فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب توطئه‌ی آمبرلا

کتاب توطئه‌ی آمبرلا
مجموعه رزیدنت اویل - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب توطئه‌ی آمبرلا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب توطئه‌ی آمبرلا

وقتی داشت می‌نشست، کریس ردفیلد به او لبخند نصف‌نیمه‌ای زد، او در جواب سری تکان داد و بعد حواسش را معطوف به وسکر کرد. هنوز هیچ‌کدام از اعضای تیم راکون را خوب نمی‌شناخت اما از زمانی که به اینجا آمده بود کریس تلاش زیادی کرده بود تا او احساس راحتی کند. -... روی همه‌ی مناطق مرکزی. وقتی گزارش بدن، بهتر می‌فهمیم که از نیروهامون کجا استفاده کنیم. کریس پرسید: «پس خونه‌ی اسپنسر چی؟ عمارت عملاً وسط محدوده‌ی جنایته. اگه از اونجا شروع کنیم، جستجو همه‌جارو در بر می‌گیره.» - اگه اطلاعات براوو به اونجا مربوط باشه، مطمئناً اونجا هم می‌گردیم؛ اما در حال حاضر دلیلی نداره که اون رو در اولویت قرار بدیم. تردید در چهره‌ی کریس دیده می‌شد. «اما فقط آمبرلا می‌گه که اون املاک امن هستن...» وسکر به میزش تکیه داد، چهره‌ی قاطع‌اش هیچ احساسی را نشان نمی‌داد. «کریس، همه‌ی ما می‌خوایم که ته و توی این قضیه رو دربیاریم. الان بهترین کار اینه یه‌بار به‌طور کامل بدون اینکه هیچ فرضیه‌ای داشته باشیم، دنبال اون کوهنوردهای گمشده بگردیم. براوو می‌ره یه نگاهی می‌اندازه و ما طبق دستورالعمل پیش می‌ریم.» کریس اخم کرد؛ اما دیگر چیزی نگفت. جیل تلاش می‌کرد که از اسخنان وسکر چشم‌هایش را در حدقه نچرخاند. عملاً او کار درست را انجام می‌داد اما نگفته بود که تصمیماتش درست بر مبنای چیزی‌ست که فرمانده آیرونز خواسته است. در طی وقوع قتل‌ها، آیرونز بارها گفته بود که اوضاع را در دست دارد و دستورات را او می‌دهد. خیلی برای جیل مهم نبود اما مسئله این بود که وسکر خودش را به‌عنوان آدم مستقلی نشان می‌داد، به‌عنوان مردی که به سیاست اهمیت نمی‌دهد. جیل به S.T.A.R.S. پیوسته بود، چون تحمل مقررات دست و پاگیر و مسخره‌ای که بیشتر نیروهای انتظامی داشتند را نداشت و حالا اینکه وسکر برای فرمانده استثناء قائل می‌شد، برایش جالب نبود. البته یادت نره که اگه کارتو عوض نمی‌کردی به‌احتمال‌زیاد به زندان می‌افتادی... -جیل! می‌بینم که وقت کردی یه‌سری هم اینجا بزنی. بذار ما هم از هوش فوق‌العاده‌ات استفاده کنیم، چی پیدا کردی؟ جیل نگاه نافذ وسکر را پاسخ داد، سعی کرد به خونسردی و آرامی او باشد. «متأسفانه چیز جدیدی پیدا نکردم. تنها الگوی واضح مربوط به محل ارتکاب جرمه...» جیل به یادداشت‌هایی که جلویش روی پوشه‌ی پرونده‌ها گذاشته بود نگاه کرد، می‌خواست به آن‌ها استناد کند. - اِممم، نمونه‌های بافتی زیر ناخن‌های بکی مک‌گی و کریس اسمیت باهم تطابق دارن، این رو دیروز فهمیدیم... و مشخص‌شده که تونیا لیپتون، سومین مقتول، داشته توی کوهپایه‌ها حرکت می‌کرده، یعنی قسمت B از منطقه‌ی هفت... جیل دوباره بالا و به وسکر نگاه کرد و نظرش را اعلام کرد. - با این اطلاعات نظر من اینه که احتمالاً یه‌جور فرقه‌ی مذهبی داخل کوه‌ها پنهان شدن و بین چهار تا یازده عضو دارن، سگ‌های نگهبانی هم دارن که به کسایی که وارد محدوده‌شون می‌شن حمله می‌کنن. «نتیجه‌گیری‌ات چیه؟» وسکر دستانش را روی سینه‌اش گره زد و منتظر شد. حداقل هیچ‌کس نخندیده بود. جیل فوراً ادامه داد، بر اساس شواهد موجود حرف می‌زد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب توطئه‌ی آمبرلا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم

جیل(۱۷) برای توضیح عملیات دیرش شده بود. نمی دانست که وقتی از در بیرون می رفت چگونه کلید هایش را داخل فنجان قهوه اش انداخت. وقتی آن ها به کف فنجان برخورد کردند، صدای تق خفیفی آمد. او که در حال حرکت بود، ایستاد و با ناباوری به فنجان سفالی که از آن بخار بلند می شد، خیره شد. بسته ی ضخیم پرونده ها که زیر بازویش حمل می کرد، آرام لغزید و روی زمین افتاد، کاغذها و یادداشت های کوتاه روی موکت قهوه ای پخش شدند.
«ای لعنتی...»
درحالی که به سمت آشپزخانه برمی گشت ساعت را نگاه کرد، فنجان در دستش بود. وسکر جلسه را برای ساعت هفت شب ترتیب داده بود، این یعنی برای مسافت ده دقیقه ای، تقریباً نُه دقیقه وقت داشت. بعد باید جای پارک پیدا می کرد و خودش را به یکی از صندلی ها می رساند. اولین جلسه ی توضیحی S.T.A.R.S. بعد از گرفتن پرونده بود (نه، اولین جلسه ی واقعی بعد از انتقال او به راکون بود) و او قرار بود دیر برسد.
