فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی

کتاب نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی

نسخه الکترونیک کتاب نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی

کلمه «اخلاق» جمع خُلق و خُلق شکل درونی انسان است، چنان‌که خَلق شکل ظاهری و صوری اشیاء است. غرایز و ملکات و صفات روحی و باطنی که در انسان است اخلاق نامیده می‌شود و به اعمال و رفتاری که از این خلقیات ناشی گردد نیز اخلاق و یا رفتار اخلاقی می‌گویند. کلمه «خَلق» و «خُلق» در لغت عرب از یک مادّه هستند، امّا از نظر معنا با یکدیگر تفاوت دارند. ابن منظور می‌گوید: الخُلق بضمّ اللام و سکونها و هوالدین و الطبع والسجیه و حقیقته انه لصورة الانسان الباطنه و هی نفسه و اوصافها و معانیها المختصة بها بمنزلة الخَلْق لصورته الظاهرة و اوصافها و معانیها و لها اوصاف حسنه و قبیحه. علمای اخلاق خُلقیات و صفات روحی و نفسانی انسان را بر دو نوع تقسیم کرده‌اند: ۱. فطری و طبیعی ۲. اکتسابی و اختیاری صفات فطری، غرایز و احساسات و استعدادهایی است که در طبیعت انسان آفریده شده و اختیار و عمل در تحصیل آن‌ها هیچ‌گونه دخالتی ندارد، مانند حسّ خداجویی، عرفان، حسّ ماورایی، حسّ کنجکاوی، حسّ حق‌طلبی، حسّ عدالت‌خواهی، حسّ رفعت و سربلندی،‌ حسّ شخصیت و استقلال، حسّ آزادگی و حُرّیت، غریزه حبّ بقا و حبّ کمال، نیروی عقل و شهوت و غضب و امثال آن. از حالات درونی انسان، این‌گونه قوا و صفات، در حقیقت، فصل ممیز انسان از سایر حیوانات و جانداران در مرحله ذات و طبیعت اوست که در نظام احسن آفرینش به وی اعطا شده است. در مقابل، صفات اکتسابی آن‌گونه صفاتی را گویند که در مقام عمل و اختیار به‌تدریج برای انسان حاصل می‌شود تا کاربرد انسان از صفات فطری چه باشد. چنان‌چه از استعدادها و صفات خداداده خوب بهره‌برداری نشود، صفات اکتسابی بد خواهد شد. در این مرحله، صفات و ملکات خوب را فضایل و مکارم اخلاق و صفات و ملکات بد را رذایل اخلاق نامند. چنان‌که اگر رفتار و کردار انسان متأثّر از ملکات فاضله باشد آن را محاسن اخلاق و آداب می‌نامند و چنان‌چه از ملکات رذیله ناشی شده باشد آن را سیئات و مَساوی اخلاق می‌نامند.

ادامه...
  • ناشر دانشگاه امام صادق (ع)
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۷۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲. خودآگاهی و احساس مسئولیت (یقظه)

دوّمین گام برای سالک الی الله یقظه است، یعنی بیداری از خواب غفلت و احساس مسئولیت به این که در این جهان با عظمت انسان بیهوده آفریده نشده است، که فرمود:

افَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناکمْ عَبَثًا وَ اَنَّکمْ اِلَینا لا تُرْجَعُونَ .(۱۱۵)
آیا گمان می کنید ما شما را بیهوده آفریدیم و شما به سوی ما بازنمی گردید؟

و فرمود:
... رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً...(۱۱۶)
... پروردگارا! این همه آسمان و زمین و این دستگاه با عظمت را بیهوده و باطل نیافریده ای....

ولی افسوس که بسیاری از مردم تا دم مرگ از خواب غفلت بیدار نمی شوند، که:
النّاسُ نِیامٌ، اذا ماتُوا انْتَبَهُوا.(۱۱۷)
مردم در خوابند، وقتی مردند بیدار می شوند.

لکن چه فایده که هوشیاری پس از مرگ تنها موجب ندامت و حسرت است و خداوند متعال انسان ها را از چنین روزی بیم می دهد، آن جا که می فرماید:

وَ اَنْذِرْهُمْ یوْمَ الْحَسْرَهِ اِذْ قُضِی اْلاَمْرُ وَ هُمْ فی غَفْلَهٍ....(۱۱۸)
بیم ده آنان را از روز حسرت، آن هنگامی که کار از کار گذشته و آن ها در غفلت فرو رفته اند...

و در جای دیگر می فرماید:
قُتِلَ الْخَرّاصُونَ .الَّذینَ هُمْ فی غَمْرَهٍ ساهُونَ.(۱۱۹)
مرگ بر دروغ گویان، همان ها که در جهل و غفلت فرو رفته اند.

و نیز می فرماید:
یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُلْهِکمْ اَمْوالُکمْ وَ لا اَوْلادُکمْ عَنْ ذِکرِ اللّهِ وَ مَنْ یفْعَلْ ذلِک فَاُولئِک هُمُ الْخاسِرُونَ .(۱۲۰)
ای کسانی که ایمان آورده اید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند و هرکس چنین کند زیان کار است.

امیرمومنان(ع) در مقام پند و اندرز می فرماید:
اما مِنْ دائِکَ بُلُولٌ امْ لَیسَ مِنْ نَوْمِکَ یقَظَهٌ... وَ کَیفَ لا یوقِظکَ خَوْفُ بَیاتِ نِقْمَهٍ وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعاصیهِ مَدارِجَ سَطَواتِهِ فَتَدا وَ مِنْ داءِ الْفَتْرَهِ فی قَلْبِکَ بِعَزیمَهٍ وَ مِنْ کَرَی الْغَفْلَهِ فی ناظِرِکَ بِیقْظَهٍ....(۱۲۱)
آیا درد تو را بهبودی و خواب تو را بیداری نیست؟... پس چگونه ترس شبیخون خشم الهی تو را بیدار نمی کند و حال آن که در اثر نافرمانی از دستورهای او به مدارج قهر و غضب او درافتاده ای؟ پس سستی خود را به تصمیم وقاطعیت، و خواب غفلتت را به بیداری و حرکت درمان کن...

و در جای دیگر می فرماید:
فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یقَظَهٍ فِی الْاَبْصارِ وَ الْاَسْماعِ وَ الْافْئِدَهِ یذَکِّرُونَ بِاَیامِ اللهِ.(۱۲۲)
اهل ذکر کسانی هستند که نور بیداری در دیده ها و هشیاری در گوش ها و دل ها را فرا راه خویش قرار داده اند و ایام الله را همیشه به یاد می آورند (یعنی سراپا بیداری و هشیاری هستند و ایام الله را فراموش نمی کنند).

و نیز آن حضرت فرمود:
الْیقْظَهَ نُورٌ، الْیقْظَهُ اسْتِبْصارٌ، التَّیقُّظُ فِی الدّینِ نِعْمَهٌ عَلی مَنْ رُزِقَهُ.(۱۲۳)
بیداری نور است، بیداری بینایی و بصیرت است، بیداری و آگاهی در دین نعمتی است بر کس که [این بیداری] به او روزی شده است.

و نیز در مقام موعظه می فرماید:
الا مُسْتَیقِظٌ مِنْ غَفْلَتِهِ قَبْلَ نَفادِ مُدَّتِهِ(۱۲۴)، الا مُنْتَبِهٌ مِنْ رَقْدَتِهِ قَبْلَ حینِ مَنِیتِهِ.(۱۲۵)
آیا کسی نیست که قبل از پایان عمرش از خواب غفلت بیدار شود؟

و نیز فرمود:
اِیاکَ وَ الْغَفْلَهَ فَقیها تَکُونُ قَساوَهُ الْقَلْبِ.(۱۲۶)
زنهار از غفلت که قساوت قلب تنها در بستر غفلت نشو و نما می کند.

