فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ریشه کن

نسخه الکترونیک کتاب ریشه کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ریشه کن

رهروها، گرگ‌های دیوانه و هار، کتاب‌هایی که تبدیل به هیولا می‌شوند، بیمارهایی که با گرده‌ی گل در سرتاسر وادی پخش می‌شوند، رودخانه‌ای که پایانش مشخص نیست... همه این‌ها از جنگل اهریمنی نشات گرفته، جنگلی مرموز که ناگهان حمله کرده، ساکنان وادی را می‌دزدد و دهکده‌های را نابوده می‌کند. جادوگر برج، ۱۰۰ سال است که از وادی محافظت می‌کند؛ اما این بار آگنیشکا به کمک او می‌آید، دختری روستایی و لجوج که باید به کمک جادوگر راز جنگل را کشف کند، در غیر این صورت وادی و در پی آن تمام سرزمین توسط جنگل تسخیر خواهد شد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ریشه کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره ی نویسنده

نائومی نوویک(۱) در سال ۱۹۷۳ در نیویورک متولد شد. والدین وی مهاجر بودند و نائومی با شنیدن افسانه­های لهستانی، عجوزه یاگا (جادوگری مشهور در داستان­های روسی) و کتاب­های تالکین بزرگ شد. اولین رمان وی، اژدهای اعلیحضرت، جلد اول مجموعه­ی تمِرایر(۲)، در سال ۲۰۰۶ منتشر و به بیست وسه زبان دنیا ترجمه شده و توسط پیتر جکسون، کارگردان برنده­ی اسکار و کارگردان فیلم­های ارباب حلقه­ها، تمجید شده است.
نائومی نوویک یکی از اعضاء هیات بنیان­گذار انجمن "آثار قابل تبدیل" است، انجمنی غیرانتفاعی برای دفاع از حقوق نویسندگان فن­فیکشن. خانم نوویک خود یک نویسنده­ی فن­فیکشن و همچنین یکی از طراحان سایت Archive of Our Own می­باشد.
وی به همراه همسرش چارلز آردای(۳) (نویسنده­ی رمان­های اسرارآمیز) و دخترشان اویدنس(۴)، در نیویورک اقامت دارد.
کتابی که در پیش رو دارید در سال ۲۰۱۶، جایزه­ی نبولا برای بهترین رمان، جایزه­ی لوکاس در بخش بهترین رمان فانتزی و جایزه­ی متوپوئتیک(۵) را در بخش کتب بزرگسالان دریافت کرده و نامزد دریافت جایزه هوگو در بخش بهترین رمان سال بوده است.

یاسمن میرزاپور
تابستان ۱۳۹۶

فصل اول

مهم نیست مردم خارج از دره ی ما چه داستان هایی سرهم می کنند. اژدهای ما دخترانی را که می برد، نمی خورد. گاهی این داستان ها را از زبان مسافران می شنویم. آن ها طوری حرف می زنند، گویی او یک اژدهای واقعی و ما دخترها را قربانی می کنیم. معلوم است که این حقیقت ندارد! هرچند که او جادوگری فناناپذیر است؛ اما هنوز هم یک انسان است. اگر قرار بود او هر ده سال یک بار یکی از دختران را بخورد، پدران مان علیهش قیام می کردند. او از ما در برابر جنگل محافظت می کند و ما قدردانش هستیم؛ اما نه آن قدر که کسی را قربانی کنیم.
اژدها واقعاً دختران را نمی خورد؛ فقط روحیه ی آن ها را از بین می برد. او دختری را به برج خود می برد و ده سال بعد آزادش می کند؛ اما تا آن زمان دختر شخص دیگری شده. لباس های دخترک اعلا بوده و مانند یک نجیب زاده صحبت می کند. دختر ده سال تمام با یک مرد تنها زندگی کرده، پس مسلماً پاک دامنی خود را ازدست داده، هرچند که تمام دختران می گویند جادوگر هرگز آن ها را لمس نکرده. چه چیز دیگری می توانند بگویند؟ و این بدترین قسمت داستان نیست. اژدها در هنگام آزاد کردن دختران کیفی پر از نقره به عنوان جهیزیه به آن ها می دهد؛ بنابراین هر مردی بی توجه به پاک دامنی دختران حاضر به ازدواج با آن هاست.
اما دختران نمی خواهند با هیچ کس ازدواج کنند. آن ها اصلاً نمی خواهند در وادی بمانند.
پدرم یک بار بی مقدمه به من گفت: «اونا فراموش می کنن چطور زندگی کنن.» من کنار پدرم روی صندلی گاری بزرگ و خالی نشسته بودم. پس از تحویل هیزم موردنیاز یک هفته، به سمت خانه بازمی گشتیم. ما در دِوِرنیک(۶) زندگی می کردیم، بزرگ ترین یا کوچک ترین دهکده در دره یا نزدیک ترین دهکده به جنگل نبود: ما هفت مایل با جنگل فاصله داشتیم. جاده ما را به بالای تپه ای بزرگ می برد و در یک روز که هوا صاف بود از بالای تپه می توانستید در حاشیه ی رودخانه، زمین سوخته ی خاکستری و عریان را ببینید که در پشت آن دیوار درختان انبوه و تاریک قد برافراشته بودند. برج اژدها در فاصله ی دوری در جهت مخالف قرار داشت. برج همانند تکه ای گچ سفید در دامنه ی کوه های غربی واقع بود.
من بسیار کوچک بودم، فکر می کنم بیش از پنج سال نداشتم؛ اما می دانستم که ما هرگز در مورد اژدها یا دخترانی که با خود می برد صحبت نمی کنیم؛ بنابراین زمانی که پدرم این قانون را شکست، سخنانش در ذهنم ماندگار شد.
پدرم گفت: «اونا یادشون می افته که بترسن.» فقط همین. او به پهلوی اسب ها ضربه ای زد تا به راه بیفتند و به پایین تپه و به سمت درختان بروند.
حرف هایش برای من چندان معنا نداشت. ما همه از جنگل می ترسیدیم؛ اما وادی خانه ی ما بود. چطور می توانستی خانه را ترک کنی؟ بااین حال دختران هرگز برای اقامت بازنمی گشتند. اژدها اجازه می داد از برج خارج شوند و آن ها برای مدتی نزد خانواده هایشان می آمدند، برای یک هفته و نهایتاً یک ماه؛ اما هرگز بیش از این نمی ماندند. بعدازآن دختران جهیزیه ی نقره شان را برمی داشتند و می رفتند. اغلب به کرالیا(۷) و به دانشگاه می رفتند. معمولاً با یک مرد شهری ازدواج می کردند و در غیر این صورت محقق یا مغازه دار می شدند، هرچند گاهی مردم در مورد جادویگا باچ(۸) زمزمه می کردند. او شصت سال قبل توسط اژدها انتخاب شده بود. در زمزمه ها گفته می شد که روسپی و معشوقه ی یک بارون و یک دوک شده است. هرچند تا زمانی که من به دنیا بیایم، او زنی مسن و ثروتمند شده بود که برای تمام خواهرزادگان و برادرزادگانش هدایای گران قیمت چشم نواز می فرستاد و هرگز به دیدن آن ها نمی آمد.
بنابراین درست است که دختران دره برای خورده شدن به اژدها پیشکش نمی شدند؛ اما سرنوشت شادی نیز در انتظارشان نبود. تعداد دهکده های دره آن قدر زیاد نبود تا شانس انتخاب شدن بسیار کم باشد، جادوگر فقط دختران هفده ساله را انتخاب می کرد که بین اکتبر یک سال تا اکتبر سال بعدش متولدشده باشند. در بین همسالان من یازده دختر برای انتخاب شدن وجود داشت و شانس با ما یار نبود. همه می گویند با گذشت زمان عشق اطرافیان به دختر متولد سال اژدها تغییر می کند؛ دست خودشان نیست، آن ها می دانند ممکن است دختر را از دست بدهند؛ اما برای من و والدینم اوضاع این طور نبود. تا زمانی که به سنی برسم که درک کنم ممکن است توسط اژدها انتخاب شوم، همه مطمئن شده بودند کاسیا(۹) انتخاب خواهد شد.
