فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیندر

کتاب سیندر
مجموعه‌ی سلسله لونار - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب سیندر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سیندر

وقتی آن صدای اسرارآمیز که از قربانی، نمونه‎ی خون دیگری می‌خواست، دوباره فضای اتاق را پر کرد، سیندر از جا پرید. نگاه خشمگینی به آینه انداخت، اندروید پزشکی توجهی نکرد و برای انجام وظیفه‌ی رباتی‎اش، مشغول آماده‎سازی سوزن جدیدی شد. به‌زور آب دهانش را قورت داد، گلویش را مرطوب کرد. «چقدر زمان باید بگذره تا من اون به اصطلاح پادزهر رو دریافت کنم؟» منتظر ماند اما هیچ پاسخی نشنید. اندروید چنگال‎های فلزی سردش را محکم دور بازویش پیچید. وقتی برای بار دوم سوزن وارد آرنج دردناکش ‎شد، از درد به‌خود پیچید. آن کبودی روزها باقی می‎ماند. سپس به‌ یاد آورد که فردا او خواهد مُرد یا در حال مرگ خواهد بود. مانند پیونی. معده‎اش به‌هم پیچید. شاید آدری حق داشت. شاید این صلاح بود. لرزه‎ای بر اندامش ‌افتاد. پای فلزی‎اش در برخورد با غل و زنجیرها، صدای جیرینگ بلندی داد. با وجود این شاید هم نه. شاید پادزهر کار کند. نفس عمیقی کشید و ریه‌هایش را از هوای سرد و استریل آزمایشگاه پر کرد و هولوگراف روی دیوار را تماشا کرد که در حال نمایش آنوتومی او بود. دو نقطه‎ی سبز رنگ در پای راستش به آرامی حرکت می‎کردند. اندروید پزشکی سوزن را بیرون کشید و از پنبه‌ای استفاده کرد تا زخم را ببندد. ویال پر از خون او را درون یک جعبه‎ی فلزی قرار داد که به دیوار متصل بود. سیندر سرش را به میز آزمایشگاه کوبید. «ازتون سوال پرسیدم. پادزهر؟ امروز و فردا؟ حداقل سعی می‎کنین زندگیم رو نجات بدین، دیگه؟» صدایی جدید، صدای یک زن گفت: «اندروید پزشکی...» سیندر با شتاب‌زدگی سرش را به اطراف حرکت داد تا دوباره در آینه به‌خودش نگاه کند. «بیمار رو از ماشین‎های بررسی‌کننده جدا و اون رو تا اتاق آزمایش چهار D راهنمایی کنین.» سیندر به ملحفه زیر دستش چنگ زد. اتاق آزمایش چهار D. همان‌جایی که شما را به آن‌جا می‎فرستند تا بتوانند مردن‌تان را تماشا کنند؟ اندروید پنل سرش را با شتاب بست و نقاط اتصال روی سینه‌اش را برداشت. خط روی دستگاه ضربان قلب صاف شد. سیندر گفت: «سلام؟ ممکنه بهم بگین چه اتفاقی داره می‌افته؟»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیندر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

درحالی که به خواهرانش لباس های زیبا و کفش های فاخر اعطا شده بود، سیندرلا تنها یک روپوش کثیف داشت و کفش هایی چوبی.

فصل اول

پیچ مچ پای سیندر (۱) زنگ زده بود و شیار ضربدری سر پیچ در اثر ساییده شدن، گرد شده بود. بند انگشتانش از فشار دادن پیچ گوشتی به درون مفصلش درد می‎کرد؛ در تلاش بود با هر دور چرخاندن، پیچ را که صدای قیژقیژش درآمده بود شل کند. دیگر پیچ به اندازه‎ای باز شده بود که می‎توانست با دست مصنوعی و فولادی اش، آن را از جا درآورد؛ رزوه‎های نازک آن کاملاً صاف شده بود.
سیندر پیچ گوشتی را روی میز انداخت، پاشنه‎ی پایش را گرفت و با یک حرکت سریع، پا را از جایش بیرون کشید. جرقه ای سر انگشتانش را کمی سوزاند. خود را عقب کشید و پا را همان طور که از سیم‎های درهم پیچیده‎ی قرمز و زرد آویزان بود، به حال خود رها کرد.
به پشت خم شد و آهی از سر رهایی کشید. حس خلاص شدن را در انتهای آن سیم‎ها احساس می‎کرد؛ آزادی. او که چهار سال بود از این پای بیش از حد کوچک نفرت داشت، قسم خورد که دیگر هرگز این تکه زباله را نپوشد. فقط امیدوار بود آیکو(۲) هر چه زودتر، با پای جایگزین برگردد.
