فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آخرین امپراطوری

کتاب آخرین امپراطوری
مجموعه مه‌زاد - کتاب اول- قسمت دوم

نسخه الکترونیک کتاب آخرین امپراطوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آخرین امپراطوری

در دنیایی که خاکستر از آسمان می‌بارد و مه بر شب غلبه دارد، اهریمنی آن سرزمین را فرا می‌گیرد و تمام زندگی را خفه می‌کند. آینده امپراطوری بر شانه‌های فردی دردسرساز و شاگرد جوانش سنگینی می‌کند. آیا آن‌ها در کنار یکدیگر می‌توانند بار دیگر به دنیا رنگ ببخشند؟ گونه جدیدی از جادو در داستان بی‌نظیر برندون سندرسون از عشق، فقدان، یأس و امید پا به عرصه ظهور می‌گذارد – الومنسی، جادوی فلزات.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آخرین امپراطوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:







۲۰

تماشای مناظر بین لوتادل(۱) و فلیز(۲) دیگر جذابیتی برای وین(۳) نداشت. او در طی چند هفته ی گذشته بارها و بارها همین مسیر را طی کرده بود. همان تپه های قهوه ای، درختان دودگرفته و بوته های کثیف تکراری. کم کم فکر می کرد که جای تک تک چاله چوله های جاده را حفظ شده است.
او در مراسم های رقص متعددی شرکت کرده بود اما این تازه شروع کار محسوب می شد. در مهمانی های شام، صرف چای در بعدازظهر و انواع مراسم های رایج دیگر نیز شرکت می کرد. گاهی اوقات حتی دو یا سه بار در روز بین این دو شهر رفت وآمد می کرد. ظاهراً زنان نجیب زاده جوان کار دیگری جز اینکه شش ساعت در روز داخل کالسکه ای بنشینند و این طرف و آن طرف بروند، ندارند.
وین آهی کشید. در فاصله ای نه چندان دور، گروهی از اسکاها(۴) یک بارج(۵) را در امتداد کانالی به سوی لوتادل می بردند. زندگی او می توانست بدتر از این ها باشد.
بااین حال، حوصله اش سر می رفت. هنوز نیمی از روز نگذشته و قرار نبود تا شب اتفاق خاصی بیافتد. پس جایی برای رفتن نداشت و باید به فلیز برمی گشت. مدام به این فکر می کرد که اگر از راه میان بر میخکوب شده مخصوص مه زادی استفاده کند، چقدر سریع تر می تواند به مقصد برسد. مدت هاست که در مه بیرون نرفته و جست وخیز نکرده بود اما کلسیر(۶) برای ادامه ی آموزش او تردید داشت. کلسیر هر شب اجازه می داد که او مدت کوتاهی بیرون برود تا مهارت هایش را فراموش نکند اما وین اجازه نداشت که پرش های طولانی و مهیجی انجام دهد. فقط حرکات اساسی... بیشتر دفع و جذب اشیای کوچک آن هم در حالتی که روی زمین ایستاده است!
از این ضعف پیوسته جسمانی خود خسته شده بود. سه ماه از رویارویی اش با مفتش می گذشت. زمستان تقریباً داشت تمام می شد اما دریغ از بارش حتی دانه ای برف! چقدر دیگر طول می کشید تا حالش کاملاً خوب شود؟
با خود اندیشید حداقل می تونم به مجالس رقص برم. وین علی رغم خستگی از رفت وآمدهای مکرر، کم کم داشت از وظیفه ی خود لذت می برد. تظاهر به یک زن نجیب زاده بودن واقعاً راحت تر از امورات دزدی سابق بود. درست است که در صورت فاش شدن رازش، جان او به خطر می افتاد اما فعلاً به نظر می رسید خاندان نجیب زادگان او را پذیرفته اند، باکمال میل او را به رقص دعوت می کنند، با او شام می خورند و حرف می زنند. زندگی خوبی بود... هرچند کمی کسل کننده؛ اما بازگشت نهایی اش به سوی قدرت های آلومنسی همه چیز را حل می کرد.
پس فقط دو مشکل داشت. اول اینکه نمی توانست اطلاعات مفیدی جمع کند. از اینکه به سوالاتش پاسخ نمی دادند، دلخور می شد. به اندازه ی کافی تجربه به دست آورده بود که بفهمد جریاناتی وجود دارد اما هنوز تازه وارد محسوب می شد و زیاد او را در امور دخالت نمی دادند؛ اما کلسیر اطمینان داشت که اوضاع تغییر خواهد کرد.
مشکل دوم وین، موضوع ساده ای نبود. لرد الند ونچر(۷) در طی چند هفته ی گذشته در چندین مورد از مراسم های رقص حضور نداشت اما مکرراً عصرهای خود را با او سپری می کرد. وین به ندرت تنها می ماند اما متوجه شده بود که چیزی در الند وجود دارد که در سایر نجیب زاده ها نیست... او فردی عمقی نگر بود نه سطحی نگر. هیچ کس نگاه پر از صداقت او را نداشت. بقیه انگار واقعی نبودند. حداقل نه مثل او.
به نظر نمی رسید او از وین اجتناب کند؛ اما به نظر هم نمی رسید که برای وقت گذرانی با وین خود را به زحمت می اندازد.
یعنی من اشتباه برداشت کردم؟ وین در این فکرها بود که کالسکه به فلیز رسید. درک الند گاهی اوقات واقعاً دشوار بود. متاسفانه تردید و دودلی ظاهری او تغییری در رفتار نامزد سابقش ایجاد نمی کرد. وین کم کم داشت متوجه می شد که چرا کلسیر در رابطه با جلب توجه یک شخص بسیار مهم به او هشدار داده بود. خوشبختانه وین برخورد زیادی با شان الاریل(۸) نداشت اما وقتی همدیگر را می دیدند، شان از هر فرصتی برای توهین و تحقیر وین استفاده می کرد و این کار را در کمال خونسردی و سنگدلی و باظرافت تمام انجام می داد. حتی حضور او نیز به وین یادآوری می کرد که چقدر جایگاهش نسبت به او پایین تر است.
