فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دانشگاه در بستر محلی
دانشگاه رازی

نسخه الکترونیک کتاب دانشگاه در بستر محلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دانشگاه در بستر محلی

رقابت فی­نفسه بد نیست و سبب ارتقای وضعیت علمی می­شود امّا همین موضوع گاهی افراد رقابت­جو را درون­تهی و خودآفرینی را در آنها از بین می­برد و صرف رقابت و کسب احترام را در درون­ِشان تحریک و زنده نگه می­دارد. در چنین مواردی کیفیت آثار علمی فدای کمیت می­شود و افراد تمام استعداد خویش را در بیشینه­سازی این کمیت به کار می­گیرند و فراموش می­کنند که رسالت آنها تولید متون و ارائه مطالبی برای دانشجویان است تا از آنها انسان­های بهتری بسازند. انسان­هایی که قرار است مسئولیت­پذیر، معنوی، خلاق، نوآور، حساس، تیزبین و پاسخگوی نیازهای جامعه باشند. درهرحال دانشگاه نهادی است که به دنبال شکوفایی استعدادها و پرداختن به مسائل و مشکلات جامعه است. بسیاری از مسایل و پیچیدگی­های زندگی می­بایست در درون دپارتمان­های مربوطه شرح و بسط داده شوند تا سویه­های ناپیدای آن آشکار و مورد نقد قرار گیرد. گاهی برخی دانشگاه در این زمینه موفق­اند امّا در مواردی نیز چنان درگیر مناسبات دانشگاهی می­شوند که از این مهم غافل می­شوند.
در ایران دانشگاه­های زیادی وجود دارند. یکی از آنها دانشگاه رازی است که در سال ۱۳۵۱ تاسیس شده است. این دانشگاه در غرب کشور از دانشگاه­های بزرگ محسوب می­شود. تاکنون پژوهش منسجم و گسترده­ای درباره اهداف و وسایل دستیابی به آن و وضعیت آموزش و پژوهشِ این دانشگاه انجام نشده است. مجموعه مقالات حاضر سعی می­کنند در دو حوزه دانشگاه رازی و محیط پیرامون آن و وضعیت آموزشی و فرهنگیِ دانشگاه رازی تحلیلی هرچند شتاب­زده ارائه دهند.
در بخش اول مطرح می­شود که دانشگاه رازی و شهر کرمانشاه ارتباطی تعریف شده، دوطرفه و مبتنی­بر روابط دوسویه (به­ویژه در ابعاد اجتماعی، فرهنگی و حتی صنعتی) ندارند. این نقضان به دو طرف رابطه مربوط است. آنها نه­تنها لوازم و امکانات برقراری این رابطه را ندارند بلکه اراده­ای برای انجام آن نیز ندارند. از زمان شکل­گیری دانشگاه تاکنون، این نهاد نقشی در شکل­گیری حافظه جمعی شهر نداشته است. به بیان دیگر، هر دو نتوانسته­اند تاریخ و خاطره مشترکی با هم بنا نهند. علاوه­براین، دانشگاه رازی در زمینه ارتباط با کشور همسایه (عراق) چندان موفق نبوده است این در حالی است که می­توانست در این عرصه نقش فعالی ایفاء کند.
در بخش دوم به بررسی وضعیت آموزش می­پردازد و اینکه منطق بازار در حیطه آموزش مسلط گشته است و کمتر به دانایی و فرهیختگی توجه نشان داده می­شود. همچنین در حوزه علوم اجتماعی این دانشگاه کردارهای گفتمانی وارد حوزه تولید دانش می­شوند که التفاتی به واقعیت بیرونی ندارند. برنامه­های فرهنگی به تبلیغات و برخی مراسم رایج فروکاسته شده­اند و تعریف بسیار کمینه­ای از فرهنگ متداول است.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دانشگاه در بستر محلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

غیبت دانشگاه رازی در حافظه جمعی شهر کرمانشاه

نادر امیری(۳)

چکیده

دانشگاه رازی به­مثابه عینیتی اجتماعی، آنگاه در حیات اجتماعی کرمانشاه و ذهنیت­های فردی، حضوری ارگانیک خواهد داشت که در تقاطع تاریخ و زندگی معنی یابد. این تقاطع جایی است که «حافظه جمعی» نام می­یابد. قاعده جدایی­کننده­ای بین تقابل­های مرسوم حافظه فردی و حافظه اجتماعی، یادآوری و فراموشی و نیز فرایندهای به یادآورنده و زمینه­های گفتمانی­ که این فرایندها در آن اتفاق می­افتد وجود ندارد. براین­مبنا، می­خواهیم تاملی بر این نکته داشته باشیم که «دانشگاه رازی» در کلیت حافظه جمعی ما چگونه جای گرفته است و دیالکتیک غیبت و حضور آن در ذهنیت اجتماعی، بر چه مداری می­گردد.

واژه­های کلیدی: عینیت اجتماعی، حافظه جمعی، حافظه اجتماعی، دیالکتیک.

