فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چشیدن طعم لیمو
این کاری است نیازمند نیروی اراده

نسخه الکترونیک کتاب چشیدن طعم لیمو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چشیدن طعم لیمو

در این کتاب هیچ اکسیر جادویی یا فلسفه‌ی اثیری‌ای ارائه نداده‌ایم تا مشکلات‌‌تان با مادر یا پرخوری‌تان را حل کند، یا به ما بگوید چرا مردم با ما بد رفتار می‌کنند. این کتاب حاوی راه حل‌هایی خوب و عملی و روش‌هایی با یادگیری آسان است که اگر عمل به آن‌ها را انتخاب کنیم، تغییری ژرف در زندگی‌مان ایجاد می‌کنند.
مهارت‌های حل مسئله‌ی عاطفی در این کتاب به شما معرفی شده، مهارت‌هایی که اگر خود را در حال پسرفت و برگشت به روش‌های قدیمی تفکر و رفتار یافتید، سودمند خواهند بود.
افرادی که برای مسائل عاطفی تحت درمان قرار می‌گیرند، بعد از یک دوره بهبودی، فکر می‌کنند که تا آخر عمر درمان شده‌اند، درنتیجه زمانی که به عادت‌های قدیم بازمی‌گردند و می‌فهمند که مشکلات قدیم‌شان تا حدی پا‌برجاست، محتملاً مأیوس می‌شوند و تلاش برای بهبودی را کنار می‌گذارند. در بیش‌تر مواقع، هنگامی که پسرفت محتمل است، افراد به درمان بازمی‌گردند. با این حال این کتاب نه تنها خود-کارآمدی را افزایش می‌دهد بلکه با استفاده از روش مؤثر مدیریت هیجان، زندگی جدیدی را آموزش می‌دهد.
به‌ باور من افراد هنگامی که بیاموزند مسئولیت بیش‌تری برای رشد و تغییر فردی خود دارند، بهتر برای زندگی آماده می‌شوند تا زمانی‌که وابستگی به قرص‌ها و درمان‌گرها را برای حل مشکلات عاطفی خود افزایش می‌دهند.
از شما انتظار می‌رود بعد از خواندن این کتاب، مهارت‌های تازه کسب کرده‌ی خود را مستقلاً در ادامه‌ی زندگی‌تان تمرین کنید! در زمان‌هایی، عبارت‌های (جملات) و راه حل‌هایی که پیشنهاد کرده‌ام ممکن است به‌‌سختی در زندگی روزانه‌‌تان کمک‌‌کننده باشد. آخر شما کل زندگی خود را به شکلی خاص با استفاده از مهارت‌های تفکر و منطق خودتان سپری کرده‌اید. تغییر نحوه‌ی تفکر، رفتار و نهایتاً زندگی‌تان به میزان زیادی شجاعت و قدرت نیاز دارد.
باید نسبت به این هدف احساس تعهد کنید.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چشیدن طعم لیمو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


فصل اول: چیزی حقیقی تر

من در دوره ی کارشناسی، از رشته ی ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شدم. دوست داشتم داستان نویس شوم، روایتگر داستان نویس نشدم ولی در عوض جذب خدمات انسانی و کمک رسانی شدم. در ابتدا مددکار اجتماعی و سپس مشاور بالینی بودم و در نهایت از مقطع دکترای روان شناسی سلامت و طب رفتاری فارغ التحصیل شدم.
در این کتاب علایق خود را به صورت ترکیبی از مشاوره، روان شناسی و داستان نویسی به شما ارائه خواهم داد. من در ترکیب داستان و حکایت با چاشنی علم و فلسفه برای کمک به بهبود سلامت عاطفی دیگران مهارت دارم.
***
در طول دوره ی اولیه ی یادگیری ام در روان شناسی، علاقه ی ویژه ای به نظریه های روان شناسی که بالغ بر ۷۰۰ تا ارزیابی می شد، پیدا کردم. بعد از مطالعه ی تعدادی از مشهورترین فلسفه ها، علاقه ی خود را به نظریه ی رفتاردرمانی عقلانی-هیجانی (REBT) محدود کردم. این فلسفه ی ذهن انسان، بینشی درونی به من بخشید و مرا برای درک خود آماده کرد. علاقه ی من به نظریه ی هوش هیجانی پس از آن به وجود آمد.