وین با خود اندیشید، شاید زیادی تو قالب نقش خودم به عنوان ولت(۹) رفتم. ولت فقط یک ماسک و ظاهرسازی بود. ولت قرار بود دقیقاً همان چیزهایی باشد که شان می گفت. بااین حال، توهین ها همچنان آزاردهنده بود.
وین سرش را تکان داد، فکر شان و الند را از سرش خارج کرد. در طول سفرش به شهر؛ بازهم خاکستر از آسمان نازل شده بود و اگرچه کارگران همه جا را تمیز کرده بودند اما هنوز هم می شد آثار خاکستر را در گوشه کنار خیابان ها دید. کارگران اسکا دوده ها را داخل ظرف های مخصوص جمع و از شهر خارج می کردند. گاهی برخی از کارگران سر راه بودند و با دیدن کالسکه های نجیب زاده ها به سرعت خود را از سر راه کنار می کشیدند. هیچ یک از کالسکه چی ها به خود زحمت نمی دادند سرعت شان را به خاطر اسکاهای کارگر کم کنند.
وین درحالی که از کنار گروهی از کودکان اسکای کثیفی می گذشت که درختی را برای تمیز کردن خاکستر از شاخ و برگ هایش تکان می دادند، با خود گفت؛ بیچاره ها! با هر تکان، خاکستر روی شاخ و برگ درختان بر سر و روی کودکان می ریخت. سرکارگران خشن و بی رحم در خیابان ها گشت می زدند تا اطمینان حاصل کنند کارگران همگی مشغول کار هستند.
وین اندیشید، الند و بقیه حتی نمی تونن تصورش رو هم بکنن که زندگی برای اسکاها چقدر سخته. اونا تو خونه های خوشگل و مجلل خودشون زندگی می کنن و مدام به این جشن و اون جشن می رن. هرگز نمی تونن حقیقت سرکوبگری لرد فرمانروا(۱۰) رو به واقع درک کنن.
وین می توانست زیبایی یک زندگی اشرافی را ببیند... او مثل کلسیر از آن ها نفرت نداشت. بعضی از نجیب زاده ها مهربان بودند، خب البته به راه و رسم خودشان. وین کم کم فکر می کرد برخی از داستان هایی که اسکاها در مورد ظلم وستم آن ها تعریف می کنند، اغراق آمیز است. بااین حال، وقتی شاهد رویدادهایی مثل اعدام آن پسربچه ی بیچاره یا کودکان اسکا می شد، در شگفت می ماند. چطور نجیب زادگان این گونه رفتار می کنند؟ چطور این موضوع را درک نمی کنند و همه چیز را نادیده می گیرند؟
وقتی کالسکه درنهایت به سمت خیابان منتهی به عمارت رنو(۱۱) پیچید، نگاهی به اسکاها انداخت و آهی کشید. متوجه ازدحامی در حیاط داخلی عمارت شد. به سمت بطری حاوی فلزات دست برد. نگران شد که نکند لرد فرمانروا سربازانش را برای دستگیری لرد رنو فرستاده است؛ اما فوراً متوجه شد که سربازی در میان ازدحام جمعیت وجود ندارد، بلکه اسکاهایی با لباس ساده کارگری هستند.
کالسکه از دروازه داخل رفت و سردرگمی وین بیشتر شد. کیسه های آغشته به خاکستر در میان اسکاها به چشم می خورد. آن ها مشغول پر کردن و جابه جایی کیسه ها بودند. کالسکه ی وین در مقابل عمارت توقف کرد و او منتظر نماند تا سیزد(۱۲) در را باز کند. خودش درحالی که دامنش را با دست گرفته بود، از کالسکه بیرون پرید و به سوی کلسیر و رنو دوید که جمعیت را تماشا می کردند.
وین وقتی کنار آن ها رسید، نفس زنان پرسید: «دارید وسایل رو ازاینجا به غارها منتقل می کنید؟»
لرد رنو گفت: «آداب معاشرت یادت نره، بچه جون. وقتی در معرض دید هستیم، ظواهر رو حفظ کن.»
وین باکمی دلخوری طبق گفته ی او عمل کرد.
کلسیر گفت: «همین طوره وین. رنو باید بااین همه تسلیحات و تدارکاتی که جمع کرده، یه کاری بکنه دیگه. مردم اگر نبینن که رنو این سلاح ها رو جای دیگه ای می فرسته، کم کم مشکوک می شن.»
رنو با سر تایید کرد. «در ظاهر قراره که اینا رو با بارج های توی کانال به قرارگاه من در غرب بفرستیم؛ اما بارج ها وسط راه توقف می کنن... برای تخلیه تدارکات و اعزام شورشیانی با لباس مبدل ملوانان به غارهای شورشیان. بعدش بارج و تعداد کمی از افراد برای حفظ ظاهر به راه خودشون ادامه می دن.»
کلسیر با لبخندی گفت: «سربازان ما حتی خبر هم ندارن که رنو همدست ماست. فکر می کنن اون فقط یه نجیب زاده ست که من دارم سرش کلاه می ذارم. تازه این یه فرصت خیلی خوبه برای ما هستش تا بریم و یه سری به ارتش مون بزنیم. بعد از حدود یه هفته اقامت در غارها، می تونیم همراه یکی از بارج های رنو که از شرق برمی گرده، به لوتادل برگردیم.»
وین مکثی کرد و سپس پرسید: «ما؟» سپری کردن چندین هفته روی یک بارج و تماشای مناظر تکراری در این مدت را در ذهنش تجسم کرد. این حتی از رفت وآمدهای مکرر و خسته کننده بین لوتادل و فلیز هم بدتر بود.
کلسیر یک ابرویش را بالا برد. «نگران شدی؟ مثل اینکه یکی داره از مجالس رقص و مهمونی هاش لذت می بره!»
وین سرخ شد. «فقط فکر کردم که باید اینجا باشم؛ یعنی، بعد از اون همه زمانی که به خاطر بیماری ام از دست دادم، من...»