به نام خدا. با سلام خدمت حضار گرامی، من موضوعم را در این فرصت کم در سه بخش ارائه می­کنم. اول یک­سری مفاهیم تقریباً تئوری را می­گویم. بعد در رابطه با موضوع­مان به دانشگاه رازی می­پردازیم. بعد هم، در آخر، از این خواهیم گفت در رابطه با آن وضعیت و مشکلی که وجود دارد، خب چکار می­شود کرد؟ اما قبل از این، چند نکته را، در مورد کلیت مطالبی که ارائه خواهم کرد، متذکر شوم. نخست اینکه، وقتی من صحبتم را ارائه می­کنم بعضی واژه­ها را شما مترادف در نظر بگیرید، هرچند اگر فنی­تر به قضیه نگاه کنیم برخی از این­دست واژه­ها کاملا مترادف نیستند. مثلاً وقتی می­گویم «واقعیت»، «عینیت»، «پدیده»؛ اینها یکی نیستند، ولی خب ما اینها را، در اینجا، یکسان می­گیریم. یا مثلا حافظه اجتماعی، حافظه جمعی، حافظه فرهنگی و حافظه تاریخی؛ اینها یکسان نیستند ولی اینها را، به خاطر نوع ارائه بحث در اینجا یکسان در نظر می­گیریم. البته، این نکته، برای بحث فعلی­مان در اینجا مشکلی ایجاد نمی­کند. نکته دوم اینکه، بعضی از حرف­های من و دوستانی که قبل از من صحبت کردند و به­خصوص در صحبت­هایی که دوست عزیزم، دکتر قلی­پور، بعد از من مطرح خواهند کرد، همپوشانی­هایی وجود دارد که اجتناب­ناپذیر است و ضرورتا بد هم نیست. نکته سوم هم اینکه، به­هرحال، همان­طورکه دکتر دانش­نیا هم فرمودند، صحبت­هایی که اینجا طرح می­شود یک جور نقد است و نباید با خرده­گیری اشتباه شود. خب، نقد نه به معنای ایرادگرفتن بلکه به معنای واکاوی و دعوت به تامل.
موضوعی که من خدمت­تان ارائه می­کنم غیبت دانشگاه رازی در حافظه جمعی کرمانشاه است. در ابتدا می­بایست نکاتی مفهومی را، البته به خاطر ضیق وقت خیلی کوتاه عرض کنم. هر عینیتی، هر واقعیت اجتماعی مثل این دانشگاه، مثل این صندلی، مثل من نوعی، مثل شما، یک اکنون دارد، یک حالت ایستا دارد که می­بینیم در آن وجود دارد و درآن زندگی می­کند و در­عین­حال یک بُعد زمانی هم دارد، به اصطلاح یک تاریخ دارد. تقاطع این دو تا، اگر اینها را دو محور در نظر بگیریم،یکی عمودی و یکی افقی، تقاطع این دوتا می­شود حافظه جمعی. که البته بنابر پیش­فرضی جامعه­شناسانه، حاقظه جمعی با حافظه فردی یکسان­اند، دو روی یک سکه­اند، حافظه فردی همانا حافظه جمعی است. این تقاطع، حافظه جمعی، موقعی رشد زنده و طبیعی دارد که معنادار باشد، یعنی داستان به من بدهد. در اینجا از بحث بیشتر در این باره باید بگذریم، چون ممکن است وارد مفاهیمی انتزاعی شویم که مجال آن نیست؛ اما باید یکی دو نکته مفهومی مرتبط را هم، خیلی کوتاه، اشاره کنم. معمولاً این اتفاق می­افتد که آن تاریخی که برای یک پدیده وجود دارد، یا معمولاً تاریخ بیرونی، یا از بالا، یا سیاسی، به معنای عام است، یا اگر هم یک تاریخ بیرونی وارد زندگی آن فرد یا آن شیء شد، دیگر درونی نیست و داستان خودش نیست و در نتیجه آن نقطه­ای که عرض کردم دیگر حالت زنده ندارد. زندگی من تبدیل به تاریخ منجمد می­شود، تلاقی تاریخ منجمد با زندگی روزمره منجمد. در اینجا من این چند مفهوم را خیلی مجمل و کوتاه اشاره کردم؛ امیدوارم در حدی که دست­کم فضای ذهنی بحثم را کمی انتقال دهد به انجام رسانده باشم. از این نکات دورنمای بحث، برگردیم سر دانشگاه رازی. یک نکته را برایتان بگویم، این معرفی که از دانشگاه رازی، ویدیویی که پخش شد، به­نوعی با بحث من کاملاً ارتباط دارد که شما یک تاریخ منجمد، حالا قطعه­قطعه هم می­شد؛ همان تاریخ منجمد است و بعد قطعه­قطعه می­شود و به تناوب هم قطعه می­شود؛ مضافا اینکه ایراد ناخواسته فنی در پخش این ویدیو، خودبه­خود، به­مثابه چیزی مثل اشتباهات لپی در روان­کاوی، بر روی هم می­توانست کاری کند که روی همین ویدیو تحلیل گفتمان یا حتی تحلیل محتوایی انجام دهیم و آنگاه بحثی که می­خواستم عرض کنم به انجام می­رسید. اما خب از آن بگذریم که اتفاقی پیش آمد و گذشت.
چیزی که در مورد دانشگاه رازی می­خوام بگویم ممکن است کمابیش در مورد همه دانشگاه­های ایران صدق کند. مثلاً در مورد بعضی از دانشگاه­ها تا حد کمتری صدق می­کند، مثل دانشگاه تهران، دانشگاه تبریز، دانشگاه شیراز و در مورد بعضی از دانشگاه­ها خیلی شدیدتر است مثل پیام نور یا مراکز مشابه دیگر. مسئله این است که، حالا من می­گویم دانشگاه رازی، شما می­توانید به جاهای دیگر هم تعمیم بدهید تاحدی؛ ولی الان مسئله­مان دانشگاه رازی است. دانشگاه رازی و دانشگاه در ایران به­طور کلی از دل یک سنت و از دل یک تاریخ طبیعی درنیامده. شما نگاه کنید حتی دانشگاه تهران و یا قبل از آن دارالفنون که ۱۲۲۶قمری امیرکبیر آن را بنیانگذاری می­کند؛ دانشگاه تهران به­عنوان اولین دانشگاه، درست است که توسعه از بالای رضا شاه و چنین مسائلی را می­تواند پیش آورد، ولی وقتی نگاه می­کنیم با یک مقدار تسامح می­شود گفت که براساس هوس رضاشاه دانشگاه تهران تاسیس می­شود، درست است که دلیل توسعه و فلان و از این حرف­ها هم مطرح می­کنند و از زاویه دیگری شاید قابل اعتنا باشد، ولی نه از زاویه بحث فعلی ما. دانشگاه رازی هم خیلی جالب است در بهمن ماه ۵۱ تاسیس شد به نام دانشگاه علوم کرمانشاهان در همین مکانی که ما هستیم، هرچند کمی ساختمانش فرق داشت. کمی قبل از بهمن ۵۱ حاکم وقت به کرمانشاه سفری می­کند و درپی یک سازمان­دهی، محصلین آموزش و پرورش را جمع می­کند، یک عده از بزرگان شهر هم که بچه­هایشان را برای ادامه تحصیل به جاهای دیگر می­فرستادند، یا به دلایل دیگری هم، آنها هم به شاه فشار می­آورند و خلاصه محصلین در قالب یک شعار سه کلمه­ای طلب دانشگاه برای این شهر می­کنند و بعد هم زمین نسبتا وسیعی، در سرخه لیژه آن روز که امروز مکان پردیس دانشگاه است و باغ ابریشم خوانده می­شود، برای جای اصلی دانشگاه تعیین می­شود، دانشگاهی که آن زمان این­گونه گفته می­شود که قرار است بزرگترین دانشگاه خاورمیانه باشد. تقریبا همه چیز دانشگاه، از نوع طلب­کردنش، تا تاسیس و حتی اسمش از چیزهایی بیرونی می­آید، نه از دل یک سنت اجتماعی و فرهنگی. شاید زیاد جالب نباشد که بحث­مان را با مقایسه پیش ببریم، اما به­هرحال، برای فهم منظور، دانشگاه­های اروپایی را که بعضاً نگاه می­کنید از دل یک سنت، حتی از دل یک کلیسا بیرون آمده­اند. مثلاً در دانشگاه کلن نوشته تاسیس ۱۵۲۰، یا تاریخی در این حدود. یعنی ۵۰۰ سال قبل این دانشگاه از دل ساختار کلیسایی و فرهنگی خودش بیرون آمده. نمی­گویم برایش داستان­پردازی دروغین کرده­اند و ساختگی است، اما داستان برایش ساخته­اند، ۵۰۰ سال تاریخ از دل یک سنتی درآمده است. حالا آن سنت را دیگر آن دانشگاه جدید، مثلا دانشگاه کلن قبول ندارد، قرون وسطی و کلیسا و اینها؛ ولی به­هرحال می­خواهد یک داستان برایش بسازد، یعنی این پیوستگی و این زنده­بودنش مهم است. اما مثلا دانشگاه رازی را می­بینیم که براساس یک کار سازمان­دهی­شده محصلان و بعد هم می­شود گفت مثلاً در ظاهر، اراده و دستور ناگهانی آن حاکم وقت تاسیس می­شود. بعد مقاطع تاریخی­اش را که نگاه می­کنیم تماماً مقاطع اداری هستند، مقاطعی که از بیرون به آن تحمیل شده. بعد هم دو سال بعد، سال ۵۳ اسمش می­شود دانشگاه رازی. حالا نمی­خواهم بگویم که این اسم را عوض کنیم و مثلا بگذاریم ابوحنیفه دینوری، ولی زکریای رازی از کجا آمده؟ اگر زندگی رازی را مرور کنیم، می­بینیم سروکاری با کرمانشاه نداشته، سفری و اقامتی نداشته است. بعد اتفاقاً جالب این است اولین کتابی که انتشارات دانشگاه رازی منتشر می­کند راجع به همین زکریای رازی است، سال ۵۳ و ۵۴. کتابی در توضیح اینکه زندگیش چه بوده، ولی شما نمی­دانید نسبتش با اینجا چیست. می­خواهم بگویم همه چیز بی­نسبت است، داستان ما نیست. بعد می­آیید جلوتر باز چیزهایی که در دانشگاه رازی می­بینید تاریخ اداری است. همین ویدیویی که در آنتراکت نشان داده شد، باز نمی­خواهم بگویم اینهایی که ویدیو را درست کرده­اند کار بدی خواسته­اند بکنند، ولی یک ظاهر اداری است که سال فلان، فلان بخش یا قسمت تاسیس شد و بعد وسطش هم، جالب بود که به لحاظ مشکل فنی مدام قطع و وصل می­شد و در واقع به­نوعی و ناخواسته همین حرفی را که عرض می­کنم بیان می­کرد؛ یعنی همین داستان اداری هم تکه­تکه می­شود، حالا آن وسط­ها چه هست؟ وسط­ها، مثلاً زندگی دانشجوهاست، وقایع دانشجویی است، زندگی آموزشی زنده استادهاست، زندگی زنده کلاس­هاست. بگذریم از اینکه این انقطاع و بی­ربطی را شما در نما هم می­بینید. یعنی دانشگاه رازی را از بالا هم که نشان می­داد به دوست­مان می­گفتم مثل یک ارکستری است که هرکدام ساز خودش را می­زنند. از نمای بالا، هرکدام از ساختمان­ها، هرکدام یک جور، یکی دراز، یکی کج، یکی این جوری، نگاه که می­کنی هیچ هماهنگی مثلا سنفونیک در آن نمی­بینید. یعنی هرکسی سازی برای خودش می­زند، عین داستان اداری پشت سرش. به­علاوه، نه حتی به لحاظ خط زمانی و داستانی انقطاع و بریدگی می­بینیم، به لحاظ جغرافیایی و مکانی هم دانشگاه جدا افکنده می­شود و در عالمی دیگر. دانشگاه­ها در ایران یک جوری ساخته شده­اند که مثل پادگان، مثل یک دژ باشد، چه به لحاظ بی­ربطی با زندگی آن شهر و چه به لحاظ بسته­بودن به روی فضای بیرون؛ و این اصلاً ربطی به فلان حکومت و بهمان حکومت ندارد. زمینی که به دانشگاه رازی اختصاص داده می­شود، همان سال ۵۲-۵۱، یک جایی است در سرخه لیژه یا باغ ابریشم، یک زمین خیلی بزرگ با ایده­های خیلی بزرگ که عرض کردم رسماً می­گویند قرار است بزرگترین دانشگاه اینجا باشد. اما این زمین آنچنان از زندگی پرت است، آنچنان از شهر پرت است که اصلاً همین الان هم که دانشگاه سالهاست بخش اصلی­اش در آنجا راه افتاده، اگر بخواهی راه بیفتی و بروی، مصیبت است. بعد دیوارها و اینکه ورود و خروج، وحشتناک سخت است، چون شما در دانشگاه­هایی که از دل سنت درآمده اصلاً دیواری نمی­بینید، دیواری وجود ندارد. بعضی از آن نوع دانشگاه­ها مثلاً فرض کنید نصف دانشگاه این­ور خیابان است، نصفش آن طرف خیابان و مثلا پیرزنی که می­خواهد سبزی بخرد ممکن است از دل دانشگاه رد ­شود. انگار دانشگاه در دلِ زندگی است. یا مثلاً فرض کنید دانشگاه خرونینگن و خیلی از دانشگاه­های دیگر، اینها یک جوری برنامه­ها را داده­اند به کلاس­ها که در بعضی­هایشان شهر که دانشجویی شد، آن رشته اصلی آن دانشگاه با جامعه ارتباط برقرار کند. کارگاه­های آزاد برای مردم می­گذارد، حتی در طول ترم خیلی موارد این­جوری هست که در یک کلاس مثلاً ممکن است استاد بگوید فلان کلاس را در کلیسای فلان برگزار می­کنیم، در همه جای شهر کلاس برگزار می­شود. بعضی از کلاس­ها هم اعلان عمومی می­­شود که هرکسی می­خواهد روی فلان موضوع تامل کند یا یاد بگیرد، این سه هفته بیاید در این ترم ما شرکت کند. یا اینکه، فلان دانشگاه که معماری درس می­دهد، کار معماری و طراحی شهری واقعی در آن شهر انجام می­دهند. خلاصه اینکه، دانشگاه وصل است به شهر، هم به لحاظ تاریخی و هم به لحاظ جغرافیایی و هم به لحاظ نوع زندگی. اما، یک دانشگاهی مثل دانشگاه رازی از بیرون آمده، بعد تاریخش یک تاریخ اداری است، یعنی یک تاریخ منجمد است. منِ نوعی، شمایِ نوعی چندتا تاریخ داریم، یکی تاریخ زنده­مان است، و آن خاطرات و لحظاتی است که یک لحظه­اش یک سال عمق برای­مان دارد، ولی اگر از ما رزومه بخواهند، سال چند دیپلم گرفتم، سال چند آمدم دانشگاه، مدرکم فلان شد. اما واقعا حکم­های کارگزینی و تاریخ مدارک، اینها تاریخ زنده­بودن ما و زندگی ماست؟ درست است که تاریخ اداری زندگی من وشما هم بخشی از وقایع زندگی­مان است، اما نمی­توان تمامیت تاریخ زندگی­مان را به اعداد و سال­هایی اداری تقلیل داد، این یعنی تاریخ را از زندگی تهی­کردن. ما با اینها زندگی نمی­کنیم، اینها داستان من است؟ داستان من اینها نیست، اینها در سطح می­گذرد و به خاطر این هم از دل آن چیزی درنمی­آید.
اما، حالا که این وضعیت هست، یعنی بدون داستان، بدون تاریخ و در یک حالت منجمد دانشگاه به سر بردن، چکار می­شود کرد؟ اصلاً با اسمش با تاریخش با این وضعیتش چکار می­شود کرد؟ البته این را بگویم که باز هم کارهایی که ظاهرا می­کنیم، از بیرون داریم یک کاری می­کنیم که این زنده بشود، باز هم از بیرون. مثلاً انجمن­های علمی را فرض کنید. فعالیت­های دانشجویی و از جمله انجمن­های علمی در جاهای دیگر و در یک حالت ایدئال از طلب­های دانشجویی است. اما همین انجمن علمی در اینجا، باز هم به داخل تاریخ اداری می­لغزد. معاونت فرهنگی، از بالا، از بیرون، در قالب بخشنامه و نامه اداری، شاید با اصرار و شاید حتی با ترغیب، دانشکده­ها و دانشجویان را وامی­دارد که انجمن­های علمی را تشکیل دهند. اما، مثلاً می­بینیم در گروه ما در این ترم هیچ­کس نبود کاندیدای انجمن علمی بشود؛ سه چهارتا از بچه­ها، به زور ۵ تا شدند، همان ۵تایی که باید انتخاب بشوند، به­گونه­ای با شبه­اجبار آمدند و بعد ما به زور بگوییم این کار را بکن... گذشته از آن، نوع نگاه حتی دانشجوی علاقه­مند هم قابل تامل است؛ یکی از دانشجویان خوش­فکر انجمن دیروز آمد گفت که من می­خواهم کاری بکنم که انجمن یک ساختار پیدا بکند که اگر کسی نبود این ساختار سرجایش باشد. من گفتم این اصلاً اشتباه است، ببین درست است که ساختارداشتن مهم است، اما اساسا نباید به قضیه این­گونه نگاه کرد. اما این دیدگاه، همان تاریخ منجمد است. گفتم شما این­جوری نگاه کنید که یک انجمن علمی هست مثل مشعل المپیک، این می­آید می­دهد دست آن، آن یکی می­دهد دست دیگری و این کار، تاریخ پیدا می­کند، داستان پیدا می­کند، داستان زنده دانشجویی. ساختار در لحظه است و تاریخ ندارد و مهم نیست که چه کسی قرار است باشد، اما اتفاقا خود آدم­های زنده انجمن مهم­تر از ساختارش هستند. بگذارید، به خاطر اینکه داستان با اینها ساخته می­شود. صحبتم را خلاصه کنم. ببینید ما با یک شیءای به نام دانشگاه رازی که یک زندگی جمادی یا حداکثر نباتی دارد، چکار کنیم؟ چگونه دانشگاه رازی داستان بیابد، زنده باشد و منفک از جامعه و کلیت تاریخ زنده آدم­ها نماند. البته تقلیل تاریخ زنده به یک تاریخ منجمد، قضیه­ای کلی­تر است که متاسفانه در خود ما و در تمام پدیده­های اجتماعی ما صادق است و پدیده­ها به هم پیوسته است و دانشگاه رازی هم جزئی از این وضعیت و قضیه کلی است. اما به­هرحال و با این همه، مثلا در مورد دانشگاه رازی چه کارهایی حداقل می­توانیم بکنیم؟ اولاً اینکه از داستان­مان نپرهیزیم. انسان موجودی داستان­سرا است و زنده­بودنش و تاریخ زنده­اش بسته به آن است. ببینید، داستان دانشگاه رازی این نیست که فلان تاریخ، بهمان اتفاق اداری یا بیرونی بخش­های آن را شکل دادند. چیزهای بیرونی را به معنای عام می­گویم، یعنی چیزهایی که از دل سنت، از دل یک تاریخ زنده و از دل زندگی بیرون نیامده­اند. مثلاً فرض کنید حتی دانشگاه تهران تاحد زیادی این­جوری است؛ تاسیس­اش که براساس هوس رضا شاه و بعد از آن هم، مدام، تاریخ از بیرون به آن تزریق می­شود. هرچند بعضی از دانشگاه­ها مثل دانشگاه تهران اندکی به تاریخ زنده وصل شدند، اما آن هم به دلایل عمدتا سیاسی که مثلاً در دهه سی اتفاقی افتاد و چند دانشجو کشته شدند و یک شاعر آمده و در مورد چمن دانشگاه تهران گفته، چمن است این، چمن است، تیماج سبز میرغضب نیست،... که شاید شنیده باشید؛ از سیاسی­بودن آن که بگذریم، اما به­هرحال همین هم تاحدودی دانشگاه تهران را به تاریخ زنده آن شهر وصل می­کند. یا مثلاً بعد از انقلاب، در سال ۵۸ اولین نماز جمعه که نماز جمعه رسمی نبود، خودبه­خود در دانشگاه تهران برگزار می­شود. اینها تاحدی تاریخ زنده به آن دانشگاه می­دهند؛ هرچند، چنین نقاطی محدود هستند و کمتر اجتماعی به معنای خاص آن. اما، با­این­حال، در مورد دانشگاه رازی، نقاطی این­چنینی هم تقریباً وجود ندارد و همانند خیلی از دانشگاه­های دیگر ما یک تاریخ منجمد دارد. اینها همه دارای ریزه­کاری است که چون وقت کم است باید خلاصه کنم. خب، از گفتن داستانش نپرهیزیم؛ رو به سوی تاریخ از پایین داشته باشیم، یعنی دانشجوهایی که در اینجا زندگی کردند فعالیت­های غیردرسی هم کرده­اند، فقط کلاس نیست. بخش خیلی خیلی کوچکی از یک دانشگاه کلاس است که داخل آن می­رویم و بیرون می­آییم، حالا با آن کیفیتی که دوستان گفتند. دانشگاه به­عنوان یک پدیده زنده، صرفا این نیست. بعد، مثلاً فرض کنید حالا اسم خود دانشگاه رازی را نمی­­گویم عوضش کنیم ولی کارهایی کنیم که جاهای دیگری هم می­کنند. نمی­گویم دروغ بگوییم، ولی برای زکریای رازی داستان بسازیم. مثلاً اینکه، من گفتم پیدا نکردم زکریای رازی به کرمانشاه آمده باشد، اما شاید به­نوعی ارتباط یک جایی یا بخشی از زندگی­اش یا کسی از او را را با کرمانشاه پیدا کنیم، شاید این ما را وصل ­کند به اسمش. یا اینکه یک کار دیگر بکنیم و مثلا بگوییم در اینجا بیستون، بخشی از راه ابریشم بوده و ری هم بخش دیگری از راه جاده ابریشم بوده و بعد اینکه ری و بیستون یک نسبت جاده ابریشمی به هم دارند، بعد رازی که در ری بوده... یعنی به­هرحال، تا وقتی داستان نسازیم، یک داستان زنده برای خودمان، برای دانشگاه رازی، آن زندگی در اینجا وجود ندارد و صرفاً همان می­شود که دوستان گفتنند. نمره گرفتن و درس­های کلیشه­ای دادن و پس دادن. یا کارهای ممکن دیگر در زمینه زندگی در دانشگاه انجام دهیم تا داستان زنده بیابد، زندگی کند و به کلیت زندگی جامعه وصل شود. مثلاً، از پایین، از انجمن­های صنفی، انجمن­های دانشجویی، فعالیت­های دانشجویی، نمی­دانم فلان تئاتر، فلان کنسرت، از دل خود دانشگاه دربیاید. با شهرربط پیدا کند... این دیوارهای ذهنی را با شهر برداشتن. دست­کم، دیوارهای ذهنی با شهر این­گونه ساخته شده که مثلا یک بار این دانشگاه در بین دانشگاه­های جهان اسلام اول شده بود، تعداد زیادی بیلبوردهای بزرگ در سطح شهر نصب شد، اما مردم نمی­دانستند این یعنی چه و چه ربطی به زندگی آنها دارد. حتی اگر حضور رسمی هم می­خواهیم داشته باشیم، باید در دل حیات شهر باشد. جالب است که سازمان تاکسیرانی جلوی در آن سازمان یک بیلبورد کوچک دارد که به مناسبت­های خیلی جالب مثلاً روز جهانی کودک، روز جهانی چی، مطلبی عمومی و تاحد زیادی آگاهی­بخش نوشته و حضور ساده و درعین­حال کمابیش زنده­ای در فضای فرهنگی شهر دارد. احساس می­کنی این در دل چیزهای زنده است، روز کودک است، روز زن است، فلان وفات است، فلان شهادت است. ولی حتی در این حد رسمی هم دانشگاه رازی به­صورت خیلی مکانیکی برخورد می­کند، یعنی بیلبوردهایی می­زند که شهروند عادی هیچی از این نمی­فهمد و اصلاً برایش مهم نیست یا ارتباطی با آن برقرار نمی کند. به­هرحال می­بخشید بعضی جاها مجبوربودم به­سرعت رد بشوم، امیدوارم تاحدودی اصل قضیه را گفته باشم، فراموشی یا تعلیق دانشگاه در شهر و حافظه شهر. مسئله این است که دانشگاه به­مثابه یک جای منجمد در خاطره شهر نباشد، و از حافظه جمعی تغذیه بکند و به آن تغذیه بدهد؛ رشددهندگی و رشدیابندگی متقابل که با داستان­بودن دانشگاه رازی محقق می­شود.

