فیدیبو نماینده قانونی نشر فرمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سرشک عشق
تذکره‌نویسی از شمس تبریزی

نسخه الکترونیک کتاب سرشک عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سرشک عشق

اثر حاضر کتابی تحقیقی در باب رابطه شمس و مولانا نیست که بر پایه مستندات تاریخی یا ادبی نوشته شده باشد؛ بلکه تذکره‌ای است تخیلی از زبان شمس که نویسنده در آن ضمن اشاره به برخی اتفاقات مشهور در زندگی شمس و مولانا، به شرح شوریدگی این دو عارف بی‌همتا می‌پردازد. در امر ترجمه سعی بر آن بوده است که بر سیک و سیاق تذکره‌های عرفانی موجود در زیان فارسی، برگردانی در حد بضاعت دقیق و در عین حال زیبا و روان پیشکش خوانندگان گرامی گردد.

ادامه...

  • ناشر: نشر فرمهر
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۴۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سرشک عشق

مقدمه ی مترجم

شایان ذکر است که اثر حاضر کتابی تحقیقی درباب رابطه ی شمس و مولانا نیست که بر پایه ی مستندات تاریخی یا ادبی نوشته شده باشد؛ بلکه تذکره ای است تخیلی از زبان شمس که نویسنده در آن ضمن اشاره به برخی اتفاقات مشهور در زندگی شمس و مولانا، به شرح شوریدگی این دو عارف بی همتا می پردازد. در امر ترجمه سعی بر آن بوده است که بر سبک و سیاق تذکره های عرفانی موجود در زبان فارسی، برگردانی در حد بضاعت دقیق و درعین حال زیبا و روان پیشکش خوانندگان گرامی گردد.
این ترجمه وامدار دو اثر سترگ نیز هست: یکی ترجمه ی قرآن کریم(۱) به قلم استاد بهاءالدّین خُرَّمشاهی که در نقل ترجمه ی اکثر آیات کلام خدا از آن بهره برده ام و دیگری کلیات شمس تبریزی(۲) تصحیح بدیع الزمان فروزانفر که در نقل اشعار مولانا محل رجوع بوده است.
ترجمه ی انگلیسی کتاب از ترکی استانبولی، در اصل تحفه ی سفر استاد گرانقدر دکتر مهدی کمپانی زارع از قونیه برای من بود؛ در اوقات خوشی که با دوست به سر می رفت و توفیق جرعه نوشی از گفتاهای پربار ادبی و فلسفی ایشان برایم میسر بود. ترجمه ی اثر را نیز به دلگرمی این استاد بزرگوار آغاز کردم و در حین کار از راهنمایی شان بهره ی بسیار بردم. سپاس شایسته ترین واژه ای است که از صمیم قلب تقدیم شان می کنم.
از همکار گرامی سرکار خانم دکتر مانا اخلاق سپاسگزارم که با وجود مشغله ی فراوان، زحمت بازخوانی ترجمه را بر عهده گرفتند. ایشان در ویرایش نهایی، لغزش هایی را تصحیح کردند و پیشنهادات ارزنده ای ارائه دادند که بی گمان در ویراسته تر شدن و روانی متن موثر بوده است. اجرشان ماجور و لطفشان مانا باد.
و سرانجام، از تمام عزیزانی که در نشر فرمهر زحمت چاپ کتاب را متقبل شدند صمیمانه قدردانی کرده، خود را رهین منت شان می دانم.

