فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خدا لعنت کند سیاوش را

نسخه الکترونیک کتاب خدا لعنت کند سیاوش را به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خدا لعنت کند سیاوش را

سماء بردبار، به لبخند سر تکان داد. زنی در گشود و نوزاده به آغوش پدر سپرد.
زن، دنبال ننه سماء آمد و کُنج باغچه زیر سروی کهنه و رنجور در که برگ­هاش به زردی می­زد آفتابه­ی زراندود مسی را کج کرد روی دستان سماء:
- ننه ‌سماء، خیر از نوه­هات ببینی الهی...
سماء به مکث، خیره نگاهش کرد. زن آب دهان قورت داد و نگاه از او گرفت و سرِ حرف پیچاند: «انشالله هر کجا هستند تنشان سلامت.»
سماء ساکت، دست به دست می­ساید و زن باز گفت: «ننه دنیاست دیگر، بالا پا...»
سماء دست از آب کشید:
- کدام دنیا؟ کدام بالا؟ کدام پایین؟
نشست گوشه­ی ایوان و چیزی نگفت. اشکش درآمد. سر و تنش گویی گهواره­ای بی­آرام:
- نوه­هام را می­خواهم، چه ­کار به بالا پایینش دارم؟
اشک از صورت گرفت:
- ماه­گُلم دو ساله­ است و موسی هم ده سال... اما کجایند؟ من کجایم؟ من چه دارم؟ شوهرم هم که لال، دیوانه شده است... می‌نشیند روی بام توالت، چشم به زردکوه اشک می­ریزد و به بی‌زبانی حرف ناله می­کند...
و بنای گریه گذاشت.
زن دست بر شانه­ی سماء گذاشت:
- ننه در ِآسمان بند نیامده هنوز، حکمت خدا...
پیرزن به آسمان نالید:
- من چه کار به حکمت رحمتت دارم آخر؟ چه سر از این حرف­ها در می­آورم؟ اما مگر بنده­ات نیستم؟... پس چرا از هر زمین بند به پایم بسته­ای؟ به خدا تنها دل‌خوشم که بچه­های مردم را از شکم­شان می­کشم بیرون و اِلا...
چشم به زمین ساکت ماند و رو به زن داد زد:
«با باباش رفتند قبرستانِ گَهرو که چاه بکنند. وقتی که آمد گفت: ننه برایت عروس جُستم. گفتم: مبارک و خواستم اما بیاورم که امان نداد و گفت: غریبه نیست، دختر مَدعلیِ­ بقال... گفتم: مادر آخر گَهرو را چه به ما؟
خواهر، سیدیعقوب هم که بی­زبان است. فرق بله و خیر را با اشاره­ی سَر می­فهمد. اما حالی­ش کردم، بهش فهماندم. گفتم: مرد، ما یک پسر بیشتر نداریم. سایه­مان کوتاه است. این جِویدها پا رو جل­مان بگذارند، دیگر سایه در این دنیا نداریم. پسرمان را می­برندها... اولش را خوب فهمید و آخر را فراموش کرد و همان شد.»
سماء دست­ها­یش را به هم می­مالید:
- پشت بیلش را زد به سرِ افراسیاب، برادر دختره ـ برادرِ عروسم...
آه کشید و لبخند زد:
- هئی، ناهید خانم... روز تولدی چرا نشسته­ام درِ گوشت قِصه‌ ناله می­کنم؟ برو ببین خواهرت چه پسری آورده. برو خیرش را ببینید. برو، دلاور باشد برو...
زن خندید و لوله­ای پول و پاکتی نبات، دست سماء داد و رفت سراغِ خواهرزادَش. صدای خنده‌یشان رفت آسمان و سماء دل‌گرفته پا از در بیرون گذاشت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خدا لعنت کند سیاوش را

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



میم. نون: (حکایت دو مرد و یک طالبی)

انتهای جاده پیچ می­خورد پشت کوه و احتمالاً می­رسید به پیچ دیگری. نمی­دانست تا آخر راه باید چند کوه دیگر را بپیچد. موتور قار می­زد و عقربه­ی خراب کیلومتر می­چرخید دور خود.
کچل دنده­ای اضافه کرد، دسته­ی گاز را بیشتر چرخاند وگفت: «حواست که به طالبی هست؟»
کور دست به زبری پوست طالبی کشید و جواب داد: «خیالت راحت، گذاشتم لای پام.»
