فیدیبو نماینده قانونی موسسه خدمات فرهنگی رسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فنون افزايش هوش هيجانی كودكان

کتاب فنون افزايش هوش هيجانی كودكان

نسخه الکترونیک کتاب فنون افزايش هوش هيجانی كودكان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فنون افزايش هوش هيجانی كودكان

امروزه کودکان و همچنین والدین دوره دشواری را سپری می‌کنند. در طول یک یا دو دهه گذشته دگرگونی بنیادی در ماهیت کودکی به وجود آمده است، نخست اینکه آموختن اصول مربوط به هیجان‌های انسانی برای کودکان دشوارتر است و دوم بالا رفتن انتظار والدین است، والدینی که این آموزش‌ها را به فرزندان دلبند خود می‌دهند. والدین باید در آموزش هیجان‌های اصلی و آموزش‌های اجتماعی به فرزندان خود هوشیارتر باشند. جان گاتمن(۱) در این راهنمای کاربردی به والدین نشان می‌دهد چگونه می‌توانند این کار را انجام دهند. شاید تاکنون این نیاز ضروری و بدیهی به نظر نرسیده باشد. با توجه به آمار، در طول چند دهه گذشته تعداد قتل در بین نوجوانان چهار برابر، تعداد خودکشی سه برابر و تجاوز به محارم دو برابر شده است. در پس آمارهای اینچنینی احساسات هیجانی ناخوشایندتری نهفته است. در یک نمونه‌گیری تصادفی ملی از بیش از ۲۰۰۰ کودک آمریکایی که نخست در میانه سال‌های ۱۹۷۰ و سپس در پایان دهه ۱۹۸۰ انجام شد، این کودکان به‌وسیله والدین و آموزگاران ارزشیابی شدند، میانگین هیجان‌های پایه و مهارت‌های اجتماعی این کودکان در بررسی دوم کاهش یافته بود. این کودکان نسبت به گذشته ناآرام‌تر و تحریک‌پذیرتر و غمگین و دمدمی مزاج‌تر بودند، افسرده‌تر شده بودند و بیشتر احساس تنهایی می‌کردند، تکانشی‌تر و نافرمان‌تر بودند، نمره این آزمودنی‌ها در بیش از چهل شاخص کاهش یافته بود. در پس این شرایط نامطلوب و مخرب عوامل تأثیرگذار بیشتری نهفته است. از سویی معنای واقعیت‌های اقتصادی نوین این است که والدین برای تأمین هزینه‌های زندگی خانواده باید بیش از نسل‌های گذشته کار کنند- بدین معنا که بسیاری از والدین در مقایسه با والدین خودشان وقت آزاد کمتری برای گذراندن با فرزندان خود دارند. بسیاری از خانواده‌ها دور از اقوام خود زندگی می‌کنند، معمولاً در محله‌هایی زندگی می کنند که والدین می‌ترسند به فرزندان خود اجازه بدهند در کوچه و خیابان بازی کنند و به تنهایی به خانه همسایه‌ها بروند. و ساعت‌های زیادی از زندگی کودکان صرف خیره شدن به صفحه تصویری می‌شود- یا تماشای تلویزیون یا نگاه کردن به صفحه کامپیوتر- بدین معنی که دیگر کودکان برای بازی از خانه بیرون نمی‌روند. در کتاب فنون افزایش هوش هیجانی کودکان، جان گاتمن شیوه‌ای علمی و کاربردی به والدین ارائه می‌دهد تا بتوانند به فرزندان خود ابزار و مهارت‌های اساسی برای زندگی را بدهند.

ادامه...
  • ناشر موسسه خدمات فرهنگی رسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فنون افزايش هوش هيجانی كودكان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چگونه به آموزش هیجان پی بردیم

در سال ۱۹۸۶ پژوهش بر ۶۵ زوج در شهر چمپین(۳۴)، در ایالت ایلی نویز را آغاز کردیم. در آن پژوهش هر زوج فرزندی چهار یا پنچ ساله داشت. اعضای گروه پژوهش ما با هر خانواده چهل ساعت را برای اجرای پرسشنامه ها، مصاحبه و مشاهده رفتار، گذراندند. از هر یک از زوج ها اطلاعات غنی و جامعی در مورد رابطه زناشویی، رابطه فرزندان با همتایان شان و نگرش خانواده در مورد هیجان، گردآوری شد.
برای مثال، در جلسه ای که محتوای آن با نوار صوتی ضبط می شد، زوج ها در مورد تجارب شان در هیجان منفی، باور آنها در مورد ابراز هیجان و کنترل آن، همچنین احساسات شان در مورد خشم و ناراحتی فرزندشان، صحبت کردند. سپس این مصاحبه ها برای آگاهی والدین و مدیریت هیجان ها و توانایی آنها برای شناخت و آموزش رویارویی فرزندان با احساسات منفی، کدگذاری شد. موضوع های مورد مطالعه ما عبارت بودند از: آیا این والدین به احساس های فرزندان شان ارزش قائل می شوند؟ وقتی فرزندان شان ناراحت هستند، چگونه در مورد احساسات شان با آنها صحبت می کنند؟ آیا قانون ابراز درست هیجان را به فرزندان شان آموخته اند؟ آیا راهکارهای آرام سازی خود را با فرزندان خود در میان گذاشته اند؟
برای آگاهی از مهارت اجتماعی کودکان، نوار صوتی سی دقیقه ای از بازی کودک با دوست صمیمی اش در خانه تهیه شد. پژوهشگران برای شناخت میزان هیجان منفی که کودکان در طول جلسه ابراز می کنند، تعاملات آنها با دوستان شان از جمله کیفیت بازی کودک را کدگذاری کردند.
در مصاحبه دیگری که بر روی نوار صوتی ضبط شد، هر یک از زوج ها به مدت سه ساعت به سئوال های دیگری در مورد تاریخچه زندگی زناشویی خود پاسخ گفتند. چطور یکدیگر را ملاقات کردند؟ دیدارهای آنها چگونه می گذشت؟ چطور تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند؟ با گذشت زمان، رابطه آنها چطور تغییر کرد؟ از والدین خواسته شد در مورد نگرش خود نسبت به زندگی زناشویی و اینکه چه چیز برای رضایت بخش بودن آن لازم است، صحبت کنند. سپس این نوارها برای چند هدف کدگذاری شدند، از جمله: زوج ها چه مقدار علاقه یا نگرش منفی نسبت به یکدیگر ابراز کردند، چقدر در مورد با هم بودن و جدایی صحبت کردند، چقدر کشمکش های خود با یکدیگر را بزرگ جلوه دادند.
گرچه چنین مصاحبه ها و مشاهده هایی نقش مهمی در شناخت این خانواده ها داشت، اما ابعاد برجسته پژوهش ها مستلزم جمع آوری داده هایی در مورد پاسخ های آزمودنی ها به هیجان بود. هدف ما سنجش شیوه پاسخ ناخودآگاه، یا غیر ارادی و سیستم های عصبی آزمودنی ها به هیجان بود. برای مثال، از هر خانواده خواسته شد نمونه ای از ادرار فرزندشان در ۲۴ ساعت گذشته تهیه کنند. سپس این نمونه ها برای مشاهده تاثیر هورمون های مربوط به استرس تجزیه و تحلیل شدند. در آزمایشگاه ها نیز برای مطالعه سیستم عصبی خودکار، ضربان قلب، تنفس، جریان خون، فعالیت حرکتی، میزان تعرق دست آزمودنی ها مورد مطالعه قرار گرفت.
با مطالعه این فرایندهای روان شناختی و مشاهده خانواده ها به جای تکیه کردن صرف بر پرسشنامه ها، مصاحبه ها و مشاهدات، یافته های عینی تری بدست آوردیم. به دلایل روشنی، گرفتن پاسخ های صادقانه از والدین در مورد برخی پرسش ها دشوار است. برای مثال: «چقدر با خشونت از فرزندتان ایراد می گیرید؟» و حتی وقتی جامعه شناسان برای مشاهده عادت های آزمودنی ها از شیوه های «دوربین مخفی(۳۵)» از جمله آینه های یکطرفه(۳۶)، استفاده می کنند، تشخیص اینکه چقدر رفتار یکی از والدین بر احساس دیگری تاثیر می گذارد امری دشوار است. پیگیری پاسخ هایی خودکار نسبت به استرس بسیار آسان تر است. وقتی الکترودهایی شبیه به استوتسکوپ به سینه و کف دست وصل می شوند، می توانند میزان ضربان قلب و مقدار تعرق کف دست ها را نشان دهند این عمل با اندازه گیری میزان الکتریسیته که از طریق نمک موجود در عرق به الکترودها منتقل می شود، انجام می گیرد.
فن آوری که ذکر شد کاملاً قابل اعتماد است. در حقیقت افسران پلیس همیشه این شیوه را برای سنجش دروغ بکار می برند، با این وجود، پلیس بر پژوهشگران خانواده برتری دارد زیرا مجرمانی که افسران پلیس با آنها سروکار دارند از ترس بی حرکت می نشینند. مطالعه بر روی کودکان چهار و پنج ساله مستلزم مهارتی خاص است. به همین دلیل در یکی از مهمترین پژوهش ها برای کودکان محفظه فضایی امتحانی ساختیم. این کودکان لباس فضایی به تن می کردند و چهار دست و پا وارد این دستگاه می شدند، در آنجا الکترودهای مختلفی به آنها وصل می شد تا بتوانیم پاسخ های روان شناختی آنها به فعالیت های طرح شده برای هیجان مورد نظر را بسنجیم. به آنها فیلم های کوتاه مورد علاقه شان را نشان دادیم. همچنین از والدین آنها خواستیم تا در کنار فرزندان شان باشند و به آنها بازی های ویدویی جدیدی را آموزش دهند. با داشتن چنین آزمودنی هایی که در محفظه ای اسیر شده اند توانستیم جلسه های پژوهش را بر نوار ویدیویی ضبط کنیم بنابراین توانستیم به شیوه ای ساختارمند آنها را مشاهده کنیم و واژه ها، رفتارها، حالت های چهره را با در نظر گرفتن عواملی چون محتوای واژه ها، تن صدا و حالت های بدنی در هر خانواده کدگذاری کنیم.
همین ابزار نشانگر (بدون لباس های فضایی) را برای جلسه های دیگری به کار بردیم. این جلسه ها پاسخ های روان شناختی و رفتاری والدین کودکان در حین بحث در مورد موضوع های جنجال برانگیزی چون پول، مذهب، خویشاوندان سببی و تربیت و بزرگ کردن کودکان را می سنجید. این جلسه های تعامل زناشویی برای اظهارات مثبت (سرشت، عاطفه، پذیرش، علاقه، شادی) و اظهارات منفی (خشم، نفرت، تحقیر، ناراحتی، مانع شدن) کدگذاری شدند.
برای آگاهی از چگونگی تعامل با کودک در هر یک از شیوه های فرزندپروری، دوباره پس از سه سال والدینی که در پژوهش سال ۱۹۸۶ آزمودنی های ما بودند را ملاقات کردیم. موفق شدیم به ۹۵ درصد از آزمودنی هایی که اکنون فرزندان شان هفت و هشت ساله بودند دسترسی پیدا کنیم. یکبار دیگر از جلسه ی بازی کودک با دوست صمیمی اش نوار صوتی تهیه کردیم. از آموزگاران خواسته شد پرسشنامه ای در مورد سطوح پرخاشگری، گوشه گیری و مهارت اجتماعی کودک در کلاس را پر کنند. افزون بر این، آموزگاران و مادران پرسشنامه ای در مورد عملکرد تحصیلی و رفتار کودک پر کردند. هر یک از مادران اطلاعاتی درباره سلامت فرزندان شان از جمله مشاهده و گزارش مجموع هیجان های منفی که کودک در طول یک هفته بیان کرده است را در اختیار پژوهشگران قرار دادند.
همچنین اطلاعاتی در مورد رابطه زناشویی زوج ها جمع آوری کردیم. در مصاحبه تلفنی از والدین پرسیده شد که در طول مدت سه سال که از مصاحبه نخست گذشته است آیا از هم جدا زندگی کرده یا طلاق گرفته اند، یا به طور جدی به جدایی یا طلاق فکر کرده اند؟ و نیز در پرسشنامه ای تکمیلی هر یک از والدین رضایت کنونی از زناشویی خود را بازگو کردند.
نتایج این پژوهش پیگیرانه نشان داد، در حقیقت، کودکانی که والدین آنها برایشان آموزشگر هیجان بوده اند در عملکرد تحصیلی، مهارت اجتماعی، سلامت هیجانی و سلامت جسمانی وضع بهتری نسبت به کودکان دیگر داشته اند. حتی با کنترل عامل بهره هوشی، نمره های ریاضی و خواندن این گروه از کودکان بیشتر بود. آنان سازگاری بهتری با دوستان خود داشته، همچنین مهارت های اجتماعی بهتری داشتند، و مادران آنها گزارش کرده اند که این کودکان هیجان های منفی کمتر و مثبت بیشتری دارند. همچنین سنجش دیگری نشان داده است که کودکان آموزش دیده، هیجانی نظیر استرس را کمتر در زندگی تجربه کرده اند. برای مثال، میزان هورمون های مربوط به استرس در ادرار آنها کمتر بوده، ریتم ضربان قلب آنها یکسان تر بوده، و بنابر گزارش مادران شان کمتر دچار بیماری های عفونی از جمله سرماخوردگی و آنفولانزا می شدند.