کلسیر با نیشخندی دستش را بالا آورد و حرف او را قطع کرد. «تو می مونی. من و ایدن(۱۳) قراره بریم. باید یه سری به سپاه بزنم. ایدن هم می ره که جای هام(۱۴) رو برای نظارت بر ارتش بگیره تا اون بتونه به لوتادل برگرده. برادرم رو هم همراه مون می بریم و در محل ملاقات با معاونان وزارت در ونیاس(۱۵) پیاده اش می کنیم. خوبه که تو برگشتی. می خوام قبل از رفتن ما یه کم باهاش وقت بگذرونی.»
وین اخم کرد. «با مارش(۱۶)؟»
کلسیر با سر تایید کرد. «اون یه مه سان جست وجو گره. برنز یکی از کم کاربردترین فلزات محسوب می شه، مخصوصاً برای یه مه زاد کامل؛ اما مارش مدعیه که می تونه یه چیزهایی رو در موردش بهت یاد بده. این احتمالاً آخرین شانس تو برای تمرین باهاشه.»
وین نگاهی به جمعیت انداخت. «کجاست؟»
کلسیر ابرو درهم کشید. «دیر کرده.»
وین پیش خود اندیشید؛ دیر کردن احتمالاً یکی از خصلت های خانوادگی تونه.
لرد رنو گفت: «یه کم دیگه پیداش می شه. تو نمی خوای بری داخل و استراحت کنی بچه جون؟»
وین ناراحتی اش را کنترل کرد. با خود اندیشید؛ این اواخر به اندازه ی کافی استراحت کردم. وین به جای اینکه داخل عمارت برود، در حیات پرسه ای زد. لوازم و کارگران مشغول بار زدن آن ها را بررسی کرد. مجبور بود با دست دامنش را بالا نگه دارد تا لباسش در اثر برخورد با چمن آغشته به خاکستر، کثیف نشود. هرچند به راحتی و با استفاده از صابون های گران قیمت می شد حتی لباس های سفید را شست و تمیزتر از روز اول شان کرد. لباس های کاملاً تمیز و پرزرق وبرق... این یکی از وجه تمایزهای میان نجیب زادگان و اسکاها بود.
وین با خود اندیشید؛ کلسیر حق داره، دارم از نجیب زاده بودن لذت می برم. نگران وسوسه هایی شد که سبک جدید و متفاوت زندگی اش در وجودش ایجاد می کرد. زمانی مشکلاتش در گرسنگی و کتک خوردن خلاصه می شد اما حالا با چیزهایی مثل سواری طولانی مدت و کسل کننده در کالسکه یا دیر آمدن شخصی برای قرار ملاقات جایگزین شده بود. چنین تغییراتی با زندگی یک فرد چه خواهد کرد؟ او را به کجا خواهد رساند؟
آهی کشید و از میان تدارکات رد شد. قرار بود برخی از جعبه ها را با سلاح هایی همچون شمشیر، نیزه، کمان و... پر کنند اما وسایل زیادی را نیز در کیسه های غذا جای می دادند. کلسیر می گفت که سرهم کردن یک ارتش بیشتر از فولاد به غله نیاز دارد.
دستش را باکمی فاصله روی یکی از جعبه ها تکان داد. انگار می خواست دستی بر جعبه بکشد اما دلش نمی خواست خاکستر روی آن دستش را کثیف کند. انتظار نداشت کلسیر هم همراه این محموله آنجا را ترک کند. مطمئناً این تصمیم را همین اواخر گرفته بود. حتی شخصیت جدید و مسئولیت پذیر کلسیر نیز فردی تکانشی(۱۷) محسوب می شد. شاید این یک ویژگی خوب برای یک رهبر باشد. او واهمه ای از انجام ایده های جدید نداشت... و برایش مهم نبود این ایده ها کِی به ذهنش برسند.
وین با خود اندیشید؛ شاید منم باید باهاش برم. این اواخر زیادی تو قالب نقش یه زن نجیب زاده فرورفتم. روز قبل ناگهان به خود آمده و متوجه شده بود باوجوداینکه در کالسکه تنهاست، با ژست یک زن نجیب زاده و به حالتی عصاقورت داده نشسته است. از این می ترسید که غرایز و خصوصیات اخلاقی اش را از دست بدهد. کم کم ولت بودن داشت برایش طبیعی تر از وین بودن می شد.
اما او نمی توانست اینجا را ترک کند. او یک قرار ملاقات برای صرف نهار با بانو فلاوین(۱۸) داشت و باید در آنجا حضور پیدا می کرد... البته دیگر نیازی به اشاره به مهمانی رقص خاندان هیستینگ(۱۹) نبود! این مهمانی قرار بود مهم ترین رویداد اجتماعی این ماه باشد. اگر ولت غیبت می کرد، هفته ها طول می کشید تا این مسئله و خسارت ناشی از آن جبران شود؛ به علاوه، موضوع الند هم بود. اگر وین دوباره غیبت می کرد، الند احتمالاً به کل او را فراموش می کرد.
وین به خود گفت؛ اون همین حالاشم فراموشت کرده. در سه مهمونی قبلی به زور دو کلمه باهات حرف زده. حواست رو جمع کن وین. این فقط یه نقشه ست... یه بازی... مثل همون نقشه ها و کلاهبرداری های قبلی. به این مهمونی ها می ری تا اطلاعات جمع کنی نه اینکه با این و اون گپ بزنی و خوش بگذرونی.
سرش را برای خودش در تاکید افکارش تکان داد. کنارش چند مرد اسکا مشغول پر کردن یکی از جعبه ها شدند. طبق گفته ی داکسون(۲۰) کار سربازگیری و تهیه تدارکات ارتش نیز داشت خوب پیش می رفت. وین اندیشید؛ ما داریم موفق می شیم. فکر کنم خبرش داره پخش می شه. این خوبه. البته به شرط اینکه این خبر زیاد از حد پخش نشه.
چند لحظه ای کارگران را تماشا کرد. حس عجیبی داشت. به نظر می رسید آن ها تمرکز ندارند. پس از چند لحظه توانست منشا حواس پرتی آن ها را پیدا کند. آن ها مدام نگاه هایی به کلسیر می انداختند و در حین کار چیزهایی زمزمه می کردند. وین نزدیک تر شد. کنار جعبه ها ایستاد و قلع سوزاند.
