فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرمانروای مه

کتاب فرمانروای مه

نسخه الکترونیک کتاب فرمانروای مه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فرمانروای مه

شده بود یا نه؟
سودابه می‌لرزد. کمی خود را جمع می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: می‌خواستن منو ببرن. به خاطر اون عهدی که بستیم. اون عهد دومی که بهتون گفتم خیلی مسئولیت داره. همه‌تونم قبول کردین. از ما راضی نیستن. گفتن بین شما تفرقه افتاده. حالا اومده بودن ما رو ببرن. اما قسمشون دادم. گفتم که با شما کاری نداشته باشن. اونا هم قبول کردن که فقط منو ببرن.
سودابه بغض می‌کند و ساکت می‌شود.
فرشته اخم می‌کند. ابروهای بلندش در هم می‌رود. با ناراحتی می‌گوید: آخه کجا؟ کجا می‌خواستن تو رو ببرن؟
سودابه گریه می‌کند. شانه‌های درشتش می‌لرزد. گلِ‌سرش می‌افتد و موهای فر و شرابی رنگش، روی شانه‌هایش می‌ریزد. هق‌هق‌کنان می‌گوید: به طرف یه حفره. یه حفره بزرگ پر از آتیش! آتیش جهنم!

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فرمانروای مه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دوم...

وارد خیابان اندیشه می شویم. شیب تند خیابان را که می بینم، با تعجب می گویم: موقع برف و یخبندون، اینجا چه جوری رفت و آمد می کنن؟!
محمد آرام ترمز می کند و می گوید: این کوچه شونه. برو زنگ بزن. اگه همین جا بود، به من بگو تا برم.
از ماشین پیاده می شوم. پراید سفیدی داخل کوچه پارک شده است. چادرم را جمع می کنم تا به ماشین گیر نکند.
- نکنه ماشین فرشته س؟
برای چندمین بار، کاغذی را که آدرس رویش نوشته شده، نگاه می کنم. درست روبه روی خانه خانم امیری ایستاده ام. می خواهم زنگ بزنم. نمی دانم زنگ طبقه اول را باید بزنم، یا طبقه دوم. زنگ طبقه اول را می زنم. صدایی از پشت آیفون می گوید: بله؟
صدای خانم امیری را می شناسم. می گویم: سلام! مهدیه م.
در باز می شود. سرِ کوچه را نگاه می کنم. محمد داخل ماشین نشسته و مرا نگاه می کند. به او اشاره می کنم تا برود. سرش را تکان می دهد. استارت می زند. صدایش را می شنوم. وارد خانه می شوم. خانم امیری به من خوش آمد می گوید و راهنمایی ام می کند.
می گویم: نمی دونستم زنگ پایینو باید بزنم یا بالا رو.
خانم امیری لبخند می زند و می گوید: زنگ بالا رو هم می زدی، اشکالی نداشت. بفرما! سودابه و فرشته هم اومدن.
خدا را شکر که آنها زودتر از من آمده اند. وارد پذیرایی می شوم. سالن بزرگی است که با چند فرش کرم رنگ پوشیده شده؛ اما هیچ مبل و یا صندلی در آن نیست. چند پشتی هم می بینم. همرنگ فرشها.
سودابه و فرشته از جایشان بلند می شوند. با هم روبوسی می کنیم. آفتاب بی رمق زمستان، از پنجره به داخل اتاق می تابد. سودابه کنار بخاری گازی می نشیند. شعله بخاری زبانه می کشد. کنارِ درِ شیشه ای می ایستم و حیاط را نگاه می کنم. تمام برگهای تک درخت حیاط ریخته. نمی دانم چه درختی است. درگوشه ای از حیاط، کپه ای از برفِ یخ زده و کثیف دیده می شود.
پالتویم را در می آورم و گوشه اتاق می گذارم. فرشته نزدیک می آید و می گوید: خیلی دلم می خواد یه خونه حیاط دار داشته باشم. واسه من که، سه تا پسرِ شیطون دارم، حیاط لازمه.
می خندم و می گویم: اما تقدیر اینه که، خانم امیری با سه تا دختر آرومش، خونه حیاط دار داشته باشه. خونه تو هم که، کم از اینجا نداره؛ یه آپارتمان بزرگ. راستی طبقه بالا کسی زندگی می کنه؟
انگشت سبابه ام را به سمت بالا می گیرم.
- هر دو تا طبقه مال خانم امیریه. یعنی شوهرش یه مقدار ارث بهش رسیده و اینجا رو خریده. وگرنه با حقوق دبیری که نمی شه همچی خونه ای خرید. خونه خوب و بزرگیه. بالا رو سرتاسر مبل چیده.
- مبارکشون باشه. ایشالله تو هم خونه ای رو که دوست داری، قسمتت بشه!
ساعت را نگاه می کنم. قرار است ساعت نه، جلسه شروع شود.
می گویم: یه ربع بیشتر وقت نداریم. چرا خانما نیومدن؟
- تا آدرسو پیدا کنن، طول می کشه.
فرشته به سودابه نگاه می کند. سودابه سرش پایین است و حرفی نمی زند. فرشته کنار سودابه می نشیند و دستش را روی دست او می گذارد. خوش به حال فرشته! کاش من هم، این قدر به سودابه نزدیک بودم!
خانم امیری با چند قرآن و مفاتیح وارد اتاق می شود. آنها را روی میزِ کنار پنجره می گذارد. گلدانی با نقشهای برجسته، روی میز است. خانم امیری کنار من می نشیند.
فرشته می گوید: خانم امیری! از حوزه چه خبر؟ از بچه های کلاس خبر دارین؟
- دیروز حوزه بودم. اتفاقاً استاد صرف، سراغ تو و سودابه رو می گرفت. شما تازگی خیلی غایب می شین. ممکنه حذفتون کنن.
خانم امیری به من می گوید: نکنه شما هم مثل دخترعموت، هفت روزِ هفته رو غایبی؟
لبخندی می زنم و می گویم: درسته. منم مثل فرشته شدم. اما حوزه ما، زیاد به خانما سخت نمی گیره. به قول خانم مدیر، همین قدر که خانما با این همه مشغله، وقت می ذارن تا دروس دینی رو یاد بگیرن، جای تقدیر داره.
- جلسه رو شروع نمی کنین؟
زینب سینی چای را که جلوِمان می گیرد، دوباره می گوید: آخه ساعتْ نه شده.
