فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همینگوی

کتاب همینگوی

نسخه الکترونیک کتاب همینگوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همینگوی

بعد از جشن پامپلونا نامه‌های همینگوی آکنده از تشویش‌هایی جهت تدارکات چاپ کتاب است. در فاصلۀ این نامه‌پراکنی‌ها، همینگوی از دیدن بانوی انگلیسی در پاریس دست نکشید که گاه‌گاهی هم از همینگوی تقاضای قرض پول می‌کرد. درآن‌موقع بود که دوستان به‌تدریج معتقد شدند که کینه‌اش از هارولد لُب یک حسادت ساده بوده است. امّا همینگوی هنوز در انقیاد هَدلی بود.
در آن دوران دو داستان نوشت: ده سرخ‌پوست و پنجاه تا هزار دلاری که قبلاً ذکرش آمد و تحسین فیتزجرالد را برانگیخت طوری که بنای تعریف از آن را برای دوستانش جرالد و سارا مورفی گذاشت که دو ثروتمند امریکایی و شیفته کاپ دآنتیب بودند و در آنجا ویلای باشکوهی به‌نام «امریکا» داشتند. جان‌دوس‌پاسوس و فیتزجرالد مهمان آن‌دو در آن ویلا بودند و بلافاصله همینگوی را هم دعوت کردند. و به‌این‌ترتیب مورفی‌ها وارد زندگی نویسنده شدند و در آن ماه‌هایی که مشکل پیچیدۀ عاطفی همینگوی را عذاب می‌داد، نقش مهمی داشتند.
بعد از دسیسه‌ای که به آن اشاره کردیم و برای فسخ لیورایت بود و انتشار خورشید همچنان می‌دمد توسط اسکریبنر، همینگوی به شرونز رفت تا منتظر جواب نامۀ دسامبر ۱۹۲۵ خود به لیورایت بماند. امّا در آن کریسمس ۱۹۲۵ پائولین فایفر هم مصمم‌تر از همیشه به شرونز آمد تا همینگوی را از چنگ هَدلی بیرون بیاورد.
پائولین دختر یکی از زمین‌داران بزرگی بود که کسب‌وکارش را با زنجیره‌ای از داروخانه‌های دهکده شروع کرده بود و یک روز تصادفاً در زادگاهش سنت‌لوئیز ‌آرکانزاس نزدیک پیگوت خبردار شد که در آنجا زمین را جریبی یک دلار می‌فروشند و تلاش کرد تا زمین برهوت را به کشتزار پنبه تبدیل کند. چند سال بعد ۰۰۰ /۶۰ جریب زمین خرید، دویست نفر را استخدام کرد، عمارت بزرگی ساخت و آن را با ظرافت تمام تزیین کرد و ضمناً فراموش نکرد تا نمازخانه‌ای برای همسرش که کاتولیک مؤمنی بود بنا کند.
برادرش گوستاویوس (گاس) فایفر هم که در سنت‌لوئیز مانده بود، با فعالیت در صنعت داروسازی ثروت کلانی به‌هم زد و تمام عمر پائولین را با دادن هدیه‌های چشمگیری کمک کرد. بنابراین پائولین از نظر خانوادگی پشتگرمی بیش از اندازه‌ای داشت و وقتی همینگوی با او ازدواج کرد شایعه‌های فراوانی بود که ازدواج به‌خاطر منافع مادی است. شایعه‌هایی هم در مورد پائولین بود: می‌گفتند از زندگی تجملی پیگوت دست برداشته است تا به نیویورک دنبال شوهر برود، درواقع در نیویورک با وکیلی که نمونه‌ای از شوهرهای دلخواه بود نامزد کرد، امّا وارثۀ زیبا پیشنهاد «وُگ» را برای پاریس قبول کرد که بهتر از نامزدی بود و به همراهی خواهرش ویرجینیا (جینی) که همجنس‌گرای معروفی بود به آنجا رفت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب خورشید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همینگوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چهره او با اشارات فراوانی بر جنبه های منفی خصوصیاتش تحریف شد. از «ماکیزم»(۶۶) او با دید نیم قرن بعد سخن گفته شد، بی آنکه عادات و رسوم جهانی را در سال های دهه سی که در آن، چهره قهرمان او شکل نهایی خود را گرفت درنظر داشته باشند. از ضدفاشیزم بودن سازش ناپذیرش به عنوان هرهری مذهبی، از اخلاص بی شائبه اش به نویسندگی به عنوان فردگرایی و از بی پروایی اش به عنوان بی اعتنایی مطلق سخن راندند.
امّا این تحریف ها، همان وقت که رقبا نزدیکش می شدند فروکش می کرد. لبخند خجولانه و آشتی پذیرش، لحن بسیار متواضعانه اش هنگام سخن گفتن که گاهی حتّی شنیده هم نمی شد، شیوه بی ریایش در برخورد، آن طور بی دفاع و شکننده، شخص را متحیر می کرد. ملایمتی را که در پس لایه ای از بی پروایی پنهان می کرد، بلافاصله در دیده هرکس که سعی می کرد او را نگاه کند نمایان می شد، و زیاده روی ها، تناقض ها، عشق ها و نفرت ها و خلق وخوی متغیرش مانند آسمان های ترنر(۶۷)، متغیر از ابرهای ناگهانی و غیرمنتظره، یکنواختی و اطمینان را در روابط با او از میان برمی داشتند.
بااین حال وقتی به او خیانت و بددهنی نمی کردند یا مایوسش نمی کردند، اعتمادبه نفسش همچنان حفظ می شد. به ازرا پاند گفت هرگز او را نمی بخشد چون که فاشیست شده است؛ امّا اگر به دارش می آویختند آماده بود با او به دار آویخته شود. و این تاکیدی بود بر ضدیتش با فاشیزم و همچنین بر وفاداریش به استاد کهن.
و چه بسا اگر فرصتی دست می داد این کار را می کرد و آن را در یکی از همان حرکات متهورانه اش می کرد که باعث شده بود تا به بعضی ها بفهماند که زندگی اش یعنی نوشتن، که می نوشت امّا به شیوه زندگی نامه نویسی که از خصوصیات نویسندگان امریکایی است و در او شکل پیچیده ای می گیرد؛ ناشی از یک زندگینامه سخت پربار و فشرده که در آن هریک از چهره های آفریده شده بیانگر سه یا چهار چهره در واقعیت است که از طرفی به دور از خاطره نویسی است و از طرف دیگر در ارتباط با واقعیت و همیشه با گرایشی به تراژدی، با زنان بسیار نازنینی مانند هَدلی(۶۸) که آگنس(۶۹) وار به سوی قساوت رانده می شوند، با عشاقی بسیار زیبا مانند جین(۷۰)، آکنده از دلربایی و تقدیر تا سکونی که در «پیرمرد و دریا» می یابد که درامی است عاری از جنبه های جنسی.
یک بار با لبخندی کج بر گوشه لب که ریشخندی تلخ بود و از آن غم و نومیدی می بارید، به من گفت: «نوبل را برای این به من دادند که پیرمرد و دریا کلمات رکیک ندارد.» اندوه و نومیدی همان گونه اوراق او را می انباشتند که سایه های چهره اش را و آن اتهامات بی رویه را که نثری «روزنامه ای» دارد به دور می افکندند، و از زمان نوشتن مقاله هایش در دوران تقریباً نوجوانی بر او وصله خورده بود. من وقتی او را شناختم، در ابتدای کمال بود و هنوز از زیبایی فراوانی برخوردار، بر آن سایه ها ی خوشبختی پرتو می افکند و من در طی سال های بسیار کوتاهی قبل از مرگش تراکم آن سایه ها را دیدم. آن زمان که اندک اندک بدبختی و بداقبالی بر سر و رویش باریدند تا فاجعه آن سافاری بدشگون که آغاز مصیبت او بود؛ مصیبتی که داستان زندگی اش را با مرگ درآمیخت و انکارش نمی توان کرد.
امّا بهتر است این نابغه سرگشته را نه در چنگال مصیبت بلکه رها از آن بنگریم، وقتی در چشم های مخاطب خیره می شد تا عکس العمل یک شوخی یا قطعه ای را ببیند که آن روزها سرگرم نوشتنش بود، وقتی صبر فراوانی به خرج می داد تا کاری را آموزش دهد، چه نشانه رفتن با تفنگ شکاری، چه دردست گرفتن یک ریسمان ماهیگیری یا برنامه ریزی یک سفر، وقتی به این افتخار می کرد که چیز مشکلی را «خوب» انجام داده است، وقتی دست ها را در جیب فرو می برد و پاها را دراز می کرد انگار بر عرشه پیلار(۷۱) است، تا حرف جسورانه ای را بزند، وقتی در دفاع از شخصیت دوستی اصرار می ورزید یا کاری را هرچقدر هم جزئی ارج می گذاشت، وقتی در نهایت فروتنی می گفت هرگز رمان ننوشته بلکه داستان هایی نوشته است که به صورت رمان تکامل یافته اند، وقتی دست نویس تایپ شده اش را صدها بار مرور می کرد و بعد نمونه های کتاب را، تا همیشه تکه هایی از آن را فقط کوتاه کند و نه هرگز اضافه، و چه وسواسی به خرج می داد تا لحظه های آکنده از حقیقت را یکی بعد از دیگری کنار هم نهد و بیان کند، یا وقتی اعتراف می کرد سعی دارد آدم خوبی باشد و پایبند قول های خود، موعد تحویل را رعایت کند، وقتی زیرلب حرف هایی را نجوا می کرد که چیزهای خیلی معمولی بودند و انگار بخواهد آنها را در خفا بگوید، وقتی در نقش جهانی اش – پاپا – زندگی می کرد، لقبی که موردعلاقه اش بود و به خاطر احساس پدرسالارانه آن را به کار می برد و مری از همه خواست تا دیگر آن را به کار نبرند، چون می گفت خیلی خودمانی است، وقتی باافتخار جزئیات درآمدش را به عنوان دلیلی بر رسیدن به استقلال مادی که مادرش در توان او نمی دید، ارائه می داد و اینکه تا چه اندازه از او مالیات می گرفتند که دلیل دیگری بر بی عدالتی عمومی بود یا خشمگینانه سعی می کرد مخارج یافت نشدنی رستوران ها و مهمانخانه ها را به اداره مالیات بر درآمد نشان بدهد، وقتی داستان هایی را بازگو می کرد که بیشتر رجزخوانی به نظر می آمد؛ امّا «دلیل» چیزی بود که داشت می نوشت، وقتی با شگفتی و شرمساری از پیشنهادهای جنسی حرف می زد که زنان شوهردار و بی شوهر به او می کردند، به او که خیلی مغرورتر از آن بود تا قدم اول را بردارد. این غرور زیاد ناشی از تربیت جنسی در خانواده اش بود که تا قصد ازدواج با دختری در میان نیست نباید با او بیرون رفت، وقتی این یا آن نظر قربانی را نشان می داد که مسکنی بودند بر خرافاتش، وقتی با اعتقاد راسخ از عدم امکان تساوی بین زن و مرد حرف می زد که البته بستگی به آن دوران هم داشت، وقتی با تحقیر از یک چاپلوسی یاد می کرد که به خاطر منافع در موردش صورت گرفته است، وقتی نظریه اساسی خود را این طور مدلل می کرد:
«کتاب ها باید از مردمی حرف بزنند که انسان آنها را می شناسد؛ که از آنها متنفر است، نه مردمی که باید مطالعه شوند.»
هرکسی که او را بعد از آن حادثه اسف انگیز آخرین سافاری شناخته است، شاید نتواند از روحیه پرجوش و خروش و علاقه اش به واقعیتِ طبیعت برداشتی داشته باشد که او را چنان دیوانه وار به سوی اهدافی می کشاندند که همیشه به شکار یا ماهیگیری ختم می شد یا به سرزمینی آکنده از روشنایی و خورشید، و شاید هم به زنی که پیش از زیبا بودن باید نیرومند باشد و محکم و عاری از اشکالات روحی در ضمیر، توانا در استفاده از تفنگ شکاری و ریسمان ماهیگیری، آماده برای گذراندن ساعاتی به «نوشیدن» چه جلوی پیشخان، چه پشت میز در کافه ای باب روز، و چه در محفل انس خانه.
هیچ کدام از اینها، کانون زندگی اش نبودند، بیش از همه تنها اولین زن در قلبش به عنوان «عشق» بی پیرایه دختری باقی ماند که با پسری گمنام با آینده ای نامعلوم ازدواج کرده بود و وقتی همینگوی او را ترک کرد تا خود را به پای ازدواج های جنجال برانگیز و رفت وآمدهای سینمایی بیندازد، لب به شکوه نگشود. به او بود که در لحظه های دشوار نومیدی تلفن می زد و از او بود که همیشه به عنوان یار «واقعی» خود و «تنها زن دلخواه من» یاد می کرد – زنی که هرگز خیانت نکرد. در عشق به همسرهای دیگر، زن های دیگری که عاشقشان شد، آتشین مزاج بود و وقتی آتش اشتیاق فرومی نشست تندخویی می کرد و دردسر می ساخت، حتّی با عشاقی که در لحظه های عاشقی آنها را سیراب از محبت خود کرده بود، بی نزاکت می شد؛ امّا همیشه وحشت از این داشت که به آنها آسیب برساند، این «آسیب ها» درواقع همان احساس ناشی از یک تربیت پاک دینی(۷۲) او در خانواده ای با سنن ویکتوریایی(۷۳) و شهرستانی بود و در مقابلشان با محتوای قصه هایش که در آن زمان فضاحت بار به شمار می آمدند، عکس العمل نشان داد، بنابراین توسل به تزکیه ادبی و بی پیرایگی آن تنها شکل بودن او بود، آن طور که می خواهد باشد، زیرا نمی توانست در واقعیت روزمره زندگی کند.
در شکل گیری او خانواده نقش عمده ای داشت و علل بسیاری از ضربه های روحی او بود، برایم همیشه از آن صحبت می کرد، حتّی بعد از مرگ مادر هم. پدر که از ایام طفولیت مورد پرستش او بود، باعث و بانی پیدایش اولین تزلزل ها نسبت به چیزی شد که به نظر او تسلیم طلبی بیش ازحد در مقابل مادر بود. یک انفعال شرم آور، خودکشی پدر که به نظرش نابخشودنی آمد، سوءظن هایش را مبنی بر وجود یک حالت جبن تایید کرد، بی آنکه تصوری از تاثیر شدید آن بر خود داشته باشد که باعث شد برای مقابله با آن به دنبال ورزش های فضای باز یعنی شکار و ماهیگیری برود، و این تجربیات نسبت به امکانات مالی که پیدا می کرد پرخرج تر و متهورانه تر و جنجال برانگیز می شدند.
شاید از نظر یک روان شناس حتّی موفقیت های مادی او هم ریشه در خانواده دارد، با مادری ستمگر، سلطه جو، مستبد، کهنه پرست و خود خواه که در کودکی لباس دخترانه به او پوشاند و در بچگی مجبورش کرد تا نواختن ویلونسل یاد بگیرد و در دوران بلوغ او را به عنوان آدمی بی عار از خانه بیرون کرد؛ شاید از پوشیدن همان لباس های دختربچه ها بود که «ماکیزم» در او زاده شد، از همان ویلونسل چندش آور، علاقه اش به کتاب خوانی و از همان اتهامات بی عرضگی، غرورش به وجود آمد که او را به جایزه نوبل رساند.
شاید یک روانکاو بگوید که حوادث بسیار، ده ها تکان مغزی، شکستگی ها، جراحات، حتّی آن طرز مهلک افراط در مشروب خواری، براساس نظریه ادموندبرگلر(۷۴) شکلی از مازوخیزم روحی و خودتخریبی ملبس به ماکیزم بودند: حوادثی که تقریباً همیشه از بی پروایی مبالغه آمیز در مورد گستاخی های تند، از خوار شمردن خطر حتّی تا رسیدن به بی مسئولیتی ناشی می شدند و اگر امکان عملی شدن آنها در واقعیت فراهم شد دقیقاً به خاطر دفاع برخاسته در برابر این مازوخیزم بود، مقصود اینکه گذشته از تظاهر و بی پروایی، این تمایل به اظهاروجود از نظر مردانگی، زمینه ای از ناخودآگاه را نمایان می کند که آکنده از خشم مازوخیستی در برابر مادر در سال های اولیه زندگی و طبعاً در مقابله با این شخصیت است. و او تلاش فراوان دارد تا از طریق این مازوخیزم و این حالت کهنه انفعالی، فعالیت های شجاعانه اش را، از شکار تا جنگ، به عنوان نموداری از خودآگاه و نیز دفاع در برابر مازوخیزم و انفعالی که کاملاً از ناخودآگاه زدوده شده است، بیان کند.
شاید یک روانکاو از قماش برگلر بگوید که حتّی دشمنی لجوجانه همینگوی با زندگینامه نویسان که خشمشان را برانگیخت، حتّی رنجش و نومیدی اش به خاطر عدم درک منتقدان باعث شد تا هرگز درصدد روشن کردن نیات موضوعی خود، رویاهای ادبی خود، جادوی سبک خود، مجادلات اخلاقی خود و خلاصه آنچه دنیای نوآوری های او شد، برای آنها برنیاید – حتّی همین منش خودتخریبی او بستگی تام به مازوخیزم روحی ناخودآگاهی داشت که در زیر نقاب حرکات کاذب تحریک آمیز پنهان بود و یا از آن تغذیه می کرد.
قدر مسلم این کاوش ارزش آن را دارد تا توسط یک روانکاو تکامل یابد و بر سیاق نظریه های پیشنهادی ادموندبرگلر در مورد روانکاوی نویسندگان امریکایی هم دوره همینگوی در جزئیات با یکدیگر پیوند خورد؛ بدین ترتیب جوانانی که او را نشناخته اند کیفیت روحی او را مطالعه خواهند کرد، حتّی اگر موفق به تصور واقعیت جسمانی او هم نشوند که بدبختانه با گذشت سال ها هرچه بیشتر محو و فهم ناپذیر می شود.
او واقعیتی مرکب از تناقضات و نبوغ، لطافت و ستیهندگی، نومیدی و عشق، اضطراب وجود، و همیشه غرق در افراط بود و هرگز در عنان احتیاط نبود. که آخرین بی احتیاطی جبران ناپذیر و آخرین تعدی به خویش، آن تیر تفنگ بود که مغزش را متلاشی کرد.