امام سجاد(ع) در مقام دعا، از حالت غفلت، به خداپناه می برد و می گوید:
اللّهُمَّ انّی اعُوذُبِکَ مِنَ الْکَسَلِ وَ الْفَشَلِ وَ الْهَمِّ و الْجُبْنِ وَ الْبُخْلِ وَ الْغَفْلَهِ....(۱۲۷)
خدایا! به تو پناه می برم از تنبلی و سستی و اندوه و ترس و بخل و غفلت....

و در دعای صباح می خوانیم:
یا مَنْ ارْقَدَنی فی مِهاد امْنِهِ وَ امانِهِ وَ ایقَظَنی الی ما مَنَحَنی بِهِ مِنْ مِنَنِهِ وَ احْسانِهِ....
ای آن که در گاهواره امن و امان بخوابم بردی و برای رسیدن به نعمت ها و احسان هایت از خواب گران بیدارم کردی....

پس ـ ای بردار و ای خواهر مسلمان! ـ تا دیر نشده از خواب بیدار شو و راه آخرت در پیش گیر که فردا دیر است و پیک اجل به ناگاه فرا می رسد.

۳. خداآگاهی (تذکرّ)

تذکرّ یعنی انسان باید همیشه متذکر الله و به یاد خدا باشد و هیچ گاه مسئولیت و بندگی خویش را در برابر پروردگار متعال فراموش نکند، زیرا هر کس خدا را فراموش کند در نتیجه خود را فراموش کرده و از خود بیگانه شده و در وادی غفلت سرگردان خواهد شد. قرآن کریم می فرماید:

وَ لا تَکونُوا کالَّذینَ نَسُوا اللّهَ فَاَنْسیهُمْ اَنْفُسَهُمْ.(۱۲۸)
همانند کسانی که خدا را فراموش کرده اند مباشید که در نتیجه خدا شما را به خودفراموشی گرفتار خواهد کرد (یعنی گرفتار بیماری از خودبیگانگی می شوید).

و در جای دیگر می فرماید:
الَّذینَ یذْکرُونَ اللّهَ قِیامًا وَ قُعُودًا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ...(۱۲۹)
آن ها که خدا را در همه حال یاد می کنند، چه در حال قیام و چه در حال نشستن و چه در حال خوابیدن و استراحت...

در روایات نیز بر مساله ذکر بسیار تاکید شده است که در این مورد به فرازهایی از کلمات دُربار امیرالمومنین(ع) اشاره می شود:
افیضُوا فی ذِکْرِ اللهِ فَانَّهُ احسَنُ الذِّکْرِ.(۱۳۰)
دائماً به یاد خدا باشید که بهترین ذکرها است.

و در جای دیگر می فرماید:
انّ اللهَ سُبْحانَهُ و تَعالی جَعَلَ الذِّکْرَ جِلاءً لِلْقُلُوب.(۱۳۱)
خداوند یاد خویش را وسیله پاکی و صفای دل ها قرار داده است.

سپس می فرماید:
وَ انَّ لِلذِّکْرِ لَاهْلاً اخَذُوُهُ مِنَ الدُّنیا بَدَلاً فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیعٌ عَنْهُ....(۱۳۲)
به درستی که یاد خدا اهلی دارد که آن را به جای رزق و برق دنیا برگزیده اند و هیچ تجارت و داد و ستدی آن ها را از یاد او بازنمی دارد.

و در خطبه همّام نیز می فرماید:
....یصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّکْرُ.(۱۳۳)
....از نشانه های پرهیزکاران این است که شب را به روز می آورد و تمام فکرش یاد خدا است.

و درباره یاران و خاندان رسول خدا(ص) فرمود:
...اذا ذُکِرَ اللهُ هَمَلَتْ اعْینُهُمْ حَتّی تَبُلَّ جُیوبَهُمْ وَ مادُواکَما یمیدُ الشَّجَرُ یوْمَ الرَّیح الْعاصِفِ خَوْفاً مِنَ الْعِقابِ وَ رَجاءً لِلثَّوابِ.(۱۳۴)

... هنگامی که نام خدا برده می شد چنان چشم آن ها اشک بار می شد که گریبانشان تر می شد و مانند بید که از شدت تندباد به خود می لرزد، می لرزیدند. تمام این ها به خاطر ترس از کیفر و امید به پاداش الهی بود.

و در جای دیگر می فرماید:
ذِکْرُ اللهِ دَواءُ اعْلالِ النُّفُوسِ.(۱۳۵)
یاد خدا داروی بیماری های نفوس است.

و نیز می فرماید:
عَلَیکَ بِذِکْرِ اللهِ فانَّهُ نُورُ الْقَلْبِ.(۱۳۶)
همیشه به یاد خدا باش که آن نور دل است.

و نیز می فرماید:
ذِکْرُ اللهِ دعامَهُ الْایمانِ وَ عِصْمَهٌ مِنَ الشَّیطانِ.(۱۳۷)
ذکر خدا ستون ایمان و نگاه دارنده از وسوسه شیطان است.

۴. سیر در آفاق و انفس (تفکّر و تدبر)

امام صادق(ع) فرمود:
وَ الْفِکْرَهُ مِراهُ الْحَسَناتِ وَ کَفّارَهُ السَّیئاتِ وَ ضیاءُ الْقُلُوبِ وَ فُسْحَهُ الْخُلْقِ وَ اصابَهٌ فی صِلاح الْمَعادِ وَ اطِّلاعٌ عَلَی الْعَواقِبِ وَاسْتِزادَهٌ فِی الْعِلْمِ وَ هِی خَصْلَهٌ لا یعْبَدُ اللهُ بِمِثْلِها، قالَ رسول الله صلّی الله علیه وَ اله و سلّم فِکْرَهُ ساعَهٍ خَیرٌ مِنْ عِبادَهٍ سَنَهٍ وَلا ینالُ مَنْزِلَهَ التَّفَکُّرِ الّا مَنْ خَصَّهُ اللهُ بِنُورِ الْمَعْرِفَهِ وَ التَّوْحیدِ.(۱۳۸)
فکر و اندیشه، آئینه خوبی ها و پوشاننده بدی ها و روشنی بخش دل ها و موجب خوش خویی و سعه صدر می شود. به وسیله تفکّر، انسان به صلاح روز رستاخیز و پایان کارش آگاه می شود و بر علم و دانشش افزوده می گردد و هیچ عبادتی بالاتر از تفکّر نیست. رسول خدا(ص) فرمود: یک ساعت تفکر بهتر از یک سال عبادت است و تنها کسانی به این مقام می رسند که خداوند آنان را به نور معرفت و توحید ویژگی داده باشد.

تذکّر و تفکّر در مراحل مختلف پا به پای یکدیگر پیش می روند. گاهی تذکّر مقدّمه تفکّر است و گاه تفکّر زمینه ساز تذکّر. باید از جریاناتی که در اطراف انسان می گذرد برای کسب معلومات جدید و شناخت بیشتر استفاده کرد؛ باید فکر را به کار انداخت و از جمود و رکود بیرون آمد و از حالت ایستایی به پویایی رسید. تفکر اساس تعالی و تکامل مادّی و معنوی انسان است و او را از بسیاری موجودات متمایز می سازد. تفکّر انسان را از مرحله احساس به مرحله تعقّل می رساند و از مرتبه حیوانی به مقام انسانی سوق می دهد. تفکّر روح ماورایی انسان را بیدار می سازد و آن را به پرواز وا می دارد. خداوند متعال در وصف مومنان می فرماید:

الَّذینَ یذْکرُونَ اللّهَ قِیامًا وَ قُعُودًا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یتَفَکرُونَ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ اْلاَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً....(۱۳۹)
آنان که در همه حال خدای را یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند و می گویند خدایا تو این عالم [با این عظمت را] بیهوده نیافریده ای....

