فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رسانه‌های جدید و سیاست

نسخه الکترونیک کتاب رسانه‌های جدید و سیاست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رسانه‌های جدید و سیاست

کتاب حاضر، رسانه‌های جدید را در پیوند با سیاست بررسی می‌کند و پیامدهای سیاسی آن‌را برای فرهنگ و اجتماع مدنظر دارد. مسائلی از قبیل تأثیر رسانه در پذیرش الگوهای خاصی از دموکراسی، فضای عمومی، هویت و شهروندی، مباحث کانونی این کتاب را تشکیل می‌دهند. این مباحث در ارتباط تنگاتنگ با مسائلی چون نحوه زمامداری و کارکرد احزاب سیاسی پیش می‌روند. کتاب در کنار وجوه مثبت خود، بر این نکته تأکید دارد، که «سبک منحصر به فرد رسانه‌ای‌شده» از زندگی را باید به چالش کشید.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رسانه‌های جدید و سیاست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

بحث رسانه های جدید و تاثیر آن بر حوزه های مختلف اجتماعی و سیاسی، از موضوعاتی است که در سال های اخیر از منظرهای گوناگون بدان توجه زیادی شده است. برخی از این دیدگاه ها، آگاهانه و یا ناآگاهانه بر جبریت تکنولوژی استوارند و برخی در طیف مقابل این دیدگاه قرار دارند. برخی دیگر نیز متغیرهای متعددی را در تعامل جامعه و سیاست با این تکنولوژی جدید، به ویژه از نوع کامپیوتری و شبکه ای آن ــ که به نظر می رسد تفاوت های جدی با رسانه های پیشین دارند ــ دخیل می دانند و بر برخی از آنان تاکید بیشتری می ورزند. کتاب حاضر، تلاشی است از سوی تعدادی از محققان آکادمیک در این خصوص که بیشتر بر تجربه این بحث در آمریکا و انگلستان استوار است. علی رغم آن که زمان نشر این کتاب به یک سال پس از آغاز قرن بیست و یکم باز می گردد، با این حال، به دلیل تنوع نگاه ها به تاثیر رسانه های جدید بر سیاست و بالعکس، به واسطه نویسندگان متعددش، و با توجه به آن که بر مبنای تجربیات جوامع مختلف نگاشته شده است، در حال حاضر نیز مطالعه اش هم چنان می تواند مثمر ثمر باشد. گرچه، به دلیل تفاوت در نگارش، ترجمه فصول مختلف از نظر روانی متن با یکدیگر یکسان نیست. متاسفانه، برخی از واژه های نامانوسِ (و غیر مصطلح در انگلیسی امروزی) بکار گرفته شده در برخی از متون و نحوه نگارش آنها بار مضاعفی را بر پیچیدگی ماهیت برخی بحث ها تحمیل نموده که باعث شده است گاهی خواننده برای درک آنها زمان بیشتری صرف کند. از این بابت از خوانندگان محترم پوزش می طلبم.

مقدمه

موضوع اصلی کتاب، دگرگونی عرفی برخی از ویژگی های اصلی مدرنیته سیاسی، تحت تاثیر رسانه های جدید و در زمینه آن چیزی است که برخی از مفسران آن را «فرهنگ های رسانه ای» می نامند. این ویژگی ها، شامل الگو های پذیرفته شده لیبرال دموکراسی و فضای عمومی، تعاریف فضای سیاسی و هویت ها و ماهیت شهروندی است. این کتاب همچنین گستره تغییر در روش رهبری سیاسی، روال زمامداری و کارکرد احزاب سیاسی را بررسی می کند. همچنین، به این پرسش مکرر درباره نقش مخاطبان سیاسی در سیاست می پردازد که این مخاطبان، به قول کاستلز، به طور فزاینده ای «به واسطه یا در سبک منحصر به فرد رسانه های متکی به الکترونیک، شکل دهی می شوند» (۱۹۹۶، ص۷۴).
سیاستِ شکل یافته با رسانه ها، پیامدهای عمیقی برای خصوصیات، سازمان و اهداف فرایندهای سیاسی، بازیگران و نهادهای آن دارد. به هرحال هیچ کدام از نویسندگان کتاب، به رغم توجه به تغییرات قابل توجهی که توسط نوآوری ها، قالب ها و فن آوری های رسانه ای شکل گرفته، فرض را بر دگرگونی کامل و شسته و رفته سیاست مدرن قرار نداده اند. البته یک بحث بجا درباره ایده دگرگونی و نقش «جدید» رسانه ها در اثربخشی تغییرات وجود دارد. این مساله، تاحّدی مربوط به مشکلات دخیل در تعیین مفهوم رسانه های «جدید» است. به طور کلی، همه شکل های ارتباطاتِ رسانه ای شده کامپیوتری مشمول این قضیه [یعنی عنوان رسانه های جدید] هستند؛ اما این فن آوری ها غالباً با قالب های قدیمی تر رسانه ای (میزگردها و یا برنامه هایی که مردم با تلفن در آنها ــ چه در ارائه دیدگاه ها و چه طرح سوال ــ شرکت می کنند) ترکیب می شوند تا اشکال مرکبی را ایجاد نمایند. علاوه بر این، ارزیابی اثرات رسانه های جدید یا هر رسانه ای، به تنهایی و بدون توجه به دیگر متغیرها، مشکل بلکه گمراه کننده است. همه ما ممکن است که در فرهنگ های کاملاً رسانه ای شده زندگی کنیم و این مساله تولید فرهنگی و شکل دهی هویت را تحت تاثیر قرار می دهد. در همین حال، شناخت نیروی محرک فرهنگ های رسانه ای بدون رجوع به مصرف گرایی و فرهنگ فعلی جهانی نئولیبرالیسم غیر ممکن است. به همین ترتیب، ایجاد یک اقتصاد فرهنگی جهانی کامل به طور فزاینده ای به فراگیر بودن تکنولوژی اطلاعات و وسایل ارتباط جمعی بستگی دارد.
به دلیل پیچیدگی های مذکور، باید چیزهای زیادی درباره تغییرات چندجانبه در ارتباطات سیاسی که در دهه های اخیر رخ داده گفته شود و این که این تغییرات حداقل در حرفه ای سازی بازاریابی سیاسی شرکت کرده و شیوه رهبری را دگرگون کرده اند. برخی از فصول این کتاب چنین رویکردی دارند، در حالی که بقیه با ویژگی های فرهنگ های رسانه ای شده مورد بررسی قرار گرفته اند که به جابه جایی های عمده در تولید، مصرف و تبادل فرهنگی باز می گردد. فرهنگ های رسانه ای شده با گفتمان های تبلیغاتی، زیبایی شناسانه کردن زندگی اجتماعی و سیاسی، و نیز به واسطه غلبه تصویر مشخص می شوند. درگیر شدن در چنین افکاری بحث ها را به سمت ایده گفتمان ها و سیاست پست مدرن پیش می برد و برخی نویسندگان این کتاب این نوع دگرگونی را در سر دارند.
اما حتی اگر تئوری دگرگونی ــ پست مدرن باشد یا نباشد ــ پذیرفته شود، تفاسیر فرایند و برآیندها غالباً از مواضع هنجاری قدرتمند و مخالفی بروز می کنند. چنین مواضعی می توانند در تصاویر ساده، اما قانع کننده، از دنیایی بر پرتگاه نابودی نمایش داده شوند که در آن سیاست تا حد یک نمایش رسانه ای تنزل یافته، یا به راحتی در استدلال های قاطع ولی احتمالاً گمراه کننده درباره «بسته بندی کردن» یا «آمریکایی سازی» سیاست و گفتمان های سیاسی خلاصه شده باشد. به عبارت دیگر دیدگاه های هواداران پروپاقرص سایبر ممکن است به همان میزان نادیده گرفته شوند، یا به طرز ساده لوحانه ای، برخی از رویدادهای ساده و حتی ناآگاهانه، تفسیری از عملی آگاهانه و عامدانه یابند.
اگرچه هیچ کدام از نویسندگان این کتاب به این طبقه بندی ها وارد نشده اند، ولی نشان می دهند که با موضوعات به طور کاملاً انتقادی برخورد کرده و در جاهایی که مناسب بوده، متعهدانه با آن درگیر شده اند. مشاهدات تجربی مفصل، همراه با قضاوت های اساسی درباره کیفیت سیاستِ در حال شکل گیری، ارائه شده اند. وقتی ما برای بار اول به فکر نوشتن این کتاب افتادیم، نسبت به گسترش بحث به فراتر از انتقادهای معمول از ارتباطات انتخاباتی و سیاست مبارزاتی، که هر دو آگاهانه ولی محدود بودند، و همچنین مطالعه ارتباطات سیاسی در طول سال ها، نگرانی داشتیم. علاوه بر این، ما به نظر خواهی ها و تحقیقات و افکار انتقادی در زمینه علوم سیاسی و تحقیقات وسایل ارتباطی نگاهی انداخته ایم. در هر دوی این امور، موفق بوده ایم و نوشته های حاصل، مجموعه مشاهدات گسترده، متنوع و فعال را درباره مسائل مهم و پیچیدهِ مورد بحث ارائه می کند. همان گونه که مناسب این نوع موضوعات است، مقداری اشتراک در موضوعات بین فصول مختلف وجود دارد، چرا که تلاش برای ممانعت از ورود برخی از بحث ها به فصول غیر وابسته، نه ممکن و نه مفید است. موضوعاتی مثل دموکراسی، عمومیت و شهروندی در بسیاری از فصول وجود دارد، حتی در جاهایی که شواهد و دیدگاه های ارائه شده متفاوت هستند.
ما خوش شانس بوده ایم که برخی از ایده های این کتاب، در بسیاری از سمینارها و کنفرانس های مختلف در اروپا، آمریکای شمالی و انگلستان مورد بررسی قرار گرفته اند. در میان آنها باید به کنفرانس های زیر اشاره کنیم: کنفرانس «رسانه و سیاست» در بروکسل در سال ۱۹۹۷ که توسط ژان سرواس سازماندهی شده بود؛ کنفرانس «تصاویر سیاست» در آمستردام در ۱۹۹۸ و کنفرانس «قانونمند کردن اینترنت» در سیاتل در آوریل ۲۰۰۰ که توسط دانشگاه واشنگتن سازماندهی شده بود. به ویژه مایلم از گئورگیوسولا و آگوستینو ماسا در دانشگاه جنوا، به خاطر مقالات مختلف و مهمان نوازی شگفت انگیزشان تشکر کنیم.

بَری اکسفورد و ریچارد هاگینز
آکسفورد

چه چیزهای تازه ای درباره رسانه های جدید وجود دارد؟

نوبارگی نه فقط به معنای گرایش زیاد از حد به نو شدن و تازگی، بلکه بی میلی به فهمیدن این نکته هم هست که چیزی که عنوان جدید به آن اطلاق می شود، غالباً تنوعی از انواع و فعالیت های قدیمی تر است. حتی در جایی که تغییرات به نظر مجزا می رسند، تاثیر آنها ممکن است پراکنده یا جهت دهی مجدد داشته باشد، چرا که نقش آفرینان هنوز به شیوه های قدیمی تر و ارزش های مرتبط با آن چسبیده اند. از طرف دیگر، پرداختن به ارتباط بین نقش آفرینان و سخت افزارها و نرم افزارهای فرهنگی که به صورت تکنولوژیکی تعیین می شوند بسیار آسان است و لازم نیست کسی شیفته سایبر باشد تا تکنولوژی های دیجیتال جدید را به عنوان کاتالیزور تغییرات عمده اجتماعی توصیف کند. در حد امکان، تکنولوژی های وب می تواند «تجزیه طلبی سایبر» کامل (لوک، ۱۹۹۸، ص ۸) را با ارتباطات رو در رو و لذت های زندگی روزمره تجهیز کند، یعنی در بانک ها، مدارس، مکان های تفریح و خرید، در ارتباطات همیشگی با دولت و در صمیمیت اتفاقی و هیجانی با یکدیگر.
جدا از توجه به چنین نگرانی هایی که از این دیدگاه حاصل می شوند، هنوز این شک وجود دارد که ممکن است ما تاثیر رسانه های جدید را بیش از حد انگاشته و یا حتی میزان نو بودن واقعی آن را بیش از اندازه تخمین زده باشیم. رسانه های جدید غالباً از تکنولوژی های «قدیمی» استفاده می کنند و نوآوران تکنولوژی هم، درگیر ارزش ها و استانداردهای نسل های ماقبل آن هستند. به بیان دیگر، نمود فعلی تکنولوژی های دیجیتال جدید، همیشه در برابر ریشه داری هویت های قبلی و دیدگاه های جهانی قرار می گیرد. به همین ترتیب، بعید است نسل های بعدی نیز به تجربه تکنولوژی های جدیدتر علاقه مند باشند، چرا که به استانداردهای زندگی روزمره شان عادت کرده اند.
انقلاب اطلاعات، نسل دوم و اکنون نسل سوم تکنولوژی های رسانه ای را پدید آورده است که قدرتمندترین آنها تا به امروز، تکنولوژی نرم افزاری اینترنت است. مطمئناً، ارزیابی تاثیر تکنولوژی های شبکه ای به عنوان مخرب ساختارها و هویت ها که «توسط کنترل مکانی، حفظ و با جایگاه های فیزیکی، تقویت و با تعاملات مشترک در برخی محیط های مصنوعی ویژه، تولید شده است»، مناسب خواهد بود (لوک، ۱۹۹۸، ص ۲۳). اما، واقعیت این است که از آنجا که پیش از این، شبکه، از طریق گسترش تجارت الکترونیک و موضوع هم گرایی بین رسانه های قدیم و جدید در حال تغییر شایان توجه بوده است، خودش هنوز به طور عمده یک رسانه متکی بر متن است. بدین ترتیب بخشی از فرهنگ متکی بر واژه باقی می ماند؛ ولی تا کی؟
هم گرایی بین رسانه های قدیم، ارتباطات از راه دور و تکنولوژیهای اطلاعاتی، از زمان ظهور ابرآمیزه های تایم وارنر(۳)، اِ.اُ.ال(۴)، و وُدافون و منیشمن(۵)، به صورت مسائل کم اهمیتی درآمده است. این شرکت های بزرگِ چند رسانه ای، شبکه را از انتقال دهنده صرف متون، موسیقی، نمونه ها، آمار و تصاویر به صورت رسانه های حاوی تصاویر متحرک در آورده اند. اگر تمام اینها، به عنوان سنگ نبشته مزار فرهنگ های متکی بر متون و تعاملات گفتگویی به کار رود، خیالمان می تواند درباره این موضوع کمی راحت باشد که فرآیندهای مدرن سازی نظیر تغییرات تکنولوژی، همیشه نقشی اساسی در نابودی خاطرات جمعی ایفا می کنند (هال واچز ۱۹۵۰، ویریلیو ۱۹۹۱). در همین حال، شواهد ارائه شده توسط ریچارد هاگینز در گفتار ششم این کتاب عنوان می دارد که تاثیر رسانه های سریع بر آگاهی، بررسی دقیق تری را می طلبد. مخاطبان جوان سیاسی مورد تحقیق وی، جدا از محرومیت از متون گفتاری و نوشتاری، کماکان در هر دو فرهنگ، در منزل هستند. آنها حتی مقداری حس نوستالژی را نشان می دهند که نسبت به انواع ارتباطات سیاسی به ویژه تبلیغات و اخبارِ اساساً متنی هستند و به واسطه تصاویر یا استعدادهای ویژه کارگردان خلاق آزاد شده اند. همان طور که هاگینز می گوید مشکل است که این گونه مسائل را استفاده از انگلیسی صرف یا نوعی از تاثیرگذاری بر اساس فرهنگ ادبی، فقط به واسطه رشته باریکی از ژورنالیسم شایعه ساز بنامیم.
جان تامپسون (۱۹۹۵) روش مفیدی برای طبقه بندی انواع مختلف ارتباطات رسانه ای شده و فهم کیفیت فعالیت ها و تعاملات ایجاد شده از سوی نسل های مختلف رسانه ها ارائه کرده است. در دسته اول، ارتباطات گفت وشنودی به تعاملات رو در رو نیاز دارد و تا آن حد، هنوز رسانه ای نشده است. در سیاست های فعلی در بیشتر نقاط جهان، این نوع ارتباطات به میزان کمی در تعاملات بین دولت مردان و مردم نمود پیدا کرده است. تعامل رسانه ای شده که در دومین دسته تامپسون قرار می گیرد، خصوصیت هر دوی رسانه های قدیم و جدید است و شامل استفاده از یک نوع ارتباط (نامه، فکس، تلگراف، تلفن، و البته کامپیوتر) و یک واسطه فنی مربوطه از جمله کاغذ، کابل های الکتریکی، تکنولوژی ماهواره ای و غیره می باشد تا ارتباطات بین نقش آفرینان پراکنده در زمان و فضاهای مختلف را ممکن سازد. تمامی ارتباطات رسانه ای شده، اساساً، گفت وشنودی هستند. سومین دسته که تامپسون آن را «تعاملات شبه رسانه ای شده» می نامد به رسانه های همگانی بر می گردد (روزنامه ها، رادیو و تلویزیون). این نوع ارتباط اکیدا تک گفتارانه است (یا به طور دقیق تر بود) و معمولاً هدف آن انواع مشخصاً تعیین شده نیست.
در هر کدام از این نوع ارتباطات، تشخیص تفاوت بین رسانه های جدید و قدیم غالباً مشکل است اما هر کدام دارای بار هنجاری قابل توجهی است. ارتباط رسانه ای نشده یا رو در رو، دارای حلقه موثقی است که اسطوره قدرتمندی را می نمایاند که در آن بی واسطگی، دال بر صمیمت است. با وجودی که برخی از اجزای تعاملات رسانه ای شده، مثل نامه، سبب ترویج گفتگو و صمیمیت می شوند، سایرین و به طور عمده ایمیل، غالباً به عنوان عوامل مخرب صمیمیت و اجتماع در نظر گرفته می شوند (اسلوین، ۲۰۰۰). با این حال، نکته مهم درباره ارتباطات رسانه ای شده کامپیوتری (رسانه های جدید) به طور خلاصه این است که می تواند نشانه های رسانه ای شدن را به کمک بی واسطگی و غالباً به وسیله پنهان کردن رابطه کاربر در «تلفیقی از هنر و تکنولوژی» حذف نماید (جانسون، ۱۹۹۷). این گونه ارتباطات از طریق واقعیت مجازی، گرافیک های واقع نگارانه و انیمیشن ترکیبی نیز می توانند واقعیات جایگزینی ارائه نمایند، هر چند که هنوز در جهان سیاست نادرند. چنین ویژگی هایی، هم تحسین و هم بدنامی را به میزان مشابهی جذب می کنند. اما این بدنامی، روش هایی هم دارد که از خلال آن رسانه های همگانی (رسانه های قدیمی) در ساخت سیاست شدیداً بازاری، متکی بر متون تبلیغاتی یک نوع دیگر و مدیریت ماهرانه مشاهده پذیری استفاده (بازسازی) می شوند (هال جمیسون ۱۹۹۲، اسکمل ۱۹۹۹، تامسون ۱۹۹۵). در اینجا نیز تکنولوژی رسانه های قدیم و قالب های رسانه های جدید، به هم می پیوندند تا بسته به عقیده، دموکراسی را تقویت یا تضعیف نمایند (دیویس و اوئن، ۱۹۹۹).
منظور تمام اینها چیست؟ اول آن که طبق نظر بولتر و گروسین (۱۹۹۸) «باز رسانه ای شدن»، که از طریق آن رسانه های قدیم با جدید جایگزین می شوند، یک ویژگی از تمام فرایندهای رسانه ای شدن است. دوم این که برای اتخاذ نظر فوکالت، این تکنولوژی ها و شکل های رسانه ای شده «هیچ عصاره ای» ندارند یا در بیشترین حالت، «عصاره ای دارند که به صورت تکه تکه، از شکل های خارجی درست شده است» (۱۹۷۷، ص ۴۲). چنین مباحثاتی، گرایش به برگرداندن خصوصیات بی تردید رسانه های جدید (یا هرگونه رسانه) به سوی منطقی قوی که حقیقتاً بر بازسازی یا دگرگونی حالات سیاسی تاثیر می گذارد را تنظیم می کند. سوم این که روابط بین تکنولوژی های رسانه ای و سیاست، نه فقط به واسطه موضوعات ارتباطی، بلکه توسط نحوه ارتباط که به طرز گیج کننده ای، خودش به کیفیت واسطه و منطق فرایندهای آن مربوط است، شکل دهی می شود. به هرحال، که در اینجا مساله پیچیده می شود، استفاده و اثرات درک شده هر دوی پیام ها و واسطه ها نیز بر غلبه تعاریف از سیاست و پارامترهای دخیل در آن و هر گونه عملکرد سیاسی و دیدگاه ها و انتظارات مشارکت کنندگان، مشروط است.
در این مورد، سخنان بن باربر (۱۹۹۸، ص ۵۷) سودمند است. او درباره ارتباطات بین تکنولوژی های دیجیتال و دموکراسی، می گوید که می توان دومی را به راه های مختلف بررسی کرد: به طور غیرمستقیم و «سبک»، مستقیم و سطحی و یا نظرخواهانه و «قدرتمند». به این ترتیب تائید یا رد اثر رسانه های جدید دیگر فایده چندانی ندارد. از سوی دیگر ما باید بدانیم که تا وقتی که تکنولوژی های دیجیتالی ممکن است برای ارتقای دموکراسی مناسب باشند می توانند برای دیگران مضر نیز باشند. به هرحال این تفاوت ها را می توان تعدیل کننده این ادعا دانست (دیویس و اوئن، ۱۹۹۹؛ گربر، ۱۹۹۶) که رسانه های جدید از نظر کمی و کیفی از انواع قدیمی متفاوتند. به هرحال این گونه مسائل بسیار گمراه کننده و حساس به آن ویژگی های تکنولوژی های جدید هستند که پتانسیل دگرگونی شیوه های رسانه ها و کمک به بازسازی شرایط سیاسی را دارند. اما، توجه به فرهنگ تغییر و تحول تکنولوژی کافی نیست. دانشجویان ارتباطات سیاسی باید به زمینه هایی توجه کنند که در آنها تکنولوژی های جدید در چشم اندازها و منابع کارگزاران، و البته انواع مختلف هر دو رسانه های «جدید» و «قدیم» و نحوه بازسازی آنها، به کار می روند.
بیایید به کیفیت رسانه های «جدید» بپردازیم تا آثار آنها را بیشتر دریابیم. می توانیم از راه های مختلف، رسانه های قدیم را از انواع جدید آن تشخیص دهیم که من آنها را تفاوت های سیستمیک، فنی و زیبایی شناختی، و ـ اصطلاح پر معنای ـ «منطقی» می نامم. تفاوت های سیستمیک، به اصول مختلف سازمانی سبک رسانه های قدیم و جدید بر می گردد. سبک رسانه ای قدیم، عمدتاً بر اساس سیستم های اطلاع رسانی و رسانه های چاپی ملی بود که تا حد زیادی به مالکیت، بودجه و قوانین دولتی مربوط می شد و طیف دسترسی محدود و مرکزیت رسوم خدمات عمومی داشت. در مقابل، سبک رسانه های جدید به واسطه ارتباطات فراملی و جهانی و نیز مقدار زیادی از تنوع محلی؛ خصوصی سازی و آزادگذاری موانع حقوقی و فنی مالکیت، محتوا، برنامه ریزی و تولید؛ فراوانی طیف؛ و تجاری سازی ماموریت و نتایج شناخته می شود. اینها تفاوت های اساسی هستند، اگرچه هنوز هم باقی مانده های سبک رسانه ای قدیم توسط تکنولوژی های جدید بازسازی می شوند تا بین سایر چیزها، روزنامه های الکترونیک و برنامه های خبری بیست و چهار ساعته گسترش یابند، و بخش هایی از سبک رسانه ای جدید، هنوز مایلند خود را با ظاهر مشروع اخلاق خدمات عمومی آراسته سازند (اکسفورد و هاگینز، ۱۹۹۶).
حداقل چند تا از این تغییرات سیستمیک توسط نوآوری های تکنولوژی و نیز نیروهای آزادکننده و رفع کننده مرزهای نئولیبرالیسم جهانی به عقب رانده شده اند. در نتیجه، حجم محدود فضای اخباری، توسط دسترسی تقریباً نامحدود از طریق کدگذاری دیجیتال صدا، متن و تصویر، استفاده از فیبرهای نوری، پیشرفت غیر منتظره تکنولوژی های سوئیچینگ و گسترش عمده دسترسی به فرکانس های انتقالی، جایگزین شده است. به علاوه، تکنولوژی های ماهواره ای و کابلی، اطلاع رسانی فراملی را به امری معمول تبدیل ساخته اند. این که همه اینها تنوع بیشتری در محتوا و نتایج و چرخه بی پایان فرآورده های فرهنگی برای بخش های مختلف بازار به وجود آورده اند، هنوز مورد سوال است. مسلماً، به طور مشابهی، نظریه کلی «بسته بندی» محصولات از طریق فرهنگ های رسانه ای شده نیز مورد سوال واقع می شود.
با وجودی که هنوز شک و تردیدهایی درباره کیفیت ارتقادهنده زندگی مربوط به تکنولوژی های جدید وجود دارد ولی هیچ شکی نیست که آنها رسانه های متعدد جدید ارتباطات سیاسی را تسهیل کرده اند. این موارد، شامل نظرخواهی با تلفن و بازاریابی بانک های اطلاعات، پست مستقیم ویدیویی و همایش های شهر الکترونیک و نیز ایمیل و بولتن های صفحات وب هستند. این رسانه ها، جزء مورد نیاز از بازاریابی سیاسی به طور کلی و سیاست مبارزات به طور خاص شده اند (اشاگنزی ۲۰۰۰، اسکمل ۱۹۹۹). در گفتار هشتم، جنیفر استرومرگالی و کاتلین هال، به موضوع غیر معمول تاثیر رسانه های جدید بر سبک و عملکرد رهبری سیاسی پرداخته اند. آنان، اشاره می کنند که رهبران بر اساس نظام خیالی و دیدگاه خود عمل می کنند و حالا نسبت به قبل، توانایی بیشتری برای آغاز دستور کار ملی دارند. به هرحال، تکنولوژی های ارتباطی جدید تاثیر قابل توجهی بر تعاریف و راهبردهای هدایت و تجربه پیروان به عنوان حامیان و شهروندان دارند. بنابراین، جلوگیری از هوا و هوس گفتمان های جدید مشکل است چرا که امکان دارد که تمایلات برخی رهبران «متجدد» برای صحبت مستقیم با شهروندان ورای علائق، ایدئولوگ حزبی به عنوان شور و اشتیاق برای شکلی از همه پرسی رهبری، یا تجربه ای در انواع جدید گفتگوهای عمومی و شهروندی عملی را تفسیر کرد (هال، ۱۹۹۸).
تفاوت های زیباشناختی رسانه های قدیم و جدید به کیفیت خاص انواع جدید بر می گردد که بی واسطگی و قابلیت تعامل، گستره وسیع بازتابندگی و غلبه تصویر به متن را ترویج می کند. رسانه های دیجیتالی، رسانه های سریعی هستند. مفاهیم دموکراسی الکترونیک یا دولت آن لاین، حاکی از ارتباط مستقیم زنان و مردان در کافه های سایبر و متصدیان کاخ سفید یا کاخ الیزه است. از سوی دیگر، آنها بر آن عقیده اند که طرح های شهری خطوط عابر پیاده یا گسترش نظارت CCTV به موضوعات گفتگوی شفاف بین دولتمردان و مردم تبدیل شده است. کنار گذاشتن طبقه متوسط و سازمان های میانجی، جاذبه و صرفه جویی قابل توجهی به همراه دارد. واقعیت این است که چنین ارتباطی حتی در جایی که آنها خیلی سریع هستند، به ندرت رسانه ای نشده است. همه پرسی های الکترونیک، همیشه به نوعی رسانه ای شده اند و معمولاً این کار از طریق وضع دستور کار دقیق توسط احزاب علاقه مند و شکل دهی سوالات مورد استفاده یا جایگزین ها صورت می گیرد. در برنامه های رادیویی که نوع جدیدی از رسانه های قدیم است طیف رسانه ای شدن وسیع است و از غربال گری برنامه سازان تا تمایلات میزبان جهت استفاده از یک برنامه برای نمایش خود و ارتقاء تعداد شنوندگان در یک بازار منتخب، فرق می کند. اخبار سریع، چه سی ان ان(۶) یا سی اسپن(۷) و یا اخبار ۲۴ ساعته بی بی سی(۸) آن را ارائه کنند، چرخه اخبار را سریع تر، و ظاهراً تاثیر تلاش مدیریت اخبار را کمتر، اما جزء فرابازتابندگی در رابطه بین موضوع و تمام ذینفع ها، مجریان و مخاطبان را بیشتر کرده است.
مسلماً می توان گفت که فرصت های رسانه ای شدن و بنابراین کنترل، نسبت به هر گونه رژیم رسانه ای دیگر، چندان قابل توجه نیست. چیزی که باقی می ماند، ویژگی خود سرعت و نتایج آن بر زندگی سیاسی است. برای کاربران رسانه های دیجیتال، بی واسطه گی تعاملات و پاسخ ها منافع مهمی هستند. به هرحال، منتقدان غالباً نگران «سادگی کاهنده» (باربر، ۱۹۹۸، ص۷) رسانه هایی هستند که ویژگی اولیه آنها سرعت است. به طور عام، چنین نگرانی هایی آن چه که ساده سازی غیرمعقول مسائل پیچیده و محدودیت های نظرخواهی که ممکن است در نتیجه کاربرد تکنولوژی دیجیتال در روال همیشگی دموکراسی حاصل شود را نشان می دهد. البته نه تمام انواع دموکراسی، چرا که باریک بینی باربر، شک و تردیدها را به جای مدل های نمونه ای یا همه پرسانه، تنها درباره کیفیت کاهش یافته انواع قدرتمند و نظرخواهانه ابراز کرده است. در واقعیات موجود، پارادایم لیبرال دموکراسی غالب برای دموکراسی نمونه، شاهد هر دو ساختار مشارکت مستقیم و نظرخواهانه همراه آن جهت رسیدن به اهداف فردی و اجتماعی، نمود و هماهنگی بوده است. این تطابق دوفاکتو، توجه را به روش هایی جلب می کند که در آن ها، انواع مختلف گفتگوهای همگانی و عملکردهای روش ها و ابزار مختلف استدلالی ساختاربندی می شود. این ابزار، شامل پایش استراتژیک افکار عمومی از طریق استفاده از گروه های گفتگویی، «پنل های مردمی» مورد علاقه حزب کارگر نوین انگلستان؛ مکانیسم های همه پرسی که ممکن است با یا بدون «دیکتاتوری شنیداری» باشند؛ و تعداد زیادی از روش های طراحی شده برای تبلیغ دولت باز هستند (اکسفورد و هاگینز ۲۰۰۰، داناوان ۱۹۹۸، دتر ۱۹۹۸).
هر کدام از این ابزارها، استفاده معمول از تکنولوژی ها و قالب های رسانه ای جدید را امکان پذیر می سازند، ولی دارای اهداف ذهنی مختلفی هستند و نتایج خواسته و ناخواسته ای را به بار می آورند. به عنوان مثال، انجمن های نظرخواهانه، غالباً در خطر استفاده در گروه درمانی هستند، مگر آن که دارای توجهات و نتایج عملی باشند. وقتی آنها، در عقلانیت ارتباطی به کار روند، ممکن است در ارتقاء نوع چکیده ای از رقابت سیاسی مفید باشند. اما کیفیت مشارکتی که اینها ارائه می دهند، تابع درجه ای است که آنها عقلانیت هدفمند را با مشارکت شهروندان در فرایند خط مشی موضوعات مشکل ترویج می دهند. در یک دموکراسی، معرفی روش های نظرخواهانه «از بالا» باید همیشه سوالاتی را راجع به انگیزه های سیاستگذاران برانگیزد. با افزایش آنها «از پایین» هم این سوال همیشگی پیش می آید که کجا و چطور این «ضد عموم» (بن حبیب، ۱۹۹۶) می تواند در چشم انداز سیاسی غالباً ایجاد شده از عوامل بیرونی و درونی، گذران کند. سلامت یک سیستم دموکراتیک غالباً با چگونگی کثرت گرایی آن و چگونگی باز و ناشناس بودن سیاست های آن مورد قضاوت واقع می شود. رسانه های جدید در مقایسه با رسانه های سنتی، فاصله بیشتری از سیاست مداران اصلی و سازمان های مرتبط گرفته اند و این ممکن است خاصیت دموکراتیکی برجسته ای برای مقابله با خطاهای آنان باشد. حتی در دوران گردآوری اخبار الکترونیک و در معرض قرار گرفتن بی رحمانه شخصیت های خصوصی و عمومی، بسیاری از شیوه های رسانه ای قدیم ـ «منابع نزدیک به نخست وزیر»، جلسات غیرقابل استناد، و امتیازهای لابی و غیره ـ به علاوه گرایش به بحث های ظریف درباره مسائل گزارش شده در دستور جلسات وستمینستر و وایت هال، یا کاخ سفید و کپیتول هیل هنوز وجود دارند، یعنی جاهایی که هنر فریب دادن، تکذیب و پیش تکذیب فراوان است.
کیفیت تعاملی رسانه های جدید، می تواند تمایزات مرسوم بین خودی ها و غیرخودی ها را به خوبی تضعیف کند و توجیه و حفظ و نیز تامین منابع با هزینه نسبتاً پایین را برای گروه های غیرخودی مشکل سازد. به هرحال، برخی مطالعات دقیق درباره استفاده مداوم از زبان در فضای رسانه ای و تجارب کیفی آن لاین ارتباطات آفریقایی-آمریکایی ممکن است به خوبی پتانسیل مشارکت آگاهانه و فعال از طریق وب را توصیف کند (هرینگ ۱۹۹۶، لختی ۲۰۰۰). از سوی دیگر، شواهد موجود، نسبی و گمراه کننده هستند. این داده ها، درباره کارآیی اینترنت، به عنوان رسانه ای برای ارتباطات و تعاملات سیاسی گروه های آفریقایی- آمریکایی و سایر گروه های حاشیه ای مورد انتقاد است عمدتاً به این دلیل که به جای این که برای انواع جدید و غیرمرسوم جامعه گرایی و ارتقاء آگاهی، دروازه ای باشد، به ارزیابی تاثیر اینترنت بر شکل های «سنتی» فعالیت های سیاسی می پردازد.
تصویر رسانه های جدید به عنوان عوامل ضدفرهنگی، مردم باور و جدا از جریان اصلی سیاست، به طور کلی رمانتیک و تفننی نیست و نباید باشد. هنوز یک ارزیابی جامع از مشارکت آن، در تشکیل افکار مشارکتی و رقابت مدنی سخت است (اسلوبن، ۱۹۹۹، ص ۷۸)، چرا که فقدان نسبی شواهد و حرکت تصورات مورد نیاز برای غلبه بر تعاریف کیفیتی سیاست و گفتمان سیاسی، و قوانین و منابعی که بر تعاملات و «مجموعه احتمالات» موجود در شبکه را مقید و محدود می سازد، وجود دارد (بوردیو، ۱۹۹۳).
در حقیقت، این مجموعه ها به جای شکل های چشم چرانانه لذت جنسی با استفاده از وب کم، حاوی فرصت هایی برای تمرین کردن است، ولی همچنین جنبه ارتقا دهنده زندگی را با «هدایت» دوربین ها، به سمت مسابقه راگبی یا فینال فوتبال لیگ قهرمانان اروپا، وارد این قضیه می کنند. به علاوه، برخلاف رسانه های همگانی، اینترنت و برخی از انوع رسانه های «قدیمی» بازسازی شده هنوز گفت وشنودی هستند. تکنولوژی اینترنتی بسته به هزینه و شرایط، اجازه ارتباطات نفر به نفر تا چند نفر به چند نفر را می دهد. این واقعیت که بسیاری از این ارتباطات به طور خصوصی (که قبلا هم همین طور بود) از طریق مودم و صفحه نمایش که افکار سطحی و عمیق را مبادله می کند، انجام می شود، از نظر برخی افراد، تبادلات شبکه ای، کیفیت های هوسرانی و وزن معنوی آنان را به سرقت می برد. در قلمرو سیاست، این پیام در اینجا مشخص است. سیاست نمی تواند و نباید یک فعالیت منفرد باشد و شبکه های مجازی هم جوامع واقعی نیستند و چیزی بیش از این نیست که رای گیری الکترونیک، نمودی از یک ملت واقعی است. در اصطلاح باربِر، حدس می زنم شبکه ها، فقط زمینه های «ظریفی» برای هویت سازی، وفاداری و عمل هستند، مگر این که روی صحبت ما با ابزارهای قدرتمند شرکت های جهانی باشد که از طریق شبکه های استراتژیک، یک جنبه خاص یا نظریات و جنبش های اجتماعی که هویت و تعهد آنها افزایش ارتباطات محض باشد را به جهان نشان می دهند. به بیان دیگر، این چشم انداز برای یک جامعه مدنی در حال فعالیت، که از بسیاری از موارد پراکنش، تبادلات سیاسی، جاسوسی، شبکه ها و جنبش های ارتباطی ساخته شده و در حال حاضر ساکن فضای رسانه ای هستند و گاهی اوقات در دنیای سیاست های معمول نفوذ می کند، دور از دسترس است.
سیدنی تارو (۱۹۹۶) که درباره انواع مختلف فعالیت های جمعی فراملی نوشته هایی دارد، نگران است که مبادا میزان فزاینده سیاست الکترونیک و گفتگوی شبکه ای در جهت فریب اذهان باشد، چون آنها این ظرفیت را دارند که هزینه های داد و ستد را کاهش دهند، قدرت دید آسانی را فراهم کنند که مشارکت کنندگان و بقیه ما از هزینه اجتماعی واقعی آگاه نیستیم. این هزینه ها، شبکه های مجازی هستند که نمی توانند همان «تبلور اعتماد متقابل و هویت جمعی» (۱۹۹۶، ص ۱۴) را به عنوان قید و بندهای شخصی و شواهد معمول در «جوامع جهانی واقعی» کسب کنند (باربر، ۱۹۹۸، ص ۹). چنین نگرانی هایی، به مشاهدات دقیق و افت جامعه مدنی و پیامدهای این روند بر دموکراسی اضافه می شود (نوریس، ۱۹۹۶؛ پوتنام، ۱۹۹۵). هشدارهای رابرت پوتنام درباره آثار مخرب فرهنگ رسانه ای بر مشارکت مدنی و فضای عمومی نیز در این بین از مهم ترین ها هستند، هر چند که عمده انتقاد وی مربوط به آثار فرهنگی و اخلاقی تلویزیون تجاری است. به علاوه، مطالعات اخیر در انگلستان (نوریس و همکاران ۱۹۹۹) عنوان می کند که ما باید نگران این مساله مهم باشیم که استفاده از رسانه ها، اثر ناتوان کننده بر سطح آگاهی و مشارکت سیاسی دارد. ولی به نظر می رسد توجه معمول به رسانه های خبری برخی از انواع مشارکت های مدنی مثل رای دادن به جای مخالفت کردن را افزایش می دهد.
تنها ماندن در خانه با شبکه نیز نوع مشابهی از انتقاد را بر می انگیزد که عمدتاً به علت این است که به چنین تجربه ای، به دید غیر اجتماعی، ابزاری و خودمحورانه نگاه می شود. در واقع، دیدگاه فردی و آزادانه بیشتر ایدئولوژی های اولیه سایبر، این سوظن را به وجود می آورد که شبکه به جای آن که فقط وسیله ای جهت تشویق سازمان مدنی و جوامع تاثیرگذار باشد، عمدتاً رسانه ای است که از طریق آن، مردم فردیت خود را می سازند و بازسازی می کنند. جدا از بیشتر کاربران اینترنت، اینها، صرفاً چیزهایی هستند که حاصل می شود. شبکه های مجازی، به آن حد همه گیری که در ابتدا به نظر می رسیدند نیستند، چون جدا از اسطوره و اصول، آنها به ندرت فاقد اشکالی هستند که پدیده های موجود مخصوصاً خودی ـ غیرخودی و قوی ـ ضعیف را مشخص می سازند. در همین حال، آنها فضاهای عمومی پراکنده را توانمند می سازند (آپادواری، ۱۹۹۶)؛ قومیت را با ایمیل تقویت می کنند (رکس، ۱۹۹۸، ص ۸۳)؛ از فعالیت های سازمان های غیردولتی بین المللی و جنبش های اجتماعی (مانند تظاهرات جی هشت و سیاتل علیه حاکمیت اقتصاد جهانی) حمایت می کنند و برای افرادی که در فضاهای مدنی «واقعی» محل زندگی خود به آنها خدمات ضعیفی ارائه می شود، اطلاعات و پشتیبانی فراهم می کنند. سینیکا ساسی در گفتار چهارم این کتاب، نگاه مختصری به اثر نوآفرینانه شبکه های مجازی انداخته است که محل گفتگویی برای بحث راجع به مشکلات جامعه و در برخی بخش های دنیا، مدلی از حاکمیت فراهم کرده است که به تقسیمات قومی و مقاطع تاریخی ویژه آلوده نشده اند. وی همچنین ضرورت شناخت رسانه های الکترونیک را به عنوان بخشی از تغییرات فرهنگی در ویژگی زندگی جوامع پساتاریخی یادآوری می کند که بازتابی از بحث کاستلز (۱۹۹۶) است که می گوید که در حال حاضر رسانه های الکترونیک تمامی نمودهای فرهنگی را شامل می شوند.
با وجود این، تفکر جوامع مجازی همراه با مدل های هویت و فرهنگ های «محکم» آنها هنوز باقی است (اکسفورد، ۲۰۰۰). فرهنگ های محکم، اساس جوامع پایدار و یکپارچه را فراهم می کنند و اساسی و ساختاری هستند. اگر این گونه نباشد، این ناآرامی، قدرت مستمر روایت ناحیه ای و جاذبه مکان های «واقعی» را نشان می دهد. بدین ترتیب به حرکتی اساسی به سمت ایمان و اعتقاد، یا شواهد زیادی نیاز است تا بدین ترتیب به ام یودی(۹)ها یا بولتن بردهای وب به عنوان زمینه های آموزشی برای انواع جدید جامعه گرایی و ساختارهای جدید هنجاری که نسخه مخصوص به خود درباره امنیت در یک دنیای پر سرعت را فراهم می کنند، نگریسته شود (ترکل، ۱۹۹۶). ظهور شبکه های ظریف و هویت های گوناگون بر روی شبکه، با سیاست های شکل گرفته توسط تفکرات فضای بسته و یکپارچگی اصول سنخیت چندانی ندارد. اما همانطور که اولف هنرز (۱۹۹۶، ص ۹۸) می گوید: «چیزی که شخصی و اولیه است و احساس صمیمیت دارد، همیشه محدود به فضا نیست».
کیفیت های مشروط جامعه خطیر جهانی (بک، ۱۹۹۹)، مطمئناً نه تنها فضای عدم قطعیت و بی ثباتی بلکه چشم اندازهای بازتابندگی بزرگ تری را بین نقش آفرینان و شرایط فعالیت افزایش می دهد (بک و همکاران ۱۹۹۴). اینکه تا چه میزان شواهدی که درباره بازتابندگی بیشتر در روابط بین نقش آفرینان و عمل وجود دارد تا نظر بک درباره این که یک «سیاست فرعی» مثمر ثمر در سطوح ملی و فراملی را اثبات کند قابل بحث است. بدون شک پتانسیل گسترش مرزهای سیاسی و مجال برای آزادی فردی و خودآمایی کاهش یافته است ولی در برخی مواقع با نابرابری یا ناکارآیی در دسترسی به منابع فنی و مهارت ها نادیده گرفته می شود. خوش بینی هم تحت تاثیر این واقعیت نامطلوب قرار می گیرد که افراط در احتمال پذیری، همیشه سیاست های خوش خیم و رهایی بخش به بار نمی آورد، اما یک رجزخوانی قدیمی در دنیاست که این گونه شده است. حتی اگر تهدید نژادپرستان خبره فنی و قوم گراها هنوز عامل محدود کننده ای باشد، در حال حاضر «پوپولیسم فنی» (لیپو و سید، ۱۹۹۵) آن هم از نوعی که توسط سیلویو برلوسکونی و پت بوچانان مهار و کنترل شده، ویژگی بیشتر مبارزات انتخاباتی است و مشتمل بر بهره برداری هدفمند از منابع رسانه های قدیم و جدید توسط سیاست مداران عمدتاً بدبین و طرفداران حرفه ای آنها می شود. در این نسخه از تاثیر رسانه ای، بازتابندگی در دنیایی شامل سرگرمی های سریع، غذای سریع و آماده، و سیاست سریع، فقط، فرابازتابندگی ایجاد می کند.
با این همه، امکانی که پی یر تاگویف (۱۹۹۶) آن را «نجات به کمک رسانه ها» برای بازاریابی موفق یک همه پرسی الکترونیک نامیده است، باید گستره ای که در آن شهروندان به مشتریان تبدیل می شوند و از سیاست به صورت «نمایش محض» استفاده می شود را نشان دهد. این مساله، این موضوع را تکرار می کند که رسانه های جدید در بی ارزش کردن سیاست، حتی در جاهایی که آنها اصول اساسی آن را تحلیل نمی برند، مشارکت کرده اند. هزینه بی اهمیت جلوه دادن گفتمان های سیاسی، بر گستره ای که در حال حاضر زیباشناختی رسانه های بصری و تجاری، ـ به شکل ارزش های سرگرمی و تولید ـ در بیشتر انواع ارتباطات سیاسی سرمایه گذاری کرده است، افسوس و تاسف می خورد. این ادعاها، روشی ساده برای بد جلوه دادن منتقدان است. به عنوان مثال، اندکی پس از انتخابات عمومی سال ۱۹۹۷ در انگلستان، جناح محافظه کار شروع به یادآوری این موضوع به حزب کارگر نوین کرد که دولت، آژانس تبلیغاتی نیست. جدا از این مسایل، به دلیل علاقه حزب کارگر به سیاست سفارشی که در آن ساخت و شکست انگاره، و پایش استراتژیک نظریات عمومی (یعنی راهی مناسب در نمایش سیاسی و انتقاد مردم باور برای سازمان های رسانه ای حزبی و پارلمانی)، اجزای کلیدی در سیاست مدرنیزه شده آن هستند، این موضوع مساله حساسی را پیش می آورد.
یکی دیگر از انتقادات پابرجا و مهم درباره کیفیت رسانه های جدید این است که آنها، تصاویر را در موقعیت بالاتر از متن قرار می دهند و بنابراین خشنودی آنی بر تفکر و تامل غلبه می کند، و مخاطبان را به تحسین یا تقبیح به عنوان تابعی از جاذبه زیباشناختی تصاویر نمایشی وا می دارند. تکنولوژی های دیجیتال، در ارتقای دورنمای برخی از شکل های ویدئوسالاری موثرند، چون تصاویر تولیدی آنها کیفیت دارد و در همه جا کاربرد دارد. در نسخه آسیب شناسی سیاست دیجیتال، هر چیزی ممکن است، حتی کاندیداهای ایده آل مجازی که از اطلاعات ذخیره شده در بانک اطلاعاتی تشکیل و در پیش روی گروه های گفتگو آزمایش شده باشند. لارا کرافت یک الهه جنسی است، و تعداد زیادی از ستاره های مجازی پاپ وجود دارند. پس چرا مشابه این ها، سیاست دیجیتال وجود نداشته باشد؟ مسلماً ساخت سیاست های ایده آل یا حداقل قابل قبول بر همان اساس، هم چنان که بیشتر شواهد فعلی نشان می دهند، ممکن است کمی سخت تر باشد. بیشترین نگرانی درباره قدرت تصاویر این است که آنها به عنوان «داستان های گردشی»، حقیقت بنیادی تری را پنهان یا این که تفسیر واقعیت آشفته را خیلی ساده می کنند. بر خلاف شواهد برگرفته از پژوهش ها درباره مخاطبان، غالباً شهروند ـ مشتری به نحوی شدیدا آسیب پذیر به این گونه سرگرمی ها تصویر می شود، و به صورت صرفاً خیلی مشتاق یا عاجز در برابر مقاومت به نوازش های بصری یا طعمه های زیبا یا وحشتناک در برخی تصاویر «کشنده» درباره قحطی، سربازان در خیابان ها، خاک سپاری پرنسس دایانا، یا همسر نخست وزیر با یک نوزاد جدید، نشان داده می شود. اینها، تصاویر کم ارزش یک شهروند در سیاست رسانه ای شده است. استفن کلمن در گفتار پنجم این کتاب نیز کیفیت کم ارزش مدنیت و شهروندی در بسیاری از جوامع معاصر را مورد بررسی قرار داده است. او در این باره به نوستالژی پناه نبرده، بلکه به رسانه های جدید دیجیتالی به عنوان ابزاری که به واسطه آنها شهروندی عملی می تواند شکل بگیرد نگریسته است؛ نه حتی به این دلیل که روابط بین نمایندگان و شهروندان می تواند همیشگی، شفاف و قابل پاسخ باشد. وی، حتی اظهار می کند که رسانه های دیجیتال ممکن است «رکن پنجم» را تشکیل دهند.
جدا از پرداختن به صرفاً یک جنبه تاثیر رسانه های جدید، این نظریه که فرهنگ های بصری و تکنولوژی دیجیتال به میزان قابل توجهی شانس کنترل سیاسی و مردم فریبی را بالا می برند، یادآور یک گناه کبیره پسانوستالژی است و یک جبرگرایی ساختگی را به بازی می گیرد. این گناه، به معنای باور این مساله است که پیشرفت های تکنولوژی چنان از آگاهی و بصیرت پیشی می گیرند که افراد هنگام مواجهه با «تکثیر سریع ارتباطات» کاملا بی دفاع می مانند (وایتمو، ۱۹۹۸، ص ۷۸). در مقادیر زیاد، به نظر می رسد این موضوع، غرور و نخوت افراد ورّاج جامعه و کسانی (منتقدان نمایش های پوپولیستی، مثال واضحی از این دست است) باشد که علاقه مندند کل رسانه ها را بی اعتبار کنند، چون آنها مخالف گرایش ایدئولوژیک بیانیه های ویژه هستند. در این مباحثات، توجه اندکی به سازمان شده و عمدتاً بدین علت است که سازمان به عنوان مخاطب در نظر گرفته می شود و مخاطبان یا از نظر فکری ضعیفند و یا به آسانی از سوی علایق تجاری و رسانه های سریع به حرکت واداشته می شوند. جبرگرایی در تمایل به بهره مندی از منطق غیرقابل مقاومت در برابر پیامدهای رسانه های جدید، آشکار و مشخص است.
در مورد اخیر، این مسئله صدق می کند که در تمامی شکل های ارتباطات رسانه ای شده، شیوه های ارتباطاتی، خود ارتباطات و تجربه آن را شکل می دهند. همان طور که جان تاملینسون می گوید تلویزیون یک تجربه به شدت رسانه ای شده است (۱۹۹۵، ص ۱۵) و به عنوان یک رسانه بصری، مسلماً از نظر فنی کنترل می شود ولی حاوی مجموعه پیچیده ای از کدهای نشانه شناختی، میثاق ها، قالب ها و ارزش های تولیدی است که بینندگان با آن سر و کار دارند. همان طور که دیده ایم، رسانه های دیجیتال نیز دارای ویژگی های خاص هستند که مهم ترین آنها بی واسطگی و فردیت است. اما هیچ منطق ارتباطی منفرد موثری در اینجا وجود ندارد و مسلماً هیچ کدام از این منطق ها، که به جای افراد متفکر نیاز به تولید افراد بی هویت داشته باشد، در نفس خود «تباه کننده دموکراسی» نیست (باربر، ۱۹۹۸، ص ۱۵).
پیتر دالگرن، در بخشی از گفتار سوم این کتاب درباره تغییرات دموکراسی، تغییر بسیار جزئی را درباره منطق کاربردی رسانه های جدید ارائه کرده است. وی برخلاف کاستلز و دیگران عنوان می دارد که رسانه های جدید در حال دگرگونی سیاست هستند زیرا زندگی سیاسی به مقدار زیادی در محدوده رسانه ها قرار گرفته است. به بیان دیگر، سیاست به گونه ای روبه رشد به صورت یک پدیده رسانه ای سازماندهی شده است. می توان این نظریه را به این صورت تفسیر کرد که روزنامه نگاران، برنامه سازان، ارائه دهندگان سرویس های اینترنتی و سیاست مداران در یک رقص خودارجاع قرار دارند و سایر مردم فقط تماشاچیان صرف هستند. مسلماً اینها، تا حدی بیان کننده بار تحمیلی و خطرات سیاستی هستند که توسط رسانه ها رهبری می شوند، ولی خود دالگرن تفاسیر مهم تر و تا حدی هراس آور را در این باره ارائه داده است. بحث وی این است که سیاست، منطق رسانه ها را پذیرفته و در این فرآیند خودش دگرگون شده است. اما، این بدان معنا نیست که تمام سیاست توسط رسانه ها محدود شده یا این که این گونه سیاست، تسکین دهنده، فاقد بار اخلاقی و عاری از استفاده از نیروی سیاسی است، حتی در جاهایی که به آن به عنوان نیروی مخاطبان متنوع نگریسته می شود. اما، به هرحال این موضوع بازبینی این دیدگاه است که شیوه های رسانه ای، به هر طریق که هست، فقط به دنیای سیاست چسبیده اند، و عملکرد واقعی آنها، تنها نمایش یک واقعیت خارجی است. ایده منطق رسانه ای در ارتباط با گستره ای که در آن، بیشتر انواع نمودهای سیاسی توسط ارتباطات الکترونیک رسانه ای می شوند، بهتر درک می شود. همان طور که کاستلز نیز اشاره می کند (۱۹۹۶، ص ۵-۳۷۴)، نیروهای دخیل را باید به عنوان نیروهای فرهنگی شناخت، چون فرهنگ از فرآیندهای ارتباطات و سیستم های ارتباطی متکی بر الکترونیک ساخته شده است که در حال حاضر کلیه نمودهای فرهنگ را شامل می شوند. به بیان دیگر، فرهنگ های رسانه ای شده برخی از شرایط کلیدی (توجه کنید فقط برخی شرایط) را فراهم می کنند که سبب بازسازی فضای سیاسی، هویت ها و دنیاهای خیالی می شوند. چه نوع تغییراتی در پیش می باشند؟

