فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران

کتاب مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران

نسخه الکترونیک کتاب مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۹۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران

مطالعات فرهنگی، متشکل از گفتمان‌های چندگانه و تاریخ‌های گوناگون است. کلی متشکل از مجموعه‌ای از صورت‌بندی‌هاست که برهه‌ها، جنبه‌ها و هم‌آیندی متفاوتی از رویدادهای خاص خودش را در گذشته ایجاد کرده است. این حوزه انواع بسیار متفاوتی از تحقیقات را در بر می‌گیرد. این نکته‌ای است که می‌خواهم روی آن اصرار ورزم، مطالعات فرهنگی همیشه مجموعه‌ای از صورت‌بندی‌های ناپایدار بوده است . مطالعات فرهنگی چنانکه... می‌گویند خاصیت کهربایی دارد، موضوعات و قلمروهای مختلف را به خود جذب می‌کند،... و نظریه‌های مختلفی چون مارکسیسم، فمینیسم، پسااستعماری و... را به خود می‌خواند. با نگریستن در اینکه فرهنگ چگونه بکار گرفته می‌شود یا به‌واسطه گروه‌های اجتماعی حاشیه‌ای و معمولی دگرگون می‌شود، مطالعات فرهنگی مردم را صرفاً مصرف‌کننده نمی‌بیند بلکه مولدان بالقوه ارزش‌های اجتماعی جدید، زبان‌های فرهنگی می‌بیند... مطالعات فرهنگی در عرض رشته‌ها جای می‌گیرد تا اینکه خود رشته‌ای مستقل بنا کند. داستان تکراری خواهد بود اگر تاریخ مطالعات فرهنگی غربی در این کتاب از نو روایت شود. به‌طور عمده، در کلیه تاریخ‌نویسی‌ها، چگونگی خلق مطالعات فرهنگی این‌گونه خلاصه شده است که: مطالعات فرهنگی در اواخر دهه پنجاه میلادی با کتاب کاربردهای سواد ریچارد هوگارت و جامعه و فرهنگ و انقلاب طولانی ریموند ویلیامز (۱۷۸۰- ۱۹۵۰)، پدید آمد. عنوان مطالعات فرهنگی ابتدا در سال ۱۹۶۴ توسط هوگارت در مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بکار گرفته شد؛ اما ‌هال بود که این مفهوم را به شکل امروزی توسعه داد، هدایت مرکز را به عهده گرفت و اجازه ورود نظریه‌ها و جریان‌های فکری متعدد را درون حلقه مطالعات فرهنگی داد، تحلیل و توضیح ریچارد ماکسل، از بنیان­گذاران مطالعات فرهنگی، بهترین تلخیص است. او ریچارد هوگارت، اپی تامسون، استوارت‌ هال و ریموند ویلیامز را چهار پدر بنیان­گذار مطالعات فرهنگی بیرمنگامی می‌داند. این بزرگان می‌خواستند طبقه و ملیت را در تقاطعی از زمینه تجربه روزمره و ساختارهای اجتماعی درک کنند، در اینجا امری که مطالعات فرهنگی بیرمنگامی را متفاوت می‌کند، زندگی حاشیه‌ای نمایندگان آنها در دنیای آکادمیک و توجه و تمرکز آنها به تجربه‌زیسته و زندگی معمولی طبقات کارگر و محروم جامعه است.

ادامه...

بخشی از کتاب مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مطالعات فرهنگی دانشگاهی

مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران در دهه هشتاد متولد شد. سه دانشگاه علامه طباطبایی در سال ۱۳۸۱، دانشگاه تهران و دانشگاه علم و فرهنگ در سال ۱۳۸۴ و دانشگاه کاشان در سال ۱۳۸۸ گروه مطالعات فرهنگی را دایر و شروع به پذیرش دانشجو کردند. مطالعات فرهنگی در دانشگاه علامه طباطبایی، دوره­ای برای آموزش مطالعات فرهنگی در مقطع کارشناسی ارشد بود و سرفصل دروس آن در ابتدا بیشتر به جامعه شناسی فرهنگ و انسان شناسی شباهت داشت.(۵۳) اما سپس تلاش شد در عمل به سنت مطالعات فرهنگی بیرمنگامی نزدیک شود.
مطالعات فرهنگی در دانشگاه علامه طباطبایی از دو پشتوانه برخوردار بود؛ یکی سنت جامعه شناسی که گروه مطالعات فرهنگی تا اندازه ای از دل آن در آمد و دیگری رشته ای مستعجل به نام مدیریت امور فرهنگی. این عقبه می توانست هم به عنوان بازدارنده و هم به عنوان مقوم جریان جدید عمل کند. در حالی که رشته مدیریت امور فرهنگی بیشتر رشته ای عملی بوده، مطالعات فرهنگی بیشتر بر دانش نظری تکیه داشته در حالی که اولی با قدرت همگرایانه عمل می کرده، دومی بیشتر وجهه روشنفکرانه و منتقدانه داشته است.

در ایران در سال های ۱۳۷۲ و ۱۳۷۳ تا ۱۳۸۰ یعنی حدود شش یا هفت سال رشته ای به نام امور فرهنگی بود. دانشگاه علامه طباطبایی در مقطع کارشناسی ارشد داشت که ملغمه ای از مدیریت فرهنگی از جامعه شناسی و حتی جامعه شناسی سازمان ها بود و قرار بود که شاید در اختیار بخش فرهنگی سیاستی یا در معنای سیاست گذارانه اش باشد که بعداً تعطیل شد. این دوره شش یا هفت سال وجود داشت.... امور فرهنگی در اینجا از سال ۱۳۷۱-۱۳۷۲ شکل گرفت و حدود شش یا هفت سال تداوم داشت؛ و بعد به دلایلی نامعلوم که من خیلی در جریان نیستم شاید به دلیل کافی نبودن کادر و غیره تعطیل شد و چیزی به نام مطالعات فرهنگی از اواخر سال ۱۳۸۰ شکل گرفت (ذکایی، مصاحبه، ۱۳۹۱).

متاسفانه رشته مطالعات فرهنگی نیز عمر کوتاهی داشت و در پایان دهه هشتاد تحت تاثیر فضای متشنج سیاسی و به بهانه بازنگری در واحدهای درسی منحل شد و از آن پس دیگر هیچ دانشجویی در این رشته پذیرش نشد.
اولین دوره فوق لیسانس «مطالعات فرهنگی و رسانه» در دانشگاه تهران سال ۱۳۸۴ در گروه ارتباطات تاسیس شد. درواقع، برخلاف دانشگاه علامه طباطبایی، مطالعات فرهنگی در اینجا ذیل چتر رشته ارتباطات قرار گرفت و به سمت مطالعات رسانه معطوف شد. هم زمان، رشته مطالعات فرهنگی در دانشگاه علم و فرهنگ، با همکاری گروه جامعه شناسی دانشگاه تربیت مدرس و در مقطع کارشناسی ارشد آغاز به کار کرد.(۵۴) تاسیس این رشته در دانشگاه کاشان در سال ۱۳۸۸ رخداد دیگری است که به تکثیر گرایش به مطالعات فرهنگی در ایران دامن زده است.
مقایسه­ سرفصل دروس دانشگاه های مختلف در ایران حاکی از آن است که عناوین ارائه شده در هر موضوع در دانشگاه های مختلف به رغم برخی شباهت­ها از هم متفاوت اند. این تفاوت ها باعث شکل­گیری و تکوین «انواع» جهت­گیری نسبت به مطالعات فرهنگی در ایران شده است.
از میان مقایسه سرفصل های سه دانشگاه، مطالعات فرهنگی در دانشگاه تهران آشکارا متمایز است. همچنان که از نام این رشته در دانشگاه تهران مشخص است مطالعات فرهنگی بر مبنای مطالعات رسانه جهت گیری شده است(۵۵). درس های ارائه شده در این دانشگاه مبتنی بر مطالعات فرهنگی رسانه هستند (درس هایی همانند مطالعات تلویزیون، سینما و مطالعات فرهنگی، مطالعات فضای مجازی)، که عمدتاً سه محور مطالعات رسانه های چاپی، مطالعات رادیو و تلویزیون و مطالعات فضای مجازی را پوشش می دهند. بر مبنای چنین جهت گیری می توان انتظار داشت تحقیقاتی که در دانشگاه تهران انجام شده است بیشتر متن محور باشند؛ و اگرچه در درس های ارائه شده، دروس مرتبط به فرهنگ عامه و سیاست گذاری فرهنگی هم مشاهده می شوند اما در میان مجموع این دروس، جایگاه حاشیه ای دارند.
شکل نیرومندتری از مطالعات فرهنگی نیز وجود دارد که بیشتر از جامعه شناسی و تا اندازه کمتری از انسان شناسی متاثر است. برخلاف دانشگاه تهران که مطالعات فرهنگی در دل مطالعات رسانه جای گرفته در دانشگاه علامه طباطبایی مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی محور است. روشن است که معنای این سخن این نیست که اولی از جامعه شناسی کاملاً دور و دومی مخالف مطالعات رسانه ای است. در دانشگاه علامه طباطبایی که برخی جامعه شناسان به این گروه میدان داده اند، مطالعات فرهنگی بیشتر به سمت مطالعات جامعه شناختی و در درجه دوم مطالعات انسان شناختی جهت گیری شده است. ذکایی با تاکید بر ملاحظات عامدانه ای که در شکل بخشی به مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه طباطبایی داشته اند بیان می کند که برای کند کردن نقد منتقدان تلاش عامدانه ای می شد تا مطالعات فرهنگی چندان در تقابل با جامعه شناسی مرسوم قرار نگیرد. مطالعات فرهنگی مورد نظر او در دانشگاه علامه طباطبایی، با اتکا به سنت جامعه شناسی «یک پایش در پوزیتیویسم است و یک پایش در تفسیرگرایی» (ذکایی، مصاحبه، ۱۳۹۱).
سرفصل ها و شرح دروس این رشته در دانشگاه علامه طباطبایی درواقع الگو و سرمشق دو دانشگاه علم و فرهنگ و کاشان شده است و تفاوت های بنیادی با یکدیگر ندارند. طرح و عنوان درس ها حاکی از آن است که درس هایی از جامعه شناسی یا سایر رشته های علوم اجتماعی با محوریت فرهنگی در این رشته طراحی شدند (درس هایی با نام های جامعه شناسی فرهنگ، مسائل فرهنگی، تغییرات فرهنگی، نظریه های فرهنگی و ارتباطات میان فرهنگی)، قضاوت صرف با عناوین درسی که در این دانشگاه ها ارائه می شود ممکن است ما را دچار گمراهی کند. چراکه به واسطه این ملاک، عناوین و شرح درس های گفته شده، شباهتی با آنچه مطالعات فرهنگی نامیده می شود، ندارند و در عمل همان درس های رشته هایی چون جامعه شناسی هستند.(۵۶)
اما تحقیقات دانشجویی که زیر نظر استادان این دانشگاه ها انجام شده است نشان می دهد که آنها به میدان جدیدی از تحقیقات با موضوعات نوین و جذاب دامن زده اند. مطالعات فرهنگی در عمل عرصه پژوهشی و مفهومی جدیدی را در جامعه دانشگاهی گشوده است. این تحقیقات دانشجویی و مقالات پژوهشی محققان است که تفاوت ها و شکل گیری مطالعات فرهنگی در ایران را معنادار می کند.