بعد به من سلام می کند. پایین موهای بلندش، از زیر روسری بیرون است. جوابش را می دهم. همه سودابه را نگاه می کنیم. سودابه چیزی نمی گوید. زینب که انگار دلخور شده است، می گوید: امروز نرفتم دانشگاه. گفتم این جلسه، این قدر ارزش داره که غایب بشم.
دهانم را به گوش زینب می چسبانم و می گویم: خانم باید تشریف بیارن تا جلسه شروع بشه.
فرشته می خندد و می گوید: خانم امیری! به ما ایراد می گیری که چرا غایب می شیم. یه نگا هم به دخترت بنداز.
خانم امیری یک فنجان چای برمی دارد و می گوید: آخه دخترم دیشب برای اولین بار نور دیده. منم اگه جای اون بودم، جلسه رو ترجیح می دادم.
فرشته با خوشحالی می گوید: مبارکه زینب خانم! چشمت روشن!
سودابه دست فرشته را در میان دو دستش می گیرد و می گوید: منتظرش بودم. دیگه وقتش بود.
زینب تبسم می کند. کنار خانم امیری می نشیند و سرش را پایین می اندازد. قدش فقط کمی از مادرش بلندتر است. صدای زنگ، در خانه می پیچد. خانم امیری می گوید: مثل اینکه بقیه اومدن.
بعد دگمه آیفون را می زند. در باز می شود. مژده و حمیده هستند. حمیده حالا که کنار مژده ایستاده، به نظر کوتاه قد می آید. سلام می کنند و کنار ما می نشینند. مژده چشمهای درشتش را گشاد می کند و می گوید: ببخشید! ما باید ساعت یازده بریم دبیرستان، بعدازظهر امتحان بزرگسالاس. ببینیم ما دو تا هم می تونیم دیپلممونو بگیریم یا نه.
حمیده ابروهای نازکش را در هم می کشد. از صورت گندمگونش خوشم می آید. شاید به خاطر آن چالی است که وقتی می خندد، روی گونه راستش می افتد. می گوید: باید بگیریم وگرنه، دیگه حریف بچه هامونم نمی شیم. من تازه می خوام تو کنکور شرکت کنم.
دوباره ساعت را نگاه می کنم و می پرسم: از مریم چه خبر؟
فرشته می گوید: زن دایی سرما خورده. نمی تونه بیاد. اگه به خودش بود که حتماً می یومد؛ اما من ازش خواستم که استراحت کنه. طفلی خیلی ناراحت بود که نمی تونه بیاد.
سودابه می گوید: چون امروز مژده و حمیده باید زودتر برن، فقط چند آیه از سوره یس می خونیم. بعدشم چند تا مطلبه، که باید بهتون بگم.
صدای زنگ، دوباره بلند می شود. این بار خانم حسینی است. خانم حسینی در حالی که نفس نفس می زند، کنار سودابه می نشیند. درست همقد سودابه است و مثل او درشت اندام. امروز پوستش تیره تر از همیشه به نظر می آید. یک سبزه تند. سودابه می گوید: جلسه رو شروع می کنیم.
روسری های سفیدمان را سر می کنیم و بعد قرآنهایمان را باز می کنیم. سودابه شروع به خواندن قرآن می کند. چهارده آیه که می خواند، آن را می بندد و می بوسد. قرآن را به دست خانم امیری می دهد و می گوید:
از جلسه آینده، باید مناجات امیرالمومنین را هم بخوانیم. این خواستِ خانم است. امروز باید، مطلبی را هم برایتان توضیح دهم. در باره اینکه چرا بعضی از شما، باید در جلسه، لباس سفید بپوشید و بعضی لباس سبز. در باره رنگ لباسها، چیزی نمی گویم. شما، هر کدام، در خواب دیده اید که لباستان باید چه رنگی باشد. اینکه چرا از بین این جمع، فقط مهدیه و مریم و مژده، باید لباس سفید بپوشند و دیگران لباس سبز، علتش را نمی دانم. حتی نمی دانم، چرا من هم، باید لباس سبز بپوشم. من این را مشخص نکرده ام. این از جای دیگری است. دلیلش را هم نپرسید. در ضمن، چون مادر خانم امیری کمر درد دارد، تا یک هفته، باید هر روز، دو رکعت نماز حاجت بخوانید تا مادرشان خوب شود.
خواهرانم! مگر قرار نشد در اعمال و رفتارتان دقت کنید؟ مگر قرار نشد نمازهایتان را اول وقت بخوانید؟ آن هم، در پنج نوبت با فاصله؟ پس چرا بعضی از شما، به این دستورات توجه نمی کنید؟ به شما می گویم آنچه را از شما مخفی می کردم. بدانید که من از اعمال شما باخبرم. متاسفانه بعضی از شما، دقت کافی در انجام عبادات ندارید. مسئله ای که باید بدانید، این است که من... من... همه چیز را در باره شما می دانم. احوال و اعمال شما را به من گزارش می دهند. بعضی خوب عمل می کنید و بعضی... من همه چیز را می دانم؛ اما دوست نداشتم، شما این را بدانید. نمی خواستم بین من و شما، پرده ای قرار بگیرد. نکند شما در مقابل من شرمنده شوید.
غمی در صدای سودابه است که دلم را می سوزاند. سودابه لبهای نازکش را می جود. همه ساکتند. باز هم بغض، راه گلویم را می بندد. آخر مگر انجام این عبادات چقدر مشکل است، که در ادای آنها کوتاهی می کنیم؟ نمی دانم، مگر ما عاشق نیستیم؟
جلسه تمام می شود. مژده و حمیده نمی مانند تا از آنها پذیرایی شود. خداحافظی می کنند و می روند. خانم حسینی اشکهایش را پاک می کند و به سودابه زل می زند. پای چشمهای خانم حسینی گود افتاده. سودابه لبخندی می زند و می گوید: چه خبر خانم حسینی؟
- دیگه خواب و خوراک ندارم. همه زندگیم شده حضرت زهرا. شده چهارده معصوم. صبح و شب باهاشون حرف می زنم. یه شب نیس که خوابشونو نبینم.
خانم حسینی بلندبلند گریه می کند. سودابه با محبت می گوید: خوش به حالت! بگو خانم حسینی. بگو چی دیدی.
- اشکالی نداره بقیه بفهمن؟ بگم؟
سودابه سرش را به علامت تایید تکان می دهد.