از این آیه برداشت می شود که ذکر بدون فکر و فکر بدون ذکر کارساز نیست و در صورتی که هر دو باهم همراه شوند انسان را از حضیض حیوانی و درنده خویی به قلّه عرفان و خداجویی می رسانند. پس ـ ای برادر! ـ بکوش تا همیشه به یاد خدا باشی و در عین حال فکرت را به کار بینداز و روحت را برای پرواز و تعالی آماده ساز.
رسول الله(ص) فرمود:

عَلَی الْعاقِلِ انْ یکُونَ لَه ثَلاثُ(۱۴۰) ساعاتٍ: ساعَهٌ یناجی فیها رَبَّه عَزَّوَجَلَّ، وَ ساعَهٌ یحاسِبُ فیها نَفْسَهُ وَ ساعَهٌ یتَفَکَّرُ فی ما صَنَعَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ الَیهِ وَ ساعَهٌ یخْلُوفیها بحَظِّ نَفْسِهِ مِنَ الْحَلالِ.(۱۴۱)
شخص عاقل باید برای خود سه گاه داشته باشد: ساعتی برای مناجات با خداوند عزّوجلّ و ساعتی برای حسابرسی از خویش و ساعتی برای تفکر و اندیشه در آن چه خداوند عزّوجلّ درباره او انجام داده است. افزون بر این ها ساعتی را نیز به استراحت و بهره بردن از لذّات حلال اختصاص دهد [که در این ساعت مددکار انسان نسبت به ساعات دیگر است].

امیرالمومنین(ع) می فرماید:
نَبِّه بِالتَفَکُّرِ قلبَکَ.(۱۴۲)
به وسیله تفکّر دل خود را بیدار کن.

و نیز فرمود:
طُوبی لِمَنْ شَغَلَ قَلْبَهُ بِالْفِکْرِ وَ لِسانَهُ بِالذِّکْرِ.(۱۴۳)
خوشا به حال کسی که دلش را با فکر و زبانش را با ذکر مشغول کند.

هم چنین فرمود:
مَنْ اکْثَرَ الْفِکْرَ فیما تَعَلَّم اتْقَنَ عِلْمَهُ وَ فَهِمَ ما لَمْ یکُنْ یفْهَمْ.(۱۴۴)
هر کس در آن چه آموخته بیندیشد علمش را متقن کرده و می فهمد آن چه را که قبلاً نمی فهمیده است.

امام صادق(ع) فرمود:
التَّفَکُّرُ یدْعُوا الَی الْبِرِّوالْعَمَلِ بِهِ.(۱۴۵)
تفکّر انسان را به نیکی و نیکوکاری دعوت می کند.

و نیز فرمود:
کانَ اکْثَرُ عِبادَهِ ابی ذَرّ رَحْمَهُ الله علیه التَّفَکُّرَ وَ الْاعْتِبارَ.(۱۴۶)
بیشترین عبادت ابوذر تفکّر و پند گرفتن از حوادث بود.

امام هشتم(ع) فرمود:
لَیسَ الْعِبادَهُ کَثْرَهَ الصَّلوهِ وَ الصَّوْمِ، انَّمَا الْعِبادَهُ التَّفَکُّرُ فی امْرِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ.(۱۴۷)
عبادت آن نیست که انسان فراوان نماز گزارد و فراوان روزه بگیرد بلکه عبادت تفکّر در امر خداوند عزّوجلّ است.

ظاهراً مقصود آن است که حقیقت عبادت تنها تفکّر در آن جهتی است که بر خدا و امر و اراده او تعلّق داشته باشد. به عبارت دیگر، عبادت آن است که هر چیز از آن لحاظ که صنع الهی و مظهر اراده او و تجلّی اسماء و صفات اوست مورد توجه قرار گیرد و به قول عرفا جنبه «یلی الرّبی اشیاء» باید منظور نظر سالک باشد نه جنبه «یلی الخلقی»، و این گونه تفکّر پرستش واقعی است و به پیکره عبادت روح و جان می بخشد.

۱. خودشناسی و خداشناسی

(معرقه النّفس) از آن جا که دانشمندان علم اخلاق، هدف نهایی این علم را تهذیب نفس و خوشبختی و سعادت انسان می دانند و رسیدن به این هدف امکان ندارد جز از راه خودشناسی، ازاین رو، توجه شما را به اهمّیت این موضوع از دیدگاه اسلام جلب می کنیم.
لیکن قبل از شروع بحث این سوال مطرح می شود: کدام نفس است که معرفت آن مقدمه تهذیب و تزکیه و وسیله شناخت پروردگار متعال است؟
آیا همان نفخه الهیه است که ملاک برتری انسان بر فرشتگان است و از آن تعبیر به «روح الله» می شود؟(۸۵)
آیا نفس مُلْهَمَه(۸۶) است که خدا به آن سوگند یاد فرموده و فجور و تقوا را به آن الهام کرده است؟
آیا نفس امّاره به سوء(۸۷) است که همواره انسان را به بدی می خواند؟
آیا نفس لوّامه(۸۸) است که انسان را از فساد و تباهی بازمی دارد و انسان بزه کار را همواره سرزنش می کند؟
آیا نفس مطمئنّه(۸۹) است که به ندای «ارْجِعی الی رَبِّکِ راضِیهً مَرْضِیهً» مفتخر می شود؟
آیا نفس فانیه(۹۰) است که سرانجامْ طعم مرگ را می چشد؟
و آیا فطره الله است(۹۱) که خداوند انسان را بر آن سرشته است؟
خلاصه این کدام نفس است که شناخت آن شناخت خدا است؟
پاسخ
پاسخ این است که مقصود همه آن ها است، یعنی آن مجموعه ای که شخصیت انسان را می سازد و او را جامع نشاتین (ملکوت و ناسوت) و حاوی عالمین (غیب و شهود) می کند.
نفس انسان از بُعد ملکوتی اش نفخه الهیه است که در سیر صعود، به مقام نفس مطمئنه و راضیه می رسد و تا آن جا بالا می رود که به مرتبه «قاب قوسین اوادنی» مشرّف می شود، چنان که قرآن می فرماید:

ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی . فَکانَ قابَ قَوْسَینِ اَوْ اَدْنی .(۹۲)
سپس نزدیک شد و بسیار نزدیک شد تا [در مقام تمثیل] فاصله او به اندازه دو کمان یا کمتر بود.(۹۳)

و از بُعد ناسوتی اش تا آن جا سقوط می کند که می فرماید:
...اُولئِک کاْلاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ....(۹۴)
آنها هم چون چهارپایانند بلکه گمراه تر...

و آن قدر پست می گردد که می فرماید:
ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ.(۹۵)
سپس او را به پایین ترین مرحله بازگرداندیم.

خلاصه، این مجموعه به ظاهر کوچک به حّدی بزرگ و وسیع است که جمیع عوالم وجود جمع کرده آن گونه که در اشعار منسوب به حضرت علی(ع) آمده است:

دَوائُکَ فیکَ وَ ما تَشْعُرُ
وَدائُک مِنْکَ وَ ما تُبْصِرُ

وَ تَحْسَبُ انَّکَ جِرْمٌ صَغیرٌ
وَ فیکَ انْطَوی الْعالَمُ الْاَکْبَرُ

وَ انْتَ الْکِتابُ الْمُبینُ الذَّی
بِاحْرُفِهِ یظْهَرُ الْمُضْمَرُ

فَلا حاجَهَ لَکَ فی خارِجٍ
یخَبِّرُ عَنْکَ بِما سُطِّرُ(۹۶)

دوای تو در وجود خودت نهفته است و تو نمی فهمی
بیماریت نیز از خودت سرچشمه گرفته و تو نمی بینی.

و تو فکر می کنی که موجود ضعیفی هستی
در صورتی که جهانی بزرگ در وجود تو پیچیده شده است.

و تو آن کتاب درخشانی هستی
که با حروف آن پنهان ها آشکار می گردد.

بنابراین تو نیازی نداری که از بیرون دایره وجودت
از سرنوشت چیزی بگویند.

