فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب یاور همیشه مومن

نسخه الکترونیک کتاب یاور همیشه مومن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یاور همیشه مومن

دیگر باورم شده بود که نمی‌توانم فراموشش کنم، چند وقتی بود که نمی‌دیدمش ولی همیشه در یادم بود، نمی‌دانستم اگر دوباره ببینمش همان حس همیشگی را به او خواهم داشت یا نه. دیگر به دلیل دوری از او زندگی برایم بی‌معنی و بی‌دلیل شده بود، از هیچ تفریحی لذت نمی‌بردم، مثل دیوانه‌ها شده بودم، افسرده و گوشه‌گیر، در تنهایی‌هایم با خودم حرف می‌زدم، احساس می‌کردم او در کنارم هست و با من حرف می‌زند، خسته شده بودم تصمیم گرفتم با خواهرم راجع به آن موضوع صحبت کنم، خواهرم چند سالی از من بزرگتر بود او ازدواج کرده بود و دارای دو فرزند بود، گفتم شاید او بتواند مرا راهنمایی کند.
ولی نمی‌دانم چرا همیشه یک چیز مانع می‌شد و نمی‌گذاشت راجع به آن موضوع با کسی صحبت کنم، حتی مادر و خواهرم، شاید شرم داشتم، صحبت کردن در مورد علاقه‌داشتن به یک دختر برایم بسیار دشوار بود. شاید دلیلش بزرگ شدن در یک خانواده‌ی مذهبی بود...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نظری
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یاور همیشه مومن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

تقدیم به کسانی که عشق ابدی را در زندگی هایشان تجربه کرده اند و برای رسیدن به عشق شان و استمرار بخشیدن به آن، از عشق های زمینی چشم پوشی کرده اند و بالاترین عشق را عشق وزیدن به عشق بی پایان او دانستند.

از همان دوران کودکی همیشه دوست داشتم در کنار او باشم، به واسطه رابطه فامیلی که با هم داشتیم هم بازی هم بودیم. از همان دوران کودکی او بسیار لج باز و یک دنده بود و در بازی های مان همیشه ناز می کرد و من هم به ناچار همیشه نازش را می کشیدم و هرگز دوست نداشتم او را ناراحت کنم. دختر عمه ام عروسک های زیادی داشت و آنها را بسیار دوست داشت و همین مساله باعث حسادت من می شد. خیلی وقت ها آرزو داشتم من را هم به اندازه عروسک هایش دوست داشته باشد. یک بار سر یکی از عروسک هایش را از تنش جدا کردم، او بسیار از دستم خشمگین و ناراحت شد و گریه کنان نزد مادرش که عمه من می شد رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد، ولی عمه ام مرا مانند دخترش دوست داشت و فقط برای کاسته شدن عصبانیت دختر عمه ام، کمی سرزنشم کرد. دختر عمه ام تا چند روز با من حرف نمی زد، نمی دانستم چگونه نظرش را عوض کنم، به ناچار در نهایت مجبور به معذرت خواهی شدم، او هم مرا بخشید و دوباره هم بازی هم شدیم.
وقتی به هفت سالگی رسیدیم به مدرسه رفتیم، ولی او به یک مدرسه دخترانه می رفت و من به یک مدرسه پسرانه، همین امر باعث می شد از مدرسه متنفر باشم، مدرسه او را از من تا حد زیادی جدا کرده بود. فقط هم حضور در مدرسه نبود، تکالیفی که معلمان می دادند باعث می شد بعد از مدرسه هم به دلیل فشارهای بدر و مادرمان در خانه بمانیم و به تکالیف خود بپردازیم. ولی روزهای تعطیل همدیگر را می دیدیم. همه ی هفته را فقط به خاطر آخر هفته که تعطیل بودیم سپری می کردم تا او را ببینم و با او هم بازی شوم.