***
در سال آخر تحصیلات تکمیلی خود در کنفرانسی در شیکاگو شرکت کردم که جهت یادگیری متخصصان جدید برای کاربرد موثر و حرفه ای REBT سازمان دهی شده بود. هنگامی که منتظر بودم همه بنشینند و کنفرانس آغاز شود همهمه ای در بخش عقبی سالن به وجود آمد.
خودشه.
این اَله.
ببین، خودشه!
نه اون نیست.
چرا خودشه!
وقتی برگشتم مردی را دیدم کوچک اندام، بسیار لاغر و نحیف که در راهرو جلو می آمد و یک قوطی آب میوه و شیرینی پیچیده در نایلونی را در دست داشت. او کار واقعاً عجیبی نکرد یا حرف غیرمعمولی نزد؛ اما تمام ویژگی هایش در من واکنشی هیجانی برانگیخت. کج خلقی، پشت سرش، مثل غبار در نوسان بود، اما لبخندش انگار صادقانه و کودکانه بود. بینی بلند و عینک دسته شاخی اش او را در نظر دست نیافتنی می نمود. او اما با هرکه برای خوش آمدگویی نزدیکش می شد دست می داد و اشتیاق و توجهی خاص نشان می داد.
این مرد می توانست دربان، مسئول تنظیم صدا و تصویر یا رئیس جمهور کشوری محروم و کوچک از اروپای شرقی باشد. او همزمان، هیچ کس و همه کس بود. لباس هایش نامرتب، پشت شلوارش را تا نزدیک یقه ی پیراهنش بالا کشیده و انگار که دسته ی بزرگ هیزم را بر پشت حمل می کند، قوز کرده بود. از تنها پله ی سن بالا رفت، با دقت به طرف صندلی اش تغییر جهت داد و رو به روی حضار نشست. دقیقه ای مکث کرد و از پشت عینک تمامی حضار را زیر نظر گرفت؛ گویی به سختی به خورشید خیره شده. با انگشت به میکروفون ضربه ای زد، عینکش را به چشمانش نزدیک کرد، به یک طرف خم شد و بادی خارج کرد!
چه افتضاحی!
این چه جور آدم سرشناسیه؟
این دیگه چه جور خل و چلیه؟
بهتون گفتم که این، اون نیست!
او همچنان که میکروفون را امتحان می کرد از بالا، از پشت عینک زیرچشمی مراقب جمعیتی بود که به افتخارش گرد آمده بودند. با لهجه ی تودماغی نیویورکی اش غر زد (اگر تشنج کردم یکی بیاد بالا و از این آب میوه به من بده) و با انگشت زرد شده اش به قوطی زد.
سال ۱۹۹۲ و نام او آلبرت اِلیس بود.
***
دکتر اِلیس (که دوست داشت اَل صدایش کنند) عاشق نقل قول و یادآوری این نکته از اپیکتتوس برای شنوندگانش بود که نه خود چیزها، بلکه نگرش انسان به چیزها است که باعث آزرده شدنش می شود. ال را با استفاده ی بیش از حدش از واژه ی لعنتی به خاطر می آورند. او از این کلمه در ترکیب های گوناگون و پیچیده ای به جای اسم، صفت، فعل و قید استفاده می کرد. به عقیده ی ال «مردم توانایی درونی لعنتی ای برای تعیین عواطف لعنتی شان دارند.» او تاکید داشت که این قابلیت درونی انسان، نتیجه ی توانایی ما در اندیشیدن درباره ی افکارمان است.
به نظر ال توانایی اندیشیدن به افکار در اکثر افراد پرورش نیافته و باعث می شود هوش هیجانی در طول زندگی، بدون تغییر باقی بماند. به جای اندیشیدن به افکارمان اعتقاد داریم که عواطف مان تثبیت شده و محصول اتفاقات و رفتار مردم اند که باعث می شود احساسات مان از کنترل ما خارج شوند.
به باور ال، انسان ها به جای این که مسئولیت عواطف خود را به عهده بگیرند، انتخاب می کنند، درباره ی این که افراد دیگر چگونه باید به خاطر آن ها تغییر کنند تا آن ها در زندگی خود خوشنود شوند، ناله و شکایت سر دهند.