اسماعیل حسینی
اسفند ۱۳۹۶



سرشک عشق

تذکره نویسی از شمس تبریزی

سینان یاغمور

مترجم: اسماعیل حسینی




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه ای منحصربه فرد برای شمس

شمس کسی است که مولانا را چنان که باید، ساخت. مولانا تا قبل از ملاقات شمس عالمی بیش نبود؛ استادی پخته و معقول در مدرسه که اهل قونیه تحسینش می کردند. شمس از این عالم معقول که اسیر عقل و علم بود، شوریده ی سرمستی ساخت.
شمس به ناگاه زمانی که مولانا در چهل سالگی انتظار و امید چنین ملاقاتی را نداشت، آمد. اما این سن، سن پیامبران است. وانگهی، این واپسین دم بود. کسی بر در زد و در گشوده شد. مسافر آرام به درون آمد. رهگذری که به قصد دیدار آمده بود، ماندگار شد.
شمس در آن شهر بیگانه بود. این مرد مغرور به ناگاه آمده، غروری متفاوت داشت. تواضع بیجا را تکبر می دانست و ازاین رو از آن بیزار بود. اگر توان و قابلیت سلوک، امری ذاتی است پس او مغرور است زیرا می پندارد نهان کردن این قابلیت نیز نوعی دروغگویی است. به همین خاطر است که زبان تندی دارد. او ورای عرف و آیین و مایه ی اعجاب است. وانگهی هر کلمه اش دعوتی است به عصیان و آشفتگی.
بیگانه ای است که از تاریکی آمده است؛ دلیل راهی است که گمارده می کند؛ محبوب است که مسافر را از مقصد باز می دارد.
نام و نشانش نامعلوم است اما هویت او چندان اهمیتی ندارد. مویش شب تبریز و صورتش خورشید اصفهان است. مهر و ماه از کلماتش پدیدار می شوند. شمس مردمان را ملامت می کند. ملاقاتی شگرف در ازل اتفاق می افتد.
او شمس بود. شمس به معنی «خورشید» است. جاذبه ی او چنان طغیانی به وجود آورد که در برابر آن، عظمت امواج دریای پهناور روح مولانا هیچ بود. زیرا این امواج در اثر جاذبه ی ماه، در روحی آرام و ایمن که هرگز تندبادی به خود ندیده بود حادث می شد. مولانا خود دریا نه که اقیانوسی است. ماه ها و دریاها به خود دیده، اما اینک به تسخیر جاذبه ی خورشید درآمده است.
آن دو نه مانند آب و خاک بلکه مانند دو دریا به دور از هیاهوی زندگی روزمره به هم می رسند. شمس هم عاشق و هم معشوق مولانا می شود؛ مرید و مراد. درواقع، چندگانگی این رابطه است که موجب وفور نعمات می گردد. در این دیدار، معلوم نیست که عاشق کیست و معشوق کدام است. چه اندوهی! این عشق است، عشقی که از محدوده ی مکان، زمان و جنسیت فراتر می رود و با این تعالی به سرچشمه ی خود می رسد. عشقی که با نظر ناپاک نمی توان آن را درک کرد. به کسانی که این عشق را لمس نمی کنند، نمی توان خرده گرفت. چگونه ممکن است آن را فهمید؟
شمس چون تیغه ی بران خنجری، زندگی مولانا را دو نیم کرد. پس از دیدار شمس، مولانا دیگر آن مولانای سابق نبود. وی وقار سابق خود را به کناری گذاشت و از محدوده ی عقل، پا فراتر نهاد.
شمس اهل خاموشی نبود. پس مولانا چگونه می توانست چنین آشوبی را تحمل کند؟ چگونه می توانست بسوزد و خاموش بماند؟
بی شک مشخصه ی بارز شمس پوشیدگی بود. گرچه نام و نشان، خانواده، تبار و طبیعت وی نامحقق است: بااین وجود شمس بهترین نامی است که با این پوشیدگی شگفت انگیز همخوانی دارد.
نام: محمد
نام پدر: علی
زادگاه: تبریز
همین و بس. امیدوارم همین مقدار نیز بماند. زیرا نیازی به اطلاعات اضافی نیست. چه جملات پراحساسی از قلم بر صفحه ی کاغذ جاری نمودم که بسیار درخور احوال شمس نیز هست. در جهان اسلام دو گنبد معروف وجود دارد که هر دو سبز هستند: یکی (قبه الخضرا) متعلق به پیامبر(ص) و دیگری از آن مولانا. مولانا در زیر گنبد خود در میان پدر، فرزند، کاتب خود حسام الدّین چلبی، صلاح الدّین و دیگر افراد مهربانی که بسیار دوستش می داشتند، آرمیده است. او گل سرخی بود چنان ناب که نباید دستی به آن می رسید، چه در ظرافت خود بسیار ظریف و در وقار خویش بسیار باوقار بود؛ شهرنشینی بود در نهایت نزاکت و ادب. شمس اما دورِ دور بود؛ در پوشیدگی، در گوشه ی انزوا.

«تنهایی تجسم عشق است و مرگ تاوان آن
در راه عشق باید سر داد
و شمس بود که جان خود را فدای این عشق کرد».