به تدریج سنمان رو به افزایش می رفت و دیگر بازی کردن فراموش مان شده بود. دیگر به دلیل بالا رفتن سنمان، بینمان فاصله افتاده بود. دیگر از هم خجالت می کشیدیم، ما دیگر کودک نبودیم به دو نوجوان تبدیل شده بودیم. ریشه ی هر دوی ما از خانواده های مذهبی بود. همین مساله باعت می شد نتوانیم مانند سابق به باهم بودن ادامه بدهیم. هر وقت پدر و مادرم می خواستند به خانه ی آن ها بروند، من خیلی زودتر از آن ها آماده می شدم و با پدر و مادرم به خانه ی آن ها می رفتم.
از همان ابتدا به او یه حسه خاصی داشتم، حسی که جز با دیدن او هرگز برایم بیش نمی آمد. هنگام دیدن او ضربان قلبم به شدت بالا می رفت. همواره دوست داشتم حرفی پیدا کنم تا با او هم صحبت شوم ولی نمی دانم چرا تا او را می دیدم زبانم قفل می شد. حتی نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم. همیشه سرم پایین بود، استرس توام با خجالت و حتی حیا. نمی دانستم چطور باید نظرش را به خودم جلب کنم. به شدت آدم خجالتی بودم. هر زمان هم که او می خواست سر صحبت را باز کند من به نحوی گریزان می شدم. من در درس ریاضی مهارت خوبی داشتم، یک بار که او برای تمرین ریاضی پیشم آمد، نمی دانم آن روز چه اتفاقی برایم افتاد که انگار حتی جواب ضرب ۲در ۲را هم نمی دانستم، به شدت تبش قلب گرفته بودم، انگار او هم استرس داشت رفتارش مثل سابق نبود، احساس کردم احساس او هم نسبت به من یه حسه متفاوت نسبت به دیگران است، خواهرم را صدا زدم تا تنهایی ما را پایان دهد، دیگر نمی توانستم آن حجمه از فشار را تحمل کنم، دوست داشتم هرچه سریع تر از آن جا بروم. از خواهرم درخواست کردم با او ریاضی تمرین کند و خودم آن جا را ترک کردم. همیشه به دنبال بهانه می گشتم تا با او صحبت کنم ولی هر بار که او را می دیدمش از شدت هیجان نمی توانستم با او تنها بمانم. دست خودم نبود، درست مانند کسی که وقتی دستش به بدنه ی یک بخاری سوزان می خورد، ناخودآگاه و بدونه فکر قبلی دستش را به سرعت از بخاری جدا می کند، من هم هنگام دیدارش نا خود آگاه و بدون اختیار کنترل خودم را از دست می دادم.
همه ی فکرم فقط بیش او بود، هرجا می رفتم او را در ذهنم مجسم می کردم، در خلوتم با او صحبت می کردم، می خندیدم، ناراحت می شدم...سر کلاس درس حواسم فقط بیش او بود. جسمم سر کلاس بود ولی فکرم جایی دیگر. من فردی مذهبی بودم و از یک خانواده ی مذهبی. به همین دلیل تمایلی نداشتم خارج از خانه با او دیدار کنم و به پارک و سینما...بروم. هرچند اگر هم می رفتیم باز هم نمی توانستم احساسم را نسبت به خودش ابراز کنم. من فقط ۱۶سال داشتم، هیچ شناخت و درکی از حسی که به او پیدا کرده بودم نداشتم، نمی دانستم دلیل آن همه تبش قلب و استرس و هیجان که هنگام دیدارش پیدا می کردم چیست؟ او تنها دختری نبود که هم صحبتش می شدم من دختر عمو و دایی و خاله هم داشتم، ولی با آن ها به راحتی صحبت می کردم و آن ها را همانند خواهرم می دانستم و هیچ مشکلی در ایجاد ارتباط با آن ها نداشتم. ولی هنگام دیدن او قضیه کاملاً متفاوت بود.