ال به شدت از این ناراضی بود که «مردم فقط ناراحت نمی شن. اون ها در ناراحتی لعنتی شان دخیل اند. اون ها همیشه این قدرت را دارند که طور دیگری فکر کنند. که به افکارشون فکر کنن. که به افکارشون درباره ی افکارشون فکر کنن. کاری که دلفین لعنتی تا جایی که می دونیم نمی تونه انجام بده. آدم ها از هر حیوان دیگه ای توانایی خیلی بیش تری برای تغییر افکارشون دارن و من امیدوارم که REBT به اون ها چگونه انجام دادنش رو یاد بده.»
ال با صداهای اغراق آمیزِ جیغ مانند بر منظور خود تاکید می کرد. «سه باید اصلی، مانع رسیدن ما به ظرفیت های عاطفی مان می شود. اول، من باید خوب باشم؛ دوم این که تو باید با من خوب رفتار کنی و آخری، زندگی من همیشه باید راحت باشد. بهتر است از شر این عقاید خلاص شویم. بهتر است برایش کاری کنیم. این کاری است نیازمند نیروی اراده!»
***
در طول آن آخر هفته در شیکاگو ال گازهای معده‎اش را با ما سهیم می شد و از دشنام های بی پروایش برای توصیف همه چیز از کودکی اش، ناتوانی اولیه اش در پیداکردن دوست و سلامت جسمی پرمخاطره اش در تمام زندگی استفاده می کرد. من به این خاطر که فرصت شناخت او را داشتیم سپاس گزار بودم.
بعداً به عنوان درمان گری تازه کار از ماساچوست که در شرق کنتاکی ساکن شده بود، تصمیم گرفتم برای پیاده کردنِ موثق تر REBT ال از اطلاعاتی که او درباره ی REBT به من داد، و همین طور به اندازه ی خود او، از واژه ی لعنتی استفاده کنم.
تجربه ی مراجعه ی یک زوج برای مشاوره درباره ی مشکلات زناشویی شان بیش ترین تاثیر را بر من گذاشت. مرد به خوبی بالای شش فوت قد، موهای رنگ کرده ی مشکی و بالاپوشی آبی داشت. همسرش کاملاً ساده و کوچک اندام بود. موهایش حداقل یک فوت بالای سرش جمع شده بود و باعث می شد اندکی بلندتر به نظر رسد. جوری کنار شانه ی همسرش ایستاده بود که انگار به قدرت همسرش برای حفظ تعادل خود وابسته است. هیچ نشانه ای از ناسازگاری در روابطشان نبود. آن ها شبیه زوجی کاملاً هماهنگ بودند.
مرد اول صحبت کرد.
ظاهراً قاضی ای که مسئول پرونده ی طلاق شان بود، آن ها را برای درمان فرستاده بود. مرد به این خاطر طلاق می خواست که مردان در فروشگاه مواد غذایی با اشتیاق به همسرش نگاه می کردند. در حالی که به زانوهایش نگاه می کرد گفت: «این منو عصبانی می کنه.» اعتقاد داشت که تنها راه حل برای مشکلش طلاق است. «می تونم کسی رو بگیرم که هیچ کس نخواد نگاهش کنه!»
بعد از شنیدن داستان او و ساکت ماندن همسرش، نوبت صحبت کردن من بود. درحالی‎که گلویم را صاف می کردم، گفتم «ممنون که داستان تون رو با من در میون گذاشتین. تحت تاثیر قرارم داد.»
باید اعتراف کنم که ترغیب این زوج به گفتگو برایم سخت بود. اگر سوالی می پرسیدم، به هم نگاهی می کردند، شانه بالا می انداختند و سپس دوباره سرشان را پایین می انداختند.
بدون پاسخی.
با آن زوج درباره ی تلقی ال از تفکر و ادراک و این که چگونه تفکر و ادراک در تجربه ی ما از عواطف مان نقش دارند، صحبت کردم.
«احساس، نتیجه ی تفکر و ادراکه. برای این که عواطف مون رو احساس کنیم، باید تفکر و درک کنیم. اگر می خواهیم شیوه ی احساس کردن مون رو عوض کنیم باید شیوه ی فکرکردن مون رو تغییر بدیم.»
درباره ی ارتباط برقرار کردن با افکار و ادراکات صحبت کردم و این که این کار چگونه اطلاعات ناخودآگاه را آشکار می کند، درباره ی خودگویی(۱) شرح دادم که چگونه از آن برای نتیجه گرفتن درباره ی اتفاقاتی که در حال حاضر تجربه می کنیم و مشکلاتی که با آن ها روبرو هستیم، استفاده می کنیم.
