فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روز داوری

کتاب روز داوری

نسخه الکترونیک کتاب روز داوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روز داوری

بیرون هوا گرگ و میش بود و بادِ وحشی خودش را به پنجره می‌کوبید. استاد سرش را از روی کتاب بلند کرد و عینک را روی میز انداخت. شعله‌ی سرخ آتش در گوشه‌ی دیگر اتاق بالا و پایین می‌شد. آینه‌ی قدی کنار شومینه را نگاه کرد. مردی بدهیبت با غبغب درشت و صورتی سرخ به او نگاه می‌کرد. مرد داخل آینه خیره و ترسیده به‌نظر می‌رسید. از روی صندلی بلند شد. کنج اتاق، در میان انبوه عتیقه‌هایی که هرکدام روح گذشتگان و مردگان را در خود داشتند، اسیر شده بود. سال‌ها قبل زمانی که هنوز یک کودک بود و فارسی را خوب حرف نمی‌زد، یک پیرمرد کلاه‌نمدی به‌ سر او را به کار گرفت تا خرج خودش را دربیاورد. کارگاه پیرمرد تا دوشان‌تپه فاصله‌ی زیادی داشت و او هر روز قبل‌از طلوع، پای پیاده از اردوگاه به‌طرف سنگلج می‌رفت و تا غروب گره روی گره، گل و بته می‌بافت و همان‌جا به این هنر ایرانی‌ علاقه‌مند شد. به‌طرف یک فرش قدیمی خشتی قدم برداشت تا لمسش کند اما صدایی ناگهانی او را از جا پراند.

ادامه...

بخشی از کتاب روز داوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: کابوس ها

پشت درهای آبنوسِ اتاق، میان یک صندلی بزرگِ چرمی، کهن فرو رفته بود و به شمع هایی که میان شمعدانِ نقره کوب آب می شدند نگاه می کرد، بعد رو گرداند تا از روی یک عادت قدیمی نگاهی به ساعت جیبی اش بیندازد. همین که لحظه ای نگاهش به عقربه ها بیفتد کافی بود. هنوز چشم به صفحه ی مدور ساعت داشت که یک نفر آرام در زد. کهن منتظرِ مردِ پشت در بود. نفسِ مانده ی تهِ ریه ها را با صدا بیرون داد، طوری که شمع ها لحظه ای رو به خاموشی رفتند.
ـ بیا تو یونس، خیلی وقته منتظرم.
یونس، مردی سن دارتر از کهن. مردی که سال هاست هر قدر خودش را قیاس می کند، نه تنومندی، نه علم و نه اقبال کهن را دارد. با احتیاط وارد شد.
ـ سرگرده قبول کرد بره دنبال آرش. اون آدم کارش درسته استاد.
کلمه ی استاد را یونس غلیظ تر گفت و کهن خشنودتر شنید. از پشت میز بلند شد به طرف یونس آمد که قدش به زحمت تا نوک صندلی های دور میز می رسد. پیرمردی چروک که به زور دستمال گردن سفید، بیرون زدگی رگ های گردن را پوشانده و همیشه لباس یک دست سفید می پوشد تا کوتاهی قدش مشخص نشود.
ـ شانس وجود نداره. به نظرم آرش یه چیزی فهمیده که فرار کرده.
نفس پیرمرد با دردی ناگهانی و آشنا برید. یک سنگِ ریز که مجاری اش را بسته و سال هاست وقت ترس امانش را می برد و مجبورش می کند روی پهلو خم شود. یونس ترسیده از مرد میان سال سنگینی که به زحمت روی دوپا و یک عصا تا نزدیک او می آمد. جواب داد: «نمی دونم. مهم اینه که این مردی که بهش ماموریت دادیم پسرت رو پیدا می کنه.»
دست سنگین کهن روی شانه ی کم عرض و استخوانی یونس نشست.
ـ اگه اون افسره آدم ناجوری باشه تو دردسر می افتیم.
یونس نفسش را منظم کرد. تنها با نفس طولانی و منظم سنگ میان پهلویش آرام می گرفت. نور شمع ها پاشیده بود روی صورت پف کرده ی کهن.
ـ اون یه مامورِ کارکشته ی شهربانیه که قبلاً نیروی ویژه ی ارتش بوده. یه آدمِ بریده که هیچی براش مهم نیست. این عوضی زن خودش رو برای درجه گرفتن فروخته.
ـ اتفاقاً از آدمِ بریده بیش تر باید ترسید؛ چون چیزی برای از دست دادن نداره.
یونس این بار جوابی نداد. باید منتظر می شد تا این کوهِ میانِ کت وشلوار سیاه ریزش کند. دستِ کهن شانه ی یونس را رها کرد و هردو نفس راحتی کشیدند. در سکوت، زیر نور کم جانی که از شمعدان پخش می شد فعلاً هردو به خواسته شان رسیده بودند.
* * *
آبتین بعد از یک روز غیرمعمول، میان نرمی مبل فرو رفته بود و به خودش می پیچید. پیرمردی نحیف و خمیده با ته ریش نامرتب و چشمان قی آلود، لیوان به دست از آشپزخانه خارج شد و به طرف مبل رفت. گذر زمان و رنج های هفتادوهشت سال زندگی از پیرمرد ته مانده ای نگه داشته بود با مویی که بیش ترش سال ها پیش ریخته و بقیه روی شقیقه و پشت سر سفید شده. پیرمرد بلندبلند حرف می زد تا حواس آبتین را از درد منحرف کند.
ـ اومدم آقا. تحمل کن. باز فکر و خیال بی خود کردی حالت خراب شد؟
آبتین به زحمت چشم باز کرد، پیرمرد خمیده و رنجور کنار مبل ایستاده بود و نگاهش می کرد. چند سال قبل او را برای کار به خانه آورده بود. هردو به هم احتیاج داشتند، یکی به سرپناه و دیگری به نگهبان و کارگر خانه. اما همان موقع فهمیده بودند به چیز دیگری نیاز دارند. به یک همدم و هم صحبت. دستش را برای گرفتن لیوان دراز کرد.
ـ مش رحیم این چیه؟ تلخ باشه نمی خورم.
پیرمرد بعد از چند سال به اخلاقِ آبتین عادت کرده بود.
ـ گل گاوزبونه آقا. دوای هر دردی هست الّا مردن.
آبتین لیوان را مزه مزه کرد، بعد لیوان را روی میز کوبید.
ـ این چه کوفتیه، سیگار می خوام.
مش رحیم دوباره شروع به صحبت کرد تا فکر هم خانه اش از سیگار و درد منحرف شود.
ـ والله قدیم که از این دواها نبود. ننه ی خدای بیامرزم هر دردی که داشتیم یه علف دم می کرد می داد بخوریم.
آبتین لیوان را بالا آورد و کم کم آن را نوشید. یاد گرفته بود برای رهایی از درد به مش رحیم پناه ببرد. چند جرعه نوشید بعد ناگهان به مش رحیم خیره شد.
ـ عصری داشتم می اومدم خونه چند نفر ریختن سَرَم.
مش رحیم کنجکاو و ترسیده جلو خزید و به دهان آبتین خیره شد. آبتین کمی از لیوان نوشید و ادامه داد: «گلاویز که شدم سرهنگ ملکی رسید. گفت از بالا زنگ زد ن گفتن با اینا بری. اونم چشم بسته... منم رفتم.»
