فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سرگشتگان

نسخه الکترونیک کتاب سرگشتگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سرگشتگان

وقتی آدم از خواب بیدار شد هنوز فضای اتاق تاریک بود. نگاهی به ساعتش که روی پاتختی گذاشته بود انداخت. عقربه‌ها ساعت شش و ربع صبح را نشان می‌دادند. پرده‌های اتاق را کشید، اشعه‌های طلایی خورشید چون مهمانی عزیز به درون اتاق تابید و فضای آن را غرق در روشنایی کرد.
آدم هنوز حوله پالتویی را به تن داشت و بیژامۀ نو هنوز توی بسته‌بندیش بود. ولی کسی آن را از روی تخت برداشته و به همراه دیگر لباس‌ها توی کیسه روی میز گذاشته بود.
سر شب که آدم روی تخت افتاد تا صبح به خوابی عمیق فرورفت، حال آنکه طبق قرار باید برای صرف شام به طبقۀ همکف می‌رفت و به میزبانانش می‌پیوست. حتماً آنها برای خبرکردنش آمده بودند بالا و وقتی دیده بودند تا این حد مست خواب است تصمیم گرفته بودند بیدارش نکنند.
دوباره دوش گرفت و صورتش را اصلاح کرد و لوسیون بعد از اصلاح زد. لباسش را پوشید و از اتاق خارج شد. یک دختر جوان که پیش‌بند سفیدی بسته بود و پشت در انتظارش را می‌کشید. او را به سمت بالکن راهنمایی کرد، جایی که در روشنایی روز میزبانانش سر میز نشسته بودند و مشغول صرف صبحانه بودند.
رامز در حالی که از ته دل می‌خندید گفت: «از بخت خوش، ما برای شام منتظرت نماندیم!»
آدم عذرخواهی کرد، و دنیا به قصد دفاع از میهمان در برابر متلکی که شوهرش به او انداخت گفت:
- این روش درستی نیست که سر صبحی از مهمانمان این طوری استقبال شود. تو باید از او بپرسی خوب خوابیدی!
شوهرش که همچنان داشت می‌خندید گفت:
- نیازی به این پرسش نیست. من خودم با همین دو تاچشمم دیدم که چقدر راحت خوابیده بود. هزار ماشاءالله، چشم نخورد، صدای خر و پفش موتور دیزل را شرمنده کرده بود.
- من واقعاً با یک مرد بی‌ادب ازدواج کرده‌ام. این طور نیست؟
دنیا این را گفت و خندید. شوهرش هم ‌خندید بعد آدم گفت:
- والله اگر نظر من را می‌خواستی می‌گفتم که احتیاط کن. این مرد تربیتش اشکال دارد. ولی خب، حالا که دیگر کار از کار گذشته و بخت با تو یار نبوده.
به نظر می‌رسید رامز که به این شکل مورد هجوم قرار گرفته می‌خواهد از خودش بردباری نشان بدهد و گفت:
- بالاخره در گذشته جمع دوستان ما اینطوری‌ها بود. هرکدام از ما روی آن دیگری یک اسم گذاشته بودیم. به یکی می‌گفتیم بی‌سواد، به دیگری می‌گفتیم خنگ، و آن دیگری را موذی می‌خواندیم. با همۀ اینها فضای حاکم بر جمع‌مان فضای همدلی و اتحاد بود. ما واقعاً همدیگر را دوست ‌داشتیم و برای هم احترام خاصی قائل بودیم. اینطور نیست؟
آدم سرش را به نشانۀ تأیید صحبت‌های دوستش تکان داد، بعد همان دختر پیش‌بنددار با یک قوری چینی که بخار از آن متصاعد می‌شد پیش آمد تا برای آنها قهوه بریزد. فنجان‌های آنها را یکی بعد از دیگری پر کرد. وقتی او رفت رامز به همسرش گفت:
-توی که هواپیما بودیم در مورد رمزی حرف می‌زدیم. آدم تصمیم جدی دارد که برود به دیدنش.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سرگشتگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آنکه قدرت او را در کاخ شوکت هرچند قوی و سخت بر مسند نشانید،
عاقبت روزی به انحطاط گرائید
برای هویتِ کدر از زنگارِ سرگشتگی و غبار گرفته از گردِ سردرگریبانی چه تفاوت؟
که انسان خود مردی باشد تجاوزگر یا لگدمال گشته پای یغماگر!

«سیمون وی»


یا قوم موسی اننّا فی التیه تهنا مِثلکم
کیف اهتدیتم اخبروا لاتکتمو ا عنّا الخبر

«مولانا»

ای قوم موسی! ما نیز چون شما سرگشتگان وادی دنگال حیرتیم
بازگویید که چگونه راه یافتید و اخبار از ما پوشیده مدارید.

به روان مادرم
که با بردباری باغی بیاراست به زیبایی ایمانی راست
سرشتش شایسته یگانه ترین درودها باد

دیوارها همیشه حصاری برای بندیان نیست
به یاد می آورم دیواری را
که تخته سیاهی بر آن آویخته شده بود
و بر سینه اش «بابا آب می داد».

حمید
۴ /۱ /۹۶
اوین

دو روز پیش از رخداد آن حادثه اسف آلود و دردناک، «آدم» داشت در دفتر یادداشتش چنین عباراتی را می نوشت:
نام من در برگیرنده ولادت بشریت است و شروع آدمیت. البته من به بشریتی نَسب می برم که به گهنگی و کهنسالی می گراید.
هرگز نتوانستم بفهمم که چرا پدرم این نام را بر من نهاد. در سرزمین مادریم «آدم» اسمی است نادر و قبل از من هم هیچ یک از افراد خانواده ام چنین نامی نداشته اند. خوب به خاطر می آورم که یک روز از پدرم علت انتخاب این اسم را پرسیدم. او در پاسخ فقط به یک جمله اکتفا کرد: «آدم پدرهمه ماست». آن موقع که من این سوال را از پدرم پرسیدم ده سال بیشتر نداشتم و در آن سن و سال طبیعی بود که قدرت فهم چنین پاسخی را نداشته باشم. لذا به همین مقدار توضیحی که پدرم داد بسنده نموده و وانمود کردم که از پاسخش قانع شده ام، حالی که شاید بهتر بود در زمانی دیگر و در سن و سال پختگی، البته به شرطی که او هم در قید حیات بود، این سوال را از او می پرسیدم که واقعاً آرزویش در انتخاب این اسم برای من چه بود؟!
گویا او هم در ذهن خود به همان چیزی فکر می کرد که من فکر می کنم، و آن اینکه با داشتن اسم «آدم»، که سرسلسله نسل بشر است، موظف بودم من نیز به گروه بنیانگذاران و سرسلسله گان بپیوندم. این بود آن ماموریت بزرگی که منِ «آدم» به عهده داشتم. ولی حالا که پا به آستانه چهل و هفت سالگی نهاده ام باید به شکست خود در ادای این وظیفه و انجام این ماموریت اعتراف کنم. من نه تنها سرسلسله یا واسطه العقد هیچ گروه بیانگذاری نشدم، که عن قریب است حلقه ای کوچک شوم از آخرین حلقه های این سلسله طولانی و سالخورده. منِ «آدم» آخرین فرد از این خانواده شده ام؛ میراث دار کوهی از اندوه ها و ناامیدی ها، و حتی فراتر از آن وارث ننگ ها و سرخوردگی هایش. بارقه های امید به انجام این ماموریت مدت داری که به من محول شد قطعاً در چهره کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند موج می زند. این بارقه ها را به وضوح می بینم و به راحتی برایم قابل درک است که وقتی آنان به خواب ابدی فرو می روند باید پیش از کشیدن پارچه سفید بر روی چهره شان با اشاره سر این پیام را به آنان برسانم که: «بله، منِ آدم موفق شدم!» آنگاه با طمانینه صورتشان را می پوشانم و برای همیشه دیدار دوباره چهره شان را بدرود می گویم.
من نیز محکوم به کهنگی و پوسیدن هستم. به زودی نوبت من هم فرا خواهد رسید، و آن گاه که برسد درست به مانند درختی کهنسال، که به رغم قامت ناخمیده و پیوند ریشه های هزار رشته اش با خاک از درون توخالی و سست است، من نیز ناتوان خواهم شد و آنگاه پی درپی در گوش آنانی که شنوا و خواهان شنیدن این پیام هستند خواهم گفت:
- «من شکست خورده ام، بلکه تاریخ نیز تیرش را به نشانه ننشاند و به خطا زد!»
این جمله چونان ناله ای یک ریز در مغزم سوت می کشد، چونان سوتکی در دستان کودکی گستاخ و بازیگوش که پی در پی در آن می دمد. نه، این تنها یک ناله نیست، بلکه عبارتی است نقر شده بر سینه این تلاش بی ثمر، که از ده روز پیش عزم انجامش را کرده ام.
هنگام بازگشت به سرزمین مادریم، که به سان یک درخت انجیر معابد شاخه های در هم تنیده دارد و ریشه های سترگش از هر طرف در خاک فرو رفته اند، تصور می کردم پیش از این شیب چند تپه از تپه های نشسته بر پهنه زندگیِ گذشته خود و خانواده ام را بالا رفته ام و بر فرازشان ایستاده ام. ابداً انتظار حادثه ای که مرا به سرزمین مادری ام کشاند نداشتم. در جانم چیزی تلاش می کند با دست و پا زدن های متوالی، غرق شدن در این دریای بی پایاب را به تاخیر بیندازد، در حالی که همین دست و پا زدن ها به غرق شدن سرعت می بخشند. با این همه ابداً از اینکه پا در راه چنین سفری گذاشتم پشیمان نیستم. در این سرزمین غربت هر غروب بدان می اندیشم که چه چیز مرا از زادگاهم دور کرد و به سمت زندگی در تبعید سوق داد. باز هر صبح به این فکر می کنم که چه عاملی باعث می شود نتوانم برای همیشه دست از آب وخاک سرزمین مادری بشویم. شادمانی بیش از حدم از آن روست که در دل این اقیانوس جزیره های کوچکی یافته ام، برآمده از زیرکساری و هشیاری شرقی و دوستی های زلال و خالی از خلل، که به من کمک می کنند تا حداقل در این مقطع از زمان دست به کار نوسازی کاخ عشق به زندگی شوم. آن گاه این بنای نوآباد و آینه کاری شده با آستانه ها و رواق هایی نجیب و میهمان نواز، درهایی از امید نو به رویم می گشاید و توان نوینی برای رودررویی با زندگی به من می دهد، یا حتی فراتر از آن رشته های ساز خوش آهنگ آرزو را با زخمه زرین این انگیزه ها در روحم به ارتعاش درمی آورد که با نواختن سازش سوزدل خسته ام را دوا می کند.
در درازنای زمان چه چیز نهفته است؟
آنچه در آن خانه کرده فقط این است که تمامی فرزندان آدم و حوا محکوم به فنا هستند.