آموزش هیجان و خود گردانی

بسیاری از پیامدهای مثبتی که در کودکان با هوش هیجانی و آموزش دیده هیجان در سنین هفت و هشت سال مشاهده کردیم، نتیجه ویژگی است که آن را «خاصیت ارتجاعی بالا در عصب دهم (عصب ریوی)(۳۷)» می نامیم. این اصطلاح برگرفته از عصب واگوس(۳۸) می باشد، عصبی بزرگ که از مغز فرمان می گیرد و وظیفه کنترل عملکردهای بخش بالایی بدن از جمله ضربان قلب، تنفس و گوارش را به عهده دارد. عصب واگوس مسئولیت بسیاری از عملکردهای بخش پاراسمپاتیک در سیستم عصبی خودکار را به عهده دارد. گرچه وقتی فرد تحت استرس است بخش سمپاتیک عملکردهایی چون ضربان قلب و سرعت تنفس را بالا می برد، اما بخش پاراسمپاتیک نقش کنترل کننده دارد و ترمزی برای عملکردهای ناخواسته است و بدن را از واکنش سریع خارج از کنترل سیستم ها محافظت می کند.
اصطلاح «خاصیت ارتجاعی عصب دهم» را برای توصیف توانایی فرد در مهار کردن فرایندهای روان شناختی ناخواسته در سیستم عصبی خودکار به کار می بریم. همانگونه که کودکانی که عضلات آنها خاصیت ارتجاعی بیشتری دارد در ورزش از دیگران پیشی می گیرند، کودکانی که عصب دهم در آنها خاصیت ارتجاعی بالایی دارد نیز در پاسخ به تنش هیجانی و بازگشت به حالت پیشین عملکرد بهتری دارند. برای مثال، ضربان قلب چنین ورزشکارانی در پاسخ به برخی ترس ها و هیجان ها به طور موقتی بالا می رود، اما به محض اینکه شرایط اضطراری از بین می رود بدن آنان به سرعت به حالت اول باز می گردد. همچنین کودکانی این چنین، به راحتی می توانند آرامش خود را به دست آورند و تمرکز کنند، به طوری که وقتی از آنها خواسته می شود، کاری را که در حال انجامش هستند کنار می گذارند.
برای مثال، دانش آموزان کلاس اولی که خاصیت ارتجاعی عصب دهم بالایی دارند مشکلی در تمرین آتش نشانی(۳۹) مدرسه ندارند. آنان می توانند به سرعت همه چیز را کنار بگذارند و با نظم و ترتیب از مدرسه خارج شوند. این کودکان پس از پایان تمرین می توانند دوباره به جای خود باز گردند و به راحتی بر درس ریاضیات متمرکز شوند. اما کودکانی که خاصیت ارتجاعی عصب دهم کمی دارند، بیشتر در طول تمرین گیج و مبهوت می شوند. («چی؟ همین الان اینجا رو ترک کنیم؟ حتی وقتی برای استراحت هم نداریم؟») و سپس زمان برگشتن به کلاس درس به سختی می توانند از هیجان ها رها شوند و به درس بپردازند.
در آزمایش بازی ویدیویی، کودکانی که والدین آنها آموزشگر هیجان بودند نشان دادند که قهرمانان خودکار بودند. در مقایسه با کودکانی که والدین آنان آموزشگر هیجان نبودند، کودکان گروه اول پاسخ های فیزیکی بیشتری به تنش ها نشان می دادند و سریع تر به حالت اولیه باز می گشتند. آنچه کودکان گروه دوم را آشفته می کرد ایراد گرفتن و مسخره شدن از سوی پدر بود، رفتاری که در خانواده های کودکان گروه اول روی نمی داد. شاید این موضوع دلیل واکنش سریع کودکان گروه اول بود. در این پژوهش با وجود اینکه شدت پاسخ های فیزیکی در برابر تنش در گروه اول بیشتر بود، اما آنها به سرعت می توانستند از این حالت خارج شوند.
چنین توانایی در پاسخ به تنش و بازگشت به حالت اول در کودکی و دوره های بعدی زندگی برای این کودکان تاثیر مثبت داشته است. این بخشی از هوش هیجانی است که به کودکان اجازه می دهد حواس خود را جمع کنند و بر تکالیف درسی خود تمرکز کنند. زیرا هوش هیجانی حساسیت و واکنش هیجانی و خویشتنداری(۴۰) لازم برای برقراری ارتباط را به کودک می دهد، این حساسیت و خویشتنداری برای پیدایش و بقای دوستی سودمند است. کودکان با خاصیت ارتجاعی بالا در عصب دهم، به سرعت نشانه های هیجانی کودکان دیگر را متوجه می شوند و نسبت به آنها واکنش نشان می دهند. آنان همچنین می توانند در ناسازگاری های شدید، پاسخ های منفی خود را کنترل کنند.
این ویژگی ها در یکی از جلسه های بازی سی دقیقه ای ضبط شده بین دو کودک چهارساله به عنوان بخشی از پژوهش ما نشان داده شده است. بین دو کودک- یک دختر و یک پسر- اختلاف نظر وجود داشت. زیرا پسر می خواست سوپرمن باشد و دختر می خواست خاله بازی کند. پس از اینکه چند دقیقه نخست هر یک خواسته اش را با صدای بلند عنوان کرد، پسر بچه آرام گرفت و پیشنهادی سازشی داد که وانمود کنند در خانه سوپرمن هستند. به نظر دختر بچه این پیشنهاد خوبی بود و هر دو از این بازی وانمودی لذت بردند.
چنین سازش خلاقی بین دو کودک چهارساله نیازمند مهارت اجتماعی بالایی است، از جمله توانایی گوش دادن به صحبت های یکدیگر، همدلی با موقعیت یکدیگر و حل مشکلات با یکدیگر. اما آنچه کودکان از آموزش هیجان می آموزند چیزی فراتر از چنین مهارت های اجتماعی است و توصیف جامع تری از هوش هیجانی را در بر دارد که بعدها در میانه کودکی (بین هشت تا دوازده سال) نشان داده می شود، وقتی که پذیرش همتایان با توانایی کودک به «خونسرد» بودن و خودداری هیجانی سنجیده می شود. روان شناسان دریافته اند ابراز احساسات، همانگونه که والدین و کودک در آموزش هیجان انجام می دهند، در این گروه سنی می تواند برای کودکان این سن نقطه ضعف به شمار رود. در عوض آنچه مهم است توانایی کودک در مشاهده و پی بردن به نشانه های اجتماعی است که کودک با استفاده از آنها می تواند بدون جلب توجه با شرایط همسان شود. یافته های ما حاکی است کودکانی که در اوایل دوره کودکی آموزش هیجانی می بینند بعدها گونه ای از مهارت اجتماعی در آنها شکل می گیرد که آنان را در پذیرش از سوی همسالان و دوست یابی یاری می کند.
هوش هیجانی کودک تا حدودی تحت تاثیر خلق و خوی او قرار می گیرد- که شامل ویژگی های شخصیتی است که کودک با آنها به دنیا می آید- اما این ویژگی ها به وسیله تعاملات کودک با والدینش شکل می گیرند. این تاثیرات در نخستین روزهای زندگی نوزاد آغاز می شوند، وقتی سیستم عصبی ناپخته کودک در حال شکل گرفتن است. به این ترتیب، تجربه هیجانی کودکان و سیستم عصبی پاراسمپاتیک آنان که هنوز در حال شکل گرفتن است نقش به سزایی در شکل گیری خاصیت ارتجاعی عصب دهم- و در نتیجه سلامت هیجانی آنان دردوره های بعدی زندگی دارد.
بنابراین، والدین فرصت های بسیار زیادی برای تربیت فرزندان خود دارند، تا با یاری آنها در آرام سازی خود(۴۱) بر هوش هیجانی فرزندان تاثیر بگذارند. هرچند هم که کودکان ناتوان باشند، اما می توانند از پاسخ های ما نسبت به ناراحتی شان دریابند که هیجان جهت دارد و می توان از احساس های شدیدی چون نگرانی، خشم و ترس به سوی احساس آرامش و بهبودی حرکت کرد. از سوی دیگر، کودکانی که نیازهای هیجانی آنها نادیده گرفته می شود فرصت آموختن این درس را ندارند. وقتی از ترس، ناراحتی یا خشم گریه می کنند، تنها ترس، غم و خشم بیشتری را تجربه می کنند. و در نتیجه احتمال دارد بیشتر وقت ها منفعل باشند و احساسات خود را بازگو نکنند. به این ترتیب، وقتی ناراحت می شوند کنترلی بر رفتار خود ندارند. آنان هرگز راهنمایی ندارند تا آنان را از تنش به سوی آرامش هدایت کند. بنابراین نمی توانند خود را آرام کنند و در عوض، اضطراب و ترس این کودکان را مانند گردابی به درون می کشند به شیوه ای که راه فراری از آن برای آنها وجود ندارد.
مشاهده کودکانی که راهنمای هیجانی دارند جالب است، این کودکان به تدریج رفتارشان با پاسخ آرام کننده مراقب خود همانند می کنند. شاید این نکته را در بازی های فرزند خودتان دیده باشید، کودکان معمولاً در بازی های حقیقی با همبازی یا بازی با عروسک موقعیت هایی که یکی ترسیده است و دیگری نقش آرام کننده یا قهرمان را بازی می کند را وانمود می کنند. چنین بازی هایی در مواقع تنهایی و غم، آنان را در ایجاد و تمرین الگوهایی برای مدیریت هیجان و آرام شدن یاری می کنند. با داشتن چنین تجاربی کودکان می توانند به شیوه ای بر اساس مبانی هوش هیجانی به یکدیگر واکنش نشان دهند.
نخستین گام والدین برای تربیت کودکانی با هوش هیجانی، شناخت شیوه رویارویی و پرداختن به هیجان ها در خودشان و تاثیر این شیوه بر کودکان آنها است که این موضوع بحث فصل دوم است.