چه نوع دگرگونی؟

رسانه ای شدنِ سیاست به صورتی که توصیف شد، بخشی از چیزی است که به عنوان تغییر فرهنگی در سیاست و یک ویژگی بازنگری سیاست مدرن شناخته شده می باشد. در فصل آخر این کتاب، جان استریت با لحن متقاعدکننده ای عنوان می دارد که سیاست را باید به عنوان نوعی فرهنگ عامه پسند تلقی کرد، چون از طریق تکنیک ها و گفتارهای انواع شکل های رسانه های همگانی (و باید گفت، جدید و «بازسازی شده») ارتباط برقرار می کند. نگاه به سیاست به عنوان شکلی از «بیان هنری» نیز جالب توجه است اما استریت ادعا نمی کند که چیزی که در نتیجه حاصل می شود، مشخصاً نوع «جدیدی» از سیاست باشد، هر چند که در حال حاضر، قضاوت ها درباره سیاست و سیاست مداران جنبه زیباشناختی هم دارد. این نوع جنبه زیباسازی قضاوت های سیاسی به خودی خود سوالات اساسی درباره ماهیت آن را در بر دارد و مدعی اصالت و اعتبار سیاسی است و بنابراین راجع به تعریف مجدد ارزش های سیاسی صحبت می کند. شناخت این که در حال حاضر، چنین قضاوت هایی تمام سیاست را آگاه می سازد، ملاحظات اخلاقی آن را از بین نمی برد، هر چند که گرایش به سرمایه گذاری در دموکراسی نمایشی و مبارزات انتخاباتی طراحی شده همراه با انواع سانسور وجود دارد.
استریت از نامیدن این تحولات به نام پست مدرن خودداری کرده ولی فرهنگ های رسانه ای (و فرهنگ های جهانی مرتبط با آن ها)، عوامل کلیدی پست مدرن را آشکار می سازند. مهم ترین اینها، «افزایش تقسیمات فرهنگی، تغییرات تجارب زمانی و مکانی و حالات جدید تجربه، ذهنیت و فرهنگ است» (کلنر، ۱۹۹۹، ص ۲). علاوه بر تغییرات سریع سازمان بندی سیستم های اجتماعی-اقتصادی مربوط به ایدئولوژی های قدرتمند و شیوه های نئولیبرالیسم و پست فوردیسم، کاربرد تکنولوژی ها و قالب های رسانه های جدید، به نوع پست مدرن ساختار اجتماعی و احتمالاً نیز یک سیاست پست مدرن، نگاهی اجمالی می اندازد. همان طور که قبلاً نیز اشاره شد می توان تحولات را از طریق کاملاً متفاوتی تفسیر کرد ولی روی هم رفته، اینها همگی، شامل تهاجم به قطعیت های وجودی مدرنیته اجتماعی، سیاسی و البته زیباشناختی هستند.
در سیاست که اصلی ترین موضوع این کتاب است، پتانسیل تغییرات، عظیم است نه دوره ای. مسلماً واقعیات، هیجان کمتری دارند و مطمئناً پیچیده ترند، چون عوامل پست مدرن هنوز در همه جا در حال ایفای نقش خود در بازی های مدرن هستند. اجازه بدهید خیلی خلاصه، متن و بعضی از تغییرات مهم آن را مرور کنیم. هدف سیاست های مدرن، قرار دادن تمامی انواع اختیارات در معرض دیسیپلین عقل و شعور، از طریق فضای عمومی نظرخواهانه و فراگیر بود. جستجوی اهداف جهانی مثل آزادی، عدالت و برابری نیز جزء اساسی از این پروژه هستند. این اهداف فلسفی و عملی که به رهاسازی نقش آفرینان از قیدوبندهای گذشته نیز کمک می کردند، از طریق مجموعه ای از نهادها و پیکره تفکرات فلسفی بیان می شدند. این نهادها مشتمل بر صنعت گرایی، کاپیتالیسم بازاری و شکل سیاسی پارادایمی قلمروی ملت ـ دولت بودند. بدنه فلسفی از مفهوم پیشرفت های اجتماعی که از طریق عقلانیت علمی به دست می آمد و توسط ظرفیت های یک نقش آفرین و توانمندی وی برای تفکر و عمل عقلانی واداشته می شد، تجلیل می کرد.
چنین اصول روشنگرانه ای، در مرکز پروژه مدرنیسم باقی می ماند. درواقع، تاریخچه مدرنیته، هر چیزی بوده است به غیر از پیشرفت خطی به سمت جوامع متکی بر عقلانیت، خودپرورانی و خودگردانی فردی. ضرورت داشت که تئوری های لیبرال دولت که بر اساس حقوق فردی و ایده آل های ترویج کننده موافقت مردم بود، وارد پدیده سیاست همگانی شود، که این کار توسط احزاب سیاسی سازماندهی شده و رسانه های همگانی انجام، و به طرز فزاینده ای توسط ساختارهای بوروکراتیک و اجباری دولت ـ ملت قانونمند می شود. جالب اینجاست که می گویند این نوع اخیر مدرنیته سیاسی است که تحت بیشترین تهدیدات از سوی نیروهای جهانی شدن، رسانه ای شدن و هویت های مجزای گذشته یا پست مدرنیسم قرار دارد. جنبه تاریخی نیز به واسطه انکار موکد و مکرر این مساله که افراد موقعیت و حقوق خاصی را به عنوان تابعی از انسانیت خود دارند، لکه دار گشته است.
پست مدرنیسم، یک نقد فلسفی از اصول بنیادگرایانه تفکر روشنگری (مدرنیست) را ابراز می کند. به عنوان یک استراتژی زیباشناختی، به نظر می رسد که پست مدرنیسم، گفتمان های علمی و تفکر هویت های کلی را به جای برتری کیفیت های پرشور و وجودی زندگی، به صورت نسبی در می آورد. پست مدرنیته نیز به عنوان یک موقعیت، یک تغییر فرهنگی دوره ای را در بسیاری از جنبه های دنیای خارج از جمله سازماندهی و هدایت سیاست، مشخص می کند. سیاست مدرن درباره نمود هویت های ثابت، عمدتاً از طریق احزاب سیاسی عمده، انواع نمود عملکردی و بنیادهای پارلمانی است. حکومت در این دولت ها و جوامع، محدود، و تنها گاهی اوقات به عنوان تابعی از تعاملات آنها رخ می دهد.
در مقابل، سیاست پست مدرن به مراتب تمرکز کمتری دارد و کمتر به سادگی تحت کنترل قرار می گیرد. این عامل به جای آن که یک سیاست کلان متکی بر هویت های ثابت باشد که حالت وجودی دارند، یک سیاست خُرد بر اساس ساخت فرهنگی هویت ها است که خود آن چیزی بیش از خلاصه تفاوت ها نیست و از آن جا که منعکس کننده بخش های اجتماعی است که دنیای مدرن را ساخته است، مشاهده این که چگونه سیاستی که این گونه شکل گرفته ممکن است باعث ایجاد ناآرامی شود چندان مشکل نیست. فشارهای آسیب شناسی سیاست های هویتی و یا سیاست تفاوت ها ممکن است به کثرت گرایی افراطی و بدون هیچ گونه تقاضا و یا روش خاصی منجر شود. قانونی کردن تفاوت ها هر چقدر هم ظاهرا آزادانه صورت گیرد ممکن است در افزایش قدرت واقعی گروه های حاشیه نشین تاثیری نداشته باشد. همچنین ممکن است بازتابندگی که گفته می شود افراط امکان پذیری پست مدرن را تبلیغ می کند، تحلیل برد و به جای این که تمام افراد را به نقش های خود به عنوان خودکاوان لایق و منتقدان اجتماعی سوق دهد، آنها را به سوی یک وابستگی و محدود به حقوق یا یک بی ارادگی در مخالفت با دولت بکشاند (اکسفورد، ۱۹۹۵). سیاست های پست مدرن نیز کمتر در قیدوبندهای قانونی و خیالی سیاست های مدرن قرار می گیرد و یافتن تجلی آن مشکل نیست. آنها، شامل نمودهایی از سبک زندگی و سیاست های هویتی، جنبش های اجتماعی و گروه هایی است که به سیاسی کردن موضوعاتی پرداخته اند که سیاست های معمول و همه جایگاه هایی که در آنها شکل های مختلف ذهنیت و تولیدات فرهنگی به زور وارد آگاهی و فعالیت های مرسوم سیاسی شده اند، آنها را در دستور کار نیاورده است. حتی در قلمروی سیاست های معمول، شکل دهی سیاست توسط رسانه ها وابسته به حالت، و شاهدی بر این مسئله است که در آن، موضوعات فرهنگ و ذهنیت، هویت و روش همیشگی سازمان و نقش آفرینانی نظیر احزاب سیاسی و پارلمان ها را تغییر داده اند. مهم است که این گونه تغییرات فوق الذکر چیزی بیشتر از کاربرد تکنیک ها و تکنولوژی های هوشمندانه برای مبارزات انتخابی یا نیروهای نیازمند تلقی شوند، هم چنان که این وسوسه در برخی رفتارهای متفاوت بین فعالان انتخاباتی مدرن و پست مدرن وجود دارد (برای بحث گسترده در این باره اسکمل ۱۹۹۹را ببینید).
در اینجا، بد نیست یادآوری کنم که سیاست های مدرن و پست مدرن در هم پیچیده اند و هر دو بخشی از دیالکتیک پیچیده ای در دنیای جهانی شده هستند. بحث جامع آپادورای درباره «دورنماهای» متنوع جهانی (۱۹۹۶، ۱۹۹۰) به مرزناپذیری، عدم قطعیت و تفکیک این سیاست های ترکیبی پرداخته است. وی بحث می کند که دورنمای رسانه ای، جنبه هایی از جریان فرهنگی است که اطلاعات و ارزش ها را می سازد و اشاعه می دهد و «رشته های تصویرمحور و متکی بر روایت واقعیت را که در آن، دنیای خیالی ساخته می شود» را فراهم می کنند (آپادوارای ۱۹۹۰، ص ۵۶). در یک نگاه، دورنماهای رسانه ای فراملی بیان مشخصی از یک جهان و سیاست بدون مرز آن است زیرا آنها مجموعه فرصت های نقش آفرینان و گروه های حاشیه ای و بیرونی را افزایش می دهند. در نگاهی دیگر، آنها سبب ایجاد گرایش به سیاست های کنترلی رایج می شوند که در آن، نقش آفرینان ملی و رژیم های بین المللی جهت تدوین دورنماهای فنی حاصل از همکاری های جهانی و کنترل بخش های افراطی عمل گرایی سیاسی به تنازع می پردازند.
گرچه تاثیر سیاست های پست مدرن بعضی وقت ها نیمه کاره است، اما گفتمان های پست مدرن به آسانی با پارادایم های فعلی سیاست تطبیق نمی یابند. در این حال، تمایل کلی زمان با قطعیت های ارزشی ـ سیاسی سیاست های مدرن برای تحت تاثیر قرار دادن بازسازی عمیق واقعیات سیاسی ناسازگاری دارد. این بازسازی در تعدادی از موارد آشکار است:

۱. تخریب ارتباطات اجتماعی و حکومت
۲. تمرکززدایی و تقسیم دولت ـ ملت
۳. فراملی کردن چیزی که زمانی سیاست داخلی نامیده می شد
۴. محو شدن دامنه های خصوصی و عمومی زندگی
۵. خصوصی سازی عملکردهای حکومت
۶. اهمیت فرهنگ، ذهنیت و هویت در شکل دهی معنا و تعریف تمایلات
۷. ازدیاد آتی هویت ها و نقش آفرینان سیاسی
۸. اهمیت کیفی تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات و قالب های رسانه ای در تشکیل زندگی سیاسی (برای بحث گسترده در این باره، کنیس و اشنایدر ۱۹۹۱ را ببینید).

این تغییرات در سیستم جهانی، سبب به وجود آمدن نوع جدیدی از سیاست های فراملی می شود که شکلی بر اساس تراکم روبه رشد و گسترش شبکه ای از نقش آفرینان و جریان اطلاعات، تصاویر، سرمایه، و کالاها و خدمات دارد. در سیاست های داخلی (در حال حاضر چیزی از ناسازه گویی) آنها به روش های متفاوتی پی می برند که به عنوان نوعی از مردم باوری پست مدرن تلقی می گردد (اکسفورد و هاگینز، ۱۹۹۷، ص ۲). این موارد نشان گر بسیاری از ویژگی های سیاست های اشباع از رسانه از جمله گفتمان های تبلیغاتی، روش های رسانه ای جدید و الکترونیک ساختاربندی افکار عمومی و منبع غنی از فعالیت سیاسی «از پایین» است. علی رغم منشا نمود، این موضوع دال بر این نیست و نباید هم باشد که سیاستی عاری از سازمان است یا سیاستی است که در آن، افراد مختلف، ضعیف النفس می شوند یا فضای گفتمانی برای ارتباط و بحث ندارند.

ضد سیاست؟

تمامی شاخص های دگرگونی فوق الذکر موضوعاتی با اهمیت علمی و اخلاقی و برخی دارای اهمیت تاریخی جهانی هستند. هر کدام از اینها به روش های مختلفی در گفتارهای بعدی همراه با نقش رسانه های جدید مهیاکننده موضوع مربوطه آمده است. نویسندگان، موقعیت های کاملاً متفاوتی در ماهیت و جهت گیری تغییرات و تاثیر آن بر کیفیت زندگی سیاسی و به ویژه دموکراسی به خود می گیرند. هر نویسنده درمی یابد که سیاست، کاملاً رسانه ای شده است و در فضا یا چارچوب رسانه ها هدایت می شود. در این حال آنها به ادعای مانوئل کاستلز صحه می گذارند که می گوید: رسانه ای شدن «پیامدهای عمیقی بر ویژگی ها، سازمان و حتی اهداف فرآیندهای سیاسی دارد» (۱۹۹۶، ص ۴۷۶). عموماً نویسندگان نسبت به فرصت های مربوط به این پیشرفت ها و قضاوت درباره ویژگی برخی تغییرات حاصل از رسانه ها دو پهلو برخورد می کنند. ضرورتاً هیچ کدام از آنان این تغییرات را سطحی و یا از دیدگاهی دیگر «خارجی» نسبت به یک سیاست «واقعی» نمی شمرد که حقیقتاً با دمیدن زندگی به گفتمان ها و موضوعات معمول سیاست، و یا ثبات درباره تاثیرات تجاری رسانه های جدید و نه خیلی جدید، قابل احیا باشد. در همین حال، دیدگاه های انتقادی آنان معمولاً توجه بیش از حد یا محکوم سازی تشریفاتی نسبت به تاثیرات رسانه ای جدید را هم متوقف کرده است.
مسلماً، قضاوت درباره تمایلات ضد سیاسی یا منطق سیاست های رسانه ای شده، باید تا حدی ناقض شواهد تجربی باشد، چرا که آنها به دستورالعمل های هنجاری درباره گرایش مناسب و چارچوب سیاست و نهایت های آن وفادارند. در همین حال بسیاری از مسائل این کتاب فقط به برخی تحقیقات تجربی محدود پرداخته اند. ده سال دیگر، و بررسی بیشتر دانشجویان ارتباطات سیاسی، تکنولوژی های هوشمند و بازسازی دموکراسی، مجموعه اطلاعات قابل اعتمادتری را برای ارزیابی به دست خواهد داد یا تنها حقایق بیشتری برای توسعه در پیگیری کپی منتقدانه خواهد داشت. در انتها به یادداشتی از ارول اشاره می کنیم: مفهوم ضد سیاست سبب سرزنش و پشیمانی، اندوه، نا امیدی و دخالت می شود. به بیان دیگر ممکن است به معنای سنت شکنی تعاریف گذشته از سیاست و گستره ای باشد که تنها انواع مشخص گفتمان و انواع ویژه فعالیت ها را قانونی می شمارند. با این وصف، به جای ضد سیاست بخوانید «سیاست های جدید». این دو امکان، تهدید و وعده های هزاره جدید را می نمایانند.

تجاری سازی پخش رادیو و تلویزیونی: تغییرات منطقه ای درباره موضوعی جهانی

مسلماً آمریکا در تجربه توسعه سریع و تشدید آزادسازی و تجاری سازی سیستم های پخش رادیو و تلویزیونی خود در دهه ۱۹۸۰ تنها نبوده است. در طول این دوره و نیز دهه ۱۹۹۰، کشورهای مختلف جهان فرآیندهای مشابهی را تجربه کرده اند. در اروپای غربی، تکنولوژی های نوین با توان دولت جهت حفظ سیستم های کاملا کنترل شده که از آغاز تلویزیون در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ایجاد شده بود، به چالش برخاستند. توسعه انتقال ماهواره ای، سیستم های پخش رادیو وتلویزیونی ملی را مجبور کرد که به چند طریق درها را به سوی رقابت خصوصی بگشایند. در فرانسه، خطر رقابت ناشی از ارتباط تلویزیونی ماهواره ای به افزایش سیاست های آزادسازی در اواسط دهه ۱۹۸۰ کمک کرد (کوهن،۱۹۹۵، ص ۱۶۶). در طول دهه ۱۹۸۰ در سوئد، دانمارک و نروژ، پخش ماهواره ای تجاری از لندن و لوکزامبورگ، امواج خبری ملی را مورد هجوم قرار داد و منجر به ایجاد کانال های پیوندی تجاری شد (سیورستن و اسکوگرب ۱۹۹۸). گسترش تلویزیون کابلی که پدیده ای بسیار وسیع تا دهه ۱۹۸۰ بود نیز کنترل دولتی را کاهش داد. این موضوع تا حدی به این دلیل بود که کابل امکان ارسال مجدد برنامه های تلویزیونی تجاری خارجی را امکان پذیر می ساخت، ولی شاید مهم تر این بود که با امکان افزایش کانال ها، توجیه قانونی برای انحصارگرایی دولت کاهش می یافت. هم چنان که مشخص شد، گسترش ارتباطات به همگرایی فنی پوشش پخش رادیو و تلویزیونی، ارتباطات دوربرد و کامپیوتر منجر می شد و همچنین با رشد تعداد نقش آفرینان داخلی حامی خصوصی سازی، این صنایع با نگاهی به تضمین رقابت ملی و یا جهانی، قوانین جدید و تفاسیر جدید از قوانین قدیمی، باعث قانونمند کردن سیستم های پخش تجاری غیرماهواره ای در سراسر اروپا گردیدند. گاهی، ساختارهای قانونی جدید، مانند آن چه در آلمان اتفاق افتاد، رسماً ایجاد شد و خود را به این موضوع تحمیل کرد. در کشورهای دیگر مانند ایتالیا و یونان، قوانین مجبور بودند برای مطابقت خود با توسعه تقلا کنند و دولت، اساساً کنترل قوانین مربوط به پخش رادیو تلویزیونی را از دست داد. در نهایت، حتی بعضی کشورهای اروپایی که در برابر فشارهای تجاری سازی پخش رادیو تلویزیونی فراملی مقاومت زیادی کرده بودند، مشاهده کردند که کنترل ملی آنها به واسطه یک سری از دستورالعمل های اتحادیه اروپا رو به کاهش است. این دستورالعمل ها، با پیش نویس سال ۱۹۸۴ درباره «تلویزیون بدون مرز» آغاز شد که ظرفیت دولت برای جلوگیری از مخابرات فراملی را محدود یا مفاد آن را قانونمند می کرد.
روند آزادگذاری و تجاری سازی رسانه ها که در طول دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بر آمریکای شمالی و اروپا غالب بود، محدود به این نواحی و نیز کشورهای دموکراتیک مهمی مانند ژاپن، اسرائیل، استرالیا و زلاندنو نبود که در طول این دوره دست خوش چنین فرآیندهای مشابهی شده بودند. در واقع، اثرات توسعه به میزانی مساوی یا حتی بیشتر، در دموکراسی های انتخابی نوظهور در جنوب اروپا، آمریکای لاتین، آسیا و شرق اروپا مشاهده شده است. در جنوب اروپا که گذار به دموکراسی (در پرتغال، یونان و اسپانیا) در اواسط دهه ۱۹۷۰ یعنی پیش از دوران فعلی آزادسازی رخ داده بود، پیکربندی پخش رادیو و تلویزیونی ملی که در ابتدا مطابق با سنت اروپایی خدمات عمومی همراه با کنترل دولتی بود، تغییر کرده و فرایندهای تجاری سازی، مشابه اروپای شمالی (گرچه نه کامل تر از آن) در آن جا اتفاق افتاد. به هرحال در اکثر کشورهایی که بخشی از «موج سوم»(۱۵) دموکراسی را تشکیل داده اند، قوانین و مقررات در زمینه تمایلات همگون جهانی به سمت آزادسازی و آزادگذاری رسانه ها ایجاد شده است. اگر چه آن کشورهایی که وضع پخش رادیو و تلویزیونی کاملاً تجاری را اتخاذ کرده اند، به طرز قابل توجهی از هم متفاوتند، از اواسط دهه ۱۹۸۰، تمایل عمده بین این دموکراسی های نوظهور، یک نوع تمایل تجاری سازی بوده است.
در آمریکای لاتین که در دهه ۱۹۸۰ جلوی فرآیندهای دموکراسی سازی گرفته می شد، در دو دهه اخیر تمایلات تجاری سازی غالب شده اند. در آغاز عصر آزادسازی جهانی، بیشتر پیکربندی پخش رادیو و تلویزیونی آمریکای لاتین، سیستم های «ترکیبی» بود. گرچه بسیاری از ایستگاه های آن قاره تحت کنترل شکل های مختلف مالکیت و تابعیت دولتی بودند، ولی بیشتر آنها به صورت تجاری باقی ماندند (شووچ، ۱۹۹۳). از آغاز معرفی تلویزیون به این منطقه و تحت تاثیر بلندمدت مدل های اطلاع رسانی آمریکایی، بیشتر کانال ها مالکیت خصوصی داشته اند یا تامین بودجه آنها به صورت تجاری بوده است (فاکس، ۱۹۸۸). به عنوان مثال، بودجه کانال های دولتی که توسط رژیم های مردم باور در سال های دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ایجاد شده بودند با آگهی تامین می شدند. گرچه از اواسط دهه ۱۹۶۰ تا اوایل دهه ۱۹۸۰ رژیم های نظامی خودکامه بر بیشتر آمریکای لاتین تسلط داشتند و در گسترش شبکه های ملی مطیع نیز از نظر سیاسی موفق شده بودند، با این حال ماهیت تجاری پخش رادیو و تلویزیونی را تغییر ندادند (وایزبورد، ۱۹۹۸، ص۲۵۵). در هر حال، بسیاری از موانع سیاسی در مقابل تجاری سازی و رقابت که در طول آن سال ها ایجاد شده بودند، پس از سال ۱۹۸۲ و به وسیله فرآیندهای گذار دموکراتیک که دسترسی به پیکربندی پخش رادیو و تلویزیونی را برای انواع نقش آفرینان حاشیه ای قبلی توسعه داده بود، در معرض نابودی قرار گرفتند. همچنین بحران مالی که حتی بیشتر کشورهای دخالت گر منطقه را مجبور به آزاد سازی تجاری و خصوصی سازی تجارت دولتی کرد، در تضعیف موانع سیاسی در مقابل تجاری سازی نقش مهمی بازی کرد. در کشورهای دارای بازارهای بزرگ داخلی مانند برزیل و مکزیک که مجموعه های پخش رادیو و تلویزیونی ملی شبه انحصارگرای خود را در دهه ۱۹۸۰ تثبیت کرده بودند، فرآیندهای دموکراسی سازی، آنها را به سمت تغییر به وضع مستقل تر و تجاری تر رقابتی سوق داده اند (استرابهار ۱۹۹۷). در کشورهای آمریکای لاتین که تا اوایل دهه ۱۹۸۰ شبکه های عمومی (مانند ایستگاه های مستقر در دانشگاه شیلی) یا دولتی (مانند کلمبیا، پرو و آرژانتین) توسعه یافته بودند، تجاری سازی عموما در دو حالت پیش رفته است. اول این که بسیاری از ایستگاه های دارای مالکیت عمومی سابق، خصوصی شده که بیشتر آنها عموماً توسط شرکت های مختلف رسانه ای ملی یا منطقه ای خریداری شده اند (فاکس ۱۹۹۷، فوئنزالیدا ۱۹۸۸، مک آنانی و ویلکینسون ۱۹۹۶، سینکلر ۱۹۹۶، وایزبورد ۱۹۹۶). دوم، در کشورهایی که پخش رادیو و تلویزیونی آنها عمومی یا دولتی باقی ماند، تعداد زیاد شرکت های پخش داخلی و فراملی، فشارهای رقابتی را تشدید کرده و در عین حال استیلای نسبی بخش خصوصی در فضای اطلاع رسانی را توسعه داده و هرگونه تفاوت باقی مانده در شکل و محتوای بین برنامه ریزی عمومی و خصوصی را کاهش داده است (باکمن ۱۹۹۷، لویری ۱۹۹۷، ماهان ۱۹۹۶، مینئو ۱۹۹۹). گسترش کابل و ماهواره در دهه ۱۹۹۰ این روند را به سمت رقابت بیشتر افزایش داد، هر چند که تاثیر مستقیم این تکنولوژی ها به طور عمده به طبقات بالای اجتماعی منطقه محدود شده بود (لوسن ۱۹۹۹، پورتو ۱۹۹۸).
از سال ۱۹۸۰، وضع پخش رادیو و تلویزیونی در کشورهای در حال دموکراسی آسیایی نظیر کره جنوبی، تایوان، فیلیپین، پاکستان و تایلند و نیز کشور هند با سابقه ای طولانی در دموکراسی، دستخوش فرآیندهای تجاری سازی، ولی در یک زمینه منطقه ای کاملاً متفاوت از آمریکای لاتین، شده است. ترکیبی از الگوهای تاریخی کنترل مستقیم دولتی بر برنامه ریزی و تامین بودجه ــ که عموماً از طریق ایدئولوژی فیلتر شده توسعه گرایی ملی نظام ارتباطات و اطلاعات دنیای جدید، و گاهی اوقات توسط تقلید پسااستعمارگرانه ای از مدل بی بی سی، مجاز شمرده می شد ــ همراه با قدرت نسبی مالی دولت های آسیایی، به حفظ سطح بالای کنترل و مالکیت دولتی در درون پیکربندی پخش رادیو و تلویزیونی آسیا در طول دهه ۱۹۸۰ کمک می کردند (لنت، ۱۹۹۸). به هرحال، گرچه دولت ها در کل منطقه مقدار زیادی از تاثیر مستقیم خود را بر اخبار پخش شده حفظ می کردند، ویژگی این دهه، برای بیشتر کشورهای آسیایی، فرآیند های تجارت پیشگی خزنده بر شمرده می شود. کشورهایی مثل کره جنوبی، تایلند، مالزی و اندونزی، انحصارگرایی دولتی را با سیستم های ترکیبی از طریق تفویض کنترل برخی ایستگاه های دولتی به مالکیت بخش خصوصی «مطمئن»، و از طریق صدور مجوز ایستگاه های خصوصی جدید، جایگزین کردند (کارتیگسو ۱۹۹۴، یوم ۱۹۹۸). حتی کشورهایی مثل هند که در مقابل خصوصی سازی مقاومت می کردند، اجازه افزایش یکنواخت درآمد آگهی ها را صادر کردند تا به تامین بودجه پخش رادیو و تلویزیونی دولتی جدید کمکی کرده باشند (توماس، ۱۹۹۸، ص ۲۰۳). همان طور که موج دموکراسی گری آسیایی که در نیمه دوم دهه ۱۹۸۰ به راه افتاد، با توسعه تکنولوژی های رسانه های جدید همراه بود، با آنها تعامل داشت و نقش مستقیمی در گسترش رقابت اطلاع رسانی ایفا می کرد. به هرحال، کنترل دولتی اطلاع رسانی در آسیا عموماً تا زمان ورود رقیبان رسانه ای فراملی جدید ــ یعنی ایستگاه های کابلی و از همه مهم تر، شبکه های ماهواره ای جدید مثل استار تی وی ــ در اوایل دهه ۱۹۹۰ هم چنان باقی ماند. با رشد سریع اقتصاد آسیا که سرمایه های کلان رسانه های فراملی را در این دوره و تا اواسط دهه ۱۹۹۰ جذب می کرد، شکست دولت های منطقه در تقویت شبکه های دولتی بدون سود به اثبات رسید و مشخص کرد که با وجود رقابت بین المللی، آنها باید به تشویق گسترش رسانه های ملی خصوصی پرداخته، ناگزیر پایان عمر اطلاع رسانی کنترل شده محلی را اعلام کنند. مشارکت بلندمدت و متنوع دولت های آسیایی در اطلاع رسانی همراه با توانایی و تجربه نسبی اقتصادی آنها در حمایت از دیگر بخش های دارای تکنولوژی پیشرفته، به تعدادی از آنها اجازه داده که ابتکارات خلاقانه دولتی را در پیش بگیرند. به نظر می رسد چند کشور در حفظ تجارت های ملی یا منطقه ای مشترک که قادرند سهم خود را با شرکت های مختلط فراملی غربی حفظ کنند، موفق شده اند. علی رغم این امر، چنین تلاش هایی مستلزم تقویت قابل توجه ماهیت تجاری وضع پخش رادیو و تلویزیونی ملی و منطق های رسانه ای وابسته به آن در منطقه است (بادارودین ۱۹۹۸، برفیلد ۱۹۹۶، چن ۱۹۹۶، جوساوالا ۱۹۹۶، مک دوئل ۱۹۹۷).
دگرگونی وضع پخش رادیو و تلویزیونی دولت سالارِ خودکامه در کشورهای سوسیالیستی شوروی سابق در شرق اروپا، فرآیندی گسترده و گاهی اوقات کاملاً دراماتیک بود که با تجزیه نقش کمونیسم در دهه ۱۹۸۰ و ساخت چارچوب های جدید اقتصادی و سیاسی در طول دهه ۱۹۹۰ همراه گردید. ریشه های این تغییر اساسی با گسترش بحران های مالی و قانونی کشورهای بلوک شوروی، حداقل به اوایل دهه ۱۹۸۰ برمی گردد. یعنی زمانی که پیش از این، نخستین چکه ها از درآمد تبلیغات و گسترش واردات برنامه سازی غربی آغاز شده بود. این مساله، توسط محیط رسانه ای که به طرز فزاینده ای از سوی ظرفیت محدود دولت ها (و تمایل رو به کاهش آنها) رقابتی شده بود تا جریان وسیع اطلاع رسانی فرامرزی را که به واسطه افزایش مطبوعات جایگزین و مخفی (سمیزدت)(۱۶) و چالش های دوباره برای اخلاق ژورنالیستی کورکورانه و متعصبانه صورت می گرفت، بلوکه کند (اسپارکز، ۱۹۹۸، ص۶۲-۵۶). در حالی که سقوط رژیم های پشت گرم به شوروی عموماً به معنای پایان کنترل بیش از حد ایدئولوژیکی و سیاسی احزاب کمونیست بر رسانه ها بود، شکل پیکربندی جدید پخش رادیو و تلویزیونی به تدریج ظهور کرد. گرچه در این دوره برخی کشورها بحث های عمومی وسیعی را درباره سیستم های جدید تجربه کردند، به زودی کشمکش های سیاسی معمول برای تعیین تغییرات محلی در چارچوب تجاری نوظهور منطقه پدید آمد. رکود اقتصادی منطقه ای در اوایل دهه ۱۹۹۰، به ویژه وقتی که با مقاومت برخی رهبران پس از دوران شوروی نسبت به خصوصی سازی همراه شد، در ابتدا زمینه غیردوستانه ای برای فعالیت های تجاری اطلاع رسانی ایجاد کرد. این رهبران از یک سو به تلویزیون به عنوان «ابزار سیاسی» لازم می نگریستند و از سوی دیگر به صورت توجیه پذیری نگران این بودند که بازگشایی سریع تجاری منجر به تسلط شرکت های عظیم فراملی غربی بر فرایند اطلاع رسانی خواهد شد (مدن، ۱۹۹۶). به هرحال، تا اواسط دهه ۱۹۹۰ همراه با علائم بهبود اقتصادی و احتمال پیوستن به اتحادیه اروپا به ویژه برای کشورهای شرق اروپای مرکزی، حتی محتاط ترین دولت ها نیز برای کنترل فرایندهای تجاری سازی گسترده، ناکارآمد بودند. در این دوره، گسترش بخش های پخش رادیو و تلویزیونی زمینی و فراملی، فشارهای رقابتی را تشدید و کشورهای منزوی را مجبور کرد که حتی بیشتر به سمت قلمروی قوانین عقب نشینی کنند. در همین حال، مسئولان پخش رادیو و تلویزیونی تجاری دولتی و نیز شبکه های خصوصی جدید، به شدت مایل بودند از راه ترکیب دو استراتژی اصلی به بقای خود ادامه دهند: تزریق سرمایه بلندمدت از طریق قرارداد با سرمایه های خارجی، یا تجدید نیروی اطاعت از علائق سیاسی. استراتژی اول بیشتر در آن دسته از کشورهای اروپای شرقی مرکزی وجود داشت که به نظر می رسید در مسیر پیوستن به اتحادیه اروپا بوده اند و به تبع آن، بازارهای جذاب تری را به شرکت های عظیم رسانه ای فراملی پیشنهاد می کردند (ساکوسد و سه، ۱۹۹۸). برای شرکت های رسانه ای خارجی، بازارهای داخلی نسبتاً فقیرتر و آسیب دیده از منازعات کشورهای اروپای جنوب شرقی، عموما جاذبه بسیار کمتری دارند. در اینجا مانند شرق کشورهای اروپای مرکزی به جز اسلوواکی، طی اواسط دهه ۱۹۹۰، کشمکش های متعصبانه و صریح درباره پخش رادیو و تلویزیونی ادامه یافت، در حالی که تشکیلات اقتصادی مشترک با سرمایه خارجی هم چنان محدود ماند (گراس ۱۹۹۸، یونسکو ۱۹۹۶، مور ۱۹۹۵، اسکولکی ۱۹۹۶). به نظر می رسد بعضی اوقات این الگوها در مقیاسی کوچک تر، نسخه هایی از الگوهای روسی باشند، یعنی الگوهایی که در آن افراد بانفوذ در تجارت داخلی، به جای تشکیلات رسانه ای سودآور، امپراتوری های رسانه ای چندبخشی و عمدتاً به عنوان ابزاری برای تاثیرگذاری وسیع تر اقتصادی و سیاسی ساخته اند (بنرجی ۱۹۹۷، نیوات ۱۹۹۸). همچنین، علی رغم حرکت مبهم مورد مشاهده در این کشورها، در سراسر اروپای شرقی تمایل عمومی به صورت روز افزون به سمت وضع تجاری میل می کند.
در حالی که دموکراسی های اصلی تثبیت شده و نیز دموکراسی های «در حال تثبیت» موج سوم، فرآیندهای مشابهی را در تجاری سازی پخش رادیو و تلویزیونی در دو دهه گذشته متحمل شده اند، حتی رژیم هایی که کنترل تام را بر دوران فعلی حفظ کرده اند نیز با برخی از همان فشارها روبرو شده اند. به عنوان مثال، در خاورمیانه، دولت های مصر، عربستان سعودی و ایران برای سازش با چالش های متغیر اقتصادی و تکنولوژی، و نیز علی رغم اثرات بی ثباتی بالقوه موجود و ــ بیش از هر چیز، تشدید اپوزیسیون بنیادگراهای مذهبی ــ مجبور به موافقت با توسعه تجاری سازی وضع پخش رادیو و تلویزیونی ملی خود شده اند (امین ۱۹۹۶، بوید ۱۹۹۸، محمدی ۱۹۹۸). به طور مشابه، رژیم های «سوسیالیست» باقی مانده نیز در معرض فشارهای بسیار زیاد تجاری سازی قرار داشته اند: به عنوان مثال، چین به خاطر آزاد سازی اصلاحات اقتصادی، اجازه تامین بودجه تجاری پخش رادیو و تلویزیونی در اوایل دهه ۱۹۸۰ را صادر کرده و حتی تجدید حیات کنترل سیاسی در سال های پس از کشتار میدان تیانا من نیز این تمایل را لغو نکرده است (چان ۱۹۹۶، هنگ ۱۹۹۸، هو آنگ ۱۹۹۴). معمولاً تنها کشورهایی از دگرگونی فعلی اقتصاد جهانی کنار گذاشته شده اند ـ یعنی کشورهای بسیار فقیر یا جنگ زده مثل کشورهای آفریقایی نیمه صحرایی ـ که به گفته مانوئل کاستلز (۱۹۹۸) بخشی از یک «جهان چهارم» جدید گشته و به شدت از جریان جهانی سرمایه و تکنولوژی «کنار گذاشته شده اند» و در این فرآیندهای تجاری سازی به جایی نمی رسند.