روز اول

«۱»

روز پنج شنبه وقتی آدم خوابیده بود حتی به ذهنش هم خطور نمی کرد که قرار است صبح روزِ بعد سوار بر یک هواپیما راهی کشورش شود (آن هم بعد از سال ها زندگی در غربتی خودخواسته) تا به ملاقات شخصی برود که قسم خورده بود از آن روز به بعد حتی یک کلمه هم با او حرف نزند. ولی همسر مراد خوب می دانست چگونه با او حرف بزند و از چه کلمات کارساز و تاثیرگذاری استفاده کند:
- «دوستت دارد نفس های آخرش را می کشد، می خواهد تو را ببیند.»
سحرگاه زنگ تلفن به صدا درآمد، آدم خواب آلوده و کورمال دستش را به سمت تلفن برد و با یکی دو بار لمس کردن جای آن را پیدا کرد. گوشی را برداشت، دکمه پاسخ را فشار داد و آن را مقابل گوشش گذاشت، بعد در پاسخ به فردی که آن طرف خط بود گفت:
- «ابداً، مطمئن باش، خواب نبودم»، و یا دروغی دیگر در همین مایه.
خانمی که از آن سوی خط داشت با آدم حرف می زد گفت: «یک کم دیگر با تو حرف می زند.»
آدم برای آنکه بتواند به صدای واپسین نفس های آن فرد رو به موت با دقت بیشتری گوش بدهد ناگزیر شد نفس خودش را در سینه حبس کند و در چنین حالتی خیلی سعی کرد بفهمد او چه دارد می گوید و پیش خودش حدس های مختلفی زد.
صدای بی حال و رمق آن طرف خط مثل خش خش پارچه ای بود که در دست مچاله اش کنند و یا آن را روی هم تا بزنند. آدم مجبور شد دو سه بار این کلمات را تکرار کند:
- «حتماً، نمی دانم.» او این کلمات را در جواب چیزهایی می گفت که فرد آن سوی خط بر زبان جاری می کرد، ولی آدم نمی توانست کوچکترین درک و فهمی از آنها داشته باشد. او نمی فهمید مراد چه می گوید. وقتی فرد آن سوی خط ساکت شد آدم با احتیاط تمام گفت: «به امید دیدار!» این را که گفت برای چند ثانیه گوشی را همانطور مقابل گوشش نگه داشت و با دقت گوش هایش را تیز کرد، بلکه همسر آن فرد دوباره گوشی را از دستش نگرفته باشد. بعد به مکالمه خاتمه داد و گوشی را زمین گذاشت.
نامزدش دولوریس چراغ خواب را روشن کرد و بالش را پشتش قرار داد. سپس نشست و به آن تکیه کرد. به نظر می رسید سعی دارد بفهمد چه خبر شده و خواست آدم را سوال پیچ کند، ولی از تصمیمش برگشت و به جای آن گفت:
- «دوستت در بستر مرگ افتاده و تو را می خواهد. نباید برای دیدنش دودل باشی. برو پیشش».
- «دوستم؟ کدام دوست؟ الان نزدیکِ بیست سال است که حتی یک کلمه هم با یکدیگر حرف نزده ایم!»
درحقیقت از چندین سال پیش به این طرف هرکس پیشش اسم مراد را می برد و از او می پرسید که آیا او را می شناسد همیشه پاسخ می داد: «او یک دوست قدیمی است» و عمده کسانی که این جواب را از آدم می شنیدند نمی دانستند که در واقع منظور او از این حرف «دوران واقعاً قدیم» است. با این همه آدم این جواب را از سر رفع تکلیف و یا اینکه صرفاً جوابی درست یا غلط به سوال داده باشد به زبان نمی آورد. آن دو یک زمانی با هم دوست بودند، ولی بعدها مسیرشان از هم جدا شد و هر کدامشان رفتند به سمت و سوی خودشان. روی همین اصل بود که از نظر آدم ترکیب وصفی «دوست قدیمی» بهترین توضیحی بود که در مورد مراد صدق می کرد و با او تناسبت تام و تمام داشت. هر وقت در حضور دولوریس این واژه را به کار می برد او در پاسخ به یک لبخند دوستانه اکتفا می کرد و چیزی نمی گفت. ولی آن روز صبح دولوریس با شنیدن کلمه «دوست قدیمی» برخلاف همیشه با لبخند واکنش نشان نداد و گفت:
- خوب حالا آمدیم و من فردا روزی با خواهرم بگو مگویم شد و میانه مان شکرآب شد. آن وقت باید به خواهرم بگویم «خواهر قدیمی»؟ و یا با برادرم، که لابد او هم باید بشود «برادر قدیمی»؟
- در مورد اعضای خانواده موضوع فرق می کند. آنها استثناء هستند و همیشه هم استثناء خواهند ماند. ما در برابر آنها ناچاریم و هیچ گریز و گزیری نداریم...
- خب، تو هم در چنین موقعیتی ناچار هستی و هیچ اختیاری نداری،. او دوست دوران کودکی تو و برادرخوانده ات است. تو در حقیقت از این رابطه برادرخواندگی احساس پشیمانی می کنی، چون به هیچ وجه نمی توانی از دستش خلاص شوی.
البته آدم می توانست خیلی مفصل برای دولوریس توضیح بدهد که روابط برآمده از هم خونی از نوع و جنس دیگری است، ولی این توضیح و تفسیر طولانی او را وارد عرصه ای وسیع، یا حتی بی پایان می کرد و آخر سر موضوع به آنجا ختم می شد که مثلاً چنین استدلال کند که همین رابطه ای که الان بین او و نامزدش برقرار است اصلاً ارتباطی با پیوندهای خونی ندارد. پس حالا که این رابطه خونی نیست اگر روزی رشته محبتی که این دو نفر را به هم پیوند زده قطع و یا حتی اندکی سست بشود آن وقت این دو نفر نسبت به هم بیگانه و غریبه می شوند و بعد از آنکه این اتفاق افتاد اگر روزی یکی از این دو نفر در بستر مرگ افتاده باشد و بخواهد آن دیگری را ببیند او حق دارد تقاضایش را رد کند؟
طبیعتاً ورود به چنین بحث هایی و حسابِ چنین فرضیات و احتمالاتی هیچ نتیجه ای جز ناراحتی نداشت و قطعاً یکی از دیگری دلخور می شد، پس بهتر آن بود که سکوت می کرد و هیچ نمی گفت. هرچه باشد یکی به دو کردن کار بی فایده ای است و دیر یا زود کار به اعتراف و پذیرش خواهد کشید. بی تردید آدم برای سرزنش مراد دلایل منطقی خودش را داشت و از این بابت چنته اش خالی نبود، و بنابر همان دلایل بود که دست از دوستی با مراد شست و به طور کامل فراموش کرد که او روزی دوستش بود. حالا هر قدر هم که به نامزدش توضیح می داد فایده ای نداشت، علی الخصوص که اینک عفریت مرگ ثانیه به ثانیه به مراد نزدیک و نزدیکتر می شد و عن قریب بود که روح از بدنش پرواز کند، و اگر آدم در چنین شرایطی از بازگشت به کشور و دیدن دوستش شانه خالی می کرد دیو درازپای پشیمانی بر شانه و گرده اش سوار می شد و تا آخر عمر از آن پایین نمی آمد.
پس با دفتر هواپیمایی تماس گرفت و در اولین پرواز مستقیمی که به سمت کشورش می رفت، یعنی همان روز بعدازظهر ساعت پنج و نیم، جا رزرو کرد. با این حساب او راس ساعت یازده ونیم به مقصد می رسید تا اگر احتمالاً فهمید که خودش را به موقع نرسانده است بتواند عذرخواهی کند.