مش رحیم عصبانی داد زد: «باز ژانگولر بازی درآوردی؟ نگفتی بلایی سرت بیارن؟»
آبتین روی مبل جابه جا شد، کم کم راه نفسش باز می شد و عضلاتش آرام می گرفت.
ـ توی نظام حرف مافوق یعنی حرف خدا. رفتم پیش یه پیرمرد کوتوله و زپرتی و آشغال که ادعای خدایی می کرد.
آبتین دندان هایش را به هم فشار داد. مش رحیم مضطرب و بی صدا منتظر ماند. آبتین لیوان خالی را روی میز گذاشت و نگاهی از سر تشکر به پیرمرد انداخت.
ـ چی می خواست؟ البته اگه محرمانه نیست.
آبتین چشمانش را بست و با آرامش به مبل تکیه داد. می دانست پیرمرد با همه ی سن وسالش احتیاج به محبت او دارد. زیرلب طوری که خودش هم به سختی شنید، جواب داد: «من و تو دیگه چه موضوع محرمانه ای داریم مَشتی؟ اگه نبودی من تا حالا صد بار مرده بودم.»
مش رحیم به زحمت جلوی سرازیر شدن اشکش را گرفت. هفت سال پیش این مرد جوان او را از آوارگی در تهران نجات داده بود.
ـ آره آقا، از وقتی که خانم از پیشمون رفت ما خیلی به هم وابسته شدیم.
مش رحیم آخرِ حرفش را خورد. آبتین هم حرفِ آخرِ مش رحیم را نشنیده گرفت. زندگی برایش پر از نبودن ها و نداشتن ها شده بود و نمی خواست یک قسمت مهم از نبودن ها یادش بیاید. برای عوض شدن بحث، یک عکس تمام رخ قهوه ای کف دست مش رحیم گذاشت.
ـ یه کم سوخته موقع چاپ. اما قیافه ی طرف معلومه. همه ش زیر سر این جونوره.
مش رحیم عکس را نزدیک صورتش گرفت تا چشم های کم سو شده اش ببیند. از میان رنگ های کِرِم و قهوه ای داخل عکس، یک جوان موبلند با چشمان براق و شاد به او زل زده بود.
ـ جوون برازنده ایه. چقد ته چهره اش شبیه خودته. موپر و مشکی.
آبتین عکس را گرفت و دوباره به دقت نگاه کرد.
ـ اسمش آرشه. ناپسری اون پیرمرده. یه گندی زده و فرار کرده.
مش رحیم نگران عکس را نگاه کرد. عضلات به هم پیچیده ی آرش از زیرلباس چسبانش بیرون زده بود. آبتین فکر هم خانه اش را خواند.
ـ این طوری نِگا نکن دیگه مشتی، اتفاقی نمی افته. من هنوز چِل سالم نشده بابا.
مش رحیم لیوان شربت و سینی را برداشت که برود اما آبتین که تازه قسمت هایی از حرف های پیرمرد یادش آمده بود، دست مش رحیم را چنگ زد و روی مبل نشاند.
ـ یادم اومد یارو می گفت پسره یه سری اسناد محرمانه ی مملکتی رو برداشته و فرار کرده.
پیرمرد مچ دستش را به زحمت از میان انگشتان آبتین بیرون کشید که بی حواس آزارش می داد.
ـ این بچه مُزَلَف چه دخلی به اسرار مملکتی داره آخه؟ اصلاً از کی تا حالا مملکت برات مهم شده؟
آبتین روی مبل خودش را رها کرد.
ـ گور پدر مملکت. این فقط یه ماموریته. همین.
* * *
شهربانیِ کل مثل همیشه شلوغ و پر ازدحام بود. چند نفر گوشه ای جمع شده بودند و دور از چشم دژبان بدعنقِ کنارِ در بحث می کردند. خلاف کارهای دست بند به دست کنار هم می لولیدند و میان راهرو جابه جا می شدند. سرگرد آبتین مقدس، فرنچ(۱) به تن و گِتر(۲) کرده با سر به احترام نظامی دیگران جواب می داد. این جا در یک منطقه ی نظامی تنها جایی بود که او رام می شد و فرمان می برد. سال ها بود زنده بودن را به ماموریت خلاصه کرده بود تا خوره ی دائمی روح آزارش ندهد.
در میانه ی راهرو، پیش روی سرگرد مرد درشت هیکلی با سر تراشیده و دست بند به دست همراه دو مامور از اتاق بازجویی خارج شد و ناخواسته سر راه آبتین قرار گرفت. گروهبان کادر و سرباز وظیفه با دیدن سرگرد مقدس پا جفت کردند و متهم سرش را گرداند. آبتین از سر راه مرد کنار رفت. لحظه ای بعد پشت در اتاق فرماندهی خودش را مرتب کرد. با نوک انگشت در زد و با شنیدن صدای سرهنگ وارد اتاق شد. پژواک احترام سرگرد چند بار در اتاق بزرگ فرماندهی شهربانی پیچید.
ـ صبح به خیر جناب سرهنگ.
سبیل و موهای پرپشت و یک دست سفید سرهنگ ملکی در تمام شهربانی معروف بود. پیرمرد کارکشته ی نظامی، غرق در قُپه و نشان افتخار پشت میزش روزنامه ی صبح را می خواند. با وارد شدن آبتین بلند شد و محکم ایستاد.
ـ باید روز خوبی باشه. هر روز پیش نمی آد سرگرد مقدس به من سر بزنه.
آبتین با چند قدم بلند خودش را به میز سرهنگ رساند. دوباره احترام کم جانی گذاشت و دست سرهنگ را به گرمی فشرد.
ـ حیف که سلسله مراتب اجازه نمی ده هر روز خدمت برسم.
سرهنگ با سر، حرف او را تایید کرد و سرگرد برای باز کردن بحث، جمله اش را از جایی دیگر شروع کرد.
ـ الآن توی راهرو عزیز بندری رو دیدم. شنیدم حکم اعدامش اومده؟ درسته؟
سرهنگ، با کمک صندلی چرخان، خودش را کنار میز کشاند و از داخل فلاسک چای دو استکان کمرباریکِ روی سینی را پر کرد. بعد درحالی که استکان ها را مرتب می کرد به طرف آبتین چرخید.
ـ خدمت توی ارتش راحته چون دشمن روبه رو ایستاده اما این جا دشمن پشت مردم پِنهون شده. تو نمی دونی امثال عزیز چقدر به درد بعضی کله گنده ها می خورن.
بعد لحنش را عوض کرد.
ـ با یه چایی لب ریز لب سوز لب دوز موافقی؟
همیشه وقتی سرهنگ چای تعارف می کرد، آبتین راحت تر حرف می زد. استکان را برداشت و بعد از مزه مزه ی چای در دلش اعتراف کرد چای قندپهلوی سرهنگ بی نظیر است. سرهنگ نیمی از چای خودش را با یک قند درشت تمام کرد و گفت: «مقدس! تو نظامیِ خوبی هستی. می دونی که مقام مافوق هرچه بگه باید زیردست انجام بده و چاره ای نیست.»
سرهنگ با احتیاط جمله اش را تمام کرد و منتظر جواب زیردستش ماند. آبتین استکان خالی را روی میز گذاشت.
