر بگیرد و بر فلسفه عملی سنت ها و دانش مبتنی باشد. (هم نوا شدن دو عالم مسیحی و بودایی خود بدعتی است. و من راوی هم همین جا باید افشا کنم که گرچه به مذهب خاصی گرایش ندارم، سنتاً یهودی به حساب می آیم. به این ترتیب ترکیب جمع ما کمی بدیع تر هم می شود. تا حدی که به نظر من می تواند دستمایه داستان های خنده دار شود. که مثلاً اینطوری شروع می شود:' یک راهب بودایی، یک اسقف مسیحی و یک یهودی دور هم جمع شده بودند...... ')

لایه سوم کیک ما را داستان های حاشیه ای این دیدار می سازد. این بخش برای این به کتاب افزوده شده تا خوانندگان خود را در این سفر از نزدیک، از اولین سلام تا لحظه خداحافظی، همراه ما ببینند و فضای آن را لمس کنند.
در انتهای کتاب بخش دیگری افزوده ایم که شامل تمرین های شادی است. برای تهیه این بخش هر دو استاد، تمرین هایی را که خود، روزانه، برای استحکام ثبات روحی و معنوی انجام می دهند، با ما در میان گذاشتند. هدف ما در این بخش این نیست که بگوییم رسیدن به سرزندگی و استواری در زندگی شادمان دستور العمل واحدی دارد. بلکه تنها برخی تکنیک ها و سنت هایی را که دالایی لاما و اسقف توتو و تعداد بی شمار دیگری از مردم، علیرغم اختلاف باورهای دینی، به تجربه طولانی قرن ها، مفید یافته اند، به شما ارائه می کنیم. امید داریم که با انجام عملی این تمرینات، شما خود جوهر آموزه ها، علم و داستان ما را دریابید و آن ها را جزو زندگی روزانه خود کنید.
مایه افتخار من است که فرصتی یافته ام تا در خدمت و همکاری با اساتید و مرشدان بزرگ و دانشمندان پیشروی زمان خود، دیدگاه های آنان در زمینه سلامتی و شادمانی را به دیگران برسانم. (بسیاری از این دانشمندان با گشاده دستی نتایج کارهای خود را، برای ارائه در همین کتاب، در اختیار من گذاشتند.) من قدر شادی را بسیار خوب می دانم و علت آن به تجربیات دوران کودکی ام بر می گردد. زمانی که تاثیر سیاه افسردگی و دلمردگی را بر خانواده ام لمس کردم. از همان سنین اولیه شاهد درد و رنج اطرافیانم بوده ام و می دانم که بخش بزرگی از رنج انسان ها زاده ذهن و قلب خودشان است. هفته ای که در دارامسالا گذشت از این نظر، برای من نقطه عطفی شد. حالا از منظر دیگری که هم فوق العاده و هم چالش برانگیز است به شادی و به رنج فکر می کنم.
به عنوان سفیر مردم، در جریان پنج روز مصاحبه پیاپی، چشم در چشم،، رودرروی دو تن از مهربان ترین مردم کره زمین نشستم. من به داستان هایی که، درباره احساسات جادویی، که مردم در محضر مرشدین تجربه کرده اند، باور ندارم، اما نمی توانم انکار کنم که از همان روز اول حس کردم چیزی غیر از همیشه جایی از درون سرم به من نک می زند. شاید این احساس تنها انعکاسی بود بر سلول های مغز من، همان نرون های تلقین پذیر، از آنچه در چشمان این دو مرد فوق العاده و پر محبت می دیدم. خوشبختانه بار تدوین و ارائه پیراسته گفتگوهای این حکیمان به عهده من تنها نبود. از همان قدم اول تا انتها «تاپتن جینپا»(۶) مترجم ارشد دالایی لاما که سی سال در کنار او بوده است و یک صاحب نظر بودایی دیگر مرا یاری می دادند. این صاحب نظر کاردان که خود سال ها در ردای رهبانیت خدمت کرده بود، زمانی که بر سر دو راهی تشکیل خانواده یا رهبانیت قرار گرفت، ازدواج را برگزید و از آن پس با خانواده خود در کانادا زندگی می کند. و به این ترتیب هم از نظر آشنایی به هر دو فرهنگ و هم هر دو زبان (خوانندگان آمریکای شمالی و تبتی) همکاری شایسته بود. در تمام مصاحبه ها هر سه با هم حضور می یافتیم، اما در اوقات دیگر هم، جینپا در تدارک سوالات روزهای بعد و ترجمه پاسخ های روزهای قبل مرا یاری می کرد. او از این پس، مقام همکاری قابل اعتماد و دوستی گرانمایه را نزد من دارد.
ما یک هفته فرصت داشتیم و از اول می دانستیم که چه کار فشرده ای پیش روی ماست. در سطح جهان فراخوانی داده بودیم تا مردم هر سوالی را که، درباره شادی، می خواهند از دالایی لاما و اسقف توتو بپرسند به ما برسانند. فقط سه روز وقت داشتیم که سوالات را دسته بندی کنیم. سه روز خود وقت زیادی نیست اما ما هم انتظار نداشتیم که هزاران هزار پیام به ما برسد. پس از بررسی پرسش ها آنچه بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد این بود که پرسشی که بیشتر از همه مطرح شده بود، مربوط به شادی فردی نبود بلکه، این بود که چطور می توان در دنیایی که انسان های دیگر در رنج به سر می برند شاد زیست.

در این هفته، بارها شاهد بودیم که دستان این دو دوست یا به مهربانی در هم قفل شده یا آنکه به بازیگوشی به نشانه تهدید به آن دیگری نشانه رفته است. وقتی بر سر اولین سفره ناهار گردهم آمده بودیم، اسقف داستانی را درحاشیه یک سخنرانی که او و دالایی لاما با هم انجام داده بودند برایمان تعریف کرد. او گفت که هم چنانکه پرده ها کنار می رفت و شروع برنامه نزدیک می شد، دالایی لاما – که سمبل مهربانی و صلح در جهان شمرده می شود _ وانمود که گلوی برادرروحانی بزرگ تر خود را به قصد کشت می فشارد. سپس اسقف به او می گوید: «دوربین ها به کار افتاده اند، چون یک مرد مقدس رفتار کن.»
او با شرح داستان این حرکت نمادین، به ما یادآوری می کرد که آنچه مهم است این است که روز به روز ما انتخاب می کنیم که چطور رفتار کنیم. حتی یک مرد مقدس می باید انتخاب کند که همانند یک مرد مقدس رفتار کند. اما فکر می کنید رفتار یک مرد مقدس چگونه است، جدی؟ خشک و خوددار و زاهدانه؟ این ها که هیچ شباهتی به نحوه برخورد این دو با دنیا و با یکدیگر ندارد.
اسقف هرگز ادعای قداست نکرده است و دالایی لاما خود را همواره راهبی ساده شمرده است. آنچه آن ها را نزد ما چنین شریف و عزیز می کند این است که ما آرزوهای برآورده شدنی خود را در وجود آن ها مجسم می بینیم. نوعی از انسان را در آن ها می بینیم که خود نیز می توانیم باشیم. انسانی در حد اعلای آرامش، شجاعت و نشاط که در هنگامه روبرویی با دردها و پریشانی های زندگی واقعی می تواند هم چنان به استواری و شادی زندگی کند. آنچه آن ها می خواهند از طریق این کتاب به دیگران نشان دهند این است که، آن ها هم چون دیگران انسان هایی خطاکار و آسیب پذیر هستند، اما خرد و حکمت را به کار می بندند(و شادی را انتخاب می کنند). آن ها می گویند؛ رنج ناگزیر برای همه هست، اما اینکه چگونه با آن روبرو شویم به اختیار ماست. ظلم و بیداد و اسارت هر چند شدید باشد نمی تواند این اختیار را از ما بگیرد.
ما تا آخرین لحظات پیش از پرواز هنوز نمی دانستیم که آیا پزشکان معالج اسقف به او اجازه سفر خواهند داد یا نه. سرطان او عود کرده بود و این بار به درمان به خوبی جواب نمی داد. حالا نوعی درمان آزمایش نشده را برای او شروع کرده بودند و امیدوار بودند که بتوانند پیشرفت بیماری را متوقف کنند. در لحظاتی که هواپیمای ما به فرودگاه دارامسالا نزدیک می شد، آنچه از لبخند باز و چشمان خندان آسوده اسقف می توانستی دریابی انتظار و شوق و رگه هایی از نگرانی بود.