«۲»

بعضی افراد طوری هستند که برای متمرکز کردن افکارشان باید دست به قلم شوند. آدم هم از این صنف کسان است، که البته از نظر او این ویژگی در عین حال که یک امتیاز است یک نقطه ضعف هم محسوب می شود.
او تا وقتی که دستانش بیکار باشد ابداً قادر به متمرکز کردن ذهن و حواسش نیست و در چنین حالتی مطلقاً نمی تواند در باب موضوع خاصی اندیشه کند، یا دست به کار یک سری تحلیل های منظم و دنباله دار بشود. بلکه باید دست به کار نوشتن باشد تا سر رشته افکارش را در دست بگیرد، چون از نظر آدم فکرکردن یک جوری به فعالیت دست پیوند خورده است.
آدم طوری است که پنداری سلول های خاکستری مغزش (اگر این تعبیر درست باشد) در اطراف انگشتانش جمع شده اند و کانونشان آنجاست. از سر خوش اقبالی که او دارد این انگشتان از چند استعداد برخوردارند؛ مثلاً به راحتی و چابکی قادرند از قلم به روی صفحه کلید کامپیوتر و یا از روی کاغذ به روی صفحه نمایشگر نقل مکان کنند و از اینجا به آنجا بروند. آدم همیشه در جیب بغلش یک دفترچه یادداشت سبُک با جلد چرمی نازک دارد و در کیف دستی اش هم یک لب تاپ هست، که هر وقت به دانشگاه می رود آن را به همراه برد. برای همین است که او بر حسب جا و مکانی که در آن قرار می گیرد و نیز برحسب موضوعی که قصد اندیشه کردن به آن و نوشتن درباره اش را دارد یکی از این دو تا را بیرون می آورد و شروع به کار می کند.
آن روز در هواپیما موقعیت و مکان برای بیرون آوردن دفتر یادداشت مناسب تر به نظر می رسید. برای همین ابتدا صبر کرد تا لامپ بالای سرش به نشانه اعلام وضعیت عادی پرواز روشن شود تا او اجازه داشته باشد میز تعبیه شده در پشت صندلی نفر مقابلش را باز کند. بعد دفتر یادداشت را از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به ورق زدن، تا آنکه به اولین صفحه سفید رسید. آن را روی میز قرار داد و شروع به نوشتن کرد.
از همان لحظه ای که هواپیما از زمین بلند شد من به ماموریتی که پیش رو داشتم سلام می گفتم و نیز به این فکر می کردم که وقتی مراد چشمش به من بیفتد برای توجیه رفتار و روشی که در زندگی خود پیش گرفت چه عذر و بهانه ای خواهد آورد و در این باره چه توضیح و توجیهی خواهد داشت. آن وقت من در پاسخ به تمامی حرف های مراد مناسب ترین جوابی که خواهم داد چه باید باشد. قطعاً نمی توانم همان حرف هایی را به او بزنم که در موقعیت های عادی به او می گفتم. ضمن آنکه با این حال و وضعی که مراد فعلاً در آن دست و پا می زند نمی شود هر حرفی را به او زد. حالا چطور امکان دارد بدون توسل به هیچ دروغ شاخداری کاری کنم که این بنده خدا با ضمیری شاد و وجدانی آسوده از دنیا چشم ببندد و بمیرد؟ چطور می توانم ضمن پایبندی به عقیده ام درباره زندگی و روش درست آن کاری کنم و یا حرف هایی بزنم که او مرگی راحت و آمیخته با آسوده خیالی داشته باشد. چندان مطمئن نیستم که در حضور آدم های مشرِف به مرگ رک گویی کاری ضروری باشد، و البته شاید الزامی هم به این کار نباشد.
این کارِ واقعاً ساده ای است که وقتی یک نفر در بستر مرگ می افتد تمامی حساب هایمان را با او ببندیم و همه بدهی ها را صفر کنیم. مثلاً بیاییم و نگاه کنیم به گذشت بعضی ها در برابر بی رحمی ها و رفتار سنگدلانه و خصمانه ای که بعضی دیگر در حق آنان روا داشتند و یا دلسوزی و حتی قربانی شدن بعضی ها در برابر بعضی دیگر که حاصل همین گذشت هاست، و آن وقت یک مقایسه ای بکنیم بین گذشت نکردن ها و خسارت های حاصله از آن و گذشت کردن ها و سودهای حاصله اش و این سودها و زیان ها را در دو کفه ترازو قرار دهیم و سبک و سنگین کنیم. آیا این کار به آن معنی است که تمامی کشته شدگان و قربانیان و شکست خوردگان و توسری خوردگان، و از آن طرف قاتلان و ظالمان وقتی لحظه مرگشان فرا برسد هریک به سهم خویش خود را بی گناه می داند؟ به هر حال از نظر من که اینگونه نیست، چون من معتقدم مجازات نکردن ظالم خودش دست کمی از ظلم ندارد، و در حقیقت باید گفت اینها دوروی یک سکه اند.
در تاریخ قرون نخستین میلادی می خوانیم که اشراف زادگان وقتی قصد داشتند دین جدیدشان را در میان مردم ترویج کنند و به آن رسمیت ببخشند و تا آنجایی که زورشان می رسد مردم را وادار به گرویدن به این دین کنند دقیقاً از چنین روشی برای رسیدن به اهداف خود و سر و سامان دادن به امور حکومتی شان استفاده می کردند، زیرا به مردم می گفتند تمامی گناهان در همان لحظه ای که به این دین جدید ایمان بیاورند پاک خواهد شد. هرچند آن نوکیشان همچنان به زندگی غرق در فساد و فجورشان ادامه می دادند و تا آخرین نفس و تا فرشته مرگ در بستر به سراغشان نمی آمد توبه نمی کردند. من یکی واقعاً نمی دانم که این توبه های دیرهنگام از منظر دین چه ارزشی دارد و تا چه حد مورد قبول است. به نظر من که این توبه ها ابداً ارزش ندارد؛ نه آن توبه ای که رومیان باستان به درگاه خدا داشتند و نه این توبه ای که جنایتکاران و سیاست بازانِ نسل جدید بدان دست می زنند هیچ کدام به اندازه یک سر سوزن هم ارزش ندارد! گویی برای این قبیل افراد گُل شایستگی و لیاقت و انسان دوستی فقط در لحظه مرگ می شکفد؛ لحظه ای که در آن مسیر زندگی انسان زیرو رو می شود. و آن هنگام انسان همان مقدار که خواهان حفظ کرامت انسانی خویش است و می خواهد از آن محافظت کند باید حافظ هیبت و ابهتش نیز باشد. مهم نیست که ما درباره اعمالی که فرد مشرف به مرگ در طول زندگی اش مرتکب شده چگونه قضاوت می کنیم، بلکه تنها چیزی که فاقد اهمیت است همین مجموعه داوری های ما درباره کارهای اوست. آری، حتی اگر موضوع مربوط به اعمال بدترین جنایتکاران هم باشد، باز فرقی نخواهد کرد.
حالا خیلی با صراحت و بدون مقدمه چینی می گویم که این وضعیت و چنین انتظاراتی فقط خاص مراد نیست. با آنکه از نظر من بعضی از کارهای ناپسندی که مراد در طول عمرش مرتکب شد دست کمی از جنایت ندارد، من او را به خاطر دست زدن به آنها سرزنش نمی کنم و ابداً قصد ندارم در این زمینه لفاظی کنم: کسی دستانش را به جنایتی آلود و جالب آنکه ابداً خودش را به خاطر این کار مستحق مجازات ندانست و هرگز حاضر نشد اطلاق صفت «مجرم» را بر خود بپذیرد. من دقیقاً به همان میزانی که نسبت به صرف نظرکردن از مجازات بیزارم و به هیچ وجه آن را نمی پذیرم، با این نظر هم مخالفم که کارهای ناپسند، با هر میزانی از شدت و ضعف، تماماً در یک طبقه قرار گیرند و با یک چوب جزا داده شوند و ابداً نظری به انگیزه ها نشود و نگاهی به بزرگی و کوچکی و شدت و ضعف و یا حتی به شرایطی که تحت آن اعمال زشت و غیرانسانی صورت گرفته نکنند، چرا که همین شرایطی که طی آن جرمی حادث شده است (همانطور که قانون هم بدان تصریح دارد) در حد خودش می تواند در تعیین مجازات موثر باشد و حالا اگر باعث تبرئه مجرم نباشد، حداقل می تواند موجب تخفیف مجازات او بشود.
اینک حتی اگر برای یک لحظه هم که شده چنین ملاحظه ای را در نظر بگیریم این واقعیت به شکلی روشن در برابر ما آشکار خواهد شد که رفتار این دوست قدیمی من در طی سال های جنگ خیانت محض به آن ارزش هایی بود که من و او یک عمر بدان پایبند بودیم و از صمیم قلب قبولشان داشتیم. امیدوارم وقتی او را می بینم درصدد انکار چنین واقعیت روشنی بر نیاید. ولی آیا او به خاطر عشقش به دفاع از کشور نبود که دست به این خیانت زد؟ آیا به این خاطر نبود که در اوایل جنگ زیر بار جلای وطن نرفت و تصمیم به ماندن و پایداری گرفت؟ آیا در واقع همین عشق بود که باعث شد دست به بعضی تسویه حساب ها بزند و آن حوادث تلخ و خونبار را به بار آورد؟ آیا فضای خونبار دوران جنگ نبود که به بعضی از این فراز و فرودها دامن زد و مراد را به سمت ارتکاب چنان جنایت هایی کشید؟
شاید اگر من هم مثل او در کشور می ماندم و مهاجرت نمی کردم درست همان عملی را مرتکب می شدم که او کرد. ولی حالا که از وطن دور شده ایم و به قول معروف رفته ایم و کنار گود نشسته ایم، خب، راحت می توانیم زیر بار چنین مسئولیتی شانه خالی کنیم و زیر همه چیز بزنیم. بلکه دم از مجازات بزنیم؛ فلسفه بافی کنیم و بر مکافات آن اعمال اصرار داشته باشیم. حال آنکه اگر از نزدیک دست بر آتش داشتیم و خودمان در کانون چنان شرایطی قرار می گرفتیم چه بسا آن وقت دیگر اینگونه راحت و آزاد حرف نمی زدیم و کلاً به این اصول بی اعتقاد می شدیم و تا آنجا که می شد از آنها فاصله می گرفتیم. خلاصه کلام آنکه فضائل او رذائل شد و مهاجرت من از کشور عامل رهایی و نجاتم. آخرالامر کار به جایی رسید که مراد برای حراست از خانواده و حفظ آن میراثی که از پدرانش دست به دست به او رسیده بود مجبور شد مثل یک حیوان خونخوار بی مهار رفتار کند و با چنگال و دندان بیفتد به جان آنانی که قصد داشتند به خانواده اش تعرض کنند و آن میراث را از چنگش به در آورند.
من چنین کاری نکردم. در آن خانواده صاحب ذوق و اهل هنری که در آغوش و دامنش تربیت شدم من به گونه ای بار نیامدم که دقیقاً به همان ارزش هایی که مراد به آنها ایمان آورده بود ایمان بیاورم. کاری که او کرد ابداً از نظر من و خانواده ام عملی قهرمانانه به حساب نمی آمد. ما مطلقاً درباره این کار چنین نگرش و احساسی نداشتیم و به آن عشق نیز آنگونه که مراد تصور می کرد معتقد نبودیم. من طوری تربیت شدم که به محض شروع جنگ و قتل و خون ریزی و یا حتی قبل از آن فرار را بر قرار ترجیح دهم و ابداً دستم را با خون خضاب نکنم. و همین امتیاز و ویژگی عجیب و غریب بود که از منِ «آدم» یک فراری با شرافت ساخت.
با نزدیک شدن هواپیما به مقصد و فرارسیدن لحظات فرود احساس می کنم ذهنم خیلی بیش از آنچه که در لحظات بلندشدن هواپیما آشفته و مضطرب بود دچار پریشانی شده است. پیش خودم مراد را طوری تصور کرده ام که پنداری اصلاً کس دیگری است و ابداً با آن مراد سابق شباهت ندارد. این فردی که خواهم دید مرادی است در اوج ناامیدی و بسیار قابل ترحم؛ مرادی سرگشته در یک صحرای بی آب و علف و خالی از چشمه های گوارا و سوزان از زبانه های هراس؛ مخلوقی دهشت زا از اعمال جنایت آمیزی که یک عمر مست و بی محابا مرتکب آنها شده است. حیران و شتابان به هر سو می رود و از همه طرف گیر می افتد. من هنوز هم آمادگی بخشیدن مراد را به خاطر تمامی جنایت هائی که دست بدانها آلوده است ندارم. با این حال او را به همان میزانی سرزنش می کنم که بقیه جنایتکاران جهان را. من حتی خودم را هم ملامت می کنم و از تیر سرزنش معاف نمی سازم.
بی آنکه اخمی بر چهره داشته باشم به دیدارش خواهم رفت و آن وقت در برابرش نقشم را به عنوان یک آدم سکولار ایفا می کنم. در حالی که دستانش را در دستم می گیرم و آنها رابا مهربانی می فشارم حرف هایش را می شنوم و در گوشش عباراتی زمزمه می کنم که نشان دهند او را بخشیده ام. برایش طلب آمرزش خواهم کرد تا روحش با وجدانی آسوده از بدن جدا شود و از دنیا برود.