- راستش چند روزه که موقع نماز، وقتی قنوت می گم، همین جور که دستم رو به آسمون بلنده، می رم بالا. بالا و بالاتر. اولین بار خیلی ترسیدم؛ اما حالا کیف می کنم. نه اینکه فقط روحم بره بالا، جسم و روحم، با هم بالا می رن. سبک و راحت! امروز توی نماز صبح، همین طور که بالا می رفتم، صدایی رو شنیدم که می گفت: «برای رسیدن به عرش، باید عاشق شد.» این صدا، این صدای آروم و قشنگو که شنیدم، نمی دونی... چرا، تو خوب می دونی. قربونت برم سودابه! چه دری به روی ما وا کردی!
خانم حسینی دستش را دور گردن سودابه می اندازد و باز هم گریه می کند.
سودابه آرام می گوید: اِ خانم حسینی! مگه نمی خوای به عرش برسی؟ پس دستتو از دور گردنم بردار. دارم خفه می شم! باید زنده بمونم تا کمکت کنم.
همه ما می خندیم. خانم حسینی هم می خندد و صورت سودابه را می بوسد. منتظر فرصتم تا از سودابه بخواهم، برایم استخاره کند. خانم حسینی از کنار سودابه تکان نمی خورد. مجبور می شوم از او بخواهم جایش را به من بدهد. کنار سودابه می نشینم و می گویم: واسه من استخاره می کنی؟ استخاره محمده. در رابطه با همون حاج آقایی که مژده در موردش می گفت. مثل اینکه اونم عارفه. می خوام ببینم اگه خوب اومد، محمد بره پیش ایشون.
سودابه چشمانش را می بندد و زیر لب چیزی می گوید. صفحه ای را باز می کند. همان وقت، چشمانش را هم باز می کند و آیه را می بیند. می گوید: خوب اومد. شوهرت می تونه بره.
خیالم راحت می شود. دلم می خواهد محمد را زودتر ببینم و نتیجه استخاره را به او بگویم. چه خوشحال می شود، اگر کسی، دستش را در این راه بگیرد.
سودابه از زینب می خواهد که ماجرای نور دیدنش را تعریف کند. زینب به مادرش که روبه رویش نشسته نگاه می کند. خانم امیری به او لبخند می زند. به جز چشمهای کشیده شان، هیچ شباهتی به هم ندارند. حتی رنگ پوستشان مثل هم نیست. هر چه خانم امیری سفید است، زینب سبزه است. لابد به پدرش رفته. زینب ابروهای پهن دخترانه اش را بالا می برد و می گوید: دیشب وقتی زیارت حضرت زهرا رو خوندم، از دست خودم خیلی کفری شدم. فکر می کردم من از بقیه عقب ترم. شک کردم که نکنه کلاس و دانشگاه غافلم کرده. تو همین فکرا بودم، که یه دفعه برق رفت. تو خونه تنها بودم. اولین باری نبود که تنها می موندم. اما برق که رفت، بدجوری ترسیدم. از طبقه بالا بدو بدو اومدم پایین. همه جا تاریک بود. دو سه تا پله مونده بود، که یه مرتبه، انگار یکی منو هل داد. از پله ها افتادم پایین. پام بدجوری درد گرفته بود. هم درد داشتم، هم می ترسیدم. با ترس و لرز بلند شدم و لنگون لنگون، اومدم همین جا نشستم.
زینب با دست، جایی را که سودابه نشسته است، نشان می دهد. هیجان زده است.
سودابه می گوید: یه لیوان آب بهش بدین.
خانم امیری، با عجله، لیوان آبی به دهان زینب نزدیک می کند. زینب با دست، لیوان را پس می زند و می گوید: نه. می خوام تعریف کنم. به دیوار چسبیده بودم و جیغ می کشیدم. احساس می کردم یکی کنارمه. حس بدی داشتم. آتیش بخاری، کمی اتاقو روشن کرده بود. به خدا، تو همون وضع و حال، یه سایه سیاه رو دیدم! از ترس می خواستم بمیرم. خانم رو صدا کردم. قسمش دادم کمکم کنه. سایه دور و برم می چرخید. یه مرتبه روبه روم نور دیدم . مثل رنگین کمان... نه... مثل رنگین کمان نبود. افقی بود. نور سبز وسط بود و بالا نور زرد و پایین هم نور قرمز. قبلاً شنیده بودم که هر نوری، یعنی حضور یکی از ائمه.
حالا با انگشت، گوشه لبش را پاک می کند و می گوید: نمی دونستم باید چی کار کنم. بی اختیار بلند شدم. سلام دادم و نگاهشون کردم. ترسم کمتر شده بود. دیگه از سیاهی خبری نبود. تا اینکه کم کم محو شدن.
زینب ملتمسانه سودابه را نگاه می کند و می گوید: سودابه! اگه می شه زودتر به ما بگو، قراره چی ببینیم و باید چی کار کنیم. نزدیک بود قبض روح بشم.
سودابه ابروهای خود را بالا می برد و می گوید: تلقین ریشه این کارو خشک می کنه. اگه از قبل، به شما بگم چی قراره ببینین، خودتون به خودتون شک می کنین، که نکنه همه ش تلقین بوده. اما وقتی ذهنتون خالی از توفیقات این راه باشه، با اطمینان، این مسیر رو طی می کنین.
همه با تکان دادن سر، حرف سودابه را تایید می کنیم.
پیش خودم می گویم: یعنی ممکنه یه روزی، من طی الارض کنم یا چشم بصیرت داشته باشم؟ چه کیفی داره هر وقت اراده کنی، بدون نیاز به چیزی، به سرعت به مقصد برسی! یا دیدن باطن دیگران. عجب توفیقی!
کم کم برای نماز ظهر آماده می شویم. اذان را که می گویند، هر کداممان روی سجاده ای می ایستیم و قامت می بندیم. فقط نماز ظهر را می خوانیم. دعا می کنم محمد زودتر از راه برسد. نمی خواهم سارا در خانه تنها بماند. از طرفی هم، می خواهم جواب استخاره را به محمد بگویم.
مقنعه مشکی ام را سر می کنم. از کیفم آینه کوچکی در می آورم و خودم را در آن نگاه می کنم. دستی، آینه را از من می گیرد. جا می خورم.
- با اجازه!