فقط مسافرانی که از دهکده عبور می کردند و از قضیه خبر نداشتند، کاسیا را ستایش کرده و به والدینش می گفتند که چه دختر زیبا و باهوش و مهربانی دارند. اژدها همیشه زیباترین دختر را انتخاب نمی کرد؛ اما همواره دختری که انتخاب می شد، ویژه بود. اگر دختری بسیار زیبا یا بسیار باهوش یا بهترین رقصنده یا خیلی مهربان بود، اژدها به نحوی همیشه او را انتخاب می کرد، هرچند به ندرت پیش از انتخاب با دختران کلامی ردوبدل می کرد.
و کاسیا تمام این ویژگی ها را داشت. او موهای پرپشت و طلایی داشت که بافته شده اش به کمرش می رسید و چشمانش قهوه ای و گرم بودند و خنده اش همانند نوایی بود که شنونده را ترغیب به آواز خواندن می کرد. او بهترین بازی ها را ابداع می کرد و می توانست داستان هایی از خود بسازد و رقص های جدیدی در ذهنش طراحی کند؛ می توانست غذای درخور یک مهمانی بپزد و زمانی که پشم گوسفندان پدرش را می ریسید، نخی نرم و بدون کوچک ترین گره یا ناهمواری حاصل می شد.
می دانم که توصیفاتم او را مانند دختران داستان ها نشان می دهد؛ اما قضیه کاملاً برعکس بود. زمانی که مادرم برایم داستان شاهزاده خانم های نخ ریس و دختر غازچران شجاع یا دوشیزگان رود را تعریف می کرد، در ذهنم آن ها را کمی شبیه کاسیا تجسم می کردم؛ من چنین تصوراتی از او داشتم و به اندازه ی کافی بزرگ نشده بودم تا عقلم برسد؛ بنابراین بیشتر به کاسیا عشق ورزیدم؛ زیرا می دانستم که به زودی از من گرفته خواهد شد.
او گفته بود با انتخاب شدن مشکلی ندارد. کاسیا شجاع هم بود، مادرش وِنسا(۱۰) او را این گونه بار آورده بود. یادم می آید که یک بار شنیدم به مادرم می گفت: «اون باید شجاع باشه.» و هم زمان کاسیا را تشویق می کرد تا از درختی که آویزانش شده بود بالا برود. مادرم که اشک در چشمانش حلقه زده بود مادر کاسیا را در آغوش گرفت.
منزل های ما تنها سه خانه باهم فاصله داشت و من خواهری نداشتم، تنها سه برادر داشتم که بسیار از من بزرگ تر بودند. کاسیا عزیزترین دوستم بود. ما از کودکی هم بازی بودیم، ابتدا در آشپزخانه ی مادران مان زیر دست وپا می لولیدیم و سپس در خیابان روبه روی منزل هایمان. تا اینکه به قدر کافی بزرگ شدیم تا دیوانه وار در جنگل بدویم. از زمانی که می توانستیم دست دردست در زیر شاخه ها بدویم، دلم نمی خواست در خانه بمانیم. من در خیال می دیدم که درختان شاخه هایشان را به سمت پایین خم می کنند تا به ما پناه دهند. نمی دانستم زمانی که اژدها او را انتخاب می کرد باید چگونه دوری کاسیا را تحمل کنم.
حتی اگر کاسیا هم نبود، والدینم زیاد نگران من نمی شدند. در هفده سالگی هنوز زیادی لاغر و بی تجربه بودم، پاهای بزرگی داشتم و موهای ژولیده ی خاکی رنگ. تنها هنرم؛ اگر می شد آن را هنر نامید، این بود که در عرض یک روز می توانستم هر لباسی که به تن می کنم را پاره و کثیف یا گم کنم. وقتی دوازده ساله شدم، مادرم دیگر از من ناامید شده بود و اجازه می داد با لباس های کهنه ی برادرانم به اطراف بدوم، البته به جز روزهای جشن. در آن روزها مجبور بودم تنها بیست دقیقه پیش از ترک خانه لباسم را عوض کنم، سپس روی نیمکت جلوی در خانه بنشینم تا پیاده به کلیسا برویم. با این حال بازهم این احتمال وجود داشت که لباسم به شاخه ای گیر کند یا روی لباسم گِل بپاشم.
زمانی که پدرم شب ها از جنگل بازمی گشت و من با صورتی کثیف و لباسی پاره و بدون شال می دویدم و به استقبالش می رفتم، با خنده می گفت «تو باید با یه خیاط ازدواج کنی، آگنیِشکا(۱۱)ی من.» با این حال او مرا بالا می انداخت و صورتم را می بوسید؛ مادرم فقط آه کوچکی می کشید: کدام پدر و مادری از کاستی های دختر متولد سال اژدها ناراحت می شدند؟
***
آخرین تابستان پیش از انتخاب، طولانی و گرم و مملو از اشک بود. کاسیا زار نزد؛ اما من زدم. ما تا دیروقت در جنگل می ماندیم، هرروز ارزشمند را تا جایی که می شد کش می دادیم و سپس من خسته و گرسنه به خانه می آمدم و مستقیم می رفتم تا در تاریکی دراز بکشم. مادرم می آمد و نوازشم می کرد، آواز ملایمی می خواند و من آن قدر گریه می کردم تا به خواب می رفتم. مادرم بشقابی غذا در کنار تختم می گذاشت تا وقتی نیمه شب از گرسنگی بیدار شدم آن را بخورم. او تلاش نکرد بیش از این مرا دلداری دهد: چطور می توانست دلداری دهد؟ ما هر دو می دانستیم هرچقدر هم او کاسیا و مادرش ونسا را دوست داشته باشد، بی اختیار خوشحال بود؛ دختر من نیست، تک دختر من انتخاب نمی شه؛ و البته من هم نمی خواستم مادرم حس دیگری داشته باشد.
تمام آن تابستان من و کاسیا در کنار هم بودیم. مدت ها اوضاع این گونه بود. زمانی که کم سن وسال بودیم با سایر بچه های دهکده به اطراف می دویدیم؛ اما وقتی بزرگ تر شدیم و کاسیا زیباتر شد، مادرش به او می گفت: «بهتره زیاد با پسرها نگردی، هم به نفع خودته و هم به نفع اونا.» اما من به کاسیا چسبیدم و مادرم به اندازه ی کافی کاسیا و ونسا را دوست داشت تا تلاش نکند مرا از او جدا کند؛ هرچند می دانست که این نزدیکی در پایان بیشتر مرا آزرده خواهد کرد.
در روز آخر، من بیشه ای وسط جنگل پیدا کردم، در منطقه ای که درختان هنوز برگ های طلایی و سرخ آتشین داشتند. برگ ها بالای سرمان خش خش می کردند، شاه بلوط های رسیده سطح زمین را پوشانده بودند. ما با شاخه های نازک و برگ ها آتش کوچکی به راه انداختیم تا مشتی از بلوط ها را کباب کنیم. فردا اول اکتبر بود و جشن بزرگی برگزار می کردیم تا قدردانی خود را نسبت به لرد و حامی مان نشان دهیم. فردا اژدها می آمد.
کاسیا درحالی که به پشت دراز کشیده و چشمانش را بسته بود گفت: «خواننده بودن و اینکه بتونی به پولنیا(۱۲) بری و برای شاه آواز بخونی باید خوب باشه.» او کمی زیر لب آواز خواند. یک خواننده ی دوره گرد برای جشن آمده بود و آن روز صبح در چمنزار آهنگ های خود را تمرین می کرد. ارابه های پیشکش در طول هفته رسیده بودند.
او متفکرانه این حرف را زد، نه مانند بچه ای که خیال بافی می کند؛ مانند شخصی که واقعاً به ترک کردن وادی برای همیشه فکر کرده باشد این جملات را بر زبان آورد. من دستم را دراز کردم، دستش را گرفتم و گفتم: «و برای هر جشن زمستونی برمی گردی خونه و تمام آوازهایی که یاد گرفتی رو برامون می خونی.» ما محکم دست یکدیگر را گرفتیم و من به خود اجازه ندادم به یاد بیاورم که دخترانی که اژدها می برد هرگز نمی خواستند بازگردند.
واضح بود که در آن لحظه از جادوگر به شدت متنفر بودم؛ اما او ارباب بدی نبود. در سوی دیگر کوهستان شمالی، بارون یِلومارش(۱۳) لشکری پنج هزارنفره را در حال آماده باش نگه داشته بود تا در صورت جنگ از پولنیا دفاع کند، او کاخی با چهار برج داشت و همسرش جواهراتی به رنگ خون و شنلی سفید از جنس پوست روباه به تن می کرد و تمام این ها را در منطقه ای داشت که از وادی ما ثروتمندتر نبود. مردان باید یک روز در هفته مجانی در زمین های بارون که بهترین زمین های منطقه بودند، کار می کردند و بارون پسرهای خانواده ها را برای ارتش می برد. به دلیل سربازانی که اطراف پرسه می زدند، دختران باید در خانه محبوس می ماندند و حتی پس ازدواج هم نمی توانستند تنها از منزل خارج شوند و با تمام این اوصاف حتی بارون نیز ارباب بدی نبود.
