فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گوزن طولانی

نسخه الکترونیک کتاب گوزن طولانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گوزن طولانی

در آلاسکا سرخ‌پوست، برف، گوزن شمالی و احتمالاً اگر خوب بگردید و شانس با شما یار باشد، طلا چیزهای چندان غریبی نیستند. اما اگر به این مجموعه یک کارمند میز‌نشین ایرانی که از روزمرّ‌‌گی فراری است و یک گروه مافیایی خطرناک ژاپنی را اضافه کنیم که هزاران کیلومتر از خانه و شهر‌شان دور شده‌اند، مواد لازم را برای ساختن یک ماجرای جذاب در اختیار داریم. به‌خصوص اگر آن سرخ‌پوست گوزن طولانی باشد و...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گوزن طولانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

من مدت هاست که روزگارم را در بطالت می گذرانم، و تا زمانی که در این بهشت دورافتاده پیدای مان نکرده باشند، به غیر از پول، تنها چیزی که زیاد دارم، اوقاتی است که به بطالت می گذرد. بیش تر روزها، بی خیال از تمام دنیا، و غرولندهای همسرم که دایم بیخ گوشم می گوید حوصله اش سر رفته، زیر سایه ی درختی غول پیکر دراز می کشم و کتاب می خوانم. اصولاً کتاب چیز خوبی است. من بیش تر عمرم را در تاریکی گذراندم. از مطالعه فراری بودم. اما کتاب معلوماتم را بیش تر می کند. اگر در همان ابتدا سواد امروزم را داشتم، یا هرگز وارد این ماجرا نمی شدم و یا اگر می شدم طور دیگری رفتار می کردم. حالا این همه مطالعه باعث شده تا بدانم که عمر متوسط انسان تا اوایل قرن بیستم حول و حوش سی و پنج سال بوده، و این یعنی تا صد سال پیش همه چیز برای انسان زود به پایان می رسید. فقط کافی بود یک میکروب عوضی از ناشناخته بودنش سوءاستفاده کند و در یک حرکت، جان میلیون ها نفر را بگیرد. ممکن بود شاه یک مملکت، مخش تکان بخورد و تصمیم بگیرد اسمی یا ردی از خودش در تاریخ به جا بگذارد، و البته این رد تاریخی عموماً خونین بود و به قیمت جان هزاران یا میلیون ها نفر تمام می شد.
امروزه روز مثل گذشته مشغول قصابی هم دیگر هستیم. منتها زندگی بشر چنان تغییری کرده است که اگر حول و حوش گلوله و تانک و نفت و جهان سوم زندگی نکنیم، می توانیم عمر درازی را تجربه کنیم. ما نسبت به اجدادمان سال های بیش تری را زندگی و کار می کنیم. بهداشت و آنتی بیوتیک ها نمی گذارند زودتر بمیریم و شرکت های بیمه و صاحبان کار و سرمایه از این قضیه بسی خوشحالند.
ما حیوانات را بر اساس نژاد از هم تفکیک می کنیم، اما من فکر می کنم انسان ها را باید بر اساس شغل و موقعیت اجتماعی شان از هم تفکیک کنیم. بگذارید جامعه شناس ها و بیولوژیست ها به حرف من بخندند، ولی به نظرم کارمندان، کارگران، معلمان، مهندسان، نظامیان، پزشکان، سرمایه داران، اشراف، دزدان، هنرمندان و... هر کدام شان از نژادهای متفاوت بشری هستند. شاید به همین دلیل است که هیچ کدام زبان یک دیگر را خوب متوجه نمی شوند. من پیش از این در رده ی کارمندان بودم. زندگی کارمندی مرض و سندروم دنیای مدرن ماست. ادارات با آن بوروکراسی پیچیده شان عین هیولایی بی شاخ و دم، شبیه جاروبرقی هر کسی را که جرئت کند از آن درِ لعنتی اداره، چه به عنوان کارمند و چه ارباب رجوع عبور کند، می بلعند. برای این هیولا بین موجودات زنده و انسان و اشیا تفاوتی وجود ندارد.