(نازان بکیراغلو)

پیش گفتار

شمس: روی سخنم با نویسندگانی است که تاکنون از حقیقت ننوشته اند. نویسندگان امروز نمی توانند جز با وام گرفتن از نویسندگان واقعی که قبل از آن ها زیسته اند چیزی بنویسند، زیرا می پندارند تنها در این صورت است که نوشته هایشان خواندنی خواهد بود. آنان همچون ماه هستند و از خود نوری و آفتابی ندارند!
می دانم چرا از رفتن به سرچشمه هراس دارند. شاید با خود فکر می کنند اگر آن نور به آن ها بتابد چه می شود؟ اگر آن نور چشمانشان را خیره کند، چه می شود؟ اگر تمام آنچه که گمان می کردند می دانند باطل باشد، چه می شود؟ اگر تمام آنچه نوشته اند وهمی بیش نباشد، چه می شود؟
چگونه می توان به دروغ زندگی کرد و به حقیقت رسید؟ در این حال چگونه می تواند ندایی، از عالمی سترگ، به قلم شما برسد؟ پس به نوشته های حقیقی که پیش از شما نوشته شده و در خاطره ها باقی مانده اند پناه می برید. سعی می کنید در عوض آنکه بی واسطه با حقیقت درآمیزید از کسانی بنویسید که رنج این سفر دشوار را به جان خریده اند؛ می نویسند و حقیقت را با هر کلام دروغی که می نویسید به مسلخ می برید آن که سعی دارد از زندگی ام بنویسد چگونه می تواند بی شناخت من، دریایی را به صحرای ذهنش منتقل کند؟
آنان که خود طریق عرفان نپیموده اند و حتی یک بار به قونیه قدم نگذاشته اند تا چه حد می توانند مرا درک کنند؟ آنان که در نوشته هایشان رویاهای دروغین خود را که از آن من نیست بیان می کنند، چگونه به خود اجازه می دهند نام مرا بر زبان آورند؟ نوشته های آنان بیش از ضربات شمشیر روحم را آزار می دهد. من شمس ام همان که آمد تا چرخ بر هم زده، به دنیا پشت پا زند. چطور می توانند به دروغ مرا توصیف کنند؟ چرا مرا در دسیسه های خود جای می دهند؟
از عشقِ پاک گریزی نبود. اما نمی دانستم که دوست داشتن کسی، دیوانه وار گردن نهادن به تجربه ی زیبایی، مساوی با اندوه است. دریافتم که در زندگی از بسیاری امور مهم غافل بوده ام؛ یا من زود آمدم یا تو دیر رسیدی.
جمشید(۳) از تخت پادشاهی اش به خاطر معشوقی که در خواب دیده بود دست کشید حال آنکه نمی دانست چنین معشوقی در عالم واقع وجود خارجی دارد یا نه؛ بااین وجود در طلبش وجب به وجب سرزمین آناتولی را زیر پا گذاشت. من هم به خاطر مولانا از آتیه ام گذشتم. چه کلماتی می توانند راز کیمیای عشق را بگشایند؟ پس چگونه کسی جرات می کند از کیمیای من بنویسد؟ ندای وجدان کسانی که مرا و مریدان مرا در داستان های عشقی خود وارد می کنند، کجاست؟ چطور این انسان های ناتوان که از صعود به چنار ریشه دار عشق واهمه دارند و آنچه که از قلم هایشان تراوش می کند همچون نور شمعی ضعیف و بی جان است، می توانند مرا که خود، آتشم، توصیف کنند؟ چگونه می توانند عشقی را شرح دهند که خود بدل به درخت چناری می شود؟
آتش، عشق، درخت و آب برای شما کلماتی بیش نیستند، فورا سعی می کنید قصه ای ساز کنید تا این کلمات را در آن به کار بگیرید. هرگز در مورد حقیقت درونی این کلمات از خود سوال نمی کنید، از آوای درونی کلمات، بال زدن آن ها و همصدایی آن ها در دعای آهنگین عالم، شگفت زده نمی شوید. نمی توانید ببینید که این کلمات چطور در طول زندگی، شما را متحول می کنند، تنها به دنبال قصه اید. سعی می کنید کلمات را به اجبار وارد این قصه های ناشیانه کنید زیرا زندگی خودتان داستانی ندارد. گویی این نوع نوشتن، تکلیفی از پیش انجام شده است! نمی دانید چگونه کلمات را تسلی دهید! بدون حس کردن روحی که به کلمات داده شده است، چگونه می توانید خود را بشناسید؟ آیا می شود بدون تجربه کردن عشق، کلمه ای را لمس کرد؟ چگونه می توان آن را روی کاغذ آورد؟ چگونه می توانید آن درخت را قبل از مهیاکردن باغش، بکارید، باغ پرثمر نویسندگی، خاک خوب می خواهد.
عشق لازم است تا باران نور را بر باغ کلمات شما نازل کند. پس آیا ممکن است باغ، خاک، آب یا حتی یک کلمه بی شناخت عشق وجود داشته باشد؟ آیا کسی می تواند بی شناخت عشق چیزی بنویسد؟

