فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شکارگاه

کتاب شکارگاه
مجموعه آلفا و اُمگا - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب شکارگاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شکارگاه

آنا لاتام نمی‌دانست زندگی تا چه حد می‌تواند پیچیده باشد، تا اینکه تبدیل به یک گرگینه شد. نمی‌دانست زندگی تا چه حد می‌تواند خطرناک باشد تا اینکه با چارلز کورنیک، پسر برن، سردسته‌ گرگ‌نماهای آمریکای شمالی جفت شد...آنا و چارلز به تازگی داوطلب شده‌اند تا در نشست رهبران، پیشنهاد جنجالی برن را ارائه کنند، پیشنهادی که بر اساس آن باید در نهایت هویت اصلی‌شان را برای انسان‌ها فاش کنند. اما اتفاقاتی رخ می‌دهد و عملی‌ شدن پیشنهاد برن را سخت می‌کند. وقتی دسته‌ای از خون‌آشام‌ها با استفاده از جادویی که فقط گرگ‌نماها مجاز به استفاده از آن هستند به آنا حمله می‌کنند؛ چارلز و آنا باید استعدادهای‌شان را روی هم بگذارند و هرکسی را که پشت تمام این ماجراهاست پیدا کنند. در غیر این‌صورت همه چیز را از دست می‌دهند...

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شکارگاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

به جرئت می توان گفت سه گانه ی آلفا و اُمگا نخستین مجموعه با محوریت خاص گرگ نماهاست که در کشور عزیزمان ایران ترجمه و چاپ می شود. پیش از این کتاب های متعددی در ژانر فانتزی خون آشامی منتشر شده که البته در برخی نیز از این موجودات خیالی- گرگ نماها- بهره گرفته شده است اما مجموعه ای فانتزی که محورش اختصاصاً گرگ نماها باشند، تا به حال منتشر نشده بود. که در نهایت با تحقیقات صورت گرفته، این مجموعه را یکی از بهترین و پرطرفدارترین ها در این سبک یافتیم.
این مجموعه، چهار جلد پیوسته دارد که به امید خدا ترجمه و چاپ هر چهار جلد جزو برنامه انتشارات آذرباد قرار داد.
داستان آلفا و اُمگا در مونتانا می گذرد و بیشتر آن در ناحیه ای کوهستانی جنگلی. جایی که ساحره ای مخوف قدرتمندترین گرگ و در حقیقت آلفایِ تمام آلفاها و گله‍اش را به چالش می کشد؛ ماروک، گرگ و موجودی که در وحشی ترین حالتش با نام گرندلِ شیطان نیز شناخته می شود. حال یک آلفا و یک اُمگا، باید نقش خود را ایفا کنند، کسانی که نام کتاب را به خود اختصاص داده اند.
زوزه گرگ داستانی پُرکشش و سراسر هیجان، در دنیایی خلاقانه و شگرف از گرگ نماهاست که به محض شروع، وسوسه تان می کند با ولع بیشتری، ورق بزنید و جلو بروید. و بدین ترتیب پاتریشیا بریگز، قلم خود را به رخ همه ی ما می کشد.
در پایان جا دارد از مترجم اثر، آقای آیدین کبیری تشکر کنم که برگردان کتاب دوم به بعد را به فارسی پذیرفت و با حساسیت و دقتی بالا در حفظ نثر نویسنده - چیزی که متاسفانه این روزها مورد غفلت قرار می گیرد - آن را به انجام رساند.
بیش از این وقت تان را نمی گیرم و از شما دعوت می کنم که داستان را آغاز کنید. منتظر ما باشید، خیلی زود با جلد سوم مجموعه نزد شما باز می گردیم.

تابستان ۱۳۹۵

فصل اول

مثل دو دفعه ی قبل، مخفیانه زیر نظرش داشت. دوبار اول هیزم می شکست اما امروز بعد از بارش برف سنگینی که متناسب اواسط ماه دسامبر بود، پیاده رو را پارو می کرد. امروز روزی بود که می خواست او را بگیرد.
وحشت زده به او که با خشونتی کنترل شده برف ها را کنار می زد نگاه کرد. هر حرکتش دقیقاً مثل دیگری بود و هر بار به موازات نقطه ی قبلی پارو می کرد. با وجود کنترلی که داشت خشمش را حس می کرد، خشمی که مثل بمبی لوله ای(۱) تنها با اراده محدود و کنترل شده بود.