عدم امکان تاسیس فضاهای فرهنگی محدود به سکونت­گاه­های غیررسمی نبود بلکه در شهرک­های تازه­تاسیس نیز این امر میسر نبود. تنها چیزی که در دستور کار شهرداری و مردم بود، مسکن بود. محلی که بتواند آسایشی را برای اعضای خانواده فراهم سازد. اضطرار و مهاجرت بی­رویه از طرفی و درگیری کشور در جنگ امکان هر نوع فرصتی را برای توجه به زیرساخت­ها از بین برد. سرمایه­های خصوصی نیز به خاطر جنگ در ساخت­وساز مسکن در کرمانشاه جذب نشدند. در نتیجه این فرایندها ۳۴ «سکونت­گاه غیررسمی در کرمانشاه شکل گرفت که ۱۳ مورد آنها وضعیت حادی دارند» (تدبیر شهر، ۱۳۸۲). در این محلات نیازهای اجتماعی و فرهنگی احساس نمی­شد و مطالبات آنها تاکنون در حد توجه به زیرساخت­های فیزیکی شهر است. موسسه­های مردم­نهاد، سرای محله، خانه هنرمندان، خانه فرهنگ، فرهنگسرا، یادمان­های تاریخی و هنری، کتابفروشی، انجمن­های ادبی و نظایر آن در شهر پا نگرفتند. سینماهای شهر که تعداد آنها ۱۰ باب بود (بنگرید به کلارک و کلارک، ۱۳۹۵) تعطیل شدند. سالن­ برای اجرای تئاتر تاسیس نشد و هنوز این نیاز برطرف نشده است. نقد کتاب، سخن ماه و یا برنامه­های علمی و فرهنگی که در سطح شهر منعکس شود، دیده نمی­شود. این بدان معنا نیست که هیچ­کدام از این فعالیت­ها انجام نمی­شود. اینها در سطح محدود و در میان برخی افراد در منازل شخصی برگزار می­شوند. در شهر نیز به مانند دانشگاه رازی، نهادهای اجتماعی و فرهنگی تاسیس نشدند تا بتوانند مطالبات خود را در سطح شهر بازنمایی و به فکر چاره­جویی برای آن باشند.