جدول ۱: مقایسه سرفصل دروس مطالعات فرهنگی در دانشگاه های مختلف(۵۷)



شکل های مطالعات فرهنگی در ایران

مطالعات فرهنگی در ایران گرچه بسیار نوپاست و نتوانسته سنت نظری و پژوهشی تنومندی را ایجاد کند اما از راه های مختلف، به صورت ترجمه های گزینشی و سلایق متفاوت استادان، مدرسان و دانشجویان این حوزه، گرایش های مختلفی را دامن زده است. ما سعی کردیم هر گرایش را در قالب فصلی مجزا در این کتاب جای دهیم. ناگفته نماند که همه گرایش ها را کمابیش در هر سه دانشگاه می توان دید اما برخی دانشگاه ها به سنتی خاص علاقه بیشتری نشان داده اند.
مطالعات بازنمایی
بعد از دهه هفتاد شمسی رسانه ها در ایران بزرگ تر و گسترده تر شدند. تعداد شبکه های رادیویی و تلویزیونی به تدریج افزایش یافت. گسترش عناوین و شمار مطبوعات و تولیدات سینمایی را هم باید به این توسعه کمی و کیفی رسانه ای در ایران افزود. این گسترش، مسئله بازنمایی را به مفهومی کانونی در مطالعات رسانه ای تبدیل کرد. به خصوص اینکه، اگر توجه کنیم که به تصویر کشیدن منفی زندگی طبقه متوسط و بازنمایی زندگی گروه های مذهبی به یکدیگر گره خورده اند. بازنمایی ازنظر دستگاه رسانه ای دولتی، دقیقاً نقش امر به معروف و نهی از منکر را بر مبنای شعائر دینی در شکل تولیدات رسانه ای انجام داده است. به این معنا که از طریق رسانه ها به جامعه نشان داده است که چه شکلی از زندگی خوب و چه اشکالی بد است. بنابراین در حالی که، مطالعات فرهنگی در بیرمنگام درباره بحث بازنمایی یا کم نمایی طبقات کارگری یا زندگی اقلیت هایی چون سیاهان شکل گرفته بود، مطالعات فرهنگی در ایران مبتنی بر مطالعه شیوه بازنمایی شکل زندگی طبقه متوسط بوده است. در نگاه اول به نظر می رسد شاید مطالعات فرهنگی از اقشار فرودست اجتماعی و اقتصادی غفلت کرده است، اما با نگاهی عمیق تر، متوجه می شویم طبقات متوسط خود نیز ازجمله طبقات فرودست فرهنگی و ایدئولوژیک در جامعه ما محسوب می شوند. در این بازنمایی رسانه ای، شکل زندگی طبقه متوسط عمدتاً سکولار، غرب زده، خودباخته، غیراصیل و شکل زندگی طبقات متوسط مذهبی و گاه طبقات کارگری مذهبی اصیل، انقلابی و اسلامی نمایش داده شده است. بدین ترتیب موج توجه به مطالعه بازنمایی در ایران با امر ایدئولوژیک و قدرت گره می خورد. به این معنا که چنین مطالعاتی برای خودفهمی و آگاهی بخشی طبقه متوسط به خود مورد استفاده قرار گرفته است.
مطالعات خوانش
برهه مطالعات بازنمایی در ایران با برهه مطالعات خوانش همراه بوده است. تحت تاثیر مطالعات فرهنگی بیرمنگامی و امریکایی، مطالعات فرهنگی در ایران سیاست های خوانش را، راهی برای مقاومت و متفاوت بودن پنداشته است. فهم از چگونگی خوانش در ایران با ترجمه مقاله رمزگذاری و رمزگشایی هال در کتاب مطالعات فرهنگی سایمون دیورینگ آغاز شد. پس از این ترجمه، فهم خوانش از رویکردی انفعالی یا فهم مبتنی بر رضایت و خشنودی در علم ارتباطات فراتر رفت و به اشکال سه گانه هال منتهی شد. اشکال سه گانه هال(۵۸) به عنوان اصلی مسلم در بسیاری از تحقیقات مطالعات فرهنگی پذیرفته و بدون کمترین دستکاری در جامعه های مورد بررسی بکار گرفته شد. علی رغم نظام بازنمایی نیرومند در بطن رسانه های دولتی، طبقات متوسط (به این دلیل که بیشتر مطالعات حول آنها انجام شده است)، خوانش های مخالفت جویانه ای از خود نشان داده اند. پیش از توجه به چنین رویکردی تحت تاثیر جامعه شناسان انتقادی در ایران چون یوسف اباذری یا روشنفکرانی چون مراد فرهادپور و ترجمه مقاله صنعت فرهنگ، فهم یک سویه و انفعالی از ایدئولوژی مورد استقبال قرار گرفته بود. دل کندن از این نظریه آن چنان سخت بود که تحلیل های جدید از مخاطب برای برخی از طرفداران آدرنویی در ایران سخیف به نظر می رسید.
مطالعات میدانی و اتنوگرافی
فهم زندگی روزمره، محور اصلی جامعه در حال تغییر بود. اقبال به مطالعات اتنوگرافی و توجه به میدان تا اندازه زیادی مرهون مطالعات و رهیافت های نظری و روشی انسان شناسی در ایران بوده است. اولین مطالعات موردی و تک نگاری ها در ایران توسط مردم شناسان در دهه چهل انجام شد. تک نگاری طالب آباد (۱۳۴۵)، یکی از مشهورترین این تک نگاری هاست که به توصیف دقایق و جزئیات زندگی یک آبادی همت گماشته است. ثبت رویدادهای زندگی روزمره شروع خوبی برای مطالعات فرهنگی بوده است با این تفاوت که این مطالعه معطوف به شهرهای بزرگ چون تهران شده و زندگی طبقه متوسط، در کانون مطالعه قرار گرفته است. برخی از این مطالعات میدانی مانند مطالعه پارتی های تهران (یوسفی، ۱۳۸۵)(۵۹) به زندگی زیرزمینی طبقه متوسط اشاره دارد و برخی به زندگی روی زمین مانند مطالعه مراکز خرید، کافی شاپ ها و مساجد (شالچی و آزاد ۱۳۸۴، کاظمی ۱۳۸۴)(۶۰) و.... در عین حال مطالعه ذهنیت ها (کارتون ها)، سازمان ها (مدارس و دانشگاه ها و سازمان های رسانه ای)، هم موضوع توجه بوده است.
مطالعات سیاست گذاری
سیاست گذاری یکی از موضوعات نوپدید در دهه اخیر است. بحث مرکزی حول رابطه دولت و مطالعات فرهنگی و فاصله گرفتن از نقش روشنفکر و تبدیل شدن به نقش یک کارگزار تحول خواه فرهنگی یا محقق عمل گرا شکل گرفته است. مطالعات فرهنگی چگونه می تواند برای جامعه مفید واقع شود؟ چگونه باید با دولت ها همکاری کرد بدون اینکه در دام محافظه کاری و فرصت طلبی افتاد؟ و سوالاتی از این دست را مبنای مطالعه قرار داده است. این مناقشات پایان ناپذیرند اما به نظر ما، فروکاستن دردهای مردمی که تحت سیاست های ناعادلانه زندگی می کنند (به هر نحو)، مهم تر از پرداختن به این مناقشات است. علی رغم اینکه سیاست گذاری فرهنگی دولتی خارج از مطالعات فرهنگی قدمت بیشتری دارد، مطالعات فرهنگی در دهه نود، توجه ویژه ای به مطالعات سیاست گذاری فرهنگی کرده است. دانشگاه ها و دپارتمان هایی در این رشته دانشجوی دکتری پذیرش کرده اند و تحقیقات و کتب بیشتری در این موضوع نوشته شده است. ما در این کتاب در فصلی مستقل تحولات سیاست گذاری فرهنگی و جهت گیری مطالعات فرهنگی به سیاست گذاری فرهنگی را به بحث خواهیم گذاشت.