همینه دیگه، بعد چند سال یک بار خواستم به موقع برسم و وقتی دارم از در می رم بیرون، یکهو همه چی به هم می ریزه...
او که با نگرانی زیر لب زمزمه می کرد، باعجله خود را به ظرف شویی رساند. اضطراب داشت و به خاطر اینکه زودتر آماده نشده است از خودش ناراحت بود. به خاطر آن پرونده، آن پرونده ی لعنتی. او کپی های مدارک را درست بعد از صبحانه برداشته و تمام روز را صرف خواندن گزارش ها کرده بود، به دنبال چیزی می گشت که پلیس ها ندیده باشند و با گذر زمان مایوس تر شده بود، نتوانست هیچ چیز جدیدی پیدا کند.
او لیوان را خالی کرد و کلیدهای گرم و خیس را با دست گرفت. آن ها را با شلوارش پاک کرد و باعجله به سمت درهای خروجی رفت. هنگامی که برای برداشتن پرونده ها خم شد، به عکس رنگی براقی خیره شد که روی بقیه قرار گرفته بود.
دخترهای بیچاره...
آرام آن را برداشت، می دانست که وقت ندارد اما نمی توانست از آن صورت های کوچک و خونین چشم بردارد. احساس می کرد اضطرابی که در طول روز به سراغش آمده بود، شدیدتر می شود و برای یک لحظه تنها کاری که در حال نگاه کردن به تصویر صحنه ی جرم از دستش برمی آمد، نفس کشیدن بود. بکی و پریسیلا مک جی(۱۸)، هفت و نُه ساله. قبلاً توجهی به آن نکرده بود، به خودش گفته بود که در آن عکس چیزی برای یافتن نیست...
... اما این واقعیت نداره، نه؟ می تونی به تظاهر کردن ادامه بدی یا می تونی بپذیریش. الان همه چی فرق کرده، از روزی که اونا کشته شدن همه چی فرق کرد.
اوایل که به راکون منتقل شده بود، استرس زیادی داشت، راجع به این انتقال مطمئن نبود و حتی نمی دانست که می خواهد با S.T.A.R.S. کارش را ادامه دهد یا نه. او در کارش خوب بود؛ اما فقط به خاطر دک(۱۹) آن را قبول کرده بود؛ بعد از اتهام ها، پدرش به او فشار آورده بود تا شغل دیگری را انتخاب کند. کمی طول کشیده بود اما پدرش مصر بود، هر بار به او می گفت که حتی بودن یه نفر از خانواده ی ولنتاین(۲۰) در زندان زیاد هم هست، حتی اعتراف کرده بود که در تربیت او اشتباه کرده است. با وجود استعدادها و سابقه دار بودنش، انتخاب های زیادی نداشت؛ اما حداقل S.T.A.R.S. قدر مهارت هایش را می دانست و اهمیتی نمی داد که آن ها را چگونه به دست آورده است. حقوقش هم خوب بود و همچنین او از هیجان این کار لذت می برد. وقتی به آن فکر می کرد، تغییر شغلش به طور عجیبی آسان بود؛ دک را خوشحال کرده و به او شانس این را داده بود که ببیند طرف مقابل چطور کار می کند.
بااین حال، انتقالش از چیزی که فکر می کرد سخت تر از آب درآمده بود. برای اولین بار از زمانی که دک به زندان افتاده بود، او کاملاً احساس تنهایی می کرد و کار کردن برای قانون به نظر شبیه یک جوک می رسید. دخترِ دک ولنتاین داشت برای حقیقت، عدالت و زندگی به سبک آمریکایی کار می کرد. ترفیع اش به تیم آلفا و یک خانه ی کوچک و خوب در حومه ی شهر دیوانه کننده بود، او به طورجدی به این فکر کرده بود که از شهر برود، وضعیت جدید را کنار بگذارد و دوباره همان چیزی که قبلاً بود، بشود...
... تا اینکه دو دختر کوچولویی که آن طرف خیابان زندگی می کردند جلوی در پیدایشان شده بود و با چشم های گشاد و اشک آلود از او پرسیده بودند که آیا او واقعاً یک پلیس است یا نه. پدر و مادرشان سر کار بودند و آن ها نمی توانستند سگشان را پیدا کنند...
... بکی لباس مدرسه ی سبز پوشیده بود، پریس(۲۱) کوچولو یک روپوش به تن داشت. هردوی شان آب بینی شان را بالا می کشیدند و خجالت زده بودند...
سگشان چند بلوک آن طرف تر در حال پرسه زدن در یک باغچه پیدا شد و جیل به همین راحتی دو دوست جدید یافته بود. دو خواهر بدون معطلی جیل را پذیرفته بودند، بعد از مدرسه می آمدند و برایش دسته گل های نامرتب می آوردند، آخر هفته ها در حیاط او مشغول به بازی می شدند و آهنگ های زیادی که از فیلم ها و کارتون ها یاد گرفته بودند را برایش می خواندند. این طور نبود که دخترها به طور معجزه آسایی دیدگاهش را تغییر داده یا تنهایی اش را پر کرده باشند اما تصمیمش برای رفتن یک جورهایی به پس ذهنش رفته بود، برای مدتی دیگر به آن فکر نکرده بود. برای اولین بار در بیست وسه سالی که از زندگی اش گذشته بود، احساس می کرد بخشی از اجتماعی است که در آن زندگی و کار می کند، این تغییر آن قدر نامحسوس و تدریجی بود که خیلی متوجه اش نشده بود.
شش هفته قبل، بکی و پریس از پیک نیک خانوادگی در پارک ویکتوری جدا و تبدیل به اولین قربانیان جانی هایی شده بودند که از آن موقع این شهر دورافتاده را در وحشت فروبرده بودند.