ـ گله ای ندارم. می دونم اون پیرمرد خیلی بانفوذه. به خودشم گفتم اگه دستور باشه می رم آرش رو پیدا می کنم.
سرهنگ چیزی از حرف های آبتین نفهمید و همین مضطربش می کرد. عادت نداشت چیزی برایش معما بماند. بلند شد و از پشت میز دور زد تا روبه روی آبتین روی مبل های یک دست خاکستری شهربانی بنشیند. آبتین به احترام او کمی نیم خیز شد. سرهنگ پرسید: «متوجه نمی شم، پیرمرده کیه؟»
آبتین انتظار داشت در اتاق سرهنگ ته ماجرا را بالا بیاورد. اما ظاهراً مافوقش هم چیزی نمی دانست.
ـ اونایی که دیروز باهاشون رفتم محافظ یه پیرمرد عوضی بودن که ازم یه کاری خواست. منم گفتم تا حکم ماموریت رسمی نداشته باشم کاری انجام نمی دم.
سرهنگ خودش را به نرمی مبل داد و مستقیم به آبتین زل زد تا حرفش را ادامه بدهد.
ـ آرش ناپسری اون پیرمرده س. ظاهراً اسناد مملکتی رو دزدیده اما به نظر من به دختر پیرمرده چشم داشته. آخه دخترش اومد تو اتاق، خودش یه پا سوفیا لورن بود.
ـ کی بود آخه این پیرمرد؟ وکیل مجلس بود؟ نظامی بود؟ توی درباره؟
ـ نمی دونم. یه آدم گردن کلفت، از اونا که فکر می کنن شهربانی ارث باباشون و افسر شهربانی نوکر در خونشونه.
سرهنگ متفکرانه سبیل پایه بلندش را نوازش کرد اما آرام نشد. این بار چهار انگشتش را میان موهای مواجش برد. او هم مثل آبتین فقط دستور مافوق را اجرا کرده بود و بیش از این مسئولیتی نداشت. آرام زمزمه کرد: «دیروز از بالا زنگ زدن گفتن باید بری اداره ی امنیت، نگفتن می ری خونه ی کسی. امروز صبح قبل از اومدن من حکم ماموریتت اومده بود. این از ما بهترون رو که می شناسی، انتظار دارن همه ی دنیا بهشون بگه چشم.»
سرهنگ تازه متوجه شد مقابل زیردستش به سازمان اطلاعات و امنیت توهین کرده. برای سرپوش گذاشتن روی حرف های خطرناکش بلند شد، آبتین را با درجه اش خطاب کرد: «خب سرگرد، برو شروع کن. من هر قدر از این پرونده کم تر مطلع باشم بهتره.»
بعد خم شد از روی میز، پاکت حکم ماموریت را برداشت و به طرف آبتین گرفت.
ـ مواظب باش. بوی خوبی از این ماجرا به مشام سرهنگ پیر نمی رسه.
آبتین هم بلند شد حکم را گرفت و دست سرهنگ را به گرمی فشار داد.
ـ درست حساب کرده باشم بعد از این ماموریت باید به شما کمک کنم که به خونه ی جدید اسباب کشی کنید.
سرهنگ با شوق به طرف نقشه ی بزرگی که پشت صندلی اش به دیوار آویزان بود رفت و انگشتش را روی نقطه ای در شمال کشور گذاشت.
ـ لشتِ نشا دقیقاً این جاس. زهره دیگه طاقت نداره. می گه سی و پنج سال آوارگی بسه. باید برگردیم خونه.
سرهنگ هنوز محو نقشه بود که سرگرد مقدس درِ اتاق را بست و او را با رویاهایش تنها گذاشت.
* * *
ترمینال ها، خانه های تیمی، سردخانه و حتی پاتوق قاچاقچی های خرده پا. دستور تفتیش همه را داده بود و حالا هم زمان با غروب آفتاب کنار پنجره ی بزرگ اتاق، غرق در خاطرات خوش سال های دور بود که صدای در اتاق او را به زمان حال آورد. استوار یوسفی بود. بلندقد و ترکه ای، با صورتی پر از جوش های جوانی که رد بعضی از آن ها پوستش را گود انداخته بود.
ـ بیا تو استوار، امیدوارم دست پر اومده باشی.
استوار داخل شد و مثل همیشه آرام و بی صدا ادای احترام کرد. سرگرد با اشاره ی دست او را به نشستن فرمان داد. استوار خسته روی مبل نشست و بدون حرف اضافه گزارشش را شروع کرد.
ـ من و ستوان سعیدی از صبح توی هرچی بیمارستان و درمانگاه بود گشت زدیم اما بی فایده.
مثل همیشه فقط یک جمله و تمام. استوار پایان گزارش را با نفس بلندش اعلام کرد. سرگرد شقیقه اش را با دو انگشت فشار داد و به دیوار پیش رو خیره شد. هنوز حرفی نزده بود که دو نفر دیگر از افراد تیم داخل شدند و بعد از ادای احترام نظامی، آن ها هم مثل استوار روی مبل افتادند. تیم سرگرد متشکل از دو افسر جزء و یک استوار جوان، زبده ترین تیم کشف جرم به حساب می آمد. خود سرگرد افرادش را دست چین کرده بود. هرکدام از نفراتش قابلیت هایی داشتند که می شد آن ها را با کل شهربانی قیاس کرد. ارشدترین آن ها ستوان یکم سعیدی، ماموری با سواد اندک در اواخر خدمت که تمام بیست وپنج سال گذشته در پست ها و رسته های مختلف شهربانی خدمت کرده بود. زیر و بمِ قوانین و میان بُرهای فرار از کاغذبازی را می شناخت و از همه مهم تر با وجود سن و سابقه ی بیش تری که داشت، به آبتین، افسر جوان دانشکده ای، وفادار بود.
ـ دست خالی اومدیم جناب سرگرد.
سعیدی گرد و توپر از عضلاتی که کم کم چربی روی آن ها را پوشانده بود، خودش را خیلی به سرگرد نزدیک می دانست. آبتین از صبح مطمئن بود که آرش را به این راحتی پیدا نمی کند و حالا باید نقشه اش را عوض می کرد: «شما اگه جای آرش بودید با دست زخمی کجا می رفتید؟»
هیچ کس نظری نداشت. بالاخره ستوان بیگی، دومین نفر تیم، سکوت را شکست: «ببخشید جناب سرگرد، آخه با یه عکس و یه اسم که نمی شه متهم پیدا کرد.»
آبتین ستوان بیگی را با اعمال نفوذ در دادگاه نظامی از مجازات نجات داده بود. بیگی ورزشکار قابلی بود. پوست تیره و بدن متناسبی داشت و در مسابقات تیراندازی با کلت همیشه بهترین بود. سرگرد می دانست این جوان سبزه، کله ی پُرباد و سر نترسی دارد و درواقع همین جسارت و کله شقی او را تا پای چوبه ی اعدام کشانده بود.
ـ فقط بگم این پرونده یه مورد خاصه. ما الآن مامور از ما بهترون هستیم... نمی دونم دلیل این که ما رو انتخاب کرده چی بوده.
ـ ما نه جناب سرگرد، شما رو انتخاب کرده ن چون از شما کسی لایق تر نیست.
شقیقه های آبتین تیر کشید.