روش شناسی کتاب

پژوهش حاضر، مبتنی بوده است بر وارسی پایان نامه های دانشجویی در دپارتمان های مطالعات فرهنگی سه دانشگاه علامه طباطبایی، علم و فرهنگ و تهران، مطالعه مقالات منتشرشده در دو فصلنامه انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات و تحقیقات فرهنگی ایران، مصاحبه گروهی با فارغ التحصیلان و دانشجویان مطالعات فرهنگی و مصاحبه با استادان و مدرسان مطالعات فرهنگی.
در مرحله نخست کار استخراج نمونه و دسته­بندی اطلاعات به دست آمده از مطالعه پایان نامه ها و مقالات به صورت کمی انجام شده اند. حدود ۱۲۰ پایان نامه از سه دانشگاه مورد بررسی، تحلیل محتوا شده اند. در مرحله بعد با توجه به پرسش ها و اهداف و نتایج تحقیق تحلیلی کیفی ارائه شده است. تمام مقالات در دو مجله ذکر شده از ابتدای انتشار تا پایان سال ۱۳۹۰ مطالعه شدند. فصلنامه مطالعات فرهنگی و ارتباطات از زمستان ۱۳۸۲ و فصلنامه تحقیقات فرهنگی ایران از بهار ۱۳۸۷ مطالعه و اطلاعات مورد نیاز از آنها استخراج شد؛ به عبارت دیگر ما حدود ۱۰۶ مقاله از این مجلات را مورد مطالعه قرار داده ایم. مقالات دیگری هم که به مباحث سیاست گذاری فرهنگی مرتبط بوده اند از مجلات مربوط به مهندسی فرهنگی و سایر مجلات شورای انقلاب فرهنگی بررسی شده اند. همین طور با حدود بیست نفر از استادان مطالعات فرهنگی مصاحبه فردی شده است و دو مصاحبه گروهی از سه دانشگاه علامه طباطبایی، علم و فرهنگ و تهران با دانشجویان و فارغ التحصیلان مطالعات فرهنگی انجام شده است.

بی شک والاترین و بالاترین عنصری­که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسی دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساساً فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل می­دهد و با انحراف فرهنگی هر چند جامعه در بعدهای اقتصادی، سیاسی، صنعتی و نظامی قدرتمند و قوی باشد ولی پوچ و پوک و میان تهی است. اگر فرهنگ جامعه­ای وابسته و مرتزق از فرهنگ مخالف باشد، ناچار دیگر ابعاد آن جامعه از استقلال فرهنگ نشات می­گیرد و ساده­اندیشی است که گمان شود با وابستگی فرهنگی، استقلال در ابعاد دیگر یا یکی از آنها امکان پذیر است. بی­جهت و من باب اتفاق نیست که هدف اصلی استعمارگران که آمریکا در راس آنان است، هجوم به فرهنگ جوامع زیر سلطه است (امام خمینی، ۱۳۶۰: ۱۶۰). (۳۲)

این رویکرد ضداستعماری (نه پسااستعماری)، به فرهنگ، پس از انقلاب برهه مهمی را پدید آورد که به انقلاب فرهنگی موسوم گشت.

مدتی است ضرورت انقلاب فرهنگی که امری اسلامی است و خواست ملت مسلمان می باشد، اعلام شده است... و ملت مسلمان و پایبند به اسلام خوف آن دارند که خدای نخواسته فرصت از دست برود و کار مثبتی انجام نگیرد و فرهنگ همان باشد که در طول مدت سلطه رژیم فاسد کارفرمایان بی فرهنگ، این مرکز مهم اساسی را در خدمت استعمارگران قرار داده بودند (امام خمینی، ۲۳/ ۳/ ۵۹).

برهه انقلاب فرهنگی، نقطه عزیمت مناسبی برای شکل­گیری مطالعات فرهنگی با رویکرد دولتی بوده است. چرا که این برهه، فرهنگ را به­مثابه یک موضوع از دو جهت برجسته کرد: نخست، در نظر گرفتن فرهنگ به عنوان عرصه ای از مداخلات قدرت های غربی و امپریالیستی و دوم در نظر گرفتن فرهنگ به­مثابه قلمرو ارزشمندی از عناصر والا که از طریق آموزش صحیح آن می توان جامعه را مدیریت کرد. بنابراین، انقلاب فرهنگی به­مثابه برهه مهمی برای سیاسی کردن امر فرهنگی به هر دو معنایی که بیان شد، عمل کرد.
برهه زمانی دوم، یعنی دوران جنگ تحمیلی، مفهوم فرهنگ در گفتمانی جدید مطرح شد. تقابل فرهنگ غربی- فرهنگ اسلامی در این برهه جای خود را به فرهنگ غرب- فرهنگ جبهه داده است. فرهنگ جبهه، مفهوم پیچیده ایدئولوژیکی است که مجموعه­ای از ارزش­های جنگ، ارزش­های نظام سیاسی، ارزش­های انقلاب و ارزش های تاریخی شیعه را در یک مفصل­بندی جدید جای داده است. آنچه فرهنگ جبهه برای ما آشکار می­سازد نگاه مسلطی است که نسبت به زندگی روزمره و امر مادی تولید شده است. زندگی روزمره به­مثابه امر دنی و این دنیایی باید خود را در سایه امر مقدس زندگی جبهه قربانی کند. ایده­آل نهفته در سیاست­های فرهنگی انقلابی، گویی خود را در جبهه و فرهنگ نوپدید آن مجسم کرده است. چرا که جبهه تنها یک مفهوم جغرافیایی جنگی و نظامی نبوده و نیست، جبهه یک فرهنگ در تمامیت خود است. در عین حال یک لامکان، یک ناجغرافیا، یوتوپیا و جلوه­ای از آرمان­های انقلاب اسلامی است که نه در شهرها و نه در روستاهای ما بلکه در عرصه­ای جدا و یکه (خط مقدم)، به عنوان الگوی کاملی از زندگی شکل گرفته است.
برهه سوم، مقطعی است که بر دوش دو برهه یا مقطع زمانی پیشین سوار شده و در قالب گفتمان رسمی فرهنگ به شکلی تمام قد در برابر آنچه تهاجم فرهنگی نام گرفته، ایستاده است. در دوران بعد از جنگ، تحولات عمیقی در جامعه رخ داد که بیشتر از بعد اقتصادی و در نتیجه آن تحولات فرهنگی مورد توجه بوده است. برای مثال، سیاست های توسعه دولت سازندگی در عمل ارزش های اقتصادی و اجتماعی متفاوتی را با ارزش های انقلابی پیشین وارد میدان کرد، یکی از این پدیده های نوظهور، شکل گیری اخلاق مصرفی جدید و ظهور تبلیغات تجاری در قلب ام القرای اسلامی بود. این امر نه تنها ارزش ها و فرهنگ پیشین را کنار نزد بلکه جایگاهی معتبرتر و جدی تر درون نظم سیاسی بخشید. نتیجه آن، شکل گیری فرهنگ معاصر پساانقلابی است که عرصه ای برای مبارزه میان دو جریان معطوف به امرمادی، این دنیایی و مصرفی با جریانی آن دنیایی، به لحاظ ایدئولوژیک زاهدانه و ضد سرمایه دارانه است.
در شرایط فعلی، امر فرهنگی، امر اقتصادی و امر سیاسی به نحو عجیبی با هم گره خورده­اند. داستان از نگرانی از دستکاری فرهنگی و تحول ارزش های جامعه فراتر رفته است و گفتمان فرهنگی دولت در برخی اوقات برای باز­پس­گیری عرصه­های از دست رفته فرهنگی­اش به شیوه­های پلیسی متوسل شده است.
مجموع جریان­هایی که «مطالعات فرهنگ دولتی را راهبری می­کنند» حول مقوله سیاست گذاری و مهندسی فرهنگی جای می­گیرند. می­توان لیستی از اقدامات و سیاست گذاری­ها مانند طرح امنیت اجتماعی، ساماندهی مد و پوشش و سیاست گذاری رسانه ای را فهرست کرد. همه این طرح های فرهنگی ذیل این پیش فرض از فرهنگ جای گرفته اند که فرهنگ سنگر و پناهگاهی مهم برای ارزش های دینی و انقلابی است. رویکرد رسمی به فرهنگ بسیار شبیه رویکرد روشنفکری چپ در شکل پسااستعماری اش در آمریکاست. مشابهت هایی بین این دو دریافت از فرهنگ وجود دارد: هر دو رویکرد نگران آمریکایی شدن فرهنگ و علاقه مند به تمرکززدایی از غرب در فرهنگ جهانی هستند و از گفتمان های محلی در فرهنگ استقبال می کنند؛ اما یک تفاوت عظیم در درک از فرهنگ و معنایی که از فرهنگ روزمره یا فرهنگ عامه مراد می کنند وجود دارد. در حالی که رویکرد فرهنگی رسمی و رویکرد پسااستعماری در نگاه به امپریالیسم فرهنگی با هم شباهت­ هایی دارند اما به لحاظ نگاه به فرهنگ و زندگی روزمره در نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند. گفتمان رسمی فرهنگ در ایران، بیشتر فرهنگ را آن گونه می فهمد که پیشینیان مکتب بیرمنگام همچون آرنولد می فهمیدند؛ یعنی فرهنگ به مثابه کمال و آموزش. بی تردید زندگی معمولی در این سنت به عنوان عرصه ای پست و بی ارزش تلقی می شود که همواره محتاج نظارت و تماشا شدن از بالاست. در دل همین نوع مطالعه از فرهنگ است که پروژه های مهندسی فرهنگی و پدافند فرهنگی خلق شده است.
گفتمان دولتی و رسمی از فرهنگ اگرچه در بسیاری از جهات با رویکرد پسااستعمارانه قرابت دارد؛ اما مطالعات پسااستعماری چندان در ایران مورد استقبال روشنفکران و آکادمی ها واقع نشده است. دلیل آن هم داشتن دولتی است که اساسا به جریان پسااستعماری نزدیک است. در حالی که دولت های خاورمیانه غالبا به دولت های غربی نزدیکند. دولت ایران بعد از انقلاب از معدود دولت های ضدغربی بوده که رویکرد عملی پسااستعماری داشته است. همین رویکرد منجر شده تا جریان پسااستعماری درون روشنفکری مورد استقبال قرار نگیرد یا اساسا نیازی در این مورد احساس نشود. بدین ترتیب است که مطالعات فرهنگ دولتی، آمیزه ای از سنت های چپ، پسااستعماری و سنت های اولیه مطالعات فرهنگی بیرمنگامی (آرنولد، لیویس)، است. نگرانی از خطر امریکایی شدن فرهنگ، نگاه به رسانه ها به مثابه تهدید، توجه به مسائل بین المللی چون فلسطین، بی اعتنایی به توان های نهفته در زندگی معمولی از ویژگی های این سنت است.
اکنون می توانیم از این سنت نقد فرهنگی جمع بندی ارائه دهیم. اول اینکه فرهنگ را به­مثابه سنگر و پناهگاه ارزشی می نگرد. دومین ویژگی این است که درکی متعالی از فرهنگ ارائه می کند و این تعالی را از طریق دین مورد تفسیر قرار می دهد. سومین خصیصه را می توان اینگونه بیان کرد که ساختن فرهنگ در این سنت، نه امری مردمی و نه امری متعلق به نخبگان بلکه بیشتر در کنترل و اختیار حکومت است و اما چهارم آنکه فرهنگ بیشتر از طریق تهدیدهایش و نه فرصت هایش مورد بازشناسی قرار می گیرد (مانند خطر آمریکایی و غربی شدن)،
از اواخر دهه هفتاد شمسی، گفتمان موازی دیگری در مطالعات فرهنگی ایرانی شکل گرفت که اگرچه در جریان جدید روشنفکری در ایران ریشه دارد اما در آکادمی ها بارور شد. تقابل کانونی در این گفتمان نه تقابل غرب با فرهنگ اسلامی ایرانی بلکه تقابل در سطح ملی و میان دولت و فرهنگ معمولی و روزمره بوده است. این شکل از مطالعات فرهنگی نه بر سیاست گذاری های فرهنگی بلکه بیشتر معطوف بر سیاست های بازنمایی و سیاست های فرهنگی است. همین طور تآکید خود را بر زندگی روزمره معمولی معاصر قرار داده است.

