فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاب طناب‌دار

کتاب تاب طناب‌دار

نسخه الکترونیک کتاب تاب طناب‌دار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاب طناب‌دار

رمان تاب طناب دار نوشته مهدی پناهیان رمانی است که در بستر حوادث سال ۸۸ اتفاق می افتد. داستانی پر از گره ها و اتفاقات گیرا که شخصیت های داستان را گاهی در فضای سیاست به تصویر می کشد و گاهی احساسات عاطفی آنان را در فضایی به دور از هیاهوهای سیاسی نشان می دهد. رمان دارای سه شخصیت متفاوت و متضاد است که از لحاظ سیاسی افکار و عقاید مختلفی دارند. سخن هر یک از شخصیت ها نمایانگر افکار و عقاید متفاوت سیاسی بخشی از جامعه و دردل های آنان است. یکی از شخصیت ها جوان دانشجویی است که با کمک دوستانش در صدد به ثمر نشاندن اقدامات خود در ستاد سبز است و دیگر شخصیت درگیر حوادث خطرناکی می شود که...

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاب طناب‌دار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



با تشکر از آقایان
مهدی تیموری و مهدی شریفی
و همه دوستانی که در نگارش این داستان
سهم یاری داشتند

فصل یکم: دیوِ سفید

صدای قلبش را می شنید. آشفته تر از خودش به تلاطم افتاده بود و محکم به قفسه سینه اش می کوبید. نفس هایش بریده بریده بود و عرق از پیشانی بلندش سُر می خورد روی پلک های پُرپشتش. هرچه توان داشت به پاهایش سپرده بود تا زودتر او را به نمایشگاه برسانند: نمایشگاهی چندهزارمتری و هِرمی شکل وسط محوطه سرباز دانشگاه که حالا داشت می سوخت. صدایی توی ذهنش می گفت: «مجتبی، اگر نتونی به داد نمایشگاهت برسی، باید بری قبر خودت رو بکَنی!»
نوک هرمی نمایشگاه، مثل لوله اجاق، دود غلیظ را از داخل بیرون می کشید و به آسمان می برد. بوی تند پلاستیک سوخته و دیواره های آتش گرفته هرکسی را که آن اطراف بود آزار می داد.
مجتبی بی سیم بُردکوتاهش را هرازگاهی جلوی دهانش می گرفت و یکی از بچه ها را صدا می زد: «پیمان، محسن، بهزاد،...» اما کسی جواب نمی داد. نه شاسی را درست فشار می داد، نه صدازدن هایش توی بی سیم مثل قبل بود. خودش هم نمی فهمید چه کار می کند. هول برش داشته بود. کسی هم جواب نمی داد.
چیزی نمانده بود برسد. صورتش خیس عرق بود. نفسش بند آمده بود. سینه اش تیر می کشید و او را به ایستادن وادار می کرد، اما مجتبی به چیزی جز نمایشگاه آتش گرفته ای که اندازه دو ترم برای برپایی اش زحمت کشیده بود، فکر نمی کرد. مهم ترین کار زندگی اش شروع به سوختن کرده بود و او در آن لحظه پانصد متر آن ورتر داشت با یکی از پیمانکارهای نمایشگاه چَک وچانه می زد.
می دوید و گاهی به خودش فحش می داد، گاهی به سهرابی و گاهی به متین. سردر سفید و سبز نمایشگاه در میان دودی که از درِ اصلی بیرون می آمد، پیدا بود: «چله سیاسی انجمنْ اختر.»
مجتبی از همان اول هم می دانست تنها همین عنوان کافی است تا نمایشگاه تیری باشد توی چشم کسانی که خواب های خوشی را توی این یکی دو ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری دیده اند. برای همین وقتی توی آخرین جلسه انجمنْ اختر قرار شد شعاری برای نمایشگاه انتخاب کنند، محسن کاویانی «چله سیاسی انجمنْ اختر» را پیشنهاد کرد و همین عنوان سر زبان ها پیچید و جا به جا خورد بالای سردر ورودی نمایشگاه.
جلوی نمایشگاه که رسید، خم شد و دو دستش را روی زانوهایش گذاشت تا کمی نفس تازه کند. چند قطره از عرق صورتش چکید روی آسفالت زمین دانشگاه و او را یاد خونِ دل هایی که تا رسیدن نمایشگاه به اینجا خورده بود انداخت و سختی هایی که تحمل کرده بود. همه مثل سکانس های یک فیلم جلوی چشمش می آمد و کنار می رفت: دردِسرها، بی خوابی ها، سختی ها و جلسه ها وقتی بچه ها دور هم جمع می شدند تا آخرین حرفشان را توی جوّی که چهار سال درجهت مخالفش شنا کرده اند، بزنند... نیش ها و کنایه ها و چوب لای چرخ کردن هایی که همیشه مجتبی را نگران می کرد. فکر کرد این عاقبتِ برداشتن همان سنگ بزرگی است که با قصد و مرضِ یک عده آدم تندرو آتش شد و افتاد به جان نمایشگاه: آتشی که تا آن لحظه کسی نتوانسته بود مهارش کند و همین طور داشت بیشتر و بیشتر می شد. می ترسید. نمی دانست قرار است بعد از آن چه اتفاقی بیفتد و بدترین حالت ممکن چه چیزی خواهد بود.
باد داغ روزهای گرم تهران به کمک آتش آمده بود و کار را سخت تر می کرد. ضلع شرقی دانشگاه با آن همه وسعت و ساختمان های گُله به گله ای که توی زمین کار گذاشته بودند، همه دود شده بود. جمعیت دویست سیصد نفره ای توی ضلع غربی مشرِف به نمایشگاه، پشت به باد ایستاده بودند و تماشا می کردند. چند نفر از بچه ها کپسول های کوچک آتش نشانی را برداشته بودند و این طرف و آن طرف می دویدند و هرجا که آتشی از داخل نمایشگاه به بیرون سرایت می کرد، خاموشش می کردند. بیشترشان خالی شده بود و چیز زیادی از کپسول ها بیرون نمی آمد، اما دود غلیظی که از دل نمایشگاه بیرون می زد، همین طور بیشتر و بیشتر می شد. چند نفر دیگر سطل های زباله کوچکی را که گوشه وکنار نمایشگاه بود، برداشته بودند و روی یکی از دیواره های اِسپیسی آتش گرفته آب می ریختند. علی اکبر هم بینشان بود. بند کیفش را روی شانه اش انداخته بود و با یک سطل آب داشت می دوید سمت آتش. پیمان سهرابی جلوی درِ اصلی ایستاده بود. دو دستش را بالا می برد و دسته ای از جمعیت را که نزدیک تر آمده بودند، با دادوفریاد پراکنده می کرد.
مجتبی خودش را رساند به سهرابی. سهرابی توجهی به او نداشت. سرش داد زد:
«چی شده پیمان؟ به آتش نشانی زنگ زدید یا نه؟» سهرابی که سعی داشت نگذارد کسی وارد محوطه آتش سوزی بشود، با سر به مجتبی اشاره کرد و بلند گفت: «آره بابا. ده بار زنگ زدیم. بی شرف می گه تو راهه.»
مجتبی معطل نکرد و برگشت سمت نمایشگاه؛ اما قبل از اینکه از سردر نمایشگاه رد بشود و خودش را به داخل نمایشگاه برساند، سهرابی داد زد: «کجا می ری؟ وایسا ببینم... مجتبی... با تواَم!» و قبل از اینکه مجتبی داخل نمایشگاه بشود، خودش را به او رساند و دستش را گرفت و کشید: «کجا می ری دیوونه؟ مگه عقلتو از دست دادی؟ الان دیگه هیچ کاری نمی شه کرد. آتیشو نمی بینی؟ پاتو بذاری اون تو، جزغاله می شی. عوضش یه سطل بردار برو کمک بچه ها آتیش رو بخوابونید.»
مجتبی دستش را کشید و گفت: «می رم ببینم کسی گیر نکرده باشه اون تو.» و قبل از اینکه خودش را به سردر برساند، برگشت سمت پیمان و گفت: «یه ساعت نبودم. نگاه چه گندی زدید!»
دود غلیظ مثل وقتی که اگزوز اتوبوس های گازوئیلی آب روغن قاطی کرده باشد، از فضای خالی بین دیواره و سقف برزنتی با شدت بیرون می جهید و به آسمان می رفت. اما توی راهروی ورودی انگار خبر خاصی نبود. مجتبی تا خواست وارد نمایشگاه بشود، سهرابی جلویش سبز شد و گفت: «حرف گوش کن پسر. نمی تونی تو این دود طاقت بیاری.»
سهرابی بین بچه های انجمنْ اختر، سرتیمی محسوب می شد که توی همه فعالیت ها یک سرِ ماجرا بود. پسری سی ساله، خون سرد، با قدی متوسط و موهایی به هم تنیده و مجعد که تجربه حضور بیشتری در انجمنْ اختر را نسبت به بچه های دیگر داشت.
مجتبی با بی خیالی تمام، سهرابی را طلب کارانه کنار زد و راه افتاد.
***
نفس نفس زنان وارد نمایشگاه شد و با صدایی که از فریادزدن دورَگه شده بود، داد زد: «همه برن بیرون!» و راه خروج را به چند نفری که باقی مانده بودند، نشان داد. همه دویدند سمت درِ خروجی که به حیاط دانشگاه باز می شد، جز خودش که نرفت و برگشت وسط سالن. دود سفید، اول از سمت غرفه های ورودی نمایشگاه مثل مهِ غلیظ پخش می شد. بعد کم کم از گوشه وکنار سالن اصلی و از زیر صندلی ها بیرون می زد. بوی آتش و دود مشامش را پر کرده بود.
نگران بود فاجعه شود و کار از یک آتش سوزی کوچک گذشته باشد. صدای جیغ وداد چند نفر که توی غرفه ها گیر کرده بودند، نگرانی اش را بیشتر کرد. سمت غرفه ها خیز برداشت و همزمان بی سیمِ بُردکوتاه را از کمرش باز کرد. زودتر از اینکه بخواهد شاسی بی سیم را فشار دهد، صدای بهزاد از بی سیم بلند شد: «مجتبی، از غرفه های آخری چند نفر رو کشیدیم بیرون. آتیش داره بیشتر می شه. دیگه نمی شه خاموشش کرد. برگرد بیا بیرون. موندنت اونجا فایده نداره.»
شاسی را فشار داد و گفت: «مطمئنی بهزاد؟ کسی جا نمونده باشه!»
- آره مجتبی. خیالت راحت. همه شونو کشیدیم بیرون. بجنب تا آتیش خروار نشده رو سرت.
- باشه. فقط تا من نگفتم، برقو قطع نکن.
سر جایش ایستاد. با پانصد متری که دویده بود تا به نمایشگاه برسد، نفسی برایش نمانده بود. از اینکه کسی توی نمایشگاهِ درحال سوختن نمانده، خیالش کمی راحت شد. خواست برگردد، اما یاد کِیسی افتاد که حاوی همه منابع نمایشگاه بود: تنها چیزی که احساس کرد برایش ارزش ماندن دارد و نمی تواند به همین راحتی از کنارش بگذرد. شاسی بی سیم را فشار داد: «محسن، محسن.» جوابی نیامد. چند بار دیگر محسن را صدا زد که بهزاد زودتر از او جواب داد: «مجتبی، می خوای چی کار کنی؟!»
- کِیس مادر رو برداشتید یا نه؟ کِیس مادر. شنیدی؟
بهزاد پشت بی سیم مِن ومِنی کرد. بعد، سهرابی بی سیم را از بهزاد گرفت و داد زد: «بیا بیرون، داداش. فدای سرت. ولش کن دیگه. یه نمایشگاه بهتر از این رو باهم می زنیم. کار دست خودت می دی. آتیشه، با کسی شوخی نداره. لج بازی نکن. بیا بیرون، مجتبی.»
مجتبی بدون توجه به حرف های سهرابی، بی سیم را کرد توی شلوار لی سرمه ای اش و زیر لب گفت: «سرم بره، این یکی نمی ره.» و دوید سمت مرکز نمایشگاه.
دود سفید و غلیظ داشت همه جا را در چشم به هم زدنی تیره وتار می کرد. پروژکتورهای قوی هنوز روشن بودند، اما هرازگاهی یکی از آن ها می ترکید و فضای نمایشگاه، تیره و تیره تر می شد. تاریکی نه تنها توی نمایشگاه که به همه امیدهای مجتبی هم داشت چنگ می انداخت: امیدی که به اعتقاد مجتبی چیزی نمانده بود به بار بنشیند و با الگوگیری دیگران، مسیر انتخابات را عوض کند. اینکه توانسته بودند با همه مخالفت ها، آن هم اواخر عمر دولت نهم، نمایشگاهی با این عظمت بزنند و حرف هایشان را به گوش همه برسانند، موفقیتی به حساب می آمد که پای زرنگی و تلاش مداوم بچه های انجمن اختر نوشته می شد. بچه ها از یک هفته مانده به افتتاحیه همه کارهای نمایشگاه را تمام کرده بودند و تلاش می کردند قبل از رسیدن انتخابات، با دانشجوهای فعال دیگر استان ها ارتباط برقرار کنند و نمایشگاه را توی مراکز استان های مهم برپا کنند.
اما حالا همه آن ها جایش را داده بود به ترس: ترسی که به جان مجتبی افتاده بود و نمی گذاشت آینده ای را که برایش رقم خورده حدس بزند.