برای اینکه دیده نشود، سینه خیز حرکت می کرد و به آرامی نفس می کشید، برای حمله برنامه ای ریخت. حمله ای با نهایت سرعت از پشت سر، تا او فرصتی برای واکنش نداشته باشد. اگر مثل دو دفعه ی قبل شجاعتش را از دست نمی داد یک حرکت سریع کافی بود تا همه چیز تمام شود.
حسی به او می گفت فرصت چهارمی در کار نخواهد بود، باید امروز کار را تمام می کرد. او آدم هوشیار و منظمی بود و اگر این قدر عصبانی نبود، مطمئناً حواس تیز گرگینه ای اش محل اختفای او را در برف، که زیر ردیفی از درختان صنوبر جلوی حیاط بود، پیدا می کرد.
از استرس نقشه ای که کشیده بود لرزید. در کمین نشستن، ضعیف و بزدلانه بود اما این تنها راهی بود که می توانست او را بگیرد. این کار باید انجام می شد، چون دیر یا زود او، کنترلی را که باعث می شد بایستد و مدام پارو کند از دست می داد و گرگ درونش طغیان می کرد. کنترلش که از دست می رفت مردم کشته می شدند.
او می توانست خیلی سریع باشد و این خطرناک بود. اگر نقشه اش عملی نمی شد ممکن بود کشته شود. باید به گرگ درونش که آماده ی انجام این کار بود اعتماد می کرد. این کار باید انجام می شد.
اراده ی محکم به او نیرو بخشید. امروز روز عمل بود.
***
چارلز(۲) صدای اس یو وی(۳) را شنید اما به آن نگاه نکرد.
موبایلش را خاموش کرده بود و آن قدر به صدای سرد پدرش که در سرش می پیچید بی توجهی کرد که صدا خاموش شد. کسی در نزدیکی او و جاده ی کوهستانی پوشیده از برف زندگی نمی کرد، پس اس یو وی فقط قدم بعدی در عزم راسخ پدرش برای نگاه داشتن او روی خط بود.
- هی رییس!
صدای روبرت(۴) بود، گرگ جدیدی که آلفایش به خاطر ضعف در کنترل به اسپن کریک(۵) فرستاده بود. گاهی اوقات کمکی از دست ماروک(۶) برمی آمد، در مواقع دیگر چارلز مجبور می شد گندکاری را جمع کند. اگر روبرت نمی توانست نظم و ترتیب را یاد بگیرد احتمالاً چارلز باید شرش را کم می کرد. اگر روبرت راه و روش را نمی آموخت، راست و ریست کردن مشکل آنچنان که باید چارلز را نمی آزرد.
اینکه برن(۷)، روبرت را برای رساندن پیغامش فرستاده بود به چارلز فهماند که پدرش چقدر عصبانی است.
«رئیس!» مرد حتی به خود زحمت نداد که از ماشین پیاده شود. آدم های زیادی نبودند که چارلز به آن ها اجازه دهد او را چیزی جز اسمش صدا کنند و این توله یکی از آن ها نبود.
چارلز پارو کردن را متوقف کرد و نگاهی به گرگ انداخت تا به او یادآوری کنند سربه سر چه کسی می گذارد. خنده ی مرد محو شد، رنگش پرید و بلافاصله به پایین نگاه کرد، ضربان قلبش رگ گردنش را از ترس به تپش انداخت.
چارلز احساس حقارت کرد و از آن منزجر شد، منزجز بود از کوچک شدن و خشم آشفته ای که باعثش بود. ضعف روبرت در درون چارلز به مشام برادر گرگ رسید و او خوشش آمد. فشار نافرمانی از ماروک، آلفایش، برادر گرگ را تشنه ی خون کرد. خون روبرت برای این عطش کافی بود.
- من...آه!
چارلز چیزی نگفت و اجازه داد آن مرد احمق حرفش را بزند، چشمانش را تنگ کرد و تته پته کردن مرد را تماشا کرد. بوی ترسش برادر گرگ را خشنود می کرد؛ درعین حال به چارلز احساس بدی می داد. معمولاً او و برادر گرگ در هماهنگی کامل بودند. شاید مشکل اصلی این بود که او نیز می خواست کسی را بکشد.
- ماروک می خواد ببیندت.
