فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زوزه گرگ
مجموعه آلفا و امگا - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب زوزه گرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زوزه گرگ

آنا از وجود گرگ‌نماها بی‌خبر بود، تا شبی که خودش از حمله‌ای وحشیانه جان به در برد... و تبدیل به یکی از آن‌ها شد. با گذشت سه سال از آن ماجرا و قرار داشتن در پایین‌ترین مرتبه گله، آنا یاد گرفت سرش را پایین نگه دارد و هرگز و هیچوقت به نرهای چیره اعتماد نکند. تا این‌که چارلز کورنیک، مأمور ـ و پسر ـ سردسته گرگ‌نماها آمریکای شمالی وارد زندگی‌اش شد. چارلز نه تنها آنا را به عنوان جفتش انتخاب کرد، بلکه اصرار داشت که او یکی از گرگ‌های امگای کمیاب و ارزشمند است. و این قدرت درونی و حضور آرامش‌بخش آناست که در هنگام شکار گرگی سرکش، گرانبها ظاهر می‌شود. موجودی گره‌خورده با جادویی چنان پلید و تیره که تمام گله را تهدید می‌کند.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زوزه گرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز

مونتانای شمال غربی
"محدوده ی حفاظت شده ی طبیعی کابینت"(۱): اکتبر
هیچ کس به خوبی" والتر رایس"(۲) نمی دانست که تنها مکان امن، جایی دور از سایر مردم بود. آن هم امن برای مردم. تنها مشکل این بود که هنوز به آن ها نیاز داشت؛ نیاز به شنیدن صدای انسانی و خنده هایشان. در میانه ی ناامیدی خود، گاه درمی یافت در حاشیه ی یکی از اردوگاه ها پرسه می زند تا فقط به صداها گوش و تظاهر کند با او صحبت می کنند.
اما همه ی این ها بخش کوچکی از دلیلش برای درازکشیدن به شکم روی برگ های سوزنی کاج سیاه کهنسال در سایه ی ردیفی از درختان و تماشای مرد جوانی بود که پس از بررسی نمونه ی بقایای خرس و جادادن کیسه ی پلاستیکی تقریباً پر در کوله پشتی اش، با مداد در دفترچه ای فنری می نوشت.
والتر ترسی نداشت که پسر او را ببیند: "عمو سم"(۳) اطمینان پیدا کرده بود که والتر بتواند پنهان شود و ردگیری کند. همچنین سال ها تنها زندگی کردن در برخی از خطرناک ترین محیط های وحشی طبیعی در ایالت های آمریکا، از او نسخه ای برابر اصل از سرخپوستان نامریی ساخته بود که در میان کتاب ها و فیلم های محبوب کودکی اش، جا خوش کرده بودند. اگر نمی خواست دیده شود، نمی شد؛ گذشته از آن، توانایی بقای پسر در جنگل، به اندازه ی یک زن خانه دار شهری بود. نباید او را به تنهایی درون جنگل خرس های گریزلی می فرستادند؛ تحمیل دانشجوها به خرس ها فکر چندان خوبی نبود، ممکن بود باعث شود فکر هایی کنند.
نه آن که امروز خرس ها بیرون باشند. همانند والتر، آن ها نیز می دانستند چطور نشانه ها را تفسیر کنند: تقریباً در چهار یا پنج ساعت آینده طوفان بزرگی در راه بود. می توانست آن را بو بکشد و کوله پشتی غریبه آن قدر بزرگ نبود که برای طوفان آماده باشد. برای طوفان زمستانی زود بود اما این سرزمین همین بود. دیده بود که در "آگوست"(۴) برف ببارد.
این طوفان دلیل دومی بود که پسر را دنبال می کرد. طوفان و شیوه ی مقابله با آن؛ دودلی، دیگر چندان عذابش نمی داد.
می توانست بگذارد پسرک برود. طوفان می آمد و زندگی اش را می ستاند اما شیوه ی کوهستان و حیات وحش همین بود. مرگی تمیز. اما کاش دانشجو این قدر جوان نبود. در سالیان گذشته، مرگ پسران بسیاری را دیده بود؛ ممکن بود فکر کنند به آن عادت کرده است. با این وجود، حتی مرگ یک نفر دیگر نیز زیادی بود.