۱۹۴۸- تورچلّو – آدریانا(۱۵۰)

در ۱۹۴۸ وقتی به ایتالیا آمد همکاری بی وقفه من با او شروع شد. همینگوی خواسته بود تا ترجمه های دزدانه گوناگون وداع با اسلحه از بساط جمع آوری شود و فقط ترجمه من که باعث دستگیری ام شده بود چاپ شود. وقتی از او خواستم تا برخی از توصیف های متناقضش را برایم روشن کند، در ۱۷ نوامبر ۱۹۴۸ برایم نوشت: «در مورد AFTA (به نظر یک شرکت انحصاری یا یک دفتر می رسد) گرفی(۱۵۱) را نگه دارد و نه گرپی(۱۵۲). تکرار نمی کنم. حق ندارم از اسم حقیقی اش استفاده کنم. خیلی دوستش داشتم و او هم به من علاقه داشت و قشنگ نیست آدم از اسم واقعی اش استفاده بکند، تنها به این خاطر که برای مرده ها قانونی درکار نیست... بله شاه ریش نداشت، باید ریشش را بزنیم، بی آنکه آهنگش را خراب کنیم. احتمالاً در سمت راست می نشست تا در وسط، گرچه یادم می آید که در وسط بود؛ امّا ریش را هم یادم می آید و خوب که به عکس هایش دقت کردم ریش نداشت. شب به خیر ناندا. امیدوارم زیاد کار نکنی و سلامت باشی.» (۱۵۳)
از تورچلّو برایم نامه می نوشت، مری با بیوک از آنجا به فیه زولا(۱۵۴) سراغ خانمی از دوستانش رفته بود: همین خانم بود که او را به ویلای برنارد برنسون(۱۵۵) برد که چند سال بعدش، بنا به تقاضای همینگوی مقدمه ای سطحی بر چاپ امریکای پیرمرد و دریا نوشت. این مسافرت طوری همینگوی را ناراحت کرد که در ۲۲ نوامبر ۱۹۴۸ برایم نوشت: «امیدوارم نامه ای از میس مری دریافت کنم. جایش خیلی خالی است. مالک قلب من است و وقتی می رود آن را با خودش می برد، درست همان کاری که با ماشین هم می کند.»
چندی بعد به او خبردادم که یک نفر در مقاله ای او را مست لایعقل خوانده است و او در ۱۴ نوامبر ۱۹۴۸ برایم نوشت: «... زیاد در فکر آن خانمی نباش که می نویسد من مست لایعقل هستم و به خاطر من هتل ها را باز می کنند.
۱- چه توفیری می کند که مست لایعقل باشم؟ در تمام زندگی کار کرده ام، همیشه کتاب های خوبی می نویسم؛ قرض هایم را می دهم، سر قولم می ایستم، به بچه هایم می رسم، به میس مری وفادارم، می توانم یکی از چشم هایت را برحسب انتخاب با هفت تیر از ده قدمی هدف بگیرم (نه چشم های تو را، چشم های آدم های بدخواه را) قبل از آنکه تو یا او بتواند به من شلیک کند، می توانم مردی را موقع دویدن بکشم... و دیروز طرف های غروب ۱۵ پرنده را روی هوا زدم و ۱۲ فشنگ برای این کار مصرف کردم، قایق ران ماتش برد... ناندا خواهش می کنم یادت باشد که مست های لایعقل نمی توانند این طوری در سن ۴۹ سالگی شلیک کنند و اصلاً چیزهایی را که یک دختر می گوید عین خیالشان نیست، این یادت باشد: می گویند. چه می گویند؟ بگذار بگویند.
۲- برفرض مست لایعقل هم باشم. ژنرال گرانت هم بود (یک دفعه وقتی ستوان بود به همین خاطر از ارتش اخراج شد) و پرزیدنت لینکلن شکایاتی دریافت می کرد که گرانت دو لیتر ویسکی در روز می خورد و چنین آدمی نمی تواند فرمانده گردان باشد. لینکلن جواب داد: به من بگویید گرانت چه مارک ویسکی می خورد تا من یک خمره اش را برای هرکدام از فرمانده هایم بفرستم.
امّا وقتی مقاله مورد بحث را دید از کوره دررفت و ۱۷ نوامبر ۱۹۴۸ باز برایم از تورچلّو نامه نوشت: «مقاله آن دخترک وحشتناک بود، واقعاً افتضاح. خیلی عصبانی شدم و درباره دخترک یادداشت وحشتناکی نوشتم، امّا بعد فکر کردم چه کاری باید برای پرورش شاگرد و دختر وکیل دوست و زیبایم کرد تا عصبانی نشود. بنابراین برایت نفرستادمش. یادداشت بد و بی رحمانه ای بود. امّا اصلاً چرا باید دست به ضد حمله ای علیه این حشره ها بزنم. نباید این کار را بکنم. باید آرام باشم.
«Un peu de D.D.T ; pas des mittrailleus …» (۱۵۶)
کمی بعد، در اوایل دسامبر ۱۹۴۸، به ملک بارون نانی یوکی فرانکتّی در لاتیزانا که رفته بود با بارونس کوچک آدریانا ایوانچیک(۱۵۷) آشنا شد که بعدها الهام دهنده رمان «از میان رودخانه و به سوی جنگل» و باعث شکرآب شدن موقتی روابط نویسنده با همسرش شد.
بارونس کوچک هجده سال داشت و او را با طراوت جوانی فریفته خود کرد، شاید هم با دلربایی ناآگاهانه و شدید نهانی که از تربیت کاتولیکی و ماهیت اشرافیش سرچشمه می گرفت، صرف نظر از اینکه ملاحت بی چون وچرای شخصیت های اشرافیت ایتالیا همینگوی را شیفته می کردند. قد چندان بلندی نداشت، امّا هیکلی کشیده و سینه ای توپر و صورتی پریده رنگ در میان انبوهی از گیسوان سیاه داشت. همینگوی او را به ناهار دعوت کرد تا با مری آشنایش کند و به این ترتیب بارونس کوچک وارد زندگی شان شد.
وقتی از آن بیرون آمد که با کنت رکس(۱۵۸) ازدواج کرد و رفت تا در یک ملک شخصی و روستایی در توسکانا زندگی کند. وقتی بارونس کوچک در ۲۵ مارس ۱۹۸۳ به خاطر ناراحتی های ناشی از عدم توافق با شوهر، خود را به درختی حلق آویز کرد و به مرگ فجیعی مرد، بیست ودو سال بود که همینگوی مرده بود.