عکس آرام در دستش لرزید، او را آزار می داد. بکی به پشت افتاده بود و چشمان مُرده اش به آسمان خیره شده بودند و یک سوراخ بزرگ و نا متقارن در شکمش قرار داشت. پریس درحالی که دستانش باز بود و قسمت هایی از آن به طرز وحشیانه ای کنده شده بودند، در کنارش قرار داشت. اندام های هر دو کودک بیرون ریخته بودند، قبل از اینکه از خونریزی بمیرند، شوک روانی شدید آن ها را کشته بود. اگر جیغ کشیده بودند هم هیچ کس صدایشان را نشنیده بود...
بسه! اونا رفتن؛ اما تو بالاخره می تونی یه کاری براشون بکنی!
جیل کاغذها را دوباره به داخل پوشه برگرداند، سپس بیرون رفت و در هوای اوایل عصر نفس عمیقی کشید. بوی چمنِ تازه کوتاه شده در هوای گرم زیر آفتاب پیچیده بود. جایی در پایین خیابان، یک سگ با خوشحالی بین فریادهای کودکان پارس کرد.
او باعجله به سمت ماشین هاچ بک کوچک و خاکستری رنگی که جلوی خانه پارک شده بود، رفت. درحالی که ماشین را به حرکت در آورد و از کنار خیابان دور می شد، سعی کرد به خانه ی سوت وکور خانواده ی مک جی نگاه نکند. جیل در خیابان های عریض حومه ی شهر حرکت می کرد، شیشه ی ماشین پایین بود و با حداکثر سرعت مجاز رانندگی می کرد؛ اما مراقب بچه ها و حیوانات بود. آن ها این دوروبر زیاد دیده نمی شدند. از وقتی ماجرا شروع شده بود، مردم بیشتر و بیشتری بچه ها و حیواناتشان را داخل نگه می داشتند، حتی در طول روز.
وقتی با فشار بر روی پدال گاز سربالایی را به سمت اتوبان ۲۰۲ می رفت، ماشین هاچ بک کوچکش شروع به لرزیدن کرد، هوای گرم و خشک موی بلندش را از روی صورتش به عقب می داد. احساس خوبی داشت، مثل بیدار شدن از یک کابوس. او در عصر آفتابی به رانندگی ادامه داد، سایه های درختان کنار جاده بلندتر می شدند.
توسط سرنوشت یا به صورت اتفاقی، زندگی اش تحت تاثیر اتفاقات راکون سیتی قرار گرفته بود. او دیگر نمی توانست تظاهر کند که سابقاً فقط یک دزد دل زده بوده و حالا سعی دارد بیرون زندان بماند و می خواهد سرش در کار خودش باشد تا پدرش را خوشحال کند و یا اینکه کاری که S.T.A.R.S. می خواهد را انجام دهد. این فقط یک شغل معمولی دیگر است. این کار برایش مهم بود. برایش مهم بود چون آن بچه ها مُرده بودند و قاتلان هنوز آزادانه آن بیرون می توانستند دست به قتل های دیگر بزنند.
پرونده های قربانیان در کنارش آرام لرزید، باد به بالای پوشه می زد؛ شاید نُه شبح سرگردان بودند، شبح بکی و پریسیلا مک جی هم در میانشان. او دست راستش را روی بسته گذاشت، از حرکت خفیف آن جلوگیری کرد و در دلش قسم خورد که هر چه هم پیش بیاید، او عاملین را پیدا خواهد کرد. کسی که او قبلاً بوده یا کسی که در آینده می شد، مهم نبود، او تغییر کرده بود... و تا زمانی که قاتلان این افراد بی گناه برای کارهایشان مجازات نمی شدند، او به خودش اجازه ی استراحت نمی داد.
***
- هی، کریس(۲۲)!
کریس روی اش را از دستگاه نوشابه برگرداند و فورست اسپیر(۲۳) که در راهروی خالی به سمتش می آمد را دید، لبخندی عریض روی صورت پسرانه و برنزه اش بود. فورست درواقع چند سال از کریس بزرگ تر بود اما شبیه نوجوانی کله شق به نظر می رسید؛ مویی بلند، ژاکت جین دکمه دار و خالکوبی جمجمه ی در حال سیگارکشیدن که روی شانه ی چپش بود. او همچنین مکانیک ماهری و یکی از بهترین تیراندازهایی بود که کریس می شناخت.
«سلام فورست. چه خبر؟» کریس نوشابه را از خروجی دستگاه گرفت و به ساعتش نگاه کرد. هنوز دو دقیقه به جلسه مانده بود. با خستگی به فورست که جلویش ایستاده بود، لبخند زد. چشمان آبی اش می درخشیدند. دستان فورست پر از تجهیزات بود؛ لباس ضدگلوله، کمربند عملیاتی و محافظ شانه.
«وسکر به مارینی(۲۴) اجازه ی شروع جستجو رو داد. تیم براوو داره عملیات رو شروع می کنه.» حتی وقتی که هیجان زده بود، لهجه ی آلابامایی(۲۵) فورست حرف هایش را کش دار و خسته کننده می کرد. او وسایلش را روی یکی از صندلی های ملاقات کننده ها انداخت، لبخند عریض هنوز بر لبش بود.
کریس اخم کرد. کِی؟
«همین الان. هر وقت که من هلیکوپترو روشن کنم.» فورست همان طور که حرف می زد، جلیقه ی ضدگلوله را روی تی شرتش پوشید. «وقتی شما آلفاها نشستید و یادداشت برمی دارید، ما می ریم و خدمت چند تا آدمخوار رو می رسیم.»
ما اعضای S.T.A.R.S. عجب اعتمادبه نفسی داریم. «آره، خُب... فقط مراقب باشید، باشه؟ من هنوزم فکر می کنم ماجرا به چند تا روانی گرسنه که تو جنگل پرسه می زنن ختم نمی شه.»