همه دردها از تو و خود نبینی
همه نسخه ها در تو و خود نخوانی

تو یک لفظی امّا طلسم عجایب
دریغا که معنای خود را ندانی

در این ذرّه بنهفته کیهان اعظم
چو در سیم تار مغنّی، اغانی

تویی آن کتاب مقدّس که در وی
نبشته همه رازهای نهانی

به گنجینه آفرینش بیندیش
کدام است گنجی بدین شایگانی

زمین و زمانی برون از تو، حاشا
تو جان جهانستی و جاودانی

تو انسانی و خود خدا در تو مخفی
ماک در تو محو و فلک در تو فانی(۹۷)

با توجه به این عرض عریض و آگاهی از آن همه استعداد های عیان و نهان می توان آئینه دل را با تزکیه و تصفیه، مظهر جلوات غیب الغیوب نمود و مصداق این کریمه واقع شد که می فرماید:

ما کَذَبَ الْفُوادُ ما رُای.(۹۸)
دل او [: پیامبر] آن چه را که دید دروغ نپنداشت و در آن تردید نکرد.

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حّد است مقام آدمیت

نکته لازم

در این جا ذکر این نکته لازم است که انسان ها در وجدان ناخودآگاه خویش از این معرفت (خودشناسی) کم و بیش بی بهره نیستند که فرمود: «فِطْرَه اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها»(۹۹) ولی اکثریت مردم در وجدان خودآگاه از آن غافل اند که «وَ لکنَّ اَکثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ»(۱۰۰) یعنی بیشتر مردم آگاهی به وجدان و احساس فطری خویش ندارند، و به اصطلاح علم به علم ندارند. بدیهی است آن چه موضوع تکلیف و منشا ثواب و عقاب است معرفت تفضیلی و آگاهانه است، و به عبارت دیگر، آن چه مهم است آگاهانه در این راه گام نهادن و خویشتن خویش را بازیافتن است تا از این راه خدا را بشناسی و به مسئولیت های انسانی و الهی راه یابی. آری، این گونه معرفت است که در آیات و روایات در تحصیل آن تاکید اکید و غفلت از آن موجب خسران ابدی شمرده شده است و تنها عبادت مقبول و مفید، عبادتی است که توام با عرفان و آگاهی باشد و این عبادت است که به انسان و موجودات عاقل اختصاص دارد، اما عبادت تکوینی در همه چیز موجود است که فرمود:

وَ لِلّهِ یسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی اْلاَرْضِ...(۱۰۱)
آن چه در آسمان ها و زمین است برای خدا سجده می کنند....

و نیز می فرماید:
...وَ اِنْ مِنْ شَی ءٍ اِلاّ یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ...(۱۰۲)
.... هیچ چیزی در این عالم نیست جز آن که خدای را تسبیح و ستایش می کند لکن شما تسبیح آن ها را نمی فهمید....

حال که موضوع تا حّدی روشن شد به اصل بحث توجه کنید.

روایات خودشناسی

همان گونه که یادآور شدیم برای اهمّیت خودشناسی تعبیرات جالب و تکان دهنده ای از ائمّه معصومین(ع) رسیده است که برخی از آن ها از نظرتان می گذرد:

پیامبر اکرم(ص) فرمود:
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.(۱۰۳)
کسی که خود را شناخت، خدای خود را شناخته است.

و حضرت علی(ع) فرمود:
افْضَلُ الْمَعْرِفَهِ مَعْرِفَهُ الْانْسانِ نَفْسَهُ.(۱۰۴)
برترین معرفت آن است که انسان نفس خود را بشناسد.

در انجیل آمده است که خدای متعال فرمود:
اعْرِفْ نَفْسَکَ ایهَا الْانْسانُ تَعْرِفْ رَبَّکَ.(۱۰۵)
ای انسان! خود را بشناس تا خدای خویش را بشناسی

تو که از نفس خود زبون باشی
عارف کردگار چون باشی

ای شده در نهاد خود عاجز
کی شناسی خدای را، هرگز

در مورد این شناخت، هر کس راهی را برگزیده است: فیلسوفان با عصای استدلال و برهان فلسفی و عقلی به میدان شناخت گام نهاده و به مراحلی از معرفت راه یافته اند، روان شناسان از طریق تجربه با ابعادی از آن آشنا شده اند، عارفان از طریق ریاضت و مکاشفه حقایقی را کشف نموده اند، زاهدان و عابدان از طریق زهد و عبادت مدارجی را طی کرده اند، مجاهدان و جانبازان از طریق جهاد و ایثار و فداکاری به مراتبی والا رسیده اند، نیکوکاران از طریق خدمت به بندگان خدا در وادی تقّرب و معرفت گام نهاده اند و خلاصه هر کس از هر راهی به دنبال گمشده اش می گردد که فرموده:

...وَ مَنْ یوْتَ الْحِکمَهَ فَقَدْ اُوتِی خَیرًا کثیرًا...(۱۰۶)
....به هر کس که حکمت و معرفت دادند از خیر فراوانی برخوردار شده است...

حضرت علی(ع) فرمود:
الْحِکْمَهُ ضالَّهُ الْمُومِنِ...(۱۰۷)
حکمت و معرفت گمشده مومن است...

از رسول خدا(ص) روایت شده است:
اعْرَفُکُم: بِنَفْسِهِ اعْرَفُکُمْ بِرَبِّهِ.(۱۰۸)
داناترین شما نسبت به خدا کسی است که به نفس خود داناتر باشد.

در حدیث دیگری از آن بزرگوار می خوانیم:
اعْلَمُکُمْ بِنَفْسِهِ، اعْلَمُکُمْ بِرَبِّهِ.(۱۰۹)
آگاه ترین شما نسبت به خدا کسی است که به نفس خود آگاه تر باشد.

ازاین رو، امیرالمومنین(ع) سرانجام کسانی را که در این وادی گام ننهند و به خودشناسی نپردازند هلاکت قطعی دانسته و می فرماید:

هَلَکَ امْرُوُلَمْ یعْرِفْ قَدْرَهُ.
آن کس که قدر خود را نشناخت هلاک خواهد شد.

و در جای دیگر ثمره عدم توجه به خودشناسی را ضلالت و گمراهی می داند که:
مَنْ لَمْ یعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبیلِ النَّجاهِ وَ خَبَطَ فِی الضَّلالِ وَ الْجَهالاتِ.(۱۱۰)

کسی که خود را نشناسد از راه رستگاری و نجات دور شده و به وادی جهل و گمراهی کشیده می شود.
بنابراین، کسی که برای رسیدن به خودشناسی گامی بر ندارد و توجّهی به آن نداشته باشد برای خویش ارزشی قائل نشده و به گفته ملای رومی خود را ارزان فروخته است، آن جا که می گوید:

خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت(۱۱۱)

در جای دیگر امیرمومنان علی(ع) برترین شناخت ها را شناخت نفس می داند که فرمود:
اَفْضَلُ الْمَعْرِفَهِ مَعْرِفَهُ الانْسانِ نَفْسَهُ.(۱۱۲)
آن گاه شگفتی خود را از کسی که دنبال خودشناسی نمی رود چنین ابراز می دارد:
عَجِبْتُ لِمَنْ ینْشِدُ ضالَّتَهُ وَ قَدْ اَضَلَّ نَفْسَهُ فَلا یطْلُبُها.(۱۱۳)
در شگفتم از کسی که گمشده اش را می جوید، درحالی که نفس خود را گم کرده و در جست وجوی آن نیست.

و نیز می فرماید:
عَجِبْتُ لِمَنْ یجْهَلُ نَفْسَهُ، کَیفَ یعْرِفُ رَبَّهُ.(۱۱۴)
شگفتا کسی که خود را نمی شناسد، چگونه پروردگار خویش را می شناسد!!.

علم مکمّل ایمان است

البته علم در بسیاری از اوقات مقدمه ایمان و مکمّل آن است و به همین لحاظ در قرآن کریم از آن ستایش شده و در جنب ایمان قرار گرفته است:

....یرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ....(۱۶۵)
خداوند کسانی را که ایمان دارند و از علم و دانش بهره مند شده اند به مراتب بر دیگران برتری می دهد....