«۳»

وقتی رسید، در فرودگاه هیچ کس انتظارش را نمی کشید. وضعیت ناراحت کننده، بلکه خفیف کننده ای بود، به صورتی که آدم باید قطعاً به این نتیجه می رسید که در چنین شرایطی هیچ کس توقع آمدنش را ندارد و کسی فکر نمی کرده است که او پا به این سفر بگذارد. نبود استقبال کننده تا حدودی او را افسرده کرد. حتی حق داشت برای لحظه ای زودگذر هم که شده اندوهگین شود. برای همین تا آنجایی که می توانست به ذهنش فشار آورد و به خودش تلقین کرد که دارد پا به سرزمین مادری اش می گذارد، جائی که خودش صاحبخانه است، پس نباید غصه عدم حضور استقبال کننده را بخورد؛ با این حساب احساس بی کسی و غربت احساس نادرستی بود و نباید به روح و قلبش هجوم می آورد.

«۲۰- آوریل - ادامه»

از گیت گمرگ رد شدم و پاسپورتم را تحویل دادم و پس از مهر شدن، دوباره آن را گرفتم. از گیت که بیرون آمدم درست شده بودم مثل بچه ای که در میان ازدحام جمعیت مادرش را گم کرده باشد و سراسیمه، با نگاه هایی پر از نگرانی و ترس به این سو و آن سو بنگرد تا بلکه مادرش را از لای آن همه جمعیت بیابد. هیچ کس! هیچ کس مرا صدا نمی زند، هیچ کس به من نگاه نمی کند، هیچ کس مرا نمی شناسد. من به قصد ملاقات با شبح یک دوست به کشور آمده ام و حالا خودم شده ام مثل یک شبح.
یک راننده تاکسی به سمتم آمد و از من خواست مسافرش بشوم تا مرا به مقصد برساند. من هم یک لحظه چشمانم را به علامت موافقت روی هم گذاشتم و سرم را به سمت پایین حرکت دادم. به سرعت چمدانم را برداشت و مرا به سمت ماشین دوج قدیمی اش برد. آن را خیلی دورتر از محل تاکسی های فرودگاه، که پشت سر هم قطار شده بودند، پارک کرده بود. فهمیدم که یک مسافرکش شخصی است. ماشینش نه پلاک نارنجی داشت و نه بغل نویسی و نه شماره سریال. به روی خودم نیاوردم و از او در این باره هیچ نپرسیدم، چون معمولاً این جور سوال و جواب کردن ها مرا زود خسته می کند و از کوره در می برد. ولی خب، همین کار باعث شد که در آن دیرهنگام شب لبخند از صورتم قهر کند. یادآوری یک محیط و جامعه آشنا و واکنش هایی که آدم را به گوشه احتیاط و حذر می کشاند در ذهنم جان گرفت. تا به خودم آمدم دیدم که درحال صحبت کردن با راننده به زبان عربی با لهجه لبنانی هستم. شاید به این قصد که یک وقت پیش خودش فکر نکند من یک توریست خارجی ناآشنا به شهر هستم.
در راه که بودیم برای یک لحظه تصمیم گرفتم تلفنی با بعضی از دوستان و نزدیکانم تماس بگیرم. ولی عقربه های ساعت حالا با پنج دقیقه کم و زیاد نشان می داد که زمان از نیمه شب گذشته است. با این حال می دانستم که در این ساعت هم بعضی از آنان دست بردار نیستند و قطعاً مرا به خانه دعوت می کنند و مصرانه از من خواهند خواست که شب را در خانه شان بگذرانم.
بعد از این حساب و کتاب ها بالاخره تصمیم گرفتم با کسی تماس نگیرم.یک مرتبه ویرم گرفت که آن شب را با خودم خلوت کنم. مثل یک گدای شب رو، که خودش را می چسباند به سینه ی دیوار و از همه کناره می گیرد تا کسی متوجه حضورش نشود و آن وقت راهش را می گیرد و می رود، من هم از کنار همه پنهانی راهم را گرفتم و رفتم تا کسی متوجه حضورم، و حتی رفتنم نشود. به نظرم آمد این حس تنهائی طلبی که فعلاً سراغم آمده با وضعیتم کنونی ام تماماً تناسب دارد؛ میل به مخفی شدن در سرزمین خودم، در زادگاهم، آن هم در میان آشنایان و بستگانم، در شهری که در آن روی خشت افتاده ام و پا گرفته ام و بزرگ شده ام.
اتاقی که در هتل گرفتم دلباز و وسیع بود و ملافه هایش هم بسیار مرتب و تمیز. با آنکه شب از نیمه گذشته بود ولی همچنان صدای رفت و آمد ماشین ها از سمت خیابان به گوش می رسید، که البته باید به همه این سر و صداها که از بیرون می آمد صدای ویژویژ و خرخر کولری که در اتاق روشن بود را هم اضافه کنم، که اگر از ترس گرما و شُرشُر عرق ریختن نبود حتماً خاموشش می کردم تا از شرّ ناله هایش خلاص شوم. با این همه گمان نمی کردم تمامی این سر و صداها مانع از به خواب رفتنم شود، چون یک روز بسیار خسته کننده و طولانی را پشت سر گذاشته بودم. حتی برای یک دقیقه هم موفق نشده بودم چشمانم را روی هم بگذارم و نه به جسم و نه به فکرم ابداً استراحت نداده بودم.
اینک در حالی که حتی برای یک ثانیه هم فکر مراد از سرم بیرون نمی رود توی این اتاق تاریک نشسته ام، اتاقی که هیچ نوری غیر از نور کم رنگ یک چراغ خواب کوچک که روی پاتختی قرار دارد فضایش را روشن نمی کند.
سعی می کنم در ذهنم مجسم کنم که مراد الان در چه وضعیتی به سر می برد. آخرین باری که همدیگر را دیدیم او بیست و چهار سالش بود و من بیست و دو ساله. یادم می آید که او خیلی آدم بی خیال و بداخلاق و بدقلقی بود و قطعاً از زمانی که به این بیماری مبتلا شده باید خیلی از پا افتاده باشد. پیش خودم مراد را تصور می کردم که توی همان خانه پدری روی یک مبلِ پشت بلند انگلیسی نشسته، روی زانوانش یک پتوی چهارخانه پشمی انداخته و با چشمانی بی رمق و تنی خسته و بی حال در آن مبل لم داده است. شاید هم در بیمارستان باشد و بستری بر روی یک تخت مجهز. لوله های سرم به دستانش وصل شده و یک لوله هم برای رساندن اکسیژن جلوی دماغش قرار دارد که آن طرفش به کپسولی وصل است. بالای سرش هم چند صفحه نمایش کامپیوتری به چشم می خورد که ضربان قلب، فشارخون و وضعیت تنفس را نشان می دهند. پایین تختش هم یک میز صفحه استیل پایه بلند گذاشته اند با انواع وسایل پانسمان و باند و چسب، و کنارش یک صندلی که مراد از من دعوت می کند بروم و در کنارش روی آن بنشینم.