خیلی طاقت ماندن نداشت. باید زودتر از دودودَم بیرون می رفت، اما طی کردن راهروهای پیچ درپیچ نمایشگاه در تاریکی کار آسانی نبود. سلیقه بچه های معماری انجمن اختر جوری بود که سازه و طرح کلی نمایشگاه، هرمی بزرگ باشد: هرمی که نمایشگاه را چهارگوش می کرد و بعضی از قسمت ها را بالاتر از سطح زمین قرار می داد، مثل اتاق کنترل که کِیس منابع آنجا بود و مرکزی برای مدیریت دوربین های مداربسته و برق و سیستم صوت نمایشگاه محسوب می شد. همچنین بهترین مکان برای مسئولیت دادن به پسر شرّی مثل محسن کاویانی که اگر پدرش یکی از اسپانسرهای نمایشگاه نبود، هیچ وقت نمی شد به او همچین مسئولیتی داد.
توی آن تاریکی دویدن کار آسانی نبود. به سختی جلوی پایش را می دید. آهسته قدم برمی داشت و توی تاریکی به پلان سه بُعدی ای فکر می کرد که وقتی کلیدش را زدند و آماده شد، چند نفر با نقشه قبلی به جنب وجوش افتادند و آن قدر شایعه پراکنی کردند تا به تصویب نهایی نرسد: کسانی مثل آرمان و چند نفر دیگر که نوچه های شرّ و بی جیره مواجب بسیج به حساب می آمدند و هروقت متین میرزاده به عنوان مسئول بسیج دانشگاه احساس خطر می کرد، از آن ها به عنوان ابزاری برای فشار به دانشگاه استفاده می کرد. بعد از برپایی نمایشگاه هم تا تَقّی به توقّی می خورد، راه می افتادند توی قسمت اداری دانشگاه و با اَنگ هایی مثل ایجاد غرفه های ضدنظام و استفاده از نمادهای صهیونیستی و حساسیت زایی بین دانشجوها و... فضا را مسموم می کردند تا جایی که حرف وحدیث ها به حوزه ریاست دانشگاه کشانده شود و رئیس دانشگاه برای بچه های انجمن اختر شرط وشروط تعیین کند و هرازگاهی مجتبی را به عنوان مدیر نمایشگاه و سهرابی را به عنوان نماینده انجمن اختری ها به دفترش بخواند، تذکر بدهد و زِرت وزِرت حرف از جنجالی نبودن مطالب و اینکه فضای دانشگاه باید قبل از انتخابات آرام باشد و... بزند.
محض همین چوب لای چرخ گذاشتن ها بود که نمایشگاهِ چند هزار متری انجمن اختر با نیم طبقه ها و غرفه های بزرگ و راهروهای تودرتویش تبدیل شد به سیاسی ترین نمایشگاه تاریخ دانشگاه: چیزی که نه به فکر دارودسته متین خطور می کرد و نه به ذهن بچه هایی که روز و شبشان شده بود نمایشگاه. هرچه بیشتر با نمایشگاه مخالفت می شد و حرف های مگوی مخالفان نمایشگاه از داخل جلسه های خصوصیشان به بیرون درز پیدا می کرد، طرف داران نمایشگاه بیشتر می شدند. روزبه روز آمار بازدید از نمایشگاه بالا می رفت، تا جایی که هنوز سه چهار روز از نمایشگاه ده روزه «چله سیاسی انجمن اختر» نگذشته بود که فضای وَرم کرده سیاسی دانشگاه، این ادعا را تبدیل به واقعیتی جذاب کرد و همه را از بیرون و داخل دانشگاه برای بازدید به نمایشگاه کشاند.