با تمام این مراتب، علم و ایمان از دو مقوله اند. اگر بگوییم ایمان از مقوله عشق و عرفان است گزاف نگفته ایم. بدین جهت در دعای کمیل می خوانیم:

وَهَبْنی یا اِلهی وَ سَیدی وَ مَوْلای وَ رَبّی صَبَرْتُ عَلی عَذابِکَ فَکَیفَ اصْبِرُ عَلی فِراقِکَ.
این مناجات عاشق با معشوق است. ازاین رو هر جا سخن از ایمان است مساله محبت و سوز و گداز به میان می آید.

خداوند در وصف اهل ایمان می فرماید:
وَ اِذا سَمِعُوا ما اُنْزِلَ اِلَی الرَّسُولِ تَری اَعْینَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقّ ِ یقُولُونَ رَبَّنا آمَنّا فَاکتُبْنا مَعَ الشّاهِدینَ .(۱۶۶)
و هر زمان آیاتی را که بر پیامبر نازل کرده ایم بشنوند چشم های آن ها را می بینی که [از شوق] اشک می ریزد به خاطر حقیقتی که دریافته اند. آن ها می گویند: پروردگارا! ایمان آوردیم، ما را نیز در زمره آن گواهان بنویس.

ایمان هرچند بی مایه و بی پایه باشد با محبت همراه است. حتی بت پرستان نسبت به بت های خویش عشق می ورزند و نسبت به آن ها تقدیس و تکریم دارند و آن ها را می پرستند. قرآن کریم در این باره می فرماید:

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ اَنْدادًا یحِبُّونَهُمْ کحُبّ ِ اللّهِ وَ الَّذینَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ....(۱۶۷)
پاره ای از مردم بت ها را به جای خدا گرفته و آن ها را همانند خدا دوست می دارند و مومنان محبتشان نسبت به خدا شدیدتر و محکم تر است، زیرا آن ها [مومنان] با سرچشمه زلال ارتباط برقرار کرده اند، ولی اینان [بت پرستان] در اثر اشتباه و غفلت آب گل آلوده را به جای آب زلال گرفته و از سرچشمه دور افتاده اند....

ارتباط دوجانبه

برخی از ملحدان و غافلان گمان می کنند که ایمان به خدا و پرستش او نوعی ارتباط یک جانبه مردم با خدا است و بر اثر این پندار نادرست برای گریز از ایمان بهانه جویی می کنند. ولی این برداشت جاهلانه و مغرضانه است، چرا که ایمان ارتباطی است دوجانبه میان آفریده و آفریدگار، و این ارتباط مبتنی بر یک واقعیت تکوینی (علّی و معلولی) است و در این ارتباط جاذبه و علاقه طرفینی وجود دارد، یعنی خدا بندگانش را دوست می دارد که این همه نعمت در اختیارشان گذاشته است. البته خدا مومنان باتقوا و نیکوکار و پاک دامن را بیشتر دوست می دارد که فرمود:

.... فَاِنَّ اللّهَ یحِبُّ الْمُتَّقینَ.(۱۶۸)
.... وَ اَحْسِنُوا اِنَّ اللّهَ یحِبُّ الْمُحْسِنینَ.(۱۶۹)
.... وَ اللّهُ یحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ.(۱۷۰)

و نیز می فرماید:
یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یرْتَدَّ مِنْکمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یاْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یحِبُّهُمْ وَ یحِبُّونَهُ اَذِلَّهٍ عَلَی الْمُوْمِنینَ اَعِزَّهٍ عَلَی الْکافِرینَ....(۱۷۱)
ای کسانی که ایمان دارید! هر کس از شما از دینش برگردد خداوند به جای آنان گروهی را خواهد آورد که آن ها را دوست دارد و آن ها نیز خدا را دوست می دارند. آن ها در برابر مومنان متواضع و خوار، و در برابر کافران عزیز و سرفرازند...

در این آیه سخن از دوستی دوجانبه است که نخست از خدا و سپس از سوی بندگان خدا ابراز می شود و این خود دلیل بر آن است که ایمان حقیقی نوعی ارتباط و پیوند طرفینی است، و به دیگر سخن، ایمان واقعی نوعی معاشقه میان خالق و مخلوق است. قرآن کریم احتمالاً به این پیوند دوجانبه اشاره دارد آن جا که خدا به صفت «مومن» توصیف می کند و می فرماید:

هُوَ اللّهُ الَّذی لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْمَلِک الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُوْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یشْرِکونَ .(۱۷۲)
او خدایی است که جز او معبودی با این صفات [: ملک، قدّوس، سلام، مومن، عزیز، جبّار و متکبّر] وجود ندارد و او منزّه است از آن چه مشرکان می گویند.

مفسّران در تفسیر کلمه مومن احتمالاتی داده اند:(۱۷۳)
۱. آن که به بندگانش آرامش و امنیت می بخشد،
۲. بندگانش از ظلم و ستم او در امانند (به کسی ستم نمی کند)،
۳. پیش از همه به وحدانیت خویش ایمان دارد و پیش از همه به توحید و یگانگی خود گواهی می دهد:

شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکهُ وَ اُولُوا الْعِلْمِ قائِمًا بِالْقِسْطِ....(۱۷۴)
خدا گواه است که جز او معبودی نیست و فرشتگان و صاحبان علم و دانش نیز بر این عقیده گواهند درحالی که او قائم به قسط است [و عالم را بر پایه عدل و داد بنیان نهاده است]...

جاذبه و دافعه

باید دانست که محبت همانند سایر احساسات باطنی دارای دو قطب «مثبت» و «منفی» است. ممکن نیست انسان چیزی را دوست بدارد و ضدّ آن را نیز دوست داشته باشد. انسان اگر طالب کمال و جمال باشد بی تردید از وزِر و وبال متنفّر است، چنان که اگر ایمان نزد کسی مطلوب باشد بی تردید کفر و نفاق نیز نزد او مبغوض خواهد بود. خدای تعالی می فرماید:

.... وَ لکنَّ اللّهَ حَبَّبَ اِلَیکمُ اْلایمانَ وَ زَینَهُ فی قُلُوبِکمْ وَ کرَّهَ اِلَیکمُ الْکفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ.....(۱۷۵)
... ولکن خدا ایمان را محبوب شما کرد و آن را در دل هایتان نیکو بیاراست و انکار و نافرمانی و عصیان را نزد شما زشت و منفور ساخت....

پس، هرگاه سخن از محبت می شود مقصود آن نیست که انسان صلح کل باشد و همه چیز و همه کس را دوست بدارد. انسان مومن و معتقد نمی تواند با همه از درِ آشتی در آید، چنان که نمی تواند با همه قهر باشد. پس، بی تردید محبّتی ارزشمند است که در ارتباط با ارزش ها و زیبایی ها باشد و ضدّ ارزش ها را دفع کند؛ آشنایان را بپذیرد و با نا آشنایان طرح دوستی نریزد.

تولّی و تبرّی

تولّی و تبرّی که از اصول فروع به شمار می آید(۱۷۶) به همین معنا است که انسان باید خوبی ها و خوب ها را دوست بدارد و با کژی ها و کژمدارها در ستیز باشد. مگر نه این است که خدای متعال در وصف پیروان راستین حضرت محمد(ص) فرموده است:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَی الْکفّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ....(۱۷۷)
محمد(ص) پیامبر خدا و پیروانش با کافران سخت در ستیزند و نسبت به یکدیگر رحیم و مهربان...

و نیز می فرماید:
لا تَجِدُ قَوْمًا یوْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیوْمِ اْلآخِرِ یوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشیرَتَهُمْ اُولئِک کتَبَ فی قُلُوبِهِمُ اْلایمانَ وَ اَیدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ....(۱۷۸)
نمی یابی گروهی را که به خدا و روز جزا ایمان داشته باشند ولی با مخالفان خدا و رسول او دوستی کنند، گرچه آن مخالفان پدران یا پسران یا برادران یا خویشاوندانشان باشند. خدا در دل آنان ایمان را رقم زده و به روحی از جانب خویش نیرومندشان ساخته است....

