فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌ی شال

کتاب قصه‌ی شال
قصه‌ی مادر شهید محمد معماریان

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌ی شال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قصه‌ی شال

حالا محمد دل‌مشغولی مهم‌تری پیدا کرده بود. تا کارهایش در خانه و خیاطی تمام می‌شد، می‌رفت مسجد و پایگاه. بزرگ‌ترهای پایگاه به او محبت خاصی پیدا کرده بودند؛ هروقت می‌رفتند گشت و اردو و تمرینات نظامی، محمد را هم با خودشان می‌بردند. اسلحه دست می‌گرفت، بقیه لبخند می‌زدند؛ چون اسلحه هم‌قدش بود...

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قصه‌ی شال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تهران، سال ۱۳۵۱
نگاه پر اشکش به صورت رنگ پریده ی محمد بود. محمد چند روز بود که تب شدیدی داشت. هر کاری از دستش برمی آمد و بلد بود، انجام داد، اما تب محمد پایین نیامد. از دیروز که آورده بودش بیمارستان، تا حالا توی دستگاه بود و در اتاق مراقبت های ویژه. نشسته بود منتظر دکتر که بیاید و جواب آزمایش ها را بیاورد. انتظارش طولی نکشید؛ دکتر آمد و با کمی مکث پرسید: گفتید بچه تان چند ماهه است؟»
مادر آب دهانش را قورت داد و گفت: هجده ماهه.»
دکتر سری تکان داد و گفت: طبق آزمایش ها و معاینات ما، بچه ی شما مننژیت مغزی دارد، این تب و تشنج هم نشانه های مننژیت است. ما داریم تلاش خودمان را می کنیم، اما برای این که بهتر بتوانیم تحقیق کنیم، باید آب نخاع بچه را بگیریم. یک برگه می دهم که شما امضا کنید تا ما کارمان را ادامه بدهیم. البته باید بگویم که احتمالش کم است که درمان اثر کند و بچه خوب شود. ممکن است فلج بشود.»
مادر حس کرد که تمام تنش گُر گرفته است و می سوزد. مانده بود که چه بگوید. دکتر منتظر بود تا مادر تصمیم بگیرد. مادر سرش را بلند کرد و گفت: آقای دکتر! همان خدایی که این درد را به این بچه داده، خودش هم می تواند این درد را از او بگیرد. خدا می داند که من نمی توانم بچه ی فلج را نگه دارم. من... من امضا نمی کنم.»
دکتر جا خورد، ابرو در هم کشید و با پرخاش گفت: خودتان می دانید، ولی اگر این بچه را از بیمارستان ببرید، توی پرونده اش می نویسم که هیچ بیمارستانی قبولش نکند.»
چشم های مادر داغ شده بود و اشک می خواست سرریز کند. دلش می خواست بنشیند روی زمین. گفت: هرچه می خواهید بنویسید. این طور هم که شما فکر می کنید، نیست. ما بی صاحب نیستیم.» و بچه را از روی تخت برداشت و راه افتاد. توی صورت دکتر نگاه نکرد تا اشک هایش را نبیند.
به خانه که رسید، انگار خسته ترین و غمگین ترین مادر عالم بود. رخت خواب محمد را آورد و رو به قبله انداخت. صورت محمد را بوسید و آرام خواباندش.
پنج روز گذشته بود و محمد هنوز هیچ حرکتی نداشت. روزبه روز بدنش خشک تر می شد. سرش به عقب برگشته بود، انگشتانش از هم باز شده بود، چشمانش مات مانده بود و دیگر بسته نمی شد. مادر یک آینه گذاشت جلوی دهان او تا ببیند نفس می کشد یا نه.
شش روز گذشت. مادر دیگر طاقت نیاورد. محمد را در آغوش گرفت و رفت بالای پشت بام. نگاهش که به آسمان افتاد، اشک هم در چشمانش جوشید. جانمازش را همان جا زیر آسمان انداخت. به خدا توکل کرد و دو رکعت نمازِ توسل به جدّش، حضرت رسول(ص) خواند. زیر لب آرام گفت: صلی الله علیک یا رسول الله.»
محمد چشمانش را آهسته آهسته باز کرد و بست و کمی دست وپایش را تکان داد.
بغض مادر ترکید و سیل اشک از چشمانش سرازیر شد. حس کرد دختری است که برای شکایت از سختی هایی که پیش آمده، مقابل پدرش نشسته است. دلش می خواست که پیامبر(ص) در حق محمد، پدری کند.
یک اسب سوار سراپا سفید را می دید که با صورتی که مثل مهتاب درخشان، دورِ جانماز می گردد. تمام وجودش پر از حرارت شد، دلهره به جانش افتاد. بی اختیار بلند شد، ایستاد و گفت: یا رسول الله! من بچه ام را از شما می خواهم، ولی سالم. اگر ماندنی است، از خدا بخواه بچه ام را صحیح و سالم به من برگرداند.»
به خودش که آمد، تنها ردی از بوی عطر اسب سوار باقی مانده بود.