«آره درسته.» فورست موهایش را عقب داد و کمربند عملیاتی اش را برداشت، معلوم بود که تمام ذهنش درگیر عملیات است. کریس می خواست بیشتر حرف بزند؛ اما تصمیم گرفت این کار را نکند. فورست بااینکه خیلی لاف می زد، بازهم یک حرفه ای بود؛ لازم نیست کسی به او بگوید که مراقب باشد.
از این مطمئنی، کریس؟ فکر می کنی بیلی به اندازه ی کافی مراقب بود؟
کریس آهی کشید، آرام به شانه ی فورست زد و از در اتاق انتظار کوچک که در طبقه ی دوم بود به داخل راهرو و به سمت واحد عملیات قدم گذاشت. اینکه وسکر تیم ها را جداگانه می فرستاد او را متعجب کرده بود. بااینکه روال این بود که تیم کم تجربه تر S.T.A.R.S. شناسایی اولیه را انجام دهد، این عملیات خیلی معمولی به نظر نمی رسید. تعداد مرگ هایی که با آن سروکار داشتند کافی بود که روش هجومی تری را انتخاب کنند. اینکه علائم قتل های سازمان دهی شده دیده می شد باید آن را یک عملیات رده ی A۱ می کرد اما وسکر هنوز جوری رفتار می کرد که انگار یک عملیات آموزشی است.
هیچ کس دیگه ای متوجهش نیست، اون ها بیلی رو نمی شناختن...
کریس دوباره راجع به تماس دیروقتی که هفته ی پیش، دوست دوران کودکی اش گرفته بود فکر کرد. چند وقتی بود که از بیلی خبری نداشت اما می دانست که او در آمبرلا یک کار تحقیقاتی گرفته است، کارخانه ی داروسازی که بزرگ ترین پشتبانه ی پیشرفت اقتصادی راکون سیتی بود. بیلی از آن دسته آدم های ترسو نبود اما وحشت و یاسی که در صدایش بود، کریس را بیدار و هوشیار کرده و نگرانی عمیقی وجودش را فراگرفته بود. بیلی من من کنان گفته بود که نه تنها زندگی اش در خطر است بلکه زندگی همه در خطر افتاده، به کریس التماس کرده بود که او را در رستورانی در حومه ی شهر ببیند و بعد خودش پیدایش نشده بود. بعدازآن هیچ کس از او خبری نداشت.
کریس در شب های بی خوابی بعد از گم شدن بیلی، مکالمه شان را چندین بار در ذهنش مرور کرده بود، سعی می کرد خودش را راضی کند که آن ارتباطی به حمله های واقع شده در راکون ندارد اما بیشتر و بیشتر مطمئن می شد که پشت پرده خبرهایی هست و اینکه بیلی راجع به آن ها می دانست. پلیس ها خانه ی بیلی را جستجو کرده بودند و اثری از جنایت نیافته بودند... اما غرایز کریس به او می گفتند که دوستش مُرده است، توسط کسی که نمی خواست او حرفی بزند.
و به نظر می رسه فقط من اینو می دونم. آیرونز هیچ اهمیتی نمی ده و افراد تیم فکر می کنن من فقط به خاطر از دست دادن یک دوست قدیمی به هم ریختم.
او درحالی که مسیرش را به سمت دیگری تغییر می داد افکار را از ذهنش پاک کرد، پاشنه ی چکمه هایش صدای خفیفی روی دالان طبقه ی دوم ایجاد می کردند. او باید تمرکز را به دست می آورد، باید به این فکر می کرد که برای یافتن دلیل ناپدید شدن بیلی چه کار می تواند بکند اما خیلی خسته بود، بعد از تماس بیلی خیلی کم خوابیده بود و مدام اضطراب داشت. شاید قضاوتش درست نبود، اتفاقات اخیر نمی گذاشت که بی طرف باشد...
وقتی به دفتر S.T.A.R.S. نزدیک شد، خودش را مجبور کرد که به هیچ چیز فکر نکند. مصمم بود که در جلسه حواس جمع باشد. لامپ های فلورسنتی که بالای سرش وزوز می کردند، در نور درخشان عصرگاهی که راهروی تنگ را پر می کرد به نظر اضافی می آمدند؛ ساختمان پلیس راکون طراحی قدیمی و غیرمعمولی داشت، پر از کاشی های خاتم کاری شده و قطعات چوبی بود اما برای جذب نور خورشید پنجره هایش بیش ازحد زیاد بودند. در هنگام کودکی، اینجا ساختمان شهرداری راکون بود. یک دهه قبل با افزایش جمعیت، به عنوان کتابخانه ای بازسازی و چهار سال پیش تبدیل به قرارگاه پلیس شده بود. به نظر می رسید همیشه در حال تغییر و تحول باشد.
درهای دفتر S.T.A.R.S. باز بودند، صداهای خشن و ناواضح مردانه داخل راهرو شنیده می شدند. کریس با شنیدن صدای فرمانده آیرونز برای لحظه ای مکث کرد. آیرونز که همیشه می گفت، برایان صدام کنید، سیاستمدار خودخواه و خودبینی بود که خودش را به عنوان پلیس جا زده بود. بر کسی پوشیده نبود که او از تجارت های محلی پول های زیادی به جیب می زند. حتی در پرونده ی زمین خواری منطقه ی سایدر(۲۶) در سال ۹۴ به او اشاره و با اینکه هیچ چیزی در دادگاه اثبات نشده بود، هر کسی که شخصاً او را می شناخت هیچ شکی در این زمینه نداشت.
کریس سرش را تکان داد و به صدای چرب و نرم آیرونز گوش می داد. باور اینکه او زمانی S.T.A.R.S. را رهبری می کرده، سخت بود، حتی به عنوان یک مدیر کاغذباز.
و احتمال اینکه او زمانی شهردار می شد حتی بیشتر غیرقابل باور بود.