روز دوم

«۱»

صبح همسر مراد با تلفن همراه آدم تماس گرفت. با این تصور که او هنوز در پاریس است با لحنی آمیخته به بدگمانی و عتاب و بدون مقدمه، حتی بدون «الو» گفتن خطاب به او گفت:
- «او نتوانست منتظرت بماند».
تاریکی همچنان اتاق را در خود فرو برده بود. آدم در دلش فریاد دشنام سر داد، بعد سراسیمه و با شتاب به همسر مراد گفت امروز سحر از راه رسیده و به منظور دیدار به اینجا آمده است.
امّا همسر مراد به قصد دفاع از خودش دوباره گفت:
- «نتوانست منتظرت بماند.»
او دوباره همان جمله را حرف به حرف تکرار کرد، امّا تُن صدایش با مرتبه قبلی فرق می کرد و این بار در لحنش اثری از سرزنش نبود. حتی شاید این بار صدایش آمیخته به نوعی تشکر و قدردانی از آدم بود و این جمله را با سرعتی بیشتر ادا کرد.
به دنبال این سخن، هم از این طرف خط و هم از آن طرف خط برای چند ثانیه سکوت حاکم شد و دو طرف چیزی به زبان نیاوردند. بعد از آن بیوه مراد با لحنی توام با آرامش گفت: «متشکرم!» طوری این لفظ را به زبان آورد که انگار با رعایت ادب قصد دارد جوابی به تسلیت یک تسلیت دهنده داده باشد. بعد از آدم خواست که به او بگوید دیشب را کجا گذرانده است.
- «خیلی زود یک ماشین می فرستم سراغت. خودت تنهایی نمی توانی بیایی».
آدم اعتراضی نکرد، چون می دانست در این شهری که هیچ کدام از خیابان ها و بولوارهایش تابلوی عنوان و شماره ندارد و محله هایش به اسم ساختمان ها و ساختمان ها هم به اسم صاحبانش نامگذاری شده اند قادر به پیدا کردن نشانی نخواهد بود.

«شنبه، ۲۱ آوریل»