فرشته است. آینه را روبه روی صورتش می گیرد. می خواهد روسری اش را طوری سنجاق بزند، تا چانه اش پیدا نباشد. برایم جالب است که ما دخترعموها، هیچ شباهتی با هم نداریم. روسری اش را که مرتب می کند، آینه را به من می دهد و می گوید: امروز سودابه و خانم حسینی رو من می رسونم.
خانم امیری مرا صدا می کند و می گوید: شوهرت اومده. بیرون منتظره.
نمی دانم چرا صدای زنگ خانه را نشنیدم. از همه خداحافظی می کنم و از خانه بیرون می روم. محمد سرِ کوچه ایستاده. دگمه های کاپشنش را بسته و یقه آن را بالا داده، تا گردنش را بپوشاند. مرا که می بیند، برایم دست تکان می دهد. به طرفش می روم.
- سلام! ماشین کجاس؟
- سلام از ماس! جای پارک نبود، یه کم پایین تر پارک کردم. اوناهاش.
به طرف ماشین می رویم. راه رفتن کنار محمد را دوست دارم. اما امروز حالِ راه رفتن ندارم. خسته ام. کمی عقب می مانم. محمد می ایستد. مرا نگاه می کند و می گوید: چیزی شده؟
سرم را تکان می دهم و می گویم: نه. چیزی نیس.
دستهایش را جلوِ دهانش می گیرد و ها می کند. حالا با خوشحالی می گویم: راستی سودابه خانم برات استخاره کرد. خوب اومد. حالا می تونی با حاج آقا صحبت کنی.
- جدی می گی؟ دستت درد نکنه! این جوری خیالم راحت تره. راستی گفتی هیئت چه شَبیه؟
- پنجشنبه ها. آدرس رو هم برات گرفتم. برو حاج آقا رو ببین. البته مژده می گفت که حاج آقا، اصلاً بحث ارتباط و این چیزا رو مطرح نمی کنه. اما صابخونه یه چیزایی از حاج آقا گفته. مژده و شوهرش هم هستن. خودت می ری می بینیش. دو شب که بیشتر نمونده.
سوار ماشین می شویم. خمیازه ای می کشم. سرم را به صندلی ماشین تکیه می دهم.
- بهتره کمی بخوابی.
- نه. باید خودمو عادت بدم. باید از فرش کَند، تا به عرش رسید.
به خانم حسینی گفته بودند که برای رسیدن به عرش، باید عاشق شد. کاش می دانستم خانم حسینی چه کار کرده، که این توفیق بزرگ در نماز نصیبش شده است!
در دل می گویم: منو نگا که به یه ذره نور، دلم رو خوش کردم...
زنی صدایم می کند. رویم را به طرف صدا بر می گردانم. سه زن به طرفم می آیند. با تعجب نگاهشان می کنم. هر سه بی حجابند. از ماشین پیاده می شوم. وسط پیاده رو می ایستیم. خیابان پر از ماشین است. عابران با عجله از کنارمان می گذرند. زنها با خیال آسوده، روبه روی من ایستاده اند. یکی از آنها، کاغذی را به من نشان می دهد. نشانی جایی است. اما نمی دانم کجا. می گوید: شما می دونین این خیابون به کجا می رسه؟
نگاهش می کنم. موهای سیاهش تا پشت کمرش می رسد. چیزی نمی گویم. زن دوباره می گوید: نکنه آخرِ این خیابون بن بست باشه؟
به دو همراهش نگاه می کنم. آنها می خندند. یکی از آنها، موهای رنگ کرده اش را، دم اسبی کرده. دیگری هم لبش را قرمز کرده. قرمزِ قرمز!
زن دوباره می گوید: به ما گفتن شما این آدرسو بلدی. تو بلدی؟ بلدی؟
رویم را به طرف زن برمی گردانم. بی اختیار عقب می روم. به جای آن زن، کفتاری کنارم ایستاده. کفتار دهانش را باز می کند و می گوید: چهارراهه یا بن بست...
صدای بوق ماشینها بلند می شود. می ترسم. به دو زن دیگر نگاه می کنم. باز هم می خندند. انگار متوجه کفتاری که کنارشان ایستاده، نشده اند. هوا تاریک شده است. از محمد خبری نیست. نمی دانم کجا رفته.
دوباره می گوید: می گی یا نه؟
می خواهم چیزی بگویم. زبانم بند آمده. کفتار را نگاه می کنم. ناگهان دود همه جا را می پوشاند. کفتار تکه تکه می شود. تکه های بدنش در پیاده رو پخش می شود. دهانم خشک شده. آن دو زن هنوز هم می خندند. ماشینها بوق می زنند. سردم می شود. لرز تمام بدنم را می گیرد.
آنکه لبش را قرمز کرده می گوید: دروغگو! تو هم راهو بلد نیستی.
هر دو می خندند و به طرفم هجوم می آورند. چادرم را می کشند.
فریاد می زنم: ولم کنین! به خدا جایی رو که می خواین، بلد نیستم...
یکی تکانم می دهد. صدای محمد را می شنوم. چشمانم را باز می کنم. محمد پشت فرمان نشسته و با ناراحتی مرا نگاه می کند.
- خواب می دیدی؟
قطره های عرق روی پیشانی ام نشسته. بی اختیار می لرزم. صدای بوق ماشینی که از کنارمان رد می شود، مرا می ترساند. تکانی می خورم و جیغ می کشم. بدون اینکه بخواهم، گریه می کنم.
محمد دستهایم را می گیرد و با مهربانی می گوید: دوست داری خوابتو تعریف کنی؟ این جوری آروم می شی.
سرم را بالا می برم. محمد اصرار نمی کند. پایش را روی پدال گاز می گذارد. ماشین از جا کنده می شود. خوابی که در ماشین دیدم، فکر مرا به خود مشغول کرده. باید تعبیر آن را بپرسم. کاش می توانستم به سودابه زنگ بزنم و خوابم را برایش بگویم! اما حیف که به فرشته قول داده ام به سودابه زنگ نزنم.
خیلی زود به خانه می رسیم. در پارکینگ از ماشین پیاده می شوم. جز من و محمد، هیچ کس دیگری در پارکینگ نیست. دلم می گیرد. پس ساکنان این بیست و چهار واحد کجا هستند؟ از پله ها بالا می روم. درِ خانه را که باز می کنم، آهی می کشم. باز هم سفره، وسط هال پهن است. خرده های نان باگت، روی فرش ریخته. می خواهم روی راحتی بنشینم که چند لک سیاه، توجه ام را به خود جلب می کند. کاش رنگ این راحتی، سیاه بود نه بنفش، تا لکه ها دیده نمی شدند. لبه راحتی پر از گرد و خاک است. نمی دانم چند وقت است، که آن را دستمال نکشیده ام.