هیچ کس نبود تا راهنماییم کند، در واقع از کسی هم نمی توانستم راهنمایی بگیرم، در این مورد به شدت خجالتی و با حیا بودم، سن زیادی هم نداشتم، معنی عشق را هم نمی دانستم فقط می فهمیدم که احساسم نسبت به او احساسی متفاوت و خاص است که نسبت به هیچ کس آن احساس را نداشتم.
به دلیل ماموریت شغلی پدرم مجبور شدیم به شهری دیگر مهاجرت کنیم. دیگر هفته ای یک بار هم نمی توانستم ببینمش. در ابتدا این مساله باعت ناراحتیم شد اما بعد از مدتی احساس کردم این مساله می تواند نوعی توفیق اجباری باشد تا بتوانم او را فراموش کنم. دیگر نمی توانستم با احساس مرموز و کشنده ای که نسبت به او داشتم زندگی کنم. در شهر جدیدی که رفته بودیم، دوستان خوبی پیدا کرده بودم. با آن ها به تفریحات سالم می پرداختم، دوست داشتم باور کنم که عشقم به او فقط یک عشق ساده و قابل فراموش شدن است و دیگر او هیچ تفاوتی با دیگران برایم نمی کند. ولی فکرش دست از سرم بر نمی داشت. عقلم می گفت باید فراموشش کنم ولی قلبم هرگز.
یک روز که با دوستانم برای تماشای فیلمی به سینما رفته بودیم، مدام خودم را در نقش مرد آن فیلم و او را در نقش زن آن فیلم تصور می کردم. قصه نقش مرد آن فیلم هم مانند قصه ی زندگی من بود. او هم به دختری علاقه مند بود و نمی دانست باید چطور احساسش را به دختر مورد علاقه اش ابراز کند. موقعیت مالی مناسبی هم نداشت در حالی که آن دختر از قشر ثروتمند جامعه بود. ولی آن مرد توانست در نهایت از آن دختر خواستگاری کند و آن دختر هم اجازه ی خواستگاری را داد و در نهایت آن ها با هم ازدواج کردند. کاش زندگی هم همانند فیلم ها بود، کاش می شد همه ی سکانس های زندگی را هر کس برای خودش آن طور که دلخواهش بود می نوشت کاش..
دیگر باورم شده بود که نمی توانم فراموشش کنم، چند وقتی بود که نمی دیدمش ولی همیشه در یادم بود، نمی دانستم اگر دوباره ببینمش همان حس همیشگی را به او خواهم داشت یا نه. دیگر به دلیل دوری از او زندگی برایم بی معنی و بی دلیل شده بود، از هیچ تفریحی لذت نمی بردم، مثل دیوانه ها شده بودم، افسرده و گوشه گیر، در تنهایی هایم با خودم حرف می زدم، احساس می کردم او در کنارم هست و با من حرف می زند، خسته شده بودم تصمیم گرفتم با خواهرم راجع به آن موضوع صحبت کنم، خواهرم چند سالی از من بزرگتر بود او ازدواج کرده بود و دارای دو فرزند بود، گفتم شاید او بتواند مرا راهنمایی کند.
ولی نمی دانم چرا همیشه یک چیز مانع می شد و نمی گذاشت راجع به آن موضوع با کسی صحبت کنم، حتی مادر و خواهرم، شاید شرم داشتم، صحبت کردن در مورد علاقه داشتن به یک دختر برایم بسیار دشوار بود. شاید دلیلش بزرگ شدن در یک خانواده ی مذهبی بود.
ماموریت شغلی پدرم تمام شد و ما دوباره به خانه ی سابقمان بازگشتیم. فردای بازگشتمان عمه و دختر عمه ام برای خوش آمد گویی به منزل مان آمدند. ظاهرا بزرگ تر و خانم تر شده بود، با یک چادر مشکی و حجاب کامل، ولی برای من همان دختر بچه ای بود که باعث می شد به خاطرش با تمام پسر بچه های هم سن و سالمان دست به یقه شوم تا مبادا مرا کنار بزند و با آن ها هم بازی شود. حدسم درست بود گذشت زمان و دور بودن از او نتوانسته بود آن حسی را که به او داشتم را از بین ببرد.
