فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه روز و یک زندگی

کتاب سه روز و یک زندگی

نسخه الکترونیک کتاب سه روز و یک زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سه روز و یک زندگی

خستگی آن دو روز بر وجود آنتوان سنگینی می‌کرد و هیچ‌یک از دو شب نتوانسته بود چشم روی هم بگذارد. توفانی که در پیش بود تمام شب فکر او را درگیر خودش کرده بود. روی تخت به صدایش گوش می‌داد. پنجره‌ها می‌لرزیدند، باد داخل شومینه هو می‌کشید. آنتوان بین خانه‌شان که از توفان به لرزه افتاده بود و زندگی‌اش ارتباط مبهمی حس می‌کرد. در عین حال برای مادرش هم نگران بود. مادر از نقش آنتوان در ناپدید شدن رمی چیزی نمی‌دانست، هرکس جای او بود از دیدن حال خراب و وحشت‌زدگی پسرش از ماجرا بو می‌برد اما خانم کورتن به روش خودش با حوادث روبه‌رو می‌شد. او بین افکار آزاردهنده و تخیلش دیوار بلند و ضخیمی بنا کرده بود که تنها مسائل دلشوره‌آوری می‌توانستند از آن عبور کنند که خلق‌وخوی منحصربه‌فرد او قادر بود با عادت‌ها و قوانین نقض‌نشدنی‌اش برطرف‌شان کند. بالاخره درست می‌شه، این عبارت را خیلی دوست داشت. معنی‌اش این بود که زندگی هم‌چنان به مسیرش ادامه می‌دهد، اما نه آن‌طور که هست بلکه آن‌طور که ما می‌خواهیم. همه‌چیز تنها به خواست ما بستگی دارد، نباید بی‌خودی به گرفتاری‌ها بها داد، بهترین کار این است که آن‌ها را نادیده بگیریم، این روش همیشه برای او کارساز بود و تمام زندگی‌اش بر کارآمدی این روش گواهی می‌داد. پسرش خواسته بود با خوردن قرص‌های قفسه‌ی داروها خودش را بُکُشد اما این اتفاق را جور دیگری هم می‌شد دید. مرغ آقای کوالسکی پسرش را مسموم کرده بود، وضعیتی که دوام چندانی نداشت و با دو روز سوپ خوردن برطرف می‌شد. افکار آنتوان همرنگ و هماهنگ حال و هوای تیره‌وتاری بودند که همه جا را فراگرفته بود و بادی که می‌خواست خانه را از جا بِکَند و مثل موتوری پر صدا وزوز می‌کرد. آنتوان خواست پایین برود. نمی‌دانست مادرش خواب است یا بیدار. مادر هم‌چنان لباس‌های شب قبل تنش بود و تلویزیون هنوز روشن و صدایش کم بود. صبحانه حاضر کرده بود، وسایل روی میز فرقی با روزهای عادی نداشتند ولی کرکره‌ها هم‌چنان کشیده بودند و انگار قرار بود سر شب صبحانه بخورند، بادی که به داخل خانه نفوذ می‌کرد چراغ آشپزخانه را تکان می‌داد. «نتونستم کرکره‌ی پنجره‌ها رو باز کنم...» مادر هراسان آنتوان را نگاه می‌کرد. به پسرش نه صبح‌به‌خیر گفت و نه حالش را پرسید... ظاهراً تمام هم و غمش باز نشدن کرکره‌ها بود. نگرانی شدیدی در صدایش موج می‌زد. با سوپ نمی‌شد آن هوا و خسارت‌هایی را که در پی داشت تعمیر کرد... «شاید زور تو برسه...» پشت این درخواست چیز دیگری بود که آنتوان درست نمی‌دانست چیست.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه روز و یک زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

همراه بردن رمی کوچولو مزاحمت چندانی برای آنتوان ایجاد نمی کرد. قد و قواره ی دسمدِ کوچک به پدرش رفته بود و می شد از هیکل درشتش فهمید در آینده جثه ی یک هیزم شکن را خواهد داشت. او با سن کمش به راحتی پابه پای آنتوان تا سنت اوستاش می آمد و حتی تا رسیدن به برکه هم خسته نمی شد. خانم دسمد به آنتوان اعتماد بجایی داشت و او را پسری مسئولیت پذیر می دانست که می شد در هر شرایطی رمی را به او سپرد. کودک در کنار او می توانست با آزادی بیش تری بازیگوشی کند. بووال شهر کوچکی است که تقریباً تمام مردم یک محله همدیگر را می شناسند. بچه ها برای بازی نزدیک چوب بری یا به جنگل می روند یا گاهی بساط شیطنت شان را سمت مارمون(۱۷) یا فوزلییر(۱۸) پهن می کنند، آن ها همیشه در معرض دید یک بزرگ ترِ مشغولِ کار یا یک رهگذر هستند.
برای آنتوان دشوار بود رازش را تنها پیش خودش نگه دارد و به همین خاطر روزی رمی را به دیدن کلبه ی درختی اش برد. کودک مبهوت مهارت آنتوان شده بود و با نهایت ذوق زدگی چندین مرتبه با بالابر بالا و پایین رفت. سپس گفت وگویی جدی آغاز شد: رمی، خوب گوش کن، این یه رازه و تا وقتی ساختن کلبه کاملاً تموم نشه هیچ کس نباید چیزی بفهمه، فهمیدی؟ می تونم بهت اعتماد کنم؟ درباره اش با کسی حرف نمی زنی، خب؟ رمی قول داد، به همه چیز و به همه کس قسم خورد تا خیال آنتوان راحت شود که او رازش را به کسی نخواهد گفت. برای رمی، داشتن راز مشترکی با آنتوان به این معنی بود که پا به جمع آدم بزرگ ها گذاشته و دیگر بزرگ شده. آخر آنتوان او را راز نگه دار به حساب آورده بود.
بیست ودوم دسامبر هوا صاف بود و دما چند درجه بیش تر از حد معمول فصل.
آنتوان مشتاق آمدن نوئل بود (آرزو می کرد پدرش این بار نامه اش را با دقت خوانده باشد و برایش پلی استیشن بفرستد) اما بیش تر از هر زمان دیگری احساس تنهایی می کرد.
طاقتش تاق شد و دل به دریا زد؛ رازش را به امیلی هم گفت.
از یک سال قبل، آنتوان یاد گرفته بود چه طور خودش را سرگرم کند. آن آشیانه را به خاطر امیلی ساخته بود.
چند روز قبل، وقتی امیلی با آنتوان به جنگل رفت، کلبه را با تردید نگاه کرد، باید تا آن بالا می رفت؟ به شم مهندسی او اعتنایی نکرد، آن جا رفته بود تا خوش بگذراند و حوصله ی بالا رفتن تا ارتفاع سه متری را نداشت. کمی موهای بلوندش را دور انگشتش تاب داد و عشوه آمد، برای آنتوان که از بی اعتنایی او نسبت به کلبه ناراحت شده بود دل و دماغی باقی نماند و به همین خاطر دختر راهش را کشید و رفت.