وقتی بیش از ده سال در جایی کار کنید، به خصوص که کارمند پشت میزنشین هم باشید، کم کم مغزتان شروع به از هم پاشیدن می کند، برای این که به گمان من مغز ما عادت ندارد این چنین در مدت زمانی طولانی خودش را درگیر کاری تکراری کند. دیده شده بعضی کارمندها پس از این مدت، دچار پارانویا می شوند، انگار که وقتی در خواب بوده اند ضبط صوتی در مغزشان کار گذاشته باشند، اصواتی می شنوند که بقیه نمی شنوند. عده ای پارکینسون می گیرند، یا نشانه های دوقطبی حاد از خود بروز می دهند، و گاهی دیده شده است که طرف جنون ادواری گرفته و در راهروهای پیچ در پیچ ادارات در تعقیب و گریز است تا پرونده ای را در ماتحت ارباب رجوعی بدبخت فروکند. رشوه خواری هم از دیگر بیماری های رایج در ادارات است، کارمندان در زیر بار فشار مواجب اندک شان، تبدیل به عنکبوت هایی شده اند که در کمین هر ارباب رجوعی، تارهای چسبناک بوروکراسی را پهن کرده اند. کم نیستند کارمندانی را که از پشت میزشان مستقیم در تیمارستان ها بستری کرده اند. تازه این کارمندان از دسته ی خوش شانس ها هستند، باور کنید گرگوار سامساهای آینده در همین لحظه در دفاتر و شرکت ها در هم می لولند و پشت میزهای شان در انتظار سرنوشت محتوم شان جدول کلمات متقاطع حل می کنند.
***
من سیزده سالِ تمام کارمندی سخت کوش بودم آن هم در شرکتی آن چنان عریض و طویل که سر و تهش معلوم نبود، و این یعنی عبور از مرز خطرناکِ ده سال لعنتی! مغزم به وضوح آماده ی ازهم پاشی بود. مرض من به احساس و خاطراتم مربوط می شد. یعنی آن قدر با آدم ها و اشیای شرکت دمخور شده بودم که حتی میز و لوازم التحریر شرکت را مثل اعضای خانواده ام می دانستم. یادم هست روزی که قرار بود دستگاه آب سردکن قدیمی شرکت را عوض کنند، چنان بغضی خرخره ام را گرفت که رسماً نیم ساعت در دست شویی شرکت به یاد خاطرات خوشی که در کنار این آب سردکن داشتم، مثل ابر بهاری گریستم. به تدریج احساس کردم قدرت خلاقیت کاری ام در هم می شکند. تا جایی که متوجه شدم در حال استحاله به اسباب و اثاثیه شرکت، مثل میز و صندلی و... هستم. یعنی وجود داشتم اما دیگر به درد بخور نبودم.
وقتی با اصرار همسرم برای رهایی از افسردگی و جنونی که در افق زندگی ام به وضوح قابل تشخیص بود، از روان شناسی که یکی از فامیل های دور زنم را تا حدی خوب کرده بود که بتواند بدون آن که بخواهد خودکشی کند، زنش را تحمل کند، وقت ملاقات گرفتم. روان شناس که رفتارش بیش تر از من و دیگر بیمارانی که در مطبش بودند، به مجانین می خورد. در همان جلسه ی اول خیلی شیک در قیافه ام خیره شد و گفت بیماری ام را تشخیص داده است، اما با وجود اصرار و خواهش و تمنای من فقط می گفت باید چند جلسه ی دیگر هم بروم تا بتواند درمانش کند. ظاهراً یک مرض روانی مدرن، مختص کارمندان را گرفته بودم. اما درمانش به قدمت بشر باز می گشت. دکتر اصرار داشت که باید به سفر بروم. البته همین یک کلمه را به این راحتی نگفت، دست کم ده جلسه حق ویزیت از من گرفت تا بالاخره با هر کلکی که شده توانستم راه درمانم را از زیر زبانش بیرون بکشم. این شد که یک روز اول صبحی رفتم بخش ماموریت های شرکت عریض و طویل مان، و فرم مربوط به درخواست برای ماموریت های درازمدت را پر کردم.