دیگر چاره ای نداشتم باید با خودش در مورد علاقه ای که داشتم صحبت می کردم، باید می فهمیدم که نظر او در مورد من چیست. شاید اصلا برای او اهمیتی نداشتم. تصور اینکه برای او اهمیتی نداشته باشم، همیشه باعث دلهره ام می شد، می ترسیدم عشقم یک طرفه باشد، همین فکرها و ترس ها باعث می شد نتوانم حرف هایم را به او بگویم.
دوران مدرسه ام تمام شد و از مدرسه فارغ التحصیل شدم. تصمیم گرفتم نزد عمویم که در شهرستان زندگی می کرد بروم تا در آن جا هم کار کنم و هم خودم را برای کنکور آمده کنم ولی مهمترین دلیلم برای رفتن به آن جا فراموش کردن دختر عمه ام بود. شنیده بودم برای فراموش کردن هر کس، بهترین راه ندیدن و دور بودن از او است. هرچند این کار را بارها انجام دادم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم ولی تنها گزینه ای بود که می توانستم انجام دهم.
عمویم یک کارگاه کفاشی داشت، او قصد داشت کفاشی را به من آموزش دهد، ولی به دلیل آنکه فکر من مدام بیش دختر عمه ام بود، نمی توانستم درست یاد بگیرم. بارها بیش آمد که عمویم به شوخی بگوید، نکنه عاشقی، نترس یا خودش می آید یا نامه اش. من هم همیشه لبخندی می زدم و در جواب می گفتم، نه بابا این حرف ها واسه قصه هاست. کاش واقعاً این گونه بود، کاش عاشقی فقط تو قصه ها بود. ولی عشق در زندگی هم وجود دارد، حداقل برای من که این گونه بود. یک چیز تمام وجودم را گرفته بود، یک عشق واقعی. عشق پاک و بدون هوس، عشقی که هرگز جرات ابراز آن را نداشتم. ترس از اینکه عشق من یک عشق یک طرفه باشد، آرامش را از من گرفته بود. نه می توانستم کار یاد بگیرم نه می توانستم درس بخوانم. به پسر عموهایم حسادت می کردم، بدون داشتن دغدغه ای با آرامش به زندگی ادامه می دادند، نه دلبسته ی کسی بودند نه فکرشان پیش کسی بود، روزها را به همراه پدرشان کار می کردند و بعد از کار به تفریح می پرداختند. ولی من زندگی را برای خودم به زندانی تبدیل کرده بودم و خودم را از یاد برده بودم و فقط به او می اندیشیدم. دیگر صبرم تمام شده بود تصمیم گرفتم ببینمش و حرف های دلم را برایش بازگو کنم. از عمو و پسر عموهایم خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم.
به هر نحوی بود شماره ی همراه دخترعمه ام را از گوشی خواهرم پیدا کردم، زنگ زدم ولی به محض اینکه صدایش را شنیدم، زبانم بند آمد و گوشی را قطع کردم. ولی تصمیمم را گرفته بودم و مصمم بودم با او صحبت کنم، چند سیلی به خودم زدم و آماده ی صحبت کردن شدم، دوباره تماس گرفتم این بار خودم را معرفی کردم، بعد از کمی احوال پرسی به بهانه ی مسایل درسی درخواست دیدار کردم، او هم قبول کرد. هرچند دوست نداشتم خارج از خانه همدیگر را ملاقات کنیم، ولی چاره ای نداشتم و باید تنها می شدیم تا بتوانم حرف هایم را بزنم به همین دلیل مکان قرارمان را در یک بارک نزدیک خانه ی آن ها تعین کردیم.