ورود

ما مخلوقات آسیب پذیری هستیم

«ما انسان ها موجودات ضعیف و آسیب پذیری هستیم، رنج و ناکامی را می شناسیم و به همین مناسبت است که می فهمیم امکان شادی واقعی وجود دارد.» این جملات اسقف توتو در گفتگویی است که در آخرین دقایق پیش از رسیدن ما به دارامسالا در هواپیما داشتیم. قرار بود در طول راه خیلی بیشتر از این ها صحبت کنیم. اما داروهایی که او مصرف می کرد بسیار ناتوانش کرده بود و خواب برایش حیاتی بود. تقریباً تمام طول سفر را زیر پتویی که تا سر کشیده بود خوابیده بود. به محض آنکه بیدار شد من عصای سیاهرنگ او را که سر نقره ای رنگی به شکل سر حیوان داشت دستش او دادم و او که می کوشید عقب ماندگی برنامه را جبران کند، در ادامه صحبتی که نیمه کاره مانده بود، افکارش را بیان می کرد. «زندگی مملو از مصیبت و گرفتاری است. ترس همیشه هست، درد هم هست و در نهایت مرگ هم هست. همین برگشتن سرطان را در من ببین_ خوب، باعث شده است من بهتر از گذشته تمرکز کنم.»
پیش از ورود ناچار شدیم یک شب هم در امریتسر بمانیم. هم به این دلیل که او احتیاج به استراحت داشت و هم اینکه فرودگاه دارامسالا فقط چند ساعت در روز کار می کرد و ما می بایست ساعت ورودمان را با آن تنظیم می کردیم. صبح امروز به دیدن، هارماندیر صاحب مشهور مقدس ترین مکان مذهبی «سیک» های رفتیم. نمای طبقات فوقانی این بنا که آن را معبد طلایی هم می نامند، سراسر با طلا پوشیده شده است. برای ورود به گوردوارا(۷) چهار در از چهار طرف، به نشانه آزادی ورود مردم از همه جا و همه مذاهب، باز است.
زیارت چنین مکانی، در آستانه آغاز گفتگوهای فرا مذهبی ای که در پیش بود، شروع مناسبی به نظر می آمد.
هم زمان که خود را به سیل جمعیت صدهزارنفری که روزانه به زیارت می آیند سپرده و به معبد داخل می شدیم، تلفنی اطلاع یافتیم که دالایی لاما شخصاً در فرودگاه به استقبال می آید. افتخاری که پیش از این کمتر نصیب کسی شده بود. به ما گفتند او در راه فرودگاه است. بنابراین زیارت را کوتاه کرده و سعی کردیم در کمترین زمان اسقف را که بر صندلی چرخدار نشسته بود از معبد خارج کنیم و خود را به فرودگاه برسانیم. سر بی موی او با یک دستمال نارنجی که لازمه ورود به معبد و نشانه احترام است پوشیده بود. روی آن چرخ و با آن پوشش نارنجی، بیشتر به خوانندگان گروه های راک می مانست تا یک مرشد روحانی.
اتوموبیل بزرگ ما با تلاش و قدم به قدم از میانه خیابان های مملو از ترافیک امریتسر(۸) راهش را باز می کرد. ارکستر انواع بوق ها در حال اجرای سمفونی خود بود. هر گوشه ای خالی می شد، با هجوم ماشینی، دوچرخه ای، ارابه ای، حیوانی یا پیاده ای در آنی اشغال می شد. همه برای جلو رفتن راه یکدیگر را می گرفتند. دو طرف خیابان ساختمان های بتنی در حال ساخت حالتی از ناآرامی، بی ثباتی و گسترش پایان ناپذیر را القا می کردند. بالاخره به فرودگاه رسیدیم و سوار هواپیما شدیم. پرواز تنها بیست دقیقه طول می کشید. اما حالا که می دانستم دالایی لاما پای پلکان در انتظار است آرزو می کردم حتی سریع تر به مقصد برسیم. هواپیما در حال نشستن بود و گفتگوی من و اسقف ادامه داشت: «متاسفانه رسیدن به شادی به معنای آن نیست که دیگر دوران سختی ها و دلشکستگی ها گذشته. شادی ما را از سختی ها و دلشکستن های زندگی حفظ نمی کند. در واقع، پس از آن حتی بیشتر می گرییم، اما خیلی هم بیشتر می خندیم. شاید بتوان گفت بیشتر زنده هستیم. این هم هست که رنج دیگر زندگی را بر ما زهر نمی کند، برعکس باعث اعتلای آن می شود. سختی ها را تحمل می کنیم بدون آنکه خود سخت شویم. دلشکستگی ها بازهم پیش می آیند، اما ما را در هم نمی شکنند.»
من خود بارها شاهد گریه ها و خنده های اسقف بوده ام. خوب، در حقیقت، بیشتر خنده دیده ام تا گریه، اما می توانم بگویم که به کرات و به آسانی به گریه در می آید. مثلاً برای کسی که نمی تواند دیونش را بپردازد، یا کسی که نمی تواند برضعف هایش چیره شود. همه برایش مهم هستند. به شدت بر او اثر می گذارند. در دعاهایش مردم سراسر جهان را هر کس که در رنج است یا نیازمند است، در نظر دارد. اسم من هم در دعاهایش هست. زمانی نوه ی یکی از ویراستارانی که با اسقف کار می کرد بیمار شد و نام او هم به لیست طولانی کسانی که هر روز برایشان دعا می کرد افزوده شد. چند سال بعد بیماری کودک عود کرد و ویراستار از اسقف خواست که بار دیگر برایش دعا کند. پاسخ اسقف این بود که او در تمام آن سال ها هرگز از دعا کردن برای آن کودک دست نکشیده است.
از داخل هواپیما کوه های پر برف را در افق شهری که امروز خانه دالایی لامای در تبعید، است می دیدیم. پس از اشغال تبت به وسیله نیروهای چینی، دالایی لاما و صد هزار تبتی دیگر به هندوستان گریختند. این پناهندگان ابتدا در دشت های گرم اسکان یافتند. بسیاری از آن ها طاقت گرما و پشه ها را نیاوردند و بیمار شدند. پس از آن دولت هند محل زندگی دالایی لاما را در دارامسالا مستقر کرد و دالایی لاما از زندگی دوباره در ارتفاعات خنک بسیار شکرگزار بود. به مرور زمان دیگر تبتی های تبعید شده هم کم کم در این منطقه جمع شدند. به نظر می رسد که همه آن ها دلبسته زندگی در مناطق مرتفع و سردسیر شبیه خانه خود بوده اند. و البته مهم تر از آن می خواستند که به رهبر سیاسی و معنوی خود نزدیک تر باشند.
دارامسالا درشمال هند و در استان هیماچال(۹) پرادش قرار دارد. این شهر کوهستانی ییلاق محبوب انگلیسی ها در دوران حکومت آن ها بوده است که، برای فرار از گرمای بیرحم تابستان در مناطق دیگر، به آن پناه می آوردند. با کم شدن ارتفاع هواپیما، کم کم اردوگاه قدیمی انگلیسی ها، جنگل های سرو و مزارع سرسبز، زیر پایمان، قابل دیدن می شد. بسیار اتفاق می افتد که فرودگاه کوچک شهر به علت مه غلیظ و ابرهای سنگین بسته می شود. بار گذشته که من به این شهر سفر کرده بودم همینطور شد. اما امروز آسمان صاف و آبی بود. لکه های ابر در دور دست ها روی قله های کوه ها بودند و هواپیمای ما به راحتی بر زمین نشست.
***
پیش از آنکه این سفر را آغاز کنیم، روزی دالایی لاما می گفت: «هدف زندگی چیست؟ با در نظر گرفتن همه چیز، من فکر می کنم که هدف زندگی رسیدن به خوشحالی است.»
«فرقی نمی کند اگر مثل من بودایی باشی یا مثل اسقف مسیحی، یا پیرو هر مذهب دیگری یا اینکه حتی پیرو هیچ دین و مذهبی نباشی. انسان ها از لحظه تولد به دنبال خوشحالی می گردند و از رنج می گریزند. با وجود تفاوت های فرهنگی، تحصیلات و یا اعتقادات مذهبی در این مورد همه همسان هستیم. اشتیاق به شادی و رضایت در بطن وجود ماست. اما به سختی به آن دست می یابیم و در بیشتر موارد هم به نوعی بی وزن و فرّار است. یک آن هست و لحظه بعد مثل پروانه ای پر پر زنان رفته است.»
«تنها منبع شادی که پایان نمی پذیرد، درون خود ماست. در پول نیست، در قدرت نیست، در موقعیت نیست. برخی از دوستان من میلیاردر هستند، اما خوشحال نیستند. پول و قدرت و صلح و صفا برای کسی آشتی نمی آورند. دستاوردهای برونی، شادی حقیقی درونی به بار نمی آورند. باید به درون خود بنگرید.»
«آنچه غم انگیز است این است که، بیشتر خود ما در راه شادی خود سنگ می اندازیم. خود ما با منفی نگری، با واکنش های خام، به خاطر ناتوانی در شناخت توانایی هایی که سرچشمه آن ها درون خود ماست و با غفلت از پرورش آنها، به دست خود مانع به وجود می آوریم. از رنج و دردی که یک فاجعه طبیعی ممکن است به بار آورد نمی توان گریخت، اما رنج فجایع زندگی روزانه گریزپذیر هست. حالا، اگربخش بزرگی از این تلخی را خود ساخته باشیم، پس قاعدتاً می توانیم در آفرینش شادی و شیرینی بیشتر هم نقش داشته باشیم. همه چیز به نگرش ما مربوط است، به زاویه دید ما، به واکنش هایی که ما در شرایط مختلف و در برابر افراد مختلف از خود نشان می دهیم. تا جایی که به شادی شخصی مربوط می شود، خیلی کارها می توان کرد.»
****
در اثر تماس ترمزها هواپیما تکان سختی خورد، کمی لرزش، کمی فشار و سپس به سرعت در انتهای باند کوتاه فرودگاه ایستاد. از پنجره دالایی لاما را می دیدیم که در پناه سایه چتر بزرگ زرد رنگی، که برای محافظت از آفتاب درخشان هندوستان بر سرش گرفته بودند، پای پلکان به انتظار ایستاده است. او ردای خرمایی رنگ بر تن و شال قرمز برشانه داشت. از زیر ردا رنگ زعفرانی پیراهن بی آستین او هم دیده می شد. گروهی کارمند دفتری کت و شلوار پوش در اطراف او بودند. سربازان هندی هم برای تامین امنیت حضور داشتند.
خبرنگاران اجازه ورود نیافته بودند، تا این تجدید دیدار بتواند در محیطی بی تکلف و دوستانه آغاز شود. تنها عکاس شخصی دالایی لاما آنجا بود و عکسبرداری می کرد.
اسقف، در کت زمستانی سرمه ای و کلاه نقاب دار معروف خود، به کمک عصا کم کم از پلکان بلند هواپیما پایین آمد و هم زمان دالایی لاما به طرف او حرکت کرد.
دالایی لاما لبخند می زد و درخشش چشمانش حتی از پس عینک دیده می شد. او تعظیم کاملی کرد و اسقف آغوشش را گشود و او را در بر گرفت. از هم جدا شدند و کنار هم در حالیکه دست بر شانه یکدیگر داشتند به هم خیره شدند. انگار می خواستند مطمئن شوند این دیدار به واقع محقق شده است.