باید مقداری به شرایط اجتماعی-سیاسی ایران که مصادف بود با ماجرای خاتمی، برگردیم؛ یعنی دولت اصلاحات در آن دوره در سال های ۷۶-۷۷-۷۸ خیلی خودش را نشان می داد. در آن دوره دو موضوع پدید آمد که یکی همان بحث فرهنگ و فرهنگیات بود. فرهنگ نه به معنای عام... بلکه منظور فرهنگ جهان مدرن و فرهنگ شهری... که قبلا خیلی مهم نبود و خیلی به آن توجه نمی شد. اگر هم توجه می شد، فرهنگ به معنای ایدئولوژی بود و یا فرهنگ مضاف به چیز دیگر مثل فرهنگ ترافیک، فرهنگ اقتصادی و این حرف ها، منتها این فرهنگ زندگی شهری و مقتضیات آن... ناخواسته یا خواسته از تحولات سیاسی-اجتماعی ایران درآمد. دوم بحث ظهور نیروهای اجتماعی جدیدی است که تا دیروز خیلی به رسمیت شناخته نمی شدند، این نیروها در چند شکل خودش را نشان می دهد یک نیرویی به نام جوان و جوانی و نیروی نسل مطرح شد....مثلا در دوره خاتمی یک دفعه شما با جمعیت کثیری که خواننده بودند و با شعر نو و موسیقی نو آشنا بودند – موسیقی زیرزمینی، موسیقی خفته، موسیقی ناشناخته- یا کسانی که در حوزه ادبیات بودند، یا کسانی که در حوزه سیاسی-اجتماعی بودند، روبرو شدید. این نیرو در آن عرصه و دوره هم خودش را نشان داد و هم به رسمیت شناخته شد و از یک تصویر دیگر، هم اصحاب علوم انسانی-اجتماعی از آن به عنوان یک جامعه بازتر، جامعه خیلی شکفته تر یاد کردند و هم سیاستمداران به این باور رسیدند که ساحت عمده آن، ساحت پنهانش است.... این دو فضا موجب شد که علوم انسانی و علوم اجتماعی، از ساحت رسمی خودش مقداری فاصله بگیرد و به ساحت انتقادی تمایل پیدا کند (آزاد ارمکی، مصاحبه، ۱۳۹۱).

بنابراین متناسب با تغییرات اجتماعی و فرهنگی در ایران، تعریف جدید از فرهنگ، یعنی فرهنگ به مثابه امر معمولی، مورد توجه قرار گرفت. توجه و اهمیت دادن به امر معمولی درست در نقطه مقابل درک فرهنگی مسلط قرار می گیرد. فرهنگ روزمره و معمولی همان چیزی است که می توان به آن عنوان فرهنگ را اطلاق کرد. در اینجا فرهنگ دیگر تعلیم و تربیت نیست و همین طور ضرورتاَ نسبتی با کمال و فرهیختگی ندارد. از سوی دیگر فرهنگ معمولی دیگر عرصه سلطه و استیلای ارزش های غربی دانسته نمی شود، بلکه بیشتر عرصه مداخلات میان دولت و مردم معمولی فرض می شود. امروزه حتی برای نخبگان دانشگاهی ما دشوار است که آنچه را در خیابان می گذرد فرهنگ بنامیم و آن را سرمنشا تاثیر و قدرت بدانیم. گویا هنوز این اعتقاد وجود دارد که باید فرهنگ متعالی را در جای دیگری جز در بطن امر روزمره جستجو کرد.
مطالعات فرهنگی درون آکادمی های ایرانی، خود را بیشتر از طریق نقد سیاست های دولتی تعریف کرده است. اگرچه می توان نشانه هایی از نقد گفتمان مدرنیته در این سنت یافت؛ اما اساسا این رویکرد دامن خود را از غرب ستیزی مبری می کند. از سوی دیگر تامل در باب مقوله امپریالیسم یا رابطه میان جهانی شدن و سرمایه داری هرگز مورد توجه نبوده است. بلکه مسئله کانونی در این سنت، مطالعه فرهنگ مقاومت در زندگی روزمره به واسطه سلطه ارزش های ایدئولوژیک دینی بوده است. به این معنا، به جای موضع گیری انتقادی در برابر فرهنگ مسلط غربی، انتقاد در برابر سلطه دریافتی خاص از فرهنگ و دین در محور این گفتمان جای داده شده است.
بنابراین، مفهوم قدرت در مطالعات فرهنگی عمدتا دانشگاهی، بیشتر به دولت و دستگاه های ایدئولوژیکی دولت و نه به سلطه جهانی بلکه بیشتر به تفوق ارزش های رسمی معطوف است. شق دیگری هم درون سنت نوپدید مطالعات فرهنگی شکل گرفته است که قدرت را اندکی فراتر یا بیرون از دولت می برد و به نهادهای اجتماعی پدرسالار یا خانواده سنتی معطوف می کند. این رویکرد تا اندازه زیادی تحت تاثیر موج های متاخر مطالعات فرهنگی از یک سو و سنت فرانسوی ساختارگرایی و پساساختارگرایی در قالب نظریات نشانه شناسانه بارت، فوکو و دریدا از دیگر سو بوده است. همانند مطالعات فرهنگ دولتی، سنت متاخر نیز نگران مداخله قدرت و نشانه های قدرت در زندگی معمولی مردم است، با این تفاوت که زندگی معمولی را جریانی سیال از مقاومت ها، ابداعات و نوآوری ها می داند و از سویی دیگر، نیروهای سیاست گذار فرهنگی را به عنوان عنصر مزاحم و مخل در زندگی روزمره شناسایی می کند.
با این همه، مطالعات فرهنگی نوپدید در ایران را می توان در دامن دو سنت متفاوت فهم کرد: یکی سنت انتقادی روشنفکری دینی و دیگری سنت ترجمه نظریات انتقادی. هر دو سنت را می توان در اواخر دهه شصت و دهه هفتاد در قالب دو حلقه متفاوت کیان و ارغنون جستجو کرد.(۳۳) حلقه کیان بیشتر نقد تفکر دینی و نقد سلطه دولت دینی بر زندگی روزمره مردم را ممکن ساخت. پروژه روشنفکری دینی شاید اولین پروژه بومی نقد قدرت، حقیقت و معرفت در بستر جامعه ایرانی بوده است(۳۴). این پروژه تماما درگیر فهمی از دین بود که سلطه شکل خاصی از قدرت سیاسی را ممکن می کرد و اگرچه در مطالعات جامعه شناسانه در آکادمی های ایران مستقیما گسترش نیافته، اما تاثیرات خود را بر نسل هایی که مطالعات فرهنگی را بنا کردند، گذاشته است.
حلقه ارغنون با ترجمه آثار دست اول نظریه پردازان انتقادی و مطالعات فرهنگی، مفهوم جدید قدرت و نقد را فراتر از تفکرات کلاسیک از قدرت و سوژه برد. جالب این است که این حلقه هم مقوّم «مطالعات فرهنگ دولتی» و هم مولد مطالعات فرهنگی نوپدید بوده است.(۳۵)
حلقه رخداد که بعدها از ویرانه های حلقه ارغنون برخاست، امروز سنت نظریه انتقادی در ایران را نمایندگی می کند. به طور کلی، قدرت این سنت به حدی بوده و هست که مطالعات فرهنگی به سختی توانسته رنگ و بوی متفاوتی از آن بیابد. با این حال، مطالعات فرهنگی جدیدی که در آکادمی ها شکل گرفت بر دوش این دو سنت یکی روشنفکری دینی و دیگری سنت فلسفه انتقادی سوار شده است؛ اما مطالعات فرهنگی دانشگاهی که در سال های اخیر توانسته است تا اندازه ای خود را از سایه سنگین نظریه انتقادی رها سازد، شکلی واحد ندارد و ترکیبی از مطالعات متنی، مطالعات مخاطب و مطالعات اتنوگرافیک است. از این رو، مطالعات فرهنگی متاخر ایرانی علاوه براینکه تا اندازه زیادی ترکیبی است و به دلیل نو بودن، دوره های تاریخی عمیقا متفاوتی را پشت سر نگذاشته است. همین طور، برداشت ما این است که این مطالعات فرهنگی نه تنها در باب نقد زندگی طبقه متوسط و سلطه ارزش های سرمایه دارانه نیست، بلکه به مثابه نوعی کنش فعالانه از میان طبقات متوسط ظاهر شده است که قرار است امر معمولی را با امر خارق العاده و مقاومت های ظریف در متن کردارها را با تغییرات نامحسوس در متن زندگی روزمره گره بزند. ما از طریق مطالعه تحقیقات دهه هشتاد پی بردیم مسائلی که امروزه مطالعات فرهنگی دانشگاهی ایرانی بدان ها می پردازد، اغلب مسائلی است که در متن یا پیرامون زندگی طبقات متوسط ایرانی می گذرد. جالب تر خواهد بود اگر بدانیم که این نوع مطالعات فرهنگی نیز حامل نوعی عمل گرایی و کنش سیاسی است. به این معنا که مطالعه در باب زندگی طبقه متوسط بخشی از ابزار بازنمایی و هویت سازی این طبقه در جامعه ای است که کمتر رسانه ای آن را به نحوی مشروع بازنمایی می کند. این است که معتقدیم مطالعات فرهنگی جدید در ایران در نفس خود پاسخی سیاسی به مطالعات فرهنگ دولتی است.(۳۶)