در بازار هفتگی نیوبیجینگ(۳)، سیندر تنها مکانیکی بود که خدمات کامل ارائه می‎کرد. غرفه‎اش تابلویی نداشت و تنها نشان از حرفه‎اش، قفسه‎های پر از قطعات انبارشده‎ی آدم‎های مکانیکی‎ بود که دیوارها را شلوغ کرده بودند. غرفه‎اش، اتاقک جمع وجور و کم‎نور بین دو غرفه‎ی یک دلال نمایشگرهای دست دوم اینترنتی و یک تاجر ابریشم بود. هر دوی آن ها همیشه، از بوی تند فلز و روغن غرفه‎ی سیندر، گله و شکایت داشتند؛ حتی با وجود این که معمولاً رایحه‎ی کلوچه‎های عسلی نانوایی آن طرف میدان این بوی تند را در خود گم می‎کرد اما سیندر می‎دانست آن ها از همسایگی با او راضی نیستند.
یک میز با رومیزی لکه‎دارش، سیندر و رهگذران را از هم جدا می‎کرد. میدان پر بود از خریداران و فروشندگان دوره‎گرد، بچه های پر سر و صدا؛ صدای بلند مردانی که با ربات‎های فروشنده چانه می‎زدند و سعی می‎کردند رایانه‎ها را متقاعد کنند تا از سود مد نظرشان کوتاه بیایند، وز وز اسکنرهای کارت هویت و صدای یک نواخت رسیدهای صوتی وقتی پول از حسابی به حساب دیگر منتقل می‎شد. روی همه‎ی ساختمان‎ها، نمایشگرهایی وجود داشت که فضا را با صدای خبرهای متعدد، گزارش و حرف هایبی پایه اساس پر می کردند.
رابط شنوایی سیندر این صداها را تا حد همهمه‎ی ثابت، کاهش می‎داد. اما امروز، بین این همه صدا، صدای ثابتی را می‎شنید که نمی‎توانست به آن بی‎توجه باشد. چند بچه درست بیرون غرفه‎ی او حلقه زده بودند و با هیجان، می‎خواندند: «خاکستر خاکستر، ما همه می افتیم» و بعد، درحالی که خود را روی کف پیاده‎رو می‎انداختند، خنده‎ی پرشوری سر می‎دادند.
نیم‎چه لبخندی بر گوشه‎ی لبان سیندر نشست. شعری که می‎خواندند آن قدرها هم شعر کودکانه ای نبود؛ آهنگی بود خوفناک درباره‎ی بیماری همه‎گیر و مرگی که در طی دهه‎ی اخیر دوباره شیوع پیدا کرده بود. خود آهنگ به تنهایی حس چندان خوبی به سیندر نمی‎داد اما نگاه خیره‎ی عابران را دوست داشت که به بچه‎های خندان سر راه شان می‎ افتاد. دردسر گذر مردم از کنار بچه‎هایی که روی زمین به خود می‎پیچیدند، صدای غرغر خریداران را در می‎آورد و سیندر از این بابت، در دلش بچه‎ها را تحسین می‎کرد.
- سونتو! سونتو!...
شادی سیندر به پایان رسید. نگاهش به ساشا چانگ(۴)، نانوای محل افتاد که پیش‎بند آردی به تنش داشت و مردم را کنار می‎زد.
- سونتو، بیا این جا! قبلاً بهت گفته بودم که‎ این قدر نزدیک اون بازی نکنی...
ناگهان نگاه ساشا به سیندر افتاد که به او چشم دوخته بود. لبانش را به هم فشرد، بازوی پسرش را گرفت، چرخید و دور شد. پسربچه ناله می‎کرد و همان طور که مادرش به او دستور می‎داد تا نزدیک غرفه‎ی خودشان بماند، پاهایش را روی زمین می‎کشید. سیندر به نانوای ‎ ترسو که حالا پشتش به او بود، دهن‎کجی کرد. باقی بچه‎ها به میان مردم دویدند و خنده‎هایشان را نیز با خود بردند.
سیندر به غرفه‎ی خالی‎اش نگاه کرد و زیر لب، گفت: «این سیم‎ها مسری نیستن.»
اندکی به پشت خم شد و دوباره کمرش را صاف کرد، انگشتان کثیفش را لای موهایش کشید و درون یک دم اسبی نامرتب، جمع شان کرد. سپس، دستکش های کار سیاه‎شده‎اش را برداشت. ابتدا دست فولادینش را پوشاند. با وجود این که کف دست راستش درون پارچه‎ی ضخیم دستکش، بلافاصله عرق ‎کرد اما؛ چون می‎توانست آبکاری فلزی دست چپش را مخفی کند، احساس راحتی بیشتری می‎کرد. انگشتانش را از هم باز کرد و ماهیچه‎ی شستش را که در اثر محکم گرفتن پیچ گوشتی منقبض شده بود، شل کرد و دوباره نیم‎نگاهی به میدان شهر انداخت. تعداد زیادی اندروید سفید و کوتاه را دید که جار و جنجال به راه انداخته بودند؛ ولی هیچ کدام از آن ها آیکو نبودند.
