فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب و نیچه گریه کرد

کتاب و نیچه گریه کرد

نسخه الکترونیک کتاب و نیچه گریه کرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب و نیچه گریه کرد

وین، پایان قرن نوزدهم. لو سالومه آمده است تا یوزف برویر، پزشک مشهور و استادِ زیگموند فروید را بیابد. او نگران دوستش، نیچه است. برویر باید اندیشمند بزرگ و تنها را که از سردرد شدیدی رنج می برد، معالجه کند و او را از این گرفتاری برهاند. ولی نیچه نباید از این جریان بویی ببرد، سالومه از برویر تقاضا کرده که او را معالجه کند. برویر تصمیم می گیرد با روش جدید «بیان درمانی» که به تازگی در مورد بیمار دیگرش آنا او. تجربه کرده، او را درمان کند. برویر برای تشویق نیچه به صحبت کردن، وضعیت بیمار جوانش آنا او. را برای او تشریح می کند. به این ترتیب میان برویر آرام و دلسوز، و نیچه حساس و خوددار، دوئل گفتاری تندی به وجود می آید و هرچه این دو به هم نزدیکتر می شوند، برویر بیشتر متوجه می شود که فقط در صورتی می تواند نیچه را معالجه کند که وی اجازهٔ این کار را بدهد. یالوم تخیل و واقعیت را در یک شبکهٔ منسجم با هم ترکیب می کند؛ طوری که شخصیت های برجسته و بزرگِ دورانِ آغاز روان درمانی زنده می شوند و با ما سخن می گویند. دکتر اروین د. یالوم مدرس روان درمانی در دانشگاه استانفورد و نویسنده کتاب های درسی روان شناسی مانند عشق و جلادش و داستان دیگرِ روان درمانی است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب و نیچه گریه کرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

صدای ناقوس های سان سالواتوره، یوزف برویر را از خواب پراند. ساعت سنگین طلایش را از جیب جلیقه بیرون کشید: نُه. برای چندمین بار کارت حاشیه نقره ای را که روز قبل به دستش رسیده بود، خواند:

۲۱. اکتبر ۱۸۸۲
دکتر برویر،
باید در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنم. آینده فلسفه آلمان در خطر است. فردا ساعت نُه صبح در کافه سورنتو منتظرتان هستم.

لو سالومه

چه گستاخ! سال ها بود که با چنین جسارتی روبه رو نشده بود. او هیچ لو سالومه ای نمی شناخت. آدرس روی پاکت برایش آشنا نبود. این امکان وجود نداشت که به این شخص اطلاع دهد که ساعت نُه برایش مناسب نیست، خانم برویر اصلاً و ابدا از این که مجبور شود تنها صبحانه بخورد خوشش نمی آید، دکتر برویر در حال گذراندن تعطیلات است و علاقه ای به «موضوع های مهم» ندارد و او اصلاً به این دلیل به ونیز آمده که از «موضوع های مهم» فرار کند.
و با وجود این راس ساعت نُه در کافه سورنتو نشسته بود و چهره مشتریان دیگر را بررسی می کرد و از خود می پرسید که کدام یک از خانم ها می تواند لو سالومه باشد.
«سینیور، قهوه میل دارید؟»
برویر در جواب پیشخدمت سرش را به علامت تایید تکان داد. او پسر نوجوانی بود سیزده چهارده ساله با موهایی خیس که به عقب شانه کرده بود. راستی چه مدتی، فرورفته در خود، آن جا نشسته بود به خیال بافی؟ برای چندمین بار به ساعت جیبی اش نگاه کرد. باز هم ده دقیقه از زندگی هدر رفت. و تازه برای چه؟ مثل همیشه فکرش نزد برتا بود، برتای دوست داشتنی که دو سال تمام معالجه اش می کرد. به یاد کلمات طعنه آمیز او افتاد: «دکتر برویر چرا از من وحشت دارید؟» و آن جمله اش را به خاطر آورد که پس از این که دکتر اعلام کرد دیگر نمی تواند به مداوای او ادامه دهد، به برویر گفت: «من منتظر خواهم ماند. شما تنها مرد زندگی من خواهید بود.»
به خود نهیب زد، کافی است! بس کن! دست از فکر و خیال بردار! پس چشمانت به چه دردی می خورند؟ به اطراف نگاه کن! بگذار دنیا بگردد!
برویر فنجانش را بلند کرد و عطر خوش ِ قهوه را با نفس های عمیق همراه هوای سرد ماه اکتبر ونیز استنشاق کرد. سرش را برگرداند و نگاه کرد. تمام میزهای کافه سورنتو پر از افرادی بود که برای خوردن صبحانه آمده بودند، اغلب شان توریست یا آدم های مسن بودند. برخی از مشتریان روزنامه ای در یک دست و فنجانی قهوه در دست دیگر داشتند. از پشت میز ابرهایی به شکل پرنده های آبی از دود به هوا بلند بود. روی گراند کانال آرام فقط خطی از یک کرجی تنهای در حال حرکت بر جای مانده بود که نور خفیفی را که از میدان می تابید به دو سوی ساحل می برد. کرجی های دیگر هنوز در خواب بودند، بسته شده به دیرک های کج، این جا و آن جا از کانال سر برآورده بودند. نیزه هایی که دستی بزرگ، آن ها را بی هدف پرتاب کرده باشد.
برویر به خود گفت: «ای احمق پیر حقت بود، چشمانت را باز کن! مردم از سراسر جهان برای تحسین ونیز می آیند. مردمی که از مرگ می گریزند تا از این زیبایی منحصر به فرد لذت ببرند. چقدر از زندگی ام را بدون نگاه کردن تلف کرده ام؟ یا بدون این که واقعا ببینم، تماشا کرده ام؟» دیروز تنها به گردش رفته بود، جزیره مورانو را دور زده و با وجود این پس از یک ساعت هیچ چیز ندیده، هیچ چیز حس نکرده بود و حتی هیچ تصویری از شبکیه به مغز منتقل نشده بود. ذهن و حس و چشمش متوجه برتا بود. زیبایی فریبنده، نگاه علاقه مند، گرمای آن بدن آشنا و نفس های سریعش هنگامی که او را معاینه می کرد یا ماساژ می داد. این تصاویر پرقدرت بودند و زنده، اگر لحظه ای مراقب خود نبود، به ضمیر خودآگاهش حمله ور می شدند و ذهن او را تسخیر می کردند. از خود می پرسید: آیا قسمت من این است؟ آیا نفرین شده ام که تا ابد صحنه ای باشم تا خاطرات برتا در آن به نمایش درآید؟
کسی از میز بغلی بلند شد. صدای ساییده شدن پایه صندلی روی سنگفرش کافه او را به خود آورد و باز به دنبال لو سالومه گشت.
آه، آمد! اکنون زنی از ساحل دِل کاربن(۱) پایین می آمد و وارد تراس کافه می شد. باید خودش باشد. فقط او می توانست آن کارت را نوشته باشد. زنی مغرور و لاغر با پالتوی پوست که اکنون با صلابت راهش را از میان میزهای پر به سوی او باز می کرد. وقتی نزدیک تر آمد، برویر او را جوان یافت. حتی شاید جوان تر از برتا، شاید هنوز یک دخترمدرسه ای بود. اما گام هایش را با اعتماد به نفس برمی داشت. با داشتن چنین شخصیت کاریزماتیکی پیشرفت زیادی خواهد کرد!
لو سالومه مصمم و بدون کوچک ترین تردیدی به سوی او می آمد. چطور این همه مطمئن بود که او برویر است؟ برویر دست چپش را محکم روی ریش قرمزش کشید که خرده نانی از صبحانه در آن نمانده باشد. با دست راست کت مشکی اش را صاف و یقه را طوری مرتب کرد که زیادی بالا نباشد. زن در فاصله یک متری او به طور غیرمنتظره ای ایستاد و لحظه ای مستقیم در چشمان او خیره شد.
بی درنگ سروصدای مغر برویر قطع شد. ناگهان دیگر برای نگریستن نیازی به کوشش نبود. حال شبکیه و مغز تصویر لو سالومه را بدون هیچ مشکلی به یکدیگر پاس می دادند و آن را داوطلبانه به خودآگاه او منتقل می کردند. زنی عجیب با یک زیبایی غیرمتداول، پیشانی برجسته، چانه ای نیرومند و خوش فرم، چشمان درخشان آبی، لب های گوشتی و شهوانی، موهای بلوند نقره ای که بدون توجه و حتی اندکی آراستگی بالای سر گره زده شده بود طوری که گوش ها و گردن باریک بلند زن به خوبی دیده می شد. بیش از هر چیز از این خوشش آمد که هر تکه از مو در مقابل بسته شدن مقاومت کرده و از هر گوشه رها شده بود.
سه قدم دیگر برداشت، سپس بالای میز او ایستاد. «دکتر برویر، من لو سالومه هستم. اجازه هست؟» به یک صندلی اشاره کرد و بعد نشست، بدون این که برویر فرصتی برای خوشامدگفتن به او بیابد. درواقع برویر باید بلند می شد، تعظیم می کرد، حالت بوسیدن دستش را می گرفت و صندلی را عقب می کشید.
برویر سرزنده بشکنی زد و گفت: «پسر! یک قهوه برای خانم. شیر و قهوه؟» پرسشگرانه به دوشیزه لو سالومه نگاه کرد. وی سری به علامت تایید تکان داد. با وجود هوای سرد و تازه صبحگاهی، پالتو پوستش را درآورد.
«بله، شیر و قهوه.»
برویر و زنی که روبه روی او نشسته بود، برای لحظه ای سکوت کردند. بعد لو سالومه با دقت به چشمان او نگریست و شروع به صحبت کرد: «من دوستی دارم که به شدت مایوس و افسرده است. بیم آن می رود که در آینده نزدیکی دست به خودکشی بزند. این موضوع برای من ضربه بسیار بزرگ و دردناکی است و علاوه برآن برایم به اندازه ای غم انگیز است که گویی من هم سهمی در آن دارم. به هرحال من می توانم آن را تحمل کنم و بر آن غلبه کنم، اما...» ــ زن به سوی او خم شد و صدایش را پایین آورد ــ «... اما این ضایعه بزرگ تر از این حرف هاست، مرگ این مرد پیامدهای دشواری دارد؛ برای شما، برای فرهنگ اروپا و برای همه ما. باور کنید.»
برویر می خواست مخالفت کند، می خواست بگوید: «دخترخانم، شما قطعا غلو می کنید.» اما نتوانست این کلمات را بر زبان آورد. چیزی که در دختران هم سن و سال او به صورت گستاخی نمایان می شود در او چنین تبلور نمی یافت و همین موضوع او را معتبرتر به نظر می آورد. جدیت و صراحت او را نمی شد به سادگی نادیده گرفت.
«این آقا، این دوستی که از آن صحبت می کنید کیست؟ نام او برایم آشناست؟»
«هنوز نه! اما به زودی نامش بر سر زبان ها خواهد افتاد. اسم او فردریش نیچه است. شاید این نامه ریشارد واگنر به پروفسور نیچه بتواند کمک بیش تری بکند.» لو سالومه نامه ای از کیف دستی اش بیرون آورد، پاکتش را صاف کرد و آن را به طرف برویر گرفت: «اما باید یک چیز را از قبل بدانید. نیچه نه حدس می زند که من این جا هستم و نه می داند این نامه در دست من است.»
اعتراف دوشیزه سالومه موجب تردید برویر شد. پس من اصلاً اجازه دارم این نوشته را بخوانم؟ نامه ای که پروفسور نیچه نمی داند این خانم اکنون به دست من می دهد. حتی نمی داند که در دست اوست! آن را چگونه به دست آورده؟ قرض کرده؟ دزدیده؟
برای برویر بسیاری از صفات ویژه اش ارزش زیادی داشت. او صادق و بزرگ منش بود و در تشخیص بیماری شهرت داشت. در وین پزشک خانوادگی دانشمندان، هنرمندان و اندیشمندان برجسته ای چون برامس(۲)، بروکه(۳) و برنتانو(۴) بود. در چهل سالگی در تمام اروپا حسن شهرت داشت و شخصیت های برجسته از سراسر جهان به سفری طولانی می آمدند، تا او معالجه شان کند. بااین حال بیش از تمام این ها به صداقت خود ارج می نهاد. در تمام زندگی اش کار ناشایستی انجام نداده بود. مگر این که شهوت را برایش گناه بشمارند. شور و شوقی که در تخیلاتش مخصوص برتا بود و نه آن طور که مرسوم است، برای همسرش ماتیلده.
به همین دلیل در گرفتن نامه ای که لو سالومه به طرفش گرفته بود تردید کرد. اما این تردید فقط مدت کوتاهی به طول انجامید. به چشمان غیرعادی آبی شفاف زن نگاهی کرد و نوشته را گرفت که تاریخ ۱۰ ژانویه ۱۸۷۲ را داشت و با عنوان «دوست عزیز من!» شروع شده بود. جملات زیادی خط خورده بود:

اکنون شما کاری را منتشر می کنید که همتا ندارد. چیزی که کتاب شما را از بقیه متمایز می کند، اطمینان کاملی است که در آن صفت ممیزه یک سودایی اعلام می شود. در غیر این صورت چگونه ممکن بود آرزوی مشتاقانه من و همسرم برآورده شود و یک بار شاهد این موضوع باشیم که چیزی از خارج به سمت ما بیاید که مایل است ما را به طور کامل تسخیر کند؟ ما کتاب شما را ــ هر کس برای خود و شب ها با هم ــ دوبار خواندیم؛ متاسف نیستیم که در حال حاضر دو نسخه از کتاب شما را داریم. وگرنه بر سرِ یک نسخه دعوای مان می شد. اما شما بیمارید. آیا بدخلق هم هستید؟ اوه! دراین صورت دوست دارم بتوانم به نحوی این بدخلقی را از بین ببرم. چگونه باید این کار را آغاز کنم؟ آیا تحسین بی حد و حصر من شما را کفایت می کند؟ حتی اگر کافی نباشد، آن را دوستانه تلقی کنید!