فصل ۱. آموزش هیجان : کلید افزایش هوش هیجانی کودکان

دایان در حالی که برای رفتن به کار دیرش شده بود، تلاش می کرد با چرب زبانی لباس پسر سه ساله اش جاشوآ را به تنش کند تا او را به مهد کودک ببرد. پس از خوردن بسیار سریع صبحانه و جنگ بر سر اینکه جاشوآ کدام کفش را به پا کند، جاشوآ نیز برآشفته بود. او اهمیت نمی داد که مادرش در کمتر از یک ساعت دیگر باید در جلسه حضور داشته باشد. او به مادرش گفت که می خواهد در خانه بماند و بازی کند. وقتی دایان به او گفت این کار غیر ممکن است، جاشوآ خودش را روی زمین انداخت. ناراحت و خشمگین شد و شروع به گریه کرد.
امیلی هفت ساله تنها پنچ دقیقه پیش از آمدن پرستارش با گریه به پدر و مادرش گفت: «این عادلانه نیست منو با کسی که نمی شناسم تنها بگذارید.» پدرش به او گفت: «اما امیلی این پرستار یکی از دوستان خوب مادرته، و افزون بر این ما از هفته ها پیش بلیط این کنسرت رو تهیه کرده ایم.» امیلی با گریه پاسخ داد: «نمی خوام برید.»
مات چهارده ساله به مادرش می گوید که از گروه موسیقی مدرسه اخراج شده. چون معلم در اتوبوس بوی کشیدن ماری جوانا به مشامش خورده. مات به مادرش می گوید: «به خدا قسم کار من نبوده.» اما نمره های او افت کرده و با افراد جدیدی معاشرت می کند. مادرش می گوید: «باور نمی کنم و تا وقتی که نمره هایت بهتر نشوند اجازه بیرون رفتن نداری.» مات آزرده و خشمگین بدون گفتن کلمه ای به سرعت از خانه خارج می شود.
سه خانواده، سه معضل و سه فرزند در مراحل متفاوتی از رشد. اما هر سه این والدین با مشکلی یکسان روبه رو هستند- وقتی فرزندان شان خشمگین می شوند چه واکنشی نشان دهند. آنها نیز مانند بسیاری از پدرها و مادرها می خواهند با فرزندان شان عادلانه، صبورانه و با احترام رفتار کنند. آنها می دانند دنیا چالش های بسیاری را بر سر راه فرزندان شان قرار می دهد و می خواهند در این شرایط بینش لازم ر ا به فرزندان شان بدهند و از آنان حمایت کنند. آنها می خواهند شیوه رویارویی اثربخش با مشکلات را به فرزندان شان بیاموزند و ارتباطی استوار و سالم با آنها بر قرار کنند. اما در عمل بین خواستن برای درست رفتار کردن با فرزندان و داشتن توانایی برای موفقیت در انجام این کار دشوار تفاوت وجود دارد.
به این دلیل که فرزندپروری درست مستلزم چیزی فراتر از هوش است، فرزندپروری درست با بخش هایی از شخصیت در ارتباط است که در طول ۳۰ سال گذشته با توصیه های نسخه وار به والدین نادیده گرفته شده است. فرزندپروری درست مستلزم هیجان است.
در دهه های گذشته، علم به یافته های بی شماری در مورد نقشی که هیجان ها در زندگی ما ایفا می کنند پی برده است. یافته های پژوهش ها نشان می دهند آگاهی از هیجان ها و توانایی مدیریت احساس ها بیش از بهره هوشی تعیین کننده موفقیت و کامیابی در همه بخش های زندگی، به ویژه روابط خانوادگی خواهد بود. امروزه برای بسیاری از والدین «هوش هیجانی»- آنگونه که بسیاری باور دارند- به معنای آگاهی از احساسات فرزندان، توانایی در همدلی کردن، آرام کردن و راهنمایی آنان است. برای فرزندانی که درس های بسیاری در مورد احساس ها را از والدین می آموزند، هوش هیجانی به معنای توانایی کنترل تکانه های هیجانی، به تاخیر انداختن لذت ها، ایجاد انگیزش در خودشان، پی بردن به نشانه های اجتماعی دیگران و رویارویی با فراز و نشیب های زندگی است.
دانیل گولمن، روان شناس و نویسنده کتاب هوش هیجانی است که در این کتاب پژوهش علمی را در زمینه هوش هیجانی با جزئیات بسیار ارزشمندی شرح داده است و این اطلاعات موجب درک بیشتر ما از این بحث شده است. او می نویسد: «زندگی خانوادگی نخستین مدرسه برای آموختن هیجان ها است. در این محیط می آموزیم که چگونه در مورد خودمان بیاندیشیم و دیگران چه واکنشی نسبت به احساس های ما خواهند داشت، چگونه دیگران به احساسات ما واکنش نشان خواهند داد و چگونه به این احساسات بیاندیشیم و برای واکنش نشان دادن چه انتخاب هایی داریم، و چگونه امیدها و ترس های مان را بشناسیم و آنها را ابراز کنیم. آموزش هیجان نه تنها به وسیله آنچه والدین مستقیماً به کودکان می گویند و در مورد آنها انجام می دهند، صورت می گیرد، بلکه شیوه پرداختن والدین به احساسات خودشان و تبادل احساسات بین زن و شوهر نیز برای فرزندان الگو است. برخی والدین ذاتاً آموزگاران هیجانی هستند و گروهی نیز از این هنر بی بهره مانده اند.»
چه رفتاری در والدین موجب تفاوت بین آنها می شود؟ من به عنوان روان شناس و پژوهشگری که به مطالعه تعامل های والد- کودک پرداخته ام، بخش زیادی از ۲۰ سال گذشته را به دنبال پاسخ این پرسش بوده ام، در همکاری با گروه پژوهش در دانشگاه ایلی نویز(۹) و دانشگاه واشنگتن(۱۰)، در پژوهش دقیقی برای مطالعه ۱۱۹ خانواده، به مشاهده شیوه واکنش والدین و فرزندان نسبت به یکدیگر در شرایط هیجانی پرداختم. زندگی این کودکان را از سن چهار سالگی تا نوجوانی پیگیری کردیم. افزون بر این، در حال حاضر نیز در فرایند مطالعه ۱۳۰ زوج جوان که به زودی والد می شوند قرار داریم. پژوهش های ما شامل مصاحبه های بلند مدت با والدین، گفتگو در مورد زندگی زناشویی آنها، واکنش آنها به تجربه های هیجانی فرزندان شان، و آگاهی خود آنها از نقش هیجان در زندگی شان است. از زمان شروع پژوهش تا کنون پاسخ های روان شناختی کودکان در جریان تعاملات تنش زای والد- کودک را دنبال کردیم. واکنش های هیجانی والدین نسبت به خشم و ناراحتی فرزندان شان را با دقت مشاهده و تجزیه و تحلیل کردیم. پس از مدتی به سراغ این خانواده ها رفتیم تا از رشد کودکان در زمینه سلامت، پیشرفت تحصیلی، رشد هیجانی و روابط اجتماعی آنها آگاه شویم.
نتایج این پژوهش ها بازگوکننده گزارشی ساده و بسیار جالب است. یافته ها بیانگر این بود که بیشتر والدین در یکی از این دو طبقه جای دارند: گروهی که کودکان شان را در دنیای هیجان ها هدایت می کنند و گروهی که این کار را انجام نمی دهند.
والدینی که خود را در احساسات فرزندان شان درگیر می کنند را «آموزشگران هیجان»(۱۱) می نامم. این والدین شباهت بسیاری به مربیان ورزشی دارند، آنها راهبردهای رویارویی با فراز و نشیب های زندگی را به فرزندان خود می آموزند. آنان به ابراز خشم، ناراحتی و ترس فرزندان شان اعتراض نمی کنند و با آن مخالفتی ندارند و این احساس ها را نادیده نمی گیرند. بلکه برعکس، احساس های منفی را به عنوان حقیقت زندگی می پذیرند و لحظه های هیجانی را فرصتی برای آموزش مهارت های زندگی و ایجاد رابطه نزدیک تر با فرزندشان می دانند.
ماریا، یکی از آزمودنی ها در پژوهش های ما که دختری پنچ ساله دارد می گوید: «وقتی جنیفر ناراحت است، فرصت بسیار مناسبی برای پیدایش رشته های محبت بین ما است. به او می گویم می خواهم با تو گفتگو کنم، تا بدانم چه احساسی داری.»