فصل ۱: مقدمه ای بر مطالعات فرهنگی در ایران

مطالعات فرهنگی، متشکل از گفتمان های چندگانه و تاریخ های گوناگون است. کلی متشکل از مجموعه ای از صورت بندی هاست که برهه ها، جنبه ها و هم آیندی متفاوتی از رویدادهای خاص خودش را در گذشته ایجاد کرده است. این حوزه انواع بسیار متفاوتی از تحقیقات را در بر می گیرد. این نکته ای است که می خواهم روی آن اصرار ورزم، مطالعات فرهنگی همیشه مجموعه ای از صورت بندی های ناپایدار بوده است (هال، ۱۳۸۶: ۳).
مطالعات فرهنگی چنانکه... می گویند خاصیت کهربایی دارد، موضوعات و قلمروهای مختلف را به خود جذب می کند،... و نظریه های مختلفی چون مارکسیسم، فمینیسم، پسااستعماری و... را به خود می خواند. با نگریستن در اینکه فرهنگ چگونه بکار گرفته می شود یا به واسطه گروه های اجتماعی حاشیه ای و معمولی دگرگون می شود، مطالعات فرهنگی مردم را صرفاً مصرف کننده نمی بیند بلکه مولدان بالقوه ارزش های اجتماعی جدید، زبان های فرهنگی می بیند... مطالعات فرهنگی در عرض رشته ها جای می گیرد تا اینکه خود رشته ای مستقل بنا کند (میلر، ۲۰۰۱: ۱).
داستان تکراری خواهد بود اگر تاریخ مطالعات فرهنگی غربی در این کتاب از نو روایت شود. به طور عمده، در کلیه تاریخ نویسی ها، چگونگی خلق مطالعات فرهنگی این گونه خلاصه شده است که: مطالعات فرهنگی در اواخر دهه پنجاه میلادی با کتاب کاربردهای سواد(۱۸)ریچارد هوگارت و جامعه و فرهنگ(۱۹) و انقلاب طولانی(۲۰) ریموند ویلیامز (۱۷۸۰- ۱۹۵۰)، پدید آمد. عنوان مطالعات فرهنگی ابتدا در سال ۱۹۶۴ توسط هوگارت در مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بکار گرفته شد؛ اما هال بود که این مفهوم را به شکل امروزی توسعه داد، هدایت مرکز را به عهده گرفت و اجازه ورود نظریه ها و جریان های فکری متعدد را درون حلقه مطالعات فرهنگی داد (ترنر(۲۱)، ۱۹۹۲؛ دیورینگ، ۱۳۸۲ و میلر، ۲۰۰۱)،
تحلیل و توضیح ریچارد ماکسل، از بنیان­گذاران مطالعات فرهنگی، بهترین تلخیص است. او ریچارد هوگارت، اپی تامسون، استوارت هال و ریموند ویلیامز را چهار پدر بنیان­گذار مطالعات فرهنگی بیرمنگامی می داند. این بزرگان می خواستند طبقه و ملیت را در تقاطعی از زمینه تجربه روزمره و ساختارهای اجتماعی درک کنند (به نقل از میلر،۲۰۰۱: ۳)، در اینجا امری که مطالعات فرهنگی بیرمنگامی را متفاوت می کند، زندگی حاشیه ای نمایندگان آنها در دنیای آکادمیک و توجه و تمرکز آنها به تجربه زیسته و زندگی معمولی طبقات کارگر و محروم جامعه است.
روایت بیرمنگامی از مطالعات فرهنگی تنها یک روایت از حیات مطالعات فرهنگی است و نباید ریشه و مبدا ثابت و اصلی برای مطالعات فرهنگی قائل شد. کری(۲۲) (۱۹۹۷)، ریشه بیرمنگامی مطالعات فرهنگی را به چالش می کشد و در عوض آن را سنتی امریکایی می داند. هندل رایت(۲۳) هم در مجله اروپایی مطالعات فرهنگی برای آن ریشه ای آفریقایی قائل می شود. از نظر وی، هر چه هست، مطالعات فرهنگی بسیار متنوع تر از شکل بیرمنگامی آن است (مک گویگان،۲۰۰۶: ۱۳۸)،
در شرح و داستان نویسی زندگی مطالعات فرهنگی، پژوهشگران از جلوه های مختلف حیات آن پرده برداشته اند. برای مثال، هویت، بحث کانونی برای مطالعات فرهنگی فرانسه بوده است و اینکه هویت از تعامل میان طبقه، جنسیت و ملیت صورت بندی می شود)موور، ۲۰۰۶)، (۲۴) مطالعات فرهنگی اسپانیایی هم برای تعریف فرهنگ به کردارهای زیسته و آثار و شاهکارهای باستانی ارجاع می دهد (مریسکال، ۲۰۰۶)، (۲۵) در مورد جهان عرب، مطالعات فرهنگی تا اندازه زیادی تحت نفوذ تعریف دولت از فرهنگ و قدرت نظریه انتقادی معنا شده است (عایش، ۲۰۱۲)، در ایران نیز – چنانکه در صفحات بعد توضیح داده خواهد شد - مطالعات فرهنگی تابع منطق قدرت دولت و سلطه ایده روشنفکران ما از فرهنگ است. بااین حال، کتاب حاضر همه آنچه را که مطالعات فرهنگی در ایران می توان نامید، پوشش نمی دهد. بسیاری از جریان های مطالعات فرهنگی در ایران خارج از حیطه آکادمی ها و دانشگاه ها شکل گرفتند. ما در این کتاب بخش عمومی و روشنفکری را که خارج از دانشگاه به توسعه مطالعات فرهنگی کمک کرده­اند، در کانون بحث خود قرار ندادیم. بی تردید، مطالعات فرهنگی بسیار گسترده­تر از فعالیت آکادمی های مطالعات فرهنگی در دانشگاه های ایران است. اگرچه ما تلاش کردیم به برخی کوشش ها خارج از دپارتمان های مطالعات فرهنگی نظری داشته باشیم اما هدف این کتاب پرداختن به فعالیت­ها و گرایش­های دپارتمان های مطالعات فرهنگی در سه دانشگاه علامه طباطبایی، تهران و علم و فرهنگ بوده است. امیدواریم تحقیقات آتی بتوانند ابعاد دیگر این داستان را پوشش دهند و در سطح وسیع تری از تحقیقاتی که می توانند مطالعات فرهنگی نام گیرند، سخن گویند.

مناقشات مفهوم فرهنگ برای مطالعات فرهنگی ایرانی

اینکه چرا مطالعات فرهنگی در برخی از کشورها به سختی و به کندی پیشرفت داشته، پرسشی متداول بوده است. پاسخ برای مطالعات فرهنگی اروپایی در هر شکلش از عناصر یکسانی برخوردار بوده و آن هم مبتنی بر این پیش فرض است که «فرهنگ اروپایی برابر است با مفهومی تعریف ناشده از فرهنگ والا» (مور، ۲۰۰۱: ۳۰۰)،
نکته دیگر برای توضیح تاخیر رشد مطالعات فرهنگی، سلطه هراس از امریکایی شدن در جوامع اروپایی بوده است (همان: ۳۰۱)، درواقع، این احساس تهدید از فرهنگ امریکایی را می توان در کارهای اولیه مطالعات فرهنگی در بریتانیا به خصوص در کارهای هوگارت و ویلیامز مشاهده کرد که به تقدیر سنت کارگر در برابر تهدید­ات فیلم های هالیودی، کوکاکولا و مک دونالدی شدن می پرداختند. میان تحقیر فرهنگ عامه و ترس از فرهنگ امریکایی نسبت های زیادی می توان پیدا کرد. به طور خاص در مورد جامعه آلمان و اتریش قدرت نظریه انتقادی و مکتب فرانکفورت با تعریفی که از فرهنگ ارائه می دهد و تهدیدات توده ای شدن فرهنگ نقش عمده ای داشته است (هورک، ۱۹۹۹)،
در مورد ایران کمابیش می توان دلایل مشابهی را ارائه کرد. بهتر است برای توضیح این پرسش حول درک و معنایی که از فرهنگ در مطالعات فرهنگی ارائه شده است، بحث کنیم. آنچه مطالعات فرهنگی را در مقایسه با سایر حوزه ها برجسته و متمایز می کند توجه ویژه به امر معمولی(۲۶) و حاشیه ای(۲۷) است. ریشه های این دگربینی و دگراندیشی در مفهوم فرهنگ اگرچه به پیش از مطالعات فرهنگی یعنی به انسان شناسی و تعریف فرهنگ به مثابه شیوه زندگی بر می گردد اما مطالعات فرهنگی مفهوم فرهنگ معمولی را به­مثابه امر سیاسی تعالی داده است. در این برداشت، مردم عادی خالقان فرهنگ و قهرمانان زندگی روزمره هستند. همین مردم عادی هستند که فرهنگ را در کردارهای خود تعالی می دهند. رویکرد مقابل و البته مسلط در جامعه ما برعکس بر تعالی دادن فرهنگ معمولی از بیرون به واسطه فرهنگ طبقات حاکم تاکید می کند و این در عمل مناقشه مفهوم فرهنگ در جامعه ایرانی را وسعت بخشیده است.
از سوی دیگر مطالعات فرهنگی با قدرت و ذهنیت(۲۸) گره خورده است؛ اینکه سوژه های انسانی چگونه شکل می گیرند و چگونه فضاهای اجتماعی را تجربه می کنند. اگر به تعریف ریموند ویلیامز از فرهنگ برگردیم فرهنگ تمامیت شیوه زندگی است (ویلیامز، ۲۰۰۲)، به همین سیاق می توان گفت فرهنگ تمامیت منازعه ای است که در میدان ایدئولوژی ها جریان دارد. فرهنگ در ایران از سه ضلع متفاوت مدیریت می شود. ابتدا می توان به نقش نهاد مذهب اشاره کرد که حتی پیش از آنکه دولت ها متولی نقش فرهنگی شوند، حضور برجسته ای داشتند. می توان با نظر محمد عایش هم عقیده بود که در کشورهای خاورمیانه، فرهنگ به نحو کاملاً متفاوتی درک می شود. در خاورمیانه و ازجمله ایران، فرهنگ با امر مقدس گره خورده است و از سوی دیگر فرهنگ بهشت امنی را فراهم می کند که از ما در برابر فرهنگ غرب محافظت می کند.