۱۹۴۹ – ۱۹۴۸- دیدار از ویلا آپریله

وقتی همینگوی در ونیز بود، مری با «ریکاردو»ی راننده به کورتینا رفت و در نیمه اول دسامبر ویلا آپریله(۱۵۹) در مالکیت خانواده آپریله را اجاره کرد. ویلایی بود کوچک و دوست داشتنی و بیرون از شهر با منظرگاهی دل انگیز، و در اطرافش دره های سرسبز که زود هم برف بر آنها نشست. غیراز یک اتاق خواب و اتاقک همینگوی و نشیمنی که اغلب مملو از دوستان و کنجکاوان بود، یک اتاق کوچک دوتخته هم برای مهمان ها داشت.
همینگوی مرا هم به آن خانه دعوت کرد تا چند هفته ای را در فاصله تعطیلات کریسمس در آنجا بگذرانم؛ آن روزها در خاطره ام فراموش نشدنی و ابدی هستند. همینگوی صبح خیلی زود بلند می شد و لباس می پوشید. با شلوار کوتاه می گشت. در اتاقش را باز می گذاشت، روی میز پاتختی خود دو تنگ شراب والپولیچلّا(۱۶۰) داشت که مونس شبانه اش بودند. یک آفتاب برگردان سفید به سرش می گذاشت که با آن چشم هایش را در مقابل نور شدیدی که برای خواندن در شب استفاده می کرد حفظ کند و گاه گاهی برای نوشتن مقابل ماشین تحریر می ایستاد (یک ماشین تحریر کوچک و دستی که باید باعث شرم این تازه کارهای ناواردی بشود که معتقدند برای آفرینش شاهکار ماشین تحریرهای پیچیده الکترونیکی لازم است) و پیام های کوتاهی می نوشت و نوار را روی قرمز می چرخاند: پیام های قرمز رنگ شخصی بودند، خطاب به مهمان ها یا مری؛ کلمات آبی رنگ ممکن بود به کتابی اضافه شوند که سرگرم نوشتن آن بود.
مثلاً در یکی از این پیام های «قرمز» رنگ، بعد از دیدار روزنامه نگاری همراه با یک عکاس در ۳ ژانویه ۱۹۴۹ نوشت: «نوشتن همیشه نه چندان ساده است و نه مزیتی دارد، خصوصاً وقتی عکاس ها هم باشند. نویسنده این سطور هرروز صبح چنانچه مزاحمش نشوند، می تواند ۳۰۰ دلار دخل کند، که ۷۴ درصد آن را باید به دولت امریکا بدهد. اگر مزاحمش بشوند چیزی درنمی آورد. هیچ اصولی هم برای این جریان وجود ندارد، چون لازم است با تمام آنهایی که کار می کنند مهربان و خوش اخلاق بود. امّا بعضی وقت ها ماتحت آقای پاپا را به درد می آورد.»
مری بادقت آنها را جمع آوری می کرد و نمی گذاشت که دوستان آنها را نگه دارند. می گفت: «باید همه شان را نگه دارم، چون این منم که باید به فکر بچه هایش باشم.» یک خانم خانه دار به تمام معنا بود. با تجارب طولانی که داشت به کار مستخدمه های خانه ماریا و لیزا نظارت می کرد و اغلب خودش آشپزی می کرد. گاهی اوقات دراز که می کشید صدایمان می زد و معذرت می خواست و می گفت حالش خوب نیست و از ما خواهش می کرد برویم در رستوران غذا بخوریم.
وقتی درِ اتاق همینگوی باز بود، یعنی داشت بعد از کار استراحت می کرد: کار را از ساعت شش صبح و گاهی اوقات هم پنج شروع می کرد. در آن ساعات بهتر بود مزاحمش نمی شدی، مگر اینکه خودش دنبال هم صحبتی بیاید؛ امّا اگر فرصت صحبت با او دست می داد (در آن سال ها مدتی بود که در نوشیدن کمی راه افراط درپیش گرفته بود) هوشیار بود و برنده، مانند یک تیغ؛ با آن ریشخند بی رحمانه و خردکننده اش، آن هیجان های غیرمنتظره اش، نومیدی اش، چنان بی دلیل و تاثرانگیز که هرگونه دلداری معنایی نداشت.
در چنین شرایطی بود که می نوشت. حدود ساعت یازده یا ظهر مراسم دیدارکنندگان شروع می شد و افسون به پایان می رسید: همینگوی از قالب خویش بیرون می آمد و به هرکس می رسید ماجرا یا ماجراهایی را تعریف می کرد که آن روز صبح نوشته بود. البته یا چیزی اضافه می کرد یا از آن می زد، یا اصلاح می کرد طوری که همیشه یک جور نبودند؛ این شیوه اش بود تا «مزه چشی» کند و ببیند کدام یک از نسخه ها عکس العمل شنونده را بهتر برمی انگیزد.
دوست داشت برود در جایی، ته دره، که اسمش «خانه تیتسیانو»(۱۶۱) بود غذا بخورد: اتاقی با دو میز که روی آن برای او خوراک ماهی ونتویی درست می کردند که به همان اندازه باب دندانش بود که خرچنگ پخت ترمیدور چیپریانی(۱۶۲) یا خاویار با شامپانی که مری برایش تهیه می دید. تا رستوران راه زیادی بود و باید از میان برف ها پای پیاده می رفتی و بعضی وقت ها همینگوی دامنه را از سر تفنن با سورتمه ای که معجزه آسا زیر هیکل سنگین او نمی شکست، پایین می رفت، خیلی خوشش می آمد بگذارد دوستی با یک سورتمه پایین برود تا بعد از چندمتری که رفت به آن برسد و روی آن جست بزند؛ هیچ حساب دنده های طرفش را نمی کرد که چه به روزشان می آمد.
خوردن غذا تا مدتی به درازا می کشید و بعد از توقفی در ویلا آپریله و باز از نو در بار پوستا، که در آنجا روی نیمکت می نشست یا در کنجی، صحبت های معمولی و پیش پا افتاده گل می انداخت. با من از گرترود استاین و فیتز جرالد حرف می زد، ماجراهایی را تعریف می کرد که برایم باورنکردنی بودند و بعداً به صورت تکه هایی از یک مجموعه درآمدند. در فاصله این گیلاس تا آن گیلاس ویسکی در ۱۹۵۴ برای آرون (اد) هاچنر بازگو شدند و شرحشان خصوصاً در جشن بی کران(۱۶۳) آمده است که ماجرای گرترود استاین از همه تکان دهنده تر بود: همینگوی به من گفت درحین دعوای گرترود استاین با آلیس.بی.توکلاس(۱۶۴)، از در اتاقی که دو نویسنده در آن بودند سرش را تو برده بود و آلیس را دیده بود که با چاقوی کاغذ بر گرترود را تهدید می کرده و می گفته: «می کشمت، می کشمت.» تنها دفعه ای بود که به سختی حرفش را باور کردم: احترام زیادی برای آلیس قایل بودم و پیوند دوستی و صمیمیت بین ما برقرار بود، هیچ وقت با من کینه توزی نکرده بود؛ آن طور که ده سال بعد وقتی نامه هایش را چاپ کردند، متوجه شدم.
از فیتزجرالد برایم تعریف کرد: «مثل یک برگ گل لطیف بود» و بلافاصله افتاد به داستان سرایی که چند سال بعدش باز به صورت پیش درآمدی شد درباره نگرانی فیتزجرالد از تهمت های زلدا(۱۶۵)، به خاطر آلت تناسلی او که دست آخر کار به مقایسه ای در برابر مجسمه های برهنه در موزه لوور کشیده شده بود؛ ماجرایی که شنیدن آن مرا عمیقاً متاثر کرد، چون فیتزجرالد برای من حالت اسطوره و قهرمان را داشت، به همان اندازه که همینگوی بود.
از اینکه این طور خودمانی از شخصیت هایی حرف می زدم و درباره شان می شنیدم که ده ها سال مورد ستایشم بودند، حالتی از هیجان و افسون به من دست می داد، و سخن به جان دوس پاسوس کشیده شد و آرچیبالد مک لیش(۱۶۶) یا به مارلین دیتریش(۱۶۷) و ژنرال های مشهور که ربطی به ادبیات نداشت.
از نویسندگان که حرف می زد، انگار داری تاریخ ادبیات را به شیوه امریکایی قبل از آثار از زبان شخصیت های آنها می شنوی. پایان نامه تحصیلی خودم را درباره موبی دیک هرمان ملویل نوشته بودم و این موضوع همینگوی را هیجان زده کرد، چون بیش از آنچه منتقدانش فکر می کردند عاشق آن کتاب بود. عشق دیگرش مارک تواین بود، امّا وقتی از کتاب ها حرف می زد همیشه لحنی بین تمسخر و کنایه داشت که بیشتر ناشی از عدم اعتماد به منتقدان ادبی بود و ناشی از دفاع خویش دربرابر امتناع انعطاف ناپذیر آنها از قبول اعتقادش به سبک خود.
وقتی در خانه نمی ماند تا وراجی کند یا در بار پوستا یا تالار پذیرایی یک کنتس ایتالیایی نبود که معمولاً به اتفاق دیگر دوستان باافتخار تمام دعوتش می کرد، مرا با ماشین می برد و گشت مفصلی می زدیم. یک روز که داشتم به او می گفتم با چه شور و علاقه ای Death in the Afternoon (مرگ در بعدازظهر) را ترجمه کردم – کتابی درباره گاوبازی – امّا از کودکی از گاوها ترسی داشته ام که نریخته است، همینگوی خیلی سعی کرد تا مشکل من را بفهمد. بعد از چند دقیقه بحث، وقتی ماشین از میان یک گله گاو درحال چریدن می گذشت به راننده گفت نگه دارد، پیاده شد، شاخ گاوی را گرفت و من را هم مجبور کرد همان کار را بکنم. معتقد بود که به این ترتیب ترس من برای همیشه می ریزد. خوشبختانه نتیجه آزمایش را از من نپرسید.
صبح ها نوبت از آنِ رسیدگی به نامه ها بود که همیشه انبوهی از آنها می رسید؛ نامه های ایتالیایی را می داد به من و در مورد نویسنده های آن جویا می شد و بعد باهم جوابشان را می دادیم. همیشه خیلی خوشش می آمد نامه دریافت کند و نامه بنویسد و اغلب آنها را برای دست گرمی می نوشت، کاری که شروود آندرسن هم آن طور که بیوه اش اِلنِور(۱۶۸) به من گفت، می کرد. در فاصله کریسمس نامه ای به تاریخ ۲۲ دسامبر ۱۹۴۸ از وارِسه(۱۶۹) رسید از الیو ویتورینی(۱۷۰). شش صفحه بود و دستخط، نامه بلندبالا و فروتنانه ای بود و در آن ویتورینی سال نو را تبریک گفته بود و از او درخواست ملاقاتی برای اول ژانویه کرده بود: «چون در ایتالیا ما معتقدیم هرچه را روز اول سال نو می کنیم، همان را تمام سال هم می کنیم، بنابراین هر کسی در این روز همان کاری را می کند که دلش می خواهد تمام سال بکند... و بعد این جریان مقدمه است که مرا می ترساند... از نامه هایی که ناشرم از امریکا برایم می فرستد و می نویسد، چقدر منتظر است، چقدر نگران است و غیره، این طور فهمیدم که مقدمه شما بر آن کتاب معامله کلانی(۱۷۱) است، چه برای او چه برای من... متاسفانه احساس می کنم حالت یک جور بچه ای را پیدا کرده ام که به او وعده هدیه بزرگی را داده اند که به هیچ وجه استحقاق آن را ندارد.»
صحبت از مقدمه ای بر چاپ امریکایی Conversazione in Sicilia (گفتگو در سیسیل) می کرد. همینگوی بی آنکه هیجان زده شود از من پرسید مقدمه را بنویسد یا نه. طبیعتاً از او خواهش کردم نویسنده ای را که من خیلی دوست داشتم، راضی کند و همینگوی این کار را کرد، منتها دیگر پیش بینی این را نکرده بود که وقتی مقدمه چاپ شود، ویتورینی گله گزاری بکند و بگوید به عقیده ناشر امریکایی مقدمه به جای اینکه کمکش باشد به او ضرر زده است؛ البته پیش بینی این را هم نکرده بود که ویتورینی در شماره ۲۷ نوامبر ۱۹۵۰ مجله «ایل موندو»(۱۷۲) متعلق به پانونزیو(۱۷۳) از او در مقابل یک مقاله بسیار تند و تیز موراویا(۱۷۴) دفاع کند.
دوست داشت با ماشین میان کوه ها گردش کند. به یاد گردش طولانی در بیوک می افتم با چند بطری گوردن جین(۱۷۵) (مشروب موردعلاقه اش برای ساعات روز در آن موقع بود) در جامه دان که در آن سرمای جان فرسا باز می شد و مری که زیر پتوها در صندلی عقب ماشین فرورفته بود. از گذر ترِ چیمه دی لاوارِ دو(۱۷۶) رفتیم به طرف دوبیاکو(۱۷۷) و برونیکو(۱۷۸)، آنجا برای ناهار توقف کردیم؛ سر میز از استاندال حرف زد و منکر شد با اینکه عاشق ایتالیاست وجه تشابهی با او دارد؛ از موپاسان و فلوبر حرف زد: اصلاً حقیقت نداشت که آنها را نخوانده است با اینکه خوشش می آمد سربه سر روزنامه نگاران و منتقدان بگذارد و بگوید نخوانده است. بحث را باز آورد روی زبان عامیانه که موضوع موردعلاقه اش بود؛ او که از سیزده سالگی با تقلید از زبان عامیانه رینگ لاردنر شروع به نوشتن کرده بود، ادعا کرد هیچ وقت از آن استفاده نکرده است و تمام کلماتی را که استفاده کرده در آثار شکسپیر هم هستند و به هرحال نباید زبان عامیانه را به کار برد، همان طور که در نوجوانی به او در «کانزاس سیتی استار» یاد داده بودند؛ این جدل ضد زبان عامیانه یکی از موضوع های اصلی گفتگویمان در طی روزهای اقامتم در کورتینا با او بود.
بعد از ناهار رفت تا گشتی در خیابان های برونیکو بزند. مری چندتایی کار سرامیک خرید، یک بشقاب به من هدیه داد که آن را با علاقه تمام حفظ کرده ام و سفر بار دیگر با آهنگ آرام و تفریحی ساعات فراغتش به سمت وال بادیا(۱۷۹) و کوروارا(۱۸۰) برای برگشت به کورتینا از گذرگاه فالتسارگو(۱۸۱) ازسر گرفته شد.
یک روز خواست برود از فوسالتا دیدار کند و جایی را که زخمی شده بود دوباره ببیند و به من نشان بدهد. طبیعتاً وقتی به فوسالتا رسید بدجوری سرخورده شد، چون همه چیز دگرگون شده بود: دهکده بازسازی شده بود؛ کناره های رودخانه پوشیده از علفزار و رودخانه آکنده از جگن بود. گشت مفصلی در اطراف و در کوه ها زد، اغلب ماشین را نگه می داشت، از شیب دامنه ها پایین می رفت تا نقطه ای را که زخمی شده بود پیدا کند.
خدا می داند پیدا کرد یا نه. وقتی فکر کرد پیدا کرده است با چاقوی جیبی سوراخ کوچکی کند و یک اسکناس هزار لیره ای را در آن چال کرد تا حقوق بازنشستگی جنگ را که از آن زمان دریافت کرده بود، پس دهد.
فیلیپ یانگ(۱۸۲) در زندگینامه اش می نویسد که همینگوی روی آن نقطه قصد تخلیه شکم را داشته است: اگر این کار را کرده باشد، نمی دانم، من که ندیدم.
امّا سی سال بعد در فوسالتا، در کناره رودخانه از طرف «دوستان کومی سو(۱۸۳)، ۱۵ سپتامبر ۱۹۷۹» لوح یادبودی با این کلمات بنا گذاشته شد: «روی این بلندی ارنست همینگوی داوطلب صلیب سرخ امریکا در شب ۸ ژوئیه ۱۹۱۸ زخمی شد» و در پشت آن نوشته شده بود: «من پسری از پیاوه سفلی هستم.»
از آن لوح طی مراسمی پرشور و در میان جمع کثیری از حاضران پرده برداری شد و دسته برسالیه ری(۱۸۴) «تریپولی سرزمین زیبای عشق»(۱۸۵) را نواخت. شهردار با نوار سه رنگ حاضر بود و کنسول امریکا با دو ساعت تاخیر از تریسته(۱۸۶) رسید. همه شرکت کنندگان در مراسم اعطای جایزه کومی سو که در آن روزها در ترِ ویزو برپا شده بود، حضور داشتند و مدعوین زیادی در گروه های متعدد و با اتوبوس مخصوص و ماشین آمده بودند. من هم در میان حاضران بودم که با دلتنگی و افسوس فراوان گلی را پای لوحه گذاردم، از آن گل های سرخ بزرگ با پرچم های زرد مانند (گل فروش ها به آن آنتوریوم می گویند)(۱۸۷) که در بیان روزنامه نگارها «گل مورد علاقه همینگوی» لقب گرفت.
کومی سو موقع جنگ در همان منطقه ای خدمت می کرده که همینگوی بوده است و ادعا کرده بود که بارها با او سر همان میز بلند بیمارستان نظامی انگلیسی «دوله نیانو»(۱۸۸) غذا خورده است؛ پژوهشگرخستگی ناپذیر جووانی چکین این ادعا را مردود دانست. او معتقد است که بیمارستان دوله نیانو موقع عقب نشینی کاپورتو در ۲۴ اکتبر ۱۹۱۷ برچیده شده بود و آن موقع همینگوی هنوز در امریکا بوده است (چکین حدس می زند که ملاقات احتمالی بین این دو نویسنده آتی در مرکز کرسپانو(۱۸۹) بوده است که همینگوی بعد از بستری شدن در بیمارستان میلان به آنجا رفته و در آنجا با یک هنگ از آردیتی(۱۹۰) (رزم آوران) برخورد کرده است و احتمالاً با کومی سو که در آنجا به عنوان سرگرد مهندس مخابرات خدمت می کرده، ملاقات کرده است.
اگر ملاقاتی هم صورت گرفته باشد، دوستی چندانی از آن حاصل نشده است. کومی سو بارها در قضاوتش در مورد همینگوی راه جدل رفت. تنها در ۷ ژوئیه ۱۹۶۱ بود که تاحدی متوجه اشتباهش شد. آن هم وقتی در «ایل گازتینو»(۱۹۱) در سوگ او نوشت: «این شکارچی ناشی و هنرمند بی نظیر در این روزها یکی از همان اسلحه ها را به کار گرفت و باز هم هدف را اشتباه نشانه رفت.»
در آن روزهای ۱۹۴۸ در کورتینا از کومی سو با من حرفی نزد، امّا از خیلی چیزهای دیگر برایم تعریف کرد؛ مثلاً اینکه در گیرودار فروش قصه My old Man (پدر من) به فوکس قرن بیستم به مبلغی بود که به نظرش مناسب می آمد، تا آنجا که آن را به عنوان هدیه کریسمس می خواند. زندگی اش آکنده از تعهدات اجتماعی و جهانی بود، با رعایت آداب بی وقفه با دیدارکنندگان و روزنامه نگاران: اغلب نمی خواست برای پذیرفتن آنها کار را قطع کند و وظیفه بسیار ناخوشایند عذرخواستن و بهانه آوردن را به من واگذار می کرد، با این همه بیشتر ساعات گران بهایی را که باید صرف تجدید نظر در نوشته ها بکند، وقف آنها می کرد.
شبی او را به کنفرانسی که جنبه سیاسی داشت دعوت کردند که از رفتن به آنجا امتناع کرد. گفت نمی خواهد با حضورش به عنوان یک ضد فاشیست سرسخت حاضرانی را که احتمالاً دلتنگی رژیم گذشته را دارند، تحریک کند. سال ها بعد وقتی بیماری او را در دلهره تعقیب شدن فروبرد، این حالت در او همراه نگرانی های پیشاپیشی که از مراجعت به اسپانیا در ۱۹۵۳ بعد از جنگ های داخلی داشت، شکل تازه ای به خود گرفت: بازگشتی که در واقعیت ظفرمندانه شد و از استقبال ماموران مرزی آغاز گردید.
سال نو را در کورتینا و در میان جماعتی گذراند که هرجا می رفت بلافاصله به دورش حلقه می زدند، کمی به خاطر شهرتش مثل یک ستاره سینما، کمی هم به خاطر ادب بی حد او در مقابل هرکسی که سعی می کرد نزدیکش شود. در نیمه شب وقتی به مادرم تلفن زدم، او که از تلفن فراری بود آمد تا چند کلمه ای به مادرم سال نو را تبریک بگوید: ماه قبلش هم کارت پستالی از ونیز برای او فرستاده بود. انتظارش را نداشتم و چنان ملاطفتی کرد که هرگز فراموش نخواهم کرد. در آن شب سال نو خیلی نوشید، خیلی زیاد؛ امّا جسم تنومندش مقاوم تر از اینها بود تا درهم شکند و افراط را خوب تحمل کرد.
ظاهرش تابناک بود و با لبخندی آنی و جذاب، آکنده از خطوطی که در جوانی یکی از پرقدرت ترین اسلحه های افسونگری اش به شمار می آمد و موهای انبوهش که تازه گذر به سپیدی داشتند و به خم چین هایش ختم می شدند، صدای همواره هیجان زده اش انگار اصرار می ورزد رازهایی دست نیافتنی را «با دیگران» محرمانه در میان نهد.
تصور نشانه هایی از مصیبتی که بعدها او را آن گونه غیرمنتظره، و تا به آن اندازه، نابود کرد، حتّی امکان نداشت، باوجود این در همان اوج موفقیت و محبوبیت و درآن زمان که روزنامه ها از شهرتش دم می زدند، گاهگاهی چهره او را آن سایه ها و آن ابرهای نومیدی می پوشاند که لب هایش را کج می کردند و چشمانش را سخت گشوده، انگار در برابر نمایان شدن دام هایی در کمین شگفت زده شوند.

۱۹۴۹- ونیز – کورتینا – پادووا – نروی

زمستان ۱۹۴۸ که تمام شد همینگوی و مری به ونیز برگشتند و به هتل گریتی؛ در آنجا سینکلر لوئیس(۱۹۲) به دیدنشان آمد که چندان خوشایند طرفین نبود، امّا همینگوی با خوشایندی بیش از حدی با بارون نانی یوکی فرانکتّی به شکار رفت. پیش از رفتن به ونیز همینگوی دچار یکی از همان سینه پهلوهای همیشگی اش شد و مری قوزک پایش شکست و مجبور شد بیست وپنج روز آن را در گچ نگه دارد. وقتی در مارس ۱۹۴۹ به کورتینا برگشتند، نویسنده بدجوری مریض شد: باد سرخ شدیدی که ناشی از عفونت خراشی در چشم چپ بود، تمام صورت را گرفته بود. مری در خاطراتش از ظاهر شدن و رشد بیماری صحبت می کند. پزشکی را که برای معالجه همینگوی آوردند جروبحث زیادی با او کرد تا راضی شود به درمانگاهی در پادووا(۱۹۳) برود. در آنجا مقدار زیادی پنی سیلین به او زدند که بهبود پیدا کند. از درمانگاه به دوستان نامه می نوشت و ماجرای بدبیاری اش را تعریف می کرد: اظهاریه ای برای ناشرش اسکریبنر فرستاد و در آن نوشت که به او سیزده میلیون و نیم واحد پنی سیلین تزریق کرده اند برای اینکه نگران این بوده اند عفونت به مغزش سرایت کند و باعث مننژیت شود. مری هم در این مدت مجلات امریکایی را که موفق به پیدا کردنشان می شد برایش می خواند و همچنین جزیره گنج را که حالا به نظرش جور دیگری جلوه می کرد، نسبت به آن زمان که در کودکی خوانده بودش.
تقریباً نزدیک های مارس ۱۹۴۹ همینگوی به این فکر افتاد تا از رمان دریا که سرگرم آن بود دست بکشد، رمانی که بعد از مرگش و در سال ۱۹۷۰ تحت عنوان Islands in the Stream (جزیره هایی در میان امواج) انتشار یافت، تا دست به نوشتن داستانی درباره شکار مرغابی ها توسط خانواده های اشرافی بزند که در ونیز از او استقبال کرده بودند و آن را در دژهایش که هریز بار و هتل گریتی بودند فضاسازی کند.
امّا به محض آنکه نوشتن آن را شروع کرد، تصمیم گرفت با همان کشتی یاجی یلّو(۱۹۴) که آمده بود به هاوانا برگردد: کشتی در ۳۰ آوریل ۱۹۴۹ از جنووا لنگر می کشید و دوستان دعوت شدند تا برای بدرقه اش به نروی(۱۹۵) بروند که همینگوی در آنجا در انتظار حرکت کشتی توقف داشت. من را هم دعوت کرد و چند روزی را با او و مری در هتل ساوُی(۱۹۶) گذراندم که هتلی بود پریده رنگ و خواب آلود و به خاطر پارک بی نظیر و رستوران میان درختانش مورد علاقه سالمندان بود و مثل بسیاری از هتل های لوکس سرانجام حالت اقامتگاه را پیدا کرده بود.
همینگوی مانند همیشه صبح ها کار می کرد و مری هم مطابق معمول ازمهمانان پذیرایی می کرد و آنها را برای صرف ناهار احتمالاً به میدان پورتوفینو(۱۹۷) می برد؛ عصرها روی سه پایه پشت باری که آن موقع در زیرزمینی به راه انداخته بودند می نشست. کمی در نوشیدن افراط می کرد و خوشش می آمد آواز بخواند و این ترانه را با اندکی دستکاری می خواند.
Apres la guerre Finie, tous les Soldats Parties.
که او آن را به
Apres la guerre Finie, tous les Poutains Parties. (۱۹۸)
تغییر می داد و برحسب حال قطعه آخر آن را بدیهه سازی می کرد؛ یا آهنگ های محلی ایتالیایی را می خواند که همسرم در کورتینا به او یاد داده بود. ترانه مورد علاقه اش (۱۹۹)Tutti mi Chiamano Bionda بود که چند ساعت قبل از مرگ در آستانه خودکشی هم آن را خواند.
مری در طول این مدت چمدان های بزرگ مملو از «خاطرات» ایتالیا (شیشه آلات ونیزی، ملیله دوزی ها و امثالهم) را می بست که بعداً در اواخر مه ۱۹۴۹ با بیوک در هاوانا تخلیه شدند. مری در خاطراتش می نویسد که ویلای فینکا با آن یاسمن های بالارونده، پنیرک ها، اکاژوها، باغچه گل سرخ، استخر، زمین تنیس، چراگاه های گاوها و همه چیز بار دیگر در نظر همینگوی جلوه خاصی پیدا کرده بود. دوباره سر وکله سگ سیاهش بلاک داگ(۲۰۰) که سال قبل او را از سان ولی آورده بود، پیدا شد؛ و دوازده سال با او ماند و وقتی مرد آن قدر آشفته شد که به تمام دوستان حتّی به من از کوبا به میلان تلفن زد تا این خبر را بدهد.
امّا وقتی بارون نانی یو کی فرانکتّی در میان انبوه همیشگی دیدارکنندگان ازجمله پسرها یش پاتریک و گرگوری و ژنرال چارلز لَنهام(۲۰۱) (سرهنگ سابق که همینگوی به اتفاق او در اروپا جنگیده بود) به سراغش آمد، باردیگر هشت ماه زندگی در ایتالیا در برابر دیدگانش جلوه گر شد: همینگوی همه را با خود به باهاما برد.
مری تعریف می کند وقتی همینگوی به پنجاه سالگی رسید، هدایای زیادی را با نامه نگاری درخواست کرد، نامه هایی که خوانیتا جنسن(۲۰۲) که منشی سفارت امریکا بود روزهای فراغتش می آمد و می نوشت. هوس کرد جشن تولدش را روی پیلار بگذراند. شامپانی نوشید و غذای چینی خورد. مری می گوید بطری های خالی پانزده تا بودند و اضافه می کند که خیال داشتند فصل پاییز به ونتو بیایند، این دفعه از مسیر پاریس، با این فکر که در طول هفته روی رمان «ونیز» کار کند و یکشنبه ها به شکار مرغابی ها برود؛ همینگوی خیال داشت آن را به صورت پاورقی در «کاسموپولیتن»(۲۰۳) به عنوان نشانه ای از صمیمیت نسبت به آرون هاچنر که دوستی دیرینه ای با او داشت چاپ کند.
از پیش هم تصمیم گرفته بود عنوان آن را از میان رودخانه و به سوی جنگل بگذارد. اینها آخرین کلماتی بودند که ژنرال استون وال جکسن(۲۰۴) قبل از مردن گفته بود، و کار کتاب را تا به پایان بردن آن ادامه داد. شخصیت کتاب سرهنگ ریچارد کَنتوِل(۲۰۵) تصویری از خودش بود و از ژنرال لَنهام که آن موقع سرهنگ بود و سرباز وظیفه چارلز سوینی(۲۰۶) که همینگوی در ۱۹۲۲ در قسطنطنیه وقتی به عنوان خبرنگار جنگی به آنجا رفته بود شناخته بود. رناتای هجده ساله تصویری بود از بارونس کوچک آدریانا ایوانچیک و نام ساختگی رناتا از خانم بورگاتی گرفته شده بود که در سال ۱۹۳۰، در کورتینا، دوست هَدلی بود و علاوه بر آن در تلفظ امریکایی آن حرف صدادار «اِی»، «رِیناتا» خوانده می شد.
ادعای بارونسی به نام آفدِ را فرانکتّی(۲۰۷) مبنی بر اینکه چهره رناتا ملهم از او بوده است، شک و تردیدهایی را سبب شد که ایوانچیک در ۲۵ ژوئیه ۱۹۶۵ در مقاله ای در مجله «اپوکا»(۲۰۸) با عنوان پرآب و تاب رناتای همینگوی من هستم، آن را از میان برد. هریک از این دو بانوی جوان اشراف زاده این امتیاز را حق خود می دانست تا آنجا که یک روز در نروی مری درحالی که چشم هاش را تنگ کرده بود به من گفت: «به هرحال هرچه باشد این یک رمان است نه یک واقعه، مگر نه؟»
وقتی همینگوی روی کتاب کار می کرد، ژان پل سارتر به اتفاق دختری که مری در خاطراتش او را خشک و بی روح توصیف می کند به دیدنش آمد؛ اندکی بعد از این دیدار مری به شیکاگو رفت تا هدایایی برای دوستان ایتالیایی دست و پا کند و همین طور برای یکی از همین کنتس ها که به قول مری به اندازه کافی وقیح از کار درآمد که خود را معشوقه همینگوی معرفی کند.
این ماجرای کنتس خانم های ایتالیایی وقیح در زندگی همینگوی آهنگی تکراری بودند: در کورتینا همینگوی یکی از این پیشنهادها را برایم تعریف کرد و گفت کار خیلی بدی می کنند این طور رفتار می کنند، چون او مرد زن داری است و بنابراین صورت خوشی ندارد. گفت این طرز برخوردشان شاید به خاطر این است که او سه بار زن طلاق داده است و شاید فکر می کنند که برای بار چهارم هم می تواند این کار را بکند، امّا امیدوار است که دیگر طلاقی در بین نباشد، چون از نظر او طلاق همیشه معنی ورشکستگی را می رساند؛ و واقعاً هم امیدوار بود این طور باشد، دلیلش را هم بیشتر براساس تجربیات شخصی خودش می دانست تا تربیت جنسی ویکتوریایی که در کودکی خود در اوک پارک دریافت کرده بود و شاید هم همین باعث عقیده اش به تک همسری شده بود که به وقت خودش باعث اعتراض پائولین شد که به طور خصوصی برای پسرش گریگوری درددل کرده بود که مشکل شوهرش این است که نمی تواند با زنی، بدون ازدواج هم بستر شود.
کنتس ها یا دیگر دوستان زن ایتالیایی او را سخت شیفته خود می کردند. هنوز شش ماه از ورودش به کوبا نگذشته بود که خود را برای سفر مجدد به ایتالیا آماده کرد. یک هفته قبل از حرکت، تقریباً در اواسط نوامبر ۱۹۴۹، برادر بارونس کوچک، آدریانا ایوانچیک، به فینکا آمد تا دو هفته ای بماند. مری می گوید بعد، هفت سال ماند: همینگوی کمکش کرد که روادید اقامت بگیرد و بعد با مری و چهارده تا چمدان به نیویورک رفت تا با کشتی عازم اروپا شود.

