فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دوقلوهای یخی

نسخه الکترونیک کتاب دوقلوهای یخی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دوقلوهای یخی

نگس و سارامورکرافت یک سال پس از انکه لیدیا یکی از دوقلوهای همسانشان در تصادفی کشته می شود.به جزیره ای کوچک در اسکاتلند می روند. انگس این جزیره را از مادربزرگش به ارث برده است.انان می خواهند به این ترتیب زندگی از هم پاشیده خود را ترمیم کنند.اما زمانی که کریستی دختری که زنده مانده ادعا می کند که انان هویت او را اشتباه گرفته اند و او در اصل لیدیاست...

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دوقلوهای یخی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

صندلی هایمان دقیقاً به فاصله دو یاردی روبه روی میزی بزرگ قرار داده شده است، گویا ما زوجی هستیم در جلسه حل اختلاف زناشویی؛ حسی که خیلی خوب با آن آشنا هستم. اتاق را یک جفت پنجره ارسی شیشه ای بلند و بدون پرده که مال قرن هجدهم است زیر سلطه خود درآورده: مانند تابلویی دوقلو از آسمان تیره وتار لندن.
همسرم می پرسد: «می شود کمی نور به داخل بیاید؟» اندرو واکر(۱)، وکیل جوان، سرش را، شاید به نشانه ناراحتی، از روی کاغذهایش بلند می کند.
می گوید: «البته. من معذرت می خوام.» به سمت کلیدی که پشت سرش بود دولا شد و دو تا لامپ ایستاده بلند، اتاق را با نور زرد تندی روشن کردند و آن دو پنجره باشکوه در سیاهی فرو رفتند.
اکنون می توانستم تصویر خودم را در شیشه ها ببینم: بی حرکت و بی تفاوت، زانوهایم به هم چسبیده بودند. این زن دیگر کیست؟
این، آن زنی که پیشتر بودم نیست. چشم هایش همچنان آبی رنگ است، اما غمگین تر، صورتی تقریباً گرد و رنگ پریده، اما لاغرتر از قبل. هنوز هم مو طلایی و بسیار زیباست - اما رنگ پریده و آب رفته؛ زنی سی و سه ساله که همه طراوت زمان دختری اش خیلی وقت می شود که از بین رفته است.
و لباس هایش؟
شلوار جینی که پارسال مد بود. چکمه هایی که پارسال مد بود، ژاکت پشمی لیلاکِ نسبتاً زیبا ولی کهنه، نخ نما شده از شستن های زیاد. در آینه اخمی به خودم کردم. باید با لباس رسمی تری می آمدم. اما چرا باید با لباس رسمی تر می آمدم؟ ما فقط داریم وکیلی را ملاقات می کنیم و زندگی مان را به طور کامل تغییر می دهیم.
صدای زمزمه ترافیک از بیرون به گوش می رسد؛ مانند صدای عمیق اما آزاردهنده نفس کشیدن همسری که به خوابی عمیق فرو رفته است. از خودم می پرسم که آیا قرار است دلم برای صدای ترافیک لندن تنگ شود؟ صدای اطمینان بخش امواج رادیو و تلویزیون همیشگی آن، مانند صدای برنامه ای که روی گوشی ات نصب می کنی تا به کمکش بخوابی، آن هم با تقلید از صدای بی وقفه جریان خون در رحم، و صدای تپش قلب مادر از دوردست است.
دوقلوهایم، وقتی نوک بینی های خود را به شکمم می مالیدند، آن صدا را در درونم شنیده اند. به خاطر دارم که آنان را در دومین سونوگرافی دیدم. شبیه نشانه های اشرافی سر آرنج کت بودند؛ شبیه و مخالف. اسبی شاخ دار و اسبی شاخ دار.
وصیت کننده، اجراکننده، ارث برنده، تصدیق کننده.