سه ماه گذشت و خبری نشد، من هم موضوع را فراموش کرده بودم. تا این که از دفتر رئیس بخش ماموریت ها با من تماس گرفتند. رئیس بخش یک رئیس کاملاً کلاسیک است. کچل است. چاق است، و پوستی آن قدر سفید دارد که به قرمزی می زند. و عاشق گفتن کلمه ی کلاسیک هم هست، و آبدارچی های شرکت را با درخواست چای و قهوه ی کلاسیک گیج کرده است. آن بیچاره ها مدام ما کارمندان را سوال پیچ می کنند که این چای کلاسیک چی هست؟ تا این که کم کم متوجه می شوند که همان چای خودمان است و چیز خاصی نیست.
رئیس با دیدن من لبخند پت و پهنی زد و گفت: به به جناب آقا. خیلی وقت بود زیارت تان نکرده بودم.
راست می گفت، از آخرین باری که هم دیگر را دیده بودیم خیلی گذشته بود. از آن موقعی که دیده بودمش دست کم بیست کیلو وزن اضافه کرده بود. وقتی که وارد دفتر مجللش شدم در دورانی از زندگی اش بود که می شد گفت در حال محو شدن، در میانه ی میان سالی و کچلی و انبوه توده های چربی بود. با دیدنش به یاد کلسترول منفی و تری گلیسیرید بالا و مرض قند و سکته افتادم.
ادامه داد: امروز به آرزویی که داشتید می رسید آقا. شما قراره به ماموریت سه ساله برید.
خدای من! تازه یادم آمد. اصلاً فراموشش کرده بودم. عرق بر پیشانی ام نشست. ماموریت؟! سه سال؟! گفتم: کجاست قربان؟ رئیس گفت: اول بشین یه چای کلاسیک با هم بزنیم بعد می گم. با خودم گفتم این یعنی خبر بدی در راهه. نشستم. چای را که آوردند، رئیس گفت: شما کارمند قدیمی ما هستین. این شرکت هم همواره در حال پیشرفته، ما برای آینده یک برنامه ی خاص داریم و برای همین می خوایم یک کارمند کار بلد رو بفرستیم. می فهمین که.
بله می فهمیدم دارد چه چاهی برایم می کند. یا قبلاً کنده. رئیس ادامه داد: ماموریت شما مدیریت دفتر مرکزی شرکت در کشور آمریکاست. ناگهان با ذوق از صندلی پریدم: آمریکا! رئیس، مرا به آرامش دعوت کرد و گفت: بله آمریکا. البته جزو خاک آمریکاست. می دونید که شرایط رابطه با این مملکت چه طوریه. ما محدودیت های زیادی داریم. راستی شما که زبان خارجی تون خوبه؟ گفتم: بله آقای رئیس. البته تا موقعی که برم بیش تر روش کار می کنم. رئیس گفت: بسیار عالیه. روش کار کنید آقا. اما فاجعه وقتی بود که از رئیس پرسیدم: جناب رئیس جسارتاً کدوم ایالت باید برم. من طرفای کالیفرنیا کلی فامیل و رفیق و آشنا دارم. این جوری راحت تر می تونم جا بیفتم. رئیس نگاهی به من انداخت و سکوت کرد. بعد گفت: اون ورا نیست. یه کم بالاتره. گفتم: سانفرانسیسکو؟ اتفاقاً اون طرفام یکی دوتا از فامیلای زنم هستن.
سکوت کرد.
ـ سیاتل؟
سرش را پایین انداخت.
کلافه گفتم: دیگه بالاترش که کاناداست.
