فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سهم من از درخت سیب

نسخه الکترونیک کتاب سهم من از درخت سیب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سهم من از درخت سیب

حدیث و مریم تا می‌شد کتک خورده بودند. نه فقط از دست مادرها، که پدرها و برادرهاشان هم. مشت و لگد؛ آن هم محکم. مادر که فهمید چه به سرشان آمده گفت: «به آن طفلی‌ها چه مربوط؟» و آنقدر کفری بود که نتوانست از بین گرگ و شغال و سگ یکی را انتخاب کند! یک دفعه گفت وحشی‌ها! و راست می‌گفت. چند روز بعد که آنها را دیدم تمام بدنشان سیاه و کبود بود.
ما سه‌تا و حمیده، هم‌سن و سال بودیم. حمیده اما چند سالی از ما بزرگ‌تر نشان می‌داد. پاهای پر و دست‌های درشت. دختر آخر یک خانواده‌ ده نفره.
پسرهای روستا عادت‌شان بود ما سه‌تا را اذیت کنند؛ با حرفی، انداختن سنگ­ریزه­ای، پوزخندی یا کنایه­ای. اما وقتی حمیده بود کسی جرئت نداشت به ما چپ نگاه کند. ما هم عادت کرده بودیم به اینکه هر جا از بودن پسرها هراس داشتیم با حمیده برویم. بار آخر اما مادرش گفت نیست. گفت: «نمی‌دونم این گیس‌بریده دوباره کجا رفته»
مریم گفت که نباید بدون حمیده برویم؛ اما حدیث پاپِی شد و گفت الّا و بلّا باید برویم. اصلاً همیشه حدیث از بودنِ حمیده بدش می‌آمد. دوست داشت خودش سر دسته باشد و ما گوش به فرمانش باشیم، اما حمیده که بود مثل موش می­شد و هیچ چیز نمی‌گفت.
من هم طرف مریم را گرفتم، اما در عوض حدیث ادای بزرگ‌ترها را درآورد:
«آسته می‌ریم آسته می‌آییم هیش گرگی هم نیست که شاخمون بزنه!»
دلمان می‌خواست رد رودخانه را بگیریم. هیچ‌وقت کسی آن طرف‌ها پیدا نمی‌شد. مگر همان گرگ‌های شاخ‌دار. این اسم را مریم روی پسرها گذاشته بود.
من و مریم دو دل بودیم و نگاه‌هامان رد و بدل می‌شد.
مریم گفت: «پس اگه اونا اونجا بودن چی؟ حمیده که همراهمون نیست!»
حدیث گفت: «هیسسس بهش فکر نکن!»
و ما را راهی کرد. توی مسیر ماتیکی را از جیب دامنش بیرون آورد و تندتند روی لب‌هایش کشید. نگاهش که کردیم راحت گفت: «از آبجی‌م کش رفتم... شوهرش براش از شهر خریده... خوش به حالش!» و جوری لب و لپ و پشت پلک‌ها را با ماتیک رنگ کرد، که با آن دماغ گرد و قلنبه، و موهای وز و پف‌داری که از روسری‌اش بیرون زده بود بی‌شباهت به دلقک سیرک‌ها نبود.
مریم گفت: «زشت شدی!»
حدیث گفت: «حسودی نکن بدبخت!»
اما ما خوب می‌دانستیم حمیده اگر بود حتماً به او می­توپید که این چه ریخت و قیافه‌ای است که از خودش درآورده. حدیث هم می‌دانست پیش حمیده جرئت این کارها را نداشت.
گفت: «می‌خوام یه جای خوب ببرمتون.»
مریم گفت: «کجا؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سهم من از درخت سیب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



صندوقچه

مادر بزرگ صندوقچه ای داشت که همیشه آن را توی کمد چوبیِ قفل داری می گذاشت. همان سال ها که ده یازده ساله بودم، من هم جعبه کوچکی پیدا کرده بودم و دلم می خواست مثل مادربزرگ وسایلم را توی آن نگه دارم، اما در صندوق مادربزرگ رازی بود؛ رازی که دوست داشتم آن را کشف کنم.