پیروزی منطق رسانه های تجاری؟ دگرگونی ارتباطات سیاسی ملی

هم چنان که تمایلات تجاری سازی، جهان را در می نوردد، در حال حاضر منطق رسانه های تجاری نیز در حال تغییر بسیاری از جنبه های ارتباطات سیاسی در کشورهای مختلف است. به دلیل محدودیت فضای کتاب، ما نمی توانیم در این فصل به طور کامل بسیاری از ریزه کاری هایی که توسعه این فرایندها را مشخص می سازد بررسی کنیم، هر چند، کاملاً مشخص است که آنها با روش های مختلف و سرعت های بسیار متفاوت در زمینه های متفاوت ملی، آشکار می شوند. منابع مهم تغییرات شامل جنبه های بنیادی ناهمگون سیستم های اطلاع رسانی و انتخاباتی کشورهای خاص، تفاوت های فرهنگ سیاسی ملی و استانداردهای ژورنالیستی و جایگاه های متفاوتی است که کشورهای مختلف در اقتصاد جهانی قرار می گیرند. بدین ترتیب، مثلاً به نظر می رسد سیستم های ریاست جمهوری دوحزبی نسبت به برخی از این پویایی ها بسیار حساس تر باشند تا سیستم های پارلمانی چندحزبی که به واسطه نمایندگی به نسبت رای لیست ممنوع الورود مشخص می شوند. تعدادی از کشورهای شمال غربی اروپا که دولت های نسبتاً غنی و قوی دارند، در یافتن راه هایی برای حفظ بیشتر برنامه ریزی خدمات عمومی خود و بنابراین روش های کلاسیک تر پوشش سیاسی تلویزیونی، کمی موفق بوده اند. معدود کشورهای دارای سنت های فرهنگی و نهادین قوی در زمینه گفتمان های سیاسی عقلانی-انتقادی، انواع موانع قانونی را علیه «آمریکایی سازی» فعالیت های انتخاباتی ایجاد کرده اند (در مورد فرانسه، ماریک، ۱۹۹۷، ص۳۵۷ را ببیند). در برخی کشورها که تلویزیون تجاری به دلیل بازارهای کوچک ناشی از زبان آن کشورها و یا اقتصاد ضعیف، سود آور نیست، ایستگاه های تلویزیونی از سوی افراد ثروتمند سیاسی یا تجاری خریداری شده اند که حاضرند ضرر اقتصادی را در عوض تاثیری که می توانند بعد از آن داشته باشند، متحمل شوند. در اینجا، مشخصاً یک نوع کاملاً متفاوت از منطق تبلیغاتی بر برنامه سازی غلبه می کند (نیوات ۱۹۹۸ در مورد روسیه، پاپاتاناسوپولوس ۱۹۹۷ در مورد یونان، مک انتیر ۱۹۹۶ در مورد فیلیپین را ببیند). در هر حال، تمایل عمومی به دموکراسی در سراسر جهان، علی رغم وجود مسیرهای توسعه ای متفاوت، در واقع ترویج منطق رسانه ای تجاری و شکل های مربوطه ارتباطات تبلیغاتی، رسانه ای و سیاسی است. هدف ما در این فصل، ارائه این تمایلات عمومی است که حدود و وسعت آنها را از طریق مجموعه ای از نقل قول ها از شاهدان سیاسی در تعدادی از مناطق جهان نشان می دهد.
یک نکته انحرافی معمول ولی اساساً مهم این است که در بیشتر دموکراسی های پیشرفته و نوظهور، شهروندان به طرز فزاینده ای برای کسب خبر و اطلاعات راجع به دنیای اطراف خود به تلویزیون وابسته شده اند. به عنوان مثال، در اسپانیا، مخاطبان تلویزیون در اوایل سال ۱۹۹۲، حدود۹۰ درصد جمعیت بود، در حالی که تنها ۳۶ درصد جمعیت، مطبوعات روزانه را می خواندند (ویلکز، ۱۹۹۶، ص۱۷۸و۱۸۶). در همان سال در یونان ۶۹ درصد جمعیت گزارش دادند که اخبار روزانه خود را از تلویزیون کسب می کنند در حالی که فقط منبع اولیه کسب خبر ۱۷ درصد آنها روزنامه بود (پاپاتاناسوپولوس، ۱۹۹۷، ص۳۵۹). اگرچه ارزیابی ها متفاوت است ولی مشخص شد که تلویزیون منبع اصلی اخبار برای ۷۵-۵۰ درصد مکزیکی ها در مقایسه با ۱۵-۱۰ درصد برای روزنامه است. در برزیل این مقدار برای تلویزیون به تقریبا ۹۰ درصد می رسد (پورتو، ۱۹۹۸، ص۳). مجدداً و به عنوان بازتابی از تمایلات در آمریکا، در بسیاری از کشورهای دنیا مردم می گویند که به تلویزیون بیش از روزنامه اعتماد دارند. به عنوان مثال، در اسرائیل ۵۵ درصد به تلویزیون و تنها ۹ درصد به مطبوعات اعتماد دارند (لیبس و پری، ۱۹۹۸، ص۲۹). با در نظر گرفتن تعداد زیادی از شهروندان وابسته به تلویزیون برای اخبار سیاسی، دگرگونی پوشش تلویزیونی باید تاثیرات مهمی بر ماهیت ارتباطات سیاسی در سراسر دنیا داشته باشد.
در حقیقت، برنامه ریزی تلویزیون در این دوره جدید تجاری سازی گسترده به طرز قابل توجهی در حال تغییر است. ایستگاه های تجاری خصوصی و نیز ایستگاه های خدمات عمومی، در حال اتخاذ قالب های جدیدی از نمایش اخبار و توسعه سبکی سریع تر و زیبایی شناسانه هستند. آنها، نه تنها اطلاع رسانی خود را با طرح ها، گرافیک ها و موسیقی های جدید جذاب می کنند بلکه در حال گسترش استفاده از افراد معروف مورد علاقه مردم به عنوان مجری به واسطه ارائه رو به افزایش پوشش خبری رسانه ای هستند: گزارش های دقیق درباره سخنرانی های پارلمانی و بیانیه های سیاسی رو به کاهش است. در حالی که مدت زمان پخش گفته های سیاست مداران در رسانه، کاهش می یابد، در مقابل، تفاسیر ژورنالیستی پوشش خبری افزایش می یابد (به عنوان نمونه پاپاتاناسولوس، ۱۹۹۸، ص۱۱ـ ۸ در مورد یونان؛ شرمن، ۱۹۹۵، در مورد ژاپن؛ بلاملر و همکاران، ۱۹۹۶، ص۵۹ در مورد بریتانیا؛ اتکینسون، ۱۹۹۴؛ در مورد زلاندنو؛ کوکوپرا، ۱۹۹۸؛ در مورد هند را ببینید). در ایستگاه های تجاری و عمومی مشابه هم، اخبار سیاسی به شکل نمایشی تر و غالباً با قالب های احساساتی ارئه می شود (به عنوان مثال، فچ، ۱۹۹۶، ص۴۳۹ در مورد آلمان؛ در ۱۹۹۸، ص۸، در مورد اسپانیا؛ پورتو، ۱۹۹۸، در مورد برزیل راببینید). ناظران در سراسر دنیا نیز گزارش می کنند که بحث های سیاسی به سمت شخصی شدن پیش می رود که نه تنها تاکیدی بر رهبران سیاسی به جای فرایندهای کنش گران گروهی و فرایندهای سیاسی است، بلکه بر ویژگی های شخصی رهبران به جای نقش آنها به عنوان نقش آفرینان سیاسی تمرکز می کند (به عنوان مثال، روسپیر، ۱۹۹۶، ص۱۶۳، در مورد اسپانیا؛ کاواروتزی و لندی، ۱۹۹۲، ص۵-۲۲۰، در مورد آرژانتین؛ میوبره، ۱۹۹۶، ص۲۴۲، در مورد ونزوئلا؛ لنت، ۱۹۹۸، ص،۱۶۰ در مورد کره جنوبی؛ هند و فیلیپین، و میکیوپچ، ۱۹۹۷، ص۲-۱۵۰، در مورد روسیه را ببینید). در حالی که برنامه های خبری در سراسر دنیا در حال دگرگونی می باشند، قالب های جدید پوشش تلویزیونی مسائل سیاسی و عمومی نیز رو به افزایش است. به عنوان مثال، مجلات خبری تلویزیونی عامه پسند و نمایش های گفتگویی سرگرم کننده تلویزیونی در حال رونق است (دالگرن، ۱۹۹۵، ص۶۵، در مورد سوئد؛ روندلی، ۱۹۹۸، در مورد برزیل؛ هالین در دست چاپ در مورد مکزیک؛ مدن، ۱۹۹۶، در مورد جمهوری چک؛ هون، ۱۹۹۷، در مورد کره جنوبی؛ و باداروین، ۱۹۹۷، در مورد مالزی را ببینید).
نقش آفرینان سیاسی با راه های مشابهی به این جو جدید پوشش سیاسی واکنش نشان می دهند. در سراسر دنیا سیاست مداران و رهبران سازمان ها در جوامع مدنی توجه خود را هر چه بیشتر به تلاش برای افزایش تصویر مثبتی از خود در رسانه ها و سفارشی کردن پیام های خود در محیط رسانه ای جدید متمرکز می کنند. آنها یاد می گیرند که مختصر و مفید صحبت کنند و شعارهای هدف دار را با بیانیه های عمومی خود تلفیق نمایند. در برزیل، کارشناسان رسانه ای، آموزش هایی را برای رهبران فعال اتحادیه کارگری، با این هدف که گفتمان عمومی گرایش های چپ گرایانه خودشکنانه آنها به سمت اصطلاحات ویژه و پیچیدگی پیش برود، ترتیب داده اند (اسلایتربلترو در حال چاپ). در اسپانیا، سیاست مداران، وقتی می بینند توجه رسانه ها به جلسات سیاسی جلب شده است، واقعاً حرف خود را قطع می کنند تا گفته های ویژه از پیش آماده شده خود را با هدف بهبود پیام های پوشش تلویزیونی ارائه دهند (ددر، ۱۹۹۸، ص۱۷). این پیام های به دقت بسته بندی شده، غالباً کوچک تر از تکیه کلام های خیلی ساده هستند، مثل تعیین حدود دقیق بحث شیراک در انتخابات سال ۱۹۹۶ فرانسه برای خلاصه کردن جملات مربوط به بحث غلبه بر «افتراق اجتماعی» (مارک، ۱۹۹۷، ص۳۶۴)، یا در مورد انتخابات سال ۱۹۹۸ برزیل که در آن هم لولا و هم کاردوسو ــ کاندیداهای ریاست جمهوری چپ و راست ــ تکیه کلام کلینتون یعنی «مردم اول نظر خود را بگویند» را با مبارزات انتخاباتی خود تلفیق کردند (کمپوس، ۱۹۹۸، ص۴۰).
هم چنان که سیاست مداران، بیشتر انرژی خود را بر تصاویر رسانه ای متمرکز می کنند، به گونه روبه رشدی به متخصصان روابط عمومی و نظرسنجی وابسته می شوند تا به آنها در ارزیابی قدرت پذیرش عمومی کمک کرده، رویدادهای رسانه ای تلویزیونی ایجاد و شعارهای جذابی برای تسخیر ذهنیت عموم ابداع نمایند (به عنوان مثال، فرانکلین ۱۹۹۴ و اسکمل ۱۹۹۵ در مورد بریتانیا، برناردز و نتو ۱۹۹۸ در مورد برزیل، وایزبورد ۱۹۹۶ در مورد آرژانتین، و میکیویچ ۱۹۹۷ در مورد روسیه را ببینید). در دهه اخیر، یک بازار سراسری جدید برای مشاوران بین المللی ایجاد شده است. در حالی که کارشناسان آمریکایی در مبارزات سراسر جهان به کار گرفته شده اند، چنین تخصصی مطمئناً صادرات انحصاری آمریکا نیست: استراتژیست فرانسوی ژاک سگوئلا در مبارزات انتخاباتی اروپای شرقی از سال ۱۹۹۰ فعالیت کرده و یکی از نخستین مشاوران بین المللی در مبارزات سوئد در سال ۱۹۹۱ بوده است (اسپ و اسایاسون، ۱۹۹۶، ص۷۹؛ نیوات، ۱۹۹۸، ص۳۲). استراتژیست های بریتانیایی در انتخابات سال ۱۹۹۳ و ۱۹۹۴ در روسیه و آفریقای جنوبی استخدام شدند (بلاملر و همکاران، ۱۹۹۶، ص۵۷) و آمریکای لاتین نیز گروه مشاوران بین الملل مبارزات خود را ایجاد کرده است (هاروود، ۱۹۹۹). این مشاوران به احزاب و کاندیداها کمک می کنند تا در مبارزات خود برای جلب رای دهندگان ممتنع و غیر وابسته در این دوران جدید گزینه های سیاسی، تصویر خود را تعدیل کنند. همان گونه که سرجیو بندیکسن، متولد پرو و مشاور مبارزات آمریکا و آمریکای لاتین می گوید: «سیاست به مسیر بسیار باریکی محدود شده است... ما کارشناسانی هستیم که از ورای نقاط باریک در مبارزات موفق می شویم» (هاروود، ۱۹۹۹).
در نتیجه این تغییرات، دیالکتیک های منفی مشابه موارد مشاهده شده در آمریکا، در حال گسترش به سراسر دنیا است. در حالی که زمان پخش اختصاص داده شده به پلات فرم های سیاست گذاری و بیانیه های سیاسی کمتر می شود، نقش آفرینان سیاسی می کوشند تا با پیشنهاد تصاویر و اصطلاحاتی که توجه محیط رسانه های جدید را جلب نمایند، بر دستور کار سیاسی برتری پیدا کنند. اما چنین مانوری به خصوص وقتی تاکتیک های حرفه ای کارشناسان بازاریابی و نظرسنجی به آن کمک می کنند، خودش به خبر تبدیل می شود، چرا که تلاش ژورنالیست ها برای تخریب استراتژی های روابط عمومی سیاست مداران، رکن اصلی پوشش خبری می گردد. در نتیجه، پوشش خبری هرچه بیشتر در پی چارچوب سازی منازعات سیاسی با توجه به مسابقه و نبردهای روابط عمومی است: توجه روایات در مورد مسائلی است که محبوبیت آنها افزایش و کاهش می یابد و همچنین گمانه زنی درباره نقشی که تلاش های مختلف روابط عمومی ممکن است در چنین رویدادهایی ایفا کنند (لیبس و پری، ۱۹۹۸، ص۳۱ -۲۹ در مورد اسرائیل، بلاملر و گوریچ، ۱۹۹۸، ص۵ در مورد بریتانیا، مارک، ۱۹۹۷، ص۳۶۶ در مورد فرانسه، اسمیت ۱۹۹۹ در مورد مکزیک را ببینید). به هرحال، این نوع پوشش غالباً خیلی بدبینانه و منفی به نظر می رسد و شاهدان سیاسی سراسر دنیا افزایش این دید منفی در پوشش سیاست های ملی را گزارش می کنند (اسپ و اسایسون، ۱۹۹۶، ص۸۳ در مورد سوئد، پاپاتاناسوپولوس، ۱۹۹۸، ص۲۰ در مورد یونان، رونسلی ۱۹۹۷ در مورد تایوان را ببینید). تا حدی این موضوع به این دلیل است که به واقع، درز اطلاعات به مطبوعات و رسوایی ها، به سلاح های سیاسی نیرومندی در جو رسانه ای فعلی تبدیل شده اند. اما توجه دائمی به ماهیت مسابقات و نبردهای روابط عمومی موجود در منطق رسانه های تجاری این تمایل را در خود به همراه دارد که به سیاست، حتی در اوقات آرام تر، تا حدی شهرت سوئی بدهد.
نقش آفرینان سیاسی در کشورهای مختلف با هدف به حداکثر رساندن دسترسی رسانه ای و رسانه ای سازی ژورنالیستی پیش گیرانه، به قالب های جدید سرگرم کننده اطلاعات نیز می رسند. به نظر می رسد گاهی این تمایلات، نوع توسعه آمریکایی که به واسطه پوشش بین المللی رسانه ای به محبوبیت دست یافته اند را حتی در برخی موارد واقعاً به شکل بسیار نزدیک به آن ها، دنبال می کنند: پس از اجرای قطعه «هتل دل شکستگی» توسط بیل کلینتون با ساکسیوفون خود در سال ۱۹۹۳ در اجرای آرسنیوهال، در سال ۱۹۹۴ در هلند، هانس دیجکستال کاندیدای پارلمان و وزیر آتی وزارت کشور، در یک برنامه نمایشی به نواختن ساکسیوفون پرداخت (برنتز، ۱۹۹۸، ص ۳۱۵). به هرحال، در بسیاری کشورها، مشارکت سیاست مداران در این نمایش ها از انواع تلاش های محدود در قالب های جایگزین تلویزیونی که تا به امروز توسط سیاست مداران آمریکایی ایجاد شده پیشی می گیرند. در برخی کشورهای آمریکای لاتین، مشارکت در نمایش های تلویزیونی و برنامه های به سبک سرگرمی ـ اطلاع رسانی پیش از آمریکا وجود داشته است. به عنوان مثال، کارلوس منم(۱۷) در انتخابات ریاست جمهوری آرژانتین سود زیادی از این سبک برد (کاواروتزی و لندی ۱۹۹۲). این کار، چهار سال پیش از آن که نخستین کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا در سال ۱۹۹۲ به چنین ریسکی دست بزند صورت گرفته بود. در جایی مثل برزیل، حضور در چنین نمایش هایی از قبل، یک رکن اصلی استراتژی های ارتباطی سیاست مداران بوده است. در برخی کشورها که شکل هایی از این قبیل مشارکت سیاست مداران در برنامه ها را دارند، گسترش سریع چیزهایی که در سیاست آمریکا دیده شده، مشاهده می شود. در سوئد، وزیر امور خارجه، لباس های خود را در یک نمایش تلویزیونی با یک ستاره دو جنسی راک عوض کرد تا نشان دهد «این لباس است که مرد را می سازد» (دالگرن، ۱۹۹۵، ص ۵۶). در برنامه چرخ زنده(۱۸) در برزیل، سیاست مداران روی صندلی های چرخان در نوعی گودال می نشینند و اطراف و بالای سر آنها ژورنالیست ها قرار دارند که سوالات تحریک کننده و عصبی کننده از آنها می پرسند، در حالی که در برنامه آزاد، کاندیداها غالباً خود را در معرض خطر گستاخی های مخاطبان نوجوان قرار می دهند. به هرحال، این برنامه ها ممکن است سناریوهای خوشایندتری نسبت به مسائل پیش روی رهبران سیاسی در هند و کره جنوبی باشند. چهره عصبی سیاست مداران هندی غالباً در برنامه آپ که عدالت(۱۹)، خیس عرق است. این برنامه به آنها امکان نمایش رسانه ای سراسری را در قبال فرصت دفاع از خود در برابر اتهامات از پیش تعیین شده راجع به فساد و دیگر گناهان می دهد که توسط یک نماینده با حالت کنایه و شوخی قدری تعدیل شده است (پنداکور و کاپور، ۱۹۹۷، ص۲-۲۰۱). در کره جنوبی و در سال ۱۹۹۷، چهار کاندیدای ریاست جمهوری نه تنها مجبور بودند در نمایش های آشپزی و خوانندگی شرکت کنند بلکه باید با مجری یک برنامه تلویزیونی آخر شب سروکله می زدند که از آنها می پرسید با کدام هنرپیشه زن دوست دارند یک صحنه عشقی بازی کنند؟! (هون، ۱۹۹۷، ص ۱۶). علی رغم خطرات و چالش های موجود در این قالب های سرگرم کننده، سیاست مداران به آنها به جای گفتارهای کوتاه شده تلویزیونی، به عنوان فرصتی برای جلوه گری تا جای ممکن، نگاه می کنند.
همان طور که ما در مورد آمریکا دیدیم، تاثیر محیط ارتباطات جدید بسیار بیشتر از هدایت مبارزات انتخاباتی ملی صرف است. همچنین این روند باعث دگرگونی سازمان و سوگیری احزاب، هدایت سیاست های پارلمانی و ساخت و استراتژی های کنش گران در جامعه مدنی است. مشاوره بازاریابی کارشناسان نظرسنجی و دیگر مشاوران کمک می کند تا احزاب چپ و راست همانند پلات فرم های آنان، به شمایل نگاری نزدیک شوند. به عنوان مثال، رقیب حزب چپ برزیل یعنی پی تی در تلاش برای جلب رای دهندگانی که به دلیل تصویر نظامی حزب از آن گریزان بودند، بنا به توصیه مشاوران، پرچم ها و پرده های سفید را جایگزین پرچم های قرمز معمول آنها در ستاد انتخاباتی سال ۱۹۹۸ کرد که البته باعث تحریک و عصبانیت گسترده اعضای حزب شد (کمپوس، ۱۹۹۸، ص ۴۰). در اسپانیا نخست وزیر [سابق] محافظه کار خوزه ماریا آزنار و انگاره سازان(۲۰) وی در حزب مردم، در کنگره حزب در سال ۱۹۹۹ از تغییر پیام اصول راست سنتی به میانه روی جدید و بر اساس مدل «راه سوم» نخست وزیر [سابق] انگلیس، تونی بلر، استفاده کردند. محیط جدید، همچنین در حال تغییر نیروهای پرتکاپوی قدرت و وضعیت مذاکرات و چانه زنی درون احزاب نیز هست. همان طور که پانبیانکو (۱۹۹۸، ص ۲۶۶) بحث کرده، دگرگونی ارتباطات سیاسی «باعث یک زلزله» درون احزابی شده است چون در حالی که پوشش رسانه ای به نمایندگان منتخب احزاب اختیاراتی می دهد (همراه با کارشناسان رسانه ای و دیگر کارشناسان حرفه ای)، پایه های پیشین قدرت اعضا و بوروکرات های حزب را تضعیف می کند. افزایش «اشخاص معروف» و رهبر با کاهش نقش و اهمیت شبکه های فعالان حزب، حتی احزاب دارای ریشه های قوی در زمینه مشارکت دموکراتیک، همراه بوده است (فرانکلند ۱۹۹۵ را در مورد سبزهای آلمان ببینید). هم چنان که بوروکرات های حزب، قدرت را به نمایندگان زرنگ رسانه ها واگذار می کنند، احزاب، ریسک وابستگی و از دست دادن دیسیپلین را متحمل می شوند. سازمان های جنبش های اجتماعی تا حدی که امتیاز و پوشش رسانه ای کسب می کنند مایلند در مسیرهای مشابهی متحول شوند که به واسطه الگوهای «فرد معروف» و رهبر، تعارضات داخلی تشدید شده، تغییر به سمت متعادل سازی استراتژی ها و ایدئولوژی ها نسبت به گزینه های «افراطی»، و نیز گرایش رهبران متمایل به رسانه ها برای جدا کردن خود از اعضا و فعالان معمولی مشخص می شود (گیتلین۱۹۸۰ در مورد جنبش دانشجویی آمریکا، گراس ۱۹۹۶ در مورد جنبش مدنی ژاپن، اسلایتروبلترو (در دست چاپ) در مورد جنبش کارگری برزیل را ببینید). در واقع چون جنبش های اجتماعی حول هویت های جمعی که اساساً وضعیت فعلی را به چالش می کشند ایجاد می شوند، ممکن است تلفیق با حوزه سیاست رسانه ای، این انتظار را به وجود آورد که چنین جنبش هایی به محدوده بسیار بزرگ تری از سازمان های سیاسی متداول کشیده شوند.
در حالی که ناظران در آمریکا درباره این که وضعیت های جدید ارتباطات سیاسی در زوال دموکراسی نقش دارد و کیفیت گفتمان های عمومی، اعتماد شهروندان به دولت و ظرفیت رهبران برای حکومت را کاهش می دهد، نگرانی مشترک وسیعی اظهار می کنند، ارزیابی این تمایلات در دیگر بخش های دنیا پیچیده تر شده است. از دیدگاه منفی و به ویژه با نگرشی بلندمدت در دموکراسی های پساصنعتی غرب، بسیاری از ناظران گزارش کرده اند که در برخی شهروندان در محیط های جدید ارتباطی رسانه ای شده تجاری، گرایش هایی به سمت بدبینی و دلسردی وجود دارد. در بریتانیا بلاملر و همکارانش جوی سیاسی را گزارش کرده اند که شاخصه آن، «عدم اطمینان گسترده عمومی» است (۱۹۹۶، ص ۶۶). نظرسنجی های ملی در اوایل دهه ۱۹۹۰ نرخ بالایی از عدم موافقت با رهبران سیاسی را در کانادا، ژاپن، ایتالیا و نیز فرانسه نشان می داد (کاستلز، ۱۹۹۷، ص ۳۴۴). مسلماً، دشوار بتوان گفت که این افزایش بدگمانی ها، عمدتاً توسط محتوای ارتباطات سیاسی ایجاد شده است. به واقع، در زمینه جهانی شدن اقتصادهای ملی، نهادهای دولتی ضعیف ترند و ظرفیت کمی برای پیشنهاد گزینه های اقتصادی واقعی دارند و احزاب سیاسی به شدت تحت فشارند تا گزینه های معتبری ارائه دهند. با این حال، زوال مباحثات سیاسی در رسانه های همگانی به دلسری و بیزاری عمومی می افزاید.
به هرحال، از دیدگاه مثبت، ناظران سیاسی اثرات سودمند بالقوه ای را در مورد رژیم جدید ارتباطاتی گزارش می کنند. جنبه ای از دگرگونی ارتباطات سیاسی که مورد قبول است، افزایش ژورنالیسم تلویزیونی مستقل سیاسی یعنی پدیده ای نسبتاً جدید در برخی کشورها است. به طور سنتی، ژورنالیست های تلویزیونی نه تنها در رژیم های خودکامه بلکه در برنامه های خبری خدمات عمومی در بسیاری از دموکراسی ها نیز ناقلان موقر مواضع و اظهارات رسمی بوده اند. آنها در ارائه اخبار، دستور کار سیاسی که از سوی رهبران سیاسی وضع شده را دنبال می کردند، اعلامیه های رسمی را می خواندند و رویدادهای رسمی را پوشش می دادند چرا که همه اینها توسط نخبگان سیاسی فراهم شده بود. به هرحال، محیط رسانه ای جدید، در حال کمک به ایجاد شکل های جدیدی از ژورنالیسم مربوط به رسانه های الکترونیکی در تعدادی از کشورهاست. به احتمال بیشتر، این شبکه ها همانند شبکه جدید تجاری اسپانیا یعنی Antena۳، خود را به عنوان «نگهبان» مردم تصور می کنند تا بدین ترتیب تفسیر و تحلیل اخبار ارائه کنند و موضوعاتی را پوشش دهند که از دید آنها از نظر سیاسی مهم است (سمتکو و کانل ۱۹۹۷ در مورد اسپانیا، پاپاتاناسوپولوس، ۱۹۹۸، ص ۱۰ در مورد یونان را ببینید). این تمایلی است که نه تنها ایستگاه های تجاری جدید بلکه کانال های همگانی را نیز تحت تاثیر قرار داده است (به عنوان مثال، استراتام، ۱۹۹۶، ص ۵۱۹ در مورد شبکه رای ایتالیا، و بلاملر و گورویچ ۱۹۹۸ در مورد بی بی سی انگلیس را ببینید).
شاید به خاطر اهمیت این موضوع، بسیاری از برنامه های خبری در تلاش برای کاهش اتکای بلندمدت خود به سیاست مداران عمده و ارتقاء شناخت مخاطبان انبوه، در حال برقراری ارتباط با منابع جایگزین هستند، یعنی از شهروندان متوسط گرفته تا فعالان جنبش های مدنی و متفکرانی که پیش از این از فضاهای نخبه مربوط به تفاسیر سیاسی رسانه ای به حاشیه رانده شده بودند. این گرایش به دربرداشتنِ صداهای بیشتر از جامعه مدنی، آن چیزی است که بلاملر و گورویچ (در گزارش گرایش های پوشش اخیر بی بی سی) آن را یک «جریان نهفته مردم باور» توصیف کرده اند که ممکن است نوعی درمان برای درگیری های فرا واکنشی باشد که ژورنالیست ها و سیاست مداران را به دیالکتیک های منطق رسانه ای تجاری می کشانند (۱۹۹۸، ص ۱). به همین دلیل، این نقش رسانه های همگانی در گذار دموکراتیک اخیر در کشورهای حاشیه ای است که بسیار تحسین شده است. ناظران در مکزیک و برزیل، کره جنوبی، تایلند، تایوان و اندونزی، لهستان، رومانی و روسیه، مشارکت مثبتی در فرآیندهای دموکراتیک شدن از سوی رسانه های جدید را مشاهده کرده اند که مداوماً به عنوان مکان هایی برای بیان گسترده عمومی اپوزیسیون ها نسبت به رژیم های خودکامه عمل کرده اند (چن ۱۹۹۸، کوهن ۱۹۹۸، لوسون ۱۹۹۹، لی ۱۹۹۶، مولیسون ۱۹۹۸). مطالعات زیادی نشان می دهند که نه تنها افزایش دسترسی داخلی به پوشش خبری بین المللی از طریق کابل، ماهواره، فکس و اینترنت چگونه مخالفان رژیم را تقویت می کند، بلکه چطور ایستگاه های خصوصی و نیز ایستگاه های عمومی تجاری روبه رشد، به نقاط کلیدی برای دسترسی سیاسی و قدرت در کشورهایی مثل برزیل (استرابهار،۱۹۹۷، ص ۲۲۷)، یوگسلاوی (کندیت، ۱۹۹۴)، اندونزی (کوهن، ۱۹۹۸) و تایلند (انگ، ۱۹۹۷) تبدیل شده اند. به هرحال، در حالی که غالباً رسانه های اطلاع رسانی در مرحله گذار نقش ایفا می کنند، مشخصه مرحله بعدی یکپارچه سازی دموکراتیک، عموماً تنزل کاملاً بی محابا به الگوهای آشنای دسترسی به نخبگان سیاسی و گوشه گیری نقش آفرینان از جامعه مدنی می باشد. بنابراین، رسانه های اطلاع رسانی جدید، حفظ ــ در حد کمتر گسترش ــ نوع سرزنده فضای عمومی دموکراتیک که بسیاری انتظار آن را داشته اند، تضمین نمی کنند (گراس ۱۹۹۸، جاکوبوویچ ۱۹۹۵). به هرحال آنها نمایندگی جمع کثیرتری را نسبت به پیشینیان خود به عهده دارند.
اثر بالقوه مثبت دیگری که بسیاری از ناظران دگرگونی های اخیر بیان کرده اند این واقعیت است که وضعیت جدید و سرگرم کننده تر ارتباطات، باعث گسترش علاقه سیاسی در بین بخش های مختلفی از مردم شده که پیش از این، علاقه کمی به مسائل سیاسی نشان می دادند (دانسباخ، ۱۹۹۷، ص ۱۵۰ در مورد آلمان، استرتهام، ۱۹۹۶، ص ۵۱۹ در مورد ایتالیا را ببینید). به هرحال این گونه توسعه ها علی رغم این که برای کشاندن بخش های گسترده تر جمعیت به برنامه سازی خبری پتانسیل دارند، به سختی موهبتی کامل برای سیستم سیاسی معاصر به شمار می روند. اول از همه، افزایش علاقه در افرادی که کمتر به سیاست علاقه دارند غالباً با ناخرسندی افرادی همراه است که به صورت سنتی از نزدیک سیاست را دنبال کرده اند و نیز افرادی که احتمالاً انتظارات بیشتری از گفتمان های سیاسی دارند. پاپاتاناسوپولوس (۱۹۹۸، ص ۲۹) با استفاده از داده های یوروبارومتر(۲۱) این تمایل را در مورد یونان مختصراً نشان داده است: از سال ۱۹۸۰ تا سال ۱۹۹۴ میزان افرادی که بیان می کردند که «اصلاً» به سیاست علاقه ندارند از ۳۰ درصد به ۲۱ درصد و افرادی که می گفتند «مقدار زیادی» علاقه دارند از ۱۸ درصد به ۱۱ درصد کاهش یافت. هابرماس مطمئناً از دیدن تعداد روبه رشد شهروندانی که بر اساس معیارهایی نظیر این که چگونه سیاست مداران از عهده سوالات خصوصی نمایش های تلویزیونی بر می آیند، رای می دهند، خوشحال نخواهد شد. مسلماً، سوال مهم این است که شکل های جدید ارتباطات، باعث رنجش چه نوع علاقه هایی می شوند و این که آیا این حالت های جدید «مشارکت»، در نهایت به حیات دموکراتیک می رسند یا نه.

آمادگی برای موج بعدی تکنولوژی های رسانه های جدید: ترکیب و جداسازی مخاطبان، ادامه چالش ها برای ارتباطات مدنی

در نهایت، انواع فشارهای وارد بر اشکال کلاسیک گفتمان سیاسی در کشورهای مختلف، به گستره وسیعی از شکل های ویژه ای بستگی خواهند داشت که گرایش ها را تجاری می سازند. در حال حاضر، ما خود را در دورانی می یابیم که سازمان های بزرگ تجاری جهانی به سرعت برای توسعه و تدارک موج جدیدی از تکنولوژی های رسانه ای جدید آماده می شوند. هم چنان که تلویزیونِ دیجیتال و ارتباطات جدید اینترنتی گسترده، همگرایی اطلاع رسانی، ارتباطات دوربرد و کامپیوتر را به نظر می آورد، شرکت های مختلط چند رسانه ای و ارتباطات دوربرد، به سرعت جای خود را در آن چیزی که انتظار می رود چشم انداز کلی ارتباطات جدید باشد، پیدا می کنند (دانکن ۱۹۹۸، یانگ و همکاران ۱۹۹۸). این موضوع، احتمالاً فقط گرایش های فعلی به سمت فشارهای فزاینده تجاری درون رسانه های بیشتر کشورهای پیشرفته جهان را تشدید خواهد کرد. ریسک زیاد و عدم قطعیت موجود در دگرگونی سریع تکنولوژی های رسانه ای و صنایع تهیه کننده آن ها، قبلاً محیطی پرورش داده است که در آن بخش های قانون گذار ملی (و فوق ملی)، نگران فرآیندهای قدرتمند محدود کننده تلفیق افقی و عمودی در صنعت ارتباطات هستند، چون از این می ترسند که ممکن است توانایی خود برای ارتباط با شرکت ها و تکنولوژی های جهانی رقابتی را از دست بدهند (هیکی ۱۹۹۸ در مورد کمیسیون ارتباطات فدرال آمریکا، و کایتازی ویتلاک ۱۹۹۶ را در مورد اتحادیه اروپا ببینید). همان گونه که فرآیندهای نسبتاً نامنظم ترکیب شدن، بیشتر و بیشتر رسانه ها را به سوی تشدید فشارهای عمده سوق می دهند، انتظار می رود تمایلات فعلی به سمت سلطه شدید منطق رسانه های تجاری به سرعت ادامه پیدا کند.
به عبارت دیگر، تکنولوژی های ارتباطات جدید، فرصت های جدیدی برای ارتباطات سیاسی نیز فراهم می کند. هم چنان که دسترسی به اینترنت در سطح جهان گسترده تر و در خود جوامع عمیق تر می شود، فرصت های جدیدی برای دسترسی مستقیم به اطلاعات سیاسی مربوطه، برای ارتباطات غیررسانه ای بین سازمان های سیاسی و اعضای بالقوه، و نیز برای گفتمان های تعاملی بین خود شهروندان را به ارمغان می آورد (موگ، ۲۰۰۰). علی رغم این، برای اکثریت جمعیت، تلویزیون به هر شکلی که باشد احتمالاً مهم ترین منبع اطلاعات سیاسی باقی می ماند. هم چنان که کانال های توزیع گسترده تر می شوند، می توان انتظار تفکیک و جداسازی مخاطبان تلویزیونی را داشت. در حالی که تفکیک بازار ممکن است به این معنا باشد که برخی تهیه کنندگان، محصولات جدیدی را برای بخش های بیشتر مخاطبان ملی علاقه مند به سیاست سفارش خواهند داد که مشابه کانال سی اسپن یا کانال تاریخ، به بینندگان منابع غنی جدیدی از اطلاعات سیاسی ارائه می دهند، اکثریت وسیعی از مخاطبان ملی احتمالاً خود را در امواج گزینه های برنامه سازی که به وسیله افزایش دائمی منطق رسانه های تجاری مشخص می شود، سرگردان خواهند دید. میزان پیشرفت قشر بندی مخاطبان ممکن است به اندازه نسبی و ثروت مخاطبان ملی و بنابراین بودجه ملی تبلیغات بستگی داشته باشد. بنابراین کشورهای کوچک تر (با بازارهای محدود از نظر زبانی) و کشورهای فقیرتر (که نمی توانند همانند تهیه کنندگان از طریق آگهی تقویت شوند)، ممکن است کمتر در معرض نوع لایه بندی مخاطبان سیاسی (که ما احتمالاً در دهه های آینده در آمریکا شاهد آن خواهیم بود) باشند. ولی در کشورهای موجود در مرکز اقتصاد جهانی، می توانیم انتظار افزایش کنار گذاشته شدن و در حاشیه قرار گرفتن بحث های آگاهانه و روش های کلاسیک ژورنالیسم را داشته باشیم. البته چنین گرایش هایی مطمئناً نشانه خوبی برای آینده گفتمان های انتقادی منطقی در فضای عمومی نیست.