با رفتن او اوقات آنتوان تلخ شد؛ احساس احمق بودن کرد چون حتماً امیلی راز او به را به بقیه می گفت.
به سنت اوستاش بازگشت اما حال وهوای نوئل و امیدِ گرفتن هدیه ی دلخواهش هم نتوانستند مشاجره با امیلی را از یاد او ببرند و هرچه بیش تر به آن فکر می کرد حس حقارت بیش تری به او دست می داد.
در بووال حال وهوای عید به شدت رنگ وبوی نگرانی داشت. همه جا را آذین بندی کرده بودند، به درخت ها ریسه کشیده بودند، کنسرت هم سرایی به راه بود و... با این حال در آستانه ی ورشکستگی قرار گرفتن کارگاه ویزر باعث شده بود اندکی تشویش به جان همه ی مردم سرایت کند. کم شدن محبوبیت اسباب بازی های چوبی مثل روز روشن بود. کارگرها با زحمت زیاد از چوبْ عروسک و فرفره و قطارهای کوچک درست می کردند اما خودشان هم به بچه های شان کنسولِ بازی(۱۹) می دادند، معلوم بود یک جای کار می لنگد و آینده ی شغلی شان در خطر است. همه درباره ی کاهش تولید کارخانه ی ویزر حرف می زدند. پیش تر، تعداد کارگران از هفتاد نفر به شصت وپنج، سپس به شصت و بعد به پنجاه ودو رسیده بود. آقای موشوت، سرکارگر، دو سال قبل از کار بی کار شده بود و هرچه می گشت کار جدید پیدا نمی کرد. آقای دسمد با این که کارگر باسابقه ای بود در دلواپسی به سر می برد. مثل خیلی ها نگران بود اسمش را در لیست بعدیِ اخراجی ها ببیند. برخی می گفتند قرار است بعد از عید لیستِ جدید اعلام شود...
آن روز، کمی پیش از ساعت ۶ عصر، بالاتر از داروخانه، اولیس می خواست از خیابان اصلی بووال عبور کند که با یک ماشین تصادف کرد. راننده نگه نداشت و رفت.
سگ را به خانه ی دسمد آوردند. خبر همه جا پخش شد. آنتوان خودش را با شتاب رساند. اولیس در حیاط نقش بر زمین شده بود و به سختی نفس می کشید. سرش را سمت آنتوان برگرداند که پشت حصار باغ خشکش زده بود. سگ، یک پا و پهلوهایش شکسته بودند و لازم بود دامپزشک معاینه اش کند. آقای دسمد، دست در جیب، مدتی به سگش خیره شد، سپس به خانه رفت و تفنگش را آورد و لوله اش را به شکم حیوان چسباند و ماشه را چکاند. سپس جسد سگ را داخل کیسه ی نخاله های ساختمان انداخت. کار تمام شد.
همه چیز آن قدر سریع اتفاق افتاد که آنتوان ماتش برد و زبانش بند آمد. دیگر هم صحبتی نداشت. آقای دسمد به خانه رفت و در را بست. کیسه ی سیاه حامل جسد اولیس در انتهای حیاط بود و پر از بقایای گچ و سیمانِ قفسی که هفته ی قبل آقای دسمد خرابش کرده بود تا یکی جدیدتر بسازد.
آنتوان با کوهی از غم به خانه بازگشت.
به حدی غصه دار بود که نتوانست حادثه را برای مادرش که از ماجرا بی خبر بود، توضیح دهد. بغض گلویش را فشار می داد، قلبش محکم می تپید، صحنه را مدام جلو چشمانش می دید، تفنگ، سر اولیس، بیش از همه چشمانش، هیکل تنومند آقای دسمد... نه می توانست حرف بزند و نه چیزی بخورد، به این بهانه که حالش خوش نیست به اتاقش در طبقه ی بالا رفت و مدت زیادی گریست. پایین پله ها مادرش پرسیده بود: «حالت خوبه آنتوان؟» به زحمت توانست بگوید «آره، خوبم.» و همین چند کلمه کافی بودند تا خیال خانم کورتن راحت شود. آنتوان تا دیر وقت خوابش نبرد و تا صبح کابوس سگ مرده و تفنگ دید. روز بعد خسته و کوفته بیدار شد.
پنج شنبه ها، خانم کورتن صبح زود برای کار به بازار می رفت. بین خرده شغل هایی که طی سال در جاهای مختلف پیدا می کرد از کار در مغازه ی آقای کوالسکی(۲۰) به شدت نفرت داشت، دلیلش صاحب مغازه بود که خانم کورتن به او «کِنِس» می گفت، چون به کارمندانش کم ترین دستمزد را می داد و در پرداخت همیشه تاخیر داشت، هم چنین چیزهایی که باید دور می ریخت با بهای اندک به زیردستانش می فروخت. خانم کورتن باید برای چندرغاز کله ی سحر برمی خاست. پانزده سال کارش همین بود. چاره ی دیگری نداشت. از شب قبل گلایه را شروع می کرد و خلقش تنگ می شد. آقای کوالسکی قدبلند و لاغر بود، با صورتی استخوانی و گونه های فرو رفته، لب هایش باریک بودند و چشمانش پرخون، مثل گربه پرخاشگر بود و اصلاً به او نمی آمد قصاب باشد. آنتوان معمولاً با او رو در رو می شد و هر بار با دیدنش از ترس سرش را برمی گرداند. قصابی آقای کوالسکی در مارمون قرار داشت و بعد از مرگ همسرش که دو سال پس از آمدن شان به آن منطقه مرده بود، با دو دستیار اداره اش می کرد. خانم کورتن غُر می زد: «اون هیچ وقت ما رو استخدام نمی کنه. فکر می کنه ما دو نفر هم زیادی هستیم.» پنج شنبه ها قصاب از بازار مارمون راه می افتاد به روستاهای اطراف سر می زد و در آخر به بووال می آمد. صورت استخوانی اش دستمایه ی شوخی بچه ها بود و اسم او را فرانکنشتاین(۲۱) گذاشته بودند.
آن روز، خانم کورتن مثل هفته های قبل سوار اولین اتوبوس به سمت مارمون شد. آنتوان که بیدار شده بود و دیگر خوابش نمی برد، گوش تیز کرد تا صدای بسته شدن در را بشنود، سپس بلند شد و از پنجره ی اتاقش حیاط خانه ی دسمد را نگاه کرد. آن جا، در گوشه ای که نمی توانست ببیند کیسه ی نخاله ها قرار داشت که...
اشک ها از نو سرازیر شدند. دلیلش فقط غم تسلی ناپذیر از دست دادن سگ نبود بلکه مرگ او طنینِ دردناکِ تمام تنهایی هایی بود که در ماه های اخیر کشیده بود و همه ی غم ها و دلتنگی های دنیا بر سرش آوار شده بودند.