سیندر آهی کشید و روی جعبه ابزار زیر میز کارش خم شد. بعد از جست‎وجو میان پیچ گوشتی‎ها و آچارهای درهم و برهم، گیره‎ی فیوز را که مدت زیادی آن پایین دفن شده بود، بیرون کشید. یکی پس از دیگری، سیم‎هایی را که هنوز انتهای پایش را به مچش متصل می‎کردند، قطع کرد. هر کدام از آن ها جرقه‎ی کوچکی می‎زد. نمی‎توانست از پشت دستکش آن ها را احساس کند اما نمایشگر شبکیه‎ی چشمش با متن قرمز چشمک‎زن، به او اطلاع می‎داد که دارد اتصال پایش را از دست می‎دهد.
با کشیدن آخرین سیم، پایش با تلق تلوق روی بتن افتاد.
بلافاصله تفاوت را احساس کرد. برای اولین بار در عمرش، احساس بی‎وزنی داشت.
برای پای دور انداخته‎شده‎اش، روی میز جا باز کرد و آن را مانند بنایی مهم، میان آچارها و مهره‎ها گذاشت. سپس، دوباره روی مچش خم شد تا با تکه پارچه‎ی کهنه‎ای، دوده را از کاسه‎ی مفصلش پاک کند.
گرمپ!
سیندر از جا پرید و سرش محکم به زیر میز خورد. خودش را از پشت میز بیرون کشید. نگاه اخم آلودش اول به‎ یک آدم ماشینی بی جان افتاد که روی میز کارش چمباتمه زده بود و بعد از آن، به مردی که پشت میز ایستاده بود. نگاه سیندر به چشمان قهوه‎ای متعجب و موهای مشکی ای برخورد که تا پشت گوش‎هایش آمده بود و لبانی که هر دختری در کشور، هزاران بار آن را تحسین می‎کرد.
اخمش را باز کرد.
تعجب پسر زیاد طول نکشید و پس از لحظه‎ای، جایش را به پوزش داد: «متاسفم، نمی‎دونستم کسی این پشته.»
سیندر صدایش را به زحمت ورای خاموشی ذهنش می‎شنید. همین طور که ضربان قلبش شتاب می‎گرفت، نمایشگر چشمش سیمای پسر را برانداز می‎کرد. سیمایی که به خاطر سال‎ها دیدن او در نمایشگرهای اینترنتی، بسیار آشنا بود. در زندگی واقعی، بلند قامت تر به نظر می‎رسید و سویشرت کلاه‎دار خاکستری رنگش مانند هیچ یک از لباس‎های فاخری نبود که معمولاً با آن ها نمایان می‎شد. اما با وجود این، فقط دوونیم ثانیه طول کشید تا اسکنرهای سیندر فواصل نقاط صورتش را اندازه‎گیری کنند و تصویرش را به پایگاه داده‎ها در اینترنت ارتباط دهند. ثانیه‎ای دیگر گذشت و نمایشگر او را از چیزی که خودش پیش از آن می‎دانست، مطلع کرد؛ جزییاتی که به سرعت در پهنای پایین دیدش در قالب متنی سبز رنگ نوشته می‎شد.

شاهزاده کایتو(۵) ولیعهد کامنولس شرقی
شماره‎ی هویت: ۰۰۸۲۷۱۹۰۵۷
متولد هفتم آوریل سال ۱۰۸ عصر سوم(۶)
در ادامه، ۸۸۹۸۷ نمایش رسانه‎ای، گاه شمار معکوس

پست‎شده در ۱۴ اگوست سال ۱۲۶ عصر سوم: ولیعهد کای در پانزدهم اگوست میزبان یک نشست خبری خواهند بود به منظور بحث پیرامون پژوهش‎های در حال انجام طاعون(۷) و سرنخ‎های ممکن برای کشف یک پادزهر...
سیندر با یک حرکت ناگهانی، از روی صندلی‎اش جهید اما از آن جایی که پای جداشده اش را فراموش کرده بود، نزدیک بود به زمین بیافتد. هر دو دستش را روی میز گذاشت تا تعادلش را حفظ کند و موفق شد ناشیانه تعظیمی ‎کند. چشم نمایشگر از دیدرس خارج شد.
سیندر من من کنان درحالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: «والاحضرت.»
و خوشحال بود که شاهزاده نمی‎توانست پای ناقصش را از پشت رومیزی ببیند.
شاهزاده تکانی خورد، برگشت و نگاهی به اطراف انداخت. سپس کمی به سمت سیندر خم شد.