ـ فردا ادامه می دیم. مرخصید.
سه مردِ خسته بعد از ادای احترام نظامی از اتاق خارج شدند. آبتین مدتی روی صندلی لم داد. شهربانی در سکوت و تاریکی فرو می رفت. آبتین ذهنش را بازی می داد تا به تاریکی و هجوم کابوس هایش فکر نکند. کم کم راهی به ذهنش رسید که برای یافتن خلاف کارهای حرفه ای استفاده می کردند. به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت.
ـ دژبان، زندان قصر رو بگیر... منتظرم.
* * *
سربازِ دمِ در خواب آلود چراغ قوه اش را روی صورت مهمان ناخوانده ی زندان انداخت و در دلش بر هرچه نظامی و مزاحم بود فحش داد. آبتین صورتش را عقب برد تا نور اذیتش نکند، بعد کارتِ شناسایی را بالا گرفت و تشر زد: «بگیر اون ور الدنگ، کور شدم.»
با تشر آبتین خواب از چشم سرباز پرید. جرئت نکرد کارت را نگاه کند. عقب رفت و به سرباز کنار زنجیر علامت داد. سرباز دوم زنجیر را روی زمین انداخت. در بزرگ زندان قصر با صدای قژقژ بلندی روی پاشنه چرخید تا سرگرد مقدس با دوج مشکی رنگش وارد شود.
سرمای گزنده ی نیمه شب فروردین پوست را می گزید. اسدی، افسرشبِ زندان، پیچیده در لباس زمستانی با چشم های پف کرده و موهای به هم ریخته کنار در ساختمان منتظر مهمان ناخوانده اش بود. آبتین ماشین را گوشه ای پارک کرد و به سرعت خودش را به طبقه ی بالا رساند. خواست اول از اسدی برای این مزاحمت بی موقع عذرخواهی کند اما اسدی ناراحت تر از آن بود که تا بالا آمدن او صبر کند و از همان فاصله داد زد: «وقت اداری تموم شده، خدا کنه دلیل خوبی برای بیرون کشیدن من از رختخواب داشته باشی.»
خون به شقیقه ی آبتین کوبید. قدم تند کرد و حکم ماموریت را جلوی صورت مرد خواب آلود گرفت. وسوسه شد همان جا مُشتی نثار چانه ی لرزان مرد کند. اما فقط نفسش را با صدا بیرون داد و با لحن رسمی حرفش را زد تا نفس اسدی درنیاید.
ـ ساعت اداری تو وقتی که من از این جا برم تموم می شه.
حکم ماموریت و اخم سرگرد، دهان اسدی را بسته بود. بی صدا جلو افتاد. هوای سنگین و دیوارهای بلند زندان تنفس را برای آبتین سخت می کرد. روی هر دیوار چند سرباز مسلح خواب آلود گشت می زدند. اسدی هم نیمه خواب و گیج، خودش را به اتاق ملاقات رساند و دم در ایستاد. بعد برگشت رو به سرگرد و گفت: «این مرد هم خیلی وحشیه و هم بی آبرو. کار دست خودت و من نده.»
آبتین در دل به ترس اسدی خندید. نتوانست جلوی خودش را بگیرد: «آدم ترسو باید یه باره بمیره راحت بشه. هر روز صد بار مردن سخته.»
اسدی متلک را نشنیده گرفت و به طرف اتاق کارش راه افتاد تا روی یکی از مبل های دفتر، خواب نیمه تمامش را ازسر بگیرد.
سرگرد داخل اتاق ملاقات شد و در را پشت سرش بست. دست عزیز با دست بند به دیوار قفل شده بود. آبتین روی صندلی، مقابل عزیز نشست. چند لحظه طول کشید تا چشمان خواب آلود زندانی طرف مقابلش را بشناسد. عزیز با دیدن سرگرد رم کرد و به طرفش هجوم برد اما دست بند دوباره سر جا نشاندش. صدای فحش و داد عزیز، سرباز نخراشیده ی باتوم به دستی را به داخل اتاق کشاند. آبتین با دست سرباز را مرخص کرد و تا آرام شدن زندانی به رنگ زرد کدر دیوار روبه رویش خیره شد. عزیز چند دقیقه تقلا کرد اما دست آخر خسته و نفس زنان سر جایش نشست. آبتین دفترچه ی جلدسبز یادداشت را از جیب بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ مردن آن قدر ترس نداره عزیز. تو خیلیا رو به کشتن دادی، مردن نباید برات عجیب باشه.
آبتین حرفش را تمام کرد و به کوه چربی و عضله های به هم پیچیده ای که جلویش نشسته بود خیره شد.
عزیز طاس و نیمه عریان بود و خالکوبی های بزرگ و کوچک روی پوستش او را ترسناک تر می کرد. یک زیرپوش رکابی چرک و یک شلوار کهنه ی خاکی تمام پوشش قاچاقچی کهنه کار بود. دانه های درشت عرق، سرِ کم مو و صورت گوشت آلویش را شسته بود. به نظر آبتین رسید زندانی سرنوشت محتومش را پذیرفته.
ـ به نظرت تا حالا چند نفر را ناکار کردی؟
ـ تو آخوندی یا سرگرد؟ اومدی قبل اعدام موعظه کنی؟
صدای عزیز هم مثل خودش زمخت و نچسب بود. اما این بار برخلاف همیشه بیش تر غم داشت تا غرور. لحن صدای زندانی باعث شد آبتین به پایان خوش صحبت هایش امیدوار شود. می دانست وقتی زندانی به آخر راه برسد، راحت تر تسلیم می شود. برای همین این بار از در دوستی وارد شد: «نیومده م موعظه کنم. اومده م ازت کمک بگیرم.»
چشمان عزیز با همه ی ابهتش خیس شد. شاخَش شکسته بود و تلاشی برای پنهان کردن اشک هایش نمی کرد. با وجود تنفری که از آبتین داشت، حالا او تنها کسی بود که می شناخت و شاید می توانست کمکش کند. برای همین دستش را به زور جلو آورد تا آبتین خالکوبی دستش را ببیند. یک خالکوبی قدیمی که بعد از سال ها کم رنگ شده بود. آبتین متعجب به عزیز نگاه کرد و بی صدا خالکوبی را خواند: «رفیق بی کلک مادر».
ـ وَختی شونزده سالم بود رو دَستُم زدم. خیلی درد داشت اما به عشق ننه تحمل کردم. با ذوق رفتم خونه و نشون ننه دادم. اما می دونی چی کار کرد؟ جیغ کشید. هی جیغ کشید و گریه کرد. با سنگِ پا به جونُم افتاد. بیچاره فکر می کرد گندِ مو با سنگِ پا پاک می شه.
آبتین سعی کرد هم دردی کند.
ـ کاش خبر نرسه که پسرش قراره اعدام بشه.
عزیز سرش را پایین آورد. قطره های اشکش روی خالکوبی های سینه می ریخت و به طرف پایین لیز می خورد. بدن بزرگش به شدت می لرزید و خالکوبی های گل و بلبل روی پوستش بالا و پایین می شد. آب بینی اش را با صدا بالا کشید و قورت داد.
ـ بار اول که گیر افتادُم اومد ملاقاتم. هَمو شب تو خونه از غصه مرد. کس وکاری نداشتیم، برا همی جنازه ش سه روز تو خونه موند تا همسایه ها فهمیدن.