چندپارگی شهر: شهر کرمانشاه تا سال ۱۳۵۰ به لحاظ پهنه جغرافیای همگن بود و غیر از برخی باغات درون آن یکپارچه به نظر می­رسید. با رشد بی­رویه جمعیت، شهر دشت قره­سو را دربرگرفت و به کوه­های تاقبستان در شمال متصل شد. از سمت غرب و شرق نیز تا دوردست­ها گسترش یافت. رشد اخیر پراکنده و منقطع بود و پیوستگی شهری را از بین برد. بخشی از این انقطاع به شرایط جغرافیایی و بخشی به مصنوعات بشری مربوط است. در مورد اول می­توان به رودخانه قره­سو اشاره کرد که شهر را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کرده است. این رودخانه دارای کرانه زیادی است و ارتباط این دو بخش را به­طور کامل قطع کرده است. تپه ماهور ارتباط صادقیه با دلگشاه، زمین­های خالی و شکارگاه خسروپرویز ارتباط کارمندان و مسکن را قطع کرده­اند. در مورد دوم، می­توان موارد متعددی را نام برد. شرکت ملی نفت ایران در درون شهر قرار دارد و ارتباط چغامیرزا با گذرنامه و دیگر بخش­های شهر را قطع کرده است. تاسیسات سپاه ارتباط حافظیه و چغاگلان، تاسیسات ارتش ارتباط حافظیه و شاطرآباد، تاسیسات فنی دیزل­آباد ارتباط الهیه و دولت­آباد، تپه ماهور و اتوبان ارتباط چمن زین­العابدین و بدنه قدیم شهر را از بین برده­اند. شهر پاره­پاره و پراکنده در یک دشت بزرگ گسترده شده است. نکته جالب توجه این است که این جدایی و چندپارگی جغرافیایی با تمایزات قومی و قبیله­ای منطبق است. در این محله­هایِ جدا از هم، قوم و یا قبیله خاصی زندگی می­کند. موانع طبیعی و مصنوعی با دیوارهای ذهنی منطبق گشته­اند و چندپارگی را سخت و متجسد نموده­اند. برای مثال محله چمن زین العابدین اغلب کولی، صادقیه تویسرکانی، جعفرآباد لک، دولت­آباد جاف و قلخانی، حافظیه لک، شاطرآباد کلیایی و دینوری و... هستند. تعامل این محلات درون محله­ای و مبتنی­بر مناسبات قومی و قبیله­ای است. آنها براساس تیره، طایفه، دودمان و تبار همدیگر می­شناسند. چنین مناسباتی شبکه­های درون­گروهی را تقویت و شبکه­های برون­گروهی را تضعیف می­کند. شبکه های اجتماعی مجموعه های انسانی هستند که حول اهداف معین و نیازهای مشترکی با هم روابط مستقیم و تاثیرگذاری دارند. افراد جامعه با برقراری و تماس به همکاری با یکدیگر می پردازند و به این طریق چیزهایی را کسب می کنند که به­تنهایی قادر به کسب آن نیستند و یا به­دشواری موفق به کسب آن می شوند. ساخت مسکن محلات جعفرآباد، شاطرآباد، کولی­آباد قبل از انقلاب و یا حتی تصرف عدوانی بعد از انقلاب مصداق بارز آن بودند. آن ها از طریق شبکه های اجتماعی به هم وصل شدند و ارزش های مشترکی را در این زمینه پیدا کردند. از طریق این شبکه ها صاحب نوعی دارایی شدند که می توان آن را سرمایه اجتماعی(۲) نامید. مهم ترین عامل در این شبکه ها روابط برابر است و اغلب سلسله­مراتب در آنها به صورت افقی است. این امر بدان معنا نیست که نفوذ همه آنها یکسان است و یا رقابتی بین آنان وجود ندارد. گاهی سرمایه اجتماعی یک گروه در دست یک نفر و یا چند نفر محدود متمرکز و نهادینه می شود. نکته حائز اهمیت آن است که سرمایه اجتماعی یکبار و برای همیشه به فرد داده نمی شود بلکه فرایندی بی­پایان است که افراد می توانند طی فعالیت های اجتماعی و معاشرت با دیگران بر میزان آن بیافزایند. پورتس (۱۹۹۸) این نوع سرمایه اجتماعی را «سرمایه اجتماعی درون­گروهی» معرفی و آن را در مقابل «سرمایه اجتماعی میان­گروهی» قرار می دهد. برطبق پژوهش ایراندوست (۱۳۸۶) سکونت­گاه­های غیررسمی از سرمایه اجتماعی درون­گروهی بالایی برخوردارند. این مورد مانعی برای پیوند اجتماعی است زیرا همه چیز را فقط برای یک گروه خاص می­خواهد و اجازه نمی دهد که تماس اجتماعی با گروهای دیگر برقرار شود. همچنین نقش عظیمی در جدایی­گزینی شهری، قطبی­شدن و تفکیک شهر دارد.
کسانی که در محلات حاشیه­نشین سکونت یافتند به لحاظ رگ و ریشه های قومی با ساکنین قبلی قرابت داشتند. مهاجران هرچند با شدت بیشتری به شهر آمدند ولی به خاطر سرمایه اجتماعی درون­گروهی در همان محلاتی متمرکز شدند که اسلاف آنها اسکان گرفته بودند. برای مهاجرین سکنی­گزیدن در محلاتی که اقوام و آشنایان آن ها حضور داشتند از چند جهت مناسب بود. نخست، از چتر حمایتی برخوردار می شدند و احساس غربت نمی کردند. دوم، در درون محله طرد نمی شدند زیرا تمام سکنه هم­زبان و هم­کیش آنها بودند. این نوع سرمایه حدود و ثغور یک گروه را تعیین می کند و اجازه نمی دهد که مبادله در خارج از مرزهای آن شکل گیرد. چنانچه به هر دلیلی مرزهای یک گروه تهدید شود اعضای آن راه های متعددی برای تداوم و همگنی میان آنها در نظر می گیرند. بدین ترتیب، مناسبات اجتماعی و فرهنگی حاکم بر بیشتر محلات شهر قومی و قبیله­ای است و نیازی به مناسبات خاص یک کلان­شهر احساس نمی­شود. یعنی شهرنشینی، حق بر شهر، حقوق شهروندی، مشارکت در مدیریت شهری، شهر پاک و سالم، نیاز به برابری، کیفیت زندگی، نیاز به نهادهای مردمی نظیر سرای محله، نیاز به انجمن­های علمی و ادبی مدنی و امثالهم مطالبه جدی مردم نیستند. آنها نیازی به این مباحث ندارند. در خوش­بینانه­ترین وضعیت، تمام این موارد می­توانند مطالبه یک گروه و یا قبیله خاص باشند اما آن گروه این موارد را برای گروه­های دیگر تقاضا نخواهد کرد. زیرا براساس مناسبات قوم و قبیله از یک تبار نیستند.