یکی از مردان زمزمه کرد: «نه مطمئنم خودشه. جای زخم ها رو دیدم.»
مرد دیگری گفت: «قد بلندی داره.»
-البته که قد بلندی داره. چه انتظاری داشتی؟
مرد دوم گفت: «درجلسه ای که من ثبت نام کردم، اون سخنرانی کرد. نجات یافته هاتسین(۲۱).» نوعی شیفتگی در لحن او بود.
آن ها حرکت کردند و سراغ جمع آوری جعبه ها رفتند. وین نیز در میان کارگران قدم زد و گوش هایش را تیز کرد. همه ی آن ها نه اما تعداد زیادی در مورد کلسیر صحبت می کردند. حرف هایی نیز در مورد فلز یازدهم شنید.
وین اندیشید؛ پس دلیلش اینه! شورش نیست که جذابیت داره... کلسیره. افراد به خاطر اون جمع می شن. مردم به آرامی در مورد او صحبت می کردند. این امر به دلیلی او را ناراحت می کرد. نمی توانست شنیدن حرف های مشابهی را در مورد خودش تحمل کند؛ اما کلسیر توجهی نمی کرد و غرور پرجذبه اش فقط به شایعات دامن می زد.
موندم، بعد از تموم شدن این ماجراها می تونه این ظاهر مغرورش رو کنار بذاره؟ به وضوح سایر اعضا علاقه ای به رهبری نداشتند اما ظاهراً کلسیر کاملاً مجذوب رهبری بود. آیا واقعاً اجازه می داد شورش اسکاها گسترده شده و سپس خود را کنار بکشد؟ آیا واقعاً کسی قادر بود چنین قدرتی را در قیدوبند کنترل خود داشته باشد اما سپس از آن دست بکشد؟
وین ابرو درهم کشید. کلسیر آدم خوبی بود. احتمالاً فرمانروای خوبی هم می شد؛ اما اگر سعی می کرد خودش بر سر مسند قدرت و فرماندهی بماند، خیانت محسوب می شد... خیانت به قولی که به ایدن داده بود. نمی خواست کلسیر را با چنین خیانتی ببیند.
کلسیر صدا زد: «ولت.»
وین جا خورد. کمی احساس گناه کرد. کلسیر به کالسکه ای اشاره کرد که وارد محوطه ی عمارت می شد. مارش از راه رسید. کالسکه نزدیک ساختمان ایستاد و وین نیز به سمت آن رفت. هم زمان با مارش، وین نیز کنار کلسیر رسید.
کلسیر لبخندی زد و برای وین سر تکان داد. رو به مارش گفت: «حاضر شدن ما یه کم طول می کشه. اگر وقت داری، می تونی یه چیزهایی به این بچه یاد بدی؟»
مارش رو به وین کرد. شباهت زیادی به کلسیر داشت... همان موهای بلوند؛ اما به زیبایی او نبود. شاید این به خاطر لبخندی بود که بر لبان کلسیر قرار داشت اما مارش آن را از چهره ی خود دریغ می کرد. مارش اشاره ای به بالکن عمارت کرد و گفت: «اون جا منتظرم باش.»
وین دهان باز کرد تا پاسخی بدهد اما چیزی در حالت چهره ی مارش او را واداشت تا دوباره دهانش را ببندد. مارش او را یاد ایام قدیم می انداخت، یاد چند ماه پیش که او جرئت نداشت مافوق خود را زیر سوال ببرد. برگشت و داخل عمارت رفت.
تا بالکن بالایی راه چندانی نبود. وقتی به آنجا رسید، صندلی ای برداشت و کنار نرده چوبی سفیدرنگ و رو رفته نشست. البته قبلاً بالکن را تمیز کرده بودند و اثری از خاکستر به چشم نمی خورد. در پایین مارش هنوز داشت با کلسیر و رنو صحبت می کرد. به مناظر خارج از شهر و تپه های برهوت که نور سرخ خورشید بر آن ها می تابید، چشم دوخت. به نظرش چشم اندازی پست و... فرومایه... بود.
فقط چندماهه نقش یه زن نجیب زاده رو بازی می کنم و هر چیزی که اثری از تجملات نداشته باشه یا هر منظره ای که مملو از گیاهان نباشه در نظرم فرومایه جلوه می کنه! تاکنون در طول سال های طولانی سفرهایش با رین(۲۲) هیچ منظره و چشم اندازی را پست و فرومایه ندانسته بود. تازه کلسیر هم می گه که این سرزمین ها قبلاً حتی حاصلخیزتر و دارای پوشش گیاهی بیشتر از باغ های نجیب زاده ها بودن!
آیا کلسیر فکر می کرد می تواند چنان چیزهایی را بازگرداند؟ شاید حافظین بتوانند زبان ها و مذاهب رو حفظ کنند اما نمی توانند بذرهای گیاهانی رو تولید کنند که مدت ها پیش منقرض شده اند. نمی توانند مانع بارش خاکستر یا ناپدیدی مه شوند. اگر آخرین امپراطوری نابود شود، واقعاً دنیا این قدر تغییر خواهد کرد؟
به علاوه، آیا لرد فرمانروا هیچ حقانیتی نسبت به جایگاه کنونی خود ندارد؟ او ژرفا را شکست داده، یا حداقل مدعی است که شکست داده. او دنیا را نجات داد که این امر به نوعی باعث می شود دنیا متعلق به او باشد. آن ها چه حقی دارند که بخواهند دنیا را از او بگیرند؟
وین زیاد به این چیزها فکر می کرد اما در مورد نگرانی هایش با بقیه حرفی نمی زد. به نظر می رسید همه به نقشه ی کلسیر متعهد باشند، حتی نظر بعضی ها با او یکسان هم بود؛ اما وین تردید داشت. او طبق آموزه های رین، یاد گرفته بود که نسبت به خوش بینی شکاک باشد.
و اگر قرار بود روزی در مورد موضوعی تردید داشته باشد، قطعاً این نقشه همان موضوع است.