- ممکنه... امم... در مورد این قضایای سلطنتی...؟
و انگشتش را روی دهانش گذاشت.
سیندر با چشمانی خیره، به زور سر لرزانش را تکان داد.
- کاملاً. البته. چجوری... می‎تونم... شما...
سیندر آب دهانش را قورت داد، کلمات مانند خمیر لوبیا به زبانش چسبیده بودند.
شاهزاده گفت: «من دنبال یه آقایی به نام سیندر لین می‎گردم. ایشون این جان؟»
سیندر به خود جرئت داد و یکی از دستانش را که به کمک آن ها تعادلش را حفظ کرده بود از روی میز بلند کرد و با آن، لبه‎ی دستکش خود را به زور روی مچ دستش بالاتر کشید. درحالی که به سینه ی شاهزاده خیره شده بود با لکنت گفت: «من... من سیندر لین هستم.»
با نگاه، دست شاهزاده را دنبال کرد که آن را بالای سر حبابی اندروید قرار می‎داد.
- شما سیندر لین هستی؟
- بله والا...
لبش را گزید.
- مکانیک معروف؟
سیندر سرش را تکان داد: «چه کمکی از دست من برمی آد؟»
شاهزاده به جای پاسخ، به پایین خم شد و جوری گردنش را سمت او کشید که سیندر چاره ای نداشت جز این که در چشمانش بنگرد، لبخند شیرینی به او زد.
قلبش لرزید.
شاهزاده صاف ایستاد و نگاه سیندر را به دنبال خود کشید.
- اصلاً انتظارش رو نداشتم.
- خب! شما به ندرت... آنچه من... امم.
سیندر که دیگر نمی‎توانست در چشمانش نگاه کند، دستش را به سمت اندروید برد و آن را روی میز به سمت خودش کشید.
- اندروید چه مشکلی داره والاحضرت؟
اندروید به شکلی بود که انگار همین دیروز از روی تسمه‎ی حامل بیرون آمده بود. اما سیندر می‎توانست از روی شکلش که تقلیدی از چهره‎ی زنان بود، بفهمد که‎ یک مدل از رده خارج است. بااین حال، طراحی‎اش براق و محکم بود، با سری کروی بر بالای بدنی گلابی‎شکل و رنگی سفید و صیقلی.
شاهزاده کای در حال برانداز کردن سیندر، گفت: «نمی‎تونم روشنش کنم. تا چند روز پیش، درست کار می‎کرد ولی بعدش، هیچی.»
سیندر، اندروید را به سمتی چرخاند که سنسور نوری‎اش رو به شاهزاده بود. از این که وظایف روزمره ای داشت که می‎توانست انجام دهد و سوالاتی که می‎توانست بپرسد، خرسند بود؛ چیزی که بتواند بر آن تمرکز کند و دوباره‎ آشفته و مضطرب نشود و ارتباط شبکه ی مغزی اش را از دست ندهد.
- قبلاً هم با اندروید مشکلی داشتین؟
- نه، هر ماه مکانیک‎های سلطنتی اون رو بررسی می‎کردن و این اولین باریه که مشکل جدی داشته.
شاهزاده کای به جلو خم شد و پای فلزی کوچک سیندر را از روی میز کار برداشت و با کنجکاوی آن را بین دستانش چرخاند. سیندر از تماشای او که با دقت به درون حفره‎ی پر از سیم چشم دوخته بود و با مفاصل انعطاف پذیر انگشتان پا بازی می‎کرد، عصبی شد. شاهزاده با آستین بیش از حد بلند سوئیشرتش، لکه‎ای را از روی پا پاک کرد.
سیندر گفت: «گرم تون(۸) نیست؟» و بلافاصله وقتی توجه شاهزاده به سمتش برگشت از سوالش پشیمان شد.
برای لحظه‎ای بسیار کوتاه، شاهزاده کمی خجالت زده به نظر می‎رسید.
- خیلی. اما دارم سعی می‎کنم ناشناس بمونم.
سیندر در نظر داشت به او بگوید که تلاشش بی فایده است اما پشیمان شد. نبودن دختران در حال جیغ وفریاد در اطراف غرفه‎اش احتمالاً نشانی از این بود که تلاش شاهزاده بیش از تصور او، موفقیت‎آمیز بوده است. او به جای این که‎ یک دلبر سلطنتی جلوه کند، فقط دیوانه به نظر می‎رسید.
سیندر درحالی که گلویش را صاف می‎کرد، دوباره روی اندروید تمرکز کرد. یک ضامن تقریباً پنهان را یافت و پنل پشتی ربات را گشود.
- چرا مکانیک‎های سلطنتی تعمیرش نمی‎کنن؟
- تلاش شون رو کردن اما نتونستن از چیزی سر در بیارن. یه نفر پیشنهاد کرد بیارمش پیش شما.