البته اینکه اون از تو متنفره خیلی کمک نمی کنه، مگه نه آقای ردفیلد(۲۷)؟
همین طور بود. کریس از چاپلوسی کردن خوشش نمی آمد و آیرونز نمی دانست چطور رابطه ای غیرازاین با افراد داشته باشد. حداقل آیرونز خیلی هم بی عرضه نبود، او کمی آموزش نظامی دیده بود. کریس صورتش را به حالت جدی درآورد و وارد دفتر کوچک و شلوغی شد که S.T.A.R.S. در آنجا هم عملیات را ترتیب می دادند و هم پرونده ها را قفسه بندی می کردند.
بَری(۲۸) و جوزف(۲۹) آن طرف میز سربازان تازه کار بودند، داشتند یک جعبه کاغذ را می گشتند و زیر لب پچ پچ می کردند. بِرَد ویکرز(۳۰)، خلبان تیم آلفا، قهوه می نوشید و به نمایشگر اصلی کامپیوتر که چند فوت آن طرف تر قرار داشت، خیره شده بود، چهره ی مهربانش دمق بود. آن سوی اتاق، سروان وسکر به صندلی اش تکیه و دستانش را پشت سرش قرار داده بود و به بی خیالی به فرمانده آیرونز که با او حرف می زد لبخند می زد. آیرونز لم داده بود، همان طور که حرف می زد، انگشت های چاقش را به سبیلش می کشید.
- منم گفتم، من همون چیزی که بهت می گم چاپ کنی رو چاپ کن، برتولوچی(۳۱). یا دیگه هیچ وقت از این دفتر گزارش نمی گیری! بعد اون گفت...
«کریس!» وسکر حرف فرمانده را قطع کرد و کمی جلو آمد. «خوبه، اینجایی. به نظر می آد وقت تلف کردن دیگه کافیه.»
آیرونز به کریس اخم کرد؛ اما او خم به ابرو نیاورد. وسکر هم خیلی به آیرونز علاقه نداشت و در رفتارش با او اصلاً تلاش نمی کرد که مودب باشد. از درخشش چشم هایش مشخص بود که اصلاً اهمیت نمی داد کسی متوجه این موضوع شود.
کریس وارد دفتر شد و کنار میزی که با کن سولیوان(۳۲) شریک بود، ایستاد. او یکی از اعضای تیم براوو بود. ازآنجایی که تیم ها معمولاً در ساعات متفاوتی کار می کردند، آن ها نیاز به فضای زیادی نداشتند. او قوطی نوشابه ای که هنوز باز نکرده بود را روی میز گذاشت و به وسکر نگاه کرد.
- داری براوو رو می فرستی اونجا؟
سروان که دست به سینه نشسته بود، بدون هیچ احساسی پاسخش را داد. «این روال معموله، کریس.»
کریس درحالی که اخم کرده بود، نشست. «آره؛ اما با توجه به حرف هایی که هفته ی پیش زدیم، فکر کردم...»
آیرونز حرفش را قطع کرد. «من دستورش رو دادم، ردفیلد. می دونم که فکر می کنی یکسری کارهای مخفیانه داره انجام می شه اما من دلیلی نمی بینم که از خط مشی پیروی نکنیم.»
عوضی آب زیرکاه...
کریس به زور لبخند زد، می دانست که آیرونز را آزار خواهد داد. «بله، جناب. لازم نیست به خاطر من کارهای خودتون رو توضیح بدید.»
آیرونز برای لحظه ای به او چشم غره رفت، پلک چشم های خوک مانند و کوچکش به هم می خوردند، سپس تصمیم گرفت که ادامه ندهد. او رو به وسکر کرد و گفت: «وقتی براوو برگرده من یه گزارش می خوام. با اجازه، سروان.»
وسکر با سر تایید کرد. «فرمانده.»
آیرونز از کنار کریس رد شد و از اتاق بیرون رفت. یک دقیقه از رفتنش نگذشته بود که بری شروع کرد. «فکر می کنید فرمانده امروز دستشویی رفته؟ شاید باید برای کریسمس همه پولامونو رو هم بذاریم، داروی مسهل براش بخریم.»
جوزف و برد خندیدند اما کریس نتوانست این کار را بکند. آیرونز یک دلقک بود اما خرابکاری هایش در این پرونده خیلی خنده دار نبودند. باید به S.T.A.R.S. از همان اول اطلاع می دادند، نه اینکه آن ها به عنوان پشتیبان RPD عمل کنند.
او دوباره به وسکر نگاه کرد، از چهره ی دائماً آرام او چیزی نمی شد فهمید. وسکر فقط چند ماه پیش رهبری S.T.A.R.S. در راکون را به عهده گرفته بود، از دفتر مرکزی نیویورک منتقل شده بود و کریس هنوز چیز زیادی راجع به شخصیت او نمی دانست.
سروان جدید به نظر همان چیزی بود که در موردش می گفتند: خویشتن دار، حرفه ای، خونسرد اما انگار یک جورهایی با همه چیز غریبه بود. حسی می گفت او هیچ توجهی به اتفاق های اطرافش ندارد.
وسکر آهی کشید و بلند شد. «ببخشید، کریس. می دونستم که دوست داشتی اوضاع طور دیگه ای پیش بره؛ اما آیرونز خیلی به... نگرانی های تو اهمیت نداد.»
کریس سری تکان داد. وسکر می توانست پیشنهاد هایی بدهد اما آیرونز تنها کسی بود که می توانست رده ی ماموریتی را تغییر دهد. «تقصیر شما نیست.»
بری به سمتشان آمد، با یکی از دستان بزرگش ریش کوتاه و سرخ رنگش را می پیچاند. بری برتون فقط شش فوت قد داشت اما هیکلش مثل یک کامیون بود. تنها علاقه اش به جز خانواده و کلکسیون اسلحه اش، وزنه زدن بود و این در بدنش مشخص بود.
- بی خیال، کریس. اگه مشکلی پیش بیاد مارینی زود ما رو خبر می کنه. آیرونز فقط داره سربه سرت می ذاره.