اما او دیگر از مرحله ای که بخواهد به خود شک کند، گذشته بود. علت ماندنش را می دانست. علتش این نقشه نبود، افراد بودند. از کلسیر خوشش می آمد. داکسون، بریز(۲۳) و هام را دوست داشت. حتی اسپوک(۲۴) ریز جثه و عموی بداخلاق و اخموی او را هم دوست داشت. این گروه با سایر گروه هایی که وین عضوشان شده بود، فرق داشت.
صدای رین در ذهن وین پیچید. این دلیل کافی ایه تا بذاری تو رو به کشتن بدن؟
وین مکث کرد. این اواخر کمتر پیش می آمد که چنین نجواهایی را در ذهنش بشنود اما هنوز هم وجود داشتند. آموزه های رین را که شانزده سال تمام آویزه گوش خود کرده بود، نمی توانست به این راحتی نادیده بگیرد.
بالاخره مارش به بالکن آمد. نگاه سردی به او انداخت و سپس لب به سخن گشود. «ظاهراً کلسیر انتظار داره بعدازظهر رو با تو سپری کنم و بهت آلومنسی یاد بدم. خب، شروع می کنیم.»
وین با تکان دادن سرش موافقت خود را اعلام کرد.
مارش به دقت او را نگاه کرد. ظاهراً انتظار یک پاسخ شفاهی را داشت. وین در سکوت نشسته بود. فقط تو نیستی که می تونی مختصر و مفید منظورت رو برسونی، دوست من.
مارش کنار او نشست، دستش را روی نرده ی بالکن گذاشت و گفت: «خب...» وقتی به حرف هایش ادامه داد، لحنش کمتر ناراحت کننده بود. «کلسیر می گه که زمان کمی در خصوص توانایی های فلزی درونی آموزش دیدی. درسته؟»
وین دوباره با سر تایید کرد.
مارش گفت: «فکر می کنم خیلی از مه زادها این قدرت ها رو نادیده می گیرن... و این یه اشتباهه. برنز و مس شاید به اندازه بقیه ی فلزات پرجذبه و باشکوه نباشن اما وقتی کسی که درست آموزش دیده باشد، بخواد ازشون استفاده کنه، می تونن خیلی قدرتمند باشن. مفتش ها با دستکاری برنز کارشون رو انجام می دن و مه سان هایی که مخفی زندگی می کنن، به خاطر اتکاشون به مس جونِ سالم به در می برن. از بین این دو قدرت، برنز خیلی ظریف تره. می تونم بهت یاد بدم چطور درست ازش استفاده کنی... اگر چیزی رو که بهت نشون می دم، تمرین کنی، امتیازی رو در اختیار خواهی داشت که خیلی از مه زادها فاقدش هستن و نادیده می گیرنش.»
وین پرسید: «مگه بقیه ی مه زادها نمی دونن که می تونن مس بسوزونن؟ یاد گرفتن نحوه ی استفاده از برنز چه فایده ای داره وقتی با هرکسی که مبارزه خواهم کرد، در مقابل این قدرت مصونه؟»
مارش گفت: «می بینم که تو هم فعلاً درست مثل اونا فکر می کنی. دختر جون همه که مه زاد نیستن! درواقع، تعداد مه زادها خیلی کمه. علی رغم تفکری ترجیحی افرادی از نوع تو، مه سان های معمولی هم می تونن آدم بُکشن. دونستن اینکه فرد مهاجم و طرف مقابلت یه آدمکشه(۲۵) نه یه سکه پران(۲۶)، به راحتی می تونه جونت رو نجات بده.»
وین گفت: «بسیار خب.»
مارش گفت: «برنز بهت کمک می کنه تا مه زادها رو شناسایی کنی. اگر دیدی کسی داره از آلومنسی استفاده می کنه اما دودسازی در اون نزدیکی نیست و تو نمی تونی پالس آلومنتیک رو حس کنی، پس قطعاً اون فرد یا مه زاد هستش یا مفتش که در هر دو صورت دو تا پا داری، دو تا دیگه هم باید قرض کنی و پا به فرار بذاری.»
وین در سکوت با سر تایید کرد. یاد زخم پهلوی خود افتاد.
-سوزوندن برنز مزایای بیشتری نسبت به این داره که همیشه مس با خودت این ور و اون ور ببری. درسته که خودت با سوزوندن مس می تونی دودسازی کنی اما این جوری خودتو هم کور می کنی. مس باعث مصونیت در برابر دستکاری احساساتت می شه.
- اینکه چیز خوبیه.
مارش به حالت استهزاء آمیزی سرش را تکان داد. «چی؟ و اون وقت چه مزیتی داره؟ مصونیت در برابر جلب توجه یه مجاب کننده اما ناتوانی در شناسایی اون؟ یا در عوض آگاهی از طریق برنز در مورد اینکه مجاب کننده دقیقاً کدوم احساست رو می خواد دستکاری کنه؟»
وین مکثی کرد. «واقعاً می تونی متوجه چیزی به این ظریفی بشی؟»
مارش با سر تایید کرد. «با دقت و تمرین می تونی کوچک ترین تغییرات سوزوندن فلزات آلومنتیک در طرف مقابلت رو تشخیص بدی. می تونی با یقین تشخیص بدی که مجاب کننده یا غوغاگر دقیقاً می خواد کدوم احساس شخص رو تحت تاثیر قرار بده. حتی می تونی تشخیص بدی که یه نفر کی داره فلزاتش رو شعله ور می کنه. اگر مهارت کافی کسب کنی، حتی می تونی متوجه بشی که چه مقدار از فلزات شون مونده.»
وین در فکر فرورفت.
مارش گفت: «داری متوجه مزایاش می شی. خوبه. حالا برنزت رو بسوزون.»
وین همین کار را کرد. دو پالس ریتمیک در هوا حس کرد. این پالس ها او را هدف قرار داده بودند. شبیه ضرب طبل یا امواج اقیانوس بودند... پیچیده و اغواگر.
مارش پرسید: «چی حس می کنی؟»
-من... فکر می کنم دو نوع فلز مختلف داره می سوزه. یکی از طرف کلسیر از اون پایینه؛ دومی از طرف توئه.