آن روز یکی از شلوغ ترین روزهای نمایشگاه بود، اما حالا جز مجتبی کسی توی نمایشگاه نبود و همه بیرون از نمایشگاه ایستاده بودند و خاکسترشدن زحمت های بچه ها را تماشا می کردند.
رسید به غرفه «دیدنی های تلخ». آتش رسیده بود به تیرماه ۷۸. باتوم پلیسی که به نشانه تهدید سمت جمعیت بود، آتش گرفت. آرام آرام آن را سوزاند. شعله سبز شد، بعد هم قرمز... و گُر گرفت و با سرعت رسید به دختران جوانی که رو به گارد ویژه دهانشان باز بود و شعار می دادند. مشت های گره کرده شان آرام آرام سیاه شد و سوخت و در چند ثانیه همه شان خاکستر شدند و رفتند قاطی خاکستر عکس های دیگرِ نمایشگاه.
زمین و هوا پر شد از خاکسترهایی که پیچ وتاب می خوردند، می چرخیدند و زیر سقف برزنتی نمایشگاه گیر می کردند.
نمایشگاه طوری طراحی شده بود که بین دیواره تا سقف، نیم متری فضای باز قرار داشت تا روزها نور نمایشگاه تامین باشد، اما حالا کاربردش به جای نور، ورود اکسیژن بود تا آتش های سرکش زودتر همه چیز را خاکستر کنند. همین باعث شده بود در بعضی از قسمت های نمایشگاه انباشت دود کمتر باشد و مجتبی بیشتر بتواند توی نمایشگاه دوام بیاورد.
چشمش می سوخت، بااین حال برای لحظه ای خیره شد به عکس های جشنواره عکس انجمن اختر که داشتند نوبت به نوبت خاکستر می شدند: عکس های برگزیده از سال هشتادوچهار به بعد، عکس هایی که یکی یکی در جلسه هیئت داوران درباره اش سروکلّه زده بودند و با هرکدامشان ساعت ها خاطره داشت.
جای خالی عکس های زهرا را بیشتر از روزهای قبل حس کرد. وقتی اصرارهایش برای اینکه زهرا قبول کند تا عکس هایش را به نمایشگاه انجمن بیاورد بی نتیجه ماند، خیلی ناراحت نشد و آن را گذاشت روی حساب یک دندگی و سلیقه سیاسی، اما حالا همه آن اصرار و خواهش ها داشت جایش را به یک علامت سوال می داد. همکاری زهرا با دارودسته متین توی برپایی یکی دو تا نمایشگاه بسیج، یک علامت سوال بزرگ در ذهن مجتبی درست کرد. همه می دانستند گُلِ کارهای نمایشگاه پارسال بسیج، عکس های زهرا بود و بین آنهمه کارهای سیاسی، عکسهای غیر سیاسی زهرا بود که توانسته بود فضا را به نفع بسیج دانشگاه عوض کند. مجتبی شاید اگر شور و اشتیاق زهرا برای نمایش عکس هایش توی نمایشگاه بسیج را نمی دید، ان قدر گیج و کلافه نمی شد.
سوال ها پشتسرهم توی ذهنش می آمد و جوابی برایشان پیدا نمی کرد: «چرا زهرا با اون همه اصرار نباید راضی بشه حتی یه دونه از عکساش بیاد توی نمایشگاه انجمن؟ چرا هرچی بیشتر بهش اصرار میکردم، بدتر پا پس می کشید؟ نکنه....»
نکندهایی که داشت جلوی همه علاقه اش به زهرا علامت سوال می گذاشت: علاقه ای که زهرا مدت ها از آن بی خبر بود.
دلش تاب نیاورد. رفت سمت چند تابلوعکس سی درچهل که جدای از تابلوهای دیگر، گوشه غرفه جا خوش کرده بودند. دست انداخت به یکی از تابلوها و با تکانی مفتول پشتش را جدا کرد. دوسه تا تابلوعکس را هم نجات داد و گذاشت جلوی درِ ورودی غرفه. نمی توانست کاری برای بقیه کند. دیواره انتهایی غرفه با همه تابلوها و میز و صندلی چوبی اش هیزم آتش شده بود.
از اینکه کاری از دستش برنمی آمد، حرصش درآمد. یاد وقتی افتاد که رفته بود فرهنگ سرای بهمن تا با زهرا صحبت کند و راضی اش کند تا عکس هایی را که توی فرهنگ سرا به نمایش گذاشته، بگیرد. آنجا هم از دست زهرا حرصش گرفته بود. دست خالی برگشت. هرچه اصرار کرد، زهرا راضی نشد. یاد حرف های زهرا حالش را بدتر کرد، این بار نه به خاطر علاقه ای که به او داشت و نه به خاطر اینکه می خواست به چند نفر از بچه ها قوّت عکاسی زهرا را ثابت کند و نشد، بلکه به خاطر سوال هایی که داشت جای علاقه اش را می گرفت: «چرا نباید عکس های زهرا توی نمایشگاه باشه؟ چرا؟!»
- دلیلی نمی بینم.
- این همه دانشجو بهترین عکس های زندگی شون رو گذاشتن تا همه ببینن و نظر بدن، اون وقت شما می گی دلیلی نمی بینی؟ چه فرقی می کنه اینجا یا فرهنگ سرای محله تون؟ اینجا که بهتره، دانشگاه خودتونه...
- این هایی که شما گفتی، برای من دلیل نمی شه. شما هم نگران نمایش دادن عکس های من نباشید لطفاً.
حتی توی چشمان مجتبی نگاه نمی کرد. هیچ وقت نگاه نمی کرد. اطرافش را نگاه می کرد و با چند کلمه کوتاه جوابش را می داد. همیشه همین طور بود. بیشترین دیالوگ هایش با مجتبی در طول این یکی دو سال بیشتر از چند دقیقه مختصر نشده بود. کوتاه می گفت و می رفت و مجتبی هم نمی توانست کاری کند.
- به نظر من دارید اشتباه می کنید. این نمایشگاه می تونه شما و عکساتونو خیلی جاها مطرح کنه.
زهرا لبخند تلخی زد. هم زمان دوتا چاله کوچک روی گونه هایش افتاد. سرش را کمی چرخاند و گفت: «من هم اینجا وایستادم تا نظرتونو بشنوم و شنیدم. من هم دلایلی دارم آقای نجابتی.»
و وقتی مجتبی خواست فضا را از خشکی دربیاورد و کمی احساس چاشنی حرف هایش بکند تا بلکه زهرا کوتاه بیاید، چیزی جز بی تفاوتی از او ندید: «اینجا جای پاتونو سفت می کنید، زهراخانوم.»
زهرا این بار نگاه تندی به مجتبی انداخت، اما مجتبی توجهی نکرد و ادامه داد: «من می خوام به بعضیا ثابت کنم که شما عکسات حرفه ای تر از اون درسی هست که براش خوندی و مدرک گرفتی. اما اصلاً انگارنه انگار یه هفته است یه مرد داره بهت اصرار می کنه و با نه گفتنات داری غرورشو می شکونی.»
ابروهای زهرا درهم شد. یک بار دیگر توی چشم مجتبی نگاه کرد و خیلی محکم گفت: «اون مردی که واسه موضوع ساده ای مثل این غرورش بشکنه، باید بره به مردبودنش شک کنه.»
این را گفت و رفت. مجتبی زبانش بند آمد و فقط چند لحظه مات به چادر مشکی زهرا که روی سرش بود و باد این ور و آن ورش می کرد، خیره ماند و با ناراحتی برگشت.
در طول تحصیلش این اولین باری بود که دختری در دانشگاه با او با لحنی طلب کارانه حرف می زد. قدِ بلند و چشم های روشن و موی بور مجتبی همیشه دخترها را به کرنش وادار می کرد و صمیمیت مجتبی توی برخوردها آن ها را به فکر دوستی و نزدیک شدن به او.

آتش داشت نزدیک و نزدیک تر می شد. نمی توانست بیشتر بماند. دست خالی از غرفه بیرون آمد. حلقش مثل وقتی که یک قاشق ترشی را با سرکه اش خام خام بخورد، می سوخت. آتش مثل اژدهایی که دهنش را باز کرده باشد، همین طور جلو می آمد و یکی یکی تابلوها را با سه پایه هایشان می بلعید. دود توی حلقش می رفت و به سرفه وادارش می کرد. تابلوهای عکس رنگی مثل بنزین عمل می کردند و همه جای غرفه را خاکستر می کردند و فرصتی هم به آتش نشانی نمی دادند.
***
پرخرج ترین نمایشگاهِ آن سال های دانشگاه در حال دودشدن بود. تا رسیدن آتش نشان ها و مهار آتش، معلوم نبود چندمیلیون از سیصدمیلیونی که خرج نمایشگاه شده بود، باقی بماند. مجتبی نگران پول دودشده ای که خرج نمایشگاه شده بود نبود، چون سهرابی که در راس کار بود، همیشه از اسپانسرهایی حرف می زد که این پول ها برایشان حکم پول خُرد را دارد. ارتباط گرفتن سهرابی با پدر محسن کاویانی پوئن مثبتی بود که پنجره ای نو روبه روی انجمن اختر باز کرد تا بچه ها، هم امیدوارتر دست به کار بزنند، هم نتیجه عملکردشان را همه جا بتوانند ببینند. با پیداشدن سروکله پدر محسن توی دانشگاه، به قول بهزاد، شانس خودش سرش را انداخته بود پایین و درِ خانه انجمن اختر را زده بود. پدر محسن کاویانی هم نامردی نکرده بود و دست سهرابی را گذاشته بود توی دست چند سرمایه دار تا با زیرکیِ تمام، هر چقدر که می خواهد، از آن ها برای مقاصد سیاسی مشترک سرمایه جذب کند. برای همین هروقت بهزاد به عنوان مسئول خرید، سهرابی را توی خرید محصولات باکیفیت تر مردد می گذاشت، سهرابی می گفت: «چند بار بهت بگم، بهزاد؟ چرا نمی ره توی این کله پوکت، پسر؟ می خوام از هر چیزی گرون ترش رو بخری، می فهمی؟ گرون ترش رو بخر.» و وقتی بهزاد می گفت: «آخه اون وقتی که تو گفتی، هنوز به بیست تومن نرسیده بود.» دوباره جواب می داد: «تو بگو دویست تومن. هرچی دوست داری بگیر. فقط جونت درآد یه فاکتور بردار بیار محض اطلاع بدونیم چی سر هم کردی. حالا حالی ت شد یا بگم بچه ها بریزن سرت حالی ت کنن؟»
بین آن اسپانسرهایی که سهرابی از آن ها دَم می زد، پدر محسن کاویانی تنها کسی بود که بین بچه های انجمن اختر می آمد و باهاشان سروکلّه می زد. همچنین تنها اسپانسری که هر دو پسرش دانشجوی همین دانشگاه بودند. مردی میان سال، آرام، بااین حال خوش تیپ و فعال. نفوذ کلامش هم به قدری بود که بچه ها در اوج خستگی به شور بیایند و بچسبند به کار تا زودتر از آن چیزی که همه فکرش را می کردند، نمایشگاه تمام شود. بااین همه، سوالی که ذهن همه بچه ها را مشغول می کرد، این بود که چرا پسر ارشد همچین شخصیتی باید یک بسیجی باشد؟ مصطفی، برادر بزرگ تر محسن. هر دو دانشجوی علوم سیاسی که یکی ترم اولی بود و دیگری نزدیک به فارغ التحصیلی. مجتبی یادش نمی آمد که حتی یک بار مصطفی و پدرش را توی برپایی نمایشگاه، کنار هم دیده باشد. مصطفی نسبت به بسیجی های دیگرِ دانشگاه آدمی متعادل به حساب می آمد، اما مجتبی هیچ شباهتی بین موضع گیری های او و پدرش نمی دید. این را وقتی فهمید که مصطفی به عنوان نفر دوم بسیج دانشجویی بعد از متین، او را کنار کشید و یک روز بعد از افتتاحیه به او گفت: «اگر می بینی ما جلوی برپایی نمایشگاهتون رو نمی گیریم، برای این نیست که حرفاتون رو قبول داریم. شما حرفاتون رو بزنید، اما تحمل انتقاد ما رو هم داشته باشید.»
بسیج دانشگاه از چند ماه قبل، رسماً خودش را کنار کشیده بود و موضعی نگرفته بود، اما سروصدای ابراز مخالفتشان توی جلسات خصوصی از گوش مجتبی و بچه های انجمن اختر مخفی نمی ماند. حتی رفت وآمدهای گاه وبیگاه متین به عنوان مسئول بسیج دانشجویی با علی اکبر به عنوان دوست مشترک مجتبی و متین، آن هم وسط کار نمایشگاه، بچه ها را بدبین تر می کرد. سرزدن هایی که به تهدیدکردن، بیشتر شبیه بود تا خوش وبِش کردن با بچه ها. دست آخر هم مجتبی را کنار می کشید و توی لفافه به او می فهماند که تا دیر نشده، خودش را از بساط انجمن اختری ها کنار بکشد و دوستی شان را خراب نکند. مجتبی چند باری علی اکبر را کنار کشیده بود تا با او صحبت کند، اما هرچه تلاش کرده بود تا از زیر زبان علی اکبر حرف بیرون بکشد و سر از کار متین دربیاورد، نتوانسته بود. علی اکبر ترم اولی بود و چند سالی از مجتبی کوچک تر. هر دو توی یک محله بودند و قبل از اینکه علی اکبر توی پایگاه بسیجی که متین در آن مسئولیت داشت راه پیدا کند، دوستانی صمیمی به حساب می آمدند. بااین حال تنها کاری که علی اکبر در مقابل اصرارهای مجتبی انجام می داد این بود که توی چشمان مجتبی نگاه کند و بگوید: «تو تا حالا از من دروغ شنیدی، مجتبی؟ یه ذره خودت باش. مگه به کارتون شک دارید؟ متین فقط می خواد جوّ رو بخوابونه. تو که خودت باهاش رفیق بودی، باید بهتر بشناسی ش....»
امثال سهرابی و چند نفر دیگر این را می گذاشتند روی حساب زیرکی متین و سادگی مجتبی و می گفتند متین برای سرک کشیدن توی کار و آتوگرفتن از بچه ها راحت ترین راه را انتخاب کرده.
مجتبی همیشه سرِ دوراهیِ حرف های بچه ها درباره مخالفت های متین و حرف های علی اکبر می ماند و جلوی بچه ها سکوت می کرد، اما حالا توی دلش غوغا بود و در محاصره دود و هُرم آتش، داشت دنبال مقصر می گشت. باورش نمی شد مخالفت متین و دارودسته اش کارشان را به آتش کشیدن نمایشگاه کشانده باشد، اما کسی هم غیر از آن ها جرئت این کار را نداشت.
علی اکبر دوست داشتنی تر از آن بود که بخواهد مجتبی را بازی بدهد و کَلکی سر هم کند، اما فکر اینکه متین او را بازی داده باشد، تحملش را طاق می کرد. نگرانی های هرروزه بچه ها درباره مخالفت های اعضای بسیج، شده بود خوراک این چندوقته مجتبی و این اواخر مثل خوره افتاده بود به جانش و مغزش را می خورد. نگران خوش بینی هایی بود که احتمالاً بین بچه ها تا حالا او را به یک احمق تبدیل کرده.