پای مکانیکی را پایین گذاشت و توجه اش را سمت قفسه های قطعات قدیمی و خراب معطوف کرد. قطعات اندرویدها، قطعات هاور(۹)ها، نمایشگرهای شبکه و نمایشگرهای دستی. قسمت‎هایی برای آدم های ماشینی و...
- می‎گن شما بهترین مکانیک تو نیوبیجینگ هستین. انتظار داشتم یه پیرمرد باشین.
او اولین کسی نبود که ابراز شگفتی می‎کرد. بیشتر مشتریانش نمی‎توانستند درک کنند که چگونه ‎یک دختر نوجوان می‎توانست بهترین مکانیک شهر باشد و سیندر هم هیچ گاه به همه اعلام نمی‎کرد که دلیل استعدادش چیست. بهتر بود افراد کمتری می‎فهمیدند که او آدم ماشینی است. مطمئن بود اگر تمام فروشندگان بازار با نفرتی مشابه ساشا چانگ به او نگاه می‎کردند، دیوانه می‎شد.
تعدادی از سیم‎های اندروید را با انگشت کوچکش کنار زد.
- گاهی اوقات دیگه عمرشون سر می رسه. شاید بهتر باشه یه مدل جدید بگیرین.
- متاسفانه نمی‎تونم چنین کاری بکنم. حاوی اطلاعات فوق سریه. مسئله‎ی امنیت ملی در میونه، باید قبل از این که... کس دیگه ای ازش خبردار بشه، اطلاعات رو به دست بیارم.
سیندر که انگشتانش را بی هدف حرکت می‎داد، به او نگاهی انداخت. شاهزاده سه ثانیه‎ چشم درچشم با سیندر ماند و ناگهان گوشه ی لبش تکانی خورد.
- شوخی کردم. ناینسی(۱۰) اولین اندروید من بود؛ بحث تعلق خاطره.
نور نارنجی رنگی در گوشه‎ی دیدگان سیندر روشن شد. سلول‎های گیرنده ی نوری اش متوجه چیزی شده بودند، دقیقاً نمی‎دانست چیست؛ قورت دادن آب دهان اضافی، پلک زدن بیش از حد سریع یا سفت شدن فک شاهزاده.
او به آن نور کوچک نارنجی عادت کرده بود. همیشه روشن می‎شد. معنایش این بود که‎ یک نفر دارد دروغ می‎گوید.
سیندر گفت: «امنیت ملی! بامزه بود.»
شاهزاده سرش را کج کرد، انگار سیندر را به چالش می‎طلبید که مخالفت کند. دسته‎ای موی مشکی جلوی چشمانش افتادند. سیندر به سویی دیگر نگاه کرد.
درحالی که نوری ضعیف بر آن افتاده بود، نوشته‎های روی پنل پلاستیکی آن را خواند: «معلم سر خانه ی مدل ۸.۶»
ربات نزدیک به بیست سال داشت. برای یک اندروید، خیلی قدیمی بود.
- ظاهرش که عالیه.
مشتش را بالا برد و محکم بر کنار سر اندروید کوبید. نزدیک بود روی میز واژگون شود، به سختی توانست آن را نگه دارد. شاهزاده از جایش پرید.
سیندر اندروید را دوباره روی پاهایش قرار داد و دکمه‎ی روشن خاموش را محکم فشار داد اما چیزی نشد.
-اگه بدونید این کار چه وقت ها جواب می‎ده، شگفت‎زده می شین.
شاهزاده لبخدزنان گفت: «مطمئنید سیندر لین هستین؟ مکانیک معروف؟»
- سیندر! گرفتمش!
آیکو درحالی که سنسور آبی رنگش فلاش می‎زد و بر چرخ‎هایش می‎غلتید. از میان مردم، خودش را به میز رساند. دست بلند چنگک‎دارش را بالا برد و یک پای کاملاً نو با آبکاری فولادین را زیر سایه‎ی اندروید شاهزاده، روی میز کوبید.
- نسبت به قبلی خیلی بهتره، قبلاً خیلی کم ازش استفاده شده و سیم کشی‎اش همین طور که دیده می شه، سازگار به نظر می‎رسه؛ تازه، تونستم دلال را به ششصد یونیو(۱۱) راضی کنم.
ترسی ناگهانی سیندر را تکان داد. با حفظ تعادل روی پای سالمش، پای مصنوعی را از روی میز چنگ زد و پشت سرش انداخت.
- آفرین آیکو. شیفو اِنگوین(۱۲) از داشتن یه پای جایگزین برای اندروید همراهش بسیار خوشحال می شه.
سنسور آیکو کم‎نور شد. «شیفو انگوین؟ پردازش نمی‎کنم!»