آبتین در محظور بدی گیر کرده بود. قاچاقچی کهنه کار، روبه رویش نشسته بود و مثل بچه ای پنج ساله برای مادرش گریه می کرد و بعید بود بتواند کمکی بکند.
ـ خب؟ آخرش رو بگو عزیز.
ـ مو دیگه خسته شدم سرگرد. از ای که هی فرار کنُم. گیر بیفتم، با وساطت یه گردن کلفت آزاد بِشُم. حالا که قراره بِمیرُم، خواسته ی مو عملی کن تا در خدمتت باشم.
آبتین نفس راحتی کشید. حالا بهتر می شد با عزیز معامله کرد.
ـ نگو جلوی اعدامت رو بگیرم که نمی تونم.
ـ تا حالا نرفتم سر قبرش. خجالت کشیدُم. عبدل آباد توی یه قبرستون قدیمی دفنه. سی ساله هر شب با کابوس قبر ننه از خواب می پرم. کمک کن قبل اعدام یه بار بِرُم سر قبرش و بلکم حلالم کنه.
آبتین در ذهنش حرف های عزیز را سبک سنگین کرد تا راهی برای اجرای این خواسته پیدا کند. چند لحظه گذشت و بالاخره سکوت را شکست.
ـ اومده بودم ازت برای پیدا کردن یه فراری کمک بگیرم. پس تا اون یارو پیدا نشه تو اعدام نمی شی.
عزیز حالا آرام شده بود. خودش را جمع وجور کرد.
ـ کی هست این یاور؟ خلافش چیه؟ هرچی می دونی بگو.
آبتین عکس آرش را از جیب اورکت بیرون آورد و جلوی عزیز گذاشت.
ـ پادو و راننده ی یه آدم کله گنده بوده، حالا فرار کرده.
عزیز به عکس خیره شد و همه ی گوشه های ذهن پریشانش را به دنبال این تصویر زیر و رو کرد و دست آخر جواب داد: «شکل خودته؛ چِش ابروی مشکی، استخون درشت.»
آبتین خودش را به سختی جمع کرد. به عادت کودکی هنوز وقت خجالت بی اختیار سرخ می شد. این تنها خصلت مانده از گذشته های دورش بود. گذر سال ها همه ی سرخوشی های گذشته اش را گرفته بود.
ـ نگفتی؟
ـ حیف این خوشگل پسر که پادوی یه عوضی باشه. شرط می بندُم می خوان شرش را کم کنن.
آبتین عکس را برداشت.
ـ حرف بی خود نزن، قرار نیست کسی کشته بشه.
اخم های عزیز درهم و پوستش تیره شد. حالا عزیز بندری واقعی جلوی سرگرد نشسته بود اما قصد سروصدا نداشت. فقط عصبانی بود و می خواست حرفش را ثابت کند.
ـ شنیدُه م تکاور نیرودریایی بودی قبلاً. معلومه که از هیچی خبر نداری. می دونی مو چند بار تا حالا گیر افتادُه م؟
شانه های آبتین بی حوصله بالا پایین شد تا عزیز حرفش را ادامه دهد.
ـ پنج بار توی بیس سال. سرگرد مو دارُم اعدام می شُم، دروغ نمی گم. پنج نفر رو خودُم کشتُم، به علی قسم راس می گم.
ـ خب که چی؟
ـ مو ئی همه سال زنده موندم چون پادوی همین کله گنده ها بودم. اگه کسی پشتُم نبود همون بار اول جام بالا دار بود، به علی. بذار این پسره فرار کنه تا زنده بمونه.
ـ اه زر نزن عزیز. داری می میری می خوای چند نفر رو بدنام کنی.
ـ مو یه عمری دستمال دست گنده ها بودم و هر بارکثافت کاری شون را باهام پاک کردن. هر حکومتی به قاچاقچی و قاتل احتیاج داره تا سرپا بمونه و سیاست مدارای کت وشلوارپوشش تمیز بمونن. سیاست چیز عجیبیه که نظامیا سر ازش درنمی آرن.
سردرد قدیمی دوباره به جان آبتین افتاد.
ـ هیچیِ این دنیا برام مهم نیست. همه برید به درک، هم تو، هم اون عوضیای کله گنده ای که براشون کار کردی.
صدای فریاد آبتین بار دیگر سرباز باتوم به دست را داخل اتاق کشید. آبتین بلند شد اما عزیز سراسیمه و پریشان داد زد: «خیلی خب سرگرد بشین مو دیگه در اون مورد باهات حرف نمی زنُم. بیا در مورد معامله با هم حرف بزنیم.»
آبتین با اشاره ی دست، سرباز را مرخص کرد. سرباز باتوم را روی شانه گذاشت و از اتاق خارج شد.
ـ پسره رو چطور پیدا کنم؟ یه کله گنده دنبالشه. دستش تیر خورده. یه مدت پاکستان زندگی کرده پس احتمالاً می خواد بره شرق. شاید بعدش بره فرانسه. آخه اون جا بزرگ شده. به نظرت چطور می شه پیداش کرد؟
ـ آدم عاقلی باشه مِثِ بچه ی آدم نمی ره گاراژ سوار اتوبوس شه. مو بودم می پریدم عقب کامیون می رفتم. می تونه یه راننده ی خمار پیدا کنه. از وقتی شوروی به افغانستان حمله کرده، مرز شرق دیگه صاب سالار نداره.
عزیز مکث کرد بعد خالکوبی دستش را بالا گرفت.
ـ یه رفیق تو کویر دارُم اسمش صفدره. اون آشغال این خالکوبی رو زد روی دستُم. اگه کارت به اون جا کشید بگو تا بهت آدرس بدم. پول خوب بهش بدی برات زوزه می کشه.
آبتین ساعتش را نگاه کرد. دوازده شب بود. احساس کوفتگی کرد. از صبح سرپا بود و حالا بیهوده با یک زندانیِ دم مرگ از هزاران احتمال فرار آرش حرف می زد. سرش را روی میز گذاشت و چشمانش را بست. اما دوباره سیخ نشست. عزیز زیرچشمی نگاهش کرد.
ـ تو هم سرگرد پریشونی.
آبتین متعجب به عزیز خیره شد و عزیز ادامه داد: «مو از اتاق تاریک و خوابیدن می ترسم. چشمام که بسته می شه کابوس سراغم می آد. بعد سی سال هَنو عادت نکردُم.»
وقت رفتن بود. حالا این مرد راز او را می دانست. دفترچه ی یادداشت را از روی میز برداشت و در جیب بزرگ اورکت گذاشت. باید زودتر به هوای آزاد می رسید.
* * *
آبتین شب ناآرامی را پشت سر گذاشته بود. دیشت حتی جوشانده های مش رحیم هم نتوانست ذهن آشفته اش را آرام کند. بعد از طلوع آفتاب سر کارش حاضر شده بود و سعی می کرد با مطالعه ی پرونده های قبلی زمان را فراموش کند. نگاهش روی اوراق پرونده مدام بالا و پایین می رفت، با وجود این که حتی یک کلمه از آن را نمی فهمید، سرش را بالا نمی آورد. همین که دیدن کلمات گذر زمان را برایش آسان کند، کافی بود.