مارش باحالتی قدر شناسانه گفت: «خوبه، تحت آموزش بودی و یه چیزهایی حالیته.»
وین اقرار کرد: «نه زیاد.»
او ابرویی بالا برد. «نه زیاد؟ همین حالاشم می تونی منشا پالس رو شناسایی کنی. این نیازمند آموزش و تمرینه.»
وین شانه بالا انداخت. «در نظر من انگار یه چیز طبیعیه.»
مارش لحظه ای بهت زده ماند و نهایتاً گفت: «بسیار خب، دو تا پالس متفاوت هستن؟»
وین تمرکز کرد و ابرو درهم کشید.
مارش گفت: «چشماتو ببند. هر چیز نامربوطی رو از ذهنت خارج کن. فقط روی پالس های آلومنتیک تمرکز کن.»
وین همین کار را کرد. مثل شنیدن صدایی نبود... نه واقعاً. باید تمرکز می کرد تا هر تفاوت خاصی را بین پالس ها تشخیص دهد. یکی از پالس های احساسی شبیه این بود که انگار به او... ضربه می زند. دومی به طور عجیبی انگار داشت واقعاً او را به سمت خود می کشید.
وین چشم هایش را باز کرد و پرسید: «یکیش فلز جاذبه، درسته؟ اون ماله کلسیره. تو داری دفع می کنی.»
مارش گفت: «خیلی خوبه. اون آهن می سوزونه؛ چون من ازش خواستم این کارو بکنه تا تو بتونی تمرین کنی. من... البته... دارم برنز می سوزونم.»
وین پرسید: «همه شون این جورین؟ یعنی باهم فرق می کنن؟»
مارش با سر تایید کرد. «با خواص آلومنتیک می تونی فلز جاذب و دافع رو از هم تشخیص بدی. درواقع، بعضی از فلزات این جوری دسته بندی شدن. مثلاً این طوری نیست که قلع جذب اما مفرغ دفع کنه. بهت نگفته بودم که چشماتو باز کنی.»
وین چشم هایش را بست.
مارش گفت: «روی پالس ها تمرکز کن. سعی کن طول موج اونا رو تشخیص بدی. متوجه فرق شون هستی؟»
وین ابرو درهم کشید و با تمام توان تمرکز کرد اما فلزات را به گونه ای... درهم... حس می کرد. گیج کننده. پس از چند دقیقه، هیچ تفاوتی در طول موج پالس ها حس نکرد.
با ناامیدی گفت: «چیزی حس نمی کنم.»
مارش با خونسردی گفت: «خوبه. من شش ماه تمرین کردم تا تفاوت طول موج پالس ها رو تشخیص بدم. اگه می تونستی در اولین بار این کارو بکنی، بهم برمی خورد.»
وین چشم هایش را باز کرد و پرسید: «پس برای چی ازم خواستی این کارو بکنم؟»
-چون به تمرین نیاز داری. اگه همین حالاش بتونی فرق فلزات جاذب و دافع رو بفهمی... خب، ظاهراً استعداد داری. شاید استعدادت در اون حدی باشه که کلسیر همه اش در موردش حرف می زنه.
وین پرسید: «قرار بود متوجه چی بشم؟»
-درنهایت، می تونی دو طول موج متفاوت رو تشخیص بدی. فلزات درونی مثل برنز و مس پالس هایی با طول موج بیشتر از فلزات درونی مثل آهن و فولاد دارن. با تمرین می تونی سه الگو رو در پالس ها تشخیص بدی: یکی مربوطه به فلزات فیزیک، یکی مربوطه به فلزات ذهنی و یکی مربوطه به فلزات مهم تر. طول موج پالس، دسته بندی فلز و تفاوت جاذب_ دافع. وقتی این سه موضوع رو بدونی، دقیقاً متوجه می شی که طرف مقابلت چه فلزی می سوزونه. پالس طولانی که بهت ضربه می زنه و الگوی سریعی داره، مفرغه... فلز فیزیکی دافع درونی.
وین پرسید: «این اسامی درونی و بیرونی یعنی چی؟»
-فلزات چهار دسته هستن یا حداقل هشت تا فلز رده پایین این طورین. دوتا فلز درونی، دو تا هم بیرونی که هر گروه یه جاذب و یه دافع داره. با آهن چیزی که خارج از بدنت هست رو جذب می کنی و با فولاد چیزی که خارج از بدنت هست رو دفع می کنی. با قلع چیزی درون وجودت رو جذب می کنی و با مفرغ چیزی درون وجودت رو دفع می کنی یا به عبارتی بهش فشار می آری.
وین گفت: «پس برنز و مس چی؟ کلسیره بهشون فلزات درونی می گه اما ظاهراً روی چیزهای خارجی تاثیر می ذارن. مس مانع این می شه که بقیه بفهمن آدم داره از آلومنسی استفاده می کنه.»
مارش سرش را به نشانه ی منفی تکان داد. «مس تغییری در طرف مقابلت ایجاد نمی کنه، بلکه چیزی درون خودت رو تغییر می ده که روی طرف مقابلت تاثیره داشت. به همین دلیل یه فلز درونیه؛ اما برنج مستقیماً احساسات فرد دیگه ای رو تغییر می ده و یه فلز خارجیه.»
وین متفکرانه سری تکان داد. برگشت و نگاهی به کلسیر انداخت. «چیزهای زیادی در مورد همه ی فلزات می دونی اما تو فقط یه مه سان هستی، درسته؟»
مارش با نگاهی به پایین بالکن به سوی جمعیت با سر تایید کرد؛ اما به نظر نمی آمد بخواهد پاسخی بدهد.
وین با خود اندیشید؛ خب پس بذار یه چیزی رو امتحان کنیم. سوزاندن برنز خود را قطع کرد. به آرامی شروع به سوزاندن مس کرد تا آلومنسی خود را پنهان کند. مارش واکنشی نشان نداد و همچنان به کلسیر و جمعیت نگاه می کرد.
وین با خود اندیشید؛ حالا باید براش نامرئی باشم. با دقت شروع به سوزاندن روی و برنج کرد. طبق آموزه های بریز باظرافت تمام تلنگری به احساسات مارش زد. تردید و امتناع را باظرافت تمام در او سرکوب و حس اشتیاق را در او بیدار کرد. به لحاظ فنی این کار باید او را ترغیب به صحبت می کرد.