فکر هر جفتشان پیش وُدود بود و عطار. کور باخنده گفت: «کاش اول چشم من را درست کنه قبل از مو درآوردن ببینم کله­ت را.»
کچل خندید و دست کشید به لختی سرش. دلشان شاد بود؛ دیگر کور و کچل نبودند.کافی بود پهلوان ودود را پیدا کنند، طالبی را بگذارند جلویش و تمام.
شنیده بودند تو کل ولایت اگر کسی بتواند برای سر و چشم شان کاری کند عطار است. اما عطار هم نتوانست، بین گل و گیاه­هایش گشت، نگاهی به کتاب­ها انداخت و گفت مشگل­گشای شما پهلوان ودود است. طالبی را دستشان داد و راهیشان کرد.
کور پرسید:
- یعنی می­­خواد با طالبی چه ­کارمان کنه؟
کچل فکری کرد:
- نمی­دانم لابد... عصاره­ای، وردی، چیزی... اما می­گن زنجیر را مثل نخ تومبون می ترکانه.
- اینکه هیچ... من شنیده­ام زبان مار و موری را راه می­بره بی کردار... بچه بودم می­گفتن.
کوه تمام شد و دورادور خانه های روستایی، سر به ته هم فروکرده و سیاه، یکی­یکی ظاهر ­شدند: انگاری داریم می­رسیم.
گندم زار قبل از ده را رد کردند و از کنار خانه­های گلی دو طرف خیابان گذشتند. هیچ کس توی آبادی نبود و در خنکای هوا صدای گنگی می­آمد، انگار کسی های­های گریه می­کرد. هر دو خوشحال شدند: «گمانم صدای ودوده...»­
موتور جلویِ میدانِ سیمانیِ گردِ ترک خورده­ای ایستاد، کور بی­صبر پرسید: «رسیدیم نه؟»
کچل متعجب چشم ­چرخاند. قراربود ودود آنجا معرکه بگیرد اما... کور پرسید: «پس چرا صداش دوره؟»
که مرد ریشویی، چوب به دست، داد و بیدادکنان دوید سمت شان:
- عه... چرا اینجا وایستادی؟
کورگفت: «این کیه، ودود کجاست؟»
ریشو گفت: «زود موتورت را بکش بیرون، الان میان.»
صدا نزدیک می­شد، بیشتر از یک نفر بودند. کچل گفت: «ببخشید، آمدیم ودود را ببینیم.»
ریشو، ته چوبش را زمین زد:
- ودود کیه بابا، زود جمع کن الان میان.
سیاهیِ جمعیت از دور پیدا شد. تابوتِ فلزی بالای سر گرفته بودند و مردِ چاقی تویِ آن نشسته می­خواند و مردم، بر سر و سینه می­زدند. کورگفت:
- ودود... پهلوان ودود...
- من ودود مُدود نمی­شناسم، یالا زود...
کچل پرسید:
- ودود تو اینها نیست؟
ریشو چوب را بالا برد:
- یالا رسیدن.
کچل موتور را بیرون کشید و دورتر ایستاد. دسته­ی عزادار رسید. تابوت را میانِ میدان گذاشتند و دورش چرخیدند. نوحه خوان به زحمت ایستاد توی تابوت، غبغب چاقش را تکان داد و های­وهوی ­کرد. مردم بر سر می­زدند، می­چرخیدند و های های جواب می­دادند.
کور مات مانده بود. کچل پیرمرد لاغرمردنی­ای دید که دور از چرخشِ جمعیت ایستاده و کفه­ی بی­رمق دستانش را بر سر می کوبد. از موتور پیاده شد: «ببینم کسی می­شناسه...»
پاهای پیرمرد در هم خمیده بود و می­لرزید. کچل گفت: «ببخشید بابا...»
پیرمرد بر سر کوبید و جواب نداد. چشمان نمورش به چرخش مردم بود. جلو رفت:
- بابا، نمی­دانید پهلوان­ ودود کجاست؟
که گره­یِ پاهای پیرمرد باز شد و زمین خورد. کچل مرد ریشو را دید که چوبش را بالا گرفته و از میان جمعیت می­دود.
کور صدای دویدن کچل را شنید. کچل پرید روی موتور:
- اینجا می­خوان مراسم بگیرن، ودود رفته...
فرمان را پیچاند و موتور را راه انداخت. کور پرسید:
- یعنی یادشون رفته؟
کچل داد زد:
- سراشون گرمه... حواساشون نیست.