تانیا لباس عزا به تن کرده بود و جسد مراد بر روی تخت زیر ملافه ای قرار داشت که حتی یک تا هم نخورده بود و تمامی جسد را می پوشاند. حفره های بینی مراد با پنبه پر شده بود. یک سوئیت کامل را به او اختصاص داده بودند؛ دو اتاق تو در تو و یک سالن و یک بالکن، در بیمارستانی که دیوار و کفش از سنگ مرمر بود و پر بود از بوی کافور. یک مکان کاملاً مناسب برای مرگی مثل مرگ یک سگِ نژاده.
من پایین تخت ایستاده ام، در حالی که نمی گریم. سرم را روی جنازه خم می کنم، چشمانم را می بندم و ساکن و بی حرکت به انتظار می مانم. من باید تامل کنم، امّا ذهنم بسیار آشفته است. بعداً به اندیشه خواهم پرداخت. خاطرات روزگار سپری شده سال های دوستی مان را در ذهنم زنده خواهم کرد و پس از آن خواهم کوشید که همان مراد پیشین را در آینه یادم زنده سازم. اما اینجا و در مقابل این جنازه هیچ چیز به ذهنم راه نمی رسد و رخ نشان نمی دهد.
همینطور که ایستاده بودم از پشت سر صدای پایی به گوشم خورد. فرصت را غنیمت شمردم تا از آنجا کنار بروم و جا را برای دیگران باز کنم. به سمت تانیا رفتم و بدون مقدمه و هیچ کلام او را در آغوش کشیدم. بعد برای نشستن به سمت سالن رفتم، که البته نمی شد به معنای واقعی نام سالن را بر آن گذاشت؛ سه مبل چرمی، یک قهوه ساز، دو شیشه آب معدنی و یک دستگاه ماهواره که صدایش خاموش بود. ولی برخورداری از همه اینها در بیمارستان رفاهی کامل محسوب می شود. پیش از من چهار زن با روبنده های توری سیاه بر چهره و یک مرد سالخورده با ریش نتراشیده در آنجا نشسته بودند. با تکان دادن سرم به آنها سلام کردم و روی تنها صندلی خالی موجود نشستم. به چیزی فکر نمی کنم، فقط سعی دارم چهره ام را به حالتی متناسب با موقعیتی که در آن قرار گرفته ام درآورم.
با دیگر افراد حاضر در اینجا، مثل آن مواقعی که در جلسات و نشست ها رفتار می شود، با چشم و سر سلام و علیک می کنم. یک بار دیگر در برابر جنازه می ایستم، بعد دوباره به طرف تانیا می روم و با صدای آهسته در گوشش می گویم: «بعداً می بینمت».
از بیمارستان خارج می شوم و راهم را می گیرم و می روم، در حالی که احساس می کنم چند سگ ردپایم را بو می کشند و تعقیبم می کنند.
تا به خودم آمدم متوجه شدم که وسط خیابان تک و تنها بین رهگذران قرار دارم. بین این همهمه ها آرام و ساکت ایستاده ام. بالاخره افکارم انسجام می یابد و حواسم روی آن دوست خفته در بستر مرگ، که پشت سرم جایش گذاشتم تمرکز می شود. پاره ای از حرف ها، خنده ها و تصاویر در صفحه خاطراتم رخ می نماید. به چیزهای زیادی که گدازه گونه از دهانه آتش فشان ذهنم بیرون می جهد می اندیشم: یادهایی که بی وقفه به همراه هر گامی که بر می دارم در ذهنم نور می افشانند و متجلی می شوند. صدای بوق یک ماشین رشته افکارم را پاره می کند و مرا به خود می آورد. با حرکت سر سلامی به راننده می دهم. در را باز می کنم، سوار می شوم و به او اسم هتلی را که در آن اقامت کرده ام می گویم. راننده به زبان انگلیسی با من حرف زد و لبخندی بر لب آورد که در لحظه روی صورتش خشک شد. من هم با حالت زمزمه، که بی شک آمیخته با لکنت نیز بود، به زبان مادریم پاسخ راننده را دادم تا از ابهت کاذبی که از من به عنوان یک خارجی بر او عارض شد عذرخواهی کرده باشم. راننده شروع کرد به گله و شکایت از مسئولان مملکتی و بزرگان که در اداره کشور خوب عمل نمی کنند، و نیز به قصد ستایش از من گفت که آنها عرضه ندارند افراد لایقی مثل شما را در کشور نگه دارند، و نه تنها نگه نمی دارند که باعث می شوند شما عطایشان را به لقایشان ببخشید و از این کشور بگذارید و بروید.
آدم در پاسخ به تمامی حرف های راننده فقط به شکلی مودبانه سرش را تکان می داد. اگر در شرایط زمانی و مکانی دیگری قرار داشت شاید وارد بحث و گفتگو می شد و ابرازنظر می کرد، چون این قبیل موضوعات مورد توجه او بود. امّا در حال حاضر او تمام فکر و ذکرش آن بود که هرچه زودتر به اتاقش برسد و به خلوت خود که شدیداً به آن احساس نیاز می کرد پناه ببرد؛ خلوت گزیدن با خاطرات دوستی که از امروز به بعد هرگز قادر به صحبت کردن با او نیست.
به محض ورود به اتاق طاقباز روی تخت دراز کشید و مدت زمان زیادی را به همین حالت گذراند. بعد از جایش بلند شد، دفترچه یادداشتش را بیرون آورد و چند خطی نوشت. چون آخرین برگه دفتر هم پر شده بود این بار برگشت و از سمت راست دفتر، از اول به آخر شروع به نوشتن کرد تا از پشت برگه ها که سفید مانده بودند هم استفاده کند. با این کارش انگار داشت از یک دفتر یادداشت جدید استفاده می کرد.
در دفترچه، در قسمت بالای صفحه، همان جایی که معمولاً در آن تاریخ را ثبت می کنند نوشت: «در خاطره ام» به مانند یک تصویر و یا به مانند یک نماز.... و دیگر چیزی ننوشت و رفت سراغ صفحه دوم و چنین نوشت: «مراد، رفیقی که پیوند دوستی ام را با او بریدم.»
پیش از آنکه موفق بشویم با یکدیگر آشتی کنیم مرگ ما را از هم گسیخت. اندکی من گناهکار هستم و اندکی او گناهکار بود و مرگ هم گناهکار بود. چیزی نمانده بود که رشته های گسسته را پیوند بزنیم، ولی ناگهان نیستی او را برای همیشه ساکت کرد.
اما عملاً آشتی برقرار شد، چرا که او پیش از رفتن دوست داشت مرا ببیند. من هم برای دیدنش خودم را با اولین هواپیما به او رساندم. امّا فرشته مرگ بر من پیشی گرفت و من ماندم و اندیشیدن در این کار. شاید باید کارها به این شکل پیش می رفت که رفت. مرگ حکمت خاص خودش را دارد و ما باید گاهی اوقات به جای آنکه برای مرگ تعیین تکلیف کنیم کارهای خودمان را به دست مرگ بسپاریم و بگذاریم او برای ما تعیین تکلیف کند.
آن دوستِ روزهای قدیم قصد داشت چه چیزی به من بگوید؟ یک مشت دروغ، و حقیقت های از دست رفته. و من هم باید تظاهر می کردم که حرف هایش را باور دارم و او را بخشیده ام تا به این وسیله با یک آدم مشرف به موت رفتاری مهربانانه و سرشار از دلسوزی داشته باشم.
در چنان شرایط زمانی و مکانی، و در آن دیدار دیرهنگام این بخشش دوطرفه چند می ارزید؟ در حقیقت هیچ ارزشی نداشت و گویی آنچه که در عمل اتفاق افتاد شایسته تر، ارزشمندتر و سنگین تر بود. مراد در آخرین لحظه و ساعت احساس کرد به دیدن من محتاج است و من هم به سرعت خودم را رساندم، در حالی که او سریع تر به سفر رفت. به نظر من در این اتفاق نوعی نرمش به چشم می خورد که دوستی از دست رفته ما را مورد عنایت و احترام قرار داده است و این پایان برای من پایان رضایت بخشی است.
بعدها اگر از پس امروز فردای قیامتی و در ورای گور زندگی دیگری وجود داشته باشد آن وقت من و او برای صحبت های بی پرده مان به اندازه کافی وقت خواهیم داشت.
آن روزی که مراد مُرد از دست من چه کاری برای او ساخته بود؟ فقط توانستم مطابق با میل او به دیدارش بروم و بالای سرش حاضر شوم تا با این کار خاطرش آسوده شود. من نه محکومش می کنم و نه از گناهانش درمی گذرم. ما دوست دوران کودکی نبودیم. در یک شهر پرورش یافتیم و بچه یک محله بودیم، امّا در یک محیط قرار نداشتیم. ما در دانشگاه بود که با یکدیگر آشنا شدیم و این آشنایی خیلی سریع و در همان سال نخست دانشجویی اتفاق افتاد - در ابتدای دوران دوستی مان در آن شب زنده داری. فکر می کنم یک گروه پانزده نفری بودیم و تعداد پسران کمی از دختران بیشتر بود. اگر روزی از من خواسته شود سیاهه ای از اسامی آنها تهیه کنم بی شک بسیاری را از قلم خواهم انداخت: من و مراد، و طبیعتاً تانیایی که هنوز همسر مراد نشده بود. امّا خیلی طول نکشید که تانیا به همسری مراد درآمد و البیر و نعیم و بلال و سِمی خوشگله و رمزی و رامز «دو همیار»، «دو همراه» و یا به زبانی ساده تر «دو رمز». این آخرین لقبی بود که ما به آن دو دادیم... جام در دست وارد زندگی دانشجویی می شدیم، با قلب هایی سرشار از لجاجت، نافرمانی و سرکشی. پیش خودمان فکر می کردیم حالا که دانشجو هستیم دیگر پا در عرصه انسان های رشید گذاشته ایم. ریش سفید جمع مان بیست و سه ساله بود و کم سن و سال ترین فرد هم هفده سال و نیم از عمرش می گذشت. مراد هم که دو سال از من بزرگتر بود.
آن موقع مصادف بود با اکتبر ۱۹۷۱. خانه مراد که در آن جمع شده بودیم، بالکنی داشت، بالکنی دلباز که شب هنگام از بالای آن آیینه پردرخشش دریا در چشم انداز دیده می شد. و نیز سیمای شبانه شهر که تلالو نور چراغ هایش در دل آسمان رقصان بود. من نگاه های او را در آن غروب به یاد دارم؛ نگاهی آکنده از عزم و اراده و زیرکی. آنجا خانه او بود و پیش از آن هم خانه پدرش و پدربزرگش و پدر پدربزرگش و دیگر اجداد و نیاکانش که در اوایل قرن هجدهم آن را ساخته بودند.
خانواده من نیز در منطقه الجبل خانه زیبایی داشتند، ولی یک خانه کاملاً خانوادگی و بسته، متناسب با موقعیت اجتماعی خانواده ام. امّا خانه مراد با توجه به سبک سنتی معماری اش و موقعیت خانواده او نمادی از وطن محسوب می شد. مراد همیشه احساس می کرد که این خانه پر از مردمی است که می دانند کشور در تملک خانواده آنان است.