لباسهایم را عوض می کنم. نمی توانم از فکر خوابی که دیده ام، بیرون بیایم. مطمئن هستم که این خواب، به چشم بصیرت ربط دارد. چند بار صلوات می فرستم. به خودم می گویم: شاید این خواب، بشارتی باشه برای باز شدن چشم بصیرتم.
برای اینکه توفیقاتم بیشتر شود، باید بیشتر تلاش کنم. امشب هم بیدار می مانم. باید شب زنده داری کنم.
هرگنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
به اتاق بچه ها می روم. سجاد و سارا روی تختشان خوابیده اند. مدرسه که می روند، خوابشان هم زیاد می شود. باز هم صادق در خانه نیست. سارا روتختی آبی رنگش را روی خودش کشیده. هنوز موهای بافته اش را باز نکرده. هر وقت موهایش را می بافم، صورتش معصومیت خاصی پیدا می کند. چشمم به نقشِ روتختی می افتد. تصویر چند کودک با بالهای سفید.
تصویر بزرگی روی دیوار می افتد. چشمانم را چند بار، باز و بسته می کنم؛ اما نمی توانم بفهمم که تصویرِ چیست. به دیوار خیره می شوم. چشمانم می سوزد. چند بار جلو و عقب می روم. کلافه شده ام. نمی دانم چقدر طول می کشد. چیزی روی دیوار شکل می گیرد. یک نیم تنه برهنه است. اما هنوز چیزی از تصویر مبهم است. نمی توانم آن را به خوبی ببینم. کمرنگ و پررنگ می شود. حالا آن را به خوبی می بینم. دو بال بزرگ به این نیم تنه وصل می شود. لطافت آن را حس می کنم. کمی که می گذرد، تصویر محو می شود.
از سودابه که می پرسم، می گوید: یکی از ملائک رو دیدی.
درِ خانه باز می شود. کسی آرام کفشش را در جا کفشی می گذارد. می دانم که محمد است. چقدر دوست دارم خواب کفتار را برایش تعریف کنم. کاش اجازه داشتم!
با بی حوصلگی کارهای خانه را انجام می دهم. از همین حالا خوابم می آید.
- من نمی دونم تو چرا یه خرده نمی خوابی؟ یه ربع بخواب، عوضش تا آخر شب سرِ حالی.
به محمد نگاه نمی کنم. توی هال می نشینم و با دست، خرده نانها را جمع می کنم و می گویم: وقت ندارم بخوابم. کاش بچه ها، یه کم به من رحم می کردن!
- حالا چرا با دست جمع می کنی؟ جارو رو واسه همین کارا ساختن.
چیزی نمی گویم. محمد به دیوار تکیه می دهد و می گوید: روز به روز داری لاغرتر می شی. حواست به خودت هس؟
لبخند می زنم. مستقیم به چشمهایش نگاه می کنم و می گویم: اینکه خیلی خوبه. الآن ملت دارن خودشونو می کشن، تا یه گرم لاغر شن.
سجاد از اتاق بیرون می آید. موهای بورش به هم ریخته. می گوید: اگه گذاشتین یه خرده بخوابیم.
محمد، آرام به شانه سجاد می زند و می گوید: از دست این مامانت! بریم پسرم، بریم یه چرتی بزنیم.
تا اذان مغرب فقط کارهای خانه را انجام می دهم. می دانم تا شام بچه ها را ندهم، نمی توانم با خیال راحت به خودم بپردازم.
آخرِ شب وقتی همه می خوابند، چشمان من هم سنگین می شود. به حمام می روم. در آینه به خودم نگاه می کنم. چند رگه قرمز در سفیدی چشمهایم می بینم. عیبی ندارد. باید هر طور شده شب را بیدار بمانم.
اما چه فایده؟ باز هم تا صبح چند بار خوابم می برد. در خواب، کفتاری را می بینم که با من حرف می زند.
بعد از نماز صبح، کتاب صرف را می آورم و درس جدیدی را که استاد داده، می خوانم. کاش این قدر غایب نمی شدم! چقدر افعال معتل قاعده دارد. دفترم را باز می کنم. صفحات اول آن، چه مرتب و تمیز نوشته شده. از سلیقه خودم خوشم می آید. سوالها را با قرمز و جوابها را با آبی نوشته ام. اما این صفحات آخر، چقدر نامرتب و بدخط است. فقط جای نقش زغال در دفترم خالی است. امان از تو سودابه! چه کردی با ما؟
تمرینهای درس را حل می کنم. دیگر شور و شوق درس خواندن ندارم. ساعت را نگاه می کنم. ساعت شش ونیم است. می خواهم امروز به حوزه بروم. آب سماور جوش آمده. چای را دم می کنم. ظرف پنیر را روی میز می گذارم. چند تکه نان گرم می کنم و در سبد نان می گذارم. به اتاق بچه ها می روم و هر سه نفرشان را، که بعد از نماز، دوباره خوابیده اند، از خواب بیدار می کنم. سارا زود از جایش بلند می شود. سجاد هم بیدار می شود و از تختش پایین می آید؛ اما صادق را، باید صد بار صدا کرد تا بلند شود.
باز هم بچه ها صبحانه نمی خورند. محمد کیفش را برمی دارد و به بچه ها می گوید: زود باشین تا ماشینو از پارکینگ در می یارم شما هم بیاین پایین.
محمد رو به من می کند و می گوید: اگه می خوای بری حوزه، برسونمت.
- ممنون! تا حاضر شم دیرت می شه. خودم می رم.
پشت میز آشپزخانه می نشینم. دستهایم را زیر چانه ام می گذارم. دلم برای بچه ها می سوزد. قبلاً تا صبحانه نمی خوردند، اجازه نمی دادم از خانه بیرون بروند.
حالا همه رفته اند. خانه ساکت است. کتابهایم را در کیفم می گذارم و مانتوِ سبزم را می پوشم. فکر خوابی که دیده ام، مرا آسوده نمی گذارد. اگر می توانستم، به سودابه زنگ می زدم و تعبیر خوابم را از او می پرسیدم. ولی باید صبر کنم. نباید مزاحم او شوم. می دانم که آدمهای زیادی به سودابه زنگ می زنند. عده زیادی برای تعبیر خواب و گروهی هم برای استخاره.