کور واماند: «حالا چه ­کار کنیم؟»
موتور از میدان دور شد و پیچش باد فریادِ های­وهوی جمعیت را می­کشید دنبالشان. کچل جواب نداد، چشمش به راه بود.
- صدا میاد.
کچل عصبانی داد زد: «صدای مراسمه.»
- نه، جرینگ جرینگه، اونجا نمی­او­مد.
کچل سایه­ی سیاهی دید که چیزِ سفیدی دستش بود و چیز بلندی گرفته بود لای پاش، از وسط خیابان می­دوید طرفشان. گاز را شل کرد: «انگار یکی نرفته مراسم... سوار چوبه... داره می دوه... دستش خروسه.»
سایه، سرِ چوب را بالا کشید و ایستاد وسط خیابان. مرد جوانی بود و انگار می­خندید. موتور را نگه داشت. کور دستانش را گذاشت رو طالبی. سایه زل زده بود به کچل، می­خندید. چشمانش سرخ بود و کله­­ی کچلِ­ کنده­کنده­­اش، یک خال سیاه بود و یک خال سفید. آب از گوشه­ی دهانش راه گرفته، خروسِ سفیدی زیر بغلش بود و دستانش پیسه.
کچل فهمید دیوانه است. تشر زد:
- چته؟
کور ترسان گفت:
- چشه؟
صدایش می­لرزید. دیوانه با خنده از چوبش پیاده شد، زنگ هایی که با پارچه­ی سیاه و سفید نوک آن بسته بود لرزیدند. کور چسبید به کچل. دیوانه با همان خنده دورِ موتور چرخید. تهِ چوبش، خِرخِر می­کشید رو زمین. گردن خروس، بالا می­پرید و زنگ­ها می­لرزیدند. چشمِ دیوانه به طالبی افتاد. با شوق خندید:
- ههههه طالبییییی...
رفت سمت طالبی. کچل ترسیده بود، تشر زد:
- برو گم شو...
دیوانه جلو آمد. زنگ­ها دمِ گوش کور لرزیدند.
- طالبییی، طالبیییی...
کور گفت:
- مالِ ودوده.
دیوانه عقب پرید و زنگ­ها صدا داد. نمی­خندید. گوشه­ی لب هاش سرازیر شد. انگار می­خواست گریه­اش بگیرد. آبِ دماغش را غمگین با آستین گرفت:
- ودود؟... ودود؟... نمیاد، نمیاد.
دستش را بالا برد:
- رفت، رفت... اما... میاد، میاد.
خروس گردن دراز کرده بود و هوشیار سر می­جنباند. کچل پرسید:
- می­شناسیش؟ پهلوان؟ ودود؟ همان­ که...
- ها... ها... میاد... خودش گفت... میاد، دوباره میمون می رقصونه... می­خندیم.
بلند خندید:
- آتیش به پا می­کنه، هوری فوت می کنه توش می­ترسیم.
حرفش را جدی تمام کرد، به نقطه­ی گنگی خیره شد و: «خیلی کیف میده... خودش هم خیلی کیف می­کنه... مخصوصاً وقتی از تو صندوق مار درمیاره و مردم سراشون گم می­شه، حیرون می­شن، پریشون می­شن... چشاش، برق می­زنه.»
دیوانه خیره ماند و چشمانش برق ­زد انگار، که خروس گردن دراز کرد بخواند اما دیوانه گردنش را گرفت و داد کشید:
- نننه، الان زوده.
کور، بی­صبر و مشتاق گفت:
- کجاست، الان کجاست، ودود کجاست؟
دیوانه نگاهش کرد: «ودود؟... جا نیست.»
آه کشید: «رفت... خسته شد... مردم سراشون گرم شد... رفت.»
کور با همان شوق پرسید:
- کجا؟ خب کجا؟
دیوانه تکانی به چوب داد و زنگ ها لرزید، داد زد:
- من نمی­دونم کجا.
خندید:
- اما برید... مستقیم برید اون می­دونه... مستقیم می­دونه...
کچل پرسید: «کدوم؟»
دیوانه اشاره به ته خیابان کرد:
- برید... مستقیم برید... داره شبه... برید دنبال گوسفندا... پیداش می­کنید... پیش گوسفنداست... نمی ذاره گم بشن...
کچل مُتعجب پرسید: «چوپونه؟»
دیوانه فریاد کشید:
- نههه... چوپون نیست...
و آرام ادامه داد:
- اما چوپونه...