و نیز می فرماید:
یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکمْ اَوْلِیاءَ تُلْقُونَ اِلَیهِمْ بِالْمَوَدَّهِ وَ قَدْ کفَرُوا بِما جاءَکمْ مِنَ الْحَقّ ....(۱۷۹)
ای مومنان! دشمنان من و دشمنان خود را به ولایت مگیرید که با ایشان طرح دوستی و محبت افکنید در صورتی که آن ها به این حقیقت که برای شما آمده کفر می ورزند...

بنابراین، مومن متعهّد باید هم جاذبه داشته باشد و هم دافعه؛ کسانی که می خواهند پیش همه محبوب باشند منافق اند. در این باره در احادیث نیز تاکید فراوان دیده می شود. در حدیثی از رسول خدا(ص) آمده است که به یکی از صحابه فرمود:

یا عَبْدَ اللهِ احْبِبْ فی اللهِ وَ ابْغِضْ فِی اللهِ وَ والِ فِی اللهِ عادِ فِی اللهِ فَانَّه لاینالُ وَلایهُ اللهِ الّا بِذلِکَ وَلا یجِدُ رَجُلٌ طَعْمَ الْایمانِ وَ انْ کَثُرَتْ صَلوتُهُ وَ صِیامُهُ حَتّی یکُونَ کَذلِکَ وَ قَدْ صارَتْ مُواخاهُ النّاسِ یوْمَکُمْ هذا اکْثَرُها فِی الدُّنْیا، عَلَیها یتَوادُّونَ، وَ عَلَیها یتَباغَضُونَ وَ ذلِکَ لایغْنی عَنْهُمْ مِنَ اللهِ شَیئاً، فَقالَ لَهُ، وَ کَیفَ لی انْ اعْلَمَ انّی قَدْ والَیتُ وَ عادَیتُ فِی اللهِ عَزَّوَجَلَّ؟ وَ مَنْ وَلِی اللهِ عَزَّوَجَلَّ حَتّی اوالِیهُ، وَ مَنْ عَدُوُّهُ حَتّی اُعادِیهُ؟ فَاشارَلَهُ رَسُولُ اللهِ صَلَّی الله علیه و اله و سلّم الی عَلِی عَلَیهِ السَّلامُ فَقالَ: اتَری هذا؟ فَقال بَلی قالَ وَلِی هذا وَلِی اللهِ فَوالِهِ وَ عَدُوُّ هذا عَدُوُّ اللهِ فَعادِهِ، والِ وَلِی هذا ولَو انَّهُ قاتِلٌ ابیکَ وَ وَلَدِکَ وَ عادِ عَدُوَّ هذا وَلَوْ انَّهُ ابُوکَ وَ وَلَدُکَ.(۱۸۰)
ای بنده خدا! دوستی و دشمنی خود را برای خدا و در راه او قرار ده، موالات و معاداتت باید در این راستا باشد، زیرا جز از این طریق به ولایت «الله» نمی توان رسید و جز از این راه کسی طعم ایمان را نخواهد چشید، هرچند که نماز و روزه اش فراوان باشد. امروزه بیشترین انگیزه برای دوستی ها و دشمنی ها اغراض دنیوی است و این گونه اغراض در پیشگاه خدا هیچ گونه ارزشی ندارد. آن صحابی پرسید: چگونه می توانیم بفهمیم که دوستی و دشمنی ما برای خدا است و از کجا می توان فهمید ولی خدا کیست تا او را دوست بداریم و از کجا بدانیم دشمن خدا کیست تا او را دشمن بداریم؟ رسول خدا(ص) اشاره کرد به حضرت علی(ع) و فرمود: دوستِ این، دوستِ خدا و دشمنش دشمن خدا است. پس دوست او را دوست بدار هرچند قاتل پدر و فرزندت باشد، و دشمن او را دشمن بدار هرچند پدر و فرزندت باشد.

تولّی و تبرّی به قدری اهمیت دارد که در برخی از احادیث به عنوان محکم ترین دستاویز ایمان به شمار آمده است.(۱۸۱)
یکی از امتیازات انصار که قرآن آن را مورد ستایش قرار می دهد آن است که آن ها مهاجران را به خاطر ایمانشان دوست می داشتند و در این راه از هیچ چیز مضایقه نکردند، به طوری که خانه های خود را با قلبی آکنده از ایمان و صفا و صمیمیت آماده ساختند و با آغوش باز به استقبال آنان شتافتند و از آن ها به گرمی پذیرایی کردند. قرآن در این باره می فرماید:

وَ الَّذینَ تَبَوَّوُا الدّارَ وَ اْلایمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَیهِمْ وَ لا یجِدُونَ فی صُدُورِهِمْ حاجَهً مِمّا اُوتُوا وَ یوْثِرُونَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَهٌ....(۱۸۲)
و آنان که خانه هجرت [مدینه] و خانه ایمان [فضای اندیشه و عقیده] را [پیش از آن که مهاجران بیایند] آماده ساختند درحالی که مهاجران را دوست می دارند و از آن چه به آنان داده شده است از غنیمت جنگ، در دل خویش دغدغه ای و خواهشی نمی یابند و آن ها را بر خویش مقدّم می دارند هرچند خود نیازمند باشند...

اگر دوستی و دشمنی به خاطر خدا نباشد پایدار نیست و به زودی به ضدّش تبدیل می شود و باید دانست که این گونه دوستی ها موجب خسران ابدی خواهد شد و خداوند متعال می فرماید این گونه دوستان در روز قیامت بر یکدیگر لعن می فرستند و از یکدیگر تبرّی می جویند و اظهار می دارند ای کاش ما با فلانی دوست نمی شدیم:

اْلاَخِلاّءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ ...(۱۸۳)
دوستان امروزی در آن روز با یکدیگر دشمن می شوند مگر آن ها که دارای تقوا باشند [و دوستی شان بر پایه ایمان و تقوا استوار باشد].

و در جای دیگر می فرماید:
یا وَیلَتی لَیتَنی لَمْ اَتَّخِذْ فُلانًا خَلیلاً.(۱۸۴)
ای وای بر من! کاش من فلانی را به دوستی انتخاب نمی کردم!!!

پس، ای برادر و خواهر ایمانی، بکوش تا دوستی ات همواره در راه خدا و دشمنی ات برای او باشد، و همیشه خوبی ها و خوبان را دوست بدار و با کژی ها و کژمداران در ستیز باش و از خدا بخواه: «الهی تَوَفَّنی مُسْلِماً وَ الْحِقْنی بِالصّالِحینَ».

۵. حبّ و بغض

(تولّی و تبرّی) حبّ و بغض که در علم اخلاق از آن به «شهوت» و «غضب» تعبیر می شود مهم ترین انگیزه برای کسب فضایل و دوری از رذایل است. انسان تا چیزی را دوست نداشته باشد به سوی آن حرکت نمی کند و تا از چیزی متنفّر نباشد از آن دوری نمی جوید. امام صادق(ع) می فرماید:

مَنْ سَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ وَ ساءَتْهُ سَیئَتُهُ فَهُوَ مُومِنٌ.(۱۴۸)
کسی که کردار نیکش او را خوش آید و رفتار بدش او را ناراحت کند به راستی مومن است.

خلاصه، خواستن ها و نخواستن ها، دوستی ها و دشمنی ها، خشنودی و ناخشنودی ها همه و همه اساس زندگی انسان را تشکیل می دهد و با نبود این احساسات زندگی بی هدف باقی می ماند و شور و نشاط خود را از دست می دهد. شخصیت انسان از مجموعه این احساسات ساخته می شود و به تعبیر صدرالمتالّهین برای هر انسانی فصل ممیز و نوع جداگانه به وجود می آورد.(۱۴۹) قرآن کریم نیز برای نکته اشاره دارد که می فرماید:

قُلْ کُلُّ یعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ....(۱۵۰)
رفتار هر کس طبق ساختار درونی اش می باشد....