تبار من

گرچه همه چیز مسخر انسان است
اما انسان خود باری است بر دوش خویش

من محمد هستم، فرزند علی؛ یا چنان که در تمام تواریخ گفته اند، کنیه ام شمس تبریزی است. جدم ترک آذری و پدرم علی ملک داد بود.
پدربزرگم اهل خراسان بود در الموت رشد کرد و از شاگردان حس صباح شد. خانواده اش در پی عداوتی که بر اثر مسائل مالی به وجود آمده بود، به خراسان مهاجرت کردند و در آن دیار ساکن شدند. در آنجا بود که من به سال ۵۸۲ متولد شدم. مرا محمد نامیدند. اجدادم مذهب اسماعیلیه که از شاخه های تشیع است و فقه جعفری را پذیرفتند. می گویند پدربزرگم مردی عبوس بود و زبانی تند داشت. در دوران طفولیت، مادرم به دلیل طبیعت پرخاشجو و صراحت کلامم مرا با او که هرگز ندیده بودم، مقایسه می کرد. نمی توانستم ریاکاری مردم را تحمل کنم. زمانی که می دیدم خطا می کنند، زبان به نکوهش ایشان می گشودم. به همین خاطر پدرم می گفت: «پدربزرگت با زبان تندش ما را به دردسر انداخت و از روی ناچاری به اینجا کوچ کردیم زیرا او نمی توانست در خراسان با کسی کنار بیاید. لااقل تو دیگر باید بدانی که چطور زبان در دهان نگاه داری.»
پدر مرا به مکتب فرستاد تا از برکت مطالعه ی قرآن کریم رفتار نیکو بیاموزم و باسواد شوم. در هفت سالگی آغاز به قرائت آیات کلام اللّه مجید کردم، حال آنکه همسالانم حتی از خواندن آیه ای ناتوان بودند. از آنجایی که لاغر و کم بنیه بودم ملای مکتب خانه مرا چکاوک می نامید. بااین حال، مقدر بود که اول باز و سپس فاخته شوم اما اطرافیانم از این روال بی خبر بودند.
همشاگردی هایم پس از یک ماه هنوز نمی توانستند حتی اولین مرحله ی مکتب را طی کنند. اما من از همان روزی که وارد مکتب شدم، شروع به خواندن قرآن مجید کردم. معلمم شگفت زده، گفت: «تو شگفت انگیزی، ای چکاوکم!» آن شب که پدرم برای نماز شب برخاست من نیز وضو ساختم و پشت سر وی به نماز ایستادم. پس از آنکه نمازش را سلام داد گفت: «فرزند! نماز شب به جماعت نخوانند. وانگهی نماز هنوز بر تو واجب نیست. بااین حال، خوشنودم که نماز می گزاری.» سپس صورتم را بوسید و به خوابگه خود رفت.