سوار چوبش شد: «برید... الان داره شبه... مستقیم برید... شب تاریکه سیاهه، راه دوره، سگ داره، گرگ داره... نمی دونم چی داره... خروس می­خونه صبح می شه...» می­رفت و صدایش همراه جیرینگ جیرینگ زنگ دور می­شد: «سیاهه... سفیده... مستقیم برید... چوپونه... چوپون نیست...گم... پیدا...» رفت.
کور و کچل مات و متحیر ماندند، تنها میان جاده و خانه های خالی. کور آرام گفت: «بریم.» کچل دنده­ای داد و راه افتادند. طرف­های عصر بود. از روستا بیرون زدند.
هرچه چشم می­چرخاند زمین بود و گندم. کور محکم زد به پهلوی او: «وایستا... وایستا.» کچل خوشحال شد، فکر کرد چیزی دیده است. ایستاد، اما یادش آمد. کور خوشحال گفت: «بو میاد، بوی پشکل میاد.»
کچل دلخور گفت: «بو میاد؟ خب بیاد.»
کور بَری سرش زد:
- همین عقل نداشتی که مو درنیاوردی.
کچل از جا پرید:
- خب بو بیاد چه گهی بخورم؟
- خب وقتی بوی پشکل میاد یعنی اینجا گوسفند هست، چشم­هات را تاب بده ببین چه خاکی به سرمان می­کنی.
کچل تازه ملتفت شد و دو طرف جاده را نگاه کرد، همه­اش زرد بود و گندم. بی حوصله پیاده شد. حاشیه­ی جاده خاکی بود و بعدش زمین های گندم شروع می­شد جلو رفت. تا چشم کار می کرد هیچی نبود. نه گله­ای، نه چوپانی. خسته زیپ شلوارش را باز کرد، درآورد و شاشید به ساقه­های گندم. کور بو کشید و فکر کرد شاید اشتباه می­کند.
کچل زیپش را که بالا کشید چشمش افتاد به باریک­راهی که دو زمینِ گندم­کار را از هم جدا می­کرد. رفت سمت بریدگی، مالرو بود و پر از جای پای خشک شده­ی سگ و پشکلِ به هم چسبیده ی گوسفند. خوشحال دوید سمت موتور: «پیدا کردم.» کور از بو کشیدن ناامید شده بود:
- چی؟ گله؟
«نه یه راهه که گله از توش رد شده.»
موتور را انداخت توی راه، میان دو مزرعه. موتور روی سنگ­ها بالا پایین می­شد، گلگیرهاش می­لوکیدند و درق دروق می­کردند. رسید به جوی خالی و گودی که دیواره­ی آن طرفش بلندتر از این ور بود. گفت: «طالبی را سفت بگیر.» تایر جلو را آرام از گودی شیب پایین برد و یک باره گاز را پیچاند. موتور قار بلندی کشید و زور زد شیب را بالا رود.
- صدا میاد، صدای زنگوله میاد.
کچل دنده­ای کم کرد: «هنوز که هیچی نیست.»
- بخدا میاد، صدای گوسفند میاد.
فرمان را محکم فشرد و گاز داد، تایر چرخید و ریزه­سنگ­ها را زد به گلگیر­، بالا رفت:
- آره دیدم، اوناها پای کوه... دارن می­چرن.
در سنگلاخ دامنه­ی کوه، گله پیدا شده بود. تا چشم کچل کار می­کرد گوسفند می­دید. گوسفندها پوزه بر زمین می­کشیدند و خارِ سنگلاخ را می­چریدند. گیر افتاده بودند میان کوه و جوی بلند گندم­زار و بَع می­کشیدند. درختِ پیچاپیچ سرخ و سبزی هم از میانشان زده بود بالا. کچل متوجه­ی سگِ سیاهی شد که پوزه بالا گرفته و آرام از پشت سرشان می­آید، ترسید.
- چقدر صدا میاد، چه ­خبره؟
- خیلین... همش گوسفنده.
صدای بع بع و زنگِ زنگوله­ها می­رفت آسمان. کچل چشم ریز کرد. پارچه­ی سرخ و سبز گره زده بودند به شاخه­های درخت و باد بازیشان می­داد. مردی نشسته بود زیر آن: «اوناها، دیدمش» موتور را از شیب کشید پایین. سگ پارس کرد و دلشان لرزید. کور داد زد:
- سگه... گاز بده.