تصمیم می گیرم قبل از رفتن به حوزه، به فرشته زنگ بزنم. شماره اش را می گیرم. بوق اشغال می زند. دوباره شماره را می گیرم. فایده ای ندارد. می خواهم هر طور شده، تعبیر خوابم را بپرسم. مانتو را در می آورم. کنار تلفن می نشینم و به آن زل می زنم. نمی دانم این وقت صبح، فرشته با چه کسی تلفنی صحبت می کند. حوصله انجام هیچ کاری را ندارم. دوباره شماره فرشته را می گیرم. هنوز هم بوق اشغال می زند. با بی میلی به آشپزخانه می روم. ظرفهای شام را داخل ظرفشویی می ریزم و آب گرم را، روی آن باز می کنم. سکوت خانه برایم آرامش بخش است. حس خوبی دارم. حس نزدیکی به خدا. حس نزدیکی به اهل بیت. حس نزدیکی به امام زمان. بی اختیار زمزمه می کنم:
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو، به جان آمد، وقت است که باز آیی.
دایم گل این بُستان، شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را، در وقت توانایی.
دیشب گله زلفش با باد همی کردم
گفتا: غلطی بگذر، زین فکرت سودایی.
صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل، تا باد نپیمایی.
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی...
تا آخر شعر را که می خوانم صورتم از اشک خیس می شود. مدتها بود که این شعر را نخوانده بودم. از وقتی که وارد گروه شده ام، فقط فرصت دارم اعمال را انجام دهم. صدای زنگ تلفن مرا به خود می آورد. احساس می کنم بدنم خیس شده. چشمم به ظرفشویی می افتد. آب از اطراف آن، روی زمین می ریزد. فوری شیر آب را می بندم. با عجله به طرف تلفن می روم و گوشی را بر می دارم.
- الو!
- سلام مهدیه خانم! سودابه هستم.
گوشی را به گوشم می چسبانم. باورم نمی شود. طنین صدایش، آرامم می کند. با خوشحالی می گویم: سلام! چه خوب شد که زنگ زدین. دلم می خواست به شما زنگ بزنم؛ اما، راستش روم نشد.
- به من گفته شد که به شما زنگ بزنم. حالا بگو، من سراپا گوشم.
سعی می کنم مختصر و مفید خوابی را که دیروز دیدم، برایش بگویم. سودابه در تمام مدت ساکت است. خوابم را که تعریف می کنم، سودابه می گوید: اینکه توی خواب ترسیدی، نشونه عدم آمادگیته. روی تزکیه نفس کار کن. بیشتر کار کن. اصلاً آماده نیستی که باطن کسی رو ببینی.
تعبیر خوابم را که می گوید، از خودم نا امید می شوم. فکر می کردم خوابی که دیده ام، دلیلی بر پیشرفت من است. با ناراحتی می گویم: مثل اینکه مراقبه ای که تا حالا داشتم ارزشی نداشته.
- این مسیر، طولانیه. سخته؛ اما نباید نا امید شد. باید تلاش کرد. خیلی عجله کن. اگه ارتباطی رو که با فرشته دارم با تو داشتم، یک ماهه می رسوندمت. ارتباط دستِ خودِ ما نیس. من نمی تونم تصمیم بگیرم با چه کسی، چقدر ارتباط داشته باشم. ارتباط من و فرشته هم سر قضیه دیگه ای بود. حیف که فرصت کمه. حیف!
- فرصت کمه؟
- قراره بیست و نهم اسفند به سفر برم. سفری که بازگشت نداره. فرشته رو به شما می سپارم. اگه پام می لغزه به خاطر اونه. از حالا بهش بگو. بهش بگو که اگه سودابه نیس، ما هستیم.
با ناراحتی می گویم: اگه این قدر به فکر اون هستین، از رفتن چیزی نگین.
سودابه نفس عمیقی می کشد و می گوید: اجازه انتخاب به من داده شده. اگه بخوام می تونم تا بیست سال دیگه هم نرم؛ اما آرزوم زودتر رفتنه. فرشته تا سه روز از من بی خبر می مونه و بعد...
می دانم منظورش کدام سفر است؛ اما دوست ندارم آن را بپذیرم. می پرسم: بعد چی؟ اصلاً این سفر به کجاس؟
- خودت بهتر می دونی. همون جا که همه راهی اون هستیم. فقط اگه از بابت فرشته خیالم راحت شه، نگرانی ندارم. من این قدر که نگران اونم، نگران بچه هام نیستم. اگه شما، به من قول بدی که مواظب فرشته هستی و اونو تنها نمی ذاری، خیالم راحت می شه. هر چی دیرتر برم، جدا شدن ما سخت تر می شه. اگه شما این لطفو در حق من بکنی، دیگه مشکلی ندارم. وسایلو داخل ساکی تو اتاقم گذاشتم. فرشته جاشو می دونه. اینا نظر کرده س. برای من، کسی، چیز دیگه ای نیاره. از همین وسایل که گفتم باید استفاده بشه. من جای ساکو به شما نمی گم؛ اما اگه اون روز فرشته نیومد، برو جاشو بپرس و خودت، بقیه کارا رو به عهده بگیر. من اینا رو که به شما گفتم، به فرشته نمی تونم بگم. طاقت شنیدنشو نداره.
ساکت می مانم. نمی دانم باید چه بگویم. مرگ برای عاشقان خدا از عسل شیرین تر است؛ اما تکلیف گروه چه می شود؟ کاری نمی توانم بکنم. اگر این چنین مقدر شده، چاره ای جز پذیرفتن ندارم.
- متشکرم! در واقع، شما همین حالا این مسئولیت رو پذیرفتی.
صدای سودابه رشته افکارم را پاره می کند.
- از این به بعد هم، هر موقع که خواستی به من زنگ بزن. نگران من نباش. تا وقتی که هستم، هر کاری برای وصل شدن شما انجام می دم...