برجسته­بودن هویت نظامی و پزشکی شهر: کرمانشاه تا اواخر حکومت زند یک قلعه نظامی بود (ژان اوتر، ۱۳۶۳) امّا به مرور طی حکومت قاجارها به یک شهر تجاری تبدیل شد (اباذری و قلی­پور، ۱۳۹۱؛ کلهر و تاج عینی، ۱۳۹۱). با شروع جنگ جهانی اول در اواخر حکومت قاجار دوبار خصلت نظامی پیدا کرد و این خصیصه در جنگ جهانی دوم با ورود نیروهای انگلیسی به شهر تشدید شد (کلارک و کلارک، ۱۳۹۵). این ویژگی همچنان تا جنگ تحمیلی ۱۳۵۸ پایدار ماند. با پایان جنگ هویت نظامی شهر از بین نرفت و همچنان محکم و استوار به موجودیت خود ادامه می­دهد. در طول این مدت بسیاری از نهادهای نظامی از قبیل تاسیسات ارتش در بلوار شهید بهشتی، هوانیروز در منتهی­الیه شمال شرقی، تاسیسات سپاه در اطرف میدان نفت (سپاه امروزی) و سربازخانه­های میدان لشکر در درون شهر و اطراف آن پا گرفتند و هویت مسلط شهر را تشکیل دادند. حتی بسیاری از شهرک­های مسکونی نظیر هوانیروز، تکاور و... نام نظامی پیدا کردند. بدون شک خصلت برجسته نظامی در شهر مباحث نظامی و امنیتی بیشتری را نیازمند است تا بحث­های اجتماعی و فرهنگی.
علاوه­بر بُعد نظامی، شهر کرمانشاه دارای هویت پزشکی نیز هست. در دوران جنگ تحمیلی به دلیل قرار گرفتن این شهر در نزدیکی مرز عراق این خصلت پررنگ­تر شد. از استان­های اطراف مانند کردستان، لرستان، ایلام و یا حتی کشور عراق برای درمان به این شهر می­آیند. محل تجمع پزشکان و نهادهای مرتبط نظیر آزمایشگاه­ها، داروخانه­ها، کالاهای پزشکی، درمانگاه­ها و... در مرکز بافت قدیمی است که پارکینک شهرداری نام دارد. به نظر می­رسد گردش مالی زیادی در این حوزه وجود دارد و ازدحام جمعیت زیادی در این ناحیه وجود دارد. این ازدحام چنان زیاد است که دیگر کارکردهای شهر را مختل کرده است. با اینکه پزشکان و متخصصان درآمد زیادی در این منطقه کسب می­کنند امّا هیچ خدمات شهری ارائه نمی­دهند. تعدادی از آنها حتی در مطب­های خویش که محل کسب درآمد آنهاست، زیرساخت­های لازم نظیر آسانسور، رمپ و نظایر آن را تعبیه نمی­کنند. به نظر می­رسد منطق سرمایه و سود در این حوزه تسلط بیشتری دارد تا منطق اجتماعی و فرهنگی. کنش­گران این عرصه در بسیاری از حیطه­ها نظیر ساخت­وساز مسکن نیز ورود کرده­اند امّا چندان توجهی به کالاهای عمومی و مصرف جمعی نظیر آموزش و هنر ندارند. حضور پررنگ و جایگاه مالی بالای این افراد کمک چندانی به بُعد اجتماعی و فرهنگی شهر نمی­کند.
مباحث مطرح­شده نشان می­دهد که در شهر کرمانشاه هنوز نیاز به نهادهای اجتماعی و فرهنگی و طرح این مباحث کمتر حس می­شود. شهرنشینی شتابان برخی را درگیر نیازهای اولیه از قبیل مسکن و مایحتاج زندگی کرده است. چندپارگی شهر مناسبات قبیله­ای را در یک کلان­شهر امروزین تداوم بخشیده و اجازه نمی­دهد که همگنی و یکپارچگی در سطح شهر حاکم شود. همگنی که در نتیجه آن نیاز­های اجتماعی و فرهنگی به ناچار بروز خواهند کرد. و در نهایت سلطه نهادهای نظامی، شهر را مهیای مباحث نظامی کرده است. این موارد بیانگر آن نیست که شهر نیاز به طرح­ها و برنامه­های فرهنگی دارد. بلکه نشان می­دهد که شهر در وضعیتی است که احساس بی­نیازی کاذب می­کند. بالارفتن کیفیت زندگی، توسعه شهری، سلطه و گسترش برنامه­های فرهنگی، نهادهای فرهنگی و اجتماعی نیازهای یک کلان­شهر هستند.