من اما، قرآن را از رحل برداشته، به قرائت آن مصحف عزیز پرداختم. تا طلوع خورشید توفیق یافتم که قرآن را ختم کنم. نیمه خواب بودم. همانطور که بر مخده دراز کشیده بودم تقریبا به خواب رفتم. به خواب دیدم که ملائک به تلاوت آیات قرآن مشغول هستند. بیدار شدم، پس از بیداری کتاب خدا را با سروری وصف ناپذیر بستم. دریافتم که در هنگام قرائت، بعضی آیات را حفظ کرده بودم تا از یاد نبرم. چون دگربار، کتاب خدا را از سر اتفاق گشودم، دیدم که سوره ی الشمس (آفتاب) است. چون به آیه ی دهم رسیدم حس کردم سینه ام چون انبانی که باد شود، گشوده شد. از حال رفتم. چون به خود آمدم انگشتم هنوز بر آیه ی دهم بود، «به راستی هر کس که نفسش را پاکیزه داشت، رستگار شد.» مجذوب این آیه شدم. قدرت حرکت نداشتم. چنان شعفی وجودم را فراگرفت که عاشق تمام این سوره شدم. همه می دانند مراد از «تزکیه ی» نفس در این آیه، پرورش آن است. باوجوداین، آماده کردن نفس به معنی ضلالت شیطان نیز هست. زیرا درست همانطور که برزگر به امید محصول دانه را در خاک می کارد، نفس نیز در اثر رجاء، خود را تسلیم فضل و رحمت الهی می کند و بدین طریق از هواهای ناشناخته پاک می گردد. صبح آن روز به والدین خود گفتم: «از امروز مرا شمس بنامید، زیرا فرزندتان عاشق سوره ی الشمس شده است.»
از آن روز به بعد، به واسطه ی محل تولدم، مرا به نام شمس تبریزی می شناختند. معلم علوم دینی ام، رکن الدّین سجاسی، مرا پرنده می نامید چون عادت داشتم که در خلال دروس ملال انگیز با شتاب به باغ بروم. حق داشت که چنین نامی بر من بگذارد. چه بسا احساس کرده بود که من شمسِ پرنده خواهم شد و در تمام عمر بی قید تعلق، از اینجا به آنجا خواهم پرید.
معلمان من ابوبکر سله باف، شیخ کرمانی و رکن الدّین سجاسی بودند. بااین حال، شیوه ی درس من، نه تعلیم صرف که شیوه ی سوال و جواب بود. محفل درس ما عمدتا مشتمل بر بحث بود. تنها استادی که عطش روحم را سیراب می کرد مولانا عطاالدّین بود. معلم واقعی، نه تنها باید معلم بلکه محصل نیز باشد. نباید بگوید: «من سخن خواهم گفت و تو گوش خواهی داد.» معلم و شاگرد باید بدون سخن گفتن یکدیگر را درک کنند. باید در ضمیرشان مطالب را با هم در میان بگذارند. معلم نباید با شاگرد چنان سخن بگوید که گویی بر منبر، موعظه می کند. او گاهی باید به محتوا شکل دهد. کلمه ای بر زبان بیاورد و در ذهن شاگردش جاری کند که معنایش در چندین جلد کتاب گنجانده شده است. چنین معلمی باید دریایی را در قطره ای عرضه کند. معلم و شاگرد باید مرید و مراد باشند. معلم باید وجودش را وقف تدریس کند و قدم از دایره ی تنگ روال عادی بیرون گذارد. استاد نباید دم فروبسته باشد.