با سلام های دوستانه
ریشارد واگنر

ریشارد واگنر! برویر با تمام دنیادیدگی وینی، با وجود آشنایی و ارتباط با بزرگان عصر خود، به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. یک نامه و آن هم چنین نامه ای که با دست خود استاد نوشته شده بود! اما او خود را به سرعت بازیافت.
«دختر عزیز، این نامه بی نهایت جالب است، اما شاید بهتر باشد به من بگویید که از دست من چه کاری برای شما برمی آید؟»
لو سالومه دوباره به جلو خم شد و دستش را که هنوز در دستکش بود به آرامی روی دست برویر گذاشت: «نیچه بیمار است، خیلی بیمار. او به کمک شما نیاز دارد.»
«ناراحتی او چیست؟ چه نشانه هایی دارد؟» برویر که از این تماس گیج شده بود از این که حالا به رشته آشنایش می پرداخت، خوشحال شد.
«سردرد. بیش از هر چیز سردردی طاقت فرسا دارد. علاوه برآن حالت تهوع رنج اش می دهد و کوری تهدیدش می کند. مدتی است که بینایی اش مرتب کاهش می یابد. تازه معده درد هم دارد؛ هیچ دارویی خواب کافی برایش فراهم نمی کند، طوری که مقدار قابل توجهی مرفین مصرف می کند. سرگیجه دارد و گاهی هم در روز دچار حالتی مانند دریاگرفتگی می شود.»
تشریح بی پایان نشانه های بیماری، برای برویر که روزانه بین بیست وپنج تا سی مریض را مداوا می کرد و به ونیز آمده بود تا دقیقا از دست چنین مسائل بی اهمیت کاری راحت شود، نه تازه بود و نه کشش خاصی داشت. اما لو سالومه با چنان صراحتی صحبت می کرد که او درهرصورت نمی توانست با دقت به حرف هایش گوش نکند.
«دخترخانم محترم، در مورد سوال شما باید بگویم که من حتما و با کمال میل آماده معاینه دوست شما هستم. این که موضوع مسلمی ست. آخر من طبیبم، هر چه گفته شود کم است، اما اجازه بدهید چیزی ازتان بپرسم. چرا برای این آشنای تان از راه مستقیم استفاده نمی کنید؟ چرا نامه ای به وین برای من نمی نویسید و درخواست یک وقت ملاقات نمی کنید؟» برویر با نگاه در جست وجوی پیشخدمت بود تا صورت حساب را بخواهد. در این فکر بود که اگر به موقع به هتل برسد، ماتیلده را غافلگیر خواهد کرد.
ولی این خانم جوان بی باک اجازه نمی داد به این سادگی از سر بازش کنند. «آقای دکتر فقط چند دقیقه دیگر، ازتان خواهش می کنم. روی وضعیت جسمانی بحرانی نیچه و شدت افسردگی او نمی شود به اندازه کافی تاکید کرد.»
«من با کمال میل حرف تان را باور می کنم، اما باید برای چندمین بار ازتان سوال کنم، دوشیزه سالومه به چه دلیل خود آقای نیچه در وین برای مشاوره پزشکی نزد من نمی آید؟ یا نزد پزشک دیگری در ایتالیا نمی رود؟ این دوست شما در کجا زندگی می کند؟ شاید بتوانم یکی از همکارانم را در آن شهر برای کمک به شما توصیه کنم. چرا نزد من آمده اید؟ اصلاً از کجا می دانستید که من در ونیز هستم؟ و این که من اپرا را دوست دارم و واگنر را تحسین می کنم؟»
حالت چهره لو سالومه به هیچ وجه حاکی از شرمندگی نبود. هنگامی که برویر شروع به بمباران وی با سوال های خود کرد، لبخند می زد و هر چه تعداد سوالات بیش تر می شد، لبخند او هم تمسخرآمیزتر می شد.
«دخترخانم طوری لبخند می زنید، گویی رازی را سرپوشیده نگه می دارید. حتما از معما خوش تان می آید!»
«سوال پشت سوال، دکتر برویر. تعجب آور است. ما هنوز چند دقیقه نیست که با هم صحبت می کنیم و چقدر پرسش های گیج کننده به وجود آمده. همین برای گفت وگوهای آینده مایه امیدواری ست. اجازه بدهید بیش تر از بیمارمان برای تان تعریف کنم.»
«بیمارمان!» درحالی که برویر از بی باکی او در شگفت بود، لو سالومه ادامه داد: «نیچه از امکانات پزشکی در آلمان، سویس و ایتالیا حداکثر استفاده را کرده. هیچ پزشکی نمی تواند ناراحتی او را تشخیص یا علائم آن را تقلیل دهد. به گفته خودش، او در بیست وچهار ماه گذشته، به تعداد ماه ها با بهترین پزشکان اروپا مشورت کرده. زادگاه و دوستانش را ترک کرده و از عنوان استادیاری دانشگاه صرف نظر کرده. او تبدیل به انسانی بی قرار و سرگردان شده. مرتب در جست وجوی آب وهوایی قابل تحمل است، آرزو می کند یک تا دو روز سردردش کم شود.»
زن جوان برای لحظه ای سکوت کرد، فنجان را به طرف دهانش برد و جرعه ای نوشید، با این همه نگاه برویر همچنان به او خیره شده بود.
«دخترخانم محترم، البته بیماران زیادی در وضعیت های غیرعادی، یا غیرقابل توجیه نزد من می آیند، اما با کمال صراحت می گویم که من نمی توانم معجزه کنم. در چنین موردی ــ کوری، تهوع، سرگیجه، گاستریت، ضعف، بی خوابی ــ که همکاران بسیار ماهری طرف مشورت قرار گرفته اند و کاری از دست شان برنیامده، امید کمی هست که من توفیق بیش تری به دست بیاورم و بیست وپنجمین پزشک فوق العاده، اما ناموفقی نباشم که او در بیست وپنج ماه جست وجو کرده است.»
برویر تکیه داد، سیگار برگی درآورد و آن را روشن کرد. پرده نازک و آبی رنگی از دود بیرون داد، منتظر شد تا فرو نشیند و اضافه کرد: «به هرحال پیشنهادم را تکرار می کنم که پروفسور نیچه را در مطب خود بپذیرم. البته این امکان هست که تشخیص و مداوای چنین بیمار سرسختی از حدود امکانات پزشکی امسال یعنی سال ۱۸۸۲ خارج باشد. شاید دوست شما یک نسل زود به دنیا آمده است.»
«زود به دنیا آمده است!» زن خندید. «چه اظهارنظر روشن بینانه ای! چندین بار از نیچه عین این حرف را شنیده ام! همین مرا کاملاً متقاعد می کند که شما پزشک مناسبی برای او هستید.»
با این که حالت برویر مانند کسی بود که می خواهد کافه را ترک کند و به رغم این که در ذهنش ماتیلده را تصور می کرد که لباس پوشیده و آماده، با بی صبری در اطاق هتل بالا و پایین می رود، ناگهان سراپاگوش شد. «باید این موضوع را برایم توضیح دهید!»
«او بیش تر خودش را فیلسوفی می خواند که پس از مرگ شهرت می یابد، فیلسوفی که دنیا هنوز برایش آماده نیست. فکرش را بکنید، موضوع کتاب جدیدی هم که رویش کار می کند همین است. یک پیامبر، زرتشت که سرشار از دانش و خرد است، می خواهد روشنایی را برای انسان ها به ارمغان بیاورد. اما هیچ کس او را درک نمی کند. انسان ها هنوز برای او آماده نیستند، پیامبر باید قبول کند که زود آمده و تنها بازمی گردد.»
«دخترخانم، چیزی که می گویید بسیار جالب است. من به فلاسفه علاقه دارم. اما امروز وقت من بسیار تنگ است و شما هنوز جواب روشنی نداده اید که چرا دوست تان نمی خواهد در وین به مطب من بیاید؟»
لو سالومه مستقیم به چشمان او نگاه کرد: «دکتر برویر، ببخشید اگر مبهم یا خارج از موضوع صحبت می کنم. من همواره با کمال میل در جمع متفکران بزرگ بوده ام. چه به دلیل این که شخصا به عنوان استاد به ایشان نیازمندم و چه به این دلیل که کلکسیونی از آن ها دارم. افتخار من این است که اجازه بیابم با مردی به بصیرت شما گفت وگو کنم.»
برویر حس می کرد که خون به صورتش می دود. نمی توانست در مقابل نگاه او مقاومت کند و وقتی زن به صحبتش ادامه داد، او چشمانش را بست.
«با این حرف ها میل دارم نشان دهم که احتمالاً خود را برای آن ابهام مقصر می دانم تا بتوانم گفت وگوی مان را طولانی تر کنم.»
«یک قهوه دیگر دوشیزه سالومه؟» برویر پیشخدمت را صدا زد و علاوه بر قهوه از آن شیرینی های قیفی لذیذ مخصوص صبحانه هم سفارش داد. «هرگز در مورد تفاوت هنر شیرینی پزی آلمانی و ایتالیایی فکر کرده اید؟ اجازه می دهید که نظریاتم را در مورد تطابق نان و شخصیت ملی برای تان شرح دهم؟»
پس برویر عجله ای برای رسیدن به ماتیلده نداشت. درحالی که در کنار لو سالومه با فراغت خاطر صبحانه اش را صرف می کرد، متوجه شگفت انگیز بودنِ وضعیت شد. آیا عجیب نبود؟ او برای بازسازی ویرانه ای به ونیز فرار کرد که زنی زیبا برایش به وجود آورد و اکنون این جا در حال یک گفت وگوی دونفره با زنی به مراتب جذاب تر از برتا بود. علاوه برآن متوجه شد که برای اولین بار پس از ماه ها احساس می کند از دست تصورات اجباری، در مورد برتا رها شده است.
فکر کرد، شاید هنوز امیدی باشد. شاید با کمک این زن موفق شوم برتا را از صحنه ضمیر خودآگاهم پس برانم. نکند من اصلاً کاشف روان شناسی به جای دارودرمانی هستم؟ یک داروی بی خطر چون سنبل الطیب را می توان به جای داروی پرخطری مثل مرفین تجویز کرد. درست مثل جانشینی لو سالومه به جای برتا. چه پیشرفت مسرت بخشی خواهد بود! این زن جوان، پخته تر و شکل گرفته تر است. برخلاف او برتا ــ چگونه باید بگویم ــ از لحاظ جنسی رشد نکرده و کودکی ناشی است که در یک جسم زنانه حبس شده است.
درعین حال برویر خیلی خوب می دانست که دقیقا همان معصومیت جنسی برتا بود که او را جذب می کرد. هر دو زن او را به هیجان می آوردند و تنها فکرکردن به آن ها باعث داغ شدن بدنش می شد. و هر دو زن او را به وحشت می انداختند، هردو خطرناک بودند، هریک به روش خود. قدرت لو سالومه او را می ترساند، زیرا ممکن بود بلایی بر سر برویر بیاورد و برعکس در آن دیگری بردباری اش موجب بیم او می شد، زیرا ممکن بود خودش بلایی بر سر برتا بیاورد. وقتی به آن فکر کرد لرزید. چقدر با برتا به پرتگاه نزدیک شده بود، نزدیک بود قوانین اخلاقی و اصلی حرفه پزشکی را زیرپا بگذارد. خود و خانواده اش را ضایع و زندگی اش را ویران کند.
بااین حال چنان غرق در گفت وگو شده و تحت تاثیر طرف مقابلش قرار گرفته بود که زن پس از اظهارنظر برویر در مورد معجزه پزشکی، صحبت در مورد بیماری دوستش را آغاز کرد.
«آقای دکتر من بیست ویک ساله ام و دیگر به معجزه اعتقادی ندارم. شکست بیست وچهار همکار قابل احترام شما فقط می تواند به این معنا باشد که ما هنوز به مرزهای پزشکی امروز نرسیده ایم. در این مورد اطمینان دارم. امیدوارم منظورم را روشن بیان کرده باشم! مطمئنم که شما می توانید عیب های جسمانی نیچه را درمان کنید، امّا به این دلیل به سراغ شما نیامده ام.»
برویر سبیل و ریش خود را با دستمال پاک کرد: «ببخشید دوشیزه محترم اما حالا دیگر کاملاً گیج شده ام. تا جایی که می توانم از سخنان تان برداشت کنم، شما از من درخواست کمک کرده اید، چون دوست تان بیمار است.»
«نه دکتر برویر. من از دوستی صحبت کردم که افسرده است و این خطر می رود که به زندگی خود پایان دهد. این افسردگی نیچه است که می خواهم آن را درمان کنید، نه جسم او.»
«اما دخترخانم، اگر دوست شما از وضعیت سلامتی خود ناامید است و من نتوانم هیچ کمک پزشکی ارائه دهم، کاری نمی توان انجام داد. من نمی توانم برای یک روح بیمار تدبیری بیندیشم.»
برویر تکان سر لو سالومه را به درخواست مکبث از طبیبش تعبیر کرد و به صحبتش ادامه داد: «دوشیزه سالومه، هیچ دارویی برای افسردگی و هیچ طبیبی برای مداوای روح وجود ندارد. من نمی توانم بیش از توصیه یک سری آبگرم های فوق العاده در اتریش یا ایتالیا کاری انجام دهم. شاید گفت وگو با یک کشیش یا دیگر مشاوران معتقد، یک خویشاوند یا دوست و رفیق موثر باشد.»
«دکتر برویر، می دانم که شما می توانید بیش از این ها کار کنید. من یک جاسوس دارم. برادرم جنیا(۵) دانشجوی پزشکی است و اوایل امسال در کلاس شما بوده.»
جنیا سالومه! برویر با جدیت فکر می کرد که آیا این نام را شنیده یا نه. او دانشجویان زیادی داشت.
«از طریق برادرم بود که مطلع شدم شما به واگنر علاقه دارید، تصمیم دارید یک هفته در هتل آمالفی(۶) در ونیز به سر ببرید و این که چگونه می توانم شما را بشناسم. اما مهم تر از همه از او شنیدم که دامنه روش مداوای شما به افسردگی هم می رسد. در تابستان سال گذشته او به کالجی می رفت که شما در آن جا از مداوای یک خانم جوان صحبت کردید. خانمی به اسم آنا او.، بیماری که در افسردگی عمیقی غوطه ور بود و شما او را با یک روش جدید به نام بیان درمانی` مداوا می کردید. مداوایی بر اساس عقل و شعور که با جداکردنِ پیوند ذهنی تداعی معانی کار می کرد. جنیا معتقد بود شما تنها پزشک در اروپا هستید که واقعا چیزی از درمان روان می داند.»
آنا او! برویر از شنیدن این اسم وحشت کرد و هنگامی که فنجان را لرزان به طرف لبانش برد قهوه اش را ریخت. تا جایی که می توانست بدون جلب توجه دستش را با دستمال خشک کرد و امیدوار بود که دوشیزه سالومه متوجه این ناشی گری او نشده باشد. آنا او! غیر قابل تصور است! هر جا که می رفت، به آنا او. برمی خورد. این اسم مستعار او برای برتا پاپِن هایم(۷) بود. برویر به دلیل رازداری، وقتی برای شاگردانش مورد خاصی را توضیح می داد، هرگز از نام واقعی بیماران استفاده نمی کرد. به جای آن اسم مستعاری می ساخت که از حرف قبل از حرف اول نام و نام خانوادگی بیمار تشکیل می شد. مثلاً برای ``B.Pبرتا پاپن هایم، از ``A.O یا آنا او. استفاده می کرد.
«دکتر برویر، جنیا عمیقا تحت تاثیر شما قرار گرفته بود. او کنفرانس و روش مداوای شما را در مورد آنا او. برای من تشریح کرد و باید بگویم که جنیا جوانی نیست که به راحتی تحت تاثیر قرار بگیرد. تا آن موقع هرگز نشنیده بودم که راجع به کسی این چنین صحبت کند. تصمیم گرفتم روزی با شما آشنا شوم و شاید نزد شما تحصیل کنم. از زمانی که وضعیت نیچه در طول دو ماه گذشته مرتب وخیم تر شد، این روزی` نامشخص به صورت یک موضوع ضروری درآمد.»
برویر به دوروبرش نگاه کرد. بسیاری از مشتری ها رفته بودند، بااین حال او هنوز در کافه سورنتو روی صندلی اش نشسته بود و درحالی که از برتا می گریخت با این زن استثنایی آشنا شد و با او گفت وگو می کرد، درحالی که برتا او را به سوی این زن کشیده بود. سرمایی به درونش هجوم آورد. آیا دیگر هیچ جا از دست برتا در امان نبود؟
برویر شروع به حرف زدن کرد و قبل از ادامه سخن مجبور شد سینه اش را صاف کند: «موردی که برادرتان برای شما تشریح کرد، یک مورد استثنایی بود که در آن، من یک روش نامطمئن را آزمایش می کردم. هیچ دلیلی برای این برداشت وجود ندارد که روش من بتواند به دوست شما هم کمک کند. برعکس، دلایل زیادی هست که چنین نخواهد شد.»
«چه دلایلی، دکتر برویر؟»
«گمان می کنم به دلیل کمبود وقت نتوانم آن را برای شما به تفصیل شرح دهم. فقط همین قدر می گویم که ناراحتی آنا او. و دوست شما بسیار با هم متفاوت است. آنا او. هیستریک بود و از بیماری های خاصی رنج می برد که برادرتان باید برای تان تعریف کرده باشد. روش من در مورد او این بود که تمام علائم را قدم به قدم از بین ببرم و در این راه بیمار را هیپنوتیزم می کردم تا آن ضربه های روحی خاص را به یاد بیاورد که باعث به وجود آمدن نشانه های بیماری او شده بود. به محض این که علت حقیقی از بین می رفت، نشانه بیماری هم ناپدید می شد.»
«دکتر برویر ما اصولاً افسردگی را به عنوان یک نشانه بیماری تلقی می کنیم. نمی توانید به همان طریق عمل کنید؟»
«افسردگی، یک نشانه بالینی نیست، دخترخانم. زیاده از حد مبهم و به سختی قابل درک است. هریک از علائم بیماری آنا او. در بخش خاصی از بدنش پیدا می شد، هر ناراحتی به وسیله از بین بردن تحریک داخل مغزی از طریق مجراهای مشخص عصبی به وجود می آمد. برعکس این جریان، طبق توضیحات شما افسردگی دوست تان کاملاً ناشی از سرشت مالیخولیایی اوست. برای چنین حالت روحی هیچ روش مداوایی شناخته نشده است.»
برای اولین بار به نظر رسید لو سالومه دچار تردید شده است. «اما آقای دکتر عزیز...» باز دستش را روی دست او گذاشت. «قبل از مداوای آنا او. برای هیستری هم هیچ درمان روحی وجود نداشت. تا جایی که من می دانم فقط آب گرم ها بودند و این شوک الکتریکی وحشتناک. من اطمینان دارم که شما ــ شاید به عنوان تنها آدم! ــ می توانید روش جدیدی برای درمان نیچه بیابید.»
ناگهان برویر متوجه گذشت زمان شد. باید نزد ماتیلده بازمی گشت. «دخترخانم، من دلم می خواهد هر کاری از دستم برمی آید انجام دهم که به دوست شما کمک کنم. بفرمایید این کارت من. منتظر ملاقات دوست تان در وین هستم.»
زن قبل از این که کارت را در کیفش بگذارد، نگاهی گذرا به آن انداخت. «دکتر برویر، من فکر می کنم که موضوع به این سادگی هم نیست. نیچه را نمی توان ــ چطور باید بگویم ــ به عنوان یک بیمارِ آماده معاینه معرفی کرد. دقیق تر بگویم او نمی داند که من با شما صحبت می کنم. او آدمی بسیار کم حرف و مردی به شدت مغرور است. هرگز نمی تواند بپذیرد که نیاز به کمک دارد.»
«بااین حال شما به من می گویید که او به صراحت از خودکشی حرف می زند.»
«در هر گفت وگو، در هر نامه. اما تقاضای کمک نمی کند. اگر از ملاقات ما مطلع شود، هرگز مرا نمی بخشد و حتما امتناع می کند که به مطب شما بیاید. حتی اگر می توانستم ترغیبش کنم که به ملاقات تان بیاید، معاینه و مشورت پزشکی را تنها به ناراحتی های جسمانی محدود خواهد کرد. هرگز و تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شود از شما خواهش کند که او را از این یاس برهانید. در مورد ضعف و قدرت، نظریات بسیار قاطعی دارد.»
برویر احساس خشم و بی صبری می کرد. «خب، خب، دخترخانم این درام دارد کاملاً به یک بازی گیج کننده تبدیل می شود. شما از من می خواهید که با آقای پروفسور نیچه ملاقات کنم ــ که شما ایشان را یکی از برجسته ترین فیلسوفان قرن ما می دانید ــ و او را متقاعد کنم که زندگی، یا دست کم زندگی او، باارزش است. اما این تمام تقاضای شما نیست. شما از من انتظار دارید که این اقدامات را بدون این که پروفسور ما کوچک ترین اطلاعی داشته باشد انجام دهم.»
لو سالومه سرش را به علامت تایید تکان داد و در صندلی خود فرو رفت.
برویر فریاد زد: «اما چگونه ممکن است؟ فقط اولین کار ــ از بین بردن افسردگی یک فرد ــ درواقع، امکانات پزشکی است. و دومین خواهش شما ــ که بیمار به صورت پنهانی مداوا شود ــ تمام این اقدامات را به یک خیال تبدیل می کند. نکند موانع دیگری هم بر سر راه هست که پنهان می کنید؟ احتمالاً پروفسور نیچه فقط به زبان سانسکریت حرف می زند یا کلاً امتناع می کند که گوشه عزلت خود را در تبت ترک کند؟»
سر برویر گیج می رفت. اما وقتی متوجه حالت بشاش صورت لو سالومه شد، خود را جمع وجور کرد. «جدی می گویم دوشیزه سالومه، من چطور باید این کار غیرممکن را انجام دهم؟»
«می بینید دکتر برویر؟ حالا متوجه می شوید که چرا شما را انتخاب کرده ام و نه پزشک دیگری را؟»
ناقوس های سان سالواتوره ساعت ده را اعلام کردند! ماتیلده باید نگران شده باشد. بله اگر ماتیلده نبود... برویر ازنو پیشخدمت را با اشاره دست فراخواند. درحالی که منتظر صورت حساب بودند، لو سالومه پیشنهادی غیرعادی کرد.
«دکتر برویر اجازه دارم که فردا شما را به صبحانه دعوت کنم؟ همان طور که در ابتدا هم گفتم، من در افسردگی پروفسور نیچه سهمی دارم. چیزهای زیادی هست که باید برای تان شرح دهم.»
«متاسفم. البته این اتفاق هر روز نمی افتد که خانمی چنین جذاب مرا به صبحانه دعوت کند دخترخانم، اما برای من قبول دعوت شما امکان پذیر نیست. با توجه به دلایل سفر من به ونیز، صلاح نیست که برای بار دوم همسرم را تنها بگذارم.»
«پس پیشنهاد دیگری به شما می کنم. به برادرم قول داده ام که در این ماه به ملاقاتش بروم. واقعا هم تا مدتی پیش قصد داشتم که با پروفسور نیچه به این سفر بروم. اجازه می دهید که هنگام اقامتم در وین، اطلاعات دقیق تری به شما بدهم؟ و در این زمان حداکثر سعی خود را خواهم کرد که پروفسور نیچه را راضی کنم که با شما به دلیل مشکلات جسمانی اش مشورت کند.»
با هم کافه را ترک کردند. دیگر مشتریان کمی مانده بودند و پیشخدمت ها به تدریج میز و صندلی ها را جمع می کردند. هنگامی که برویر می خواست خداحافظی کند، لو سالومه بازوی او را گرفت و همراه خود کشید.
«دکتر برویر، این یک ساعت خیلی کوتاه بود. من طماع هستم و می خواهم وقت بیش تری از شما بدزدم. اجازه دارم تا هتل همراهی تان کنم؟»
به نظر برویر این اظهارات بی اندازه جسورانه و مردانه آمد. بااین حال شنیدن این درخواست از دهان او متناسب و بی پیرایه به نظر می رسید. چرا وقتی زنی در کنار مردی است، نباید بازوی او را بگیرید و بخواهد او را همراهی کند؟ و بااین حال هیچ یک از زنان آشنای او این سخنان را بر زبان نیاورده بودند و نخواهند آورد. او در مقابل خود، زنی با رفتاری کاملاً متفاوت و نو می دید. این زن آزاد بود!
برویر گفت: «به ندرت اتفاق افتاده که من از ردکردنِ یک تقاضا این قدر متاسف شده باشم!» برویر به او اطمینان داد و بازویش را فشرد. «اما درواقع باید تنها بازگردم. همسر مهربان و نگران من کنار پنجره ایستاده و منتظر است و باید کمی ملاحظه او و احساساتش را بکنم.»
«البته...» ــ زن دستش را کشید و مستقل و قاطع مانند یک مرد، روبه روی او ایستاد ــ «... این باید` شما مرا ناراحت کرد. خود من تمام وظایفم را در یک موضوع خلاصه کرده ام و آن این است که آزادیِ خود را نگه دارم. زناشویی با تمام پیامدهایش از احساس مالکیت تا حسادت، روح را تبدیل به برده می کند. من میل ندارم هیچگاه طعمه آن شوم. دکتر برویر من امیدوارم زمانی برسد که نه مردان و نه زنان تبدیل به یک داوطلب قربانی شدن در برابر ضعف های خود نشوند و خود را تحقیر نکنند.» او با همان اعتمادبه نفسی که هنگام ورودش داشت برگشت که برود. «آدیو دکتر برویر. تا دیدار بعدی در وین.»