کریس دوباره سر تکان داد اما راضی نشده بود. مشکل این بود که انریکو(۳۳) مارینی و فورست اسپیر تنها سربازان باتجربه در براوو بودند. کن سولیوان یک دید بان خوب و شیمیدانی فوق العاده بود؛ اما بااینکه در S.T.A.R.S. تعلیم دیده بود، تیراندازی افتضاحی داشت. ریچارد ایکن(۳۴) متخصص ارتباطات درجه یکی بود؛ اما او هم تجربه ی زیادی در ماموریت های خارجی نداشت. یار تکمیلی تیم براوو، ربکا چمبرز(۳۵) هم فقط سه هفته ای می شد که به S.T.A.R.S. پیوسته بود. می گفتند نابغه ی پزشکی است. کریس یکی دو بار او را دیده بود و به نظر باهوش می رسید؛ اما فقط یک بچه بود.
کافی نیست. حتی با وجود همه ی ما، ممکنه کافی نباشه.
او نوشابه اش را باز کرد اما چیزی ننوشید، در این فکر بود که S.T.A.R.S. دارد به نبرد چه چیزی می رود، حرف های التماس آمیز و بی تابانه ی بیلی دوباره در ذهنش پیچید.
- کریس، اونا می خوان منو بکشن! اونا هرکسی که می دونه رو می کشن! منو توی رستوران امی(۳۶) ببین، همین الان. من بهت همه چیزو می گم...
کریس که خسته بود به فضای خالی خیره شد. تنها کسی بود که می دانست، قتل های وحشیانه فقط ظاهر قضیه بودند.
***
بری برای لحظه ای کنار میز کریس ایستاد، به این فکر می کرد که چیز دیگری بگوید اما به نظر نمی رسید کریس حوصله ی حرف زدن داشته باشد. بری غرق در افکارش شانه بالا انداخت و به جایی برگشت که جوزف در حال گشتن پرونده ها بود. کریس آدم خوبی بود؛ اما گاهی اوضاع را بیش ازحد جدی می گرفت. وقتی نوبت آن ها می شد که وارد ماموریت شوند، همه ی این چیزها را فراموش می کرد.
عجیب گرمش بود! قطره های عرق از روی ستون فقراتش پایین می رفتند و تی شرتش را به کمر پهنش می چسباندند. کولر مثل همیشه خراب بود و بااینکه در باز بود، دفتر کوچک S.T.A.R.S. به طرز ناخوشایندی گرم بود.
- چیزی پیدا کردی؟
جوزف سرش را از روی بسته های کاغذی بلند کرد، پوزخندی از روی پیشمانی روی صورت لاغرش بود. «شوخی می کنی؟ انگار یکی اونو از قصد قایم کرده.»
بری آهی کشید و تعدادی از پرونده ها را برداشت.
- شاید جیل پیداش کرده. دیشب که من رفتم اون هنوز اینجا بود. برای حدود صدمین بار گزارش های شاهدان رو بررسی می کرد...
برد پرسید: «شما دو تا اصلاً دنبال چی می گردید؟»
بری و جوزف هر دو به برد نگاه کردند، او هنوز پشت کامپیوتر نشسته بود و هدست به سر داشت. باید جریان کارهای براوو را وقتی از روی منطقه ی جنگلی پرواز می کردند، بررسی می کرد اما الان انگار حوصله اش حسابی سررفته بود.
جوزف جواب او را داد: «اِ، بری می گه که نقشه ی طبقات ملک قدیمی اسپنسر(۳۷) اینجا هست، یک جور مجله ی معماری که وقتی ساختمون ساخته شد اومد بیرون.» او مکث کرد، بعد رو به برد خندید. «البته من فکر می کنم که بری زیادی پیر شده. می گن حافظه اولین چیزیه که از بین می ره.»
بری بدون اینکه بهش بربخورد، اخم کرد. «بری پیِر هنوز هم می تونه جوری حسابت رو برسه که با برف سال دیگه بیای پایین.»
جوزف با ترسی مصنوعی به او نگاه کرد. «آره؛ اما بعدش یادت می مونه که چی کار کردی؟»
بری خنده ای کرد و سرش را تکان داد. او فقط سی وهشت سال سن داشت اما پانزده سالی می شد که با S.T.A.R.S. بود، این او را تبدیل به باسابقه ترین عضو می کرد. با سنش شوخی های زیادی می شد، بیشتر از طرف جوزف.
برد یک ابرویش را بالا انداخت. «خونه ی اسپنسر؟ برای چی باید توی یه مجله باشه؟»
بری گفت: «شما جوون ها باید برید تاریخ بخونید. اون خونه رو جورج ترِوُر(۳۸) مشهور ساخته، درست قبل از اینکه غیبش بزنه. اون همون معمار کله گنده ایه که اون آسمون خراش های عجیب غریب توی D.C.(۳۹) رو ساخته. درواقع شاید اسپنسر به خاطر گم شدن ترِوُر عمارت رو بسته باشه. شایعه شده که اون موقع ساخت ساختمون دیوونه شد و وقتی کار تموم شد، انقدر توی راهرو ها پرسه زد تا از گرسنگی مُرد.»
برد پوزخند زد اما ناگهان مضطرب به نظر می رسید. «اینا چرت و پرته. من هیچ وقت همچین چیزی نشنیدم.»
جوزف به بری چشمک زد. «نه، واقعیت داره. حالا روح زجرکشیده اش هرشب توی ملک پرسه می زنه. رنگ پریده و لاغرمردنیه و من شنیدم که بعضی موقع ها می شه صداش رو شنید که فریاد می زنه و می گه: برد ویکرز... برد ویکرز رو برام بیارید.»
برد کمی سرخ شد. «آره، خندیدم. تو یه دلقک واقعی هستی، فراست(۴۰).»
