فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سکوت قبر
کاوشگری‌های کارآگاه اِرلندور

نسخه الکترونیک کتاب سکوت قبر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سکوت قبر

آرنالدور ایندیرداسون (متولد ۱۹۶۱)، نویسنده مشهور ایسلندی، بیش‌تر به خاطر رمان‌های جنایی‌اش مشهور است. رمان سکوت قبر در سال ۲۰۰۵، به عنوان بهترین رمان جنایی سال، برنده جایزه انجمن نویسندگان جنایی انگلستان شده است. کشف تعدادی استخوان انسان که در محلی دفن شده‌اند پای پلیس را به ماجرا باز می‌کند و کارآگاه ارلندور، قهرمان مشهور رمان‌های ایندیرداسون، مسئول رازگشایی از ماجرا می‌شود. استخوان‌ها تک به تک بیرون کشیده و بررسی می‌شوند و تاریخچه خانواده‌ای که نزدیک محل کشف استخوان‌ها زندگی می‌کرده است در مرکز توجه قرار می‌گیرد. کارآگاه ارلندور در حین کشف رازهای این جنایت باید با مشکلی که برای دخترش هم پیش آمده دست و پنجه نرم کند. سکوت قبر رمانی است نفس‌گیر، پرکشش و جذاب درباره جنایتی که سال‌ها پیش اتفاق افتاده، جنایتی ناشی از خشونت، جنون و سادیسم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سکوت قبر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



توتی مرد غریبه و مادرش و گله ی پشت سرش را به سمت زیرسازی ها برد و به جایی که شیء سفید و عجیب و غریب را پیدا کرده بود اشاره کرد، شیئی که آن قدر سبک و صاف بود که تصمیم گرفته بود توی جیبش بگذارد و نگهش دارد. پسر محل دقیق را یادش آمد، دوید سمت ساختمان و مستقیم به جایی رفت که شیء افتاده بود. مادرش تذکر داد خیلی نزدیک نشود و با کمک مرد جوان خودش را به آن جا رساند. توتی استخوان را از مادرش گرفت و گذاشتش توی خاک.
گفت: «این جوری افتاده بود.» هنوز هم تصور می کرد استخوان یک جور سنگ جالب است.
بعدازظهر جمعه بود و هیچ کس سر ساختمان کار نمی کرد. در دو طرف محل اتوماسیون گذاشته بودند و برای بتن ریزی آماده بود، اما زمین بی حفاظ بود و هنوز هیچ دیواری دور و برش نبود. مرد جوان رفت سمت تلی که پسر شیء را پیدا کرده بود و مکان را بررسی کرد. با انگشت خاک را خراشید و از دیدن استخوان دستی مدفون زیر خاک وحشت کرد.
مادر پسر، مرد جوان را نگاه کرد که به تل خیره شده بود و نگاهش را دنبال کرد تا خودش هم استخوان را دید. نزدیک تر که می رفت با خودش گفت شاید بتواند استخوان فک و یکی دو تا دندان بیرون بیاورد.
از جا پرید، رو کرد به مرد جوان و بعد به دخترش و به طور غریزی شروع کرد به پاک کردن دهان دختر.

به زحمت فهمید چه اتفاقی افتاده تا وقتی که دردی در شقیقه اش حس کرد. مرد بی هوا با مشت به سرش کوبیده بود، آن قدر سریع که حتی متوجه نشده بود. یا شاید هم باور نداشت مرد این کار را کرده باشد. این اولین مشت بود و سال های بعد از آن نمی دانست اگر درجا وِلش کرده بود و رفته بود زندگی اش متفاوت می شد یا نه.
البته اگر مرد این اجازه را به او می داد.
با حیرت به مرد نگاه کرد، از مشت زدنش در حیرت بود. هیچ کس هیچ وقت این جوری نزده بودش. سه ماه از عروسی شان می گذشت.
دستش را روی شقیقه اش گذاشته بود و گفت: «تو به من مشت زدی؟»
مرد زیر لب غرید. «فکر کردی ندیدم چه جوری نگاهش می کردی؟»
«اون؟ چی می گی؟ منظورت اسنوریه؟ اسنوری رو نگاه کردم؟»
«فکر کردی متوجه نمی شم؟ ازخودبی خود شده بودی.»
قبلاً هرگز این شخصیت او را ندیده بود. هیچ وقت از این عبارت ها استفاده نمی کرد. از خود بی خود. از چه حرف می زد؟ فقط در حد چند تا جمله ی کوتاه با اسنوری حرف زده بود، از او تشکر کرده بود به خاطر برگرداندن چیزی که در خانه ای که در آن کلفتی می کرد جا گذاشته بود؛ نمی خواست تعارفش کند بیاید تو چون شوهرش که آن اواخر زودرنج شده بود گفته بود نمی خواهد ببیندش. اسنوری جوکی درباره ی تاجری که برایش کار می کرد تعریف کرده بود که خندیدند و بعد هم خداحافظی کردند.
زن گفت: «اسنوری بود. این جوری رفتار نکن. چرا اخلاقت این قدر گَنده؟»
دوباره به زن نزدیک شد. «داری انکار می کنی؟ از پنجره دیدمت. داشتی باهاش می رقصیدی. مثل فاحشه ها.»
«نه، حق نداری...»
دوباره با مشت به صورتش زد و هلش داد سمت گنجه ی ظرف های آشپزخانه. آن قدر سریع اتفاق افتاد که فرصتی برای محافظت از سرش با دست ها نداشت.
فریاد می کشید. «به من دروغ نگو! دیدم چه طوری داشتی نگاهش می کردی. با چشم های خودم دیدم! آشغال!»
اولین بار بود این حرف ها را می شنید.
خون از لب بالایی چاک خورده اش قطره قطره توی دهانش ریخت و با اشک های شورش آمیخته شد.
«خدای من! چرا این کار رو کردی؟ مگه چی کار کردم؟»
بالای سر زن ایستاد، آماده ی حمله بود. صورتش از خشم گر گرفته بود. دندان قروچه کرد و پایش را به زمین کوبید، بعد برگشت و با گام های بلند از زیرزمین بیرون رفت. زن همان جا رها شده بود، نمی توانست بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
بعدها که به گذشته و آن لحظه بر گشت با خودش گفت اگر به جای این که به دنبال دلیل اتهام بگردد همان لحظه خشونتش را جواب داده بود و ترکش کرده بود، الان وضعش جور دیگری بود. باید واکنشی نشان می داد.
مطمئناً موضوعی بود که او از او بی خبر بود. وقتی شوهرش برمی گشت می توانست درباره اش با او صحبت کند و قول بدهد جبران کند و همه چیز به روال عادی اش برگردد.
هرگز چنین رفتاری از او ندیده بود، نه از او و نه از هیچ کس دیگر. شوهرش آرام بود و کمی جدی. حتی اندیشمند. زن از یک چیز او خوشش آمده بود. مرد در شرکتی بازرگانی کار می کرد، برای برادر تاجری که زن را استخدام کرده بود. مسئول تحویل کالا بود. و این طور بود که یک دیگر را ملاقات کرده بودند، حدود یک سال و نیم پیش تر. تقریباً هم سن و سال بودند. مرد می گفت می خواهد از کارگری دست بکشد و به دریا روی بیاورد، چون پول توی ماهیگیری است. می خواست خانه ی خودش را داشته باشد. آقای خودش باشد. کارگری برایش افت داشت. از مد افتاده و بی صرفه بود.
زن گفت از کار کردن برای تاجر خسته شده است. مردی ناخن خشک بود که مدام سه دختری را که استخدام کرده بود انگولک می کرد؛ زنش عجوزه ی پیری بود برده پا. هیچ برنامه ی خاصی برای کار و آینده اش نداشت. از بچگی زحمت کشیده و خون جگرخورده بود و حالا زندگی اش چیزی بیش از آن نبود.
مرد مدام بهانه ای پیدا می کرد و به دیدن تاجر می آمد و اغلب زن را در آشپزخانه ملاقات می کرد. زن درباره ی بچه اش به او گفت و او گفت خودش از این موضوع خبر داشته است. از مردم درباره اش سوال کرده است. این اولین بار بود که علاقه اش را به زن فاش می کرد. زن به او گفت دخترش به زودی سه ساله می شود و می رود او را که مشغول بازی با بچه های تاجر است بیاورد.
مرد از تعداد مردانی که در زندگی زن بوده اند پرسید و طوری لبخند زد که انگار یک جور شوخی بی غرض است. بعدها برای خردکردنش بی رحمانه اتهام بی بندوباری به او زد. هرگز دختر را به اسمش صدا نزد: به او می گفت حرامزاده و بی دست و پا.
مردان زیادی در زندگی زن نبودند. از پدر بچه اش گفت، این که ماهیگیری بیست و دوساله بوده که در دریا غرق شده بود. همان وقت بوده که فهمیده باردار است. آن ها ازدواج نکرده بودند، پس نمی شد بیوه حسابش کنند. تصمیم داشتند ازدواج کنند، اما او مُرده بود و زن را با بچه ای نامشروع تنها گذاشته بود.
وقتی مرد توی آشپزخانه نشسته بود و گوش می داد، زن متوجه شد دخترش نمی خواهد آن جا باشد.
معمولاً خجالتی نبود، اما دامن مادرش را چنگ می زد و جرئت نمی کرد تکان بخورد. مرد آب نباتی از جیبش درآورد و داد دستش، اما دختر بیش تر صورتش را توی دامن مادر قایم کرد و بنای گریه گذاشت. دلش می خواست با بچه های دیگر بیرون برود. اما آب نبات هم تحفه ی موردعلاقه اش بود.
مرد دو ماه بعد به زن پیشنهاد ازدواج داد. چند شب هم دیگر را دیده بودند، گشتی توی شهر زده بودند و فیلم چارلی چاپلین را تماشا کرده بودند. زن در این دیدارهای کوچک خنده هایی هم نثار همراهش می کرد، خنده هایی از ته دل، ولی او حتی لبخند هم نمی زد. یک شب بعد از این که سینما را ترک کردند مرد به طور غیرمنتظره ای از زن خواستگاری کرد.
«می خوام با هم ازدواج کنیم.»
زن احتمال این پیشنهاد را می داد. رابطه شان دیگر به این مرحله رسیده بود. برای خودش و دختر کوچولویش سرپناه می خواست. دلش می خواست بچه های بیش تری داشته باشد. مردان کمی به او ابراز علاقه کرده بودند، شاید به خاطر بچه اش. شاید هم گزینه ی خاصی نبود، کوتاه بود و گوشتالو، چهره ای تکیده و دندان های جلوآمده داشت انگشتانی کوچک اما ماهر که به نظر می رسید هیچ وقت از حرکت نمی ایستند. شاید هرگز پیشنهاد بهتری نداشته است.
مرد پرسید: «نظرت چیه؟»
زن به نشانه ی تایید سر تکان داد. خیلی زود توی کلیسا با هم ازدواج کردند. مراسم ساده ای بود. مهمانان فقط چند تا از دوستان مرد بودند که از کجوس آمده بودند و چند تایی دوستان زن از ریکیاویک. بعد از مراسم، کشیش به نوشیدن قهوه دعوت شان کرد. زن درباره ی خانواده ی شوهرش از او پرسیده بود اما مرد در این مورد کم حرف بود. گفت وقتی پدرش مرده بچه بوده و مادرش که از عهده اش برنمی آمده او را به پرورشگاه فرستاد ه بود. قبل از این که کارگر مزرعه شود توی خیلی از مزارع کار کرده بود. پیگیر خانواده اش نبود. انگار علاقه ی زیادی به گذشته نداشت. زن از شرایط مشابهش به مرد گفت: نمی دانست پدر و مادر واقعی اش چه کسانی بودند. او را به فرزندی پذیرفته بودند و در خانه های مختلفی در ریکیاویک بزرگ شده بود، تا این که سرانجام سروکارش به تاجر افتاده بود. مرد سر تکان داد.
«می تونیم از نو شروع کنیم. گذشته رو فراموش کن.»
آپارتمانی کوچک در لیندارگاتا اجاره کردند که چیزی بیش تر از یک اتاق نشیمن و آشپزخانه نبود. یک توالت هم توی حیاط داشت. زن دیگر برای تاجر کار نمی کرد. شوهرش می گفت نیازی به حقوقش ندارد. کاری توی لنگرگاه برای خودش دست و پا کرد و سر و کارش به قایق های ماهیگیری افتاد. رویای دریانوردی در سر می پروراند.
زن کنار میز آشپزخانه ایستاد و به شکمش دست زد. هنوز به او نگفته بود، اما مطمئن بود باردار است. انتظارش می رفت. درباره ی بچه حرف زده بودند، اما زن نمی دانست شوهرش چه احساسی دارد، چون خیلی مرموز بود. اگر بچه پسر بود، زن اسمش را انتخاب کرده بود. دلش پسر می خواست. می توانست سیمون صدایش بزند.
درباره ی ضرب و شتم زنان شنیده بود. زنانی که مجبور بودند خشونت شوهران شان را تحمل کنند. برایش سخت بود خودش یکی از این زن ها باشد. تصورش را هم نمی کرد شوهرش چنین کاری بکند. به نظرش اتفاقی نادر بود. با خودش گفت شوهرم فکر کرده من با اسنوری بودم. باید مراقب باشم دوباره چنین اتفاقی نیفتد.
صورتش را پاک کرد و فین فین کرد. چه پرخاشگر! اگرچه شوهرش با عصبانیت بیرون رفته بود، مطمئناً زود به خانه برمی گشت و از او عذرخواهی می کرد. نمی توانست این جوری با او رفتار کند. به هیچ وجه نمی توانست. سردرگم بود. رفت به اتاق خواب تا نگاهی به دخترش بیندازد. اسم دختر مایکلینا بود. در حال و هوای صبحگاهی، از خواب بیدار شده بود و بعد دوباره خوابیده بود و هنوز خواب بود. مادر بلندش کرد و متوجه شد بدنش مثل کوره می سوزد. دختر را در آغوش گرفت و شروع کرد به خواندن لالایی. هنوز هم شوکه بود و پریشان از حمله.

دخترها
پیراهن های زیبا به تن
می ایستند روی صندوقچه
جورا ب های کوچولو به پا
قفل هاشون از طلا

دختر نفس نفس می زد. سینه ی کوچکش بالا و پایین می رفت و بینی اش سوت می کشید. صورتش برافروخته بود. مادر سعی کرد بیدارش کند، اما تکان نخورد.
زن جیغ کشید.
دختر به شدت بیمار بود.

۱

بچه روی زمین نشسته بود و استخوان می جوید، برداشتش و بلافاصله متوجه شد استخوان انسان است.
جشن تولد با سر و صدای کرکننده ای به اوج رسیده بود. پسرکِ پیک پیتزاها را تحویل داد و رفت و بچه ها شروع کردند، دو لپی پیتزا و نوشابه می خوردند و مدام سر و صدا می کردند و انگار علامتی بهشان داده باشند با هم از پشت میز بلند می شدند و بدو بدو می کردند. بعضی های شان اسلحه و مسلسل اسباب بازی دست شان بود، کوچک ترها هم ماشین یا دایناسورهای پلاستیکی. نمی توانست سر دربیاورد این چه جور بازی ای است. این هیاهو به نظرش دیوانه کننده بود.
مادر پسری که تولدش بود مقداری ذرت در مایکروویو بو داد. به مرد گفت بچه ها را آرام می کند، برای شان تلویزیون روشن می کند تا فیلم ببینند. اگر هم جواب نداد، بیرون شان می کند. این سومین بار بود که جشن تولد هشت سالگی پسرش را می گرفتند. اعصابش در مرز متلاشی شدن بود. سومین جشن پیاپی! اول همه ی خانواده برای صرف غذا به همبرگر فروشی گرانی رفته بودند که موسیقی گوش خراشی هم آن جا می نواختند. بعد مادر جشنی برای دوستان و بستگان ترتیب داده بود. آن روز هم پسر همکلاسی ها و دوستانش را دعوت کرده بود.
زن در مایکروویو را باز کرد، ذرت های بادکرده را بیرون آورد و یکی دیگر به جایش گذاشت و با خودش گفت سال آینده باید جشن را ساده تر برگزار کند. یک جشن و خلاص! مثل زمانی که خودش دختربچه بود.
اما همه ی این کارها باعث نشد مردِ نشسته روی مبل منصرف شود. زن تلاش کرده بود سر صحبت را با او باز کند، اما ناامید شده بود و حالا در اتاق نشیمنش کنار او استرس داشت. جواب معلوم بود: سر و صدا و هیاهوی بچه ها پریشانش کرده بود. مرد فقط آن جا نشسته بود و خیره شده بود به فضا، بدون حتی یک کلمه حرف. زن فکر کرد حتماً خجالتی است.
هرگز پیش از آن ندیده بودش. بیست وپنج ساله می زد و برادر یکی از دوستان پسرش بود. تقریباً بیست سال بین دو برادر فاصله بود. مثل چنگک لاغر بود و انگشتان بلند و کف دست عرق کرده اش را پیش آورده و با زن دست داده بود. آمده بود برادرش را ببرد اما اوج جشن بود و برادرش از رفتن امتناع می کرد. بنابراین تصمیم گرفت چند دقیقه ای بنشیند. زن گفت: «الان تموم می شه.» او به زن توضیح داد پدر و مادرش به خارج رفته اند و مسئولیت نگهداری برادرش با اوست؛ در واقع آپارتمانی در شهر اجاره کرده است. با ناراحتی توی راهرو وول می خورد و برادرش سرگرم بازی بود.
روی مبل نشسته بود و خیره شده بود به خواهر یک ساله ی پسری که تولدش بود. دخترک کف اتاق سینه خیز می رفت. پیراهنی چین دار به تن داشت و روبانی توی موهایش بود و جیغ جیغ می کرد. مرد توی دلش به برادر کوچولویش فحش داد. این جا معذب بود. مردد بود کمکی کند یا نه. مادر پسر گفت پدرش تا آخر شب سر کار است. مرد سر تکان داد و سعی کرد لبخند بزند. تعارف پیتزا و کوکاکولا را رد کرد.
مرد متوجه چند تا اسباب بازی در دست دختر شد که داشت می جویدشان و آب از دهانش سرازیر بود. به نظر می رسید لثه اش کلافه اش کرده باشد. با خودش گفت احتمالاً دارد دندان در می آورد.
وقتی دختربچه اسباب بازی در دست به او رسید، مرد دقت کرد ببیند چه در دست دارد. دختر با دهان باز کف زمین نشست و به مرد نگاه کرد. کمی آب دهان روی سینه اش ریخت. اسباب بازی را در دهانش گذاشت و گازش گرفت بعد سینه خیز سمت مرد رفت. وقتی به او رسید شکلک درآورد و نخودی خندید، با این کار اسباب بازی از دهانش افتاد. با زحمت دوباره پیدایش کرد، در دست گرفتش و نزدیک مبل کنار مرد ایستاد، شُل و ول ایستاده بود اما از این موفقیت خوشحال بود.
مرد شیء را از دست دختربچه گرفت و بررسی اش کرد. دختر با سردرگمی نگاهش می کرد، بعد به خاطر از دست دادن شیء با ارزشش بنا کرد به جیغ زدن. خیلی طول نکشید تا مرد فهمید که این شیء ده سانتی متری چیزی نیست جز استخوان دنده ی انسان. فرسوده شده بود و از سفیدی افتاده و آن قدر شکستگی داشت که دیگر لبه هایش تیز نبود و داخل شکستگی لکه های قهوه ای چرک مانندی دیده می شد.
حدس زد مربوط به جلو دنده باشد و کاملاً فرسوده به نظر می رسید.
مادر صدای گریه ی دخترش را شنید، به اتاق نشیمن نگاه کرد و او را دید که کنار غریبه ایستاده است. ذرت ها را پایین گذاشت و به سمت دخترش رفت، بغلش کرد و به مرد که بی اعتنا نشسته بود نگاهی انداخت.
مادر که تلاش می کرد دخترش را آرام کند گفت: «چی شده؟» صدایش را بلندتر کرد تا بتواند پسران پرسر و صدا را نیز آرام کند.
مرد سربلند کرد، آرام ایستاد و استخوان را دست مادر داد.
پرسید: «از کجا آوردیدش؟»
«چی؟»
«استخون رو می گم. این رو از کجا آوردید؟»
«استخون؟» دختربچه تا استخوان را دوباره دید آرام شد و از بغل مادرش پایین آمد و آن را قاپید و با دقت نگاهش کرد، آب بیش تری از دهان بازمانده اش ریخت.
مرد گفت: «فکر می کنم استخونه.»
دختربچه آن را در دهان گذاشت و دوباره آرام شد.
«همین چیزی که این بچه داره می جودش. فکر می کنم استخون آدم باشه.»
مادر به دخترش که با ملچ ملوچ استخوان را می جوید نگاهی انداخت.
«قبلاً ندیده مش. منظورتون چیه؟ استخون انسان؟»
«فکر می کنم استخون دنده باشه. من دانشجوی پزشکی ام. سال پنجم.»
«آشغال! شما این رو با خودتون آورده ا ید؟»
«من؟ نه. خودتون می دونید از کجا اومده؟»
مادر به بچه اش نگاه کرد و استخوان را یکهو از دهانش بیرون کشید و پرتش کرد کف زمین. بار دیگر دختربچه بنای گریه گذاشت. مرد استخوان را برداشت تا با دقت بیش تری بررسی اش کند.
زن گفت: «برادرتون ممکنه بدونه...»
مرد مادر را دید که به طور ناشیانه ای پشت سرش را نگاه می کرد. زن نگاهی به دخترش انداخت و بعد به استخوان، دستِ آخر هم از پنجره ی اتاق نشیمن به خانه های نیمه کاره در اطراف، سپس برگشت سمت استخوان و غریبه و درنهایت سمت پسرش که سرگرم دویدن بود.
صدایش زد: «توتی!» پسر توجهی نکرد. زن پرید سمت بچه ها، با هزار زحمت پسرش را از بین آن ها جدا کرد و او را کشاند روبه روی دانشجوی پزشکی.
مرد استخوان را دست پسر داد و از او پرسید: «این مال توئه؟»
توتی گفت: «پیداش کردم.» نمی خواست یک لحظه از جشن تولدش را از دست بدهد.
مادرش پرسید: «از کجا؟» و دختربچه را زمین گذاشت، دختر به مادرش نگاه می کرد و مردد بود دوباره بنای گریه بگذارد یا نه.
پسر گفت: «بیرون. سنگ جالبیه. شسته مش.» نفس نفس می زد و عرق از سر و رویش سرازیر بود.
مادرش پرسید: «دقیقاً کجا؟ کِی؟ اون جا چی کار می کردی؟»
پسر به مادرش نگاه کرد. نمی دانست چه کار اشتباهی کرده است، نگاه مادرش خبر از مشکلی جدی می داد ولی نمی دانست چیست.
«فکر کنم دیروز بود. تو اون ساختمون آخر جاده. مگه چی شده؟»
مادرش و غریبه به چشمان هم زل زدند.
مادر پرسید: «می تونی جایی رو که پیداش کردی دقیق بهم نشون بدی؟»
«الان؟ آخه تولدمه.»
«می دونم. بهمون نشون بده.»
بچه را بغل کرد و پسر را کشاند بیرون اتاق، به سمت در جلویی. مرد هم پشت سرشان راه افتاد. بچه ها به محض دیدن توتی که مادرش بچه بغل و با جدیت بیرون می بردش ساکت شدند، به هم دیگر نگاه کردند و به دنبال شان راه افتادند.
ملک جدیدی کنار جاده بود و تا دریاچه ی رِینیسوَتن ادامه داشت. محله ی هزاره در دامنه ی تپه ی گرافارهولت بنا شده بود، بالای مخازن آب زمین گرمایی. مثل دژی بود بر فراز حومه ی شهر. جاده ها در هر دو طرف مخازن تا دامنه کشیده شده بودند و یک ردیف خانه در امتداد آن ها بنا شده بود، به علاوه ی چمن و نهال هایی که تازه کاشته بودند و البته سایه ای بود برای مالکان شان.
جمعیت پشت سر توتی در امتداد بلندترین خیابان راه افتادند. در همه ی ملک های جدید، بچه ها توی خانه های نیمه کاره بازی می کردند، از داربست ها بالا می رفتند، در سایه ی دیوارهای پرت مخفی می شدند، یا سمت زیرسازی های حفرشده می رفتند تا توی آبی که آن جا جمع شده بود شلپ و شلوپ راه بیندازند.

افق های دیگر

مجموعه ای که با نام «ادبیات پلیسی امروز جهان» عرضه می شود به مثابه ی تلاشی است برای آشنا کردن علاقه مندان جدی این ژانر با چشم انداز گسترده و متنوع آن در آغاز سده ی بیست و یکم و معرفی گونه های فرعی متعدد و متفاوتش که هر کدام جنبه ای از این ژانر پُرمخاطب را آشکار می سازند. مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان» شامل چند زیرمجموعه است. «افق های دیگر» یکی از این زیرمجموعه هاست که می کوشد دریچه ای بگشاید بر قلمروهای جغرافیایی تازه، عرصه های اجتماعی نوین و بسترهای فرهنگی جدیدی که به ادبیات پلیسی امروز جهان راه یافته اند. آثاری که برای تحقق این مهم برگزیده شده اند در سه گروه می گنجند:
الف) نخست، رمان های پدید آمده در کشورهایی که سنت دیرین در ادبیاتِ جنایی/ معمایی را فاقدند، یا آن که در این زمینه نسبتاً یا کاملاً نوپا هستند. بی تردید، در حال حاضر، پویاترین کانونِ نوآوری در ادبیات پلیسی کشورهای اسکاندیناوی هستند که در دهه های اخیر موفق شده اند آثاری در این ژانر پدید بیاورند که از هویتی مستقل برخوردارند و از تنوع و جذابیت نیز به قدر کافی بهره برده اند. در میان این کشورها، جایگاه نخست مسلماً از آنِ سوئد است که هم پیشینه اش طولانی تر و پُربارتر است و هم تولیداتش از نظر کیفی و کمی بر دیگر کشورهای اسکاندیناوی برتری دارد. البته نروژ، دانمارک، فنلاند و ایسلند نیز در این عرصه حرف های زیادی برای گفتن دارند و همگی خاستگاهِ پلیسی نویسانِ برجسته ای بوده اند که آثارشان به زبان های مختلف ترجمه شده اند. ایتالیا، اسپانیا و آلمان نیز از جمله کشورهایی به شمار می آیند که در آن ها سنتِ ادبیاتِ پلیسی از سابقه ای مقبول برخوردار است و به نمونه های پراکنده محدود نمی شود، بلکه شکلی جریان وار دارد (از فرانسه نام نبردیم چرا که در کنار انگلستان و ایالات متحده، از طلایه داران ادبیات پلیسی قلمداد می شود که در پدیداری و تکوین این ژانر نقش تعیین کننده داشته اند). در دیگر کشورهای اروپایی نظیر یونان، پرتغال، هلند، روسیه و سایر کشورهای اروپای شرقی، گرچه با جریان های یلیسی نویسی روبه رو نیستیم، اما به نویسندگان و آثاری قابل توجه و گاه فوق العاده جالب برمی خوریم که ارزش دارد معرفی شوند. در آمریکای لاتین نیز ادبیاتِ پلیسی نسبتاً نوپاست و هنوز بدنه ای استوار نیافته است، ولی چندین پلیسی نویس توانمند از کوبا و آرژانتین و مکزیک و...توانسته اند با تک رمان یا مجموعه رمان هایی ارزشمند مطرح شوند و به عرصه ی جهانی ادبیات جنایی/ معمایی راه بیابند. در آسیا، جز ژاپن، هیچ کشوری از سنتِ ادبیات پلیسی و جریانِ استوار این ژانر برخوردار نیست، اما نویسندگانی درخور توجه از چین، ترکیه، کشورهای خاورمیانه و... سربرآورده اند که بعضاً آثارشان به زبان های دیـگر ترجمه شده اند و به نوبت، به معرفی رمان های شان می پردازیم. شایان ذکر اسـت که نباید از پلیسی نویسان استرالیا و آفریقای جنوبی هم غافل ماند، چرا که صداهایی مستقل و منحصرند.
ب) رمان هایی که گرچه نویسندگان شان آنگلوساکسون یا فرانسوی اند، ولی ماجرای شان در کشورهایی می گذرد که سُنتِ پلیس نویسی در آن ها کم رنگ یا ناموجود است و کاوشگرشان نیز از همان کشور است. مشخصاً به این دلیل، با رمان هایی که در آن ها کارآگاهی غربی گذرش به سرزمینی دور می افتد و عمدتاً جنبه های شگفت انگیز و نامتعارف مکانِ وقوعِ داستان به شکلی سطحی و باسمه ای برجسته می شوند، متفاوت اند. در بهترین نمونه های این دست رمان ها، نویسنده، خواه به دلیل اقامت درازمدت یا پژوهش های ژرف از جامعه، فرهنگ، آداب و رسوم و شرایطِ سیاسیِ کشورِ موردِ نظر شناختی عمیق و دقیق و واقع گرایانه دارد و به ورطه ی ساده اندیشی و ابتـــــذال نمی افتد. جـوامع و چشم اندازهای جغرافیایی بسیار متنوعی دست مایه ی این گونه رمان ها شده اند که هند، ترکیه، مغولستان، تبت، نوار غزه، لائوس، لَپلَند (یا لیپونی) و زیستگاه قبایل زولو از آن جمله اند.
ج) جریان هایی ادبی با محوریتِ ملتی واقع در چارچوب سیاسی/ جغرافیایی کشوری دیگر، به همت گروهی پلیس نویسِ متعلق به همان ملت یا وابسته به آن یا عمیقاً آشنا با آن شکل گرفته اند. شاخص ترین نمونه اش جنبشی در ادبیاتِ جنایی / معمایی است که Tartan Noir («نوآر اسکاتلندی») نام گرفته است و پدیدآورندگانش گروهی پلیسی نویس اسکاتلندی هستند که آثارِ کارآگاهی شان را با الهام از سنت های ادبی این کشور و مشخصاً نوشته های رابرت لویی استیونسن و جیمز هاگ آفریده اند. «نوآر اسکاتلندی» که محل وقوع ماجراهایش عمدتاً ادینبورگ است، هویت و ماهیتی کاملاً متمایز و مجزا از ادبیات پلیسی بریتانیا دارد. دیگر نمونه ی شایانِ توجه، مجموعه رمان هایی را شامل می شود که ماجرای شان در زیستگاه های سرخ پوستانِ آمریکای شمالی می گذرد. نویسندگان آمریکایی یا کانادایی این آثار یا خود سرخ پوست تبارند یا، نظیر تونی هیــلرمن، سال های دراز از عمرشان را در این زیستگاه ها سپری کرده اند. شخصِ اخیر پیوندش با سرخ پوستان چنان دیرپا و استوار بود که او را به برادری پذیرفتند. بـعضی از این رمان ها، جدا از جذابیتِ روایی، در حد تک نگاری های قوم شناسی معتبر و سودمندند.

نظرات کاربران درباره کتاب سکوت قبر

نمیدونم که سبک کتاب بود یا اشکال از صفحه بندی... تغییر موضوعها و زمانها بلافاصله در پاراگراف بعدی شروع میشد. اوایل کتاب این موضوع باعث سردرگمی میشد تا کم کم عادت کردم.
در 2 هفته پیش توسط
به نظرم میتوست رو بعضی شخصیت‌ها بیشتر کار کنه
در 2 هفته پیش توسط
شخصیت پردازی عالی
در 2 هفته پیش توسط
لطفا مجموعه" ادبیات پلیسی "رو کامل بگذارید.
در 2 ماه پیش توسط