۲

چهار هفته پس از آن، برویر پشت میز مطبش در خیابان بِکر(۸) شماره هفت نشسته بود. ساعت چهار بعدازظهر بود و او با بی صبری انتظار لو سالومه را می کشید.
روز پرکاری را پشت سر گذاشته بود و تقریبا آرامش نداشت، اما از آن جا که به شدت در انتظار این ملاقات بود، سه بیمار آخر را سریع تر از حد معمول معاینه کرد. هر سه شان بیماری های مشخصی داشتند که نیاز کمی به رسیدگی داشت.
دو نفر اول، هر دو مردانی حدودا شصت ساله بودند و از بیماریِ تقریبا مشابهی رنج می بردند. به تنگی نفس و برونشیت خشک و پرسروصدا مبتلا بودند. سال ها بود که برویر آن ها را به دلیل بیماری ریوی معالجه می کرد؛ هوای سرد و نمناک با وجود برونشیت حاد کار ریه ها را مختل، و حال آن ها را بدتر می کرد. برای سرفه هر دو بیمار مرفین نوشت، بخور و ماساژ خردل را هم برای سینه شان تجویز کرد. همکاران زیادی تجویز ماساژ خردل را تحقیر می کردند، اما او این داروی قدیمی را بسیار قبول داشت و آن را به کرات تجویز می کرد. به خصوص در این سال که نیمی از اهالیِ وین مشکل ریوی داشتند. سه هفته بود که از آفتاب خبری نبود و جای آن را بارانی دائمی گرفته بود.
بیمار سوم، گماشته ولیعهد رودولف، یک جوان تب دار آبله رو بود که گلودرد داشت، به قدری خجالتی بود که برویر مجبور شد با لحنی کاملاً خشن از او بخواهد که برای معاینه لباس هایش را درآورد. تشخیص او آنژین فولیکولر بود. برویر اگرچه در برداشتن لوزه ها مهارت داشت، اما در این مورد، عمل جراحی را هنوز زود می دانست. به جای آن کمپرس خنک کننده کلرات پتاسیم برای گلو و بخور آب تجویز کرد. از آن جا که این سومین گلودرد بیمار در این زمستان بود، برویر برای مقاومت پوست و بالابردن مقاومت بدن، روزانه حمام آب سرد را هم توصیه کرد.
درحال انتظار، بار دیگر نامه ای را که سه روز پیش از طرف لو سالومه به دستش رسیده بود برداشت. در این یکی که کم تر از نامه اول آمرانه به نظر نمی رسید، اطلاع داده بود که امروز ساعت چهار برای گفت وگو به مطب او خواهد آمد. پره های بینی برویر از خشم می لرزید: «او تعیین می کند که من در چه ساعتی باید منتظرش باشم! او تعیین تکلیف می کند! او به من افتخار می دهد...»
به سرعت خشم خود را سرکوب کرد: «یوزف خود را این قدر مهم ندان. مگر چه شده؟ البته دوشیزه سالومه ممکن است نداند، اما اتفاقا چهارشنبه بعدازظهر کاملاً مناسب است. پس دیگر چه اشکالی دارد؟»
«او به من دستور می دهد....» برویر گذاشت این لحن خشمگین بار دیگر طنین انداز شود. این لحن شاهدی بر همان تکبر و خودپرستی بود که از آن تنفر داشت و در همکارانش بیلروت(۹) و شنیتسلر(۱۰) پیر و مشابه آن را در بیماران مشهوری چون برامس و ویتگنشتاین(۱۱) مشاهده کرده بود. برعکس، خصوصیتی که در آشنایان و بیمارانش بیش از هرچیز محترم می شمرد، تواضع شان بود. مثلاً به همین دلیل احساس می کرد جذب آنتون بروکنر شده است. شاید هم چون بروکنر به عنوان آهنگساز واقعا هرگز نمی توانست به گرد پای برامس هم برسد. اما دست کم گمان هم نمی کرد فقط به دلیل رفاقت، از خطای افراد می گذرد.
بزرگ ترین تفریح برویر، پسران جوان مهمل چند تن از آشنایانش بودند. هوگو ولف(۱۲) جوان، گوستاو مالر(۱۳)، تئودور هرتسل(۱۴) و غیرقابل تحمل ترین دانشجوی پزشکی، آرتور شنیتسلر. برویر خود را به آن ها مرتبط می دانست و اگر هم سن وسال هایش در آن حوالی نبودند، درحالی که همه به هیجان می آمدند، سخنرانی های تندی در مورد طبقه حاکم می کرد. هفته گذشته هم در میهمانی پلی کلینیک، به همین نحو جوانانی را که دوره اش کرده بودند با این اظهارنظر خود به وجد آورد: «اوه بله، وینی ها مردمانی کاملاً پرهیزکارند، خدای آن ها، زینت و دکوراسیون است.»
برویر که یک دانشمند واقعی بود تشخیص داد به چه سادگی، در فقط چند لحظه، یک حالت روحی را با حالتی دیگر، یعنی تکبر را با تواضع، اشتباه گرفته است. چه پدیده جالبی! آیا می شد این اتفاق تکرار شود؟
بلافاصله یک آزمایش فکری انجام داد. ابتدا سعی کرد در قالب آن شخص وینی برود که خودبینی و خودخواهی اش او را آزرده می کرد. درحالی که به تندی نفس می کشید و ناسزا می گفت که این ضعیفه چه فکر می کند؟ چشمانش را تنگ می کرد و پیشانی اش را چین می داد. دراین صورت واقعا می توانست موجب ناراحتی و خشم آن فردی شود که خود را زیادی مهم می دانست. اما وقتی نفس عمیقی کشید و تمدد اعصاب کرد، بلافاصله خشمش فرونشست. طوری که فورا به خود آمد و توانست به خودآگاهش غلبه کند تا بتواند به خودش و این رفتار مضحکش بخندد.
متوجه شد که برای هر یک از این حالات درونی، یک رنگ مخصوص احساسی وجود دارد. تکبر طرح های تندی دارد که بدجنسی و تحریک پذیری آن را تعیین می کنند. درست مانند نخوت و تنهایی و برعکس این ها رفتاری دیگر موجب به وجود آمدنِ حسی دایره وار، نرم و مثبت می شود.
برویر فکر کرد این تاثیرات به وضوح قابل تفکیک و درعین حال معتدل هستند. پس تاثیرات قوی و حالت های خودآگاهی که منتج آن هاست چگونه هستند؟ آیا این احتمال هست که بشود حتی تحریکات روحیِ شدید را تحت تاثیر قرار داد؟ امکان دارد که راه حل این موضوع یک روان درمانیِ موثر باشد؟
به تجربیات شخصی خود می اندیشید. بر اساس تجربیات او زنان استعداد بیش تری برای ابتلا به بیماری داشتند. لحظاتی ــ مثل امروز در سنگر مطبش ــ خود را قدرتمند و غیرقابل تهاجم حس می کرد. بعد می توانست زنان را همان طوری که بودند، ببیند. موجوداتی که می کوشیدند به سمت نور بروند، کسانی که با مشکلات بی پایانِ روزمره زندگی مبارزه می کردند؛ اگر به درستی قضاوت شود، سینه های آن ها از بافت پیوندی، چربی و غدد ترشحی تشکیل شده بود. او ناراحتی های زنان را از بر بود، قاعدگی دردناک، ناراحتی های سیاتیکی و ترکیب بیماری های متنوعی چون نفخ، مشکلات رحم، هموروئید متورم و کبود، و تورم وریدی.
بعد در لحظاتی خاص، لحظات جادوییِ جذب شدن به زنی که سینه های محکمش با قدرت باد می کرد، در آتش شوق یکی شدن با آن زن می سوخت. این وسوسه شیرین می توانست بر او غلبه کند و زندگی اش را به نیستی بکشد؛ و چیزی نمانده بود که همین موضوع حین مداوای برتا برایش به قیمت همه چیزهایی تمام شود که مهم و باارزش بود.
همه چیز حول دورنما و تغییر چهارچوب های فکری بود. اگر او می توانست به بیمارانش بیاموزد که این تغییر را به میل خود انجام دهند، آنگاه واقعا تبدیل به همان کسی می شد که دوشیزه سالومه به دنبالش بود، یعنی پزشکی مخصوص افسردگی.
هنگامی که صدای باز و بسته شدنِ در اطاق جلویی را شنید، رشته افکارش پاره شد. برویر نیم دقیقه ای صبر کرد تا زیاد هیجان زده به نظر نرسد، بعد به اطاق انتظار رفت تا با لو سالومه احوال پرسی کند. زن خیس بود ــ نم نم باران وین تبدیل به رگباری منظم شده بود ــ اما قبل از این که برویر بتواند به او کمک کند تا پالتوی کاملاً خیس اش را درآورد، خودش این کار را کرد و آن را به طرف منشی مطب، خانم بِکر(۱۵) گرفت.
برویر، دوشیزه لو سالومه را به مطب راهنمایی کرد، یک صندلی راحتی چرمی را نشانش داد و خودش کنارش روی صندلی دیگری نشست. نتوانست جلوی خود را بگیرد و نگوید: «می بینم که ترجیح می دهید خودتان به خودتان کمک کنید، اما آیا با این کار، آقایان را از لذت کمک کردن به خود محروم نمی کنید؟»
«هر دو می دانیم، بسیاری از این خدماتی که آقایان عرضه می کنند، برای راحتی خانم ها زیاد هم لازم نیست!»
«شوهر آینده شما باید همه چیز را از ابتدا بیاموزد. عادت های کهنه به سختی قابل ترک کردن است.»
«ازدواج؟ نه، برای من نه! قبلاً هم گفته بودم. حداکثر یک رابطه کوتاه مدت، همین را می خواهم، اما وصلتی همیشگی برایم غیرممکن است.»
برویر به دقت به مهمانِ زیبا و شجاعش نگریست و به نظرش آمد که در چنین ارتباطی واقعا چیزهای مثبتی هست. به سرعت فراموش کرد که زن نصف سن او را دارد. لباس ساده سیاه و یقه بسته ای پوشیده بود و روی شانه اش اشارپی از پوست روباه داشت که سری به آن دوخته و پنجه و دم حیوان به هم گره زده شده بود. برویر با خود فکر کرد، عجیب است، او در ونیزِ سرد شنلش را برداشت، اما این جا در این اطاق انتظارِ گرم خود را می پیچد. درهرصورت زمان صحبت در مورد موضوع اصلی فرارسیده بود.
برویر گفت: «خب دخترخانم، حالا می خواهیم به بیماری دوست تان بپردازیم.»
«بیماری نه، افسردگی. اگر اجازه بدهید می خواهم چند راهنمایی به شما بکنم.»
برویر از خود پرسید، آیا تکبر او حدی دارد؟ درست مانند پزشکی صحبت می کند که طرف مشورت قرار گرفته است، مثل رئیس یک کلینیک یا طبیبی با سی سال تجربه حرف می زند و نه مثل موجودی نادان یا یک دخترمدرسه ای!
بلافاصله به خود گوشزد کرد: «آرام باش یوزف! جوان است دیگر. او خدای وینی ما دکوروم را ستایش نمی کند. علاوه براین پروفسور نیچه را بهتر می شناسد. هوش سرشاری دارد و به احتمال قوی چیز مهمی برای گفتن دارد. خدا می داند که من دارویی برای افسردگی نمی شناسم. حتی نمی دانم چگونه باید خود را از آن برهانم.»
آرام نشسته بود: «این طور است؟ خواهش می کنم دخترخانم.»
«برادر من جنیا که امروز قبل از ظهر با وی صحبت کرده ام، یادآور شد که چگونه شما به بیمار خود آنا او. کمک کردید تا به یاری هیپنوتیزم ریشه هر یک از نشانه های بیماری اش را بیابد. اگر درست به خاطر بیاورم، در ونیز به من گفتید که همین بازسازیِ دلایل بیماری ها، به طریقی به حل آن ها کمک کرد. و درست همین طریقی` است که مرا علاقه مند کرده. امیدوارم یک روز وقتی که فرصت بیش تری داشته باشیم، برایم توضیح دهید که جزئیات این مکانیزم، که به کمک آن، کشف علل بیماری ممکن می شود، چگونه به وجود آمده است.»
برویر سرش را تکان داد و درمانده کف دستانش را به سوی لو سالومه گرفت: «یک تحقیق صرفا تجربی و اگر تمام وقت جهان را هم داشتیم، فکر می کنم که نمی توانستم آن طور که انتظار دارید برای تان شرح دهم. اما شما توصیه هایی داشتید، مگر نه؟»
«اولین آن این است: هرگز سعی نکنید در مورد نیچه از روش خواب مغناطیسی استفاده کنید. نتیجه ای به دست نخواهد آمد! روح و قوه ادراک او یک پدیده است، معجزه ای که آن را شخصا تجربه خواهید کرد. بااین حال، برای این که یکی از عبارات موردعلاقه ام را به کار برده باشم، او انسانی، زیادی انسانی است و حتی او هم در مقابل بسیاری از چیزها کور می شود.»
اکنون لو سالومه اشارپش را برداشت، بدون عجله بلند شد و در اطاق قدم زد و روی صندلی راحتی برویر نشست. برای لحظه ای گواهی نامه های قاب شده روی دیوار را خواند. یکی از آن ها را که کمی کج بود، صاف کرد، بعد به سرجای خود بازگشت و قبل از این که به صحبتش ادامه دهد پاهایش را روی هم انداخت.
«نیچه بیش از حد در مقابل قدرت حساس است. هیچ گاه وارد جریاناتی نمی شود که به نظر خودش مجبور به قبول اقتدار آن ها شود. تفکر فلسفی او به ماقبل سقراطی ها نزدیک است، مخصوصا به برداشت آن ها از آگون(۱۶)، یعنی این اعتقاد که هر کس تنها از طریق مبارزه و مسابقه، کارایی خود را کامل می کند. شدیدا به تمام کسانی که از این مسابقه بیم دارند و خود را فداکار می دانند سوءظن دارد. پدر فکری او در این گونه مسائل شوپنهاور(۱۷) است. نیچه عقیده دارد که هیچ انسانی نمی خواهد به دیگران کمک کند، بشر بیش تر قصد دارد که حکومت و قدرت خود را بر دیگران بیش تر کند. دفعات معدودی که نیچه خود را تسلیم قدرت دیگران کرد، تجربه ای تلخ بود که در او احساس نابودی و خشم را به جا گذاشت. با ریشارد واگنر هم به همین منوال گذشت و گمان می کنم که به تازگی همین احساس را نسبت به من هم دارد.»
«چه می خواهید بگویید، یعنی نسبت به ما هم همین احساس را دارد؟ آیا به نوعی خود را در افسردگی نیچه مقصر می دانید؟»
«او مرا مقصر می داند و به همین دلیل توصیه دوم را می کنم: به آشنایی با من اقرار نکنید. پرسشگرانه می نگرید. مطمئنا برای این که متوجه شوید، باید همه چیز را درباره رابطه ام با نیچه برای تان شرح دهم. میل ندارم چیزی را از شما پنهان کنم و با کمال میل آماده ام که صادقانه به تمام سوال های تان پاسخ دهم. کار ساده ای نخواهد بود. خودم را به دست شما می سپارم، اما چیزهایی که می گویم باید بین خودمان بماند.»
«مسلم است. از این لحاظ مطمئن باشید دخترخانم.» شیفته این صراحت، به او اطمینان داد. گفت وگو با چنین موجود صادقی چقدر نشاط آور است.
«بسیارخب. اولین بار هشت ماه پیش یعنی ماه آوریل با نیچه ملاقات کردم.»
خانم بکر در زد و قهوه آورد. از این که می دید برویر طبق عادت پشت میز تحریرش نیست و در کنار لو سالومه نشسته، تعجب کرد، اما به گونه ای رفتار کرد که کسی متوجه این موضوع نشود. بدون حرف یک سینی با فنجان های ظریف چینی، قاشق و قوری براق نقره روی میز گذاشت و خارج شد. ضمن این که لو سالومه دوباره رشته سخن را به دست می گرفت، برویر قهوه ریخت.
«سال گذشته مجبور شدم به خاطر سلامتی ام میهنم، روسیه را ترک کنم. مشکلی تنفسی داشتم که اکنون تا حد زیادی بهبود یافته ام. ابتدا در زوریخ بودم و به کلاس های الهیات بیدرمن(۱۸) می رفتم و هم زمان با گوتفرید کینکلِ(۱۹) شاعر، کار می کردم. گمان می کنم فراموش کرده ام بگویم که شاعری تازه کار هستم. هنگامی که اوایل سال با مادرم به رم سفر کردم، کینکل برایم توصیه نامه ای خطاب به نویسنده کتاب خاطرات یک ایده آلیست مالویدا فون میسن بوگ(۲۰) نوشت. شاید او را بشناسید؟»
برویر سرش را به علامت تایید تکان داد. او با آثار مالویدا فون میسن بوگ آشنایی داشت، به خصوص نوشته های جنجالی او را در مورد تساوی حقوق زن و مرد و اصلاحات جامع سیاسی و آموزشی خوانده بود. اما مواضع جدید سوسیالیستیِ او که به عقیده برویر شرح آن ها غیرعلمی بود، برایش زیاد جالب نبود.
لو سالومه تعریف کرد: «بنابراین من در دایره دوستان مالویدا رفت وآمد می کردم و در آن جا با فیلسوفی جوان، جذاب و بسیار بااستعداد، به نام پاول ره(۲۱) آشنا شدم که خیلی زود با هم دوست شدیم. او چند سال پیش در باسل در کلاس های درس نیچه شرکت کرده بود و نوعی دوستی عمیق و باطنی میان آن دو به وجود آمده بود. واضح بود که ره، نیچه را بیش از حد تحسین می کرد. به نظر او، چون من و او دوست بودیم، باید من و نیچه هم با هم دوست می شدیم. آقای ره ــ آه دکتر برویر...» ــ حرفش را قطع کرد و کمی سرخ شد، اما همین کافی بود، طوری که از نظر برویر دور نماند و زن متوجه شد که برویر همه چیز را دیده است. «... اجازه می دهید که او را پاول بنامم، زیرا من او را به همین اسم می خوانم و چه دلیلی دارد که امروز وقت مان را با حرف های قراردادی تلف کنیم؟ من خیلی به پاول نزدیکم، گرچه هرگز خود را از طریق ازدواج با او یا هر کس دیگری قربانی نمی کنم!»
با بی صبری ادامه داد: «دیگر به اندازه کافی وقت تلف کرده ام تا سرخ شدن خود را توجیه کنم. ما تنها پستاندارانی هستیم که سرخ شدنِ گونه را نتیجه شرم می دانیم، این طور نیست؟»
برویر جوابی برای او نداشت. فقط سری به علامت تایید تکان داد. مدتی با آگاهی به وضعیتش، خود را مطمئن تر از ملاقات قبلی اش با او حس می کرد. بااین وصف، به تدریج تحت تاثیر نیروی جادویی این زن، احساس اعتمادبه نفس خود را از دست داد. اظهارنظر او راجع به سرخی ناشی از شرم حیرت انگیز بود. تاکنون نشنیده بود که زنی ــ و حتی وقتی خوب فکر می کرد، به طورکلی ــ کسی با این صراحت در مورد قواعد رفتار اجتماعی صحبت کند، و این دختر تازه بیست ویک سال داشت!
لو سالومه به گزارشش ادامه داد: «پاول کاملاً معتقد بود که من و نیچه باید صمیمی ترین دوستان همدیگر شویم و درست مثل این است که ما برای هم آفریده شده ایم. به من به چشم شاگرد، تحت الحمایه، روان و نفس عصر نیچه می نگریست و نیچه را استاد من و پیامبری دنیوی می دانست.»
ضربه ای آرام به در حرف شان را قطع کرد. برویر از میان اطاق گذشت تا در را باز کند. خانم بکر با نجوایی بلند ورود یک بیمار را اعلام کرد. برویر به سر جایش بازگشت و به لو سالومه اطمینان داد که دلیلی برای عجله کردن نیست، زیرا بیمارانی که وقت قبلی ندارند باید خود را آماده انتظاری طولانی کرده باشند و خواهش کرد که ادامه دهد.
«بنابراین پاول ملاقاتی در کلیسای سنت پطرُس ترتیب داد. نامناسب ترین مکان برای قرار ملاقاتِ این رابطه سه نفره غیرمقدس ما، این نامی بود که بعدها روی رابطه مان گذاشتیم. گرچه نیچه دوست داشت این دوستی را دوستی فیثاغورثی هم بخواند.»
برویر ناگهان متوجه شد که به جای صورت زن دارد به سینه های او نگاه می کند. با وحشت از خود پرسید، چه مدتی است؟ آیا او متوجه شده است؟ آیا زنان دیگری هم متوجه چنین موضوعی از جانب من شده اند؟ در خیال می دید که جارویی برداشته و تمام افکار پنهانی در مورد تمایلات جنسی را جارو می کند. دیگر فقط روی چشم ها و صحبت های زن متمرکز شد.
«من فورا احساس کردم که جذب نیچه شده ام. او به لحاظ ظاهری کمی جذاب است. قدی متوسط، صدایی آرام و نگاهی بانفوذ دارد که به نظر می رسد بیش تر به درون می نگرد تا به بیرون. گویی می خواهد از گنج های درونی خود محافظت و مراقبت کند. در ابتدا نمی دانستم که سه چهارم بینایی اش را از دست داده، اما با وجود این کشش غیرقابل وصفی داشت. اولین کلماتی که به من گفت این بود: ما از کدام ستاره ها در این جا به کنار یکدیگر افتاده ایم؟
ما سه نفر با هم گفت وگو می کردیم و چه گفت وگویی هم بود! برای مدتی این طور به نظر می آمد، گویی آرزوی پاول برای دوستی و ارتباط هم زمان استاد و شاگردی مابین من و نیچه، برآورده خواهد شد. ما به لحاظ روحی خویشاوند بودیم. افکار ما مانند کلیدی در قفل با هم جور بود؛ نیچه از مغز خواهر و برادر` صحبت می کرد. آه، او مناسب ترین قسمت های کتاب جدیدش را برای من می خواند، روی شعرهای من موسیقی می گذاشت، برایم تعریف می کرد که تصمیم دارد در ده سال آینده چه کاری با دنیا بکند. زیرا آن زمان هم گمان نمی کرد که بیش از یک دهه وقت داشته باشد.
به زودی پاول، نیچه و من تصمیم گرفتیم با هم زندگی کنیم و تاحدی یک زندگی خانوادگی تشکیل دهیم. نقشه کشیده بودیم که زمستان را با هم در پاریس یا وین بگذرانیم.»
یک زندگی خانوادگی سه نفره! برویر سینه اش را صاف کرد و روی صندلی اش تکان خورد. دید که زن به شرمندگیِ او لبخند می زند. هیچ چیز از نظر این زن پنهان نمی ماند؟ این زن چه متخصص برجسته ای در تشخیص بیماری ها می شد! آیا هیچ گاه به شغل پزشکی فکر کرده بود؟ به عنوان شاگرد من؟ همکارم، دست راست من در مطب و در آزمایشگاه؟ این تصور جذاب بود، جذابیتی مقتدر داشت. اما بعد کلمات او برویر را از دنیای تخیل خارج کرد.
«بله من می دانم که دنیای دو مرد و یک زن که در کمال پرهیزکاری با یکدیگر زندگی می کنند، خوش نام نیست.» او کلمه پرهیزکاری را با مهارت به کار برد. آن قدر واضح که سوءتعبیر نشود و آن قدر ضمنی که قابل سرزنش نباشد. «ولی ما آزاد اندیش و ایده آلیست هستیم و قواعد اجتماعیِ دیکته شده را رد می کنیم. ما برای معیارهای اخلاقی شخصی مان، تنها به نیروی خود متکی هستیم.»
هنگامی که از برویر جوابی نشنید، برای اولین بار مردد به نظر رسید، گویی دیگر نمی داند چه باید بکند.
«ادامه بدهم؟ هنوز وقت داریم؟ آیا احساسات تان را جریحه دار می کنم؟»
«حتما ادامه بدهید، دوشیزه محترم. تمام وقت من متعلق به شماست.» دستش را به طرف میز تحریر برد، تقویم مخصوص وقت های ملاقات را بالا گرفت و حروف بزرگ ل.س. را به او نشان داد که در صفحه روز چهارشنبه، ۲۲ نوامبر سال ۱۸۸۲ نوشته بود: «ببینید، من امروز بعدازظهر وقت قبلی دیگری ندارم و در مورد احساسات، ملاحظه مرا نکنید. برعکس من صراحت و صداقت شما را تحسین می کنم. اگر دوستان همیشه این گونه با صداقت با هم صحبت می کردند، زندگی بسیار پربارتر و واقعی تر می شد.»
لو سالومه بدون حرف این تمجید را پذیرفت، برای خودش قهوه ریخت و به صحبتش ادامه داد. «ابتدا باید بدانید که ارتباط من و نیچه با وجود درونی بودن، دوام کمی داشت. ما فقط چهار بار با هم ملاقات کردیم و آن هم تحت نظر مادر هوشیار من، مادر پاول یا خواهر نیچه. من و نیچه واقعا به ندرت می توانستیم بدون مزاحمت با هم حرف بزنیم یا به گردش برویم.
بنابراین ماه عسل روحیِ ارتباط نامیمون سه نفره ما هم کوتاه بود. اولین نشانه های تفرقه ظاهر شد. شاید به این دلیل که این نشانه ها از قبل در بازی بودند و من مسئولم که تشخیص شان ندادم.» غمناک شانه هایش را بالا انداخت، گویی مسئولیت را از شانه هایش پایین می اندازد و تعریف خود را از ادامه آن ماجرای بدشگون پی گرفت.
«تقریبا در پایان اولین ملاقات ما، نیچه در مورد تصور من از یک رابطه معصوم سه نفره تردید کرد. بیم داشت که دنیا هنوز برای چنین چیزی آمادگی نداشته باشد. از من خواست که تصمیم خود را پنهان نگاه داریم. به خصوص نگران خانواده خودش بود؛ تحت هیچ شرایطی نباید مادر یا خواهرش از نقشه های ما مطلع می شدند. امان از این قراردادهای دور از انتظار! مرا غافلگیر و ناامید کرد و به طور جدی از خود می پرسیدم آیا اجازه داده ام که سخنرانی های دلیرانه و شعارهای آزادیخواهانه او مرا به بیراهه بکشد؟
کمی بعد نیچه موضعی شدیدتر گرفت. برنامه ای که برای زندگی ریخته بودیم برای من به لحاظ اجتماعی مشکوک و پرمخاطره و حتی تحت شرایطی بدشگون بود. او معتقد بود برای حمایت از من خود را مقید می بیند که به من پیشنهاد ازدواج کند و از پاول خواست که به جای او صحبت کند. می توانید تصور کنید که این کار، پاول را در چه موقعیت ناراحت کننده و عجیبی قرار می داد؟ پاول از روی وفاداری نسبت به دوستش وظیفه خود را ــ گرچه با نارضایتی ــ انجام داد و توقع بی جای نیچه را برآورده کرد.»
برویر پرسید: «آیا از این پیشنهاد تعجب کردید؟»
«خیلی. و تعجبم بیش تر از این بود که پیشنهاد بلافاصله پس از نخستین دیدار ما مطرح شد. گیج شده بودم. نیچه مردی برجسته با روحی بزرگ و درعین حال بسیار ملایم است. شخصیتی جذاب... آقای دکتر، من منکر این موضوع نمی شوم که احساس می کردم جذب او شده ام، اما نه به معنای رمانتیک. این امکان هست که او متوجه این جذبه شده بود و اگر چه به وی اطمینان داده بودم، اما کاملاً باور نکرده بود که نگاه من به ازدواج و عشق احساسی نیست.»
باد شدیدی پنجره را تکان داد و برای لحظه ای حواس برویر را پرت کرد. ناگهان به نظرش رسید که گردن و شانه هایش منقبض شده است. او چنان مسحور گوش می کرد که برای چندین دقیقه هیچ یک از ماهیچه هایش را حرکت نداده بود. گاهی بیمارانش اسراری را به او می گفتند، اما هرگز این گونه نبود و هرگز رو در رو و چنین بی پرده عنوان نمی شد. برتا چیزهای زیادی از خود تعریف کرده بود، اما فقط به هنگام حواس پرتی های روحی اش. اما لو سالومه بی قید و صریح حرف می زد. حتی حین تشریح اتفاقاتی که به گذشته دوری برمی گشت، موفق به ایجاد جوی می شد که برویر گمان می کرد یک زوج عاشق در حال گفت وگویی عاشقانه اند. برویر از شنیدن پیشنهاد نیچه بلافاصله بعد از اولین ملاقاتش با وی تعجب نکرد.
«و بعد چه شد دخترخانم؟»
«فکر کردم که در ملاقات بعدی صریح با او صحبت کنم. ولی معلوم شد که نیازی به این کار نیست. نیچه در این بین از فکر ازدواج به قدری به وحشت افتاده بود که مرا از خود راند. زیرا هنگامی که دو هفته بعد در اورتا(۲۲) دوباره با او ملاقات کردم، اولین چیزی که به من گفت این بود که بهتر است پیشنهاد او را فراموش کنم و به من فشار آورد که با او یک ارتباط غیررسمی اما با احساسات مشترک روحی را آغاز کنم.
ما سه نفر با هم آشتی کردیم. نیچه به اندازه ای به ارتباط سه نفره ما اطمینان داشت که یک بعدازظهر در شهر لوسرن(۲۳) اصرار کرد که عکاسی این عکس را بگیرد. تنها عکس موجود از ارتباط سه نفره غیرمقدس ما.»
در عکسی که لو سالومه به برویر نشان داد، دو مرد در جلوی یک گاری دیده می شدند، درحالی که خود او روی گاری زانو زده بود و شلاقی در دست داشت.
با صدایی لطیف گفت: «مرد جلویی سمت راست با سبیل که به آسمان نگاه می کند نیچه است و پاول در کنار او ایستاده.»
برویر با دقت به عکس نگاه کرد. تصویر دو مرد ــ دو هیولای دربند، زیر تازیانه کوچک این زن جوان و زیبا ــ رقت انگیز بود و او را مضطرب کرد.
«خب دکتر برویر، نظرتان در مورد طویله من چیست؟»
برای اولین بار یکی از اظهارنظرهای بی ادبانه او در تاثیر خود به خطا رفت و برویر باز ناگهان به خاطر آورد که یک دخترمدرسه ایِ بیست ویک ساله در مقابلش است. به خود می پیچید، برایش ناخوشایند بود که مجبور شود در این موجود درجه یک، ایرادی بیابد. با دو مرد دربند احساس هم دردی می کرد. گویی برادرانش بودند. آیا ممکن نبود که خودش جای آن ها باشد؟
برویر گمان کرد، ملاقات کننده او باید متوجه حالتش شده باشد، زیرا با شتاب ادامه داد.
«ما دو بار دیگر با هم ملاقات کردیم. یک بار حدود سه ماه پیش در تاتِن برگ(۲۴). خواهر نیچه هم حضور داشت و بعد یک بار دیگر در لایپزیک درحالی که مادر پاول آن جا بود. اما نیچه مرتب برایم نامه می نوشت. این یک نامه از اوست. جوابی به نامه من که در آن به او اطمینان داده بودم که کتاب فجر(۲۵) چقدر برایم تکان دهنده بوده است.»
برویر به سرعت نامه کوتاهی را که زن به او داد، خواند.