بری سرش را به تکان می داد و لبخند می زد اما دوباره در عجب بود که برد چگونه در تیم آلفا قبول شده است. بی شک او بهترین هکری بود که برای S.T.A.R.S. کار می کرد و خلبانی اش هم بد نبود؛ اما زیر فشار خیلی خوب عمل نمی کرد. جوزف عادت کرده بود در نبودش ویکرز بزدل صدایش کند و بااینکه اعضای S.T.A.R.S. معمولاً هوای هم را داشتند، هیچ کس با نظر جوزف مخالف نبود.
برد که گونه هایش هنوز سرخ بود از بری پرسید: «پس دلیل اینکه اسپنسر اونجا رو بست این بوده؟»
بری شانه بالا انداخت. «شک دارم. اونجا قرار بود یه جور مهمون سرا برای مدیران ارشد آمبرلا باشه. ترِوُر واقعاً اواخر کار غیبش زد؛ اما خُب اسپنسر یه جورهایی روانی بود. اون می خواست که اداره ی مرکزی آمبرلا رو به اروپا منتقل کنه، یادم نیست دقیقاً کجا و تصمیم گرفت که در عمارت رو تخته کنه. احتمالاً حدود دو میلیون دلار پول رو ریخت توی جوب.»
جوزف نیشخندی زد. «حالا انگار که آمبرلا ضرر می کنه.»
راست می گفت. اسپنسر ممکن بود دیوانه باشد اما آن قدر پول و فهم تجاری داشت که افراد ماهر را استخدام کند. آمبرلا یکی از بزرگ ترین مراکز تحقیقاتی و دارویی روی زمین بود. حتی سی سال پیش، از دست دادن چند میلیون دلار احتمالاً آسیبی به آن ها نرسانده بود.
جوزف ادامه داد: «بگذریم، افراد آمبرلا به آیرونز گفتن کسی رو می فرستن اونجا رو بررسی کنه، ببینن که امنه و کسی واردش نشده.»
برد پرسید: «پس چرا دنبال نقشه ها می گردید؟»
کریس بود که جواب داد و بری را از جا پراند. او آمده بود تا به آن ها بپیوندد، صورت جوانش حساسیتی ناگهانی را نشان می داد که حتی تا حدی وسواسی بود.
- چون اونجا تنها جای تو جنگله که پلیس اون رو نگشته و درواقع وسط محل های ارتکاب جرمه و به خاطر اینکه همیشه نمی تونی به حرف های بقیه اعتماد کنی.
برد اخم کرد. «اما اگه آمبرلا کسی رو فرستاده...»
هر جوابی که کریس می خواست بدهد با صدای صاف وسکر که از جلوی اتاق آمد، قطع شد.
- خیلی خُب، آقایون. از اونجایی که به نظر می رسه خانم ولنتاین قصد پیوستن به ما رو ندارن، چطوره که جلسه رو شروع کنیم؟
بری به سمت میزش رفت، برای اولین بار از زمان شروع ماجرا، برای کریس نگران بود. او آن جوان را چند سال قبل شانسی در یک اسلحه فروشی دیده و برای S.T.A.R.S. استخدامش کرده بود. کریس ثابت کرده بود که کمک خوبی برای تیم است؛ باهوش، خوش فکر، یک تیرانداز درجه یک و خلبانی ماهر.
اما حالا...
بری با مهربانی به تصویر کیتی(۴۱) و دخترها که روی میزش بود، خیره شد. دل مشغولی کریس نسبت به قتل های راکون قابل درک بود، مخصوصاً از زمانی که دوستش ناپدید شده بود. هیچ کس در شهر نمی خواست از دست رفتن یک زندگی دیگر را ببیند. بری خانواده داشت و به اندازه ی بقیه ی افراد تیم مصمم بود که قاتلین را متوقف کند؛ اما شک های بی پایان کریس کمی بیش ازاندازه شده بودند. منظورش از گفتن همیشه نمی تونی به حرف های بقیه اعتماد کنی چه بود؟ اینکه یا آمبرلا داشت دروغ می گفت یا فرمانده آیرونز...
مسخره بود. کارخانه ی شیمیایی متعلق به آمبرلا و ساختمان های اداری حومه ی شهر، سه چهارم شغل های راکون سیتی را در بر می گرفتند؛ دروغ گفتن برای رشد آن ها جنبه ی منفی داشت. همچنین، صداقت آن ها حداقل به اندازه ی شرکت های بزرگ دیگر بود. شاید یکسری مخفی کاری های صنعتی داشتند؛ اما داشتن رازهای پزشکی با قتل خیلی فرق داشت.
و فرمانده آیرونز، بااینکه یک لاف زن چاق و آب زیرکاه بود، جرمی بیشتر از قبول کردن بودجه ی غیرقانونی برای تلاش های انتخاباتی اش مرتکب نمی شد؛ هر چه باشد طرف قرار بود شهردار بشود.
بری برای چند لحظه به تصویر خانواده اش خیره ماند و بعد صندلی اش را برگرداند تا رو به میز وسکر باشد و ناگهان متوجه شد که دلش می خواهد کریس اشتباه کرده باشد. هر چه داشت در راکون سیتی اتفاق می افتاد، این جور خشونت خبیثانه نمی توانست برنامه ریزی شده باشد.
و این یعنی...
بری نمی دانست آن چه معنایی دارد. او آهی کشید و منتظر شروع جلسه شد.

سرآغاز

هفته نامه ی لاتام(۲)
۲ ژوئن، ۱۹۹۸
قتل های عجیب در راکون سیتی(۳)

جسد قطع عضو شده ی آنا میتاکی(۴) چهل ودوساله اواخرروز گذشته در محوطه ای متروکه نزدیک خانه اش در شمال غرب راکون سیتی پیدا شد، او چهارمین قربانی مربوط به پرونده ی قاتلان آدمخوار است که در یک ماه گذشته در منطقه ای نزدیک دریاچه ی ویکتوری(۵) به قتل رسیده اند. مشابه با نظرات پزشکی قانونی راجع به قربانی های دیگر، قسمت هایی از بدن میتاکی علائم گاز گرفته شدن را نشان می داد و به نظر می رسید جای دندان ها متعلق به انسان باشد.