از پشت بام پایین آمد. دلش آرامش عجیبی پیدا کرده بود. مادرش گوشه ی اتاق نشسته بود، دانه های تسبیح را یکی یکی با دو انگشت جدا می کرد و زیر لب چیزی می گفت. به مادرش گفت: مادر! بچه ی من یا همین الآن خوب می شود یا می میرد. هرچه خدا بخواهد، من در مقابلش تسلیمم. اگر غیر از این باشد، من از سادات نیستم.»
محمد را در رختخوابش خواباند و منتظر، گوشه اتاق نشست. نگاهش گاهی به محمد بود و گاهی به ساعت. هنوز عقربه ها به دنبال هم یک ساعت ندویده بودند که آرام آرام بدن محمد به حرکت درآمد، چشمانش بسته شدند، دست ها و پاهایش آرام گرفتند.
نور امید در وجود همه روشن شد. مادر با بغض صدا زد: محمدجان! محمد!»
محمد چشمانش را باز کرد، نگاهی به مادر کرد، سرش را از روی بالش بلند کرد و سرش را روی زانوهای او گذاشت.
مادر خندید، در آغوشش گرفت، بوسیدش. دوباره بوسید و بوییدش. محمد خوب شده بود و مادر مانده بود چگونه خدا را شکر کند.
فردا صبح، مادر پرونده ی پزشکی را برداشت، محمد را بغل کرد و به بیمارستان رفت. تا چشم دکتر به او افتاد، گفت: آمدی به التماس بیفتی؟ مگر نگفتم دیگر بچه را قبول نمی کنم؟»
مادر گفت: نه! آمدم بگویم رفتاری که با من کردی، با بقیه نکن.»
بعد پرونده را گذاشت روی میز. دکتر پرونده را که دید، بچه را از بغل مادر گرفت، معاینه کرد و با تعجب گفت: این بچه که سالم است.»
مادر گفت: می دانم! بچه ام را آقارسول الله(ص) به من برگرداند.»
دکتر متحیر مانده بود و نمی دانست چه بگوید که مادر، محمد را بغل کرد و رفت. از آن به بعد دیگر محمد مریضی سختی نگرفت.
***
محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب وجوش که بسیار پرنشاط بود. دوران کودکی تا نوجوانی اش، هم زمان بود با اوج گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود. محمد فرزند دومش بود، او را در خانه پیش خواهرش می گذاشت و برای تظاهرات یا پخش اعلامیه و... می رفت.
مدتی بود که محمد موقع نماز، می ایستاد و با دقت به صدای اذان که از بلندگوی مسجد پخش می شد، گوش می کرد یا به نماز خواندن اطرافیان دقیق می شد. دلش می خواست که او هم مثل دیگران نماز بخواند. مادر می گفت: نماز یعنی حرف زدن با کسی که تو را آفریده، کسی که به تو محبت دارد و مهربان است، یعنی تشکر از خدا.»
و او دوست داشت که با خدا حرف بزند. تازه هفت سالش شده بود، ولی تا صدای اذان را می شنید، بازی اش را رها می کرد، وضو می گرفت و تا مسجد می دوید. حتی نماز صبحش را هم می خواند. می گفت: باید بیدارم کنید.»
اگر یک روز دیر صدایش می کردند، می زد زیر گریه و می گفت: چرا این قدر دیر بیدار شدیم؟ ببینید آفتاب دارد درمی آید.»
***
پنجم ابتدایی را تمام کرد، اما درس خواندن خیلی به مغزش فشار می آورد. دکتر گفت: نباید به این بچه فشار بیاورید. به خاطر بیماری مننژیتی که در کودکی دچارش شده، فعالیت فکری برایش سخت است.»
محمد یازده ساله مجبور شد درس را رها کند، اما دوست نداشت که بیکار باشد.
مادر سخت مشغول کارهای تدارکاتی پشت جبهه بود. خانه شان پایگاه کمک رسانی به جبهه بود و بسیج، اسم خانه را گذاشته بود: پایگاه حضرت زهرا(ع)».
درِ خانه همیشه باز بود و خانه همیشه شلوغ و پر از وسایل مورد نیاز جبهه. محمد خودش را مشغول کارها می کرد و بیکار نمی نشست؛ حتی ظرف ها را می شست و خانه را جارو می کرد. وقتی هم کسی طعنه می زد که این کارها برای زن هاست، جواب می داد: کجای اسلام آمده که همه ی کارهای خانه را مادر انجام بدهد؟»
اما باز هم بیکاری برایش سخت بود. قرار شد برود پیش یکی از آشنایان که خیاط لباس مردانه بود، خیاطی یاد بگیرد. چند ماه شاگردی کرد و بعد برای خودش خیاط شد.
حالا دلش می خواست یک چرخ خیاطی داشته باشد، اما خجالت می کشید که خواسته اش را به پدر بگوید. چند روز با خودش کلنجار رفت تا این که یک روز به پدر گفت: اگر می توانید، برایم یک چرخ خیاطی بخرید. من با آن کار می کنم و پولش را کم کم به شما برمی گردانم.»
پدر خندید و گفت: برایت می خرم، پولش را هم نمی خواهم.»
محمد زیرزمین خانه را جمع وجور کرد، وسایل کارش را به آن جا برد و مشغول شد. کم کم مشتری هایش زیاد شدند؛ اما یک چیز برایش اصل بود: موقع نماز، کار تعطیل است.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌ی شال