رسید به دوراهیِ وسط نمایشگاه. پایش گرفت به لبه اِسپیس های غرفه «آینه های عبرت» اما قبل از اینکه بتواند خودش را نگه دارد، پرت شد روی آینه ای قدّی که گذاشته بودند کنار ورودی غرفه: غرفه ای که با سنگ اندازی یک عده، چند بار جمع شد و دوباره به پا شد. داخلش پر بود از عکس های مسئولان نظام و زیر عکس ها، حرف ها و وعده وعیدهایشان. بعد، درست روبه روی آن عکس ها، آمار و ارقام موسسه ها و نهادهای رسمی که نشان از عملی نشدن آن وعده وعیدها بود. آخرین دعوا مرافعه سرِ نمایشگاه هم جلوی همین غرفه اتفاق افتاد. طوری که کار کشید به درگیری و زدوخورد. متین وقتی دیده بود گوش مسئولان دانشگاه از صدای اعتراضشان دیگر سنگین شده، با چند نفر ازجمله آرمان و چند بزن بهادرِ دیگر راه افتادند توی نمایشگاه و با دادوفریاد، غرفه و محتویات داخلش را زدند و خُرد کردند. مجتبی با همه دلخوری اش از متین از این فرصت استفاده کرد و چند نفر دیگر از بچه ها را کشاند پای کار. بچه های قبلی انجمن اختر هم از کرختی درآمدند تا جنجالی ترین قسمت نمایشگاه را توی همین غرفه به نمایش بگذارند.
همراه با صدای خُردشدن آینه، مجتبی هم روی زمین افتاد و سوزش شدیدی پیچید توی مچ دست راستش. گرمای خون را حس کرد و چشمش توی تاریکی ها سیاهی رفت. روی زانو نشست و سعی کرد آرام باشد. نمی شد. بی سیم را جلوی دهانش گرفت و چند بار محسن را صدا زد. جوابی نیامد. از اینکه همراه بقیه فرار نکرده بود و برگشته بود برای نجات سیستم، پشیمان شد. فکر کرد: «محسن کدوم گوری رفته که هرچی پِیجش می کنم خبری ازش نیست؟!»
اکسیژن کم شده بود و هوا مثل وقتی که از پشت چند لایه دستمال بخواهی نفس بکشی، به سختی به سینه اش می آمد. سرفه های پشت سرهم، سینه اش را تا انتهای شش ها می سوزاند. حالا فقط باید خودش را نجات می داد.
دست برد تا دکمه های پیراهن آستین کوتاه و آبی اش را باز کند. وقت نبود. با دست دیگر، دو طرف یقه را گرفت و کشید. یکی دوتا دکمه افتاد. بعد، پیراهن را درآورد و پیچید روی زخم دستش: پیراهنی که الهام با هدیه دادنش چند وقت مجتبی را توی دانشگاه انگشت نما کرده بود. یاد وقتی افتاد که هم کلاسی اخراجی اش کارتون لباس کادوشده را بدون مقدمه گذاشت جلویش روی نیمکت حیاط دانشگاه. حال وهوای ترم اول، خیلی ها را زودتر از آنکه باید جوّزده می کرد. مجتبی تعجب کرد و رو به الهام برای اینکه حرفی زده باشد، گفت: «این هدیه دست کم باید چندتا قربونت برم و عزیزم بیخ خِرش گیر کنه تا پولش از جیب تنگت بیرون بیاد. الهام... تو چقدر عجولی، دختر...!»
الهام حرفش را به دل گرفت و ناراحت شد، اما برای اینکه ناراحتی اش تمام بشود و صدایش به گوش هم تیپ های الهام توی دانشگاه نرسد، مجتبی کادو را با به به و چه چه باز کرد و پیراهن را همان جا توی دانشگاه پوشید.
به دستش خیره شد و به ذهنش رسید که انگار بیشترین خیر پیراهن این بوده که نگذارد خون با فشار از بدنش بیرون بزند. البته این اولین کادو برای مجتبی نبود. بعد از اینکه خاطرخواه سفت وسخت مجتبی، یعنی الهام، معتادبودنش لو رفت و از دانشگاه اخراج شد، یکی دو نفر از دخترها برای مجتبی تور پهن کردند، اما چیزی جز بی محلی از مجتبی ندیدند و بعد از مدتی بی خیال قصه شدند.
مجتبی پسر جذابی بود که به قول محسن به پایش زنگوله ای دارد و صدای این زنگوله را فقط دخترها می شنوند. جذابیتی ذاتی که دخترها را به اشتباه می انداخت. چند بار دیگر هم به قول محسن، کادوی پیشکشیِ «من را دوست داشته باشِ» دخترهای دانشکده سراغ مجتبی آمده بود، اما بعد از اینکه حرف وحدیث های کادوی الهام توی دانشگاه پیچید، فهمید این خاطرخواهی ها جز دردسر چیزی برایش نمی آورد و شیرفهم شد نباید به همه خاطرخواه ها روی خوش نشان داد.
تنها دختری که مجتبی را تحویل نمی گرفت و کاری با او نداشت، کسی بود که برعکس، مجتبی به او علاقه داشت: علاقه ای که یک سال از آن می گذشت، ولی حتی یک بار هم نتوانسته بود آن را به زهرا بفهماند.
فقط یکی دوتا از دوستانش ازجمله محسن از موضوع خبر داشتند که غُر و نِق هایشان خوراک همیشگی مجتبی بود.
زهرا ازنظر مجتبی دختری متفاوت بود: متفاوت از همه دخترانی که برقراری ارتباط با آن ها برای مجتبی اصلاً کار سختی نبود و درک این تفاوت را تنها خودش حس می کرد. زهرا دختر زیبایی بود که با همه جذابیت های فردی اش به نظر دست نیافتنی می آمد. همه پسرهای هم دوره ای اش این را می دانستند که از رفتارهای سنگین و متکبرانه زهرا بیشترین چیزی که عایدشان می شود، اخم وتَخمی بی بُروبرگرد است. به قول سهرابی: «زهرا آزاد با اون تکبرش هر پسری رو می تونه تا لب چشمه ببره و لب تشنه برگردونه.»
برای همین، نسبت به دخترهای دیگر دانشگاه کمتر پیش می آمد مزاحمی دور و اطرافش پرسه بزند. همین روحیه زهرا او را توی نگاه مجتبی با همه دخترهای دانشگاه متفاوت می کرد.

حالا انگار این آتش فقط دامن نمایشگاه را نگرفته بود و به جان فکر و ذهن مجتبی هم افتاده بود و داشت همه خواستنی هایش را دودی می کرد. وقتی به پیراهنش خیره شد، انگار داشت تکلیف زهرا را نیز با دلش معلوم می کرد. آتش را هرکه به پا کرده بود، کمترین کارش روشدن دست متین و دارودسته اش برای مجتبی بود. اما تردیدی که نمی گذاشت بفهمد آیا زهرا هم به این قضیه مربوط می شود یا نه، داشت هیولایی توی ذهن مجتبی درست می کرد بزرگ تر از آتشی که به جان نمایشگاه افتاده.
نمی دانست این حال آشفته و درب وداغانش از آتش سوزی است یا از دودلی ها و علاقه اش به زهرا.