دان، پدر جنیفر نیز مانند بسیاری از والدین آموزشگر هیجان، لحظه های خشم و ناراحتی دخترش را زمانی می داند که او بیشترین نیاز را به پدرش دارد. آرام کردن جنیفر، بیش از هر تعامل دیگری که با دخترش دارد، احساس پدر بودن را در او به وجود می آورد. او می گوید: «باید به خاطر او در کنارش باشم... باید به او بگویم که همه چیز درست خواهد شد. اینکه او از عهده این مشکل بر می آید و شاید با مشکلاتی بیش از این روبه رو شود.»
والدین آموزشگر هیجان مانند ماریا و دان نسبت به فرزندشان «بامحبت» و «مثبت» توصیف می شوند، و به راستی نیز چنین هستند. اما تنها فرزندپروری با محبت و مثبت، هوش هیجانی را افزایش نمی دهد. در حقیقت طبیعی است پدر و مادر به فرزند خود عشق بورزند و به او توجه داشته باشند، در حالی که ممکن است نتوانند به شیوه ای اثربخش به هیجان های منفی او بپردازند. والدینی را که نمی توانند هوش هیجانی را به فرزندان خود بیاموزند به سه گروه تقسیم کرده ام:
۱. والدین کوچک انگار(۱۲)، که به هیجان های منفی فرزندان خود بی توجه هستند، این هیجان ها را نادیده می گیرند یا کم اهمیت می شمارند.
۲. والدین محکوم کننده(۱۳)، که به ابراز احساسات منفی فرزندان خود انتقاد می کنند و گاهی آنها را برای ابراز هیجان های شان سرزنش و تنبیه می کنند؛ و
۳. والدین به حال خود رهاکننده(۱۴)، که هیجان های فرزندان خود را می پذیرند و با آنها همدلی می کنند، اما نمی توانند فرزندان خود را راهنمایی کنند و برای رفتار آنها چهارچوب تعیین کنند.
برای درک تفاوت در شیوه پاسخ والدین آموزشگر هیجان با سه گروهی که عنوان شد، دایان که پسر کوچکش به مهد کودک رفتن اعتراض می کند را در هر یک از این نقش ها مجسم کنید.
اگر مادری کوچک انگار باشد، به پسرش می گوید که بی میلی او نسبت به مهد کودک «لوس بازی» است و دلیلی برای احساس ناراحتی برای ترک خانه وجود ندارد. سپس او تلاش می کند حواس پسرش را از افکار ناراحت کننده پرت کند و ممکن است با شیرینی یا گفتگو درمورد برنامه های جالبی که مربی ترتیب می دهد به او رشوه دهد.
دایان در نقش مادری محکوم کننده، می تواند به جاشوآ برای خودداری از همکاری با خود پرخاش کند، به او بگوید که از لوس بازی هایش خسته شده و او را تهدید به کتک کند.
و بالاخره دایان در نقش مادری به حال خود رهاکننده، می تواند جاشوآ را در تمام مدتی که خشمگین و ناراحت است در آغوش بگیرد، با او همدلی کند، به او بگوید بسیار طبیعی است که می خواهد در خانه بماند اما نمی داند که پس از این چه باید بکند. او نمی خواهد به فرزندش پرخاش کند به او رشوه دهد یا او را کتک بزند، اما از طرفی در خانه ماندن نیز انتخاب او نیست. شاید در پایان با او معامله کند: «برای ۱۰ دقیقه با تو بازی می کنم و بعدش بدون گریه از خانه بیرون می ریم.» تا فردا صبح که دوباره ماجرا تکرار می شود.
تفاوت شیوه رفتاری آموزشگر هیجان چگونه خواهد بود؟ شروع او می تواند مانند مادر به حال خود رهاکننده باشد، با جاشوآ همدلی کند و به او بگوید می داند که او ناراحت است. اما از این فراتر می رود، جاشوآ را راهنمایی می کند تا با این احساسات نا خوشایند مقابله کند. گفتگو بین مادر و پسر می تواند بدین شکل باشد:
دایان: جاشوآ ژاکتت رو تنت کن وقت رفتنه.
جاشوآ: نه، نمی خوام برم مهد کودک.
دایان: نمی خوای بری؟ چرا؟
جاشوآ: چون می خوام اینجا با تو بمونم.
دایان: می خوای اینجا با من بمونی؟
جاشوآ: بله، می خوام خونه بمونم.
دایان: خدای من، فکر کنم بدونم چه احساسی داری. بعضی صبح ها دلم می خواد من و تو روی مبل بشینیم و به جای با عجله از خونه بیرون رفتن، با هم کتاب تماشا کنیم. اما می دونی چیه؟ قول مهمی به همکارهام دادم، به اونها گفتم که ساعت ۹ اونجا خواهم بود و نمی تونم زیر قولم بزنم.
جاشوآ: (شروع به گریه می کند): اما چرا نه؟ این عادلانه نیست، من نمی خوام برم.
دایان: بیا اینجا پسرم (او را روی پاهایش می گذارد). متاسفم عزیزم، اما نمی تونیم خونه بمونیم. مطمئنم که ناراحت شدی، مگه نه؟
جاشوآ: (سرش را تکان می دهد): بله.
دایان: ناراحتی؟
جاشوآ: بله.
دایان: من هم ناراحتم (اجازه می دهد مدتی جاشوآ گریه کند و همچنان او را در آغوش می گیرد تا گریه کند) می دونم چکار می تونیم بکنیم. بیا به فردا فکر کنیم که مجبور نیستیم به مهد کودک و کار بریم. می تونیم همه روز رو با هم باشیم. دوست داری فردا چکار کنی؟
جاشوآ: کلوچه بخوریم و کارتن تماشا کنم؟
دایان: حتماً این که عالیه، دیگه چکار می خوای بکنی؟
جاشوآ: می تونیم کالسکه منو به پارک ببریم؟
دایان: بله.
جاشوآ: کایل هم می تونه با ما بیاد؟
دایان: شاید. باید از مادرش اجازه بگیریم. اما حالا وقت رفتنه. باشه؟
جاشوآ: باشه.
در نگاه اول، مادر آموزشگر هیجان بسیار شبیه به مادر کوچک انگار به نظر می رسد زیرا هر دو توجه جاشوآ را به چیزی غیر از ماندن در خانه جلب کردند. اما بین این دو تفاوت بسیار زیادی وجود دارد. دایان در نقش مادر آموزشگر هیجان ناراحتی فرزندش را تصدیق کرده او را یاری می کند تا برای این احساس نامی بگذارد، اجازه داد جاشوآ احساساتش را بیان کند، و وقتی گریه کرد در کنار او ماند. او تلاش نکرد توجه فرزندش را از احساساتش پرت کند. دایان مانند مادر محکوم کننده، جاشوآ را به خاطر ناراحت بودنش سرزنش نکرد. به او گفت به احساسات او احترام می گذارد و آنها را می پذیرد.
مادر آموزشگر هیجان، برخلاف مادر به حال خود رهاکننده، برای فرزندش محدودیت تعیین می کند. او چند دقیقه وقت اضافه را صرف پرداختن به احساسات جاشوآ می کند، اما به او تفهیم کرد که دیر به سر کار نخواهد رفت و سر قولی که به همکارانش داده است خواهد ماند. جاشوآ نا امید شده بود اما این احساسی بود که هم او هم دایان می توانستند با آن مقابله کنند. در همان حال جاشوآ فرصتی یافت تا این هیجان را بشناسد، تجربه کند و آن را بپذیرد، دایان به او نشان داد که می تواند فراتر از احساس ناراحتی اش حرکت کند و بی صبرانه در انتظار تفریح و شادی روز بعد باشد.
همه این پاسخ ها بخشی از فرایند آموزش هیجان هستند که من و همکاران پژوهشی ام در مطالعه تعامل های موفقیت آمیز والد- کودک یافته ایم. معمولاً این فرایند در پنچ مرحله اتفاق می افتد، پدران و مادران:
۱. از هیجان فرزندشان آگاه می شوند.
۲. این هیجان را چون فرصتی برای نزدیک شدن و آموزش می پذیرند.
۳. همدلانه به صحبت های فرزندشان گوش می دهند و احساسات او را می پذیرند.
۴. کودک را یاری می کنند تا واژه هایی برای احساسش بیابد و برای آن نامی بگذارد.
۵. در حین شناخت رویکردهای حل مشکل کنونی، محدودیت هایی نیز برای کودک تعیین می کنند.