چارلز یک دقیقه ای سکوت کرد، می دانست این زمان برای پیک پدرش چقدر طولانی به نظر خواهد آمد.
- همین؟
- بله، قربان.
"قربان" با "هی رئیس" خیلی فرق داشت.
دوباره سراغ پارویش رفت. «بهش بگو بعد از اینکه برف ها رو پارو کردم می آم.»
بعد از چند بار پارو زدن صدای اس یو وی را که در جاده ی باریک دور می زد شنید. ماشین چرخی زد و به همراه میل مبرم روبرت برای دور شدن به سمت خانه ی ماروک پیش رفت. برخلاف چارلز، برادر گرگ به طور خودبینانه ای راضی و خشنود بود. چارلز می دانست که نباید با سرپیچی از دستورات پدرش، بهانه به دست او دهد، مخصوصاً جلوی گرگی مانند روبرت که نیاز به راهنمایی داشت. چارلز زمان لازم داشت.
قبل از اینکه دوباره با ماروک رو در رو شود لازم بود کنترل بهتری روی خود داشته باشد. به کنترلی واقعی نیاز داشت تا به جای آنکه مثل چهار دفعه ی قبلی دستپاچه شود، با استدلال حرفش را بزند و توضیح دهد که چرا ماروک اشتباه می کند. برای اولین بار نبود که آرزوی داشتن زبانی چرب و نرم را می کرد. برادرش گاهی می توانست نظر ماروک را تغییر دهد اما او تابه حال نتوانسته بود. این بار چارلز مطمئن بود که پدرش اشتباه می کند و حال داشت روی خود کار می کرد تا بتواند او را قانع کند.
روی برف تمرکز کرد و نفسی عمیق کشید. چیز سنگینی روی شانه هایش فرود آمد و با صورت نقش بر زمینش کرد. دندان هایی تیز و دهانی گرم گردنش را لمس کردند و به همان سرعتی که روی زمین افتاده بود، از او دور شدند.
بدون اینکه حرکتی کند چشمانش را رو به گِل ولای باز کرد و از گوشه ی چشمانش به گرگ سیاهی نگریست که با چشمانی به رنگ آسمان محتاطانه نگاهش می کرد... دمش موجی حرکت می کرد، پاهایش در برف می رقصیدند و پنجه هایش مثل گربه ای هیجان زده تکان تکان می خورد. انگار چیزی درون برادر گرگ صدا کرد و خشم سوزانی را که در چند هفته ی گذشته درون چارلز زبانه می کشید خاموش کرد. آرامش ناشی از آن کافی بود تا دوباره سرش را در برف فرو ببرد. فقط و فقط با وجود او بود که برادر گرگ کاملاً آرام می گرفت. عادت کردن به این معجزه در چند هفته ممکن نبود یا به عبارتی چند هفته کافی نبود تا حماقت را کنار بگذارد و از او کمک بخواهد.
دلیل در کمین نشستن او نیز در واقع همین بود.
بعداً برای او توضیح می داد که حمله کردن به او بدون هشدار قبلی چقدر کار خطرناکی است. اگرچه انگار برادر گرگ دقیقاً می دانسته چه کسی حمله کرده، در نتیجه اجازه داده بود روی برف ها بیافتند.
سرما روی صورتش حس خوبی داشت.
زمین یخ زده زیر پنجه های او جیرجیر صدا کرد و او با دلواپسی زوزه کشید، در نتیجه متوجه نگاه چارلز به خود نشد. بینی یخ او با گوشش تماس پیدا کرد، به زحمت جلوی خود را گرفت و واکنشی نشان نداد. نقش مُرده ای دفن شده زیر برف را بازی می کرد و لبخندی بر روی لبانش نقش می بست.
بینی یخ زده عقب رفت، منتظر ماند تا دوباره بدن شل و بی جانش را لمس کند اما در عوض او چنگی زد و چارلز اجازه داد بدنش تکانی بخورد. وقتی به تندی پنجه ای بر پشتش کشید دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و با صدای تندی خود را کنار کشید.
دیگر ادای مُرده ها را درآوردن بی فایده بود، پس چرخی زد و روی زانوانش ایستاد. سریع از دسترس خارج شده بود پس برگشت و نگاهی به او کرد. چارلز می دانست که او نمی تواند از حالت چهره اش چیزی بفهمد؛ می دانست. خیلی تمرین کرده بود تا بتواند حالت چهره اش را کنترل کند. اما او که چیزی در چهره اش دیده بود روی زانو نشست، آرواره های فکش را شل کرد و لبخندی گرگین زد؛ این لبخند نماد جهانی دعوت به بازی بود. چارلز به جلو غلتی زد و او با شور و اشتیاق زوزه کشید.