دوست عزیز من
من هم حالا فجری در اطرافم دارم که چاپی هم نیست! چیزی را که هرگز گمانش را هم نمی کردم، اینک به نظرم امکان پذیر می آید که دوستی برای آخرین خوشبختی و رنج هایم بیابم. یک احتمال طلایی در افق تمام زندگی آینده ام. هربار که فقط به روح بی باک و آگاه لوی عزیزم فکر می کنم، متاثر می شوم.

ف. ن. شما

برویر سکوت کرد. حس هم دردی او با نیچه عمیق تر شده بود. فجر را یافتن و احتمال دوست داشتنِ یک روح بی باک و مطلع چطور بود؟ فکر کرد، چه کسی حتی برای یک بار در زندگی، آرزوی چنین چیزی را نداشته؟
لو سالومه ادامه داد: «در همان زمان پاول هم شروع به نوشتن نامه هایی با همان حرارت کرد و با وجود این که تمام هنر میانجیگری ام را به کار گرفتم، تنش ها در رابطه سه نفره ما به طرز وحشتناکی افزایش یافت. دوستی بین پاول و نیچه به تدریج به هم ریخت تا این که آن ها سرانجام شروع به خراب کردن یکدیگر کردند.»
برویر اعتراض کرد: «اما این موضوع نمی تواند واقعا موجب ناراحتی شما شده باشد! دو مرد عاشق و شیفته که هردو رابطه ای درونی با یک زن دارند!»
«شاید حقیقتا زودباور بودم. من به راستی باور کرده بودم که ما سه نفر می توانیم یک ارتباط روحی سه نفره داشته باشیم و کارهای برجسته فلسفی انجام دهیم.»
وی که ظاهرا تحت تاثیر سرزنش برویر قرار نگرفته بود، بلند شد، با فریبندگی به اعضای بدنش کش وقوسی داد و به کنار پنجره رفت. در بین راه ایستاد تا به اشیای روی میزتحریر نگاهی بیاندازد. هاون و دسته هاون برنزی زمان رنسانس، مجسمه سفالی کوچک مصری، مدل چوبی هنرمندانه ای از هزارتوی گوش.
زن از پنجره به بیرون نگاه کرد و ادامه داد: «شاید من لجوج باشم، اما تا امروز گمان نمی کردم که ارتباط سه نفره طراحی شده ما محکوم به فنا باشد! زیرا اگر خواهر منفور نیچه نبود، این ارتباط واقعا قابلیت عملی شدن داشت. نیچه از من دعوت کرده بود که تابستان را با او و الیزابت در تاتن برگ، ناحیه کوچکی در تورینگن، به سر ببرم. من در بایرویت(۲۶) با الیزابت ملاقات کردم. در آن جا ما به دیدن واگنر رفتیم، در ساختمانی واقع در پارسیفال(۲۷) زندگی می کردیم و با هم سفرمان را به تاتن برگ ادامه دادیم.»
«دوشیزه سالومه، چرا او را منفور می نامید؟»
«الیزابت دوشخصیتی است. او یک زن احمق متقلب ضدیهودی با روحی کوچک است. هنگامی که این اشتباه را مرتکب شدم و به او گفتم که پاول یهودی است، این موضوع را به سرعت در اجتماع اطراف واگنر پخش کرد، گویی کار دیگری جز این ندارد و به این ترتیب پاول دیگر در منزل آن ها جایی نداشت.»
برویر فنجان قهوه اش را بر زمین گذاشت. با این که لو سالومه او را ابتدا به دنیای دوست داشتنی عشق، هنر و فلسفه برده بود، این سخنانش اکنون او را با خشونت به دنیای واقعیات بازگرداند، به دنیای زشت ضدیهودها. تازه امروز صبح در روزنامه نوین فراین پِرسه(۲۸) مقاله ای در مورد تحریکات برخی از اتحادیه های دانشجویی در دانشگاه خوانده بود که اعضای آن به زور به کلاس های درس وارد شده بودند و شعار می دادند: «جهودها را بیرون کنید!» تمام یهودی ها را با خشونت بیرون کرده بودند و با دست خود هم کلاسی هایی را که مقاومت به خرج می دادند، اخراج می کردند.
«دوشیزه محترم، من خودم یهودی ام. بنابراین باید ازتان سوال کنم آیا پروفسور نیچه هم مانند خواهرش ضدیهود است یا نه؟»
«می دانم که شما یهودی هستید. این را جنیا به من گفت. اطمینان داشته باشید که برای نیچه فقط واقعیت اهمیت دارد. او از بدی های پیشداوری ــ هر نوع پیشداوری ــ متنفر است. از ضدیهودبودنِ خواهرش بیزار است. او از رفت وآمدهای برنارد فورستر(۲۹)، یکی از جسورترین و آرام ترین ضدیهودهای آلمان در منزل خواهرش، مضطرب و وحشت زده است. خواهر او الیزابت...»
اکنون پرشورتر صحبت می کرد، صدایش یک پرده بلندتر شده بود. برویر آشکارا متوجه شد که بدون این که بخواهد از موضوع اصلی منحرف شده، اما نمی تواند جلوی خود را بگیرد.
«آقای دکتر، الیزابت نفرت انگیز است! او به صورتی تقریبا غیراخلاقی به من فحش داد. به نیچه دروغ گفت و وانمود کرد که من آن عکس را به تمام جهان نشان داده ام و لاف زده ام که او دوست داشته مرا در حال تاب دادنِ تازیانه ببیند. این زن دائما دروغ می گوید! خطرناک است. حرفم را باور کنید، او روزی ضربه های بزرگی به نیچه خواهد زد!»
لو درحالی که ایستاده و پشتیِ یک صندلی را گرفته بود، خاطرات گروه سه نفره را تعریف می کرد. وقتی نشست، آرام تر ادامه داد: «شما ممکن است فکر کنید آن چند هفته این سه نفر در تاتن برگ و در کنار الیزابت چقدر پیچیده بوده است. اگر ما در میان خود و برای خود بودیم، عالی می شد. به گردش های طولانی می رفتیم و در کمال تمرکزِ فکر با هم گفت وگو می کردیم. گاهی اوقات وضعیت سلامتی او اجازه می داد که ده ساعت در روز مناظره کند! تردید دارم که تاکنون بین دو انسان این صراحت فلسفی وجود داشته باشد. ما در مورد نسبی بودنِ خوب و بد و نیاز به رهاشدن از اخلاقیات متداول، برای داشتن یک زندگی اخلاقی و برداشت مذهبیِ آدم های روشنفکر صحبت می کردیم. قضاوت نیچه به نظر توجیه شده می آمد. ما واقعا مغزهای مشابهی داشتیم. می توانستیم منظور خود را در مورد چیزهای بسیاری با کلمات ناقص، جملات ناتمام، حتی با ایما و اشاره به هم بفهمانیم! و این حالت بهشتی، دائما با نگاه های لوچ این افعی یعنی خواهر نیچه، خراب می شد. رسما می دیدیم که پنهانی به صحبت های مان گوش می دهد، آن ها را سوءتعبیر می کند و نقشه های موذیانه در سر می پروراند.»
«اما من درست نمی فهمم. چرا باید الیزابت به شما تهمت بزند؟»
«چون او برای زندگی اش مبارزه می کند. الیزابت زنی با روح کوچک و کج ومعوج است. نمی تواند ریسک کند و برادرش را به شخص دیگری ببازد. بسیار خوب می داند که موقعیتش در جهان و اعتبارش در کنار نیچه چگونه است و خواهد بود و همیشه هم همین گونه می ماند.»
لو به ساعت و بعد به بسته نگاهی کرد. «وقت می گذرد. من سریع بقیه داستان را برای تان تعریف می کنم. در ماه گذشته با وجود اعتراض های الیزابت، پاول، نیچه و من سه هفته را در لایپزیک نزد مادر پاول گذراندیم. در آن جا باز به صورتی جدی و به خصوص در مورد توسعه ایمان مباحثه کردیم. دو هفته پیش بود که از هم جدا شدیم، نیچه با این امید به سفر رفت که ما سه نفر بهار را در کنار هم در پاریس به سر خواهیم برد. اما در این بین متوجه شده ام که این کار امکان پذیر نیست. خواهرش موفق شده است او را بر ضد من بشوراند. سرانجام نیچه شروع به فرستادن نامه هایی مملو از یاس و تنفر بر ضد پاول و من کرده است.»
«و امروز دوشیزه سالومه؟ حالا اوضاع چطور است؟»
«همه چیز بیهوده بوده. پاول و نیچه دشمنان خونی اند. وقتی پاول نامه های نیچه را به من می خواند، از خود بی خود می شود. نمی خواهد قبول کند که من مثل گذشته برای نیچه احترام قائلم و او را دوست دارم.»
«پاول نامه های شما را می خواند؟»
«بله، چرا نه؟ دوستی ما عمیق تر شده. من گمان می کنم همیشه به پاول نزدیک می مانم. ما چیزی را از هم پنهان نمی کنیم، حتی یادداشت های روزانه خود را برای خواندن به هم می دهیم. پاول به من التماس می کند برای همیشه ارتباطم را با نیچه قطع کنم. بالاخره من تسلیم شدم و برای نیچه نوشتم که در عین دوستی، دوستی ای که من همواره به آن احترام خواهم گذاشت، دیگر نباید به آن ارتباط سه نفره که نقشه اش را ریخته بودیم، فکر کرد. برایش نوشتم که خواهرش، مادرش و مشاجرات بین او و پاول، موجب ناراحتی های زیادی شد و ضرر زیادی داشت.»
«و جواب او چه بود؟»
«وحشیانه! ترسناک! او نامه های تندی می نویسد. گاهی توهین آمیز یا پر از تهدید و گاهی به شدت مایوس. ببینید، این ها بخش هایی از نامه های اوست که هفته پیش به دستم رسیده!»
دو نامه به دست او داد که فقط ظاهر نوشته هیجان زیادی را نشان می داد. دست نوشته ای ناآرام، بسیاری از لغات کوتاه یا چندبار خط زده شده بود. برویر بادقت به بخش های علامت گذاری شده نگاه کرد، اما از آن جا که نتوانست بیش از چند لغت را بخواند، نامه را به زن پس داد.
زن گفت: «آه، فراموش کرده بودم که دستخط نیچه چقدر ناخوانا است. بگذارید بخشی را که خطاب به پاول و من است برای تان بخوانم:

خودتان را برای ظهور دوباره جنون بزرگ یا خودخواهی جریحه دار شده من ناراحت نکنید. و اگر قرار باشد به طور اتفاقی و تحت تاثیر یک آشفتگی، به زندگی ام پایان دهم نیز موجب سوگواری نخواهد بود. اصلاً خیال بافی های من به شما چه ربطی دارد؟... به نظرم پس از مصرف مقدار زیادی مرفین ــ از روی سرگشتگی ــ به درک مسائل رسیده ام.

او دست از خواندن کشید: «گمان کنم برای درک درجه سرگشتگی او همین قدر کافی باشد. من از چند هفته پیش در ملک خانوادگی خانواده ره در ایالت بایر زندگی می کنم و تمام نامه هایم به آن جا فرستاده می شوند. پاول برای رعایت حال من تعدادی از نامه های زشت نیچه را نابود کرد، اما این یکی که به آدرس خودم بود، از دستش در رفته است:

گزارشی که اکنون از خودم به شما می دهم، شاهدی است بر تمام زندگی وحشتناک تان!... شما خسارت به بار آوردید، رنج دادید و نه فقط مرا بلکه تمام آن انسان هایی را که مرا دوست داشتند. این شمشیری است که بالای سر شما آویزان است.

به برویر نگاه کرد: «دکتر، حالا متوجه می شوید که چرا توصیه می کنم به هیچ طریقی با من اظهار آشنایی نکنید؟»
برویر پک محکمی به سیگار برگش زد. اگر چه این لو سالومه نظرش را جلب می کرد و او مجذوب افسون این ملودرامی شده بود که برایش شرح می داد، اما حالا او هم مضطرب شد. آیا آن قدر درایت داشته که آمادگی خود را برای قبول فقط بخشی از این درام اعلام کند؟ چه تمایلات خام و درعین حال قدرتمندی بر این رابطه ها حکومت می کرد. ارتباط نامقدس سه نفره، دوستی آشفته نیچه با پاول، ارتباط قوی بین نیچه و خواهرش! و جو مسموم میان خواهر نیچه و لو سالومه! به خود هشدار داد: «باید بسیار مراقب حرکاتم باشم که در مسیر این صاعقه چرخان نیفتم! از همه بحرانی تر عشق سرگشته نیچه به لو سالومه است که در این بین بی تردید به عکس خود یعنی تنفر تبدیل شده است. اما بازگشتی وجود ندارد. من در ونیز متعهد شدم، از روی سادگی گفتم که هرگز چیزی را از یک بیمار محتاج دریغ نخواهم کرد.»
مجددا لو سالومه را مخاطب قرار داد: «دوشیزه سالومه، نامه ها وحشت شما را برای من کاملاً قابل درک می کنند. در نگرانی شما برای دوست تان شریکم. به نظر می رسد که آرامش روحی او مختل شده باشد و خودکشی آشکارا خطری غیرقابل انکار است. اما شما که دیگر روی پروفسور نیچه نفوذی ندارید، پس چگونه می خواهید او را وادار کنید که به ملاقات من بیاید؟»
«بله، وضعیت واقعا پیچیده است. این مانعی است که در موردش زیاد فکر کرده ام. دراین بین حتی از نام من هم نفرت دارد و این مجبورم می کند از بیراهه به هدف برسم. این موضوع هم برای شما روشن است که او نباید تحت هیچ شرایطی از وجود من در این رابطه بویی ببرد! شما نباید هرگز چیزی به او بگویید! اما اگر من واقعا بدانم که شما برای ملاقات آماده اید...»
فنجانش را زمین گذاشت و به مرد خیره شد، طوری که برویر با عجله گفت: «البته، دخترخانم. همان طور که در ونیز گفتم با کمال میل هر چه از دستم بر بیاید انجام خواهم داد.»
لو سالومه نفسی به راحتی کشید. آها! پس او کم تر از آن چیزی که برویر فکر می کرد به خود اطمینان داشت.
«دکتر برویر، پس از این موافقت، عملیات را آغاز خواهم کرد. عملیاتی که نیچه را به مطب شما هدایت کند. بدون این که بویی ببرد که دست من در کار بوده. رفتار او به قدری عجیب است که بی شک تمام دوستانش هم نگرانند و از هر پیشنهاد عاقلانه ای که وعده کمکی داشته باشد، با کمال قدردانی استقبال می کنند. فردا در بازگشت به برلین در باسل توقفی خواهم کرد و نقشه مان را به اطلاع فرانس اوربِک(۳۰)، یکی از دوستان قدیمی نیچه، خواهم رساند. شهرت فوق العاده شما به عنوان متخصص در تشخیص بیماری ها، به ما کمک خواهد کرد. تقریبا اطمینان دارم که پروفسور اوربک می تواند نیچه را وادار کند به دلایل ناراحتی های جسمی به سراغ شما بیاید. اگر او موفق شود، شما نتیجه را کتبا از طرف من دریافت خواهید کرد.»
به سرعت نامه های نیچه را در کیفش گذاشت، از جایش بلند شد، پشت لباسش را صاف کرد، شنل پوست روباهش را از پشت صندلی برداشت و دستش را به سوی برویر دراز کرد: «خب، آقای دکتر عزیز...»
هنگامی که زن دست دکتر را با دست خود گرفت، ضربان نبض برویر سریع تر شد. به خود امر کرد: «احمق نباش!» اما خود را در اختیار احساس مطبوع گرمای دست زن گذاشت. چقدر دلش می خواست به او بگوید که از لمس کردنِ او، لذت می برد.. شاید زن این را می دانست، زیرا حین حرف زدن، دستش را آزاد نکرد.
«امیدوارم که با هم در ارتباط بمانیم. نه تنها برای این که نیچه را صادقانه تحسین می کنم و به دلیل این بیم که خود من ناآگاهانه در این حالت سودایی او مقصرم. نه، من علاوه برآن امیدوارم که ما دونفر، شما و من با هم دوست شویم. همچنان که حتما خودتان هم متوجه شده اید، من اشتباهات زیادی دارم. بی پروا هستم، درک شما از تناسب را خدشه دار می کنم و عامه پسند نیستم. اما امتیازاتی هم دارم. من نگاهی خطاناپذیر برای تشخیص اندازه روح ها دارم و همواره وقتی با یک مرد بزرگ برخورد می کنم، میل دارم که او را محکم بگیرم. پس ما با هم نامه نگاری خواهیم کرد.»
دستش را رها کرد، با انرژی به سوی در رفت و ناگهان ایستاد. دستش را در کیفش کرد و دوکتاب باریک بیرون آورد.
«آه، آقای دکتر نزدیک بود فراموش کنم. فکر کردم بهتر است شما دو کتاب جدید نیچه را بشناسید. از این طریق می توانید اطلاعات زیادی در مورد نوع نگرش او کسب کنید. اما او نباید بداند که شما با کتاب هایش آشنایی دارید. این موجب بدگمانی او خواهد شد، زیرا فقط نسخه های خیلی محدودی از این کتاب ها به فروش رفته است.»
باز بازوی برویر را لمس کرد: «آه، یک چیز دیگر. اگر چه کتاب های نیچه تاکنون خوانندگان کمی داشته، اما او تقریبا اطمینان دارد که شهرتش در آینده حتمی است. یک بار به من اطمینان داد که فرداهای دور متعلق به اوست. بنابراین به هیچ کس نگویید که تحت معالجه شماست. نام او را نزد کسی نیاورید. اگر این کار را بکنید و او مطلع شود، این را خیانت بزرگی خواهد دانست. نام اصلی بیمار شما آنا او. هم که درواقع این نبود، نه؟ یک نام مستعار انتخاب کرده بودید؟»
برویر سرش را به علامت تایید تکان داد.
«پس توصیه می کنم که در مورد نیچه هم چنین کنید. به امید دیدار، دکتر برویر.» باز دستش را جلو آورد.
برویر جواب داد: «به امید دیدار، دخترخانم.» تعظیمی کرد و حالت بوسیدن دست او را گرفت.
پس از این که در را بست، قبل از این که دو کتاب باریک را روی میز تحریرش بگذارد، نگاهی به آن ها انداخت: حکمت شادان(۳۱) و انسانی، زیادی انسانی(۳۲). به کنار پنجره رفت تا یک تصویر آخر از لو سالومه به دست آورد. زن چترش را باز کرد و باعجله از پله های جلوی ساختمان پایین رفت و بدون این که به بالا نگاه کند، سوار درشکه ای شد که منتظرش بود.