ولی من، همیشه و علی الخصوص از زمانی که پا به سیزده سالگی گذاشتم هر کجا که می رفتم این احساس را داشتم که آنجا مهمانم. معمولاً دیگران مرا با روی باز در میان خودشان می پذیرفتند، ولی من هیچ وقت، با وجود آنکه این حق مسلمم بود، در هیچ مکانی اقامت نمی گرفتم. همیشه با دیگران فرق داشتم و یک جوری وصله ناسازگار بودم: اسمم، اندیشه ام، شکل ظاهرم، لهجه ام، نسبتم با حقیقت و یا حوادث گذشته. طوری بیگانه بودم که انگار امکان همسازیم وجود ندارد. من یک بیگانه ام، چه در خاک وطن و چه بعدها در سرزمین تبعید.
در آن شب نشینی، مراد در حالی که در یک لحظه به دوردست ها چشم دوخته بود با صدایی رسا گفت:
- «شما بهترین دوستان من هستید و این خانه تا ابد خانه شماست!»
صدای خنده های توام با تشویق به هوا بلند شد، خنده هائی که قصدشان فقط کتمان تاثیرناپذیری از این گفته مراد بود.
مراد جامش را بلند کرد و صدای تکان خوردن مکعب های کوچک یخ در آن به گوش رسید. عده ای از ما با هم در حال پچ پچ بودند و بعد نوشیدنی هایمان را سر کشیدیم. اشک در چشمانم حلقه بست. وقتی به آن روز فکر می کنم دوباره چشمانم پر از اشک می شود و چاره ای از ناله و اندوه و خشم نمی یابم.
آن لحظه برادری زیباترین لحظه عمر من بود. اما از همان وقت که عفریت جنگ گذارش به آنجا افتاد دیگر نه آن خانه و نه آن خاطره ها هیچ یک از زبانه هایش جان سالم به در نبردند. همه چیز را تباه کرد؛ دوستی را، عشق را، یکرنگی را، پیوند با خویشان را، ایمان را، وفا را، و نیز مرگ را. آری، امروز به نظر می رسد که حتی خود مرگ هم آلوده به رنگ و ریا است.
از گفتن «آن شب نشینی» دست بردار نیستم، البته به قصد ایجاز. ما در زمان آشنایی مان با یکدیگر شب های فراوانی را در کنار هم گذراندیم، اما اینک فقط یک شب زنده داری از آن بی شمار در ذهنم حضور دارد. گویی ما دو نفر همیشه با هم و در کنار هم بودیم. حکایت مان شده بود مثل موهای مجعدی که در هم فرورفته اند و با هم یکی شده اند، تا جائی که جداکردن شان از یکدیگر دشوار است. ما به خانه های خود نمی رفتیم و در کنار اعضای خانواده خود نبودیم، مگر برای مدت کوتاهی. در حقیقت نمی شد از آن به عنوان یک حالت طبیعی یاد کرد، با این وجود مثل یک طبیعت و خلق وخو در روح و جانم برای خودش جا باز کرده بود. بی شک ما با لحظات تاثیرگذار و اتفاقات بزرگ است که زندگی می کنیم، تا به واسطه وجود و رخدادشان شادمان شویم یا نسبت به آنها ابراز انزجار و ناخشنودی کنیم،و به ویژه وقتی که در مورد آنها با یکدیگر به بحث و جدل می نشینیم و به تحلیل آنها می پردازیم. وای خدای من! چقدر آن بحث ها و جدل ها زیبا بود و شیرین. چقدر اعصاب خوردکن! چقدر توی سر و کله هم می زدیم! با این همه آن یکی به دو کردن ها همچنان نجابت خاص خودش را داشت. ما از سر سادگی و صداقتی که از آن برخوردار بودیم تصور می کردیم قادر به زیر و رو کردن دنیا و ایجاد تغییرات ریشه ای در جهان هستیم و می توانیم مسیر همه رویدادها را تغییر دهیم.
در دانشگاه که بودیم به خاطر همین بحث هایی که با هم داشتیم همه ما را مسخره می کردند و «بیزانطیان» صدا می زدند، که البته هدفشان از الصاق این لقب سبک شمردنمان بود. با این کار می خواستند ما را دست بیندازند. ولی ما آن لقب را در هوا قاپیدیم و حتی به فکرمان رسید که اقدام به تاسیس انجمن «اخوّت» کنیم و همین نامی را که به ما داده اند بگذاریم روی انجمن مان. با این وجود از بس که در این باره با یکدیگر مناقشه کردیم آن انجمن فقط برقی گذرا در ذهنمان زد؛ به همان سرعتی که آمده بود رفت و هیچ وقت پا به عرصه نگذاشت و تاسیس نشد. قطعاً این انجمن در نوع خودش یک قربانی بود که در پای «بیزانطیان» ذبح شد و جان باخت. عده ای از ما این رویا را در سر داشتند که از این جمع صمیمی یک انجمن ادبی بیرون بیاورند و بعضی دیگر هم در فکر تاسیس یک جنبش سیاسی بودند، جنبشی که از دل یک گروه دانشجویی آغاز به کار کند و به مرور زمان در پیکره جامعه ریشه بدواند و گسترش یابد. و عده سومی هم دل در گرو ایده ای داشتند که انوره دوبالزاک در کتاب «داستان سیزده مرد» بدان اشاره کرده است: «با عنایت به اینکه عده ای از دوستان مخلص و بی ریا در موضوعات مشترک با یکدیگر اتفاق نظر دارند و همه آنها دارای منویات و آمال مشترک و واحدی هستند، و نیز عده ای از دوستان از شجاعت و لیاقتی در حد کفایت برخوردارند، به ویژه با توجه به اینکه روابط بسیار استواری بین آنها برقرار است، لذا قادرند منشا تحولات و تغییرات بنیادی در عرصه جهانی شوند.» من هم به سهم خود به این موضوع ایمان دارم. درحقیقت گاهی اوقات (حتی امروز هم!) برایم اتفاقاتی روی می دهد و مرا به این باورم می رساند که می توانم همه آنها که اطفالی چند هستند را زیر بال و پر خودم بگیرم. ولی از کجا می توانم چنان هم پیوندی و پیوستگی محکمی را پیدا کنم؟ بیهوده جستجو می کردم و بی حاصل کوه می کندم، چرا که در این کره خاکی غیر از پوچی چیز دیگری یافت نمی شود.
بعد از همه این کش وقوس ها و بالا و پایین رفتن ها از جمع ما هیچ عاید نشد و چیزی از آن متولد نگشت؛ نه انجمن اخوتی و نه تشکیلات و فراکسیونی و نه حزبی، و نه حتی یک انجمن مخفی و زیرزمینی.
دیدارهایمان از یکدیگر همچنان به صورت غیررسمی ادامه داشت و همیشه برای دور هم جمع شدن و گپ زدن و نوشیدن و سیگار دود کردن و عربده کشیدن، درهایمان به روی هم باز بود. اگرچه با تلاش و همت مراد همیشه و طبق عادت مالوف در خانه او و روی بالکن قدیمی اش پاتوق می کردیم و دور هم جمع می شدیم، ولی این دور محفل ها هیچ گاه از یک قانون و ترتیب خاص پیروی نمی کرد.
از همان موقع که زمان پنداری میان ساحل و کوه(۱) پا در هوا بود، خواستار مشاهده پایان دنیا هستیم. پایان «دنیا»؟ دنیای ما به هر حال همانطور که فهمیدیم پایان سرزمین مان است و به خودم این جرات را می دهم که بگویم: پایان دنیا، پایان تمدن ماست؛ تمدن خاورزمین. این تعبیر لبخند را از صورت نادانان پاک می کند و باعث می شود که آدم های هُرهُری مذهب و پیروان مکتب خودنمایی و مومنان به مذهب خودپسندی و کبر، که یکدیگر را به بهانه وجود خداوند یکتا سلاخی می کنند و سر می برند و هیچ دشمنی را اهریمنی تر از هویت ها و امانت های پیچیده و رازآلودمان نمی شناسند، دندان کینه و نفرت به ما بنمایانند و از سر خشمی وافر آنها را بر هم بسایند.
در جمع دوستانمان از هر طایفه ای داشتیم. هر کدام پیش خودش فکر می کرد وظیفه اش (حتی اگر شده با عشوه و غمزه و گوشهچشم) این است که طایفه اش را تحت سیطره درآورد و در قدم بعدی به شکلی هوشمندانه دیگر طوایف را زیر سلطه بگیرد. ما تصویر نقشه ای بودیم که برای فردا ترسیم شده بود، حال آنکه فردا نقشه ترسیم شده خودش را داشت. با این همه هر کدام از ما خودش را وا می نهاد تا تحت نظر شدید عقایدش به باروی باورها، که اجرای اصول شان از واجبات زندگی شمرده می شد، منتقل شود و همانجا محبوس بماند.
ما همه ادعا می کردیم از پیروان ولتر و کامو و سارتر و نیچه و یا مکتب سوررئالیست هستیم. ولی باز بر می گشتیم به مسیحی بودن و مسلمان بودن و یهودی بودن و مطابق با همان قوانین محدودکننده دینی عمل می کردیم؛ به گروه قدیسان می پیوستیم تا مطابق با همان اصول هیاهو به راه بیندازیم و در دفاع از آنها گلوی مان پاره کنیم.
ما جوان بودیم و آن صبح گاه، و نیز غروبش، زندگیمان بود. تا آنکه جنگ فر ارسید. چترش را بر سرمان کشید و چون ابرهای توفنده بالای سرمان را گرفت؛ توفانی که قدرت متوقف کردنش را نداشتیم و در برابرش تنها کاری که از دستمان بر می آمد گریز بود. عده ای از ما نمی خواستند نام فرار بر کار خود بگذارند؛ اما به هر حال فرار بود، فرار از جنگی که «جنگ ما» بود، جنگی که در صفحات تاریخ نامش در کنار اسم ما به ثبت می رسید. از نظر مردم دنیا این جنگ صرفاً یک درگیری داخلی به حساب می آمد، ولی برای ما توفانی بود بس سهمگین، که در آن کشور چون زورقی شکسته غرق شد. یا لااقل رخنه های بسیار در آن ایجاد شد و ما تنها در آینده خواهیم دانست که نوسازی و اصلاح یک کشور پس از توفان کاری بسیار دشوار است.
از این لحظه به بعد سال ها در حافظه ما با حوادث اسف انگیز پیوند خواهند خورد. در مورد دوستان ما هم کار به این منوال گذشت؛ آنها یکی بعد از دیگری رهسپار غربت شدند و جمع از هم پاشید.
نعیم اولین کسی بود که به همراه تمامی اعضای خانواده اش، شامل پدر، مادر، خواهر و مادر بزرگ راه سفر در پیش گرفتند. آنها آخرین یهودیانی نبودند که هنوز در لبنان زندگی می کردند، اما جماعتی از آنها که در آن زمان خواستار ماندن در کشور بودند به هر حال اندک بود. در دهه های پنجاه و شصت قرن بیستم شاهد کاهش سرشار از سکوت جمعیت شان بودیم؛ بدون هیچ سروصدایی ذره ذره آب می رفتند و این طایفه رو به اضمحلال و نیستی می گذاشت. بعضی از آنها از طریق پاریس، استانبول، آتن و یا نیکوزیا به اسراییل کوچ کردند و بعضی دیگر هم ترجیح دادند در کانادا، آمریکا، انگلیس و یا فرانسه اقامت کنند. در سال ۱۹۷۳ نعیم و خانواده اش هم با کمی تاخیر برزیل را برای زندگی برگزیدند.
پدر و مادرش از او قول گرفته بودند کسی را از نقشه رفتنشان مطلع نکند، و این موضوع را حتی با دوستان صمیمی اش هم در میان نگذارد. او نیز به قولش وفا کرد و این راز را با احدی نگفت، بلکه حتی اشاره ای گذرا هم به آن نکرد.