مادر تا پیش از ظهر برنمی گشت و کارهای خانه را روی تخته ی بزرگ آویزان در آشپزخانه می نوشت. کارهای خانه تمامی نداشتند، باید دنبال چیزی می رفتند یا از سوپرمارکت خرید می کردند، هم چنین همیشه توصیه ای برای آنتوان وجود داشت: اتاقت را مرتب کن، برای ناهار ژامبون در یخچال هست، حتماً ماست و میوه بخور و...
خانم کورتن از قبل تدارک همه چیز را می دید اما باز هم چند کار بر عهده ی آنتوان می گذاشت و هیچ وقت بیکار رهایش نمی کرد. پسر از یک هفته ی پیش داخل کمد سرک می کشید و بسته ای را زیر نظر داشت که پدرش فرستاده بود و اندازه اش به جعبه ی پلی استیشن می خورد، اما آن روز اصلاً فراموشش کرده بود. مرگ سگ سهمگینانه و ناگهانی به او شبیخون زده بود. دست به کار شد. به خرید رفت و با هیچ کس حرف نزد، در نانوایی فقط با سر جواب بقیه را داد و یک کلمه هم به زبان نیاورد.
ظهر، هرچه سریع تر می خواست خودش را به سنت اوستاش برساند.
غذایش را که به آن لب نزده بود برداشت تا جایی سر راهش بریزد. جلو خانه ی دسمد قدم هایش را تندتر کرد و تا جای ممکن تلاش کرد تا به گوشه ی حیاط، جایی که کیسه ی نخاله قرار داشت، نگاه نکند، قلبش چنان می تپید که نزدیک بود متلاشی شود، این نزدیکی داغش را تازه تر کرده بود. مشتش را گره کرد و تا پای کلبه یک نفس دوید. وقتی نفسش جا آمد، سرش را بلند کرد. پناهگاهی که ساعت ها صرف ساختنش کرده بود به نظرش زشت و نفرت انگیز آمد. با تکه های برزنت، پارچه و ایزوگام شبیه خانه های حلبی آباد شده بود. یاد قیافه ی درهم امیلی بعد از دیدن کلبه افتاد... عصبانی از درخت بالا رفت و کلبه را از بیخ و بن خراب کرد، الوارها و تکه های چوب را برد و در دور دست انداخت. پس از این که هر تکه از کلبه را جایی پرت کرد، نفس نفس زنان دوباره از درخت بالا رفت. خودش را به درخت چسباند و آرام تا زمین سُر خورد. مدت زیادی به این فکر می کرد که حالا باید چه کار کند. دیگر زندگی برایش جذابیت نداشت.
دلش برای اولیس تنگ شده بود.
رمی داشت آن جا می آمد.
آنتوان از دور سایه ی کوچکش را دید. با احتیاط راه می رفت، انگار می ترسید زیر پایش قارچ ها را له کند. وقتی رمی مقابلش رسید، آنتوان هق هق کنان گریه می کرد، پسرک هاج و واج ایستاد. به بالای درخت نگاه کرد، کلبه خراب شده بود، آمد چیزی بگوید که آنتوان حرفش را قطع کرد و نعره زنان گفت: «چرا پدرت این کار رو کرد؟ ها؟ واسه چی این کار رو کرد؟»
از شدت خشم از جا بلند شد. رمی با چشمان گرد شده به او زل زده بود و به سرزنش هایش گوش می داد بی آن که بفهمد منظورش چیست، چون در خانه به او گفته بودند اولیس فرار کرده، کاری که حیوان مرتب انجام می داد.
در آن لحظات، به خاطر آن همه بی توجهی، حسی مهلک آنتوان را فراگرفته بود و او در حال خودش نبود. ماتم مرگ اولیس به خشم تبدیل شده بود. غضب کورش کرده بود، شاخه ی کلفتی که برای هم تراز کردن بالابر از آن استفاده می کرد برداشت و بالا برد، انگار رمی سگ بود و او صاحبش.
رمی که هیچ وقت آنتوان را در این حالت ندیده بود به وحشت افتاد.
برگشت و یک قدم برداشت.
آنتوان شاخه را با دو دست گرفت و مست از خشم ضربه ای به کودک زد. ضربه به شقیقه ی سمت راست خورد. رمی افتاد، آنتوان نزدیکش رفت، دستش را گرفت و شانه هایش را تکان داد.
«رمی؟»
حتماً بی هوش شده بود.
آنتوان خواست او را برگرداند تا به گونه هایش ضربه بزند، اما وقتی بدنش را چرخاند دید که چشمانش باز مانده اند.
چشمانش بی حرکت و بی حالت بودند.
در آن چه فهمید شکی نبود: رمی مُرد.

درخت تنومند سال هاست که نقش بر زمین شده. یک روز، بی دلیل و ناگهانی، به پشت سقوط کرد، مثل انسان پیری که یک باره می افتد و می میرد، درخت با واژگون شدنش ستونی ریشه را از خاک بیرون آورد، هم چنین تکه ای از زمین به بزرگی یک انسان را از جا کَند. راش بزرگ درختان دیگری را نیز همراه خود به زمین انداخته بود که شاخ و برگ شان درهم پیچیده بودند، آنتوان و دوستانش گاهی لابه لای آن ها بازی می کردند، مدت ها بود حوصله نداشتند آن جا بروند و دلیلش را هم نمی دانستند... راش روی گودالی شبیه به لانه های زیرزمینی افتاده بود، روی حفره ای بسیار بزرگ که حتی قبل از سقوط درخت، کسی جرئت نداشت داخلش برود، هیچ کس نمی دانست آن چاه سر از کجا درمی آورد و حتی عمقش هم نامعلوم بود، به نظر آنتوان رفتن به آن جا تنها راه حل ممکن است.
درنهایت تصمیم می گیرد و می چرخد.
صورت رمی باز هم تغییر کرده، کبودی اش به خاکستری می زند، خون مُردگی بزرگ تر و بیش از قبل کبود شده. دهانش بازتر از قبل است. آنتوان حالش بد است. توان تا آن جا رفتن را ندارد، تا آن سوی سنت اوستاش رفتن در حالت عادی حداقل یک ربع طول می کشد.
معلوم نیست بیش از این اشک در چشمانش هست یا نه. اشک ها مثل باران می بارند و هم چون سیل جاری می شوند، آنتوان با دست آب دماغش را می گیرد و بعد با برگ درخت پاکش می کند، نزدیک بدن کودک می رود، خم می شود و مچ های او را می گیرد. مچ ها مثل ساق حیوانی کوچک باریک و نرم و گرم اند.
آنتوان سرش را برمی گرداند و کودک را روی زمین می کِشَد...