اسقف در حالی که گونه دالایی لاما را به نرمی نوازش می کرد به او گفت: «مدتی است که شما را ندیده ام. به نظر کاملاً خوب می آیید.»
دالایی لاما همچنان شانه اسقف را در آغوش داشت و با حرکت لبها برایش بوسه ای فرستاد. اسقف، با دست چپش که حلقه طلایی ازدواج بر آن می درخشید، درست مثل برخوردی که کسی با نوه اش می کند، نیشگون کوچکی از گونه او گرفت و صورتش را نزدیک کرد تا او را ببوسد. دالایی لاما که مجاز نیست کسی را ببوسد خود را کنار کشید، اما با سرخوشی خندید، خنده ای که بلافاصله با قهقه بلند اسقف همراه شد.
«مثل اینکه از بوسه خوشت نمی آید.» و به شیطنت بوسه ای بر گونه دیگر او زد. نمی توانم فکر کنم دالایی لاما درتمام طول زندگیش چند بار بوسیده شده بود. او از دو سالگی از خانواده اش جدا شده و از آن پس طبق آیین، دور از لمس دیگران و نوازش و بوسه زندگی کرده است.
سپس هر دو ایستادند تا مراسم خاتا(۱۰) انجام بگیرد. در این مراسم شال سفید تبتی به نشانه احترام و خوش آمد به مهمانان داده می شود. دالایی لاما با فشردن دو دست به یکدیگر و بر روی قلبش که علامتی به معنای اتحاد انسان هاست، در مقابل مهمان سر خم کرد. اسقف نیز در مقابل کلاه معروف خود را از سر برداشت و خم شد. سپس دالایی لاما شال را بر گردن اسقف انداخت. صدای موتور هواپیما هنوز بر همه صداهای دیگر در محیط چیره بود. از این نظر آنها سرها را به هم نزدیک کرده و در گوش هم سخن می گفتند. دالایی لاما دست اسقف را در دست گرفته بود و آن دو به سرخوشی ای که بیشتر در هشت ساله ها دیده می شود تا هشتاد ساله ها در حالیکه سر به سر هم می گذاشتند و می خندیدند، در سایه چتر زرد (که حالا بر سر هر دو بود) به طرف ترمینال به حرکت درآمدند.
گرچه اسقف شال سفیدش را دور گردن پیچید، هنوز به خاطر جثه کوچکش تا روی زانوهایش آویخته بود. در سنت تبتی هرچه مهماندار احترام بیشتری برای مهمان قائل باشد، شال بلندتری به او تقدیم می کند. (راهبان بودایی بلند مرتبه بلندترین شال ها را دریافت می کنند). این خاتا بلند ترین شالی بود که من تا کنون دیده بودم. اسقف در تمام طول آن هفته با موضوع شال های سفیدی که اینجا و آنجا بر او می آویختند سرخوش بود و به شوخی می گفت که کم کم دارد به رخت آویزی برای شالهای سفید مبدل می شود.
ما را به اتاق کوچکی راهنمایی کردند که در آن چند مبل قهوه ای قرار داشت. اینجا اتاقی بود که دالایی لاما در انتظار پروازهایی که اغلب با تاخیر انجام می شد از آن استفاده می کرد. از اینجا می توانستیم صف خبرنگاران را، که بیرون حصار شیشه ای مترصد کوچک ترین فرصتی برای عکسی یا صحبتی بودند در خارج فرودگاه، ببینیم. اینجا بود که، بار دیگر، به خاطر آوردم سفر ما تا چه حد مورد توجه رسانه هاست و حتی یک واقعه تاریخی است.
مسئولیت تدارکات و مسائل عملیاتی این سفر ذهن مرا چنان درگیر کرده بود که نتوانسته بودم به این که این دیدار برای تمام جهان پدیده ای مهم است به درستی توجه کنم.
در اتاق انتظار، اسقف روی مبلی استراحت می کرد و دالایی لاما کنار او بر صندلی بزرگی نشسته بود.
دالایی لاما در حالیکه دستش را بر بازوی اسقف می گذاشت، گفت: «خیلی دلم می خواست به مراسم سالروز تولد شما بیایم. اما دولت شما با این موضوع مساله داشت. آن روزها، شما حرف های تندی علیه آن ها زده بودید، که به نظر من قابل تحسین بود.» "حرف های تند" برای آنچه اسقف گفته بود تعبیر خیلی ملایمی به حساب می آید.
این فکر که یک هفته در دارامسالا برای تولد دالایی لاما با هم باشیم چهار سال پیش به سر ما افتاد. همان موقع که اسقف در کیپ تاون تولد هشتاد سالگی خود را جشن گرفت. دالایی لاما به عنوان مهمان افتخاری به این مراسم دعوت شد، اما مقامات آفریقای جنوبی به خواست دولت چین سر نهادند و از اعطای ویزا به او سرباز زدند. رضایت چین که از بزرگ ترین خریداران مواد خام آفریقای جنوبی است، برای آنان مهم تر بود.
اسقف که هر روز، به مناسبت مراسمی که قرار بود برگزار شود، در صدر اخبار و در صفحه اول روزنامه ها بود، در مقابل این حرکت ساکت ننشست و دولت را به ریاکاری و خیانت متهم کرد. و تا آنجا پیش رفت که حزب کنگره ملی آفریقا، حزب حاکم را که برای نجات اعضای آن از زندان و تبعید سال های سال جنگیده بود، با حکومت مطرود و نژاد پرست قبلی مقایسه کرد و آن ها را به خاطر دورویی و ریاکاری هایشان حتی بدتر از نژادپرستان دانست.
دالایی لاما با خنده گشاده ای رو به اسقف کرد و گفت: «من همیشه سعی می کنم مایه دردسر کسی نباشم. اما خوشحال شدم که کس دیگری از دردسر درست کردن بدش نیامد. خیلی هم خوشحال شدم.»
اسقف گفت: «می دانم. شما از من استفاده کردید. اشکال هم همین است. شما از من استفاده می کنید و من باز هم درس نمی گیرم.»
با گفتن این جملات، اسقف دستش را پیش آورد و به گرمی دست دالایی لاما را فشرد و ادامه داد: «دولت آفریقای جنوبی ناخواسته با رد ویزای ورود و ممانعت از حضور شما در مراسم تولد من، این رویداد را بیش از پیش در کانون توجه جهانیان قرار داد. زیرا گوگل(۱۱) که آنجا منتظر بود تا گفتمان ما را منتشر کند، و رسانه های دیگر، بسیار بیشتر از وقتی که همه چیز مطابق برنامه ما پیش می رفت به این رویداد توجه کردند. اما خوب، شما خودتان را ناراحت نکنید، همه می دانند، هر جا باشید توجه رسانه ها جلب می شود، نه هر جا نباشید! من این ها را از روی حسادت نگفتم.»
«به یاد می آورم که وقتی به سیاتل رفتیم، مسئولین دنبال محل مناسبی بودند که ظرفیت داشته باشد همه کسانی را که مایل به دیدار شما بودند در خود جا دهد. و بالاخره قرار شد از استادیوم فوتبال استفاده کنند. هفتاد هزار نفر آمده بودند تا به حرف های یک مرد گوش بدهند، مردی که حتی درست نمی توانست به زبانشان حرف بزند.»
اینجا دالایی لاما خنده ای بلند و از ته دل سر داد که شکمش را به حرکت آورد.
اسقف گفته هایش را با این جملات تمام کرد: «می دانید، این واقعاً منصفانه نیست. کمی برای محبوب شدن من هم دعا کنید.»
شوخی از نشانه های صمیمیت و دوستی است، برای آن است که بدانیم، محبت سرشاری نسبت به ما وجود دارد که با وجود همه نقص هایمان می توانیم از آن به خوشی برخوردار شویم. آن ها خود را هم به همان اندازه طرف دیگر دستمایه شوخی قرار می دادند و هرگز دیگری را کم نمی انگاشتند و به این ترتیب با هر مکالمه ای رابطه دوستی و احترام بین خود را محکم تر می کردند.
اسقف می خواست از همه کسانی که دست اندر کار عملی شدن این دیدار بودند قدردانی کند و آن ها را به دالایی لاما معرفی کند. او ابتدا دختر خود، ام فو و سپس کنشگر صلح و بشر دوستی: «پم امیدوار» و من را معرفی کرد. اما دالایی لاما اظهار کرد که همگی را پیشاپیش می شناسد. سپس نوبت معرفی همسر من «راشل»، به عنوان پزشک آمریکایی او، «پت کریستین» یکی از همکاران پم از گروه خیریه امیدوار، و نامزد آینده دخترش، مارسلین، پزشک اطفال و پروفسور متخصص امراض واگیردار از هلند رسید و نفر آخر که، راهب مقدس «تنزین داوندن»(۱۲) از اعضای معبد دالایی لاما در دارامسالا بود و احتیاج به معرفی نداشت.
دالایی لاما حالا دست اسقف را به دست گرفته بود و به مهربانی نوازش می کرد. منظره ای که در تمام طول هفته به دفعات دیدیم. حالا داشتند در مورد برنامه سفر بازگشت و توقف در امریتسر صحبت می کردند: «البته، خیلی هم خوب است. استراحت لازم است. من هم شب ها هشت تا نه ساعت می خوابم.»
اسقف پرسید: «ولی شما صبح ها خیلی زود بیدار می شوید، اینطور نیست؟»
«درست است. ساعت ۳»
«ساعت ۳؟»
«همیشه.»
«و ۵ ساعت دعا می کنید؟» اسقف پنج انگشتش را برای تاکید به او نشان می داد.
«بله.»
اسقف رو به آسمان نگریست، سرش را تکان داد و گفت: «نه این دیگر خیلی زیاد است.»
«گاهی نوعی مدیتیشن انجام می دهم که طبیعت آن استفاده از وجود خود است و با نام «تحلیل هفت لایه» شناخته می شود. مثلاً، حالا، من به شما نگاه می کنم و لایه به لایه، تحلیل می کنم که آنچه می بینم دوست عزیز و محترم من اسقف توتو است. نه، این اسقف توتو نیست» جسم اسقف توتوست، این ذهن اسقف توتو است، اما خود او نیست. «دالایی لاما برای تاکید بیش تر بر پرسش پرابهامی که در پی بود و کسب تمام توجه اسقف، به جلو خم شد تا این جمله آخر معمای(مهمل _ متناقض در درون خود_ paradoxical) کهن بودایی را که عمر آن کمتر از خود بودائیسم نیست به زبان آورد: «خود اسقف توتو کجاست؟ آن را نمی یابیم.» و به بازیگوشی دست بر بازوی اسقف زد.
بعداً، جینپا برایم توضیح داد که این یک نوع تمرین مراقبه عمیق در آیین بودایی است که در آن شخص، به دنبال ذات خود واقعی اش، به کاوش در روابط بین خود و جنبه های فیزیکی و ذهنی جسم و ذهن می پردازد.
اسقف که کمی گیج به نظر می آمد پرسید: «واقعاً؟»
دالایی لاما در نتیجه گیری و به دنبال آن مثال قبلی خود، اینطور ادامه داد: «خوب حالا، دانشمندان فیزیک کوانتم همین دید را دارند. یعنی هیچ یک از اجسامی که می بینیم واقعاً وجود ندارند. سرانجام هیچ چیز را نمی توان پیدا کرد. مدیتیشن تحلیلی هم بر اساس همین است.»