رئیس با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد، گفت: نه! بالاترشم هست.
هر دو سکوت کردیم. گفتم: کجاست دیگه؟
رئیس گفت: آلاسکا رو یادت رفت آقاجان!
***
خشکم زد. آلاسکا؟! زنم حتماً کله ام را می کند. به شدت سرمایی است. حتی تحمل یک فوت بلند را هم ندارد. قبل از ازدواج مان در فامیل زنم، داستان های زیادی درباره ی این خصلتش شنیدم که خیلی از آن ها به نظرم غیرممکن و افسانه می آمدند، ولی بعدها اکثر آن ها برایم ثابت شدند. در خانه ی ما فقط می شد «ها» کرد. اما «فوت» حتی در فاصله ده متری همسرم ممنوع بود. البته این اواخر حتی به شنیدن صدای فوت هم حساس شده بود. از آن جیغ های بنفش می کشید. البته دست کم. اگر امکانش بود مطمئن هستم مجبورم می کرد زمستان ها به نقاط گرمسیر کوچ کنیم. نمی توانم مطمئن باشم ولی گمان می کنم زنم نسبت به سرما دچار نوعی فوبیا یا شاید وسواس شدید است.
***
رئیس گفت: پسرم دیگه کاریش نمی شه کرد. باید بری. تمام برنامه ها ریخته شده. فقط باید بری سفارت و ویزا رو بگیری. البته یه هماهنگی هایی هم شده. نگران اون بخشش نباش. می ری ترکیه و یه هفته ای هم استراحت می کنی و ویزاتو می گیری. تا دو ماه دیگه باید اون جا باشی.
تند تند حرف می زد. پشیمانی را در چشمانم خوانده بود. برای همین سعی می کرد هر طور شده قانعم کند. از خوبی های آلاسکا و طبیعت زیبای آن جا برایم تعریف می کرد. از ارتقای شغلی ام می گفت، و این که در آلاسکا برای خودم یک پا رئیس خواهم بود.
آن قدر حرف زد که دهانش کف کرد. مغزم تیر می کشید. هر دو نفرمان چای کلاسیک لازم بودیم. چای دوم را سفارش داد. این بار هر دو ساکت و معذب رو در روی هم نشسته بودیم و چای مان را نوشیدیم.
مثل آدم هایی که ناگهان ورشکست شده باشند بلند شدم. سرم گیج می رفت. خودم کردم که لعنت بر خودم باد، و البته لعنت به آن روان شناس که مخم را زد. داشتم زندگی ام را می کردم. وقتی به گذشته نگاه کردم متوجه شدم زندگی ام آن قدرها هم بد نبوده است. حالا باید سه سال تمام بلرزم و یخ بزنم و زنم را بگو که نمی دانم چه بلایی ممکن است بر سرم بیاورد. موقع رفتن منشی رئیس نامه ی ماموریتم را برایم آورد. جرئت نداشتم بازش کنم. وقتی بالاخره نامه را گشودم محل خدمتم را نوشته بود: شهر فربنکس و فورت یوکون. جاهایی که هرگز اسم شان به گوشم نخورده بود. بلافاصله در اینترنت به دنبال این دو شهر گشتم و آه از نهادم بلند شد. شهر فربنکس که بزرگ تر بود با جمعیتش در تابستان ها حداکثر سی و یک هزار نفر بود. تابستان هایش نسبتاً خنک و در زمستان میانگین دمای هوا کلاً در تمام ساعات ده درجه زیر صفر بود. اما دومی برای خودش یک جهنم تمام عیار بود. فورت یوکون درست در وسط آلاسکا در یک ناکجاآباد قرار داشت. در سایت این شهر نوشته شده بود جمعیت پانصد و سی و هشت نفر! همه ی این ها به کنار، چیزی که مرا وحشت زده کرد این بود که نوشته شده بود فورت یوکون سردترین منطقه ی آلاسکاست و به طور میانگین هشت ماه از سال دمای هوا زیر صفر است. در سال های سردتر می تواند کل ماه های سال دمای هوا زیر صفر بماند. و هر چند سال یک بار دمای هوا در زمستان به زیر شصت درجه زیر صفر می رسد. نوشته بود در زمستان ها باید مواظب بینی خود باشیم. چرا که خیلی راحت ممکن است بر اثر سرما سیاه شود و بیفتد! آن طور که در اینترنت یافتم در این دو شهر نزدیک به یک چهارم مردم دماغ، گوش و یا چند انگشت دست و پای شان را بر اثر سرما از دست داده اند.