فرهنگ ملی برای مدتی طولانی در دولت پسااستعماری جهان عرب به خصوص کشورهایی که سابقاً تحت استعمار فرانسه بوده اند، مثلاً در شمال افریقا و در خاورمیانه به عنوان آخرین سنگر و خط دفاعی برای بقا در تنازع علیه سلطه غربی فهم می شود(۲۹) (عایش، ۲۰۱۲).

سپس می توان اشاره کرد که فرهنگ در ایران، به خصوص در زمان معاصر و پس از حکومت پهلوی، امری دولتی نیز شده است و به شدت در ارتباطش با دولت باید درک شود. از ابتدای تشکیل وزارت فرهنگ (معارف(۳۰))، در ایران، فرهنگ به مقوله ای تبدیل شده است که باید برنامه ریزی شده و زیر نظر گرفته شود. به این معنا، توجه به فرهنگ توسط دولت ها، امری مدرن و جدید محسوب می گردد. ضلع سوم موثر در درک فرهنگ در ایران روشنفکران به خصوص جریان چپ هستند، آنها همواره شکلی دیگر از زندگی فرهنگی را تصور می کردند که در تقابل با فرهنگ وابسته سرمایه دارانه حکومت های به اصطلاح ملی قرار داشته است.
بااین حال، اصطلاح مطالعات فرهنگی در ایران همانند سایر کشورهای خاورمیانه پدیده ای نوظهور است و به جای آن مفهوم نقد فرهنگی مفهوم رایج تر و پرسابقه تری بوده است؛ بنابراین همان طور که اشاره شد، مطالعات فرهنگی به معنای امروزی در جهان عرب و در ایران قدمتی ندارد. به جای آن رهیافت انتقادی فرهنگ قدرتمند است که ریشه در متفکران قرن نوزدهم مانند سید جمال اسد آبادی و محمد عبدو و در قرن بیستم طاها حسین، عباس محمد، فاطمه مرنیسی، آل احمد، علی شریعتی و عبدالکریم سروش و... دارد. غالب این روشنفکرانی که نام بردیم، حول نقد دولت و قدرت نظریه پردازی کرده اند اما لزوماً به معنای مطالعات فرهنگی کلمه، مفهوم فرهنگ را بکار نبرده اند. وقتی به جهان عرب می نگریم، تحقیقاتی که در دانشگاه ها انجام می شود بیشتر ذیل عنوان مطالعه فرهنگ(۳۱) دسته بندی می شود تا مطالعات فرهنگی (عایش، ۲۰۱۲).
در سال های اخیر دو رویکرد مسلط در دانشگاه ها و قلمرو معمولی ایران پیرامون فرهنگ شکل گرفته است: رویکرد اول، فرهنگ را به­مثابه قلمرو مقدسی می داند که باید از آن محافظت کرد، عرصه غنی از ارزش های دینی و گاه ایرانی که از آن رو باید مطالعه شود که آسیب های ناشی از مواجهه آن با دنیای مدرن شناسایی شود و راهکارهایی برای تقویت آن یافت شود. این رویکرد فرهنگ محور، از فرهنگ به عنوان سنگرگاه ارزش های انقلاب اسلامی دفاع می کند.
در رویکرد دوم، فرهنگ عرصه­ای برای نقد فرهنگی دنیای مدرن است. این رویکرد بیشتر تحت تاثیر نظریات انتقادی ازجمله مکتب فرانکفورت است و بر مواجهات فرهنگ خودی و مدرنیته غربی تمرکز می کند. رویکرد دوم، بیش از آنکه نگران از دست رفتن ارزش های دینی و فرهنگ اصیل ایرانی باشد، نگران مداخلات ارزش های سرمایه دارانه و عدم شکل گیری ارزش های مدرن مطلوب است. بر این اساس، ادبیات بسیاری در حوزه روشنفکری در باب سینما، موسیقی و هنر ترجمه شده است که بیشتر رویکرد انتقادی به فرهنگ غرب داشته اند. دو رویکردی که ذکر کردیم، تشابهات زیادی دارند به خصوص اینکه هر دو به تهدیدات و مخاطرات در عرصه فرهنگ توجه دارند.
فرهنگ در اینجا دو کارکرد اساسی را بر عهده دارد. یکی اینکه به عنوان منبعی از هویت شناخته شده و دیگر اینکه، سرپناهی برای دفاع از تهاجمات غرب در نظر گرفته شده است. از یک­سو به عنوان سیستم مقدسی از اندیشه که مصون از نقد است و از دیگر سو، سلاحی برای رهایی بخشی از سلطه ارزش های غربی است. این دو وجه از نگرش ما به فرهنگ، بستر اصلی تاملاتی را شکل داده که روشنفکران و سیاستمداران ما در باب آن نظریه پردازی کرده اند.
فرهنگ در جوامع مبتنی بر نظام پدرتبار، بیشتر امری دولتی است که توسط حاکمیت ها تولید، مدیریت و اداره می شود و عرصه های خصوصی، چندان نفوذی در تولیدات فرهنگی ندارند. از سویی دیگر، امر فرهنگی به شدت با نهادهای مذهبی گره خورده و این هردو عاملی مهم برای تابو شدن نقد فرهنگی است. درست به همین دلیل، سخن از درک فرهنگ در جامعه ایرانی پیش نیاز فهم مطالعات فرهنگی ایرانی است. اینکه چرا مطالعات فرهنگی چند دهه دیرتر پا به ایران گشود و چرا همچنان مناقشات جدی در باب آن وجود دارد تا اندازه زیادی با فهم مسلط از امر فرهنگی در ایران ارتباط دارد. در ادامه مایلیم تا این نکته را بیشتر باز کنیم.
به طور کلی، فرهنگ به معنایی که ما امروز می فهمیم (مطالعه امر معمولی)، مفهومی جدید است، لغت نامه های فارسی، همچون دهخدا و عمید، فرهنگ را با ریشه پهلوی فرهنج به معنای علم، دانش، ادب و تعلیم و تربیت ثبت کرده اند. این درک از فرهنگ همچنان به عنوان معنای مسلط در برداشت­های رسمی اعتبار دارد؛ اما فرهنگ به معنای شیوه و رسم زندگی معمولی مردم امری جدید است. واضح است که ما در اینجا به ریشه شناسی مفهوم فرهنگ در ایران نخواهیم پرداخت به جای آن به امور نوظهور در ارتباط با مفهوم فرهنگ اشاره می کنیم. ابتدا اینکه در سده اخیر، به خصوص پس از انقلاب اسلامی، امر فرهنگی بیشتر با امر دینی در هم­تنیده شده است. هنگامی که از فرهنگ سخن گفته می شود، فرهنگ اسلامی نقش مسلطی ایفا می کند. این درهم­آمیزی نه تنها درک از فرهنگ به­مثابه آموزش و تعلیم و تربیت را تغییر نداده، بلکه آن را نیرومندتر هم کرده است؛ بنابراین اگر قرار باشد فرهنگ با کمال فرهیختگی و پس از انقلاب با کمال دینی گره بخورد، فرهنگ زندگی روزمره محمل چندانی برای مطالعه و توجه نخواهد یافت. این دلیل اول غفلت از فرهنگ و عدم اقبال به مطالعات فرهنگی است. دوم آنکه موجی که به نام مدرنیته نام گذاری شده است درک و فهم متفاوتی از فرهنگ را وارد کرده است که میدان فرهنگی ایران را متلاطم و تنش هایی را درون جامعه ایجاد کرده است. این تنش ها در دهه­های مختلف با مفاهیم متفاوتی معنا شده است: غربزدگی، تهاجم فرهنگی و شبیخون فرهنگی. این نکته مجددا نشان می دهد آنچه فرهنگ جدید طبقات نوظهور در ایران نام گرفته است به چشم حقارت نگریسته و مبتذل پنداشته می شود یا به­مثابه تهدید مورد تحلیل قرار می­گیرد؛ بنابراین باید از بالا هدایت و مدیریت شود.
در نهایت امر فرهنگی را باید در تقاطعی که در آن امر فرهنگی، مذهبی و سیاسی با هم برخورد می کنند درک کرد. در مجموع درک مسلط از فرهنگ در ایران با درک سنت آلمانی نظریه انتقادی و سنت انگلیسی آرنولدی و لیویسی مشابهت دارد. نقطه مشترک رویکردهای اخیر، درک نخبه­گرایانه و تلقی کمال­گرایانه و مبتنی بر آموزش از فرهنگ است. اگر بخواهیم اندکی به پیش از انقلاب برگردیم، می­توان ادعا کرد که فهم مسلط از فرهنگ در جریان روشنفکری ایرانی تحت تاثیر سنت چپ، مبتنی بر نوعی دریافت انتقادی، ضد سرمایه­داری و ضد مصرف­گرایی است. در این میان آثار و نوشته­های آل احمد و شریعتی تاثیر فراگیر زیادی در جامعه داشته است. داستان­های آل احمدی در نفرین زمین یا مدیر مدرسه بر نقد فرایند نوسازی و پیامدهای آن بنا شده است. در میان آثار وی غربزدگی در نقطه اوج قرار داشت. این کتاب از دو دریچه قابل تامل است. یکی از دریچه تناقضات جدیدی که ناشی از مواجهه فرهنگ سنتی و فرهنگ جدید ایجاد شده و دیگری از دریچه نقدی که سنت چپ به زندگی طبقه نوپدید و متوسط در ایران ارائه کرده بود. بنابراین ما از یک طرف با مفهوم بهم ریختگی فرهنگی و تضعیف فرهنگ خودی و از سوی دیگر چیره شدن شکل خاصی از فرهنگ غربی مواجه­ایم.
دریافت ضد سرمایه­دارانه و در عین حال ضد مصرفی از فرهنگ در دهه اول بعد از انقلاب اوج گرفت. انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ انقلابی عمیقاً فرهنگی بود. این انقلاب و نظام سیاسی بر­آمده از آن، بر توجه به فرهنگ اسلامی به مثابه فرهنگ خودی استوار شد و موضع­گیری آشکاری علیه فرهنگ غربی اتخاذ کرد. به گونه­ای که دولت­ها علی رغم پیش بردن پروژه نوسازی، آشکارا بر فاصله­گیری ارزشی و فرهنگی از فرهنگ غربی و امریکایی تاکید می­کردند. بیراه نخواهد بود اگر گفته شود، انقلاب اسلامی نوعی چرخش فرهنگی بود، رویدادی که بر مبنای آن دولت تمام توان خود را به مدیریت فرهنگی جامعه و موضع گیری فرهنگی سیاسی با آنچه فرهنگ غرب نامیده می شود، معطوف کرد.
تقابل اصلی­ای که بعد از انقلاب در گفتمان­های فرهنگی شکل گرفت، تقابل میان فرهنگ «مبتذل غربی» با «فرهنگ ناب اسلامی» بود. بنابراین مفهومی پیچیده از فرهنگ سربرآورد که از یک­سو با تربیت و اخلاق دینی گره خورد و از دیگرسو، با عناصر مبتذل روزمره مدرن که ریشه فرهنگ غربی دارد، مرتبط دانسته شد. هنگامی که در آرا و اندیشه­های رهبر انقلاب اسلامی تامل می­کنیم به روحی فرهنگ­گرایانه پی می بریم که در نتیجه آن همه چیز تابع امر فرهنگی می شود.