می توانست به پسر هشدار دهد. اما با این فکر، درونش آشوبی به پا می شد. از آخرین باری که رو در رو با کسی حرف زده بود مدت بسیاری می گذشت... حتی این فکر نیز نفسش را به شماره می انداخت.
بیش از حد خطرناک بود. ممکن بود خاطره ی دیگری به یادش آورد- مدتی بود چیزی به خاطر نیاورده بود- اما گاهی ناگهان هجوم می آوردند. خیلی بد می شد اگر سعی می کرد به پسر هشدار دهد و درعوض، آخرش او را می کُشت.
نه. نمی توانست با هشداردادن به این غریبه اندک آرامشی را که داشت به خطر بیندازد؛ اما نمی توانست بگذارد همین طوری بمیرد.
چند ساعتی بود که مستاصل او را دنبال می کرد و پسر، بی احتیاط و کورکورانه راه می رفت و بیشتر از نزدیک جاده و مکان امن دور می شد. کیسه خواب روی کوله پشتی اش نشان می داد که قصد دارد شب را بماند، که یعنی فکر می کرد می داند در میان جنگل چه می کند. متاسفانه آشکار و آشکارتر شد که اعتماد به نفسش کاذب است. همانند تماشای "جون کلیور"(۵) بود که همه چیز را سخت تر می کرد. غم انگیز بود، بسیار غم انگیز.
مانند نگاه کردن پسران خامی که همگی، شق و رق و آماده برای مرد شدن به ویتنام می آمدند اما همه می دانستند که فقط خوراک توپ ها بودند.
پسر لعنتی چیزهایی را برمی انگیخت که والتر می خواست دور نگه دارد. اما آزردگی اش آن قدر نبود که در وجدانش تغییری ایجاد کند. تا جایی که می دانست، شش مایل، ناتوان در تصمیم گیری، رد پسر را دنبال کرده بود: مشغله ی ذهنی اش او را از حس کردن خطر باز داشت تا آن که ناگهان پسر درمیانه ی راه ایستاد.
بوته های پرپشت میانشان می گذاشت تنها بالای کوله پشتی پسر را ببیند، هر چه او را متوقف ساخته بود، کوتاه تر بود. خوبی اش آنجا بود که گوزن شمالی نبود. می شد با خرس سیاه- یا حتی خرس گریزلی، درصورتی که گرسنه نباشد- همه چیز را به شکل منطقی حل کرد- که باتوجه به تجربه اش چندان اهمیت نداشت- اما گوزن شمالی...
والتر چاقوی بزرگش را بیرون کشید، گرچه مطمئن نبود که به پسر کمک خواهد کرد یا خیر. خرس سیاه به نسبت طوفان، مرگی سریع تر، گرچه خونین تر بود. خرس های این اطراف را می شناخت اما نمی توانست بگوید که پسر هم می شناسد. آهسته از میان بوته حرکت کرد و گرچه برگ های صنوبر زمین را پوشانده بود، صدایی ایجاد نکرد. وقتی نمی خواست صدایی درآورد، صدایی درنمی آورد.
غرشی کوتاه، لرزه ای از ترس بر جانش انداخت و آدرنالین خونش را تا آسمان بالا برد. صدایی نبود که قبلاً شنیده باشد؛ تمامی موجودات شکارچی ساکن این محدوده را می شناخت.
چهار قدم جلوتر رفت و دیگر چیزی سد راه دیدش نبود.
در میانه ی راه، سگی یا چیزی مانند سگ ایستاده بود. نخست به خاطر رنگش فکر کرد که یک "ژرمن شپرد"(۶) است. اما بزرگ تر از تمام سگ ها و گرگ های لعنتی بود که تا به حال دیده بود. چشمانی سرد داشت؛ چشمان یک قاتل و دندان هایی بسیار بسیار بلند.
ممکن بود والتر نداند که آن را چه بنامد اما می دانست که چیست. در چهره ی جانور تصویر تمامی کابوس هایی به کمین نشسته بود که سرتاسر زندگی همراهش بود. همان چیزی که در دو ماموریت ویتنام و تمامی شب های آن زمان به بعد، با آن جنگیده بود: مرگ. این نه نبردی برای موجودی معصوم و بی گناه، بلکه برای جنگجویی خون چشیده، کوفته و ناپاک، مانند خودش بود.