اسقف دست هایش را به نشانه حیرت بر صورت گذاشت و گفت: «من نمی توانم این کارها را بکنم.» شاید استدلال دالایی لاما وجود ذاتی اسقف را رد می کرد، اما در همان حال می پذیرفت که شخصی وجود دارد، شخصی که دوست بسیار ویژه اوست، احساس دوستی اش نسبت به او ورای همه است و جایگاهی منحصر به فرد و مخصوصی نزد او دارد. من و جینپا با هم درباره اینکه چه چیزی به این رابطه چنین معنایی می دهد، به این رسیدیم که یکی از دلایل مهم آن باید این باشد که، برای هر دوی آنان امکان پیدا کردن دوست واقعی خیلی محدود است. کسانی در این مرتبه از معنویت فراوان نیستند. آن ها میان کسانی زندگی می کنند که همگی به نوعی به شخصیت نمادین آن ها وابسته اند. در کنار کسی بودن که به دنبال درخواست عکس و امضا نیست باید آرامش بخش باشد. در عین حال، آن ها در ارزش هایی که در همه ادیان محترم است، باورهای مشترکی دارند و البته، از سر به سر هم گذاشتن هم کم لذت نمی برند. کم کم بهتر می دیدم که دوستی و به صورت جامع تر تجربه همبستگی و رابطه با دیگران بخشی از شادی است. این موضوع زمینه بسیاری از بحث های ما در طول هفته بود.
اسقف گفت: «من همیشه به مردم می گویم، یکی از برترین خصوصیات شما وقار و آرامش شماست، و می گویم، "خوب، میدانید، هر روز از سحرپنج ساعت مراقبه می کند. " وقار شما در واکنش های شما به هر چیز دردناک، دردی که برای کشورتان دارید، رنجی که در دنیا می بینید، پیداست. همانطور که گفتم، من هم سعی ام را می کنم، اما، پنج ساعت برای من خیلی زیاد است، در توان من نیست.» حجب و فروتنی ذاتی اسقف باعث می شود که به سه چهار ساعتی که روزانه به نیایش و دعا می گذراند اشاره ای نکند. خوب راستش هم همین است که او تا ساعت چهار می خوابد.
راستش نمی دانم، این چیست که اهل معنویت را صبح زود به دعا و مراقبه می کشاند؟ کاملاً دیده می شود که با این کار ظرفیت مضاعفی برای روبرو شدن با مسائل هرروز خود پیدا می کنند. اولین بار که شنیدم دالایی لاما هر صبح ساعت سه بیدار می شود، انتظار داشتم در توضیح آن از ظرفیت هایی که اعتقاد راسخ در انسان می سازد و ابرمردانی که به بیش از دو سه ساعت خواب نیاز ندارند بشنوم. وقتی شنیدم که چنین چیزهایی نیست و او فقط به سادگی سرشب یعنی ساعت هفت شب می خوابد تا بتواند سحر سرحال بیدار شود، خیالم راحت شد. (البته برای مردی مثل من که خانواده دارم و با بچه هایم غذا می خورم و آن ها را می خوابانم این الگو قابل پیروی نیست، اما شاید بشود یک ساعت زودتر به بستر رفت تا صبح یک ساعت از خواب آزاد شد. آیا این در راه رشد معنوی مرا کمک می کند؟ آیا شادی بیشتر برایم به بار می آورد؟)
دالایی لاما دست اسقف را تا گونه هایش بالا برد و به او گفت: «خوب، حالا به خانه من می رویم.»
در راه خروج از فرودگاه، خبرنگاران آن ها را در میان گرفته بودند و با فریاد سوالاتی درباره سفر اسقف می پرسیدند. اسقف ایستاد تا پاسخ دهد و از توجه رسانه ها به عنوان موقعیتی برای روشنگری و عدالتخواهی استفاده کند. صدای مستمر کلیک دوربین ها بر هیجانی که اظهارات او بر انگیخت می افزود: «بسیار خوشحالم که در کنار دوست عزیزم هستم. خیلی چیزها و خیلی کسان می خواهند ما را از یکدیگر دور نگه دارند. اما با محبتی که ما به هم داریم وبه لطف پروردگار، یکدیگر را پیدا می کنیم. بار اول که دولت آفریقای جنوبی از اعطای ویزای ورورد به او خودداری کرد، همان موقع که قرار بود ایشان برای شرکت در سالروز هشتاد سالگی من به آفریقا بیاید _ من از ایشان پرسیدم، "شما در ارتش خود چقدر نیرو دارید که چین این طور از شما می ترسد؟" و چیزی که برای من شگرف تر است این است که حق با آنهاست. نیروی رهبران معنوی را باید جدی گرفت. ما امیدواریم که این دنیا جای بهتری خواهد شد، پذیرای خوبی بیشتر، محبت بیشتر، سخاوت بیشتری خواهد بود و مردم آن آمادگی بیشتری در پذیرش و زندگی کنار هم خواهند داشت تا دیگر شاهد چیزهایی که هم اکنون بین روسیه و اوکراین در جریان است یا با داعش در سوریه و کنیا می گذرد نباشیم. دل خدا هم به درد می آید.»
اسقف رو برگردانده بود که برود اما، باز ایستاد تا به سوال خبرنگار دیگری درباره هدف او از این سفر پاسخ دهد. او گفت: «به اینجا آمده ام، تنها برای اینکه با هم باشیم، از دوستی خود لذت ببریم و درباره شادی با هم حرف بزنیم.»
کاروان اتومبیل هایی که در انتظار اسقف و دالایی لاما بود سرعت حرکت آن ها را کند کرده بود. تا منزل دالایی لاما تقریباً سه ربع ساعت فاصله بود. خیابان ها ی مسیر عبور دالایی لاما را به روی بقیه ماشین ها بسته بودند. تبتی ها، هندی ها و بعضی توریست ها برای دیدن او و مهمان بلند پایه اش در پیاده روهای دو طرف به انتظار ایستاده بودند. تمام شهر تحت تاثیر مراسم استقبال آن ها قرار گرفته بود. یکی از راه های اصلی شهر را بسته بودند.
در عبور از خیابان های دارمسالا همه جا آثار درد و اندوه مصیبتی که بیداد و تبعید بر این جامعه وارد کرده بود، پیش چشممان بود. این شهر در دامنه کوهستان ساخته شده است. خانه ها را انگار در شیب تند صخره ها بر آن ها آویخته اند. مثل همه جای دیگر هندوستان و بسیاری از کشورهای در حال توسعه، استانداردهای ساختمانی و مقررات ایمنی ساختمان ها قربانی سرعت ساخت و ساز شده است تا پاسخگوی رشد سرسام آور جمعیت باشد. نمیدانم اگر زمین لرزه ای اتفاق بیفتد چه برسر این ساختمان ها خواهد آمد. مبادا که زمین چون هیولایی از خواب برخیزد و همه آن ها را چون برگ هایی که برپشتش چسبیده بودند بر زمین بریزد.
کاروان ماشین ها از میان جمعیت فشرده مشتاقان دیدن دالایی لاما به بالا می خزید. بعضی برایش عود دود می دادند و اغلب تسبیحی از دست های دعاگویشان که رو به آسمان، قپه شده بود آویزان داشتند. برای ما که تبتی نیستیم به راحتی قابل درک نیست که دالایی لاما برای آن ها و به خصوص برای این بخش از آن ها که او را در تبعید همراهی کرده اند چه ارزش و معنایی دارد. او نشانه هویت ملی و سیاسی آنان و در عین حال نماد زنده آرزوهای معنوی آن هاست. نماد محبت بودیستاوا(۱۳) بودن، از بسیاری لحاظ، یعنی چیزی مشابه حضرت مسیح بودن. من حتی نمی توانم تصور کنم، دالایی لاما که همواره خود را «انسانی بدون هیچ ویژگی» و تنها یکی از هفت بیلیون انسان می شناسد، چگونه بار این مسئولیت سنگین را حمل می کند.
خیابان ها باریک تر می شدند. عبور از میان جمعیت سخت تر شده بود و کاروان با سرعت بسیار کمی پیش می رفت. بعداً متوجه شدم که کند شدن حرکت برای آن بوده است تا گاو مقدسی که گاهی در این کوچه پس کوچه ها پرسه می زند، بتواند به راحتی عبور کند. شاید از نظر امنیتی بود که به جای راه های اصلی از این مسیرهای فرعی می رفتیم، اما بیشتر فکر می کنم منظور این بود که بیش از این مانع حرکت عادی در خیابانهای اصلی نباشیم. این شهر هم مانند اغلب شهرهای دیگر هندوستان در جریان رشد خود نقش و نشان لایه های مختلف، اصطکاک فرهنگ ها و کشمکش های آشکار و گاهی پرتنش هویت ها و مذاهب مختلف را بر خود گرفته است.
بخش کوهستانی بودایی مکلئود گنج(۱۴)، که به دارامسالای بالا هم معروف است، خود لایه دیگری بر این شهر هندی هندویی می افزاید. معنای دارامسالا یا چنانکه به هندی تلفظ می شود دارامشالا، «خانه زائر» است. که از ترکیب دولغت دارما به معنای آموزش معنویت، و شالابه معنای سکونتگاه و خانه تشکیل شده است. این اسم برای این شهر که همه روزه پذیرای زائران فراوان است، نام برازنده ای است.
از میان دروازه آهنین ساده مجتمع مسکونی دالایی لاما که شامل خانه شخصی و دفتر اوست گذشتیم و وارد خیابان نیم دایره شکلی شدیم که اطراف آن با گل های بهاری احاطه شده بود. چند ماه قبل در ژانویه، در تدارک این سفر، به همین محل آمده بودم تا با دفتر دالایی لاما مشورت کنم. در آن فصل آسمان همیشه ابری و همه جا یخ زده بود ولی حالا خورشید در آسمان آبی خوش می درخشید و گل ها به عیان در اشتیاق شکوفایی بودند. به نظر می آمد که گلها خود نیز می دانند که بهار و عمر آنها در این مناطق کوتاه است و باید قدر هر روز آن را بدانند.
هم چنان که به شروع گفت وگوها نزدیک تر می شدیم، دلشوره من هم بیشتر می شد. اما در عین حال می دانستم که این حالت مختص من نیست. در یکی از گفتگوهای تلفنی که قبل از سفر با اسقف داشتم اسقف مرا با صراحتش در ابراز دلشوره ای که فکر بحث با دالایی لاما به دل او می انداخت شگفت زده کرد. او با اشاره به عشق دالایی لاما به بحث و جدل، منطق و اکتشافات علمی گفت: «او بیشتر از مغز خود کمک می گیرد. من بیشتر از غرایزم.» به خاطر دارم که قبلاً هم از او شنیده بودم که در دو راهی های مهم زندگی و در دوران مبارزه با آپارتاید، همیشه با توسل به معرفت شهودی (visceral knowing) و توکل (prayerful surrender) راه خود را پیدا می کرده است. می دیدم که حتی برای رهبران بزرگ معنوی هم روبرو شدن با ناشناخته ها با دلشوره همراه است.
یک روز دیگر هم صبر می کنیم تا اسقف کاملاً خستگی سفر را از تن به در کند و پس از آن گفتگو درباره شادی راستین را آغاز خواهیم کرد.