ترکیب نئوپان و اِسپیس ها و ستون های فلزی نمایشگاه، بنای محکم و ماندگاری برای ده روز بود.
نمایشگاه با نظم خوبی شروع و اجرا شده بود و مجتبی از اینکه مدیر موفقی برای نمایشگاه بوده، حال خوشی داشت. هنوز دوسه روز از برپایی اش نگذشته بود که خیلی زود تبدیل شد به یک لوگو با رنگ سبز. صدایش همه جا پیچید و با سرعتی باورنکردنی جا به جا چسبید روی بُردها و درها و دیوارها و حتی پشت ویترین کتاب فروشی های انقلاب. سرعت انتشار خبر نمایشگاه و استقبال غیرقابل پیش بینی دانشجوها و عموم مردم، مجتبی را شگفت زده کرده بود. همه این ها توی همان هفته اول بازگشایی اتفاق افتاد.
این برای مجتبی باورنکردنی بود. حتی فکر نمی کرد یک نمایشگاه توی یک دانشگاه توان جریان سازی داشته باشد و این همه آدم را به حیطه افکار انجمن اختر دانشگاه وارد کند. رنگ سبزی هم که مجتبی خیال می کرد یک سلیقه شخصی است و از ذوق هنری چند نفر سرچشمه گرفته، داشت تبدیل می شد به یک آرم تبلیغاتی با هوادارانی بسیار زیاد.
جمعیت بازدیدکننده ها هر روز چند برابر می شد و آتش، درست وقتی به جان نمایشگاه افتاد که سروصدای همچین نمایشگاهی همه جا پیچیده بود. خیلی ها توی دانشگاه و جاهای دیگر چشم دیدن این همه استقبال را نداشتند و مجتبی با چشم خود می دید که بعضی از آن ها از هر ابزاری برای اینکه بازخورد نمایشگاه را به نفع خودشان مصادره کنند، استفاده می کنند. وسط کارزار نمایشگاه، یک بار پیمان سهرابی مجتبی را کنار کشید و عکس پُست فیس بوک آرمان را که توی گوشی اش بود، نشان مجتبی داد و گفت: «بگیر نگاه کن. پُست آرمان توی فیس بوکشه. ببین.»
مجتبی گوشی سهرابی را دستش گرفت و نگاه کرد. عکس آرمان با اسمش گوشه صفحه فیس بوک معلوم بود. جای پُستِ اول یک کار فتوشاپی بود: عکسی از سردر نمایشگاه و روبه رویش عکسی از شیطان. بالای عکس نوشته بود: «نمایشگاهی با محتوای آتش.» و همه این ها را توی هاله ای از آتش گذاشته بود کنار هم.
بعد هم سهرابی رو کرد به مجتبی و گفت: «این برات بس نیست تا از این میانه روی احمقانه ت دست برداری؟»
این ها همه دست به دست هم داد تا مجتبی را از دوراهی رفاقت قدیمی اش با متین و واقعیتی که جلوی چشمانش می دید دربیاورد. دیگر مطمئن شده بود این آتش از دشمنیِ آدم های مخالفی مثل متین شعله کشیده و زحمت های چندماهه آن ها را تبدیل به خاکستر کرده است و حرف های مصطفی هم که می گفت: «با نمایشگاه شما کاری نداریم» چرندی بیش نبوده.
سرش را که بالا کرد، چشمش افتاد به قلب آتش. حجم شعله آتشی که به جان دیواره اتاق کنترل افتاده بود، بیشتر از جاهای دیگر بود.
هنوز گیج بود. نمی دانست آتش از کجا به جان نمایشگاه افتاده. صدای های و هوی بچه ها از پشت دیواره های نمایشگاه به گوشش می رسید. به سفارشی فکر کرد که قبل از برپایی نمایشگاه قرار بود بهزاد پیگیری کند: به کپسول های آتش نشانی. اما هروقت از او سوال می کرد، بهزاد می گفت سفارش داده و قرار است فردا بیاورند. همین فردافرداکردن ها تا یک روز قبل از آتش گرفتن نمایشگاه ادامه داشت و وقتی ماشین حمل کپسول های آتش نشانی جلوی نمایشگاه بارش را خالی کرد، مجتبی با اخم وتَخم رو کرد به بهزاد و گفت: «تو واقعاً ان قدر احمقی، بهزاد؟ چندتا کپسول کوچیک و مامانی برداشتی آوردی برای نمایشگاه چندهزارمتری؟ فکر می کنی اگر نمایشگاه آتیش بگیره، این ها برای خاموش کردن چندتا غرفه به درد می خوره؟» بعد، کار با یک دعوای دوستانه تمام شد و بهزاد قول داد تا سفارش کپسول های بیشتری را بدهد تا اینکه آتش زودتر از کپسول های آتش نشانی سراغ نمایشگاه آمد و حالا همه چیز را داشت خاکستر می کرد.
سرفه امانش را بریده بود. چشمانش می سوخت. نشسته چند بار نزدیک اتاق شد، اما آتش بیشتر از آن بود که بتواند خودش را به داخل اتاق برساند. بلند شد تا فرار کند. چیزی نگهش داشت. ایستاد. یاد حیطه اختیاراتی افتاد که به محسن کاویانی داده بود و اینکه باید همیشه آخرین نفری باشد که از نمایشگاه بیرون می آید. ترس وجودش را گرفت.
- نکنه این پسره نرفته باشه بیرون! خر نشده باشه مونده باشه...
راه خروج، مستقیم بود و راه اتاق کنترل، دست راست. مچ دست راستش می سوخت و شعله های آتش در حال رسیدن به داخل اتاق کنترل بود. این فکر که کاویانی گیر کرده باشد میان آتش، پایش را سست کرد. چند بار پشت بی سیم صدایش زد و وقتی جواب نداد، رفت نزدیک اتاقک. چفت درِ اتاق از بیرون افتاده بود. این یعنی به احتمال زیاد محسن زودتر از اینکه آتش سراغ اتاق کنترل رفته باشد، خودش در را بسته و رفته. کمی خیالش راحت شد. بااین حال چند بار رو به اتاقک صدایش زد: «محسن، محسن،....»
صدایی نیامد. برگشت. نفسش داشت بند می آمد. بدنش سست شده بود.
شاسی بی سیم را فشار داد و محسن را صدا زد. جوابی نیامد. بهزاد را صدا زد. بدون معطلی جواب داد: «کجایی مجتبی؟ بسه دیگه، بیا بیرون!»
- ببینم، محسن اون بیرونه؟
صدایش درنمی آمد. مدام سرفه می کرد.
- محسن؟! صبر کن ببینم.
رسیده بود نزدیک خروجی. آتش هنوز آنجا را نگرفته بود. بی سیمش صدا کرد: «مجتبی، صدامو می شنوی؟»
- آره، بهزاد. بگو.
- محسن اینجا نیست.
مجتبی صدایش را بالا برد، اما سرفه ها صدایش را خفه کرد: «نیست؟ مگه می شه؟! محسن الان باید بیرون باشه. بی سیمش رو جواب نمی ده. بپرس از بچه ها ببین کی دیدتش؟»
دیگر نمی توانست حرف بزند.
چند لحظه ای به سکوت گذشت. بعد، بهزاد گفت: «مجتبی،... کسی محسنو ندیده. صدامو می شنوی؟ کسی محسنو ندیده.»
مجتبی با سرعت برگشت سمت اتاق کنترل. بی سیم هنوز جلوی دهانش بود. به سختی گفت: «من می رم سمت اتاق کنترل. شاید محسن گیر کرده باشه. چند نفر رو بردار بیاید اونجا.»
بی سیم را کرد توی جیب شلوارش. تا جایی که می شد، خودش را نزدیک اتاق کرد. آتش از اطرافِ در داشت صورت بی مویش را می سوزاند. دست زخمی اش را گرفت جلوی صورتش و رو به اتاق، صدا زد: «محسن.» بار دیگر و کمی بلندتر: «محسن! اگه هستی، جواب بده پسر.»
صدایی شنید. گوش تیز کرد. مثل صدای دری که از چند طبقه پایین تر کوبیده بشود و به راحتی نشود آن را شنید. صدا از داخل اتاق بود. دو بارِ دیگر کوبید. دوید سمت پنجره کوچک مشرِف به اتاق. شیشه پنجره شکسته بود، اما آتش هنوز به آنجا نرسیده بود. سرش را کرد توی اتاق. چیزی جز دود و سیاهی ندید. مطمئن بود صدا از داخل اتاق است. فکر کرد شاید صدای آوارشدن سقف یا خُردشدن چیزی باشد. اما چرا بعد از اینکه محسن را صدا زد، آن را شنید؟
سینه اش می سوخت و بیشتر از سوزشِ چشم هایش آزارش می داد. اشک هایش بی اختیار روی گونه اش سُر می خورد و پایین می آمد. چند بار با لگد به دیواره زد. سازه محکم تر از آن بود که از هم بپاشد. چند قدم برگشت عقب. پایش خورد به صندلی چوبیِ ولوشده وسط راه. آن را یک دستی از پایه بلند کرد و دوید سمت آتش. با یک فریاد صندلی را محکم کوبید به سینه آتش. دیوار مثل شیشه خُرد شد و ریخت و ذره های آتش بلند شد و صورتش را سوزاند. دستش را برد جلوی صورتش و یک وری مثل کوری که از پرتاب شدن درون چاله بترسد، آهسته چند قدم، خودش را جلو کشید. هیچ جای اتاق دیده نمی شد. دود بود و سیاهی. نشست و پامرغی رفت داخل. دود تا ته حلقش را می سوزاند. راه نفسش بنده آمده بود و سرفه هایش بی اختیار شده بود. نورِ بی سوی آتش از بین دودهای غلیظ، تنها روشنایی اتاق بود. جلوتر که رفت، تصویر مبهمی را پایین د یوار روبه رو دید: چیزی مثل سایه آدمی که دراز کشیده باشد. دراز کشید و سینه خیز رفت طرف دیوار. به دیوار که رسید، محسن را دید که از نا افتاده و گوشه اتاق دراز کشیده و با میله ای کوتاه، بی جان به دیواره می زند. صدای خرخر سینه اش که می خواست راه هوا را به زور باز کند، خیلی ضعیف می آمد. سر محسن را بالا گرفت.