چشم انداز ها و کاربردهای شبکه

بی تردید، دیجیتالی شدن، گرایش اصلی تکنولوژی در رسانه های امروزی است. این بدان معناست که برای کلیه اطلاعات رسانه ای شده، یک زبان الکترونیک مرسوم بر پایه «بیت های» کامپیوتری در حال ظهور است. بدین ترتیب، متن، صدا و نیز تصاویر ثابت و متحرک به صورت فزاینده ای به شکل معمول دیجیتال ترجمه می شوند (فیدلر، ۱۹۹۷). تمام رسانه های سنتی در مراحل مختلف فعالیت خود از تکنولوژی های دیجیتال استفاده می کنند. بحث اصلی در سال های اخیر، پیش بینی گذار از تلویزیون آنالوگ به دیجیتال بود که در حال حاضر، بحث درباره توسعه نامشخص تجاری که آماده افزایش می باشد، دور می زند (استیمرز، ۱۹۹۸). می بینیم که دیجیتالی شدن به دیگر رسانه ها نیز نفوذ کرده است مثل فرمت های سی دی رام بازی ها و مواد آموزشی، تکنولوژی جدید دی وی دی (دیسک ویدیویی دیجیتالی)، و البته اینترنت.
در طول دهه ۱۹۹۰، اینترنت به عنوان یک انقلاب عمده رسانه ای ظهور کرده است (برای مرور مفیدی بر این موضوع، کیچین ۱۹۹۸را ببینید). در حالی که گسترش جهانی اینترنت خیلی ناهماهنگ است (کشورهای در حال توسعه تنها چند درصد کامپیوترهای جهان را دارند)(۲۴) و گسترش آن در غرب صنعتی نیز هنوز به واسطه عوامل اقتصادی و اجتماعی ناهماهنگ می باشد، رشد آن، از بیشتر پیش بینی ها پیشی گرفته است. تعیین گستره دسترسی و استفاده از شبکه درست نیست و به برخی از این ادعاها باید با شک و تردید نگریست ولی مشخصاً، گسترش آن چیزی کمتر از یک پدیده قابل توجه نبوده است. اخیرا در سوئد اعلام شد که نیمی از جمعیت به شبکه دسترسی دارند(۲۵). حتی اگر این مقدار بین کشورها متفاوت باشد، بدون تردید شبکه در تمام جوامع صنعتی یک رسانه اصلی شده است. در حالی که برای کاربری شبکه، گرایشی قوی به سمت افراد توانمند دارای مقادیر زیاد سرمایه فرهنگی وجود دارد، این گروه در فضای رسانه ای مطمئناً تنها نیست. اگر شایستگی های فرهنگی و اقتصادی مورد نیاز برای تبدیل شدن به شهروندِ آن لاین، از تبدیل شبکه به فراگیر شدن واقعی در آینده جلوگیری می کند، نرخ فعلی دسترسی به اینترنت هنوز به وابستگی بیشتر آن به دموکراسی ارتباط دارد.
از آغاز ظهور اینترنت، تعداد زیادی امید داشتند که اینترنت، جایگزینی برای انواع گرایش هایی باشد که من در ارتباط با رسانه های سنتی طرح کرده ام. اما بیشتر تاریخچه شبکه، در مدت کوتاهی رخ داده است. امروزه، تجاری شدن شبکه نه تنها یک واقعیت، بلکه خود شبکه ابزار اصلی و عرصه ای برای بازار جهانی شده است (شیلر، ۱۹۹۹). به طور فزاینده ای، از شبکه برای دادوستد اقتصادی استفاده می شود و این روزها اکثر وب سایت های جدید، تجاری هستند. اگر تا به حال، «سرخوشی از سایبر» نسبت به اوایل آن کم شده است، هنوز خصوصیات کلیدی از اینترنت وجود دارد که ارتباط مستقیمی با دموکراسی دارند. به ویژه باورهای جامعه و فضای عمومی، در فضای رایانه ای(۲۶) بیشتر در محتوای مطالب دیده می شوند (هولمز ۱۹۹۷، جونز ۱۹۹۸، اسمیت و کلاک ۱۹۹۹، ساسی و کلمن، فصل ۴ و ۵ این کتاب). اما نکته اصلی که باید درباره اینترنت در ارتباط با دموکراسی در نظر گرفت این است که امروزه پیامدهای آن کاملاً چند وجهی به نظر می رسند (به عنوان مثال، شماره ویژه constellations ۱۹۹۷را ببینید). این موضوع، حتی برای نتایج آزمایش های صریح در کاربرد شبکه در محیط های شهری نیز درست است (ساگاروسیانو و همکاران، ۱۹۹۸). حتی زمانی که شبکه به گسترش در محدوده خود و توسعه امکانات فنی ادامه می دهد، دوسوگرایی بدون شک باقی خواهد ماند. ما نمی توانیم پیچیدگی شبکه و اثر آن را به یک ارزشیابی مثبت یا منفی منفرد و صریح تنزل دهیم.
چندین نوع امکان ارتباطی که شبکه امروزی آن را ارائه می دهد، بر این پیچیدگی تاکید می کند. اول از همه، گرچه نه به عنوان بخشی از سیمای اصلی آن نیست، می توان در مرحله فعلی به خود شبکه به عنوان مصداقی از رسانه های همگانی نگاه کرد. نسخه های آن لاین تلویزیونی، ایستگاه های رادیویی، خدمات خبری و روزنامه ها، مقدار قابل توجهی از فعالیت شبکه را تشکیل می دهند که همراه با بسیاری از رسانه های همگانی است که در حال حاضر حضور آن لاین دارند. دوم این که اینترنت نیز یک ارتباط یک نفره با افراد زیاد دیگری را از راه وب سایت پیشنهاد می کند که در اصل (گر چه عملی نیست) هر کس مثل دولت ها، بخش های تجاری، نقش آفرینان مالی، گروه های علاقه مند، فعالان سیاسی و مدنی، علاقه مندان و کلوپ های دوستداران و طرفداران می تواند آن را ایجاد کند(۲۷). به طور مشابه، افراد می توانند بانک های اطلاعاتی بسیار زیاد موجود را جستجو کنند. حتی در صورتی که بسیاری از آنها برای دسترسی پول بخواهند، این بانک ها، دامنه ای عظیم را درون فضای رسانه ای در بر می گیرند.
سوم این که ما تعاملاتی داریم که به واسطه گروه های خبری شبکه ای و اتاق های گفتگو مشخص می شوند. در سطح جهان، ده ها هزار از چنین گروه های گفتگو وجود دارد که مداوماً بسیاری از آنها از بین می روند و گروه های جدیدی تشکیل می شوند. همچنین کلیه اَشکال مختلف شبکه ای که توسط انواع بی پایان نهاد ها و گروه ها صورت می گیرد، جنبه مهمی از این ارتباطات افراد با یکدیگر در سطحی وسیع است. مردم، با یکدیگر، نه تنها برای گفتگو، بلکه برای انجام کار از جمله در جهت اهداف سیاسی با هم ارتباط برقرار می کنند. در نهایت، ما با ایمیل، اساساً ارتباطات نفر به نفر داریم که مدل واره ای از اداره پست است. همانند اداره پست، پست انبوه، غالباً از طریق ایمیل انجام می شود اما بخش مهم این قسمت از اینترنت در شکل ارتباطی خود، دوگانه باقی می ماند.
از شبکه چگونه استفاده می شود؟ پاسخ های زیادی به این سوال وجود دارد اما برای منظور ما، باید توجه داشته باشیم که به نظر می رسد استفاده از اینترنت برای جستجوی اطلاعات جدی یا مشارکت سیاسی، کاری فرعی باشد. این موضوع زمانی مشخص می شود که آن را با جریان وسیع تجاری، مسائل بی اهمیت، سرگرمی، گفتگو، اجرای نقش و دیگر بازی ها و صد البته هرزه نگاری مقایسه کنیم. درصد وب سایت ها و گروه های خبری متمایل به سیاست در اقلیت هستند (هیل و هوگز، ۱۹۹۸). بنابراین، ما داریم راجع به بخش محدود و به نسبت نخبه ای از جمعیت در جوامع غربی صحبت می کنیم که الگوهای استفاده آنها از اینترنت، به عنوان عرصه سیاسی و منبع اطلاعاتی شدیداً در اقلیت قرار دارند. به هرحال، این تعداد اندک، تاحدی به وسیله سیمای جامعه شناختی این گروه جبران می شود: فراوانی و آموزش عالی متغیرهای مهمی در شکل دهی عقاید و جوّ سیاسی هستند. ما، علاوه بر بسیاری از گروه های گفتگو در دامنه سیاسی و مدنی، هزاران سازمان غیردولتی، جنبش های سازمان دهی شده اجتماعی، گروه های لابی و فعالان سیاسی داریم که از شبکه استفاده می کنند. بنابراین، فضای رسانه ای، در حال تبدیل شدن به یک ارتباط حیاتی و محل ملاقاتی برای قشر مشارکت مدنی و از نظر سیاسی اقشار بسیج شده نهاد سیاسی می باشد. بدین ترتیب، این عامل ظهور فضاهای عمومی کوچک و چندگانه را به بار می آورد.
در همین حال، ما باید نسبت به کیفیت شبکه که می تواند واقعاً مانع مشارکت شهروندان شود آگاه باشیم. دموکراسی، نه تنها به یک سیستم رسمی بلکه به شروط لازم معین فرهنگی در زندگی روزمره نیز احتیاج دارد. شکل های تعامل بین شهروندان (که هسته هر بحثی درباره اجتماع هستند)، احساسات مشترک حداقلی نسبت به تعلق به جامعه دموکراتیک، هویت حداقلی به عنوان یک شهروند (کلارک، ۱۹۹۶) ـ به عنوان یک عضو و شریک بالقوه یک نهاد بزرگ ـ همگی اینها برای یک فرهنگ مدنی دموکراتیک ضروری هستند (دالگرن، ۱۹۹۷و ۱۹۹۵). دموکراسی، بدون یک چنین فرهنگ مدنی سالمی، به عنوان یک سیستم آتیه ای ندارد. اگر ما به مشارکت احتمالی شبکه در ایجاد جوامع نگاهی بیندازیم، باید این گونه ابعاد فرهنگی را نیز در نظر بگیریم. از ویژگی ناشناخته ارتباطات سایبر، چه نوع مشارکت و محدودیتی برای فرهنگ مدنی ایجاد می شود؟ اثرات فقدان قدرت در برخورد اجتماعی در ارتباط با موقعیت جغرافیایی چیست؟ این موضوع چگونه به حس هدف مشترک و خودشناسی اجتماعی دست اندازی می کند؟ زمانی که ما می توانیم موقع خسته شدن به راحتی شبکه را خاموش کنیم، چه جایگاهی می توانیم برای تعهد به محیط نه چندان جدی آن بیابیم؟ این ها، پرسش های تصنعی و خالی از معنای آسانی نیست، ولی موضوعات اساسی برای آینده دموکراسی است که هم چنان که ارتباطات بیشتر و بیشتری درون فضای رسانه ای اتفاق می افتد، ما باید به صورت مفهومی، تجربی و هنجاری با آن دست به گریبان شویم.
واقعیت مجازی، مسائل زیادی را درباره اخلاق ارتباطی و استراتژی های گفتمانی به وجود می آورد. ما اکنون کاملا به اندیشه «مجازی» عادت کرده ایم، اما باید به خود یادآوری کنیم که این اندیشه به یک تفاوت و فرق اشاره دارد؛ در حالی که هم زمان، اهمیت آن تفاوت را به حداقل می رساند. ممکن است به نوبه خود، گفته شود که این مساله بر تفاوت تاکید دارد و آن را به عنوان چیزی جدید (و احتمالاً بهتر) اعلام می کند. دیدگاه من در اینجا دقیقاً مساله دور نگه داشتن از ـ یا نزدیکی به ـ «زندگی واقعی» در واقعیت مجازی است: وضعیت یا کیفیت ارائه آن و طریقه تعامل و قیدوبندهای اجتماعی. آن ها، متفاوت و به طرز جالب توجهی مشابه هستند. پیامدهای این کشاکش، تجزیه و تحلیل های جاری فضای رایانه ای را نیز درگیر می کند (فورناس ۱۹۹۸، جوردن ۱۹۹۸، رابینز و وبستر ۱۹۹۹).
فیشر و همکاران (۱۹۹۶) در یک مطالعه اولیه درباره استفاده از شبکه بین شهروندانِ دخیل در سیاست، توانستند چندین نوع انگاره از تعاملات مدنی در شبکه را از یکدیگر تشخیص دهند. این موارد، شامل چیزهایی است که آنها را به صورت موارد زیر می نامند: هوادار زندگی اشتراکی که بر ایده آل دموکراسی مشارکتی و دوسویگی تاکید می کند؛ تجهیز دموکراتیک که در آن، گروه های علاقه مند فعال برای سازماندهی خود از فضای رایانه ای استفاده می کنند؛ و تبادلات هم فکر که مباحثات، ارزش ها و ادراک گروه ها را تقویت و از برخورد با آن هایی که فکر متفاوت دارند، پیشگیری می کند. هم چنان که خودی ها تلاش می کنند در برابر غیرخودی هایی که همان فرضیات اساسی را ندارند مرزهایی ایجاد کنند، تبادلات هم فکر می تواند به طور آشکاری باعث تعاملات غیرمدنی (احساسی) شود. به طرز قابل توجه تری، فشار بر هم عقیدگی، با الگوهای روبه رشد فضاهای عمومی کوچک مجزای در حال افزایش که لزوما با جلسات بحث بزرگتر ارتباط پیدا نمی کنند، پیوند می خورد. به عبارت دیگر، فضای عمومی شبکه ایجاد یک فضای عمومی بسیار تکه تکه شده که شامل بحث های خصوصی رو به افزایش است را به مخاطره می اندازد.
به هرحال، هیل و هاگز (۱۹۹۸) در بزرگترین مطالعه در مورد کاربردهای سیاسی اینترنت، تذکر داده اند که شبکه، چیز قابل ملاحظه ای به آن هایی که از آن استفاده می کنند، اضافه نمی کند. آن ها، از بررسی سایت هایی که به سیاست می پرداختند، دریافتند که حدود ۲۰ درصد آن ها، از جریان اصلی سیاسی که توسط رسانه های سنتی منعکس می شوند، دور افتاده اند. به عبارت دیگر، شبکه برای کاربران آن می تواند حواشی سیاسی فضای عمومی را گسترش دهد. هیل و هاگز در آمریکا به پارادوکسی اشاره کرده اند که بیشتر کاربران اینترنت به سمت منتهی الیه لیبرالِ طیف سیاسی تکیه دارند؛ در واقع، محافظه کاران، از نظر تعداد در اقلیت هستند. به هرحال با نگاهی به فعالیت سیاسی بین گروه های کاربران شبکه و دیگر نمودهای مشارکت های سیاسی در اینترنت، تسلط آشکار محافظه کارانه ای دیده می شود. نتیجه ای که آنها می گیرند، این است که جناح راست، بلندپروازانه تر، سازمان دهی شده تر و به خوبی تامین بودجه شده است و ابتکار، عمل بیشتری در زمینه استفاده از شبکه نشان می دهد.
هیل و هاگز، در مورد استفاده از شبکه به عنوان دنباله رسانه های قدیمی تر، مشاهده کردند که مردم چند تهیه کننده خبری ویژه را ترجیح می دهند، گرچه، با رسانه های همگانی نیز همین گونه رفتار می کنند. همچنین، آنها غالباً در جستجوی عمیق تر چیزهایی هستند که در رسانه های همگانی سنتی دیده اند و در حال کسب اطلاعات بیشتر ولی عمدتاً نه خیلی متفاوت هستند. این موضوع، در تضاد با برخی تئوری های پست مدرن، نشان می دهد که اینترنت مردم را خیلی تغییر نمی دهد و به نسبت مایل است که به آنها اجازه انجام کارهای معمول خود ولی از نوع بهتر را دهد. به هرحال، باید اضافه کرد که این مساله ممکن است با افزایش تجربه شبکه و ظرفیت آن برای تعاملات تغییر کند. به نظر می رسد که افراد کمی از طریق شبکه به اطلاعات سیاسی معتاد شده اند، هر چند که اگر این گونه هم باشد، آنها به احتمال قوی، قبل از این که کاربر شبکه شوند این گونه بوده اند.
تصویری که از این بحث ها به دست می آید، اعتدال نسبت به خوش بینی یا بدبینی را توصیه می کند. تغییر عظیم در زندگی سیاسی هنوز مشخص نیست. سیاست، آن گونه که ما آن را می شناسیم، هنوز در فضای رسانه ای قابل تشخیص است (برنت، ۱۹۹۷). همان طور که نشان داده شد، دسترسی به شبکه از حالت فراگیر دور بوده و تنها بخش کوچکی از کاربران شبکه، این کار را از راه هایی که به نظر می رسد به فضای عمومی تعلق دارند، انجام می دهند. به هرحال، با نگاهی به دهه های آینده، «شکاف فضای رایانه ای» بر مبنای این که در نهایت بر اساس شرایط اطلاعات تعریف می شود (لودر، ۱۹۹۸)، ممکن است به خوبی نشان دهنده مساله ای اساسی در خصوص زمینه های اجتماعی شهروندی باشد. به نظر می رسد، شکاف روبه رشد بین فقیر و غنی های اطلاعات، در حال تبدیل شدن به یک عامل بی ثبات کننده زندگی دموکراتیک، در عصر دیجیتال است.

جنبه های تکاملی ژورنالیسم

ژورنالیسم، به روش های مختلف، نشان دهنده دوران مدرن است. هنوز، بسیاری از فرضیات تاریخی و مورد قبول خود مدرنیته سوال برانگیزند؛ مثل ارتباط بین پیشرفت سیاسی، اقتصادی و یا فنی از یک سو و آزادی انسان، خشنودی و بهزیستی عمومی از سوی دیگر. در آغاز هزاره جدید، آینده نسبت به گذشته نامطمئن تر به نظر می رسد. خوش بینی، نسبت به یک جامعه دموکرات که زمانی در نقش و ظرفیت ژورنالیسم مدرن ظاهر می شد، دچار تردید شده است. با ورود ژورنالیسم به فضای رسانه ای، این تردید ها کاهش نمی یابد.
هم چنان که مجموعه شیوه های نهادینه شده ای در رسانه ها قرار دارد، مسلماً ژورنالیسم به واسطه جامعه، فرهنگ و خود رسانه بی تاثیر باقی نمی ماند. همان طور که تعدادی از نویسندگان بحث کرده اند، پارادایم «مدرنیست جدید» یا «کلاسیک» ژورنالیسم که محصول شرایط تاریخی ویژه است، در حال افول می باشد (مقایسه کنید با السید و اسنو، ۱۹۹۱). این سبک تاریخی، در اواخر قرن گذشته شکل گرفت و مبنای خود را بر اساس ایده آل های لیبرال سنتی دموکراسی و شهروندی بنا نهاد. در این چارچوب، به ژورنالیسم در رسانه های همگانی به عنوان تهیه کننده گزارش ها و آنالیزهای رویدادها و فرآیندهای واقعی و نیز مشارکت در دستور کار عمومی نگاه می شود (دیرینگ و راجرز، ۱۹۹۶).
ژورنالیسم کلاسیک از طریق روایت گری خود، نسبت به ارائه دقیق و بی طرفانه واقعیتی که به صورت مستقل از آن گونه که بیان می شوند، وجود دارد و برای نهادهای ژورنالیسم، خارجی محسوب می گردد، ادعای مالکیت دارد. هدف آن، شهروندان ناهمگونی است که اصولاً هنوز همان فرهنگ عمومی را دارند و از ژورنالیسم به عنوان منبع مشارکت در سیاست و فرهنگ جامعه استفاده می کنند. به این طریق، ژورنالیسم به عنوان یک نیروی یکپارچه گر و محلی عمومی برای بحث و گفتگو عمل می کند. حتی، اگر ژورنالیسم در دنیای واقعی هرگز کاملاً مثل این عمل نکند (بنت ۱۹۹۶ را برای یک مرور تحلیلی درباره تضاد ژورنالیسم ببینید)، ولی این مدل واره ای است که فهم و انتظارات ما را به آن سو سوق داده است. همچنین این مدل برای شیوه های روزانه ژورنالیسم، امری اساسی بوده است. این مدل، ارزش های خبری را در مقابل دو نوع سوال قرار می دهد که ژورنالیسم باید به طور مداوم به آن پاسخ دهد. این سوالات عبارتند از: چه چیزی و چگونه به دنیا ارائه می شود؟ به عبارت دیگر، چه اسلوب ارائه و چه «زاویه ای» را باید در پیش گرفت؟
ذکر این نکته که این اسلوب ژورنالیستی رو به افول است به معنای آن نیست که از بین رفته است یا خواهد رفت، و مطمئناً توجه ما را به این واقعیت جلب می کند که هم چنان که از مدرنیته عالی به سمت مدرنیته اخیر پیش می رویم، مجموع عوامل تاریخی که در آن ها، ژورنالیسم مورد تاکید قرار داده شده در حال تغییر است. اکنون، می توان علائم پیشرفت های را دید ولی نه به وضوح و نمی توانیم با اطمینان بگوییم که چگونه تحول خواهند یافت. آن چه که در حال حاضر در دست داریم، جنبه های یک تصویر هنوز ناکامل و حتی گاهی اوقات متناقض از ژورنالیسم کلاسیک در حال گذار است. من مخصوصا بر تمایلات تقویت کننده متقابل زیر به عنوان نشان گرهای خط سیر فعلی در زمینه ژورنالیسم تاکید خواهم کرد.
بیش فراوانی
مقدار خالص اطلاعات در دسترس شهروندان مشخصاً رو به افزایش بوده اما تراکم آن نیز زیاد است. اطلاعات موجود در محیط رسانه ای آن قدر فراگیر و پر ازدحام است که رقابت برای جلب توجه در حال تبدیل به ویژگی همیشه مهم فرهنگ عمومی است. در همین حال، اکثریت عمده خروجی رسانه ها ماهیتاً ژورنالیستی نیست و رقابت برای جلب توجه رسانه ها نیز باید به عنوان چیزی بین ژورنالیسم و غیر ژورنالیسم در نظر گرفته شود. در میان اقیانوس اطلاعات که از راه رسانه های سنتی و شبکه در جریان است، تنها بخش کوچکی را می توان از نوع ژورنالیسم دانست و توجهی که به آن بخش می شود، حتی ممکن است به صورت بی تناسبی کمتر باشد.
همه فهم کردن
رسانه، به گونه ای افزایشی در حال محو افتراقات بین ژورنالیسم و غیرژورنالیسم است. پیوند زدن عموم از طریق «سرگرمی های اطلاع رسان» (مثل گفتگوها و نمایش های مستند) مفهومی تثبیت شده در رسانه های همگانی است و ما می توانیم تمایل روبه رشدی را نسبت به همه فهم کردن ژورنالیسم ببینیم. تغییر از قالب های چاپی (مثل کاهش مطبوعات «نخبه») به سمت قالبهای صوتی - بصری در بیشتر فرهنگ عمومی و حداقل در رسانه ها با هدف جلب مخاطبان بیشتر را می توان به عنوان نمود همه فهم کردن در نظر گرفت. همه فهم کردن می تواند یک توسعه مثبت باشد و غالباً نیز هست یعنی زمانی که باعث می شود فضای عمومی در اختیار تعداد بیشتری از مردم از طریق قالب ها و الگوهای نمایشی قابل دسترسی بیشتر قرار گیرد و با نسخه های بهتری از برخی قالب های خبری تلویزیونی جدیدتر نشان داده شود. به طور متناوب این مساله به موضوعات و تجربیاتی از محدوده تجربیات شخصی می پردازد و آنها را به عنوان موضوعات مهم و قابل بحث درون فضای عمومی معرفی می کند.
به هرحال در اغلب اوقات، همه فهم کردن، بازتابی از کالاسازی است و در عمل به معنای حس باوری، شایعه پراکنی، شخصی نمایی و نمایشی کردن مفرط می باشد. کانون بیشتر بحث های ژورنالیستی امروزی، چنین گرایش هایی است و انتقادهای تندوتیز از ژورنالیست های متعهد به ایده آل های ژورنالیستی را به یاد می آورد (فالوز، ۱۹۹۷)، چرا که این تمایلات یک جّو بدبینانه را نسبت به سیاست و رسانه ها ترویج می کند. همچنین واکنش های حاصل، شامل فراخوانی به (و شیوه) ژورنالیسم مدنی یا عمومی در تلاش برای بازگرداندن ژورنالیسم در زمینه مناسب آن است (بلک ۱۹۹۷، مریت ۱۹۹۸). متاسفانه اینها موارد استثنا هستند. وضعیت رایج، به عنوان مثال، اجتناب روبه رشد از اجابت نیازهای اندیشه ای مخاطبان است که در نتیجه باعث ایجاد نوعی «اخبار عوامانه»(۲۸) می شود (فرانکلین، ۱۹۹۷).
تغییر نمایش
در رسانه های سنتی، یک دنیای نمادین خودارجاع به طرز فزاینده ای در حال ظهور است که به میزان های متفاوتی از دنیای تجربی بیشتر مردم دور شده است. چنین موقعیتی می تواند به سادگی در معرض اغراق باشد (بودریلارد، ۱۹۸۳)، اما تکذیب ضروری از یک واقعیت فرارسانه ای، مبنی بر این که حافظه جمعی به عنوان مثال، یک حافظه مشترک از تجربیات رسانه ای است، در نوشته ها وجود ندارد. البته ما در فضای رایانه ای اَشکالی از واقعیت مجازی داریم که برای تئوری های مختلف پست مدرن، ایده کافی فراهم می کنند. به عنوان مثال، مدت هاست که ما به خاطر عکاسی دیجیتال با مسائل مشکل آفرین نمایش مستند دست به گریبان هستیم.
متکثرسازی حرفه ای
در رسانه های همگانی، خودشناسی ژورنالیسم به عنوان یک فرهنگ حرفه ای و هویت حرفه ای ژورنالیست ها به گونه ای روبه رشد در حال تغییر است، چرا که مرزهای این حرفه نسبت به شغل های مربوط به رسانه ها مثل روابط عمومی، تبلیغات، ویراستاری و صفحه آرایی، و واسطه گری اطلاعات نفوذپذیر می شوند. هویت حرفه ای ژورنالیست ها با توجه به تجاری سازی رسانه ها، غالباً بین وفاداری به ایده آل های ژورنالیستی و وفاداری به پیشرفت اقتصادی سازمانی که آنها برایش کار می کنند قرار گرفته است. ممکن است به زودی در فضای رسانه ای، تعریف «ژورنالیست» با تعدادی دیگر از عملکردهای احتمالی مدیریت اطلاعات ترکیب شود.
در واقع تقسیم اطلاعات موجود در فضای رایانه ای، به گونه روبه رشدی به کنار گذاشتن نقش کلاسیک ژورنالیسم تمایل دارد. در این محیط رسانه ای جدید، مدل ارتباطات همگانی بالا به پایین و سلسله مراتبی ژورنالیسم در حال چالش است. این شهروندان هرچه بیشتر از مجموعه های ارائه شده ژورنالیسم به صورت داستان، پرهیز و اطلاعات را خودشان بازیابی و تولید، و بدین گونه «واسطه را حذف می کنند». داستان سرایی سنتی ژورنالیسم به واسطه جریان عمده اطلاعات الکترونیک غیرژورنالیستی و اجتماعی بین مردم و سازمان های خارج از حیطه ژورنالیسم در حال تکمیل است. در این مورد، در سال های آتی، این موضوع که چه کسی ژورنالیست است و چه کسی ژورنالیست نیست ممکن است هرگز مشخص نباشد، چرا که انواع روش ها برای دسته بندی و غربال داده ها به صورت الکترونیک به وجود می آید. ممکن است در فضای رایانه ای، مرزهای بین ژورنالیسم و غیر ژورنالیسم حتی مشکل آفرین تر از وضعیت آنها در رسانه های همگانی شود.
تبلیغ(۲۹) و هدف یابی
در حوزه مربوط به ژورنالیسم، «سخنگویان مبلغ»(۳۰) در حال تغییر مسیر ژورنالیسم و روش های به کار رفته مربوط به ارتباطات سیاسی هستند. یک گروه وسیع شغلی از متخصصان حرفه ای ارتباطات و مشاوران رسانه ای و سیاسی با استفاده از روش های تبلیغاتی، تحقیقات بازار، روابط عمومی و تجزیه و تحلیل افکار، به نخبگان سیاسی و اقتصادی در شکل دهی پیام های رسانه ای به نفع آنها کمک می کنند (ادعا شده که در حال حاضر در آمریکا تعداد کارشناسان روابط عمومی از ژورنالیست های مشغول به کار بیشتر است). گروه های نخبه که غالباً بین خود در حال رقابت هستند، از مدت ها پیش از طریق روش های زیرکانه و گاهی اوقات غیر زیرکانه قادر به تاثیرگذاری بر خروجی رسانه ها بوده اند، گر چه در لیبرال دموکراسی، مداخله مستقیم در خروجی رسانه ها استثنا است. «تبلیغ»(۳۱) یا روابط عمومی تاریخچه ای طولانی دارد (اون، ۱۹۹۶) ولی در سال های اخیر ارتباط آن با ارتباطات سیاسی و ژورنالیسم تشدید شده است (استابر و رمپتون، ۱۹۹۵). سیاست مداران، احزاب سیاسی، شرکت ها و دیگر سازمان های بزرگ مثل اتحادیه ها به گونه ای روبه رشد در حال استفاده از رسانه ها برای پیشبرد علائق ویژه خود هستند. بنابراین، در حالی که رسانه ها به عنوان منبعی برای اکثریت جمعیت مخاطبان خود نیز عمل می کنند، آنها هر چه بیشتر به یک منبع یا به عبارت بهتر ابزاری برای کنش گران قدرتمند اجتماعی تبدیل می شوند.
یکی از پیامدهای این گونه توسعه این است که در حالی که رسانه ها قابلیت دیدن و دیده شدن در جامعه مدرن را تشدید کرده اند، شفافیت آنها در حال کاهش است. به ندرت تشخیص داده شده است که این ابزارهای ارتباطی که به صورت استراتژیک تنظیم و به دقت به کار گرفته شده اند، به خودی خود در حال کاهش ویژگی در معرض دید بودن و ویژگی گفت وشنودی رسانه ای هستند. مرزهای بین ژورنالیسم، روابط عمومی، تبلیغات و تفاسیر سیاسی نفوذ پذیرتر گشته است. پیامد دیگر آن این است که ارتباطات سیاسی به طرز فزاینده ای برای گروه های هدف ویژه کوچکتری طراحی شده است و براساس متغیرهای ویژه ای تعیین می شود (گندی، ۲۰۰۰). این موضوع در حال تغییر ماهیت فضای عمومی است و بیشتر، قطعه قطعه شدن آن را توسعه می دهد (میهو، ۱۹۹۷).

دنیاها و جایگاه های زندگی

مردم از رسانه ها و رسانه ها نیز از مردم استفاده می کنند. رسانه ها منبع مخاطبان هستند در حالی که مخاطبان تاحدی توسط رسانه ها ساخته می شوند (اتما و ویتنی، ۱۹۹۴). مردم از رسانه ها به راه های مختلفی استفاده می کنند. در تاریخ تحقیقات مربوط به رسانه ها، مطالعات اولیه مایل بودند بر سوالاتی درباره اثرات رسانه ها تاکید کنند، یعنی این که رسانه ها با مردم چه می کنند و چطور گرایش ها، عقاید و رفتار آنان را شکل می دهند. این دیدگاه به واسطه تاکید بر این که مردم با رسانه ها چه می کنند، کاربردها و خشنودی آنها از رسانه ها مانند جستجوی اطلاعات و تمدد اعصاب به تدریج تغییر کرد. اخیراً تحقیقاتی که به واسطه روش شناسی کیفی، مطالعات فرهنگی و نیز تمایلات جدید در روان شناسی شناختی، پربار و از اوایل دهه ۱۹۸۰ آغاز شده، بر فرآیندهای معنا سازی فعال تاکید کرده است، یعنی مردم چه چیزی از برخوردهای رسانه ای خود برداشت می کنند. همه این دیدگاه ها هنوز هم اعتبار و در عین حال محدودیت دارند. مفهوم «مخاطب» همراه با رسانه ها و تغییر گرایش های تئوریک و تجربی محققان تحول یافته است (آبرکرومبی و لانگهورست ۱۹۹۸، مک کویل ۱۹۹۷، و نیز هاگینز در فصل ۶ این کتاب را ببینید). امروزه در حالی که رسانه ای شدن جامعه تمام شکل های پیچیده تر را می پذیرد، مباحثات زیادی درباره مفهوم و وضعیت مخاطبان وجود دارد. همچنین رابطه ای که مردم با رسانه ها ــ چه رسانه های انبوه سنتی و رسانه های دیجیتال جدیدترــ دارند در حال چند بعدی شدن بیشتر است، چرا که برخوردهای رسانه ای به روش های جدیدی در دنیای زندگی مردم مورد توجه قرار گرفته است (دیکنسون و همکاران ۱۹۹۸، هی و همکاران ۱۹۹۶).
به طور عام، امروزه مخاطبان، بازتاب دهنده تمایلات عمده ای در فضای فرهنگی اجتماعی جامعه هستند. به طور کلی تغییرات ساختاری در رسانه های سنتی و ظهور اینترنت به نوبه خود امری جدانشدنی از بالندگی های مهم جامعه هستند. من در این جا سعی نمی کنم که تجزیه و تحلیل گسترده ای از جامعه مدرن اخیر ارائه دهم ولی صرفاً به چند موضوع به هم وابسته که مساله مهمی در شناخت گرایش مخاطبان رسانه ها است اشاره می کنم. اولین مورد با تفاوت های فرهنگی سروکار دارد و تا حدی باید به جمعیت های بزرگ مهاجر در بسیاری از کشورهای اروپای غربی بپردازد که به این جوامع، ترکیب کثرت گراتری بخشیده است. به طور خلاصه، بسیاری از این کشورها چند قومی شده اند. برخی، مثل هلند، به دلیل نقش آنها در میراث استعمارگرانه خود، تجربه بلندمدتی در مهاجرت دارند، در حالی که بقیه، مثل سوئد، مهاجرت های اخیر را به صورت نسبی از طریق بازار کار و روش های پناهندگان تجربه کرده اند.
با این حال، تفاوت های فرهنگی در جبهه های دیگر ظهور کرده و دامنه مصرف و فراغت حتی شامل شتاب بیشتری به سمت تفکیک و تمایز است (درباره جهت گیری در خصوص مصرف و جامعه مصرفی، مطالب زیادی نوشته شده اند. به عنوان مثال، کوریگان ۱۹۹۷، مایلز ۱۹۹۸، اسلتر ۱۹۹۷ را ببینید). فردی کردن سبک زندگی هر چه بیشتر بخش های اصلی زندگی مردم را دربر می گیرد. با رشد عمومی ثروت و فراوانی جمعیت در جامعه غربی (علی رغم مشکلات اقتصادی)، مردم بیشتری در موقعیت درگیر شدن در زمان فراغتِ مشتری ـ محور قرار دارند. با گسترش بازارها، مردم زیادی احساس می کنند که دامنه انتخاب بزرگتری در این زمینه دارند. سفر و گردشگری نیز محدوده هایی هستند که به صورت روزافزونی به ترویج راه های جدید توجه به دنیا و خود فرد کمک کرده اند. بازار مجلات عامه پسند نیز می تواند به عنوان آئینه ای به این توسعه کمک کند. امروزه اگر کسی به یک روزنامه فروشی خوب برود با انواع مجلات مختلف روبرو می شود: کامپیوتر، باغبانی، اسکیت برد، موسیقی، وسایل موسیقی، خال کوبی، سیگار، ماهی گیری، عتیقه جات، اسکی، بشقاب پرنده، قایق رانی، داستان های عاشقانه، داستان های علمی، روان شناسی عامه پسند، افراد معروف و مشهور و غیره. در هر طبقه نیز غالباً طبقات فرعی زیادی وجود دارد که علائق را تعریف و تخصصی می کند.
به طور خلاصه، چشم انداز فرهنگی مردم پسند، متفاوت تر شده یعنی دنیای اجتماعی ما کمی کثرت گراتر و هویت های ما ــ احساس ما درباره این که کیستیم و چه می خواهیم ــ تا حدی ناهمگن تر شده است. توده فرهنگی جمعیت های ملی ــ که در فعالیت های فراغت روزمره و هویت های مربوط به سبک زندگی نمود پیدا می کند ــ کاهش یافته ولی به هیچ وجه از بین نرفته است. اگر ما این گونه رخدادها را در ارتباط با مخاطبان بررسی کنیم، مشخص می شود که مخاطبان به صورت روز افزونی انتظار انتخاب های بیشتری در زمینه استفاده از رسانه ها دارند. همچنین بدین معناست که مخاطبان رسانه ها دارند به قسمت های بیشتری تقسیم می شوند. به واقع هم زمان با تقسیم مخاطبان به گروه های کوچک تر، اندیشه مخاطب ملی به سرعت در حال ناپدید شدن است. این موضوع، اندیشه فرهنگ مشترک عمومی و دانش عام را تحلیل می برد. در این جا به طور مشخص، استثناها و تغییراتی در ارتباط با رسانه های ویژه و همراه با کانال های تلویزیون های ملی غیرماهواره ای وجود دارد که هنوز نشان دهنده بیشترین نزدیکی با مخاطبان ملی است.
هم چنان که تلویزیون، در بسیاری از کشورهای غربی، رسانه غالب خبری و موضوعات جاری می گردد و نیز به رسانه ای تبدیل می شود که مردم بیشترین اعتماد را به آن دارند، می توانیم یک کاهش کلی در «جماعت روزنامه خوان» را مشاهده نماییم. همچنین در حالی که شهروندان به طرز فزاینده ای بین خودشان از نظر اجتماعی در حال تقسیم شدن هستند (به عبارت دیگر افقی)، و همان گونه که جایگاه های بازار ویژه ای از تفکیک مداوم اجتماعی ظهور می کنند، یک افتراق سلسله مراتبی (یا به عبارت دیگر عمودی) نیز در حال اعلام وجود است. در بسیاری از کشورها فرق بین «نخبگان آگاه» و «اکثریت به دنبال سرگرمی» رو به افزایش است. این پدیده که به خصوص با عنوان دسترسی به اطلاعات عمیق تر و آگاهی ای فراتر از رسانه های عامه پسند از سوی اقتصاد رسانه ای مورد حمایت قرار می گیرد، به چیزی بیش از یک عامل اقتصادی قابل توجه تبدیل می شود (گلدینگ و ماردوک ۱۹۹۶). روی هم رفته، همان طور که تفکرِ شهروندانِ فراگیر به سمت روایت ضعیف تری مانند تماشاگر بودن رسانه ای پیش می رود، مفهوم نیرومند «عموم مردم» به وسیله ازدیاد «جوامع گزاره گرا» کوچک تر و انحصاری تر می شود و «شهروند» به واسطه «مصرف کننده» در حاشیه قرار می گیرد.

فضای سیاست

در ارتباط با وضعیت دموکراسی، ما پس از مرور نسبتاً سریع جنبه های مختلف رسانه های مدرن و پست مدرن به کجا رسیده ایم؟ باید واضح باشد که دموکراسی در جامعه مدرن اخیر با نقطه عطفی مواجه شده است و حتی اگر نتوانیم جهت آن را در قرن جدید دقیقاً پیش بینی کنیم، به هرحال یک عامل منطقی برای نگرانی وجود دارد. به علاوه، دگرگونی هایی که ما شاهد آن هستیم راجع به این است که چگونه کارکردهای دموکراسی در روابط پیچیده با تغییرات زیاد ساختارهای رسانه ها عوض می شود. تغییرات در هر دو رسانه های سنتی و اینترنت، در شرایط و شیوه های ژورنالیسم و در تمایلات اجتماعی گوناگونی فرهنگی، فردی شدن و مصرف، آشکار است. به نوبه خود، گرایش های عمده اجتماعی با قطعه قطعه شدن و طبقاتی شدن زیاد مخاطبان رسانه ها و طرز حکومت به طور عام ارتباط دارد. رسانه ها به سادگی بر رکود سیستم های سیاسی رسمی، جو فعلی «ضد سیاست»، بازگشت به خودآگاهی محصور، و همچنین رشد «سیاست های جدید» برون پارلمانی تاثیر نمی گذارند، ولی این سیاست های جدید با توسعه رسانه ها از طریق راه های زیادی ابراز می شود.
بر خلاف این پیش زمینه، من بر این عقیده ام که موضوع مهمی که می تواند به ما در شناخت رخدادهای فعلی و آتی کمک کند این است که اساساً رسانه ها، مکان های عمده و فضای غالب سیاست در جامعه مدرن اخیر شده اند. ما در این جا کلید شناخت نقش رسانه ها در شکل دهی مجدد دموکراسی را در اختیار داریم. همانگونه که کاستلز (۱۹۹۷) و دیگران بحث کرده اند، رسانه ها در حال دگرگونی دموکراسی هستند زیرا امروزه خود زندگی سیاسی به طرز گسترده ای در محدوده رسانه ها واقع شده است. این دیدگاه بدین معنا نیست که سیاست خارج از رسانه ها وجود ندارد یا این که به دورنمای رسانه ای صرف کاهش یافته است. به هرحال فرض بر این است که همیشه نقش آفرینان سیاسی در اموری که نیاز به نمایش عمومی دارد، به سمت رسانه ها بر می گردند. نخبگان سیاسی و اقتصادی از رسانه ها برای روش های معمول روزانه حکومت، برای مدیریت افکار و تصورها، و نیز برای ابتکار عمل ها یا حل مشکل در زمان بحرانی استفاده می کنند. به علاوه، این موضوع بیانگر آن است که ساختارها، سازمان و استراتژی های سیاست به گونه ای رو به افزایش خود را با رسانه مطابقت می دهند. این تغییرات در هر چیزی بروز می کند: از هدف یابی استراتژیک پیام ها برای گروه های مخاطبان ویژه گرفته تا سخنان کنفرانس های مطبوعاتی، و نیز مطابقت آگاهانه گفتمان های عمومی با جملات قصار سیاسی همراه با با اثرات قابل توجه نخبگان باسابقه و نیز گروه های جایگزین یا اپوزیسیون که برای شکل دهی افکار عمومی تلاش می کنند (به طور مثال، گروه صلح سبز در این خصوص می تواند یک مدل تلقی شود) باید همگی همان مسیر را دنبال کنند. همان گونه که آنها می گویند: «اگر چیزی در رسانه ها نباشد، پس در واقع اتفاق نیفتاده است».
به علاوه، این دیدگاه بر ظهور فزاینده یک منطق رسانه ای یکپارچه تاکید دارد (السید و اسنو ۱۹۹۱) که شرایط را برای مشارکت در رسانه ها فراهم می کند. این شرایط از خصوصیاتی مانند زمان بندی، شکل های بیان، سرعت، تراکم اطلاعاتی و اسلوب های خطاب قراردادن تشکیل می شود. عواملی مانند اینها پیامدهای مهمی بر چگونگی سازماندهی و بیان سیاست دارند. باید به خاطر داشته باشیم که درباره رسانه ها به عنوان جایگاه ها به صورت جمع صحبت می کنیم. وقتی که می توانیم به یک منطق رسانه ای به نسبت یکپارچه اشاره کنیم، تفاوت های مهمی را باید مدنظر داشته باشیم. اول این که شاخه های مختلف رسانه های انبوه ـ مطبوعات، رادیو و تلویزیون ــ به نحوی از منطق های متفاوتی پیروی می کنند. به عنوان مثال، تلویزیون به عنوان یک رسانه بصری بوده و همیشه قابل دسترس است و مطبوعات، واسطه هایی متنی هستند که فضا را اشغال می کنند (گرچه فرآیند دیجیتالی شدن، تمام رسانه ها را به سمت همگرایی فنی هدایت می کند). منطق ارتباطی و فرآیندهای تولید به طرز قابل توجهی متفاوتند و بنابراین نقش آفرینان سیاسی که از این رسانه ها استفاده می کنند مجبورند رویکردهای متفاوتی داشته باشند. به علاوه، در هر رسانه مشخصی، تفاوت های مهم مربوط به گونه آن وجود دارد: یک برنامه نمایش رادیویی محلی مشابه پخش تلویزیونی خبری ملی نیست و یک مجله تلویزیونی عامه پسند از یک برنامه گفتگوی روشنفکری، متفاوت عمل می کند.
مفهوم منطق رسانه ای شامل یک عنصر عقلی پست مدرن میانه رو است و بیانگر آن است که روش سنتی شناخت روابط رسانه ها با سیاست سوال برانگیز شده است. در نگاه سنتی، رسانه ها خیلی ساده و با دقت های مختلف، سیاست و به طور کلی تر، دنیای واقعی «موجود در آن جا» را نشان می دهند. آن چه که در نگاه پست مدرن میانه رو ادعا می شود، این است که دیگر سیاست به عنوان واقعیتی که خارج از رسانه اتفاق می افتد و توسط ژورنالیست ها «پوشش داده می شود» به شمار نمی آید. به عبارت دقیق تر، سیاست به طرز فزاینده ای به عنوان یک پدیده رسانه ای، سازمان دهی گردیده و برای رسانه ها و با همکاری آنها طرح ریزی و اجرا می شود. توجه کنید که من این را شکل «میانه روی» منطق پست مدرن نامیده ام. این موضوع با اندیشه سنتی درباره شیوه های رسانه ها با هدف ارائه یک واقعیت خارجی در چالش است اما ادعا نمی کند که دنیای واقعی خارج از رسانه ها وجود ندارد یا این که هر چیزی که ما در رسانه ها می بینیم یک شکل محض شبیه سازی باشد. در عوض این بحث را می توان از نظر جامعه شناختی درک کرد: در دنیای مدرن، بسیاری از نهادها مثل نهادهای مذهبی و ورزش و به ویژه سیاست، فعالیت های خود را با منطق رسانه ها سازش داده اند و در این فرآیند خود را دگرگون کرده اند.
در پایان، در ارتباط با تبدیل رسانه ها به جایگاه نخست سیاست، این دیدگاه منکر این نیست که سیاست در دیگر محیط ها نیز اتفاق می افتد. با این حال، بر افزایش حاشیه نشینی دیگر عرصه ها برای این حوزه تاکید می کند. این موضوع با آن چه که ما در بالا درباره عدم مشارکت سیاسی دیدیم، مطابقت دارد. مسلماً مردم در زندگی روزمره جامعه مدنی هنوز درباره مسائل عمومی بحث می کنند و این اهمیت زیادی برای توسعه دموکراتیک عقاید دارد، ولی این زمینه ها زمانی که با حضور گسترده رسانه ها مقایسه می شود، به طور طبیعی به تاثیرگذاری نسبتاً کمتری بر سیاست تمایل دارند. من تاکید می کنم که این موضوع درباره محدوده ای نیست که مردم دیدگاه هایی را که در رسانه ها با آنها روبرو می شوند، رد یا قبول می کنند، بلکه بیشتر جایی است که ما آن را مرکز جاذبه سیاست در جامعه مدرن اخیر می شناسیم. به طور آشکار، این رخداد نه مشکل آفرین است و نه بلامنازع پیش می رود. ظهور «سیاست جدید»، که من پیشتر ذکر کردم، را می توان تا حدی به عنوان چالشی برای این تمایل در نظر گرفت، یعنی تلاش برای بازگشت سیاسی به حوزه تجربیات و شیوه های عمل مردم. از دیدگاه هابرماس (۱۹۸۹) می توانیم بگوییم که رسانه ها همان زمان که قلمروی سیاسی در حوزه دنیای زندگی را مورد استعمار قرار می دهند، به صورت روز افزون به نهادهای غالب فضای عمومی تبدیل می شوند و با منطق سیستم تلفیق می گردند.
ما مجبوریم با دموکراسی هم به صورت مفهومی و هم در شرایط زندگی واقعی دست و پنجه نرم کنیم. انواع چنین فعالیت هایی باید مشخصاً رسانه ها را در جلوی دید خود داشته باشند. به واقع ما با مورد توجه قرار دادن خود رسانه ها به عنوان نقاط کانونی تلاش و کوشش برای دموکراسی، کاری مناسب انجام می دهیم. اگر رسانه ها جایگاه های غالب سیاست شده اند، پس باید هدف اصلی مشارکت دموکراتیک نیز بشوند.