اژدها فقط یک برج داشت و حتی سرباز یا خدمتکار هم نداشت، البته به جز دختری که به همراه خود می برد. اژدها لشکر لازم نداشت: وظیفه ی او در برابر پادشاه، کاری بود که انجام می داد؛ جادوی او. اژدها هرازگاهی مجبور می شد به دربار برود تا سوگند وفاداری اش را تجدید کند و فکر می کنم شاه می تواند او را برای شرکت در جنگ احضار کند؛ اما بیشترین وظیفه اش ماندن در اینجا و نظارت بر جنگل و حفاظت از کشور در برابر شرارت های جنگل بود.
تنها ولخرجی اش، کتاب هایش بودند. ما با توجه به معیارهای روستایی ها زیاد مطالعه می کردیم. بااینکه وادی ما در دورترین نقطه ی پولنیا واقع بود؛ اما ازآنجاکه اژدها حاضر بود برای یک جلد کتاب سکه های طلا بپردازد، کتاب فروشان به این منطقه می آمدند. آن ها خورجین های قاطرهایشان را پر از کتاب های کهنه و ارزان کرده و به قیمت چند پنی به ما می فروختند. تنها در خانه ی فقرا بود که حداقل دو یا سه کتاب باافتخار روی طاقچه ی دیوار به نمایش گذاشته نشده بود.
این ها ممکن است همه موارد کوچک و بی اهمیت باشد و برای کسانی که نزدیک جنگل زندگی نمی کنند دست کشیدن از یک دختر به خاطر چنین مسائلی شاید قابل درک نباشد؛ اما من "تابستان سبز" را پشت سر گذاشته بودم، باد گرم گرده هایی از جنگل به سمت غرب و به وادی آورده و در مزارع و باغ های ما پخش کرده بود. محصولات بسیار پربار شده بودند؛ اما عجیب و ازریخت افتاده بودند. هر کس که آن ها را می خورد از خشم دیوانه می شد، به خانواده ی خود حمله می کرد و اگر بیمار را به جایی نمی بستند، درنهایت به جنگل می دوید و ناپدید می شد.
آن زمان شش ساله بودم. والدینم تلاش کردند تا جایی که می توانند از من محافظت کنند؛ اما حتی من هم خوف و هراسی سرد را به یاد می آورم. همه می ترسیدند. سوزش معده ام براثر گرسنگی دائمی را به یاد دارم. تا آن زمان ذخیره ی سال قبل مان را خورده و روی محصولات بهار حساب کرده بودیم. یکی از همسایگان ما که براثر گرسنگی صبرش را از دست داده بود مقداری لوبیا سبز خورد. فریادهایشان را در آن شب به یاد دارم. یادم است از پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم که پدرم در حالی که چنگک را از گوشه ی طویله برداشته بود، می دوید تا به آن ها کمک کند.
در آن تابستان به قدری کوچک بودم که به درستی خطر را درک نمی کردم؛ بنابراین یک روز از دست مادر لاغر و خسته ام فرار کردم و به جنگل دویدم. بوته ای خار نیمه خشک پیدا کردم که در کنجی از وزش باد در امان مانده بود. شاخه های خشک و سفت را کنار زدم تا به مرکز بوته که محفوظ مانده بود برسم و به طور معجزه آسایی چند مشت توت سیاه چیدم. توت ها اصلاً از شکل نیفتاده، بی نقص و آبدار و عالی بودند. هر توت در دهانم موجی از شادی به همراه داشت. من دو مشت توت خوردم و دامنم را پر کردم؛ در حالی که آب توت ها لکه های بنفش بر دامنم می گذاشت به سمت خانه دویدم. زمانی که مادرم صورت کثیف مرا دید به هق هق افتاد. من بیمار نشدم، آن بوته به طریقی از نفرین جنگل در امان مانده بود و توت های سیاه سالم بودند؛ اما اشک های مادرم مرا بسیار ترساند؛ تا ماه ها پس ازآن از توت های سیاه فاصله می گرفتم.
آن سال اژدها به دربار احضار شد. او سریع بازگشت و مستقیم به مزارع تاخت و آتشی جادویی پدید آورد تا محصولات فاسد و مسموم را از بین ببرد. این کار بخشی از وظیفه اش بود؛ اما پس ازآن به تمام منازلی رفت که افراد در آن بیمار شده بودند و نوشیدنی جادویی به آن ها داد که ذهن شان را شفاف می کرد. او به روستاهایی که در مناطق غربی بوده و از مصیبت در امان مانده بودند دستور داد محصولات شان را با ما قسمت کنند و حتی آن سال کاملاً از پیشکش های خود دست کشید تا هیچ یک از ما گرسنگی نکشیم. بهار سال بعد درست پیش از زمان کشت، او بار دیگر به تمام مزارع رفت تا چند گیاه فاسدی که باقی مانده بودند را پیش ازاینکه بتوانند بار دیگر ریشه بدوانند بسوزاند.
اما باوجوداینکه بارها ما را نجات داده بود، او را دوست نداشتیم. او برخلاف بارون یلومارش از برجش بیرون نمی آمد تا در زمان برداشت محصول با مردان نوشیدنی بنوشد یا مانند همسر و دختران بارون به بازار هفتگی نمی آمد تا خرت وپرت های کوچک بخرد. گاهی بازیگرهای دوره گرد نمایش هایی را اجرا می کردند یا خوانندگانی که از روسیا(۱۴) می آمدند و از وادی عبور می کردند آواز می خواندند؛ اما اژدها برای تماشای آن ها نمی آمد. زمانی که درشکه چی ها پیشکش ها را برایش می بردند، درهای برج خودبه خود باز می شدند و آن ها بدون اینکه اژدها را ملاقات کنند پیشکش ها را در سرداب می گذاشتند. او هرگز بیش از چند کلمه با زنی که رئیس دهکده ی ما یا حتی با شهردار اولشانکا(۱۵) که بزرگ ترین دهکده ی وادی و بسیار نزدیک به برج بود، صحبت نکرده بود. او اصلاً سعی نکرده بود محبت ما را به دست آورد؛ هیچ کدام از ما او را نمی شناختیم.
و البته، او در جادوی سیاه چیره دست بود. در شب هایی که آسمان صاف بود، حتی در زمستان، در اطراف برجش رعدوبرق می زد. حباب های مه مانند و رنگ پریده ای که از پنجره ی برج به بیرون می فرستاد در حاشیه ی جاده حرکت می کردند و به جنگل می رفتند تا برای او نگهبانی بدهند؛ و گاهی، زمانی که جنگل شخصی را اسیر می کرد، مثلاً دختر چوپانی که در تعقیب گله اش زیادی به حاشیه ی جنگل نزدیک شده یا شکارچی ای که از چشمه ی اشتباه آب نوشیده بود، یا مسافر بخت برگشته ای که از گردنه ی کوهستان عبور کرده و آهنگ کوتاهی که نوک زبانش افتاده را زمزمه کرده بود، در این زمان ها، اژدها از برجش پایین می آمد و آن ها را با خود می برد؛ کسانی که برده بود هرگز بازنمی گشتند.
او نه شیطان صفت بلکه فقط سرد و آزاردهنده بود و می خواست کاسیا را با خود ببرد؛ بنابراین از او متنفر بودم. سال ها بود از او نفرت داشتم.
در شب آخر احساساتم تغییری نکرد. من و کاسیا بلوط هایمان را خوردیم. خورشید غروب کرد و آتش مان خاموش شد؛ اما تا زمانی که زغال های نیمه جان روشن بودند، در بیشه ماندیم. قرار نبود صبح مسیر زیادی را طی کنیم. معمولاً جشن برداشت محصول در اولشانکا برگزار می شد؛ اما در سال های انتخاب، برای اینکه سفر برای خانواده ی دختران آسان تر باشد، همیشه در دهکده ای برگزار می شد که حداقل یکی از دختران کاندید در آن خانه داشت و دهکده ی ما خانه ی کاسیا بود.