در جای جای حیات جلویی کشتی گرفتند، مسیر پیاده رویی را که با وسواس پارو کرده بود خراب کردند و برفی را که تازه باریده بود به میدان جنگی از جای پا و بدن خود تبدیل کردند. از آنجایی که برادر گرگ بیست سی کیلویی از او سنگین تر بود در قالب انسانی اش ماند و این کل وضعیت را عجیب وغریب تر می کرد. در قالب انسانی تقریباً هم وزن بودند.
او از پنجه یا دندان هایش استفاده نکرد تا به پوست آسیب پذیر چارلز صدمه ای وارد نشود.
وقتی او را به زمین زد و سراغ شکمش رفت، به خرناس مسخره اش خندید. وقتی هم بینی یخ زده اش را به زیر کت و لباسش برد و بیش از آنکه هر انگشتی بتواند قلقلکش داد، بار دیگر خندید.
حواسش بود او را به زمین نیندازد، تا حتی تصادفاً آسیبی به او نرساند. اینکه او چنین ریسکی کرده بود نشانه ی اعتمادش به چارلز بود و این بی اندازه دلگرمش می کرد. اما هیچ گاه اجازه نداد برادر گرگ فراموش کند که او آن ها را خوب نمی شناخته و برای ترسیدن از او و چیزی که بود، یعنی گرگینه ای نر و چیره از هر کس دیگری دلایل بیشتری داشته و دارد.
صدای ماشینی را شنید که به سمت بالا می آمد. می توانست بازی را خاتمه دهد اما برادر گرگ هیچ تمایلی به شروع نبرد واقعی نداشت. در نتیجه پای عقبی او را گرفت و به زور کشید، در همین حال خود را از دندان های درخشان او دور کرد.
به بوی خشم پدرش توجهی نکرد، بویی که ناگهان دیگر به مشامش نرسید.
آنا(۸) متوجه حضور پدرش نشد. برن از این کارها می کرد، در میان سایه ها پنهان می شد گویی انسانی دیگر است نه ماروک. تمام توجه آنا روی چارلز بود؛ برادر گرگ به این می بالید که حتی ماروک هم در مقایسه با آن ها در جایگاه دوم توجه آنا قرار دارد. این چارلز را نگران می کرد؛ چون آنا آموزش ندیده بود و نمی توانست درست از حواس گرگی اش استفاده کند و این ممکن بود باعث شود روزی خطری را متوجه نشود و خود را به کشتن دهد. برادر گرگ اطمینان داشت که آن ها می توانند از او مراقبت کنند و نگرانی چارلز را زدود و او را به لذت بازیگوشی بازگرداند.
درحالی که آنا می دوید و چارلز در دورتادور خانه تعقیبش می کرد، صدای در آوردن لباس و آه پدرش را شنید. آنا از درختان پشتی به عنوان مانع استفاده کرد تا وقتی او خیلی نزدیک شد دور نگه اش دارد. پای چهار چنگولی اش نسبت به چکمه های چارلز به او کشش بیشتری می داد و آنا می توانست سریع تر به درختان برسد.
در آخر چارلز او را تا خارج از محدوده ی درختان دنبال کرد. او مستقیماً به طرف خانه بازگشت و چارلز هم در پی او آمد. آنا چرخی زد و با دیدن پدر چارلز در شمایل گرگینه ای اش که در حیات جلویی منتظر آن ها بود خشکش زد. چارلز برای اینکه با او برخورد نکند از زیر او سُر خورد و پاهایش را گرفت.
قبل از اینکه بتواند چک کند که آیا حال آنا خوب است یا نه، برن مانند گلوله ی نقره به سمتش هجوم برد و ناگهان بازی تغییر کرد. وقتی فقط خودش و آنا بودند بازی را خوب کنترل کرده بود اما حالا با اضافه شدن پدرش مجبور شد از عضله، سرعت و مغزش استفاده کند تا نگذارد این دو گرگ سیاه و نقره ای مجبورش کنند برف بخورد.