«از شهربانیِ کل به ناحیه ی سه تهران»
آبتین خمیازه کشید.
«یک فقره آدم ربایی توسط سه تبعه ی افغان در منطقه ی رودهن...»
پرونده را به گوشه ی میز انداخت و پرونده ی جدیدی را که چند روز قبل تحویل گرفته بود برداشت.
«به شهربانیِ کل از ژاندارمری غرب تهران. به اطلاع می رساند صبح روز ده فروردین، چوپان پیری به نام خان بابا، از مردم محل، جنازه ی یک مرد جوان را در سیل بند کنار جاده پیدا کرده. از مدارک به دست آمده ی این جوان چنین گواهی می شود که نامبرده محمود افسری از نوابغ به نام کشور در زمینه ی علم مکانیک بوده که چندی قبل در مسابقات بین مدارس حائز رتبه ی اول گردیده. از شواهد ماجرا این چنین برمی آیدکه وی از ناراحتی روحی رنج می برده و برای پایان دادن به زندگی خودش دست به خودکشی با تیزبر...»
آبتین پرونده را بست و گوشه ای انداخت و زمزمه کرد: «روانی با اون همه هوش و استعداد.»
روی صندلی لم داد و سرش را میان دست ها گرفت.
ـ سلام فرمانده، این جا چقدر آرومه.
ستوان بیگی مثل همیشه قبل از بقیه، اتوکشیده و قبراق سر کار حاضر شده بود. آبتین بیش تر از بقیه روی او حساب می کرد. با دستش او را دعوت به نشستن کرد و دوباره به پرونده خیره شد. ستوان پرونده را نگاه کرد و نظرش را گفت. «با خانواده اش حرف زدم، اونا ادعا می کنن پسره خودکشی نکرده. اما خب به خاطر اثبات خودکشی پرونده بسته شد. دیروز خانواده اش جنازه را تحویل گرفتن.»
آبتین زمزمه کرد: «چه دنیای مزخرفی. به کجاش می شه دل بست.»
بعد ستوان و پرونده و ساعت را نگاه کرد. ستوان در این مورد هیچ نظری نداشت و نمی خواست درباره ی مزخرف بودن دنیا صحبت کند اما برای شکستن سکوت گفت: «امروز کجا باید دنبال آرش بگردیم؟»
آبتین پرونده ی مختومه را داخل کشو گذاشت.
ـ من دیشب با عزیز حرف زدم.
بیگی متعجب نگاهش کرد.
ـ عزیز بندری؟ چه ربطی به این پرونده داره؟
هنوز حرف بیگی تمام نشده، در اتاق باز شد و دو بار صدای کوبیدن پاها به هم در اتاق پیچید.
ـ سلام، صبح به خیر فرمانده.
ـ سلام جناب سرگرد.
سروان سعیدی و استوار یوسفی کنار در اتاق منتظر اجازه ی فرمانده بودند. آبتین با اشاره ی دست آن ها را به نشستن دعوت کرد.
ـ سلام، امروز خیلی کار داریم، باید توجیه تون کنم برید دنبال آرش.
بعد بدون هیچ حرف اضافه ای سر اصل مطلب رفت.
ـ من دیشب با عزیز بندری حرف زدم. یه زمانی بزرگ ترین قاچاقچیِ ایران بوده، یعنی از شیر مرغ تا جون آدمی زاد را می تونست از این ور تا اون ور مملکت قاچاق کنه. به همین خاطر من فکر کردم می تونه به ما کمک کنه.
سرگرد مکث کرد. هرسه نفر گوش هایشان به طرف سرگرد بود و چشمشان به در و دیوار. هرسه به مرور زمان فهمیده بودند سرگرد آبتین مقدس از نگاه دیگران معذب می شود. به خصوص امروز که آبتین اجازه ی احوال پرسی هم به کسی نداده بود، بقیه خرابی حالش را فهمیدند. آبتین احساس سبکی کرد. حداقل حُسن گوش ها این بود که سعی نمی کردند درون او را بکاوند.
ـ عزیز می گفت آرش احتمالاً به یه شهر مرزی رفته چون جنگ افغانستان مرز شرقی رو ناامن کرده. درضمن فراری می ره سراغ راننده های معتاد. حالا تقسیم می شم و می ریم سراغ هرچی گاراژ توی تهرانه. اگه خبری شد برای کشیک شهربانی پیغام بفرستید.
* * *
گاراژ الوندی شلوغ ترین و بزرگ ترین گاراژ شرق تهران مثل همیشه پر از دود و غرش موتور ماشین های دیزلی بود. آبتین بعد از دو ساعت گشت زدن در گاراژ و صحبت بی فایده با چند راننده و شاگرد و مکانیک، گوشه ی قهوه خانه ی گاراژ نشست و به رانندگان چرب و سیاه شده ای که هرکدام ته سیگاری در دست و فحشی بر لب داشتند، نگاه کرد. به نظرش رسید سیگار برای این جماعت از نان شب واجب تر است و لابد هرکدام خمار نشئه جات هم باشند برای دمی نشئگی هر کاری می کنند.
ـ دادا این جا جای ماس.
آبتین نگاهش را از شلوغی گاراژ به طرف صاحب صدا برگرداند. جوانی لاغر با سبیل بلند و کم پشت که صاحبش سعی کرده بود آن را پرپشت جلوه دهد.
ـ اوستا الآن می آد اصن اعصابم نداره، بی زحمت برو یه جای دیگه بیشین.
موهای پسر فر و پیچ درپیچ بود. سرخ و سفید شد. صورت تیغ انداخته اش را با لنگ نم دار پاک کرد. حوصله اش از بی تفاوتی مزاحم سررفت. سرش را جلو آورد و آرام ادامه داد: «آق قربون تازه از سرویس اومده. سگ دَس شیکسته خلقش سگیه، می آد دعوا راه می ندازه.»
آبتین به آرامی از جایش بلند شد، و سینه به سینه ی جوان ایستاد.
ـ از کجا بار می آرید؟
ـ دهلران. چیطو؟
آبتین ناامید اطرافش را نگاه کرد. هیچ کدام از راننده های این گاراژ چند روز گذشته به سمت شهرهای مورد نظر او نرفته بودند. این جا هیچ نشانی ای از آرش یا راننده ای که بتواند او را فراری دهد پیدا نمی کرد. جوان هنوز متعجب او را نگاه می کرد. آبتین به طرف پیشخان رفت. شاگرد قهوه خانه پشت میز قوز کرده بود و با رادیو ور می رفت تا موجِ آهنگِ ضعیفِ عربی را پیدا کند.
ـ ببخشید، این جا تلفن داره؟
شاگرد قهوه خانه بدون این که بالای سرش را نگاه کند، بی حوصله گفت: «نه... حسابت رو صاف کن و به سلامت.»
هنوز حرف پسر تمام نشده، با پس گردنی محکمی از جا پرید. الوندی، صاحب گاراژ، پشت سر شاگردش ایستاده بود و با غضب نگاهش می کرد. پسر عقب کشید تا از ضربه ی بعدی در امان باشد. سبیل بلند الوندی از عصبانیت سیخ شده بود. عرق گردنش را با کف دست پاک کرد و تن سنگینش را تکان داد تا مانع بیرون رفتن آبتین شود.