سیندر با دندان‎های قفل‎شده لبخندی زد، به شاهزاده ‎اشاره کرد و گفت: «آیکو لطفاً به مشتری‎مون احترام بذار.» سپس صدایش را پایین آورد. «والاحضرت شاهزاده.»
آیکو گردنش را دراز کرد و سنسور گردش را سمت شاهزاده که بیش از یک متر از او بلندتر بود، نشانه گرفت. همین که اسکنر او را شناسایی کرد، نوری درخشید و درحالی که صدای رباتی اش جیرجیر می‎کرد، گفت: «شاهزاده کای، شما از نزدیک خوش‎تیپ‎تر هم هستین.»
شاهزاده خندید. با وجود این، سیندر خجالت زده به نظر می رسید.
- دیگه بسه آیکو، بیا تو غرفه.
آیکو اطاعت کرد و رومیزی را کنار زد، سرش را پایین گرفت و از زیر میز رد شد.
شاهزاده کای طوری به در غرفه تکیه داده بود که انگار هر روز اندرویدی را به بازار می‎آورد. گفت: «همچنین شخصیتی رو هر روز نمی‎شه دید. شما خودتون برنامه‎ریزیش کردین؟»
- باور کنید یا نه، از اول همین طوری بود. حدس می زنم یه خطای برنامه‎ریزیه. احتمالاً به همین دلیل نامادریم اون رو این قدر ارزون خریده.
آیکو از پشت سرش گفت: «من خطای برنامه‎ریزی ندارم!»
نگاه سیندر در نگاه شاهزاده افتاد. لحظه‎ای بعد، از خنده ی ملیح دیگری مبهوت شد و سرش را پشت اندروید شاهزاده مخفی کرد.
شاهزاده پرسید:
- خب، نظرتون چیه؟
- باید برنامه‎ی تشخیصش رو اجرا کنم. چند روزی طول می کشه، شاید یه هفته.
درحالی که دسته هایی از مویش را پشت گوشش می‎انداخت، نشست و از این که می‎توانست حین بررسی قسمت‎های داخلی اندروید، اندکی به پایش استراحت بدهد، خوشحال بود. می‎دانست که قطعا یکی از قوانین آداب و معاشرت را زیر پا می‎گذارد اما به نظر نمی‎رسید شاهزاده با این قضیه مشکلی داشته باشد؛ چون تنها به سمت جلو خم شده بود و دستان سیندر را نگاه می‎کرد.
- دستمزدتون رو پیش پیش می‎گیرین؟
شاهزاده مچ دست چپش را که‎ تراشه‎ی هویتش در آن جاسازی شده بود، به سمت سیندر گرفت اما سیندر دستی تکان داد.
- نه ممنونم. باعث افتخارمه که بتونم کاری انجام بدم.
لحظه‎ای انگار شاهزاده کای می‎خواست مخالفت کند اما بعد دستش را انداخت.
- امیدی هست تا قبل از جشنواره درست بشه؟
سیندر پنل اندروید را بست و گفت: «فکر نکنم اون قدر طول بکشه اما بدون دونستن این که مشکلش از کجاست...»
شاهزاده عقب رفت و گفت:
- متوجه ام. همین جوری گفتم.
- وقتی آماده شد، چجوری باهاتون تماس بگیرم؟
- پیغامی به قصر بفرستین یا... شما آخر هفته‎ی دیگه، باز هم این جایید؟ می‎تونم اون موقع دوباره بهتون سر بزنم.
آیکو از پشت غرفه گفت: «اوه بعلههه! شما باید دوباره ‎این جا بیایید. از دیدن تون خوشحال می شیم.»
سیندر به خودش پیچید: «شما مجبور نیستید که...»
شاهزاده گفت: «خواهش می کنم،خوشحال می شم.»
سپس سرش را مودبانه برای خداحافظی اندکی پایین آورد و هم‎زمان با آن، لبه‎های کلاهش را بیشتر روی صورتش کشید.
سیندر با تکان دادن سر جوابش را داد. می‎دانست باید می‎ایستاد و تعظیم می‎کرد اما جرئت نداشت تعادلش را بار دیگر امتحان کند.
تا وقتی سایه‎ی شاهزاده از روی میز ناپدید شد، صبر کرد و سپس به بررسی میدان پرداخت. به نظر می‎رسید حضور شاهزاده بین انبوه جمعیتی که به سرعت در حرکت بودند، احساس نمی‎شد. سیندر استراحتی به ماهیچه‎هایش داد.
آیکو به سمتش قل خورد و چنگک‎ های آهنی‎اش را روی سینه‎اش قرار داد و گفت: «شاهزاده کای! می شه فن منو چک کنی، فکر کنم دمام زیادی بالا رفته!»