روز بعد زمانی که پیراهن سبز جدیدم را به تن کردم، حتی بیش از قبل از اژدها متنفر شدم. دستان مادرم در حین بافتن موهایم می لرزید. ما می دانستیم کاسیا انتخاب خواهد شد؛ اما به این معنا نبود که نمی ترسیدیم. من دامنم را بالاگرفته بودم، حواسم به تراشه های چوب بود تا لباسم را پاره نکند، اجازه دادم پدرم کمکم کند و با نهایت دقت سوار گاری شدم. قصد داشتم نهایت تلاشم را به کار ببرم. می دانستم فایده ای ندارد؛ اما می خواستم کاسیا بداند آن قدر او را دوست دارم تا این شانس را به او بدهم که انتخاب نشود. نمی خواستم ژولیده باشم یا چشمانم را چپ یا قوز کنم، دختران گاهی این کارها را می کردند تا انتخاب نشوند.
هر یازده دختر در چمنزار وسط میدان دهکده جمع شدیم و صف کشیدیم. میزهای جشن در میدان گذاشته و بیش از ظرفیت شان پرشده بودند؛ زیرا به اندازه ی کافی بزرگ نبودند تا پیشکش های کل وادی روی آن ها چیده شوند. همه پشت میزها جمع شده بودند. کیسه های گندم و جو در گوشه های چمنزار همچون هرم روی یکدیگر گذاشته شده بودند. تنها ما دختران به همراه خانواده هایمان و دانکا(۱۶) رئیس دهکده روی چمن ها ایستاده بودیم. دانکا در مقابل ما با نگرانی قدم می زد، دهانش می جنبید و بی صدا متن خوشامدگویی اش را تمرین می کرد.
من دختران دیگر را خیلی نمی شناختم. آن ها اهل دورنیک نبودند. همه ی ما ساکت بودیم و با لباس های زیبا و موهای بافته مان بی حرکت ایستاده بودیم و به جاده نگاه می کردیم. هنوز اثری از اژدها به چشم نمی خورد. خیال های سرکش در ذهنم می چرخیدند. در تصورم زمانی که اژدها می آمد خودم را جلوی کاسیا می انداختم و به او می گفتم که به جای کاسیا مرا بگیرد یا اعلام می کردم که کاسیا نمی خواهد همراهش برود؛ اما می دانستم به اندازه ی کافی شجاع نیستم تا هیچ کدام از این ها را انجام دهم.
و آنگاه اژدها به طرز هولناکی سررسید. او اصلاً از طریق جاده نیامد، بلکه به سادگی از میان هوا بیرون آمد. زمانی که ظاهر شد به آن سمت نگاه می کردم، ابتدا انگشتانی در میان هوا ظاهر شدند، سپس یک دست وپا و بعد نیمی از بدن یک مرد. چنان منظره ی ترسناک و غیرممکنی بود که باوجوداینکه معده ام به خود می پیچید نمی توانستم از آن چشم بردارم. سایرین از من خوش شانس تر بودند. آن ها تا زمانی که اژدها اولین قدم را به سوی ما برنداشته بود متوجه حضورش نشده بودند. همه ی اطرافیانم تلاش کردند از شدت تعجب بی هوش نشوند.
اژدها شبیه هیچ یک از مردان دهکده ی ما نبود. او صدسال در برجش زندگی کرده بود؛ بنابراین باید پیر و خمیده و خاکستری باشد؛ اما به جای آن قدبلند و راست قامت بود، ریش نداشت و پوستی صاف و تمیز داشت. اگر او را یک نظر در خیابان می دیدم ممکن بود تصور کنم مرد جوانی ست که کمی بزرگ تر از خودم است. کسی که شاید سر میز جشن به او لبخند می زدم و ممکن بود از من درخواست رقص می کرد؛ اما چیزی غیرطبیعی در صورتش بود: چروک های ریزی اطراف چشمانش وجود داشت، گویی گذر زمان بر چهره اش تاثیر نگذاشته؛ اما استفاده از چهره اش، صورتش را فرسوده کرده بود. چهره اش زشت نبود؛ اما سردی رفتارش آن را ناخوشایند کرده بود، همه ی وجودش فریاد می زد من جزو شماها نیستم و نمی خواهم باشم.
لباس هایش اشرافی بودند؛ حتی بدون در نظر گرفتن دکمه های طلایی لباسش، پول پارچه ی زربافت بلوز بلندش می توانست غذای یک سال خانواده ای را تامین کند؛ اما او به لاغری مردی بود که طی چهار سال اخیر، سه سال محصولاتش ازدست رفته بودند. او بسیار رسمی ایستاده و همچون سگی شکاری انرژی زیادی در بدنش ذخیره شده بود، گویی فقط می خواست هر چه زودتر همه چیز تمام شود. این بدترین روز زندگی ما بود؛ اما او حوصله ی ما را نداشت؛ زمانی که دانکا _ رئیس دهکده_ به او تعظیم کرد و گفت: «ارباب، اجازه بدید این دخترها رو...» جادوگر حرفش را قطع کرد و گفت: «بله. بذار کار رو سریع ادامه بدیم.»
زمانی که پدرم در کنار من تعظیم کرد دست گرمش روی شانه ام بود. مادرم در سمت دیگر دستم را محکم در مشتش می فشرد. آن ها به همراه سایر والدین با اکراه عقب رفتند. هر یازده دختر از روی غریزه به هم نزدیک شدیم. من و کاسیا تقریباً نزدیک به آخر صف بودیم. من جرئت نکردم دستش را بگیرم؛ اما به قدری به او نزدیک شده بودم که بازوهایمان به هم می خورد. من اژدها را تماشا کردم و از او متنفر شدم. اژدها در طول صف حرکت کرد، زیر چانه ی هر دختر را می گرفت تا سرشان را بلند کند و بتواند چهره شان را ببیند.
او با همه ی ما صحبت نکرد. او کلامی به دختری که کنارم بود نگفت. دختر اهل اولشانکا و پدرش بهترین پرورش دهنده ی اسب وادی بود. او پیراهنی پشمی به رنگ قرمز براق به تن داشت و موهای مشکی زیبایش در دو گیس با روبان قرمز بافته شده بودند. وقتی نوبت من شد، جادوگر با اخم نگاهم کرد؛ چشمانش سرد و سیاه و لبان رنگ پریده اش بر هم فشرده شده بود. او پرسید: «اسمت چیه دختر؟»
پاسخ دادم: «آگنیشکا.» یا حداقل سعی کردم بگویم. ناگهان دهانم خشک شده بود. آب دهانم را قورت دادم و بار دیگر زمزمه کردم: «آگنیشکا، ارباب.» صورتم داغ شده بود. به پایین نگاه کردم و دیدم باوجود همه ی مراقبت هایم، حاشیه ی دامنم سه لک بزرگ گِل داشت.
اژدها حرکت و سپس مکث کرد و به کاسیا نگریست. برای سایر دختران این گونه مکث نکرده بود. او آنجا ایستاد و در حالی که با دستش چانه ی کاسیا را گرفته بود لبخندی از خشنودی بر لبان نازک و سختش نشست. کاسیا با شجاعت به او نگاه کرد و عقب نرفت. کاسیا تلاش نکرد صدایش را خشن یا زیر کند، بلکه با صدایی آهنگین و استوار پاسخ داد: «کاسیا، ارباب.»
او بار دیگر به کاسیا لبخند زد. لبخندش مطبوع نبود، بلکه نشان از رضایت داشت. اژدها به طور سرسری تا انتهای صف پیش رفت، به دو دختر دیگری که پس از کاسیا ایستاده بودند تنها نیم نظری انداخت. زمانی که اژدها با همان چهره ی راضی بازگشت تا بار دیگر به کاسیا نگاه کند، شنیدم که در پشت سر ما ونسا آه عمیقی شبیه هق هق کشید و آنگاه اژدها بار دیگر اخم کرد، سرش را چرخاند و مستقیم به من خیره شد.
من فراموش کرده بودم چه می کنم و دست کاسیا را گرفته بودم. دستش را محکم می فشردم و کاسیا نیز دست مرا گرفته بود. او دستم را رها کرد و من دستانم را در مقابل دامنم گره کردم. ترسیده بودم و صورتم گل انداخته بود. اژدها بیش از قبل چشمانش را تنگ و به من نگاه کرد. سپس دستش را بالا برد و در بین انگشتانش گوی کوچکی از آتش نقرابی شکل گرفت.