«وقتی متوجه شدی مردها به همسرت در فروشگاه نگاه می کنن به خودت چی می گفتی؟ با خودت چه طور صحبت می کردی؟ خودگویی ات چی بود؟»
جوابی نگرفتم؛ تنها نگاه های خیره و گیج نصیبم شد.
درباره ی این که چگونه با تغییر ادراک و خودگویی مان، می توانیم تفکر خود را تغییر دهیم بیش تر صحبت کردم. با این کار می توانیم عواطف خود را تغییر دهیم. اذعان کردم که «می تونیم حال خودمون رو بهتر کنیم، فقط کافیه تفکرمون رو بهتر کنیم.»
«وقتی که به همسرت در فروشگاه توجه می شه به خودت چی می گی؟ باید با افکارمون در ارتباط باشیم.»
مرد گفت: «نمی خوام راجع بهش احساس بهتری داشته باشم.»
-«چه احساسی می خوای داشته باشی؟»
«می خوام مردها دیگه این کار رو نکنن.»
-«می شه وادارشون کرد که دیگه این کار رو نکنن؟»
«آره، می تونیم هرکدوم راه خودمون رو بریم. من با همچین چیزی کنار نمیام.»
-«هیچ راه دیگه ای نیست؟»
«اصلاً.»
تلاش کردم آن ها را به گفتگوی بیش تر درباره ی تفکر، خودگویی و ادراک ترغیب کنم که می توان آن را ارزیابی موقعیت یا بازسنجی نامید. هدفم تشویق کردن مرد و زن به تعیین افکارشان بود ولی اوضاع خوب پیش نمی رفت.
تصمیم گرفتم هرچه در چنته دارم به کار بگیرم و از تکنیکی استفاده کنم، من کلمه ای بگویم و زن و شوهر اولین چیزی را که درباره ی آن کلمه به فکرشان می رسد، به من بگویند. باور داشتم که به این روش هدایت می شوند که خودگویی شان را بشنوند.
از کلماتی مثل خانه، عشق، کلیسا و خوراک گوشت استفاده کردم.
«خدا، خدا، خدا، شام.»
این هم راه به جایی نمی برد.
یادم آمد ال چگونه از واژه ی لعنتی استفاده می کرد و مردم چطور به آن کلمه با هیجان و تغیّر واکنش نشان می دادند. پرسیدم «درباره ی کلمه ی لعنتی(۲) چی فکر می کنین؟»
مرد و همسرش در ظاهر بی اعتنا بودند. با این حال بعد از چند ثانیه مرد گفت: «جناب افکارم اینه که اگه یه بار دیگه اونو بگی از این جا می ریم. ما دوتا این جوری حرف نمی زنیم.»
-«عالیه! وقتی اون کلمه رو می شنوی دیگه به خودت چی می گی؟ خودگوییت چیه؟ به خودت می گی که من بی احترامی کردم!؟»
مرد قبل از صحبت مکث کرد.
«فکر نمی کنم به همه ی اینا فکر کنیم. فقط فکر می کنم نباید با ما این جوری صحبت کنی. همه ش همینه.»
به طرف زن برگشتم، «تو چی؟ برای تو هم کلمه ی لعنتی بی احترامیه؟ فکر می کنی دیگه نباید اونو بگم؟ هیچ نظری داری؟»
زن جا خورد.
مرد گفت: «جناب بهتون گفته بودم» بلند شد و در خروج را به همسرش نشان داد. «به خاطر وقتی که گذاشتین ممنون، روز خوبی داشته باشین.» مرد بازوی همسرش را گرفت و به طرف در رفت و گفت: «بهت که گفتم باید خونه بمونیم. مردم پاک دیوونه ان. انتظار داره چه فکری کنیم؟»
آن روز در آغوش دنج تپه های شرق کنتاکی آموختم که کلمه ی لعنتی واکنشی یکسان با زمانی که ال آن را به کار می برد، برنمی انگیزد. همین طور فهمیدم که به آسانی می توان REBT را بد پیاده کرد.
***
در طول چند سال بعد پیشرفت کردم و بیش تر آموختم ولی از نظریه ی ال و ایده ی هوش هیجانی برنگشتم، ایده ای که به وضوح بیان می کند افراد عواطف خود را با نوع تفکر و ادراک شان می سازند. من این نظریه را کاملاً در مورد خود به کار گرفته بودم ولی برای به کارگیری آن درباره ی دیگران مردد بودم. همیشه در ذهن داشتم که افراد از خود چیزها آزرده نمی شن؛ آن ها از بینش خود نسبت به چیزها آزرده می شن. من مانع پیشرفت عاطفی خود نشدم، اما متوجه شدم که اگر می خوام به کاربستن REBT و نظریه ی هوش هیجانی را در مورد دیگران ادامه بدم باید سبک خودم را بیابم و سبک ال را رها کنم.