پرسش از «ایرانی بودن» در مطالعات فرهنگی ایرانی

«ایرانی» در مطالعات فرهنگی ایرانی به چه معناست؟ بهتر است از مفهوم پرمناقشه ایرانی بودن شروع کنیم. آیا ایرانی بودن در اینجا به تاریخ کهن باستانی ایرانی اشاره دارد یا به طور خاص معطوف است به فرهنگ شیعی ایرانی؟ آیا ایرانی بودن عناصر جدیدتری را که پس از مواجهه با موج مدرن شدن و غربی شدن پدید آمده را هم دربرمی گیرد؟ این پرسش ها نشان می دهند که ایرانی بودن معنایی واحد ندارد و اساسا مفهومی مبهم، پیچیده و قابل مناقشه است. این نکته را می توان به شکل دیگری هم مطرح کرد. وقتی از ضرورت جامعه شناسی ایرانی یا علوم اجتماعی ایرانی صحبت می شود یک معنا را به ذهن نمی آورد، بلکه در برخی نگاه ها به معنای دانش اسلامی (دانش برآمده از متون شریعت)، و در برخی به معنای دانش بومی (مبتنی بر زمینه فرهنگی)، است.
مفهوم ایرانی بودن در مطالعات فرهنگی ایرانی نیز، در میان این تقابل معنایی موقعیتی لغزان و سیال می یابد. اول اینکه ایرانی بودن تلاش دارد خود را در برابر آنچه غربی یا غیر ایرانی است، معنا کند؛ یعنی مفهومی منحصر بفرد و متمایز از امر غربی. دغدغه ایرانی بودن به عنوان پسوندی برای مطالعات فرهنگی امری جدید نیست اشکال دیگر دانش چندین دهه است که این دغدغه را دنبال کرده اند. اما معنای دیگری که ایرانی بودن به میان می آورد مناقشه ای است میان آنچه ملی است و آنچه اسلامی است. هرچه هست ایرانی بودن در مطالعات فرهنگی ایرانی از این زمینه پرمناقشه جدا نیست. از یک سو به امری غیرغربی اشاره دارد (کشمکش میان غربی بودن و غربی نبودن)، و از سوی دیگر مبارزه بر سر تعریف فرهنگ (ایرانی بودن یا اسلامی بودن)، در جامعه را آشکار می سازد.
از نگاهی دیگر می توان گفت که مفهوم ایرانی بودن هم زمان سه دوره تاریخی یا سه پاره هویتی گذشته باستانی، گذشته اسلامی و ایران مدرن را با خود به همراه دارد. ما تمایلی نداریم که ایرانی بودن را با تکیه صرف بر یکی از این پایه ها تعریف کنیم. چنین تعریفی باید همه عناصر ممکن را در برگیرد. علاوه بر این، وقتی از مطالعات فرهنگی ایرانی سخن می گوییم منظورمان مبتنی بر زمینه و درگیر بودن با مسائل جاری جامعه ایرانی است. در نهایت به جای نگریستن به جامعه ایرانی از دریچه نظریه های مطالعات فرهنگی غربی بر تعامل فعال میان دانش متعارف مطالعات فرهنگی و جامعه ایرانی تاکید می کنیم. به عبارت دیگر مطالعات فرهنگی ایرانی زمانی ممکن می شود که به جای ترجمه مباحث نظری، این رشته بتواند به زبان فارسی و لهجه ایرانی سخن بگوید و جایگاه خود را در سطح مطالعات فرهنگی جهانی(۳۷) پیدا کند.(۳۸)