کودکی من

جسمت حیوان و جانت فرشته است
از این رو هم عالم خاک و هم افلاک، تو را به خود می کشد.

در ایام طفولیت احوال عجیبی داشتم. شب ها بی آنکه از صبح تا غروب چیزی خورده باشم سر بر بالین می گذاشتم. بااین حال، احساس بی قراری و گرسنگی نمی کردم. گویی دستی پنهان محکم مرا سرپا نگاه می داشت. مادر برایم نان تازه، قدری گوشت و حلوا می آورد؛ اما وقتی لقمه ای در دهان می گذاشتم، نمی توانستم آن را فرو دهم. روزهایی می شد که نه چیزی می خوردم و نه می آشامیدم. همسالانم بازی می کردند اما من از صبح تا غروب زیر درختی می نشستم. چنان که پدرم می گفت در حالت هذیان با موجودات ناپیدایی سخن می گفتم. نه من و نه کس دیگری آن حال را درک نمی کرد. حتی پدرم نمی دانست چه بر من می گذرد. او می گفت: «تو که مجنون نیستی، پس سبب این حالت چیست؟ هنوز از پختگی و تقوی لازمِ سیر و سلوک برخوردار نیستی. مادر و خاله ات بر حال تو افسوس می خورند و گمان دارند که اجنه باعث این وضع شده اند. از من می خواهند که تو را به زیارتگاه ببرم و شفا بگیرم. به ایشان گفتم که سکوت کنند و گفتم که مجنون نیستی. ای محمد! پس تو را چه می شود؟»
به پدر می گفتم: «حالم را از زبان خودم بشنو... وضع من و تو چنان است که گویی تخم غازی را در زیر مرغی گذاشته باشند. سپس جوجه ی غاز سر از تخم بیرون می آورد. در نزدیکی رودخانه ای بزرگ می شود. ناگاه به درون آب می پرد. مرغ مادر دور جوجه غاز بال بال می زند؛ اما او ماکیان است، شناگری نمی داند و نمی تواند به درون آب بپرد. حال ما درست همین است. ای پدر! من شناگرم و دریایی در پیش رو می بینم. خانه ام آنجاست و حالم، حال مرغ دریایی است. اگر چون منی، پس بسم اللّه. اما من همچو تو نیستم پس برو و با دیگر ماکیان ها درآمیز.»
گمانم پدرم از این سخن مشوش شد، زیرا گفت: «اگر با دوستانت چنین معامله کنی، پس با دشمنان چه خواهی کرد؟»
حتی وقتی صحبت طعام به میان می آمد رو برمی گرداندم. گاه تنها از سر ادب طعامی را که به من می دادند، می گرفتم و سپس آن را به کودکانی که در کوچه بازی می کردند می دادم. این عشوه را برای پدرم در کار می کردم. ازجمله، روزی گربه ی خانه، شیر بر زمین ریخت و کاسه شکست. پدرم کلامی به گربه نگفت و بر من خشم نگرفت. تبسمی کرد و گفت: «این بار چه کردی؟ شاید بدین وسیله از بلای بزرگ تری رسته باشیم. خدواند رحمت خود را نازل کرد و ما نجات یافتیم.»
این سخن اشتهایم را زایل کرد. سه، چهار روز نتوانستم چیزی بخورم. نه فقط از مردم که از حق تعالی نیز در وحشت بودم. بی علت، از خوردن و آشامیدن دست کشیدم. وقتی پدرم می گفت چیزی بخورم یا بیاشامم، می گفتم: «نمی توانم». چنان نحیف شده بودم که می شد مثل پرنده ای از پنجره به آسمان پر بگشایم. اطرافیانم می گفتند: «در این رازی است، اما این راز بر ما گشوده نمی شود».
مجنون شوریده ای در شهر بود که راز می گفت. او را در خانه نگاه می داشتند تا توان رازگویی اش را بیازمایند. باری، گاه راهی به برون می جست. روزی پدرم مرا سرزنش می کرد، آن مرد به سوی ما آمد. مشتش را بلند کرد و درحالی که مرا نشان می داد، گفت:
«این طفل را آزار می دهی؟ اگر چنین باشد تو را به رودخانه می اندازم.»
آن رود به سوی دریاچه توز(۴) جریان داشت و آن قدر پرزور بود که می توانست فیلی را با خود ببرد. آن مجنون سپس رو به من کرد، با ادب تمام سلام گفت و رفت.
در حضور پدر، نوافلم را نمی خواندم. چگونه می توانستم حالت و عالم درونی ام را نزد وی آشکار کنم؟ او مردی نیکوسیرت و شریف بود. چند کلام می گفت و به گریه می افتاد. اما عاشق نبود. سیرت نیکوداشتن یک چیز است و عاشق بودن چیز دیگر.
امکان نداشت هنگام مرگ محتضری حاضر نباشم. چون می شنیدم کسی در حال مرگ است به سویش می شتافتم. اگر چند ساعتی از من خبری نبود، خویشانم می گفتند: «دنبال کسی بگردید که در شرف موت است، شمس را بر بالین وی خواهید یافت». دقایق این سفر را مشاهده می کردم... قبل از موت واجب است که مرگ را نظاره کرد. به این دلیل بود که در غسالخانه ی نزدیک مسجد، درِ تابوت را برمی داشتم، در آن می خوابیدم و سعی می کردم تا صبح مرگ را احساس کنم. زان پس هرگز بر بسترهای پشمی یا پنبه ای نخفتم. در زیر درختی یا بر چوب خالص، یا تخته سنگ، یا حتی در تابوت می خوابیدم. هنگامی که در مسافرخانه یا کاروانسرایی بیتوته می کردم، قالیچه و گلیم را کنار می زدم و بر بوریا می خفتم. هرگز بیش از چهار ساعت نخفتم. شبی را یاد ندارم که به نماز شب نایستاده باشم.