صحبتهایمان که تمام می شود، گوشی را دستم می گیرم و وسط اتاق راه می روم. نمی دانم به فرشته چه بگویم. چرا سودابه این قدر نگران فرشته است؟ چرا این کار را به عهده من گذاشت؟
شماره خانه فرشته را می گیرم. هنوز بوق اشغال می زند. لجم می گیرد. از صبح تا حالا تلفنش اشغال است. ساعت را نگاه می کنم. نزدیک ظهر است. عجیب است! دو ساعت با سودابه تلفنی صحبت کرده ام؛ اما فکر می کردم فقط یک ربع با او حرف زده ام. تا ظهر وقت زیادی نمانده. به اتاق پذیرایی می روم و ملافه هایی را که روی مبلها کشیده ام، مرتب می کنم. از اینکه می بینم این مبلهای کرم رنگ، تمیز مانده، خوشحال می شوم. می خواهم جارو برقی را بیاورم. نگاهی به خانه می اندازم و می گویم: ولش کن خونه تمیزه. زیاد به این کارا بها بدم، دیگه به اعمال نمی رسم.
تندتند لباسها را جمع می کنم و بدون اینکه آنها را تا کنم، در کمد فشار می دهم. کمدها به هم ریخته و نامرتب هستند. به سراغ ظرفها می روم و بعد از شستن آنها، تازه به فکر ناهار می افتم. وقت زیادی ندارم. چند سیب زمینی برمی دارم و رنده می کنم. درِ یخچال را باز می کنم؛ فقط یک تخم مرغ در یخچال است. به خودم بد و بیراه می گویم. تخم مرغ را با سیب زمینی ها مخلوط می کنم. می دانم که دوباره سر ناهار، اعتراض بچه ها بلند می شود. بچه ها از کوکوی سیب زمینی که بدشان می آید، چه برسد به این کوکوی یک تخم مرغی.
به خودم که می آیم، می بینم دوباره دارم بلندبلند حرف می زنم. می گویم: همه ش شیکم. آخه تا کی؟ همه ش نگرانی و نگرانی. کاش کسی با من کاری نداشت، تا می تونستم راحت اعمالم رو انجام بدم.
غذا را آماده می کنم. درِ خانه باز می شود. محمد است. سلام می کند. از دیدنش تعجب می کنم. جوابش را می دهم و می گویم: زود اومدی خونه؟ غافلگیرم کردی.
- مجبور شدم ماشینو ببرم تعمیرگاه. گفتم حالا که تا اینجا اومدم، ناهار مهمونت باشم.
به زور لبخندی می زنم و در دل می گویم: خدا به خیر کنه! شوهرمون دلش به دست پخت زنش خوش بود، که اونم پَر.
- چه خبر؟
محمد مشغول عوض کردن لباسش می شود و من هم، تمام حرفهای سودابه را، برای او تعریف می کنم. محمد با دقت گوش می دهد.
می گویم: اصلاً نمی دونستم باید چی بهش بگم. شاید باید بهش اصرار می کردم تا بخواد که زنده بمونه.
- به نظرم خوب برخورد کردی. توی این مسیر، فقط باید تسلیم بود. هر چی دستور دادن، یا هر چی که خدا و ائمه راضی باشن، همون رو باید انجام داد. لابد سودابه خانم هم، واسه همین، رفتن رو انتخاب کرده. نگران گروه هم نباش، خودشون یه فکری براش می کنن.
- نمی دونم چرا این قدر سفارش فرشته رو به من می کنه. می تونه از بقیه بخواد هواشو داشته باشن.
- مطمئن باش بی دلیل نگفته. شاید چون تو و فرشته از بچگی با هم بودین. فقط که دخترعمو نبودین، دو تا دوست بودین. حتماً مصلحتی توی این کاره، که هم به نفع تو و هم به نفع فرشته س.
محمد که صحبت می کند، آرام می شوم.
- چه خوب شد که امروز زود اومدی خونه. داشتم دیوونه می شدم.
- خدا رو شکر که به یه دردی خوردیم.
کسی زنگ می زند. صدای زنگ قطع نمی شود. معلوم است نمی خواهد انگشتش را از روی زنگ بردارد. محمد با تعجب نگاهم می کند.
می گویم: اگه سجاد الآن کلاس نداشت، می گفتم اونه.
در را باز می کنم. سجاد به داخل خانه می پرد و با صدای بلند سلام می کند. بی اختیار خودم را عقب می کشم و با عصبانیت می گویم: سلام و زهر... منو ترسوندی.
محمد می گوید: مگه تو کلید نداری؟
- اِ سلام بابا! شما کی اومدی؟ کلید دارم؛ اما حالشو ندارم.
سجاد دستش را دور گردنم می اندازد و می گوید: اصلاً مامان که درو باز کنه، یه چیزِ دیگه س.
دستش را از روی شانه ام بلند می کنم و می گویم: چرا اومدی خونه؟ مگه قرار نبود دبیرتون تست کنکور باهاتون کار کنه؟
سجاد دستی به ریش بورش می کشد و می گوید: دیگه نمی خوام برم دانشگاه. می خوام برم حوزه.
با تعجب محمد را نگاه می کنم. محمد دهانش را باز می کند. مثل اینکه می خواهد چیزی بگوید؛ اما حرفی نمی زند.
می گویم: حالا چی شده می خوای بری حوزه؟
- مربوط به حالا نیس. تابستون که رفته بودیم مشهد، چند بار جمع طلبه های جوون رو که دیدم، خیلی خوشم اومد. همون جا به این فکر افتادم. حالا مگه بده؟
- نه. خیلی هم خوبه. به شرطی که وقتی لباس روحانیتو پوشیدی، از حد و حدود روحانیت خارج نشی. کار راحتی نیس. هر کسی نمی تونه.
- می دونم. اما من می تونم.
می خواهم با سجاد بیشتر صحبت کنم، اما دوباره به یاد سودابه می افتم. باید امشب هر طور شده فرشته را ببینم و با او صحبت کنم.
***
فرشته مبلهای قهوه ای رنگ را، با فاصله زیادی از هم چیده. میز ناهارخوری و دوازده صندلی آن هم، در فرو رفتگی چهار گوشی که در سالن پذیرایی قرار دارد، چیده شده. محمد و ابراهیم کنار هم نشسته اند و حرف می زنند.
ابراهیم دستی روی ریشش می کشد و می گوید: از طرف همون شرکتی که گفتم، از من دعوت کردن تا حسابدارشون بشم. شرایطش خوبه. به احتمال زیاد قبول می کنم.