اندرو واکر طوری ما را مخاطب قرار داده که گویا اینجا اتاق سخنرانی و او استادی است که تا اندازه ای از دانشجویانش ناامید شده است.
کودکان به جامانده، مرده، به ارث گذاشته شده، نجات یافته.
همسرم، آنگس(۲)، آهی می کشد، آهی از سر صبری سرکوب شده. من معنی آن آه را می دانم. حوصله او سر رفته، یا شاید هم عصبی شده است و من این را درک می کنم؛ اما من با وکیل نیز همدردی می کنم. برای او نیز این کار نباید آسان باشد. روبه رو شدن با پدری پرخاشگر و مادری که هنوز سوگواری می کند و، در عین حال، باید مشکل ارثیه را نیز حل کند. ما حتماً از آن مورد های سخت هستیم. پس شاید حرف زدنِ با احتیاط، آرام و با دقتِ او راهی برای فاصله گرفتن و حل کردن مسائل سخت و دشوار است. شاید معادل قانونی کاردرمانی پزشکی باشد. غده اثنی عشری و غشامایی جدا شده، منجر شونده به التهاب صفاق(۳) کشنده ی کودکان.
صدایی تیز سکوت را می بُرد.
«همه این کارها را انجام داده ایم.»
آیا آنگس ازخودبی خود بود؟ صدایش عصبانی است. اززمانی که آن اتفاق افتاد آنگس عصبانی بود و خیلی هم در خوردن الکل زیاده روی می کرد. اما امروز کمی منطقی تر به نظر می رسید، شاید هم کمی هوشیارتر.
«ما می خواهیم قبل از اینکه وضعیت آب وهوا به هم بریزد، این کار را تمام کنیم. می دانید که؟»
«آقای مورکرافت(۴)، همان طور که قبلاً گفتم، آقای پیتر کنوود(۵) در تعطیلات به سر می برند. اگر ترجیح می دهید، می توانیم منتظر شویم تا برگردند...»
«نه. ما می خواهیم که این کار همین الان انجام شود.»
«در این صورت من باید باز مدارک و مسائل مربوط را بررسی کنم، برای رضایتمندی خودم. همچنین، پیتر احساس می کند... خب...»
من تماشا می کنم. وکیل تردید می کند و کلمه های بعدی اش سخت تر و حتی با احتیاط تر شکل می گیرند:
«آقای مورکرافت، همان طور که می دانید، پیتر خودش را دوست خانوادگی دیرینه می داند، و نه فقط مشاور قانونی. او در جریان وضعیت قرار دارد. او خانم کارنن، مادربزرگ شما، را خیلی خوب می شناخت. به خاطر همین، ایشان از من خواست که بار دیگر مطمئن شوم که شما خوب می دانید دارید چه کار می کنید.»
«ما می دانیم که داریم چه کاری انجام می دهیم.»
«این جزیره، همان طور که آگاهید خیلی قابل سکونت نیست.»
اندرو واکر با ناراحتی شانه هایش را بالا انداخت، انگار که مقصر این ویرانی شرکت اوست، اما خیلی مشتاق است که جلوی مرافعه ای دادگاهی را بگیرد. «متاسفانه، اتاقک کوچک نگهبان فانوس دریایی به حال خود رها شده. سال ها کسی در آنجا نبوده. اما نمی توانید آن را کامل خراب کنید و از نو بسازید.»
«آره. همه این ها را می دانیم. وقتی بچه بودم زیاد به آنجا رفته ام. زیاد توی استخرهای سنگی بازی کرده ام.»
«اما آقای مورکرافت، به مشکل ها به طور کامل واقف هستید؟ این تعهد بزرگی است. دستیابی به محل با مسائلی روبه روست؛ جزر و مد زمین های گلی(۶) و البته مشکل های عدیده و بارز در خصوص لوله کشی و سیستم گرمایشی و به طور کلی برقی. گذشته از این، پولی در وصیت نامه ذکر نشده، هیچ چیزی برای...»