سیندر خم شد، پای جایگزینش را برداشت و گرد وخاکش را با شلوار شش جیبش گرفت. لعابش را چک کرد و از این که با پرتابش، باعث فرورفتگی‎اش نشده بود، خوشحال شد.
آیکو گفت: «می‎تونی قیافه‎ی پیونی(۱۳) رو وقتی که‎ این موضوع رو می‎شنوه، تصور کنی؟!»
سیندر گفت: «می‎تونم داد و فریادش رو با اون صدای جیغش تصور کنم.» و بار دیگر با احتیاط به بررسی جمعیت پرداخت. اولین قلقلک گیج‎کننده ی درونش به جوش آمد. لحظه‎شماری می‎کرد تا به پیونی بگوید. خود شخص شاهزاده! ناگهان خنده ای سر داد. اتفاق عجیبی بود، امری غیرقابل باور، امری....
- ای وای.
لبخند بر صورت سیندر خشک شد. «چی شده؟»
آیکو با یک انگشت چنگکی به پیشانی سیندر اشاره کرد. «یه لکه‎ی روغن داری.»
سیندر عقب پرید و محکم به پیشانی‎اش دست کشید. «شوخی می‎کنی.»
- مطمئنم که خیلی متوجه اش نشده.
سیندر دستش را انداخت و گفت: «چه اهمیتی داره؟ بیا، کمکم کن تا یه نفر دیگه از خانواده ی سلطنتی نیومده، این رو نصب کنم.»
مچ پای جایگزین را روی پای مخالف نگه داشت و شروع به اتصال سیم‎های رنگی کرد. به ‎این فکر می‎کرد که‎ آیا شاهزاده فریب خورده است یا نه.
آیکو یک مشت پیچ برای سیندر نگه داشته بود و سیندر یکی یکی آن ها را در جای تعبیه شده پیچ می‎کرد. آیکو گفت: «به پات می خوره، نه؟»
- خیلی عالیه آیکو، دستت درد نکنه. فقط امیدوارم آدری(۱۴) متوجه نشه. اگر بفهمه ششصد یونیو برای این پا خرج کردم، منو می‎کشه.
آخرین پیچ را سفت کرد و پایش را دراز کرد، مچش را عقب کشید و انگشتان پایش را تکان داد. اندکی سفت بود و مسلما چند روز زمان می‎برد تا سنسورهای عصبی با این سیم‎کشی به روزشده هماهنگ شود اما حداقل دیگر لازم نبود لنگ لنگان راه برود.
سیندر درحالی که چکمه‎اش را به پا می‎کرد، گفت: «عالیه.» نگاهش به پای قدیمی‎اش افتاد که در چنگک‎های آیکو بود. «می‎تونی اون قطعه‎ی قراضه رو بندازی دور....»
صدای جیغ گوش‎های سیندر را پر کرد. تکانی خورد. صدا در رابط شنوایی‎اش اوج می‎گرفت. سرش را سمت صدا برگرداند. بازار ساکت شده بود. بچه‎ها که بازی خود را میان انبوه غرفه ها به قایم موشک تغییر داده بودند، از مخفیگاه هایشان بیرون خزیدند.
صدای جیغ نانوا بود؛ ساشا چانگ. سیندر که گیج شده بود روی صندلی‎اش رفت تا از بالای جمعیت نگاهی بیاندازد. نگاهش به ساشا افتاد که پشت ویترین نان‎های قندی و پیراشکی های گوشت غرفه‎اش، مات و مبهوت به دستان کشیده‎اش نگاه می‎کرد.
سیندر درست همان لحظه که باقی مردم میدان نیز به ماجرا پی بردند، دستش را روی بینی‎اش گرفت.
شخصی فریاد کشید: «طاعون! اون طاعون داره!»
وحشت جمعیت را فراگرفت. مادران فرزندان شان را در بغل گرفتند و همان طور که تقلا می‎کردند از غرفه‎ی ساشا دور شوند، صورت‎هایشان را با دستانی مستاصل می‎پوشاندند. فروشندگان در مغازه هایشان را محکم و سریع بستند.
سونتو جیغ کشید و سمت مادرش دوید اما ساشا دستانش را بین خودش و او گرفت. «نه، نه، وایسا عقب.» یکی از مغازه‎داران همسایه همین طور که می‎دوید، پسر بچه را گرفت، او را به زور زیر بغل زد و شروع به دویدن کرد. ساشا به دنبالش چیزی را فریاد زد اما کلماتش در همهمه گم شدند.
سیندر در دلش آشوب شد. آن ها نمی‎توانستند فرار کنند؛ زیرا ممکن بود آیکو در آن شلوغی زیر لگد مردم له شود. همان طور که نفسش را نگه داشته بود، دستش را سمت طناب گوشه ی غرفه برد و در آهنی را تا آخر ریلش به سمت پایین کشید. تاریکی اطراف شان را فرا گرفت و تنها باریکه‎‎ای نور از زیر در روی زمین باقی ماند. گرمای کف بتونی در آن فضای بسته، خفقان‎آور بود.