۱۹۶۱- خاک سپاری

صبح روز پنجشنبه ۶ ژوئیه ۱۹۶۱ مرکز کوچک کوهستانی کچام(۲۸) در آیداهو(۲۹) را ازدحامی به هم ریخته بود که به هیچ وجه ربطی به هجوم همیشگی گردشگرها نداشت. چهار روز قبل از آن، در سپیده دم یکشنبه دوم ژوئیه، همینگوی خودش را کشته بود و روز ششم ژوئیه، از همه جای دنیا، دوستان و روزنامه نگاران و کنجکاوان آمده بودند تا برای آخرین بار با او وداع کنند.
بیوه او، مری(۳۰)، به روزنامه ها گفته بود که یک حادثه بوده است. تنها در ۶ دسامبر ۱۹۶۶، در مصاحبه ای با اوریانا فالاچی(۳۱) در مجله «لوک»(۳۲) بود که اقرار به خودکشی او کرد. وقتی در ونیز دیدمش، گفت که انگار سال ها در تاریکی دالآنی طولانی زندگی کرده است و برایم تعریف کرد که چگونه همینگوی توانسته بود به زیرزمینی برود که او تمام تفنگ ها را در آن پنهان کرده بود، تفنگ دو لولی را که سال ها با آن کبوتر می زد برداشته بود، چند فشنگ را سوا کرده بود، در اتاق را قفل کرده بود، از اتاق نشیمن رد شده بود، تفنگ را روی زمین گذاشته بود و دوتیر به پیشانی اش شلیک کرده بود. تکه های مغزش به سقف پاشیده بود.
لباس خواب سرخی به تن داشت که در دریای خونی که در آن درغلتیده بود سرخ تر شده بود. دیدارکنندگان ۶ ژوئیه آن را ندیدند؛ فقط مری آن را دید که منقلب شد و دکتر جورج زاویر(۳۳) که او را در کچام معالجه می کرد. فرزندان و خویشاوندان از اطراف و اکناف سررسیدند؛ پاتریک (موس) (۳۴) از افریقا، جان/جک (بامبی) (۳۵) از اورگان(۳۶)، گریگوری (جی جی) (۳۷) از میامی (گریگوری می گفت سه برادر بعد از آنکه در ۱۹۴۱ با پدر برای ماهیگیری به مونتانا(۳۸) رفته بودند، این بار اولی بود که به این خاطر دورهم جمع می شدند)، برادر همینگوی لستر(۳۹) از فلوریدا کیز(۴۰)، خواهرش مارسلین (۴۱) از دیترویت(۴۲)، اورسولا(۴۳) از هونولولو، مادلن(۴۴) از میشیگان و کارول(۴۵) از لانگ آیلند(۴۶). بنا به گفته برادرش لستر صبح ششم ژوئیه «همه» آمده بودند.
تنها عده کمی توانستند ناظر مراسم خاک سپاری باشند. حتّی از دوازده نفر حاملان افتخاری تابوت، تنها شش نفر اجازه شرکت در مراسم کاتولیکی را یافتند. برای ورود به گورستان دعوت نامه لازم بود؛ آنهایی که نداشتند پشت در ورودی، در ازدحام ماندند.
مری، سیاه پوش و درحالی که سه پسر شوهرش همراهی اش می کردند بر سر گور آمد و قبل از آنکه بنشیند صلیب کشید. گور ارنست نزدیک گور تیلور ویلیامز(۴۷)، معروف به خرس یاب، قرار داشت که یکی از دوستان قدیمی همینگوی بود و به او شکار خرس را یاد داده بود و دو سال پیش از آن روی تپه های سبز به خاک سپرده شده بود. کمی بعد پدر روحانی رابرت. جی. والدمن(۴۸) با دو جوان نوحه خوان آمد و مراسم درحالی که صدای گزارشگر در فضا می پیچید، نخست به لاتین و بعد به انگلیسی آغاز شد تا اولین آیات کتاب جامِعَه عهد عتیق خوانده شود. مری از کشیش درخواست کرده بود تا بند «خورشید همچنان می دمد» را بخواند که عنوان کتاب معروف از آن گرفته شده بود. امّا پدر روحانی آن را جا انداخت. مری سخت رنجید و بعداً تعریف کرد که می خواسته مراسم را قطع کند. امّا مراسم ادامه پیدا کرد، حتّی وقتی آن دو نوحه خوان جوان از شدت هیجان بر روی صلیب بزرگ گل های سفید که تابوت را می پوشاند افتادند، مراسم باز ادامه پیدا کرد. سه بار دعای مریم مقدس و سه بار دعای پدر ما را خواندند و بعد تابوت را از مفرغ پوشاندند و در گور رها کردند.
از آن لحظه خاطره همینگوی به کتاب هایی که نوشته بود سپرده شد و به خاطره همه کسانی که او را دوست داشتند.

خاطرات

بدین گونه دفتر زندگی چهره قهرمانی که درمجموع الگو و برگردانی از داستان هایش بود، بسته شد. بیماری، شکننده و لرزان و لاغرش کرده بود، و چهره اش مانند یک شبح تکیده شده و گود افتاده بود. امّا همینگویی که قصد داریم یادش را زنده کنیم این نیست. کاملاً بجاست اگر به آنان که دوستش دارند و به کتاب هایش عشق می ورزند، همان تصویر متعارف همینگویی را ارائه دهیم که بارانی می پوشید و کمربندش را همفری بوگارت وار(۴۹) کمی سفت می بست و وقتی می خواست «خشن» باشد، مثل کلارک گیبل(۵۰) خنده ای کجکی گوشه لبش می نشست. همینگویی که چنان محکم در آغوشت می گرفت که صدای خرد شدن استخوان هایت بلند می شد و با گام های سبک مشت زن های سابق راه می رفت. یا به قول خودش از اعقاب سرخ پوستان بود و درست مثل آنها استوار و حامی، آماده کمک به افتادگان و به دور از قدرتمندان بود. وقتی کسی را تنها برای خوردن قهوه دعوت کرده بودند به عنوان هم دردی از سر میز برمی خاست و می رفت و می نشست توی بار. او که تا دینار آخر پولش را خرج می کرد و تحمل پایان ناپذیری در برابر دردهای جسمانی و روانی داشت و هنگام سرخوردگی از دوستان تا سرحد قساوت، تحملش را از دست می داد. کسی که او را بشناسد می داند که همینگوی جز این نبود.
یا این طور هم بود: نه اینکه گل بی خار و خسی باشد. خوبی بی اندازه اش، بزرگ منشی که مانند روسای قبایل سرخ پوستان داشت، وفاداری خلل ناپذیرش، آکنده از لحظه های خشم بودن و بدگمانی فراوان که در سرشتش بود و ریشخندهای زهرآلود، لطافت و ملایمت را از او گرفتند. زندگی و کار کردن با او دشوار بود و درعین حال زیبا. وقتی سوءظن ها برطرف می شد (شاید به خاطر پیش درآمدهایی بر بیماری تعقیب که در ماه های آخر عمر آزارش می داد) و خودجوش می شد، از نویسندگان حرف می زد، از متقدمان و دیگران و همین طور از همکارانش، از رفقای آن سفر سخت، از آن سافاری(۵۱) مخاطره انگیز و از آن ماجرای بسیار خطرناک و عنان گسیخته ای که نوشتن کتاب است.
از شروود آندرسون(۵۲) می گفت که استاد نسل او بود و نمی توانستی به حسابش نیاوری (عین همین حرف را ویلیام فالکنرهم به من زد.) امّا بحث های ادبی اش همیشه به شکسپیر ختم می شد: شکسپیر نقطه آغازین و مقصد نهایی او بود، شاعری که همه اینها را دربر داشت: «فاجعه و نیک بختی، اشرافیت و عوام، پلیدی و زیبایی.»
اینها که فقط بعضی از جنبه های شکسپیرند به وجه معنایی ادبی همینگوی – نویسنده رمان های فاجعه انگیز، درضمن عشقی و همیشه هم آغشته به مسائل اخلاقی – تعلق داشتند. رواقی گری(۵۳) که از اوان کودکی یکی از ویژگی هایش بود و با گذشت زمان به افسردگی مبهمی نزدیک شده بود، زمینه ساز موازین شرافت خواهانه اش شد که براساس آن نیروی آدمی همواره باید با شهامت و سخاوت توام باشد، گرچه عدالت کمتر پیروز می شود (حتّی هیچ گاه.) تقریباً همه کتاب هایش برپایه نبرد بین نیکی و پلیدی است که پلیدی را جبن و ریا نمایانگر است و نیکی را وفاداری و شهامت. نبردی که در آن شکارچی تقریباً همیشه مغلوب حیوان یا هر آنچه شکار شده است، می شود.
الهام بخش موازین شرافت خواهانه او، که در دنیایی زیر یوغ مرگ در تکاپو بودند (آنچه را همینگوی به سادگی، جاودانه روسپی(۵۴) می نامید) و تنها الوهیت قابل پرستش در آن عدم است، شاید اردوگاه سرخ پوستان باشد که او همراه پدرش که پزشک زنان بود، به آنجا می رفت و شاهد صحنه های قهرمانانه رواقی گری بود که هرگز پایان خوشی نداشتند. حتّی سرگذشت خود او هم، باوجود جایزه نوبل، افتخارات، شهرتی به سان یک ستاره سینما و اخلاص بی دریغ صدها تن از دوستان، پایان خوشی دربر نداشت.
با چشم هایی که مدام از خیانت های دهشتناک و پی درپی جسمش شگفت زده تر می شد، با چهره ای که سایه پریشانی ناشناخته ای را برخود داشت، با حرکات آرام کسی که بیهودگی شتاب را آموخته و با استواری جسمانی کسی که شکنندگی روانی را آزموده است، خاموش و صبور، افتخارات زندگی را پشت سرگذاشت.
او در خود، آیینی از اصالت وجود را گرد آورده بود: توانایی بی مانندی که قادر بود زندگی را در سطح بسیار والایی از دانایی، آگاهی، وقار و خصوصاً تلاشی عظیم نگه دارد و آن را به دور از اخلاق گرایی و اخلاقیت، به دور از اجبار و هر قاعده ای تحقق بخشد. انگار قواعدی برای او از خود زندگی زاده می شوند. در تنهایی بی انتهایش، انگار زندگی برای او آغازی نداشته، امّا همیشه بوده و او یک بازیگر است؛ یعنی نه همچون آن کسی که قرار بوده زندگی کند، بلکه مانند کسی که فراخوانده شده است تا چند صباحی آن نقش را بازی کند؛ و کسی که تنها فراخوانده شده است شاید هرلحظه از صحنه به دور انداخته شود و در این تزلزل به نظر می آید که با ایجاد یکه بارویی در درون که از کسی انتظار ترحمی یا کمکی نمی رود، از خود دفاع کند.
شاید همین به او که این همه آسیب پذیر بود، چنین احساس اطمینانی را القا می کرد: چون ملوانی پس از گذراندن سی سال در دریا، یا کوه نشینی پس از گذراندن عمری در کوهستان، یا همچون مزدور پیری پس از ده ها جنگ، مردانی که در تجربه، قوام ماورای انسانی یافته اند و حضورشان به تنهایی احساسی از پشت گرمی برمی انگیزد.
چنین بود که همینگوی، غوطه ور در تنهایی، با دریاها و جنگل ها، هواپیماها و کشتی ها، با گیاهان گرمسیری و گل های شگرفش، با قبیله سگ و گربه هایش، با مهمانخانه های مجلل و فوج مهمان هایش، با سازش ناپذیری ضد استبدادی اش، عشق تحمل ناپذیرش به ورزش های خشن، رویاهایش از ماجراهای جنگی به عنوان سرباز وظیفه، شناخت گسترده اش از روحیه زن ها، ناشکیبایی اش در مقابل سالوس، خیل همسران و عشاق، طرز رفتارش تا خوانندگانی که او را می فهمیدند احساس کنند عضو باشگاهی اختصاصی اند و آنان که او را نمی فهمیدند حس مبهمی از تقصیر و محرومیت داشته باشند و انتخابش در مورد دوستان ممتاز که چیزهای «درست» می گفتند و هرگز «اشتباه» نمی گفتند و بدگویی از دیگران نمی کردند، صحنه ادبی دنیا را پشت سر گذاشت و در اواخر سال های دهه پنجاه، چنان که از عنوان روزنامه های آن زمان برمی آمد، خود را به عنوان بزرگ ترین نویسنده زمانه طرح کرد.
نثر تابناک و تقلیدناپذیرش بیرون از دایره زمان، گفت و گوهایش که در آن کلمات همچون دانه های مروارید می بارند و از بی پیرایگی حقیقت انکارناپذیری سرشارند، نوآوری هایش درسبک و محتوا، شیوه اش در توصیف باتاسی به واقعیتی که ناشی از نگرانی در برانداختن روبناهاست، اختصار بی وقفه و افسونگر کلماتش، همپایگی های مداوم او در نبودن تابع ها به طور کل، مقصودم آن تداوم موزونی های اوست، بی آنکه برمنطق تابع ها تکیه کند، به عنوان گوهرانی باقی خواهند ماند، گوهرانی اندک برای یک زندگانی کوتاه، تابنده از طراوتی بی همتا، زیرا که براثر تفکر، بازاندیشی، اصلاحات و برش های بجا به دست آمده بود که هرگونه مانعی را در بیان نهایی شگرفش از میان برمی داشتند: دنیایی که در آن تصویر واقعیت آغشته به فاجعه بود و نیز از عشق به زندگی. و چه نیک می دانند این را آنان که مانند او روز را، حال هرچه بادا باد، آوازخوانان آغاز می کنند.
بیدار که می شد آواز می خواند. شب خودکشی هم قبل از خوابیدن آواز خواند. آن شب به چه اندیشیده بود؟ شاید با وحشت به ماموران اف.بی.ای یا توهمات ناشی از افسردگی اش اندیشیده بود که واقعاً هم به خاطر دخالت هایش در امور نظامی تعقیبش می کردند، و حتّی وقتی مری او را با نام جعلی به درمانگاه مایو برد تا از هجوم تنفرانگیز رسانه های گروهی در امان باشد، به دنبالش بودند. یا شاید به عشاق گمشده ای اندیشیده بود که دیگر نمی توانست داشته باشد، به همسر نازنین دوران جوانی، به همسر ثروتمند زمان بلوغ، به همسر متکبر رقابت جو، به همسر فروتن و زیرک اواخر عمر، شاید به آن نامزد برهنه ماسایی(۵۵) یا به دلباختگان دست یافتنی و نیافتنی، به پرستار اوان جوانی، به فانوس هاس افسونگر پامپلونا(۵۶)، به وارثه ماجرای عاشقانه کوبا، به آن دختر ونیزی اشراف زاده، یا به دوستان باوفای رخت بربسته ای که او را نویسنده کرده بودند، به مکسول پرکینز(۵۷)، به چارلز اسکریبنر(۵۸)، به قساوتش در حق شروود آندرسون یا به سرخوردگی اش از گرترود استاین(۵۹).
یا شاید به داستانی فکر کرده بود که دیگر نمی توانست بنویسد، به یکی از همان داستان های فاجعه آمیز عشق و مرگش که این بار مرگ از آنِ خودش بود و عشق تاثیرانگیزتر از زندگی، با تصاویری که ذهن او را می انباشتند، شیرهای تنبل کناره سواحل دل انگیز زرین رویای همه شب ها، جهنم آتش و خون در فوسالتا(۶۰) که شب ها باعث می شد چراغ را خاموش نکند، دهشت های جنگ در آلمان در میان سیلابی از ویسکی، جلوه گل ها و عطر دلاویز فینکا ویجیای(۶۱) برای همیشه ازدست رفته اش، دریای بی کرانش که در افق به نکاح آسمان درمی آمد، تشریفات گاوها در پامپلونای مورد پرستش او، تسخیر ماهی های هرچه بزرگ تر و حیوان های هرچه باصلابت تر، سرزمین های لطیف مدیترانه و سالن های رقص ازدست رفته پاریس، زمزمه گفتگوهای فهم ناپذیر یا آدم های نامحسوس اشباح مانند.
راز آخرین فکرش را با خود به گور برد و زمانی که فشنگ مغزش را به سقف پراند، خاموش شد. مغز نویسنده ای را که با قدرتمندان ستیزه جو بود و به چاپلوسان بی اعتماد؛ با آنان که محتاجش بودند، مهربان و با همه سخاوتمند بود. برای ازرا پاند(۶۲) ۱۰۰۰ دلار فرستاد تا او را بعد از تیمارستان برای بازگشت به ایتالیا یاری کند و ۱۰۰۰ دلار برای دوس پاسوس(۶۳) وقتی مریض شد، فرستاد. به زنی مهمانخانه دار در کورتینا کمک کرد تا در بیمارستان بستری شود. هزینه مادر خود را مادام که زنده بود داده بود و همین طور هزینه تحصیل برادر و یکی از خواهرهایش را. از ناشران ایتالیایی درخواست کرده بود تا ترجمه آثارش را منحصراً در اختیار من بگذارند، چون نازیست ها مرا به خاطر او دستگیر کرده بودند. به جانفرانکو ایوانچیک(۶۴) کمک کرده بود تا ملکی در کوبا بخرد. به من گفته بود که هزینه زندگی سی ودو نفر را در سان فرانسیسکو دپائولا(۶۵) می دهد، امّا از طرف دیگر در برابر حملات منتقدان ادبی که از قبول نوآوری های او و محتوای آنها سرباز زده بودند با ریشخند بسیار شدیدی عکس العمل نشان داده بود.
به این ترتیب منتقدان بیش ازاندازه از او متنفر بودند، به جز بعضی ها که بیش ازحد او را می پرستیدند: بی اعتنایی هرگز در او نشکفت و همان طور هم در میان دیگر دوستان نویسنده، که غالباً شهرت فراگیر و کیفیت ناشی از روانی در سبک زندگینامه متهورانه او را نمی پذیرفتند. گفتند که شهرت پایه اش بر ادا و اطوارهای نمایشی است، که صراحت شکلی از خطابت است، که زندگینامه یک خودستایی است: درصورتی که زندگینامه نویسان با گردآوردن اظهارات مغرضانه و گستاخانه همسران ترک شده و انتقام جو درباره او، به دلیل آنکه در زندگی دست رد به سینه شان زده بود، انتقام خود را گرفتند. همکاران در نامه های همینگوی به کاوش پرداختند، نامه هایی که خود او، به خاطر لاف زنی های بچگانه در آنها برای جلب توجه دختر موردعلاقه اش، بارها تقاضا کرده بود تا چاپ نکنند که مبادا مسخره بشود.