نتیجه­گیری

آن­گونه که مطرح شد فضای دانشگاه رازی تحت سیطره علوم پایه، فنی و مهندسی و کشاورزی است. این بدیهی است که این رشته­ها به­ویژه کشاورزی برای منطقه حاصلخیز کرمانشاه ضروری است. حتی علوم پایه و فنی و مهندسی برای زندگی امروز لازم­اند. امّا رشد بیش از حد آنها می­تواند دانشگاه را به سمت­وسوی تکنیکی و تک­بعدی پیش ببرد. همان وضعیتی که هم­اکنون درگیر آن است. کنش­گران این عرصه درگیر بحث­های فنی و تکنیکی هستند که نمی­تواند پاسخگوی نیازهای اجتماعی و فرهنگی باشد. به بیان دیگر «علم برای علم» نتیجه این اعمال و کنش­ها خواهد بود. موضوعاتی که آکادمیک­اند و کمک چندانی به سرزندگی حیات شهری (با تاکید بر بُعد اجتماعی و فرهنگی) نخواهند کرد. یکی از مهم­ترین رخدادهای دانشگاه که تمام اساتید به­نوعی درگیر آن هستند انتخاب «پژوهشگر برتر» است. فرایندی طولانی که طی آن استاد برتر هر گروه مشخص می­شود و در یک مراسم آیینی وی را تشویق می­کنند. این فرایند هزینه­های زمانی و مادی را بر دانشگاه تحمیل می­کند که به نظرم برای افرادی در سطح اساتید ضروری به­نظر نمی­رسد و فرایند رقابت و فرد «موفقیت­جو» را تولید می­کند. چنانچه هزینه­های این فرایند صرف فهم و شناخت بافت اجتماعی و فرهنگی شهر شود دانشگاه به سمت رسالت خویش که همان بالابردن آگاهی عمومی و درک وضعیت است، نزدیکتر می­شود. با این تفاسیر دانشگاه زندگی خویش را در درون قواعد خود تداوم می­بخشد.
از طرف دیگر شهر درگیر مسائل و مشکلاتی است که کمکی به ارتقاء زندگی آنان نمی­کند. رقابت­های قبیله­ای، پرداختن به مناسبات خانواده و خویشاوندی و رهاکردن امور فرهنگی، دوری­جستن از برنامه­های هنری، کم­توجهی به کتاب و کتابخوانی، عدم بازنمایی مسائل و مشکلات فرهنگی و عدم نیاز به نهادهای اجتماعی مردمی چنان است که گویی شهر نیاز بدان ندارد. اما نکته آن است که شهر در ساحت این مباحث قرار نگرفته است. با اینکه در این زمینه با مشکلات زیادی دست­وپنجه نرم می­کند اما بدان آگاهی ندارد. برای مثال هنوز شهرداری کرمانشاه مباحث فرهنگی و اجتماعی را در حد بنر و تراکت چسباندن حس می­کند و نیازی به برگزاری همایش، اعتلای هویت شهری، چاپ کتاب، هدایت پایان­نامه­های تحصیلی، ارتقای مشارکت اجتماعی و سلامت و آموزش شهروندی احساس نمی­کند. و یا ضرورت تعامل با شهرهای دیگر به­ویژه شهرهای کشور عراق را حس نمی­کند.
دانشگاه باید در بطن زندگی روزمره قرار گیرد و شهر نیازهای خود را با وی در میان بگذارد تا با یک هم­افزایی سطح زندگی را بالا ببرند اما این دو از حضور یکدیگر بی­خبرند و تعامل آنها به­مثابه گفتگوی «کران و کوران» است. در این گفتگو صرفاً مونولوگی تک­گویانه برقرار است که در نهایت فهمی از دل آن بر نخواهد خواست. کسانی می­توانند وارد گفتگو شوند که حداقل زبان مشترکی و اراده­ای برای نزدیکی داشته باشند تا دیالوگ برقرار شود. به نظرم در شرایط فعلی جوانه این نیاز از هر دوطرف شروع به روییدن کرده است. انعقاد تفاهم­نامه­های مکرر دانشگاه با شهرداری، نیروی انتظامی، تامین اجتماعی، اداره کار، وزارت کشور، استانداری و تقاضای حل برخی مشکلات استان از جانب استانداری، شهرداری و بهزیستی از نشانه­های آن است. هنوز هیچ­کدام از این تفاهم­نامه­ها منجر به شکل­گیری نهادهای میانجی این دو نشده ­است. به امید روزی که موانع میان این دو فرو ریزد و این درهم آمیختگی منجر به اعتلای هر دو شود.

راه­هایی برای سوق­دادن دانشگاه و شهر به سوی تعامل

تقویت بعد اجتماعی و فرهنگی دانشگاه:

الف) دانشگاه از طریق تاسیس رشته­های نظیر ارتباطات، انسان­شناسی، برنامه­ریزی شهری، جغرافیای شهری و گسترش گرایش­های ارشد و دکتری این حوزه­ها می­تواند نیروی انسانی لازم را تقویت کند. همچنین با تاسیس پژوهشکده، انجمن و گروه پژوهشی این عرصه، بنیادهای لازم را فراهم آورد. بودجه­های پژوهشی خود را به سمت متعادل­تری پیش ببرد و عمده آن را در آزمایشگاه­های علمی و فنی هزینه نکند. دانشگاه باید به این نکته برسد که علوم اجتماعی و فرهنگی دانش دنیای امروزین هستند و مسایل و مشکلات این جهان بدون این دانش­ها و معارف حل نخواهد شد. ب) تلاش نماید تا پایان­نامه­های دانشجویی را به سمت­وسوی مسایل محلی سوق دهد. بسیاری از دانشجویان را از طریق اردوهای یک­روزه به سوی شهر هدایت کند تا آنها الهامات فکری خود را از شهر بگیرند و به طرح آنها بپردازند. ج) فضای نقد از پایین و طرح مسائل و مشکلات شهر را در درون دانشگاه مهیا سازد. با بازنمایی این مشکلات در حوزه عمومی، مسئولین و کارشناسان مجبور به پاسخگویی و چاره­جویی برای حل آنها قرار خواهند گرفت. تا زمانی که شهرداری و دیگر نهادها مورد نقدهای تیزبینانه و موشکافانه قرار نگیرند شیوه اداره آن همچنان قدیمی خواهد بود. اگر مسائل و مشکلات شهر در نشست­ها، همایش­ها و میزگردها مطرح گردد، نهادها و موسسات مجبور به پاسخگویی و ارتقای وضعیت خویش خواهند بود.

تقویت بنیه­های اجتماعی و فرهنگی شهر

الف) برداشتن موانع ارتباط و جایگزینی آن توسط نهاهای فرهنگی: برخی موانع در درون شهر نظیر دیزل­آباد، پارکینک شهرداری (منطقه پزشکان)، تاسیسات ارتش و بازار موزاییک در جاده سنندج هستند که ارتباط محلات شهری و افراد را در راه­های شهری دچار مشکل کرده­اند با برداشتن این نهادها و بازارها می­توان یادمان­های تاریخی، خانه هنرمندان، خانه سینما و یا پارک­های بزرگ با کاربری­های مختلف بنا نهاد و از این طریق به حیات فرهنگی شهر رونق بخشید. این نهادها سطح اگاهی مردم و زندگی شهری را بالا خواهد برد. نکته حائز اهمیت این است که اگر این موارد در اختیار کاربری­های تجاری قرار گیرند شهر به قهقرا خواهد رفت و منطق اقتصادی جایگزین خواهد شد.
ب) گسترش فضاهای عمومی: در سطح شهر فضاهای عمومی بسیار اندک است. به­نحوی که برخی آن را به یک نامکان بزرگ تشبیه کرده­اند (قلی­پور، ۱۳۹۴). نامکان جایی است که در آن خاطره، رابطه و هویت شکل نمی­گیرد (اوژه، ۱۳۸۷). در چنین جایی طرح مباحث فرهنگی با مشکل مواجه می­شود. اما فضاهای عمومی سرزندگی حیات شهر و تعاملات اجتماعی را بیشتر می­کنند.

منابع

- اوتر، ژان (۱۳۶۳)، سفرنامه اوتر، ترجمه مرضیه علی اقبالی، تهران: جاویدان.
- ایراندوست، کیومرث (۱۳۸۶)، «یاس و امید در سکونتگاهای غیر رسمی»، رفاه اجتماعی، شماره ۲۶: دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی.
-اباذری، یوسفعلی و قلی­پور، سیاوش (۱۳۹۱)، «فضای اجتماعی شهر کرمانشاه در عهد قاجار»، پژوهش­های انسانشناسی ایران، شماره ۲.
-اوژه، مارک (۱۳۸۷) نامکان­ها: درآمدی بر انسانشناسی سوپرمدرنیته، ترجمه منوچهر فرهومند، تهران: دفتر پژوهش­های فرهنگی.
-روابط عمومی دانشگاه رازی (۱۳۹۵)
-سرشماری نفوس و مسکن (۱۳۸۵-۱۳۳۵).
-قلی­پور، سیاوش (۱۳۹۳)، «بازگشت طردشدگان: ظهور سکونت­گاه­های غیر رسمی در کرمانشاه»، مجله مطالعات جامعه شناختی، دوره ۲۱، شماره۱.
-قلی­پور، سیاوش (۱۳۹۴)، «گسترش نامکان­ها و تهدید حیات شهری»، مجله مطالعات جامعه­شناختی، دوره ۲۲، شماره ۱.
-کلهر، محمد و تاج عینی، مریم (۱۳۹۱)، «فرصت و چالش­های تجار کرمانشاه در عصر قاجار»، فصلنامه فرهنگی و اجتماعی گفتگو، تهران: شیرازه.
- مشاور تدبیر شهر (۱۳۸۲)، گزارش امکان سنجی طرح توانمندسازی اسکان غیررسمی کرمانشاه. وزارت مسکن و شهرسازی.
-Clark, J and Clarke، B (1969), Kermanshah: A provicinal city in Iran, Durham University.