دوران جوانی

جوانی چهار اصل دارد و هر اصل را بویی است:
بوی وطن، بوی کتاب، بوی فرزندان و بوی محبوب.

هنور وارد دوران نوجوانی نشده بودم که پدرم استادی بر من گماشت. دیدمش که در گوش استاد نجوا می کند. لبخند زدم. چه چیزی می توانست مرا مجبور کند که آنجا بمانم؟ یا باید فرار می کردم یا دیوانه می شدم. از محصلینی که طوطی وار سخنان استاد را تکرار می کردند در رنج بودم. هرگاه استاد سوالی می پرسید سکوت می کردم.
روزی استاد درحالی که سیبی در دست داشت برای یکی از محصلین حکایتی تعریف کرد: «خدا را دیدم و از او سیبی طلب کردم. سیبی به من داد. اما بایزید بسطامی خدا را از خدا طلب می کرد. ای فرزند تو چه می خواهی؟»
محصل گفت: «من نیز به پاس بایزید خدا را از خودش طلب می کنم.» استاد همان سوال را از من پرسید، پاسخ دادم: «اولی تر است که خود پاسخ گوید.» چشم فرو افکندم، سر تکان داد اما سخنی نگفت. من نیز هیچ نگفتم اما کلمات، عبارات و معانی در قلبم جاری شد. حالت عجیبی مرا فرا گرفت. پس از آن، استاد به پدرم توصیه کرد برای تکمیل تحصیل مرا به دمشق روانه کند. پدر نصیحت وی پذیرفت و مرا به دمشق فرستاد. قبل از عزیمت چنین دعایم کرد:
«باشد که خداوند مصاحبی دائم، به تو ارزانی دارد تا دانش و حقایق پیشینیان و آیندگان را بر تو آشکار سازد. باشد که نهرهای حکمت از زبان بر قلب جاری شوند و آن حکمت در حروف و اصوات تجسم یابد. باشد که آن حکمت به نام تو شناخته شود.»
در مقایسه با مردم آن زمان، ویژگی های فوق العاده ای داشتم؛ سخنانم مخاطب را به تعجب می انداخت؛ عصیان گری ام نسبت به محرمات و سنن معتبر، موجب اعتراض یا علاقه ی اطرافیانم می گردید. آنان که سخنان سخت و تفاسیرم را می شنیدند، مرا فردی تحمل ناپذیر و اسرارآمیز توصیف می کردند؛ البته، به نظرشان وقعی نمی نهادم. زمانی در دمشق در کاروانسرایی بودم، مردی پرسید:
«آیا به تکیه نمی آیی؟»
«من لایق آنجا نیستم.»
«مدرسه چطور؟»
«من اهل بحث و جدل نیستم.»
گفتم: «جدلی نیستم. حتی اگر کلمات به ذهنم خطور کند، بایسته نیست که بحث و جدل کنم. چون اگر با زبانم سخن بگویم مردمان به من خواهند خندید. مرتدم می دانند و مهر ارتداد بر پیشانی ام خواهند زد. من غریبم و کاروانسرا سرای غریبان است.»
عادت دارم از کسانی که نزدم می آیند بپرسم: «جناب! سخن می گویی یا می شنوی؟» اگر بگوید: «سخن می گویم،» سه روز مدام سخنش را می شنوم، باشد که از من دور شود و از صحبت او خلاص شوم. اما اگر پاسخ دهد: «می شنوم،» به وی می گویم که می توانم با وی بسازم به شرط آنکه من سخن گویم و او گوش دهد، چه بسا در بین صحبت، او نیز بتواند نکته ای بگوید.
می گفتم: «مردی هست که با لحن حزین در این گوشه از عالمِ کم و کیف، سخن می گوید! چشمانی تیزتر از چشم عقاب دارد. رنگ رخسارش از آتشی درونی خبر می دهد، آتشی که هردم فزون می شود. روحی پرشور و جسمی سوزان دارد. طبیبان محروم از عشق و سرمستی، طبیبی دیگر آوردند تا قلب دردمندش را درمان کند.»
در دمشق به محفلی از دوستان وارد شدم. شیخی با شاگردان از مرتبه ی فناء فی اللّه می گفت. برآشفتم.
«خدا را کجا می بینی؟»
«چهره ی زیبارویان چون آینه است. او را در این آینه ها می بینم.»
«دیگر چه؟»
«او را در آب و خاک می بینم.»