فصل چهارم: دگرگونی فضای عمومی؟

سینیکا ساسی

اینترنت به عنوان واسطه ای جدید در مشارکت مدنی

زمانی که من در اواسط دهه ۱۹۹۰ شروع به مطالعه اینترنت کردم، علاقه اصلی من به اََشکالِ در حال ظهور سیاست عوامانه و روشی که در آن روابط اجتماعی از طریق اینترنت ایجاد می شدند، بود. می خواستم بدانم که چگونه شبکه بر سیاست های غیرنهادینه شده تاثیر می گذارد. آیا فضا و امتیاز بیشتری در اختیار ابتکارات و شکل های جدید سیاست می گذارد و یا این که اهمیتِ انواعِ جدیدِ عمل گرایی سیاسی در فضای وهم انگیز دنیای مجازی گم می شود؟ به عنوان چارچوب نظری، مفاهیم جامعه مدنی و فضای عمومی به عنوان نقطه آغاز مناسبی برای تحقیقات من محسوب می شوند؛ زیرا محدوده ای که در آن ابتکارات سیاسی از پایین می توانند رشد نمایند را تعریف می کنند. من در این جا برای درک ساختار کل شبکه به مدل سیستمی هابرماس نیز رجوع می کنم. در اصطلاح هابرماس، شبکه، نوع ویژه ای از واسطه است که متفاوت از کاربرد و اثرات اولیه اش می باشد. به عنوان مثال و نیز به عنوان عرصه یکپارچگی اجتماعی، شبکه دارای کارکردهای مهم هدایت کننده هم در تولید و هم در شیوه های اداری است که نباید در بررسی نقش آن به عنوان واسطه از آنها غافل بود. به واقع اگر شبکه به عنوان عرصه ای از فعالیت های شهروندان به نظر برسد، باید هنوز آن را در یک زمینه بسیار بزرگ تر که دیگر شبکه ها مثل شبکه های شرکتی و نظامی تشکیل می باشد، در نظر گرفت. گاهی اوقات کل این مجموعه «ماتریکس» نامیده می شود که شبکه همه شبکه ها است (گیبسن، ۱۹۸۴).
من، برای توسعه چارچوب تفسیری، گفتمان «چرخش فرهنگی»(۳۲) را نیز به کار برده ام که در حال حاضر بیشتر به کار می رود و بر تغییر رادیکال در جامعه و فرهنگ مدرن دلالت دارد. از آن جا که شبکه یک نیروی قدرتمند، پشت سر تغییراتی است که هم در قلمروی سیاسی و هم فرهنگی رخ می دهد، به نظر می رسد که خیلی خوب با این طرح مطابقت پیدا می کند. در این نقطه، بین رویکردهای تئوریک مختلف، تنش هایی دیده می شود. رسانه های جدید، شکل های جدید سیاست و گرایش به فرهنگی شدن، نمودها و موضوع اصلی همان سیمای تغییرات دوره ای هستند. اما یک چارچوب جامعه مدنی که از سنت های روشن فکری مشتق شده است چطور می تواند در شرایط دیگر و در مطالعه ای که شبکه را به عنوان کانون اصلی خود در نظر دارد، به کار رود؟ به عبارت دیگر یک سنت مدرن را چگونه می توان در شرایط مدرن اخیر به کار برد؟
تنش بین رویکردهای تئوریک مختلف با شرایط سخت دیگری همراه شده بود. در جستجو برای یک مطالعه موردی تجربی، من تصمیم گرفتم به جای مطالعه فعالیت دیگران، از تجربیات خودم در استفاده از شبکه برای اهداف سیاسی بهره بگیرم. بنابراین، مجبور بودم هم زمان از دو دیدگاه ویژه به دنیا نگاه کنم: به عنوان یک محقق علاقه مند به شناخت شبکه، و همچنین به عنوان شهروندی که می خواهد تاثیری بر برنامه ریزی محلی شهر داشته باشد. این تنش بین نقش های «ناظر» و «نقش آفرین»، من را مجبور کرد که عمداً این کار را به صورت متناوب انجام دهم تا فاصله زمانی لازم برای تفکر را پر کنم. در پایان، داستان فعلی بیشتر به صورت یک بحث بین دو گفتمان آکادمیک، یعنی سنت جامعه شناختی کلان جامعه مدنی و راهکار فرهنگی با مفاهیم پست مدرن آن در می آید که هر کدام جاذبه های زیادی دارند. در قسمت بعد «محقق» نقش پیشرو دارد ولی در عین حال که اثرات عملی تکنولوژی شبکه در ایجاد فضاهای گفت و شنودی جدید را نباید از نظر دور داشت، از «نقش آفرین» نیز نباید غافل بود. در حالی که محقق درباره گفتمان های آکادمیک نگران می باشد، وضعیت نقش آفرین، عمل گرا و به دنبال دیدگاه های قدرت است. ریموند ویلیامز در جایی اشاره کرده که «انقلاب بلندمدت» فرایندی است که به وسیله آن مردم شرایط زندگی خود را در دست می گیرند (هال، ۱۹۸۴ را ببینید) و احساس وی مشابهت زیادی با این نگرانی های «نقش آفرین» دارد.
در اصل، شبکه به عرصه جدیدی از سیاست عوامانه اجازه حضور می دهد ولی سوال این است که آیا واقعاً در عمل این گونه کار می کند یا نه. می توان با قدری توجیه، شبکه را به عنوان یک فضای عمومی گسترده و یا به طور دقیق تر، یک فزونی فضای عمومی در نظر گرفت. داشتن ماهیت باز و عمومی، دلگرم کننده ترین کیفیت این شبکه برای هرگونه تئوری بازسازی دموکراتیک است، چرا که حداقل پتانسیل همانندسازی ایده آل های قدیمی یک جماعت بحث کننده را دارد. به هرحال، هرگونه اندیشیدن مستمر درباره جامعه مدنی باید به انتقاد جامعی از مفهوم و کل سنت منجر شود و چون مفاهیم جامعه مدنی و فضای عمومی کاملا به هم ربط دارند (اولی اساس سازمانی دومی است)، زمانی که یکی مورد انتقاد قرار می گیرد، دیگری نیز به چالش کشیده می شود. با مدنظر قرار داشتن این گفتار، در اینجا دو موضوع استفاده از شبکه به عنوان کانون گفتگو، مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت: فرضیه تغییرات اساسی در ویژگی و شکل سیاست، و تغییر گفتمان ها و تغییر نظریه پردازی لازم برای درک این تغییرات.

گفتمان جامعه مدنی

همان طور که گفتم، در مورد اول، ضرورت شناخت ویژگی های اساسی ماورای شبکه، من را به سمت مدل سیستم هابرماس (۱۹۸۷، ص ۳۲۰) کشاند. فرقی که هابرماس بین سیستم، که قلمروی اقتصادی و اداری را در برمی گیرد، با دنیای زندگی(۳۳)، که شامل فضای خصوصی و فضای عمومی است، قائل می شود، در کسب اطلاعات درباره عناصر و اصول سازمانی شبکه به عنوان یک سیستم اجتماعی مفید است. با در نظر گفتن این که سیستم سیاسی به واسطه قدرت و قوانین اداری به حرکت در می آید و سیستم اقتصادی را پول و مبادلات هدایت می کند، دنیای زندگی و فضاهای عمومی خودسامان آن، بر مبنای ارتباطات شکل می گیرند. مفاهیم دنیای زندگی و جامعه مدنی به هم مربوط هستند، ولی به طور کامل هم پوشانی ندارند. چرا که دنیای زندگی شامل فضای خصوصی فهم دوطرفه (بین الاذهانی) است ولی جامعه مدنی به عنوان قلمروی سازمان اجتماعی و تلاش های سیاسی مشترک در نظر گرفته می شود. بنابراین، استفاده از الگوی وی این امکان را می دهد که کارکردهای پیچیده، متناقض و همچنین کیفیت شبکه های مختلف شرح داده شوند.
مفاهیم فضای عمومی، جامعه مدنی و شهروندی همگی به سنت تئوری دموکراتیک تعلق دارند که به قرن هجدهم برمی گردد. اگرچه آنها با یکدیگر گفتمانی نسبتاً یکپارچه را شکل می دهند، سنت مذکور، عناصر دو مکتب فکری را با هم ترکیب می کند: تبار آنگلو امریکن لیبرال و هگلی آلمانی. این دو روایت روشنفکری در بسیاری از باورهای اساسی مشترک هستند ولی خصوصیات آنها در فرهنگ های سیاسی موجود به شدت در هم آمیخته شده اند (ساسی، ۲۰۰۰ب). خود جامعه مدنی، یک ساخت تاریخی و نتیجه رشته های پیچیده و بلندمدت دگرگونی هایی است که مدرنیته نام دارد. در مرکز این فرایند، تفاوت بین دولت و جامعه مدنی وجود دارد که در اوایل قرن نوزدهم پدید آمده است.
امروزه جامعه مدنی به صورتی که کین (۱۹۹۸، ص ۶-۵) آن را مختصراً بیان کرده، عمدتاً به عنوان قلمروی اجتماعی پویا و گاهی اوقات متلاطم و متعارض نهادهای خصوصی و افراد است که با دولت و اقتصاد بازار ارتباط دارند ولی از آن جدا هستند. برای هابرماس (۱۹۹۶، ص ۳۶۶)، هسته سازمانی جامعه مدنی آن گونه روابط غیردولتی و غیراقتصادی و همچنین سازمان های داوطلبانه ای را در بر می گیرد که ساختارهای ارتباطاتی فضای عمومی را در بخش اجتماعی دنیای زندگی نگه می دارند. اگر چه کین و هابرماس از نظر اقتصادی با هم اختلاف دارند و هابرماس قلمروی جامعه مدنی را کنار می نهد، هر دوی آنها به نوع ویژه ای از نظم سیاسی مدرن و غیرخشن اشاره می کنند که در آن، مسئولان سیاسی به مردم حاکم و مستقل، پاسخ گو هستند و ماموریت آنها خدمت رسانی به نیازهای جامعه است. همه جوامع مدنی پیشین و فعلی، شامل ویژگی های به خصوصی هستند که وابستگیِ زیادِ رفتارِ دقیقِ جامعه مدنی به بافت جامعه را نشان می دهند. اما در همه جا جامعه مدنی، فضای نقش آفرینانی است که به طور قانونی و داوطلبانه در فعالیت های مدنی مشارکت دارند، و بدین معناست که آنها می توانند ساختارهای سیاسی و اجتماعی که در آن تعامل دارند را باز تولید و نیز تفسیر مجدد کرده و یا دگرگون کنند.
اما مفهوم رسمی جامعه مدنی، بازتاب اندکی در زندگی روزمره افراد دارد و به همین دلیل مورد انتقاد قرار گرفته است. بخشی از این انتقاد، از گرایش به مفهوم سازی آن به عنوان یک موجودیت همگن ناشی می شود که اثر پنهانی بر این واقعیت دارد که دنیای اجتماعی ما شامل افکار متعارض و علائق متناقض است. به عبارت دیگر، این مفهوم به طرز غیرقابل تغییری، کثرت گرا است. همین نقطه ضعف برای مفهوم فضای عمومی نیز وجود دارد که در حالت واقعی هرگز منفرد و همگن نبوده ولی شامل انواع فضاهای عمومی و مردمی است که گاهی اوقات در جهت مخالف یکدیگر بوده اند. به صورت متناقضی، جذابیت مداوم این ایده آل کلی نگر از این واقعیت نشات می گیرد که فقط تمثالی از زندگی واقعی بوده است. خلاصه، به عنوان یک روش راحت در تعیین نقطه ضعف های زندگی اجتماعی و سیاسی فعلی و همچنین در کیفیت دموکراسی های موجود در بخش هایی از دنیا که دستخوش تغییرات سریع نشده اند، به طور گسترده ای مورد قبول واقع شده است. به عنوان مثال، در اروپا علاقه جدید به جامعه مدنی در طول دهه ۱۹۷۰ و در نیمه شرقی مرکزی آن شروع به رشد کرد. هدف جنبش کارگری لهستان، توسعه کثرت سازمان های مدنی خودگردان بود که قادر به تحت فشار گذاشتن دولت از بیرون و توانمند ساختن گروه های مختلف برای پرداختن به فعالیت های مدنی به صورت صلح آمیز بود. کین (۱۹۹۸، ص ۲۰-۱۲) این را مرحله دوم رنسانس ایده جامعه مدنی می نامد، در حالی که مرحله اول، دوره کوتاه مدت در ژاپن و در اواخر دهه ۱۹۶۰ بود. در اروپای شرقی مرکزی، انتقاد عمومی از قدرت دولت استبدادی توسعه یافت و یک جامعه مدنی سالم به عنوان عنصر اصلی نظم جدید اجتماعی و سیاسی دموکراتیک رواج یافت. در اروپای غربی، این مفهوم در زبان روزمره و در ابتکاراتی مانند «اروپای شهروندان» در طول دهه ۱۹۹۰ مجدداً معرفی شد.
در طول دهه گذشته، زبان جامعه مدنی به میزان بی سابقه ای به فراتر از مرزهای جغرافیایی اروپا گسترش یافته است. اگرچه گاهی اوقات از جامعه مدنی فقط به عنوان ابزار سخنورانه استفاده شده، علی رغم این مجدداً به عنوان یک موضوع کلیدی در دستور کار دموکراتیک ظهور کرده است. کین (۱۹۹۸، ص ۲۴) به توسعه فعلی در آفریقای جنوبی می پردازد یعنی جایی که گفتگو راجع به نوسازی جامعه مدنی توجه جامعه را به خود جلب کرده است. خودِ آپارتاید، باعث افزایش شبکه های گروه های شهروندی حساس به قدرت شد که در ابتدا به عنوان سازمان های «قدرت دوگانه» عمل می کردند و برای شکست ایدئولوژی غالب طراحی شده بودند. در رژیم پس از آپارتاید، این سازمان ها که به نظر می رسند در حال حاضر نمود قانونی کثرت گرایی هستند، هنوز هم سعی می کنند نقش نگهبان را در دولت (ANC(۳۴ ایفا کنند. بنابراین به طور خلاصه، جامعه مدنی را می توان به طرز گسترده ای به عنوان فعالیت های خودبه خودی، خودسامان بخش و غیردولتی شهروندان تعریف نمود. بین اصطلاحات این گفتمان، فرق دیگری نیز می توان تشخیص داد و آن این که اگر سازمان های شهروندی و جنبش های اجتماعی پایه و اساس سازمانی جامعه مدنی را شکل دهند، پس فضای عمومی باید به شکل های ارتباطات و محتوایی سیاست های خود پاسخ گو باشد.

پارادایم قدیم- پارادایم جدید

همراه با رونق جامعه مدنی به عنوان خصوصیت ایده آل جامعه دموکراتیک، بحث اندیشمندانه ای بین سنت جامعه شناختی کلان و نظریه پردازی فرهنگی پدید آمده است. برخی نویسندگان، مروری به این موضوع داشته اند و تفاوت بین مطالعات ساختاری و فرهنگی، و جامعه شناختی و نشانه شناختی را مشخص کرده اند (به عنوان مثال، فریس و واگنر ۱۹۹۹، استیونسن ۱۹۹۹ را ببینید). دیگران که بیشتر به این فصل مربوط هستند، دقیق تر بر دیدگاه فضای عمومی و نقش رسانه ها در آن تمرکز کرده اند (مثلا الکساندر و جاکوبز، ۱۹۹۸). پارادایم غالب، شامل تئوری هایی است که عمدتاً بر ترتیبات سیاسی رسمی و رویه های حقوقی متمرکز هستند. این پارادایم، ساختار نهادی جامعه مدنی است. جامعه مدنی به تعبیری بسیار محتاطانه به عنوان ساختارهای نهادی لازم برای کسب قدرت از دولت و برای فضای مدنی فعالیت های داوطلبانه تعریف می شد. به هرحال، رهیافت جدید جامعه مدنی بر ابعاد فرهنگ و رسانه تاکید می کند چرا که اینها در زندگی روزمره تجربه می شوند و این دیدگاهی است که در بسیاری از مباحث قبلی نادیده گرفته شده است. اگرچه عموماً عقیده بر این بود که آزادی ارتباطات بدون شبکه های رسانه های ارتباطی غیردولتی، غیرممکن است، اهمیت روبه رشد رسانه ها و متون رسانه ای در زندگی مردم عمدتاً مورد توجه قرار نگرفته است. هر چند موافقت عام بر مفهوم دقیق جامعه مدنی حاصل نشده است، در حال حاضر به طور کلی این موافقت وجود دارد که رسانه های همگانی اثر فوق العاده ای بر شکل و کارکرد آن دارند.
گرچه بسیاری از اندیشمندان اولیه دموکراسی مانند دویی (۱۹۲۷) یا تونیس (۱۹۲۲) اهمیت فضای فرهنگی را به رسمیت شناخته اند، امروزه این موضوع، خودمختاری بیشتری نسبت به قبل به دست آورده و خود را به عنوان یک عرصه جدا از تجربیات اجتماعی و نیز دسته بندی خاصی در تجزیه و تحلیل تثبیت کرده است (فیتراستون، ۱۹۹۵، ص ۳۳-۱۵). اگر فرهنگ را مفهومی در ارتباط با تولید گفت وشنودی معنا از طریق انواع روش ها فرض کنیم، پس رسانه ها و ارتباطات که خودشان به زمینه فرهنگ تعلق دارند، اساساً درباره زبان و فرایند مفهوم سازی می باشند. بنابراین، «چرخش فرهنگی» در گفتمان های آکادمیک به این معنا است که برای تئوری جامعه مدنی حساس تر به شکل های مختلف ارتباطات و نیز اجتماعات و جایگاه های گوناگونِ پذیرش، تلاش هایی صورت می گیرد. جامعه مدنی، جدای از مفهومِ محدود شده به دامنه خودمختاری نقش آفرینان از دولت، مرکب از روابط اجتماعی و فرهنگی، که اساس تعلق و حس اشتراک را تشکیل می دهد، نیز می باشد. بنابراین، یک نظام نامه فرهنگی و ساختار روایتی مشترک، ارتباطات متقابل بین جوامع متفاوت و بین الاذهانی را امکان پذیر می سازد. الکساندر و جیکُبز (۱۹۹۸) جامعه مدنی را به عنوان فضای ارتباطاتی که برای ساخت ذهنی و بازسازی هویت های جمعی و همبستگی ها عمل می کند، تعریف می کنند. در نتیجه، نباید آن را صرفاً به عنوان دنیای سازمان ها و انتخابات داوطلبانه یا حتی حقوق قانونی تصور کرد اما همچنین و مهم تر از همه باید آن را به عنوان عرصه ارتباطات نمادی در نظر گرفت.
چگونه ما تغییر به سمت یک گفتمان آگاهانه فرهنگی تر در جامعه مدنی را توضیح می دهیم؟ فریس و واگنر (۱۹۹۹) دو دلیل احتمالی برای این تغییر ابراز می کنند. اولی چیزی است که آنان آن را پیشرفت فکری می نامند. در حال حاضر، اندیشمندان علوم اجتماعی به پویایی فرهنگی و انگیزه ای جوامع و دیگر گروه ها حساس تر هستند. دلیل دیگری که آنها بیان می کنند این است که تغییرات اجتماعی عمده ای اتفاق افتاده است. تا همین اواخر جوامع ما از نظر ساختاری به وسیله نقش ها و علائق رسمی مرتب و به یکدیگر مرتبط شده بوده اند، ولی در حال حاضر روابط فرهنگی و گروه بندی افراد بر اساس هویت جلوه بیشتری یافته است. همه اینها برای بیشتر دگرگونی های مورد بحث در جامعه مدرن به سمت یک مرحله جدید اهمیت دارد که این مرحله جدید با نام های مختلف «جامعه ارتباطات»، «جامعه رسانه ها» یا «جامعه فرهنگی» نام گذاری شده است (مثلا لش ۱۹۹۴، شوئنگل ۱۹۹۱). ولی آیا تغییر واقعی در ویژگی مدرنیته وجود داشته یا فقط تغییری نه چندان عجیب در گفتمان های آکادمیک بوده است؟
ممکن است استوارت هال به این سوال ما درباره پیشرفت فکری پاسخ بدهد. برای هال (۱۹۹۶)، استعاره زبان، انقلاب نظری زمان ما را که تا حدی عالم نظری را سامان دهی مجدد می کند، بر پا می دارد. نه تنها کشف ظرفیت گفتمانی مهم است بلکه ظرفیت ایجاد شده استعاره ای برای مفهوم سازی مجدد انواع دیگر شیوه ها که مانند یک زبان به روش های مهمی عمل می کنند نیز اهمیت دارد. دیدگاه گفتمانی نیز بینش بسیار مهمی به وجود آورده است یعنی کل عرصه ذهنیت به ویژه حوزه ایدئولوژیکی. لازم است ما درباره معرفی مجدد ابعاد ذهنی به روش غیرکلی نگر و کثرت گرا فکر کنیم. این تغییر منجر به ساخت شکنی این تلقی رسمی شده است که ذهنیت سیاسی از خویشتن یکپارچه سرچشمه می گیرد که همان سخنگوی یکپارچه هست. هال معتقد است که استعاره گفتمانی، در عین آن که از نظر تحلیلی فوق العاده غنی می باشد، پیامدهای سیاسی گسترده ای نیز دارد.
بدون شک اولریش بک (۱۹۹۹) بر ایده تغییرات اجتماعی وسیع صحه می گذارد. بک دوران معاصر را به عنوان مدرنیته دوم تعریف کرده و آن را اساساً متفاوت از مدرنیته اول تصور می نماید. از دیدگاه وی، ما با یک شکست ساختاری و تاریخی یعنی یک تغییر پارادایمی مواجه هستیم که با افزایش نسبی دانش و اندیشه، کاری از پیش نمی برد. جریان کالاهای فرهنگی، تعدد روابط از طریق ارتباطات دوربرد و دوام مهاجرت در میان شاخص های تجربی، یک فرایند جهان- وطنی است که به شکلی دیگر به عنوان جنبه های یک بحران محیط زیستی ظاهر می شود. اصطلاح «جهان- وطنی» بر راه هایی که به واسطه آن ها، خود تاکیدی فرهنگی، سیاسی و زیست نگارانه می تواند تغییر کند، توجه دارد، یعنی زمانی که آنها، بیش از این خود را درون محدوده های ملت-دولت و هویت های مربوط به آن قرار نداده بلکه گستره جهانی را در نظر دارند. مدرنیته دوم، نه تنها روابط بین دولت و مردم را تغییر می دهد بلکه مفاهیم رسمی سیاست و جامعه را نیز به چالش می کشد. سوال اصلی این است که چگونه ما می توانیم جوامع سیاسی فراملی و پس از ملی را تصور، تعریف و تجزیه و تحلیل کنیم. چه دسته بندی ها و چه نوع نظریه هایی درباره سیاست، درباره دولت و دموکراسی، البته اگر وجود داشته باشند، مطرح هستند؟ کنش گران سیاسی کیستند و نهادهای سیاسی چیستند؟ فرایند جهان- وطنی در هر دو سطح خرد (در دنیاهای زندگی و روش های زندگی و در نقش آگاهی روبه رشد چندفرهنگی)، و سطح کلان (به عنوان به هم وابستگی ایجاد شده توسط بازار جهانی و شبکه های بین المللی و فراملی که جانشین قدرت سیاسی دولت- ملت شده)، پیشرفت داشته است. بِک پیشنهاد می کند که در این شرایط روابط بین دولت، شرکت ها و جامعه مدنی باید دوباره تعریف شود. اگر ما راجع به جامعه مدنی به عنوان چیزی محدود شده در دولت- ملت فکر نکنیم، شاید بتوانیم بهتر ظرفیت های آن را برای احیای سیاست و دموکراسی کشف کنیم. چنین توجهاتی بر اهمیت عملی و نظری چرخش فرهنگی در تجربه و تجزیه و تحلیل جامعه مدنی تاکید می کند.

فرهنگی شدن گفتمان

پس چگونه دیدگاه آگاهانه از نظر فرهنگی، مطالعه جامعه مدنی را تحت تاثیر قرار داده است؟ دو راه برای پاسخ به این سوال وجود دارد. اولی به طور کلی رد گفتمان جامعه مدنی است در حالی که دومی که بیشتر به این فصل مربوط است، تجدید نظر در آن با توجه به چیرگی رسانه ها و فضای فرهنگ است. من دو تفسیر از گزینه های فرهنگی را بررسی خواهم کرد. یکی از تفسیرهای جدید موجود، برداشت «دورنماهای» آپادورای(۳۵) (۱۹۹۰) است. وی پیچیدگی اقتصاد فعلی جهانی را از پنج بعد جریان فرهنگی مطالعه می کند که عبارتند از: ۱)«دورنمای قومی»(۳۶) یعنی جا به جا شدن انسانها که به صورت آوارگی ها، توریسم و مهاجرت ها جلوه گر می شود، ۲) «دورنمای فنی»(۳۷) یعنی توزیع ناهماهنگ تکنولوژی جهانی، ۳) «دورنمای مالی»(۳۸) یعنی فعالیت سوداگری جهانی محصولات، ۴) «دورنمای رسانه ای»(۳۹) یعنی جابجایی فرهنگ های نشانه شناختی و ۵) «دورنمای ایده ها»(۴۰) یعنی تجهیز فراملی ایدئولوژی های برتری جویانه و ضدبرتری جویانه که در زمینه های مختلف با هم مجدداً ترکیب می شوند تا اثرات متفاوتی ایجاد کنند. آپادورای، این دورنماها را گسلنده توصیف می کند چرا که آنها روابط لازم را با یکدیگر ندارند. از بین این اصطلاحات، «دورنمای رسانه ای» و «دورنمای ایده ها» برای این فصل جالب ترین اصطلاحات هستند و بیشترین ارتباط را با آن دارند. دورنمای رسانه ای می خواهد تصویرمحور، و مبتنی بر گزارش های روایتی واقعیت باشد، و به آن هایی که آن را تجربه و اجرا می کنند، یک مجموعه از منابع که از آنها سناریوی زندگی فرضی می تواند شکل گیرد، پیشنهاد می کند. دورنماهای ایده ها نیز زنجیره تصاویر هستند ولی غالباً نمود مستقیم و مداوم سیاسی ایدئولوژی های دولت ها و ضدایدئولوژی های جنبش هایی هستند که مشخصاً به در دست گرفتن قدرت یا بخشی از آن تمایل دارند. دورنمای ایده ها از عناصر دیدگاه جهانی روشن فکری تشکیل شده که مجموعه ای از ایده ها، اصطلاحات و انگاره های کلیدی مانند «آزادی»، «رفاه»، «حقوق»، «حاکمیت» و «نمایندگی» و نیز اصطلاح اصلی «دموکراسی» را شامل می شود. در روایت اصلی روشنفکری، اصطلاحات اساسی نزدیک به یکدیگر و متضمن رابطه بین تفسیر، نمایندگی و فضای عمومی بود.
استفاده از پیشوند «دورنما» نشان می دهد که این موارد به صورت عینی با هم مرتبط نشده اند بلکه به شدت، ساخت دورنمایی دارند که عمدتاً توسط شرایط تاریخی، زبانی و سیاسی نقش آفرینان مختلف تحت تاثیر قرار می گیرند. این نقش آفرینان، عبارتند از دولت ـ ملت ها، شرکت های چندملیتی، جوامع آواره، و نیز گروه ها و جنبش های محلی درون کشور و حتی گروه های چهره به چهره خودی. در پایان، نقش آفرینِ فردی قرار دارد، چرا که این چشم اندازها به وسیله عواملی که هم تشکیلات بزرگ تر را تجربه کرده و هم آن را تشکیل داده اند نیز هدایت می شود. از آن جایی که ما به شدت در جریان متغیر انگاشت ها و ایدئولوژی ها قرار داریم، ساخت آپادورای برای آزمودن جهان ـ وطنی فعلی و محیط احتمالی روبه رشد فردی، مثبت به نظر می رسد. خلاصه این که اصطلاحات «دورنمای رسانه ای» و «دورنمای ایده ها» به ویژه در گفتمان های آکادمیک محبوبیت یافته اند و گاهی در کنار مفاهیم جامعه مدنی و فضای رسانه ای و یا به جای آنها به کار می روند. جاذبه این مفاهیم ممکن است تا حدی به انعطاف پذیری و صداقت نسبی آنها مربوط باشد. به عنوان مثال، یک مطالعه درباره تجربیات شهروندان از فرایند عضویت در اتحادیه اروپا و واکنش به آن، از مفاهیم آپادورای الهام گرفته بود (کیویکورو، ۱۹۹۶و ۱۹۹۵). با بررسی هر دو دورنمای رسانه ای و دورنمای ایده ای، احساس دلسردی همراه با واگرایی بین دیدگاه های شهروندان و نخبگان آشکار گشت. از دیدگاه دموکراسی، جاذبه دیدگاه جهانی روشن فکری و گسترش عقاید آن در سراسر جهان نیز با اصطلاحات آپادورای قابل توضیح است.

ساخت بندی روایتی جامعه مدنی

یک نوع دیگر رهیافت فرهنگی، مطالعه نشانه شناختی جامعه مدنی توسط الکساندر و جیکُبز (۱۹۹۸) است. این نویسندگان توضیح روایتی رویدادها و بحران های وخیم را برای ارائه شناخت از ساخت بندی تاریخی و اخلاقی جامعه مدنی مشخص کرده اند و رسانه های همگانی را فراهم کننده محیط فرهنگی ای می دانند که می توانند سازنده هویت ها و همبستگی های عمومی باشند. این محیط فرهنگ مشترک ـ گفتمان جامعه مدنی ـ شامل دو سطح ساختاری است. در «ژرف ساخت»(۴۱)، یک سیستم نشانه شناختی عمومی وجود دارد که از طریق آن نقش آفرینان عمومی صحبت می کنند و خوانندگان عمومی موارد ارتباطی را تفسیر می کنند. در کنار این ژرف ساخت نشانه شناختی، یک «ساخت زمانمند»(۴۲) وجود دارد که مجموعه ای از چارچوب های روایتی همگانی است که از طریق آن، نقش آفرینان عمومی حرکت خود و دیگران را در زمان تاریخی واقعی طرح ریزی می کنند. این دو محیط فرهنگی به طور هم زمان، فعالیت های همگانی در جامعه مدنی را تحت فشار می گذارند و آنها را امکان پذیر می سازند.
ژرف ساخت نشانه شناختی، دسته بندی های ساختارمند خالص و ناخالص را فراهم می کند که در آن هر عضو یا عضو بالقوه باید مناسب دسته مربوطه باشد. همانطور که هیچ مذهب پیشرفته ای وجود ندارد که دنیا را به بهشتیان و دوزخیان تقسیم نکند، به همان ترتیب، هیچ گفتمان مدنی را پیدا نمی کنید که دنیا را به دو گروه خودی و غیر خودی تقسیم نکند. به همین دلیل آنها می گویند که گفتمان جامعه مدنی سیستم زبانی ای را بر پا می دارد که می تواند از نظر نشانه شناختی درک شود و مجموعه ای از همخوانی ها و بیزاری هایی است که همانندی و تفاوت بین اصطلاحات مختلف توصیف و هنجارگذاری اجتماعی را ایجاد می کنند. این ساختار نشانه شناختی، نه از طریق سازمان گفتار انفرادی، بلکه بیشتر از طریق فرایند تاریخی و فرهنگی نشانگی(۴۳) توسعه می یابد. بنابراین جامعه مدنی در محدوه یک گفتمان دو شاخه شهروند و دشمن شکل می گیرد که ویژگی های هر دوی شهروندان دموکرات و شایسته، و دشمنان ناشایسته و ضددموکرات را تعیین می کند. الکساندر و جیکُبز ابزارهای نشانه شناختی را برای تجزیه و تحلیل رویدادهای بزرگ رسانه ای مانند بحران واترگیت و مساله رادنی کینگ(۴۴) به کار می گیرند تا پویایی فرهنگی جامعه مدنی را بشناسند. به نظر می رسد چنین راهکاری که به دنبال کدهای مشترک نشانه شناختی از طریقی که یک رویداد فیلتر و تفسیر می گردد می باشد، برای درک رویدادهای رسانه ای که به سمت نمایش اجتماعی توسعه می یابند، مفید باشد.
هر دوی این رهیافت ها، استدلالی هستند؛ به نحوی که گفتمان ها یا قسمت هایی از آنها را تعیین و تفسیر می کنند. هر دوی آنها نقش آفرینان فردی را طوری نشان می دهند که در دورنمای ذهنیشان به آنها توجه کامل شده است، و این بخشی از همان جهان یگانه است. این کیفیت کلی نگرانه اهمیت دارد چرا که در بیشتر رویکردهای سیستمی، موجودیت فردی و انواع موجودیتهای جمعی طوری تصویر می شود که گویی از هم دورند. آن چه که این رهیافت های فرهنگی مستقیماً آشکار نمی کنند، فعالیت سیاسی عمدی و مقاومت فعال مدنی است که عناصر کلیدی سیاست هایی مانند حفاظت از محیط زیست است. دیدگاه نشانه شناختی به ما در یافتن روایت جامعه مدنی و مستقر کردن شهروندان در آن کمک می کند ولی زمانی که این گزارش و داستان به سمت رویداد رسانه ای و بنابراین درام اجتماعی پیش نمی رود، چنین موقعیت های دوگانه ای آشکار نمی شوند. در شرایط غیردراماتیک و معمولی، غالباً موقعیت نقش آفرینان، پیچیده و تغییردهنده پیکربندی روابط باقی می ماند و توضیح آنها به عنوان جفت های مشابه به صورت شسته رفته، ممکن است چندان به تجزیه و تحلیل کمک نکند. به طور مشابه، مزیت مشابه مفهوم سازی آپادورای این است که اگر فرد در جریان ارتباطات به جای واکنش به آنها از طریق تلاش عملی، گیر بیفتد، دیدگاه کلی نقش آفرین و دنیای وی مانعی بر سر راه می شود. در حالی که استعاره جریان ممکن است انتقال جهانی فعلی ایده ها، تکنولوژی ها و انسان ها را در سطحی متراکم توصیف کند، نمی تواند در آشکارسازی چگونگی برنامه ریزی موضوعات فعال و انجام اهداف خود، کمک زیادی کند.

در جستجوی واسطه

بدین ترتیب نسبتاً مشخص است که رهیافت های جامعه شناختی و فرهنگی، به طرز متفاوتی دنیا را بررسی می کنند و به پرسش های یکسانی نمی پردازند. بنابراین، نقش آفرینِ سیاست های محلی به منظور تعیین حدود و ثغور فضای سیاست و تغییرات اجتماعی، ممکن است مجبور باشد به سنت بیشتر متمایل به جامعه شناختی جامعه مدنی بازگردد. این موضوع، به ویژه در برجسته کردن محدوده خودسامان دهی زندگی اجتماعی مفید است، یعنی جایی که بعد سیاسی و هویت شهروندی با حقوق و وظایف مربوط به آن، جزئی اساسی به شمار می روند. در این جا سوالاتی درباره کارگزار، قدرت، مقاومت و اراده، به صورت چیزی به جز شکل های گفتمانی به وجود می آید که از طریق شیوه های عمل نهادی و تعارضات، برای آنها توضیحی می یابد. در همین حال، آنها هنوز مجبورند به عنوان تولید زبانی و واسطه زبانی شناخته شوند. در نتیجه در حالی که سنت قدیم به قوت خود هم چنان ارزشمند است، نباید هم چنان ساده و بی رنگ و لعاب رها شود. اندیشه استوارت هال راجع به چرخش زبانی نیز در خور توجه است ولی حقیقتاً به عنوان توافقی در مسیر فرهنگ نیست.
در اینجا تغییری مضاعف پیش می آید: ما برای ساخت شکنی هر دو فرضیات عام گرایی و مدل نقش آفرین عقلی- انتقادی موجود در پارادایم قدیم، و همچنین بیان دقیق یک جامعه مدنی کثرت گرا با ژرف ساخت فرهنگی بیشتر احساسی، به رهیافتی فرهنگی احتیاج داریم. در همین حال، ما باید چیزی را از پارادایم قدیم حفظ کنیم چرا که انکار ارزش بحث انتقادی، احمقانه است. یک احتمال بازسازی سنت جامعه مدنی ممکن است بر مفهوم شهروندی متمرکز شده باشد و حقوق و وظایف آن را بررسی کند. علاوه بر نظریات پیشنهادی در این جا، یک فصل از این کتاب که توسط استیفن کلمن نوشته شده، برخی از همین مسائل را مرور می کند. مفهوم شهروندی فرهنگی، (استیونسن، ۱۹۹۹) می تواند ارتباطی بالقوه بین دو سنت را فراهم کند. مدت هاست شهروندی در اصطلاحات سیاسی به عنوان موضوع عضویت، حقوق و تکالیف تعریف شده است. به هرحال توجهات غیررسمی تری درباره عضویت در یک جامعه، و درباره این که چه کسی شامل آن هست یا نیست، وجود دارد و این توجهات بخشی از روش معمول کلیه فرهنگ های سیاسی است.
محدوده شهروندی در اصطلاحات سازمانی معمولاً به واسطه تعریف های حقوقی فشرده برای کسی تعیین می شود که عضوی از جامعه سیاسی باشد. برای الکساندر و جیکُبز (۱۹۹۸)، شهروندی در ارتباط با کیفیت های «همیشگی» معینی از انگیزه های شخصی، روابط اجتماعی و سازمان گروهی تعریف می شود. در ارتباطات فعلی یا جامعه رسانه ای، یک جنبه از شهروندی (هویت) اهمیت یافته است. شهروندی فرهنگی اساساً راجع به مکانیزم های طرد و قبول، بر اساس افتراقات فرهنگی و مفاهیم مشترک است. استیونسن (۱۹۹۶، ص ۶۱) دریافته است که شهروندی فرهنگی تا حدی درک می شود که یک جامعه، فرهنگ های نشانه شناختی را فراهم می کند. این موارد به منظور پرمعنا ساختن زندگی اجتماعی، توانا ساختن انتقاد از شیوه های تسلط، و به حساب آوردن تشخیص تفاوت تحت شرایط تحمل و احترام متقابل، ضروری است. طرد شدن از شهروندی فرهنگی را می توان به عنوان تلاش برای برپایی مرزهای محکم بین خودی و غیرخودی، و همچنین به عنوان تمایل به قرار دادن توزیع، چرخش و تبادل شکل های نمادین در معرض شیوه هایی که روابط تسلط را تقویت می کند، در نظر گرفت.
ترکیب جنبه های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شهروندی به ویژه با توجه به تجربیات فردی مناسبت پیدا می کند. حس سربلندی به عنوان عضو مورد قبول جامعه، زمانی کاملا درک می شود که فرد به یک شبکه از تعاملات اجتماعی مربوط باشد، نسبت به جامعه، حقوق و وظایف سیاسی داشته و بتواند آنها را برآورده کند، و از این موضوع آگاه است که ویژگی های فرهنگی ویژه وی مورد موافقت قرار گرفته است. نیاز به گفتن نیست که در شرایط خاص این شرایط برآورده نشده اند. به منظور تعیین این که چگونه شرایط غالب باید تغییر کند، ما به اطلاعاتی نیاز داریم که مطالعات فرهنگی می تواند در مورد مکانیزم های دقیق محرومیت پیشنهاد کند که به طور مشابه هم توسط اعضای یک جامعه و هم در شیوه های اداری به کار می رود.

فضای عمومی متغیر

ماهیت فضای عمومی در ارتباطات فعلی یا جامعه رسانه ای، دغدغه علاقه مندان به دموکراسی است. برای کاهش ایهام موجود در این مفهوم، چند تفاوت را باید مشخص کرد. همان طور که پیشتر ذکر شد، اگر جامعه مدنی را در اصل با تنوع سازمان های مربوط به عوام و شکل های خودسامان اجتماعی یکسان فرض کنیم، پس باید با بعد ارتباطی این سازمان ها و شیوه ها نیز همانند دانسته شود. بنابراین، مفاهیم جامعه مدنی و فضای عمومی ذاتاً به هم مربوطند و اولی ساختار، و دومی مفاهیم به اشتراک گذاشته شده در حال تکوین از میان این ساختارها را نشان می دهد. فرق دوم، شامل تفاوت بین فضای عمومی و رسانه های همگانی است که در آن، مفاهیم همپوشانی دارند ولی مشابه نیستند. در درک عقل سلیم، رسانه های همگانی به عنوان شکل غالب انتشار متون، ایده ها و تصاویر، مشخصاً نشانه عمومیت واقعی می باشند. از دیدگاه جامعه مدنی، فضای عمومی شامل رسانه های همگانی ولی از آن بزرگ تر است و عرصه رسانه های جایگزین و تخصصی و کثرت مباحثات مدنی را در بر می گیرد. امروزه تناقضی در حال ظهور است: در حالی که ظاهراً مثل این که فضای عمومی مدنی، قطعه قطعه و حتی در معنای اصلی سیاسی خود بی اهمیت شده، به نظر می رسد جامعه مدنی معاصر شامل فضاهای عمومی متنوع تری از سازمان های آزاد و دیگر سازمان های شهروندی شده است. این شرایط که برای بسیاری از مفسران دموکراسی مشکل زا است این حقیقت را نشان می دهد که ظاهراً ارتباطات اجتماعی و سازمانی فعلی در شکل و پایداری خود ضعیف شده اند، در حالی که به نظر می رسد فضای ارتباطات رسانه ای شده به ویژه از طریق شبکه در حال گسترش و تقویت است. در همین حال، به نظر می رسد چیزی که هابرماس آن را فضای عمومی سیاسی می نامد اهمیت خود را به بهای فضای عمومی فرهنگی تر آن از دست داده است.
هابرماس (۱۹۹۶، ص ۳۷۴) در نوشته ای درباره فضای عمومی، به دنبال تعریف پویایی و ماهیت پیچیده فضایی آن بوده است. وی طبق تراکم ارتباطات، پیچیدگی سازمانی و دامنه، فضای عمومی را به سطوحی تقسیم کرده است: از جماعات اتفاقی موجود در میخانه ها یا خیابان ها، جمعیت های تصادفی یا «گزینش شده» در رویدادها و فعالیت های ویژه گرفته تا فضای عمومی فشرده ای از خوانندگان، شنوندگان و بینندگان مجزایی که در سراسر نواحی جغرافیایی بزرگ پراکنده شده و صرفاً از طریق رسانه های همگانی گرد هم آمده اند. به نظر می رسد هم جامعه مدنی و هم فضای عمومی ماهیتاً نسبت به قبل چندگانه تر باشند که این موضوع عرصه ای مستعد جنگ را آشکار می سازد که شامل جنبش های افراطی و گروه های متخاصم با یکدیگر است. این تضادها بر نیاز مداوم به «نواحی» یا «فضاهایی» برای حل وفصل ارتباطاتی و ملایم مباحث تاکید می کند. فضای عمومی هنوز هم به دلایل مختلف، تمایل شدیدی به تفرقه (ساسی، ۲۰۰۰آ) یا از آن بدتر، شکل های انحصاری سیاست جداسازی و تبعیض را از خود نشان می دهند.
جوامع آواره ای مانند پناهندگان سومالی، نشان دهنده توسعه ایجاد یک دورنمای قومی می باشند و گرایش به تفرقه را نشان می دهند. حدود ده سال پیش(۴۵)، چند هزار سومالیایی به فنلاند آمدند یعنی کشوری همگن از نظر فرهنگی در نیمکره شمالی. به دلیل ادامه جنگ در سومالی، آنها چاره ای جز اقامت در یک محیط عجیب و متفاوت از نظر فرهنگی را نداشتند. درست در همین اواخر، بعضی از اعضای این جامعه شبکه اینترنت را شناخته و شروع به استفاده از آن برای حفظ ارتباطات فامیلی و بحث راجع به سیاست و آینده ملت سومالی کرده اند. زمانی که یک شوهر در فنلاند، همسر وی در انگلیس، برخی اقوام در استرالیا و بقیه در کانادا زندگی می کنند، تماس های منظم، اهمیت حیاتی دارند. آنها از طریق شبکه می توانند ارتباطات اجتماعی خود را حفظ کنند و در عین حال نیز به یک جامعه تصوری بزرگ تر مردم سومالی کمک می کنند. این تماس ها به آنها کمک می کند تا هویت خود را مجدداً تولید و حس عضویت خود را تقویت کنند. از طرف دیگر، تماس های بسیار کمی بین آنها و دیگر گروه های فرهنگی چه بومی یا غیربومی وجود دارد و به نظر می رسد که این مساله یک پدیده کیفیتی است که چنین گروه هایی در آن درگیرند. به هرحال، ایده آل جهانی چندفرهنگی رایج، بر اساس جدا شدن و جداشدگی نیست بلکه بر مبنای فرض روابط تعاملی بین گروه ها است. بنابراین، از دیدگاه سیاست گذاری، سوال ضروری این است که چنین گفتگو و روابط دو سویه می تواند از طریق شبکه ایجاد و حفظ شود یا خیر.
هدف به صورت ایده آل، ایجاد یک حس همگانی درباره تعلق به جامعه ای بزرگتر از گروه های فرهنگی مختلف، ولی بدون پایمال کردن تنوع فرهنگی است که از نظر تئوری، تعادل شکننده و مزمن بین مفاهیم عام گرایانه و روش های ویژه زندگی را نشان می دهد. این کار در شرایطی که فردگرایی و فرق گذاری به حداکثر مقدار خود رسیده، ساده تر نشده و در جوامع غربی در برخی موارد به واسطه توسعه تکنولوژی های اطلاعات، اوضاع وخیم تر شده است. یک جنبش اجتماعی، مثالی است از مشکلاتی که در آن درگیر می باشد. چند سال پیش، یک سازمان والدین در فنلاند برای بررسی مشکلات برخی جوانان که رفتار آنان از سوی خانواده و مدرسه، ضد اجتماعی و نامطلوب انگاشته می شد، تشکیل گردید. گروهی از والدین با سرپرستی یکی از مادران، یک شبکه همکاری راه انداختند که هدف آن کمک به حل مشاجرات بین افراد بالغ و نوجوانان و همچنین توافق درباره قوانین مشترک رفتاری بود. این کار مشخص کرد که والدین زمانی در مراوده با نوجوانان خود موفق و راحت تر بودند که می توانستند جذب قوانین و اقتدار سازمان مذکور شوند. به هرحال، به زودی مشخص شد که این گروه ها در جهات متفاوت، توسعه یافته اند. برخی از آنها آئین نامه های رفتاری سنتی را احیا کردند و انتظار داشتند جوانان به آنها کاملا تن در دهند، در حالی که برخی دیگر به روش های به شدت لیبرالی عمل کردند، مثلا با نوجوانان ۱۲ ساله درباره مقدار مناسب آبجو در دیسکوی مدرسه آنها بحث می کردند. به عنوان واکنش به این گرایش به فرق گذاری، سازمان دهندگان، یک سند بنیادی حاوی بخش های منتخب از قانون مدنی منتشر کردند که هدف آن فراهم کردن پایه و اساس عمل مشترک بود. این مثال، تنش بین تمایلات مختلف عام گرایی و خاص گرایی را نشان می دهد. همچنین نشان می دهد که اصول عام گرایانه به نتایج همگونی فرهنگی نمی رسد، چرا که گروه های دخیل حتی پس از تصویب قوانین عمومی هنوز خصوصیات ویژه و شیوه های مستقلی را ایجاد می کردند.
وظیفه اصلی فضای عمومی در فرهنگ های رسانه ای دوران رسانه ها، تعیین مشکلات نگرانی های عمومی و فراهم کردن فضا برای بیان آنها است. این مساله نیازمند ارتباط کارکردی بین فضای عمومی و روند دموکراتیک است که در آن، مورد اول، موضوعات علائق عمومی را کشف و برجسته می کند که باید به رویه ها و تاملات نهادهای نمایندگی و دولت وارد شوند. ساختارهای دموکراتیک مبتنی بر نمایندگی نه تنها حیاتی هستند بلکه به دلیل از هم پاشیدگی اتحاد بین دولت و فرد و بین هدایت اجتماعی و انتخاب فردی، به شکل های پراکنده دموکراتیک و مشارکت فشرده در زندگی اجتماعی یک ناحیه مورد نیاز است. هابرماس (۱۹۹۶، ص ۳۷۱) این فرایند را به عنوان ارتباط رو به افزایش فردی گرایی موجود در تصمیمات اخلاقی با گفتمان اخلاقی در سطح جامعه در نظر می گیرد. باید بر اساس تعامل پیچیده بین تعدادی از عرصه های عمومی مختلف، یک فرهنگ عمومی آگاهانه و یک جامعه مدنی قوی ایجاد شود. امروزه انواع ارتباطات، فضاهای عمومی را رسانه ای کرده اند که به نظر می رسد تعامل چهره به چهره را از رده خارج کرده است و به جای آن، با شبکه های کوچک، متنوع و پراکنده ای که روش های تولید و توزیع دیجیتال را به کار می گیرند شناخته می گردد. این شکل های رسانه ای شده الزاما برای تعامل چهره به چهره ضعیف نیستند ولی اساساً متفاوتند و هنوز نسبتاً به سختی درک می شوند. در واقع، ایده شبکه به عنوان فضای رسانه ای سیاسی به سختی مورد توجه بیشتر مردم قرار می گیرد چون از آن جا که رسانه در معرض تجاری سازی شدید و تلاش برای قانونمندسازی توسط بوروکراسی خصوصی و عمومی است، این چشم انداز ممکن است برای مدتی دور از دسترس باشد.