همیشه بعد از غذای ظهر، وقتی همه کرخت به فکر خواب عصرانه بودند، مادر بزرگ آرام آرام به سمت معبد همیشگی اش -اتاق انتهای حیاط - می رفت، در کمد را باز می کرد، صندوق را بیرون می آورد، کمی با لبه دامنِ چین دارش، خاک نداشته روی صندوق را می گرفت، دست می برد توی یقه، کلید صندوق را که همیشه با نخی به گردنش آویزان بود با هزار بدبختی از زیر چارقدش بیرون می کشید، در صندوق را باز می کرد، خیره می شد به چیزی که نمی دانستم چیست و انگار به خلسه ای عمیق فرومی رفت.
آن سکوت، آن هرم تابش آفتاب، آن صدای پرندگانی که نبود، آن خواب های سنگین دیگرانی که از این نیایشگاه مادربزرگ بی خبر بودند، همه دست به دست یکدیگر داده بود تا او با خیال راحت چشم ها را ببندد و به جایی برود که دلش می خواست. به جایی که حتماً با آنچه در صندوقچه بود ارتباط نزدیک داشت. برای مادربزرگ هرچه بود اینجا بود، توی همین صندوقچه. انگار برای او در این حوالی یا حتی آن دورترها توی آسمان هیچ چیز دیگری وجود نداشت و هیچ اتفاق دیگری نمی افتاد. فقط همین صندوقچه و همین محتویاتش.
با هیجانی که نمی دانستم چیست به مادربزرگ نگاه می کردم؛ در حسرت اینکه بدانم در صندوقچه چه خبر است. چند نگین و جواهر؟ چند دستبند طلا؟ شاید دستمال کسی بود که هنوز عطر او را داشت و مادربزرگ با رایحه آن، توان نفس کشیدن پیدا می کرد. مثل خودم که گاهی دلم می خواست به یادگار از کسی که نمی دانستم کیست چیزی داشته باشم؛ دستمالی که به نفس کسی عطرآگین باشد شاید.
بعد چشم ها را روی هم می گذاشت. زیر لب چیزهایی می گفت، دوباره با همان حالت خلسه در صندوقچه را می بست، کلید را به گردن می انداخت، صندوقچه را درون کمد می گذاشت و کمد را قفل می کرد. اما از این حال و هوا که بیرون می آمد گاهی جوری به اتاق خالی چشم می گرداند که انگار خودش هم دلیل این کارهاش را نمی دانست و کسی اجبارش کرده بود. و بعد آرام از اتاق خارج می شد.
یک روز به پسر عمویم گفتم: «ببین! فکر می کنی توی اون صندوقچه چیه؟»
با بی خیالی شانه بالا انداخت و گفت: «چه می دونم.»
گفتم: «حتماً باید توش یه چیز خیلی باارزش باشه.»
گفت: «ها؟ چیه؟ فکر کردی نکنه نقشه­ گنج هستش. دیوونه!»
بازی ما همیشه این بود که از وسط دفترهامان کاغذ جدا کنیم و رویش نقشه های گنج بکشیم. گنج هامان هم مهره های تسبیحی پاره شده یا سنگ های رنگی و صیقل خورده رودخانه بود که روز قبل از نقشه کشیدن هامان، آن را زیر یکی از درخت های باغ چال می کردیم و شب نقشه اش را روی کاغذ می کشیدیدم و فردایش مثل دوتا جوینده گنج دنبال پیدا کردن آن بودیم.
گفتم: «آره شاید تو صندوقچه نقشه گنج باشه.»
گفت: «خب می گم خل شدی. ننه چی چی ش رو قایم کنه که نقشه ش رو بکشه بذاره تو صندوقچه؟»
گفتم: «پس توی اون صندوقچه چی داره؟»
گفت: «حالا فکر کن جواهره. که چی؟»
گفتم: «خب اینکه خیلی خوبه.»
محمد با دست مرا پس زد و گفت: «چی چی ش خوبه؟ حالا اگه جواهر باشه برای ننه چی کرده که برای منو تو بکنه؟!»
