فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب همسر خاموش

نسخه الکترونیک کتاب همسر خاموش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همسر خاموش

در یک صبح بارانی بهاری اتفاق افتاد. جودی، دانشجوی روان‌شناسی، سخت درگیر درس‌های دانشگاه بود، شب‌ها هم در رستوران کار می‌کرد و از کار زیاد خسته بود. سوار بر وانت استیشن کرایه‌ای که وسایلش را بار آن کرده بود، در خط شمالی خیابان استیت می‌راند و به خانه‌ی جدیدش نقل مکان می‌کرد. آماده بود که از راست به چپ تغییر مسیر دهد، به عقب نگاه کرده یا نه، یادش نمی‌آید. وانت ظاهرا ایراد داشت، اما جودی اهمیتی نمی‌داد. از آن بدتر، پنجره‌ها بخار کرده بودند و احتمالش وجود داشت که دوربرگردان را به دلیل نور کم رد کند. با توجه به چنین اوضاعی احتمالاً پریشان بود؛ موضوعی که آن‌ها بعدها در موردش زیاد حرف زدند. وقتی تاد به درِ سمت راننده‌ی وانت جودی کوبید و او را به مسیر اتومبیل‌هایی که در حال عبور بودند پرت کرد، راننده‌ها همه بوق زدند و پا روی ترمز گذاشتند، و پیش از این که جودی خود را بیابد و متوجه شود که وانتش متوقف شده و خوشبختانه خودش آسیبی ندیده است، تاد جلو آمد و از پشت شیشه‌ی اتومبیل جودی که بالا بود سرش فریاد کشید.
ـ ای زنیکه نادان. محض رضای خدا بگو داری چه‌کار می‌کنی؟ عقلت را از دست دادی؟ کجا رانندگی یاد گرفتی؟ افرادی مثل تو اصلاً نباید رانندگی کنند. از ماشینت پیاده می‌شوی یا اینکه همین‌طور عین احمق‌ها همانجا می‌مانی؟
نطق آتشین او در آن روز بارانی اثر بدی روی جودی گذاشته بود، هرچند آدم وقتی تصادف می‌کند، عصبانی می‌شود، حتی اگر خودش مقصر باشد. تازه در این تصادف تاد اصلاً مقصر نبود. چند روز بعد وقتی زنگ زد و برای شام دعوتش کرد، جودی با کمال میل پذیرفت.
تاد او را به گریک تاون برد و کباب یونانی بره با شراب یونانی خوردند. رستوران نورانی و شلوغ بود و میزها نزدیک به هم. مجبور بودند در میان آن همه هیاهو و ولوله بلند حرف بزنند. از اینکه صدای یکدیگر را نمی‌شنیدند خنده‌شان گرفته بود. صحبت‌شان به جملات کوتاه محدود شده بود، مثل «غذا خوب است... از اینجا خوشم می‌آید... شیشه‌ی اتومبیلم بخار گرفته بود... اگر این اتفاق پیش نیامده بود هیچ‌وقت تو را نمی‌دیدم.»
جودی چندان اهل این‌گونه قرارها نبود. دوستانی که از دانشگاه می‌شناخت او را به پیتزافروشی و کافه می‌بردند و حساب پول‌شان را داشتند. وقتی هم می‌آمدند نامرتب بودند و صورت‌شان به اصلاح نیاز داشت، حتی لباس‌شان همانی بود که در دانشگاه می‌پوشیدند. اما تاد پیراهن تمیزی پوشیده بود، با اتومبیل دنبالش آمده و با هم به رستوران رفته بودند. حالا هم تمام حواسش به او بود، لیوانش را پر می‌کرد و مراقب بود راحت باشد. جودی که روبرویش نشسته بود از آنچه می‌دید خشنود بود؛ تاد با صمیمیت خاصی این رستوران را انتخاب کرد و از خود وسواس نشان داد. جودی خوشش می‌آمد وقتی می‌دید تاد با سادگیِ تمام کاردش را با تکه نان تمیز می‌کند. در پایان هم بی‌آنکه نگاهی به صورت‌حساب بیندازد، کارت اعتباری‌اش را تحویل داد.
دوباره سوار کامیون او شدند تا به محل کار تاد در باک‌تاون بروند که عمارتی از قرن نوزدهم بود.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همسر خاموش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


بخش اول: جودی و تاد

فصل اول: جودی

اوایل ماه سپتامبر است. جودی برت(۱) در آشپزخانه شام می پزد. پنجره ی شرقی اتاق خواب به لطف فضای باز مجتمع آپارتمانی، چشم انداز خوبی دارد و جودی می تواند بی آنکه دیده شود دورنمای دریاچه و آسمان را ببیند که با نور شبانگاهی یکدست آبی شده اند. خط افق، باریک و نازک و با ته رنگی تیره، بسیار نزدیک است؛ گویی می توان لمسش کرد. جودی از دیدن قوس نمایان افق که او را دربر گرفته لذت می برد. این حسِ در مهار بودن بیش از هر چیز دیگری او را عاشق زندگی در آشیانه اش در طبقه بیست و هفتم می کند.
در چهل و پنج سالگی هنوز هم خودش را جوان می بیند. بیشتر از آن که چشم به آینده داشته باشد، در حال زندگی می کند و بر روزهایش تمرکز دارد. بی آنکه خود متوجه باشد یا اصلاً در موردش فکر کرده باشد، گمان می کند زندگی به طرز مطلوبی پیش خواهد رفت؛ هرچند آینده نامعلوم و مبهم است. در واقع، روحش هم خبر ندارد که حالا زندگی اش به نقطه عطف خود رسیده و روحیه ی بانشاط و انعطاف پذیرش به مرحله ی نهایی تباهی نزدیک شده است؛ زندگی زناشویی بیست ساله اش با تاد گیلبرت(۲) به تدریج رو به فرسایش است. با توجه به اینکه فقط چند ماه وقت لازم است تا به قاتلی تبدیل شود، نمی داند تصوری که از خود دارد و اینکه چگونه باید رفتار کند، بی ثبات تر از آن چیزی است که خود می پندارد.
اگر این حرف را به او می زدید، باور نمی کرد. قتل واژه ای در گنجینه ی لغات او نیست، مفهومی بی معنا، موضوع حوادث روزنامه ها و مربوط به افرادی که با آن ها سروکار ندارد و هرگز هم ملاقاتشان نخواهد کرد. خشونت خانگی از نظر او غیرقابل پذیرش است و می گوید چرا باید اختلاف در فضای خانه چنان بالا بگیرد که به چنین جایی ختم شود. گذشته از اینکه همیشه بر خود کنترل دارد و خویشتن دار است، به چند دلیل دیگر نیز درک این موضوع برایش دشوار است: شخص آرمان گرایی نیست و اعتقاد دارد بد و خوب در کنار هم هستند، اهل دعوا نیست، زودرنج نیست.
همین طور که ایستاده و مشغول کار است، سگش زیر پایش می نشیند؛ یک سگ شکاری طلایی با پشم بور ابریشمی. جودی هرازگاهی تکه ای هویج خام برایش می اندازد، سگ هم دهانش را باز می کند و آن را در نیمه راه می گیرد و شادی کنان با دندان هایش آسیاب می کند و می خورد. پرت کردن سبزیجات رسم دیرینه شان است که هر شب پیش از شام اجرا می شود و جودی و سگ لذت فراوان از آن می برند. وقتی توله سگِ خپلی بود جودی او را به خانه آورد تا تاد را از فکر بچه دار شدن که در چهل سالگی و در ظاهر یک شبه به سرش افتاده بود، منصرف کند. اسم سگ را فروید(۳) گذاشته بود، با این فکر که شخصیت هم نام او را دست بیندازد و مسخره کند، همان مرد زن ستیزی که جودی مجبور بود در دانشگاه جدی اش بگیرد: فروید از کنار اجاق گاز رد می شود، فروید پس مانده ی غذا را می خورد، فروید دنبال دُمش می چرخد. سگ هم بی نهایت مهربان است و اصلاً کاری ندارد موضوع خنده و شوخی است.
جودی با پاک و خرد کردن سبزیجات بدنش را می جنباند. از شور و هیجان آشپزی خوشش می آید؛ روشن کردن شعله اجاق، تنظیم تایمر و نتیجه ی کار که به دنبال می آمد. هیچ صدایی از بیرون آشپزخانه به گوش نمی رسد. کارهایش را باید به موقع انجام دهد. بعد منتظر بنشیند تا صدای چرخیدن کلید تاد را در قفل بشنود، چیزی که با شادی منتظرش است. هنوز هم احساس می کند پختن شام برای تاد کاری دلنشین است، هنوز هم از تقدیری که تاد را وارد زندگی اش کرد، شگفت زده است، تصادفی صرف که می توانست به آشنایی بیشتر منجر نشود و به آینده ای که در آن غذاهای خوشمزه بود، غذاهایی که با عشق آماده می شد، نینجامد.
در یک صبح بارانی بهاری اتفاق افتاد. جودی، دانشجوی روان شناسی، سخت درگیر درس های دانشگاه بود، شب ها هم در رستوران کار می کرد و از کار زیاد خسته بود. سوار بر وانت استیشن کرایه ای که وسایلش را بار آن کرده بود، در خط شمالی خیابان استیت(۴) می راند و به خانه ی جدیدش نقل مکان می کرد. آماده بود که از راست به چپ تغییر مسیر دهد، به عقب نگاه کرده یا نه، یادش نمی آید. وانت ظاهرا ایراد داشت، اما جودی اهمیتی نمی داد. از آن بدتر، پنجره ها بخار کرده بودند و احتمالش وجود داشت که دوربرگردان را به دلیل نور کم رد کند. با توجه به چنین اوضاعی احتمالاً پریشان بود؛ موضوعی که آن ها بعدها در موردش زیاد حرف زدند. وقتی تاد به درِ سمت راننده ی وانت جودی کوبید و او را به مسیر اتومبیل هایی که در حال عبور بودند پرت کرد، راننده ها همه بوق زدند و پا روی ترمز گذاشتند، و پیش از این که جودی خود را بیابد و متوجه شود که وانتش متوقف شده و خوشبختانه خودش آسیبی ندیده است، تاد جلو آمد و از پشت شیشه ی اتومبیل جودی که بالا بود سرش فریاد کشید.
ـ ای زنیکه نادان. محض رضای خدا بگو داری چه کار می کنی؟ عقلت را از دست دادی؟ کجا رانندگی یاد گرفتی؟ افرادی مثل تو اصلاً نباید رانندگی کنند. از ماشینت پیاده می شوی یا اینکه همین طور عین احمق ها همانجا می مانی؟
نطق آتشین او در آن روز بارانی اثر بدی روی جودی گذاشته بود، هرچند آدم وقتی تصادف می کند، عصبانی می شود، حتی اگر خودش مقصر باشد. تازه در این تصادف تاد اصلاً مقصر نبود. چند روز بعد وقتی زنگ زد و برای شام دعوتش کرد، جودی با کمال میل پذیرفت.
تاد او را به گریک تاون(۵) برد و کباب یونانی بره با شراب یونانی خوردند. رستوران نورانی و شلوغ بود و میزها نزدیک به هم. مجبور بودند در میان آن همه هیاهو و ولوله بلند حرف بزنند. از اینکه صدای یکدیگر را نمی شنیدند خنده شان گرفته بود. صحبت شان به جملات کوتاه محدود شده بود، مثل «غذا خوب است... از اینجا خوشم می آید... شیشه ی اتومبیلم بخار گرفته بود... اگر این اتفاق پیش نیامده بود هیچ وقت تو را نمی دیدم.»
جودی چندان اهل این گونه قرارها نبود. دوستانی که از دانشگاه می شناخت او را به پیتزافروشی و کافه می بردند و حساب پول شان را داشتند. وقتی هم می آمدند نامرتب بودند و صورت شان به اصلاح نیاز داشت، حتی لباس شان همانی بود که در دانشگاه می پوشیدند. اما تاد پیراهن تمیزی پوشیده بود، با اتومبیل دنبالش آمده و با هم به رستوران رفته بودند. حالا هم تمام حواسش به او بود، لیوانش را پر می کرد و مراقب بود راحت باشد. جودی که روبرویش نشسته بود از آنچه می دید خشنود بود؛ تاد با صمیمیت خاصی این رستوران را انتخاب کرد و از خود وسواس نشان داد. جودی خوشش می آمد وقتی می دید تاد با سادگیِ تمام کاردش را با تکه نان تمیز می کند. در پایان هم بی آنکه نگاهی به صورت حساب بیندازد، کارت اعتباری اش را تحویل داد.
دوباره سوار کامیون او شدند تا به محل کار تاد در باک تاون(۶) بروند که عمارتی از قرن نوزدهم بود. تاد می خواست خانه را تغییر دهد؛ آن را از حالت فعلی که اتاق هایش را اجاره می دادند در آورد و مناسب سکونت یک خانواده کند. تاد دست جودی را با ملایمت گرفته و او را از خرابی ها عبور داده بود.
ـ مواظب باش! حواست به پله باشد.
ساختمان بدنمایی بود؛ دیوارهای آجری فروریخته و رنگ ها ورآمده بودند، پنجره های کوچک و شیروانی نوک تیزش ساختمان را در قسمت بالا مخاطره آمیز می کرد. در خیابانی که ردیف ساختمان های مربع شکلش تماما مرمت شده بودند، این ساختمانِ بدنما به راستی بی سلیقگی محسوب می شد. در ایوان جلویی یک نردبان برای بالا رفتن گذاشته بودند. داخل سالن ورودی عمارت، لوستر بزرگی به پهلو روی زمین افتاده بود. اتاق جلویی که طاق مانند بود و سقفش به طرزی باورنکردنی بلند به نظر می رسید با خروارها پاره آجر و خرده سنگ و سیم های آویزان شلوغ و به هم ریخته بود.
تاد با دستش اشاره کرد و گفت:
ـ اینجا قبلاً دیوار بود. جایش پیداست.
جودی به زمین نگاه کرد، الوار آن قسمت را برداشته بودند.
ـ زمانی که می خواستند اینجا را به شکل خوابگاه درآورند، تیغه های متعددی کشیدند، این طور که حالا می بینی. ولی ما داریم به شکل اولش برمی گردانیم. بعد می بینی که چه از آب درمی آید.
برای جودی سخت بود که نتیجه کار را مجسم کند. چراغ ها همه خاموش بودند و نور ضعیف آنجا از لامپ خیابان تامین می شد. تاد شمعی روشن کرد، اشک شمع را روی نعلبکی ریخت و شمع را ثابت کرد. تاد که مشتاق بود همه جا را نشان جودی دهد، شمع به دست، او را با خود به اتاق های خالی برد. به جایی رفتند که قرار بود آشپزخانه شود، به میهمان خانه ای که سال ها وجود نداشت و به فضاهای موقتی رفتند که دیوارهایش را خراب کرده بودند تا دوباره بسازند. طبقه ی بالای عمارت که قبلاً اتاق هایش را اجاره می دادند افتضاح تر از پایین بود. درِ اتاق خواب ها با قفل های شب بند محکم می شد و رنگ دیوارها غیرعادی بود. همه جا بوی نا می داد. فضای طبقه ی بالا با آن تخته چوب های کهنه که زیر پا جیرجیر صدا می کردند و شمعی که نور لرزانش شبح آن ها را روی دیوار و سقف انداخته بود، وهم آور به نظر می رسید.
تاد گفت:
ـ اینجا را تعمیر نمی کنیم، کلاً زیر و رو می کنیم و به سبک امروزی درمی آوریم. کفِ چوب بلوطی، درهای ضدسرقت و پنجره های دوجداره، این روزها همه دنبالش هستند؛ خانه ای قدیمی با ویژگی های خاص، اما کاملاً محکم و امروزی.
تاد گفت حالا که در کارش پیشرفت کرده و در کار ساختمان سازی مهارت کافی کسب کرده، خودش به تنهایی این کار را گرفته است. دانشگاه نمی رفت و به جایش کار می کرد. با اعتباری که داشت پول قرض می کرد و زندگی اش را پیش می برد. همیشه هم خوش بین بود. وقتی جودی داخل یکی از اتاق خواب ها کیسه خوابِ لوله شده، ریش تراش و خمیرریش دید، تازه متوجه شد که چقدر اوضاع مالی تاد باید خراب باشد.
وقتی به طبقه پایین برگشتند، تاد پرسید:
ـ خُب، حالا چه می گویی؟
جودی گفت:
ـ باید وقتی تمام شد ببینم.
تاد خندید.
ـ لابد فکر می کنی خودم را زیادی دست بالا گرفتم.
جودی تصدیق کرد:
ـ بلندپروازی بود.
تاد گفت:
ـ خواهی دید.
* * *
وقتی صدای در به گوش می رسد و تاد وارد خانه می شود، دریاچه و آسمان به شفقی مخملین تقلیل یافته اند. جودی چراغ سقفی را خاموش می کند، اما چراغ های قاب دار را روشن می گذارد تا فضای آشپزخانه نور ملایمی داشته باشد. پیش بندش را درمی آورد، دستی به شقیقه ها می کشد و موهایش را مرتب می کند؛ حرکتی که صرفا از روی عادت است. جنب و جوش تاد را از سالن می شنود. تاد قربان صدقه ی سگ می رود و کتش را آویزان می کند. جیبش را داخل کاسه ی برنزی روی میز کنار دیوار خالی می کند. بعد وقتی مشغول بررسی نامه های رسیده می شود، خانه در سکوت فرو می رود. جودی ماهی قزل آلای دودی را با تکه ای بیسکویت ترد درون بشقاب می گذارد.
تاد با آن موهای ماسه ای رنگ و چشمان خاکستری تیره و شور و نشاط فوق العاده اش مردی است که همیشه توجه ها را جلب می کند. هر وقت وارد جایی می شود همه برایش بلند می شوند. اگر کسی از جودی بپرسد کدام اخلاقش را بیشتر دوست دارد، جودی به همین نکته اشاره می کند. تاد هر وقت اراده کند می تواند جودی را بخنداند. او بر خلاف مردان دور و اطراف جودی، قادر است در آنِ واحد چند کار انجام دهد. وقتی سرگرم صحبت با تلفن است همزمان می تواند سگک گردن بند جودی را ببندد یا به او یاد دهد چگونه از یک دربازکن چندمنظوره بطری استفاده کند.
تاد با لب هایش پیشانی جودی را لمس می کند. چند قدم برمی دارد و لیوان های کوکتل را از داخل کابینت بیرون می آورد.
تاد به گوشت طلایی خمیرپیچ که بیرون فر، درون تابه، قرار دارد اشاره می کند و می گوید:
ـ ظاهرش که خوب است، حالا چه غذایی هست؟
ـ بیف ولینگتن(۷)، قبلاً هم درست کردم، یادت نمی آید؟ خوشت آمده بود.
درست کردن مارتینی وظیفه تاد است. جودی همین طور که دارد برای سالاد سس درست می کند، متوجه ی ترق و تروق تکه های یخ و بوی تندی است که تاد با بریدن لیمو ایجاد می کند. تاد به او تنه می زند، چیزی که در دست جودی است زمین می افتد، تاد توی دست و بالَش است، اما جودی دوست دارد که تاد کنارش باشد. بوی روزی را که گذرانده از او استشمام کند، گرمای بدنش را حس کند. دست تاد همیشه گرم و پرحرارت است، و این ویژگی برای آدمی که همیشه سرد است، امتیاز محسوب می شود.
تاد بعد از این که مارتینیِ جودی را مقابلش روی پیشخان می گذارد، گیلاس و بشقاب ماهی قزل آلای خودش را به اتاق نشیمن می برد، پاهایش را روی میز می گذارد و شروع به خواندن روزنامه ای می کند که جودی درست عین اولش تا کرده و برایش روی میز عسلی گذاشته است. جودی لوبیا سبز و بچه هویج را در توری جداگانه ی بخارپز می گذارد و اولین جرعه نوشیدنی اش را سر می کشد، از این که مایع سریع بر جریان خون اثر می گذارد و مثل برق در اعضا و جوارحش جریان می یابد، خوشش می آید. تاد روی کاناپه نشسته است و از همانجا اخبار روز را می دهد: المپیک آینده، افزایش نرخ بهره، پیش بینی باران. بعد هم وقتی نصف بیشتر قزل آلا را می خورد و آخرین جرعه ی مارتینی را سر می کشد، از جایش بلند می شود و بطری دیگری باز می کند، جودی هم غذا را به تکه های بزرگ برش می دهد. بشقاب هایشان را به آشپزخانه می برند. آسمانِ درخشان از پنجره ی آشپزخانه نمایان است.
تاد با چنگالش تکه ای گوشت برمی دارد و می پرسد:
ـامروز چطور بود؟
جودی می گوید:
ـ برگمن(۸) را دیدم.
ـ برگمن! مگر حرفی هم برای گفتن دارد؟

تاد تندتند در حال خوردن است و بی آنکه سرش را از بشقابش بالا بگیرد، حرف می زند.
ـ برگمن به من گفت الان سه سال از فیلم «تجارت دروغین سوسیس» می گذرد. فکر کنم مرا تا حدودی مقصر می داند.
تاد مراجعین او را با اسم هایی که جودی روی آن ها می گذارد، می شناسد. آن ها زمانی می آیند و می روند که تاد سر کار است، برای همین تاد هیچ کدام شان را ندیده است. اما جودی تمام اخبار را می دهد و تاد همه را می شناسد. از نظر جودی تا وقتی هویت واقعی مراجعین مخفی بماند، هیچ اشکالی وجود ندارد. برگمن اسم مستعار هنرپیشه ی بیکاری است که حتی خاطره ی آخرین کارش ـ تجارت دروغین سوسیس ـ هم فراموش شده است.
تاد می گوید:
ـ پس تقصیر توست.
ـ می گوید که به خاطر افسردگی اش دیگر کسی به سراغش نمی آید، و چرا من مشکلش را حل نمی کنم. می خواست دلیلش را بداند، خُب دلیلش همان دنیای هپروتش است. در صورتی که ما هفته هاست داریم با هم کار می کنیم.
تاد می گوید:
ـ نمی فهمم، واقعا چطور می توانی تحملش کنی.
ـ اگر می دیدیش می فهمیدی. خیلی بداخلاق است، یک جنگجوی به تمام معنا. هیچ وقت تسلیم نمی شود، آخر سر هم کار خودش را می کند.
ـ اصلاً تحملش را ندارم.
ـ داشتی، اگر برایت مهم بودند. تو می دانی که مراجعینم برای من مثل بچه ام هستند.
چهره ی تاد در هاله ای از غم فرو می رود و جودی می فهمد که اشاره به چیزهایی که مثل بچه اش هستند، تاد را به یاد بچه های واقعی که نداشتند می اندازد. جودی دوباره حرف برگمن را پیش می کشد و می گوید:
ـ ولی من نگرانش هستم. وقتی کسی به سراغش نمی آید اعتماد به نفسش پایین می آید. کسی سراغش نمی آید چون خودش خودش را قبول ندارد. موضوع اینجاست که نمی دانم آیا واقعا دارم کمکش می کنم یا نه. گاهی فکر می کنم دیگر نباید مشاورش باشم.
تاد می گوید:
ـ خُب چرا ول نمی کنی وقتی می بینی کاری از پیش نبردی؟
ـ نه، این طورها هم نیست که به جایی نرسیده باشیم. دست کم فکر می کند تحت مشاوره است.
ـ از غذا خوشم آمد. چطوری گوشت را لای خمیر گذاشتی؟
طوری خودش را متعجب نشان می دهد گویی یک کشتی را درون بطری گذاشته اند. اما جودی می داند تاد قصد شوخی ندارد. این مردی که دیوار بالا می برد و پی می سازد، وقتی نوبت به آشپزی می رسد، به طرز عجیب و غریبی کم هوش می شود.
می گوید:
ـ خمیر را دورش پیچیدم. عایق بندی لوله یادت بیاید!
اما تاد به نقطه ای زل می زند و ظاهرا قصد جواب دادن ندارد.
همیشه این طوری حواسش پرت می شود. اما به نظر جودی این اواخر بیشتر شده است. به آنی حواسش جای دیگر می رود، موجی از فکر و خیال و اضطراب او را با خود می برد. کسی چه می داند؟ شاید در سکوت از صد شمارش معکوس می کند یا به طور ذهنی رئیس جمهورها را یکی یکی اسم می برد. جودی هم کاری به کارش ندارد و او را به حال خود می گذارد.هرچند مدتی است به وضوح روحیه اش بهتر شده و بیشتر شبیه سابقش شده است. جودی فکر می کند دلمردگی او به گذشته ها برمی گردد. زمانی هم نگران بود که مبادا این حالت برایش بماند. این وضع تا مدت ها ادامه یافت، حتی فروید هم نمی توانست روحیه اش را عوض کند. فرویدِ لوس و ننری که با آن مسخره بازی های خنده دارش عین دلقک های دربار شاهان بود.
با این همه، تاد در میهمانی ها ظاهر خودش را حفظ می کند، نوشیدنی زیادی نمی خورد، با همه خوش وبش می کند و روحیه ها را تغییر می دهد، و چون بسیار بی ریا و خوش زبان است، خانم ها را جذب خود می کند: روزالی(۹) دوباره داری از چشمه جوانی می نوشی. دیدری(۱۰) این قدر خوشگلی که می شود تو را خورد. با مردها نیز همین رفتار را دارد و به آن ها فرصت حرف زدن در مورد خودشان را می دهد، بدون اینکه هیچ گونه رقابتی پیش بیاید. با ادا و اطوارش همه را می خنداند: دکتر علفی هند شرقی «فشار عصبی زیادی داری... باید آرام آرام رها شوی»، مکانیک جامائیکایی «ماشین سه تا تایر جدید می خواهد... کاپوت را بالا بزن».
البته این روزها خیلی بهتر شده است؛ سرزنده تر، آماده ی خندیدن حتی وقتی خودشان دو نفر هستند. بی تکلف و خودمانی شده، اضطراب کمتری دارد و تا حدودی همان آدم سابق است، آن طور که در سال های اول بود؛ گرچه آن روزهایی که لباس شان را در می آوردند و روی تختخواب روزنامه می خواندند، مسابقات ورزشی تماشا می کردند و برشتوک می خوردند دیگر تمام شده است. با شوخی و خنده پاکت شیر را طوری روی پایه ی تختخواب می گذاشتند که نیفتد. ولی شکر همیشه از بالای کیف دومینو روی ملافه می ریخت. آن دوران فرصتی بود که همدیگر را بهتر بشناسند. آینده ی روشن و پرهیجانی پیش رو داشتند که درها در آن باز بودند و قول ها می توانستند پس گرفته شوند.
جودی می گوید:
ـ کجایی؟
تاد مژه می زند و لبخندی تحویلش می دهد. می گوید:
ـ خوشمزه است.
بطری نیمه پر را برمی دارد و لیوان ها را دوباره پر می کند.
ـ این نوشیدنی به نظرت چطور است؟
تاد از صحبت در مورد نوشیدنی خوشش می آید. گاهی کل صحبت هایشان در طول شام فقط در مورد چیزهایی است که دارند می خورند.
اما حالا به جای اینکه منتظر جواب جودی باشد، با کف دستش به یک طرف سرش می زند و می گوید:
ـ می خواستم بگویم که بچه ها می خواهند آخر هفته بروند ماهیگیری.
جودی می گوید:
ـ ماهیگیری؟
تاد دو تکه ی آخر گوشتش را تا آخر می خورد و با تکه ای نان تهِ بشقاب را تمیز می کند و به دهان می برد.
ـ جمعه، بعد از کار می روند و یکشنبه برمی گردند.
تاد هیچ وقت ماهیگیری نمی رفت و تا جایی که جودی به خاطر می آورد دوستانش هم نمی رفتند. جودی فوری جریان را می فهمد، هیچ شکی ندارد؛ گفت «ماهیگیری» تا حسن تعبیر به خرج بدهد. می پرسد:
ـ تو هم می خواهی بروی؟
ـ هنوز تصمیم نگرفتم.
جودی که غذایش را تمام نکرده است می کوشد زودتر تمام کند. خودش خوب می داند که گاهی با طرز غذا خوردنش ـ تکه های کوچک برمی دارد و مدت ها در دهانش نگه می دارد ـ می خواهد تحمل و حوصله ی او را محک بزند. لقمه ی نیمه جویده ای که قورت می دهد در گلویش گیر می کند، به حال خفگی می افتد. تاد با مهربانی بلند می شود و به پشتش می زند. جودی به نفس نفس می افتد و شروع به عق زدن می کند. سرانجام لقمه ی دردسرساز را در دستش برمی گرداند و بی آنکه نگاهش کند لب بشقاب می گذارد.
گوشه های لبش را با دستمال تمیز می کند و می گوید:
ـ تصمیم که گرفتی به من بگو. اگر رفتی فرش ها را می دهم بشویند. کمی هم مارمالاد درست می کنم.
جودی تصمیمی برای هیچ کدام از این کارها ندارد، فقط می خواهد حرفی زده باشد. حُسن تاد در این است که هرگز به او دروغ نمی گوید. وقتی از چیزی حرف می زند هیچ وقت به جزئیات موضوع نمی پردازد تا مبادا دروغی بگوید. حالا هم توضیح اضافی در کار نخواهد بود، زیرا او آخر هفته جایی نمی رود، یعنی هیچ وقت نرفته است.
تاد می گوید:
ـ راستی، برایت هدیه گرفتم.
از اتاق بیرون می رود و با بسته ای برمی گردد؛ مربع و سفت، به اندازه ی یک کتاب جلد شمیز، با کاغذ قهوه ای و نوار چسب بسته بندی شده است. تاد آن را روی میز کنار بشقاب جودی می گذارد و دوباره می نشیند. همیشه به او هدیه می دهد و جودی عاشق این کارش است، اما اگر هدیه برای خر کردنش باشد، دیگر دوست ندارد.
جودی می پرسد:
ـ به چه مناسبت؟
ـ همین طوری.
تاد لبخند بر لب دارد، حال و هوای خاصی برقرار است. اوضاع، غیرعادی و هیجان انگیز به نظر می رسد. جودی بسته را برمی دارد، سبک است. نوار چسب را به راحتی باز می کند و تصویر نقاشی کوچک و زیبایی را از درون جعبه محافظش بیرون می آورد، یک اثر هنری اصل به سبک راجپوت(۱۱) هندی. منظره ای سبز و آبی با تصویری از زنی در پیراهن بلند که در باغ محصوری ایستاده و زیورآلات طلایی پر زرق و برقی به خود آویخته است. چند طاووس و غزال در اطرافش هستند. در چهره اش هیچ اثری از اضطراب مادی یا غصه ی دنیوی وجود ندارد. شاخ و برگ درختانِ بالای سرش او را در پناه خود دارند. زیر پایش فرش سبزی از علف پهن است. تاد و جودی با دقت به عکس نگاه می کنند. در مورد دست های حنا بسته ی زن، سبد کوچک سفیدش، اندام زیبایش که از زیر پیراهن وال نمایان است، حرف می زنند. همین طور که جزئیات نقاشی و قسمت های کم عمق رنگ را تماشا می کنند، شور و نشاط شان آرام آرام به حالت طبیعی خود بازمی گردد. تاد شمّ خوبی دارد، انتخاب درستی کرده است.
وقت خواب نزدیک است. جودی میز را تمیز می کند و سرگرم شستن ظرف ها می شود. تاد پیشنهاد کمک می دهد، ولی سرسری است و از سر وظیفه؛ هر دو می دانند که بهتر است این کار را به جودی واگذار کند و خودش سگ را بیرون ببرد. جودی زن سخت گیری نیست. معیارهای تمیزی غیرمنطقی ندارد، اما تابه ی شسته شده دیگر نباید چرب باشد، یا نباید روغن را با دستمالِ خشک کن پاک کرد و بعد هم همین دستمال را روی کریستال کشید. معیارهای او منطبق با عقل سلیم هستند. اما وقتی نوبت ساختمان سازی می شود، تاد دیگر بی دقت نیست. هر گاه می خواهد طبقه های یک قفسه را کار بگذارد، دقت می کند تا شیب نداشته باشند وسایل رویش سُر بخورند و بیفتند. به دلیل دقت زیادش کار خوبی تحویل می دهد. با این همه، کسی که کارش را نگاه می کند نمی گوید کمال طلب است و زیادی وسواس به خرج می دهد. جودی علاقه ای به گله گزاری ندارد. واقعیت این است که آدم ها در بعضی جاها قوی هستند و در بعضی جاها ضعیف. بی حوصلگی تاد در کارهای خانه به این دلیل است که سطح انرژی اش خیلی بیشتر از میزان مورد نیاز برای کارهای خانه است. این را از حالتی که اتاق را اشغال می کند می شود فهمید. تاد در یک فضای بسته، باهیبت و متشخص به نظر می رسد، صدایش باصلابت و حرکاتش باوقار و متین است. مردی است که به بیرون خانه و کارگاه ساختمان سازی تعلق دارد؛ جایی که عظمتش معنا پیدا می کند. در خانه، اغلب خواب است یا جایی لم داده، انرژی اش غیرفعال است و در سکون و آرامش قرار دارد.
جودی به اتاق های دل انگیزش می رود، پرده ها را می کشد، کوسن ها را مرتب می کند، تابلوها را صاف می کند، کرک و پرزها را از روی فرش برمی دارد. خانه را طوری مرتب می کند که وقتی صبح بیدار می شود، همه چیز رو به راه باشد. دوست دارد وقتی روزش را آغاز می کند خانه مرتب باشد. به اتاق خواب می رود، روتختی را کنار می زند و پیژامه ی تاد و لباس خواب خودش را آماده روی تختخواب می گذارد. پارچه شان را صاف می کند تا حالت بدن را از دست بدهند. چیزی توجه اش را جلب می کند؛ قیطان سفید پیژامه ی تیره رنگ و بندهای ابریشمی لباس خواب خودش. اتاق را ترک می کند و به بالکن می رود. باد سوزداری می وزد و در این شب بی مهتاب چشم انداز تا جایی که چشم کار می کند تاریک است. به سمت تاریکی مطلق خم می شود، به شدت احساس تنهایی می کند، خودش را دلخوش می کند که می تواند بر این تنهایی غلبه کند. بی هدف مدتی همانجا می ایستد، بعد خسته می شود و به داخل برمی گردد. خدا را شکر می کند که زندگی اش ثبات و امنیت دارد. آرامش و بی نیازی به روزهای زندگی اش آزادی بخشیده اند. با صرف نظر کردن از ازدواج رسمی و بچه دار شدن خودش را به دردسر نینداخته و محدودیت را وارد زندگی اش نکرده است. هیچ تاسف و افسوسی هم در کار نیست. با شکوفایی استعدادهایش و کار با مراجعه کنندگان مفرّی برای خود یافته است. اما در عمل، مثل زن های متاهل است. هرچند دوستان دوران تحصیلش او را جودی برت می شناسند، اما از نظر بیشتر افراد او خانم گیلبرت است. از این اسم و عنوان خوشش می آید؛ احساس می کند به او اصالت می بخشد. جودی لزومی نمی بیند که مردم را از اشتباه شان در آورد یا توضیحی بدهد، خودش را از اصطلاحاتی مثل «شریک زندگی» و «طرف زندگی» خلاص کرده است.
صبح روز بعد، وقتی تاد سر کار می رود، جودی از رختخواب بیرون می آید، لباس می پوشد و سگ را به پیاده روی در ساحل «نیوی پیر»(۱۲) می برد. خورشید در مه رقیقِ شیری رنگ می درخشد و تور نقره فامی بر فراز دریاچه پهن کرده است. نسیم ساحلی گزنده است و رایحه تند دریایی، ماهی و چوب های پوسیده فضا را پر کرده است. در این وقت روز ساحل به غولی خفته می ماند. نبضش آهسته می زند و نفسش خفیف است. فقط محلی ها ـ دوندگان و افرادی که سگ هایشان را برای گردش آورده اند؛ به تماشا آمده اند، به تماشای قایق های جنبان، امواج کوبنده، چرخ فلک بی حرکت که به همان حال رها شده و مرغان نوروزی که در پی غذای صبحگاهی شان شیرجه می روند. وقتی جودی راه بازگشت به خانه را پیش می گیرد، خط افق در امتداد ساحل که از خورشید طلوع گر روشن شده طوری است که گویی موج می زند. بیست سال پیش برای ادامه تحصیل به شیکاگو آمد؛ شهری که بعدها حکم خانه اش را پیدا کرد و احساس در خانه بودن به او داد. فقط جسمش در آنجا نبود، بلکه از نظر روحی هم به آن خو گرفته بود. او که در محدودیت یک شهر کوچک بزرگ شده بود، حالا در شیکاگو با آن ساختمان های سر به فلک کشیده، ازدیاد جمعیت، تنوع بیش از حد، حتی هوای فوق العاده اش به هیجان آمده بود. در آنجا به بلوغ رسید، هویت پیدا کرد و یاد گرفت که به عنوان فردی بالغ و حرفه ای خود را شکوفا سازد.

بهار همان سالی که دانشگاه را تمام کرد، کارش را شروع کرد. حالا دیگر با تاد در آپارتمان یک خوابه ای در لینکلن پارک(۱۳) زندگی می کرد. نخستین مراجعینش توسط آشنایان دانشگاهی اش معرفی شدند، و چون تاد سر کار بود آن ها را به اتاق نشیمن می برد. از همان زمانی که دانشجوی کارشناسی بود تصمیم گرفت رویکردی دوگانه داشته باشد؛ یعنی فقط آن بخش از اندوخته های علمی خود را به کار گیرد که با موقعیت متناسب هستند. فعالانه گوش دهد، رویکردی گشتالتی(۱۴) برای تعبیر و رسیدن به معنا داشته باشد و با رفتارها و نگرش های محکوم به شکست آشکارا مخالفت کند. به افراد کمک می کرد که انتظار بیشتری از خود داشته باشند و خود را مسئول سعادت خویش بدانند. آن ها را تشویق و ترغیب می کرد و بازخوردهای مثبت ارائه می داد. در همان سال اول یاد گرفت که صبر و حوصله به خرج دهد و به افراد کمک کند تا به قابلیت های خود پی ببرند. برخورد خوب و صادقانه اش امتیازی برایش محسوب می شد. مراجعین خود را دوست داشت و فرض را بر راستگویی آن ها می گذاشت. چنین چیزی افراد را آسوده خاطر می کرد. مراجعینش او را به دیگران معرفی می کردند، در نتیجه کار و بارش رونق گرفت.
حدود یک سال به بررسی جوانب کار پرداخت. تجربیاتی کسب کرد، مهارت هایش را بالا برد، بر کارش تسلط پیدا کرد و به اعتماد به نفس رسید. تا این که روزی جسد یکی از مراجعینش را در پیاده روی خیابان پیدا کردند که خودش را از بالکن طبقه دهم ساختمانی که با والدینش در آن زندگی می کرد، پرت کرده بود. پسر پانزده ساله ای که دچار اختلال دوقطبی(۱۵) بود، پسری خوب و درس خوان که به ظاهر مشکلی نداشت، سباستین(۱۶) با مو و چشمانی سیاه، بسیارکنجکاو و مسئولیت پذیر بود. اما علاقه ی زیادی داشت که با سوال های بی محتوا و بدون انتظار جواب بپرسد: «از کجا می توانیم مطمئن شویم؟ چرا این طوری است؟» آن روز وقتی طبق قرار به جلسه ی مشاوره نیامد، جودی به خانه شان زنگ زد و موضوع را از مادرش شنید. پنج روز از مرگش می گذشت و او تازه باخبر شده بود.
مادر پسر آنقدر باشعور بود که بگوید:
ـ خودت را سرزنش نکن.
اما سباستین در همان روزی که برای آخرین بار به جلسه ی مشاوره رفت خودش را از بالکن پرت کرد. صبح آن روز جودی او را دید. دوازده ساعت بعد از جلسه مشاوره، پسر به زندگی اش پایان داد. موضوع صحبت آن روز چه بود؟ مشکل دید داشت. در حاشیه نگاهش چیزهایی می دید، چیزهایی گذرا که واقعی هم نبودند.
اینجا بود که جودی برای مطالعه و تحقیق بیشتر در کلاس های ادلر(۱۷) ثبت نام کرد و کوشید مراجعینش را انتخاب کند و در حوزه های خاصی کار کند.
از وسط پارک گیت وی(۱۸) می گذرد، ساعتی را با یکی از همسایگان می گذراند و برای صرف فنجانی قهوه به کافه روم(۱۹) می رود. سپس در خانه همین طور که در حال خوردن تخم مرغ عسلی و نان تُست کره زده است روزنامه می خواند. بعد از صبحانه ظرف ها را جمع می کند و پرونده ی اولین مراجعه کننده را می آورد. اسم مستعارش قاضی است، مردی همجنسگرا دارای همسر و چند فرزند. قاضی که مانند سایر مراجعین در زندگی اش به بن بست رسیده امیدوار و معتقد است که روان درمانی بتواند به او کمک کند. مصّر است که تا آخر ادامه دهد؛ مشکل او چیزی نیست که جودی نتواند از عهده اش برآید. جودی مراجعینش را غربال می کند. با افرادی که با رفتارهایشان به عمد زندگی شان را نابود می کنند کار نمی کند، آن ها را به سایر مشاوران ارجاع می دهد. به عنوان مثال در زمینه اعتیاد کار نمی کند، خواه مواد مخدر، الکل یا قمار. با افراد دارای اختلال خوردن، اختلال قطبی یا اسکیزوفرنی و مبتلایان به افسردگی مزمن، یا آن هایی که در فکر خودکشی هستند یا دست به خودکشی زده اند، کار نمی کند. این افراد باید دارو یا درمان های توانبخشی دریافت کنند.
برنامه ی روزانه اش طوری است که پیش از ظهر فقط دو نفر را می بیند. مراجعینی که جودی بعد از غربالگری به کارش با آن ها پایان می دهد، خودشان می خواهند که بیچاره، سردرگم و مضطرب باقی بمانند، این افراد نمی داننداز زندگی چه می خواهند و قادر نیستند بر اساس انتظاری که از آن ها می رود یا خودشان گمان می کنند که از آن ها انتظار می رود تصمیم گیری کنند. اشخاصی که قضاوت والدین نادان شان در آن ها درونی شده است، زندگی را بر خود تلخ می کنند و رفتاری غیرمسئولانه و ناشایست از خود نشان می دهند. با توجه به همه ی جوانب، این گونه افراد قادر به تعیین اولویت های خود نیستند، در تعیین خط و خطوط های شخصی ناکام می مانند، علائق شخصی خود را نادیده می گیرند و خود را قربانی می بینند.
اتاق اضافی آپارتمان که دفتر مشاوره ی اوست شامل میز تحریر، قفسه ی پرونده ها و دو مبل راحتی می شود که روبروی هم روی گلیم سنتی دو در سه قرار دارند. بین دو مبل میز عسلی هست که همیشه روی آن، قلم و تخته شاسی، جعبه ی دستمال کاغذی، بطری آب و دو لیوان می گذارد. قاضی کت و شلوار مشکی همیشگی اش را پوشیده است، با جوراب های نخی روشنِ طرح اسکاچ که وقتی می نشیند و پا روی پا می اندازد، دیده می شود. سی و هشت ساله است. لب و چشمان پراحساسش در صورتی کشیده قرار دارند. جودی روی مبل روبروی او می نشیند و از آخرین جلسه مشاوره شان در هفته ی پیش می پرسد که اوضاع چطور پیش رفته است. مرد تعریف می کند که به یک دکه چرم فروشی رفت و در آن کوچه ی خلوت چه پیش آمد. با جزئیات کامل همه چیز را تعریف می کند، شاید می خواهد او را غافلگیر کند؛ اما روابطی که رضایت دو طرف در آن وجود دارد، شوک برانگیز نیست. با این حال، اولین بار نیست که مرد با چنین تعریف هایی می خواهد تحمل جودی را محک بزند. تند حرف می زند و مسیر صحبت را در نیمه راه عوض می کند، دوباره مرور می کند و نهایت تلاش خود را به خرج می دهد تا جودی را درگیر موضوع کند.
مرد وقتی داستانش را تمام می کند، زیرچشمی به جودی نگاهی می اندازد، چشمانش تلالو خاصی دارند، لب هایش از آب دهان مرطوب هستند. اگر جودی می خندید و می گفت که ای پسر شیطان، تو خیلی بلایی، حتما خوشش می آمد، اما شغل جودی این اجازه را به او نمی دهد که بخواهد خلایی را در مکالمه پر کند یا برخوردی بیش از حد صمیمی داشته باشد. مرد منتظر است، وقتی می بیند جودی چیزی نمی گوید، مضطرب و پریشان به دست هایش زل می زند. سرانجام می گوید:
ـ خُب، متاسفم! از ته دل متاسفم! خیلی، خیلی، نباید این کار را می کردم.
این ها کلماتی هستند که نمی تواند به همسرش بگوید، پس به مشاورش می گوید. روش او نفی موضوع است، بعد هم پوزش و دوباره نفی. با جمله ای مانند «خانواده ام را دوست دارم، اصلاً نمی خواهم آزاری به آن ها برسد» وارد مرحله ی نفی می شود. واقعا پشیمان است، اما قادر نیست به خاطر آرامش زندگی خانوادگی اش دست از این گونه تمایلات بکشد. هر دو نقش مهمی در ارضای نیازهایش ایفا می کنند، و هر دو برای حسّی که از هویت خود دارد مهم هستند. به خود تلقین می کند که تمایلش به هم جنس گذراست، از نظر او گناه و خویشتن داری روش هایی نیستند که برای لذت و هیجانِ کامل به او نیرو ببخشند. مانند بیشتر افرادی که خیانت می کنند، او هم خودش را توجیه می کند. او بیشتر از آنچه خودش فکر می کند تمایل به مرد دارد.
جودی به او می گوید:
ـ خودتان قضاوت کردید.
اما مرد به این زودی اعتراف نمی کند.
چهارشنبه ها روز خیانتکاران است. مراجعه کننده ی بعدی خانم پیگی(۲۰)، زنی جوان و عشوه گر با صورتی پهن و دست هایی پر از کک و مک، معتقد است که دوستی هایی از این دست باعث می شود سرزنده و سرحال باقی بماند و زندگی زناشویی اش تداوم یابد. به گفته ی خانم پیگی همسرش به چیزی مظنون نیست و اگر تردیدی پیدا کند حق هیچ گونه اعتراضی ندارد. معلوم نیست خانم پیگی چرا به مشاوره می آید یا می خواهد چه نتیجه ای از آن بگیرد، و چون عذاب وجدان ندارد و کارش را منطقی می داند با قاضی فرق می کند. دوشنبه ها و پنج شنبه ها در فاصله ی زمانی بین خرید و برداشتن بچه ها از مدرسه به قرارش می رسد.
خانم پیگی در مقایسه با قاضی تضاد و تناقض کمتری دارد، اما به عقیده ی جودی او با کشمکش بزرگتری دست وپنجه نرم می کند. اضطراب و تشویش او در پس ظاهرش جاری است و در عمق وجودش جریان دارد، اما به ندرت بالا می آید یا مایه ی پریشانی اش می شود. تلنگرزدن به آن و آوردنش به ضمیر آگاه چیزی نیست که به آسانی صورت گیرد. در صورتی که قاضی کتاب گشوده ای است و در عمق وجودش چیزی ندارد؛ مرد حساسی که خودش را در مخمصه می بیند. مشکل قاضی در نهایت، چه به کمک جودی یا بدون کمک او، به مرحله ی بحرانی خود می رسد و در زندگی اش حل می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب همسر خاموش

واقعا شکنجه شدم از خوندن این ترجمه. روی حساب اسم مترجم بدون خوندن نمونه کتاب رو خریدم و سخت پشیمون شدم. به ظن من مترجم کتاب رو بین گروهی مترجم پخش می کنه و بعد به اسم خودش منتشر می کنه. خود کتاب هم زیاد جالب نبود. مثل یه فیلم آمریکایی معمولی بود.
در 1 هفته پیش توسط
خوب بود
در 1 ماه پیش توسط
به نسبت خوب بود...ارزش خوندن داشت
در 2 ماه پیش توسط
فیدیبوی عزیز. لطفا تو توضیحات یه اشاره کوچیک به ژانر کتاب بکنید. الان من دوس دارم اینو بخونم ولی نمیدونم ژانرش جنایی هست یا نه. لطفا ژاترشو اضافه کنید به توضیحات لااقل
در 2 ماه پیش توسط