تاثیرات آموزش هیجان

فرزندان والدین آموزشگر هیجان چه تفاوتی با دیگران دارند؟ با مشاهده و تجزیه و تحلیل دقیق واژه ها، رفتار و پاسخ های هیجانی خانواده ها در درازمدت- همان کاری را که ما در پژوهش های مان انجام دادیم- شاهد تفاوت چشمگیری بودیم. کودکانی که والدین آنها پیوسته آموزش هیجان را بکار می برند وضعیت جسمانی بهتر و نمرات تحصیلی بالاتری از کودکانی دارند که چنین راهنمایی هایی به آنها ارائه نشده است. این کودکان سازگاری بهتری با دوستان خود دارند، مشکلات رفتاری کمتر و گرایش کمتری به رفتار خشونت آمیز دارند. به طور کلی کودکانی که آموزش هیجان دیده اند احساسات منفی کمتر و مثبت بیشتری را تجربه کرده اند. خلاصه اینکه، این کودکان از سلامت هیجانی بیشتری برخوردارند.
اما شگفت انگیزترین یافته من این بود که: وقتی پدران و مادران شیوه آموزش هیجان را در فرزندپروری انتخاب می کنند، فرزندان آنها انعطاف پذیرتر می شوند. کودکانی که آموزش هیجان را تجربه کرده اند نیز مانند کودکان دیگر تحت شرایط دشوار ناراحت و خشمگین می شوند یا می ترسند، اما بهتر می توانند خودشان را آرام کنند، از نگرانی به حال اول بازگردند، و به فعالیت های خلاقانه بپردازند. به عبارتی، آنان هوش هیجانی بیشتری دارند.
در حقیقت، پژوهش ما نشان داده آموزش هیجان حتی می تواند کودکان را در برابر تاثیرات آسیب زا و گریزناپذیر بحران های رایج و روزافزون برای خانواده های آمریکایی- ناسازگاری زناشویی و طلاق- حمایت کند.
اکنون بیش از نیمی از ازدواج ها به طلاق منتهی می شوند، میلیون ها کودک در خطر مشکلاتی قرار دارند که بسیاری از جامعه شناسان این مشکلات را به فروپاشی خانواده ربط می دهند. این مشکلات شامل: شکست تحصیلی، طرد شدن از سوی کودکان دیگر، افسردگی، مشکلات سلامتی و رفتارهای ضد اجتماعی است. افزون بر این، مشکلاتی چون ناراحتی و ناسازگاری در خانواده می تواند بر کودکان تاثیر بگذارد، حتی اگر پدر و مادر از هم طلاق نگرفته باشند. پژوهش ها نشان داده اند وقتی زن و شوهر همیشه در حال جنگ باشند، ناسازگاری آنها با یکدیگر توانایی فرزندشان در دوستی هایش را مختل می کند. همچنین دریافتیم ناسازگاری زناشویی بر تکالیف درسی کودک تاثیر می گذارد و آسیب پذیری او نسبت به بیماری را بالا می برد. اکنون می دانیم که علتِ اساسیِ فراگیری بیماریِ از هم پاشیدگی زندگی زناشویی در جامعه ما، موجب افزایش انحراف و رفتار خشونت آمیز در میان کودکان و نوجوانان می شود.
در حالی که وقتی برای والدین آموزشگر هیجان در پژوهش های ما، اختلافی در رابطه زناشویی شان پیش می آمد، از هم جدا زندگی می کردند یا طلاق می گرفتند، آنچه رخ می داد متفاوت بود. گرچه چنین کودکانی معمولاً «غمگین تر» از آزمودنی های دیگر بودند، اما به نظر می رسید آموزش هیجان برای آنان همچون سپری عمل کرده است که تاثیرات آسیب زایی که بسیاری از کودکان در ناسازگاری زناشویی والدین خود تجربه می کنند، را کاهش داده بود. تاثیرات اثبات شده ناشی از طلاق و ناسازگاری زناشویی از جمله: شکست تحصیلی، پرخاشگری و مشکلات با همسالان، در گروهی که آموزش هیجان را تجربه کرده اند مشاهده نشد، همه این یافته حاکی است که آموزش هیجان به طور حتم نخستین عامل کاهش دهنده فشار روانی ناشی از طلاق است.
گرچه چنین یافته هایی در خانواده هایی که با مشکلات زناشویی و پیامد ناخوشایند طلاق دست و پنجه نرم می کنند به وضوح مشاهده شده است، اما انتظار می رود یافته های پژوهش های دیگر نشانگر این باشند که آموزش هیجان می تواند تاثیرات منفی همه ناسازگاری ها، فقدان ها و اندوه ها را در کودکان کاهش دهد.
یکی دیگر از یافته های شگفت انگیز در پژوهش مان، به پدران مربوط می شود. یافته های ما نشان می دهند وقتی شیوه فرزندپروری پدران، آموزشگری هیجان باشد، این شیوه تاثیر بسیار مثبتی بر رشد هیجانی فرزندان شان دارد. وقتی پدران نسبت به احساسات فرزندان شان آگاه باشند و تلاش کنند آنان را در حل مشکلات شان یاری کنند، فرزندان عملکرد بهتری در مدرسه و ارتباط با دیگران خواهند داشت. برعکس، پدری که به لحاظ هیجانی نسبت به فرزندش سرد و بی عاطفه باشد- پدر خشن، ایرادگیر یا پدری که هیجان های فرزندش را کم اهمیت می شمارد- می تواند تاثیر منفی بسیار ژرفی بر فرزندش داشته باشد. فرزندان چنین پدرانی به احتمال زیاد عملکرد ضعیفی در مدرسه دارند، بیشتر با دوستان خود دعوا می کنند و وضعیت سلامتی ضعیفی دارند. (چنین تاکیدی بر پدران به این معنا نیست که حضور مادر بر هوش هیجانی فرزندان بی تاثیر است. بلکه تاثیرات تعاملات مادر با فرزندانش چشمگیر است. اما پژوهش های ما نشان می دهند تاثیر پدر بر فرزندان چه خوب و چه بد بیش از مادر است.)
با توجه به افزایش آمار نگران کننده ۲۸ درصدی کودکان آمریکایی که تنها با مادرشان زندگی می کنند، نمی توان اهمیت حضور پدر در زندگی کودک را نادیده گرفت. با این وجود نباید بپنداریم که وجود هر پدری بهتر از نبودن پدر است. حضور هیجانی پدر می تواند در زندگی کودک بسیار سودمند باشد، اما پدر سرد و سنگدل می تواند بسیار آسیب زا باشد.
گرچه پژوهش های ما نشان می دهند والدین آموزشگر هیجان، کودکان خود را یاری می کنند تا در بزرگسالی افرادی سلامت تر و موفق تر باشند، اما این شیوه به هیچ وجه چاره و درمانی برای مشکلات جدی خانوادگی که نیازمند یاری درمانگری حرفه ای است، نیست. و بر خلاف بسیاری از هواداران دیگر دیدگاه های فرزندپروری، من تضمین نمی کنم آموزشگری هیجان نوش دارویی برای همه مشکلات متداول در زندگی خانوادگی باشد. بکار بستن آموزشگری هیجان به معنای از بین رفتن همه مشاجرات خانوادگی، از بین رفتن واژه های ناخوشایند، جریحه دار نشدن احساسات و از بین رفتن ناراحتی و تنش نیست. ناسازگاری و اختلاف نظر حقیقتی از زندگی خانوادگی هستند. اما وقتی آموزشگری هیجان را آغاز می کنید، احساس نزدیک تر شدن به فرزندان را خواهید داشت و وقتی بین اعضای خانواده صمیمیت و احترام بیشتری وجود داشته باشد، مشکلات بین افراد خانواده به قدری کمتر می شوند که می توان آنها را تحمل کرد.
و بالاخره اینکه آموزشگری هیجان به معنای پایان دادن به مقررات و انضباط در خانواده نیست. در حقیقت وقتی شما و فرزندان تان با یکدیگر صمیمیت هیجانی داشته باشید، قدرت بیشتری در زندگی آنها خواهید داشت و نقش شما تاثیرگذارتر خواهد بود. موقعیت شما به گونه ای خواهد بود که وقتی سر سختی لازم است سر سخت می شوید. همچنین وقتی می بینید اشتباهی از فرزندتان سر می زند، از حرکت باز می ایستد و با او در این زمینه گفتگو می کنید، ترسی از تعیین محدودیت ندارید. وقتی می دانید فرزندتان می تواند عملکرد بهتری داشته باشد ترسی ندارید که به او بگویید شما را دلسرد و نا امید کرده است. و از آنجا که با او پیوند هیجانی لازم را دارید، گفته های تان برای او اهمیت دارند. آنها به باورهای تان اهمیت می دهند و نمی خواهند شما را آزرده کنند. آموزشگری هیجان شما را در هدایت و برانگیختن فرزندتان یاری می کند.
آموزشگری هیجان مستلزم مسولیت پذیری و صبر و حوصله بسیاری است، اما در عمل مانند همه مربی گری های دیگر است. اگر می خواهید فرزندتان در بازی بیس بال پیشرفت کند از بازی اجتناب نمی کنید، به حیاط می روید و شروع به بازی کردن با او می کنید، اگر می خواهید فرزندتان به احساساتش بپردازد، با تنش روبه رو شود، و روابط سالمی با دیگران برقرار کند، ابراز احساسات منفی از سوی او را سرکوب نکنید و آنها را نادیده نگیرید، با فرزندتان ارتباط برقرار کنید و او را راهنمایی کنید.
هر چند پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها، آموزگاران و دیگر بزرگسالان نیز می توانند نقش آموزشگر هیجان را در زندگی کودک ایفا کنند، اما شما به عنوان والد، بهترین شرایط برای این کار را دارید. شما تنها کسی هستید که می دانید، می خواهید فرزند شما چه نقشی را ایفا کند. و شما کسی هستید که در شرایط سخت زندگی در کنار او هستید. این سختی می تواند دل درد نوزادی، آموزش استفاده از لگن، دعوای خواهر و برادری، یا نرفتن به جشن فارغ التحصیلی باشد، مشکل هرچه باشد فرزندتان برای گرفتن خط مشی به شما می نگرد. بنابراین شما نیز باید کلاه مربیگری را به سر کنید و او را برای برنده شدن در مسابقه یاری کنید.