۱۹۱۸- فوسالتا – میلان – آگنس

تلگرافی را که باعث شد تا به ایتالیا برود و خود را در جنگ جهانی اول در فوسالتا آش ولاش کند، در خانه ییلاقی میشیگان دریافت کرد؛ با تئودور (تد) برامبک (۱۱۵)برای ماهیگیری به آنجا رفته بود. همینگوی برامبکِ روزنامه نگار را در روزنامه «استار» کانزاس سیتی شناخته بود. او از بازگشتی های جبهه فرانسه بود و در آنجا خدمت سربازی را به عنوان راننده آمبولانس «خدمات جنگی امریکا» گذرانده بود. او بود که فکر نام نویسی داوطلبانه را در ارتش به سرش انداخت. چارلز.ای.فنتون(۱۱۶) در کتابش که مورد نفرت همینگوی بود می نویسد: بنابه روایاتی امکان این نام نویسی از آن رو فراهم شد که روزی از طرف صلیب سرخ آگهی استخدام داوطلب به روزنامه رسید و همینگوی به اتفاق برامبک قبل از آنکه آگهی به چاپ برسد، درخواست را ارائه دادند؛ خواهرش مارسلین تعریف می کند که وقایع نگار جوان با دو بازگشتی جبهه فرانسه تماس برقرار کرد و با آنها مصاحبه ای برای روزنامه ترتیب داد و به فکرش رسید از آنها تقلید کند.
به هرحال، این واقعیتی است که همینگوی داوطلبانه نام نویسی کرد و راهی بزرگ ترین، فاجعه انگیزترین و سرنوشت سازترین ماجرای زندگی اش شد. در اواخر آوریل ۱۹۱۸، «استار» را ترک گفت و وقتی تلگراف را دریافت کرد، باعجله، بی آنکه لباس ماهیگیری اش را عوض کند، به نیویورک رفت. در ۲۳ مه پا به عرشه کشتی شیکاگو نهاد و موقع اولین بمباران آلمان ها به پاریس رسید و دو روز بعد از آن، عازم میلان شد و در آنجا به حمل زخمی هایی پرداخت که در انفجار کارخانه فشنگ سازی در بیرون شهر آش و لاش شده بودند (ضربه روحی وارده آن چنان بود که چهارده سال بعد الهام بخش داستان ضد جنگش The Natural History of Death، «تاریخ طبیعی مرگ» شد.) او را به بخش چهارم صلیب سرخ امریکا فرستادند و دو روز بعد با قطار از راه وینچنزا(۱۱۷) مستقیم به اسکیو(۱۱۸) رفت و آنجا در ستاد کل، که در یک کارخانه ریسندگی متروک مستقر بود، اسکان یافت.
کارلوس بیکر(۱۱۹) در زندگینامه متعارف خود می نویسد: دایره چهارم، روزنامه ای به نام «چائو»(۱۲۰) منتشر می کرد و همینگوی بلافاصله با نوشتن دو قطعه به سبک رینگ لاردنر(۱۲۱) به آن همکاری کرد؛ در اسکیو همینگوی سه هفته ماند و هرروز با یک فیات تا قله پازوبیو(۱۲۲) می رفت تا زخمی ها را بردارد و به یگان انتقال بیماران بیاورد. در یکی از این رفت و آمدها با جان دوس پاسوس آشنا شد که آن موقع ۲۱ ساله بود و از مرکز آمبولانس های فرانسه آمده بود، و بعد در ۱۹۲۲ دو مرتبه او را در پاریس، در آبجوفروشی لیپ(۱۲۳) ملاقات کرد و به این ترتیب دوستی بین آنها تحکیم یافت که با فراز و نشیب هایی در تمام عمر برقرار بود، البته از جهتی هم به این خاطر که دوس پاسوس در ۱۹۲۹ با کاترین (کتی) اسمیت(۱۲۴)، خواهر ویلیام (بیل) اسمیت(۱۲۵)، همپای شکار و ماهیگیری و ماجراهای نوجوانی همینگوی در میشیگان، ازدواج کرده بود. در اسکیو، همینگوی با دوستانش زندگی نسبتاً راحتی را می گذرانید، طوری که اسم ریسندگی سابق را گذاشته بودند(Schio country club»(۱۲۶»؛ بیس بال بازی می کردند، آفتاب می گرفتند و در نهری در همان نزدیکی ها آب تنی می کردند.
جبهه نزدیک بود؛ امّا این اشتیاق و کنجکاوی های همینگوی هجده ساله را تسکین نمی داد. غرولند جوان درآمد که از این جنگ «بدش» آمده و «خسته» شده است و اگر نتواند جنگ واقعی را ببیند، تصمیم جدی دارد از صلیب سرخ استعفا بدهد. برای حل مشکل داوطلبانه رفت تا در توزیع آذوقه صلیب سرخ در جبهه خدمت کند. موقع ضدحمله در راه پیاوه بود و انبار توزیع در چند کیلومتری سنگرها. بعد از یک مرخصی کوتاه در مستره (۱۲۷که دیداری از روسپی خانه افسران ایتالیایی به نام ویلا روزا(Villa Rosa) را هم دربرداشت که بعد در «وداع با اسلحه» جاودانه شد، همینگوی در فوسالتا پیاده شد که دهکده ای بود بر فراز گردنه ای آکنده از علفزارهای پیاوه.
اکنون همینگوی غرش توپ ها را می شنید و در تماس مستقیم با جنگندگان بود، سر میز افسران ایتالیایی غذا می خورد و آنجا با کشیش متولی جوانی به نام دون جوزپه بیانکی(۱۲۸) آشنا شد که بعداً وقتی او را زخمی شده یافت، به رسم کاتولیکی غسل تعمیدش داد. انبار آذوقه صلیب سرخ قهوه، شکلات، مربا، سوپ و سیگار پخش می کرد؛ در کلبه ها میز و کارت پستال در اختیار سربازها بود که هفته ای سه یا چهاربار با داشتن اجازه از سنگرها به آنجا سرازیر می شدند.
امّا همینگوی بازهم راضی نبود، می خواست خودش هم به سنگر برود. هرروز سوار دوچرخه می شد و با محموله ای از شکلات، سیگار، سیگار برگ و کارت پستال به خط مقدم می رفت تا با توزیع آنها باعث دلگرمی سربازها شود. می خواست هرچه بیشتر مرگ را از نزدیک ببیند، آنچه را بعدها در بزرگسالی «ساده تر از همه چیزها» می نامید.
شش روز تمام را همینگوی با شور و حرارتی که ناشی از هجده سالگی اش بود در آنجا گذراند و با چشم خبرنگاری که درطی انجام وظیفه به عنوان وقایع نگار «استار» در بیمارستان ها و پاسگاه های پلیس کانزاس سیتی خوب کارآزموده شده است و با چشم شاعری که تا آن زمان فقط به شعرهای هزل آمیز در وجه دوستان پرداخته است و به چند قصه کوتاه پراکنده، همه چیز را مشاهده کرد. تجربیات و تاثیراتی را که همینگوی در همان شش روز به دست آورد و گرفت چنان بود که تا پانزده سال بعد از آن برای نوشتن «وداع با اسلحه» و «در زمان ما»(۱۲۹) و چندتایی از زیباترین قصه هایش کافی بودند.
امّا بعد از شش روز، حوالی نیمه شب ۸ ژوئیه، نزدیک فوسالتا وقتی داشت شکلات ها را بین سربازهای ایتالیایی قسمت می کرد، مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت. با پای ترکش خورده یکی از زخمی ها را به دوش گرفت و در پی امداد رفت. امّا بعد از پنجاه متر رگبار مسلسلی زانوی او را درید. توانست خود را صد متر دیگر با زخمی ای بردوش بکشاند، تا اینکه نزدیک یک برانکار از هوش رفت و روی همان برانکار او را به محل درمان رساندند. نیم تنه اش غرق در خون سرباز زخمی بود: در میان آن همه مرده و زخمی های مشرف به مرگ کسی به او توجهی نکرد و جزو گمشدگان به حسابش آوردند.
محل درمانی که او را به آنجا آوردند تخلیه شده بود، چون زیر آتش توپخانه اتریشی ها قرار داشت: همینگوی دو ساعت در اصطبلی روباز ماند و برای اولین بار در زندگی اش به خودکشی فکر کرد و به زحمت در برابر خواسته اش در استفاده از اسلحه کمری مقاومت کرد.
نزدیک سپیده دم او را به یک مدرسه سابق در فورناچی(۱۳۰) بردند که از آن به عنوان یگان انتقال بیماران استفاده می شد. کشیش متولی جوزپه بیانکی او را شناخت و پیش از آنکه سی ترکش را از پا و ساق پاها بیرون بیاورند و درحالی که پزشک به او مورفین و ضد کزاز تزریق می کرد، او را غسل تعمید کاتولیکی داد، منتها پزشک از بیرون آوردن صدها ترکش باقی مانده دیگر صرف نظر کرد و به زانوی دریده شده هم دست نزد. از آنجا او را به یک بیمارستان صحرایی در نزدیک ترِ ویزو(۱۳۱) بردند و پنج روز را با پاهای باندپیچی شده در آنجا گذراند و صبح روز ۱۵ ژوئیه، یک هفته بعد از شب جراحت، او را در قطار بیمارستان گذاشتند که به سوی میلان می رفت.
در سپیده دم ۱۷ ژوئیه به میلان رسید که چند روز قبل از پایان هجده سالگی اش بود و در بیمارستان صلیب سرخ امریکا بستری شد. او در آنجا پا به مرحله ای از ماجرای ایتالیای خود گذاشت که الهام بخش قسمت دوم «وداع با اسلحه» شد؛ و بالاخره پزشکان شروع کردند به خارج کردن ترکش های باقی مانده که تعدادشان به ۲۲۷ می رسید و در پاها فرورفته بودند و همچنین معالجه زانویش که دوازده عمل جراحی روی آن صورت گرفت: زانوی راست هفته های متمادی در گچ ماند.
امّا دیگر در امان بود. در ۲۱ ژوئیه اولین نامه را برای خانواده نوشت و با افتخار تاکید کرد که اولین امریکایی زخمی شده در ایتالیاست، از بیمارستان تمجید کرد و به خانواده اطمینان داد که برای مواظبت از چهار مریض هجده پرستار امریکایی حاضر هستند و یکی از بهترین جراح های میلان مشغول درمان جراحت های اوست.
نامه طولانی است و دقیقاً وضعیت پاها را شرح می دهد و غنایمی مثل هفت تیر، کلاه خود، سرنیزه و قرابینه را که در خط مقدم جمع آوری کرده است. و این درخور کنجکاوی است که همینگوی چگونه توانسته است این همه اشیاء را در چنین مدت کوتاهی با خود به میلان بیاورد؛ نویسنده جوان که درضمن خیلی تحت تاثیر شجاعت سربازان ایتالیایی قرار گرفته است، اطلاع می دهد که در کریسمس به خانه برمی گردد.
در ۱۸ اوت نامه طولانی تری می نویسد و مفصلاً جزئیات لحظه های مجروح شدن خود، کمک ها و معالجات اولیه را تعریف می کند: تمام زندگی نامه هایی که تا به حال نوشته شده اند و صحبت از این دوران همینگوی می کنند، براساس همین نامه است. در حاشیه نامه درجه خود را برای خانواده این طور مشخص می کند (Soto tenente»(۱۳۲» (ستوان دوم)، از همان اشتباهات املایی ویژه همینگوی که همیشه در نوشته هایش به چشم می خورد، درست مثل فیتزجرالد، خصوصاً در نقل قول هایی از زبان های دیگر (تئوری همینگوی این بود که همیشه می شود به یک نفر پول داد تا غلط گیری کند.)
در نامه ضمناً می گوید که بعد از دوساعت انتظار در اصطبل روباز، وقتی بالاخره آمبولانس می رسد، همینگوی به راننده دستور می دهد تا در انتهای جاده توقفی کند و قبل از حرکت، زخمی های دیگر را هم بردارد: زندگینامه نویسان دلیلی بر درستی این مطلب پیدا نکردند، امّا اگر حقیقت هم نداشته باشد خود نمودار سخاوتی است که از کودکی همیشه در انگیزه و نیات همینگوی بوده است. از نامه این طور پیداست که به محض ورودش به میلان، تلگرافی به خانه فرستاده است تا خانواده را خاطرجمع سازد؛ درحالی که از نامه قبلی معلوم می شود که تئودور برامبک در ۱۴ ژوئیه ۱۹۴۸ در نامه ای برای خانواده همینگوی شمه ای از مجروح شدنش را نوشته است. نامه ها دقیق اند و آرام بخش، درست همان طور که همینگوی «وقایع نگار» در «استار» کانزاس سیتی نوشتنش را یاد گرفته بود؛ بی آنکه به احساسات تن دردهد و با بی اعتنایی چیزها را بنویسد، انگار ربطی به او نداشته اند.
در ماه های بعد هم با همان لحن نامه هایی برای خانواده نوشت، یعنی تا ۱۸ اکتبر، وقتی از دست پدرش که اصرار می ورزید تا به خانه برگردد خشمگین شد و جواب داد: تا جنگ تمام نشود به خانه برنمی گردم... بعد از اینکه از خدمت نظام معاف شدیم و به اینجا آمدیم. (همینگوی به خاطر ناراحتی یکی از چشم ها معاف شده بود.) بعد اضافه می کند: «حالا یک پا و یک ساق پای ناتوان دارم و هیچ ارتشی در دنیا من را قبول نمی کند. امّا اینجا می توانم مفید باشم.»
و این همان نامه معروفی است که هنگام مرگش بسیار از آن ذکر کرده اند و همینگوی در آن نوشته بود: «مردن چیز خیلی ساده ای است. من در چشمان مرگ نگاه کرده ام و آن را واقعاً می شناسم. اگر قراربود بمیرم خیلی ساده بود. واقعاً ساده ترین کاری که تا به حال کرده ام... خیلی بهتر است آدم در دوران خوشبخت جوانی که هنوز سرنخورده است بمیرد، در پرتو نور از دنیا برود تا اینکه جسم فرسوده پیری داشته باشد و توهماتی پراکنده.»
همینگوی هنگامی این کلمات را (منادی اضطرابی که او را در شصت ودوسالگی عذابش می داد) نوشت که تازه وارد هجده سالگی خود شده بود. تقدیر، مرگی چنین وحشتناک را برایش رقم زد. دو ماه بعد در نامه ای به دوستی نوشت که با آگنس فون کوروفسکی(۱۳۳) آشنا شده است و تصمیم گرفته با او زندگی کند و سعی خواهد کرد پولی برای یک زندگی بخور و نمیر دربیاورد: «آگ می گوید خیلی خوش می گذرد که دو آدم بی پول باهم زندگی کنند.»
امّا باهم زندگی نکردند. آگنس همسر اول همینگوی هَدلی، نمایانگر کاترین بارکلی(۱۳۴) است که در «وداع با اسلحه» جاودانه شد. عکسی از آگنس در روپوش پرستاری مخصوص آن دوران در دست است، سر را کمی خمیده گرفته و خنده شیرینی به لب دارد که ظاهراًَ برای زن های آن دوران اجباری بوده است.
آگنس موهای بلوطی، چشمان آبی آسمانی و بینی روبه بالا داشت و مانند همینگوی پرحرارت بود، ترجیح می داد شب ها کشیک بدهد و اصول صلیب سرخ را کاملاً رعایت می کرد که خروج پرستارها را با مردها بدون ملازم غدغن کرده بود. سروان انریکو سِرِنا(۱۳۵) که در «وداع با اسلحه» همینگوی او را در قالب سروان جراح رینالدی(۱۳۶) نشان می دهد، برای آگنس در این مورد استثنا قایل می شد.
بعدها آرون (اد) هاچنر(۱۳۷) در یک زندگینامه نوشت که در ۱۹۵۴ وقتی با همینگوی از تورینو می گذشتند او صحبت از یک پرستار صلیب سرخ تورینویی می کند که تا پای ازدواج با او هم رفته بوده است و در جواب سوال هاچنر گفته است که آن دختر تورینویی تصویری از کاترین بارکلی و زن های دیگر است، امّا داستان حقیقی با او در «A very short story» آمده است. البته این اظهارات توجه زیادی را در ایتالیا برانگیخت و جووانی چکین(۱۳۸) و ماریو سولداتی(۱۳۹) ازجمله کسانی بودند که مقالات گوناگونی در روزنامه ها در تایید آن نوشتند، امّا تصویر آگنس به عنوان پیش گونه کاترین ازبین نرفت، چون از طرفی درد دل های خودمانی همینگوی در طی آن مسافرت غالباً ضدونقیض است و بیشتر ناشی از نشستن ممتد در بارهاست که با اشارات عجولانه و بی دلیل هاچنر درهم آمیخته شده است.