چه چیز تازه ای در مورد سیاست و فضای عمومی وجود دارد؟

اگر چه تصور تغییر فرهنگی عمده هنوز هم مورد بحث است، درباره نیاز به تفکر مجدد درباره آن چه که فضای سیاسی و شکل های سیاست را تشکیل می دهد نظراتی وجود دارد (بک ۱۹۹۷، ملوچی ۱۹۹۶). هم بک و هم ملوچی، بر فعالیت سیاسی تمرکز دارند که از مباحث زیر برخاسته است و ما را بر می انگیزند تا آنها را بیشتر مطالعه کنیم. از دیدگاه ملوچی، کلاً جنبش های اجتماعی جدید، بیشتر شبیه رسانه ها هستند و مستقیماً برای تغییر در زمینه سیاسی تلاش نمی کنند. در عوض، آنها به دنبال سوال درباره روش های نمایندگی به علاوه کُدهای زبانی و فرهنگی مورد استفاده برای تعیین یک موضوع به عنوان موضوع سیاسی هستند. در این زمینه به نظر می رسد شبکه به شدت نشانگر دگرگونی سیاست باشد چرا که اساساً درباره ارتباطات و فرایند مفهوم سازی است.
به عنوان نمونه ای جالب و تا حدی عجیب از شکل های بالقوه جدید سیاست، چیزی است به نام به اصطلاح «دولت آینده بالکان». ایده تاسیس آن از همایش کارشناسان فرهنگی در بوداپست در بهار سال ۱۹۹۹ شکل گرفت، یعنی زمانی که یک گروه کاری ایجاد جایگزینی را برای مجموعه کشورها و ملت های از هم گسیخته و متخاصم منطقه بالکان مورد بحث قرار داد (بروئکمن، ۱۹۹۹). این گروه با بحث درباره سناریوهای ممکن درباره جنگ کوزوو، ایده دولت آینده بالکان که به نام دولت فرهنگی بالکان نیز خوانده می شد را بر روی شبکه قرار داد(۴۶). این دولت قلمرو ندارد ولی دولت عقل است که ریشه در ایده ها و ایده آل های مردم نسبت به آینده دارد. گرچه خِرَدمایه این واقعیت مجازی و موازی، از تاریخ و مشکلات بالکان مشتق می شود، اما آن چه که برای تشکیل یک ترکیب از دیدگاه ها و هویت های متضاد نیاز است را مورد بررسی قرار خواهد داد. هدف کلی، فرموله کردن استراتژی هایی است که به ایجاد یک اروپا کمتر تقسیم شده، کمتر خودخواهانه و کمتر بسته تر نسبت به بقیه دنیا، کمک خواهد کرد.
لحن پروژه بالکان، آرمان شهری و البته صرفاً یک واقعیت مجازی است ولی آیا بدین معناست که نمی تواند هیچگونه پیامد عملی داشته باشد؟ حتی اگر در حال حاضر هدف یکپارچگی موجود در این تشکیلات خیالی باشد ولی نمادآفرینی آن قدرتمند است. ایجاد پرچم ها، شعارها و دیگر علائم فرهنگی مجازی یکپارچگی، راه پرداختن به این مساله است و این در حالی است که از تاثیرات سیاسی حساس تر پرهیز می شود. به همین خاطر مطمئناً این پروژه، سیاسی است ولی تلاش می کند به ایده خود از طریق روش های کمتر بحث برانگیز دست یابد. همچنین یک تلاش بلندمدت برای تصور کردن گونه ای جدید از اروپا است که به جای تفاوت و کثرت گرایی به عنوان اساس اخلاقی همزیستی مردم، بر اصول مشابهت و برابری تاکید می کند. در همین حال، این مساله تنش بین عام گرایی و خاص گرایی که در توسعه اجتماعی حقیقی رایج است را آشکار می سازد. در فضای عمومی مجازی، وظیفه ایجاد چارچوب های مرجع است که از طریق آن، امنیت شخصی افراد فارغ از تصور یک ملت خالص قومی، و یک قلمروی قانونی تاریخی و یک همسایگی همگن از نظر زبان و فرهنگ، دیده شود (بروئکمن، ۱۹۹۹). بدین ترتیب این پروژه بر مساله شهروندی فرهنگی تاکید می کند، چرا که نه تنها حقوق سیاسی در این شبیه سازی مهم است، بلکه فرهنگ های نمادین و مادی ضروری برای عضویت کامل یک جامعه نیز برای این تلاش اهمیت می یابد. در یوگسلاوی سابق، ممکن است ساخت مجدد ارتباطات اجتماعی گسسته در فضای فرهنگی آسان تر باشد.
از نظر کاربرد شبکه برای اهداف سیاسی می توان بین کشورهای سوسیالیست سابق و اروپای غربی، تفاوت هایی را قائل شد. در اروپای غربی، از شبکه عمدتاً به عنوان واسطه ای برای مبارزات انتخاباتی و تک موضوعی استفاده می شود، در حالی که در کشورهای سوسیالیست سابق عمدتاً به عنوان روش سامان دهی افراد و ایجاد جنبش های اجتماعی به کار می رود (گارسیا و لونیاک، ۱۹۹۹). به دنبال فروپاشی سیستم سوسیالیستی، بازسازی سازمان های شهروندی در اروپای شرقی ضروری است. در حالی که جنبش های اجتماعی همه جانبه نگر، که روش زندگی در جوامع مصرفی برایشان مورد سئوال بوده است، همیشه به شدت در اروپای غربی قابل مشاهده بودند، امروزه مسائل تک موضوعی کلانی بدون ارتباط زیاد با جنبش های گسترده رهایی بخش رشد کرده است. این امید بین گروه های موجود فعال در شبکه وجود دارد که یک مبارزه انتخاباتی می تواند به صورت الکترونیکی به اندازه کافی دیده شود تا مردم زیادتری را جلب کند و بنابراین به جنبش وسیع تری تبدیل گردد. از مبارزات شبکه ای غالباً به این خاطر که صرفاً کلام هستند و به جای ترویج فعالیت واقعی، علائم توخالی ایجاد می کنند، انتقاد می شود و این مساله، انتقادی اساسی است. به هرحال، ماهیت رسانه ای شده کل جامعه نیز پاسخ گوی چنین توسعه ای است. مشخصاً نیاز به رسانه ای شدن از پیچیدگی اجتماعی تولید شده توسط فرایند مدرن شدن منشا می گیرد، یعنی فرایندی که شکل های تکنولوژیکی را به کمک می طلبد. رسانه ها که شامل شبکه هستند، عمدتاً بر علائم و مفاهیم تاکید دارند و از قدرت استدلالی آن برای زیر سوال بردن اصول و رسوم تثبیت شده استفاده می کند. به علاوه، بسیاری از درگیری ها از خیابان و کارخانجات به فضای نمایندگی کشیده شده و فعالیت محدوده اجتماعی را به نوع رسانه ای شده آن تبدیل کرده اند. به هرحال، در عصر رسانه ها، تقسیم بندی دقیق بین واقعیت و بخش نمادین ارزش کمی دارد، چون این موضوع مورد شک و تردید است که آیا هرگونه سیاست جدید پرمعنا می تواند خارج از عرصه رسانه ای ظاهر شود یا نه. در عوض معقول است بپرسیم در چه شرایطی مبارزه مجازی می تواند تاثیر سیاسی داشته باشد و تحت چه شرایطی جنبش موثر می تواند در شبکه و از طریق آن ایجاد گردد.

قلمروی سیاست

پروژه بالکان نشان گر آن چیزی است که به واسطه درهم آمیختن جنبه های سیاسی و زیباشناختی به شکل های جدید سیاست معنا می دهد. در شبکه، تجربیات هنری موضوعی بسیار حیاتی می شوند چرا که می توانند گستره ها و توانمندی های تکنولوژی را بیازمایند. در فضای اجتماعی، اهمیت شبکه حول محور ظرفیت آن برای کار به عنوان زمینه ای عمومی برای ایجاد و حفظ ارتباطات اجتماعی دور می زند. در نتیجه، در تاریخچه تکنولوژی ارتباطات، مردم از رسانه های جدید به صورت خلاقانه استفاده کرده و آنها را با اهداف کاملاً معمول حفظ ارتباط با یکدیگر و ساخت جامعه گرایی تطبیق داده اند. از نیازهای جامعه گرایی نباید چشم پوشی کرد چرا که عرصه ای هستند که فعالیت های سیاسی می توانند در آن رشد یابند. فهرست پستی آرژانتین(۴۷) (بوچکوسکی، ۱۹۹۹) مثال خوبی از ویژگی جامعه گرایی شبکه است. این فهرست در سال ۱۹۸۹ توسط گروه کوچکی از مردم ایجاد و در طول سال ها به جامعه ای بزرگ تبدیل شده است. تا سال ۱۹۹۵ اکثریت اعضا، تبعه های آرژانتین بودند که در خارج از کشور زندگی می کردند و تعاملات آن عمدتاً به زبان اسپانیایی بود. این لیست به شش زیرگروه تقسیم می شد که عبارت بودند از ورزش، ادبیات، موسیقی، منشور، اخبار و کافه. مورد آخری، ستایشی از عادت اجتماعی آرژانتینی ها بود که به کافه می روند و به صورت غیررسمی راجع به هر چیزی صحبت می کنند که در واقع شکل کمتر رفتاری از جامعه کافه نشین است. سرانجام یک سی دی رام جمع آوری شد تا این لحظه مهم در تکامل شبکه را «جاودان کند». پس از رمان آدولفو بیوی کازاره به نام اختراع مورل، این مجموعه، کافه مورل نام گرفت. یک جنبه از این رمان که برای تلاش و هر ماهیت جوامع مجازی ملی ضرورت داشت، دیالکتیک بین خاطره، مادیت و اخلاق ستیزی بود.
گفتگو راجع به این سی دی رام به طور مداوم به سمت تجربیات و خاطرات کافه های مختلف و فرهنگی کافه ای بر می گشت. خاطره مشترک مکان های واقعی و نمادها، با داستان های مشترک درباره دوران کودکی، رویاها و مهاجرت همراه بود. بنابراین، گفتگو درباره این سی دی رام وسیله ای برای جاودانه ساختن حس ملیت شد. همان طور که یکی از اعضا نوشته بود: «چند ماه پیش من در آرژانتین بودم و احساس من چیزی بیش از یک نوع بیماری غربت بود که در آن فرد در جستجوی مکانها، مردم و کشوری است که آن جا وجود ندارد. دردناک و گیج کننده بود. به همین خاطر است که به نظر من کافه مکانی است که در آن می توانی کس دیگری را پیدا کنی». اعضا از طریق فرایندهای یادآوری جمعی، هویت های خود و حس تعلق داشتن به یک ملت را تقویت می کردند. بوچکوسکی به کافه مورل که ایده کافه را بیان می کند به دید یک سازمان اجتماعی می نگرد که حضور ذهنی ملت آرژانتین را مجدداً تقویت می کند. برای وی، کافه مورل نشان دهنده یک «هرج ومرج بی نهایت» است که تشکیل شده از مبلمان و دیگر وسایل، نقش های اجتماعی و قالب واره های ذهنی، مجلات و روزنامه ها، غذا و نوشیدنی، پوستر و نقاشی، نوشته های درون دستشویی و موضوعات گفتگویی که از هزاران کافه واقعی و خیالی بیرون می آیند، و همه اینها همراه لحظات پرمعنای زندگی مشارکت کنندگان از طریق مبادلات مجازی می باشند.
کافه مورل چه ارتباطی با سیاست دارد؟ مستقیماً هیچ، ولی غیرمستقیم زیاد، چون جامعه گرایی را در عمل به ما نشان می دهد که در حقیقت قلمروی سیاست است. در عین حال که فعلا صحبت از عدم قطعیت و امکان پذیری زندگی و جامعه به امری معمول تبدیل شده است، مطالعه تشکیل ارتباطات اجتماعی تحت این شرایط باید اهمیت داشته باشد. اگر چه بسیاری از قیدوبندهای اجتماعی که بر اساس شبکه ایجاد شده، سیال، محدود و مرتب در حال تغییر باقی می مانند، هنوز هم می توانند به ایجاد جمعیت ها کمک کنند. در حال حاضر عموما این موضوع پذیرفته شده است که جوامع مجازی برای موثر بودن به برخوردی رو در رو احتیاج دارند. از دیدگاه یک ناحیه، تشکیل روابط اجتماعی حتی ضروری تر است چرا که برای ایجاد یک جامعه سیاسی، باید برخی از انواع یکپارچگی اجتماعی از پیش فرض شده باشند؛ بنابراین ما هنگام جستجوی شکل های آغازین سیاست جدید باید ابتدا توجه خود را به انواع قیدوبندهای اجتماعی لازم برای ظهور آنها جلب کنیم. به نظر می رسد در این زمینه گفتگو و یادآوری آن ضروری باشد و ویژگی جامعه گرایی سازمان های همسایه در شبکه نیز همین است. به نظر می رسد امروزه در عصر جهانی شدن شدید و تحرک بیشتر، مردم به این مکان جلب شده اند. احتمالاً ممکن است افراد برای ساخت بنیان های محلی خود و ایجاد تاریخچه مشترک و تجهیز آنها به عنوان ساکنینی شایسته در مجموعه ای از دنیاهای خیالی، از شبکه استفاده کنند.

چرا سیاست اهمیت دارد؟

یکی از آشکارترین ویژگی های زمان ما، توسعه پهنه رسانه ها است که منجر به توسعه مشابه فضای عمومی می شود. به علاوه، به نظر می رسد رسانه ها بیشتر دارند در تجزیه جامعه مشارکت می کنند تا یکپارچگی آن، و این که فضای عمومی ایجادشده، رشد معادلی در عمل گرایی سیاسی ایجاد نکرده است. به هرحال، پشت سر فضای عمومی سیاسی، فضای عمومی وسیع تر و به قول هابرماس (۱۹۹۶، ص ۳۶۵)، فضای عمومی ادیبانه ای وجود دارد که در این عرصه در حال رشد است. مشکلاتی که ابتدا در دنیای زندگی تجربه شده اند می توانند نمود خود را به شکل های هنری و ادیبانه پیدا کنند که در فضای عمومی وسیع تری وجود دارد. فضای عمومی سیاسی و ادیبانه در هم آمیخته شده اند که اولی ارزش ها را بیان و دنیا را آشکار می کند، و دومی بر فعالیت های مشترک تمرکز دارد. در این جا ما مجدداً تعامل بین سیاست، جامعه گرایی و فرهنگ را می بینیم که در روابط وابستگی متقابل ظاهر می شوند. اگر فضای عمومی می خواهد در موضوعات روزمره، شناخت و پایداری به دست آورد، فضای اجتماعی و فرهنگی، بنیانی اساسی برای چنین مشارکت هایی فراهم می کند.
جامعه مدنی فضایی است که در آن، نگرانی های معمول می تواند شناخته و سیاسی شود. امروزه بسیاری از محققان و فعالان، جامعه مدنی قدرتمند را به عنوان جزء اساسی یک جامعه دموکراتیک و فراگیر می بینند. گرچه این جامعه مبهم و پر از تضاد است، به نظر معنادار بوده و برای برخی تنها نیروی مخالف در برابر اقتصادهای جهانی شده و دورافتادگی از تصمیم گیری به نظر می آید. جامعه مدنی تحت شرایط مشخص می تواند خود را به عنوان شکلی از قدرت ارتباطاتی نشان دهد و قادر است که، به عنوان مثال، بر سیاست همکاری های چندملیتی یا شیوه های اداری شهری تاثیر گذارد. شبکه به عنوان یک فضای عمومی به ما پتانسیل باورنکردنی برای بیان دیدگاه ها و بحث راجع به موضوعات معمول می دهد، در عین حال سیاست را به سمت شکل های گفتگویی و زبانی سوق می دهد. واضح است که برای توسعه آتی دموکراسی، باید ارتباطات بین گفتگوهای شبکه ای و روش های رسمی سیاسی ایجاد و شکل های دموکراتیک جدیدی پدید آید که می تواند به دگرگونی پیچیده مدرن اخیر بپردازد.
اما چرا جستجو برای عرصه های جدید و شکل های نوظهور سیاست این قدر مهم است؟ در ضمن چرا آن قدر حیاتی است که کارکردها و نمودهای جامعه مدنی را مشخص کند؟ یک پاسخ باید به خود شبکه بپردازد. در حالی که پتانسیل سیاسی شبکه و نیز اهمیت آن به عنوان بستر تعاملات اجتماعی به رسمیت شناخته شده است، هنوز هم لازم است که بدانیم همان تکنولوژی به عنوان یک مکانیزم قریب الوقوع نظارت و کنترل عمل می کند. بنابراین، تکنولوژی شبکه که اساساً در تقسیم جدید ثروت و تجمع آن در دست های معدود مشارکت دارد، شکل های فراگیر نظارت و تجاوز به حقوق ما را به حاشیه می راند. در این جا، ما به تغییر عمده اجتماعی و تناقض زمان خود می پردازیم: ضرورت تجهیز خودمان با مهارت برای کار با شبکه، و استفاده از این دانش برای افزایش امکانات آن و حمایت در برابر خطراتی که ایجاد می کند.

فصل پنجم: دگرگونی شهروندی؟

استفن کلمن

ایده شهروندی

این مساله برای بریتانیایی ها نسبتاً جدید و عجیب است که خودشان را به عنوان شهروند در نظر بگیرند. از نظر تاریخی، بریتانیایی ها رعیت بوده اند که این مساله به کمی توضیح نیاز دارد. اما شهروند شدن به چه معناست؟ رئیس فعلی حزب کارگر نوین در بخش آموزش، تصمیم گرفته که دانش آموزان مدارس باید برای شهروندی آموزش ببینند و مدارس باید به آنها دموکراسی را درس دهند. ولی شما چطور به مردم یاد می دهید که شهروندان دموکراتیک شوند؟ به آنها یاد می دهند از قوانین نادرست اطاعت یا آنها را نقض کنند؟ آیا شهروند خوب، مودب یا اهل چالش است؟ آموزش شهروندی چه زمانی راجع به سیاست و چه وقت راجع به نظام اخلاقی است؟ در این جا به هیچ کدام از این سوالات مستقیماً پاسخ داده نمی شود هر چند که درباره بسیاری از سوالات دیگر بیشتر فکر شده است. در این فصل من به همگرایی دو تغییر عمده و مخرب مرتبط با موضوع این کتاب نگاهی خواهم انداخت، یعنی ایجاد یک دستور کار برای شهروندی و ظهور ارتباطات رسانه ای جدید که نشان دهنده تغییر در روابط سنتی بین شهروندان و نخبگان راس قدرت است.
غیبتِ ویژگی شهروندی، عمدتاً به عنوان یک ویژگی در اغلب تجربیات اجتماعی بزرگ قرن بیستم، نمایان و آشکار است. چپ ها به ویژه آنهایی که ایده لنینیستی «خدایی که شکست خورد» را می پرستیدند، سعی کردند دولت خلق را از پاسخ گویی معنادار به شهروندگان رها کنند و در عوض با حقوق شهروندان به گونه ای تمسخرآمیز برخورد کنند که گویا اینها حیله و نیرنگ های گفتار بورژوازی است. راست ها تلاش کردند مردم را از حالت تقریباً اتمیزه شده خارج کرده و آنها را به شکل اعضای همیشه مصرف کننده، یعنی انسان اقتصادی(۴۸)، درآورند. اوج این ایدئولوژی تضعیف کننده، بزرگداشت همه آن چیزهایی در دهه ۱۹۸۰ بود که می توانستند خصوصی و قابل خرید باشند و به واسطه تمسخر همبستگی مدنی و در نهایت، انکار بیمارگونه وجود جامعه، جفت وجور می شد. همان گونه که این فریب ها ادامه می یافت، پوشش همه ابعاد زندگی ـ فرهنگی، اقتصادی، سیاسی ـ توسط جهانی شدن غیرقابل توقف، منجر به درهم ریختگی همگانی هویت های مدنی و به وجود آمدن جستجوی بنیادهای قبیله ای جدید شده است. اشتیاق وافر ناسیونالیست ها که ظاهرا خوش خیم و گرچه غالباً بدخیم است و از نظر گفتاری، لیبرال و نیز بی رحمانه تفرقه انداز و نژادپرستانه می باشد، همگی توسط کسانی که از شهروندی فراگیر کنار گذاشته اند و کسانی که سعی می کنند حس فریبنده مربوط به «جامعه» را کشف کنند، بروز داده شده است. چیزی محتمل تر از این وجود ندارد که به جای این که شانس شهروند جهانی بودن انکار شود یا این که فرد مجبور شود شهروند جایی باشد که در آنجا احساس خارجی بودن می کند، برای شخص، میل به شهروند جایی بودن را تحریک کند. بنابراین شهروندی کسانی را جذب می کند که خود را به نحوی غیرخودی می دانند (مثل مهاجران سرزمین های فقیر که به دنبال مکان زندگی و شغل به مراتب ثروتمندتر آمده اند)، یا دیگرانی که احساس می کنند به درون روابط جدید ناراحت کننده ای کشیده شده اند که تنها نمایانگر مکانی ژئوپلیتیکی است (مخالفان پیوستن به اتحادیه اروپا که از فقدان حاکمیت ملی باستانی نسبت به اتحادیه اروپا می ترسند، کانادایی هایی که با نفتا و سی ان ان مواجه اند، اهالی کبک که از تسلط انگلیسی زبان ها ناراضی اند، سیاهان در کشورهایی که سفید بودن تضمین مورد نیاز برای شهروندی پایدار است).
در دهه های نزدیک به قرن بیستم، بریتانیا دست به ارائه تعریفی جدید از واژه شهروندی زد. در ۱۹۹۰ سخنگوی وقت مجلس عوام، کمیسیون شهروندی را تاسیس کرد. سپس بنیاد شهروندی و انستیتو مطالعات شهروندی ایجاد شد. معاون محافظه کار اسبق نخست وزیر، داگلاس هارد، ایده «شهروند فعال» را تبلیغ می کرد که به قانون مراقبت از محله پیوست و از خطوط ویژه محرمانه ای استفاده می کرد که افراد می توانستند تقلب در زمینه کمک هزینه بیکاری را گزارش کنند. این کوشش، از نظر سیاسی به واسطه ایجاد بیش از ۴۰ منشور شهروندی تسریع شد. این منشورها یک سری از ضمانت های مجاز دولتی درباره شبه حقوق های مشتری در برابر ناکارامدی بوروکراسی و روش های تودرتوی خدمات دهندگان بود. حقوق شهروندی با این ویژگی حامی مشتری که «مشتری هرگز اشتباه نمی کند» مساوی شد. کسانی که نمی توانستند مشتری باشند یا وارد روابط با مسئولان فعال پشت پرده بازار بشوند (به طرز قابل توجهی، جنبه های زورگویانه دولت)، در این امتیازدهی مصرف گرا، کمی تسلی خاطر یافتند. در عین حال، حزب کارگر نوین یک تعهد مشتاقانه برای ذی نفع کردن شهروندی را پذیرفت: شهروندی نوین، حقوقی را پیشنهاد می کند که عمدتاً برای خزانه هزینه ندارد و با مسئولیت هایی همراه است که غالباً در ارتباط با آموزه های اخلاقی شکل می گیرد و هرگز با خط مشی هایی که از بی بهره گی و محرومیت برخوردارند، مطابقت ندارند. با وجود این، هرچه بیشتر به ما بگویند که در حال حاضر همگی شهروند هستیم، هدف از یک شهروند فعال شدن بیشتر آنهایی را به خود جلب می کند که به سرخوردگی سیاسی خو گرفته اند. علی رغم ماهیت بدون شک بی نظم آن، در اغلب مکانها حداقل دو دلخوشی برای شهروندی وجود داشت.
شور و شوق به ارزش های شهروندی تا حدی واکنش به تجربه غیبت آشکار آنها است. گزافه گویی و حتی هیستری به کنار، غلبه حس مزمن تجزیه اجتماعی گاهی آنقدر غالب می شود که خودش را در لیست مسائل وحشتناکی که مفسران آنها را شرح می دهند نشان می دهد. این مسایل شامل موارد این چنینی می باشند: فرهنگ مواد مخدر؛ خشونت بی دلیل در برابر افراد بی آزار، بی دفاع بودن مردم در محیط هایی که در آن مردم به بهترین وجه برای زندگی کردن فعالیت می کنند؛ اوباش گری در محیط ورزشی که غالباً صداقت عمومی ورزش را به تروریسم حقیر قبیله ای تبدیل کرده است؛ رفتار بی ادبانه توریست ها پس از مصرف الکل برای آن هایی که سفر، آنها را کوته فکر می سازد دقیقاً همان گونه که توریسم به عنوان یک فرصت اقتصادی شناخته شده، گستره شاخ و شانه کشیدن این گونه توریست ها نیز افزایش می یابد. این موضوع به کلاهبرداری و بی عاطفگی که در حال حاضر در مرکز فعالیت سرمایه داری و پول سازی به امری عادی تبدیل شده است، حداکثر تحقیر نسبت به گفتمان های سیاسی (کمسیون تلویزیون مستقل ITC گزارش کرده که در انتخابات عمومی سال ۱۹۹۷، چهار نفر از ده نفر هنگام پخش مسائل سیاسی، کانال تلویزیون خود را عوض یا آن را خاموش می کردند)؛ ابتذال، وحشیگری و تلخکامی بیشتر چیزهایی که به نظر سرگرمی می آیند، و در نهایت به طور کامل، درهم شکستگی مدنی نمادین، آگاهی ترسناک از تجاوز به کودکان به شکل های مختلف نیز گسترش می یابد.
از ترس پیامدهای آشکار چنین خشونت های همیشگی، برای تشویق شهروندی، انرژی و حیات جنبش ها افزایش یافته است. ولی شهروندی چیزی نیست که فقط بتوان آن را خیلی سریع احساس و رفتار کرد. اگر کسی این مفهوم را مطابق با کتاب های معروف یعنی کمیسیون سخنگو(۴۹) و گزارش فوق العاده کریک درباره آموزش شهروندی و تعلیم دموکراسی در مدارس (۱۹۹۸) تعریف کند، شهروندی شامل رابطه بین اعضای جامعه از نظر سیاسی، اقتصادی و مدنی با جوامعی است که در آن زندگی می کنند و دولت هایی که در آنها زندگی دموکراتیک رخ می دهد.

ارتباطات همگانی و شهروندی

شهروند فعال بودن، به معنی کارگزار فعال بودن می باشد. شهروند از نظر اجتماعی منزوی، یک تناقض است چرا که شهروندی اهمیت خود را از اعمال ارتباطی بین افراد و محیط های مدنی، سیاسی، اقتصادی و اخلاقی خود کسب می کند. بدون ارتباطات، جامعه ای نمی تواند وجود داشته باشد. به همین دلیل است که جوامع قبیله ای هویت های خود را از طریق نمایش های عمومی آیینی بیان می کنند که به انتقال یک زبان رایج درباره تاریخ و تعلقات خاطر آنها کمک می کند. اصل مهم در مراسم پاگشایی النا در پاپوا گینه نو (نافت، ۱۹۹۹) و بومی های استرالیا (مورفی، ۱۹۹۲)، اعتقاد به ماهیت آشکار هویت فرهنگی از طریق هنر بصری و شفاهی است.
بندیکت اندرسون با نوشته ای درباره منشا آگاهی مدنی ملی، به اهمیت اصلی تکنولوژی جدید قرن پانزدهم اشاره می کند یعنی «زبانهای چاپی تولیدی مکانیکی» (۱۹۸۳، ص ۴۷). نیازی نیست کاملا با نظر اندرسون موافقت کنیم که می گوید «همگرایی سرمایه داری و تکنولوژی چاپ، امکان پذیری شکل جدیدی از جامعه ذهنی را ایجاد کرد که در ریخت شناسی اصلی خود، صحنه را برای ملت مدرن فراهم نمود» (۴۹) تا بدین ترتیب اثر عظیم فرهنگ چاپی در شکل دهی به مفهوم سکولار اروپایی شهروندی را به رسمیت بشناسد. از میان زبان های بومی، برای توزیع قضاوت های ملی راجع به تاریخ، کتاب مقدس و فرهنگ لغات، فرهنگ واژگان شهروندی مدرن و نیز آگاهی تاریخی مدرن، به عنوان یک رابط هویت اجتماعی، به کلمات چاپی تکیه داشتند.
ظهور روزنامه های تولید انبوه، این فرآیند هویت به اشتراک گذارده شده مدنی را سرعت بخشید. روزنامه یک کتاب درسی تاریخی روزانه و روزآمد است به واسطه ارائه گزارشی از کشور، دولت یا شهرِ «ما» که از طریق گرایش نهفته یا آشکار یک ایدئولوژی مشترک معلوم می شود، مطبوعات یک نقطه ارتباطی بین خوانندگان کوچک و جامعه ای که آنها می خواهند خود را از آن بدانند، به وجود می آورند. به عنوان فردی که در لب پنجره می نشیند تا به شورای شهر به خاطر عدم صلاحیت بد و بیراه بگوید، به عنوان مصرف کننده اخبار، فرد درباره انتخابات قریب الوقوع اطلاعات کسب و برای مدت کوتاهی احساس می کند که به وی شانس شهروند فعال بودن اعطا شده است. همانند خوراک مدنی، روزنامه ها غالباً متهم به ارائه اطلاعات نادرست، حواس پرتی و بی ربطی هستند. گاهی اوقات جامعه ای که ژورنالیست ها برای ما تصویر کرده اند، دور از دسترس ما است تا بتوانیم آن را تجربه کنیم (دالگرن فصل ۳ این کتاب را ببینید). ممکن است بدگمانی به توصیف ژورنالیستی از شبکه مدنی به عنوان یک شبکه نادرست از خودخواهی و دسیسه، روابط مدنی را بی قوت، ناتوان و آلوده کند. به صورت متناقضی، رسانه های همگانی می توانند هم رشته های اجتماعی را به هم پیوند دهند و هم آنها را از هم بگسلند.
در قرن نوزدهم، یک جنگ مطبوعاتی برای روح شهروندی اتفاق افتاد. روزنامه های تجاری دارای منبع خوب و وفادار به قانون اساسی مدعی هستند که حاکمیت در دست دولت بود و عموم جامعه، رعیتِ پادشاهانِ غیر انتخابی آن بودند. مطبوعات رادیکال به صورت خرابکارانه ای به شهروندان حاکم پرداختند و یک دستور کار خبری بر اساس علائق مردم پسند دموکراتیک را اتخاذ کردند. دولت برای تحت فشار گذاشتن منابع و خوانندگان روزنامه ها، ابتدا با صدور مجوز و سپس با مالیات بستن به آن ها، این کار را تلافی کرد.
ظهور رادیو و بعدها تلویزیون به عنوان کانال های سازمان ارتباطات ملی، این تنش بین رسانه ها را به عنوان نیروی پیوند و گسستگی مدنی تقویت کرد. شبکه بی بی سی که شبکه اطلاع رسانی ملی و نشان دهنده علائق ملی است، مسئولیت مدنی منحصر به فردی را بر عهده داشت. این شبکه بیش از هر روزنامه دیگری که بتواند این کار را انجام دهد، خود را به عنوان یک فضای مدنی پاسخ گوی عمومی نشان داد. ولی این پاسخ گویی همیشه غیرمنصفانه و ناقص بوده است. از نظر سیاسی، وابستگی بی بی سی به دولت یعنی به شکلی که دولت مجوز آن را می دهد، قوی تر از نیاز آن به تعلق به جامعه بود. بنابراین در آزمون بی طرفانه سیاسی و بحرانی در اعتصاب عمومی سال ۱۹۲۶، زمانی که بی بی سی می توانست یک تعادل واقعی را بین دولت و اعتصاب کنندگان برقرار کند، مدیر آن یعنی جان ریث این دیدگاه را اتخاذ کرد که «از آن جایی که بی بی سی یک سازمان ملی می باشد و در این بحران، دولت برای مردم کار می کند، پس بی بی سی نیز در این بحران باید با دولت همراهی کند» (اسکنل و کاردیف ۱۹۹۱، ص ۳۳). این چاپلوس گرایی آشکار باعث شد که بی بی سی در سال ۱۹۲۷ تبدیل به یک شرکت بزرگ شود و از پشت گرمی دائمی دولت برخوردار گردد.
تکنولوژی پخش رادیو و تلویزیونی وسیله ای است که برای کانال های تک گفتارانه ارتباطاتی فراهم شده است. در این ارتباط با عموم جامعه به عنوان مخاطب برخورد می شود. نه رادیو و نه تلویزیون برای ارتباطات دو طرفه مناسب نیستند. از نظر فرهنگی، تولیدات رادیو و تلویزیون همراه با فرآیند مصرف انبوه است که به سادگی با نیازمندی های شهروندی فعال جور در نمی آید. یک فرد تنبل که مرتباً تلویزیون تماشا می کند، به ندرت شهروند مشارکت کننده ای است. به هرحال، از آغاز پخش رادیو و تلویزیونی، جریانی از مفسران اجتماعی به نقش بالقوه آن در آموزش مردم برای شهروندی دموکراتیک اشاره کرده اند. جان اسکاپهم که نخستین ناظرِ پخش رادیو تلویزیونی آموزشی در بی بی سی است، «زمینه سیاست» را به عنوان جایی که «رادیو و تلویزیون به مقدار زیادی در حال مهم ترین مشارکت آموزشی خود هستند» مورد توجه قرار می دهد و اضافه می کند که «رادیو و تلویزیون تاکید مباحثات سیاسی در کشورهای دموکراتیک را از حالت بی ادبانه به گفتگو تغییر داده است» (۱۹۷۶، ص ۶-۱۳۲). این موضوع ایده ای منزوی نیست. مک کالوم و ریدمن در مطالعه خود درباره پوشش انتخابات عمومی سال ۱۹۴۵ نتیجه گیری می کنند که «مبارزات رادیویی، انقلابی در ماهیت انتخابات بریتانیا ایجاد کرده» چون «تفسیر سیاست های پیشنهادی، تمایل دارد که شفاف تر باشد و از نظر فکری تواناتر از سیاستی باشد که از پلت فرم محلی حاصل شده است» (۱۹۴۵، ص ۱۷۳). طبق مطالعات ترنمان و مک کویل درباره «نخستین انتخابات تلویزیونی» در سال ۱۹۵۹، به پوشش خبری انتخابات به دید فراهم کننده «یک کیفیت جدید» نگاه می شد و «بیانیه های احزاب که زمانی گویندگان آن را از جایگاه های عمومی فریاد می زدند و به خوبی از عهده هوچی گران و مسخره کنندگان بر می آمدند، اکنون باید مستقیماً به سمت خانواده ای که در کنار بخاری نشسته اند هدایت شود» (۱۹۶۱، ص۱۵).
چنین خوش بینی درباره اثر تلویزیون بر زندگی مدنی رواج نیافت. در دهه ۱۹۶۰ مک لوهان (۱۹۶۴) و دیگران، راجع به رسانه های همگانی انتقادی مطرح نمودند که بر ماهیت نمایشی، چشم چرانانه، بیگانه سازی، اتمیزه کردن و منحرف سازی توجهات فرهنگ پخش رادیو و تلویزیونی تاکید می کرد. مک لوهان و بعدها پوستر، ریشه این مساله را تکنولوژی تصاویر تلویزیونی می دانستند در حالی که ریموند ویلیام (۱۹۷۴) به تبانی تهیه کنندگان رسانه ای با ساختارها و ایدئولوژی های سیاسی نخبه گرا انتقاد داشت. گرومبریج (۱۹۷۲) همانند نظریات ویلیامز، درباره «یک ماموریت جدید برای تلویزیون» بحث می کند که محرک دموکراسی مشارکتی می شود. در محتوای گزارش اسکفینگتون (۱۹۶۸) که در خصوص مشارکت بیشتر مردم در برنامه ریزی و تصویب سیاست ها بحث می کند، گرومبریج خواستار آن است که تلویزیون «به عنوان کاندیدای بخش عمده در متمدن سازی وجود همگانی بی روح ما و در بهبود و حیات بخشی به دموکراسی ها مورد توجه قرار گیرد و مردم بیشتری فرصت، لیاقت، انگیزه و میل به ایفای یک نقش شخصی فعال را در آن چه که به صورت ناخودآگاه و از قضا «زندگی عمومی» نامیده شده است را داشته باشند» (۱۹۷۲، ص ۲۵). در بیانیه ای رادیکال برای پخش رادیو و تلویزیونی مشارکتی، که سومین نتیجه گیری مطالعه آمرانه وی را تشکیل می دهد، گرومبریج بحث می کند که «بینندگان باید دسترسی بیشتری به رسانه ها داشته باشند، بدین ترتیب آنها کمتر از یک واسطه یک طرفه هستند که از طریق آن یک گروه برگزیده از رابطان ممکن است کسان دیگر را مخاطب قرار دهند و بیشتر از یک واسطه است که توسط آن، بخش های ناهمگن جامعه ممکن است به طور موثری با یکدیگر ارتباط برقرار کنند» (۱۹۷۲، ص ۱۶۳).
در ربع آخر قرن بیستم، آزمایش های بیشتری درباره قالب های رسانه ای مشارکتی انجام شد که شامل موارد زیر بود: رادیوهای محلی که با دستور «تلفیق برنامه ریزی عامه پسند با افزایش بیشتر آگاهی عمومی از مسائل جاری محلی و مشارکت در جامعه» ایجاد شدند، تلویزیون های کابلی که الهام بخش امیدهای اولیه درباره شناخت پتانسیل تعاملی و همگانی تکنولوژی رسانه ها بودند، برنامه های ارتباط مستقیم با مردم که قول می داد میکروفن ها را به سمت صدای مردم برگرداند، و نسخه های مختلف از بحث های مشارکت مخاطبان و نظرسنجی ها که مایل بودند نشان دهند شهروندان آگاه و رک و راست چگونه از تلویزیون به عنوان محلی برای تفکر چاره جویانه استفاده می کنند. ما به طور مختصر هر کدام از این رخدادها را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
ایستگاه های رادیویی محلی در آمریکای شمالی، استرالیا و بخش هایی از اروپا قبل از دهه ۱۹۶۰ وجود داشتند، اما فقط در سال ۱۹۶۹ بود که به صورت آزمایشی در انگلیس راه افتادند. آنها با یک دستور مدنی صریح و آشکار ایجاد شدند و بسیاری افراد، آنها را به عنوان فراهم کننده جایگاه هایی برای مباحثات و آزمایش های گسترده تر محلی در پوشش «مباحثات شورایی یا همایش های سازمان های اجتماعی، جوامع مدنی یا شوراهای محلی» می دانستند. در واقع خیلی از این چیزها اتفاق نیفتاد. همان گونه که تونی رایت در گزارش خود در سال ۸۰-۱۹۷۹ درباره رادیوهای محلی و دموکراسی محلی مشاهده کرد: «تعداد موضوعات عمومی پخش شده در رادیوهای محلی به طرز ناامیدکننده (و تعجب آوری) ناچیز بودند. اظهارات مسئولان اطلاع رسانی محلی نشان دهنده بیزاری گسترده از نقش خود در اطلاع رسانی سیاسی بود، در حالی که سیاست مداران محلی، کارمندان دولتی و گروه های جامعه به تاثیر اندک رادیوی محلی بر مسائل مدنی شهادت می دادند. یک بررسی از شنوندگان با مشخص ساختن این که رادیوی محلی در ترویج آگاهی سیاسی محلی مشارکت کمی داشته است، این مساله را تایید کرد» (۱۹۸۰، ص ۱۷۲). همراه با ظهور رادیوی محلی تجاری در دهه ۱۹۷۰ و رشد رقابت شدید برای جلب مخاطبان در دو دهه بعد از آن، محدوده نقش مدنی رسانه های محلی به حدی کاهش یافته که تقریباً فراموش شده است.
تلویزیون کابلی در آمریکا باعث افزایش شور و شوق برخی تئوریسین های دموکراسی و رسانه ای شد. بیشتر این امیدهای مشابه، به رسانه های جدید مربوط بودند: به واقع برخی افراد خوش بین معاصر هنوز هم مثال هایی از تلویزیون کابلی می آورند که چگونه رسانه های جدید زندگی مدنی را شکل دهی مجدد خواهند کرد (باربر، ۱۹۹۸). آرترتون (۱۹۸۷)، سیزده پروژه «دموکراسی دوربرد» را مطالعه کرد که تلاش می کردند از تکنولوژی های رسانه ای جدید مثل تلویزیون کابلی برای تسهیل مشارکت عمومی در تصمیم گیری استفاده کنند. وی نتیجه گرفت که چنین ابتکارات عملی می تواند «کمیت و کیفیت مشارکت شهروندان در سیاست را بهبود بخشد و نابرابری موجود در مقدار مشارکت گروه های مختلف اجتماعی را کاهش دهد» ولی نمی تواند منجر به گذاری به سمت دموکراسی مستقیم شود، یعنی همان چیزی که مورد قبول بسیاری از افرادی است که از آنها پشتیبانی و آنها را تبلیغ می کنند (ص۱۸۴).
برنامه های ارتباط مستقیم با مردم، نزدیک ترین قالب در رسانه های پخش رادیو و تلویزیونی سنتی به تعامل هستند که ویژگی رسانه های جدید است. این گونه برنامه ها برای برخی تئوریسین های رسانه ای که از تضعیف مدنی بیشتر اطلاع رسانی سیاسی ناامید شده اند، فرصتی دوباره برای ورود مردم به معادلات سیاسی است. از نظر بلاملر و گورویچ (۱۹۹۵) که هشت سود مشخص این نوع برنامه ها را مشخص کرده اند، این موضوع دارای منافع مشترک احیای «شهروند عادی به عنوان یک نقطه مهم ارجاع برای رابطان سیاسی و یک شریک کاملاً فعال در گفتگوی عمومی» است و بازگشتی به مباحث سیاسی موردی محسوب می شود (۲۱۹). دیگران نسبت به این گونه برنامه ها بدبین بوده اند. دیویس و اوئن (۱۹۹۹) که مبنای کارشان آمریکا بود، دریافتند که این گونه برنامه ها می خواهند دستور کارهای خبری موجود را نشان دهند. نگارنده نیز بحث کرده که سازمان قالب این برنامه به جای تولید مباحث گفتگوییٰ، منجر به صداقت کمتری شده است (۱۹۹۷)، اما در یک مطالعه مفصل درباره سری برنامه های فراخوان انتخاب سال ۱۹۹۷ در شبکه بی بی سی که در آن از شهروندان دعوت می شد که از سیاست مداران بزرگ سوالی بپرسند، مشخص شد که گرچه مردم شرکت کننده در برنامه فقط برای ارائه نظرات خود زمان کمی داشتند (۲۷ درصد برابر ۶۰ درصد سیاست مداران مهمان)، با این حال ۶۹ درصد بینندگان تلویزیون و ۵۳ درصد شنوندگان رادیو با این عقیده موافق بودند که «مردم شرکت کننده در برنامه به طور کلی همان نوع سوالاتی را پرسیدند که من می خواستم بپرسم»، و ۶۹ درصد بینندگان تلویزیون و ۶۴ درصد شنوندگان رادیو موافق بودند که «این برنامه یک صدای دموکراتیک واقعی برای مردم» فراهم کرد و ۶۰ درصد بینندگان و ۶۹ درصد شنوندگان بیان کردند که «این برنامه ها فکر من درباره برخی از مسائل انتخاباتی را تغییر داد» (کلمن، ۱۹۹۹).
بحث سیاسی در تلویزیون با حضور مخاطبانِ حاضر در استودیو، به صورتی روز افزون گسترش یافت. بحث ریاست جمهوری در سال ۱۹۹۲ در آمریکا که شکلی از نمایش مشارکت مخاطبان را به خود گرفت، چارچوب معمول چنین مواجهه هایی را شکست و انتخابات سال ۱۹۹۷ انگلیس پر از قالب هایی بود که شهروندان را قادر می ساخت تا با نمایندگان آینده خود تعامل داشته باشند (کلمن ۱۹۹۸ و ۲۰۰۰). یک تفسیر جذاب ویژه از مشارکت شهروندی، نظرسنجی ای است که به وسیله آن یک نمونه تصادفی از جمعیت (ملی یا محلی) دعوت می شوند تا برای گفتگو راجع به مساله ای ویژه در پایان هفته و در یک مکان حاضر شوند. پیش از رسیدن، از آنها درباره انواع سوالات مربوط به مساله مورد بحث، نظرسنجی می شود. به آنها مستندات متعادل خلاصه ای درباره موضوع مورد بحث شامل گزینه های اصلی سیاست ها و بحث راجع به آنها ارائه می شود. مشارکت کنندگان در دو نوع محیط در آخر هفته بحث می کنند: بحث های مطرح در گروه های کوچک که توسط یک گرداننده ماهر جلسه هدایت می شود، و جلسات جامع که آنها می توانند از گروه کارشناسان سیاسی و سیاست مداران سوال بپرسند. در پایان هفته از آنها دوباره نظرسنجی می شود. پس از بحث و نظرخواهی، تغییرات جالبی در عقاید گروه های شرکت کننده بوجود آمد. به عنوان مثال، در نظرسنجی کانال ۴ انگلیس در سال ۱۹۹۴ درباره جنایت، پیش از نظرخواهی، ۵۷ درصد افراد ترجیح می دادند متخلفان بیشتری به زندان فرستاده شوند ولی تنها ۳۸ درصد آنان در پایان نظرخواهی این گونه فکر می کردند. در نظرسنجی سال ۱۹۹۵ در اروپا و قبل از بحث، ۵۱ درصد از افراد، روابط اقتصادی نزدیک تر با اتحادیه اروپا را مطلوب می دانستند که این مقدار پس از بحث به ۶۷ درصد رسید. قبل از آن، ۱۶ درصد جایگزینی پوند با پول واحد اروپا را مطلوب می پنداشتند در حالی که این مقدار بعد از بحث ۲۸ درصد بود. پیش از نظرسنجی سال ۱۹۹۶، ۵۱ درصد موافقت کردند که سلطنت باید باقی بماند ولی پس از آن تنها ۳۹ درصد با این مساله موافق بودند. چنین تغییراتی در عقیده گروهی، به دنبال ارزش پیشگویانه نیست ولی ارزش تجویزی را جستجو می کند. این چیزی است که یک نمونه تصادفی جمعیت فکر می کند، یعنی زمانی که مطلع شده و راجع آن بحث کرده است و بنابراین ممکن است انتظار رود افراد بیشتری به همان نتایج در همان شرایط برسند. ثابت شده که نظرسنجی ها برای شرکت های تلویزیونی و مخاطبان آن جذاب است و به مردم امکان مشاهده جهان کوچکی را می دهد که شامل منابع اطلاعات و زمان برای برقراری ارتباط می باشد که برای ظهور کامل مشارکت شهروندی ضروری است.
به هرحال، بیشتر رسانه های همگانی خود را از محدودیت در می آورند یا به دنبال شبیه سازی زندگی مدنی اصیل هستند و اساساً کانال های یک طرفه ارتباطات باقی می مانند. آنها تکنولوژی های مناسب برای یک نظم سیاسی سلسله مراتبی و کنترلی هستند که در آن، حاکمیت با دولت کنار می آید و جامعه مدنی فضای حاشیه ای را بر پا می دارد که از سوی نخبگان سیاسی به عنوان هدف مناسب مدیریت افکار مورد توجه قرار می گیرد. همان گونه که تلن در مطالعه فوق العاده خود که درباره نامه های شهروندان به نمایندگان کنگره در طول جلسات رسیدگی ایران- کنترا در سال ۱۹۸۷ انجام داده، مشاهده کرده است که «مدیریت افکار به طور طبیعی منجر به ایجاد یک گروه خودی های خودارجاع شده است که آن را به عنوان ماموریت خود برای حفظ گفتگوی عمومی بین افراد در محدوده هایی که ایجاد کرده اند، در نظر می گیرند. فرجام خلق مدیریت افکار، ایجاد طبقه ای از مردم است که جهان بینی محدودی دارند و در پی ترویج و ابدی ساختن آن جهان بینی و بیان گوشه کوچکی شخصیت والایشان از طریق آن می باشد.» (۱۹۹۶، ص ۱۷۰). این شناخت از فشار، تحدید و ارتباطات بسته، شک و تردیدهای زیادی را بر جا گذاشته است مبنی بر این که آیا رسانه های پخش رادیو و تلویزیونی می توانند چیزی بیش از عوامل سرگرم کننده برای انحراف ذهن از زندگی مدنی تولید کنند یا خیر.