«ما به طور کامل از مشکل ها خبر داریم.»
درنگی ایجاد می شود. واکر اول به من، سپس دوباره به آنگس نگاهی می اندازد. «مطلع شدم که دارید خانه تان در لندن را می فروشید، درست است؟»
آنگس با چانه ای یک وری و حالتی ستیزه جو، به عقب خیره شد.
«ببخشید؟ این قضیه چه ربطی به همه این ها دارد؟»
آقای وکیل سرش را تکان می دهد. «پیتر نگران است. چون... آه... با توجه به سوگواری اخیرتان... می خواهد تا جای ممکن مطمئن شود.»
آنگس به من نگاه می کند. با حالتی از تردید شانه بالا می اندازم. به جلو خم می شود.
«خب. حالا هر چی. بله. داریم خانه مان را در کَمدن(۷) می فروشیم.»
«و این فروش به این معنی ست که شما از سرمایه لازم برای بازسازی ال...»
اندرو واکر اخمی به کلمه هایی که دارد می خواند می کند. «نمی توانم درست تلفظش کنم. ال...؟»
«ایلیان توران(۸). اسکات گِیلیک(۹). به معنی جزیره رعدوبرق. جزیره توران.»
«بله. البته. جزیره توران. بنابراین، امیدوارید که پول کافی از فروش خانه فعلی تان برای تعمیر اتاقک نگهبان فانوس دریایی در توران به دست بیاورید.»
احساس کردم باید چیزی بگویم. به طور قطع باید چیزی بگویم. آنگس دارد همه کارها را انجام می دهد. البته ساکت بودن من نیز کمک کننده است، مانند کرمی در پیله سکوتم پیچیده ام. مثل همیشه. این روش من است. من همیشه ساکت بوده ام، یا شاید هم تودار و همین موضوع سال ها آنگس را آزار داده است. نظرت چیست؟ بهم بگو. چرا من باید همه حرف ها را بزنم؟ و وقتی او این ها را می گوید، من شانه بالا می اندازم و رویم را برمی گردانم؛ زیرا گاهی سکوت، خود گفتن همه حرف هاست.
و باز هم من اینجا، باز هم در سکوت. به همسرم گوش می دهم.
«تا همین جا هم دو بار برای خانه کمدن وام گرفته ایم. من شغلم را از دست داده ام. داریم تقلا می کنیم. اما، بله. امیدواریم که بتوانیم پول دربیاوریم.»
«خریداری هم دارید؟»
«کمی دیگر مانده تا چِکش را بنویسد.»
آنگس دارد آشکارا خشم را در خود خفه می کند و ادامه می دهد.
«ببینید. مادربزرگم در وصیت نامه اش آن جزیره را به من و برادرم داده، درست است؟»
«البته.»
«و برادرم، با سخاوت تمام، می گوید که آن را نمی خواهد، درست است؟ مادرم در خانه خودش است، بله؟ بنابراین، جزیره به من، همسرم، و دخترم تعلق دارد، بله؟»
دختر. یک دختر.
«در واقع...»
«پس به طور حتم همین طور است. ما می خواهیم نقل مکان کنیم. به راستی می خواهیم نقل مکان کنیم. بله، وضعیت خوبی ندارد. درست است که در حال فروپاشیدن است، اما ما با آن کنار می آییم. هر چه باشد ما...» - آنگس به عقب تکیه می دهد - «قبلاً از این بدتر را هم از سر گذرانده ایم.»
من مشتاقانه به همسرم نگاه می کنم.
اگر اکنون برای نخستین بار او را ملاقات کرده بودم، هنوز هم جذاب بود. مردی قدبلند و باهوش، در حدود سی ساله، با ته ریشی زیبا. چشم هایی تیره، با هیکلی عضلانی و قدرتمند.