نتیجه این وضعیت آنکه مثلاً هاچنر می گوید همینگوی در اوایل ۱۹۴۹ پیش از آنکه عازم ونیز بشود از فینکا ویجیا به او در نیویورک تلفن زده است، درصورتی که همینگوی کوبا را به قصد ایتالیا در پائیز۱۹۴۸ ترک کرد: البته این مثال چندان مهم نیست، مهم تر از آن، شواهدی هستند براساس گفته های همینگوی، که غالباً نادقیق و متناقض است و در پرده ای از خاطره های آشفته فرورفته اند، یا سال های زیادی از آن سپری شده اند یا به خاطر ویسکی زیادی که در طی این تک گویی های خودمانی نوشیده شده است.
مثلاً همینگوی به هاچنر گفته است که پنجره اتاق که در پاریس در مارس ۱۹۲۸ روی سرش افتاد، به خاطر این بود که جری کلی(۱۴۰) دادائیست(۱۴۱) طناب را محکم کشیده بود، درصورتی که نقاش دادائیست فقط زوری به طناب داده بود و این خود همینگوی بود که آن را در شب با ریسمان فلاش تانک توالت عوضی گرفت و کشید و آن مصیبت را به بار آورد؛ و باز همینگوی به هاچنر گفته بود که برای خوشایند همسر دومش پائولین کاتولیک شده است (وقتی پشیمانی از طلاق هَدلی مشکلات جنسی برایش درست کرد و پائولین بعد از اینکه دید او روزهای متمادی بیهوده لیوان های خون گاو را سرمی کشد، به او پیشنهاد کرد تا به کلیسا برود و دعا کند و دعایش مستجاب شد)، درصورتی که پیداست غسل تعمید کاتولیکی او آن قدرها هم شاعرانه نبود، بلکه خیلی مصیبت بارتر بود و دن جوزپه بیانکی این کار را کرد و همینگوی در مارس ۱۹۲۷ به ایتالیا آمد و به دنبالش رفت تا از او گواهی غسل تعمید کاتولیکی به خاطر ازدواجش با پائولین بگیرد و در راپالّو(۱۴۲) پیدایش کرد. و باز همینگوی که به او گفته است هنوز از زخمی رنج می برد که براثر آویزان شدن به کناره پیلار برداشته است، درصورتی که حادثه در اول ژوئیه ۱۹۵۰ رخ داد که در جریان آن همینگوی روی عرشه لغزید و سرش به یک نیزه خورد و تا استخوان شکاف برداشت که بعد در سه نقطه بخیه خورد. باز همینگوی که به او گفته است و ظاهراً این طور به نظر می رسد که مدال نقره را در بیمارستان میلان دریافت کرده است؛ درصورتی که آن را مدت ها بعد وقتی به امریکا بازگشت دریافت کرد؛ باز همینگوی که به او گفته است پدرش هنگام مردن ۰۰۰ /۵۰ دلار باقی گذاشته بود که تمامش را مادرش خرج آراستن سالن موسیقی کرد، درصورتی که مبلغ کمی از عمویش دریافت کرد و پدرش فقط یک بیمه عمر ۲۵۰۰۰ دلاری، دو خانه روستایی در میشیگان و خانه اوک پارک را با یک رهن ۱۵۰۰۰ دلاری برایش باقی گذاشت، و امّا در مورد سالن موسیقی، مادر آن را قبل از آنکه همینگوی خانه را ترک کند، درست کرده بود؛ و باز همینگوی که دو مرتبه برایش جریان تشییع جنازه لیدی داف(۱۴۳) را از قول مالکوم کاولی، تعریف کرده است که موقع تشییع حاملان تابوت آن قدر مست بودند که تابوت از روی دوششان روی زمین می افتد، در صورتی که جسد بانوی الهام بخش «خورشید همچنان می دمد» در آلبوکرکی(۱۴۴) سوزانده شد و تشییع جنازه چندان مهمی نداشت.
خود هاچنر هم اشاره به یکی از این آشفته گویی ها می کند: همینگوی ماجرای انتقام جویی یک کولی را از گاوی تعریف می کند که برادرش را در یک کاپئا(۱۴۵) کشته است (گاو را اخته کرده و بیضه هایش را بعد از سرخ کردن خورده بود.) و محل حادثه را به جای مادرید در والنسیا قرار می دهد. گرچه این بی دقتی هم اهمیت چندانی ندارد، امّا این شبهه را برمی انگیزد که ماجراهای دیگری که محل وقوعشان تورینو گفته شده است و در میلان اتفاق افتاده اند دقیق نباشند و نتیجه آنکه امکان ندارد بیمارستان صلیب سرخ امریکایی که در بسیاری از نامه ها و شواهد در میلان بوده است، آن طور که از درد دل های همینگوی به هاچنر برمی آید از تورینو سردرآورد، حتّی او اگر هم بگوید: «من در اینجا در [تورینو] برای معالجه پاهایم بستری شدم» و «داشتم با یکی از زنان صلیب سرخ ازدواج می کردم» و «به مسابقات اسب دوانی می رفتم» و «کاترین بارکلی دختری اهل تورینو بود» و «وقتی در طول تابستان و پائیز ۱۹۱۸ در بیمارستان بودم با دختری اهل تورینو ماجرای عشقی داشتم» (از این گذشته قهرمان واقعی داستان و الگوی آن در کنار هَدلی پائولین و پرستار اِلسی جساپ(۱۴۶)، کاترین بارکلی یعنی آگنس فون کوروفسکی که پانزده سال تمام در کی وست(۱۴۷) در چند کیلومتری همینگوی زندگی کرد، بی آنکه هرگز او را ملاقات کند برای برنیس کرت(۱۴۸) تعریف کرده بود که همینگوی رابطه جنسی اش را احتمالاً با پرستار دیگری به نام اِلسی جساپ که بی قیدتر بوده، داشته است، که البته دراین مورد هم نه شواهدی هست نه یادداشتی و نه خاطراتی و نه چیزهایی ازاین قبیل.)
براساس سنت جاودانه شده و در «وداع با اسلحه» و براساس یادداشت های گوناگون و شواهد بسیار، در طول هفته های متمادی برای جراحی های متعدد بر روی زانو، آگنس در کنارش بود، حتّی آن وقت که دیگر خطر قطع پا برطرف شده بود و به بیرون آوردن ترکش هایی پرداختند که گاهی وقت ها هم روی سطح پوست می آمدند و همینگوی خود با چاقوی جیبی آنها را درمی آورد و به عنوان بی حس کننده دزدانه کنیاکی را قورت می داد که زیر بالشت مخفی کرده بود.
همان موقع بود که به خاطر محبوبیت بی نظیری که در بیمارستان به دست آورده بود، متوجه تاثیر شدیدی شد که با جادوی زیبایی، شور و هیجان و قدرت روحی خود بر دیگران گذاشت. درضمن متوجه این هم شد که موردپسند زن هاست، زیرا می دید پرستارها برای معالجه او حتّی کمی بیش از وظایف خود باهم رقابت می کنند، خصوصاً حالا که دیگر کم کم از حالت پسرانه بیرون می آمد و تبدیل به مرد می شد، خیلی مردانه آن طور که اید ئال آن سال ها از یک مرد بود، با آن خنده شیرین بچگانه اش که در تمام عمر یکی از عوامل جذابیت او باقی ماند.
عشق او به آگنس اولین عشق جدی اش بود، امّا آگنس بنا به رسم زمانه تقریباً برخوردی افلاطونی داشت: عکس او را در کیفش می گذاشت و هرشب برایش نامه می نوشت، امّا از دسامبر به او گفت که برای گذراندن کریسمس در میلان نمی ماند. همینگوی سخت عاشقش بود و توجهی به اختلاف سنش با او نداشت (آگنس هفت سال بزرگ تر بود)؛ امّا آگنس، وقتی همینگوی به امریکا بازگشت و هر روز برایش نامه می نوشت، عاشق ستوان دوم دومنیکو کراچولا(۱۴۹) شد و برای او نامه نوشت و تقاضا کرد او را ببخشد و مدیونش باشد.
برای همینگوی ضربه تحمل ناپذیری بود، طوری که تب کرد و مجبور شد روزهای متمادی را در بستر بماند تا از اضطراب و نومیدی رهایی یابد و با پناه بردن به الکل و زن های دیگر این طور وانمود می کرد که فراموشش کرده است. دوستان هم به نوبه خود وانمود می کردند که حرفش را باور دارند، با اینکه از او نامه هایی دریافت کرده بودند که همینگوی به طور خصوصی گفته بود که مشغول ذخیره پول برای ازدواج است.
وقتی به ایتالیا آمد از این ماجرا اصلاً حرفی نزد.

کودکی

در شصت ودو سالگی مرد، چراکه در ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ به دنیا آمد. پدرش کلارنس ادموندز(۷۵) ملقب به «اد»(۷۶) او را به دنیا آورد که پزشک زنان بود و دوستدار طبیعت، و تفریحش خشک کردن حیوانات. همسرش گرِیس هال(۷۷) بود، زنی سرخورده در فراگیری صدای بم که سال پیش از آن دختر اول خود مارسلین را زائیده بود. او را در اول اکتبر، در اولین کلیسای جماعت ربانی با نا م های ارنست (از پدر بزرگ) و میلر(۷۸) (از عم مادری) غسل تعمید دادند.
کودکی یک ساله بود که خانواده او را از زادگاهش اوک پارک(۷۹) ایلینوی(۸۰)، به خانه تابستانی در میشیگان در ساحل دریاچه ای برد و با دشت های باز و مناظر تپه ها، آب نیلگون و غروب های دوردست مانوس کرد، و هم چنین با زندگی سختی که در پرتو چراغ نفتی می گذشت، بی آنکه اثری از دستشویی باشد و همسایگانی که با آنها دوست شود، و بازی هایی بر روی شن های مرطوب، بی هیچ تن پوشی.
زبان که باز کرد سرگرمی مورد علاقه اش شنیدن قصه هایی بود که یکی برایش تعریف کند، به خصوص درباره حیوانات، یا اینکه دوروبری ها را با اسم هایی نام گذاری کند که از خودش درمی آورد. در دوسالگی او را به سیرک بردند تا اولین بار فیل را ببیند، امّا به گفته خواهرش مارسلین، به جای آنکه به اکروبات ها و دلقک ها نگاه کند، سرگرم تماشای شیرها و یوزپلنگ های توی قفس شد. در چهارسالگی او را به کودکستان فرستادند؛ امّا هم زمان به باشگاه طبیعت دوستان نیز می بردند که تحت مدیریت پدرش بود؛ به این ترتیب خیلی زود شروع به شناختن پرنده های جنگلی و جمع آوری نمونه علف ها کرد. در پنج سالگی برای اولین بار زندگی اش به خطر افتاد: وقتی در دهکده یک سطل شیر را به تنهایی به مزرعه مجاور مزرعه پدرش می برد، پایش لغزید و ترکه ای در گلویش فرو رفت و لوزه هایش را زخمی کرد (لوزه ها را بعدها به هنگام بازگشت از جنگ در ایتالیا بیرون آوردند.) کودک بی آنکه از خونریزی بترسد این قدرت را داشت تا به خانه برود. در آن هنگام بود که پدر به او یاد داد تا برای غلبه بر درد سوت بزند و از همان موقع بیماری حلق و گلوی او شروع شد که تمام عمر آزارش داد. براساس این رواقی گری و معالجاتی که پدرش برای معالجه سرخ پوستان اردوگاه در مواقع اضطراری به کار می برد و او شاهدش بود، یک بار هنگام قایقرانی با خواهرش مادلن (سانی)، قلاب ماهیگیری را به سینه اش فرو کرد و از خواهر خواست تا آن را بشکند، که البته مادلن این کار را نکرد و باعث دل آزردگی برادر کوچک شد.
در محیطی چنین آکنده از خشونت و سختی، اولین هدیه مهمی را که دریافت کرد میکروسکوپی بود که با آن از سر تفریح اجزای بدن حشرات را بررسی می کرد، همان گونه که بعدها روحیات شخصیت هایش را می کاوید، و به زودی زبان مخصوصی ابداع کرد که فقط با خواهر کوچکش مادلن به هنگام صحبت از آن استفاده می کرد، و این شاید پیش درآمد زبان ساده ای بود که وقتی بزرگ شد برای حرف زدن با دوستان به کار می برد. تازه ده سالش شده بود که اولین تفنگ شکاری را به او هدیه دادند و بلافاصله طرز استفاده از آن را طوری خوب یاد گرفت که حسادت همسالآنش را برانگیخت. برادرش لستر تعریف می کند یک روز عده ای از بچه ها که به بیست تا بلدرچین ذخیره اش حسادت می کردند کتکش زدند و همین ماجرا باعث شد که مشت زنی یاد بگیرد تا از خودش در برابر قلدری های احتمالی دفاع کنند و این برخلاف آموزش مذهبی پدربزرگِ پدری بود که می گفت: «همیشه باید طرف دیگر صورت را گرفت»(۸۱)، که شاید همین باعث پیدایش انفعال در پدر شده و همینگوی در نوجوانی سخت از آن منزجر گشته بود.
عادت های سخت و طاقت فرسا را زود به کار گرفت تا در بوته تجربه و در هماهنگی کامل با زمان او را بدل به قهرمانی از نوع همفری بوگارت یا کلارک گیبل کنند: پابرهنه در جنگل راه رفتن، خوابیدن در دشت بیرون از خانه ییلاقی، شبانگاه برهنه در دریاچه شنا کردن و با بی پروایی در آب شیرجه زدن. وقتی والدین، مزرعه ای را آن طرف ساحل دریاچه خریدند عادت کرده بود تا با یک بوق شاخی با دهقانی که برای شندرقازی که پدر به او می داد تا روی زمین کار کند، ارتباط برقرارکند. لباس های زهوار دررفته می پوشید و بیشتر ژنده پوش بود: یک زندگی تقریباً وحشی. انگار می خواست خودش را از ضربه ای روحی خلاص کند که شاید وقتی مادر لباس دخترانه به او پوشانده و بعد عکسش را گرفته بود، در او به وجود آمده بود: چون همیشه آرزو داشت دوقلو داشته باشد. دختر اولش مارسلین فقط یک سال بیشتر از ارنست داشت و مادر مدت ها به آنها لباس مشابه می پوشانید.
به عقیده بعضی ها (ازجمله پسرش گریگوری ملقب به جی جی که در خاطراتش نوشته)، همین امر باعث وارد آمدن ضربه ای روحی به کودک شد و او را به سوی ماکیزم کشاند که امروزه به نظر می آید به او وصله خورده است و فمینیست ها(۸۲) را از کوره به در می برد، اعصاب بعضی ها را خراب می کند و به عقیده هارولد لُب(۸۳)، دوستی که در «خورشید همچنان می دمد» به عنوان رابرت کوهن(۸۴) مورد استهزا قرار گرفت، به عنوان عکس العملی زودرس دربرابر تمسخر رفقایی که لباس پسرانه پوشیده بودند، به وجود آمد. نشانه هایی از این خواست مادر را می توان در بعضی از تصاویری دید که در کتاب خاطرات خواهرهایش به چشم می خورد. یکی از تصاویر، دو دختربچه را نشان می دهد، یکی بور و دیگری سبزه، با کلاه های بزرگ گل و بته دار و لباس های نخی با نواردوزی در حاشیه. تصویر دیگر دختربچه ای را نشان می دهد با موهای بور بلند تا روی گردن، فرق باز کرده و به پهلو خوابانده، صورتی گرد، چشم هایی درشت، بدنی ظریف، غوطه ور در روبان های معلق و لباس های زنانه بزرگ از جنس کتان سفید.
حتّی این مسئله که در آغاز قرن در تمام کشورهای دنیا رسم بر این بود که به تن پسربچه ها در سال های اول کودکی لباس دخترانه بپوشانند تا از آنها عکس بگیرند، وقتی متوجه تفاوت جنسی خود شد، در خانه ای که تنها مرد غیر از پدرش بود (برادرش وقتی متولد شد که همینگوی شانزده ساله بود)، احتمالاً از عکس العمل همینگوی نسبت به این خشونت مادرانه نکاست: کودک شاهد تولد خواهر کوچک اورسولا و بعد مادلن بود و بلافاصله هردو را با اسم های ابداعی خود نام گذاری کرد. شاید آنچه که ماکیزم آینده او را برانگیخت همین وضعیت او باشد که تنها پسر بین یک عده دختر بود، یا فکر می کنم که یک روان شناس شاید بگوید به علت استبداد مادر بود، یا شاید یک طبیعت شناس بگوید این تنها به خاطر تاثیر زندگی در دشت بود که خیلی زود به شکار و ماهیگیری کشانده شد.
امّا اینها همه حدسیات اند. فراسوی هرگونه اظهارنظری، وقتی همینگوی خصوصیات شخصیت های خویش را تحقق بخشید، ماکیزم جزو تاریخِ آداب و سنن دهه های سی و چهل بود.