کاسیا با شجاعت گفت: «او منظوری نداشت. خواهش می کنم ارباب...» من هرگز نمی توانستم مثل او شجاع باشم. صدایش می لرزید؛ اما رسا بود، درحالی که من مثل خرگوشی وحشت زده می لرزیدم و به گوی خیره شده بودم.
اژدها گفت: «ساکت دختر.» سپس دستش را به سمتم دراز کرد. «بگیرش.»
«من... چی؟» اگر گوی را به سمت صورتم پرت کرده بود کمتر تعجب می کردم.
- مثل ابله ها اون جا واینستا. بگیرش.
دستانم می لرزید؛ بنابراین زمانی که آن ها را بالا بردم تا گوی را بگیرم، ناخواسته انگشتانم دستش را لمس کرد، پوستش تب دار و داغ بود؛ اما گوی آتش همچون مرمر سرد بود و لمس آن به من صدمه نزد. درحالی که آسوده شده بودم گوی را بین انگشتانم گرفتم و به آن خیره شدم. اژدها با چهره ای رنجیده نگاهم کرد.
او با لحنی زننده گفت: «خب، گمون کنم باید تو باشی.» او گوی را از دستم گرفت و برای لحظه ای در مشتش فشرد؛ گوی به همان سرعتی که ظاهرشده بود ناپدید شد. او برگشت و به دانکا گفت: «هر وقت تونستید پیشکش ها رو برام بفرستید.»
من هنوز متوجه نشده بودم. فکر نمی کنم هیچ کس متوجه شده بود، حتی والدینم؛ همه چیز به سرعت رخ داد و من شوکه شده بودم که توجه اژدها را به خود جلب کرده ام. پیش ازاینکه اژدها برگردد و مچ دستم را بگیرد، حتی فرصت نداشتم که برگردم و برای آخرین بار خداحافظی کنم. تنها کاسیا حرکت کرد؛ من به او نگاه کردم و دیدم معترضانه دستش را به سمتم دراز می کند، آنگاه اژدها با بی صبری دستم را کشید و من پشت سر او تلوتلوخوران به راه افتادم. اژدها مرا به همراه خود در میان هوا غیب کرد.
زمانی که ظاهر شدیم، دستم را روی دهانم گذاشتم و عق زدم. اژدها دستم را رها کرد و من روی زانوهایم افتادم و بدون اینکه نگاه کنم کجا هستم، بالا آوردم. محتویات معده ام روی چکمه ی ظریفش پاشیده بود. او با بیزاری زیر لب غرغر کرد و گفت: «بی خاصیت. دختر اِنقدر عق نزن و این کثافت رو تمیز کن.» او از من دور شد، پاشنه های کفشش روی سنگفرش طنین می انداخت. اژدها رفته بود.
تا زمانی که مطمئن شوم چیز دیگری بالا نمی آید لرزان همان جا ماندم، سپس دهانم را با پشت دستم پاک و سرم را بلند کردم تا به اطراف نگاه کنم. روی زمینی سنگی بودم و نه هر سنگفرشی، سنگ ها مرمر سفید بارگه هایی به رنگ سبز روشن بودند. من در اتاق کوچک گردی بودم که پنجره های باریک داشت. پنجره ها به قدری بالابودند که نمی شد از آن ها به بیرون نگاه کرد و بالای سرم سقف با شیب تندی به سمت داخل خم شده بود. من در بالاترین نقطه ی برج بودم.
در این اتاق هیچ گونه وسیله ای وجود نداشت و چیزی نبود که بتوانم با آن زمین را پاک کنم. درنهایت از دامن لباسم استفاده کردم، همین حالا هم دامنم خیلی کثیف شده بود. بعدازاینکه مدتی را در هراس و وحشت گذراندم و هیچ اتفاقی رخ نداد، بلند شدم و با ترس به راهرو رفتم. اگر اتاق خروجی دیگری به جز راهی که اژدها آمده بود داشت، از آن استفاده می کردم. متاسفانه خروجی دیگری در کار نبود.
اژدها رفته بود. راهروی کوتاه خالی بود. راهرو نیز همان سنگفرش سرد و سخت را داشت که توسط نور آزاردهنده ی سفید و رنگ پریده ی چراغ های روی سقف روشن شده بود. آن ها چراغ های واقعی نبودند، بلکه تکه سنگ های شفافی بودند که حسابی صیقل خورده و از درون می درخشیدند. فقط یک در وجود داشت و بعدازآن در انتهای راهرو طاق قوس داری بود که به پلکان ختم می شد.
در را باز و با نگرانی به داخل نگاه کردم؛ چون این بهتر از آن بود که ندانم داخل اتاق چه چیزی وجود دارد و از کنارش عبور کنم. در رو به اتاقی کوچک باز شد که تختی باریک و میزی کوچک و یک روشویی در آن قرار داشت. پنجره ای بزرگ مقابلم بود و می توانستم از طریق آن آسمان را ببینم. به سمت پنجره دویدم و از لبه ی آن به بیرون خم شدم.
برج اژدها روی تپه ای کوتاه در نزدیکی مرز غربی زمین هایش قرار داشت. تمامی دره ی طویل ما با همه ی دهکده ها و مزارعش به سمت شرق گسترده شده و درحالی که روی لبه ی پنجره ایستاده بودم می توانستم مسیر اسپیندل(۱۷) را ببینم که با آب نقرابی در کنار جاده ی قهوه ای جاری بود. جاده و رود کل مسیر را به طرف دیگر زمین های اژدها طی می کردند، در برخی جاها وارد مناطقی از جنگل شده و در نزدیکی روستاها از جنگل خارج می شدند تا اینکه جاده نرسیده به درختانِ درهم گره خورده و سیاه جنگل به تدریج از بین می رفت.
نزدیک ترین شهر به برج، اولشانکا بود که یکشنبه ها بازار بزرگی در آن برپا می شد؛ پدرم دو بار مرا به آنجا برده بود. بعدازآن پونیتس(۱۸) و سپس رادومسکو(۱۹) که در حاشیه ی دریاچه ای کوچک حلقه زده بود، بعد دورنیک که میدان سرسبز بزرگی داشت. ازاینجا حتی می توانستم میزهای بزرگ سفید جشنی که اژدها نخواسته بود در آن حضور یابد را ببینم. من زانو زدم، پیشانی ام را روی لبه ی پنجره گذاشتم و همچون کودکی گریه کردم.
اما مادرم نیامد تا دستی بر سرم بکشد؛ پدرم مرا بلند نکرد و به خنده نینداخت. آن قدر گریه کردم که چنان سردرد شدیدی گرفتم که ادامه ی گریه برایم ممکن نبود. بعدازآن سردم شد، تنم از نشستن روی زمین سفت، خشک شده بود. زکام شده بودم و چیزی نداشتم که با آن بینی ام را پاک کنم.
با قسمت دیگری از دامنم بینی ام را پاک کردم و روی تخت نشستم، تلاش کردم تصمیم بگیرم باید چه کنم. اتاق خالی؛ اما هوای تازه داشت و تمیز بود، گویی به تازگی شخصی ازآنجا رفته. احتمالاً هم همین طور بود. دختر دیگری به مدت ده سال اینجا زندگی و در تنهایی مطلق به دره نگاه می کرده. حال او به خانه رفته تا با خانواده اش خداحافظی کند و اتاق برای من مانده بود.
تنها یک نقاشی در قابی طلایی و بزرگ روی دیوار مقابل تخت آویزان بود. وجود آن نقاشی معقول نبود، برای چنین اتاق کوچکی زیادی بزرگ بود. در حقیقت نقاشی جالبی هم نبود، تکه ی بزرگی از آن سبز رنگ پریده بود، در کناره ها خاکستری-قهوه ای و خط باریک نقرابی درخشان با قوس های ملایم از میان آن عبور می کرد و خطوط باریک تر نقره ای از حاشیه های نقاشی به خط اصلی متصل می شدند. به آن خیره شدم و در عجب بودم که آیا این نیز جادویی است یا نه. هرگز چنین چیزی ندیده بودم.
دایره هایی با فاصله های آشنا در امتداد خط نقره ای روی آن رسم شده بودند، بعد از لحظه ای متوجه شدم که نقاشی در حقیقت وادی را آن گونه که یک پرنده از فاصله ی زیاد می دید نشان می داد. آن خط نقره ای اسپیندل بود که از کوهستان به سمت جنگل روان بود و دایره ها روستاها بودند. رنگ ها برق می زدند، درخشان و در برخی نقاط برجسته بودند. تقریباً می توانستم امواج رود و درخشش خورشید روی سطح آب را ببینم. نقاشی چشم را می کشید و باعث می شد بخواهم دائماً به آن نگاه کنم؛ اما من از آن خوشم نیامد؛ مانند این بود که جعبه ای دور وادی سرزنده گذاشته و آن را محبوس کرده است. نگاه کردن به آن باعث می شد حس کنم حبس شده ام.