رسانه های جدید ـ آیا شهروندی تغییر یافته است؟

ارزشیابی ارزش مدنی رسانه های دیجیتال جدید، متفاوت است. برخی مفسران و فعالان، قدرت هنگفت نیرو بخشی مجدد مدنی را به رسانه ها نسبت داده اند. موریس ادعا می کند که «دیدگاه آرمان شهری جفرسون درباره یک دموکراسی مبتنی بر همایش های شهری و مشارکت مستقیم عامه پسند در حال تبدیل شدن به واقعیت است» (۱۹۹۹، ص ۲۷). کمپبل و همکاران نشان داده اند که «اعضای پارلمان تازه دارند به اثرات آن برای روش کار خود پی می برند. موضوع فقط این نیست که چون محققان از اینترنت استفاده می کنند، کتابخانه ها خالی هستند: فشارهای فیزیکی بر انتشار اطلاعات و ضرورت نزدیکی فیزیکی که نیاز به یک پارلمان (مجموعه ای از نمایندگان) را به وجود آورده، ممکن است به واسطه قابلیت های اطلاعات و تکنولوژی های ارتباطی جدید در چالش قرار بگیرد. شاید زمان آن باشد که به یک پارلمان مجازی توجه کنیم» (۱۹۹۹، ص ۴۱). رایلی اشاره می کند که «اینترنت باعث تمرکززدایی قدرت شده است. در دنیای ارتباطات، در حال حاضر افراد درباره این که کدام مسئول و منابع اطلاعاتی را قبول خواهند کرد، حق انتخاب دارند. این موضوع منجر به دموکراتیزه شدن بیشتر دانش، اعطای قدرت به افراد و پتانسیل تعاملات آگاهانه بیشتر بین شهروندان و سازمان ها از جمله دولت می شود» (۲۰۰۰، ص ۶۷). دیگران نسبت به چنین پیشگویی های بیشتر گزافه گوی آرمان شهری، دید چندان مثبتی ندارند. نوریس بر اساس مطالعات خود درباره رسانه های جدید در طول انتخابات میان دوره ای آمریکا در سال ۱۹۹۸، نتیجه می گیرد که «به نظر می رسد از وب بیشتر برای روش دسترسی به اخبار سنتی استفاده شده است تا یک منبع خبری رادیکال از اطلاعات و ارتباطات غیررسانه ای شده بین شهروندان و رهبران انتخابی خود» (۱۹۹۹، ص ۸۹). ویلهلم بحث می کند که «تکنولوژی های جدید اطلاعات و ارتباطات همان گونه که در حال حاضر طراحی و استفاده می شوند، به جای این که پادزهری برای مشکلات دموکراتیک باشند، موانع عظیم بر سر راه کسب نظم و ترتیب اجتماعی انسانی بیشتر در عصر دیجیتال هستند» (۲۰۰۰، ص ۶). هیل و هیوز بر اساس یک مطالعه تحلیلی گسترده، نتیجه گرفتند که «خود شبکه اساساً کلیدی تاریخی که دوره جدید مشارکت سیاسی و دموکراسی عامیانه را روشن می کند نخواهد بود» ولی «مردم بر اینترنت تاثیر خواهند گذاشت تا در قالب سیاست های سنتی بگنجد» (۱۹۹۸، ص ۱۸۶).
چه چیزی باعث چنین تجزیه و تحلیل های عمیقاً متفاوتی می گردد؟ پاسخ ساده این است که بگوییم که افراد خوشبین، بی تجربه و خام هستند و افراد بدبین پر از حکمت فاضلانه. برداشت دیگر این است که خوشبین ها سیاست یا شهروندی را نمی شناسند و بنابراین اظهارات تکنوکراتی و جبرگرایانه ای برای دگرگونی مدنی می کنند که در بررسی پیچیدگی چنین تغییراتی به شکست می انجامد. از طرف دیگر، بدبین ها به صورت ناقصی، کارکردهای منحصر به فرد رسانه های جدید را بررسی کرده اند و بنابراین از آنها به خاطر شکست در بهبود وضعیت یا جایگزینی با رسانه های سنتی و مدل های نمایندگی انتقاد می کنند، در حالی که دقیقاً همان کارکردها که به وسیله رسانه های قدیمی و مدل های دموکراتیک موجود که بر تعهد و حوزه نوآورانه رسانه های جدید تاکید می کنند، انجام نمی شوند.
به جای آزمایش نتایج دگرگون شونده تکنولوژی رسانه های جدید، آزمون آنها از دیدگاه عملکردی منحصر به فرد آن و به واسطه در نظر گرفتن این که چگونه به شهروندان اجازه می دهد که با روش های جدید رفتار و مشارکت کنند، مفیدتر است. این موضوع که آیا روش های جدید، منفک از روش های قدیمی مربوط به رسانه های سنتی بوده و یا بر آنها برتری دارند، در بهترین حالت خود، مشکل دیگری است. به طور خلاصه در اینجا جای کوچک ترین بحثی نیست که شهروندان باید تماشای تلویزیون، خواندن روزنامه یا رای دادن به سیاست های سنتی برای فعالیت های جدیدی که به وسیله رسانه های دیجیتال تسهیل می شوند را متوقف کنند تا بدین صورت فرآیندهای دگرگونی مدنظر قرار گیرند.
رسانه های جدید حداقل به سه روش اثرات دگرگونانه ای بر ارتباطات مدنی دارند. نخست آن که حجم اطلاعات از راه دور بی سابقه ای به روی کنجکاوی عمومی می گشایند که می تواند باعث شود شهروندان در شرایط یکسان تری با سیاست مداران و دیگر مسئولان مشارکت داشته باشند (استرومرگالی و هال جمیسون در فصل ۸ این کتاب درباره تجربه آمریکا را ببینید). دوم، آنها فضا را برای نظرخواهی های عمومی غیررسانه ای آماده می کنند که در آن، شهروندان می توانند با یکدیگر، با جوامع دیگر و نیز با نخبگانی که نسبت به چنین مشارکت های مستقیمی آسیب پذیری کمتری داشتند، تعامل داشته باشند. سوم، آنها باعث تغییر روشی می شوند که در آن، نمایندگان کار خود را انجام می دهند، زیرا ماهیتِ خواست رای دهندگان در نمایندگی مردم سالارانه، فرصت تغییر را می دهد. حال ما هر کدام از این رخدادها را مورد آزمون قرار خواهیم داد.

اطلاعات

گزارش ارائه شده به همایش رم درباره نشست انجمن اطلاعات اروپا (نوامبر ۱۹۹۹) در خصوص انتظار از ICT ها، روشن و صریح، چنین بیان می کرد:

برای نخستین بار در تاریخ جوامع صنعتی تحت لوای رژیم های لیبرال، ممکن است تکنولوژی های جدید اطلاعاتی، خلق مجدد عرصه اطلاعات کامل، همانند انجمن های آگورا در یونان باستان را امکان پذیر سازد، یعنی محل نشست هایی که در آن شهروندان کاملاً می توانند نسبت به موضوعی آگاهی پیدا کنند و مستقیماً بدون هیچ گونه واسطه ای در اداره شهر مشارکت کنند و کلیه حقوق سیاسی آنها بدون قید و شرط و محدودیت موجود باشد. به خاطر شبکه ها و تکنولوژی های دیجیتال، کلیه جنبه های زندگی سیاسی، سازمانی، اداری و حقوقی می تواند کاملاً «شفاف» شود و به شهروندان اجازه دهد تا موشکافی و بررسی دقیقی از فرآیندهای تصمیم گیری و روش های اداری داشته باشند. ماهیت تعاملی تکنولوژی جدید نیز ممکن است به شهروندان اجازه دهد که با روش های ساده و غیر بوروکراتیک، هر زمان که بخواهند با دولت تعامل داشته باشند تا از حقوق سیاسی خود استفاده کنند یا این که از خدمات عمومی سود جویند.

در ماه بعد از آن، پروژه اروپای الکترونیک با هدف تعهد به اصلاح حقوق اطلاعاتی شهروندان اروپایی در ده زمینه مختلف آغاز شد. بیشتر اینها یادآور ابتکارات عمل مشابه آمریکا در اوایل دهه ۱۹۹۰ است، اگر چه طرفداران اروپای الکترونیک ادعا خواهند کرد که این برنامه نسبت به مورد امریکا شهروند محورتر است.
همه این اقدامات چه کاری برای شهروندان و کیفیت شهروندی انجام می دهد؟ اول آن که نهادهای دولتی به واسطه دیجیتال کردن داده ها و توزیع خدمات از طریق اینترنت، قابل دسترس تر و شفاف تر می شوند. دولت انگلیس متعهد شده که بتواند تمام کارهای تجاری مربوط به شهروندان را تا سال ۲۰۰۸ به صورت الکترونیک انجام دهد. اطلاعات عمومی به صورت سنتی به شکل عمومی برای یک حوزه انتخاباتی ملی در دسترس قرار گرفته است. اطلاعات انتقالی دیجیتالی را می توان برای کاربران ویژه به صورت سفارشی درآورد و به شهروندان امکان داد که بر اساس علائق شخصی خود به اطلاعات دسترسی داشته باشند. بنابراین،کاربران رسانه های جدید به جای جستجوی اطلاعات عمومی درباره مالیات بر درآمد یا حقوق بازنشستگی دولتی یا بیمارستان های مربوط به خدمات سلامت ملی، می توانند درباره نرخ مالیات، استحقاق حقوق بازنشستگی یا بیمارستان های محلی به اطلاعات دائمی دسترسی داشته باشند. پروژه بلند پروازانه انگلیس به نام me.gov برای ارائه چنین اطلاعات سفارشی طراحی شده است.
دوم، حتی اگر شهروندان دسترسی رسمی به اطلاعات داشته باشند، همیشه مشخص نیست که کجا انواع ویژه اطلاعات را پیدا می کنند، چه معنایی دارند و چه زمانی آنها را پیدا می کنند و چگونه باید به دنبال اطلاعات روزآمد آن باشند. پورتال های الکترونیک راه را به سمت انواع وسیع اطلاعات (سازمان ها، دپارتمان های دولتی، خیریه ها، اخبار تجارت، دیدگاه های فرهنگی) فراهم می کند و برای هدایت شهروندان به سطوح اطلاعات مناسب مورد نیاز آنان، طراحی شده است. پورتال های کارآمد با کارگزاران باهوش همکاری می کنند که اطلاعات را روزآمد می کنند، به دنبال منابع جایگزین اطلاعات هستند و کاربران را به سمت انواع آگاهی هدایت می کنند که ممکن است آنها ندانند که به این اطلاعات احتیاج دارند (یکی از بزرگ ترین تعارض های اطلاعات آزاد این است که مردم غالباً نمی دانند چه چیزی را می خواهند بدانند).
سوم آن که سهولت و ارزانی نسبی انتقال اطلاعات از طریق رسانه های جدید، محدوده ای را برای یک مجموعه بسیار آزادتر از داده ها، تفاسیر و افکار جایگزین پیشنهاد می دهد. برای شهروندان نسبتاً بدون منبع، به چالش کشیدن اطلاعاتی که از دولتِ مستقر و سازمان های تجاری منشا می گیرد، بسیار سخت تر است. مسلماً رسانه های جدید، در حال توسعه منابع قابل اعتماد خود هستند، مثل بی بی سی آن لاین که بزرگترین وب سایت اروپاست. شهروندان به عنوان مصرف کنندگان اطلاعات به اتخاذ استراتژی هایی که گرایش به آزمودن ارزش منابع اطلاعات جدید را دارند ادامه خواهند داد؛ همان گونه که آنها آموخته اند که این کار را موقع استفاده از رسانه های قدیم نیز انجام دهند.

نظرخواهی

طبق نظر تئوریسین دموکراسی، جیووانی سارتوری (۱۹۸۷)، نظرخواهی یک عنصر بنیادی دموکراسی کارآمد است. ولی بیشتر جوامع دموکراتیک موجود در توسعه عرصه های باز برای نظرخواهی عمومی شکست خورده اند. در واقع جدا از مکان های نمادین ولی متروک و مهجوری نظیر کنج گویندگان در هایدپارک لندن، تفکر درباره محلی که مخصوصا به گفتمان عمومی اختصاص یافته باشد، مشکل است. تجربیات حاصل از رسانه ها تا حدی در ایجاد فضاهای عمومی گفتمانی ـ برنامه های تماس مردم، گفتگوی مشارکتی مخاطبان، نظرسنجی هاـ نوآوری های موفقی در مشارکت عمومی بودند ولی به صورت کاملا متفاوتی از فضای عمومی هابرماسی، توسط سازمان های رسانه ای کنترل می شدند و اولین و مهم ترین رویدادهای رسانه ای بودند که تلاش می کردند عرصه عمومی قابل اعتمادی را شبیه سازی کنند.
تعامل ذاتی رسانه های جدید که در آن، افتراقات سنتی بین تولیدکننده و مصرف کننده نامربوط است، فرصتی برای ایجاد فضاهای عمومی مجازی فراهم می کند که گفتمان مدنی می تواند در آن رخ دهد. تجربیات در زمینه نظرخواهی مدنی به صورت پروژه های از پایین به بالا و طراحی شده برای شهروندان آغاز شد. در سال ۱۹۹۵ استیون کلیفت و دیگر فعالان محلی در ایالات مینه سوتا، یک فهرست پست الکترونیک برای گفتگوهای عمومی زندگی سیاسی و مدنی به نام MN-Politics ایجاد کردند. پروژه ای به نام دموکراسی آن لاین شهروندان بریتانیایی(UKCOD) از این پروژه به شدت موفق (و هنوز هم فعال) در بریتانیا، ایده هایی گرفت که در آن سعی می شد یک محل آن لاین برای مباحثات ملی فراهم شود. سازمان مشابه و موفق تر آن یعنی جوامع آن لاین بریتانیایی(UKCO) در تشویق یک شبکه از پروژه های متکی بر جامعه موفق بود به طوری که در حال حاضر چند تا از این پروژه ها در فرهنگ های مدنی محلی قرار گرفته اند (برای مثال هایی از دیگر پروژه ها در ایجاد جوامع خرد و کار مجدد بر فضاهای عمومی، فصل ۴ این کتاب را ببینید).
مشکل بیشتر بحث های آن لاین، نامربوطی آشکار آن با دنیای «واقعی» سیاست و خط مشی ها است. هر چه شیوه نظرخواهی در ذات خود یک مهارت مدنی است، شهروندان منطقی به دنبال نتایج حاصل از مشارکت خود هستند و نتایج پرمفهوم غالباً به این بستگی دارند که بین دنیای مجازی گفتگوهای آزاد و دنیای فیزیکی روابط پیچیده سیاسی و سازمان ها، ارتباطی وجود داشته باشد. نه نظر نمی رسد که بتوان بین گفتگوها و کانال های رسمی قدرت ارتباطی برقرار کرد و به همین دلیل است که اندیشمندان، مباحثات اندکی را درباره ارزش واقعی در گفتگوهای مورد مطالعه خود یافته اند (دیویس، ۱۹۹۹؛ هیل و هیوز، ۱۹۹۸؛ ویلهلم، ۲۰۰۰). به عبارت دیگر گفتگوهای آن لاین که توسط نهادهای موجود راس قدرت مانند مشاوران دولتی یا وب سایت های نخست وزیری انگلیس یا کاخ سفید ایجاد شده است، از مدیریت کارشناسان روابط عمومی در عذابند (هکر ۱۹۹۹، موریس ۱۹۹۹).
با حمایت سازمانهای مسئول، تلاش هایی برای ایجاد فضای باز صورت گرفته که شهروندان رابه نمایندگان منتخب خود ارتباط داده است. برنامه دموکراسی الکترونیکی انجمن صورت جلسات رسمی پارلمان بریتانیا، یک سری از بحث ها و مشاوره های آن لاین راه انداخته است که شهروندان را به کمیته های پارلمانی مسئول اجرای رسیدگی ها یا بررسی دقیق قوانین ارتباط می دهد. برخی از این بحث ها، گروه های منتخب شهروندان باتجربه یا تخصص کافی را در بر گرفته است، مانند مهندسان و دانشمندان زن که به رسیدگی های کمیته علوم و تکنولوژی مجلس اعیان، مستندات آن لاین ارائه می کنند، فعالان دموکراسی الکترونیک و کارشناسان که به کمیته امور اداری مجلس عوام شواهد آن لاین می دهند، و صدها زن که در معرض خشونت خانگی هستند و به گروه خشونت خانگی همه احزاب، مستندات ارائه می کنند. دیگر مشورت های آن لاین به روی هر کدام از اعضای جامعه نیز باز شده است، مثل تحقیقات کمیته اطلاعات مجلس عوام درباره استراتژی موثر اطلاعات و ارتباطات برای پارلمان انگلیس. شهروندان با مشارکت در چنین رویدادهای آن لاین انگیزه بیشتری می یابند چون خود را در ارتباط با یک منبع واقعی قدرت حس می کنند. بر خلاف دولت که نیاز بسیار مبرم به اجرای خط مشی های خود دارد، هیات قانون گذاری به خاطر این وجود دارد که خط مشی را بررسی موشکافانه کند، تصمیم گیران اجرایی خط مشی را در نظر بگیرد و خودشان را به عنوان کسانی که آنان را انتخاب کردند حساب کند. بنابراین، نمایندگان همانند شهروندان، انگیزه ای قوی برای مشارکت در چنین رویدادهایی دارند البته تا زمانی که کنترل آنها به دست گروه های متعصب و طرفدار نیفتد. تجربیات خوب زیادی درباره مشاوره های موفق متکی بر رسانه های جدید وجود دارد که در آن، مسئولان محلی با شهروندان محلی مشارکت کرده اند. می توان انتظار داشت این تمایل در بریتانیا افزایش یابد یعنی جایی که شوراهای محلی دارای وظایف قانونی جدیدی در خصوص مشاوره با شهروندان دارد. ممکن است آینده نظرخواهی های آن لاین به عنوان «رکن پنجم»(۵۰) خوب باشد تا پارلمان های ملی و شوراهای محلی را مورد بررسی دقیق قرار دهد و با آنها مشارکت کند.

نمایندگی

بیشتر تفکر اولیه درباره دموکراسی الکترونیک از طرفداران دموکراسی مستقیم نشات می گیرد (بکر و اسلتن ۱۹۹۲، تافلر ۱۹۷۰). این موضوع دو اثر مداوم دارد: اول این که دموکراسی الکترونیک عمدتاً همراه با پیشنهادهایی برای رای گیری الکترونیک بوده است؛ دوم این که بخش زیادی از گفتمان دموکراسی الکترونیک از نهادها و روش های تثبیت شده دموکراسی نمایندگی مجزاست که تصور می شد که به عنوان یک سنت منسوخ سیاسی به زودی با همه پرسی هایی به سبک الکترونیک و فشار دادن دکمه جایگزین می شود. در واقع بحث های جدیدی را می توان برای تئوری های سیاسی دموکراسی مستقیم به راه انداخت (بوجه ۱۹۹۷) ولی احتمال این که چنین تغییرات گسترده ای در سازمان سیاسی جامعه از ریشه های خالص تکنوکراتی ایجاد شود وجود ندارد. اگر زمانی قدرت باید باز توزیع شود، چنانچه شهروندان فعال از رسانه های جدید استفاده کنند، این موضوع باعث مشارکت بیشتر عمومی همراه با ساختارهای موجود قدرت نسبت به جوامع قانون ستیز مفروض خواهد شد.
به هرحال، هم چنان که رسانه های جدید فراگیرتر می شوند، ماهیت نمایندگی نیز تغییر می کند. اول از همه این که اعضای پارلمان بیشتر تکنولوژی هایی که می توانند آنها را کارآمدتر کنند می پذیرند. تصور یک نماینده مدرن بدون یک موبایل یا پیجر کار سختی است. در حال حاضر بیشتر آنها در ادارات پارلمانی یا حوزه های انتخاباتی خود کامپیوتر دارند حتی اگر مجبور باشند برای کار با آنها دستیاری را به کار گیرند. تعداد بیشتری از اعضای پارلمان در حال ایجاد وب سایت هستند، گرچه مشخص نیست که آیا اکثریت آنان می دانند که با آن چه کنند یا نه (درست مثل بیشتر مالکان بیشتر سایت های اینترنتی). این نمایندگان شروع به استفاده از ایمیل کرده اند و این تمایل زمانی که نرم افزارهای فیلترینگ بهبود یابد، به سرعت افزایش خواهد یافت (برنامه دموکراسی الکترونیک صورت جلسات رسمی پارلمان بریتانیا با BT همکاری داشته است تا سیستم کارآمد و امنی را به وجود آورد که به نمایندگان اجازه می دهد هویت فرستندگان ایمیل ها را مشخص کنند). استراتژی های حزبی مربوط به وب هنوز در مراحل اولیه خود است و حتی در آمریکا که حدس زده می شد انتخابات سال ۲۰۰۰ ظهور دوره مبارزات آن لاین را نشان دهد، استراتژی های آن لاین از فعالیت های رسانه ای آف لاین اهمیت بسیار کمتری دارند و کاندیداهای دارای موثرترین مبارزات مبتنی بر رسانه های جدید (مک کین و بردلی) هنوز در غلبه بر کاندیداهای پیشتاز شکست می خورند.
علی رغم تاکید اشتباه بر رای گیری الکترونیک، نخستین انتخابات قابل توجه که صرفاً از طریق اینترنت انجام شود هنوز دور از دسترس است. گزارش گروه کاری اینترنت کالیفرنیا درباره امکان سنجی رای گیری اینترنتی نتیجه گرفته است که «فعلا (ژانویه ۲۰۰۰) توسعه یک سیستم جامع از راه دور برای رای گیری اینترنتی که کاملا با فرآیند کاغذی فعلی مورد استفاده برای ثبت نام رای دهندگان، رای گیری و جمع آوری آراء درباره ابتکارات و همه پرسی ها و گردآوری امضای دادخواست جایگزین شود، از نظر قانونی، عملی یا مالی امکان پذیر نخواهد بود» (۲۰۰۰، ص ۴۶). اگر این مساله برای کالیفرنیا صادق باشد می توان تصور کرد که برای رای گیری آن لاین در هر جای دیگر نیز این چشم انداز بسیار دور از دسترس است. هرچند اگر به توسعه تلویزیون های دیجیتال نگاهی بیندازیم، ممکن است این مساله نیز فرجام خوبی داشته باشد. اما فرآیند انتخابات هم چنان به وسیله رسانه های جدید تحت تاثیر قرار خواهند گرفت، چرا که راهنماهای اطلاعاتی رای دهندگان الکترونیکی پیچیده تر و عامه پسندتر می شوند. این راهنماها که به طور موثری پورتال های انتخاباتی تخصصی هستند، خصوصیات کلیدی انتخابات سال ۲۰۰۰ در آمریکا بودند و احتمالاً روشی که شهروندان نظرسنجی و انتخاب می شوند و با احزاب و کاندیداها تماس برقرار می کنند را تغییر می دهند، یعنی تقریباً مشابه همان کاری که تلویزیون در دهه ۱۹۶۰ انجام داد.
پورتال های مطمئن، روابط شهروندان با فعالیت انتخاباتی را تغییر خواهند داد ولی پس از اعلام نتایج انتخابات، لزومی به توقف وظایف شهروندی نیست. هر کس که بتواند راه های عمومی مطمئن به سوی سیاست های «زمان صلح» ایجاد کند، نقش کلیدی در دگرگونی روابط بین شهروندان و نمایندگان آنها ایفا خواهد کرد. چنین پورتالی شامل راه هایی به سوی مسائل، احزاب و هر نماینده دیگر منتخب است. شهروندان خواهند توانست رکوردهای دیجیتال شده نماینده خود ـ همه سخنرانی ها، تعداد آرا، برگزیده ای از رویدادها و دیدارها در حوزه انتخاباتیـ را از راه دور ببینند و پیدا کنند و از طریق جلسات عمومی رسانه ای، سمینارها و جلسات آن لاین جامعه با نمایندگان خود تماس برقرار کنند.
گرچه دموکراسی مستقیم، آن گونه که دموکرات های الکترونیک اولیه بحث کرده اند، مرحله منطقی بعدی نیست، به همان اندازه بعید است که شیوه های حکومت همان گونه که پیش از دوران دیجیتال بودند بدون تغییر بمانند. افزایش اطلاعات و نظرخواهی عمومی، حق سرپرستی بسیار قوی تر و قابل مرور متناوب تری از سوی مردم برای نمایندگان انتخابی خود ایجاد خواهد کرد. دید واضحی به سوی تکامل به سمت آن چه که باربر (۱۹۸۴) آن را «دموکراسی قدرتمند» نامیده است، وجود دارد که نگارنده از آن به عنوان «نمایندگی قدرتمند» یاد می کند.

یادداشت های هشدار دهنده

تصویر ارائه شده در بالا درباره رسانه های جدید به عنوان نیروهایی برای مدنیت است که می تواند منجر به غنای فرهنگ مدنی شود، ولی چنین رخدادی به هیچ وجه خودکار نیست. شهروندی به فرصت های برابر برای مشارکت در زندگی عمومی بستگی دارد. هم چنان که در این مورد وجود دارد، اگر بیشتر شهروندان فاقد ابزار دسترسی به تعاملات با رسانه های جدید باشند، پس تجهیز آنان با چنین دسترسی هایی به بهای تشدید شکاف های ناعادلانه با افراد فاقد آن است. گزارش دپارتمان صنعت و تجارت انگلیس (۲۰۰۰) با نام افزایش دسترسی به ICTs در محلات محروم بیان می کند که:

توسعهICT یک بار در زندگی مردمی که در محلات محروم زندگی می کنند شانسی فراهم می کند تا آنها با انواع روش های مولد و مثبت با جامعه ارتباط مجدد برقرار کنند. برای بهره وری از این موضوع، دولت که با سازمان های ملی و منطقه ای جامعه و بخش های داوطلبانه و تجارت مشارکت می کند باید سریعاً عمل کند تا دسترسی بهICT را در محلات محروم بهبود بخشد.

برای کسب این هدف، سیاست هایی ترسیم شده اند (دی تی آی، ۲۰۰۰). ممکن است ارزش کامل مدنی رسانه های جدید منتظر مرحله بعدی توسعه تکنولوژی باقی بماند، یعنی زمانی که تلویزیون های آنالوگ خاموش شوند و شهروندان مجبور شوند از طریق تلویزیون های خود به عصر دیجیتال بپیوندند. در انگلیس ۹۸ درصد خانه ها، دارای تلویزیون هستند یعنی بالاتر از درصدی که دارای تلفن هستند. بنابراین، تا دهه دوم قرن بیست ویکم، شکاف دیجیتال حداقل از نظر دسترسی از بین خواهد رفت.
اگر شهروندان به دسترسی جهانی نیاز دارند، دموکراسی برای موفقیت، نیازمند کانال های اطلاعاتی و نظرخواهانه قابل اعتماد است. ماجراجویان توده گرا با طرح های خود برای همه پرسی های اینترنتی، به دنبال کاهش فرآیند دموکراتیک تا حد یک نسخه بزرگ از نظرسنجی های تلفنی عامه پسند هستند. Vote.com که شرکتی آمریکایی با هدایت دیک موریس است قول می دهد که رای شهروندان را به نمایندگانشان برساند یعنی همان نمایندگانی (به مردم گفته می شود) که با نادیده گرفتن کلیک ها و تکنیک های کسانی که چنین مشارکتی را انتخاب کرده اند، از خودشان یک احمق می سازند. «به طور خلاصه، در سیستم ما کفه ترازو در حال سنگین شدن به سود دموکراسی مستقیم و برخلاف دموکراسی نمایندگی است... نمایندگان ما به ما اعتماد داشتند و به آن سمت رفتند... با افزایش رای گیری اینترنتی، این آونگ به حرکت خود به سمت کنترل مستقیم همگانی ادامه خواهد داد» (موریس، ۱۹۹۹، ص ۴۳۰). موریس در هیچ جا به این سوال پاسخ نمی دهد که چگونه شهروندان به دیدگاه خود می رسند، آیا برای آنها، انجام دادن چنین کارهایی نیاز به هیچگونه استاندارد نظرخواهی عمومی دارد یا خیر، یا این که چه کسی پاسخ اکثریت گسترده ای می باشد که توسط نظرسنجی او به حساب نیامده اند، ولی توسط کسانی، هر چند اندک، نمایندگی می شوند که نماینده ها را انتخاب کرده اند تا مردم را از دست «نظارت مستقیم همگانی» نجات دهند. چنین انحرافات توده گرایانه ای از دموکراسی که مبتنی بر فن آوری است، ره به جایی نخواهد برد و اگر پروژه های مسئولانه تر دیگر مورد توجه قرار نگیرند، مطمئناً برنامه کاری دموکراسی الکترونیک را غصب خواهند کرد.

شهروند دیجیتال شدن

شهروندان عصر دیجیتال نیاز به یادگیری مهارت های جدید خواهند داشت. نظرخواهی های عمومی مناسب چیزی بیش از یک معادله بین تکنولوژی و فضای مدنی است. مردم باید چگونه بحث کردن را بیاموزند. پس از یک قرن که در دوران ضد بالندگی «مجریان شوک آور» آمریکایی مباحثات مبتذل ریاست جمهوری سال های اخیر به اوج خود رسیده بود، اکنون زمان کسب مهارت های گفتگو، نشستن، گوش دادن، خلاصه کردن و اندیشه است. اهمیت آنها برای دموکراسی سالم کمتر از حساب یا جغرافی نیست. نمایندگی قدرتمند نه تنها به نمایندگانی بهتر نیاز دارد که با مردم که به آنها قدرت می دهند در ارتباط باشند، بلکه به شهروندانی که چگونگی نمایندگی دموکراتیک را می شناسند نیز نیازمند است: چگونه سوابق نمایندگان خود را جستجو و از آن استفاده کنند؛ چگونه سوالات مفهومی و قاطع بپرسند؛ چگونه راجع به قانون گذاران خود قضاوت کنند؛ و چگونه زمانی که شواهد علیه آن هاست تغییر عقیده بدهند. هر کسی می تواند شکاک و بدبین باشد و بیرحمانه بی کفایتی «کسانی که آن بالا نشستند» را تقبیح کند. نمایندگی قدرتمند شامل حمایت از نمایندگان آگاه و باتجربه است و اطمینان یافتن از این مساله که جامعه هیچ گاه آن قدر از قدرت دور نمی شود که به آن اجازه دهد در انزوای خود به سمت فساد رود.

فصل ششم: دگرگونی مخاطبان سیاسی؟

ریچارد هاگینز

مقدمه

این فصل، طرز تلقی ها و رویکردهای جوانان به مشارکت سیاسی دموکراتیک، با توجه ویژه به ارتباطات سیاسی، به منظور آزمودن تصوراتِ کمتر توجه شده مخاطبان سیاسی را بحث و بررسی می کند. با توجه به ایده ای که به طور گسترده درباره آن بحث شده و شکل معینی از شیوه سیاسی در «بحران» است، این فصل برخی از مسائل اصلی در این مباحث را مورد آزمایش قرار داده و بنابراین ممکن است به عنوان تنش بین نوشته های مدرن و پست مدرن سیاست معاصر تلقی شود. این بحث به واسطه ارجاع به آن چیزهایی که در بهترین حالت خود به عنوان توسعه فرهنگی در محیط اجتماعی جوانان (بین دیگران) به آن نگاه می شود، مورد بررسی قرار می گیرد ـ به ویژه ظهور فرهنگ های رسانه ای و آن چه که «فرهنگ های ترویجی» نامیده می شود (اکسفورد و هاگینز ۱۹۹۷، ورنیک ۱۹۹۱). در حقیقت فرهنگ های رسانه ای همان هایی نیستند که در آنها سطح بالایی از فرآیندها و رسانه های ارتباطاتی غالب باشند بلکه فرهنگ هایی هستند که در آنها همان گونه که کاستلز می گوید، ارتباطات الکترونیک، نمودهای فرهنگی و اجتماعی و روابط قدرت را رسانه ای کرده است (کاستلز ۱۹۹۶، ولی فیسک ۱۹۹۵، کلنر ۱۹۹۵، اسکوومند و شرودر ۱۹۹۲ و استیونسن ۱۹۹۵ را نیز ببینید). با توجه به این دو موضوع، بحث من این است که وقتی چگونگی دریافت، تفسیر و معنابخشی ارتباطات توسط افراد مدنظر قرار می گیرد، ممکن است صحبت درباره دگرگونی مناسب باشد، هر چند که چگونگی، حد و نتایج آن مشخص نیست. این فصل، تفکر مخاطب سیاسی را بررسی و برخی از اثرات آن را به بحث می گذارد. قسمت پایانی این فصل یک مطالعه موردی از داده های کیفی گردآوری شده در طول مبارزات انتخاباتی عمومی اخیر بریتانیا در سال ۱۹۹۷ را گزارش می کند که بر چگونگی دریافت و تفسیر ارتباطات سیاسی از سوی جوانان در طول یک مبارزه انتخاباتی متمرکز شده است.