وین با دقت پرسید: «این چیزها رو حتماً یه جایی یاد گرفتی؟»
حتماً متوجه می شه چه کار کردم. حسابی عصبانی می شه و...
مارش گفت: «وقتی خیلی جوان بودم از هم گسیختم(۲۷). زمان زیادی برای تمرین داشتم.»
وین گفت: «افراد زیادی هستن که همین قدر زمان برای تمرین داشتن.»
-من... دلیل داشتم. توضیح دادن شون سخته.
وین به آرامی فشار آلومنتیک خود را افزود و گفت: «همیشه همین طوره.»
مارش پرسید: «می دونی نظر کلسیر در مورد نجیب زاده ها چیه؟» به سوی او برگشت. نگاه سرد و بی روحی داشت.
وین با خود اندیشید؛ چشم آهنی. درست همون طور که می گن. در جواب سوالش با سر تایید کرد.
مارش درحالی که روی برمی گرداند، گفت: «خب، من همین حس رو نسبت به مشاورها دارم. من هر کاری برای صدمه زدن بهشون انجام می دم. اونا مادرمون رو گرفتن... اون موقع بود که من از هم گسیختم و درست همون موقع بود که عهد کردم نابودشون کنم. درنتیجه، به شورشیان ملحق شدم و شروع کردم به یادگیری هر چیزی در مورد آلومنسی که در توانم بود. مفتش ها ازش استفاده می کردن، پس باید درکش می کردم. باید هر چیزی رو که در توانم بود درک و تا حدی که امکان داشت پیشرفت می کردم... و داری منو مجاب می کنی؟»
وین ناگهان سوزاندن فلزات خود را قطع کرد. مارش دوباره به سمت او برگشت. حالت خشک و بی روحی داشت.
وین اندیشید؛ باید فرار کنم! نزدیک بود همین کار را بکند. خوب بود که متوجه شد؛ آن غریزه ی قدیمی هنوز هم سر جایش هست، اگرچه کمی به دست فراموشی سپرده شده است.
وین با نگرانی گفت: «بله.»
مارش گفت: «کارت خوب بود. اگه پریشون نمی شدم هرگز متوجه اش نمی شدم. تمومش کن.»
-قبلاً تمومش کردم.
مارش گفت: «خوبه. این دومین باریه که احساساتمو دستکاری می کنی. دیگه هرگز این کارو نکن.»
وین با حرکت سر قبول کرد. «دومین بار؟»
-اولین بار توی مغازه ام بود، هشت ماه پیش.
درسته. چرا اونو یادم نیومد؟ «متاسفم.»
مارش سرش را تکان داد و بالاخره روی برگرداند. «تو یه مه زادی. این تو ذاتته. اونم همین طوره.» به کلسیر نگاه می کرد
چند دقیقه ای ساکت ماندند.
وین پرسید: «مارش؟ از کجا فهمیدی که من مه زاد هستم؟ اون موقع ها فقط مجاب کردن رو بلد بودم.»
مارش سری تکان داد. «غریزی فلزات دیگه رو هم می شناختی. اون روز داشتی مفرغ و قلع می سوزوندی... فقط یه ذره، به سختی قابل تشخیص بود. این فلزات احتمالاً از آب و قاشق بشقاب غذاخوری وارد بدنت شده بودن. هیچ وقت از خودت نپرسیدی که چرا تو جون سالم به دربردی، درحالی که بقیه مُردن؟»
وین مکث کرد. من تو زندگی ام کلی کتک خوردم. خیلی از روزهامو بدون غذا سپری کردم و خیلی شب ها زیر بارون و بارش خاکستر توی کوچه ها خوابیدم...
مارش سر تکان داد. «افراد بسیار کمی حتی در بین مه زادها وجود دارن که به قدری با آلومنسی وفق دارن که به طور غریزی فلز می سوزونن. این چیزییه که توجه منو بهت جلب کرده... به خاطر همین بود که ردت رو گرفتم و به داکسون گفتم کجا می تونه پیدات کنه و... بازم داری احساساتم رو دستکاری می کنی؟»
وین سرش را به نشانه ی منفی تکان داد. «قول دادم که دیگه این کارو نکنم.»
مارش اخم و به دقت او را بررسی کرد.
وین به آرامی گفت: «خیلی سختگیر هستی. درست مثل برادرم.»
-باهم صمیمی بودین؟
وین زمزمه کنان گفت: «ازش متنفرم.»
مارش مکثی کرد و سپس روی برگرداند. «متوجه ام.»
-تو هم از کلسیر متنفری؟
مارش با سر جواب منفی داد. «نه ازش متنفر نیستم. سبک سر و احمقه و زیادی خودبین و خودستاست ولی هر چی باشه، برادرمه.»
وین پرسید: «و این کافیه؟»
مارش با سر تایید کرد.
وین نگاهی به جمعیت اسکاها، جعبه ها و کیسه ها انداخت و باصداقت تمام گفت: «من... اینو درک نمی کنم.»
-به نظرم برادرت رفتار خوبی باهات نداشت؟
وین سرش را تکان داد.
مارش پرسید: «والدینت چی؟ یکی شون نجیب زاده بود. اون یکی چطور؟»
وین گفت: «دیوونه! صداهایی می شنید. اوضاعش به قدری بد شد که برادرم می ترسید باهاش تنها بمونیم. ولی خب، برادرم چاره ای نداشت...»
مارش ساکت ماند و حرفی نزد. وین اندیشید؛ چطور اوضاع بر علیه خودم شد! اون که مجاب کننده نیست اما درست همون طوری که من ازش اطلاعات کشیدم، اون داره ازم اطلاعات بیرون می کشه.