در نهایت به پشت بر روی زمین درازبه دراز شد آن هم درحالی که آنا روی پاهایش افتاده بود و دندان های پدرش به شوخی گلویش را لمس می کردند.
«خب.» بدنش را به نشانه ی تسلیم شل کرد. «خب دیگه بسه.»
کلماتش چیزی بیش از پایان دادن به بازی بودند. خسته شده بود. هر چه باشد حرف آلفا قانون بود. هر چه گفته می شد باید اطاعت می شد. پس به راحتی مثل هر توله گرگ دیگری در گله به چیرگی پدرش تن داد.
ماروک سرش را بالا آورد و خود را از سینه ی چارلز جدا کرد؛ عطسه ای کرد و برف را از روی خود تکاند. چارلز نیز نشست و پای خود را از زیر آنا بیرون کشید.
به آنا گفت:«مرسی.» و او با شادی به چارلز لبخند زد. از صندوق عقب ماشین پدرش یک دست لباس برداشت و در خانه را باز کرد. آنا ورجه وورجه کنان به سمت اتاق نشیمن دوید و به سرعت به اتاق خواب رفت. چارلز لباس های پدرش را به داخل حمام پرت کرد و وقتی پدرش وارد خانه شد در را پشت سرش بست.
سروکله ی پدرش که پیدا شد سوپ و شکلات داغ آماده شده بود. صورت او در اثر تبدیل سرخ شده بود و چشمانش به شکل انسانی و رنگ فندقی شان درآمده بود.
چارلز و پدرش چندان شبیه به هم نبودند. چارلز به مادر سرخ پوست سالیشی (۹) اش رفته بود و برن نسل در نسل ولزی بود، موهای شنی و چهره ی برجسته ی برن، معمولاً حالت صمیمانه و فریبنده ای داشت اما در حال حاضر اثری از آن نبود. با وجود اینکه برن در بازی شرکت کرده بود، خوشحال به نظر نمی رسید.
چارلز به خود زحمت حرف زدن نداد. البته چیزی هم برای گفتن نداشت. پدر بزرگش به او گفته بود بیش از انداره تلاش می کند تا برای باز کردن راهش درخت ها را کنار بزند، درحالی که یک مرد عاقل برای عبور درختان را دور می زند. پدر بزرگش داروساز بود و با استعاره حرف زدن را دوست داشت. اغلب هم درست می گفت.
یک فنجان شکلات داغ به پدرش داد.
«جفتت دیشب بهم زنگ زد.» صدای برن گرفته بود.
«آه!» این را نمی دانست. آنا حتماً وقتی این کار را کرده بود که او، آن بیرون تلاش می کرد از ناامیدی هایش سبقت بگیرد.
پدرش گفت:«گفت به حرفات گوش ندادم، منم بهش گفتم به وضوح شنیدم که تو هم مثل بقیه ی گله گفتی رفتن به دیدار نماینده های اروپایی کار احمقانه ایه.»
چارلز با خودش فکر کرد که بله، من بودم که با چنین نزاکتی این حرف ها رو زدم، به جای حرف زدن جرعه ای از شکلات داغش را نوشید.
آنا درحالی که از کنار برن می گذشت و مانند نسیمی ملایم از مقابل چارلز رد می شد گفت:«و منم ازش پرسیدم که ببینم از روی عادت بدون دلیل باهاش مخالفت کردی یا نه.» ژاکت قهوه ای مورد علاقه ی چارلز را پوشیده بود. لباس تا نیمه ی رانش می رسید و او را به شکل پشمی شکلاتی درآورده بود. وقتی لباس های او را می پوشید برادر گرگ خوشش می آمد.
باید شبیه پناهنده ای چیزی به نظر می رسید اما این گونه نبود. رنگ لباس، پوستش را مانند ظروف چینی کرده بود و هایلایتی غنی در موهای قهوه ای روشنش ایجاد کرده بود؛ همچنین در این لباس کک ومک های صورتش نمایان تر بود، کک ومک هایی که چارلز آن ها را دوست داشت.
وقتی شکلات داغی را که چارلز برایش درست کرده بود برمی داشت، روی پیشخوان پرید و با خوشحالی خرخری کرد.
پدرش با نارضایتی گفت:«بعدش هم قطع کرد.»
آنا گفت:«ممم!» چارلز نتوانست تشخیص دهد که آنا در جواب به پدرش این را گفت یا در اثر نوشیدن شکلات داغ.