ـ جناب سرگرد من شرمنده م. این پدرسوخته ادب نداره. بفرمایید هرجا دوس داری زنگ بزن.
آبتین به طرف الوندی برگشت. پیرمردی با شکم برآمده که بعد از سال ها رانندگی حالا صاحب گاراژ بزرگی در تهران شده و سبیل مرتب و غبغب بزرگش نشان می داد که زندگی مرفهی به هم زده. دوباره غبغب الوندی جنبید و صدای دورگه اش تعجب آبتین را بیش تر کرد.
ـ به جا نیاوردی سرگرد؟ پریسال یه بار قاچاق این جا کشف شد. شما با سروان سعیدی کمک کردید اون یارو دستگیر بشه و ما خلاص بشیم.
ذهن آبتین این بار مجبور شد نقبی در خاطرات گذشته بزند تا پرونده ی قاچاق تریاک در گاراژ الوندی را به خاطر بیاورد. دو سال قبل با دستگیر کردن عزیز خدمت بزرگی به این مرد کرده بود. دستش را به طرف الوندی دراز کرد.
ـ من یه تلفن دارم اگه بشه.
الوندی بی حرف به طرف پایین گرد شد، مثل توپ قُر که یک طرفش باد بیش تری داشته باشد. از زیر دخل، تلفن سیاه قورباغه ای را بیرون کشید و به طرف آبتین هل داد و خودش عقب ایستاد. آبتین شماره ی شهربانی را گرفت و بعد از چند لحظه صحبت، با خرسندی گوشی را گذاشت. دژبان کشیک خبر خوبی داده بود.
* * *
ـ جناب سرگرد می تونم کمکتون کنم؟
سرباز وظیفه با سر تراشیده و چشم های خواب آلود برای دومین بار محکم پا کوبید و دوباره گفت: «مشکلی پیش اومد جناب سرگرد؟ الآن چند دَیقَه س این جایین.»
سرباز دوم، نگران کنار باجه ی نگهبانی ایستاده بود و آن ها را نگاه می کرد. آبتین نفس عمیقی کشید. برای چند لحظه بیش از حد به فکر و خیالش پر و بال داده بود. آفتاب کم کم غروب می کرد و سرباز وظیفه می خواست زودتر از شر مزاحم خلاص شود.
ـ نه. بذار برم تو فقط.
سرباز دوباره پا کوبید و به سرعت داخل شد و در بزرگ و خاکستری را باز کرد.
آبتین چند قدم بلند برداشت و در آستانه ی در ایستاد و آمرانه گفت: «حواست به ماشین من باشه. این روزا خیابون امن نیست.»
سرباز دوباره پا کوبید و با حسرت به ماشین نگاه کرد. آبتین نتوانست توضیح ندهد.
ـ امانته. منم از این پولا ندارم.
خنده روی صورت سرباز پهن شد برای چندمین بار ناشیانه پا کوبید. آبتین از پله های ورودی بالا رفت. کنار در ورودی، گوشه ی راهرو سرباز کشیک از پشت باجه احترام گذاشت و دوباره روی دفتر ثبت گزارش خم شد. صدای برخورد کفش های سرگرد با کف سالن خلوت شهربانی چند بار منعکس می شد. از همان جا چشم هایش را به طرف در اتاق شماره ی یک نشانه رفت؛ اتاقی در انتهای راهرو که برای بازجویی استفاده می شد. سال قبل عزیز بندری را در این اتاق بازجویی کرده بود و عزیز خط ونشان ها برای او کشیده بود. اما حالا عزیز با همه ی ابهتش از او خواسته بود کمک کند سر قبر مادرش برود تا کابوس هایش تمام شود. آرام زیرلب زمزمه کرد: «کابوس لعنتی.»
قدم هایش را تند کرد و با گذر از کنار اتاق های طبقه ی اول به انتهای راهرو رسید. در آهنی اتاق بازجویی نیمه باز بود. به آرامی در را هل داد و وارد شد. اتاق دو قسمت داشت؛ قسمتی که متهم در آن بازجویی می شد و قسمتی که ماموران عالی رتبه بر کار بازجویی نظارت می کردند. استوار یوسفی روی یک صندلی چوبی کنار در خوابیده بود و آن طرف شیشه، مردی نحیف و چرک روی صندلی سیخ نشسته بود و مدام سرش را می چرخاند. آبتین کنار استوار روی صندلی نشست. صدای صندلی بلند شد اما استوار تکان نخورد، آبتین صدایش را بالا برد: «متهم فرار کرد استوار.»
استوار از جا پرید. سیخ ایستاد و همان طور با چشم های خونی و پف کرده مافوقش را نگاه کرد.
ـ این کیه؟ به نظر که خیلی مفلوک می آد.
استوار نتوانست حرف بزند. آبتین با دست روی شانه اش زد.
ـ آروم باش مرد. اگه این یارو به درد بخوره، یه هفته تشویقی داری.
استوار سعی کرد آرام باشد تا حرف بزند.
ـ جناب به نظرم رسید اگه جای آرش بودم می رفتم باربری خارج شهر و از اون جا با یه ماشین سنگین می رفتم طرف مرز. برای همین رفتم به چندتا باربری سر زدم و به چندتا راننده گفتم که می خوام باهاشون برم.
استوار دوباره نفسش را با صدا بیرون داد. این بار خیلی بیش تر از همیشه حرف زده بود. متهم هنوز ناراحت و سیخ روی صندلی نشسته بود و بی خبر از دنیای پشت آینه، اطرافش را نگاه می کرد.
آبتین از سکوت طولانی و نفس گیر زیردستش خسته شد.
ـ خب؟ از این تلگرافی حرف زدن دست بردار استوار، بگو دیگه.
ـ رو شانس بودم چون یارو تازه دیروز از سرویس برگشته بود، رفتم سراغش ازش درباره ی آرش پرسیدم اما جواب نداد.
آبتین بلند شد و مرد را از پشت شیشه نگاه کرد.
ـ آخرش؟
ـ آخه صاحب گاراژ گفت چند روز پیش این راننده رو دیده که کنار جاده یه جوون قدبلند رو سوار کرده.
آبتین دستش را روی شانه ی استوار کوبید و بلند گفت: «آفرین، اگه خودش باشه یک هفته تشویقی برات درخواست می کنم.»
هنوز حرف سرگرد تمام نشده بود که در آهنی اتاق بازجویی به آرامی باز شد و ستوان بیگی با احتیاط قدم به داخل گذاشت. آبتین متعجب نگاهش کرد.
ـ تو این جا چکار می کنی؟
ستوان یک قدم بلند برداشت. هنوز لباس فرم تنش بود. پوتین هایش را محکم به هم کوبید و دستش را تا لبه ی کلاه بالا آورد.
ـ اومده بودم گزارش بدم که گفتن شما این جا هستید. خبری شده قربان؟
آبتین با دستش آزاد داد و به طرف در اتاق بازجویی رفت.
ـ استوار یوسفی دست پر برگشته... احتمالاً این بابا آرش رو از تهران برده.
ستوان وارد شد و در را پشت سرش بست.
ـ می خوایید من بازجویی کنم؟ زبون این جماعت بنی هندل رو خوب بلدم.
آبتین با سر جواب منفی داد. استوار که روی صندلی لم داده بود از جا پرید، احترام گذاشت.
ـ با اجازه ی جناب سرگرد فردا صبح خدمت می رسم.