با این همه آگاهی و دانش درباره ی وضعیت زندگی در آلاسکا، سلانه سلانه روانه ی منزل شدم. همسرم هم چون تمام زن های دنیا با حس ششمش متوجه شد اتفاقی افتاده است، از راه نرسیده مثل یک بازجوی جدی به جانم افتاد تا هر چیزی را که می دانم برایش تعریف کنم. اول از همه گفتم با درخواست ماموریتم موافقت شده است. سریع خوشحال شد. بعد محل ماموریت را پرسید من هم هم چون آقای رئیس اول از آمریکا شروع کردم که نزدیک بود از شدت خوشحالی غش کند. اما یک ساعت بعد همه چیز برعکس شده بود. حرف از پیدا کردن یک شغل جدید و استعفای اجباری و در کنارش یافتن انواع و اقسام راه ها برای فرار از زیر بار سهمگین این ماموریت غیرممکن بود. چیزی که خودش هم می دانست نمی شود از زیر بار آن در رفت. اما ول کن نبود. بعد شروع کرد به شماتت من که چرا باید درخواست ماموریت بدهم آن هم وقتی که زندگی آرامی داریم. اما وقت زیادی نداشتیم. برای من از سفارت آمریکا جهت دریافت ویزا وقت گرفته شده بود و باید تا کم تر از دو هفته دیگر به آنکارا می رفتم. تا روزی که به ماموریت برویم، زنم روزی پنجاه مرتبه، برایم آرزوی مرگی سریع و گاه آرام و دهشتناک می کرد، آن هم درحالی که به او نگفته بودم دقیقاً به کدام یک از بخش های آلاسکا خواهیم رفت. چون مطمئن بودم در آن صورت خودش تمام آرزوهایش برای مرگم را به اجرا در خواهد آورد.
ما دقیقاً دو ماه بعد به سمت آلاسکا در حال پرواز بودیم و تازه آن زمان بود که مجبور شدم محل ماموریتم را برای زنم تشریح کنم. تنها کاری که کرد این بود که رویش را کرد به من و درحالی که با لبخند در چشمانم خیره شده بود، ناخن های بلندش را طوری در دستم فرو برد که رنگم پرید. از محل زخم خون بیرون زد. اما برای حفظ آبروی وطن صدایم درنیامد. کنار ما یک زن و شوهر بسیار با کلاس انگلیسی نشسته بودند. که هر از چندی که نگاه مان به هم می خورد، لبخندی مصنوعی تحویل هم می دادیم.

نظرات کاربران درباره کتاب گوزن طولانی

خیلی کتاب لوسیه ... پر از شوخی های آبکی و خنک 😣 با تلاش فقط حدود بیست صفحه دوام آوردم، به امید پیدا کردن دلیل نوشته شدن این داستان ولی هرچی جلوتر رفت خنک و خنک تر شد. دلم میخواد از نویسنده بپرسم که آقای قنبری، دوست عزیز، هدف شما از نوشتن این کتاب چی بوده؟ کتابها یا آموزنده هستن، یا خلاقیت در نوشتار و جملات زیبایی دارند که افق دید خواننده رو گسترش میده و یا برای سرگرمی هستند، کتاب شما هیچ کدام از حالت ها نیست، پس خواننده باید دنبال چی باشه از خواندن نوشته شما؟
در 4 هفته پیش توسط