-محسن، محسن، صدامو می شنوی؟
چشمان از حدقه بیرون زده محسن توی آن تاریکی هم پیدا بود. حال مجتبی توی آن دود فقط کمی بهتر از حال محسن بود. چند بار سعی کرد با دهان تنفس مصنوعی به محسن بدهد، اما سرفه ها نمی گذاشتند. سقف اتاق برخلاف جاهای دیگرِ نمایشگاه، برزنتی نبود تا زودتر بسوزد و هوا را به پایین اتاق بکشد. زبانه های آتش از اطراف اتاق شش درچهار، همه اکسیژن را می بلعید و سهمی برای محسن و مجتبی نمی گذاشت. مجتبی چند بار به صورت محسن زد و صدایش کرد: «محسن، می تونی پا شی؟ محسن، جونِ مجتبی یه چیزی بگو.»
اما صدایی از محسن درنمی آمد. قیافه اش مثل مرده ها شده بود و هیچ حرکتی روی ابروها و چشم هاش نمی دید. موهایش از خون سرش خیس بود و چسبناک. شده بود مترسکی که چشمانش را به یک جا دوخته و تکان نمی خورَد. تنها حرکتی که از خودش نشان داد این بود که دستش را به نشانه درخواستِ کمک، کمی بالا آورد و به مجتبی فهماند که نمی تواند از جایش تکان بخورد.
بی سیم را درآورد و تنها توانست چند کلمه بگوید: «بهزاد... محسن... اتاق کنترل... اتاق کنترل....»
نگاهی به دوروبرش انداخت. دنبال راهی برای فرار گشت. آتش، راهی را هم که آمده بود، گرفته بود. صندلی را از روی زمین برداشت و برد بالای سر. با تمام توانی که برایش مانده بود کوبید به نئوپان های بالای سرش. هنوز آتش، آنجا را نگرفته بود. دیواره تکان خورد، اما نشکست. داشت ناامید می شد. دوباره صندلی را عقب برد و این بار محکم تر صندلی را کوبید وسط دیواره. آن پشت، راهرویی بود که از آنجا تا بیرون راه زیادی نبود. دیواره به اندازه حفره ای کوچک دهن باز کرد. فکر کرد می تواند از آن حفره خودش و محسن را به بیرون بکشد. باید اول خودش می رفت آن طرف حفره. بعد، زیربغل های محسن را می گرفت و می کشید بیرون. برگشت سمت محسن. کمبود اکسیژن چالاکی اش را گرفته بود. داشت از پا درمی آمد. دستش را حلقه کرد زیر کتف های محسن.
-الان از این جهنم درّه می ریم بیرون. یه خورده دیگه طاقت بیار، داداش.
از پشت، زیربغل های محسن را گرفت و تکانی محکم داد و محسن را تا دَم حفره کشید. خودش رفت آن طرف حفره. دوباره زیربغل های محسن را گرفت و زوری دوباره زد و نیم تنه محسن را انداخت بیرون حفره. هیچ حسی توی دست راستش نداشت، مثل اینکه تکّه گوشتی اضافه را حمل می کند. از سوراخی که درست شده بود، چشمش افتاد به کِیسِ روی میز و آتشی که اطرافش را احاطه کرده. حتی فکر برگشتن توی آن اتاقک آزارش می داد. کِیس، جلوی چشمانش می سوخت و او نمی توانست کاری کند. هوای آن طرف دیوار بهتر بود و دود، کمتر. خواست محسن را کامل از اتاقک دربیاورد، اما محسن از دستانش رها شد و مثل نعش افتاد روی زمین، پشت بندش هم خودش. نفسش بالا نمی آمد. سست شده بود. دستانش می لرزید. برگشت و نگاهی به محسن انداخت. تکان های سینه محسن خیال مجتبی را از زنده بودن و نفس کشیدنش راحت کرد. چشمان از حدقه بیرون زده و به سقف دوخته شده محسن، او را مثل مرده ای کرده بود که با چشمان باز قبض روح شده. مجتبی با رسیدن هوا به ریه هایش انگار کمی بهتر شده بود، اما چشم از محسن برنمی داشت. تکانی به خودش داد و خودش را کشید طرف صورت محسن. انگار قدری از هوش وحواسش هنوز مانده بود. این را مجتبی وقتی فهمید که محسن زل زده بود به سقف و به سختی ابروهایش را تکان می داد و انگار می خواست چیزی بگوید. لبانش تکان نمی خورد. مجتبی رد نگاهش را دنبال کرد تا سقف. دود از حفره بیرون می آمد و زیر سقف جمع می شد. سفیدی دوربین مداربسته، کنج دیواره، از بین دود پیدا بود. یادش آمد تنها جایی که فیلم های دوربین مداربسته در آن ضبط می شود، همان کِیس مادر است که حالا داشت توی آتش می سوخت. یک لحظه اهمیت کِیس برایش چند برابر شد. شاید تنها سرنخی که برای علت آتش سوزی می شد پیدا کرد، همان فیلم دوربین های مداربسته باشد و شاید تنها سندی که بتواند او را از اینکه یک احمق باشد، دربیاورد. جانی دوباره گرفت. با تکانی محکم، نیم تنه پایینی محسن را که هنوز توی اتاق بود، بیرون کشید و گذاشت روی زمین. چند نفس عمیق کشید و خزید توی اتاق. میز چوبی کاملاً آتش گرفته بود. بدون معطلی لگد محکمی به میز زد تا میز بیفتد روی زمین و کِیس پرت شود وسط اتاق. سینه خیز رفت سمت کِیس و بی محابا دستش را گذاشت روی تنه فلزی و داغش. دستش سوخت. در بین سرفه ها فریادی بی صدا کشید تا کمی از سوزش دستش کم کند. پیراهن را از دستش باز کرد، کشید روی کِیس. تکان محکمی به کِیس داد تا سیم ها و کابل ها ازش جدا شوند. بعد، بلندش کرد و نیم خیز رفت سمت حفره. نفسش دوباره داشت بند می آمد. قبل از اینکه به آن طرف حفره برسد، چشمش افتاد به جعبه تقسیم برقی که بالای حفره جا خوش کرده بود و کابل ضخیمی از پایین به آن متصل بود. حرارت، روکش کابل را آب کرده بود. آتش داشت محتویات جعبه را مثل قابلمه ای که روی آتش باشد می پخت. ترسید. سرعتش را بیشتر کرد. رسید به حفره، اما هنوز خودش را کامل بیرون نکشیده بود که سیم های سوخته مثبت و منفیِ بالای سرش به هم رسیدند و مجتبی هم زمان با صدایی وحشتناک پرت شد روی زمین. گوشش سوت می کشید. کِیس توی دستش نبود. دردی غیر از همان سوزش دست احساس نمی کرد. سرش را که بلند کرد، کِیس را دید که کمی آن ورتر بیرون اتاقک روی زمین افتاده و دل وروده اش بیرون ریخته. تنها، صدای خس خس سینه خودش را می شنید و های وهوی بچه ها که داشتند نزدیک می شدند. دلش می خواست سرش را بگذارد روی زمین و قدر یک هفته بخوابد. سرش را برگرداند. نگاهش گیر کرد به گلدانی که برگ گل های سبز و طبیعی اش چند متر آن ورتر اسیر آتش بود. از لابه لای دود، مصطفی برادر محسن را دید که بی محابا سمت آن ها می دود. عقب تر، بهزاد دهانش را با پارچه ای بسته بود و داشت با چند نفر دیگر سمت او می آمد. برگ گل های سبز می سوختند و مچاله می شدند. ساقه ها سیاه می شد و صدای قدم های بچه ها نزدیک تر.
***
درخت بزرگ و بی باروبرگی که خشک شده بود و چند متر آن ورتر از نمایشگاه توی آسمان رفته بود، به لخت و عوری نمایشگاه سوخته نمی رسید. هیچ چیز سالم نمانده بود. تنها، اسکلت های چهارخانه ای و فلزی روی پای خودشان ایستاده بودند و خم به ابرو نمی آوردند. ماشین های آتش نشانی دورتادور محل آتش سوزی ایستاده بودند و نور پروژکتورهاشان نمایشگاه سوخته را روشن می کرد. دود هنوز از لابه لای نیم سوخته ها بالا می رفت، اما آتشی در کار نبود. به غیراز ستون های فلزی، همه چیز یا سوخته بود و خاکستر شده بود یا نیم سوز کف زمین دانشگاه پهن بود. چند نفر نیم سوخته ها را با بیل کنار می زدند تا ماموران آتش نشانی با شلنگ های کلُفت روی آتش های نیمه جان آب بپاشند و خاموششان کنند. جمعیت هم چند برابر روزهای عادی، اطراف نمایشگاهِ سوخته ایستاده بودند به تماشا. انگار نمایشگاه هنوز برپاست و همه آمده اند و دارند از مطالب و عکس هایش کِیف می کنند. تنها جایی که به نظر سالم می رسید، سردر نمایشگاه بود: تابلوی ورودی نمایشگاه که از حرارت وارفته بود و «چله سیاسی انجمن اختر» شده بود «چل...من...».