۱۹۴۸- دیدار از کورتینا – ونیز(۸۵)

در پاییز ۱۹۴۸ وقتی برای اولین بار بعد از ۱۹۲۳، به ایتالیا آمد – البته به جز سفر کوتاهی که با ماشین و به اتفاق گای هیکاک(۸۶) در ۱۹۲۷ داشت – شهرت ماکیزم او و معروفیتش به عنوان نویسنده به اوج رسیده بود. با یک بیوک آمد و در تمام مدت اقامتش با آن به گردش رفت، در جنوا(۸۷) راننده ای را به اسم ریکاردو(۸۸) استخدام کرد و با چهارمین و آخرین همسرش مری به استرسا(۸۹) و از آنجا به کورتینا دامپزو(۹۰) رفت که با همسر اولش هَدلی و دوست دختر او رناتا بورگاتی(۹۱) زمستان سال ۱۹۲۳ را گذرانده بود.
به خاطر او هتل کونکوردیا را که در آن فصل پاییزی بسته بود باز کردند و از آن سفره های خوان سالاری انداختند که خیلی باب طبع همینگوی بود. کسی به او گفته بود که اس اس های آلمانی در جریان یک یورش به موسسه انتشاراتی اینائودی(۹۲) ترجمه «وداع با اسلحه» را پیدا کرده و من را دستگیر کرده بودند و این کتابی بود که موسولینی در ایتالیا مافوق ممنوع اعلامش کرده بود (چه به خاطر کینه شخصی دیکتاتور، که هرگز فراموش نکرد در شماره ۲۷ ژانویه ۱۹۲۳ «تورنتو استار»(۹۳) مورد تمسخر واقع شده است، همینگوی برای آن روزنامه تقریباً در سنین نوجوانی از اروپا گزارش می فرستاد، و چه به خاطر توصیف شکست کاپورتو(۹۴) که درنظر ناسیونالیسم موسولینی یک افترا به شمار می آمد، گرچه درواقع توصیفی بود از عقب نشینی یونانی ها در طی جنگ یونان – ترکیه در سال ۱۹۲۲.)
وقتی همینگوی این را فهمید کارت پستالی برایم فرستاد و به کورتینا دعوتم کرد. دستخطش را نمی شناختم، فکر کردم شوخی بی مزه یکی از دوستان است و جواب ندادم: دو مرتبه کارت پستال دیگری فرستاد که معطلش نکردم و بلافاصله با اولین قطار صبح عازم شدم و وقت ناهار با قطار کوچک افسانه ای دولومیتی(۹۵) که الآن از دور خارج شده است، رسیدم.
برخورد با او که در برابر پانزده نفری از مهمان هایش صورت گرفت، خیلی هیجان انگیز بود: همینگوی با آغوش باز در سالن ناهار خوری خالی به طرفم آمد و مرا آن جور که مخصوص خودش بود محکم بغل کرد و این شروع دوستی ای بود که تا مرگش ادامه یافت. در ۲۰ اکتبر ۱۹۴۸، بعد از بازگشتم به تورینو برایم نوشت: «به نظرم دختر ملوس و خوشگلی آمدی و مغزت هم خیلی خوب کار می کند... فکر کنم اشتباهی که می کنی دخترم، این است که (در صحنه ادبیات) مبارزه را خیلی ساده قبول می کنی. من هیچ وقت به حمله جواب نمی دهم؛ کارم را ادامه می دهم. کار همه چیز است. گاهی (در صحنه ادبیات) آدم خیلی عصبانی می شود. امّا هیچ وقت جواب نمی دهم. بهتر بگویم، یادگرفته ام جواب ندهم. صبر می کنم تا بمیرند یا که متوجه اشتباهشان بشوند یا گاهی در سکوت با یک جمله می کشمشان. با محبت فراوان – پاپا.»
همینگوی به جدلی در روزنامه «اونیتا»(۹۶) ی تورینو اشاره می کرد که مرا به خاطر مقاله ای درمورد او که در «آوانتی»(۹۷) منتشر شد مورد حمله قرار داده بود؛ جدلی که خیلی باعث رنجشم شد، آن هم به خاطر عادت بد و نابخشودنی ام که راحت درگیر می شوم. نصایح همینگوی آن قدر برایم با ارزش بود که ازآن پس کمتر به دام این جور تله های حرفه ای افتادم.
در هتل کونکوردیا، همینگوی صبح زود بلند می شد و به ایوان هتل دلپوکول(۹۸) می رفت تا شیر و قهوه بنوشد. چندجرعه شیرقهوه با کره فراوان روی نان برشته تازه تنوری می خورد، امّا اینها دیگر خاطراتی دورند. بعد به جاهایی مشرف به کوهستان می رفت که چندان شناخته شده نبودندتا ناهار بخورد و طرف های غروب مدت زیادی را در بار هتل پوستا(۹۹) می گذراند و بار گردان آنجا علاقه زیادی به او داشت – همان طور که تمام بار گردان های دنیا، آن طور که بعدها متوجه شدم، به او علاقه داشتند. روزهای اول خیلی سختش بود که من لب به مشروب نمی زدم و با گفتن: «You shouldn,t do that to me, daughter» (آمدی و با من نسازی، دختر) خودش را تسلی می داد؛ بعد عادت کرد و ظاهراً دیگر اهمیتی نمی داد. وقتی در کونکوردیا بود کنت فدریکو کچلر(۱۰۰) دعوتش کرد به دریاچه خصوصی اش در اتریش تا ماهی قزل آلا بگیرد و همینگوی دعوت را قبول کرد و درهای آریستوکراسی ونتو(۱۰۱) و ونیز به رویش گشوده شدند.
در اکتبر با بیوکش به ونیز آمد و به لقب شهسوار صلیب بزرگ مالتا نایل شد (عنوانی که احتمالاً دست مایه ای برای ابداع فرقه های گوناگون شهسواری به شیوه ای سخت هزل آلود در داستان از میان رودخانه و به سوی جنگل(۱۰۲) شد، در هتل گریتی(۱۰۳) اقامت گزید و باعث شهرت هریز بار(۱۰۴) شد. دیوانه وار عاشق ونیز شد و در انتظار اینکه عاشق زیبارویان ونیزی شود. در ۲۷ اکتبر برایم نوشت: «فرناندا، دخترجان اینجا این قدر خوش می گذرد که نگو، باورکردنی نیست، نشستن در کنار کانال گرانده(۱۰۵) و نوشتن در نزدیکی همان جایی که آقای بایرون(۱۰۶) و آقای براونینگ(۱۰۷) (مقصودم شاعر است نه آن تولیدکننده اسلحه) و آقای دانونزیو گابریله(۱۰۸) شاعر، کمدی نویس، رمان نویس، معجونی از گه و قهرمانی، نوشته اند، چنان احساسی را به آقای پاپا می دهند که انگار آخر به مکان موعودش رسیده است. فکر می کنم باید قصری خرید (البته با چک بی محل) و هرروز صبح هم دوئل کرد (برای جلوگیری از افراط در مشروب) و حسابی خوش گذراند. امّا نمی دانم چگونه بیشتر از آنچه تقریباً هر روز زندگی را خوش گذرانده ام، خوش بگذرانم، البته غیر از مواقعی که دوستان مورد علاقه ام زخمی یا مریض شده اند، یا درخطر افتاده اند، یا کمبود گلوله های خمپاره داشتیم... پاملا چرچیل(۱۰۹) به مردی تلفن زد. قرار شده همدیگر را ببینند. آقای پاپا.»
در اکتبر ۱۹۴۸ همان سال، با مهمات و سازوبرگ فراوان، به ملک بارون نانی یوکی فرانکتّی(۱۱۰) رفت و شروع کرد به شکار مرغابی و این زمینه ساز داستان «از میان رودخانه و به سوی جنگل» شد و در اوایل نوامبر چشمش به دهکده های چیپریانی(۱۱۱) در تورچلو(۱۱۲) افتاد و بلافاصله با مری به آنجا نقل مکان کرد و آن طور که مری در خاطراتش می نویسد، زیباترین دوران زندگی مشترکشان را در آنجا گذراندند. در این روزهای آرام بخش برایم اغلب نامه می نوشت. یک بار متن یک سخنرانی درباره کتاب «ناقوس ها برای که به صدا درمی آیند» را که به عهده من واگذار شده بود برایش فرستادم و همینگوی فکر کرد مقدمه ای است برای کتاب او، در ۱۱ نوامبر برایم نوشت:
«تشکر از نامه و از مقدمه که فوراً خواندمش، این هم نظر من:
۱- هرچه تو درباره من بنویسی و هر نظری که در مورد من داشته باشی، حرفی ندارم. هیچ وقت هم سعی نمی کنم دخالتی در نقد بکنم.
در مورد آنچه مربوط به کار تو می شود:
۲- به نظرم مقدمه طولانی و خیلی پراکنده است، یعنی خیلی باعجله نوشته شده و استعدادت را آن طور که باید نشان نمی دهد. امکان ندارد چنین کاری را دوروزه انجام داد. کاولی(۱۱۳) روی چنین چیزی هفته ها کار می کند. راحت می گفتی که احتیاج به وقت بیشتری داری، از چاشنی می زدی و بیشتر درباره کتاب می گفتی. یادت باشد که کتاب های من، حداقل این یکی را، پیشخدمت ها، ملوان ها و کارگرها می خوانند که برایشان محافل ادبی اصلاً پشیزی ارزش ندارد. می خواهند از مقدمه چیزی یاد بگیرند. خیلی خوب توانسته ای مفاهیم اجتماعی کتاب را نشان بدهی که من سعی کردم با نقل قولی از جان دون(۱۱۴) روشن کنم. نظری که درباره نحوه به وجود آمدن این یا آن کتاب داری منطقی و جالب است. جنگ اسپانیا اولین جنگی بود که توانستم به آن عقیده پیدا کنم. برضد و برای چیزی جنگیدیم، نه بر ضد مردمی که درواقع آدم هایی مثل ما بودند (جنگ اول جهانی.)
از نظر من این جنگ آخری لازم بود، چون آلمانی ها دیگر شورش را درآورده بودند و موسولینی داشت ایتالیا را با جاه طلبی های نظامی اشتباهش خراب می کرد. ولی فقط ضد چیزی جنگیدیم نه به خاطر چیزی. شعارها که همان گند و کثافت های همیشگی بودند.
از جنگ گریزانم، از ارتش متنفرم، امّا خیلی خوشم می آید مبارزه کنم. خوشم می آید عشق بازی کنم، بجنگم، بنوشم، بخوانم، ماهیگیری کنم، شکار کنم و بنویسم. خیال می کنم جنگیدن و نوشیدن کارهای زشتی باشند، ولی من از هردوی این کارها خوشم می آید. فکر کنم در مورد ترس از مرگ مبالغه می کنی. فکر کنم جریانش این طوری بوده است. اول ترس از مرگ، بعد توجه و کنجکاوی برای مرگ، بعد احترام برای مرگ (دادوستدی که می کند) و بالاخره تحقیر و انزجار زیاد از مرگ. این وضعیتی است که از دوران های چین تا این جنگ آخر روی دریا، در هوا و روی زمین بوده است. هیچ وقت از مرگ ترسی نداشته ام و هرگز فکر نکرده بودم ممکن است به سراغم بیاید تا آن دفعه که در فوسالتای پیاوه واقعاً بدجوری به هوا پرتاب شدم. فکر می کنم قدرت انفجار (مین خیلی بزرگی بود تقریباً به اندازه یک پیت حلبی پنج گالنی بنزین و درست وسط مواضع کوچک ما افتاد) برای اعصاب و سرم خیلی وحشتناک و ناگوار بود و خیلی طول کشید تا بهبود یافتم. تا مدت های زیادی نمی توانستم شب ها بدون چراغ روشن بخوابم. امّا در این جنگ آخری هیچ چیز نگرانم نکرد غیر از مشکلاتش، اینها را برایت می گویم تا بتوانم تاآنجاکه مقدور است اطلاعاتی بدهم تا بتوانی زمینه ای برای نتیجه گیری هایت داشته باشی.
به هرحال مرده شور این مسائل ماوراءالطبیعه را ببرد. هیچ وقت کوندرو را نخوانده ام، امّا می دانم چه گندی است، نباید نگران این جور آدم ها باشیم. ابداً. یک ضرب المثل قدیمی اسپانیایی می گوید: اگر یک گرم طلا داری و طلاست، می توانی همیشه با پول عوضش کنی. یک ضرب المثل قدیمی دیگر اسپانیایی می گوید: گاو بالاخره این موهبت را پیدا کرد تا به زبان آدمیان حرف بزند و این امکان را یافت تا هرچه دلش خواست بگوید. آن وقت گفت ماع. به اسپانیایی این زبان قشنگ، خیلی مختصرتر است: «Habla el buey: y dice Mu»