استرس عجیبی داشتم، نمی دانستم باید چه بگویم، چگونه بگویم، از کجا شروع کنم به همین دلیل تصمیم گرفتم هرآنچه می خواستم بگویم را از قبل بر روی برگه ای یاداشت کنم، تا بتوانم طبق برنامه با او صحبت کنم. اما حتی در نوشتن حرف هایی که دوست داشتم به او بگویم هم مشکل داشتم. تصمیم گرفتم نزد یکی از دوستانم به نام بهنام بروم. بهنام هم چند وقت بیش دلباخته ی دختری به نام یلدا شده بود که بعد از مدتی با هم ازدواج کردند. خواستم از تجربه ی قبل از ازدواج او استفاده کنم. وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم، بهنام گفت: من هم قبل از ازدواج نمی توانستم به راحتی با یلدا صحبت کنم، همیشه دست و پایم را گم می کردم و نمی توانستم هر آنچه در سینه داشتم را به یلدا بگویم، ولی چون هدفم فقط ازدواج بود سعی می کردم خودم را کنترل کنم تا بتوانم با صحبت کردن در مورد آیندمان و نوع دیدگاهمان به زندگی، او را بیشتر بشناسم. آن موقع به تفاهم کامل رسیدیم و از ازدواج مان رضایت کامل داشتیم و احساس خوشبختی می کردیم. اوایل ازدواج مان هم با همان احساس خوشبختی به زندگی ادامه می دادیم ولی به دلیل پایین بودن سنمان، خیلی زود به مشکل خوردیم، مدام با یکدیگر دعوا می کردیم، هر دوی ما می خواستیم حرف خودمان را بیش ببریم و به نظر یکدیگر اعتنایی نمی کردیم. نزدیک بود کارمان به جدایی کشیده شود ولی با پادرمیانی بزرگ ترهایمان از جدایی منصرف شدیم. با گذشت زمان تا حدی از مشکلاتمان کاسته شد ولی باز هم آن زندگی ای نشد که ما قبل از ازدواجمان تصورش را می کردیم. بهنام به من توصیه کرد عشق قبل از ازدواج خیلی زود از بین می رود، او گفت بهتر است دست از عاشقی بردارم و به تحصیل کردن ادامه دهم. اما من در جوابش گفتم، نمی توانم او را فراموش کنم، خیلی سعی کردم اما او همیشه در فکر من است و مرا رها نمی کند...حرف من را قطع کرد و گفت: بس بر خودت مسلط باش و از هیچ چیز نترس، محکم بایست و به چشمانش نگاه کن و هر حرفی داری بگو یا موافقت می کند یا جواب رد می دهد از این دو حالت که خارج نیست.
حرف های بهنام مرا به فکر فرو برد. باز هم ترسی وجودم را گرفت، این بار ترس از فروکش شدن عشقی که داشتم، می ترسیدم با رسیدن به دخترعمه ام، از عشقی که به او داشتم کاسته شود و دیگر مانند سابق دوستش نداشته باشم و در نهایت از رسیدن به او پشیمان شوم. قبل از بهنام هم از خیلی ها شنیده بودم که عشق عاشق با رسیدن به معشوقش اشبا می شود. به قول یکی از دوستانم رویای رسیدن به هر چیزی شیرین تر از خود آن چیز است. ولی از یک سو هم نمی توانستم قبول کنم که روزی خورشید طلوع کند و من همچنان عاشق او نباشم، زیرا من هر کاری کرده بودم باعث نشده بود او را از یاد ببرم.
روز قرارمان فرا رسید، از صبح آن روز جلوی آینه میخ شده بودم، چند وقتی بود مرا ندیده بود، دوست داشتم با چهره ای آراسته و شیک پوش به دیدارش بروم. چندین بار از اعضای خانواده ام در مورد وضع ظاهرم سوال کردم و آن ها مدام می گفتند مگر امروز چه خبر است که آن قدر به خودت می رسی! هر آنچه قرار بود به او بگویم را مرور کردم و به راه افتادم. حتی نزدیک بود از عابر بیاده هم در مورد وضع ظاهری ام سوال کنم! وقتی به پارک رسیدم در آن نیمکتی که قرار گذاشته بودیم نشستم و منتظر ماندم تا بیاید.

نظرات کاربران درباره کتاب یاور همیشه مومن