مطالعات فرهنگی در ایران چگونه بازنمایی شده است؟

طبیعی است که اولین آثار در باب مطالعات فرهنگی در ایران آثار ترجمه ای بوده اند. نمی توان از مطالعات فرهنگی حرف زد اما از ترجمه نگفت. نقشی که ترجمه در تولید و گسترش دانش در ایران دارد بسیار اهمیت دارد. (۳۹) اینکه مطالعات فرهنگی باید از خلال ترجمه به حوزه عمومی و دانشگاه در ایران راه یابد به این معناست که از طریق نوعی فیلتر و گزینش آنچه مطالعات فرهنگی نام گرفته است، تصویر سازی می شود. ما همیشه با ایماژی از دانش و از طریق ترجمه محدود منابع و همچنین دسترسی محدود به کتب با مطالعات فرهنگی مواجه می شویم. اینکه چه کسانی ترجمه می کنند؟ چگونه ترجمه می کنند و چه آثار و کتبی را ترجمه می کنند در تصویرسازی مطالعات فرهنگی و چیستی آن نقش دارند. در سطح آکادمی، نوع مطالعات فرهنگی که در ایران ورود پیدا کرد میراث مطالعات فرهنگی در مکتب بیرمنگام به خصوص در سنت هال بود؛ اما پیش از این از خلال ترجمه نسل پیشامطالعات فرهنگی مانند هوگارت، آرنولد و لیویس به ایران راه یافته بود. به این ترتیب که از خلال سنت ترجمه مجموعه ای نایکنواخت از نظریه های فرهنگی، انتقادی، پست مدرن و مطالعات فرهنگی وارد دنیای فارسی زبان شده اند و همین، شکل گیری سنت یا سنت هایی منسجم در مطالعات فرهنگی ایرانی را دشوار ساخته است. درمجموع، حوزه هایی به نام مطالعات فرهنگی در دل بازار آشفته ترجمه کتب پست مدرنیستی و نظریات انتقادی نیز هویتی آشفته یافته است. به گونه ای که پرسش مهم برای دانشجویان پس از اتمام تحصیل در این حوزه همواره این بوده است که به راستی مطالعات فرهنگی چیست؟(۴۰)
به لحاظ نظری، فصلنامه ارغنون در شکل دهی نظری به مطالعات فرهنگی، نقشی مرکزی داشته است. مطالعات فیلم، جهانی شدن، آثاری از هال، جان فیسک، نظریات انتقادی، مطالعات فوکویی و نشانه شناسی ازجمله موضوعات و شماره هایی بوده اند که ارغنون باب آن را گشوده است. این فصلنامه، با تاکید بر مفهوم فرهنگ و دادن نگاه جدید بدان نقش مهمی در شکل گیری گفتمانی مطالعات فرهنگی داشته است. در عین حال، ارغنون منجر به شکل گیری نوع خاصی از روشنفکران و منتقدان فرهنگ شده است که از خلال ترجمه راهی برای فهم وضعیت جدید جامعه ایران پیدا کرده اند.
منتقدان فرهنگ(۴۱) (۱۳۷۸)، اولین و مهم ترین کتابی بود که با ترجمه آن، قرائت رسمی از مطالعات فرهنگی یعنی مطالعات فرهنگی بیرمنگامی معرفی شد. در این کتاب پیشینیان مطالعات فرهنگی بیرمنگامی و سنت متنی آرنولد و لیویس معرفی شدند. درواقع، این نسخه از نقد فرهنگی روایت ضعیف شده ای از نظریه انتقادی بود که در ایران از پیش مورد بحث و مطالعه قرارگرفته بود؛ اما فصول هوگارت و ویلیامز قدم اولیه بود برای ورود به درک جدید از فرهنگ که تا آن زمان در ایران تنها در انسان شناسی مورد مطالعه قرار گرفته بود؛ یعنی فرهنگ به مثابه تمامیت شیوه زندگی.
کتاب منتقدان فرهنگ، جامعه بریتانیا را از نیمه دوم قرن نوزدهم روایت می کند؛ بنابراین از چند جهت برای خوانندگان ایرانی اهمیت داشته است. اول نوع نگاهی که به فرهنگ از سوی افرادی چون آرنولد و لیویس القا می شود با تعریف مسلط از فرهنگ در ایران یعنی فرهنگ به مثابه آموزش و ارشاد همخوان بوده است. علت دیگر این بود که این کتاب درست در متنی ترجمه شد که پیش از این مباحث تهاجم فرهنگی و شبیخون فرهنگی در آن باب شده بود. نگرانی منتقدان ادبی انگلیسی و هراس از پدیده امریکایی شدن ازجمله این مباحث بود. همچنین، اهمیت کتاب از این لحاظ بود که چنین دیدگاه هایی با دیدگاه های آل احمدی و شریعتی در باب فرهنگ غربی، بازگشت به فرهنگ خودی و تلقی تربیتی از فرهنگ مقایسه می شد. منتقدان فرهنگ تا اندازه ای رویکرد ویلیامزی از فرهنگ را هم به خوانندگان ایرانی شناساند و این آغاز دریافت فرهنگ به مثابه امر معمولی بود.
کتاب مهم و تاثیرگذار دیگری که با نام مطالعات فرهنگی در ایران منتشر شد مطالعات فرهنگی تالیف سایمون دیورینگ است که با دو ترجمه متفاوت (۱۳۷۸ و ۱۳۸۲)، منتشر شده است. ورود این کتاب هم زمان با ورود تاسیسی و نهادی مطالعات فرهنگی در دانشگاه های ایران بوده است. در عین حال این کتاب ترکیبی از نظریه های انتقادی مکتب فرانکفورت و مطالعات فرهنگی است و به ابهام موجود در باب نسبت نظریه های انتقادی و مطالعات فرهنگی در بین افراد دامن زده است.
تا این دوره مطالعات فرهنگی به شکل برنامه ریزی نشده و عمدتاً توسط افرادی خارج از این سنت ترجمه شده است. اندکی بعد ترجمه کتاب در این حوزه عمدتاً توسط نهادها و موسسات دانشگاهی و دانشجویان یا محققانی که تعلق خاطر نزدیکی به مطالعات فرهنگی داشته اند، انجام شده است. درواقع ترجمه این آثار بخشی از پروژه مشخص گسترش مطالعات فرهنگی در ایران بوده است. ازجمله این کتب می توان به کتاب های درآمدی بر نظریه های فرهنگی معاصر(۴۲)، در آمدی بر مطالعات فرهنگی(۴۳)، مطالعات فرهنگی درباره فرهنگ عامه(۴۴)، مطالعات فرهنگی: دیدگاه ها و مناقشات(۴۵) و درباره مطالعات فرهنگی(۴۶) اشاره کرد.
درمجموع می توان گفت که مطالعات فرهنگی که از راه ترجمه به ایران وارد شده است از یک سو از منظر درهم آمیزی با نظریات انتقادی مورد استقبال قرار گرفته و از دیگر سو، دریافت بیرمنگامی بالاخص سنت متن محوری و نظریه بازنمایی از مطالعات فرهنگی را در ایران تقویت کرده است. با این حال، نسلی که در ایران در دانشگاه ها یا در حوزه روشنفکری از طریق ترجمه به نقد فرهنگ علاقه مند شدند بیشتر تحت تاثیر مکتب فرانکفورت بوده اند تا اینکه به طور خاص آنچه مطالعات فرهنگی نام گرفته است. به طوری که هنوز هم مطالعات فرهنگی از زیر چتر نظریه انتقادی رها نشده است(۴۷).
«دوره تاسیس مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران» دوره ابهام و مواجهه پرسش گونه با چیستی مطالعات فرهنگی بوده است. در این دوره طیف متنوعی از محققان و استادان در باب فهم و معرفی مطالعات فرهنگی مداخله داشته اند. برای مثال کتاب مطالعات فرهنگی، مصرف فرهنگی و زندگی روزمره (کاظمی، ۱۳۸۷)، در ایران دو بخش مجزا دارد. یک بخش تامل نظری در باب مطالعات فرهنگی و بخش دیگر بیشتر معطوف به مطالعات میدانی و حوزه زندگی روزمره ایرانی است؛ یعنی تلاشی است برای انجام مطالعات فرهنگی در سطح محدودتر. حوزه هایی چون کافی شاپ، مراکز خرید، دیوارنوشته ها و جوک ها و همین طور قلمروهایی چون رسانه و زنان در ایران در بخش دوم این کتاب مورد بحث قرار گرفتند(۴۸).
تلاش برای بازنمایی مطالعات فرهنگی توسط نهادهای پژوهشی هم باید مورد توجه قرار گیرد. تلاش هایی توسط گروه پژوهشی مطالعات فرهنگی جهاد دانشگاهی در دانشگاه تهران و گروه مطالعات فرهنگی در دانشگاه علامه طباطبایی و پژوهشکده مطالعات فرهنگی اجتماعی وزارت علوم برای شناساندن مطالعات فرهنگی در قالب همایش صورت گرفته است. این همایش ها بیشتر تلاش برای فهم آن چیزی است که مطالعات فرهنگی نام گرفته و رابطه این حوزه با سایر دانش های انسانی و همین طور کوشش برای تدقیق روش شناختی بوده است.
برای مثال، همایش روش شناسی مطالعات فرهنگی که بعداً مقالات آن در کتابی (۱۳۹۳)(۴۹) با همین عنوان به چاپ رسیده، تلاشی مقدماتی برای فهم چیستی روشی مطالعات فرهنگی است. این کتاب اساساً به روش در مطالعات فرهنگی ایرانی نمی پردازد بلکه مقدمه ای است برای فهم روشی آنچه مطالعات فرهنگی نام گرفته است. خواندن این کتاب ایده تشتت در مطالعات فرهنگی ایرانی را تقویت می کند. از یک سو، نیرومندی نظریه انتقادی و نقد فرهنگی را در این اثر می بینیم(۵۰) و در برخی صفحات، مطالعات فرهنگی با مفهوم کالیفرنیایی شدن فرهنگ مورد تمسخر قرار می گیرد.

کالیفرنیایی شدن فرهنگی نوعی به رسمیت شناختن هر آن چیزی است که در فرهنگ معاصر پدید می آید و به فراموشی سپردن اینکه در این میان چه چیز اصل است و چه چیز فرع... به یک معنا، وقتی همه چیز اهمیت می یابد، دیگر هیچ چیز معنادار نیست. انفعالی که در چنین برداشتی به وجود می آید، مطالعات فرهنگی را در عمل از سویه های انتقادی خود عاری می سازد... مفاهیمی چون فرهنگ والا، فرهنگ واحد و فرهنگ یکپارچه در این برداشت جایی نخواهد داشت(۵۱) (نجاتی حسینی و کوثری، ۱۳۹۳: ۹۲-۹۵).

از سویی دیگر، ابراهیم توفیق ما را به «مبانی معرفت شناختی و روش شناختی علوم فرهنگی در سنت آلمانی» (میرزایی، ۱۳۹۳: ۳۷)، ارجاع می دهد و محمدعلی مرادی مطالعات فرهنگی را همان چیزی می داند که در سنت آلمانی «علم فرهنگ» نام نهاده اند (همان:۱۰۴)، «در انگلیس به آن مطالعات فرهنگی می گویند، در هلند تحلیل فرهنگ و در آلمان به آن علم فرهنگ می نامند». درواقع، مرادی و توفیق تلاش می کنند از سنتی متفاوت در مطالعات فرهنگی سخن بگویند. از سوی دیگر تاجیک،رضایی، کوثری، ذکایی و شهابی بیشتر به سنت بیرمنگامی مطالعات فرهنگی معطوف می شوند. همچنین، مطالب متنوع دیگری هم مشاهده می شود: مثلاً فکوهی بر روش کیفی و حتی مطالعات انسان شناسی تاکید کرده است (همان، ۱۹۵)، غلامی و همکاران (همان: ۲۸۱)، بر پدیدارشناسی استعلایی هوسرلی به مثابه روش تحقیق، علی ساعی (همان: ۲۴۳)، بر عقلانیت انتقادی و شهرام پرستش (همان: ۴۵۵)، بر ساختارگرایی تکوینی پیر بوردیو. این در حالی است که ویراستار کتاب نه علت این پراکندگی را توضیح می دهد و نه تلاش می کند پیوندی میان این محتواهای متفاوت برقرار کند. به لحاظ روشی و تکنیکی هم تنوع روشی مورد بحث قرار نگرفته است و بیشتر بر تحلیل متن مانند تحلیل روایت و تحلیل گفتمان تاکید شده است. این مجموعه می تواند روح مشوش حاکم بر مطالعات فرهنگی در ایران و تاکید بیشتر آن بر مطالعات متنی را آشکار سازد(۵۲).
دو مجله در ایران یعنی، فصلنامه انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات و فصلنامه تحقیقات فرهنگی ایران (پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی)، مطالعات فرهنگی را به طور رسمی بازنمایی می کنند. نقش این دو مجله انتشار مقالاتی است که در قالب پژوهش های تحقیقاتی و رساله های دانشجویی انجام شده اند. این دو فصلنامه توانسته اند محمل خوبی برای چاپ آثار محققان مطالعات فرهنگی باشند. با این حال، هیچ کدام از دو مجله نتوانسته اند نقش جریان ساز و ترغیب کننده مباحث مطالعات فرهنگی ایفا کنند و بحث و گفت وگویی ناشی از چاپ این یا آن مقاله شکل نگرفته است. همین طور، این مجلات راهی به حوزه عمومی و روشنفکری پیدا نکرده اند. از سوی دیگر، مقالات و تحقیقات مطالعات فرهنگی صرفاً در این دو فصلنامه انتشار نمی یابند تعداد زیادی از مجلات در سایر حوزه های علوم اجتماعی مقالاتی را منتشر می کنند که از نوعی ماهیت و صبغه مطالعات فرهنگی برخوردارند.

نظرات کاربران درباره کتاب مطالعات فرهنگی دانشگاهی در ایران