دیشب، کمی بعد از پیدا شدن جسد خانم میتاکی توسط دو دونده حدود ساعت نُه، فرمانده آیرونز(۶) در اظهارات کوتاهی بیان کرد که RPD(۷) به شدت در تلاش برای دستگیری عاملان این جرائم شنیع است و او در حال رایزنی با مقامات شهر است تا اقدامات امنیتی شدیدتری برای محافظت از شهروندان راکون صورت گیرد.
علاوه بر قتل های سریالی قاتلان آدمخوار، در چند هفته ی گذشته سه نفر دیگر احتمالاً به دلیل حمله ی حیوانات در جنگل راکون کشته شده اند. این، آمار مرگ های اسرارآمیز را به هفت نفر می رساند...

راکون تایمز(۸)، ۲۲ ژوئن، ۱۹۹۸
وحشت در راکون سیتی
کشته های بیشتر
اجساد یک زوج جوان بامداد روز یک شنبه در پارک ویکتوری کشف شد، دیان راش(۹) و کریستوفر اسمیت(۱۰) هشتمین و نهمین قربانی های خشونتی هستند که از اواسط می امسال شهر را در وحشت فروبرده است.
والدین قربانیان که هردو نوزده ساله بودند، اواخر شنبه شب گم شدن آن ها را گزارش کرده بودند و ماموران پلیس اجساد آنان را حدود ساعت دو بامداد در ساحل غربی دریاچه ی ویکتوری پیدا کردند. بااینکه هنوز گزارش رسمی در اختیار نیست، شاهدان عینی تایید کرده اند که آثار گازگرفتگی مانند قربانیان قبلی، روی بدن زوج جوان نیز وجود دارد. حیوان یا انسان بودن مهاجمان هنوز مشخص نیست.
با توجه به اظهارات دوستان این زوج جوان، آن دو در مورد گرفتن رد سگ های وحشی که شایعه شده اخیراً در پارک جنگلی دیده شده اند، صحبت کرده و تصمیم داشتند ممنوعیت رفت وآمد که در تمام شهر اجرا می شود را نقض کنند و به جستجوی این حیوانات به ظاهر شب زی بروند.
شهردار هریس یک مصاحبه ی مطبوعاتی را برای بعدازظهر امروز ترتیب داده است و انتظار می رود اظهاراتی راجع به بحران فعلی داشته باشد. منع رفت وآمد احتمالاً به صورت شدیدتری اعمال خواهد شد.

سیتی ساید(۱۱)
۲۱ جولای، ۱۹۹۸
گروه تاکتیک های ویژه و جوخه ی نجات S.T.A.R.S. برای نجات راکون سیتی اعزام شده اند.
با توجه به گم شدن سه کوهنورد در اوایل هفته حوالی جنگل راکون، مقامات شهر سرانجام دستور بسته شدن جاده ی روستایی شماره شش که از دامنه ی کوه های آرکلی(۱۲) می گذرد را صادر کرده اند. فرمانده پلیس بریان(۱۳) آیرونز دیروز اعلام کرد S.T.A.R.S. به طور تمام وقت در جستجو برای کوهنوردان همکاری خواهد داشت و تا پایان قتل ها و مفقود شدن هایی که در حال خدشه دار کردن فضای جامعه هستند، همراه RPD خواهد بود. فرمانده آیرونز که خود قبلاً عضو S.T.A.R.S. بوده است، امروز در مصاحبه ی تلفنی اختصاصی با سیتی ساید گفت: «وقت آن رسیده تا از استعدادهای این مردان و زنان ازخودگذشته برای امنیت شهر استفاده شود. ما نُه قتل خشن در کمتر از دو ماه داشته ایم و حداقل پنج نفر گم شده اند و تمامی این حوادث در نزدیکی جنگل راکون اتفاق افتاده اند. ما باور داریم که مجرمان ممکن است جایی در منطقه ی دریاچه ی ویکتوری پنهان شده باشند، S.T.A.R.S تجربه ی لازم برای پیدا کردن آن ها را دارد.»
وقتی از او پرسیده شد که چرا تابه حال از S.T.A.R.S. کمک گرفته نشده است، فرمانده آیرونز افزود S.T.A.R.S. از همان ابتدا در حال کمک به RPD بوده و حالا یک همکاری مناسب را با نیروهایی که تمام وقت بر روی پرونده ی قتل ها کار می کنند، شکل داده است.
سازمان خصوصی S.T.A.R.S؛ سال ۱۹۶۷ در نیویورک توسط گروهی از مقامات بازنشسته ی نظامی و افراد سابقه دار از FBI و CIA، به هدف مقابله با تروریسم فرقه ای تاسیس شد و زیر نظر مارکو پالمیری(۱۴)، سرپرست سابق NSDA(۱۵) (آژانس دفاع و امنیت ملی) فعالیت داشت، این سازمان سریعاً خدماتش را توسعه داد؛ خدماتی مانند نجات گروگان، رمزگشایی، مقابله با آشوب و.... هر شاخه از دفاتر S.T.A.R.S؛ که با ادارات پلیس محلی همکاری می کند، برای کار کردن به عنوان یک واحد مستقل طراحی شده است. S.T.A.R.S. شاخه ی راکون سیتی را در سال ۱۹۷۲ از محل حمایت های مالی محلی تاسیس کرد و در حال حاضر تحت نظر سروان آلبرت وسکر(۱۶) کار می کند، این منصب کمتر از شش ماه پیش به او داده شد.

نظرات کاربران درباره کتاب توطئه‌ی آمبرلا

لطفا تمام جلدها رو قرار بدین تا با خیال راحت خریداری کنیم. مرسی
در 3 ماه پیش توسط Anousha
خواهشا تمام جلد ها ر قرار بدید 🙏
در 2 ماه پیش توسط Mohammad Abbasi
عالی بود خیلی خیلی لذت بخشه
در 2 ماه پیش توسط ehs...s67