- سیندر؟
نگرانی در صدای روباتی آیکو موج می‎زد. سنسورش را روشن کرد و نور آبی رنگش غرفه را فراگرفت.
سیندر از صندلی اش پایین پرید و پارچه‎ی قدیمی روغنی را از روی میز چنگ زد و گفت: «نگران نباش!»
کم‎کم جیغ وفریاد جای خود را به سکوت می‎داد و غرفه را به دنیایی تنها و خاموش تبدیل ‎کردند.
- اون طرف میدون هستش. ما این جا در امانیم.
اما در هر صورت سمت دیوار پشت قفسه‎ها سُر خورد و بر زمین نشست، خود را جمع کرد و بینی و دهانش را با پارچه پوشاند.
و آن دو همان جا منتظر ماندند؛ سیندر تا جای ممکن، نفس های آرامی می‎کشید تا زمانی که صدای ماموران اورژانس را شنید که آمدند و ساشا را با خود بردند.

تقدیم به پدر و مادرم
که اجازه ندادند،طوفان درخت گردوی خانه مان را بشکند.

پیش گفتار مترجم

روی قلب تک تک انسان ها، گاه شماری است که دیده نه اما شنیده می شود. گاهی صدای ضربش به دل نشینی خنده ی از ته دل کودکی است و گاهی بَم و گرفته مثل آه کشیدن آدم بزرگ های افسرده. صدای بعضی از این گاه شمارها خیلی قبل تر از آن که صاحب شان از این دنیا برود، خاموش می شود. بین علما در دوا و شفای این خاموشی اختلاف است. اما کلید مشکل گشا، قصه است. قصه، غصه را می شنوید.خصوصا آن هایی که گاه شمار دلمان آن اوایل با ذوق و شوق بهشان گوش می داد.داستان های زمان کودکی.
خدا خیر خانم نویسنده را بدهد که صدای قلبش خوش نوا است و جوهر فکرش خوش رنگ و قلم ذهنش خوش خط. داستان های قدیم ندیم ها را باب دندان آدم بزرگ ها نوشته تا بخوانند و گاه شمارشان خاموش نشود. شهر قصه اش تماشایی است و بوی واقعیت داغ و تازه، از شیرینی پزی های شهرش، اشتهای آدم را برای خواندن، بیشتر می کند.
دخترک داستان ما، مهربانی و شکیبایی سیندرلای آن قدیم ها را در کنار شجاعت و پشتکار شیرزن های امروزی دارد.چوب های چارچوب کلیشه را شکسته و سوزانده تا نور آتش امیدش، نیمه شب کتاب خواندن را برایمان ممکن کند. حرف های بامزه و تند و تیزش، سرعت گذرمان ازیک صفحه به بعدی را تندتر می کند و زوایه ی لبخندمان را تیزتر.
کتاب را با این دل خوشی ترجمه کردم که بخوانید و دلتان خوش باشد و گاه شمار قلبتان خوش بزند.

بهاره تقوی ـ بهار ۱۳۹۶

نظرات کاربران درباره کتاب سیندر

فرقی با سیندرلا داره؟!
در 5 ماه پیش توسط soo..._as
سلام اگه کتاب دومش رو هم بذارید خیلی خوب میشه
در 5 ماه پیش توسط Red Rising
جلدای بعدی اسکارلت رو هم قرار بدید
در 3 ماه پیش توسط ساده کاوه
جالب بود...باید دید بقیه داستان چه طور پیش میره
در 5 ماه پیش توسط gabriele
کتاب بسیار جذاب و قشنگ دوست دارم تموم نشه نویسنده خیلی خلاق بوده خواننده رو مشتاق میکنه برای خواندن
در 4 هفته پیش توسط نرگس کمیزی
عالییی بودددد عالیییی به شدت منتظر جلد سومشم
در 5 ماه پیش توسط ase...ash
فوق العاده بود.. مخصوصا نیمه ی دومش..طوری شده بود که از هیجان اینکه بفهمم بقیش چی شد کتاب رو زمین نذاشتم😅
در 5 ماه پیش توسط mahdis shahriari
به نظرم خیلی حیف بود چند جای زیباشو حذف کرده بودین، قسمت زیرپا انداختن نامادری برای دوک، یا اهنگ رقص دونفره ی شاهزاده با سیندرلا، یا لحظه جا موندن کفش که قشنگ توصیف نشده بود، ولی اهنگ رویا رو خیلی قشنگ ترجمه کرده بودین و با احساس ترجمه کردین
در 3 ماه پیش توسط mot...ari