چگونه آموزشگری هیجان می تواند تاثیر خطرهایی را که فرزندتان با آن روبه رو می شود، کاهش دهد

بی شک می توان گفت امروزه والدین با نگرانی هایی روبه رو هستند که نسل گذشته نداشته اند. نگرانی والدین در دهه ۱۹۶۰ مصرف الکل در شب فارغ التحصیلی بود اما امروزه نگرانی هر روز والدین، فروش کوکائین در مدارس راهنمایی است. والدین دیروز نگران باردار شدن دختر نوجوان شان بودند، اما والدین امروز به دختر کلاس پنجم خود در مورد ایدز آموزش می دهند. در نسل پیشین، جنگ بین گروه های جوانان تنها در محله های پر خشونت شهر روی می داد و با مشت و کتک کاری و به ندرت چاقو کشی پایان می یافت. اما امروزه گروه های نوجوان حتی در محله های مسکونی طبقه متوسط جامعه به چشم می خورند و با افزایش خرید و فروش مواد مخدر و اسلحه گرم، معمولاً نزاع گروه ها به شلیک مرگبار منجر می شود.
جرایم خشونت آمیز بر جوانان به شکل نگران کننده ای افزایش یافته است. بین سال های ۱۹۸۵ و ۱۹۹۰، میزان آدم کشی در پسران جوان سیاه پوست ۱۵ تا ۱۹ ساله ۱۳۰ درصد، در پسران سفیدپوست ۷۵ درصد و در دختران همه نژادها ۳۰ درصد افزایش داشته است. در همین زمان سن ارتکاب جرایم خشونت آمیز در پسران آمریکایی جوان کاهش یافت. از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۹۱ میزان دستگیری نوجوانان برای ارتکاب جرم خشونت آمیز بیش از سه برابر افزایش یافت. بین سال های ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۱ تعداد جوانانی که به جرم قتل دستگیر شدند ۹۳ درصد و جوانانی که به جرم تجاوز جنسی دستگیر شده بودند ۷۲ درصد افزایش یافته بود.
امروزه والدین باید برای نگهداری و مراقبت، تعلیم و تربیت درست و باورهای اخلاقی پایدار تلاش بیشتری داشته باشند. همچنین خانواده های امروزی باید توجه بیشتری به ابتدایی ترین مسایل مربوط به بقا و ماندگاری داشته باشند. چگونه می توانیم فرزندان مان را نسبت به فراگیری خشونتی که به فرهنگ جوانان در این کشور رخنه کرده ایمن سازیم؟ چگونه می توانیم آنها را تشویق کنیم که تا وقتی به بلوغ لازم نرسیده اند ارضای میل جنسی خود را به تاخیر بیاندازند، تا بتوانند انتخابی درست و بی خطر داشته باشند؟ چگونه می توانیم احترام به خود را در باورهای شان القا کنیم تا از سوءمصرف مواد مخدر و الکل در امان باشند؟
سال های زیادی است که جامعه شناسان ثابت کرده اند دلیل کشیده شدن کودکان به سوی رفتارهای ضد اجتماعی و بزهکارانه وجود مشکل در محیط خانواده است- مشکلاتی چون ناسازگاری زناشویی، طلاق، غیبت فیزیکی یا عاطفی پدر، خشونت و پرخاشگری در خانواده، فرزندپروری نادرست، بی توجهی، بهره کشی از کودک و فقر. بنابراین راه حل، برقراری رابطه زناشویی بهتر و نیز پشتوانه اقتصادی و اجتماعی لازم برای والدین است تا بتوانند به خوبی از فرزندان خود مراقبت کنند.
در سال ۱۹۵۰ تنها ۴ درصد از مادران جوان مجرد بودند، اما امروزه این رقم ۳۰ درصد است. گرچه امروزه بسیاری از مادران مجرد بالاخره ازدواج می کنند- اما بیش از نیمی از ازدواج های تازه، به طلاق منجر می شوند- که جمعیت زنان سرپرست خانواده را بالا می برد. اکنون حدود ۲۸ درصد، تقریباً نیمی از این خانواده ها در فقر زندگی می کنند. بسیاری از کودکان خانواده های طلاق حمایت مالی و هیجانی لازم از سوی پدر را دریافت نمی کنند. ارقام حاصل از سرشماری در سال ۱۹۸۹ در آمریکا نشان می دهند تنها حدود نیمی از مادران که اجازه نگهداری از فرزندان خود را داشتند، از حقوق کامل بهره مند بودند، در حالی که یک چهارم بخشی از حقوق را داشتند و یک پنجم هیچ حقوقی دریافت نمی کردند. پژوهشی بر روی خانواده های از هم پاشیده نشان می دهد بسیاری از فرزندان، از دو سال پس از طلاق به مدت یک سال پدران خود را ندیده اند.
ازدواج دوباره، اگر روی دهد، مشکلات خودش را به همراه خواهد داشت. طلاق در ازدواج های دوم شایع تر از ازدواج های نخست است. گرچه پژوهش ها نشان می دهند معمولاً حقوق ناپدری قابل اعتمادتر است، اما ارتباط با او تنش، آشفتگی و ناراحتی بیشتری را در زندگی کودک به وجود می آورد. بهره کشی از کودک در خانواده هایی که ناپدری یا نا مادری دارند بیش از خانواده های عادی مشاهده می شود. بنا بر یافته های پژوهشی کانادایی احتمال بهره کشی جسمانی و جنسی از کودکان در خانواده های با ناپدری یا نامادری چهل برابر بیشتر از خانواده هایی است که کودکان با پدران و مادران خونی خود زندگی می کنند.
کودکانی که نیازهای هیجانی شان ارضا نشده مشکلات خود را پشت درب مدرسه رها نمی کنند. مدارس سرتاسر آمریکا افزایش روز افزون مشکلات رفتاری در دهه اخیر را گزارش کرده اند. از مدارس دولتی خواسته شده خدمات مددکاری برای کودکانی که نیازهای هیجانی شان در خانه ارضا نمی شود را افزایش دهند. به طور کلی می توان گفت مدارس برای کودکانی که در معرض آسیب هایی چون طلاق، فقر و نادیده گرفته شدن قرار دارند نقش سپر و میانجی را ایفا می کنند تا بتوانند تاثیرات ناشی از آسیب ها را به حداقل برساند. در حالی که برای تامین بودجه تعلیم و تربیت پایه که بازتاب آن بر اُفت تحصیلی مشاهده می شود سرمایه کمی وجود دارد.
افزون بر این، تغییراتی که در نیروی کار و اقتصاد در چند دهه اخیر رخ داده برای همه خانواده ها تنش زا بوده است. در دو دهه گذشته درآمد خانواده ها کاهش یافته، بدین معنا که بسیاری از خانواده ها برای ماندگاری به درآمدی دو برابر درآمد پیشین خود نیاز دارند. زنان بیشتری وارد بازار کار شده اند. در گذشته تنها پدر نان آور خانه بود ولی اکنون در بسیاری از خانواده ها زن و مرد با هم خارج از خانه مشغول به کار هستند و همین موضوع تنش خانه را بیشتر کرده است. در همین زمان ساعت های کاری کارمندان نیز بیشتر شده است. بنا بر گزارش خانم جولیت شور(۱۵) استاد اقتصاد هاروارد(۱۶)، اکنون خانواده های آمریکایی سالیانه هزار ساعت بیش از ۲۵ سال گذشته کار می کنند. بررسی نشان می دهد اکنون آمریکایی ها نسبت به دهه ۱۹۷۰ سه برابر وقت آزاد کمتری دارند. مردم می گویند وقت کمتری را صرف نیازهای اولیه خود از جمله خوابیدن، خوردن و بازی با فرزندان شان می کنند. بین سال های ۱۹۶۰ و ۱۹۸۶ وقت آزادی که والدین به فرزندان شان می گذراندند بیش از ۱۰ ساعت در هفته کاهش یافته است. آمریکایی ها به دلیل نداشتن وقت کافی کمتر در گردهمایی ها و فعالیت های مذهبی که حافظ ساختار خانواده است، شرکت می کنند. از آنجا که تکاپوی جامعه آمریکا بیشتر شده است، جابجایی از شهری به شهر دیگر به دلایل مالی منجر به افزایش تعداد خانواده هایی شده که بدون حمایت افراد فامیل و دوستان قدیمی زندگی می کنند.
تاثیر همه این تغییرات اجتماعی روبه رو شدن فرزندان مان با خطرات بیشتری در رابطه با سلامت و تندرستی آنها است. در عین حال، سیستم حمایتی یاری دهنده خانواده ها برای محافظت از کودکان ضعیف تر شده است.
با این وجود، همانطور که این کتاب نشان داده است، ما در نقش پدر و مادر توانایی های بسیاری داریم. پژوهشی که انجام داده ام به من می گوید پاسخ مصون نگاه داشتن فرزندان مان از بسیاری آسیب ها در ایجاد پیوندهای عمیق عاطفی با آنها نهفته است، بنابراین باید آنها را یاری کنیم تا سطح بالایی از هوش هیجانی در آنها شکل بگیرد. شواهد حاکی است کودکانی که می توانند عشق و حمایت والدین شان را احساس کنند بهتر می توانند از تهدید خشونت جوانی، رفتارهای ضد اجتماعی، اعتیاد به مواد مخدر، رابطه جنسی پیش رس، خود کشی در نوجوانی و دیگر آسیب های اجتماعی، مصون بمانند. پژوهش ها نشان می دهند کودکانی که در خانواده احساس احترام، پذیرفته شدن و ارزشمندی دارند، عملکرد بهتری در مدرسه داشته و دوستان بیشتری دارند، سالم تر زندگی می کنند و زندگی موفق تری دارند.
اکنون با پژوهشی ژرف تر در پویایی های روابط هیجانی خانواده به تازگی دریافته ایم که چگونه چنین تاثیراتی آسیب ها را کاهش می دهند.