هنوز شش متر جلو نرفته که پایش به مانعی گیر می کند، کُنده ها و شاخ و برگ ها سد راهش می شوند. از زمان های دور، جنگل سنت اوستاش مالک نداشته، آشفتگی شاخ و برگ های درهم تنیده و انبوه درختانی که به هم چسبیده اند و گاهی روی یکدیگر افتاده اند، هم چنین بوته زار و درختچه ها مانع روی زمین کشیدن کودک هستند و برای آنتوان چاره ای جز بلند کردنش نمی ماند.
آنتوان نمی داند چه کار کند.
اطراف او جنگل صدایی می دهد که شبیه در هم شکستن قایقی کهنه است. وزنش را از یک پا به پای دیگر می اندازد. برای حرکت هنوز مردد است.
نیروی عجیبی به او دست می دهد، یک دفعه خم می شود، رمی را می گیرد و با یک حرکت روی دوشش می اندازد. شروع به راه رفتن می کند، سریع قدم برمی دارد و کنده هایی را که نمی تواند از روی شان بپرد دور می زند.
لحظه ای حواسش پرت شد و پایش به ریشه ای گیر کرد و زمین خورد و بدن رمی روی سرش افتاد، جسد مثل اختاپوس سنگین و شل است و به بدن آنتوان چسبیده، پسر فریاد می کشد و از خودش جدایش می کند، نعره زنان بلند می شود و خودش را به یک درخت می چسباند، نفس نفس می زند... خیال می کرد جنازه ها سفت اند، قبلاً عکس آدم های مرده ای را دیده بود که مثل درهای چوبی صاف و خشکیده به نظر می آمدند. جسد رمی اما سُست و لَخت است، انگار استخوان ندارد.
آنتوان تلاش می کند به خودش قوت قلب بدهد. باید دست به کار شود و جنازه را مخفی و سر به نیست کند، بعد از آن همه چیز درست می شود. نزدیک می رود، چشمانش را می بندد، بازوهای رمی را می گیرد، خم می شود، دوباره او را روی دوش می اندازد و محتاطانه به راه می افتد. بر دوش بردن رمی حس آتش نشانی را به او می دهد که در حال نجات کسی از آتش است. انگار پیتر پارکر(۲۶) است که ماری جِین(۲۷) را بر دوش گرفته.
با این که هوا خیلی سرد است اما از سر و صورت او عرق می چکد. از توان افتاده و پاهایش به اندازه ی چندین تُن سنگین شده اند، شانه هایش دیگر تحمل ندارند. با این حال، باید سریع تر حرکت کند چون همین حالا هم در بووال نگران شان شده اند.
مادرش حتماً به خانه بازگشته.
خانم دسمد به زودی سراغ مادرش می آید تا بپرسد رمی کجاست.
وقتی آنتوان برگردد همین سوال را از او می پرسند، او هم جواب خواهد داد، رمی، نه، ندیدمش، من رفته بودم به...
کجا رفته بود؟
از کُنده ها بالا می رود، شاخ وبرگ های درهم تنیده را دور می زند، پایش به پاجوش ها و ریشه های از زمین بیرون آمده گیر می کند و زیر وزن کودکِ مرده تلوتلو می خورد، هم زمان به این فکر می کند که غیر از آن جا کجا می توانست باشد، اما جایی به ذهنش نمی رسد. سال قبل، درست قبل از آن که به کلاس ششم برود، معلم گفته بود: «این پسر تخیلش ضعیفه...» آقای سانچز(۲۸) هیچ وقت از او خوشش نیامده بود، به جایش آدرین(۲۹)، سوگولی کلاس را همیشه دوست داشت و برخی می گفتند بین آقای سانچز و مادر آدرین سر و سری هست... آن زن با مادر آنتوان زمین تا آسمان فرق داشت، چرا که مادر آدرین همیشه عطر می زد، بیرون از مدرسه همه نگاهش می کردند، در خیابان سیگار می کشید و لباس هایی می پوشید که...
برای دومین بار نقش بر زمین می شود، سرش به تنه ی یک درخت می خورد، بار از دوشش رها می شود و با دیدن رمی که به سنگینی از دوش او روی زمین می افتد فریاد می کشد. بی اختیار دستش را جلو صورتش می گیرد... یک لحظه تصور کرد رمی دارد درد می کشد و هنوز زنده است.
پشت او را می بیند، پاهای کوچکش، دست های نحیفش، با دیدن او غم سراپای وجودش را فرا می گیرد.
آنتوان دیگر توان ندارد. در همان حالت می ماند، افتاده میان برگ ها، بوی خاک را مثل بوی کُرک های اولیس نفس می کشد. آن قدر خسته است که می خواهد همان جا بخوابد، داخل زمین فرو برود و ناپدید شود.
می خواهد تسلیم شود، دیگر اما توان ندارد.
به ساعتش نگاه می کند. مادرش حتماً به خانه برگشته. توضیحش دشوار است، اما تلاش آنتوان برای سرپا ایستادن فقط به خاطر مادرش است. مادر طاقت چنین اتفاقی را ندارد. از شنیدنش می میرد. این یعنی بعد از خبردار شدنِ مادرش از ماجرا، آنتوان قاتل او هم خواهد شد...
با درد از جا بلند می شود. بازو و پای رمی زخم شده، حس می کند رمی به خاطر زخم ها درد می کشد، آنتوان دارد دیوانه می شود، نمی تواند به خودش بقبولاند که رمی مُرده، نه، نمی تواند باور کند. آن جسد کودکی است که او می شناختش، کسی که روی دوشش سوارش می کرد و در جنگل سنت اوستاش به گردش می بُرد، کسی که با اولیس روی سکوی بالابر می نشست، کسی که داد می زد اوووووووه! آنتوان عاشق این صدایش بود.
آنتوان به خیالات می رود.
همان طور که با قدم های بلند جلو می رود، رمی را می بیند که از روبه رو سمت او می آید، خندان است، برایش دست تکان می دهد، سلام، همیشه آنتوان را دوست داشت. وای! یک کلبه! رو به آسمان، بالای سرش را نگاه می کند، صورت گردی دارد، چشمانش پر از احساس اند، به خاطر سنش بانمک حرف می زند، بچه است دیگر، مثل بچه ها فکر می کند، کارهایش بامزه اند، سوال های خنده دار و جالبی می پرسد...
آنتوان متوجه مسیر نشد. به مقصد رسید.
راش بزرگ همین جاست.
به سختی می شود از میان شاخه های انبوه گذشت به کُنده و گودال زیرش رسید، به علاوه این قسمت از جنگل تاریک تر از جاهای دیگر نیز هست.
آنتوان دیگر به چیزی فکر نمی کند و فقط جلو می رود. بارها تعادلش را از دست می دهد، به هر جا که بشود چنگ می زند، نقش زمین می شود، آستین لباسش پاره می شود، اما هم چنان پیش می رود. سر رمی به یک درخت می خورد، صدای گرفته ای به وجود می آورد... دو مرتبه دست هایش لابه لای شاخه های خار گیر می کنند و آنتوان مجبور می شود آن ها را بیرون بکشد تا بتواند راه را ادامه دهد.