صدای آمبولانسی که محسن را می برد، ضعیف به گوش مجتبی می رسید. یک آمبولانس دیگر مانده بود تا به چند نفری که سوختگی سطحی داشتند برسد. بهیار دست مجتبی را روی پایش گذاشت تا باندپیچی کند. گازاستریل را که روی زخم گذاشت، سوزش و درد باهم پیچید توی دستش و دادش را درآورد. بهیار، دستپاچه شد و مجتبی سرش را برای اولین بار بالا آورد. نا نداشت. حس کرد توی دلش خالی شده و کسی هم نمی تواند برای حال خرابش کاری کند. پیش چشم چندصد نفری که آن بیرون جمع شده بودند، احساس شکست و حقارت می کرد. خبری از پدر محسن نبود. بااین حال نمی توانست به کسی نگاه کند. چند نفری از بچه های انجمن اختر دورش را گرفتند. سهرابی هم از راه رسید. ترسیده بود و با قیافه ای نگران تر از مجتبی، شروع کرد به دل داری دادن او. وقتی کار بانداژ دست مجتبی تمام شد، سهرابی او را بلند کرد و نشاند روی جدول های فضای سبز و نشست کنارش. دستش را که گرفت، مجتبی نفهمید دست سهرابی است که می لرزد یا لرزش دست خودش است که دست های سهرابی را می لرزاند! با لباس پاره و سوخته و چهره دودگرفته، شده بود مثل بازیگر نقش حاجی فیروز، اما کسی به او نمی خندید و همه دمق و نگران دور مجتبی و سهرابی جمع شده بودند.
-چه اتفاقی قراره بعد از این بیفته؟... توی این فرصت کم تا انتخابات و با پول های دودشده، دیگه چه کاری از دست بچه ها برمیاد؟... حتی اگر عامل آتش سوزی رو وسط میدان انقلاب اعدام کنیم، بازهم کار از کار گذشته... جهت دهی فکر مردم چی می شه؟... بازخورد نمایشگاه توی کشور؟... رقم زدن نتیجه انتخابات...
این ها جزو هزاران حرف و سوالی بود که همه آن ها را مجتبی توی همین چند دقیقه که از آتش نجات پیدا کرده بود، با خودش مرور کرد.
سینه اش احساس سنگینی می کرد و سرفه هایش نیم بند ادامه داشت. سهرابی حرف می زد و مجتبی مثل وقتی که گوشَت را گرفته باشی و کسی باهات حرف بزند، فقط تکان لب های سهرابی را می دید. کسی پرچمی را خیس کرد و انداخت روی تن مجتبی. پوستش از گرما سوخته بود. احساس می کرد غلتکی از روی استخوان هایش رد شده.
چند خبرنگار بین مردمی که مانده بودند، پرسه می زدند و گزارش تهیه می کردند. جمعیت کم کم متفرق شدند و آتش نشان ها داشتند بساطشان را جمع می کردند تا بروند. آمبولانس دوم هم بی آنکه کسی را روی برانکارد بگذارد، خالی برگشت همان جایی که بود. تنها دوتا ماشین نیروی انتظامی هنوز ایستاده بودند و با چند نفر ازجمله حراست دانشگاه صحبت می کردند. مجتبی هم چون دل ودماغ نداشت، بهزاد را فرستاد تا به جای او با آن ها حرف بزند. هوا تاریک شده بود، اما نور حیاط دانشگاه هنوز روی سوخته های پلاس وسط حیاط می افتاد و چهره دودگرفته دانشگاه را به همه نشان می داد.
صدای آشنایی کمی آن سوتر از بین جمعیت به گوشش خورد: «مجتبی، چه بلایی سر اینجا اومده؟!»
صدای متین بود. داشت با سرعت سمت مجتبی می آمد. چشمانش چهارتا شده بود. مجتبی تا صدایش را شنید، جانی دوباره به رگ هایش دوید. مثل فنر از جایش بلند شد. دستش را از دست سهرابی جدا کرد و دوید سمت متین. حتی اجازه نداد متین خودش را به او برساند. چند نفری را که جلویش بودند، کنار زد و یقه پیراهن متین را گرفت توی مشت هایش. زخم روی دستش را یادش رفت. درد توی دستش پیچید، اما یقه متین را ول نکرد و محکم هُلش داد روی آسفالت خیابان. متین با پشت خورد زمین و تا خواست بلند شود، مجتبی افتاد روی سینه اش.
متین جا خورده بود. بهت زده به مجتبی نگاه می کرد. حرفی هم نمی زد. مجتبی دوباره پیراهن متین را گرفت و کشید سمت خودش. داد می زد و هرچه به دهانش می آمد، بار متین می کرد: «حالا حالی ت می کنم، آدم عوضی... خنجر دستت می گیری از پشت می زنی، بی شرف؟!»
متین حتی دستش را هم بالا نیاورد. ماتش برده بود: مثل کسی که از ترس، دست وپایش را گم کرده باشد. مجتبی میان نفس هایی که به شماره افتاده بود، داشت همه عقده هایش را سر متین خالی می کرد.
- فکر کردی من خَرم، آشغال؟ مرد نیستم اگر ریشه تونو از این دانشگاه نکَنم. اسم خودتو می ذاری رفیق؟
کسی دست مجتبی را گرفت تا از روی سینه متین بلند کند. علی اکبر بود. مجتبی دستش را کشید و سرش داد زد: «برو گم شو اون ور. به تو ربطی نداره...» و علی اکبر را هُل داد سمت جمعیت.
قبل از اینکه دوستان متین جلو بیایند و بتوانند متین را از دست او نجات دهند، انگشت های دست راستش را مُشت کرد و زیر چشم چپ متین را نشانه رفت و آن قدر محکم او را زد که دست کم انتقام زخم مچش را گرفته باشد. می خواست چشم راستش را هم نشانه برود که علی اکبر دوباره پیدایش شد و دست مجتبی را گرفت و گفت: «بسه مجتبی.»
سهرابی آمد به حمایت از مجتبی و مقصردانستن بسیج. بهزاد هم شروع کرد به بدوبیراه گفتن به متین. بهزاد با علی اکبر دهان به دهان شد و چند نفری بی مقدمه در دفاع از بسیج یا انجمن اختر باهم دست به یقه شدند.
***
سرش تیر می کشید و صدای هوهوی باد وقتی خاکسترها را به آسمان می برد، توی گوشش می پیچید. انگار شرری از آتش توی وجودش مانده باشد، تنش هنوز می سوخت. مجتبی با همان دست بی آستینش درِ اتاق حراست را کوبید به هم و ایستاد روی پله های ساختمان مرکزی. آن لحظه حوصله دیدن هیچ کس را نداشت و از همه موجودات زنده دوروبرش بدش می آمد.
همه چیز در چشم به هم زدنی اتفاق افتاده بود. نمایشگاه با همه بزرگی اش سوخت. او با متین درگیر شد. حراست آمد وسطِ دعوای بسیج و انجمن اختر و دست آخر، مجتبی را که مسئول نمایشگاه بود، با خود برد. مجتبی هم مثل آن ها خودش را مسئول می دانست: مسئول سوختن عکس ها و دودشدن سرمایه برپایی نمایشگاه و هدررفتن ساعت ها و روزها زحمت و کار عاشقانه، و سخت تر و غیرقابل تحمل تر از همه، مسئول به کُمارفتن محسن. بهزاد خبر کُمارفتن محسن را به او داد، با یک پیام سه کلمه ای: «محسن رفته کما.»
آن سه کلمه آن قدر توی مغز مجتبی بزرگ و بزرگ شد تا دیگر جایی برای فکرهای دیگر باقی نگذاشت. محض همین، به جای ترس از اخراج شدن و حتی زندانی شدن، مشتش را گره کرده بود و کوبیده بود روی میز حراست و داد زده بود: «هر غلطی می خواید بکنید، اما قبلش یه سر به پایگاه نورچشمی هاتون بزنید که نوربالای قیافه شون داره کورتون می کنه!»
بعد بلند شد و با عصبانیت، از اتاقِ حراست زد بیرون. تا حالا هیچ وقت نشده بود با همه اختلاف های سیاسی رودرروی متین قرار بگیرد و کار به دعوا مرافعه بکشد. هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برسد که با مُشت توی صورت متین بزند و بخواهد سر به تنش نباشد.
آن روز اما آجرهای دیوار رفاقتش ترک برداشت و اعتمادش به متین توی آتش نمایشگاه سوخت و نابود شد و شد اولین نفری که متین را مقصر آتش سوزی می دانست.
حالا کارش شده بود مرورکردن رفاقت چندین وچندساله اش با متین و لعن و نفرین کردن خودش.