۳

برویر پشت به پنجره کرد و سرش را تکان داد تا تمام فکرهای مربوط به لو سالومه را براند. بند زنگی را که بالای میز تحریرش بود کشید. علامتی برای خانم بکر که اجازه دهد بیماری که در اطاق انتظار بود وارد شود. کمی بعد از آن پرلروت(۳۳) یک یهودی متعصب با ریشی بلند، مردد در پاشنه در ایستاده بود.
پرلروت برای برویر تعریف کرد که پنج سال پیش لوزه هایش را عمل کرده است. این جراحی به قدری او را ترسانده بود که تا امروز از مراجعه به دکتر خودداری کرده بود. حتی آمدنش به مطب برویر را همواره به تعویق می انداخته است، اما این «بحران حاد پزشکی» ــ نامی که خود بر آن نهاده بود ــ راه دیگری برای او نگذاشته بود. به همین دلیل برویر از نقش پزشک حاذق درآمد، از پشت میز تحریرش خارج شد و مانند زمانی که لو سالومه آن جا بود، روی صندلی در کنار ملاقات کننده اش نشست تا کمی با این بیمار جدید گپ بزند. آن ها در مورد هوا، در مورد موج جدید مهاجران یهودی از گالیزین(۳۴)، تحریکات ضدیهود انجمن اصلاح طلب اتریش، و در مورد ریشه مشترک خود صحبت کردند. آقای پرلروت ــ مانند تقریبا تمام یهودیانِ آن منطقه ــ پدر برویر، لئوپولد را می شناخت و به او احترام می گذاشت و همین اطمینان را بی درنگ از پدر به پسر منتقل کرد.
بالاخره برویر پرسید: «خب آقای پرلروت، چه کار می توانم برای تان انجام دهم؟»
«دکتر من نمی توانم به راحتی ادرار کنم. تمام روز و حتی شب احساس فشار ادرار مرا رنج می دهد. به دستشویی می روم، هیچ چیز نمی آید. می ایستم و می ایستم و بالاخره قطره قطره می چکد. بیست دقیقه بعد همه چیز ازنو شروع می شود. مثانه فشار می آورد، اما...»
چند سوال مشخص دلیل ناراحتی آقای پرلروت را برای برویر روشن کرد. چیز دیگری نمی توانست باشد، جز این که بزرگ شدن پروستات بیمار مجرای ادرار را تنگ کرده است. با وجود این هنوز یک سوال اساسی برای جواب دادن وجود داشت، که آیا آقای پرلروت دچار یک التهاب بی خطر شده یا یک تومور بدخیم سرطانی؟ به هنگام معاینه از طریق مقعد، برویر هیچ گونه غده سرطانی را لمس نکرد، بلکه وجود یک غده اسفنج گونه خوش خیم را تشخیص داد.
هنگامی که به بیمار اطمینان داده شد که سرطانی در کار نیست، آقای پرلروت با تمام صورتش خندید، دست برویر را گرفت و آن را بوسید. بااین حال هنگامی که برویر ــ تا جایی که می توانست آرام ــ طریقه معالجه نامطبوع ولی اجتناب ناپذیر را تشریح کرد، قیافه اش درهم رفت. باید مجرای ادرارش با ردکردنِ چند میله فلزی یا سوند باز می شد که هربار قطورتر می شدند. از آن جا که برویر خودش این کار را انجام نمی داد، آقای پرلروت را نزد باجناقش ماکس فرستاد که متخصص کلیه و مجاری ادرار بود.
هنگامی که آقای پرلروت خداحافظی کرد، دیگر ساعت شش بعدازظهر شده بود و وقت آن رسیده بود که برویر دومین دور ویزیت هایش را در خانه بیماران آغاز کند. وسایل داخل کیف سیاه چرمی اش را کامل کرد، پالتویش را که آستر پوست داشت پوشید، کلاهش را بر سر گذاشت و به طرف در خانه رفت، جایی که درشکه چی اش فیش مان(۳۵) با درشکه دواسبه منتظر بود. درحالی که برویر آقای پرلروت را معاینه می کرد، خانم بکر از سر پیچ خیابان خدمتکاری را فرستاد تا فیش مان را بیاورد. خدمتکار جوانکی بود با بینی سرخ، چشمان خون افتاده، کلاه لبه دار، اونیفرمی بسیار بزرگ و کثیف با پاگون، و نشانش را طوری به سینه زده بود که کاملاً دیده شود. برویر که وضع مالی اش از بسیاری از همکاران وینی اش بهتر بود، ترجیح می داد درشکه ای برای یک سال کرایه کند تا این که به هنگام نیاز، درشکه ای صدا بزند.
مثل همیشه فهرست بیمارانی را که باید ویزیت می کرد به فیش مان داد. برویر دوبار در روز این کار را می کرد. صبح ها پس از یک صبحانه مختصر که شامل قهوه، نان سفید کوچک برشته شده بود و یک بار دیگر مثل حالا بعد از تعطیل شدنِ مطب. مانند بیش تر پزشکان وینی او هم بیمارانش را فقط هنگامی به بیمارستان می فرستاد که راه دیگری نداشت؛ در خانه نه تنها بهتر از افراد مراقبت می شد، بلکه آن جا از بیماری های واگیرداری هم که اغلب در بیمارستان های عمومی وجود داشت، در امان بودند.
درنتیجه درشکه دواسبه برویر بسیار به درد می خورد، درواقع شبیه یک مطب متحرک و مجهز به جدیدترین ژورنال های پزشکی و کتاب های مرجع بود. چند هفته پیش برویر یکی از همکاران جوان خود زیگموند فروید، را دعوت کرد تا یک روز تمام همراهش باشد. ظاهرا تیرش به خطا رفت! پزشک جوان آن موقع در حال انتخاب رشته تخصصی خود بود و به نظر برویر رسید که تدریس بصری آن روز تقریبا فروید را از تحصیل در رشته بیماری های عمومی و داخلی منصرف کرده است. نتیجه محاسبات او این بود که برویر روزانه شش ساعت از وقتش را در درشکه می گذراند!
در پایان، هفت بیمار ــ که سه تای آن ها به صورت جدی بیمار بودند ــ ویزیت شده بودند و کار روزانه برویر خاتمه یافته بود. فیش مان درشکه را در جهت کافه گرینشتایدل(۳۶) به حرکت درآورد. برویر در آن جا با گروهی از پزشکان و همکاران محقق خود سر همان میز همیشگی، میز بزرگی که در بهترین گوشه کافه قرار داشت و همیشه برای شان رزرو بود، قهوه می نوشید.
اما در آن شب برویر تغییر عقیده داد: «خانه، فیش مان. امروز برای کافه زیادی خسته ام.»
سرش را به صندلیِ چرمیِ مشکی تکیه داد و چشمانش را بست. روز بلندی که شروع بدی داشت. کابوسی با وحشت او را از خواب پرانده و از ساعت چهار صبح بیدار بود. قبل از ظهر، وقتی برای فکرکردن نداشت، ده ویزیت در خانه و نُه بیمار در مطب داشت. بعدازظهر باز معاینه و مشورت با بیماران و درخاتمه صحبت مهیج و هم زمان، مضطرب کننده اش با لو سالومه.
حتی حالا هم افکارش به او تعلق نداشتند. خیالاتی که پیرامون برتا دور می زد، او را وسوسه می کرد. در خیال می دید که کاملاً دور از برف گِلی و سنگین وین، زیر آفتاب ملایمی دست در دست برتا گردش می کند. بعد باز تصاویری نامطبوع پیش چشمش می آمد. یک زناشویی مختل، بچه هایی که او ترک شان می کرد. برای همیشه از نزدشان می رفت تا با برتا زندگی نوینی را در امریکا آغاز کند. این رویاها او را زجر می داد. چقدر از آن ها متنفر بود. آن ها آرامش روحی را از او می ربودند، غریبه بودند. نه ممکن بودند و نه مطلوب. و با وجود این برایش ارزش داشتند؛ تنها راه ــ برای این که فکر برتا را برای همیشه از سر بیرون کند، راهی غیرممکن بود.
درشکه با سروصدا از روی پل چوبی که روی رود وین قرار داشت، رد می شد. برویر به بیرون نگریست و در پیاده رو مردمی را دید که پس از کار با عجله به منزل می روند. اغلب مرد بودند. هریک مسلح به یک چتر، و لباس شان مثل او بود. همه پالتوی تیره با آستر پوست، دستکش های سفید و کلاه سیلندر داشتند. هیکل آشنایی نگاه او را به خود جلب کرد. مردی تقریبا کوتاه و بدون کلاه با ریش منظم که از همه سبقت می گرفت و برنده مسابقه بود! واضح بود که این قدم های فرز از آنِ که بود! چندبار در جنگل های وین کوشیده بود به این پاهای قوی در حال قدم رو برسد که هرگز آرام نمی گرفتند، مگر برای جست وجو به دنبال قارچ های خوشمزه سنگی که زیر کاج ها می روییدند و پنهان بودند.
برویر به فیش مان دستور داد نگه دارد، پنجره را باز کرد و صدا زد: «زیگموند، کجا با این عجله؟»
دوست جوان او در بالاپوشی فقیرانه ولی مرتب، چترش را بست و به سوی درشکه آمد. هنگامی که برویر را شناخت خندید و جواب داد: «من در حال رفتن به خیابان بکر شماره هفت هستم. خانم زیبایی امشب مرا به شام دعوت کرده است.»
«آه، اما من خبرهای بدی برای شما دارم!» برویر خندید. «اکنون همسر آن خانم زیبا در راه خانه شان است! سوار شوید زیگموند! کار من تمام شده و برای گرینشتایدل هم زیادی خسته ام. به این ترتیب کمی وقت برای گپ زدن قبل از شام باقی می ماند.»
فروید چترش را تکاند، چند بار پایش را در پیاده رو بر زمین کوبید و بعد سوار درشکه شد. هوا تقریبا تاریک شده بود و شمعی که قرار بود فضای داخلی درشکه را روشن کند، بیش از این که روشنایی بدهد سایه می انداخت. بعد از لحظه ای سکوت فروید به جلو خم و در صورت دوستش دقیق شد. «به نظر خسته می آیید، یوزف. روز سختی بود؟»
«خسته کننده. با ویزیت در منزل آدولف فیفر آغاز شد و به پایان رسید. او را می شناسید؟»
«نه، اما تعدادی از مقالاتش را در روزنامه نوین فراین پرسه خوانده ام. بی نهایت خوب می نویسد.»
«وقتی بچه بودیم با هم بازی می کردیم. صبح ها با هم به مدرسه می رفتیم. او از زمان افتتاح مطبم مریض من است. تقریبا سه ماه پیش بود که یک تومور بدخیم سرطانی بسیار پیشرفته در کبدش تشخیص دادم. در این بین او یرقان انسدادی گرفته است. مرحله بعد هم که بر شما روشن است؟»
«حالا سیستم کیسه صفرا دیگر خوب کار نمی کند، صفرا مستقیم به لنف می ریزد. و در پایان بیمار بعد از رفتن به اغمای کبدی، در اثر نارسایی کبد از بین می رود.»
«کاملاً صحیح است. هر لحظه منتظریم. اما هنوز نمی توانم این را به او بگویم! مجبورم از خود چهره ای امیدوار و شاد بسازم، اما درواقع دلم می خواهد در کمال دوستی با او وداع کنم. هرگز نمی توانم به از دست دادنِ یک بیمار عادت کنم.»
فروید آهی کشید: «امیدوارم که هیچ یک از ما به آن عادت نکنیم. بدون امید هیچ چیز پیش نمی رود و اگر ما آن را نداشته باشیم، چه کسی باید داشته باشد؟ این برای من از سخت ترین وظایف یک پزشک به شمار می رود. گاهی واقعا تردید می کنم که از پس این وظیفه برآیم. مرگ بسیار قدرتمند است. درمان های ما به خصوص در بخش نورو پاتولوژی بسیار محدود است. خدا را شکر که من به زودی دوران کارآموزی ام را در بیمارستان تمام می کنم! آدم در آن جا به صورت موهنی مجذوب آموزش متمرکزشده می شود! باید امروز هنگام ویزیت می شنیدید که وستفال(۳۷) و مِیر(۳۸) چه مجادله ای با هم می کردند. درحالی که سرطان بیمار دقیقا در مغز متمرکز شده بود و تمام این بحث ها را در حضور بیمار انجام می دادند!»
«آه...» ــ ساکت شد ــ «... من حالا فقط به حرف زدن نیاز دارم! کمی قبل از شش ماه پیش، هنگامی که در لابراتوار فیزیولوژی کار می کردم، از این که مغز یک نوزاد روی میز تشریح من قرار گرفت، به وجد آمدم. چون به این وسیله افتخار تشخیصِ دقیقِ محل بافت بیمار نصیبم شد! شاید بدبین شده ام، اما بیش تر و بیش تر به این اعتقاد رسیده ام که مناظره های بی پایان ما در مورد محل تغییر بافت بیمار این حقیقت را پنهان می کند که بیماران ما می میرند و ما پزشکان ناتوانیم.»
«بدتر از آن زیگموند، این یک بی آبرویی است که شاگردان وستفال و پزشکانِ هم سطح او هرگز یاد نمی گیرند با دلجویی به یک بیمارِ در حال مرگ کمک کنند.»
دو مرد سکوت کردند. درشکه در بادِ شدید تکان می خورد. حالا دوباره باران شدیدتر شده بود و روی سقف درشکه صدا می کرد. برویر خواست به دوست جوانش یک راهنمایی کند، اما مکث کرد و لغاتش را با دقت برگزید، زیرا می دانست فروید حساس است.
«گوش کنید زیگموند. می دانم چقدر از این که مجبور شوید به عنوان پزشک تجربی کار کنید ناامید می شوید. به نظر شما این کار یک شکست است، گویی که باید به یک سرنوشت خفت بار قناعت کنید. دیروز به طور اتفاقی در کافه شنیدم که به بروکه(۳۹) حمله کرده اید، چون او با ترفیع شما موافقت نکرده و توصیه کرده که از گذراندنِ یک دوره آکادمیک قطع امید کنید. اما نباید او را سرزنش کرد. می دانم که زیادی روی شما حساب می کند. از دهان خودش شنیدم که می گفت شما یکی از بااستعدادترین دانشجویانی هستید که تاکنون داشته.»
«پس چرا نمی خواهد به من ترفیع دهد؟»
«چرا زیگموند؟ به عنوان جانشین اِکسنر(۴۰) یا فلایشل(۴۱)، وقتی دست از کار کشیدند؟ به قیمت صد گولدن در روز؟ بروکه در مورد پول کاملاً حق دارد! کار تحقیقاتی کار افراد ثروتمند است. نمی توانید با کمک هزینه تحصیلی زندگی کنید. یا حتی به والدین تان کمک کنید. حداقل ده سال دیگر می توانید ازدواج کنید. شاید بروکه به اندازه کافی سیاست نداشته، اما اگر بگوید برای این که بتوانید کماکان خود را وقف تحقیقات کنید، باید به دنبال همسری با جهیزیه ای مفصل باشید، حق دارد. هنگامی که شش ماه پیش به مارتا پیشنهاد ازدواج کردید، با آگاهی به این موضوع که او چیزی با خود به این زناشویی نخواهد آورد، خودتان ــ و نه بروکه ــ سرنوشت تان را تعیین کردید.»
فروید برای لحظه ای چشمانش را بست و بعد جواب داد: «یوزف، چیزی که شما می گویید مرا می رنجاند. همیشه نسبت به این موضوع که شما مارتا را قبول ندارید، سوءظن داشته ام.»
برویر دقیقا می دانست که چقدر برای فروید مشکل است در مقابل او ــ دوستی که شانزده سال بزرگ تر از خودش و درعین حال استاد، برادر و پدرش هم بود ــ چنین با صراحت صحبت کند. دستش را دراز کرد و پشت دست فروید را نوازش کرد.
«اشتباه می کنید، زیگموند! اصلاً و ابدا این طور نیست! درواقع ما فقط در مورد زمان ماجرا با هم توافق نداریم. من معتقد بودم که هنوز سال های دراز زیادی برای فراگیری پیش روی شما هست، و نباید خود را مقید کنید. اما در مورد مارتا با شما کاملاً موافقم. اگرچه من فقط یک بار با او ملاقات کرده ام. در میهمانی قبل از سفر آن خانواده به هامبورگ، فورا جذب او شدم. او کمی مرا به یاد ماتیلده در همان سن وسال انداخت.»
«زیاد هم تعجب آور نیست...» لحن صدای فروید مجددا آرام شد. «همسر شما یک الگو بود. از همان لحظه که با ماتیلده آشنا شدم، به دنبال زنی مانند او بودم. صادقانه بگویید یوزف، اگر شما ماتیلده را به عنوان همسر انتخاب نمی کردید، او تهی دست و بدون امکانات می ماند؟»
«صادقانه بگویم، زیگموند ــ و شما نباید به این خاطر مرا تحقیر کنید، زیرا مربوط به چهارده سال پیش است و آن زمان فرق می کرد، من درهرصورت خود را با خواست پدرم وفق می دادم.»
فروید سکوت کرد. یکی از سیگارهای برگ اش را بیرون کشید و آن را به برویر تعارف کرد که او هم مثل همیشه رد کرد.
درحالی که فروید سیگارش را آتش می زد، برویر ادامه داد: «زیگموند، من درک تان می کنم، زیرا شبیه من اید. شما نوع جوان تر، ده یازده سال جوان تر از من هستید. هنگامی که اوپولسر(۴۲)، رئیس آن زمان من، به طور ناگهانی در اثر تیفوس فوت شد، دوره دانشگاهی من هم درست مانند شما، با همان سرعت و به همان اندازه سخت، به پایان رسید. من هم به خودم مانند جوانی نگاه می کردم که نوید موفقیت می داد، به عنوان جانشین اوپولسر و باید هم همین طور می شد. همه روی این موضوع حساب می کردند. اما به جای من، یک غیریهودی منصوب شد. من هم مثل شما ناگزیر به تسلیم بودم.»
«پس باید بتوانید با من هم دردی کنید که چقدر این شکست مرا آتش می زند. به خودتان نگاه کنید. چه کسی کرسی تدریس پزشکی را تصاحب کرده؟ این نوتناگل(۴۳) بی رحم! به خودتان نگاه کنید. چه کسی ریاست روان پزشکی را برعهده دارد؟ مِینرت(۴۴)! آیا من کم تر شایستگی دارم؟ من می توانستم کشف های جالبی بکنم!»
«همین کار را هم خواهید کرد زیگموند. یازده سال پیش من آزمایشگاه و کبوترهایم را به خانه ام آوردم و به تحقیقاتم ادامه دادم. این کار غیرممکن نیست. شما روش آن را پیدا خواهید کرد. فقط راه دوره دانشگاهی بر شما بسته شده و هردوی ما می دانیم که دلیل آن فقط پول نبوده است. آیا گزارش امروز نوین فراین پرسه را در مورد گروه هایی که کلاس های درس را منحل می کنند و یهودی ها را از کلاس بیرون می کشند، خوانده اید؟ آن ها تهدید می کنند که تمام رشته هایی را که پروفسورهای یهودی تدریس می کنند از بین خواهند برد. یا روزنامه دیروز که گزارشی در مورد دادگاه یک یهودی در گالیسین(۴۵) داشت که متهم است یک کودک مسیحی را به دلایل مذهبی کشته؟ آن ها واقعا ادعا می کنند که او برای تهیه مازن(۴۶) به خونِ یک مسیحی نیاز داشته است! ما در سال ۱۸۸۲ هستیم و این ماجراها هم پایانی ندارد! سروکار ما با انسان های غارنشین است، با وحشیانی که پوسته بسیار نازکی از مسیحیت روی شان را فراگرفته. به همین دلیل برای شما آینده آکادمیکی وجود ندارد! البته بروکه شخصا داشتنِ چنین پیشداوری هایی را شدیدا رد می کند، اما چه کسی می داند که او واقعا چگونه فکر می کند؟ بااین همه به طور خصوصی به من گفته که این جریانات ضدیهودی بالاخره به قیمت پیشرفت آکادمیک شما تمام خواهد شد.»
«اما یوزف، من یک دانشمندم! من مثل شما برای بخش عملیِ پزشکی ساخته نشده ام. همه وین از استعداد شما در تشخیص بیماری اطلاع دارد. من این استعداد را ندارم. آیا باید برای همیشه زندگی ام را به عنوان یک پزشک عمومی بگذرانم؟»
«زیگموند، من به هیچ عنوان دانش فوق طبیعی ندارم، دست کم چیزی نیست که نتوانم به شما انتقال بدهم.»
فروید تکیه داد و از شعاع نور شمع خارج شد. در دل از این تاریکی عمیق ممنون بود. برویر تاکنون چنین درون خود را افشا نکرده بود، یا به طورکلی به یک انسان، به استثنای مارتا که هر روز برایش نامه می نوشت و افکار و احساسات پنهانش را به او می گفت.
«فقط یک کار نکنید، زیگموند. دق دلی نارضایتی خود را بر سر طبابت خالی نکنید. شما عملاً کج بینانه رفتار می کنید. فقط ببینید که در عرض بیست سال گذشته، حتی در پاتولوژی اعصاب، چه پیشرفت هایی کرده ایم.
به فلج ناشی از مسمومیت سرب، به جنون بُرم و به تریشینوز مغزی فکر کنید. بیست سال پیش این ها معماهایی حل نشده بودند. اگر چه علم آرام پیشرفت می کند، اما در هر دهه یک بیماریِ دیگر مغلوب می شود.»
قبل از این که برویر ادامه دهد، سکوت بلندی حکمفرما شد.