بعدازظهر روز سفرش، در اواخر ماه ژانویه یا شاید هم اوایل فوریه، بنابر عادت همیشگی همه دوستان در خانه مراد جمع بودیم تا بنوشیم. فضای خانه قدیمی خیلی سرد بود. برای همین همه تنگ هم دور شومینه ای که در سالن کوچک پذیرایی قرار داشت نشستیم. طبق عادت همیشه، آن شب هم از همه جا سخن به میان آمد؛ از افرادی که دوستشان داشتیم، و نیز افرادی که دوستشان نداشتیم، و از وقایع سیاسی و موضوعات متفرقه و فلان کارگردان و فلان ادیب صحبت کردیم، تا آنکه او به سفر رفت. طبعاً نتیجه بحث های آن روز بعدازظهر را به یاد ندارم. هرچه بود باعث توقف من در آن لحظه شد. هیچ یک از ما به یاد ندارد که در کدام لحظه از لحظات میل به دل کندن و هجرت به وقوع پیوست. فقط در بعدازظهر روز پس از سفر نعیم بود که برای ما محرز شد این دورهمی های شبانه شب زنده داری های پیش از خداحافظی است و از آنها بوی وداع به مشام می رسد.
مگر آن اتفاق عجیب و غریب؛ ما گرم صحبت و غرق بحث های خودمان بودیم که به یک باره بغض تانیا ترکید، و شیونی تلخ سر داد. قطعاً علت گریه او صحبت های ما نبود، چون چیزی نمی گفتیم که باعث اندوه کسی شود. لذا همه ما و نیز مراد، که نامزد تانیا بود، احساس سردرگمی کردیم. همه از علت گریستنش پرسیدیم، امّا هق هق مهلت پاسخ دادن به او نمی داد. وقتی گریه اش تمام شد و آرام گرفت با دل مردگی گفت:
- «از امروز به بعد دیگر دور هم جمع نخواهیم شد.»
چرا؟ خودش هم نمی دانست. فقط گفت:
- «یک مرتبه احساسی قریب به یقین در جانم خلید و مرا به این حقیقت تلخ که دیگر جمعمان جمع نخواهد شد رساند، و من هم زدم زیر گریه.»
مراد به خاطر اینکه خیال تانیا را آسوده کند و این افسون را از جانش درآورد پیشنهاد کرد همگی مان فردا همان ساعت و در همان مکان با یکدیگر قرار بگذاریم. کسی با این پیشنهاد مخالفت نکرد. البته قسم نمی خورم، ولی این طور به یاد دارم که بعد از ارائه آن پیشنهاد همه بدون استثناء گفتند: «پس تا فردا.» با این همه می شد ظاهرسازانه بودن این عبارت را از چهره ها خواند. با طلوع سپیده از هم جدا شدیم. یادم می آید که من اولین ماشینم را خریده بودم؛ یک ابوقراضه به رنگ بژ. نعیم را رساندم به خانه اش. او از طرح ها و نقشه هایش با من حرفی نزد. حتی آن موقعی که تنها بودیم و با ماشین از خیابان های کم نور و خالی از رهگذر رد می شدیم، او هیچ چیز به من نگفت.
بعدها پس از گذشت چند سال در نامه ای برایم نوشت که آن شب جدایی پدر و مادرش با دل نگرانی منتظر برگشتنش بودند و از این واهمه داشتند که نکند باقی ماندن با دوستان را ترجیح داده ، از همراهی آنها در این سفر منصرف شده باشد. حتی به او گفته بودند اگر ناگزیر از رفتن به این سفر بدون او باشند می توانند برنامه شان را به زمانی دیگر موکول کنند. وقتی او به خانه برگشت هیچ یک از افراد خانواده کلامی با او حرف نزد.
بالاخره او به همراه اعضای خانواده اش برای همیشه به سفر رفت؛ اولین فراری از میان جمع دوستان.
بعد از او نوبت به بلال رسید؛ امّا بلال به شیوه ای دیگر سفری همیشگی را انتخاب کرد: «مرگ».
وقتی دلم می خواهد تمام کسانی را که با خود اسلحه حمل می کنند به باد دشنام و نفرین بگیرم به یاد بلال می افتم. بعد مایل می شوم یکی دو نفر را از فهرست آنانی که به باد لعنت گرفته ام حذف کنم.
چه انسان نابی بود.
هیچ کس قادر نیست بفهمد در جان دیگری چه می گذرد، ولی من بلال را از نزدیک شناختم و فکر نمی کنم حدسم در موردش اشتباه باشد؛ او موجودی مضطرب، ولی خالص بود. آری، او از فرومایگی بسی دور بود.
دوستی و یک رنگی ما را دور هم جمع کرد و نوعی از شباهت ما را گرد هم فراهم آورد، بلکه بعد از گذشت چند ماه تبدیل به صمیمی ترین دوستان شدیم. اگرچه چندان از زمان آشنایی مان نمی گذشت، اما دوستی مان عمیق بود و ریشه دار. هر روز همدیگر را می دیدیم؛ یا از کنارم می گذشت، یا همراهی ام می کرد و یا با من در یکی از قهوه خانه های مرکز شهر قرار می گذاشت. بعد برای ساعت های طولانی با هم در خیابان ها قدم می زدیم و قرار می گذاشتیم که دنیا را از نو بسازیم.
راجع به ویتنام و مقاومت در بولیوی و جنگ اسپانیا و مسیر طولانی اش گفتگو می کردیم، و گریزی هم به حسادت میان شاعران لعنتی و شاعران تندرو می زدیم؛ از گارسیا لورکا و مُتنَبّی و پوشکین و نیز جرالد دونروال و مایاکوفسکی حرف می زدیم. هرچند این دو شاعر اخیرخودکشی کرده بودند. و بالاخره درباره عشق صحبت می کردیم.
یک روز همینطور که مشغول پیاده روی بودیم باران غافلگیرمان کرد، ابتدا و به قصد بازیگوشی و بازگشت به دوران کودکی خودمان را به بی خیالی زدیم، با طمائنینه و در حالی که سرهایمان را بالا گرفته بودیم به مسیرمان ادامه دادیم، ولی در همان چند ثانیه اول خیس آب شدیم و شروع کردیم به تند تند راه رفتن؛ برای حفظ خودمان از خیس شدن مثل آدم های خجالت زده سر به زیر انداختیم و شانه به دیوار چسباندیم تا خودمان را از قطرات متراکم و پی در پی باران در امان نگه داریم، تا آنکه زیر یک طاق سنگی پناه گرفتیم و همانجا نشستیم. او در ضمن صحبت هایمان نام آن دختری را که دوست مشترکمان بود به زبان آورد. ما در مورد این دختر طوری با تاکید و غیرتمندی حرف می زدیم که تا امروز هم طنین صدایمان در گوشم باقی مانده است و سرانگشتانم را به لرزه در می آورد. باید چند دقیقه ای سکوت می کردیم، پنداری با این سکوتمان می خواستیم آن اضطراب درونی را تسکین دهیم و آرامش خود را بازیابیم. بعد بلال از من پرسید:
- «آیا فکر نمی کنی ما در زمانه اشتباهی متولد شده ایم؟»
- «خوب تو ترجیح می دادی کی متولد می شدی؟»
- «یک و یا دو قرن دیگر. دوست داشتم بدانم در یک و یا دو قرن آینده، که بشریت متحول شده، چه مسیری را در پیش می گیرد.»
در برابر کم خردی کودکانه او احساس می کردم که پیری فرزانه ام.
- «خیال کرده ای آسان است که خودت را به یک و یا دو قرن آینده برسانی و آنجا منتظر ما بمانی؟ خودت را گول نزن، در مسیر زمان یک هموارگی وجود دارد و تو هر کجا که باشی، چه در گذشته و چه در آینده، پدیده هایی هستند که پشت سرت واقع می شوند و نیز پدیده هایی که در خط افق به کندی و روز به روز به سوی تو قدم برمی دارند. تو هرگز نخواهی توانست به تمامی پدیده ها بنگری و آنها را زیرنظر داشته باشی، مگر آنکه در مقام خدایی قرار بگیری...»
وقتی بلال این سخنان را شنید مثل فنر از جایش پرید و رفت زیر بارش مستقیم قطرات باران. مثل یک دیوانه شروع به فریاد کشیدن کرد:
- «خدایی کردن! در مقام خدایی واقع شدن! عجب کار زیبایی!»
هشت روز پس از این ماجرا غیبش زد. تماسی با من نگرفت و از طریق دیگر دوستان هم خبری از او به دستم نرسید. همه فکر می کردیم که با دوست دخترش است.
یک مرتبه به صورت تصادفی او را در کتابخانه دانشگاه دیدم که آمده بود تا از روی چند برگه کپی بگیرد. آهسته به او گفتم:«نمی بینمت؟!» انگشت اشاره اش را به علامت سکوت بر لبانش عمود کرد و گفت: «هیس! من دارم تمرین می کنم! اگر آدم بخواهد خدایی کند و خدا باشد باید پنهان شود!»
پس از گفتن این جمله بود که من و بلال برای آخرین بار با یکدیگر خندیدیم.
آن روز وقتی به او نزدیک شدم به سرعت بیانیه یا پوستری را که قصد کپی گرفتن از رویش را داشت از من پنهان کرد تا نبینم و چیزی از آن نفهمم. من هم به او اصرار نکردم. به بلال گفتم بیا برویم با هم یک فنجان قهوه بخوریم، اما او بهانه آورد، از زیر این دعوت شانه خالی کرد و پا گذاشت به فرار. این آخرین روزی بود که من بلال را زنده دیدیم.
یک روز در اواخر ماه نوامبر، یعنی یک ماه بعد از آخرین ملاقاتم با بلال، خوب یادم نیست، شاید سی ام و یا بیست و نهم ماه نوامبر بود که مراد اول وقت با من تلفنی تماس گرفت و گفت:
- «یک خبر بد دارم، نه! بهتر است بگویم یک خبر شوم دارم».
روز گذشته در یکی از خیابان های پایتخت بین دو گروه مسلح درگیری پیش آمده بود. البته این قبیل درگیری های مسلحانه بین گروه های مخالف زیاد اتفاق می افتاد و تعدادشان آن قدر زیاد بود که ما دیگر به آنها عادت داشتیم و اصلاً اهمیتی به آنها نمی دادیم، مگر آنکه کشته های زیادی به جا می گذاشتند. در آن درگیری فقط یک نفر تیر خورد. خبر آن را از رادیو شنیدم، امّا توجهی به آن نکردم؛ به هر حال زخمی شدن یک نفر در درگیری خبری پیش پاافتاده به حساب می آمد.
آن یک نفر که متعاقباً در اثر عمق و شدت جراحت جان باخت، بلال بود.
از مراد پرسیدم: «آیا تو می دانستی که بلال با خودش اسلحه حمل می کند؟»
جواب داد: «هرگز! هیچ کس خبر نداشت، اما این امر برای من غیرمنتظره نبود و از شنیدنش شوکه نشدم، و تا آنجایی که حدس می زنم تو هم یکه نخوردی...» اما من به سهم خود تاکید کردم که هرگز چیزی از این ماجرا نمی دانستم. نه حدس می زدم و نه به ذهنم خطور می کرد که یکی از دوستان صمیمی و نزدیکم، که شاعر است و نمونه و محبوب زنان، میلش کشیده که به گروه های مسلح بپیوندد تا مسلسل به دست بگیرد و به افراد جهیده در سنگر محله مقابل تیراندازی کند. نه! باید صادقانه بگویم که اصلاً حدسش را هم نمی زدم.
شش ماه بعد از مرگ بلال فراری دیگر در جمع دوستان به وقوع پیوست؛ فرار من.

نظرات کاربران درباره کتاب سرگشتگان