محمد که سیب قرمزی را در دست گرفته و بو می کند، می گوید: الکی که نیس. حتماً سابقه خوب کاریتو دیدن، حالا هم ازت خواستن حسابدارشون بشی. ولی همزمان حسابدارِ دو جا بودن، کار سختیه. انقدر خودتو اذیت نکن. موهای سر و ریشت، دیگه داره جو گندمی می شه.
فرشته از آشپزخانه بیرون می آید. به طرف او می روم و می گویم: یه جای دیگه بشینیم. می خوام راحت باهات حرف بزنم.
- باشه. بریم اتاق خواب خودم.
به اتاق می رویم. هر دو روی تختخواب می نشینیم. نگاهم به دیوارهای اتاق می افتد. لبخند تلخی می زنم و می گویم: اون روز سودابه خانم، چقدر اینجا ضجه زد. فکرشو بکن. اگه هر سه تامونو می بردن؟ یعنی جنازه هامون می موند؟
- نمی دونم.
- امروز سودابه خانم به من زنگ زد و یه چیزایی گفت. حوصله مقدمه چینی ندارم. اعصابم خورد شده. می رم سر اصل مطلب.
فرشته با تعجب نگاهم می کند. از مردن سودابه برایش می گویم. فرشته بلندبلند می خندد. ناراحت می شوم و می گویم: چرا می خندی؟ خودش گفت که قراره بره. گفت که فقط نگران توئه. از حرفاش فهمیدم که کفنشم آماده س، توی یه ساک که...
فرشته نگاهم می کند و می گوید: ناراحت نباش. اون هیچ جا نمی ره.
- خب، دروغ که نمی گه.
- دروغ نمی گه؛ اما نمی ره. تا حالا چند مرتبه گفته می خوام برم؛ اما من اجازه ندادم. وقتی بگم که از رفتنش راضی نیستم، خودش حرفشو پس می گیره.
- خدا کنه! من که نمی دونستم باید چی بهش بگم. آخرش گفتم باشه، نگران فرشته نباش.
فرشته دوباره می خندد و می گوید: ولی من باید بهش بگم که اجازه رفتن نداری. اگه حرفی رو که تو بهش زدی، من می زدم که فاتحه.
- چه می دونستم. من که تا حالا با این جور آدما سر و کار نداشتم. شایدم صلاح باشه بره.
- اصلاً این حرفا نیس. خودش می گه توی این دنیا، من و اون کنار هم آروم می شیم. با هم باید مسیر رو طی کنیم و اون دنیا هم با همیم. می گه قلبای ما دو تا، پر از محبت اون یکیه. چه می دونم، همون قضیه یه روح در دو بدن.
نفس عمیقی می کشم و می گویم: خدا رو شکر که تو مانعش می شی! گروه تازه داره شکل می گیره. فرشته جون، می دونم دیر وقته؛ اما اعمال امروز رو نداشتم، بهش زنگ بزن و اعمال منو بگیر.
- خیالت راحت باشه. همون موقع که زنگ زدی و گفتی شب نشینی می آین خونه مون، زنگ زدم و اعمالتو گرفتم.
با خوشحالی می گویم: دستت درد نکنه! خیالم راحت شد.
هادی وارد اتاق می شود. رو به فرشته می کند و می گوید: مامان! فردا باید بیای مدرسه مون. همه دوم راهنمائیا، باید فردا، مادراشون بیان مدرسه. گمونم معلم حرفه وفن، می خواد باهاتون صحبت کنه.
- باشه پسرم.
چقدر هادی شبیه ابراهیم است. ابروهای مشکی و پهن، چشمهای قهوه ای و پوستی سبزه.
- مامان، مثل اون دفعه نشه که نیومدی. دوباره نشینی پای تلفن، با خاله سودابه حرف بزنی و دیر بشه ها!
- نه عزیزم. گفتم می یام یعنی می یام دیگه. حالا هم برو، ببین داداشات درساشونو خوندن یا نه.
- به من چه!
- می خواستی داداش بزرگِ نشی.
هادی از اتاق بیرون می رود. می گویم: هر چی تو و شوهرت قد بلندین، هادی قدش کوتاهه. به کی رفته؟
فرشته لبخند می زند و می گوید: معلومه دیگه، به خودم. یادت نیس؟ من یه دفعه قدم رشد کرد.
یادم می آید. از حرفی که زدم، پشیمان می شوم.
- بیا، تو این کاغذ اعمالتو نوشتم.
کاغذ را از فرشته می گیرم و نگاه می کنم.
- فرشته! چرا اعمال هر کدوم از ما، با اون یکی فرق داره؟
- اتفاقاً منم همینو از سودابه پرسیدم. دلیلش اینه که، چون هر کدوم از بچه های گروه، خصوصیات مثبت و منفی مخصوصِ خودشونو دارن؛ هر کدومم باید اعمال خاصی رو انجام بدن. اعمال باعث می شه که نکات مثبت، قوی تر بشه و نکات منفی، ضعیف. تا اینکه کم کم از بین بره. مثل دارو می مونه که هر کس، باید با تجویز پزشک، داروی مخصوص بیماری خودشو استفاده کنه.
- این درست؛ اما چرا نباید اعمال همدیگه رو بدونیم؟
- شیطونه دیگه. یه موقع دیدی یکی بگه اعمال اون کمتره، مال من بیشتر، یا برعکس. اینو از خودم می گم. اما اون چیزی رو که مطمئنم، اینه که رازداری یه اصله توی این مسیر.
محمد، صدایم می زند. آماده رفتن است. ساعت یازده ونیم شب است. فرشته را می بوسم و می گویم: به عمو و زن عمو سلام برسون.
- چَشم! البته اگه فرصت کردم احوالشونو بپرسم.
- یعنی چی؟ تو که تقریباً همه ش تلفنت مشغوله.
- تو بیست وچهارساعت شبانه روز، حداقل هشت ساعت با سودابه تلفنی صحبت می کنم. اگه بریم حوزه، که صبح تا ظهر با همیم. تازه، عصر هم، باید دو ساعتی رو، تلفنی صحبت کنیم. مامانم صداش در اومده. نه دیدنش می رم و نه وقت می کنم بهش زنگ بزنم.
- پس اینه که تلفنت دائم اشغاله. خوش به حالت! این جوری چقدر می تونی جلو بیفتی.
فرشته لبخند کمرنگی می زند. به نظر غمگین می آید.
- مهدیه خانم! اگه قصد رفتن ندارین ما زیر شلواریمونو بپوشیم.

نظرات کاربران درباره کتاب فرمانروای مه