نگاهم را برگرداندم. به نظر می رسید نمی توانم در اتاق بمانم. شب قبل و امروز صبح حتی یک لقمه هم نخورده بودم؛ همه چیز در دهانم مزه ی خاکستر می داد. اکنون باید اشتهای کمتری می داشتم؛ زیرا اتفاقی بدتر ازآنچه تصور می کردم رخ داده بود؛ اما در عوض شدیداً گرسنه بودم و در برج خدمتکاری وجود نداشت، کسی نبود که برای من شام بیاورد. آن وقت بود که بدترین فکر به ذهنم رسید: نکند اژدها انتظار داشت من برایش غذا ببرم؟
و بعد حتی فکری بدتر از آن: بعد از شام چه می شد؟ کاسیا همیشه گفته بود حرف زن هایی که بازگشته بودند را باور می کرد که اژدها به آن ها دست نزده بود. او همیشه می گفت: «اژدها صدساله داره دخترها رو می بره، اگه غیرازاین بود حداقل یه نفر اعتراف می کرد و حرفش همه جا می پیچید.»
اما چند هفته قبل او به طور خصوصی از مادرم خواسته بود تا در مورد شب زفاف برایش توضیح دهد، چیزی که مادر خودش قرار بود در شب قبل از عروسی به او بگوید. من زمانی که از جنگل بازمی گشتم حرف هایشان را از پنجره شنیده بودم. آنجا کنار پنجره ایستادم و درحالی که اشک های داغ بر گونه ام جاری بود گوش می دادم. به خاطر کاسیا خیلی عصبانی شده بودم.
حالا قرار بود این اتفاق برای من رخ بدهد و من شجاع نبودم. فکر نمی کنم بتوانم طبق توصیه های مادرم نفس عمیق بکشم و بی حرکت بمانم تا مشکلی پیش نیاید. برای لحظه ای وحشتناک تصور کردم صورت اژدها به من نزدیک می شود، حتی نزدیک تر از زمانی که در مراسم انتخاب چهره ام را بررسی می کرد؛ چشمان سیاه و سرد همچون سنگش برق می زد، انگشتان قوی و تب دارش پیراهنم را کنار می زد و لبخندی تصنعی از سر رضایت بر لبانش بود و به من نگاه می کرد و...
با لرز این افکار را کنار گذاشتم و برخاستم. اول به تخت و بعد به اتاق کوچک نگاه کردم، جایی برای پنهان شدن وجود نداشت. سپس باعجله به بیرون اتاق و انتهای راهرو رفتم. در انتهای راهرو پلکان مارپیچی وجود داشت که به دلیل پیچ های تندش نمی توانستم ببینم پشت هر انحنا چه چیزی قرار دارد. وسوسه شده بودم به اتاقم برگردم. درنهایت دستم را روی دیوار سنگی صیقلی گذاشته و به آرامی از پلکان پایین رفتم. روی هر پله می ایستادم و با دقت گوش می دادم، سپس کمی بیشتر پایین می رفتم.
پس ازاینکه یک دور کامل را به این منوال پایین رفتم و چیزی روی سرم نپرید، احساس حماقت کردم و سرعت حرکتم را بالا بردم. پس از طی چندین دور دیگر هنوز به پاگرد نرسیده بودم؛ دوباره ترسیدم. این بار می ترسیدم که پلکان جادویی بوده و تا ابد ادامه داشته باشد. سریع و سریع تر پایین رفتم که پایم از روی سه پله سُر خورد و در پاگرد با سر به اژدها برخورد کردم.
من لاغر هستم، پدرم بلندقدترین مرد دهکده بود و من تا شانه اش می رسیدم؛ ولی اژدها مرد قوی هیکلی نبود؛ بنابراین نزدیک بود باهم به پایین پله ها غلت بخوریم. او به سرعت با یک دست نرده ها و با دست دیگرش بازوی مرا گرفت و به نحوی موفق شد جلوی زمین خوردمان را بگیرد. من کاملاً به او تکیه، کتش را در مشتم گرفته و به چهره ی بهت زده اش خیره شده بودم. برای لحظه ای چنان شگفت زده شده بود که فکرش کار نمی کرد، شبیه مردی عادی که چیزی رویش پریده و غافل گیرش کرده باشد. قیافه اش کمی احمقانه و اندکی ملایم بود، دهانش نیمه باز و چشمانش گرد شده بودند.
من چنان متعجب شده بودم که از جایم تکان نخوردم، همان جا ایستادم و با درماندگی و دهان باز به او خیره شدم. او به سرعت به خود آمد؛ خشم بر چهره اش نشست، دستم را کشید و مرا روی پاهایم ایستاند. آن زمان بود که متوجه شدم چه کرده ام و پیش ازاینکه بتواند حرفی بزند با هراس گفتم: «دنبال آشپزخونه می گشتم!»
او با صدایی ابریشمی گفت: «واقعاً؟» در چهره اش اثری از ملایمت به چشم نمی خورد، در عوض سخت و خشمگین به نظر می رسید. دستم را رها نکرد، آن را محکم و دردناک گرفته بود. می توانستم گرمای دستش را از روی آستین پیراهنم حس کنم. مرا به طرف خودش کشید و به سمتم خم شد. فکر می کنم دوست داشت قدش از من بلندتر باشد و از بالا نگاهم کند؛ و اینکه نمی توانست بیشتر او را خشمگین می کرد. اگر زمانی برای فکر کردن داشتم شاید خود را جمع می کردم تا کوچک تر به نظر برسم؛ اما زیادی خسته و وحشت زده بودم. صورتش دقیقاً مقابل صورت من بود، به قدری نزدیک که نفسش را روی لبانم حس می کردم. زمزمه ی شرورانه اش را شنیدم که گفت: «شاید بهتر باشه خودم بهت نشون بدم.»
درحالی که به عقب خم می شدم و می لرزیدم، سعی کردم حرف بزنم: «من... خودم می تونم...» او از من رو گرداند و مرا پشت سر خود به پایین پله ها کشید. چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم. این بار پس از پنج چرخش به پاگردی رسیدیم، سپس سه چرخش دیگر پایین رفتیم. نور کمتر می شد. درنهایت مرا به پایین ترین طبقه ی برج کشاند. یک اتاق بزرگ در زیرزمین بود که دیوارهای خالی و سنگی داشت. بخاری دیواری بزرگی شبیه دهانی باز در یکی از دیوارها قرار داشت که شعله های آتشی جهنمی در آن زبانه می کشید.
او مرا به سمت بخاری کشاند، لحظه ای وحشت کورم کرد و فکر کردم قصد دارد مرا به درون آن بیندازد. اژدها بسیار قوی بود، قوی تر از چیزی که با جثه ی کوچکش باید باشد. او به سادگی مرا به دنبال خود از پله ها پایین کشیده بود؛ اما اجازه نمی دادم مرا داخل آتش بیندازد. من یک دختر کوچولوی خانم نبودم؛ تمام عمرم را در جنگل دویده بودم، از درختان بالا رفته و بوته های خار را از جا کنده بودم و اکنون وحشت به من قدرت داده بود. در حالی که مرا به سمت اجاق می کشید جیغ زدم، سپس شروع به تقلا، چنگ زدن و پیچ وتاب خوردن کردم. این بار واقعاً اژدها را به زمین انداختم.
خودم نیز به همراه او زمین افتادم. سرهایمان بر سنگفرش کوبیده شد و برای لحظه ای گیج و منگ روی زمین دراز کشیدیم. آتش در کنار ما شعله می کشید و سروصدا می کرد. با محو شدن وحشتم متوجه شدم در دیوار کنار بخاری در های اجاق خوراک پزی کوچکی قرار دارد و در مقابل آن سیخ کباب و بالای اجاق طبقه ی بزرگی پر از دیگ و قابلمه روی دیوار بود. اینجا آشپزخانه بود.
اژدها پس از لحظه ای با لحنی شگفت زده پرسید: «تو روانی ای؟»
درحالی که هنوز گیج بودم پاسخ دادم: «فکر کردم می خوای منو بندازی تو اجاق.» سپس خندیدم.