بعضی تصور کرده اند که تنها شناخت خوبی ها و بدی ها موجب رشد و تعالی، و برعکس، جهل و نادانی یگانه علت سقوط انسان ها است، لکن این عقیده باطل است زیرا شناخت هرچند لازم و مفید است ولی کافی نیست، چون بدون خواستن و اراده، انگیزه متحقّق نمی شود چه بسا دانشمندانی که در مضرّات مسکرات و مواد مخدّر کتاب ها نوشته اند و خود به آن معتادند. پس بی جهت نیست که گفته اند:

اِنَّ الْحَیوهَ عَقیدَهٌ وَ جَهادٌ.
به راستی که زندگی عبارت است از عقیده و جهاد.

اصولاً زندگی بدون عقیده، و عقیده بدون عشق و محبت و سوز و گداز مفهومی ندارد. پس ایمان یعنی محّبت و محّبت یعنی ایمان. تا کسی از چاشنی عشق و محّبت نچشد مزه ایمان را نچشیده است.
امام صادق(ع) در پاسخ کسی که پرسید: «آیا حبّ و بغض از ایمان است؟» فرمود:

.... وَ هَلِ الایمانُ الَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ....(۱۵۱)
... ایمان جز حبّ و بغض چیز دیگری نیست....

و در حدیث دیگر از امام باقر(ع) آمده است:
الدّینُ هُوَ الْحُبُّ وَ الْحُبُّ هُوَ الدّینُ.(۱۵۲)
دین عین محبتّ و محبتّ عین دین است.

امام صادق(ع) فرموده است:
حُبُّ اللهِ اِذا اضاءَ عَلی سِرِّ عَبْدٍ اخْلاهُ عَنْ کُلِّ شاغِلٍ وَ کُلُّ ذِکْرٍ سِوَی اللهِ تَعالی ظُلْمَهٌ وَ الْمُحِبُّ اخْلَصُ النّاسِ سِرّاً لِلّهِ تَعالی وَ اصْدَقُهُمْ قَوْلاً وَ اوْفاهُمْ عَهْداً وَ ازْکاهُمْ عَمَلاً وَ اصْفاهُمْ ذِکْراً وَ اعْبَدُهُمْ نَفْساً یتَباهی الْمَلائِکَهُ بِهِ عِنْدَ مُناجاتِهِ وَ یفْخَرُ (یفْتخر) بِرُوْیتِهِ وَ بِهِ یعْمُرُ اللهُ بِلادَهُ وَ بِکَرامَتِهِ یکْرِمُ عِبادَهُ یعْطیهِمْ اذْا سَالُوا بِحَقِّهِ وَ یدْفَعُ عَنْهُمُ الْبَلایا بِرَحْمَتِهِ فَلَوْ عَلِمَ الْخَلْقُ ما مَحَلُّهُ عِنْدَ اللهِ وَ مَنْزِلَتُهُ لَدَیهِ ما تَقَرَّبُوا الَی اللهِ تَعالی الّا بِتُرابِ قَدَمَیهِ.(۱۵۳)
آن گاه که [برق] محبتّ خدا بر باطن بنده ای بتابد [و باطن او را روشن کند] او را از هر چیز و از هر ذکری جز یاد خدا تهی می سازد. محبتّ خدا خالص ترین مردم از جهت باطن، راستگوترین آن ها در گفتار، باوفاترین آن ها در عهد و پیمان، پاک ترینشان از نظر اعمال و کردار، باصفاترین آن ها از جهت یاد و تّوجه به پروردگار متعال و عابدترین مردم از جهت خضوع و خشوع نفسانی است. هنگامی که با خدا مناجات می کند ملائکه آسمان به او مباهات می کنند و به خاطر دیدن و مشاهده او افتخار می نمایند. خدای متعال به [برکت] وجود او بلاد و زمین های خود را آباد می سازد و به واسطه بزرگواری او به بندگانش نظر لطف دارد و آن گاه که مردم خدای متعال را به حق آنان قسم می دهند خواسته های آن ها را برآورده می کند و با لطف و مهربانی خود بلاها و گرفتاری ها را از آنان برطرف می سازد. اگر مردم به عظمت و مقام محبّ خدا پی ببرند که تا چه اندازه نزد پروردگار بزرگ است، بی تردید، جز با خاک قدم او به خدا تقرّیب نمی جویند.

بی شک، انسان ذاتاً عاشق جمال و کمال است و زیبایی ها و خوبی ها را دوست می دارد و از بدی ها و زشتی ها متنفر است و چون ذات اقدس حق تعالی عین کمال و عین جمال و عین علم و عین قدرت و عین رحمت و خلاصه عین همه صفات کمال است ـ که از آن ها به «صفات ثبوتیه» تعبیر می شود ـ پس دوستی با خدا سرآغاز همه دوستی ها است و هر کس عاشق زیبایی و کمال است او را دوست می دارد و هر کس او را دوست داشته باشد مظاهر جمال و جلالش را نیز دوست می دارد و به قول شاعر: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست».
این جاذبه، جاذبه فطرت است و همه ـ چه بخواهند و چه نخواهند ـ در برابر حقیقت صرف و هستی مطلق و در مقابل زیبایی و جمال او مجذوب و در برابر علم و قدرتش مقهورند.
خدای تعالی می فرماید:

.... وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلاَرْضِ طَوْعًا وَ کرْهًا.....(۱۵۴)
.... همه آن ها که در آسمان ها و زمین ساکن اند [چه از روی رضا و رغبت و چه از سر نارضایی و کراهت] در برابر او سر تسلیم فرود آورده اند.

و باز می فرماید:
وَ لِلّهِ یسْجُدُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلاَرْضِ طَوْعًا وَ کرْهًا....(۱۵۵)
آن ها که در آسمان ها و زمین ساکن اند همه برای خدا سجده می کنند [چه بخواهند و چه نخواهند]....

و در دعا می خوانیم:
... قَهَرَ بِعِزَّتِهِ الْاعِزّاءَ وَ تَواضَعَ لِعَظَمَتِهِ الْعَظَماءُ....(۱۵۶)
... همه عزیزان در پرتو عزّتش خوار و زبون، و تمام بزرگان در برابر عظمتش خاضع و ناچیزند....

ولی این جاذبه و تسلیم فطری و ناخودآگاه، کافی نیست، چرا که در میدان خودسازی و تزکیه، جهاد و ریاضت آگاهانه شرط است. در این راستا باید نیروهای فطری را به کار گرفت و با اختیار و انتخاب، تسلیم خواستِ دوست شد، چرا که حرکت های طبیعی و قسری در مسیر تعالی و سیر و سلوک ارزش آفرین نیست، چنان که می فرماید:

قُلْ اِنْ کنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی یحْبِبْکمُ اللّهُ...(۱۵۷)
بگو اگر خدا را دوست می دارید مرا [: پیامبر] پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد....

محبّت خدا در صورتی کارساز است که در مقابل عمل نمودار گردد؛ یعنی محبّ و عاشق واقعی کسی است که اراده و خواست محبوب را بر خواست خویش مقّدم بدارد. در این وادی، انقیاد و انتخاب و اطاعت و ریاضت لازم است که فرمود: «اِنَّ اَکرَمَکمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقیکمْ».(۱۵۸)

اینجا تن ضعیف و دل خسته می خرند
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر

قال امیرالمومنین(ع):
حُبُّ اللهِ نارٌ لا یمُرُّ عَلی شَیءٍ الَّا احْتَرَقَ....(۱۵۹)
محبّت خدا آتشی است که برنمی خورد به چیزی جز آن که سراپا سوز و گداز می شود....