آبتین با تکان دادن سر او را مرخص کرد. استوار از اتاق خارج شد. اما بیگی همان طور وسط اتاق ایستاد.
ـ دوست دارم موقع بازجویی کنارتون باشم.
بیگی در را باز کرد و هر دو نفر وارد اتاق شدند. راننده با دیدن آن ها از جا پرید و تندتند شروع به حرف زدن کرد.
ـ به خدا، به جون بچه ام، جناب سرکار من به خدا پاک پاکم. بریم آزمایش بدم، چند روز پیش ترک کردم.
مرد همان طور که حرف می زد آب دهانش را روی میز می پاشید و سعی می کرد از تمام مقدساتی که بلد بود برای قسم خوردن استفاده کند. ستوان نگاهی برای کسب تکلیف به آبتین انداخت. می دانست بدون اجازه ی مافوق حق هیچ حرکتی ندارد. آبتین بدون این که به مرد نگاه کند روی صندلی مقابل او نشست و برگه ای را از جیبش بیرون آورد و شروع به خواندن آن کرد. ستوان در سکوت گوشه ی اتاق سرپا ایستاد. مرد هم چنان حرف می زد و قسم می خورد و آبتین هم چنان به برگه نگاه می کرد. چند لحظه گذشت. مرد بعد از چند بار نفس گرفتن و صحبت کردن حالا سعی می کرد به چشم های سرگرد نگاه کند. اما آبتین بازهم برگه را نگاه می کرد. رانند خسته شده بود و نفس نفس می زد، روی صندلی شل شد و از صدا افتاد. آبتین بالاخره برگه را تا کرد و در جیب بغلش گذاشت.
ـ چند روز پیش پسره رو کجا پیاده کردی؟ چی تَنِش بود؟ حالش چطور بود؟ چی بهت گفت؟
بیگی دفترچه اش را از جیب درآورد روی میز گذاشت و آماده ی نوشتن شد. مرد سیخ نشست و درحالی که سعی می کرد همه ی حرف هایش را یک جا بزند، گفت: «نوکرتم اون پدرسوخته داداش من که نیست که، من هرچی می دونم می گم.»
آبتین این بار به چشم مرد نگاه کرد و گفت: «به نفع خودته همه چی یادت بیاد. اگه امشب این جا بمونی تا صبح از خماری می میری.»
مرد تندتند شروع به حرف زدن کرد. حالا برای نفس گرفتن هم مکث نمی کرد، می ترسید وقت تمام شود و شب را همان جا بماند.
ـ به جون خودم جناب سرکار می خواستم یه بار ببرم مشهد. بارش مبل بود از همین مبل جدیدا که تازگی رسم شده، خوب بارش سبکه ماشین سر نفس...
آبتین غرید: «برو سر اصل مطلب.»
ـ به جون خودت داشتم راه می افتادم، یعنی اول پسره را از صبح دیده بودم زاغ سیاه گاراژ را چوب می زد، بعد که راه افتادیم همین که از در باربری زدیم بیرون هنو دنده دو بودم، آخه می دونید که این ماک قدیمیا سگ مصب هزارتا دنده می خوره، اصلاً انگشت آدم لمس می شه تا بره رو دور...
آبتین بی حوصله نگاهش کرد. مرد هول شد.
ـ رو چِشَم، رفتیم که بریم دنده دو یهو پسره جلوم سبز شد، خب ماشین که سرعت نداشت همی طو پا را از رو گاز ورداری خود به خود وایمیسه. یارو اومد هی عِز و جِز کردن، گفت دانشجوام. بچه ی اطراف کرمانم، بابام داره می میره، ارث خور زیاد داره، اگه نرسم سهم من رو بالا می کشن، گفت برسونم همون نزدیکی، تلافی می کنم.
بیگی به سرعت می نوشت و مرد با نگرانی نوشته ها را نگاه می کرد، انگار که به صحنه ی ترسناکی نگاه می کند. بعد حرفش را ادامه داد.
ـ به خدا من بهش گفتم برو با اتوبوس برو. گفت جا نیست، شب راه می افته، خلاصه هزارتا دلیل آورد، دلم براش سوخت.
آبتین بی تفاوت گفت: «چقدر گرفتی؟»
ـ البت که من برا پولش...
ـ چقدر گرفتی؟
ـ بیس تومن.
ـ ادامه بده.
ـ بله به جون بچه ام خواستم سوارش نکنم اما دلم سوخت. بعدم نزدیک کرمان کنار یه ده پیاده شد.... اسم ده سربیشه بود یا نمی دونم ته بیشه بود، خلاصه یه بیشه تو کارش داشت لامصب...
آبتین کمی جلو آمد و گفت: «چی پوشیده بود؟»
ـ یه پیرهن مشکی بلند با یه شلوار دم پاگشاد بیتل پاش بود، موهاش کوتاه بود. یه آور آمریکایی هم رو دستش انداخته بود.
ـ چی گفت؟
راننده حالا احساس امنیت بیش تری می کرد. ادامه داد: «به جون شما هیچی. از دیوار حرف درمی آد اما از اون پسر درنیومد. چند بار سر صحبت رو باز کردم، آخه منم آدمم. حوصله ام سرمی ره اما جواب درست درمونی نداد.»
ـ مریض بود؟
راننده مکث کرد، چشم هایش گرد شده بود و اطراف را نگاه می کرد. بالاخره جواب داد: «یه دردی داشت، یه چند باری دیدم صورتش جمع شده بود.»
آبتین برای اطمینان عکس آرش را روی میز گذاشت.
ـ نگاش کن. همینه؟
مرد عکس را چنگ زد.
ـ خود ناکسشه. پدرسگ نامرد.
آبتین چشم غره ای به مرد رفت و صدای مرد در گلو خفه شد، بیگی به زور جلوی خنده اش را گرفت.
آبتین بلند شد و صندلی را سر جایش داد و گفت: «خیلی خب، آدرس دقیق جایی که پسره را پیاده کردی با همه ی مدارکت بده به ستوان. بعد می تونی بری.»
راننده دهان باز کرد تا اعتراض کند اما با دیدن اخم سرگرد پشیمان شد. آبتین از در بیرون رفت و بیگی با عجله دنبالش دوید و گفت: «جناب بذارم بره؟»
آبتین برگشت نگاهش کرد.
ـ بدون مدارک جایی نمی تونه بره.
ـ یه سوال می تونم بپرسم؟
آبتین با سر جواب مثبت داد.
ـ اون کاغذ چی بود؟
آبتین این بار خندید. دست روی شانه ی بیگی گذاشت و آرام فشار داد.
ـ هیچی. یاد بگیر چطور جنگ اعصاب درست کنی. بی محلی و بی خیالی طرف مقابل را زجر می ده، چه متهم باشه، چه رفیقت باشه و چه دشمنت.
بیگی مشتاق افسر مافوقش را نگاه کرد و پیش از این که سوال بعدی را بپرسد آبتین ادامه داد: «من فردا صبح می رم دنبال پسره. تنها.»
دهان بیگی باز شد تا مخالفت کند اما آبتین حرف زیردستش را خواند و ادامه داد: «گفتم خودم تنها می رم. حرف نزن فقط برام برگه ی مرخصی پر کن.»

نظرات کاربران درباره کتاب روز داوری