***
کارکردن در شرق کنتاکی نه تنها زمانی که REBT را برای خود به کار بردم بلکه هنگام به کار بردنش برای دیگران هم، فرصت های زیادی برای ساختن REBT و مهارت های هوش هیجانی برایم فراهم کرد. آموختم که زبان در نزد همگان بسیار مهم است. بنابراین زبان و کلمات، کلید انتقال موثرِ اصول REBT و نظریه ی هوش هیجانی هستند. یادگیری مفاهیم بدون آگاهی از این که دیگران چگونه کلمات را می شنوند، تفسیر و زبان را ادراک می کنند، شکستی حتمی خواهد بود. آموختم که به نفع هیچ کس و از جمله خودم نیست که افرادی به نظریه ام اعتقاد پیدا کنند که در درجه ی اول، ندانند خودشان چگونه از کلمات و زبان استفاده می کنند.
اول باید گوش کردن را می آموختم.
***
علاوه بر شغلم به عنوان یک درمان گر، وظیفه داشتم که در مورد اتهامات سوء رفتار با کودکان هم تحقیق کنم. دفتر ما دائماً تماس های ناشناسی از شهروندان نگرانی داشت، که ظاهراً می خواستند موارد سوءاستفاده و اهمالی را که درباره اش شنیده بودند، خودشان دیده بودند یا تنها تصورش را کرده بودند، گزارش دهند.
در حقیقت، بیش تر تماس گیرنده ها به دلایلی با همسایگان خود قطع رابطه کرده بودند و از اداره ی ما برای انتقام گرفتن استفاده می کردند. در یک مورد خاص، تماس گیرنده درباره ی مادری گزارش داد که به دو کودکش غذا نمی داد. من پرسیدم «هیچ وقت به اون ها غذا نمی ده؟»
تماس گیرنده جواب داد «اصلاً، هیچ وقت!»
وقتی به محل رسیدم پسر هشت ساله ی تپل و خواهر چهارساله اش را که به همان خوبی تغذیه شده بود، دم در دیدم. وارد کاروان(۳) شدم و درباره ی اتهام اهمال با مادر بچه ها صحبت کردم. «نگاهی به دور و بر بندازید خودتان ببینید.» و به قفسه های آشپزخانه اشاره کرد.
متوجه شدم که قفسه ها پر از مواد غذایی اند و یک بوقلمون سی پوندی یخ زده هم در فریزر است. یک قوطی سوپ کنسروی از بالای قفسه برداشتم و گفتم «من از این سوپ خوشم میاد. همیشه از این می خرم»، هنگام برداشتنش متوجه شدم که قوطی خالی است. طوری صحنه سازی شده بود که انگار محتویاتش هنوز داخلش است. انتهای قوطی برداشته شده، محتویاتش خالی و قوطی شسته شده و به قفسه بازگردانده شده بود. یک جعبه غلات صبحانه، یک کنسرو لوبیا و یک کنسرو راویلی را برداشتم. محتوای همگی شان خالی شده بود. در حالی که به یک قوطی خالی اسپاگتی نگاه می کردم گفتم «نمی فهمم!»
مادر خود را روی صندلی آشپزخانه انداخت و گفت: «خب، ما در فروشگاه نزدیک این جا دو بار در روز غذای گرم می خوریم. آن جا از ما کوپن های غذایمان را قبول می کنند. از من هم بهتر غذا می پزند.»
«چرا این ظرف های خالی رو توی قفسه نگه می دارین!؟»
«چون آدمایی مثل شما پیدا می شن، فضولی می کنن و قضاوت می کنن. باعث می شن فکر کنم مادر بد و آدم بدی هستم. یک هفته طول می کشه که به احساسی بدی که شماها باعث میشین داشته باشم، غلبه کنم.»
گفتم: «بچه هات غذا می خورن.»
«معلومه. این که فقط حقیقتو بگم ارزش این همه اذیت شماها رو نداره، شما باعث میشین واقعاً عصبی بشم؛ هربار پیداتون میشه باید قرص بخورم.»