اما از اینکه بالاخره در این مورد صحبت می کرد، حس خوبی داشت. دستش را بالا برد و گوشواره اش را لمس کرد. گفت: «یادم نمی آد؛ اما رین می گه که یه روز به خونه برگشت و مادرمو غرق در خون دید. اون خواهر نوزادمو کشته بود. اوضاع خیلی درهمی بود؛ اما به من دست نزده بود... فقط یه گوشواره بهم داده بود. رین گفت... گفت که مادرم منو روی پاش نشونده بود، تو گوشم زمزمه می کرد و بهم می گفت که من یه ملکه هستم... درحالی که جسد خواهرم روی پامون بود. برادرم منو از مادرم قاپید و اون فرار کرد. احتمالاً جونمو نجات داده. به نظرم به همین دلیل باهاش مونده بودم... حتی وقتی که باهام بدرفتاری می کرد.»
سرش را تکان داد و نگاهی به مارش انداخت. «ولی تو نمی دونی که چقدر خوش شانسی که برادری مثل کلسیر داری.»
مارش گفت: «فکر کنم... فقط... ترجیح می دادم که با مردم مثل اسباب بازی رفتار نمی کرد. من به این مشهورم که مشاورها رو می کُشم اما کشتن آدم ها فقط به خاطر اینکه نجیب زاده هستن...» مارش سرش را با تاسف تکان داد. «موضوع فقط این نیست. دوست داره مردم ازش تملق گویی کنن.»
او منظور خاصی داشت و به نکته ای اشاره می کرد. بااین حال وین متوجه چیزی در لحن او شد. حسادت؟ مارش تو برادر بزرگه هستی. تو بودی که مسئولیت داشتی. تو به جای همکاری با دزدها به شورشی ها ملحق شدی. خیلی آزاردهنده ست که این کلسیره که همه دوسش دارن.
مارش گفت: «بااین حال، اون داره بهتر می شه. سیاه چال عوضش کرده... مرگ اون... کلسیرو عوض کرد.»
وین با خود اندیشید؛ این دیگه چه حالیه. قطعاً چیز عجیبی در جریان بود. دل آزردگی، آن هم بسیار عمیق، عمیق تر از حدی که یک مرد باید برای همسر برادرش حس کند. پس موضوع اینه. فقط "همه" نبودن که کلسیرو بیشتر دوست داشتن. یه شخص خاص بود که اونو بیشتر دوست داشت. شخصی که تو عاشقش بودی.
مارش گفت: «به هرحال...» لحنش قاطعانه تر شد. «دیگه اون غرور و خودبینی رو پشت سر گذاشته. این نقشه اش دیوونگیه و من تا حدی یقین دارم که این کارو فقط به خاطر کسب شهرت و این جور چیزها انجام می ده اما...خب، مجبور نبود بره سراغ شورشی ها. الان داره سعی می کنه یه کار خوب انجام بده... هرچند ممکنه این کار اونو به کشتن بده.»
-اگه این قدر مطمئنی که خودشو به کشتن می ده؛ چرا باهاش همکاری می کنی؟
مارش گفت: «چون می خواد منو وارد وزارت کنه. اطلاعاتی که اون جا می تونم به دست بیارم، حتی قرن ها بعد از مرگ من و کلسیر برای شورشیان مفید خواهد بود.»
وین سر تکان داد و نگاهی به حیاط انداخت. با تردید گفت: «مارش، فکر نمی کنم اون همه چیزو پشت سر گذاشته باشه. اون جوری که داره خودشو با اسکاها وفق می ده... اون جوری که اسکاها دارن بهش نگاه می کنن...»
مارش گفت: «می دونم. همه چیز با اون شایعات فلز یازدهمش شروع شد. نمی دونم باید نگران چی باشیم. این کلسیره که داره بازی های همیشگی شو اجرا می کنه.»
وین گفت: «تعجب می کنم که چرا به این سفر می ره. حداقل یه ماه از صحنه دور می شه.»
مارش سری تکان داد. «اون یه ارتش کامل از افرادی رو خواهد داشت که براشون نقش ایفا کنه؛ به علاوه، باید از شهر خارج بشه. شهرتش در اینجا داره از کنترل خارج می شه و نجیب زاده ها زیادی توجه شون به نجات یافته جلب می شه. اگر شایعاتی با این مضمون پخش بشه که مردی با زخم هایی روی دستانش کنار لرد رنو زندگی می کنه...»
وین با سر تایید کرد. موضوع را درک می کرد.
مارش گفت: «در حال حاضر داره نقش یکی از بستگان دور رنو رو بازی می کنه. اون آدم باید اینجا رو ترک کنه، قبل از اینکه کسی بتونه اونو به نجات یافته ربط بده. وقتی کلسیر برگرده، باید دور از چشم باشه و دزدکی وارد عمارت بشه نه اینکه راست راست تو روز روشن رفت وآمد کنه. هر وقت بره لوتادل، باید کلاه رداشو رو سرش بکشه.» مکثی کرد و سپس گفت: «به هرحال، چیزهای اساسی رو بهت گفتم. حالا دیگه فقط باید تمرین کنی. هر وقت پیش مه سان ها هستی، ازشون بخواه برات فلز بسوزونن و روی پالس های آلومنتیک اونا تمرکز کن. اگه دوباره همدیگرو دیدیم، چیزهای بیشتری یادت می دم اما اگه تمرین نکنی، دیگه کاری از دستم بر نمی آد.»
وین با سر تایید کرد و مارش بدون خداحافظی بالکن را ترک کرد. چند دقیقه ی بعد دوباره کنار کلسیر و رنو ظاهر شد.
وین دست هایش را روی نرده های بالکن گذاشت و آن ها را تماشا کرد. با خود اندیشید؛ اونا واقعاً از هم متنفر نیستن. چنین چیزی چه حسی می تونه داشته باشه؟ پس از کمی تفکر به این نتیجه رسید که موضوع عشق میان خواهر و برادران برایش مانند طول موج های پالس های آلومنتیک فعلاً نامفهوم است. چنین مفهومی چنان برایش ناآشنا بود که در حال حاضر قادر به درک آن نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب آخرین امپراطوری

واقعا انتظار نداشتم اینقدر خوب باشه درسته از نظر کیفیت در حد مجموعه استورم لایت نیست ولی داستانش خیلی درگیر کننده تر و منسجم تره
در 1 هفته پیش توسط ash...023