فراخوان شادی

به حرمت سالروز آمدن به این جهان، تصمیم گرفتیم این روز ویژه را با تازه کردن پیمان دوستی در دارامسالا و تدوین این کتاب به عنوان هدیه ای برای همه مردم جهان جشن بگیریم. هیچ اتفاقی خوش تر از آغاز زندگی نیست، حتی آن زندگی که بخش بزرگی از آن در اندوه، پریشانی و رنج می گذرد. امیدواریم این کتاب کوچک فراخوانی به شادی و نشاط بیشتر باشد.
آینده و سرنوشت ما را هیچ دست ناشناخته ای نمی نویسد. ما می نویسیم. هر روز و هر لحظه می توانیم زندگی خود را دوباره و دوباره از نو بسازیم و گامی به سوی بهروزی همه انسان ها برداریم. همه ما می توانیم این کار را بکنیم.
خوشحالی پایدار در گرو رسیدن به هیچ دستاوردی، هیچ هدفی نیست. خوشحالی در ثروت و شهرت نیست. تنها سرچشمه آن نهفته در قلب و ذهن خود ماست. و هم آنجاست که ما امیدواریم شما هم آن را بیابید.
دوگلاس آبرامز، همکار نویسنده ما لطف کرده و پذیرفته که از طریق تدوین گفتگوهایی که در طول این هفته خواهیم داشت، ما را در انجام این پروژه یاری کند. ما از او خواسته ایم راوی ما باشد تا بتوانیم برآیندی از دیدگاه ها و تجربه های خود را در کنار آنچه که دانشمندان و دیگران هم سرچشمه شادی یافته اند، در این مجموعه با خوانندگان در میان بگذاریم. لازم نیست شما از پیروان ما باشید، هیچ یک از گفته های ما را نباید حکم مذهبی فرض کنید. ما فقط راهکارهایی را براساس دیدگاه ها و تجربیات مشترکی که دو دوست، از دو دنیای کاملاً متفاوت در زندگی طولانی خود به آن رسیده اند به شما ارائه می کنیم. امید ما این است که شما خود، با اعمال آن ها در زندگی، پی ببرید که آنچه گفته ایم تا چه حد درست است.
هر روز فرصتی برای شروعی تازه است. هر روز روز تولد ماست.
امید که این هدیه برای تمام ذیشعوران عالم و همه انسان ها، از جمله شما راهگشا باشد.

تنزین گیاتسو
حضرت دالایی لاما

دزموند توتو
اسقف سابق آفریقای جنوبی



روز اول: شادی راستین

پس چطور است که بداخلاق نیستید؟

این سرزندگی از کجاست؟

در شروع از اسقف درخواست کردم، هم چنان که در سنت او هر گفتگوی مهمی را با دعا شروع می کنند، برای همه ما دعا کند.
اسقف با این جملات شروع کرد: «بله، متشکرم. من همیشه به کمک دعا نیاز دارم. بیایید لحظه ای بی حرکت بمانیم. بیا، روح مقدس. قلب این مومنان را، با حضور خود پر کن، و با آتش عشق خود روشن کن. روح خود را در آنان بدم، آنان را احیا کن و چهره جهان را دگرگون کن. آمین.»
دالایی لاما هم گفت: «آمین»، سپس من از دالایی لاما درخواست کردم تا بگوید انتظار او از نتیجه گفتگوها چیست؟ او در جای خود راحت تر نشست، تکیه داد، دستهایش را به هم سایید و گفت: «حالا ما در قرن بیست ویکم هستیم. از برکت اختراعات قرن بیستم زندگی مادی خود را بهتر کرده ایم. البته، هنوز مردم فقیر بسیاری هستند که غذای کافی ندارند، اما به طور کلی، دنیا در سطح قابل توجهی توسعه یافته است. مشکل اینجاست که کانون توجه دنیای ما و آموزش ما بر ارزش های بیرونی و مادی متمرکز است. کسانی که در نظام موجود آموزش می بینند در زندگی خود این ارزش ها را دنبال می کنند و همه جامعه بیش از پیش پیرو ارزش های مادی می شوند. اما با مسیری که این فرهنگ نشان می دهد، انسان قادر به حل مشکلاتش نیست.» و سپس با اشاره به سر خود، گفت: «چون، به مشکلات واقعی که اینجاست نمی پردازند.»
اسقف سینه اش را نشان داد، و او در تایید اضافه کرد: «بله، مشکلاتی که در سر و در قلب ما هستند. ارزش های مادی به ما آرامش خاطر نمی دهند. برای رسیدن به آن، واقعاً ضروری است که ما روی ارزش های درونی خود، روی انسانیت حقیقی خود تمرکز کنیم. فقط به این روش می توانیم در سر خود، با خود و دیگران در دنیا به صلح برسیم. بخش مهمی از مشکلاتی که امروز با آن ها دست به گریبانیم مثل جنگ و خشونت را خود خلق کرده ایم.»
او ادامه داد: «تناقض بزرگی را که وجود دارد ببینید. هفت میلیارد آدم هستیم و هیچ یک نمی خواهیم در رنج و مشقت باشیم و خود ما بیشتر آن ها را خلق می کنیم. رنج و مشقت هست، مشکلات زیادی هست، اما. چرا؟» حالا او مستقیماً اسقف را که در تایید او سرش را تکان می داد طرف صحبت قرار داد و گفت: «چیزی این وسط کم است. من به عنوان یکی از این هفت میلیارد انسان می گویم، به اعتقاد من مسئولیت شادتر کردن دنیا به عهده تک تک همه ما است. سرانجام، راهی جز این نیست که به خوشبختی یکدیگر بیش از این توجه کنیم. به عبارت دیگر آن چیزی که کم است مهربانی است. ما باید بیشتر به ارزش های درونی خود توجه کنیم. باید به درون نگاه کنیم.»
او به سوی اسقف برگشت و دو دستش را به علامت احترام بر هم فشرد و سپس به سوی اسقف برد و به او گفت: «و حالا، اسقف توتو، دوست قدیمی من، شما توانایی های بسیاری دارید.» اسقف توتو در این لحظه دست های دالایی لاما را که به مهربانی در هر دو دست گرفته بود با عصبانیتی تصنعی پس زد. «توانایی های شما، بله، می دانی، یعنی وقتی پای خلق انسان شادتر در میان باشد، شما توانایی های عظیمی نشان داده اید.»
اسقف سرش را به پشتی تکیه داد و خندید. «اوه، بله.»
دالایی لاما صحبت خود را پی گرفت: «وقتی مردم به صورت شما نگاه می کنند، همیشه آن را خندان می بینند، همیشه پر از شادی. این خودش درست ترین پیام است.» و خم شد و دست او را دوباره در دستهایش گرفت و ادامه داد: «بعضی از این رهبران سیاسی یا مذهبی را هر وقت می بینی قیافه ای بسیار جدی دارند...» اینجا راست در جای خود نشست، پیشانیش را در هم کشید، چهره ای اخمو و نگاهی سنگین به خود گرفت. «باعث می شوند آدم دودل شود که واقعاً می خواهد از آن ها پیروی کند یا نه. اما وقتی شما را می بینند...»
اسقف گفت: «این بخاطر دماغ بزرگ من است، " و هر دو به قهقهه خندیدند.
دالایی لاما گفت: " این است که من واقعاً خوشبختم که شما آمده اید و این گفتگو میسر شده است. ما برای رشد ذهن خود باید به درون خود عمیق تر نگاه کنیم. هر کسی به دنبال خوشحالی است، به دنبال سرخوشی است، اما همه از بیرون نگاه می کنند _ از پول، از قدرت، از ماشین های بزرگ، از خانه های بزرگ خوشحالی می طلبند. بیشتر مردم هرگز به اندازه کافی به منبع اصلی خوشحالی در زندگی، که در درون خودشان است توجه نمی کنند. حتی منبع سلامتی جسمی ما هم درون خودمان است، نه بیرون از ما.»
«خوب شاید ما با هم اختلافاتی هم داشته باشیم. تاکید شما معمولاً بر ایمان به خدا است. من بودایی هستم، و گرچه شخصاً نقش مهم ایمان را می پذیرم، اما در عین حال، به این واقعیت توجه دارم که از این هفت میلیارد انسان، لااقل یک میلیارد آن به هیچ مذهبی اعتقاد ندارند. ما نمی توانیم آن ها را نادیده بگیریم. یک میلیارد رقم کوچکی نیست. آن ها هم خواهران و برادران ما هستند. آن ها هم حق دارند زندگی شادتری داشته باشند و عضوی چون دیگر اعضای خانواده انسانی خود باشند. پس آموزش ارزش های درونی نمی تواند متکی بر ایمان مذهبی بشود.»
اسقف در پاسخ به این ترتیب آغاز سخن کرد: «نمی توانم بگویم اصل نظر شما را در عمق آن متوجه شدم. در واقع، انتظار داشتم از شما بشنوم که، تا وقتی مستقیماً به دنبال خوشحالی باشید، به آن دست نخواهید یافت. خوشحالی، خیلی خیلی فرار است. و اینکه، با گفتن من اصلاً از همه چیز می گذرم و فقط به دنبال خوشحالی خواهم بود، آن را نمی یابید. سی. اس لوییس(۱۵) کتابی دارد با عنوان: شادی مرا غافلگیر کرد(۱۶)، فکر می کنم، شادی همیشه همین طور است.»
اسقف ادامه داد: «خیلی از مردم با دیدن شما، مصیبت هایی را که بر شما گذشته به خاطر می آورند. چیزی دردناک تر از این نیست که کسی را از خانه اش بیرون کنند و از همه چیزهایی که برایش گرامی و با ارزش است دور کنند. اما با این حال، می بینند که شما هم چنان در حد اعلا وقار …، محبت … و بازیگوشی…»
دالایی لاما به دنبال آن گفت: «این را درست گفتید. من از رسمیت زیاد خوشم نمی آید.»
اسقف با آرنج به پهلوی او زد و گفت: «حرف مرا قطع نکنید.»
دالایی لاما با گفتن: «اوه» پاسخ داد و بابت تنبیهی که دریافت کرده بود خندید.
«وقتی می رسد که می فهمیم آنچه در آرزویش هستیم در واقع خوشحالی نیست. اصلاً خوشحالی موضوع صحبت من نیست. من از شادی صحبت می کنم. شادی، خوشحالی را در بطن خود دارد. بسیار فراتر از خوشحالی است. به مادری فکر کنید که در آستانه به دنیا آوردن طفلی است. همه ما می خواهیم تا می توانیم از درد دور بمانیم. مادرها خوب می دانند که قرار است درد شدیدی را برای زایمان تجربه کنند، ولی شادمانه می پذیرند و شادی مادر از تولد طفلش را با هیچ معیاری نمی توان اندازه گرفت، هیچ دردی نمی تواند آن را زایل کند. این یکی از مثال های این حقیقت عجیب است که شادی این چنین پیوسته به رنج است.»
اسقف ادامه داد: «وقتی کودکی بیمار است، اگر مادرش در حد مرگ هم خسته و پریشان باشد، بازهم می تواند به پرستاری او تمام شب بر بالینش بیدار بماند تا با بهبودی کودک روی شادی را ببیند.»
این شادی چی هست؟ چگونه این طیف وسیع احساسات را در ما بیدار می کند؟ دامنه آن از شوقی که در به دنیا آمدن نوزادی ما را به گریه می آورد تا لذت شنیدن طنزی که ما را به قهقهه بی اختیار می کشاند و یا صفا و رضایت سرشاری که حین مراقبه حس می کنیم و تنها لبخندی گواه آن می شود، گسترده است. پل اکمن(۱۷) که از دوستان چندین ساله دالایی لاماست، پژوهشگر معروفی است که موضوع کارش شناخت احساسات انسانی است. او به این نتیجه رسیده است که شادی در گستره خود احساسات گوناگونی را بر می انگیزد، این فهرست اکمن است:

  • لذت (در مورد هر پنج حس بدن)
  • سرگرمی (آنچه به ما از یک خنده فروخورده تا قهقهه ای از ته دل می بخشد)
  • رضایت (نوع کمرنگ تری از ارضای کامل)
  • آرامش خاطر (که در پی رد شدن احساس منفی ای نظیر ترس، دلهره یا حتی لذت دست می دهد)
  • شوق (که در انتظار برخورد با چیزی قابل ستایش دست می دهد)
  • کیف (که ما را از خود بی خود کند)
  • پیروزی (که وقتی از پس کاری سخت یا عملی شجاعانه برآییم دست می دهد)
  • سربلندی (وقتی چیزی باعث سربلندی ما می شود)
  • خنک شدن دل (وقتی رنج کس دیگری باعث خوشحالی بشود)
  • روحیه گرفتن (که از مشاهده خیرخواهی، سخاوت یا محبت دست می دهد)
  • امتنان (قدرشناسی و احساس خوبی وقتی که خود مورد لطفی بی منت قرار گرفته ایم، تجربه می کنیم)
متیو ریکارد(۱۸)، دانشمند سابق و راهب بودایی فعلی، در کتابی که درباره خوشحالی نوشته به این فهرست سه حالت متعالی دیگر را افزوده است:

  • وجد (که از مشاهده خوشحالی دیگران دست دهد، همان حالت که در آیین بودایی مادیتا(۱۹) نامیده شده)
  • ذوق، یا ذوب (والاترین درجه رضایت)
  • فروغ (شادی فراگیر و صفایی که از خوبی و خیرخواهی عمیق دست می دهد)
حالا می خواهیم در گستره پادشاهی شادی که دامنه شادی از لذت بردن از خوشحالی دیگران، یعنی به اعتبار آیین بودا مادیتا تا دل خنک شدن از ذلت دیگران گسترده است، پیچیدگی ها و ظرافت های آن را ببینیم و وجوه آن را بشناسیم. آن شادی که اسقف از آن، در مثال زایمان، حرف می زد، به وضوح، چیزی غیر از لذت و بیشتر از جنس راحتی خیال، شوق، و کیف است. اما پیچیده ترین شادی که کامل و پایدار است یعنی آن شادی که روش زندگی می شود، آن چیزی که در اسقف و دالایی لاما می توان مشاهده کرد، همان «فروغ» یا «درخشش معنوی» است که از خوبی و خیرخواهی عمیق زاده می شود.
موضوع کار و علت گردهمایی ما در اینجا شناختن زیر و بم ها و بافت شادی است. بر اساس پژوهشی که در بخش روانشناسی و علم اعصاب دانشگاه گلاسکو انجام شده است، احساسات بنیادی انسانی، در چهار دسته اصلی خلاصه می شوند، از این چهار دسته، سه تای آن ها مربوط به احساسات منفی، ترس، خشم، و اندوه است و یکی احساس مثبت خوشحالی یا شادی است. برای شناخت شادی باید به شناخت هر آن چیزی پرداخت که می تواند زندگی انسان را توام با رضایت کند.