صدای زنگ تلفنش بلند شد. دست کرد توی جیب شلوار لی اش و گوشی را بیرون کشید. زیر ترک هایی که افتاده بود روی صفحه نمایشگر، اسم زهرا را دید. دکمه لبه گوشی را زد و گوشی خاموش شد و زیر لب، انگار که صدایش به گوش زهرا می رسد، گفت: «برو پی کارِت.»
تا پیش از آن، بدون اینکه زهرا بفهمد، یک سالی او را تحت نظر داشت. روزبه روز دنیای علاقه هایش را به زهرا نزدیک تر می دید تا هرکس دیگری. برخلاف نظر دوروبری هایش، حجاب زهرا و اختلاف سیاسی شان کوچک ترین شکافی بین او و علاقه اش به زهرا ایجاد نمی کرد. بعد از مدتی ، زهرا تنها کسی بود که مجتبی دلش می خواست به ازدواج با او فکر کند و حاضر بود دوتا پایش را بکند توی یک کفش و او را هم به این وصلت راضی کند. اما رفتار زهرا با مجتبی مثل رفتارش با پسرهای دیگرِ دانشگاه بود. انگار هیچ فرقی برایش نداشت کسی که جلویش ایستاده مجتبی است یا یک پسر غریبه. تقریباً هیچ جنس پسری را تحویل نمی گرفت. مجتبی نمی دانست باید چجوری علاقه اش را به زهرا حالی کند. چند باری که سعی کرده بود خودش را یک جورهایی به او نزدیک کند، چیزی عایدش نشده بود. تا اینکه تصمیم گرفت ازطریق مادرش پا پیش بگذارد، بلکه این جوری راحت تر بتواند خودش را وارد دنیای زهرا بکند. مادر مجتبی هم بعد از اینکه حرف های تنها پسرش را درباره ازدواج و زهرا شنید، تا چند روز با او سرسنگین شد. ناراحت بود از آنکه چرا بدون هماهنگی با مادرش، از دانشگاه برای خودش دختر غریبه انتخاب کرده است، اما بعد از اینکه که به دانشگاه رفت و از دور، زهرا را ورانداز کرد و بدون معرفی کردن خودش جلو رفت و سر حرف را با عروس آینده اش باز کرد، خیلی زود راضی شد و به مجتبی گفت: «فکر نمی کردم خدا بهت سلیقه داده باشه.»
چند هفته بعد، مادر مجتبی بی خبر به خانه پدر زهرا رفت و با مادر او حرف هایی زد که نه زهرا از آن ها باخبر شد و نه مجتبی. وقتی هم برگشت، به مجتبی گفت که مادر و دختر را برای این وصلت راضی کرده. مانده بود پدر زهرا که وقتی پای خواستگاری رسمی افتاد وسط، فهمیدند تنها ناراضی این وصلت پدر زهراست. مادر مجتبی این را می گذاشت روی حساب نازکردن های خانواده عروس و تک دختربودن زهرا، و مجتبی می گذاشت پای اختلاف های سیاسی بین او و خانواده زهرا. هرچه بود، مجتبی تصمیمش را گرفته بود. اولین کاری که کرد، محل کار پدر زهرا را پیدا کرد و بعد، یک هفته بست نشست دَم درِ اداره شان تا وقتی پدر زهرا می خواست به خانه برود جلویش سبز بشود و با او صحبت کند. دست آخر توانست با چرب زبانی، پدر زهرا را راضی کند که لااقل به این راحتی دستِ رد به سینه شان نزند و سر ازدواج او و زهرا بیشتر فکر بکند. جمعه همان هفته مادر زهرا تماس گرفت و به مادر مجتبی گفت: «پدر زهرا راضی نمی شه.»
مجتبی بهش برخورد. نتوانست بنشیند توی خانه و دست روی دست بگذارد. صبح شنبه زودتر از همه کارمندان رفت جلوی محل کار پدر زهرا تا او بیاید. وقتی آمد، مجتبی برای اولین بار بادی به غبغب انداخت و غرورآمیز رو کرد به پدر زهرا و گفت: «ببینید آقای آزاد، اینکه می بینید من پا شدم اومدم با شما درمورد ازدواج با دخترتون صحبت می کنم، به خاطر اینه که مرد مادرم من هستم. مرد خانواده مون منم. مادرم ده بار خواست بیاد با شما صحبت کنه و راضی تون کنه به این وصلت، من نذاشتم، چون مرد مادرم منم. اگرم قرار باشه جواب شما منفی باشه، باید به خودم بگید.»
پدر زهرا چند لحظه توی چشمان مجتبی نگاه کرد و بدون اینکه حرفی بزند، رفت داخل ساختمان اداره. چند وقت بعد از آن صحبت آخر، یکی دوتا از استادان دانشگاه به مجتبی گفتند که پدر زهرا آمده دانشگاه و از آن ها درمورد او تحقیق کرده.
آتش نمایشگاه اما کار خودش را کرد و دل مجتبی را با همه عشق و علاقه های تویش سوزاند. دیگر حتی نمی خواست به قدر یک نگاه، با آن ها که پایشان به دفتر بسیج دانشگاه باز شده، روبه رو شود، و زهرا یکی از آن ها بود. زهرا همه سه سالی را که توی دانشگاه با مجتبی هم کلاس بود و عکاسی می خواند، توی بسیج هم فعالیت می کرد و درست بعد از آتش سوزی، شد یکی از آن هایی که مجتبی دوست نداشت حتی چشمش به آن ها بیفتد.
سهرابی با عجله از پله ها بالا آمد و رو به مجتبی گفت: «چی گفتن بهت؟»
- هیچی... حرف مهمی نبود.
- هر کاری کردم، نذاشتن منم بیام داخل. اما تو لازم نیست نگران چیزی باشی، مجتبی. باشه؟
مجتبی نگاهی به سهرابی کرد که هنوز دست هایش می لرزید.
- جَوون مردم رفته تو کما... نگران نباشم؟
- ما که مقصر نبودیم...
- شاید ما هم مقصر بودیم... برای چی نباید روی امنیت نمایشگاه بیشتر از این کار می کردیم؟ چرا وقتی اون همه چشم سفیدی شون رو دیدیم، نباید یه فکری برای این روزها می کردیم؟
سهرابی مثل خیلی وقت های دیگر که زود از کوره درمی رفت، ابروهایش را جمع کرد. چینی به پیشانی اش افتاد. دست انداخت دور بازوی مجتبی و از پله ها پایینش کشید و کمی دورتر از ساختمان مرکزی، با عصبانیتی که می خواست دیده نشود، گفت: «دهنتو ببند و دیگه جایی این حرفا رو نزن... فهمیدی؟»
وقتی دید مجتبی چیزی نمی گوید، ادامه داد: «گفتم هزینه الکی نکنیم، چون فکر نمی کردم با قوم مغول طرفیم. پس بیخود علیه خودمون مدرک سازی نکن.» بعد باهم رفتند بیرون محوطه دانشگاه و سهرابی از کینه های متین برای مجتبی حرف زد و گفت که نباید گول ظاهر آرام و پوپولیستی اش را خورد و اینکه او و هرکس که چشم نداشت نمایشگاه را ببیند، یک جوری زهرشان را ریختند و حالا دارند به ریش ما می خندند.
بعد از حرف های سهرابی، مجتبی بغضی را که توی گلویش جمع شده بود، فروداد و درست همان موقع که قطره ای اشک از چشم هایش سرازیر شد، گفت: «چقدر باید خر باشم که یادم بره چجوری یه روز قبلِ آتیش سوزی، با اون آرمانِ پست فطرت ریختن توی نمایشگاه و غرفه دیدنی های تلخ رو زدن شکوندن؟! شاید دیر شناخته باشمشون، اما مهم اینه که حالا خوب فهمیدم چطور باهاشون تا کنم.»
سهرابی که آرام تر شده بود، گفت: «دلت هوای هتل اوین کرده؟ بی خیال. تموم شد رفت.»
- بی خیالِ چی؟ سیصدمیلیونی که خاکستر شده؟ یا اون محسن کاویانی بدبخت که...؟
- حتی اگه کاویانی روبه قبله بشه، من و تو صدامون به جایی نمی رسه، مجتبی جان! کیه تو این مملکت بخواد به داد من و تو برسه، ها؟
- می گی چی کار کنیم پس؟ بشینیم نگاه کنیم تا هر غلطی دلشون خواست بکنن؟
- ساده نباش، مجتبی. خودِ مردم باید همه چیو درست کنن. فعلاً من و تو باید دلمونو بزرگ کنیم و یه ذره دندون رو جیگر بذاریم.
مجتبی خیره ماند به نقطه ای توی آسمان و به حرف سهرابی فکر کرد. به اینکه اگر صدای حقّش به گوش کسی نرسد، چقدر طاقت می آورد. بعد دست کرد توی جیبش و پاکت سیگار را بیرون کشید و با دستانی لرزان یک نخ سیگار گذاشت روی لبانش. پاکت را گرفت سمت سهرابی، اما سهرابی به جای سیگار فندک را از مجتبی گرفت و سیگار مجتبی را روشن کرد و گفت: «البته خورشید همیشه پشت ابر نمی مونه....»
و بعد، صورتش را نزدیک تر کرد و با صدایی آرام ادامه داد: «اون مُشتِ رستم گونه ای که زدی توی صورت دیوِ سفیدِ دانشگاه، کار خودشو می کنه، پهلوون.»
مجتبی با همان پُکِ اول سرفه اش گرفت و در بین سرفه ها با تعجب پرسید: «مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟»
- دوازدهِ شب امشب که خبرش همه جا پخش شد، خودت می فهمی!
- خب بعدش؟
سهرابی آرام خنده ای کرد و مثل فرماند ه ای که روی کتف نیروی زیردستش درجه نظامی می چسباند، شانه مجتبی را فشار داد و شوخی جدی گفت: «من به تو افتخار می کنم، پسرم!»
مجتبی همیشه سهرابی را چند قدم جلوتر از خودش می دید. از وقتی با او و ربیعی، دوست قدیمی سهرابی آشنا شد، فکر می کرد بهتر می تواند توی دانشگاه به خواسته هایش برسد و با محیط پیرامونش ارتباط برقرار کند. ربیعی اولین کسی بود که توی دانشگاه پرچم اصلاحات را برداشته بود و با یک تیم قوی از بچه ها تشکل راه انداخته بود و اسمش را گذاشته بود انجمن اختر. به فاصله کمی از تاسیس انجمن اختر، دانشگاه های دیگر هم تحت تاثیر قرار گرفتند. نشریه های انجمن اختر چند برابر نیاز خودِ دانشگاه چاپ می شد و بی سروصدا توی دانشگاه های دیگر پخش می شد. سروصداهای آن روزهای انجمن اختر نقل ونبات خبرها توی دانشگاه های دیگر بود، اما از وقتی ربیعی برای ادامه تحصیل بی هوا گذاشت رفت پاریس، همه چیز رفت روی هوا. برای همین، در هر سه دوره بعد از استعفای ربیعی، تمام تلاشش را کرد تا سهرابی را برای کاندیداتوری انجمن اختر قانع کند. به نظرش سهرابی، هم اقتدار داشت و هم جوری بود که انگار همیشه خیلی چیزها را بیشتر از بقیه می داند و یک قدم از خبرها و اتفاقات آینده جلوتر است.
دوباره پرسید: «چه خبری قراره امشب پخش بشه؟»
- عجله نکن. خودت می فهمی.
سهرابی از توی کیفش پیراهنی درآورد و داد دست مجتبی و خودش شروع کرد به بازکردن دکمه های پیراهن تنِ او و همان طور که داشت کمکش می کرد که پیراهنش را عوض کند، از او خواست که یک هفته به دانشگاه نیاید تا اوضاع روحی و جسمی اش آرام شود.
به نظرش حرف حساب شده ای آمد. این طوری حساسیت ها روی او کمتر می شد و کمتر کسی او را به خاطر آتش سوزی و نمایشگاه سین جیم می کرد.
پیراهن پاره اش را انداخت توی سطل زباله ای که آنجا بود . با سهرابی خداحافظی کرد. سهرابی رفت و او چند قدمی روی سوخته های نمایشگاه قدم زد. سعی کرد بفهمد اتاق کنترل دقیقاً کجای محوطه قرار داشته. چند بار این طرف و آن طرف رفت و به پایه هایی که هنوز عمود بودند، نگاه انداخت. موبالیش را درآورد. چراغ قوه اش را روشن کرد. انداخت روی چهارستونی که به هم نزدیک بودند. احتمال داد همان ستون های اتاق کنترل باشند. چراغ را گرفت روی زمین و روی نیم سوخته ها چرخ زد. چشمش افتاد به بدنه کِیسی که به احتمال زیاد همان کِیس اصلی بود. غُر شده بود و با بادی که می آمد، لق می خورد و صدا می داد. مجتبی نشست و بین وسایلی که حالا چیزی جز آت وآشغال های نیم سوخته نبودند، دنبال قطعه هایی از کِیس گشت. با دست چند متر این ور و آن ورش را بین آت وآشغال های دیگر زیرورو کرد تا توانست هارد کِیس را سوخته و درب وداغان پیدا کند. بااینکه معلوم بود جای سالمی ازش نمانده، آهسته هارد را برداشت و بلند شد و با حالتی آرام تر از قبل، راه افتاد سمت خروجی دانشگاه.
از زیر سردر دانشگاه که رد می شد، سعی کرد به روزهای آینده فکر کند، به اینکه تا کِی جواب تلفن زهرا را ندهد و هفته بعد که برگشت دانشگاه، چطور از متین و همدست هایش زهرِچشم بگیرد. باید سری هم به بیمارستان می زد و خبری از محسن کاویانی می گرفت. قراری هم با بچه های انجمن اختر می گذاشت تا باهم به خانه محسن بروند برای دل داری دادن به خانواده ای که معلوم نبود تا الان خبردار شده اند پسر کوچکشان توی کماست یا نه. نرفت آن طرف خیابان که سوار تاکسی بشود. دلش کمی پیاده روی می خواست. روی نرده های دانشگاه هنوز بنرهای نمایشگاه سرِ جایشان بودند: «چله سیاسی انجمن اختر.» و زیرش با خطی کوچک تر: «چهل روز تا انتخابات، در سیاسی ترین نمایشگاه. افتتاحیه: ۱۳اردیبهشت....»

نظرات کاربران درباره کتاب تاب طناب‌دار