بخش اول: دانشگاه رازی و محیط پیرامون آن

دانشگاهی در خود و شهری بی­نیاز: تاملی بر رابطه جامعه و دانشگاه در شهر کرمانشاه

سیاوش قلی­پور(۱)

چکیده

این مقاله به بررسی رابطه جامعه (با تاکید بر بعد اجتماعی و فرهنگی) کرمانشاه و دانشگاه رازی می­پردازد. ابتدا به توصیف جنبه­های مختلف این رابطه می­پردازد و نشان می­دهد ارتباط این دو کم­رنگ است. دلایل این امر هم به دانشگاه و هم به جامعه مربوط است: در خصوص دانشگاه می­توان گفت، تاسیس دانشگاه رازی با رشته­های علوم پایه در سال ۱۳۵۱ بوده است و تا سال­های اخیر رشته­های علوم اجتماعی در این دانشگاه وجود نداشته است؛ گرچه رشته­های علوم انسانی و علوم اجتماعی با تاخیر زیاد تاسیس شدند اما رشته­های تاثیرگذار در پیوند جامعه و دانشگاه نظیر جامعه­شناسی به مراتب دیرتر تاسیس شدند و برخی از این رشته­ها نظیر انسان­شناسی، جغرافیای شهری و... هنوز وجود ندارند. در واقع نهادهای دانشگاهی متولی رابطه جامعه و دانشگاه در حیطه امر اجتماعی و فرهنگی بسیار نوپا و اندک هستند و دانشگاه رازی تحت پوشش رشته­های فنی و علوم پایه است. در بعد دوم رابطه که به شهر کرمانشاه مربوط می­شود می­توان موارد زیر را نام برد. الف) شهرنشینی شتابان (رشد ۴ /۶ در دهه ۶۰ و ۷۰) که در کل ایران بی­نظیر بوده است ساخت­وساز شهری و بافت­های مسکونی را در وضعیت اضطرار و ضرورت جهت سکنی­دادن افراد و بی­نیاز سیاست­گذاری­های اجتماعی و فرهنگی قرار داده است؛ ب) شهر به لحاظ سازمان­ها و نهادهای مردم­نهاد نظیر NGOها، خانه هنرمندان و انجمن­ها فقیر است و فعالیت موثری در این زمینه وجود ندارد؛ ج)در درون شهر، موانع طبیعی، نهادها و تاسیسات نظامی زیادی وجود دارد که سبب چندپارگی شهری شده است. این عدم انسجام همراه با بافت جمعیتی مهاجر باعث شکل­گیری مناسبات روستایی و قبیله­ای شده است. در چنین فضایی مباحث اجتماعی و فرهنگی مرتبط با کلان­شهر مدرن یا هنوز شکل نگرفته­اند و یا در اولویت­های بعدی قرار گرفته­اند. بدین ترتیب از جانب شهر نیز نیازی احساس نمی­شود.

واژه­های کلیدی: جامعه، دانشگاه، شهرنشینی شتابان، نهادهای مردم­نهاد، چندپارگی.

مقدمه و بیان مسئله

جوامع انسانی از بدو پیدایی نیازمند تعامل در عرصه­های مختلف تجاری، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بوده­ و هستند. راه بالندگی و تداوم حیات از گذر روابط متقابل و دو­طرفه است. ارتباط با افراد دیگر، گروه­های دیگر، کشورهای دیگر سبب تعاطی افکار، رشد، اشاعه فرهنگی، تفاهم دوجانبه و هم­افزایی می­شود. ارتباط دوطرفه جوامع و گروه­ها را از فروبستگی بیرون و به سمت گشودگی می­کشاند. کلیشه­ها و تعصبات را کم­رنگ می­کند. طرفین را از امکانات، توانایی­های و پتانسیل­های یکدیگر آگاه و آنها بر آن می­دارد تا با تبادل، نقصان­های همدیگر را بپوشانند. در جوامع قدیم که تنوع شیوه­ه­های زندگی کمتر بود ارتباطات به اندازه جوامع و نهادها و سازمان­های امروز که متنوع­تر و تخصصی­تر شده­اند، نبود. در درون یک جامعه نیز تخصصی­شدن تا بدان حد پیش رفته است که ارتباط آنها جهت حل مشکلات و نیازهای خود اجتناب­ناپذیر است. هیچ اجتماعی توان برآوردن تمام نیازهای خود را ندارد مگر آنکه به ابتدایی­ترین شکل ممکن حیات خویش را تداوم بخشد. در درون کلان­شهرهای امروزی نیز تخصصی­شدن همه افراد و نهادها را به هم وابسته ساخته است. چنانچه نهاد و یا سازمانی خود را بی­نیاز از دیگران بداند مشکلاتی هم برای خویش و هم برای دیگران به وجود خواهد آورد. دانشگاه، یکی از نهادهایی است که در دوران مدرن متولی امر آموزش و تربیت متخصص و آگاهانی برای کمک به حل مشکلات جامعه است. این نهاد، افرادی در تمام سطوح نظیر مهندس، پزشک، تکنسین، متخصص، روشنفکر، عالم، دانشمند برای جامعه ترتبیت می­کند تا نیازهای آنها را برطرف سازد. متقابلاً جامعه نیز بنا به نیاز از دانشگاه انتظار توضیح، فهم و درک وضع موجود، انتقاد از ناکارآمدی­ها و پیشنهادهایی برای تغییر و بهبود زندگی دارد. نیازهای جامعه طیف وسیعی از ابعاد فیزیکی و فنی، پزشکی و سلامت، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی را دربرمی­گیرد و از دانشگاه انتظار می­رود ضمن تربیت نیروی انسانی برای رفع این نیازها، این مباحث را در حوزه عمومی به بحث و بررسی بگذارد. بدین ترتیب ارتباط جامعه دانشگاه دارای ابعاد مختلفی است و پرداختن به همه آنها در این بحث نخواهد گنجید. بنابراین بحث ما به­طور معین درباره ارتباط «دانشگاه رازی» و «شهر کرمانشاه» در بعد «اجتماعی و فرهنگی» است و به ابعاد دیگر نخواهیم پرداخت. برداشت ما این است که رابطه وثیق، محکم و چندجانبه­ای در حیطه اجتماعی فرهنگی بین این دو نیست. رابطه­ای که منجر به پویایی، زایایی، هم­افزایی و درک متقابل شود. به نظر می­رسد موانع و تنگناهایی در این زمینه وجود دارد که به دو طرف رابطه مربوط می­شود و امکان تمایل به ارتباط را برای آنها مشکل می­سازد. پس از مروری بر وضعیت این دو سعی می­شود تاحدودی به این موارد در دو طرف اشاره شود. معهذا ذکر این نکته لازم است که این مباحث تاملاتی گذرا در باب رابطه دانشگاه رازی و شهر کرمانشاه است و برای بحث یقینی­تر مطالعه­ای عمیق و طولانی­مدت لازم است.

جایگاه علوم اجتماعی و فرهنگی در دانشگاه رازی

دانشگاه رازی در سال ۱۳۵۱ با چهار رشته شیمی، ریاضی، فیزیک و زیست­شناسی تاسیس شد. در سال۱۳۶۱ دانشکده کشاورزی، در سال ۱۳۶۷ دانشکده ادبیات و علوم انسانی، در سال ۱۳۷۱ دانشکده فنی مهندسی، در سال ۱۳۷۵ دانشکده تربیت بدنی، در سال ۱۳۸۶دانشکده دامپزشکی و علوم اجتماعی، در سال ۱۳۸۷ دانشکده شیمی و در سال ۱۳۹۲ دانشکده مهندسی کشاورزی بدان اضافه شد. سه دانشکده اقماری مهندسی اسلام­آباد در سال ۱۳۹۰، دانشکده مدیریت و حسابداری جوانرود در سال ۱۳۹۱ و دانشکده کشاورزی سنقر در سال ۱۳۹۲ به مجموعه دانشگاه اضافه شدند.

جدول شماره ۱: سال تاسیس دانشکده­های دانشگاه رازی



منبع: روابط عمومی دانشگاه رازی، ۱۳۹۵

نکته حائز اهمیت آن است که دانشگاه رازی از بدو تاسیس به مدت ۳۵ سال دانشکده علوم اجتماعی نداشت و رشته­هایی که مرتبط با حوزه اجتماع و فرهنگ هستند در آن تاسیس نشدند. سال ۱۳۸۶ دانشکده علوم اجتماعی تاسیس شد و در آن رشته­های حسابداری، کتابداری، علوم اقتصادی، علوم سیاسی، روان­شناسی، جامعه­شناسی و مشاوره و راهنمایی پا گرفتند. همه این رشته­ها قبلاً در دانشکده ادبیات و علوم انسانی وجود داشتند اما رشته جامعه­شناسی در همین سال با تاسیس دانشکده علوم اجتماعی پا گرفت. می­توان گقت جامعه­شناسی یکی از آخرین رشته­های مرتبط با حوزه اجتماع و فرهنگ بود که در این دانشگاه تاسیس شد. رشته­هایی نظیر جغرافیای شهری، انسان­شناسی، باستان­شناسی، شهرسازی، جغرافیای انسانی، ارتباطات، مدیریت، توسعه (با تاکید بر بعد اقتصادی و شهری) هنوز تاسیس نشده­اند. داده­های بالا نشان می­دهند در این دانشگاه، دانشکده­ها و رشته­های مرتبط با حوزه اجتماع و فرهنگ نوپا و بسیار اندک هستند. حداقل به لحاظ کمی در وضعیت مناسبی نیستند. در حیطه مراکز تحقیقاتی، پژوهشکده و قطب­های علمی وضعیت بهتری مشاهده نمی­شود. طبق داده­های جدول شماره ۲، مراکز تحقیقاتی در حوزه علوم پایه، و توسعه اقتصادی، پژوهشکده­ها در حیطه علوم پایه و فنی-مهندسی و قطب­های علمی مربوط به علوم پایه هستند.