«دور شو ای نادان! تو خدا را در آینه ی آب و خاک می بینی و مرا در آینه ی دیگری. ازچه رو در آینه ی دل و جان نظر نمی کنی؟» چون این همه گفتم، شاگردانش را مسلم شد که دیوانه ای سخن می گوید و نزدیک بود در من بیافتند. دراین بین شیخ که بر تشکچه ای پنبه ای نشسته بود به سویم دوید و در برابرم سر فرود آورد و گفت:
«خدا از تو راضی باشد.»
گرچه التماس کرد در درگاهش بمانم، اعتنا نکردم و از آنجا بیرون شدم.
شاگرد رکن الدّین سجاسی(۵)، معروف ترین صوفی دمشق، شدم. امیدی نداشتم که بتواند طوفان درونم را فرو نشاند. روزی در وضوخانه به او برخوردم. پرسیدم:
«ای شیخ "عشق" به چه معناست؟»
«اولین جام شراب را از چشم مست ساقی وام گرفتند، اندوه تمام عالم را در آن آمیختند و "عشقش" نامیدند.»
«پس کیست که چشمه ی تلخ عشق را عسل می کند؟»
«فرزند! اینجا در پی دریای عسل مباش. به قونیه برو، آن را خواهی یافت.»
«در کجای قونیه؟»
«در نزد پیر عشق. وی مرشدی است که با تو پخته می شود.»
«چگونه او را بیابم؟ نشانش چیست؟»
«او تو را خواهد یافت. کاروانی به دمشق می آید. به پیشواز برو. محبوبت کسی است که در میان اوراق کتب به دنبال عشق می گردد. پاکبازی در راه عشق است که تعیین می کند چه کسی در جستجوی چه کسی باشد و چه کسی یابنده ی چه کسی.»
از دیاری به دیاری و از شهری به شهری سفر کردم. به پاکستان، آذربایجان، هند، چین و... رفتم. هیچ یاری مرا جذب نکرد. چون پرنده ای مهاجر به ایران، عراق، سوریه و عاقبت سرزمین مقدس مکه و مدینه جایی که نور حضرت محمد(ص) را می توان حس کرد سفر کردم. در آنجا دعا کردم: «پروردگارا! باشد که افتخار دیدار مرشدی روحانی را که بر لهیب شعله ی عشقم بیافزاید، نصیبم کنی!» بر سر مزار پیامبرمان(ص) که اعلی ترین مرشد روحانی است، حال عجیبی به من دست داد و از حال رفتم.
در عالم رویا گفتند که سرزمین روم همان جایی است که در پی آنی. بیدار شدم. حج به جا آوردم و به دمشق بازگشتم. گویی طلسمی پنهان مرا در دمشق نگه می داشت. گویی کوچه های دمشق عرفات کسی بود که جستجو می کردم یا عرفات آنی بود که مرا می جست. عرفات به معنی جای دیدار است. آدم و حوا تا یک ماه پس از آنکه از بهشت رانده شدند یکدیگر را جستجو می کردند و در تپه ی عرفات یکدیگر را دیدند. عرفات به معنی وصال است. «پروردگارا، من کی به وصال می رسم؟»
قبل از دیدار مولانا، در پی یافتن مرشدی روحانی از دیاری به دیاری می رفتم. از این شیخ و آن شیخ از فداشدن در راه عشق می پرسیدم. چون آنچه می خواستم در آنان نمی دیدم، ارادتی نشان نمی دادم. جستجوی عشق مرا به قونیه می برد. نه من و نه محبوب من نمی دانستیم آیا من جوینده هستم یا آن که جسته می شود؟ ای عشق، همه جا می گردم. می گردم و می جویم. ای عشق، در درون خود، آن را که دور است جستجو می کنم. دورِ نزدیک یا عشقِ نزدیک. ای عشق، در جستجوی درونِ خود هستم. درون نزدیک من تویی، تویی که می جویمت. در جستجوی خود هستم، در درون تو، و تو در درون من. نه در تو و نه در من یا هم در تو و هم در من؛ آری در جستجوی تسلیم، آرامش، پذیرش، جانبازی، فنا و... هستم، ای عشق! آری در جستجوی سوختن در عشق، چرخیدن در عشق، شنیدن در عشق، مردن در عشق و... هستم.

نظرات کاربران
درباره کتاب سرشک عشق