سگ دنبالشان کرد. کور طالبی را محکم گرفته بود و کچل کنار به کنارِ دیوارِ جوب گاز می­داد. سگ پارس می­کرد، موتور می­قارید و گوسفندها بع می­کشیدند، سگ واق می­زد و زنگوله­ها می­لرزید.کور پاهایش را چسبانده بود به پاهای کچل و طالبی را دو دستی گرفته بود. کچل عرقش زده بود. دهانش را باز کرد که چِخی بگوید یا فحشی دهدکه سگ زوزه­ی دردناکی کشید و صدایی چندبار جار زد:
- اوووو هوووویی...
کچل عقب را نگاه کرد، چوپان پایش را گذاشته بود بیخِ خرِ سگ و برای­شان دست تکان می­داد. کور لرزان پرسید: «چی شد؟» کچل نفسش را بیرون داد: «چوپونه به دادمان رسید.» دور زد.
سگ زیر پای چوپان ناله می­کرد. پایش را برداشت و لگدی حواله­اش کرد. سگ زوزه کشید و دوید طرف گندم زار، ایستاد نگاهشان کرد و پرید آن ور.
موتور ایستاد و چوپان جلو آمد. ریشش سفید بود، چوب بلند در دست داشت و لبخند بر لب. کچل، خجالت زده با سر سلام کرد. کور گوش تیز کرده بود تا چه می­شود؟
چوپان، دست کچل را گرفت و خندان گفت:
- به زیمین خدا خوش اومدی، کاکا.
کچل عرق پیشانی را گرفت. کور گفت: «عجب سگی بود... بی­مذهب.»
چوپان دست به شانه­ی کور گذاشت:
- او سگه مال گله­ ما نیسته، اما صاحابِشه می­شناسوم شکایتشه عرض می­کُنُم، البت بِگوما خودشُم جِریه اَ دَسِش.
چشمش افتاد به طالبی:
- کاکا، تو ای برِ بیابون، دَم غروبی دنبال جایی می­گِردین؟ با لبخند ادامه داد: «البت، مهمون حبیب خدایه ها.»
کور با شوق گفت: «ها، ودود»
غمگین ادامه داد: «گفتن تو روستاست... رفتیم نبود.»
- پَه ای طالبی واس پهلوان ودوده...
کچل پرسید: «می­شناسیش؟»
چوپان دستش را برد بالا:
- اووو... ها عامو رفیقُمه.
کچل شرمنده گفت: «آخه تو روستا هیچکی نمی­شناخت.»
چوپان سر پایین انداخت:
- اونا که یادشون رفته... سرشون گرمه، ولشون کن عامو.
چوبش را دست به دست کرد: «البت تخصیر خودشون نیه ها.» خندید و سر تکان داد: «په شما دوتا دنبال ودودید، خیلی اُم خُب، اما اینه بِگوم راه درازی جلوتونه­ها...»
کور گوش می­داد و حواس کچل پَرتِ جیلینگ جیلینگ و بع بع گوسفندها بود.
«اما آخِرِش که چه؟ راهِ رفتنیه باید رفت.»
سگ از گندم­ها بیرون پرید و دوید توی گله.
«مهمون حبیبه خدایه.» به آسمان اشاره کرد:
«اما راهتون دوره، الانم که داره غروبه... باید برید.»
کچل به آسمان نگاه کرد، سرخ بود، خورشید نبود. سرش را پایین آورد، سگ از گله بیرون آمد، چندتا گوسفند دنبالش راه افتادند طرف گندم­ها.
«پهلوونی که پِیِشید تو شهره.»
اشاره کرد به کوه:
- اَ بغل ای کوه که برید، یه باریکه راهه، اَ توش غروب دیاره...
کچل گفت:
- عه... دارن می­زَنَن به گندم.
چوپان برگشت:
- هیچ آدم نیمشَن... برید، برید شما برید... برید سمت... غروب.
- «دوید.»
- خو عامو، او... یه دفعه که گندم خوردید بستون نبید؟
چوبش را پراند برای سگ، نخورد. سگ واقی کشید و پرید آن ورِ جوب. گوسفندها ایستادند. چوپان برگشت، دستانش را حلقه کرد دور دهان و داد زد:
- راه مستقیم می­برتون تا مقصد... برید جمعه بازار...
پشت به آنها کرد چوب را برداشت و گوسفندها را راند میان گله. کور گفت: «داره شب می­شه، زود باش.»