آخر، پس از نبردی سهمگین به چند قدمی گودال می رسد.
در دو متری او، درست زیر کُنده ی قطور درخت راش، شکاف بزرگ و تاریکی قرار دارد... مثل غار است. باید از تل کوچکی بالا برود تا به دهانه اش برسد.
آنتوان با احتیاط بدن را پایین پاهایش می گذارد، خم می شود و شروع به غلتاندنش می کند. مثل قالی.
سر کودک مرتب به زمین می خورد، آنتوان چشمانش را می بندد و به هل دادن ادامه می دهد. وقتی چشمانش را دوباره باز می کند، به وسط تل خاکی رسیده اند. از شکاف بزرگ و تاریکی که به آن نزدیک می شود می ترسد، مثل دهانه ی تنور است. شبیه دهان دیو. هیچ کس نمی داند داخلش چیست. حتی چه قدر عمقش است. اصلاً چیست؟ آنتوان همیشه فکر می کرد حفره در اثر از ریشه درآمدن درخت دیگری که درخت راش رویش افتاده به وجود آمده.
به بالای حفره رسید.
ذهن آنتوان هم چنان در تلاطم است. لبه ی گودال، بدن رمی کوچولو جلو پاهایش افتاده، تنه ی غول پیکر درخت راش بالای سرشان است.
باید جسد را داخل گودال هل دهد. جرئتش را ندارد.
دست روی شقیقه هایش می گذارد که از درد تیر می کشند. مست از اندوه، به تنه ی درخت تکیه می دهد، پای راستش را جلو می برد و زیر کفل کودک می لغزاند، جسد را آرام بلند می کند.
سرش را رو به آسمان می کند و ناگهان پایش را به جلو پرت می کند.
بدن آهسته غلت می خورد، در لبه ی گودال لحظه ای مکث می کند، سپس در یک لحظه واژگون می شود و سقوط می کند.
آخرین تصویری که در خاطر آنتوان می ماند دست رمی است، انگار می خواست زمین را چنگ بزند و جلو افتادنش را بگیرد.
آنتوان سر جایش میخ کوب شده.
جسد ناپدید شد. پس از چند ثانیه آنتوان به زانو می افتد، دستش را دراز می کند، کمی دلهره دارد، کورمال کورمال داخل گودال دست می کشد.
دستش به چیزی نمی خورد.
بلند می شود، گیجِ گیج است. همه چیز تمام شد، اثری از رمی برجا نمانده، همه چیز ناپدید شده.
تصویر دستی کوچک با انگشتان جمع شده که آهسته ناپدید می شود، تنها چیزی است که باقی می ماند...
آنتوان برمی گردد و با قدم های بسیار بلند از روی بوته های خار بی اختیار می پرد.
به حاشیه ی جنگل که می رسد از تپه پایین می آید و می دود و می دود و می دود.
کوتاه ترین مسیر دو جا با جاده تلاقی دارد. آنتوان پشت پاجوش های بلند و پرپشت کز می کند. آن جا سر پیچ جاده است و به همین خاطر نمی تواند ببیند ماشین می آید یا نه؛ گوش تیز می کند، تپش قلبش نمی گذارد چیزی بشنود...
بلند می شود، به سرعت راست و چپ را نگاه می کند و تصمیم به رفتن می گیرد. عرض جاده را می دود و وقتی کامیونت آقای کوالسکی سر می رسد خودش را لابه لای درختان پنهان می کند.
آنتوان داخل جوی کنار جاده می پرد و بی حرکت می ماند. کامیونت دور می شود.
آنتوان بی درنگ دوباره شروع به دویدن می کند. سیصد متر مانده به ورودی شهر، لحظه ای میان شاخ و برگ ها می ایستد، حس می کند فرصت تردید ندارد و هرچه سریع تر باید تصمیم بگیرد. از جنگل بیرون می آید و با این امید که آرام به نظر برسد شروع به راه رفتن می کند، نفسش هنوز جا نیامده.
ظاهرش عادی است؟ موهایش را مرتب می کند. دستش چند خراش برداشته، غیر از آن ها چیزی در ظاهرش جلب توجه نمی کند، سریع با دست خاک لباسش را می تکاند و خاشاکی را که به پیراهن و شلوارش چسبیده جدا می کند...
تصور می کرد بازگشتن به خانه برایش وحشتناک خواهد بود، اما برعکس، با دیدن جاهای آشنا مثل نانوایی، خواربارفروشی، دروازه ی شهرداری، همه چیز برایش عادی شد و کابوس از سرش پرید.
برای پوشاندن پارگی آستین پیراهنش، با کف دست مچش را می گیرد.
سرش را پایین می اندازد.
ساعتش را گم کرده.

۱۹۹۹

۱

اواخر دسامبر ۱۹۹۹ مجموعه ای از بلایای عجیب و ناگوار بر بووال(۳) نازل شدند که مطمئناً دلخراش ترین شان ناپدید شدن رِمی دِسمِد(۴) کوچولو بود. در آن منطقه ی پوشیده از جنگل هر چیزی به کُندی اتفاق می افتاد و ناپدید شدن ناگهانی این کودک همه را بهت زده کرد و حتی بسیاری از ساکنان آن را هشداری برای اتفاقات آینده دانستند.
برای آنتوان(۵)، که در دلِ این ماجراها بود، همه چیز با مرگِ یک سگ شروع شد، اولیس(۶). دنبال دلیل نگردید که چرا صاحب این سگ، آقای دسمد، نام قهرمانی یونانی را روی آن حیوان دورگه ی سفید و حنایی گذاشته بود که از لاغری وقتی روی پنجه هایش می ایستاد شبیه میخ می شد؛ این کنجکاوی فقط معمای دیگری به داستان اضافه می کند.
آنتوان دوازده ساله در همسایگی خانواده ی دسمد زندگی می کرد و شدیداً به سگ وابسته بود، به خصوص به این خاطر که همیشه مادرش با نگهداری حیوانات مخالفت می کرد، چون کثیف کاری می کردند. او نه گربه، نه سگ، نه همستر و نه هیچ حیوان دیگری را به خانه راه نمی داد.
اولیس وقتی آنتوان صدایش می زد مشتاقانه سمت نرده های در می آمد و جمع دوستان او را تا برکه یا جنگل های آن حوالی همراهی می کرد، حتی وقتی آنتوان تنها آن جا می رفت اولیس را با خود می برد. با او مثل یک رفیق صحبت می کرد. در این حین سگ جدی و تودار سرش را خم می کرد و یک باره می جهید و می گفت رازگویی بس است.
اواخر تابستان، همکلاسی ها تمام وقت شان را صرف ساختن کلبه ای در جنگل، روی بلندی های سنت اوستاش(۷) کردند. فکر ساختن کلبه از آنتوان بود اما طبق معمول تئو(۸) آن را به خود نسبت داد و بدین ترتیب دستور ساخت را هم خودش صادر کرد. قُلدُری این پسر در آن جمع کوچک به این خاطر بود که هم از بقیه سن بیش تری داشت و هم پسر شهردار بود. چنین مسائلی در شهری مثل بووال مهم شمرده می شوند (مردم از صاحب منصبانی که پی درپی به یک سِمَت منصوب می شوند متنفرند، در عوض شهردار را یک قدیس حامی حساب می کنند و پسرش را جانشینش. این سلسله مراتب اجتماعی که بازرگانان به وجود آورده اند به دیگر اقشار هم راه یافته و خواه ناخواه بین دانش آموزان هم رواج دارد). در عین حال، تئو ویزِر(۹) درس نخوان ترین دانش آموز کلاس بود. این ویژگی به چشم همکلاسی هایش با شخصیت او جور درمی آمد. وقتی پدرش او را به باد کتک می گرفت ـ چیزی که مدام اتفاق می افتاد ـ تئو با افتخار کبودی های روی تنش را به بقیه نشان می داد؛ انگار آن ها خراجی بودند که فردی بلندمرتبه برای همرنگی با جماعت پرداخت کرده بود. او زیاد توجه دخترها را به خودش جلب می کرد و به همین خاطر پسرها از او حساب می بردند و تحسینش می کردند، گرچه دوستش نداشتند. اما آنتوان به او نه اهمیت می داد و نه حسودی می کرد. ساخته شدن کلبه برای خوشبختی او کافی بود و برای این کار لازم نبود رئیس باشد.
وقتی کوین(۱۰) برای تولدش یک پلی استیشن کادو گرفت همه چیز عوض شد. خیلی زود جنگل سنت اوستاش خالی شد و همه برای بازی به خانه ی آن ها می رفتند. مادرش می گفت در خانه بازی کردن را به جنگل و کنار برکه رفتن ترجیح می دهد، چون این جور جاها به نظرش خطرناک می آمدند. در عوض، مادر آنتوان مخالف بود بچه اش در اوقات فراغت روی مبل لَم بدهد و کامپیوتر بازی کند. می گفت این کار باعث می شود بچه خنگ بار بیاید و آنتوان را به همین خاطر از رفتن به خانه ی کوین منع کرد. آنتوان به این تصمیم اعتراض کرد، البته نه به خاطر علاقه اش به بازی های کامپیوتری بلکه به دلیل ندیدن دوستانش که همگی آن جا جمع بودند و دیگر از هم صحبتی شان محروم می شد و آخر هفته ها همیشه تک وتنها می ماند.
از آن به بعد بیش تر وقتش را با امیلی(۱۱)، دختر خانواده ی موشوت(۱۲)، می گذراند که او هم دوازده ساله بود، موهای فرفری اش مثل جوجه مرغ ها بلوند بودند، نگاهش نافذ بود و سرش زیادی باد داشت، از آن دخترهایی بود که بهشان نمی شود نه گفت، حتی تئو دلش برای او کمی می لرزید، با این حال معاشرت با یک دختر کار نامعمولی بود.
آنتوان به جنگل سنت اوستاش بازگشت تا کلبه ی دیگری بسازد، این بار یک کلبه ی درختی، لای شاخ و برگ یک درخت راش، در ارتفاع سه متری. ساختن کلبه را هم چون رازی پیش خودش نگه داشت و پیشاپیش به لحظه ی پیروزمندانه ای فکر می کرد که دوستانش، خسته از پلی استیشن، دوباره به جنگل می آیند و کلبه ی او را می بینند.
برای ساختن کلبه وقت زیادی صرف می کرد. از چوب بُری برِزِنت پاره جمع کرد تا جلو نفوذ باران را بگیرد، برای سقف ایزوگام پیدا کرد و برای تزیین دنبال پارچه گشت و طاقچه هایی ساخت تا گنج هایش را روی شان بچیند. انگار هیچ وقت قرار نبود ساختن کلبه به سرانجام برسد؛ چون طرحی کلی در نظر نداشت، وادار می شد برخی کارها را چند بار از نو انجام دهد. هفته ها همه ی وقت و فکر و ذکرش درگیر کلبه بود و هرچه می گذشت نگه داشتن این راز برایش سخت می شد. در مدرسه گفت رازی دارد که همه از شنیدنش چشم شان از حدقه درمی آید، با این حال هیچ کدام از دوستانش به حرف او اهمیت ندادند. در آن دوران، جمعِ دوستانش به معنی واقعی کلمه در تب و تاب نسخه ی جدید بازی Tomb Raider بودند و جز آن راجع به هیچ چیز دیگری حرف نمی زدند.
آنتوان تمام وقت مشغول ساختن کلبه بود و اولیس را نیز همراهش می برد. کاری از سگ ساخته نبود، فقط کنار او حضور داشت. وجودش باعث شد آنتوان به فکر یک بالابر بیفتد تا حیوان بتواند داخل کلبه هم کنار او باشد. برای کِش رفتن یک قرقره، چند متر طناب و چیزهایی که برای ساختن یک سکو لازم داشت دوباره به چوب بری رفت. درست کردن بالابر آخرین بخشِ ساخت کلبه حساب می شد و به قدر بلندپروازانه بودنش ساعت ها زمان برد که البته بیش ترش با دویدن به دنبال سگ گذشت، چون به محض بلند شدن از زمین هول می کرد و پا به فرار می گذاشت. سکو افقی نمی ایستاد مگر با گذاشتن شاخه ی کلفتی در گوشه ی سمت چپش. با این کار مشکل به کلی حل نمی شد، اما کمک می کرد که اولیس را بالا بکشد. موقع بالا رفتن، سگ عاجزانه عوعو می کرد و به محض این که آنتوان را در کنارش می دید خودش را در آغوش او می انداخت و می لرزید. آنتوان چشمانش را می بست و سگ را بو و نوازش می کرد. پایین رفتن همیشه آسان تر بود و قبل از رسیدن به سطح زمین، اولیس جستی می زد و خودش را به زمین می رساند.
آنتوان وسایلی را که در انبار زیرشیروانی پیدا کرده بود به آن جا آورد: چراغ قوه، پتو، کاغذ و قلم و در کل هر آن چه برای یک زندگی کاملاً یا تقریباً خودکفایانه لازم بود.
گمان نکنید آنتوان خلق وخوی انزواجویانه داشت، دلایل متعددی در آن دوران بر رفتار آنتوان اثر گذاشته بودند که مهم ترین شان مخالفت مادر با بازی های کامپیوتری بود. زندگی او پر بود از باید و نبایدهای سفت و سخت و در عین حال من درآوردی که خانم کورتَن(۱۳) وضع می کرد. روحیه ی او بعد از جدایی از همسرش تغییر کرده بود و مثل خیلی از مادرهایِ تنها زنی مقرراتی شده بود.
شش سال قبل، پدر آنتوان از تغییر موقعیت شغلی برای تغییر همسرش هم استفاده کرده بود. او علاوه بر درخواست رفتن به آلمان تقاضای طلاق هم داد و برای بلانش(۱۴) کورتن این پایانِ مصیبت بار از گذشته هم دردناک تر بود؛ آن دو هیچ وقت با هم کنار نیامده بودند و روابط شان بعد از تولد آنتوان به طرز غم انگیزی تیره تر هم شده بود. آقای کورتن بعد از رفتنش هرگز به بووال برنگشت. پدر به مناسبت های مختلف هدایایی می فرستاد که هیچ وقت باب میل پسر نبودند، مثلاً وقتی هشت سالش بود برای او وسایل سرگرم کننده ای می فرستاد که به درد شانزده ساله ها می خوردند و وقتی پا به یازده سالگی گذاشت اسباب بازی های کودکان شش ساله به دستش می رسید. آنتوان یک بار به خانه ی پدر در اشتوتگارت رفت، آن ها سه روز متمادی مثل مجسمه به هم زُل زدند و درنهایت توافق کردند دیگر هیچ وقت همدیگر را نبینند. آقای کورتن همان قدر برای پسر داشتن شایستگی نداشت که زنش برای داشتن شوهر.
آن دیدار غم انگیز آنتوان را به مادرش نزدیک تر کرد. با بازگشت از آلمان، به ضرب آهنگ سنگین و کُند زندگیِ مادر پی بُرد و تنهایی و اندوه او به نظرش جان گداز آمد. بدون شک آنتوان هم مثل همه ی پسرهای هم سن و سالش، خودش را در قبال مادر مسئول می دید. با این که اغلب از دست مادر عصبی می شد (و حتی گاهی از کوره درمی رفت)، او را بی تقصیر می دانست و عادت ها، بدرفتاری ها و تندخویی اش را به دل نمی گرفت. آنتوان نمی خواست مادرش را از آن چه هست اندوهگین تر بکند و بر این تصمیم پافشاری می کرد.
آنتوان کمی گوشه گیر بود و مشکلات خانواده افسردگی مختصری در او به وجود آورده بودند که با آمدن پلی استیشن کوین حادتر شده بود. در مثلثِ پدر غایب، مادر سختگیر و دوستان دور شده، مطمئناً اولیس در مرکز قرار داشت.
مرگ و طرز مردن او برای آنتوان حادثه ای شدیداً هولناک بود.
صاحب اولیس، آقای دسمد، مردی کم حرف، عصبی، به استواریِ درخت بلوط، با ابروهای پرپشت و ژولیده، چهره ی سامورایی های خشمگین را داشت؛ همیشه خودش را برحق می دانست و نظرش را به راحتی عوض نمی کرد. اهل دعوا بود. تمام عمر در کارگاه ویزر، سازنده ی اسباب بازی های چوبی، تاسیسِ ۱۹۲۱ کارگری کرده بود. آن جا اصلی ترین کارخانه ی بووال به شمار می آمد و تمام دوران کاری دسمد با دعوا و مشاجره سپری شده بود. حتی دو سال قبل مدتی اخراجش کردند، چون جلو همه به آقای موشوت، سرکارگرش، سیلی زده بود.
دسمد دو فرزند داشت: دختری پانزده ساله به نام ولانتین(۱۵) که در سن هیلر(۱۶) کارآموز آرایشگری بود و رمی، پسر شش ساله ای که بی اندازه شیفته ی آنتوان بود و هر وقت می توانست همراه او به گردش می رفت.

۲

شاخه از دستش می افتد. به تن کودک نگاه می کند که کنارش است. حالت بسیار عجیبی در بدن اوست، نمی داند چیست، یک جور لَختی... چه کار کردم؟ حالا باید چه کار کنم؟ برم کمک بیارم؟ نه، نمی تواند کودک را همان جا رها کند، باید با خودش ببردش، تا بووال بدود و سریع به دکتر دیولافوا(۲۲) برساندش.
آنتوان زمزمه می کند: «نگران نباش. می برمت بیمارستان.»
آن قدر آهسته گفت که انگار با خودش حرف می زد.
خم می شود، شانه هایش را زیر بدن کودک می اندازد و بلندش می کند. فشار زیادی به او نمی آید، بهتر، چون راه زیادی در پیش دارد...
شروع به دویدن می کند اما جسم رمی در آغوشش ناگهان سنگین می شود. آنتوان می ایستد. نه، مشکل سنگینی نیست بلکه بی حال شدنش است. سر کاملاً به عقب افتاده و دست ها در طول بدن رها شده اند، پاها در هوا تاب می خورند. انگار می خواهد یک ساک را جابه جا کند.
آنتوان در یک لحظه از توان می افتد، زانوهایش خم می شوند و به ناچار رمی را زمین می گذارد.
واقعاً... مرده؟
مغز آنتوان برای جواب دادن به این سوال قفل می کند، از کار می ایستد، چیزی به ذهنش نمی رسد.
دور رمی می چرخد تا صورتش را ببیند. زانوهایش انگار منجمد شده اند، با تلاش زیاد روی زمین می نشیند. به رنگ پوست و دهان نیمه باز رمی نگاه می کند... دستش را دراز می کند اما نمی تواند صورت کودک را لمس کند، دیواری نامرئی بین آن ها برافراشته شد، دستش به مانعی می خورد که نمی گذارد به صورت کودک برسد.
آنتوان کم کم متوجه اتفاقی که رخ داده می شود.
می ایستد و تلوتلوخوران و گریه کنان شروع به راه رفتن می کند، طاقت ندارد دوباره به جسم رمی نگاه کند. مشت هایش گره خورده اند، تنش گُر گرفته، تمام عضلاتش سفت شده اند، گیج می خورد، چه کار باید بکند، اشک هایش چنان سرازیرند که نمی گذارند جلویش را ببیند، با پشت آستین پاک شان می کند.
امید مبهمی ناگهان او را فرامی گیرد، رمی تکان خورد!
آنتوان می خواهد تمام جنگل را گواه بگیرد: او تکان خورد، مگه نه؟ مگه ندیدین؟ خم می شود.
اما نه، بدن او یک ذره هم تکان نخورده.
فقط قسمتی از سر و صورت، جایی که شاخه ی درخت خورد رنگش تغییر کرده و حالا قرمز تیره شده، کبودی بزرگی تمام گونه ی کودک را پوشانده و مثل لکه ای شراب که روی سفره افتاده باشد هر لحظه بزرگ تر می شود.
باید مطمئن شود رمی نفس می کشد یا نه. بار دیگر کنارش می نشیند، در تلویزیون دیده که آینه ای زیر لب ها می گذارند و نگاه می کنند بخار می کند یا نه، اما در این وضعیت از کجا آینه بیاورد...
کار دیگری از دستش ساخته نیست: با همه ی حواس روی بدن رمی خم می شود، گوشش را به دهان کودک می چسباند اما صدای جنگل و تپش قلب خودش نمی گذارند چیزی بشنود.
باید راه دیگری پیدا کند. آنتوان درحالی که چشمانش از حدقه بیرون زده اند انگشتان رعشه دارش را جلو می برد و روی سینه ی رمی، روی تی شرت فروتز آف دِ لوم(۲۳)اش می گذارد. دستش که به پارچه می خورد، احساس آرامش می کند: گرما! زنده است! با دست سینه ی کودک را محکم می فشارد. قلبش کجاست؟ روی سینه ی خودش دست می گذارد تا جای قلب را پیدا کند. سمت چپ، کمی بالا، چون نمی تواند ببیند، تصورش می کند... در یک لحظه حواسش به پیدا کردن قلب می رود و کاری که مشغول انجامش بود فراموش می کند. همین جاست، با دست چپ قلب خودش را حس می کند و دست راستش را درست روی همان نقطه در بالاتنه ی رمی می گذارد. زیر یکی از دست ها قلب به تندی می زند، اما زیر دیگری تپشی نیست. دستش را فشار می دهد، جا به جا دست می کشد ولی نه، دو دستش را کنار هم می گذارد، تقریباً چسبیده به هم، هیچ تپشی نیست. قلب مُرده.
نمی تواند باور کند، به رمی سیلی می زند. هر بار محکم تر. چرا مُردی، ها؟ چرا مُردی؟
سر کودک با هر ضربه به یک طرف می افتد. آنتوان از سیلی زدن دست می کشد. دارد چه کار می کند! رمی را می زند... که مُرده!
با آشفته حالی می ایستد.
باید چه کار کند، مدام این سوال را از خودش می پرسد، فکرش از کار ایستاده.
بار دیگر اطراف رمی شروع به چرخ زدن می کند، با نگرانی دست هایش را به هم می مالد و بعد اشک هایش را که مثل سیلی بی پایان سرازیرند خشک می کند.
باید خودش را معرفی کند، به پلیس. چه بگوید؟ وقتی با رمی بودم با شاخه ی درخت او را زدم و کُشتم؟
از این گذشته، این ها را باید به که بگوید، اداره ی پلیس در مارمون است، هشت کیلومتری بووال... ماموران به مادرش خبر می دهند. مادر از شنیدنش می میرد، طاقت نمی آورد مادر یک قاتل باشد. پدرش چه واکنشی نشان می دهد؟ هم چنان برایش بسته می فرستد...
آنتوان به زندان می افتد. با سه پسر بزرگ تر از خودش که خلاف کار بودن شان ثابت شده در سلولی تَنگ هم بند است. آن ها به شخصیت های سریال اُز(۲۴)شباهت دارند که او چند قسمتش را پنهانی دیده، یکی از آن ها شبیه ورنون شلینگر(۲۵) است و با قیافه ی ترسناکش همیشه سراغ کم سن و سال ها می آید. اگر آنتوان به زندان بیفتد سر و کارش با یکی مثل او می افتد، از این بابت مطمئن است.
چه کسانی به ملاقاتش می آیند؟ همه ی کسانی که می شناسد مقابلش به صف می شوند، دوستانش، امیلی، تئو، کوین، مسئولین مدرسه... چهره ی آقای دسمد بیش از همه خودنمایی می کند، با هیکل تنومند، لباس کار آبی ، صورت چهار گوش و چشمان خاکستری!
نه، آنتوان به زندان نخواهد افتاد، کار به آن جا نخواهد کشید چون آقای دسمد به محض این که بفهمد حتماً او را خواهد کُشت، همان طور که سگش را کُشت، با یک گلوله داخل شکم.
به ساعتش نگاه می کند، ۱۴:۳۰، سر ظهر است. آنتوان خیس عرق شده است.
باید تصمیم بگیرد، یک راه بیش تر به ذهنش نمی رسد: به خانه برگردد، درباره ی این اتفاق با کسی حرف نزند و یک راست به اتاقش برود انگار که اصلاً از آن جا بیرون نیامده؛ مگر کسی می تواند حدس بزند کار او بوده؟ کسی متوجه ناپدید شدن رمی نمی شود تا زمانی که... با دستپاچگی محاسبه می کند، سردرگم است، می خواهد با انگشتانش حساب کند، اصلاً چه چیزی را باید حساب کند؟ تعداد ساعت ها یا تعداد روزها؟ آخر همیشه رمی را همراه آنتوان و دوستانش دیده اند و بدون شک پلیس از آن ها بازجویی می کند... در این لحظه، همه ی آن ها در خانه ی کوین مشغول پلی استیشن بازی هستند و فقط آنتوان کنارشان نیست و در نتیجه انگشت اتهام سمت او دراز می شود.
نه، او باید کاری کند که نتوانند رمی را پیدا کنند.
تصویر کیسه ی نخاله با سگ مرده ی داخلش جلو چشمانش مجسم می شوند.
باید سربه نیستش کند.
رمی ناپدید شده و کسی نمی داند چه بر سرش آمده، آهان، راه حلش همین است، دنبالش می گردند اما کسی نمی تواند تصور کند که...
آنتوان بار دیگر دور بدن رمی می رود و می آید، نمی خواهد دوباره نگاهش کند، از دیدنش وحشت می کند و فکرش را به هم می ریزد.
رمی به مادرش گفته که به سنت اوستاش پیش آنتوان می آید؟
شاید همین حالا هم دارند دنبالش می گردند و به زودی صدای «رمی! آنتوان!»شان شنیده می شود.
آنتوان احساس می کند در تله ای گرفتار شده که هرلحظه تنگ تر می شود.
باید رمی را پنهان کند، اما کجا؟ چه طور؟ اگر کلبه را خراب نکرده بود، جسد را داخلش می گذاشت و آن بالا دست هیچ کس به او نمی رسید و طعمه ی کلاغ ها می شد.
شدت این فاجعه هوش و حواسش را از کار انداخت. در چند ثانیه مسیر زندگی اش تغییر کرد. از این به بعد او قاتل است.
قاتل بودن در دوازده سالگی در ذهن او نمی گنجد...
غمی سرسام آور او را فراگرفت.
زمان می گذرد و آنتوان هنوز نمی داند چه کار باید بکند، در بووال حتماً تا الان نگران شان شده اند.
بهتر است داخل برکه بیندازدش! آن وقت همه فکر می کنند غرق شده!
نه، بدنش روی آب شناور می شود. آنتوان هر کاری کند جسد ته آب نمی ماند. وقتی از آب بیرونش بیاورند، جای ضربه را روی سرش خواهند دید. شاید هم فکر کنند خودش افتاده و سرش ضربه خورده.
ذهن آنتوان از کار افتاده.
راش بزرگ! آنتوان ناگهان درخت را جلو چشمانش می بیند، انگار درست همان جاست.

نظرات کاربران درباره کتاب سه روز و یک زندگی