آموزش هیجان به عنوان گامی تکاملی

به عنوان بخشی از پژوهش مان در زمینه زندگی هیجانی خانواده ها، از والدین خواستیم پاسخ های خود نسبت به احساس های منفی کودکان پیش دبستانی شان را برای مان بازگو کنند. مایک مانند همه پدرها، گفت عصبانیت دختر چهارساله اش بکی برایش بسیار خنده آور است. او می گوید: «وقتی بکی عصبانی می شود می گوید: "ای بابا" و سپس مثل یک آدم کوچولو از من دور می شود. این برای من خیلی خنده دار است.»
البته تا حدودی نیز شیوه ابراز چنین هیجان زیادی از سوی این دختر کوچولو برای بسیاری خنده دار است. اما فقط برای یک لحظه تصور کنید اگر مایک نیز به این شیوه به خشم همسرش پاسخ می داد چه اتفاقی می افتاد. و یا وقتی مایک عصبانی است رئیس او چنین واکنشی به خشم مایک نشان می داد؟ به طور حتم مایک به هیچ وجه از این پاسخ خوشش نمی آمد. با این وجود بسیاری از بزرگسالان در مورد خندیدن در برابر خشم شدید کودک پیش دبستانی خود هیچ فکری نمی کنند. بسیاری از والدین خیرخواه ترس ها و ناراحتی های فرزندان خود را کوچک می شمارند، انگار که این احساسات بی اهمیت هستند. وقتی به کودک پنچ ساله ای که با گریه از دیدن کابوس شبانه بیدار می شود می گوییم: «چیزی نیست که از اون بترسی.» مناسب ترین پاسخ به گفته شما می تواند این باشد که: «پس شما حتماً اون چیزی رو که من دیدم ندیده اید.» در عوض، کودک در چنین شرایطی شروع به پذیرش باورهای بزرگسالان از رویدادها می کند و یاد می گیرد به قضاوت های خودش شک داشته و به آنها اعتماد نکند. کودک در کنار بزرگسالانی که همیشه احساس هایش را نمی پذیرند اعتماد به نفس خود را از دست می دهد.
به هرحال، ما باور نکردن و نپذیرفتن احساسات کودکان را از گذشتگان مان به ارث برده ایم، تنها به دلیل اینکه کودکان کوچکتر، غیرمنطقی تر، کم تجربه تر و کم قدرت تر از بزرگترها هستند. جدی گرفتن هیجان های کودک نیازمند همدلی، مهارت های خوب گوش دادن و تمایل به دیدن همه چیز از دیدگاه آنها است. افزون بر این چنین عملکردی نیازمند ازخودگذشتگی و فداکاری است. روان شناسان رفتاری مشاهده کرده اند معمولاً کودکان پیش دبستانی می خواهند مراقبان شان به طور میانگین، هر دقیقه سه بار به نیازها و خواسته های آنان بپردازند. در شرایط مطلوب پدر و مادر می توانند با گشاده رویی به خواسته های فرزندشان پاسخ دهند، اما وقتی پدر یا مادر تحت فشار باشند یا مشغولیت ذهنی داشته باشند اصرار کودک و گاهی خواسته های غیرمنطقی اش والدین را بسیار خشمگین می کند.
گرچه باور دارم والدین همیشه عاشق فرزندان خود هستند، اما شواهد تاریخی نشان می دهند متاسفانه نسل گذشته لزوم شکیبایی، خویشتنداری و مهربانی در رابطه با کودک را باور نداشتند. للوید دی ماوس(۱۷)، روان شناس، در مقاله سال ۱۹۷۴ با عنوان «دگرگونی کودکی»(۱۸) گونه ای ترسناک از اهمیت ندادن و سنگدلی که بر کودکان غربی در طول سال ها تحمیل می شود را به تصویر کشیده است. با این وجود، پژوهش های این روان شناس نشان می دهد که در قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم وضع بد کودکان به تدریج رو به بهبودی رفته است و والدین هر نسل نسبت به نسل گذشته، توجه بیشتری به ارضای نیازهای جسمی، روان شناختی و هیجانی فرزندان خود داشته اند. همانطور که دی ماوس شرح داده امروزه در فرزندپروری «کمتر به شکوفایی استعدادهای ذاتی کودک پرداخته می شود و به جای آن والدین تلاش بر آموزش و هدایت فرزندان در مسیری که خودشان می خواهند و درست می دانند، آموزش سازگاری و ایجاد رابطه اجتماعی است.»
اگرچه نظریه های زیگموند فروید(۱۹) در آغاز سال های ۱۹۰۰ اندیشه هایی را رواج داد که کودکان، موجوداتی با جاذبه های جنسی بسیار بالا و پرخاشگر هستند، اما بعدها در همین دهه پژوهشی مشاهده ای خلاف این باور را تایید کرد. برای مثال، روان شناس اجتماعی به نام لویس مورفی(۲۰) که در سال های ۱۹۳۰ مشاهدات و آزمایش های جامعی بر نوپایان و کودکان پیش دبستانی انجام داده است، نشان داد که بسیاری از کودکان در درجه اول ذاتاً نوع دوست و دارای حس همدلی نسبت به یکدیگر هستند، به ویژه نسبت به کودکان پریشان و آزرده.
با رشد چنین باوری در مورد مهربانی ذاتی کودکان، از میانه این قرن، جامعه ما به سوی دوره جدیدی از فرزندپروری دگرگون شد، دی ماوس این دوره را «سبک یاورانه» می نامد. در این دوره بسیاری از والدین الگوهای سخت گیرانه و مستبدانه ای که خودشان نیز به آن شیوه بزرگ شده بودند را رها کردند، و به جای آن اکنون بسیاری از والدین بر این باورند که نقش آنان یاری کودکان برای رشد بنا بر علایق، نیازها و خواسته های خودشان است. برای این کار والدین شیوه ای را پذیرفتند که روان شناس نظریه پرداز دیانا باومرایند(۲۱) برای نخستین بار آن را شیوه فرزندپروری قاطعانه(۲۲) نامید. گرچه ویژگی والدین مستبد(۲۳) تحمیل بسیاری محدودیت ها و انتظار فرمانبرداری بی چون و چرا بدون دادن هیچ توضیحی به فرزندان است، اما والدین قاطع با وجود تعیین محدودیت برای فرزندان شان به شکل قابل توجهی انعطاف پذیر هستند، مسایل را برای فرزندان خود شرح می دهند و با گرمی و محبت با آنان رفتار می کنند. همچنین باومرایند به شرح سومین شیوه فرزندپروری به نام آسان گیرانه(۲۴) می پردازد که به موجب آن والدین با فرزندان خود ارتباط گرم و صمیمی برقرار می کنند، اما محدودیت های رفتاری کمی برای فرزندان خود تعیین می کنند. باومرایند در مطالعه ای بر کودکان پیش دبستانی در سال های ۱۹۷۰ دریافت فرزندان والدین مستبد به درون ستیزی و تندخو بودن گرایش دارند و در حالی که فرزندان والدین آسان گیر معمولاً رفتارشان از روی میل و هوس است، پرخاشگر هستند و اعتماد به نفس پائین و پیشرفت و موفقیت کمی دارند، در مقابل، فرزندان والدین قاطع در بیشتر موارد یاری رسان، دارای اعتماد به نفس، پرتکاپو و مهربان هستند و به سوی پیشرفت حرکت می کنند.
حرکت به سوی الگوی مستبدانه کمتر و پذیرا بودن بیشتر، ناشی از رشد سریع شناخت ما از روان شناسی کودک و رفتار اجتماعی خانواده در بیست و پنج سال گذشته است. برای مثال، جامعه شناسان دریافتند، نوزادان از بدو تولد توانایی چشمگیری در یادگیری نشانه های اجتماعی و هیجانی از والدین خود دارند. اکنون می دانیم وقتی مراقبان کودک با حساسیت به نشانه های او پاسخ می دهند- با او تماس چشمی برقرار می کنند و در پاسخ به «گفته های کودک» نوبت را رعایت می کنند، پس از تکاپوی بسیار به او اجازه استراحت می دهند- از همان آغاز کودکان شیوه مهار کردن هیجان های خود را می آموزند. چنین کودکانی وقتی لازم باشد هیجان زده می شوند، اما می توانند پس از این هیجان زدگی خود را آرام کنند.