وقتی شنیدم زن باور دارد که من مسئول چگونگی احساس او هستم و مشخصاً نمی دانست که تفکر و ادراک خودش از من و چیزی که نماینده اش بودم باعث می شد چنین احساسی داشته باشد، حس کردم که شاخک های REBT- درمان گری ام از پشت سرم بلند شدند و درست به درون نقش درمان گرم پرتاب شدم. «وقتی آدمایی مثل من پیداشون میشه به خودت چی می گی؟ به خودت می گی که اگه من فکر کنم تو مادر بدی هستی واقعاً مادر بدی میشی؟ به خودت می گی نظر من درباره ی تو از نظر خودت راجع به خودت ارزشمندتره؟ مگه ما مسئول افکار و احساسات خودمون نیستیم ؟»
مادر کودکانش را به دامن فشرد. «داری راجع به چه کوفتی صحبت می کنی؟» هرسه شان طوری به من نگاه می کردند که انگار فرانسوی صحبت می کردم. او افزود «فرانسوی بلد نیستم.»
او را به کناری کشیدم،«اگر بهش فکر کنی متوجه می شی من تو رو مجبور به احساس کردن چیزی نمی کنم. ما با چیزی که از ادراک هامون به خودمون می گیم، خودمون رو به این طور احساس کردن مجبور می کنیم.» هردو دستم را روی شانه هایش گذاشتم و به چشم هایش نگاه کردم. زن یک قدم عقب رفت. «تو باعث این احساس من می شی. باعث می شی به خودم حس بدی داشته باشم.»
«من باعث احساس تو نمی شم. این جادوئه. اگه می تونستم باعث احساس تو بشم، باعث خوشحالیت می شدم و هرکدوم با شادی به راه خودمون می رفتیم. ما خودمون با روشی که با خودمون صحبت می کنیم، باعث احساس مون می شیم. ما باید ادراک و خودگویی مون رو عوض کنیم.»
-«کارمون تمومه؟ بچه ها رو می ترسونی.»
«فکر کنم متوجه منظورم نشدی؟»
در حالی که در قفسه ها را محکم می بست گفت «چرا متوجه شدم. این یکی دیگه از حقه های شماست.»
ادامه ی بحث را رها کردم. وقتی به طرف در می رفتم برای پرسیدن آخرین سوال ایستادم.
«امممممم... پس به هر حال به نظرت چرا یک نفر باید با خدمات اجتماعی تماس بگیره و گزارش بده که تو به بچه هات غذا نمی دی؟»
-«اونا به چمدون من حسادت می کنن.» او انگشتش را به سمت دیوار گرفت، ظاهراً به سمت همسایه ی سمت چپش.
«چمدونت؟»
-«آره من یک چمدون اونجا توی ساختمون بخشداری دارم که اونا بهش حسادت می کنن.»
«ببخشین، متوجه نمی شم.»
-«من می تونم ۵.۰۰۰.۰۰ دلار از بخشم بگیرم. اونا حسودی می کنن.»
«آها، پس دعوی قضایی دارین.»
-«نه عزیزم، یک چمدون دارم. حالا یا جریمه ام کن یا برو بیرون(۴).»
***
باید در مسیر پیشرفت خود به سوی هوش هیجانی کامل تر، به یاد داشته باشیم که زبان نقش بسیار مهمی دارد، در این که چگونه یکدیگر را درک می کنیم و چگونه نقش هایی را که خود می پذیریم، یا می بینیم که دیگران می پذیرند، تفسیر کنیم. این که کوچک ترین تغییر در آهنگ صدا، تحریف معنا یا سوءبرداشت در تلفظ می تواند، معضلات پیش بینی ناشده ی رفتاری و هیجانی را موجب شود. همین طور آموختم که افراد در حالت اضطراب و فشار نه تنها قادر به گوش دادن نیستند بلکه توانایی یادگیری نیز ندارند.
***
نباید هرگز انتظار داشته باشیم که فرد بی آن که در ابتدا شرح و توضیح بسیار بیش تری از آن چه قبلاً عادت به ارائه اش داشتم دریافت کند، بدون واسطه میان افکار و احساساتش پیوند برقرار کند. آخرین کلمات ال را به خود یادآوری می کردم: این کاری است نیازمند نیروی اراده.

تقدیم به



نظرات کاربران درباره کتاب چشیدن طعم لیمو