سوال کردم: «پس، آیا شادی حس فرّاری است که با آمدنش ما را غافلگیر می کند، یا آن که حسی پایدار است که می تواند پایه و مبنای روش زندگی باشد؟ در شما دو نفر که به نظر می آید شادی بسیار پایدار است و دشواری های زندگی و انجام فرایض سخت مذهبی شما را خشک و عبوس نمی کند. انگار که شما سر خوش تر می شوید. به ما بگویید، چطورمردم باید به غیر از آن حس گذرا، این نوع شاد بودن را در خود پرورش دهند؟»
اسقف و دالایی لاما نگاهی به یکدیگر کردند و اسقف با اشاره دست شروع بحث را به دالایی لاما واگذار کرد. دالایی لاما دست او را در دست فشرد و چنین گفت: «بله، درست است. شادی غیر از خوشحالی است. وقتی می گویم خوشحالی در واقع منظورم نوعی راضی شدن است. گاهی در انتهای تجربه هایی بسیاردردناک، مثلاً در همان مثال زایمان، رضایت و سرخوشی فراوانی نصیبمان می شود.»
اسقف به بحث وارد شد و از او پرسید: «از شما سوالی دارم، شما پنجاه و چند سال در تبعید بوده اید؟»
«پنجاه و شش.»
«پنجاه و شش سال دور از سرزمینی که بیشتر از هر چیز به آن عشق می ورزیدید. خوب پس چرا عبوس و گرفته نیستید؟»
دالایی لاما که معنای این لغت را نمی دانست پرسید: «عبوس؟!»
تا جینپا لغت تبتی آن را بگوید، اسقف توضیح داد: «تلخ، غمگین»
دالایی لاما دست اسقف را در دست گرفت، می شد دید که پیشاپیش قبل از در غلتیدن در مرور آن تجربیات دردناک از دوستش طلب همدردی می کند. داستان زندگی آیینی دالایی لاما پس از آنکه گفته می شود او را به عنوان متناسخ دالایی لاما کشف می کنند، آغاز شد. او که در آن زمان دو سال داشت، از خانه روستایی خود در استان امدو به قصر هزار اتاق پوتالا درلهاسا پایتخت منتقل شد و آنجا دور از مردم درعزلت به عنوان رهبر مذهبی و سیاسی آینده تبت و نمادی خداگونه از تناسخ بودیساتوای محبت تربیت شد. او پس از اشغال تبت در ۱۹۵۰ به وسیله دولت چین، به ناچار پا به عرصه سیاست گذاشت. فقط پانزده سال داشت که به عنوان رهبر شش میلیون تبتی با جنگی تمام عیار و نابرابر روبرو شد. نه سال در تلاش بود تا بلکه از طریق مذاکره با چین کمونیست که تبت را ضمیمه خاک خود کرده بود، راه حل سیاسی برای حفظ مصالح مردم پیدا کند. تا سرانجام پس از خیزش مردم در ۱۹۵۹، از بیم قتل عام مردم، با قلبی سنگین، به تبعید تن داد.
احتمال موفقیت نقشه فرار در حد وحشت آوری ناچیز بود، اما برای اجتناب از درگیری و خونریزی آن را پذیرفت و شبانه در لباس نگهبان قصر فرار کرد. عینک معروف او را همه می شناختند. ناچار آن را همراه نبرد و با دید محدود بیش از پیش احساس ترس و ناامنی می کرد. او همراه گروه فراریان راه خود را به طرف کوهستان های مرزی از میان پادگان های ارتش چین طی کرد و از قله های صعب العبور در نوزده هزارپایی، از میان توفان شن و توفان های برفی گذشت و بعد از سه هفته به هندوستان رسید.
دالایی لاما پاسخ به اسقف را این گونه آغاز کرد: «آموزه ای از یکی از استادان کهن هندی هست که می گوید وقتی مصیبتی بر شما وارد می شود، خوب فکر کنید. اگر راهی برای مقابله با آن ندارید، خود را پریشان نکنید.» من برای بالا بردن این قابلیت در خودم، تمرین می کنم. اشاره دالایی لاما به استاد بودایی هندی در قرن هیجدهم، شانتی دیوا(۲۰)، بود. او نوشته است: «اگر برای بهبود وضعیت کاری می توان کرد، چه نیازی به پریشانی هست، و اگر هیچ کاری نمی توان کرد، چه سودی در پریشانی هست؟»
اسقف با شنیدن این منطق قهقهه سر داد. برای او باورکردنش مشکل بود که کسی بتواند به صرف بی فایده دانستن نگرانی، آن را از خود دور کند.
پس، با دو انگشت به سرش اشاره کرد و گفت: «بله، اما فکر می کنم مغز ما، با اینکه در خیلی موارد، می داند که نگرانی کمکی نمی کند، اما باز هم نمی تواند نگران نباشد.»
دالایی لاما با انگشتان دو دستش دایره کوچکی ساخت و گفت: «بسیاری از ما حالا در پناهندگی با درد زندگی می کنیم. اما درد آن ها هم که در تبت هستند کم نیست. خوب، این هر دو مرا نگران می کند.» اینجا دست ها را در نمایش دایره بسیار بزرگتری از هم دور کرد و ادامه داد: «حالا اگر از دورتر به کل دنیا نگاه کنیم، می بینیم، همه جا مشکلات هست، حتی در داخل جمهوری خلق چین. مثلاً مردم مسلمان هویی در چین دچار رنج و گرفتاری های بزرگی هستند. و بعد، خارج از چین، درد و رنج کم نیست. پس وقتی از دورتر نگاه کنیم، می فهمیم که تنها ما نیستیم، بسیاری از خواهران و برادران ما هم در رنجند. یعنی، اگر دید خود را وسیع تر کنیم، کمتر برای خود و رنج های خود پریشانی به دل راه می دهیم.»
عمق و سادگی چیزی که دالایی لاما می گفت مرا تکان داد. این با شعار معروف «فکرش را نکن، خوش باش» (don’t worry، be happy) که با ترانه محبوب بابی مک فرین(۲۱) بر سر زبان هاست خیلی فرق داشت. اینجا کسی رنج و درد را انکار نمی کند، بلکه موضوع تغییر زاویه و وسعت دید، _ از خود به همه و از نگرانی و پریشانی به دلسوزی و مهربانی است. مهم ترین نکته صحبت دالایی لاما این بود که با شناخت مشکلات و دردهای دیگران و دانستن اینکه که ما تنها نیستیم، درد ما قابل تحمل می شود.
پیش می آید که وقتی مصیبتی برای کس دیگری پیش می آید، در مقایسه، به وضعیت خود راضی می شویم. این کاملاً با کاری که دالایی لاما می کند فرق دارد. او موقعیت خود را در مقایسه با موقعیت دیگران نمی بیند، بلکه در پیوند با آن ها می بیند. با گسترش هویت خود می بیند که رنج او و مردم تبت، جزئی از رنج همه است و تنها نیستند. رسیدن به این شناخت، این به هم پیوستگی _ حال بودایی تبتی باشیم یا مسلمان هویی – به معنای تولد همدردی و محبت است.
این توانایی دالایی لاما در تغییر نقطه دید را می توان مولود این حکمت دانست که: «درد ناگزیر هست، رنج بردن از درد انتخاب ماست.» نمی دانم واقعاً می توان بدون رنج، درد را، حال هر دردی را، درد یک زخم باشد یا درد رانده شدن از سرزمین مادری، تحمل کرد؟ در یک سوتا یا آموزه بودایی، که سالاتا سوتا نام(۲۲) دارد، تمایز بین «احساس درد» و «رنجی که در واکنش به آن» احساس می کنیم، به این صورت بیان می شود:" شخص عامی و نادان از دردی که بر او وارد می شود، ناراحت می شود، غصه می خورد، زاری می کند، مشت بر سینه می کوبد، پریشان می شود و به این ترتیب درد خود را دو برابر می کند، یکی درد جسمی اولیه و دوم، دردی که در ذهن خود به وجود می آورد. درست مثل اینکه کسی تیری خورده باشد، و بعد بلافاصله، تیر دیگری بر او بزنند تا درد دو تیر را تحمل کند.» به نظر می آید که از آنچه دالایی لاما می گفت باید اینطور برداشت کرد که: با تغییر نقطه دید، نگاه وسیع تر و پرمحبت تر، می توانیم از پریشانی و رنج تیر دوم احتراز کنیم.
دالایی لاما افزود: «و یک چیز دیگر، هر رویدادی جنبه های مختلفی دارد. ما کشور خود را از دست دادیم و پناهنده شدیم، اما همین رویداد برای ما فرصت های جدیدی به وجود آورد. برای شخص من، فرصتی شد تا با مردم مختلف آشنا شوم، پیروان راه و روش های دیگر، چون شما را بشناسم، دانشمندان را بشناسم. این فرصت ها را تبعید به من داد. اگر از پوتالای لهاسا، همانجا که در بهترین توصیف یک قفس طلایی است، بیرون نیامده بودم تنها "لاما، دالایی لامای مقدس"، منزوی می ماندم.» با گفتن این حرف در جای خود خیلی راست و محکم، شق و رق. (با همان طرز نشستن که در آن زندگی محصور وقتی رئیس مذهبی آن سرزمین ممنوع بود می بایست رعایت می کرد) نشست.
«از این نظر، من شخصاً، از بین مراحل زندگی خود پنج دهه زندگی در تبعید را ترجیح می دهم. بسیار مفیدتربوده است، فرصت های بیشتری برای تجربه و آموختن زندگی، به من داده است. بنابراین، اگر از یک جنبه نگاه کنید، حس می کنید که اتفاق دردناک و غم انگیزی را باید تجربه کرده باشید. اما اگر به همان واقعه، همان مصیبت، از جنبه دیگری بنگرید، می بینید که در عین حال فرصت های جدیدی هم به دست آورده اید. پس، خیلی هم خوب بوده است. دلیل اصلی این که من غمگین و عبوس نیستم، همین است. ضرب المثلی در زبان ما هست که می گوید: "هر جا دوستان تو هستند آنجا کشور توست، و هر جا محبت می بینی آنجا خانه توست."»
در پی این جمله با معنا سکوتی سنگین حاکم شد. صدای نفس ها را می شنیدم. در همین جمله کوتاه نیرویی بود که توانسته بود درد پنجاه سال تبعید را، اگر نه نابود اما، آسان کند.
اسقف گفت: «خیلی زیباست.»
دالایی لاما گفت: «و قسمت بعدی اش این است که: "هر کس محبت خود را به تو عرضه کند والد توست." پس من می توانم شما را _ با اینکه می دانم تنها چهار سال از من بزرگ تر هستید _ پدر خود بدانم. فکر نمی کنم شما در چهار سالگی می توانسته اید فرزندی داشته باشید، پس ممکن نیست پدر واقعی من به حساب بیایید. اما درهر حال، من شما را پدر خود می دانم.»
اسقف که به وضوح هنوز تحت تآثیر نحوه برخورد دالایی لاما با واقعه تبعید بود شروع به صحبت کرد: «چیزی که گفتید واقعاً عالی بود. من به حرف های شما، خطاب به خواهر و برادرانمان، آن بیرون، فقط می خواهم اضافه کنم که: دلتنگی و غصه، از بسیاری جهات، چیزهایی هستند که مهارشان در اختیار شما نیست. پیش می آیند. فرض کنید کسی شما را می زند. درد ناشی از آن در شما ناراحتی، خشم و شاید میل به انتقام ایجاد می کند. اما وقتی در زندگی معنوی خود، حال طبق هر آئینی، بودایی، مسیحی یا هر آیین دیگری، به درجه ای از رشد رسیده باشید، توانایی آن را پیدا می کنید که هر چه بر شما می رود را بپذیرید. آن را می پذیرید بدون آنکه احساس گناه کنید، بدون آنکه خود را، بابت آنچه واقع شده، قابل سرزنش بدانید_ می پذیرید، زیرا این بخشی از تار و پود زندگی است. این اتفاقات می افتند، حال شما بپسندید یا نه، در زندگی پیش رو باز هم لحظه های درماندگی هست. سوال این نیست که: "چطور می توانم از آن ها بگریزم؟" بلکه این است که: "چطور می توانم جنبه های مثبت آن ها را ببینم؟" درست همانطور که شما، عالیجناب، به درستی بیان کردید. فکر می کنم از بسیاری جهات، چیزی مصیبت بارتر از این نیست که کسی را از کشور خود بیرون برانند. و این کشور، فقط کشور نیست، منظورم این است که بخشی از وجود ماست. ما بخشی از آن هستیم. به نحوی که به سختی می توان توضیح داد. به هر حال، یعنی، جناب دالایی لاما، همه گونه حق دارید که آدم ترشرویی شده باشید.»
این بار دالایی لاما از جینپا می خواست که این یکی لغت را برایش ترجمه کند: ترشرو.
اسقف فکر کرد بهتر است خودش توضیح دهد: «یعنی همان حالتی که صورت شما را اینطوری می کند.» او به حالت گیج و پر سوال صورت او و لبهایی که به هم فشرده شده بود اشاره می کرد، درست مثل اینکه از خوردن چیز ترشی خوشش نیامده باشد. «همین، همین حالت چهره شما، الان درست یک ترشرو هستید.»
دالایی لاما و جینپا هنوز در کش و قوس قسمت اول بودند. دالایی لاما متوجه نشده بود، چطور می شود صورت کسی ترش بنماید.
«و اما شما خوشرویید و همیشه به شیرینی می خندید. زیرا ماهیت چیزی را که می توانست شر کامل باشد تغییر داده اید. شما آن را به چیز خوبی تبدیل کرده اید. چرا که، دوباره می گویم، ننشستید بگویید: "خوب، حالا خوشحالی من چه می شود؟" این را نگفته اید. شما گفته اید: "چطور می توانم عشق و مهربانی را گسترش دهم؟" این است که مردم دنیا، حتی وقتی از انگلیسی حرف زدن شما سر در نمی آورند، بازهم می آیند و استادیوم ها را، گوش تا گوش، پر می کنند. واقعاً از روی حسادت نمی گویم. من انگلیسی را خیلی بهتر از شما حرف می زنم، اما باز هم به آن اندازه برای شنیدن حرفهای من نمی آیند. یک چیزی را می دانید؟ آن ها اصلاً نمی آیند که چیزی بشنوند خوب شاید یک کمی هم گوش کنند اما آن ها می آیند چون شما تجسم زنده چیزی هستید، که آن ها می خواهند باشند، زیرا بسیاری از چیزهایی که شما می گویید، به مفهومی، بدیهیات است. یعنی، موضوع کلمات نیست. موضوح روحی است که در پس کلمات است. این است که شما می نشینید، رودرروی این مردم و به آن ها می گویید که رنج ها و درماندگی های ما تعیین نمی کند که ما کی هستیم، آنچه ما با آن ها می کنیم تا به نتایج مثبت برسیم می گوید که کی هستیم.
و امیدوارم ما بتوانیم به تمام فرزندان خدا، آن بیرون، حتی آن که آواره شده است، رانده شده ای که حتی نامش را کسی نمی داند، بفهمانیم که خدا دوستشان دارد و همگی پیش او ارزشمندند. اغلب عکس هایی از این آوارگانی که از جنگ و خشونت گریخته اند را می بینم. از این صحنه ها زیاد هست. به بچه ها نگاه کنید. حتماً دل خدا هم به درد می آید، زیرا او هرگز این زندگی را برای ما نمی خواسته. اما خوب در همان صحنه ها شما کسانی را هم می بینید که از راه های دور از آن طرف دنیا خودشان را رسانده اند تا کمک کنند، تا دنیای بهتری بسازند. و از خلال اشکها ی آن ها خدا لبخند می زند. وقتی خدا شما را می بیند، می شنود که به کمک دیگر فرزندانش آمده اید، لبخند می زند.» چهره اسقف می درخشید، او کلمه لبخند را چنان آهنگین و آرام بر زبان آورد که انگار یکی از اسم های مقدس خدا را بر زبان می آورد.
اسقف با دیدن من که به جلو خم شده بوده، مترصد فرصتی برای صحبت بودم گفت: «می خواهد سوال دیگری بپرسد،» این واقعاً خیلی خوب بود که می دیدم هردو در موضوع اولین سوال ما، شادی و رنج ذهن خود را کاملاً در گیر کرده اند، اما اگر می خواستیم به همین صورت در مورد سایر موضوعات هم پیش برویم، حتی یک دهم کل پرسش ها را هم نمی توانستیم مطرح کنیم.
دالایی لاما بر دست اسقف زد و گفت: «هنوز چندین روز وقت داریم. اگر مصاحبه ای نیم ساعته یا یک ساعته بود، می بایست پاسخ ها را کوتاه می کردیم. اما حالا مشکلی نیست.»
اسقف گفت: «شما باید پاسخ ها را کوتاه کنید. من همیشه خلاصه می گویم.»
«اول یک چای بنوشیم. بعد از آن من هم خلاصه می گویم.»