«دوباره هم که زنگ زدم تلفن رو برنداشت.» پدرش اصلاً خشنود به نظر نمی رسید.
درست در همان لحظه ای که چارلز با خودش فکر می کرد، زیاد با این قضیه که یکی دور و برت هست و بی چون وچرا ازت پیروی نمی کنه راحت نیستی، نه پیرمرد؟ چشم پدرش به او افتاد.
خنده ی ناگهانی برن به چارلز می گفت که پدرش آن قدرها هم ناراحت نیست.
چارلز با جسارت گفت:«چقدر ناامیدکننده.»
آنا که به پیشانی اش ضربه می زد به آرامی گفت:«سرم داد کشید.» ماروک می توانست از طریق ذهن با هر کدام از گرگ هایش حرف بزند، اگرچه نمی توانست افکارشان را بخواند اما آن قدر در درک مردم خوب بود که به نظر می رسید توانایی این کار را دارد. آنا گفت:«منم بهش اهمیتی ندادم و اونم بالاخره رفت.»
چارلز گفت:«دعوا با کسی که باهات دعوا نمی کنه چندان جالب نیست.»
آنا خودبینانه گفت:«بدون بودن کسی که باهاش بحث کنه می دونستم مجبور می شه به چیزی که گفتم فکر کنه، فقط برای اینکه دفعه ی بعدی با یه جواب درست و حسابی من رو سر جام بنشونه.»
هنوز بیست وپنج سالش هم نشده بود، یک ماه هم نشده بود که جفت شده بودند ولی تا همین الانش هم همه چیز را طوری که می خواست سر و سامان داده بود. برادر گرگ از جفتی که برایشان پیدا کرده بود راضی و خشنود بود.
چارلز فنجانش را کنار گذاشت و دست به سینه نشست. می دانست این حرکتش تهدیدکننده به نظر می رسد، قصدش همین بود اما وقتی آنا کمی از او فاصله گرفت، فقط کمی، بازوانش را پایین انداخت و شستش را قلاب شلوار جینش کرد و شانه هایش را رها کرد.
با صدایی که آرام تر از چیزی بود که می خواست باشد به آنا گفت:«برن ماهر اشتیاق زیادی به مقابله به مثل داره، من خلافش رو پیشنهاد می دم.»
اما پدرش دهانش را مالید و آه بلندی کشید و گفت:«خب، چرا فکر می کنی رفتنم به سیاتل فاجعه آمیزه؟»
چارلز رو به پدرش کرد، تصمیم به بحث و جدل نکردن با برن در مورد نرفتن به سیاتل را به کل فراموش کرد.«جونور داره می آد اون وقت تو این سوال رو از من می پرسی؟»
آنا پرسید:«کی؟»
چارلز به او گفت:«ژان چستل(۱۰)، جونور ژیوودان(۱۱)، دوست داره شکارش رو بخوره و شکارش هم بیشتر وقت ها آدم ها هستن.»
برن با خونسردی گفت:«دیگه از این کارا نمی کنه.»
چارلز با لحن نیش داری گفت:«خواهش می کنم ، چیزی رو به زبون نیار که حتی خودت هم باور نداری؛ چون به طرز خطرناکی بوی دروغ می ده. این جونور مجبور شد دیگه علناً آدم نکشه اما خط و مشی یه ببر هیچ وقت تغییر نمی کنه. هنوزم آدم می کشه، هم تو این رو خوب می دونی هم من.» می توانست چیزهای دیگری هم بگوید، ژان برای گوشت انسان اشتیاق داشت؛ هر چه جوان تر بهتر. اما آنا از قبل این تجربه را داشت و می دانست که وقتی یک گرگ هیولا می شود چه اتفاقاتی می افتد. چارلز نمی خواست کسی باشد که به او می گوید جانورانی به مراتب بدتر از آلفای سابقش و جفتش وجود دارند. پدرش می دانست ژان چستل چه موجودی است.
برن این نکته را تصدیق کرد. «آره قطعاً همین طوریه که تو می گی. اما من یه آدم بی دفاع و درمانده نیستم، اون من رو نمی کشه.» با چشمانی تنگ شده به چارلز نگاه کرد. «که خودت این رو می دونی، پس برای چی فکر می کنی رفتنم به اونجا خطرناکه؟»
درست می گفت. جانور به کنار، فکر رفتن پدرش هنوز هم او را می رنجاند. جانور واضح ترین و قطعی ترین خطر موجود بود.