حرف های عمو را می زد که پیِ اموالی که دیگران داشتند و او نداشت می گفت: «حالا اون اموال برای صاحاباش چی کرده که بیاد برای من بکنه؟!»
من هم در ظاهر جلو محمد گفتم: «راست می گی باید بی خیال شم.»
ولی برای خودم هزار جور نقشه می کشیدم که بتوانم توی صندوقچه را ببینم. و به گنجی فکر می کردم که حتماً زیر درخت های قطور کنار رودخانه ده پنهان کرده است و می شد با آنها هزارجور خوراکی خوب خرید، هزارجور اسباب بازی، و هزارجور گردنبند و دستبند و النگو و چیزهایی که فکرش را هم نمی توانستم بکنم.
روزهای آخر عید بود و به جز فقط یک بار که توانستم داخل آن اتاق بروم و قفل کمد را وارسی کنم، چیز دیگری عایدم نشد. بعد هم درس و مدرسه شروع شد و برگشتیم خانه و به جز یکی دوبار که آخر هفته ها به مادربزرگ سر زدیم، تا تابستان نتوانستم هیچ نقشه درست و حسابی برای باز کردن در کمد بکشم.
تابستان که به آنجا رفتم انگار دل و جرئتم بیشتر شده بود. تا مادربزرگ رفت داخل اتاق دویدم و قبل از اینکه در کمد را باز کند به داخل اتاق سرک کشیدم و دیدم که روزنامه کهنه زرد رنگ زیر قالیچه توی اتاق را پس زد و کلید کمد را از زیر آن بیرون آورد.
قلبم داشت توی دهانم می تپید.
سریع برگشتم بینم کسی مرا به این وضع ندیده باشد. نمی دانستم از خوشحالی چه کار کنم!
دمادم غروب که کسی حواسش به من نبود رفتم توی اتاق؛ کلید را با ترس و لرز برداشتم و در کمد را باز کردم. آرام صندوقچه را از کمد درآوردم و همان موقع بود که آه از نهادم بلند شد. حواسم به این نبود که کلید صندوقچه را ندارم. مانده بودم چه کار کنم. صندوق را تکان تکان دادم و صدای تیک تیک ریزی کرد و نفهمیدم چیست. کمی با قفلش ور رفتم، ولی فایده ای نداشت. صدای شرت و شرت دمپایی که از آن سوی حیاط بلند شد، سریع صندوقچه را توی کمد گذاشتم، درش را قفل کردم و کلید را زیر قالیچه گذاشتم و خودم را گوشه ای پنهان کردم. صدای پا اما دور شد و کسی با اتاق کاری نداشت. زمانی که ذهنم درگیر صندوقچه نبود، صدبار بی خیال و آسوده توی اتاق می رفتم و می آمدم، ولی زمانی که پی صندوقچه بودم فکر می کردم در و دیوار اتاق هم، چشم دارند و مرا می پایند.
در طول تابستان هزارجور نقشه کشیدم که کلید را از مادربزرگ کش بروم، اما هربار به بن بست می خوردم: وقتی مادربزرگ خوابید... وقتی مادربزرگ رفت حمام... وقتی مادربزرگ رفت سراغ باغ و باغچه...
نه فایده نداشت. نمی شد که نمی شد.
یک بار دل به دریا زدم و زمانی که توی اتاق بود و خیره به صندوق نگاه می کرد وارد اتاق شدم؛ مرا که دید هیچ تلاشی برای پنهان کردن صندوقچه نکرد. فقط آرام درش را بست و قفل کوچکش را به سر آن زد و گذاشت توی کمد. داشت حالم از کمد به هم می خورد.
گفتم: «مادربزرگ تو اون صندوقچه چیه؟ خیلی دوستش داری؟»
گفت: «ننه خدابیامرزم هم یکی از همین صندوقچه ها داشت.» و خنده ریزی کرد. «خدا بیامرز به من می گفت هر کار خوبی برای من بکنی پاداشش توی این صندوقچه­س.»