خنده ام واقعی نبود، تقریباً دچار حمله ی عصبی شده بودم. گرسنه و وحشت زده بودم، مچ پا و زانوهایم به دلیل کشیده شدن روی پله ها کبود شده و سرم چنان تیر می کشید انگار جمجمه ام شکسته بود. نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
اما اژدها این را نمی دانست. او فقط می دانست که دختر دهاتی ابلهی که انتخاب کرده به او می خندد، به اژدهای کبیر که بزرگ ترین جادوگر کشور و ارباب منطقه بود. فکر نمی کنم در صدسال گذشته کسی به او خندیده باشد. روی زمین نیم خیز شد، با پاهایش پایم را کنار زد، ایستاد و همچون گربه ای خشمگین خیره ام شد. من شدیدتر خندیدم، ناگهان برگشت و مرا که همچنان قهقهه می زدم روی زمین رها کرد، گویی نمی دانست باید با من چه کار کند.
پس از رفتن اژدها خنده ام کم شد و کمتر احساس خلا و ترس می کردم. او مرا به داخل اجاق نینداخته یا حتی سیلی نزده بود. بلند شدم و به اطراف اتاق نگاه کردم. اتاق به سختی دیده می شد؛ زیرا اجاق نور شدیدی داشت و منبع نور دیگری نبود؛ اما زمانی که به آتش پشت کردم توانستم اتاق بزرگ را ببینم. دیوارهای کوتاه با چند فرورفتگی دنج وجود داشت. طبقاتی مملو از بطری های براق شیشه ای که پر از نوشیدنی بود. یک بار عمویم در جشن زمستانی یک شیشه به خانه ی مادربزرگم آورده بود.
همه جا آذوقه ذخیره شده بود: بشکه های سیب که لابه لایشان کاه ریخته شده بود؛ گونی های سیب زمینی و هویج و زردک، ریسه های بلندی که پیاز به آن ها گره زده شده بود. روی میز وسط اتاق کتابی به همراه شمعی خاموش و دوات و قلم پر قرار داشت. زمانی که کتاب را باز کردم دیدم دفتر حسابی است که در آن تمام ذخایر با دستخطی درشت ثبت شده. در پایین صفحه ی اول یادداشتی بسیار کوچک نوشته شده بود؛ زمانی که شمع را روشن کردم و خم شده و چشمانم را تنگ کردم توانستم آن را بخوانم:
صبحانه ساعت هشت، نهار ساعت یک، شام ساعت هفت. غذا را پنج دقیقه زودتر در کتابخانه بذار، در این صورت لازم نیست در طول روز اونو ببینی. لازم نبود بگوید چه کسی را. شجاع باش!
توصیه ی گران بهایی بود و آن شجاع باش! مانند نوازش یک دوست بود. کتاب را در آغوش فشردم، اکنون نسبت به کل روز کمتر احساس تنهایی می کردم. به نظر می رسید نیمه ی روز است و اژدها در دهکده ی ما چیزی نخورده بود؛ بنابراین دست به کار آماده کردن نهار شدم. من آشپز فوق العاده ای نبودم؛ اما مادرم آن قدر مرا به کار گرفته بود تا بتوانم از عهده ی آماده کردن یک وعده غذا برآیم. من برای خانواده ام خرید می کردم؛ بنابراین می توانستم مواد تازه و فاسد را از هم تشخیص بدهم و می دانستم کدام میوه شیرین تر از بقیه است. تابه حال این مقدار آذوقه ی ذخیره شده در اختیار نداشتم. حتی کشویی حاوی ادویه ای بود که بوی کیک جشن زمستانه می داد و بشکه ای پر از نمک تازه ی خاکستری وجود داشت.
در انتهای اتاق مکانی قرار داشت که به طور عجیبی سرد بود، در آنجا گوشت های آویزان از سقف پیدا کردم: دو لاشه ی خرگوش بزرگ و یک لاشه ی آهو، یک سبد حصیری پر از تخم مرغ نیز آنجا بود. یک قرص نان تازه که در پارچه ای پشمی پیچیده شده بود بالای اجاق قرار داشت و در کنارش دیگی پر از سوپ گوشت خرگوش و گندم سیاه و لوبیا دیدم. آن را چشیدم؛ مزه ی غذای جشن را داشت، خوش نمک و اندکی شیرین بود و در دهان آب می شد. این هدیه ای دیگر از طرف نویسنده ی ناشناس کتاب بود.
من نمی دانستم چگونه چنین غذایی بپزم و از فکر اینکه اژدها انتظار چنین خوراکی را داشته باشد به خود لرزیدم. بااین حال خوشحال بودم که این دیگ غذا آماده است. دیگ را روی آتش گذاشتم تا گرم شود و در این حین اندکی از سوپ را بر پیراهنم ریختم، دو تخم مرغ را در ظرفی در فر گذاشتم تا بپزد. یک سینی، کاسه و بشقاب و قاشق پیدا کردم. زمانی که دیگ سوپ گرم شد، آن را روی سینی گذاشته و نان را بریدم؛ مجبور بودم ببرم؛ زیرا زمانی که انتظار می کشیدم سوپ گرم شود از انتهای قرص نان کنده و خورده بودم و در ظرفی کره گذاشتم. حتی یک سیب را با ادویه تنوری کردم، مادرم این را برای شام یکشنبه در طول زمستان یادم داده بود و اینجا تعداد فرها به قدری زیاد بود که می توانستم هم زمان با پخت سایر غذاها، سیب را نیز آماده کنم. زمانی که همه چیز را در سینی چیدم کمی به خود افتخار کردم: شبیه غذای عید بود؛ البته کلکسیون عجیبی که برای یک مرد کافی بود.
با دقت سینی را از پلکان بالا بردم؛ اما خیلی دیر متوجه شدم که نمی دانم کتابخانه کجاست. اگر کمی فکر می کردم می توانستم استنتاج کنم که کتابخانه نمی تواند در طبقات پایینی باشد و واقعاً هم نبود؛ اما تا وقتی کل راهروی دایره ای شکل که پنجره های پرده دار و صندلی سلطنتی در انتهای آن بود را با سینی طی نکرده بودم متوجه این قضیه نشدم. در انتهای راهرو دری قرار داشت؛ اما زمانی که آن را گشودم، راهرو ورودی و درهای اصلی برج را دیدم که سه برابر بلندتر از قد من بود و با تکه چوبی ضخیم و داربست های فلزی بسته شده بودند.
بازگشتم و با عبور از راهرو به پلکان رسیدم، سپس تا پاگرد بعدی بالا رفتم. در اینجا زمین مرمری با پارچه ای پشمالو و نرم پوشیده شده بود. من پیش ازاین فرش ندیده بودم. به دلیل این فرش بود که صدای قدم های اژدها را نشنیده بودم. با نگرانی راهرو را طی کردم، به پشت اولین در نگاه کردم و به سرعت عقب رفتم. اتاق پر از میزهای طویل، بطری های عجیب و معجون های جوشان بود و جرقه های عجیب و مه رنگی که از هیچ بخاری دیواری بلند نشده بودند در هوا وجود داشتند. نمی خواستم حتی یک ثانیه ی دیگر هم در آن اتاق باشم. در حین خروج موفق شدم دامنم را که به گوشه ی در گیرکرده بود پاره کنم.
درنهایت در بعدی که در سوی دیگر راهرو بود رو به اتاقی پر از کتاب باز شد. قفسه های چوبی از زمین تا سقف مملو از کتاب بودند. اتاق بوی خاک می داد و تنها چند پنجره ی باریک نور را به داخل هدایت می کرد. من به قدری از پیدا کردن کتابخانه خوشحال بودم که در ابتدا متوجه حضور اژدها نشدم. او روی صندلی بزرگی نشسته و بر میز کوچکی که مقابل پاهایش قرار داشت کتابی باز بود. کتاب صفحاتی عریض به اندازه ی طول دستم داشت و قفلی بزرگ و طلایی از جلد آن آویزان بود.
به او خیره شدم و در جا خشک شدم، احساس کردم توصیه ی کتاب به من خیانت کرده است. من فرض کرده بودم تا زمانی که غذا را برای اژدها نگذاشته ام، جادوگر بر سر راهم سبز نخواهد شد. او سرش را بلند نکرد تا نگاهم کند و من به جای اینکه در سکوت به طرف میز وسط اتاق بروم و بعد از چیدن غذا روی میز به سرعت ازآنجا خارج شوم، در چهارچوب در ایستادم و گفتم: «من... من نهار آوردم.» نمی خواستم تا وقتی به من نگفته است، وارد اتاق شوم.