۱۹۳۴ – ۱۹۳۳- مارلین – اولین سافاری – جین

آن سال در نیویورک در نوامبر ۱۹۴۸ ده ها نفر به دیدنش آمدند، ازجمله ناشرش چارلز اسکریبنر و پسرش پاتریک و خانم روزنامه نگاری به نام لیلی ین راس(۲۰۹) که در کریسمس ۱۹۴۷ با او در سان ولی(۲۱۰) مصاحبه کرده بود، چون باید مقاله ای درباره گاوباز بروکلینی سیدنی فرانکلین(۲۱۱) می نوشت و حالا که در این فاصله خبرنگار شده بود و دوست همینگوی، سلسله مصاحبه ای با او ترتیب داد و از آن برای مقاله جدلی خود استفاده کرد که در نیویورکر(۲۱۲) ۱۳ مه ۱۹۵۰ چاپ شد و همینگوی و تمام دوستانش را عمیقاً متاثر و دلگیر کرد: مصاحبه هایی اندک و تلخ کامی های فراوان.
مارلین دیتریش هم که یکی از دژهای زندگی همینگوی بود به سراغش آمد. با او در سال ۱۹۳۴ آشنا شده بود. همان وقت که این هنرپیشه در اوج زیبایی خود بود، آمد به تالار پذیرایی کشتی بخار Ile-de-France و همینگوی هم در همان روزها از یک سافاری برگشته بود که غیر از رمان «تپه های سبز افریقا» الهام بخش داستان های موردعلاقه اش «برف های کلیمانجارو» و «زندگی کوتاه و خوش فرانسیس مکومبر» شده بود. چند سال بعد این هنرپیشه در مقاله ای تحت عنوان «The Most fascinating man I know» جریان برخوردش را این طور تعریف کرد: «برای شرکت در ضیافت شام وارد تالار شدم. آقایان بلند شدند تا صندلی به من تعارف کنند، امّا فوراً متوجه شدم که نفر سیزدهم میز می شوم. به خاطر خرافاتم معذرت خواستم و برگشتم، در این بین مردی تنومند جلویم را گرفت و تعارف کرد تا نفر چهاردهم بشوم. آن مرد همینگوی بود.» از این نقل قول در تمام زندگینامه های همینگوی بی آنکه در گیومه آورده شود استفاده شده است و معلوم می شود که آغاز یک دوستی عاشقانه، امّا بدون جنبه های جنسی بوده است که تا آخر عمر نویسنده ادامه یافت: این هنرپیشه جزو اولین کسانی بود که به او در درمانگاه مایو تلفن زد.
آن شب مارلین با همینگوی از دخترش ماریا صحبت کرد و همینگوی برایش از سافاری که تازه از آن برگشته بود. با همسر دومش پائولین در ۲۲ نوامبر ۱۹۳۳ به افریقا رفته بود و در مومباسا(۲۱۳) در هفته اول دسامبر از کشتی پیاده شده و با قطار به نایروبی رسیده بود و در آنجا فیلیپ پرسیوال(۲۱۴) را که در داستان هایش به عنوان معروف ترین راهنمای افریقا عاقبت به خیر شد، به عنوان راهنما استخدام کرد. از نامه ای که همینگوی در ۱۸ ژانویه ۱۹۳۴ به سردبیر «اسکوایر»(۲۱۵) نوشته است این طور پیداست که بلافاصله به اسهال خونی دچار شده و خیال داشته است به جزیره ای برای صید اره ماهی برود تا مطالبی را برای نوشتن و فرستادن به مجله پیدا کند؛ همینگوی تعریف می کند که دو کرگدن و چندتا شیر را کشته و چند کله محشر را برای خودش کنار گذاشته است (بعضی از آنها تا آخر عمرش به دیوارهای فینکا ویجیای کوبا زده شده بودند)، شاید آنها را در کنیا(۲۱۶) شکار کرده بود، شاید هم در تانگانیکا (تانزانیای امروز) که همینگوی با کامیون هایی که چادرها و وسایل دیگر را می آوردند، سوار بریک جیپ شش نفره به آنجا آمده بود.
گروه شامل همینگوی و پائولین، فیلیپ پرسیوال، چارلز تامپسون(۲۱۷) (نام دیگری که در اسطوره سازی همینگوی متداول بود، دوستی اهل کی وست از سال ۱۹۲۸، همپای شکار و ماهیگیری نویسنده، مالک کارخانه سیگارسازی و مغازه آهن آلات فروشی و فروشگاه وسایل دریانوردی) می شد و بن فوری(۲۱۸) دستیار فیلیپ پرسیوال. علاوه بر آن راننده ای بومی و یک نفر تفنگ بیار که در خدمت فیلیپ پرسیوال بود. وقتی به منظرگاه کلیمانجارو رسیدند، اولین اردوگاه سافاری را برپا کرده و شروع کردند به شکار. اسهال روده ای همینگوی را از نظر جسمانی رنج می داد و زوزه کفتارها از نظر روانی. بعد وضعیت شکار بهتر شد و شیرها و کرگدن ها در این سافاری وارد صحنه شدند که دیگر سفر آفریقای تمام عیاری شد با رعایت کلیه اصولش.
امّا همینگوی دچار دل پیچه شدید شد و مجبور شدند او را با هواپیمای شش نفره ای که یکی از دوستان فیلیپ پرسیوال هدایت می کرد به نایروبی ببرند. به محض اینکه حالش بهتر شد برای «اسکوایر» داستانی درباره بیماری و شکارش نوشت و تاریخ آن را ۱۸ ژانویه ۱۹۳۴ – نایروبی گذاشت که به عنوان یکی از شاهکارهایش به جا ماند. بعدها برایم تعریف کرد که داستان را توسط تلگراف فرستاده بود و تمام مبلغ قرارداد را خرج فرستادن تلگراف کرده بود.
داستان در اوت ۱۹۳۶ با عنوان برف های کلیمانجارو چاپ شد و نسخه سینمایی آن را داریل.اف.زانوک(۲۱۹) تهیه کرد که کارگردانش هنری کینگ(۲۲۰) و بازیگرانش گریگوری پک(۲۲۱)، آوا گاردنر(۲۲۲)، سوزان هِیوارد(۲۲۳) بودند.
همینگوی وقتی بعد از یک هفته معالجه بهبود یافت، به اردوگاه برگشت و شکار را از سرگرفت: گروه از فلات به دشت سرازیر شد و سافاری شکارچیانی که بیش از قبل هماهنگ و آزموده می شدند، ادامه پیدا کرد. امّا حسادت زیاد به مهارت شکارچی گری دوستش چارلز تامپسون همینگوی را غمگین کرد و اینها الهام بخش داستان «زندگی کوتاه و خوش فرانسیس مکومبر» شدند (این داستان در سپتامبر ۱۹۳۶ در کاسموپولیتن به چاپ رسید)؛ نسخه معروف سینمایی آن را زولتان کوردا(۲۲۴) در ۱۹۴۷ با بازیگری گریگوری پک و جون بِنِت(۲۲۵) کارگردانی کرد.
الهام دهنده چهره مارگوت مکومبر(۲۲۶) زن بسیار زیبایی به نام جین میسون(۲۲۷) بود که همینگوی حتّی وقتی هم که با پائولین ازدواج کرده بود، با او در هاوانا رفت و آمدی مشکوکانه داشت. همینگوی او را در ایل.دو.فرانس(۲۲۸) در ۱۹۳۱ در بازگشت از تعطیلات سان فرمین(۲۲۹) شناخته بود: دانالد آگدن استوارت(۲۳۰)، یکی از چهره های خورشید همچنان می دمد، او را به همینگوی معرفی کرده بود. جین همسر جورج گرانت میسون، کارگزار هواپیمایی پان امریکن در هاوانا بود و همینگوی فوراً شیفته زیبایی خیره کننده خانم شد؛ امّا بیشتر از آن، شیفته خصوصیات خشن او شد که نوشنده ای قهار بود و این طور هم که بعدها معلوم شد متخصص ماهیگیری در روی عرشه و در هدف گیری کبوترها.
در نیویورک نقاشی و مجسمه سازی خوانده بود، دوبار هم در محفلی در واشینگتن معرفی اش کرده بودند، با «آقازاده»ای درخور اوضاع و احوالی که داشت ازدواج کرده بود و در استفاده از زیبایی و ثروت خود دست و دلباز بود. روی عرشه ایل.دو.فرانس با همینگوی و دانالد آگدن استوارت دوست شد و هردوی آنها به دنبال یک هم صحبت زن می گشتند، چون همسرانشان آبستن بودند و بیشتر اوقات را در اتاقک کشتی می گذراندند: دو مرد زن دار و پدر آتی با او که پرتو شادی و خوشی از چشمان آبی اش می درخشید و برازندگی از زیبایی اش، می رقصیدند و می نوشیدند.
این آغاز داستانی بود که جنبه عاشقانه و شهوانی آن هردم بیشتر عیان می شد: در ۱۹۳۲ جین به خاطر یک حادثه سخت ناگوار به بیمارستان نیویورک رفت – شاید اقدام به خودکشی – که مهره پشت او را صدمه زد و همینگوی نتیجه گرفت که به خاطر سرخوردگی در عشق به او مریض شده است. وقتی پیلار به راه افتاد، خانم اغلب در سفرهای دریایی اش با او بود و روابطش با همینگوی تنگ تر شد.
شاید این همان خانمی باشد که پسر همینگوی گریگوری در خاطراتش اشاره می کند. او می نویسد همینگوی با یک زن امریکایی بی رحمانه به پائولین خیانت می کرد. گریگوری با لحن زننده ای ادامه می دهد: این قدر این زن را می... که اگر چیزی برای مادرم می ماند، جای تعجب بود. یک دفعه که مادرم سرزده وارد هتل شد، او از پنجره بیرون پرید و شست پایش شکست... مادرم حق داشت که می گفت: «مهم نیست ارنست عاشق بشود، آخر چرا همیشه باید با دختری که عاشق او شده است، ازدواج کند؟»
معلوم نیست گریگوری مقصودش جین میسون است یا نه؛ امّا قدرمسلم اینکه جین میسون بود که همینگوی را به دوستی معرفی کرد که او هم توصیه های فنی سفر کنیا را به همینگوی کرد و نشانی دوست دیگری به نام آلفرد واندربیلت(۲۳۱) را به او داد که مقیم دهکد ه ای حدود سی کیلومتری نایروبی بود؛ درطول سافاری تصویر جین جلوی چشم همینگوی بود، خصوصاً وقتی از طرف دوست دیگر جین، سرهنگ ریچارد کوپر(۲۳۲) که بعداً معشوقه درخور حال جین شد، مورد پذیرایی قرار گرفتند.
شاید پایانی چنین بود که توانست در تفکرات همینگوی زخم کارساز را وارد کند و براساس الگوی جین، زن بی رحم داستان «زندگی کوتاه و خوش فرانسیس مکومبر» را به تصویر بکشد و بعداً براساس الگوی جین و شوهرش، زوج هلن و تامی برادلی را در «داشتن و نداشتن» بیافریند.

۱۹۲۱ – ۱۹۲۰- هَدلی

دفعه اولی نبود که همینگوی تمایلاتی خارج از روابط زناشویی پیدا می کرد، اولین دفعه در زمان همسری با هَدلی است که نویسنده فریفته لیدی داف توئایسدَن(۲۳۳) شده بود که بِرِت اَشلی(۲۳۴) خورشید همچنان می دمد شد: این عشق بیشتر افلاطونی بود، امّا همینگوی کمی بعد در برابر دلفریبی های شدید پائولین فایفر(۲۳۵) تاب نیاورد و عاقبت کارش به ازدواج با او کشید.
هدلی از این جدایی خیلی رنج کشید؛ امّا کینه شوهر را به دل نگرفت، شاید هم به این خاطر که در آن زمان می دانست تنها عشق واقعی نویسنده است: مسلماً هَدلی نه به خاطر منافعی با او ازدواج کرده بود و نه سعی می کرد او را در نوشتن کتاب هایش کمک کند و نه اینکه از همسر نویسنده بودن مقصودی داشت. هدلی، موقعی که همینگوی جوانی بیش نبود، با او ازدواج کرد، و با درآمد مختصری که داشت به او کمک می کرد. او را صمیمانه دوست داشت و با او خوشبخت بود.
وقتی همینگوی در ۱۹۲۰ در بیست سالگی با او آشنا شد، هَدلی ریچاردسن(۲۳۶) بیست وهشت سال داشت و در کنار مادری سلطه جو و مستبد و پدری مهربان و منطقی بزرگ شده بود که به خاطر ورشکستگی مالی خودکشی کرد و زن و چهار کودک خردسال خود را تنها گذاشت.
هَدلی دوازده سال داشت و به موسیقی پناه برد و پیانو یاد گرفت و به خاطر مراقبت از مادر از تحصیلات دانشگاهی صرف نظر کرد. بعد از مرگ مادر بود که یکی از هم دوره های سابق مدرسه اش کتی اسمیت دعوتش کرد تا چند روزی را در شیکاگو بگذراند. هَدلی دعوت را قبول کرد و به آپارتمان یرمیا کنلی اسمیت(۲۳۷) (برادر کتی و بیل اسمیت(۲۳۸) دوست نوجوانی همینگوی) و همسرش دودلز(۲۳۹) رفت. مهمان دیگر در آنجا، همینگوی بود و هنوز در اوایل نوجوانی، تازه هم از ماجرای وحشتناک جنگ در ایتالیا و از سرخوردگی در عشق خانم صلیب سرخی آگنس فون کوروفسکی (الهام دهنده وداع با اسلحه که نخواست با او ازدواج کند) و از ماجرای اسف انگیزش با مادر که از خانه بیرونش کرده بود چون پول درنمی آورد، التیام یافته بود. هَدلی بلافاصله توجه همینگوی را برانگیخت و از این توجه خیلی خوشحال شد و متقابلاً ابراز علاقه کرد. هَدلی خیلی خجالتی و خوددار بود، از آنهایی که آن زمان به دختران متین معروف بودند. درضمن دختر زیبایی بود، از نوع خانه دار آن: صورت گردی داشت و موهای گندمگون چهره های تیتسیانو(۲۴۰) را و نسبتاً شباهتی با زلدا فیتزجرالد داشت. هشت سال بزرگ تر از همینگوی بود، کم و بیش همان ماجرایی که قبلاً هم با آگنس در صلیب سرخ پیش آمده بود.
همینگوی تمام توانش را برای جلب توجه او به کار گرفت تا هرگونه مقاومتی را درهم بشکند؛ این شیوه اش بود مخصوصاً وقتی به نظرش می آمد که در آن لحظه دردنیا فقط همان شخص مخاطب او وجود دارد و بس. هَدلی تلاش چندانی برای مقاومت در برابر او از خود نشان نداد. در سه هفته ای که لذت آشنایی ادامه داشت، هَدلی بیشتر از همه از کنیه هایی تعجب کرده بود که جوان از خودش درمی آورد و این از امضایش زیر نامه هایی که برای دوستان فرستاده است پیداست، به عنوان مثال: ومج(۲۴۱)، ومینگهی(۲۴۲)، وی میج(۲۴۳)، همی(۲۴۴)، همینگستاین(۲۴۵) (نامی که بعدها خیلی موردعلاقه دوروتی پارکر(۲۴۶) بود)، استاین و خیلی از اسامی دیگر: علاقه به کنیه ها از همان کودکی در او بروز کرد، از همان موقع تفریحش این بود که تمام اسم ها را لت و پار کند و خواهرانش را با آنها نام گذاری کند. بعدها هم کم وبیش همین بازی را سر دوستان درآورد. در چنین اوضاعی هَدلی هم اسمی برای خودش پیدا کرد، و خودش را هاش(۲۴۷) نامید و فکرش را هم نمی کرد که روزگاری همین اسم در یادداشت های همینگوی جاودانه بشود.
همینگوی موقعی با هَدلی آشنا شد که دنبال کار می گشت و پیدا نمی کرد. در دسامبر ۱۹۲۰ خانه اسمیت را ترک کرد و رفت تا با بیل هورن(۲۴۸)، دوستش در جبهه ایتالیا زندگی کند که اجاره خانه هردو نفرشان را می داد، تا اینکه نویسنده آتی به دنبال یک آگهی استخدام رفت که جویای همکار برای ماهانه «کئوپراتیو کامانولث»(۲۴۹) با حقوق ۴۰ دلار در هفته بودند: همان شغل بود که همینگوی را از مشکلات مادی در شیکاگو رهانید. در اولین شماره یکباره هشتاد صفحه مطلب نوشت.
همینگوی در نامه ای در ۲۲ دسامبر ۱۹۲۰ به مادرش می نویسد که روزنامه در ۶۵۰۰۰ نسخه منتشر می شود و تمامش را او می نویسد که هاش – هَدلی از سنت لوئیز آخر هفته را به دیدنش آمده و او را برای شام شب سال نو به سنت لوئیز دعوت کرده است. در آخر نامه برای مادرش می نویسد که احتیاج زیادی به لباس و پیراهن دارد.
این احتیاج، با نگاهی به آینده و آن همه دلاری که زیر دست و پایش ریخته بود و در چه راه های عجیب و غریبی که خرج نشد، آدم را شگفت زده می کند.
در این نامه مثل تمام نامه های دیگر غلط های املایی عمدی تکرار می شوند (مثلاً «Rooshia» به جای «Russia» یا «gowb» به جای «gob»)، بعضی غلط ها هم غیرعمدی است، مخصوصاً در مورد کلمات خارجی (Cognaci به جای Cognac و Multa Subito به جای Molto Presto و از این قبیل) تا رسیدن به «زبان فرانکا» (زبان بین المللی مدیترانه ای)، مخلوطی از ایتالیایی، فرانسه، اسپانیایی، آلمانی که همینگوی در تمام عمر در طی مدتی که در اروپا اقامت می کرد به آن صحبت می کرد و خودش در نامه ای به خانواده در ۲۰ دسامبر ۱۹۲۱ این نام را بر آن گذاشته بود. درآمد همینگوی تا ماه ها همان ۴۰ دلار در هفته بود، مشکل مادی او را دچار وسواس می کرد و این وسواس را تمام عمر داشت.
در ۲۴ فوریه ۱۹۲۱ در تلگرافی به یکی از دوستانش می گوید که مدام می نویسد امّا پولدار نمی شود؛ تمام نویسندگان اول فقیرند و بعد پولدار و در مورد او هم جز این نیست.
غالباً با نوشتن نامه به هَدلی و خواندن نامه های عاشقانه همسر آینده اش که او را «نستو»(۲۵۰)ی بسیار عزیز و «ارنستویکو»(۲۵۱) می نامید خود را تسلی می داد. نامزدی و ازدواج باوجود اختلاف سن خیلی تند صورت گرفت و به نظر می آمد که مادر همینگوی هم از در آشتی درآمده است و خانه تابستانی میشیگان را برای ماه عسل در اختیار آنها گذاشت و اندکی بعد ۳ سپتامبر ۱۹۲۱ فرارسید و عکسی انداخته شد که در آن عروس را در لباس سفید کوتاه تا سر زانو و توری سفید روی صورت و لبخندی شاد در کنار داماد با جوراب های روشن، کت سیاه، کراوات راه راه و لبخندی کج که بعدها نشانه معروف ماکیزمش شد، نشان می داد.

نظرات کاربران درباره کتاب همینگوی