بالاخره چارلز گفت:«فقط می دونم؛ تصمیم با خودته.» با پیش بینی اینکه این سفر چقدر می توانست بد باشد دلش هٌری ریخت.
- هنوزم دلیل منطقی ای نداری.
«نه.» چارلز بدنش را مجبور به پذیرش شکست کرد و به کف اتاق چشم دوخت.
پدرش از پنجره ی کوچک به بیرون، جایی که کوه ها زیر پوشش سفید زمستان خوابیده بودند نگاه کرد. «مادرت هم همین کار رو کرد؛ یه حرفی زده بود بدون اینکه برای حرفش یه پشتوانه ی واقعی داشته باشه و من هم قرار بود بی چون وچرا حرفش رو قبول کنم.»
آنا امیدوارانه به برن نگاه می کرد.
برن لبخندی به او زد و جامش را به سمت کوهستان گرفت.«من از راه سختش فهمیدم که معمولاً حق با اون بوده. ناامیدی نمی تونه این حقیقت رو کتمان کنه.»
«خب...» توجه اش را به چارلز برگرداند. «...دیگه راه افتادن، الان دیگه نمی تونم کنسلش کنم و این کار باید انجام بشه. اعلام این نکته به جهان که گرگینه هایی در بین شون زندگی می کنن، اگه روی گرگ های اروپایی بیشتراز ما تاثیر نذاره، تاثیرگذاری کمتری هم نداره. اون ها لایق این شانس هستن که حرفاشون شنیده بشه و بهشون گفته بشه که چرا می خوایم این کار رو بکنیم. باید از زبون من بشنون ولی تو می تونی جایگزین مناسبی باشی. اگرچه یه سری اهانت ها و دلخوری هایی پیش می آد که باید راست و ریست شون کنی.»
ناگهان در آسودگی غرق شد، با ضعفی ناگهانی به دیواره ی آشپزخانه تکیه داد و در همان حال حس تحلیل برنده و فاجعه آمیز مطلقی که حس می کرد از بین رفت. به جفتش نگاه کرد.
با صدای گوش خراشی به او گفت: «پدربزرگم از دیدنت خیلی خوشحال می شد؛ این طوری صدات می کرد " کسی که درخت ها رو از سر راه چارلز کنار می زنه."»
آنا گیج به نظر می رسید اما پدرش می خندید. او هم پیرمرد را شناخته بود.
چارلز توضیح داد:«من رو این جوری صدا می زد: " کسی که باید به سمت درخت ها بدوه."» جفتش باید او را می شناخت پس صادقانه ادامه داد:«یا گاهی اوقات می گفت: "عقاب دونده."»
«عقاب دونده؟» آنا اخم کرده بود و گیج تر از قبل به نظر می رسید. «خب اشکالش چیه؟»
پدرش با لبخندی زمزمه کرد:«اشکال اینه که عقابه احمق تر از اونیه که پرواز کنه. پیرمرد زبونش نیش داره، باهوشه و نیش دار. تا دفعه ی بعد که دلخورش کنی زبونش سرجاش می مونه. سرش را به سمت چارلز خم کرد. «اما اون موقع ها خیلی جوون بودی، من هم به محکمی یه درخت نیستم. فکر کنم برات بهتر باشه اگه...»
آنا به طور کنایه آمیزی گلویش را صاف کرد.
پدرش به او لبخندی زد. «اگر تو و آنا با هم برید؟»
«آره.» چارلز حرفش را قطع کرد؛ چون چیزی حس کرده بود. اما خانه با وسایل مدرنش شلوغ تر از آن بود که ارواح به وضوح سخن بگویند. چنین چیزی معمولاً اتفاق خوشایندی بود. وقتی درخواست هایشان خیلی زیاد می شد، تنها در دفتر کارش می نشست و کامپیوترها و دیگر وسایل الکترونیکی ارواح را دور نگه می داشتند. بااین حال، اکنون که پدرش قبول کرده بود نرود چیزی در وجودش با آسودگی نفس کشید. «امن نیست اما این جوری بهتره. کی می خوای به سیاتل بریم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب شکارگاه

ادامه ای زیبا از جلد اول.به دوستداران کتابهای تخیلی مطالعه این مجموعه را توصیه میکنم
در 2 ماه پیش توسط سیامک رهبری