کچل گاز را پیچاند و از کنار دیوار جوب راه افتاد. دستش روی گاز بود و چشمش به کوه، باید می­رفت تا از باریک راه غروب را ببیند. فکر کور بهم ریخته بود. دست به زبری پوست طالبی می کشید و توی دلش به همه ­چیز فحش می­داد، به صدای گوسفندها، به زنگوله­ی گردنشان، به قارقارِ موتور، به کوه به جاده به گندم به مردم به همه چیز، به هرچه که نمی­دید و ازش رد یا صدا حس می­کرد. طاقت نداشت، باید زودتر ودود را پیدا می­کرد و طالبی را می­گذاشت جلویش. دیگر حوصله­ی سیاه دیدن نداشت. می­خواست بداند این غروب چیست؟ شب به جز سرما چه دارد؟
کچل گفت: «اوناها دیدم.»
پشتِ گوسفندها میان دو کوه، شیارِ موتور روی راه باریکی بود که ختم می­شد به کوهِ دیگری که سبز بود و سرخی خورشید داشت پشت برف­های قله­اش محو می­شد. کور جواب نداد.
کچل موتور را انداخت میان گله. گوسفندها بع می­زدند و راه نمی­دادند. کچل لگدی حواله­ی یکی­شان کرد، گوسفند وقی زد و کنار پرید. موتور را کشید میان­شان. کور فقط صدای زنگوله می شنید و بع­بعِ گوسفند. کچل گفت: «انگار زورشون میاد رد شیم.» پاها­شان می­کشید به پشم گوسفندها. گوسفندی جیغ کشید و بوی پِرزیدگی بلند شد، ترسیدند. کچل خندید: «چسبید به اگزوز.»
موتور، زور زد و دامنه­ی کوه را اریب رفت بالا. شیب را رد کردند. کچل گفت:
ـ رسیدیم... نِگا... غروب چقده قشنگه.
رسیده بودند به راه. روبه­روی­شان خورشید می­نشست به برف­های کوه سبزسنگ. کور فکری کرد و گفت: «آره.» سردش بود.
دو طرف راه، روی دامنه­ی هر دو کوه پر از درخت بود، مثل درخت پیچاپیچ و پر پارچه­ی میان گوسفندها. کور پرسید:
- چقد قشنگه؟
«خیلی... خیلی، هر دو طرف پر درخته، نه از اینا که دیدیما، نه... همه­شون خشکن... از اونا که مردم سر راهی، نوک کوهی، جایی، پیدا می­کنن، هرچی می­شه میرن پارچه گره می­کنن بشون...»
گوش­هاش یخ زده بود.
«اما اینا لختِ لختن... خیلی قشنگه... تا حالا ندیده بودم.»
کورگفت: «سگ مذهب چه سرد شد.» و گلوله شد پشت سر کچل.
«هرچی جلو می­ریم سردتر می­شه.»
آسمان کم­کم تاریک می­­شد. تا کوه راهی نمانده بود. کور داد زد:
- وایسا... شاش دارم.
گاز را شل کرد و موتور را نگه داشت.
- طالبی را بگیر نجس می­شه.
پیاده شد، دست در هوا چرخاند و باخنده پرسید: «این درخت­ها کو؟»
کچل پایین آمد و دستش را گرفت، بردش پای یکی از آنها. کور دست دراز کرد و سختی و زبری درخت را حس کرد: «تو برو.»
دست کشید و دکمه­ی شلوار را پیدا کرد، صدای شُرشُر و بوی شاش بلند شد:
- این درخت­ها باید قوت بگیره؛ مردم پارچه می­بندن بی­مراد برنگردن.
زیپش را کشید بالا و رفتند پایین. موتور را راه انداخت و چراغش را روشن کرد. راه می­پیچد دور کوه. موتور قار زد و خاکی جاده را ­رفت بالا. یک دست­شان کوه بود و سمت دیگر پرتگاه. کورسوی چراغ راه را کمی روشن می­کرد. سرما شدید شده بود. هرچه بالاتر می­رفتند زمین و سنگِ سبزِ کوه، برف آلودتر بود. کور گفت: «این راهه گرگ مُرگ نداشته باشه؟» کچل، هوالَرزش می شد و گوش­هاش را حس نمی­کرد، با احتیاط پیچ­ها را می پیچد. کور احساس کرد گونه­اش خیس شد، سرش را بالا برد. کچل مبهوت گفت:
- برف گرفت.