با لحنی نیش دار گفت: «جداً؟ سر راه توی چاه نیفتادی؟ جای تعجب داره.» آنگاه سرش را بلند کرد و با اخم به من نگریست. «یا نکنه واقعاً توی چاه افتادی؟»
به پایین لباسم نگاه کردم. دامنم لکه ای بزرگ و زشت از محتویات معده ام داشت و تا جایی که می توانستم لک را در آشپزخانه پاک کرده بودم؛ اما کاملاً تمیزنشده و لکه ی دیگر درجایی بود که بینی ام را تمیز کرده بودم. سه چهار قطره خورشت روی دامنم ریخته بود و چندین لک دیگر مربوط به زمانی که دیگ را در تشت ظرف شویی شسته بودم. لبه ی دامن هنوز گلی بود و بدون اینکه متوجه شده باشم چند جای آن را سوراخ کرده بودم. مادرم امروز صبح موهایم را پیچیده و بالای سرم جمع کرده بود؛ اما حالا بیشتر پیچ ها از روی سرم سُر خورده و به شکل گلوله های گره خورده پشت گردنم آویزان بود.
متوجه این ها نشده بودم؛ این وضعیت برای من چیز غیرطبیعی نبود، تنها تفاوت این بود که زیر همه ی این کثیفی لباسی زیبا به تن داشتم. سعی کردم توضیح دهم. «من داشتم... من آشپزی و نظافت کردم...»
«کثیف ترین چیزی که توی این برجه تویی.» حرفش حقیقت داشت؛ اما تند بود. من سرخ شدم، سرم را پایین انداختم و به سمت میز رفتم. همه چیز را روی میز چیدم و به آن ها نگاه کردم، آنگاه متوجه شدم به دلیل سرگردانی در برج همه چیز سرد شده، به جز کره که آب و در ظرفش جاری شده بود. حتی سیب تنوری عزیزم هم ماسیده بود.
با دلخوری به غذاها خیره شدم، تلاش می کردم تصمیم بگیرم چه کنم؛ همه را برگردانم آشپزخانه؟ یا شاید برایش مهم نبود؟ برگشتم به اژدها نگاه کنم و نزدیک بود فریاد بزنم؛ درست پشت سرم ایستاده و از بالای شانه ام به غذا خیره شده بود. «حالا فهمیدم چرا می ترسیدی بخوام کبابت کنم.» او خم شد تا قاشقی سوپ بردارد، چربی ماسیده ی روی سطح را با قاشق شکست و سپس محتویات قاشق را دوباره توی کاسه ریخت. «تو نسبت به این غذای بهتری هستی.»
«من آشپز خارق العاده ای نیستم؛ اما...» می خواستم توضیح دهم که آشپزی ام آن قدر هم افتضاح نیست و فقط راه را گم کرده بودم؛ اما جادوگر خرخر و حرفم را قطع کرد.
او با تمسخر پرسید: «اصلاً کاری هست که بتونی انجام بدی؟»
اگر بهتر آموزش دیده بودم تا به او خدمت کنم، اگر به فکرم رسیده بود که ممکن است انتخاب شوم و خود را برای آن آماده کرده بودم، اگر کمتر احساس بدبختی و خستگی می کردم، اگر در آشپزخانه به خود افتخار نکرده بودم، اگر با بدجنسی به خاطر شلختگی مرا سرزنش نکرده بود؛ نه آن طور که همه ی عزیزانم با مهربانی سرزنشم می کردند، اگر در راه پله به او نخورده بودم و اگر فهمیده بودم که قصد ندارد مرا به داخل اجاق بیندازد، اگر هیچ یک از این ها رخ نداده بود در آن صورت ممکن بود سرخ شده و فرار کنم.
در عوض با حرص سینی را روی میز کوبیدم و فریاد زدم: «پس چرا منو انتخاب کردی؟ چرا کاسیا رو نبردی؟»
به محض اینکه جملات از دهانم خارج شد، دهانم را محکم بستم. از حرف هایم شرمنده و هراسان شده بودم. می خواستم دوباره دهان باز کنم و به سرعت حرفم را پس بگیرم، بگویم متاسفم و منظوری نداشتم، منظورم این نبود که برگردد و به جای من کاسیا را بیاورد و بگویم می روم برایش یک سینی دیگر غذا بیاورم...
او به سادگی گفت: «کی؟»
با دهان باز به او خیره شدم: «کاسیا!» طوری نگاهم کرد، گویی مدارک بیشتر دال بر نفهمی ام به او ارائه داده بودم. گیج شده بودم و حرف های شرافتمندانه ای که می خواستم بگویم را فراموش کردم. «می خواستی اونو انتخاب کنی! اون... اون باهوشه، شجاعه و آشپزی اش حرف نداره و...»
جادوگر هرلحظه عصبی تر می شد. به میان حرفم دوید و با لحن تندی گفت: «آره، دختره رو یادمه؛ نه صورتش مثل اسب دراز بود، نه شلخته و کثیف؛ و فکر می کنم اگه اینجا بود اِنقدر ناله نمی کرد. کافیه. همه ی شما دخترهای دهاتی اول که اینجا می آین خیلی اعصاب خُردکن هستید؛ اما تو داری در بی خاصیتی از همه سبقت می گیری.»
باخشم و غضب فریاد زدم: «مجبور نیستی منو نگه داری!» صورت دراز مثل اسب به من برخورده بود.
- متاسفانه در این یه مورد اشتباه می کنی.
او مچ دستم را گرفت و مرا چرخاند. پشت سرم ایستاد و دستم را بالای غذای روی میز گرفت. «لیرینتالم. با من تکرار کن.» کلمه ی عجیبی بود که بر زبانش جاری شد و در گوشم طنین تیزی داشت.
«چی؟» پیش ازاین، چنین کلمه ای نشنیده بودم. به من نزدیک تر شد، دهانش را نزدیک گوشم آورد و با زمزمه ای هولناک گفت: «تکرار کن!»
درحالی که دستم را بالای غذا گرفته بود، می لرزیدم و فقط می خواستم مرا رها کند. گفتم: «لیرینتالم.»
هوای بالای غذا موج برداشت، منظره ی ترسناکی بود، گویی دنیا یک دریاچه و جادوگر سنگی درون آن انداخته بود. زمانی که بار دیگر همه جا ساکن شد، غذا تغییر کرده بود. به جای تخم مرغ ها اکنون یک مرغ کباب شده و کاسه ی سوپ خرگوش جای خود را به کپه ی لوبیاهای کوچک بهاری داده بود که فصل برداشت شان هفت ماه قبل تمام شده بود؛ به جای سیب تنوری با شیرینی مربایی پر از سیب هایی بود که به نازکی کاغذ قاچ و روی شیرینی با کشمش های بزرگ تزئین و بر آن عسل ریخته شده بود.
او دستم را رها کرد. اکنون که کمکم نمی کرد تلوتلو خوردم و به لبه ی میز چنگ زدم. ریه هایم خالی شد، گویی شخصی روی قفسه ی سینه ام نشسته بود؛ حس می کردم مثل لیمو چلانده شده ام. در حاشیه ی نگاهم ستاره ها سوسو می زدند، به جلو خم شدم و تقریباً از حال رفتم. به طور محوی دیدم که اژدها به سینی نگاه کرد، اخم کرده بود، گویی متعجب و درعین حال خشمگین شده است.
زمانی که توانستم نفس بکشم زمزمه کردم: «باهام چه کار کردی؟»
اژدها باحالتی تحقیرآمیز گفت: «اِنقدر نق نزن. فقط یه طلسم کوچیک بود.» تعجبش از بین رفته بود؛ درحالی که پشت میز می نشست با دست به در اشاره کرد. «خیلی خب، برو بیرون. می بینم که قراره مقدار زیادی از وقتم رو تلف کنی؛ اما برای امروز کافیه.»
از اطاعت کردن این دستور خوشحال شدم. سعی نکردم سینی را بردارم، فقط به آرامی از کتابخانه بیرون خزیدم و دستم را جلوی بدنم نگه داشتم. هنوز هم با خستگی تلوتلو می خوردم. تقریباً نیم ساعت طول کشید تا خودم را به بالای پله ها برسانم، سپس به اتاق کوچک رفتم و در را بستم. کمد لباس را جلوی در کشیدم و روی تخت افتادم. اگر زمانی که خواب بودم اژدها پشت در آمده بود، متوجه نشدم.

نظرات کاربران درباره کتاب ریشه کن