دید نگاهم خیره شده به صندوقچه و منتظرم بدانم داخل آن چه خبر است. گفت: «هیچ ­چی توش نیس ننه. بیا بریم بیرون، هوای اتاق دم داره» در کمد را قفل کرد و ادامه داد: «بیا بریم بیرون که شوم شد و غذا نذاشتم.»
انگار در آن صندوقچه رازی بود که مادربزرگ نمی خواست آن را با هیچ کس قسمت کند. بعد هم دست کرد توی یقه و کلید کمد را گذاشت توی لباس زیرش، که یعنی مثلاً همیشه جایش آنجاست. خبر نداشت که من جای آن را می دانم.
مدت ها بود دنبال کلید بودم و کاری از پیش نمی بردم. تابستان هم تمام شد و من در حسرت دیدن داخل صندوقچه ماندم.
تا بالاخره روز موعود رسید. عصرِ یکی از روزهای عید وقتی مادربزرگ توی اتاق سر صندوقچه بود، عمه از آن سوی حیاط مرا صدا کرد:
«بدو به ننه بگو که مهمون اومده!»
من هم درِ اتاق را باز کردم و گفتم: «عمه می گه مهمون اومده زود بیایید.»
مادربزرگ هم هول هولکی در صندوق را قفل کرد؛ بعد، هم کلید در کمد و هم کلید صندوقچه را زیر پیراهنش پنهان کرد و بلند شد. یک لحظه دیدم کلید صندوقچه با نخی که به آن آویزان بود از دامن چین دار مادربزرگ روی قالیچه رنگ رنگ افتاد. سریع نگاهم را از کلید برداشتم و به مادربزرگ نگاه کردم که نفهمد چه اتفاقی افتاده.
گفت: «تو برو ننه من تا بیام شاید طول بکشه.»
خداخدا می کردم پایش روی کلید نرود... یادش نیفتد... حواسش نباشد...
خودم را با بیلچه کنار حیاط و خاک های کپه شده مشغول کردم تا مادربزرگ به آن سوی حیاط رسید. آب دهانم را قورت دادم و سریع رفتم داخل اتاق.
کلید صندوق همان جا بود. روی قالیچه. اما کلید پیدا کردن یک چیز بود، و رفتن سر صندوقچه و آن را گشودن یک چیز دیگر. همه اش توی خواب ها کابوس این را می دیدم که وقتی می خواهم در صندوقچه مادربزرگ را باز کنم، یکی از راه برسد و مچم را بگیرد. نگاهی به بیرون انداختم تا خیالم از همه چیز راحت باشد و دعا کردم مادربزرگ جای کلید کمد را تغییر نداده باشد. قالیچه را بلند کردم؛ همان جا بود. کلید را برداشتم و در کمد را باز کردم. همهمه مهمان ها از دور می آمد. خوشحال بودم که همه سرشان گرم است.
صندوقچه را بیرون آوردم. قفل کوچکش را لمس کردم. خیسیِ دست هایم روی آن نشست. کلید را داخل قفل فروبردم، اما نفسم بالا نمی آمد. هیجانی بود که نمی خواستم با باز کردن در صندوقچه به پایان برسد. انگار در لذت محوی گیر کرده باشم، دلم می خواست این لحظه ها کش بیاید و تپش قلبم شدیدتر شود. کلید را توی قفل چرخاندم. صدای ریز چلیکی کرد و زبانه قفل رو به بالا جهید...
نفسِ حبس شده ام را بیرون دادم و آرام درِ صندوقچه را باز کردم.
داخل آن را که دیدم برای چند لحظه ذهنم کار نمی کرد. یک سال تمام فکرم پیش صندوقچه بود و خواب و خوراک نداشتم. چقدر دلم می خواست راز مادربزرگ را بدانم. چقدر هوای رفت و آمد او را داشتم؛ چقدر قید بازی های توی کوچه و باغ و دشت را زده بودم. در صندوقچه را با حرص بستم و آن را توی کمد گذاشتم. انگار تازه یاد حرف مادربزرگ افتادم.
او راست گفته بود...
هیچ چیز توی صندوقچه نبود، هیچ چیز.

نظرات کاربران درباره کتاب سهم من از درخت سیب