برف، زمین را وصل کرده بود به آسمان. همه­جا سفیدِ سفید بود. کچل موتور را از کنار کوه می­برد. نورِ چراغ فقط سفیدی را روشن می­کرد. داد زد:
- دیگه هیچی نمی­بینم... همه­جا سفیده.
کور متعجب پرسید:
- همه­جا سفیده؟
کچل می­لرزید، هیچ چیز نمی­دید. دیگر نمی­دانست کی باید بپیچد. همه­جا یک دست سفید بود. آرام و با دست­های یخ­زده گاز می داد که میان سفیدی حفره­ا­ی سیاه پیدا شد و تا بفهمد چه شده کشیدشان داخل.
موتور نفس می­زد و کورسوی چراغ، نقطه­ی گنگ جلو را روشن می­کرد.
- بند اومد؟
کچل سرگشته اطراف را نگاه ­کرد، نمی­دید:
- نه... همه­جا تاریکه، سیاهه... انگار تو تونلیم.
کور جا خورد. پس فرق سیاهی با سفیدی کجاست؟ وقتی همه­جا سفید است یعنی چه؟ تا حالا فکر می­کرد چون چشمش سیاه ا­ست همه جا را نمی­بیند. اما سفیدی هم که چشم کچل را کور کرده بود؟ از کجا معلوم که تا حالا سفید نمی­دیده؟ همیشه توی ذهنش بود که چشمش سیاه­ست اما حالا... نمی­دانست، واقعاً نمی­دانست. کچل نگاه به انتهای سیاهی کرد: «نه اصلاً تهش معلوم نیست...» کور آرام پرسید:
- فرقِ سیاهی با سفیدی چیه؟
کچل سرش را خاراند:
- یعنی چی خب؟ اون سیاهه این سفیده.
کور گفت: «می­دونم... می­خوام بدونم فرقش چیه.»
کچل جواب داد: «سفیدی مثل روز روشنه ولی سیاهی تاریکه.»
- پس چرا برف می­اومد هیچی نمی­دیدی،گفتی همه ­چی سفیده؟
- خب سفید بود.
کور ناراحت پرسید:
- حالا یعنی... وقتی آدم... آدم نمی­بینه، همه ­جا سفیده یا... کلاً سیاهه؟
کچل گفت: «چه می دونم... یا سیاهه یا سفیده...»
میان حرفش کور داد زد:
- کچلِ نفهم... وقتی من کورم... دارم سیاه می­بینم یا خبر مرگم... همه­جا سفیده.
کچل تازه متوجه منظور او شد. زد زیر خنده و گفت:
- قربونت برم چرا داد می­زنی... یا تو کله­ات برف می­آد سیاهی­ها را سفید می­بینی... یا نه کلاً برق­هات رفته... سیاهی­ به چشمت می­آد... هرچی که هست کوری.
کور، ناراحت دست به طالبی کشید: «وقتی ودود را پیدا کردیم، بهت می­گم.»
موتور، بور بور می­کرد و زمین از زیر تایرش در می­رفت.
کچل انگار چیزی یادش آمد:
- اصلاً کار نداره، الان چشمم را می­بندم... می­گم سیاهه یا سفید...
چشمانش را بست. کور به هیجان آمد:
- آره زود ببند ببین چی می­بینی.
کچل دنده­ای اضافه کرد و داد زد: «بسته­ست اما هیچی نمی بینم.»
کور پرسید:
- هیچیِ هیچی؟... سیاهه، سفیده؟
کچل دهان باز کرد که یک باره دل هر دوشان خالی شد و بادِ سرد زد به صورتشان. موتور سرعت گرفته بود و توی سرازیری می­رفتند. داد می­زدند. همه­جا­ برف بود. پا فشرد روی ترمز. تایر عقب کشید روی برف. کور طالبی را محکم گرفت بود. موتور دور می­خورد و می­پیچیدند دور خودشان. کور داد کشید و پرت شد. موتور دور خورد و خورد به تلی از برف. فرمان تو شکم کچل رفت و آخ کشید. موتور قار نازک سردی کشید و خاموش شد.