نقطه شروع

از این جا به خوبی روشن می شود که چگونه محبّت سرآغاز راه و نقطه شروع سالکان راه است و در یک جمله تا محّبت و خواستن نباشد گاهی به پیش برداشته نخواهد شد. اگر انسان خواهان صلاح و سداد خویش نباشد هیچ گاه درصدد اصلاح برنمی آید. نخست باید این انگیزه در انسان پدید آید که برای رفع نواقص و عیوب خود می بایست چاره ای بیندیشد؛ یعنی باید این اندیشه در انسان زنده شود که حیف است این طایر ملکوتی در قفس بماند و به آسمان پرواز نکند، و بایستی این نکته برای انسان ملموس شود که سزاوار نیست این همه سرمایه خداداد را به رایگان از دست بدهیم.
چنان که گفتیم در این راستا تنها دانستن کافی نیست بلکه عشق و سوز و گدازی دیگر لازم است تا انسان را به سوی صلاح و درستی بکشاند و او را برای مجاهدت و ریاضت آماده سازد، آن گونه که قرآن می فرماید:

....فیهِ رِجالٌ یحِبُّونَ اَنْ یتَطَهَّرُوا وَ اللّهُ یحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ.(۱۶۰)
.... که در آن مسجدی [که پیامبر براساس تقوا بنا نهاد] مردانی یافت می شوند که دوست می دارند از آلودگی ها پاک شوند، و خداوند مردان پاک نهاد را دوست می دارد.

ایمان و علم

اکنون که بحث از ایمان به میان آمد باید دانست ایمان مقوله ای غیر از مقوله علم است زیرا علم، به هر معنی که باشد، محصول تجربه و استدلال است و این هر دو از سنخ تصورّ و تفکرّند، ولی ایمان نوعی باور و وجدان عرفانی (ماورایی) و خودآگاهی در برابر فطرت الهی است. به عبارت دیگر، علم کالای وارداتی و بازتاب بیرون است، ولی ایمان بارقه ملکوتی و پاسخ به ندای وجدان است.
علوم رسمی معمولاً به صورت تصوّر و تفکّر و انفعال پدیدار می شود، ولی ایمان نوعی احساس وجدانی و باور داشتن و یافتن است، و به دیگر سخن، علم مجموعه ای از تجربه تحقیق و برداشت و جمع بندی و دانستن است، ولی ایمان نوعی احساس وابستگی و احساس تکریم و تقدیس نسبت به موجود برتر است. امکان دارد که متعلّق علم، منفور و مبغوض انسان باشد ولی متعلق ایمان همیشه محبوب و معشوق انسان است. هرجا ایمانی هست خضوع و خشوع و تکریم و تقدیس نیز وجود دارد. مثلاً ایمان به خدا نوعی احساس نیاز ذاتی و وابستگی به آفریدگار بی نیاز است، و به عبارت دیگر، احساس نیاز مطلق نسبت به بی نیاز مطلق، و در حقیقت احساس کوچکی در برابر بزرگی و عظمت و رحمت و قدرت بی نهایت است.
به تعبیر قرآن، ایمان پاسخ به ندای فطرت و تجدید عهد نسبت به پیمان روز الست است، چنان که فرمود:

...فِطْرَه اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها...(۱۶۱)
... سرشت الهی که انسان را بر آن آفرید...

و نیز فرمود:
وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّک مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّیتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلی اَنْفُسِهِمْ اَ لَسْتُ بِرَبِّکمْ قالُوا بَلی...(۱۶۲)
آن گاه که پروردگارت ذرّیه بنی آدم را از اصلاب آن ها بیرون کشید و آن ها را بر خویش گواه گرفت و به آن ها گفت آیا من پروردگارتان نیستم؟ آن ها در پاسخ گفتند چرا [تو پروردگار مایی]...

و سپس می فرماید: این اعلام و اشهاد همه برای آن بود که روز قیامت نگویید ما از این مساله غافل بودیم.
پس، ایمان تاکید و تجدید عهد نسبت به میثاق فطرت است که احتمالاً میثاق روز الست اشاره به آن است و حال آن که علم نوعی ارتباط ذهنی و فکری میان عالم و معلوم است و در یک کلمه ایمان نوعی احساس همراه با تقدیس و تکریم و خضوع نسبت به موجود برتر است. ولی علم چنین احساسی را اقتضا ندارد، زیرا علم وسیله دریافت و کشف مجهولات است هرچند که آن ها نزد عالِم مطلوب و محبوب نباشند. علم با ایمان همیشه همراهی ندارد و لذا می فرماید:

وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها اَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَ عُلُوًّا....(۱۶۳)
آیات خدا را از روی ظلم و گردنکشی انکار کردند و حال آن که به آن یقین داشتند...

بدین جهت، مخاطب های قرآن «الّذین آمنوا» هستند نه «الّذین علموا» یعنی آن ها که باور دارند نه آن ها که می دانند و باور ندارند.
نکته دیگر آن که ایمان همیشه با آرامش و اطمینان همراه است و حال آن که علم امکان دارد گاهی موجب تزلزل و اضطراب شود.
خداوند درباره مومنان می فرماید:

الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکرِ اللّهِ اَلا بِذِکرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.(۱۶۴)
آن ها که ایمان دارند و دل هایشان به ذکر خدا آرام می گیرد. به راستی به یاد خدا دل ها آرام می گیرد.

۶. لم به شرایع و احکام

سالک الی الله پیش از شروع به هر کار باید آن را بشناسد و وظیفه و حکم شرع را درباره آن بداند تا رفتار و کردار خویش را با موازین شریعت منطبق سازد. ادای وظیفه و تادّب به آداب بدون علم به وظایف و مقررات شرعی امکان پذیر نیست. بنابراین، بر همه لازم است که احکام دینی خود را به اندازه ضرورت و نیاز (تقلیداً یا اجتهاداً) بدانند و حدّاقل گروهی می بایست در تفقّه در دین و یادگیری مسائل و معارف دینی پیشگام باشند تا بتوانند دیگران را نسبت به وظایف دینی آگاه سازد. خداوند متعال می فرماید:

...فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کلّ ِ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِینْذِرُوا قَوْمَهُمْ اِذا رَجَعُوا اِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ.(۱۸۵)
...چرا از هر فرقه ای گروهی بسیج نمی شوند تا این که معارف دینی را خوب یاد بگیرند و آن گاه که به وطن خویش برگشتند قوم خود [: خویشاوندان و بستگان] را به وظایفشان آگاه سازند [و آن ها را از بی تفاوتی در برابر مسئولیت ها برحذر دارند، باشد که آنان متنبّه شوند و از بیراهه بازگردند]؟

در حدیث آمده است:
عَنِ الصّادق علیه السّلام انَّهُ سُئِلَ عَنْ قَوْلِهِ تَعالی «فَلِلّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ» فقالَ: انَّ اللهَ تَعالی یقُولُ لِلْعَبْدِ یوْمَ القیمَهِ عَبْدی اکُنْتَ عالِماً؟ فَانْ قالَ نَعَمْ قالَ لَهُ افَلا عَمِلْتَ بِما عَلِمْتَ وَ انْ کانَ جاهِلاً قالَ لَهُ افَلا تَعَلَّمْتَ حَتّی تَعْمَلَ؟...(۱۸۶)
از امام صادق(ع) درباره معنی این آیه که می فرماید «برای خدا دلیل رسا [و قاطع] است» سوال شد، فرمود: خداوند در روز رستاخیز به بنده گنه کار خود می گوید: بنده من! چرا تکالیف خود را خوب انجام ندادی؟ آیا می دانستی و گناه کردی؟ اگر بگوید آری، می فرماید: چرا به آن چه می دانستی عمل نکردی؟ و اگر بگوید نمی دانستم، می گوید: چرا یاد نگرفتی تا عمل کنی؟....

نتیجه آن که بندگی و عبادت با دو شرط متحقّق می شود: محبّت و اطاعت، و اطاعت بدون علم به خواست معبود و رضای محبوب امکان ندارد. آن ها که از خود چیزی می تراشند و پیش خود مطالبی را سرهم می کنند و به عنوان عبادت و اطاعت انجام می دهند آن ها بنده خویشند نه بنده خدا. خداوند متعال می فرماید:

...آللّهُ اَذِنَ لَکمْ اَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ....؟(۱۸۷)
... آیا خداوند اجازه داده است به شما یا آن که بر خداوند دروغ می بندید؟

نظرات کاربران درباره کتاب نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی