فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب کورت وانِگات
آخرین مصاحبه و سایر گفتگوها

نسخه الکترونیک کتاب کورت وانِگات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کورت وانِگات

این مصاحبه دراصل ترکیبی از چهار گفتگوست که با کورت وانِگات در خلال دهۀ گذشته صورت پذیرفته و خودش بارها این مصاحبه را با دقت و وسواس مرور و ویرایش کرده است. در واقع می‌توان آنچه را پیش‌روست مصاحبه‌ای از سوی خودش و با خودش درنظر گرفت.

  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کورت وانِگات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Kurt Vonnegut
the last interview and
other conversations

کورت وانِگات، هنر داستانسرایی

مصاحبه از دیوید هِیمن، دیوید میشلز، جورج پلیمپتون، ریچارد رودِس

نشریه پاریس ریوی یو

بهار ۱۹۷۷

این مصاحبه دراصل ترکیبی از چهار گفتگوست که با کورت وانِگات در خلال دهه گذشته صورت پذیرفته و خودش بارها این مصاحبه را با دقت و وسواس مرور و ویرایش کرده است. در واقع می توان آنچه را پیش روست مصاحبه ای از سوی خودش و با خودش درنظر گرفت.
در مقدمه اولین مصاحبه این ترکیب بندی (که در وِست بارنستِیبِل، ایالت ماساچوست وقتی وانِگات چهل وچهار ساله بود انجام شده) می خوانیم: «او یک کهنه سرباز از جنگ برگشته است، مرد خانواده، درشت اندام، انعطاف پذیر و آزاد. او در یک ژاکت فاستونیِ زِبر، شلوار خاکستریِ دانشجویان کمبریج، پیراهن برادران بروکسِ آبی رنگ و با سرِ خمیده و دست هایی چپانده شده درون جیب هایش در یک صندلیِ دسته دار اردو زده است. او مصاحبه را با عطسه ها و سرفه های ناگهانی گلوله باران می کند، تاثیر سرمای پاییزی و یک عمر سیگارکشیدن مداوم. صدای بم و زیرش طنین لهجه غرب میانه را دارد و در پیچ وخم هایش لحنی کنایه آمیز نهفته است. او هرازگاهی لبخند هوشیارانه مردی که تقریباً همه چیز را از جنگ، افسردگی، امکان مرگی خشونت بار، بیهودگی های روابط عمومی، شش بچه، درآمدی نامنظم و تاخیر زیاد در به رسمیت شناخته شدن دیده و درخود فرو خورده تحویل می دهد.»
آخرین بخش از مصاحبه این ترکیب بندی در طول تابستان سال ۱۹۷۶، سال ها بعد از اولین قسمت آن انجام شده است. توصیف او در این مقطع از زندگی اش این گونه است: «.... او به همراه شیرین کاری های دوست داشتنیِ یک سگِ قدیمیِ خانوادگی حرکت می کند. به طور کلی، ظاهری ژولیده دارد: موهای فرفریِ بلند، سبیل و لبخندی دلسوزانه مردی که دنیای اطرافش او را مات و متحیر و در عین حال غمگین و افسرده کرده است. او منزل جِرالد مورفی(۱) را برای تابستان اجاره کرده و در اتاق خواب کوچکی که در انتهای راهرو قرار داشت، کار می کند. همان جایی که مورفیِ هنرمند، خوش مشرب و دوست هنرمندان بزرگ در ۱۹۶۴ درگذشت. وانِگات از پشت میز کارش و از میان پنجره ای کوچک می تواند چمن های جلوی منزل را ببیند؛ در پشت سرش تختخواب بزرگ و سفیدی قرار دارد. روی میز کارش و در کنار ماشین تایپ نسخه ای از کتاب مصاحبه اثر اندی وارهول، منطقه داخلی از کلَنسی سیگال و چندین پاکت خالیِ سیگار قرار دارد.»
وانِگات از سال ۱۹۳۶ تاکنون آتش به آتش پال مالز می کشیده و در طول این مصاحبه نصف بیشتر یک پاکت را تمام کرد. صدایش زیر و خش دار است و شعله های بی وقفه سیگار گفتارش را نقطه گذاری می کنند. مزاحمت های دوروبر، مانند قیل و قال تلفن و صدای پارس سگی کوچک و ژولیده به نام پامکین چیزی از خلق و خوی خوبِ وانِگات نمی کاهند. در واقع، همان طور که زمانی دان واکفیلد درباره همکلاسی سابقش در دبیرستان شورتریج گفت «او خیلی می خندید و با همه مهربان و خوش اخلاق بود.»
***
*مصاحبه گر: شما کهنه سرباز برگشته از جنگ جهانی دوم هستید؟
وانِگات: بله. هروقت مُردم یک تشییع جنازه نظامی می خواهم، یک شیپورچی، پرچمِ روی تابوت، جوخه تشریفاتیِ آتش و یک آرامگاه خاص!

*چرا؟
راهی است برای به دست آوردن چیزی که همیشه بیش از هرچیز دیگری می خواسته ام. چیزی که فقط اگر می توانستم خودم را در جنگ به کشتن بدهم به دست می آوردم.

*و آن چیز؟
تایید و پذیرش از طرف جامعه.

*فکر نمی کنید که الآن آن را دارید؟
بستگانم می گویند خوشحالند که من ثروتمندم، فقط نمی توانند من را بفهمند.

*شما در جنگ در دسته دیده بانان گردان پیاده نظام بودید؟
بله، اما تعلیمات مقدماتی ام را پای توپ ۲۴۰ میلیمتری دیدم.

*سلاح بزرگیه؟
بزرگ ترین سلاح متحرک میدان جنگ که در ارتش آن زمان وجود داشت. این توپ شش قسمت داشت، هر قسمت با یک تراکتور کاترپیلار حمل می شد. هروقت به ما فرمان آتش می دادند، اول باید آن را سرهم می کردیم. عملاً باید از نو می ساختیمش. ما با جرثقیل و جَک زدن تکه هایش را روی هم می گذاشتیم. فقط قطر گلوله اش حدود ۲۵ سانتیمتر بود و تقریباً ۱۳۷ کیلو وزن داشت. چیزی شبیه راه آهن ساخته بودیم تا بتوانیم گلوله را از زمین به لوله توپ منتقل کنیم که نزدیک به سه متر از زمین فاصله داشت. محفظه لوله دری داشت شبیه در گاوصندوق های بزرگ.

*شلیک با چنین سلاحی حتماً خیلی هیجان انگیز بوده!
نه واقعاً، ما گلوله را می گذاشتیم و خرج انفجار بسیار ملایمی می ریختیم داخلش. مثل بیسکوئیت های مرطوب سگ بودند. در لوله را می بستیم و چکش اهرمی اش را که به چاشنی ضربه می زد می زدیم و آتش از آن بیسکوئیت های مرطوبِ سگ می زد بیرون. فکر کنم ایده اصلی گردوخاک بلند کردن بود. بعد از مدتی می توانستیم صدای جلزوولزش را بشنویم. درست شبیه پختن بوقلمون در دمای حداکثر. هرازگاهی لوله اش را چرب می کردیم تا بالاخره به جایی می رسید که توپ داغ می کرد. در آن موقع مکانیسم لگدزدنش شدت پیدا می کرد و گلوله را پس می زد. گلوله عین بالن هواییِ گودیِر در هوا معلق می شد. اگر یک نردبان داشتیم می رفتیم بالا و روی گلوله می نوشتیم «لعنت به هیتلر» و هلیکوپترها دنبالش می افتادند تا بکشانندش پایین.

*سلاحِ وحشت نهایی!
در جنگ فرانسه و پروس.

*اما درنهایت در گردان صدوششم پیاده، عازم شدی، نه با این توپ.
گردان «ناهار پاکتی ها». با یک عالمه پاکت ناهار سیرمان می کردند. ساندویچ سالامی و یک پرتقال.

*در میدان جنگ؟
نه، وقتی هنوز امریکا بودیم.

*در طول مدت تعلیمات مقدماتی برای رسته پیاده؟
من هیچوقت برای رسته پیاده نظام آموزش ندیدم. می دونی، دسته دیده بان ها از سربازهای زبده بودند. در هر گردان فقط شش تن از آنها بودند و هیچ کس هم واقعاً نمی دانست قرار است چکار کنند. هر روز صبح راه می افتادیم طرف واحد سرگرمی و پینگ پنگ بازی می کردیم و یا فرم های استخدامی افسرها را برایشان پُر می کردیم.

*اما در دوران آموزشی حتماً به جز توپ ۲۴۰ میلیمتری با سلاح های دیگری هم سروکار داشتی.
اگر سروکارت با توپ ۲۴۰ میلیمتری بیفته دیگر حتی وقت برای تماشای فیلم های بالای هجده سال هم نداری.

*وقتی به جبهه رسیدی چکار کردی؟
ادای تمام فیلم جنگی هایی را که دیده بودم درآوردم.

*در جنگ به کسی هم شلیک کردی؟
درباره اش فکر کردم. یک بار سرنیزه ام را محکم کردم و کاملاً در حالت آماده باش بودم.

*شلیک هم کردی؟
نه. اما اگر بقیه می کردند، من هم شلیک می کردم. اما دسته جمعی تصمیم گرفتیم این کار را نکنیم. کسی را نمی دیدیم که بهش شلیک کنیم.

*این مربوط به نبرد آردنن(۲) می شه، درسته؟ بزرگ ترین شکست ارتش امریکا در تاریخ.
شاید. آخرین ماموریت من به عنوان دیده بان، پیداکردن توپخانه خودمان بود. دیده بان ها معمولاً می روند تا دشمن را پیدا کنند. آنقدر وضعیت بد شده بود که ما دست آخر مجبور شدیم خودمان را پیدا کنیم. اگر فرمانده گُردانمان را پیدا کرده بودم، همه کلی حال می کردند.

*ممکنه از دستگیری ات توسط آلمانی ها بگویی؟
حتماً. ما در دالانی به عمق خاکریزهای جنگ جهانی اول بودیم. همه جا پوشیده از برف بود. یکی می گفت به احتمال قوی در لوکزامبورگ بودیم. غذا هم نداشتیم.

*با کی بودید؟
دسته دیده بانان گُردانمان. هر شش نفرمان به علاوه پنجاه نفر دیگه که اصلاً نمی شناختیمشان. آلمانی ها می توانستند ببینندمون چون با بلندگو با ما صحبت می کردند. به ما گفتند که وضعیتمان اصلاً خوب نیست و از این حرف ها. این همان موقعی بود که سرنیزه هایمان را محکم کردیم. برای چند دقیقه ای وضعیت جالبی بود.

*چطور؟
با اون سرنیزه ها عین جوجه تیغی شده بودیم. هرکی دنبالمان می آمد دلم برایش می سوخت.

*اما به هرحال دنبال تان آمدند؟
نه. به جاش گلوله های ۸۸ میلیمتری فرستادند. گلوله ها درست نوک درخت های بالای سرمان منفجر می شدند. بالای سرمان صدای مهیبی می دادند. همین طور ترکش بود که روی سرمان می بارید. ترکش به بعضی ها اصابت کرد. بعد، آلمانی ها دوباره گفتن بیرون بیاییم. داد نزدیم «دیوانه ها» یا چیزی شبیه به این، گفتیم، «باشه» و «خونسرد باشین» و از این حرف ها. بالاخره وقتی آلمانی ها خودشان را نشان دادند، دیدیم لباس های استتار سفیدرنگ پوشیده اند. ما از این چیزها نداشتیم. لباس های ما زیتونی و رنگ روغنی بود. در هر فصلی زیتونی و رنگ روغنی بودیم.

*آلمانی ها چی گفتند؟
گفتند کار ما تمام شده و خوش شانس بوده ایم که می توانیم تا آخر جنگ زنده بمانیم، که البته زیادی مطمئن بودند. در حقیقت، احتمالاً در عرض سه روز توسط مارشال پتن و ارتش سوم یا کشته شدند یا اسیر. بچرخ تا بچرخیم.

*آلمانی بلد بودی؟
والدینم زیاد با هم صحبت می کردند و از بچگی تو گوشم بود. اما از آنجایی که در دوران جنگ جهانی اول در امریکا زیاد با آلمان و چیزهای آلمانی میانه خوبی نداشتیم به من یاد نداده بودند. وقتی اسیر شدیم سعی کردم چندتایی لغت که می دانستم به زبان بیاورم، از من پرسیدند آیا اصل و نسب آلمانی دارم که من هم گفتم، «بله.» می خواستند بدانند چرا در جنگ علیه برادرانم هستم.

*و شما چی گفتید؟
راستش سوالشون به نظرم احمقانه و مسخره آمد. والدینم جوری من را از رگ و ریشه آلمانی ام جدا کرده بودند که اصل و نسبم می توانست مثلاً بولیویایی یا تبتی باشد.

*بعد از آنکه اسیر شدید فرستادنتون به دِرسِدن؟
سربازهایی که اسیرمان کرده بودند ما را آورده بودند به همان کوپه ای که می خواستند از آنجا یهودیان و کولی ها و شاهدان یهوه(۳) را به اردوگاه های مرگ ببرند. ترن، همان ترن بود. آن شب بمب افکن های موسکیتوی انگلیسی چندبار به ما حمله کردند. حدس می زنم فکر کرده بودند ما ابزار استراتژیک هستیم. کوپه ای را که حامل افسران گردان ما بود زدند. هربار که می گویم از افسرها متنفرم، که هنوز هم گاهگاهی تکرار می کنم، باید به یاد آن افسرهایی که تحت فرامینشان بودم بیفتم که هیچ کدامشان هم جان سالم به در نبردند. کریسمس هم نزدیک بود.

*و بالاخره به دِرسِدن رسیدید.
اول وارد اردوگاه اسرای بزرگی در جنوب دِرسِدن شدیم. سربازها از افسرها و آنهایی که در خط مقدم نبودند جدا شدند. طبق مواد کنوانسیون ژنو که از آن سندهای ادواردی(۴) است، سربازها باید کار می کردند. همه راهیِ زندان شدند به جز من که چون سرباز بودم به دِرسِدن فرستاده شدم.

*چه حسی از خود شهر داشتی قبل از آنکه بمباران شود؟
دِرسِدن اولین شهر شیکی بود که تا به حال دیده بودم. شهری پر از مجسمه و باغ وحش، مثل پاریس. ما در یک سلاخ خانه مستقر شدیم، در ساختمانی سیمانی تروتمیز که طویله خوک های پرورشی بود. تختخواب و تشک های پوشالی در طویله برایمان گذاشته بودند. به عنوان کارگرهای قراردادی هر روز صبح می رفتیم به یک کارخانه که شیره مالت درست می کرد. شیره برای زنان حامله بود. آژیر خطر لعنتی قطع می شد و می توانستیم صدای بمباران را در شهر مجاور بشنویم- بمب، بمب، بمب. هیچ وقت فکر نمی کردیم ما را بزنند. چندتایی پناهگاه در شهر وجود داشت و از صنایع نظامی خبری نبود، فقط کارخانه های سیگارسازی، کلارینت سازی و بیمارستان آنجا بود. تا اینکه آژیر خطر کلاً قطع شد، ۱۳ فوریه ۱۹۴۵ بود، ما دو طبقه زیر خیابان در یک انبار بزرگ گوشت بودیم. آنجا خیلی سرد بود و لاشه های گوشت دوروبرمان آویزان بودند. وقتی آمدیم بالا اثری از شهر نبود.

*در آن انبار گوشت خفه نشدید؟
نه! خیلی بزرگ بود و ما هم زیاد نبودیم. حمله هوایی هم صدای عجیب و غریبی نداشت. اول با مواد منفجره قوی همه چیز را شُل کردند و بعدش گلوله های آتش زا همه چیز را از بین برد. وقتی جنگ شروع شد می توانستی این گلوله ها را ببینی، حدوداً به اندازه یک جعبه کفش بودند. وقتی به دِرسِدن رسیدند، شده بودند شبیه یک چیز کوچک و ظریف. تمام شهر را با خاک و خاکستر یکسان کردند.

*وقتی آمدید بالا چی شد؟
نگهبان های ما رزمنده نبودند، یک گروهبان، یک سرجوخه و چهار سرباز بودند، بدون فرمانده که حالا بدون شهر هم شده بودند چون اهل دِرسِدن بودند و برای انجام کارهای راحت تر به خانه اعزام شده بودند. چند ساعتی ما را زیر نظر داشتند. نمی دانستند چکار باید بکنند. می رفتند یک گوشه و با هم صحبت می کردند. تا اینکه با هر زحمت و سختی بود از روی ویرانه ها حرکت کردیم و در حومه شهر ما را با چند نفر که اهل آفریقای جنوبی بودند جمع کردند. هر روز کار ما این شده بود که به شهر برویم و در اقدامی جوانمردانه جنازه ها را از زیر خروارها خاک و از دل پناهگاه ها و زیرزمین ها بیرون بکشیم. وقتی وارد پناهگاه یا زیرزمینی می شدیم به نظر می رسید یک اتوبوس پُر از آدم همگی در یک لحظه دچار سکته قلبی شده اند. افرادی که خیلی عادی روی صندلیشان نشسته بودند و حالا همگی مرده بودند. کولاکِ آتش چیز بسیار عجیبی است که در طبیعت وجود ندارد. به وسیله گردبادهای تندی که از درون خودش زبانه می کشد تغذیه می شود و جلوی تنفس را می گیرد. مرده ها را بیرون می آوردیم. آنها را سوار واگن هایی می کردند و به پارک ها و محوطه های بزرگ و روباز شهر، جاهایی که آوار و خرده سنگ نبود می بردند و برای جلوگیری از تعفن و گسترش بیماری آنها را می سوزاندند. همه جا مراسم دعا و تشییع جنازه بود.۱۳۰ هزار جنازه زیر خیابان ها بودند. هدیه عید پاکِ مخوفی بود. سربازهای آلمانی دورِ ما را می گرفتند و نمی گذاشتند تا مردم ببینند ما چه می کنیم. بعد از چند روز شهر بو گرفته بود و تکنیک جدیدی اختراع شد. احتیاج مادر خلاقیت است. ما وارد پناهگاه ها می شدیم، چیزهای باارزش آنها را جمع آوری می کردیم و به سربازها می دادیم. سپس سربازها با سلاح آتش پاش می آمدند و جلو در ورودی می ایستادند و جنازه ها را همان جا خاکستر می کردند؛ طلا و جواهرات را بیرون بیاورید و سپس همه را همان جا بسوزانید.

*عجب تاثیری دارد بر کسی که در فکر نویسنده شدن است!
چیز نادری برای دیدن بود، چیزی تکان دهنده. لحظه ای از حقیقت هم بود، چون سربازان و غیرنظامیان امریکایی نمی دانستند بمب افکن های امریکایی در این بمباران شرکت داشتند. حدوداً تا پایان جنگ به عنوان اسرار نظامی محفوظ ماند. یکی از دلایلی که دِرسِدن را خاکستر کردند این بود که دیگر همه چیز را نابود کرده بودند و فقط دِرسِدن مانده بود. پیش خودشان گفتند: «امشب چکار کنیم؟» آلمانی ها هم هنوز درحال جنگیدن بودند و از پروژه سوزاندن شهرها هم استفاده شده بود. هنوز پروژه شهرسوزی محرمانه بود. آتش کشیدن کالسکه بچه ها و این چیزها. همه آن حرف ها راجع به بمبِ نوردِن چرند بود. فیلم های خبری توپچی را نشان می داد که نماینده مجلس با یک کالیبر ۴۵ در کنارش نشسته، از این نوع چرندیات. در عوض، کاری که واقعاً می کردند این بود که صدها هواپیما را روی شهرها پرواز می دادند و هرچی دم دستشان می رسید روی سر مردم می ریختند. وقتی بعد از جنگ وارد دانشگاه شیکاگو شدم کسی که برای پذیرش با من مصاحبه می کرد روی دِرسِدن بمب انداخته بود. او تا آن نقطه از زندگیِ من وارد شده بود و حالا می گفت «ما از این کار متنفر بودیم.» این حرفش هنوز تو ذهنمه.

*واکنش دیگر می توانست این باشد که «تابع دستور بودیم.»
واکنش او انسانی تر بود. فکر کنم حس کرده بود که بمباران ضروری بوده. چیزی که همه آموختند این بود که چه به سرعت می شود یک شهر را بازسازی کرد. مهندس ها گفته بودند بازسازیِ آلمان ۵۰۰ سال طول خواهد کشید. راستش را بخواهید حدوداً ۱۸ هفته طول کشید.

*آیا بعداً تصمیم گرفتی به محض پایان این وضعیت درباره اش بنویسی؟
وقتی شهر نابود شد هیچ تصوری از وسعت واقعه نداشتم. اینکه آیا برمِن یا هامبورگ یا کوِنتری هم همین طور بودند یا نه... کوِنتری را هرگز ندیده بودم، بنابراین به جز چیزهایی که در فیلم ها دیده بودم هیچ تصور دیگری از آن نداشتم. وقتی به خانه برگشتم (البته نویسنده بودم چون در نشریه کورنِل سان کار می کردم) درباره نوشتن داستانِ خودم در جنگ فکر کردم. همه دوستانم هم برگشته بودند و ماجراجوییِ جالبی می شد. به دفتر روزنامه ایندیاناپلیس رفتم. گشتم ببینم درباره دِرسِدن چی دارند. یک مطلب نیم سانتی داشتند به این مضمون که هواپیماهای ما بر فراز دِرسِدن به پرواز درآمدند و دو تا از آنها سقوط کردند. این جزئی ترین مطلب در جنگ جهانی دوم بود. بقیه مطالب بیشتری برای نوشتن داشتند. اندی رونی را به یاد می آورم که همان موقع شروع کرد به نوشتن؛ در آن زمان او را نمی شناختم، اما فکر کنم اولین کسی بود که بعد از جنگ، داستانِ خودش را در جنگ به نام تیرانداز هوایی چاپ کرد. حیف، من هیچ وقت از این نوع ماجراجویی های باکلاس نداشتم. همدیگر را اغلب اوقات در کافه اروپایی می دیدیم و درباره جنگ صحبت می کردیم و وقتی گفتم در دِرسِدن بودم، حسابی شوکه شد و همیشه می خواست بیشتر بداند. بعد از آن، کتابی از دیوید آیروینگ درباره دِرسِدن چاپ شد که مدعی بود بزرگ ترین کشتار دست جمعی در تاریخ اروپا بوده است. پیش خودم گفتم، آه خدای من بالاخره یک چیزی دیدم! از آنجا بود که سعی کردم تا داستانِ جنگیِ خودم را بنویسم. حالا جالب از آب درمی آمد یا نه، بماند. کمی از این پروسه را در ابتدای کتاب سلاخ خانه شماره پنج توصیف کرده ام؛ با حضور جان وین و فرانک سیناترا می دیدمش. سرانجام خانمی به نام مری اوهارا، همسر یکی از دوستان که با من آنجا بود گفت: «آن موقع تو بچه بودی، درست نیست که خودت را جای مردانی چون وین و سیناترا جا بزنی، و برای نسل آینده هم خوب نیست چون از جنگ چهره خوبی می سازی.» این برایم نکته بسیار مهمی بود.

*و این باعث شد تا کل ماجرا تغییر کند...
او باعث شد ذهنم معطوف به نوشتن درباره این موضوع بشود که واقعاً ما چقدر بچه سال بودیم: هفده، هجده، نوزده، بیست و بیست و یک ساله. ما همگی سر و صورت و ظاهر بچه ها را داشتیم و زمانی که اسیر بودم فکر نمی کنم زیاد به اصلاح نیازی داشتم.

*یک سوال جنگیِ دیگر، راستی آیا هنوز درباره بمباران و سوزاندنِ دِرسِدن فکر می کنی؟
یک کتاب درباره اش نوشتم، به نام سلاخ خانه شماره پنج. کتابی که هنوز تجدید چاپ می شود و حالا به عنوان یک کاسبکار باید فکری به حالش بکنم. مارسِل اوفولس از من دعوت کرد در فیلمش، یادبود عدالت(۵) کمکش کنم. از من می خواست تا درباره دِرسِدن به عنوان واقعه ای بی رحمانه حرف بزنم. به او گفتم به جای من با دوستم، برنارد اوهارا، همسر مری صحبت کند که او هم این کار را کرد. اوهارا با من در دسته دیده بانان بود و بعد هم با هم در اردوگاه اسیران جنگی بودیم. او حالا در پنسیلوانیا وکیل است.

*چرا نمی خواستی در آن فیلم شهادت بدهی؟
نام من آلمانی است. نمی خواستم با کسانی که فکر می کردند دِرسِدن باید نابود می شد بحث کنم. تمام آنچه در کتابم درباره دِرسِدن گفتم این بود که دِرسِدن، به هرحال، با بمب نابود شد.

*واقعاً بزرگ ترین کشتار دست جمعی در تاریخ اروپا بوده؟
این سریع ترین کشتارِ تعداد زیادی از انسان ها بود. ۱۳۵ هزار نفر در عرض چند ساعت کشته شدند. البته روش های کُندتری هم برای کشتار وجود داشت.

*اردوگاه های مرگ...؟
بله، میلیون ها نفر را به تدریج در آنجا کشتند. خیلی ها کشتار دِرسِدن را انتقامی به حق از آنچه در اردوگاه های مرگ صورت گرفت می دانند. شاید این طور باشد. همان طور که گفتم، من هیچ وقت در این باره بحث نمی کنم. البته این را هم ذکر کنم که مجازات اعدام برای تمام کسانی بود که در آن شهر بی دفاع حضور داشتند، بچه ها، سالمندان، حیوانات باغ وحش و البته هزاران هزار نازیِ متعصب و در کنارشان، بهترین دوستم، برنارد اوهارا، و من. از هر لحاظ، من و اوهارا هم باید در میان آن کوه اجساد می بودیم. اجساد بیشتر، انتقامِ به حق تر.

*فکر کنم انتشارات کتابخانه فرانکلین به زودی نسخه فاخری از سلاخ خانه شماره پنج را عرضه می کند.
بله. از من خواسته شده تا مقدمه جدیدی برایش بنویسم.

*چیز جدیدی اضافه کرده ای؟
اینکه، فقط یک نفر روی کره زمین از حمله هوایی سود برد، حمله ای که لابد میلیون ها دلار هزینه داشت. حمله هوایی جنگ را یک دفعه تمام نکرد، پدافند آلمان را ضعیف نکرد، حتی یک نفر را از اردوگاه های مرگ آزاد نکرد. فقط یک نفر سود برد. نه دو یا پنج یا ده نفر. فقط یک نفر.

*و او کی بود؟
من. برای هر کشته سه دلار گرفته ام. تصورش را بکن.

*به هم عصرانت چقدر احساس نزدیکی می کنی؟
برادران و خواهران نویسنده ام؟ قطعاً بسیار دوستانه. اما از آنجایی که به نظر می آید کارهایمان خیلی با هم تفاوت دارد، برایم صحبت کردن با بعضی از آنها سخت است. این موضوع تا چند وقت برایم معما شده بود، تا اینکه ساول استینبرگ...

*هنرمند گرافیست؟
دقیقاً. او گفت که تقریباً در تمام هنرها به افرادی برمی خوریم که به تاریخ هنر، به شکست ها و موفقیت ها و تجارب گذشتگان با قدرت تمام واکنش نشان داده اند و دیگرانی که این طور نبودند. من خود را در گروه دوم حس می کنم. نمی توانستم همبازیِ خوبی برای اجداد ادبی ام باشم. چون هیچ گاه آنها را سیستماتیک مطالعه نکرده ام. در رشته شیمی در کُرنِل و سپس انسان شناسی در دانشگاه شیکاگو تحصیل کردم.
خدای من، من سی و پنج ساله بودم که دیوانه بِلِیک شدم و در چهل سالگی مادام بواری را خواندم و تا چهل وپنج سالگی نام سلین(۶) به گوشم نخورده بود. فقط به خاطر شانس زبان بسته ام بود که به خانه نگاه کن، فرشته(۷) را دقیقاً وقتی باید می خواندم خواندم.

*کِی؟
در هجده سالگی.

*پس همیشه اهل کتاب خواندن بوده ای؟
بله. من در خانه ای پر از کتاب بزرگ شدم. اما هیچ وقت مجبور نبودم برای نمره درسی کتاب بخوانم یا مقاله ای درباره اش بنویسم و یا در سمیناری ثابت کنم که آن را فهمیده ام. من اصلاً بحث کننده خوبی درباره کتاب ها نیستم. در این مورد تجربه ام صفر است.

*کدام یک از اعضای خانواده ات بیشترین تاثیر را بر تو به عنوان نویسنده داشته؟
فکر کنم مادرم. ادیت لیبِر وانِگات. بعد از آنکه خانواده مان تقریباً همه چیزشان را در دوران رکود اقتصادی از دست دادند، مادرم فکر کرد شاید بتواند از طریق نوشتن برای مجلات ساده راه جدیدی برای پول درآوردن پیدا کند. او به دوره های داستان کوتاه نویسیِ شبانه رفت. مجلات را طوری که قماربازها فرم های مسابقات اسب دوانی را می خوانند مطالعه می کرد.

*او زمانی ثروتمند بود، این طور نیست؟
پدرم، معماری با استطاعت مالیِ متوسط با یکی از ثروتمندترین دخترهای شهر ازدواج کرد. از راه آبجوسازی مال و ثروت به هم زده بودند. آبجوی لیبر لاگر که بعداً شد گُلد مدال. لیبر لاگر بعد از آنکه جایزه ای در نمایشگاهی در پاریس برد شد گُلد مدال.

*حتماً آبجوی خیلی خوبی بوده.
مدت ها قبل از من. هیچ وقت آن را نچشیدم. می دانم که یک ماده محرمانه داشته. وقتی آن را درون آبجو می ریختند پدربزرگم و استاد آبجوسازش به هیچ کس اجازه نمی دادند نگاه کند.

*می دانی آن ماده چه بود؟
قهوه.

*پس مادرت به کلاس های داستان کوتاه نویسی رفت...
و پدرم در یک استودیو که در طبقه فوقانیِ منزل به پا کرده بود نقاشی می کرد. برای معماران در دوران رکود اقتصادی کار چندانی وجود نداشت، برای هیچ کس کار چندانی پیدا نمی شد. از قضا حق با مادر بود: حتی نویسندگانِ مجلات متوسط به سرعت و به مقدار زیاد پول درمی آوردند.

*پس مادرت نویسندگی را خیلی جدی گرفت...
تقریباً... او زن بسیار باهوش و پرکاری بود. او به همان دبیرستانی می رفت که بعدها من رفتم و از معدود دانش آموزانی بود که نمره ای جز نمره عالی نمی گرفت. بعداً برای ادامه تحصیل به شرق رفت و سپس به تمام اروپا سفر کرد. زبان فرانسه و آلمانی اش کامل بود. هنوز کارنامه دوران دبیرستانش را دارم. تمام نمراتش «عالی، عالی، عالی...» معلوم شد که نویسنده خوبی هم هست، اما برای اصطلاحات عامیانه ای که مجلات سطحی می خواستند بی استعداد بود. خوشبختانه من همه اصطلاحات عامیانه را بلد بودم و وقتی بزرگ شدم توانستم رویای او را به واقعیت تبدیل کنم. نوشتن برای نشریه هایی مثل کولیر، اوینینگ پست، کازموپولیتن، لیدیز هوم ژورنال و چه و چه برای من مثل آب خوردن بود. ای کاش! ای کاش زنده بود و تمام نوه هایش را می دید. ده تا نوه دارد. حتی نتوانست اولی اش را ببیند. من یکی دیگر از رویاهایش را هم عملی ساختم: مدت مدیدی در دماغه کاد زندگی کردم. او همیشه می خواست آنجا زندگی کند. شاید برای پسرها خیلی عادی باشه که سعی کنند رویاهای دست نیافتنی مادرهایشان را به واقعیت تبدیل کنند. من بعد از مرگ خواهرم پسرهایش را به فرزندخواندگی گرفتم و حالا کمی غریب به نظر می رسد که می بینم آنها هم سعی دارند که رویاهای مادرشان را به واقعیت تبدیل کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب کورت وانِگات