جدول شماره ۲: مراکز تحقیقاتی، پژوهشکده و قطب­های علمی



منبع: روابط عمومی دانشگاه رازی، ۱۳۹۵

بنابراین در میان نهادهای علمی جدول شماره ۲، متولی امر اجتماعی و فرهنگی مشخص و معین نیست و هنوز در این زمینه اقدامی صورت نگرفته است.
در میان اعضای هیئت علمی که تعداد آنها ۴۲۲ نفر است، ۲ /۷۳ در حوزه علوم طبیعی و فنی-مهندسی و ۸/ ۲۶ درصد در حیطه علوم انسانی هستند. این داده حاکی از عدم تناسب میان اعضای هیئت علمی در این دو دسته از معارف است. چنانچه بخواهیم دقیق­تر به آمارها بنگریم وضعیت اندکی روشن­تر خواهد شد. طبق داده­های جدول شماره ۳، بیشترین درصد اعضای هیئت علمی به دانشکده فنی-مهندسی تعلق دارد (۸ /۲۱ درصد)، بعد از آن به ترتیب کشاورزی ۲ /۱۸ درصد، علوم پایه ۲ /۱۷ درصد، ادبیات و علوم انسانی ۰۲/ ۱۷، علوم اجتماعی ۸/۱۰ درصد، شیمی ۵ /۶ درصد، تربیت بدنی ۲/۵ درصد، دامپزشکی ۳/ ۴ درصد است. در میان اعضای هیئت علمی، ۸ /۳ درصد گروه­های مشاوره، روان­شناسی و جامعه­شناسی هستند. این داده­ها عدم تناسب در میان اعضای هیئت علمی و درصد اندک اساتید علوم اجتماعی از کل اعضای هیئت علمی دانشگاه رازی را نشان می­دهد.

جدول شماره ۳: درصد اعضای هیئت علمی برحسب دانشکده



منبع: کارگزینی دانشگاه رازی ۱۳۹۵

روی­هم­ر­فته داده­های بالا نشان می­دهند که دانشگاه رازی تحت سیطره رشته­های علوم پایه، فنی مهندسی، کشاورزی و نهادهای علمی مرتبط با آنها است. بدیهی است که این رشته­ها دپارتمان­های قوی را تشکیل داده­اند و در زمینه اعتلای دانشگاه نقش­آفرینی کرده­اند. در دانشکده شیمی هر ساله مقالات ارزشمندی از جانب اساتید تولید می­شود که در مجلات ISI معتبر به چاپ می­رسند. این فعالیت­ها قابل تقدیر و ارزشمندند. معهذا، رشد ناهمگون دپارتمان­ها می­تواند دانشگاه رازی را از حالت جامعیت خارج کند. علوم طبیعی نمی­توانند در زمینه تعامل اجتماعی و فرهنگی با شهر نقشی ایفا کنند. زیرا ابزارهای نظری و روش­شناختی لازم را در اختیار ندارند. به همین خاطر در درون دانشگاه رازی مباحث اجتماعی فرهنگی نظیر سکونت­گاه­های غیررسمی، خشونت، مدارا، تفاوت فرهنگی، فضای شهری، مشارکت، کیفیت زندگی، مهاجرت، آسیب­های اجتماعی، توسعه شهری، شهرنشینی، حیات شهری، توسعه نامتوازن، قطبی­بودن شهر، طرد اجتماعی، روابط همسایگی، سرمایه اجتماعی و مواردی از این قبیل مطرح نمی­شوند. این بدان معنی نیست که موضوعات و مسائل اجتماعی و فرهنگی، حاد و قابل بررسی نیستند. برای مثال روبروی دانشگاه رازی سکونت­گاه غیررسمی «سرخه­لیژه» قرار دارد که در گوشه و کنار درباره آسیب­های اجتماعی آن بحث می­شود اما مطالعه دقیقی در این زمینه صورت نگرفته است. بر کسی پوشیده نیست که همجواری خوابگاه دانشجویان با این سکونت­گاه غیررسمی می­تواند برای دانشجویان آسیب­زا باشد امّا طرح چنین بحثی تاکنون مطرح نشده­است. خیلی از پروژه­های توسعه­ای در درون شهر بنا نهاده می­شوند امّا دانشگاه درباره آنها اظهارنظر نمی­کند، تعداد زیادی از برنامه­های شهر در سطح کارشناسان ادارات و بدون مشورت دانشگاه انجام می­گیرد. مهندسین مشاور مجری بسیاری از پروژه­های شهری هستند. ناگفته نماند که در سال­های اخیر در این زمینه فعالیت­های اندکی در حال شکل­گیری است. برای مثال طرح «آمایش سرزمین» برای اولین بار در سال ۱۳۹۳به دانشگاه رازی واگذار و در حال انجام است.

وضعیت اجتماعی و فرهنگی شهر

شرایط خاصی طی ۵ دهه اخیر در کرمانشاه به وجود آمد که در نتیجه آن توجه به مسایل اجتماعی و فرهنگی بازنمایی نشد و در اولویت قرار نگرفت. سکنه شهر مطالباتی در این زمینه ندارند. به نظر می­رسد مواردی نظیر شهرنشینی شتابان، چندپارگی شهر، هویت نظامی­داشتن در این زمینه نقش موثری دارند.

شهرنشینی شتابان: کرمانشاه همچون دیگر شهرهای ایران در اواخر دهه ۴۰ مقصد مهاجرت­های روستا به شهر بود و تا قبل از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ چهار سکونت­گاه غیررسمی جعفرآباد، شاطرآباد، کولی­آباد و دولت آباد در آن شکل گرفت (قلی­پور، ۱۳۹۳). بعد از انقلاب نیز این روند همچون دیگر شهرهای ایران تداوم یافت و همچنان بر رشد جمعیت شهری آن افزوده شد. با شروع جنگ تحمیلی در شهریور ۱۳۵۸ وضعیت مهاجرپذیری این شهر نسبت به بقیه شهرهای ایران متفاوت گشت. آواره­های جنگی، به­ویژه سکنه شهرهای قصرشیرین، گیلان­غرب و روستاهای نوار مرزی نیز به کرمانشاه آمدند و شدت مهاجرت را دوچندان کردند. بر طبق داده­های حاصل از سرشماری نفوس و مسکن جمعیت شهر کرمانشاه در سال ۱۳۵۵، ۲۹۰۶۰۰ هزار نفربود و در سال ۱۳۶۵ به مرز ۵۶۰۵۱۴ هزار نفر رسید. بنابراین ۲۶۹۹۱۴ هزار نفر ظرف ۱۰ سال به جمعیت شهر اضافه شد.

نمودار شماره۱: رشد جمعیت شهر کرمانشاه از ۱۳۲۰ تا ۱۳۸۵



منبع: داده­های حاصل از سرشماری نفوس و مسکن، کلارک و کلارک، ۱۳۸۵

بر طبق داده­های نمودار شماره ۱ رشد جمعیت شهری در فاصله ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۵ حدود ۸ /۶ درصد بوده است. که در نوع خود در سطح بسیار بالایی است. نکته­ حائز اهمیّت این است که این جمعیت در درون شهر تغییرات بسیار زیادی را به وجود آورد که به بحث ما ارتباط دارد. مدیران و طراحان شهری امکان اسکان این جمعیت را نداشتند، چرا که مدیریت آنها سخت و دشوار بود. از طرفی کشور درگیر جنگ بود و پرداختن به زندگی سیل عظیم مهاجران (به­ویژه به دلیل بمباران­های مکرر شهر) در اولویت نبود. آنها به طریق غیررسمی سکونت­گاه­های غیررسمی زیادی را بنا نهادند (نقشه شماره ۱) که از امکانات اولیه نظیر آب و زیرساخت­های شهری ­بی­بهره بودند. به طریق اولی امکان بنای فضاهای آموزشی، بهداشتی و فرهنگی را نداشتند.

نقشه شماره ۱: توسعه سکونت­گاه­های غیر رسمی کرمانشاه در دهه ۸۰



منبع: قلی­پور ۱۳۹۳

نظرات کاربران درباره کتاب دانشگاه در بستر محلی