دو پهلوان از دو دنیای متفاوت

دو مرشد بزرگ معنویت، پنج روز و یک سوال بی زمان

عالیجناب دالایی لاما و اسقف دزموند توتو،از برندگان جایزه ی صلح نوبل و منبع الهام بسیاری از مردم جهان هستند. آنها در زندگی پر فراز و نشیب خود، بیش از پنجاه سال، بی وقفه، ناگزیر به رویارویی با بزرگ ترین ستم ها و بی عدالتی ها بوده اند. اما علیرغم، یا چنانکه خود باور دارند، در نتیجه ی این رویارویی از سرخوش ترین و استوارترین انسان های روی کره ی زمین هستند.
در بهار سال ۲۰۱۵ اسقف توتو به خانه ی دالایی لاما در دارامسالا در هندوستان سفر کرد تا تولد هشتاد سالگی او را در کنارش جشن بگیرد و با همفکری در تبیین پاسخ به این تک سوال «سوزان» همه ی اعصار، در خلق هدیه ای برای همه انسان ها وی را همراهی کند: در این زندگی که مالامال از رنج های گریزناپذیر است، شادی را کجا می توان یافت؟
این دو رادمرد، در طول این هفته، داستان زندگی پر از رنج و سختی خود را مرور کردند، بی وقفه سر به سر هم گذاشتند، و در تمرین های روزانه ی آیین های یکدیگر شرکت کردند. به عمق لبه ی پرتگاه ناامیدی ای که دامنگیر عصر ماست نگریستند و نشان دادند چگونه سرشار از شادی زندگی کنیم.
این کتاب روایتی است از این رویداد. فرصت کمیابی است که شاهد دوستی و برخورد افکار دو پهلوان عرصه ی نبرد شادی و درماندگی باشیم.
موضوع گفتگوها در مرحله ی اول طبیعت شادی واقعی، موانع راه شادی را _ از ترس، اضطراب و خشم گرفته تا اندوه، بیماری و مرگ در بر می گیرد. پس از آن، هشت فضیلتی را که می توانیم شادی پایدار خود را بر آنها بنا کنیم، به ما عرضه می کنند. ایشان در این راه و در هر قدم دانش و خرد را گواه می آورند. در انتها تمرین های روزانه ای را که لنگر شادی، استواری و سلامتی زندگی عاطفی خود آنهاست با خوانندگان در میان می گذارند.
هیچ یک از آنان هرگز مدعی قداست نبوده است. اسقف خود را تنها یک مسیحی و دالایی لاما خود را راهبی معمولی می شمارد. تصویری که از خود به ما می دهند، بازتابی از زندگی ملموس انسانی معمولی است که عمیقاً با درد و مصیبت درگیر است. اما هم زمان توانسته است با شجاعت و سرخوشی و در آرامشی استوار زندگی کند. آنچه آرزوی همه ی ماست و از این نظر می توانند الهام بخش ما در زندگی خودمان باشند.

عالیجناب چهاردهمین دالایی لاما

تنزین گیاتسو، رهبر روحانی بوداییان تبت است. او مبلغ پرشور پیام مهربانی، دلسوزی و گفتگوی بین ادیان و آیین های مختلف است. به باور او راه نجات انسان پرورش فضیلت های انسانی از طریق روش های فرامذهبی است. دالایی لاما در تبعید و در شهر دارامسالای هندوستان زندگی می کند.

دزموند ام پیلو توتو

دزموند ام پیلو توتو، اسقف بازنشسته ی کلیسای آفریقای جنوبی است. او در جریان مبارزات حق طلبانه ی مردم علیه تبعیض نژادی، به رهبری برجسته تبدیل شد. توتو در سال ۱۹۹۴ به ریاست کمیسیون های راستی و آشتی (Truth and Reconciliation Commisions) برگزیده شد، و در روند کار آن، بر اساس اعتقادات بشر دوستانه اش، شیوه ای پیشرو و راهی نو را برای رد شدن از درگیری ها و ستم های گذشته و حرکت سالم به سوی آینده ابداع کرد. او از بنیان گذاران «ریش سفیدان»(۱) است. اسقف تو تو در شهر کیپ تاون آفریقای جنوبی زندگی می کند.

دوگلاس آبرامز

دوگلاس آبرامز، نویسنده، ویراستار و فعال ادبی است. او فعالیت ادبی خود را وقف ارائه ی همکاری و معرفی کسانی کرده است که ایده های آنها الهام بخش راه های خلاقانه در رسیدن به جهانی خردمندانه تر، سالم تر و عادلانه تر است و اکنون بیش از ده سال است که با اسقف توتو به عنوان نویسنده، همکار و ویراستار همکاری می کند. آبرامز ساکن سانتاکروز در کالیفرنیا است.



نظرات کاربران درباره کتاب شادی

ایشون نبود مسلمونا رو زنده زنده میسوزوند؟؟؟ حالا شده الگو عجبه
در 3 هفته پیش توسط tas...610
گران
در 4 هفته پیش توسط Mei...hhh
فوق العاده
در 3 ماه پیش توسط روزبه سراجی
کتاب خسته کننده
در 2 هفته پیش توسط ali...393
دالایی لاما، رهبر بودائیان میانمار که طی سالهای گذشته دستور به آتش زدن مسلمانان میانماری داده بود 🎬 مصاف فیلم @Masaf_film
در 3 هفته پیش توسط m h