همچنین مطالعات نشان می دهند نوزادانی که مراقبان شان به نشانه ها و گفته های آنها توجه نمی کنند، مادر افسرده ای که با نوزادش صحبت نمی کند، پدر مضطربی که با نوزادش بازی های بسیار خشن و طولانی می کند- چنین نوزادی به شیوه یکسان با نوزادی که پیشتر شرح دادیم هیجان های خود را کنترل نمی کند. چنین نوزادی نمی داند غان و غون کردن موجب جلب توجه دیگران است، بنابراین ساکت و منفعل می شود و با دیگران ارتباط برقرار نمی کند. یا به دلیل تحریک شدن پیاپی شانس این را نخواهد داشت که بیاموزد مکیدن شصت و در آغوش گرفتن پتویش شیوه مناسبی برای آرامش است.
با بزرگتر شدن نوزاد یادگیری آرام سازی و تمرکز اهمیت بیشتری پیدا می کند. از سویی، چنین مهارت هایی موجب می شوند کودک به نشانه های اجتماعی از سوی والدین، مراقبان و افراد دیگر در محیط اطرافش توجه کند. همچنین وقتی کودک آرام بودن را می آموزد می تواند هنگام یادگیری تمرکز داشته و در تکالیف ویژه، بر پیشرفت توجه داشته باشد. با بزرگتر شدن کودک، آموختن شریک شدن در استفاده از اسباب بازی ها، بازی های وانمودی(۲۵)، و سازگاری با همبازی ها برای او بسیار مفید است. و بالاخره، آنچه مهارت خود تنظیمی(۲۶) نامیده می شود تاثیر به سزایی در توانایی کودک بر ورود به گروه های بازی جدید، پیدا کردن دوستان جدید و تحمل طرد شدن از سوی دوستان دارد.
آگاهی از رابطه بین حساس بودن والدین و هوش هیجانی کودکان در دو یا سه دهه اخیر رشد یافته است. کتاب های بی شماری با تاکید بر اهمیت مهربانی کردن و آرام ساختن کودک آشفته برای والدین نوشته شده است. به والدین تاکید شده که در جریان رشد فرزندشان شیوه های تربیتی مثبت را بکار گیرند، بیش از اینکه از آنان ایراد بگیرند آنها را تشویق کنند، به جای تنبیه کردن پاداش دهند و به جای ناامید کردن به فرزندان خود دلگرمی دهند. خوشبختانه چنین نظریه هایی ما را از روزهایی که والدین بر این باور بودند تنبیه کم، کودک را لوس می کند، بسیار دور کرده است. اکنون می دانیم مهربانی، صمیمیت، خوش بینی و شکیبایی ابزار بهتری از تنبیه بدنی برای پژوهش فرزندانی باتربیت و سالم به لحاظ هیجانی است. و من باور دارم حتی می توانیم فراتر از این فرایند دگرگونی نیز پیش برویم. به وسیله پژوهش در آزمایشگاه های روان شناسی خانواده، اکنون می توانیم مزایای تعامل هیجانی سالم بین والد و کودک را مشاهده و اندازه گیری کنیم. اکنون می دانیم تعاملات والدین با نوزادشان بر سیستم های عصبی و سلامت هیجانی او در سرتاسر زندگی اش تاثیر می گذارد. اکنون می دانیم استحکام پیوند زناشویی بر سلامت فرزندان تاثیر می گذارد و وقتی پدر رابطه هیجانی بیشتری با فرزندان خود داشته باشد توانایی کودکان نیز بیشتر خواهد شد. و بالاخره اینکه، می توانیم ثابت کنیم آگاهی والدین از احساسات خودشان زیر بنای بالا رفتن و بهبود هوش هیجانی فرزندان آنها است. برنامه های ما برای آموزشگری هیجان- در فصل سوم شرح داده شده است- که طرح جامعی برای والدین بر مبنای این پژوهش است.
به نظر می رسد بسیاری از نوشته های علمی رایج در مورد فرزندپروری به اهمیت هوش هیجانی اشاره نمی کنند، اما همیشه اینطور نیست. به همین دلیل باید از روان شناسی با نفوذ، آموزگار و نویسنده ای که تاثیر بسیاری بر شناخت ما از زندگی هیجانی خانواده ها گذاشت، یاد کنم. این فرد هایم گینوت است که در دهه ۱۹۶۰ سه کتاب معروف تالیف کرد. از جمله کتاب «آنچه بین والد و کودک می گذرد»(۲۷) که در سال ۱۹۷۳ پیش از مرگ زودرس او بر اثر سرطان نوشته شده است.
نوشتن تفسیرهای طولانی، موجب درآمیختگی بیشتر واژه های «هیجانی» و «هوش» با هم شده است. گینوت بر این باور بود که یکی از مسئولیت های مهم ما در نقش والدین گوش دادن به فرزندان مان است، نه تنها آنچه می گویند را بشنویم بلکه احساسی که در پس این واژه ها است را نیز باید بشنویم. افزون بر این گینوت باور داشت تعامل هیجانی می تواند برای والدین به عنوان شیوه ای به منظور آموزش ارزش های خود به فرزندان به کار رود.
گینوت باور داشت برای این منظور والدین باید به احساسات فرزندان شان خالصانه احترام بگذارند. آنها باید تلاش کنند تا با فرزندان خود همدلی کنند- بدین معنا که، آنچه را که فرزندشان احساس می کند، آنها نیز احساس کنند. همیشه باید در تعامل بین والد و کودک احترام به خود در هر دو طرف حفظ شود. جمله هایی که نشانگر درک والد از احساس فرزندش است بر جمله های پیشنهادی ارجحیت دارند. گینوت والدین را از گفتن اینکه فرزندشان باید چه احساسی داشته باشد بر حذر می دارد، زیرا کودکان با شنیدن چنین سخنانی تنها به احساسات خود بی اعتماد می شوند. او اظهار داشته، وقتی والدین به فرزندشان می گویند: «چنین احساسی نداشته باش» یا وقتی به او می گویند: «دلیلی برای داشتن چنین احساسی وجود ندارد»، هیجان های او از بین نمی روند. گینوت باور داشت گرچه همه رفتارها قابل قبول نیستند، اما همه احساس ها و خواسته ها قابل پذیرش هستند. بنابراین والدین باید برای رفتارها محدودیت تعیین کنند، نه برای هیجان ها و خواسته ها.
گینوت بر خلاف بسیاری از آموزشگران والدین، خشمگین شدن از دست کودک را رد نمی کند. در حقیقت او باور داشت والدین باید صادقانه خشم خود را ابراز کنند، و این خشم باید بر مشکل معینی معطوف باشد و نه بر شخصیت و نهاد کودک. او باور داشت خشم والدین می تواند بخشی از تربیت اثربخش باشد، به شرط اینکه با تدبیر بکار گرفته شود.
توجه گینوت بر تعامل هیجانی با کودکان تاثیر مهمی بر دیگران از جمله آدله فِبِر(۲۸) و الین مازلیش(۲۹) داشته است. آنان شاگردان او بودند که بر اساس مطالعات شان برای والدین کتاب های کاربردی برجسته ای نوشته اند. از جمله والدین آزاده/ کودکان آزاده(۳۰)، خواهران و برادران سازگار(۳۱)، به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن(۳۲) و چگونه بگوئیم تا کودکان بیاموزند(۳۳).
با این وجود، علی رغم این همکاری ها نظریه های گینوت هیچگاه به شیوه ای تجربی و به روشی علمی به اثبات نرسید. اما با افتخار می گویم با یاری دستیاران پژوهشی ام، با فراهم کردن نخستین شواهد قابل سنجش می توانم تایید کنم باورهای گینوت اساساً درست بوده اند. همدلی نه تنها با اهمیت است بلکه زیربنای فرزندپروری اثربخش است.

نظرات کاربران درباره کتاب فنون افزايش هوش هيجانی كودكان