کور سرش را از برف بیرون کشید. سردش بود، گیج بود، ونگ بود. طالبی توی دست هاش بود. خم شد و ایستاد. درمانده سر چرخاند «کجاییییی؟»
کچل و موتور گره خورده بودند در هم. سرما لرز انداخته بود به جانش. فرمان توی شکمش بود. تکان خورد، پایش گیر بود. ناله کرد. زورش را جمع کرد، بدنش بود. یخ بسته بود. گوش هاش داغ بود. از موتور جدا شد و دراز ماند روی برف. کور درمانده داد ­زد: «کجایی؟ چی شد؟»
کچل شنید و جواب نداد. به آسمان نگاه کرد، هیچ حال نداشت. ستاره­ها سوسو می­زدند و آفتاب­ماه بود. ناله کرد و بدنش را کشید. کور دنبال صدا آمده بود بالای سرش. توی دستش طالبی بود و دست دیگر توی تاریک­روشن می­چرخید دنبال کچل.
کچل کمر راست کرد و برف، خُشک صدا داد. کور پرید روش. نفس کچل پس افتاد: «تو روحت...» انگار با خودش بود. کور بلند شد، دستش را پیدا کرد و کشید. نفس­شان بخار می­شد. کچل بلند شد و چشم چرخاند، از کوه سر خورده بودند پایین. کور گفت: «چیکار می­کنی؟ بیا بریم سرده.»
دست کور را ول کرد. چرخید، هر چهار طرف برف بود. ماتم زده گفت: «جاده گم شد...»
کور حیران پرسید:
- جاده گم شد؟
- گم شده... رفته زیر برف.
کور بو کشید: «موتور، موتور کجاست؟... صداش نمی­آد.»
کچل برگشت، موتور لاش شده بود توی برف، چراغش شکسته و تایرش مانده در هوا، نمی­چرخید. فرمانش را گرفت، دستانش یخ زد، زور زد، به زمین یخ زده بود. تکانی داد و بلندش کرد. کور جلو آمد: «سالمه؟»
حوصله­ی جواب نداشت. موتور را راست کرد، سوار شد و هندل زد. موتور تِرّ خفیفی زد و روشن نشد. دوباره زد، نشد. باز زد، فایده نداشت. تندتند زد، نشد تکانش داد، همه­ی بنزینش رفته بود. پیاده شد، با همه­ی زور موتور را زمین زد و داد کشید. کور حیران طالبی را بغل کرده بود و می­لرزید. جرئت حرف زدن نداشت. نمی­دانست چه شده و نمی­دانست چه می­شود، منتظر بود تا کچل تصمیمی بگیرد راهی پیدا کند، اصلاً با او حرف بزند.
کچل میانِ برف می­دوید تا راهی پیدا کند. اما همه ش سرما بود و بیابان برف زده. بلندی­ها سفید بود و پستی­ها سفید، نه راه و نه جاده­ای. پشتشان کوه بود و روبه­رو بیابان در هم کشیده و یخ زده. درماند، اشکش درآمد و لبش را گزید. قطره­ی اشک را گرفت. کور نتوانست چیزی نگوید: «بیا بریم، سرده... می­ترسم...»
با ترس و خجالت گفته بود. کچل جواب داد: «دیگه راه نیست... فقط سفیدی می­بینم. همه ش برف نشسته... زمین، راه...»
کور شتاب­زده حرفش را برید:
- آسمون... آسمون چی؟
کچل متعجب آسمان را نگاه کرد، تاریک بود و ماه مثل خورشید می­درخشید.
- آسمون...؟ آسمون هیچی...
- هیچیه هیچی؟... سیاهه؟ سفیده؟ تاریکه؟ هیچی نمی بینی؟
- خب فقط... ماه هست و ستاره.
کور به وجد آمد:
- خب همون ستاره... راه­ را از ستاره پیدا می­کنیم.
کچل فکری کرد و آرام گفت: «میون این همه ستاره... چه جوری راه پیدا کنیم؟... من که ستاره­خونی بلد نیستم.» سرما می­لرزاندش.
کور طالبی را دست به دست کرد و رفت به فکر. کچل متعجب، درمانده و گیج فکر می­کرد و چشمش از این ستاره می رفت دنبال آن یکی. همه مثل هم. همه نورانی و هم اندازه، بی دقت در آسمان پخش­وپلا شده بودند. نه نمی­شد، ممکن نبود. کور شادمانه پیراهنش را کشید:
«خب اگه ستاره ها زیادن... می­ریم طرف ماه، ماه خوندن آسون­تره... می­گن ماه یکیه... می­ریم تا برسیم.»

نظرات کاربران درباره کتاب خدا لعنت کند سیاوش را

یکی از داستان های این کتاب را خواندم . نثر روان و تصویر سازی های شاهکار
در 1 ماه پیش توسط