با فریادی بلند برای جلب توجه از مخفی گاه بیرون پرید. با نهایت سرعت دوید و ناله و اعتراض زانوانی را که برای نبرد پیر شده بودند، نادیده گرفت. از آخرین مبارزه اش مدت زیادی می گذشت اما هیچ گاه احساس خونی را که در رگ هایش می کوفت، فراموش نکرده بود.
همان طور که با نیشخندی خشم آلود و آماده ی درگیری با دشمن از کنار پسر گذشت، گفت: «بدو، بچه.»
حیوان ممکن بود بدود. برای سبک و سنگین کردن پسر زمان گذاشته بود و گاهی اوقات با حمله از طرف کسی که شامِ شکارچی بود، جانور فرار می کرد. اما به گونه ای فکر نمی کرد که این جانور از آن حیوان ها باشد؛ ذکاوتی وهم آور در چشمان طلایی کورکننده اش بود.
هرآن چه که مانع از حمله ی آنی اش به پسر شده بود، درمورد والتر صدق نکرد. طوری خود را روی والتر انداخت که گویی بی سلاح بود. شاید آن طور که والتر فکر می کرد باهوش نبود یا آن که ظاهر ژولیده و کهنسالش او را فریفته و متوجه نشده بود یک سرباز پیر جنگ چشیده با چاقویی به بلندی بازویش چه می توانست بکند. شاید فرار پسر تحریکش کرده بود- پسر توصیه ی والتر را گوش کرده، داشت مانند باد می دوید- و والتر را تنها مانعی بر سر راه میل خود به گوشت تازه و لذیذ می دید.
اما والتر پسرکی بی دفاع نبود. چاقو را از یکی از ژنرال های دشمن که در تاریکی شب، همان طور که یادش داده بودند، کشته و گرفته بود. چاقو پوشیده از طلسم های حک شده بر روی تیغه بود، نمادهایی غریب که مدت ها پیش رنگ نقره ای درخشان خود را از دست داده و سیاه شده بودند. با وجود آن چیزهای عجیب و غریب و خوش رنگ، چاقوی خوبی بود و تا دسته در شانه ی جانور جا گرفت.
جانور سریع تر از والتر بود، سریع تر و قوی تر. اما ضربه ی نخست وارد شده، لنگش کرده بود، همین تفاوت ایجاد می کرد.
پیروز نشد اما موفق شد. جانور را سرگرم کرد و به شدت مجروح ساخت. نمی توانست امشب به دنبال پسرک برود و اگر پسر باهوش بود تابه حال درمیانه ی راه منتهی به ماشینش بود.
سرانجام هیولا، درحالی که پای عقبش را می کشید و از یک دو جین زخم خونریزی داشت، آنجا را ترک کرد اما جای سوال نبود کدامشان بدتر مجروح شده بودند. مرگ مردان بسیاری را دیده بود و از بوی روده های دریده می دانست اجلش فرا رسیده است.
اما مرد جوان در امان بود. شاید همین، به سهم کوچک خود، جبرانی برای تمامی مردان جوانی بود که زنده نماندند.
ماهیچه های پشتش را شُل و احساس کرد علف های خشک و خاک زیر وزنش فرو رفتند. در زیر بدن عرق کرده و تب دارش، زمین خنک بود و این به والتر آرامش می داد. هنگامی که از اول مرگ یک غریبه او را به اینجا کشانده بود، پایان بخشیدن به زندگی‎اش درهنگام نجات غریبه ای دیگر درست به نظر می رسید.
باد شدت گرفت و اندیشید که دما چند درجه ای افت کرده است اما ممکن بود فقط نتیجه ی از دست دادن خون و شوک باشد. چشمانش را بست و صبورانه به انتظار مرگ، دشمن قدیمی اش نشست تا سرانجام او را در بر گیرد. چاقو، فقط محض خاطر لحظه ای که درد بیش از حد شود، همچنان در دست راستش بود. مُردن به خاطر زخم شکم، آسان ترین شیوه ی مرگ نبود.
اما مرگ نبود که از دل نخستین برف و کولاک فصل بیرون آمد.