«بگذارید از چیز دیگری حرف بزنیم. می خواهم چیزی ازتان بپرسم. شما به دانشجویان پزشکی زیادی درس می دهید. آیا نام یک روس جوان برای تان آشناست؟ سالومه، جنیا سالومه؟»
«جنیا سالومه. گمان نمی کنم. برای چه می پرسید؟»
«خواهرش امروز به مطب من آمده بود. ملاقات جالب توجهی بود.» درشکه از درِ ورودی باریک واقع در خیابان بکر شماره هفت رد شد و ناگهان ایستاد. چنان ناگهانی که اطاقکش هنوز برای مدت کوتاهی روی فنر محکم درشکه بالا و پایین می رفت. «رسیدیم. بقیه اش را در منزل برای تان تعریف می کنم.»
آن ها در داخل حیاط باشکوه سنگفرش شده ای پیاده شدند که متعلق به اواخر دوران رنسانس بود و دیواری پوشیده از پیچک احاطه اش کرده بود. در مقابل خانه مجللی ایستادند که بالای سردرِ باشکوه طاق دار آن پنج طبقه با پنجره های قوس دار دیده می شد. هنگامی که مردان به راهروی ورودی نزدیک شدند، سرایدار هوشیار و منتظر، از پنجره کوچک جای مخصوص خود نگاه کرد و خارج شد تا با تعظیم های مکرر در بزرگ را باز کند.
از پله ها بالا رفتند، از کنار مطب برویر در طبقه دوم گذشتند و به اطاق های خصوصی و بزرگ خانواده برویر در طبقه سوم رسیدند. ماتیلده منتظرشان بود. در سی وشش سالگی هنوز زنی فوق العاده زیبا بود. پوست تازه و براق، بینی کوچک نوک تیز، چشمان آبی خاکستری و موهای پرپشت بلوطی که بالای سرش جمع کرده بود. در بلوز سفیدِ همچون برف و دامن خاکستری با کمری چسبان به نظر فریبنده و باشکوه می آمد. درحالی که هنوز چند ماهی از به دنیا آوردنِ پنجمین فرزندش نمی گذشت.
کلاه یوزف را برداشت و موهایش را عقب زد، کمک کرد تا پالتویش را درآورد و آن را به دخترک خدمتکار آلوئیزیا(۴۷) داد که از چهارده سال پیش و از بدو خدمتش در این خانواده لوئیز نامیده می شد. بعد رو به فروید کرد.
«زیگموند، شما کاملاً خیس هستید و حتما خیلی سردتان است. فورا به داخل وان بروید! آب داغ است و من لباس های تمیز یوزف را برای تان گذاشته ام. چقدر عالی است که شما دو نفر اندازه هم هستید. من نمی توانم از ماکس این گونه میهمان نوازی کنم.» شوهر خواهرش راشل(۴۸)، یک مرد عظیم الجثه بود که بالای صد کیلو وزن داشت.
برویر گفت: «ماکس حقیقتا نباید به تو غبطه بخورد. من این را از طریق بیماران بسیاری که برایش می فرستم، جبران می کنم.» به طرف فروید برگشت و اضافه کرد: «امروز هم برای ماکس یک بیمار فرستادم که التهاب خوش خیم پروستات داشت. در این هفته این چهارمین بیمار بود. این هم یک رشته پرمنفعت!»
ماتیلده قاطعانه مخالفت کرد، زیر دست فروید را گرفت و او را به سمت حمام کشید. «نخیر. تخصص اورولوژی برای زیگموند مناسب نیست. تمام روز مثانه و لوله باز کند! در عرض یک هفته دیوانه می شود!»
زن جلوی در مکث کرد. «یوزف، بچه ها در حال غذا خوردن هستند. به آن ها سری بزن، اما خیلی کوتاه، بهتر است قبل از غذا کمی دراز بکشی. دیشب تمام وقت به این طرف و آن طرف غلتیدی، باید خیلی کم خوابیده باشی.»
برویر بدون حرف به سمت اطاق خواب رفت، اما بعد نظرش عوض شد و تصمیم گرفت در آوردن آب برای فروید کمک کند. هنگامی که برگشت، دید که ماتیلده به طرف فروید خم شده است و شنید که نجوا می کند: «زیگموند، او تقریبا با من حرف نمی زند!»
برویر در حمام سر لوله پمپ نفتی را یکی پس از دیگری به شیشه هایی گذاشت که روپوشی از سبد داشتند و آب داغ در آن ها ریخت که لوئیز و فروید به سرعت از آشپزخانه به بالا می بردند. وان عظیم لعابی سفید که مانند یک معجزه تنها روی چهار پنجه ظریف یک شیر قرار گرفته بود، به سرعت پر شد. برویر هنگامی که بازگشت، شنید که فروید با آهی از سر رضایت در آب لغزید.
برویر روی تخت دراز کشید، اما آرامش نداشت. به این فکر می کرد که ماتیلده و فروید چه خودمانی سرهای شان را به هم نزدیک کرده بودند. در این بین دیگر فروید جزیی از خانواده شده بود. در طول هفته چند بار نزد آنان شام می خورد. ابتدا بین او و فروید ارتباط دوستی برقرار شده بود؛ شاید برویر به ترتیبی او را جانشین برادر کوچک ترش آدولف می کرد که چند سال پیش مرده بود. اما طی سال گذشته ماتیلده و فروید پیوسته به هم نزدیک تر شده بودند. ده سال اختلاف سن، به ماتیلده اجازه می داد که نسبت به او احساسی مادرانه داشته باشد. اغلب روی این موضوع تاکید می کرد که فروید او را به یاد آن زمان یوزف، یعنی زمانی که با هم آشنا شده بودند، می اندازد.
برویر از خود سوال کرد، خوب که چی؟ چه اشکالی دارد که ماتیلده، فروید را از سردشدن من مطلع کند؟ این کار چه چیزی را عوض می کند؟ به نظرش رسید که فروید همه چیز را می داند؛ و در هر صورت چیزی در این خانه از او پنهان نمی ماند. ممکن است که او در تشخیص بااستعداد نباشد، اما برای روابط بین انسان ها بسیار تیزبین بود. شاید متوجه شده است که بچه ها تا چه اندازه از عشق پدر محرومند. آن طور که روبرت، برتا، مارگارته و یوهانس با حرارت، شادمان فریاد می زدند: «عمو زیگموند و به طرف او می دوند! حتی دورا که هنوز یک سال هم نداشت، همیشه وقتی او می آمد، می خندید. بدون شک رفت وآمد فروید در این خانه نعمتی بود؛ برویر به خوبی می دانست که خودش حواس پرت تر از آن بود که بتواند مرجعی باشد که یک خانواده نیاز دارد. بله، فروید کار او را انجام می داد، اما این کار موجب خجلت برویر نمی شد، به هیچ عنوان. برعکس او بیش از هر چیز در مقابل فروید جوان احساس قدرشناسی می کرد.
چگونه باید با شکایت های ماتیلده در مورد رابطه زناشویی اش برخورد می کرد؟ او حق داشت شاکی باشد! تقریبا هر شب تا نزدیک نیمه شب وقت خود را در آزمایشگاه می گذراند. یکشنبه ها پیش از ظهر در دفتر کارش، درس نظری دانشگاه را برای بعدازظهر آماده می کرد. در طول هفته شب های زیادی را تا ساعت هشت یا نه در کافه می ماند. علاوه برآن این اواخر یک تا دو شب در هفته تاروک(۴۹) بازی می کرد. اکنون حتی گاهی سر ناهار که قبلاً بدون چون و چرا مختص خانواده بود، غیبت داشت. دست کم یک بار در هفته اتفاق می افتاد که برویر وقت نداشت و ظهرها هم یکسره کار می کرد. و وقتی ماکس، باجناقش می آمد برای یک دست شطرنج به اطاق مطالعه می رفت.
برویر از خیر چرت زدن گذشت و به سمت آشپزخانه رفت تا وضعیت آماده شدنِ غذا را ببیند. خوب می دانست که فروید برای مدتی تقریبا طولانی در وان داغ دراز می کشد. خود او ترجیح می داد که خوردن شام را پشت سر بگذارد تا وقتی هم برای کارهای آزمایشگاهی داشته باشد. به در حمام زد: «زیگموند وقتی کارتان تمام شد به اطاق مطالعه بیایید. ماتیلده اجازه می دهد که در آن جا بدون کت غذا بخوریم.»
فروید به سرعت خود را خشک کرد، لباس های تمیزی را که برایش آماده کرده بودند پوشید، لباس های کثیفش را در سبد لباس های چرک گذاشت و باعجله بیرون رفت تا به برویر و ماتیلده در چیدنِ میز و کشیدن غذا کمک کند. هنگامی که درِ آشپزخانه را باز کرد که پنجره اش کاملاً بسته بود، بوی خوش ِ سوپ کرفسی که با جو غلیظ شده بود، به استقبالش آمد.
ماتیلده ملاقه در دست با این کلمات به او خوشامد گفت: «زیگموند، فکر کردم شما دونفر در این هوای نامساعد، از یک سوپ داغ خوش تان می آید.»
فروید سینی را از دست او گرفت: «چطور فقط دو بشقاب؟ مگر شما با ما غذا نمی خورید؟»
«وقتی یوزف بخواهد در اطاق مطالعه غذا بخورد، قاعدتا منظورش این است که می خواهد بدون مزاحمت با شما صحبت کند.»
برویر اعتراض کرد: «ماتیلده! اصلاً حرفی از این موضوع نبود. اگر قرار باشد زیگموند از مصاحبت تو محروم شود، به زودی از آمدن به خیابان بکر اجتناب می کند.»
«خُب من کمی خسته ام و شما دونفر این هفته برای این که در آرامش با هم صحبت کنید اصلاً موقعیتی نداشته اید.»
هنگامی که طول راهروی بلند را طی می کردند، فروید برای مدت کوتاهی به اطاق بچه ها خزید تا یک بوسه شب به خیر به آن ها بدهد؛ در مقابل خواهش و تمناها برای یک قصه مقاومت کرد و وعده داد که به جای امشب در ملاقات بعدی دو قصه تعریف کند. سپس به دنبال برویر به اطاق مطالعه رفت. یک سالن تاریک چوب کاری شده که پنجره های بلندی با پرده های مخملی داشت. سطح بین شیشه داخلی و خارجی پنجره دولایه، با کوسن پر شده بود تا باد به درون نیاید. جلوی آن یک میزتحریر سنگین از چوب گردو قرار داشت که روی آن کتاب های باز روی هم انباشته شده بود. سطح اطاق را یک قالی کاشان عالی با نقش پیچ درپیچ و رنگ های آبی و عاج فام گرفته بود و جلوی سه دیوار، قفسه هایی مملو از کتاب با جلدهای قیمتی آبی تا سقف می رسید. لوئیز در گوشه پشتی اطاق روی یک میز خراطی شده بیدرمایر(۵۰) که یک درمیان سیاه و طلایی رنگ شده بود و پایه هایش به طرف پایین باریک می شد، مرغ سرخ شده سرد، سالاد گیاهی، مارچوبه زیره زده و آب معدنی گیس هوبلر(۵۱) قرار داده بود. ماتیلده بشقاب سوپ فروید را از روی سینی برداشت، آن را روی میز گذاشت و برگشت که برود.
برویر با آگاهی کامل از حضور فروید، دست زن را نوازش کرد و گفت: «بمان. زیگموند و من که چیزی را از تو پنهان نمی کنیم.»
«من با بچه ها غذا خورده ام. شما دو نفر بدون من هم کارتان پیش می رود.»
برویر سعی کرد با لحنی شوخ صحبت کند: «ماتیلده! تو گله می کنی که مرا کم می بینی. حالا من این جا هستم و تو می روی.»
اما او سرش را تکان داد: «بعدا چند لحظه ای می آیم و برای تان دسر می آورم.»
برویر نگاهی التماس آمیز به فروید انداخت، گویی می خواهد بگوید، حالا چه کار می توان کرد؟ لحظه ای بعد، درست هنگامی که ماتیلده در را به آرامی می بست، برویر دید که او نگاه پرمعنایی به فروید کرد. گویی می خواست بگوید، می بینید که وضعیت ما چگونه است؟ در این جا برای برویر روشن شد که انتظارِ چه نقش ناراحت کننده و نامطبوعی از دوست جوانش داشت. نزدیکی و صمیمیت با زن و شوهری که با هم غریبه شده اند!
مردان در سکوت غذا خوردند. برویر متوجه شد که نگاه فروید روی ردیف کتاب ها می چرخد.
«زیگموند، آیا باید یک قفسه برای کتاب های آتی شما رزرو کنم؟»
«خیلی خوب می شود! اما در این دهه کاری انجام نمی شود. یوزف! من حتی نمی رسم که فکر کنم. گمان نکنم که تاکنون دانشجویی در بیمارستان وین توانسته باشد که بیش از چند کارت پستال بنویسد! نه، من اکنون بیش تر به فکرِ خواندنِ کتاب هستم تا نوشتن. لعنت به مشقتِ روشنفکران! این وفورِ دانسته ها که باید از بین دریچه سه میلیمتریِ عنبیه به مغز پرتاب شوند!» برویر لبخندی زد. «چه تشبیه مناسبی! شوپنهاور و اسپینوزا(۵۲) به شکل تقطیر و متراکم شده در قیف مردمک ریخته و مستقیم در طول عصب بصری مغز شناور می شوند. چقدر دلم می خواست می شد با چشم غذا خورد؛ این روزها اغلب برای مطالعات جدی زیادی خسته ام.»
فروید پرسید: «و چُرت شما چه شد؟ فکر کردم می خواهید قبل از غذا کمی دراز بکشید.»
«دیگر نمی توانم چرت بزنم. فکر می کنم حتی برای خوابیدن هم زیادی خسته باشم. باز نیمه شب کابوسی مرا از خواب پراند. همان کابوس پرت شدن.»
«یوزف، یک بار دیگر خواب خود را دقیقا برایم تعریف کنید.»
«همیشه همان است.» برویر در یک جرعه، آب معدنی گازدار خود را نوشید، چنگال را کنار گذاشت و تکیه داد تا غذا پایین برود. «و به شکل فریب دهنده ای واقعی به نظر می رسد؛ در سال گذشته ده بار این خواب را دیده ام. ابتدا زمین زیر من می لرزد. وحشت می کنم و به طرف بیرون می دوم و در جست وجوی...»
مجبور شد برای لحظه ای فکر کند که آخرین بار رویایش را چگونه تعریف کرده بود. او در خواب مسلما به دنبال برتا بود، اما چیزهایی هم که می خواست با فروید در میان بگذارد حد و مرزی داشت. نه تنها به این دلیل که از این همه تسلط برتا بر افکار و احساساتش خجالت می کشید، بلکه چون نمی خواست بی دلیل و با درمیان گذاشتن اسراری که فروید مجبور بود از ماتیلده پنهان کند ارتباط آن دو را تحت فشار قرار دهد.
«... کسی هستم. زمین زیر پای من به تدریج تبدیل به مایع می شود و مانند خانه شنی وامی رود. من فرو می روم و به عمق چهل پایی می افتم. دقیقا چهل پا. من سطح سنگ مرمر بزرگی را باز می کنم. نوشته ای در درونش است. سعی می کنم که رمز آن را کشف کنم و بخوانم، اما موفق نمی شوم.»
«یک رویای جالب، یوزف. اما از یک موضوع اطمینان دارم. کلید تعبیر این خواب در معنای نوشته داخل سنگ است که قابل خواندن نیست.»
«اگر اصلاً معنایی داشته باشد.»
«باید داشته باشد، یوزف. دقیقا ده بار همان رویا؟ شما اجازه نمی دهید که مسائل بی اهمیت باعث بی خوابی تان شود! چیزی که برای من بی نهایت جالب است، آن چهل پا است. از کجا می دانید که دقیقا چهل پا است؟»
«می دانم، ولی نمی دانم که از کجا.»
فروید که مثل همیشه به سرعت بشقاب خود را خالی کرده بود، با شتاب آخرین لقمه را در دهان گذاشت و گفت: «من شکی ندارم که این عدد درست است. بالاخره طراح این رویا شما بوده اید! یوزف شما می دانید، که من مانند گذشته رویا جمع آوری می کنم و به تدریج بیش تر به این عقیده می رسم که اعداد دقیق در رویا بدون شک معنای آشکاری دارند. من سند جدیدی دارم و تا آن جا که می دانم چیزی در مورد آن به شما نگفته ام. هفته گذشته ما یک میهمانی به افتخار ایساک شونبرگ(۵۳) یکی از دوستان پدرم دادیم.»
«بله، او را می شناسم. پسر او ایگناس(۵۴) به خواهر نامزد شما علاقه نداشت؟»
«متین می فرمایید. خب، ایساک شصتمین تولدش را جشن می گرفت و خوابی را که شب پیش دیده بود برای من تعریف کرد. او در امتداد یک خیابان تاریک و بلند به پایین می رفت و شصت سکه طلا در جیب داشت. درست مانند شما او هم در تعداد سکه ها شکی نداشت. می خواست سکه هایش را کنار هم نگه دارد، اما آن ها به تدریج از سوراخی در جیبش می افتادند و او در تاریکی دوباره پیدای شان نمی کرد. درنتیجه من معتقدم این نمی تواند یک اتفاق باشد که او در شصتمین سالگرد تولدش رویای شصت سکه را ببیند. کاملاً اطمینان دارم ــ چطور ممکن است این طور نباشد؟ ــ که شصت سکه سمبل شصت سال زندگی اوست.»
«و سوراخ داخل جیب؟» برویر این را پرسید و دومین ران مرغ را برداشت.
«این رویا فقط می تواند بیانگر این آرزو باشد که او دوست دارد این سال ها برگردند و او جوان تر شود.» فروید این را گفت و او هم با مرغ از خودش پذیرایی کرد.
«یا شاید هم یک ترس، زیگموند. این ترس که سال ها از دستش می روند و به زودی چیزی برایش نمی ماند! فکرش را بکنید او در یک راه بلند و تاریک می رود و کوشش می کند چیزی را دوباره به دست آورد که ازدست داده.»
«بله، امکان دارد. شاید رویاها بتوانند بیان کننده آرزوها یا بیم ها باشند. یا هر دوی آن ها. اما در مورد شما، یوزف، اولین بار این خواب را کی دیدید؟»
«بگذارید فکر کنم.» برویر به خاطر آورد. یک خواب طولانی نبود. پس از این که در مفیدبودن معالجاتش در مورد برتا تردید کرده و با خانم پاپن هایم در مورد این موضوع بحث کرده بود که آیا بهتر نیست که برتا را به آسایشگاه بِلِوو(۵۵) در سویس بفرستد؟ این جریان باید مربوط به اوایل سال ۱۸۸۲ بوده باشد. یعنی نزدیک به یک سال پیش، همان طوری که حالا برای فروید شرح می داد.
فروید باحرارت پرسید: «و من در ماه ژانویه به مناسبت تولد شما دعوت نشده بودم؟ با تمام افراد خانواده آلتمان(۵۶)؟ خُب بفرمایید! اگر این رویا از آن زمان مرتب تکرار می شود، روشن است که آن چهل پا، چهل سال را تصویر می کنند نه؟»
«حالا به زودی چهل و یک ساله می شوم. اگر حق با شما باشد، باید از ماه ژانویه به عمق چهل ویک پایی بیفتم.»
فروید دستانش را به طرف بالا انداخت. «آه! پس دیگر باید با یک متخصص مشورت کنیم. تئوری رویای من در این جا تمام شد. تابه حال شنیده اید رویای تعبیرشده ای در زندگی کسی تغییر مثبتی داده باشد؟ یک سوال کاملاً جالب! اصلاً چرا باید سال ها را پشت پا` پنهان کرد؟ چرا این رویاساز کوچک که در درون خودآگاه ما است، این همه به خود زحمت می دهد تا واقعیت را بپوشاند؟ من حدس می زنم که این چهل پای رویا، چهل ویک پا نخواهد شد. فکر می کنم رویاساز باید از این موضوع بیم داشته باشد که اضافه کردن یک پا در هر سال، زیادی واضح است و معمای رویا را حل می کند.»
برویر خندید و با دستمال سفره دهان و سبیلش را پاک کرد. «زیگموند، این مثل همیشه همان نقطه ای است که در آن روح های ما از یکدیگر جدا می شوند. وقتی شما شروع به صحبت از نیروهای ثانوی مستقل روانی می کنید، به نظر می آید که از روح عفریتی حرف می زنید که در درون ماست و رویاهای پیچیده می سازد و آن ها را با لباس دیگری در خودآگاه ما به نمایش می گذارد و این مرا به خنده می اندازد.
«اقرار می کنم که به نظر مضحک می آید. اما خودتان ببیند که چند چیز به این مسئله اشاره می کند! چند دانشمند و ریاضیدان گزارش داده اند که مسائل تعیین کننده ای را در رویا حل کرده اند؟ علاوه برآن یوزف، هیچ نمونه تعبیر دیگری وجود ندارد. مهم نیست که ممکن است این موضوع به نظر خیلی مضحک برسد، اما باید یک شعور دوم و مستقل وجود داشته باشد. من اطمینان دارم.»
ماتیلده با یک قوری قهوه و دو دسر سیب مشهور خودش که زیر کوهی از خامه زده شده پنهان بود، وارد اطاق شد. «زیگموند، از چه چیزی این همه اطمینان دارید؟»
«از یک چیز کاملاً مطمئنم، که ما امیدواریم شما در کنار ما بنشینید و با ما هم صحبت شوید. یوزف می خواست همین حالا از بیماری صحبت کند که امروز به ملاقاتش آمده بود.»
«متاسفم زیگموند، نمی توانم. یوهانس گریه می کند و اگر فوری به سراغش نروم، دیگران را بیدار می کند.»
هنگامی که زن در را پشت سر خود بست، فروید به طرف برویر برگشت. «یوزف، از ملاقات جالب خود با خواهر آن دانشجوی پزشکی بگویید.»
برویر مکث کرد. باید افکارش را جمع می کرد. البته بسیار میل داشت که در مورد پیشنهاد لو سالومه با فروید گفت وگو کند، اما هم زمان از این موضوع وحشت داشت که این کار توضیح مشروحی از معالجه برتا را در پی داشته باشد.
«برادر او برایش از معالجه برتا پاپن هایم تعریف کرده بود. و او حالا از من می خواهد، همان معالجه را در مورد یکی از آشنایانش به کار ببندم که تعادل روحی خود را از دست داده است.»
«اصلاً این دانشجوی پزشکی، جنیا سالومه، چگونه می تواند چیزی راجع به برتا پاپن هایم بداند؟ یوزف شما همیشه در این مورد حتی در مقابل من خیلی بسته رفتار می کردید. من جزییات آن را نمی دانم، فقط می دانم که شما با هیپنوتیزم کار می کردید.»
برویر از خود پرسید که آیا در صدای فروید اثری از حسادت به گوش می خورد یا نه؟ «درست است. من در مورد برتا خاموش بودم، زیگموند. خانواده او در آن روستا بسیار سرشناس است. و از زمانی که اطلاع یافتم که برتا دوست نزدیک نامزد شماست، به خصوص در مقابل شما خوددار بودم. و با وجود این چند ماه پیش در یک سخنرانی مورد او را تحت نام مستعار آنا او. در یک کالج پزشکی مطرح کردم.»
فروید هیجان زده جلو آمد. «یوزف، کاش می دانستید که چقدر میل دارم اطلاعات بیش تری در مورد روش جدید معالجه شما به دست آورم! نمی توانید دست کم همان را که برای دانشجویان تعریف کردید برایم شرح دهید؟ می توانید اطمینان داشته باشید که من حتی در مقابل مارتا مانند یک پزشک این سِر را نگه می دارم.»
برویر لرزید. تا چه حد اجازه داشت توضیح دهد؟ مسلما فروید چیزهایی می دانست. بالاخره ماتیلده ماه های متمادی آشکارا از این که شوهرش وقت زیادی را صرف برتا می کرد، بدخلق بود. و در آن روز که ماتیلده صبرش تمام شد و قدغن کرد که برویر دیگر در حضور او نام بیمار جوانش را بر زبان بیاورد، فروید حضور داشت.
خوشبختانه فروید شاهد جلسه آخر آزاردهنده معالجه برتا نبود! برویر هرگز فراموش نخواهد کرد که چگونه در آن روز وحشتناک که برتا را معاینه می کرد، زن از درد یک حاملگی خیالی به خود می پیچید و درحالی که همه می شنیدند، بلند اعلام می کرد: «همین حالا بچه من از دکتر برویر می آید!» هنگامی که ماتیلده از این جریان اطلاع پیدا کرد ــ خبرهایی از این دست مانند تیر هوایی در بین زنان یهودی می پیچید ــ قاطعانه درخواست کرد که برویر باید فورا رسیدگی به برتا را به همکاران خود محول کند.
آیا ماتیلده این ها را مدت ها پیش برای فروید تعریف کرده بود؟ برویر جراتِ پرسیدن نداشت، حداقل حالا نداشت. شاید بعدها وقتی هیجان فرونشست می پرسید. به همین دلیل کلماتش را با دقت انتخاب می کرد: «حتما می دانید که برتا تمام علایم هیستری را بروز می داد. اختلال در حواس و حرکت، انقباض عضلانی و فلج، کری، هذیان، فراموشی، گنگی و تشویش. در کنار آن هم چند چیز عجیب و غریب. برای مثال اختلالات شگفت آوری در صحبت کردن به وجود می آمد؛ گاهی هفته های متوالی نمی توانست آلمانی صحبت کند، مخصوصا صبح ها. بعد ما به زبان انگلیسی با هم حرف می زدیم. منحصربه فردتر از آن دو حالت ویژه خودآگاه بود که در او دیده می شد. از طرفی او در زمان حال زندگی می کرد و از طرف دیگر حوادث هیجان انگیز او درست یک سال پیش اتفاق افتاده بود. ما بعد از کنکاش در دفترچه خاطرات روزانه مادر او در آن زمان متوجه این نکته شدیم. علاوه براین او از درد شدید عصب صورت رنج می برد که فقط با مرفین آرام می شد، به این ترتیب طبیعی بود که به آن وابسته شود.»
فروید با تعجب پرسید: «و شما او را با هیپنوتیزم معالجه کردید؟»
«در ابتدا چنین هدفی داشتم. می خواستم از متد لیبِاَلت(۵۷) که رفع علائم بیماری از طریق هیپنوتیزم تلقینی بود، استفاده کنم. اما با کمک برتا ــ زنی به لحاظ روحی بی نهایت فعال ــ به یک روش کاملاً جدید مداوا برخورد کردم. طی هفته های اول هر روز به ملاقات او می رفتم، اما به ناچار او را در حالتی به شدت هیجان زده می یافتم که پیشرفتی وجود نداشت. اما بعد کشف کردیم که اگر بتواند برایم تک تک ناراحتی هایش در روزهای معین را با تمام جزئیات شرح دهد، می تواند هیجانات خود را تحت کنترل درآورد.»
برویر گزارشش را قطع کرد و چشمانش را بست تا افکارش را منظم کند. می دانست که صحبت های بعدی بی اندازه اهمیت دارد و نمی خواست چیز مهمی را از قلم بیندازد.
«جریان طولانی بود. اغلب صبح ها یک ساعت، آن طور که او می نامید خالی کردن عقده دل ضروری بود تا او بتواند خود را از رویاها و خیالات نامطبوع برهاند و وقتی بعدازظهرها یک بار دیگر او را ویزیت می کردم، هیجان های جدیدی جمع شده بود که نیاز به تخلیه شدن داشت. فقط در صورتی می توانستیم به نشانه های مهم بیماری او برسیم که زباله های روز را کاملاً جارو کرده باشیم. و زیگموند در این نقاط به یک کشف خارق العاده نائل شدیم.»
لحن رسمی برویر فروید را وادار کرد که در حال روشن کردن سیگار برگش مکث کند. از شدت توجه انگشتش را با کبریت سوزاند. ناسزا گفت: «لعنتی!» چوب کبریت را تکان داد و انگشت سوخته اش را مکید. «ادامه بدهید یوزف! این کشف خارق العاده چه بود؟»
«خب، ما متوجه شدیم که هر نشانه و عامل به وجودآورنده ای که برتا به سوی حل ریشه آن می رفت و آن را برای من کاملاً دقیق به شکل بیان درمانی` شرح می داد، خود به خود از بین می رفت. بدون این که کم ترین نیازی به هیپنوتیزم تلقینی باشد!»
فروید پرسید: «دلیلش؟» او اکنون آن چنان مجذوب شده بود که سیگار برگش را بدون توجه در جاسیگاری انداخت و گذاشت که در آن جا برای خودش دود کند. «یوزف، منظورتان از عامل نشانه بیماری چیست؟»
«ضربه روحی اولیه. رویداد به وجود آورنده.»
فروید التماس کرد: «خواهش می کنم! یک مثال بزنید.»
«خب، پس برای تان ماجرای خودداری برتا از نوشیدن را تعریف می کنم. از هفته ها پیش او نتوانسته یا نخواسته بود آب بنوشد. به شدت از تشنگی رنج می برد، اما به محض این که یک لیوان آب در دست می گرفت برایش نوشیدن غیرممکن می شد. طوری که مجبور بود تشنگی اش را با هندوانه یا میوه های دیگر رفع کند. اما یک روز در حال خلسه ــ او به هیپنوتیزم خواب و بیداری تمایل داشت و هنگام هیپنوتیزم شبانه بدون کمک به خلسه می رفت ــ به خاطر آورد که چند هفته پیش وارد اطاق یکی از دوستانش شده و دیده که سگ کوچکش در حال آب خوردن از لیوان اوست. همین که این صحنه را برایم تعریف کرد و همراه با آن خشم و ناراحتی خود را خالی کرد، تقاضای یک لیوان آب کرد و آن را بدون مشکلی تا ته نوشید. این حالت هرگز دیگر بازنگشت.»
فروید فریاد زد: «تصورناپذیر، غیرقابل باور است! و بعد؟»
«به زودی با همین روش منظم به سراغ علائم دیگر رفتیم. ریشه بسیاری از علائم ــ مثلاً فلج بازو و یا اوهام او راجع به صورت مرده ها و مارها ــ در اثر ضربه روحی ناشی از فوت پدرش بود. پس از این که او تمام جزئیات و هیجانات این اتفاق را شرح داد ــ برای تقویت قوه حافظه او حتی تقاضا کرده بودم که مبل ها را دقیقا مانند زمان مرگ پدرش بچینند ــ این نشانه ها هم از بین رفت.»
«اما این که عالی ست!» فروید از جایش پریده بود و بالا و پایین می رفت. «معانی ضمنی این تئوری فوق العاده است. و کاملاً با تئوری هلم هولتزن(۵۸) تطبیق می کند! اگر جریانات مغزی زائد که مسئول این گونه علائم هستند از طریق تصفیه روح خارج شوند، بعد نشانه های بیماری هم خودبه خود از بین می روند! و شما این را با خونسردی تعریف می کنید، یوزف؟ این یک کشف هدایت کننده است! شما حتما باید این را منتشر کنید!»
برویر آه عمیقی کشید. «شاید یک وقتی این کار را بکنم. حالا زمان مناسبی نیست. این موضوع به بسیاری از حساسیت های شخصی مربوط می شود. من باید ملاحظه احساسات ماتیلده را هم بکنم. از آن جا که روش معالجه را برای شما شرح دادم، متوجه می شوید که مجبور بودم برای این بیمار چه مقدار وقت صرف کنم. خب، ماتیلده نمی خواست یا نمی توانست قبول کند که این مورد چقدر ارزش علمی اش گسترده است. همان طور که حتما می دانید او از ساعت هایی که من نزد برتا به سر می بردم شروع به خرده گیری کرد و بین خودمان بماند او هنوز آن قدر ناراحت است که از صحبت کردن در این مورد با من اجتناب می کند.» برویر ادامه داد: «و علاوه برآن من نمی توانم موردی را که چنین پایان مصیبت باری داشته منتشر کنم، زیگموند. ماتیلده پافشاری کرد که از این کار بگذرم. من مجبور شدم در ماه ژوییه برتا را به آسایشگاه بینس وانگرز(۵۹) در کرویتزلینگن(۶۰) بفرستم. زحمت زیادی کشیدند که او مرفین را ترک کند و ظاهرا چند نشانه، برای مثال ناتوانی در آلمانی حرف زدن، بازگشته است.»
فروید با ناراحتی از موضوع دلخوری ماتیلده اجتناب می کرد. «اما این مورد بسیار پیشرفته است، یوزف. می تواند تولد یک روش کاملاً جدید معالجه را نوید دهد. نمی شود در موقعیت دیگری دقیق تر در این مورد صحبت کنیم؟ من اشتیاق زیادی به تمام جزئیات آن دارم.»
«با کمال میل، زیگموند. من در مطب نسخه ای از گزارش سیر بیماری دارم که برای بینس واگنر فرستادم. تقریبا سی صفحه است. می توانید آن را مطالعه کنید.»
فروید ساعتش را از جیبش بیرون کشید. «آه! چقدر دیر شد و تازه من داستان خواهر آن دانشجوی پزشکی را اصلاً نشنیدم. آیا دوست او هم که قرار است به وسیله بیان درمانی` معالجه کنید، هیستریک است؟ آیا علائم بیماری او هم شبیه نشانه های برتاست؟»
«به هیچ عنوان، زیگموند. همین موضوع جالب است. هیستری در بین نیست و بیمار هم زن نیست، بلکه مرد است. این مرد عاشق این زن بوده یا هست و حالا این زن مرد دیگری را به او ترجیح داده که دوست نزدیک بیمار است. مرد از رنج عشق به شدت بیمار شده است. این خانم خود را مقصر می داند و میل ندارد که دستانش به خون او آلوده باشد.»
فروید به نظر وحشت کرده بود: «اما یوزف! رنج عشق! این که مورد پزشکی نیست.»
«اولین فکر من هم همین بود. دقیقا همین را هم به او گفتم. اما حالا صبر کنید تا ببیند ادامه اش چیست. جریان به تدریج زیباتر می شود. این دوست که درضمن یک فیلسوف قابل توجه و دوست بسیار نزدیک ریشارد واگنر است، هیچ کمکی نمی خواهد یا بهتر بگویم مغرورتر از آن است که تقاضای کمک کند. بنابراین آن خانم از من انتظار جادو دارد. من باید به صورت پنهانی و تحت لوای یک مشاوره پزشکی ظاهری، به مشکلات روانی او کمک کنم.»
«اما این کار کاملاً غیرممکن است! خدای من یوزف، شما که دست به این کار نمی زنید؟»
«گمان می کنم که دیگر متعهد شده ام.»
«چرا؟» فروید دوباره سیگار برگش را برداشت، نشست و باز افسون شده خود را به طرف جلو خم کرد. پیشانی اش به خاطر دوستش و افکاری که در سرش بود، چین خورده بود.
«حتی خودم هم نمی توانم دقیقا بگویم زیگموند. از زمان پایان شرم آور مورد پاپن هایم، احساس بی قراری می کنم و درجا می زنم. شاید چنین دعوت به مبارزه ای را کم دارم. اما من این مورد را به دلیل دیگری قبول کردم. و این همان دلیل واقعی است! نیروی موثر خواهر این دانشجوی پزشکی و هنر متقاعد ساختن وی تقریبا فوق طبیعی است. آدم نمی تواند هیچ خواسته او را رد کند. او چه مبلغ مذهبی خوبی می شد! به خود جرات می دهم که ادعا کنم که او می تواند در تبدیل یک اسب به خروس موفق باشد! یک زن خارق العاده. نمی توانم به درستی برای تان روشن کنم. شاید با او آشنا شوید، بعد متوجه خواهید شد که منظور من چیست.»
فروید بلند شد، خود را کش داد، به کنار پنجره رفت و پرده مخملی را کنار زد. از آن جا که پنجره ها یخ زده بود، مجبور بود با دستمال سوراخی برای دیدن پاک کند.
برویر پرسید: «هنوز باران می بارد، زیگموند؟ می خواهی فیش مان را صدا بزنیم؟»
«نه، باران تقریبا بند آمده. پیاده می روم. اما میل دارم قبل از آن چیزهای بیش تری در مورد این بیمار بدانم. کی به سراغ تان خواهد آمد؟»
«هنوز خبری از او ندارم. این هم یک پیچیدگی دیگر. دوشیزه سالومه با او مشاجره کرده. حتی چندتا از نامه های او را به من نشان داد. و با وجود این به من اطمینان داده که ترتیبی خواهد داد تا او به دلیل ناراحتی های جسمی به سراغ من بیاید. و کوچک ترین شکی ندارم که او در این جا هم مانند موضوع های دیگر، خواست خود را به کرسی خواهد نشاند.»
«و آیا ناراحتی های این آقا دلیل کافی برای مراجعه به پزشک هست؟»
«بی شک. او به شدت بیمار است. پزشکان متعدد و حتی مشهوری تاکنون در مقابل ناراحتی های متنوع او تسلیم شده اند. سالومه یک لیست بلند از نشانه های بیماری او را نام برد. سردرد شدید، کوریِ فزاینده، حالت تهوع، بی خوابی، استفراغ، مشکلات در هضم غذا، اختلال در تعادل و حملات ناشی از ضعف.»
برویر هنگامی که دید فروید سرش را با تعجب تکان می دهد، اضافه کرد: «اگر می خواهید پزشک شوید، باید به این نوع تصاویر از بیماری ها عادت کنید. بیمارانی که نشانه های متعددی دارند و مرتب پزشک خود را تغییر می دهند. برای من موضوعی روزمره است. می دانید شاید در این جا سروکار ما با موردی باشد که می تواند برای شما بی نهایت آموزنده باشد. شما را در جریان خواهم گذاشت.» برویر برای مدت کوتاهی فکر کرد. «یا بهتر است امتحان کوچکی بکنیم؟ براساس نشانه هایی که گفتم، تشخیص افتراقی شما چیست؟»
«نمی دانم یوزف، این ها با هم جور درنمی آید!»
«این قدر ترسو نباشید. همین طور پیش بینی کنید!»
فروید سرخ شد. هر چقدر هم که تشنه دانستن بود، به همان مقدار هم از این که احمق به نظر بیاید خوشش نمی آمد. «فلج پیش رونده؟ تومور مغزی ناحیه پس سری؟ مسمومیت ناشی از سرب؟ واقعا نمی دانم.»
برویر کامل کرد: «درد نیمه سر را هم نباید فراموش کرد. یا شاید هم هیپوکوندری؟»
فروید گفت: «مسئله پیچیده این است که هیچ چیزی تمام این نشانه های ساختگی را توجیه نمی کند.»
برویر با لحن توطئه گرانه ای گفت: «زیگموند» و بلند شد: «اکنون از یکی از اسرار کارمان برای تان پرده برمی دارم. روزی این موضوع در مرحله عمل خدمات بی اندازه ای انجام خواهد داد. من آن را از اُپُلزِر(۶۱) فراگرفتم. روزی به من گفت: سگ ها می توانند هم کک داشته باشند هم شپش.»
«یعنی بیمار می تواند...»
«کاملاً درست است.» برویر تایید کرد و دستانش را روی شانه های دوستش گذاشت. دو مرد به آرامی راهروی بلند را طی کردند. «می شود یک بیمار دو مرض داشته باشد. و می دانید، در مورد این گونه بیماران که اصلاً به سراغ پزشک می روند، این موضوع عادی است.»
«اما یک بار دیگر به سراغ رنج روحی برویم، یوزف. به گفته دوشیزه سالومه این مرد به نیاز روان درمانی خود اعتراف نمی کند. اگر او حتی حاضر به قبول این موضوع نباشد که به خودکشی فکر می کند، پس شما چگونه می خواهید عمل کنید؟»
برویر امیدوارانه گفت: «این نباید مشکل خاصی به وجود بیاورد. به هنگام شرح بیماری به اندازه کافی موقعیت به دست می آید که به مسائل روحی نفوذ کنیم. مثلاً اگر بخواهم در مورد بی خوابی تحقیق کنم، بارها در مورد مسیر افکاری سوال می کنم که بیمار را بیدار نگه می دارد. یا پس از این که درددل بیمار راجع به تمام نشانه های ناراحتی اش به پایان رسید هم دردی خود را نشان می دهم و کاملاً غیرمستقیم می پرسم که آیا این بیماری جسارت وی را گرفته یا او ترجیح می دهد تسلیم شود و زندگی اش را تمام کند. این کار هیچ گاه بی تاثیر نیست. بیمار قبل از این که متوجه شود، مکنونات قلبی خود را بازگو کرده است.»
در کنار در ورودی، برویر به فروید در پوشیدن پالتو کمک کرد. «نه، نه، زیگموند، مشکل در این جا نیست. به شما اطمینان می دهم برای من جلب اعتماد این اندیشمند و وادارکردن وی به این که حرف دلش را بزند کار ساده ای است. مسئله این جاست که من باید با این اطلاعات چه کنم؟»
«بله، اگر او به فکر خودکشی باشد، چه باید بکنید؟»
«اگر به این نتیجه برسم که او به طور جدی به خودکشی فکر می کند، فورا می دهم او را حبس کنند. او را به بیمارستان امراض روانی برونفلد(۶۲) یا احتمالاً به آسایشگاه خصوصی برسلاورس(۶۳) در اینسِردورف(۶۴) می فرستم. نه، در این مورد تامل زیادی نمی کنم. فکرش را بکنید زیگموند، اگر او واقعا در فکر خودکشی باشد، این زحمت را به خود می دهد که به مطب من بیاید؟»
«البته!» فروید کمی با خجالت نگاه کرد و به نشانه کندذهنی خود انگشتی به شقیقه اش زد.
برویر ادامه داد: «نه، سوال پیچیده این است که اگر او به هیچ عنوان به خودکشی فکر نکند و فقط رنج وحشتناکی بکشد، من چه کنم؟ باید با او چه کنم؟»
«بله، چه کار؟»
«در این مورد باید به او توصیه کنم که به دنبال یک کشیش باشد. یا یک دوره اقامت طولانی برای معالجه در مارین باد(۶۵) به او توصیه کنم. یا مجبور می شوم خودم راهی برای معالجه او بیابم!»
«راهی بیابید که او را معالجه کنید؟ منظورتان چیست یوزف؟ چه راهی؟»
«باشد برای بعد، زیگموند. ما دفعه دیگر در این مورد صحبت می کنیم. حالا دیگر بروید. بیش تر از این با این پالتو در گرما نایستید.»
فروید از در خارج شد، ولی یک بار دیگر برگشت. «راستی نام این فیلسوف چه بود؟ من او را می شناسم؟»
بروید مکث کرد. لو سالومه از او خواسته بود که رازدار باشد؛ با الهامی ناگهانی و براساس قاعده تبدیل برتا پاپن هایم به آنا او.، نام جدیدی بر فردریش نیچه گذاشت: «نه، او ناشناس است. نام او مولر، اِکهارد مولر(۶۶) است.»

نظرات کاربران درباره کتاب و نیچه گریه کرد

این کتاب رو با ترجمه سپیده حبیب خوندم و بسیار لذت بردم.
در 2 ماه پیش توسط س ی
وقتی که نیچه گریه کرده؟؟
در 2 ماه پیش توسط سامان