نخستین باری که آنگس را دیدم کمی ته ریش داشت که من خیلی دوست داشتم. به گونه ای که مدل فَک پایینش را نمایان می کرد. او یکی از معدود مردهایی بود که دیده بودم و کلمه جذاب برازنده اش بود. در کافه تَپِس(۱۰) بزرگ و شلوغ در کاونت گاردن(۱۱) نشسته بود.
پشت میزی بزرگ با تعدادی از دوستانش می خندید. همه شان در حدود بیست سال داشتند. من و دوستانم پشت میزی در گوشه ای دیگر نشسته بودیم. کمی جوان تر اما به اندازه آنان شاداب و سرزنده بودیم. همه در حال نوشیدن.
و آن اتفاق افتاد. یکی از پسرها متلکی گفت، یکی از ما ناراحت شد و برگشت و بعد میزها با هم یکی شدند. ما چرخیدیم و متلک گفتیم و خندیدیم و لطیفه تعریف کردیم و اسم های همدیگر را گفتیم: این زو است، این ساشا، این الکس، ایموگن، مردیث...
و این هم آنگس مورکرافت و این سارا میلورتن(۱۲) هست. آنگس اهل انگلستان و بیست و شش ساله و سارا انگلیسی امریکایی و بیست و سه ساله. خب، حالا بقیه عمر را در کنار هم سپری کنید.
صدای همهمه ترافیک در ساعت پر رفت و آمد بلندتر می شود. با تکانی، از وهم و خیال بیرون می آیم. اندرو واکر رشته ای مدارک دیگر را به آنگس می دهد که امضا کند. اوه، من با همه این مراحل آشنا هستم. پارسال کلی سند و مدرک امضا کردیم. کاغذبازی ای که به دردسر ختم می شود.
آنگس بر روی میز خم می شود و اسمش را تندتند و بدخط می نویسد. دستش برای آن خودکار زیادی بزرگ است. برگشتم و به عکس پل قدیمی لندن روی دیوار زردرنگ خیره شدم. می خواهم کمی بیشتر به گذشته فکر و حواس خودم را پرت کنم. می خواهم به خودم و آنگس فکر کنم: در آن نخستین شب.
همه چیز را به خاطر دارم، خیلی واضح و شفاف. از موسیقی گرفته –سالسای مکزیکی- تا تپس های معمولی؛ خوراک سیب زمینی قرمزرنگ، مارچوبه های سفید سرکه ای. به خاطر دارم که چطور مردم خسته می شدند، تلاش می کردند سوار آخرین مترو بشوند و به خانه بروند تا کمی بخوابند. انگار که همه آنان نیز حس کرده بودند که من و او برای هم ساخته شده ایم و همه این کارها چیزی فراتر و مهم تر از سرگرمی شب جمعه است.
چقدر راحت همه چیز عوض می شود. اگر آن زمان ما در کنار میزهایی دیگر نشسته و یا به کافه ای دیگر رفته بودیم، اکنون زندگی من به چه شکلی بود؟ ولی ما آن میز، آن شب، و آن کافه را انتخاب کرده بودیم و در نیمه شب من درست در کنار این مرد بلندقد، آنگس مورکرافت، نشسته بودم. به من گفت که معمار است. به من گفت که اهل اسکاتلند و مجرد است. و بعد لطیفه ای زیرکانه تعریف کرد که من تا چند دقیقه پس از آن هنوز متوجه نشده بودم که این فقط یک طنز است. و وقتی می خندیدم متوجه شدم دارد با نگاهی عمیق و پر از پرسش به من نگاه می کند.
من نیز درست مستقیم به او نگاه کردم. چشم هایش قهوه ای تیره و پرابهت بود، موهایش مجعد، ضخیم و خیلی تیره، دندان هایش در زیر لب های قرمز رنگش کاملاً سفید بود. ته ریشی تیره رنگ داشت. و من جواب را می دانستم. بله.

نظرات کاربران درباره کتاب دوقلوهای یخی