سخن ناشر

به جرئت می توان گفت مجموعه ی آلفا و اُمگا نخستین مجموعه با محوریت خاص گرگ نماهاست که در کشور عزیزمان ایران ترجمه و چاپ می شود. پیش از این کتاب های متعددی در ژانر فانتزی خون آشامی منتشر شده که البته در برخی نیز از این موجودات خیالی- گرگ نماها- بهره گرفته شده است اما مجموعه ای فانتزی که محورش اختصاصاً گرگ نماها باشند، تابه حال منتشر نشده بود. که در نهایت با تحقیقات صورت گرفته، این مجموعه را یکی از بهترین و پرطرفدارترین ها در این سبک یافتیم.
این مجموعه، چهار جلدی است که به امید خدا ترجمه و چاپ هر چهار جلد جزو برنامه انتشارات آذرباد قرار داد. درحقیقت قرار بر این بوده که پاتریشیا بریگز داستان کتاب را در سه گانه به پایان برساند و پرونده ی آلفا و اُمگا را ببندد اما بنا به درخواست های زیادی که از سوی طرفداران این مجموعه دریافت می کند، تصمیم می گیرد تک جلدی مستقلی برای آن بنویسد و بار دیگر به دنیای آلفا و امگا بازگردد.
داستان آلفا و اُمگا در مونتانا می گذرد و بیشتر آن در ناحیه ای کوهستانی- جنگلی. جایی که ساحره ای مخوف قدرتمندترین گرگ و در حقیقت آلفایِ تمام آلفاها و گله‍اش را به چالش می کشد؛ ماروک، گرگ و موجودی که در وحشی ترین حالتش با نام گرندلِ شیطان نیز شناخته می شود. حال یک آلفا و یک اُمگا، باید نقش خود را ایفا کنند، کسانی که نام کتاب را به خود اختصاص داده اند.
زوزه گرگ داستانی پُرکشش و سراسر هیجان، در دنیایی خلاقانه و شگرف از گرگ نماهاست که به محض شروع، وسوسه تان می کند با ولع بیشتری، ورق بزنید و جلو بروید. و بدین ترتیب پاتریشیا بریگز، قلم خود را به رخ همه ی ما می کشد.
در پایان جا دارد از مترجم اثر، بهنام حاجی زاده تشکر کنم که برگردان این کتاب را به فارسی پذیرفت و با حساسیت و دقتی بالا در حفظ نثر نویسنده - چیزی که متاسفانه این روزها مورد غفلت قرار می گیرد - آن را به انجام رساند.
بیش از این وقت تان را نمی گیرم و از شما دعوت می کنم که داستان را آغاز کنید. منتظر ما باشید، خیلی زود با جلد دوم مجموعه نزد شما باز می گردیم.

پاییز ۱۳۹۳

نظرات کاربران درباره کتاب زوزه گرگ

ترجمه میتوانست بهتر باشد
در 7 روز پیش توسط
داستانی جالب با ترجمه ای خوب
در 2 هفته پیش توسط