بحران فعلی سیاست دموکراتیک

همراه با تجربه بحران درباره سطح مشارکت و علائق عمومی، در سراسر کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی، یک عادت مرسوم برای بحث درباره سیاست دموکراتیک وجود دارد (بلاملر و گورویچ ۱۹۹۵، فرانکلین ۱۹۹۴، کتز ۱۹۹۶، اسر ۱۹۹۹). شواهد چنین بحرانی شامل سطح رو به کاهش مشارکت و شرکت کنندگان در انتخابات است که از آنها سطح بالای ناخرسندی شهروندان و بدبینی به سیاست و زندگی سیاسی و یک «بی محتوایی» ارتباطات سیاسی به گوش می رسد.
با پذیرفتن این موضوع، داده های زیادی وجود دارد که می تواند این ادعا را تقویت کند. در آمریکا یک بررسی جدید توسط موسسه ملی وزرای امور خارجه نشان داد که تعداد روز افزونی از افراد ۱۵ تا ۲۴ ساله «به طور فزاینده ای با فرآیند سیاسی بیگانه شده اند» و هشدار داد که تعداد رای دهندگان این گروه احتمالاً در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۰ کاهش بیشتری خواهد داشت. در واقع، تعداد رای دهندگان در میان این گروه سنی در آمریکا از ۵۰ درصد در سال ۱۹۷۲ به ۳۲ درصد در سال ۱۹۹۶ کاهش داشته است. از این بدتر برای افراد پشت صحنه این بررسی، پایین ترین اولویت این گروه «یک آمریکایی خوب بودن» و «مشارکت در دموکراسی و رای دادن» است (موسسه ملی وزرای دولت ۱۹۹۹، ص ۶-۵). با توجه به چنین آمار تکان دهنده ای که بیشتر جوانان آمریکایی، بارت، هومر و مارج سیمپسون را بهتر از معاون رئیس جمهور می شناسند، می توانیم به درستی ببینیم که چه بحران عمیقی ایجاد شده است.
به چنین آماری به عنوان نمونه بحرانِ انگیزه ای که بسیاری از کشورهای دموکراتیک را مبتلا کرده است نگاه می شود. به شکلی حیاتی، جوانان به عنوان آسیب پذیرترین قشر نسبت به چنین مسائلی در نظر گرفته می شوند. در انگلیس، برای حفظ ارتباط با نقش مدرنیزه سازی اداری تونی بلر و شعار آن یعنی «شهروندی فعال»، ایجاد مجلس جدید در اسکاتلند از سوی دولتمردان به معنای ضرورت ایجاد سطوح بالاتر مشارکت جوانان و استراتژی ای با هدف کسب حق ابراز بیان و قدرت بیشتر میان جوانان اسکاتلندی، تفسیر شد.
بسیاری از مفسران دانشگاهی و دیگر مفسران، به جوانان به عنوان یک گروه شاخص کلیدی از پدیده اجتماعی جدید می نگرند. در واقع، بیشتر بحث «افراد جوان» و سیاست، حول محور جوانی به عنوان حاملان طرز تلقی ها، شیوه ها و رفتارهای سیاسی «جدید» می گردد. به عنوان مثال، براینر و همکاران (۱۹۹۷) در مطالعه خود درباره جوانان بالغ (که به عنوان متولدین سال ۱۹۷۰ توصیف شده بودند)، جوانان را در جایگاه «پیشقراولان سیاست جدید» قرار می دهند. آنها محدوده ای از پدیده های مهم، شامل طرز تلقی و رفتارهای سیاسی که جوانان نشان می دهند، و آن چه که می توان برای تعیین ظهور سیاست جدید استفاده کرد، تعیین کردند. اینها افزایش نقش کالاسازی و مصرف (به جای تولید) در ساختار هویت جوانان، نقش رسانه ها در شکل دهی به تجربه اجتماعی و افزایش جایگزینی محل کار به عنوان منبع ارزش ها و هنجارها توسط رسانه ها را در بر می گیرند. به رسانه ها به عنوان منبع اصلی عناصر سازنده ای نگاه می شود که از طریق آنها هویت ها ساخته، روابط اجتماعی، رسانه ای و فرهنگ جوانی و هم ترازی ایجاد می شود (براینر و همکاران ۱۹۹۷، لیوینگستون ۱۹۹۸ را نیز ببینید). در نهایت این مطالعه، یک حرکت فزاینده از سمت سیاست حزبی به سیاست متکی بر مساله را نشان می دهد؛ یعنی یک ضد نژادپرستی «شدید» و تعهد به برنامه های سیاسی جدید مثل جنبش سبز (براینر و همکاران ۱۹۹۷، ص ۴). همانند بسیاری از مفسران، براینر و همکاران، بدبینی رو به گسترشی درباره رخدادهای فوق دارند و اظهار می دارند که آنها عامل مهم بدبینی و بی احساسی در حال رشد درباره سیاست و سیاست مداران هستند که گفته می شود ویژگی جوانان است.
این ایده که جوانان شکاکی و بی احساسی و عدم مشارکت نسبت به فرآیندهای سیاسی رسمی، که از حد معمول بیشترند، را از خود نشان می دهند به طرز گسترده ای وجود دارد. در آخرین مرحله قبل از انتخابات عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۷، احزاب سیاسی، رسانه ها و سازمان های نظرسنجی به این موضوع توجه زیادی کردند. در واقع به نظر می رسد داده ها، حس بحرانِ انگیزه ای را نشان می دهند. در سال ۱۹۹۵ در گزارشی به مردم مشخص شد که تنها ۶ درصد مردم بین سن ۱۵ تا ۳۴ سال خود را به عنوان «خیلی علاقه مند به سیاست» توصیف کردند (ویلکینسون و مولگان، ۱۹۹۵). درباره رفتار واقعی رای دهندگی، به نظر می رسد جوانان کمتر از دیگر گروه های سنی به صورت مناسب رای می دهند. در انتخابات عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۹ فقط ۶۱ درصد افراد ۱۸ تا ۲۴ ساله (که حدود ۱۰ درصد از سال ۱۹۸۷ کاهش داشت) در مقایسه با ۷۵ درصد گروه های سنی بزرگ تر رای دادند. به علاوه جوانانی که برای رای دادن ثبت نام کرده بودند، احتمالاً کمتر از افراد مسن تر از رای خود استفاده کرده بودند (بررسی انتخابات بریتانیا، ۱۹۹۲).
به علاوه، میزان تمایل به رای دادن بین جوانان در انتخابات پارلمانی همان سال نیز بسیار پایین بود. یک نظرسنجی مربوط به ICM در روز ۲۴ آوریل ۱۹۹۷ و یک هفته پیش از انتخابات نشان داد که تنها ۳۲ درصد رای دهندگان زیر ۲۵ سال مطمئن بودند که در انتخابات آتی رای خواهند داد، یعنی اندکی کمتر از نظرسنجی MORI که نشان می داد تنها ۳۶ درصد از افراد ۱۸ تا ۲۴ ساله رای می دهند. به عبارت دیگر، الگوهایی که مخالف تمایل به رای دادن است، شرایط سیاسی دقیق تری درباره افراد رای دهنده نسبت به آن چیزی که حدس زده می شود را آشکار می سازد. در طول دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، در نظرسنجی ها حزب کارگر به مراتب جلوتر از حزب محافظه کار بود. بین جوانان سال ۱۹۷۹ هر دو حزب با داشتن ۴۰ درصد رای آنها از شانس مساوی برخوردار بودند. در سال ۱۹۸۳ جوانان بیشتری به حزب محافظه کار (۴۳ درصد) رای دادند تا کارگر (۳۱ درصد)، و در دو انتخابات گذشته حزب کارگر فقط ۴ درصد رای داشته است(۵۱). در سال ۱۹۹۷ یک بررسی ویژه برای نشریه ساندی تایمز از ۵۰۰ دانشجو به صورت تصادفی (دریسکول و کلی، ۱۹۹۶) نشان داد که ۷۵ درصد این گروه ها برای رای دادن ثبت نام کرده بودند و درباره تاریخچه اخیر و رویدادهای مهم «زمستان ناخشنودی»(۵۲) سال های ۹-۱۹۷۸ آگاهی خوبی داشتند. به هرحال، در همین بررسی نیز یک حالت بدبینی وجود داشت به گونه ای که یک دانشجوی دختر درباره آن اظهار کرده بود که: «اصولا فکر نمی کنم که آنها به درست انجام دادن کارشان علاقه داشته باشند. فقط دوست دارند دوباره انتخاب شوند».
اظهارات درباره این که جوانان در فرآیند سیاسی مشارکت کمتری دارند نه تنها با تمایل به رای دادن و رفتار، عضویت در حزب و سطح علاقه آنها مشخص می شود بلکه در واکنش به پوشش خبری مبارزات انتخاباتی سازمان های اطلاع رسانی بریتانیا نیز این مطلب روشن می گردد. بدین گونه که مطالعه کمیسیون تلویزیون مستقل در انتخابات سال ۱۹۹۷ نشان داده است که جوانان به انتخابات «کمتر علاقه مندند»، کمتر مشارکت می کنند و به احتمال قریب به یقین درباره تمایل به رای دادن «متزلزل» هستند. به علاوه، این گروه پایین ترین تمایل به رای دادن را (در حدود ۶۵ درصد) و بالاترین گرایش به پرهیز از ارتباطات سیاسی (با ۴۱ درصد) جوانان ۲۴-۱۶ ساله که برای پرهیز از پوشش خبری انتخاباتی کانال تلویزیون را عوض می کنند به خود اختصاص داده است. همه این مسائل منجر می شود که ITC نتیجه بگیرد که «جوانترها به انتخابات علاقه کمتری دارند». ممکن است در حال حاضر این موضوع درست باشد ولی ارزش دارد که یک بررسی NOP را ذکر کنیم که اندکی پس از انتخابات گردآوری شد و نشان داد که ۵۹ درصد افراد زیر ۳۵ سال احساس می کردند که در رویکرد بریتانیا نسبت به انتخابات تغییری صورت گرفته بود. مطمئناً هر دوی مطالعه ITC و یافته های گزارش شده در قسمت های بعدی این فصل نشان می دهد که برخی «مشکلات» در سر راه آماده سازی مبارزات توسط احزاب و پوشش خبری از سوی بخش اطلاع رسانی وجود دارد (سانکو ـ آلدریج، ۱۹۹۷).
این بحران برای بسیاری از افراد یا برآمد مستقیم و یا غیرمستقیم افزایش اهمیت رسانه های همگانی و به ویژه رسانه های بصری مانند تلویزیون در زندگی اجتماعی و سیاسی است. به عنوان مثال، بلاملر و گورویچ (۱۹۹۵) می گویند که دقیقاً نقش رسانه ها به عنوان رابطان عمومی است که در مرکز بحران وجود دارد. برای فرانکین (۱۹۹۴) این موضوع، همگرایی بیشتر فرهنگ ترویجی، تجاری سازی رسانه ها و اتکای زیاد به گفتمان تبلیغات است که اعتبار دموکراتیک فرایند سیاسی را کاهش داده است. بحث کتز (۱۹۹۶) این است که تغییر در وضعیت هر دوی مخاطب (در ارتباط با همگنی و «انبوه بودن» آن) و کاهش سنت خدمات عمومی است که بنیان لیبرال دموکراسی را کاهش می دهد.
این رخدادها بخشی از یک الگوی علت و معلولی پیچیده شامل جهانی شدن، نوآوری های سریع تکنولوژیکی و تغییرات فرهنگی است (اکسفورد فصل ۱ این کتاب را ببینید). به عنوان مثال، ایگناتیف می گوید که رسانه های جهانی به ویژه تلویزیون و اخبار آن، ابزار یک نوع جدید از سیاست هستند که وی آن را سیاست «گونه ها» می نامد. این سیاست جدید، هم ضد سیاست است؛ با تمرکز شدید احساساتی و چشم چرانانه بر «قربانی»، و در عین حال مستعد ایجاد «بین المللی سازی وجدان» است که به وسیله رویداد رسانه ای جهانی(Live Aid(۵۳ در سال ۱۹۸۵ به طور نمونه نشان داده شده است (ایگناتیف، ۱۹۹۸، ص ۱۰)، و یا شاید هم در همین اواخر، واکنش جهانی به سیل در موزامبیک باشد (گاردین، ۲۸ مارس ۲۰۰۰، ص۱).
اگر ایگناتیف به ما درباره ارتباطات جهانی و ماهیت مهم رسانه ها هشدار می دهد، برای دیگران نقش رسانه ها در بحران سیاست ابهام کمتری دارد. بحث هارت این است که افزایش پیوسته شکاکی و بدبینی، بی خبری شهروندان نسبت به دقت به فرآیندهای سیاسی، که همگی ویژگی های سیاست از دهه ۱۹۶۰ به بعد است، پیامد مستقیم افزایش پوشش تلویزیونی و تاکید بر سبک به جای محتوا بوده است. در واقع وی می گوید که بدبینی و شکاکیت، قالب ذهنی غالب در انتخاب گران شده است که به طور تناقض نمایی بر شناخت کاملا گسترده از پیچیدگی های مبارزات سیاسی، کاربرد آمار نظرسنجی، و مفهوم گفته ها و تبلیغات منفی دلالت دارد (هارت، ۱۹۹۴).
بلاملر و گوریچ (۱۹۹۵) نیز همین مسائل را به روش های مختلفی بحث می کنند، گرچه بر کاهش آشکار سنت خدمات عمومی تحت تاثیر تجاری شدن سریع و آزادگذاری ویژگی های رسانه های تلویزیونی اوایل دهه ۱۹۸۰ تاکید زیادی دارند. در واقع، این زاری و تاسف غالباً بر کاهش سنت خدمات عمومی و عادات و رسوم تمرکز داشته و این یک درون مایه قوی در مطالعه ارتباطات سیاسی است. نوریس و همکاران (۱۹۹۹) نوشته اند که پوشش تلویزیونی انتخابات عمومی بریتانیا «نشان دهنده استاندارد بالای خدمات عمومی» است و این موضوع را با نقل قول مستقیم از دستورالعمل تولیدکنندگان بی بی سی نشان می دهند که بیان می دارد «برای خبرگزاری بی بی سی، بی طرف باقی ماندن الزام مطلق است تا بدین گونه مردم انگلیس حق خود برای رای دادن را بیازمایند». در واقع این درون مایه آن قدر قوی است که شرکت های اطلاع رسانی تجاری بزرگ، چنین اهدافی را در دستورالعمل ها برای کارکنان خود تکرار می کنند (نوریس و همکاران، ۱۹۹۹، ص ۲۹). جالب است به این نکته توجه کنیم که سنت خدمات عمومی، مشکل آفرین تر از آن است که گاهی اذعان می شود (اکسفورد و هاگینز ۱۹۹۶) که در آن، خدمات ارائه شده به عموم درباره دموکراسی و مشارکت، همیشه عین واقعیت نیست. به هرحال، بسیاری از مفسران نمی توانند یا نمی خواهند اجزای عمیقاً ایدئولوژیکی، که سنت(PSB(۵۴ را تشکیل می دهند و مشارکت این ایدئولوژی را در تشکیل نظارت فرهنگی و اجتماعی نادیده می گیرند، ببینند (اولت ۱۹۹۹).
در سال های اخیر، ظهور اشکال و شیوه های «رسانه های جدید» هم افراد خوش بین و هم بدبین را درباره قابلیت رسانه ها برای حیات بخشی مجدد به فضای عمومی و گفتمان و ارتباطات سیاسی به هیجان آورده است (باربر، ۱۹۹۷؛ بارنت، ۱۹۹۸؛ باگز و درمن، ۱۹۹۹؛ کلمن و همکاران، ۱۹۹۹؛ کوبیت، ۱۹۹۹؛ دیویس و اوئن، ۱۹۹۸؛ هملز، ۱۹۹۷). درباره «ماهیت رسانه های جدید» (لیوینگستون، ۱۹۹۸ آ، اکسفورد فصل ۱ این کتاب) و دقت مورد نیاز هنگام تقسیم بندی رسانه ها به «قدیم» و «جدید» بحثهای قابل توجهی وجود دارد. دو نکته مهم تر از این طبقه بندی ساده وجود دارد. اول این که اصطلاح «رسانه جدید» را می توان به عنوان یک علامت مختصر برای تغییرات قابل توجه در تکنولوژی ها و قالب های رسانه ای که در سال های اخیر اتفاق افتاده اند، در نظر گرفت. دوم آن که باید به ظهور قالب ها و تکنولوژی های رسانه های جدید به دلیل مرکزیت رسانه ها در زندگی اجتماعی معاصر و تغییر جهت به فرهنگ های رسانه ای بحث شده در سایر فصل های این کتاب، توجه عمده ای شود.
چون به صورت مرسوم، کاربران اولیه تکنولوژی های رسانه های جدید، جوانان هستند (لیونگستون ۱۹۹۸ آ)، مطالعه راجع به جوانان و استفاده آنها از رسانه ها در ارتباط با فرآیند سیاسی، موضوع برخی مسائل مهم عملی بوده است که یک کانون مناسب برای مطالعه کاربرد و اثرات آن را فراهم می کند. به احتمال بیشتر، جوانان با فرهنگ های رسانه ای و ادبیات آنها آشنا هستند چرا که بیشتر زندگی اجتماعی آنان در محیط های اشباع از رسانه ها صورت می گیرد. استفاده از واژه «محیط رسانه ای» (لیونگستون، ۱۹۹۸ آ)، روش زیرکانه تری در مفهوم سازی روابط بین تکنولوژی ها و قالب های رسانه ای و برخورد انسان با آنها را فراهم می کند. بهتر است راجع به جوانان به عنوان کسانی فکر کنیم که در یک محیط رسانه ای غوطه ور هستند که در آن، به جای این که به سادگی آنها را تماشا کنند و استفاده کننده یا مصرف کننده محصولات و خروجی رسانه ای باشند، فعالانه بر رسانه های مختلف تاثیر می گذارند و از آنها تاثیر می پذیرند.
در پایان این بخش باید به سه نکته اشاره کرد. اول این که به نظر کاستلز، گسترش و تشدید قابل توجه نقش «رسانه» در شکل دهی زندگی اجتماعی به طور عام و سیاست به طور خاص وجود داشته است. دوم این که این گسترش با بحثی قوی درباره «کیفیت» فرایند سیاسی همراه شده و بنابراین رسانه را شکل دهی کرده است. سوم این که این رخدادها پیامدهای تغییرات فرهنگی عمده ای هستند که ممکن است به طور خلاصه به عنوان انتشار هر دوی فرهنگ های رسانه ای و ترویجی در گسترده ترین حالت ممکن ارجاع داده شود. بهتر است بپرسیم چه شواهدی از این رخداد را می توانیم در طرز تلقی و رفتار جوانان در شیوه و شکل سیاست دموکراتیک شناسایی کنیم. همچنین خوب است بکوشیم ارتباط نتایج این سه رخداد فوق با جوانان را نیز ارزیابی کنیم. قسمت بعدی این فصل بر نتایج یک پروژه تحقیقاتی تمرکز دارد که به طرز تلقی جوانان از ارتباطات سیاسی در مبارزات انتخاباتی عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۷ می پردازد.

جوانان، مشارکت و مخاطبان سیاسی

تصور این که «جوانان» نشان دهندهگروه انتخاباتی متفاوتی در میان رای دهندگان می باشند، یک پیشرفت نسبتاً جدید می باشد که پیامد دو عامل است. اولی ظهور نظریه «نوجوانان» در سالهای ۱۹۵۰ به عنوان پدیده جامعه شناختی و یک گروه اجتماعی متفاوت با علائق، فعالیت ها و ارزش های مخصوص به خود می باشد. (هبدیج، ۱۹۸۸). دومی، اهمیت تصویب قانون مردم در سال ۱۹۶۹ بود. این قانون که در نتیجه عمل گرایی سیاسی و اجتماعی قابل توجه جوانان تصویب شد، حق رای انتخابات را گسترش داد تا افراد بین سنین ۲۱-۱۸ را دربر گیرد و باعث به رسمیت شناختن و تقویت این ایده شد که «جوانان» یک گروه ویژه بالقوه رای دهندگان را تشکیل می دهند.
علیرغم اهمیتی که احزاب سیاسی اصلی به «اخذ» رای از جوانان قائل شده اند، درباره جوانان و سیاست و به ویژه درباره این که جوانان از ارتباطات سیاسی چه می فهمند، نسبتاً با فقدان مطالعات مواجهیم. مطالعات جوانان به تمرکز کردن بر جامعه شناسی فرهنگ جوانی گرایش داشته و هر کجا که با سیاست برخورد کرده، این جامعه شناسی سیاسی تمایل داشته است که حول محور پتانسیل جوانان در درگیر شدن در اشکال ناسازگار دور بزند (ملوچی، ۱۹۹۶). فعالیت هم ستیزانه می تواند شکل های بسیاری به خود بگیرد و غالباً بر تجلی متفاوت فرهنگ جوانی متمرکز است؛ «اهریمن های بومی» و کج روی (بریک ۱۹۸۰، کوهن ۱۹۷۲)، جامعه شناسی فرهنگ جوانی (امیت تلای و ولف، ۱۹۹۵)، یا جوانی به عنوان یک جایگاه و بزرگداشت مقاومت (ردهد ۱۹۹۷). بیشتر این نوشته ها، جوانان را یا به عنوان یک گروه مشکل دار، یک گروه «غیرخودی» که ذاتاً با اعضای مسن تر جامعه و یا سازمان های آن در تنش هستند، و یا به عنوان گروهی از مردم که نیازمند برخی شکل های کنترل و نظارت اخلاقی، اقتصادی، قانونی یا اجتماعی هستند تعریف می کنند (اسکلتون و ولنتاین ۱۹۹۸). مفهوم «جوانی» هم مهم و هم بحث برانگیز است، یعنی عاملی که بیشتر مطالعات جوانان به عنوان نقش آفرینان سیاسی را پیچیده می کند.
در واقع، بی علاقگی یا خصومت علنی نسبت به مشارکت سیاسی بین جوانان به روشنی آن چیزی که بیشتر شواهد غیر دقیق (و برخی شواهد سیستماتیک تر) بیان می کنند، نیست. شاید این موضوع، نشان دهنده توانایی بررسی شواهد از راه های مختلف باشد. به عنوان مثال، مخصوصاً توجه به این موضوع مهم است که درباره آن چه که شامل «فرد جوان» در ارتباط با محدوده سنی است، موافقت کمی وجود دارد. همچنین بسیاری از مطالعات صورت گرفته در زمینه جوانان و سیاست، تنها به صورت سطحی با مساله درگیر شده اند. کاهش فعالیت موافقت متعصبانه (نوریس، ۱۹۹۷) برای همه گروه های سنی درست می باشد و احتمالاً در دهه ۱۹۹۰ کمتر از دهه ۱۹۷۰ دیده شده است. شدیدترین کاهش بین افراد دارای تحصیلات عالی دیده می شود ولی مجدداً همان گونه که پری و همکاران (۱۹۹۲) خاطر نشان می کنند ما باید در استنتاج راجع به گرایش جوانان به مشارکت در سیاست صرفاً از روی نمایه های حمایت از احزاب سیاسی، مراقب باشیم. گرچه دانشجویان بیش از دیگر بخش های جمعیت جای ثابتی در سیاست ندارند، ولی احتمالاً نسبت به سایرین بیشتر در سیاست مشارکت می کنند، هر چند که همیشه در انتخابات این کار را نمی کنند.
یکی از محوری ترین مسائل در مطالعات ارتباطات سیاسی، مفهوم مخاطب می باشد که طی سال ها توجه زیادی به آن شده است. به هرحال، این توجهات غالباً بر اثرات رسانه ها بر مخاطبان و قابلیت خروجی رسانه ها برای تاثیر بر مخاطبان تمرکز کرده اند (لیوینگستون، ۱۹۹۸آ؛ سیلوراستون، ۱۹۹۰). این گرایش تا اندازه ای بر اساس این فرض بوده که مخاطب، یک تمامیت نسبتاً همگن و همچنین میراثی از مفهوم جامعه یگانه است، و بنابراین مخاطب، یگانه ای می باشد که تحت «نظم رسانه های قدیم» توسعه یافته است (اکسفورد و هاگینز ۱۹۹۶). به هرحال، بیشتر تحقیقات اخیر توجه خود را به افزایش پیچیدگی مخاطبان معطوف، و بر ماهیت پرکنده، ناهمگن و چندگانه مخاطبان رسانه ها تاکید می کند (دیویس و اوئن، ۱۹۹۸). تحقیقات در خصوص مخاطبان، به طرز فزاینده ای بر نقش فعال مخاطبان در مفهوم سازی از محتوای مورد مشاهده تاکید کرده است (لیوینگستون، ۱۹۹۸ب). ممکن است مخاطبان در روابط خود با رسانه های همگانی منفعل یا بی اعتنا باشند یا این که ممکن است فعالانه پیام های رسانه ای را پردازش، تفسیر و مفهوم سازی کنند (دیویس و اوئن، ۱۹۹۸).
تمرکز بر مخاطبان به ما اجازه می دهد برخی ایده های مهمتر را بررسی کنیم. به عنوان مثال، همان گونه که سیلوراستون (۱۹۹۰) می نویسد، مخاطب برای توسعه شناخت فرایندهای اجتماعی و فرهنگی، موضوعی اساسی است و مطالعه آن به ما اجازه می دهد که فرآیندهای فرهنگی فعال در ایجاد مفهوم اجتماعی را بررسی کنیم. برای اهداف این فصل مهم است بر اهمیتی که برخی تحقیقات درباره مخاطبان بر محوریت اجتماعی مخاطبان در قرن بیستم می دهند تاکید کنیم. بنابراین، زندگی در قرن بیست و یکم به شدت تحت تاثیر رسانه ها و اسلوب سرپرستی تعامل و گفتمان قرار گرفته و شکل دهی شده است (کاستلز، ۱۹۹۶). تاثیرات چنین ایده هایی برای مخاطب که مجموعه ای از بینندگان برای شکل ویژه ای از رسانه ها یا یک مخاطب مبارزات ارتباطات سیاسی الکترونیک در ارتباط با مثلاً مشارکت دموکراتیک یا شهروندی می باشد قابل توجه است. به عنوان مثال، بحث لیوینگستون این است که تجربیات ما به عنوان اعضای مخاطبان رسانه ها برای اسلوب و روش مشارکت مان به عنوان شهروند، امری حیاتی است، و موقعیت اجتماعی ما به طرز فراینده ای از طریق «مخاطب بودن» ما رسانه ای شده است (۱۹۹۸ ب).
لیوینگستون (ب ۱۹۹۸، ص ۱۹۴) نیز توجه را به آن چه که وی «مخاطب ضمنی» می نامد معطوف می کند و می نویسد که تفاسیر زیاد درباره مخاطبان، تعدادی فرضیه مطلق درباره استفاده آنها از رسانه ها را مطرح می کنند بدون این که تجزیه و تحلیل واقعی پذیرش مخاطب را انجام دهند. وی می گوید که چنین تجزیه و تحلیلی از مخاطب، سوالات سیاسی مهمی را پدید می آورد چون پذیرش ارتباطات، جایگاه مهم کشاکش درباره تعریف اجتماعی آن است (لیوینگستون، ۱۹۹۸ ب). تشخیص بین این تفکر که چیزهای مشخص ـ ایده ها، «حقیقت»، «واقعیت» ـ یا با بینندگان ارتباط پیدا می کند یا برای آنها اتفاق می افتد، با این ایده که رسانه ها بخشی از روشی هستند که در آن، دنیای اجتماعی روزانه فرد جوان ساخته، شکل دهی و مرز بندی می شود، امری حیاتی است.
اگر ایده های مذکور تنها تا حدی توصیف دقیق دگرگونی اجتماعی فعلی باشند، تاثیرات مهمی بر بسیاری از ایده های اصلی سیاست دموکراتیک مانند مفهوم شهروندی، مشارکت سیاسی و ارتباطات عمومی می گذارند. به عنوان مثال، آرمان لیبرال دموکراسی شهروندان فعال سیاسی ممکن است با آرمانی عوض شود که بر اعضای فعال و سنجش گر گروه مخاطبان که در آنها استراتژی ها و دانش رسانه ها بر دیگر تعاریف مرسوم از رقابت سیاسی و سازمان اجتماعی غلبه دارد، تاکید می کند (کلنر، ۱۹۹۵). به علاوه ممکن است لازم باشد که رسانه ها را به عنوان محلی برای اجرای سیاست در جامعه معاصر در نظر بگیریم و در واقع این اندیشه را مورد بررسی بیشتر قرار دهیم که سیاست و مشارکت سیاسی ممکن است به عنوان شکلی از رسانه و عملکرد عمومی در نظر گرفته شود (بل ۱۹۹۹، چنی ۱۹۹۳، مک کی ۱۹۹۸ و نیز استریت فصل ۱۰ این کتاب).
رجحان مفهوم مخاطب باید توجه ما را به برخی رخدادها که از ظهور فرهنگ های رسانه ای پدید می آید و گفتمان هایی که از آنها ایجاد می شود، معطوف کند. همچنین باید به ما یادآور شود که سیاست همانند دیگر فرآیندهای اجتماعی به همان اندازه در این توسعه های فرهنگی غوطه ور است. زیبایی شناسی زندگی روزمره (فیدراستون، ۱۹۹۱) ـ که به واسطه اشباع تجربیات روزمره با علائم و تصاویر از طریق «کارناوال پست مدرن» ارتباطات مشخص می شودـ در هدایت و تفسیر ارتباطات سیاسی الکترونیک بازتاب می یابد. همچنین این زیبایی شناسی تاثیرات ویژه ای برای هدایت مبارزات انتخاباتی و شناخت ما از آنها دارد.
در اینجا به عنوان مثال، این احتمال بجاست که تبلیغات به عنوان شکلی از ارتباطات عمومی دیده شود. در حالی که این موضوع، برداشتی مشکل زاست (فولز، ۱۹۹۶)، در عین حال عقیده ای است که می توانیم بگوییم مخصوصاً به فرهنگ های ترویجی و رسانه ای مربوط است (کلنر، ۱۹۹۵؛ اسکوومند و شرودر، ۱۹۹۲؛ ورنیک، ۱۹۹۱) که در آن، گفتمان های تبلیغاتی محوریت دارند (کوک، ۱۹۹۲). میجر از این هم جلوتر می رود و می گوید که از جنبه اجرایی تبلیغات می توان برای ایجاد عقاید مثبت شهروندی معاصر استفاده کرد. منظور وی از این موضوع این است که ما باید به تبلیغات به عنوان عمل داستان سرایی نگاه کنیم که یک تعامل مشخص با «واقعیت» را ممکن ساخته و بنابراین مدیریت آن را امکان پذیر می سازد (میجر، ۱۹۹۸).
تبلیغات محض و غوطه وری جوانان در فرهنگ تبلیغاتی به معنی توجه جدی به نقش تبلیغات در ارتباطات عمومی بوده که جنبه مهمی از مطالعات سیاسی است. تبلیغات در همه جا حضور دارد و اکنون در بخش هایی حضور پیدا کرده که پیش از این از چنین گفتمان هایی مبرا بودند. در سال ۱۹۹۷ کلیسای انگلیس تلاش کرد با راه اندازی یک سری برنامه بر اساس زایش حضرت عیسی توسط حضرت مریم و ملاقات بعد از آن از سوی مجوسیان، به عنوان یک «روز بد شگون»، مردم را به کلیساها برگرداند. در سال های اخیر همان سازمان، از تصویر حضرت مسیح بر مبنای پوستر محبوب چه گوارا در سال های دهه ۱۹۶۰ استفاده کرده است تا بین جوانان جذبه آن را بیشتر کند. تبلیغات همچنین قابلیت قابل توجهی از ترکیب زبان های مختلف و کدهایی از علایم با سادگی و سرگرمی را به نمایش می گذارد. گاهی اوقات، رفت و آمد دو طرفه است: تبلیغات سیاسی به شدت از تبلیغات محصولات بهره می گیرد و تبلیغات محصولات از گفتمان های سیاسی. غیر معمول ترین مثال در مبارزات انتخاباتی عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۷، تبلیغات تانگو (یک نوشیدنی غیر الکلی) در تلویزیون و تسکو (یک سوپر مارکت) در روزنامه ها بود («دمون پایز») که هر دو تا از تکنیک های معروف ارتباطات سیاسی استفاده می کردند.
در حال حاضر مشخصاً افراد زیادی تنها شواهد بیشتری از بی محتوا شدن را می بینند، اما باید به دو نکته توجه کنیم؛ اول این که با پیدایش فرهنگ های رسانه ای و شکل دهی زندگی اجتماعی توسط رسانه ها، نیاز به بحثی جدی درباره امکان پذیری تبلیغات به عنوان ارتباطات عمومی وجود دارد. دوم این که واکنش جوانان به انواع مشخص تبلیغات سیاسی پتانسیل و اهمیت چنین بحثی را نشان می دهد که بعداً در همین فصل درباره این ایده بحث می کنیم.
چنین ایده هایی، تغییرات جالبی را در باب ماهیت ارتباطات سیاسی و پذیرش آن پدید می آورند. به عنوان مثال، احتمالاً تمایل روبه رشد فرهنگ عامه پسند و سیاسی به ترکیب با یکدیگر ادامه خواهد یافت و روشی که احزاب سیاسی اصلی تلاش می کنند رای جوانان را جذب کنند، به طرز فزاینده ای به قابلیت آنان در بهره برداری از چنین تمایلاتی بستگی خواهد داشت.
ولی همان گونه که ون زونن (۱۹۹۸) می نویسد، بهره برداری از تاثیر مقابل بین فرهنگ عامه و ارتباطات سیاسی برای احزابی که تلاش های آنان در جلب توجه جوانان همیشه موفق نیست، استراتژی خطرناک و مشکلی است. تلاش های بی شماری برای انجام این کارها شده است بدین صورت که مرتباً سیاست مدارانی در برنامه های تلویزیونی ای که مستقیماً مربوط به جوانان است شرکت می کنند و یا در برنامه هایی ظاهر می شوند که نوع مخاطب و اعتباری دارند که سیاست مداران دوست دارند از آنها بهره برداری کنند. بدین گونه است که در انگلیس، نیل کیناک در کمدی تلویزیونی خر مرده را بنداز و تونی بلر تقریباً در همه جا ظاهر شده اند. در آمریکا، بیل کلینتون و حتی جرج بوش سروکله شان در MTV پیدا شده است. سیاست مداران نیز تلاش می کنند از طریق رسانه موسیقی پاپ، جوانان را جذب کنند؛ چه مستقیم به وسیله ضبط آهنگ های خودشان (مثلاً آهنگ پاپ دیوید استیل در سال ۱۹۸۳ به نام «حس آزادیخواهی دارم»)، یا غیر مستقیم تر از طریق سازمان ها، مثلاً ملاقات های عمومی زیاد هارولد ویلسون با گروه بیتلز در سال های دهه ۱۹۶۰. در دهه ۱۹۹۰، تونی بلر سعی کرد تا از این تکنیک حداکثر استفاده را ببرد و در رویدادهای مجله کیو ظاهر شد، در کنفرانس حزب کارگر در سال ۱۹۹۶ با رئیس کریشن رکوردز عکس گرفت و اجراکنندگان موفق دوره «موسیقی پاپ بریتانیا» مانند اویسس را تشویق کرد. تلاش برای جذاب کردن ظواهر امر، حتی به انتخاب آهنگ «اوضاع فقط می تواند بهتر شود» اثر دی ریم به عنوان سرود رسمی انتخابات، نیز کشیده شد.
سیاست مداران با این روش ها میل غیر عادی خود برای در دید عموم قرار گرفتن و نیز نگرانی در جذب رای جوانان را نشان می دهند. ولی این یک تاکتیک بالقوه خطرناک است و همان چیزی می باشد که «دموکراسی لیموزین» نامیده شده است. سیاست مدارانی که از این استراتژی در تلاش برای جلب رای جوانان استفاده می کنند، خطر دو رو ظاهر شدن و حتی بدتر از آن، ارباب وار رفتار کردن را می پذیرند. همان طور که خواهیم دید چنین تاکتیک هایی نیز اتهامات «آمریکایی شدن» را تقویت می کند که بیشتر انتقادات آکادمیک و غیر آکادمیک متوجه این موضوع است. گرچه احزاب سیاسی علاقه مند به جذب جوانان هستند و تلاش های ویژه ای را هم برای این کار انجام داده اند، به نظر می رسد تلاش های آنان کمتر از آن چیزی که امید داشتند موفق بوده است.
نه تنها احزاب در جلب حمایت میان جوانان شکست خورده اند بلکه در تحت تاثیر قرار دادن تعداد جوانانی که حتی برای رای دادن ثبت نام نکرده بودند نیز کمتر موفق بوده اند. از ۴۰ درصد یا ۰۸/ ۲ میلیون نفری که در انتخابات عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۲ رای ندادند، بیش از یک میلیون نفر آنها در مجموع تا سال ۱۹۹۷ در ثبت نام انتخابات غایب بودند که این موضوع باعث شد بحث منشور ۸۸(۵۵) این باشد که تقصیر را به گردن دلسردی، ناامیدی و اثرات باقی مانده از مالیات سرانه بیندازند.
بحرانی ترین حالتی که این شرایط داشت این بود که مخصوصاً یک سری برنامه برای جلب جوانان بین سنین ۲۴-۱۸ سال به نقش انتخاباتی خود در انگلیس آغاز شد. در فوریه ۱۹۹۶، مبارزات جنب و جوش برای انتخابات در کلوپ شورای صدا در لندن با ترکیبی از حمایت های سیاسی و سایر صنایع سرگرمی و علاقه مندان تجاری آغاز شد. این برنامه که بر اساس برنامه ای با همین عنوان در سال ۱۹۹۰ در آمریکا شکل گرفت، برنامه ای متکی بر رسانه بود و جلب توجه می کرد. این برنامه از انواع کانال های رسانه ای ـ سینما، رادیو، تلویزیون و انتشاراتـ برای تبلیغ پیام خود استفاده کرده و انواع رویدادها، نظیر کنسرت های راک، «انتخابات سایبر»، تور سراسر کشوری و انواع پوسترها و رویدادهای اطلاعاتی، را برای تبلیغ خود سازماندهی کرده بود. همه اینها شامل مشارکت فعال تعدادی از گروه های پاپ (شامل ریدیوهد، سوئید و سوپرگراس)، کمدین ها (مثل ادی ایزارد، بن التون و جو برند) و دیگر افراد معروف بود (مثل لینفورد کریستی ورزشکار). همان گونه که در زیر خواهیم دید برخی از تولیدات این برنامه با واکنش های بسیار قوی از سوی جوانان روبرو شد و مدعی است که ۰۰۰/ ۴۰۰ نفر بین سنین ۱۸ تا ۲۴ ساله در نتیجه برخورد مستقیم با این برنامه برای رای دادن ثبت نام کرده بودند.
بنابراین، ارتباطات سیاسی یک مبارزه انتخاباتی معاصر به روش های فوق با هر دو شکل مدرن و پست مدرن محبوبیت یافته است و بر اسلوب و گفتمان های صنایع فرهنگی و پر از گفتمان تبلیغاتی تکیه دارد. خوب است بپرسیم جوانان چگونه همه اینها را تجربه می کنند.

جوانان و مبارزات انتخاباتی عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۷

بحث زیر از گفتگوهای صورت گرفته با گروه های جوانان در آکسفورد طی چهار هفته از ۷ تا ۲۹ آوریل ۱۹۹۷ و دو روز پیش از شمارش آرا در انتخاب عمومی استخراج شده است. این مطالعه بر روشی تمرکز کرده است که جوانان (در این مورد ۱۸ تا ۲۶ ساله ها)، ارتباطات سیاسی را در زمینه یک مبارزه انتخاباتی دریافت می کنند، آن را می شناسند و تفسیر می کنند. این مطالعه یک بررسی کیفی بود که تلاش می کرد بر هدف پذیرش فرآیندهای ارتباطات سیاسی و به ویژه بازاریابی سیاسی تمرکز کند. این مطالعه به جای انجام یک تجزیه و تحلیل محتوایی از پیام های ارسالی به مخاطبان سیاسی، فرآیندهای پیچیده پذیرش و معناسازی پیام های سیاسی توسط جوانان را بررسی می کرد. این مطالعه می خواست این مساله را آزمایش کند که آیا جوانان ـ که کاملاً در فرهنگ های رسانه ای غرق و احتمالاً باسوادترین اعضای رسانه ای جامعه ما هستندـ با روش هایی از قبیل نکاتی که در اول این فصل بحث شد، مانند بی علاقگی، عدم مشارکت، بدبینی و بی خبری، واکنش نشان می دهند یا خیر. در نتیجه، این یافته ها تحت عنوان یک مجموعه از تناقض ها سازماندهی شده اند؛ یعنی مشارکت ـ عدم مشارکت، حساس به زمینه ـ بدون زمینه، تصویر ـ محتوا، و منفی ـ مثبت.
این مطالعه شامل سه گروه از انواع «جوانان» مختلف اجتماعی بود: یک گروه دانشجویان دوره لیسانس، یک گروه فارغ التحصیلان کارمند و بیکار، و یک گروه از تحصیل نکرده های کارمند و بیکار. گروه ها شامل مرد و زن و همه اعضا از محدوده آکسفورد انتخاب شده بودند. از تمام شرکت کنندگان خواسته شد یک پرسش نامه مختصر برای تعیین اطلاعات پایه ای و جزئیات فردی را پر کنند. با این روش، سن، جنس، زمینه آموزشی و شغل ثبت شد. همچنین در این پرسش نامه از آنها پرسیده می شد که بنویسند غالباً چقدر روزنامه می خوانند و چقدر تلویزیون به طور کلی، و اخبار تلویزیون و برنامه های مسائل روزمره جاری را به طور خاص نگاه می کنند. در کل گروه ها، پاسخ به این سوالات در ارتباط با استفاده از رسانه ها کمی متفاوت بود. بیشتر آنها به طور روزانه نه روزنامه می خواندند و نه به طور منظم اخبار تلویزیون را تماشا می کردند. آنان راجع به دیدن برنامه های مسائل جاری، غالباً عبارت «به ندرت» را بیان می کردند که با دیگر مطالعات نیز همخوانی داشت (بارنهورست، ۱۹۹۸). این پاسخ ها برای مطالعات آتی یک سوال اساسی را در بردارد و آن این که جوانان از کجا اطلاعات سیاسی خود را به دست می آورند.
به این گروه ها محدوده وسیعی از اطلاعات نشان داده شد. در هفته اول و پیش از آغاز مبارزات رسمی، به آنها تبلیغات غیر سیاسی نشان داده شد تا مشخص شود آنها راجع به تبلیغات به عنوان یک نوع و طبقه، و نیز تبلیغات مبارزاتی انتخابات عمومی پیشین انگلیس و انتخابات ریاست جمهوری آمریکا چه فکری می کنند. همچنین مثال های بیشتری از تبلیغات سیاسی در آن هفته نشان داده شد؛ مثل کارت پستال مبارزات «رای خود را بکار برید» متعلق به شورای صدا (یک شرکت تعاونی بریتانیایی موسیقی)، و موارد مربوط به «مبارزات انتخاباتی بی رحمانه» که از سوی پروژه شهرهای ایمن تر متعلق به شورای شهر آکسفورد حمایت، و به منظور افزایش آگاهی درباره خشونت خانگی علیه زنان در شهرها طراحی شده بود.
در هفته های بعد اطلاعات مربوط به مبارزات انتخابات عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۷ شامل کلیه اطلاع رسانی های انتخاباتی پارلمانی سه حزب سیاسی عمده و برخی احزاب اقلیت نشان داده شد. به عنوان یک نکته قابل توجه، در هفته پایانی مبارزات به شرکت کنندگان، برنامه تلویزیونی پایانی حزب کارگر (دوشنبه ۲۸ آوریل) و حزب محافظه کار (سه شنبه ۲۹ آوریل) که در ساعت ۶:۵۵ بعد از ظهر پخش شده بودند، نشان داده شد. این برنامه مستقیماً به گروه ها نشان داده شد، یعنی زمانی که آنان به بقیه مردم پیوستند و پیش از پخش آنها را ندیده بودند. این نوع اطلاع رسانی برخی از جالب ترین نظرات این مطالعات را فراهم کرد. به گروه ها علاوه بر پخش رادیو و تلویزیونی انتخاباتی حزبی (PEB)، انواع نوشته های انتخاباتی، پوستر، تراکت، بیانیه، مواد تبلیغاتی و آگهی روزنامه ها نشان داده شد.

یافته ها

مشارکت ـ عدم مشارکت
یک مساله اصلی فرضیه بحران، گستره ای است که در فرآیند سیاسی شهروندان خود را درگیر نمی کنند و این مطالعه مشخص کرد که سطوح عدم مشارکت، زیاد بوده و یا حداقل ظاهراً این گونه بوده است. تقریباً بدون استثنا، شرکت کنندگان بیان کردند که خودشان در مبارزات انتخاباتی کمتر درگیر بوده اند، گرچه تقریباً همه آنها نشان دادند که واقعاً به رای دادن تمایل داشتند. در این میان، اشتیاق زیادی به هیچ کدام از احزاب سیاسی وجود نداشت ولی در آن هایی که برای اولین بار رای می دادند، هیجانی معمول دیده می شود. یک جوان مذکر تحصیل نکرده گفت که «من دفعه پیش (۱۹۹۲) رای ندادم ولی این دفعه رای می دهم و هنوز هم نمی دانم چگونه رای خواهم داد». علی رغم چیرگی جو طرفداری با شدتِ کم، بیشتر اعضای گروه ها که تمایل به رای به حزب ویژه ای را در آغاز مبارزات داشتند، بر طبق تمایل خود عمل کردند. به هرحال، گرایشی به انعکاس احساسات یک جوان مونث که برای اولین بار رای می داد وجود داشت که می گفت «همه احزاب خیلی شبیه هم هستند».
به عبارت کلی، اعضای گروه ها سطح کمی از مشارکت در سیاست را نشان می دادند که بیانگر آن بود که آنان به ندرت درباره سیاست صحبت می کردند مگر «گاهی در بارها» (مذکر تحصیل نکرده) یا «گاهی با دوستان در منزل» (مونث تحصیل کرده). افراد کمی اخبار تلویزیون را «به طور منظم» نگاه می کردند در حالی که برای بیشتر آنها روزنامه ها به طور کلی بیشتر ارائه کننده سرگرمی بودند تا اطلاعات. صفحات سیاسی روزنامه ها به ندرت خوانده می شدند (بارنهورست، ۱۹۹۸). در حال حاضر مشخصاً این نوع طرز برخورد با سیاست می تواند گواه مستقیمی بر این نظریه باشد که جوانان در فرآیند سیاسی مشارکت ندارند. به هرحال، مشخص شد منظور شرکت کنندگان از «سیاست»، احزاب سیاسی عمده بودند. گفتگوهای بیشتر مشخص کرد که این جوانان درباره انواع مسائل اجتماعی مانند «محیط زیست»، «مواد شیمیایی و رابطه آنها با بیماری هایی نظیر سرطان پستان»، «مراقبت از حیوانات»، و «خوبی و بدی ساخت بزرگراه» بحث، و برخی ها اعتراف می کردند که راجع به این مسائل احساسی کاملا قوی داشتند. این پاسخ ها شواهدی هستند که امکان پذیرش و بکارگیری «سیاست جدیدی» را نشان می دهند.
جالب این که برخی افراد به ویژه بین گروه فارغ التحصیلان تمایل بیشتری به مشارکت ابراز کردند که ظاهراً این موضوع برگرفته از انواع الزامات اخلاقی بود. به هرحال، اعضای گروه ها به طرز غریبی درباره این که چگونه می توان اطلاعات سیاسی در خصوص مشارکت سیاسی را به دست آورد، خیلی توجیه نبودند زیرا حتی در یک مبارزه انتخاباتی پر از اطلاعات، همان گونه که یک فارغ التحصیل مونث گفت: «در حال حاضر جو موجود، یک جو احساساتی و غیر عقلانی است». مسلماً در حال حاضر مشکل است بفهمیم این تمایلات چقدر جدی هستند، ولی این تفکرات، پرسش هایی را درباره روش هایی که جوانان باهوش، توانا و بلند پرواز، ظاهراً با نیازهایی متفاوت از زمان حال، توانایی های احساساتی و فکری خود را بیان می کنند، پدید می آورد. به علاوه، در زیر این «تمایل به علاقه مندی بیشتر» این حس وجود دارد که منظور واقعی اعضای گروه این بود که آنها واقعاً در انتظار ایجاد انگیزه هستند و علاوه بر این انتظار دارند مورد اصرار و سماجت فروشندگان محصولات سیاسی قرار گیرند. اگر مساله این است (و هم چنان که بعداً بحث می کنم به همین سادگی هم نیست)، این موضوع دارای برخی تاثیرات جالب و بالقوه رادیکال برای وفاداری سیاسی و بازاریابی محصولات سیاسی است، چون نشان می دهد که اساس انتخاب متعصبانه و آتی ممکن است بر اساس خواست مشتری باشد تا عادات قلبی آن.
به عنوان معنیِ نهفته در اظهارات قبلی، هر دو گروه تحصیل کرده و نکرده، خودِ مبارزات انتخاباتی و پوشش خبری آنها را کسل کننده یافتند. به نظر می رسید استفاده از اصطلاح کسل کننده، بوسیله مشارکت کنندگان گروهی می تواند معنای زیادی داشته باشد. اول این که مبارزات انتخاباتی ذاتاً خواب آور و کسل کننده بودند هرچند که علامت مشخصی وجود نداشت که این امر را اثبات کند و معمولاً منظور پاسخ دهندگان این بود که میزان بسیار زیاد پوشش رسانه ای شگفت آور بود. یک فارغ التحصیل مذکر گفت که «رسانه ها پر از زد و بند انتخاباتی است. من از همه اینها پرهیز می کنم. نباید به اینها توجه کرد»، در حالی که یک تحصیل نکرده مونث می گوید: «دیگر شورش درآمده است. مایلم در زمان انتخابات از روزنامه ها دور باشم». هیچکدام از اعضای گروه ها نگفتند که در پوشش خبری انتخابات در رسانه ها کاستی وجود داشته است. معنی اصطلاح کسل کننده بیشتر نشان می دهد که اگر چه شرکت کنندگان درباره خود به عنوان اعضای یک طبقه مجزا از «جوانان» فکر نمی کردند، بعضی از آنها این مبارزات را کسل کننده یافتند چون «برای نسل مسن تر بود. آنها مبارزات انتخاباتی را دوست دارند، ولی من معمولاً نمی توانم با آن ارتباط برقرار کنم» (تحصیل نکرده مذکر). گفتن آن چه که این موضوع درباره زیاده روی ـ مخصوصاً حزب کارگر نوین - در مبارزات انتخاباتی جوان پسندانه بیان می دارد، سخت است و به نظر می رسد نکته قبلی را این گونه تغییر می دهد که جوانان ظروف خالی هستند که منتظرند توسط نوع درستی از مبارزات انتخاباتی پر شوند.
حساس به زمینه ـ بدون زمینه
همان طور که دیدیم، یکی از نگرانی ها درباره کیفیت ارتباطات سیاسی و در واقع خود دموکراسی، گستره ای است که در آن فرآیندهای «آمریکایی شدن» و در این مورد خاص به سیاست بریتانیا سرایت کرده است (برنتز، ۱۹۹۸). جالب آن که به نظر می رسید در همه گروه ها بیزاری مشخصی نسبت به آن چه که آنها آن را به عنوان آمریکایی شدن سیاست و سبک مبارزاتی بریتانیا در نظر می گرفتند وجود داشته باشد. یک فارغ التحصیل مذکر، سبک آمریکایی تبلیغات سیاسی را به عنوان «خیلی سطحی که واقعاً مرا عصبانی می کند» توصیف کرد، در حالی که بسیاری دیگر تمایل داشتند جنبه های اطلاع رسانی حزبی انتخابات را که به عنوان «خیلی آمریکایی» دوست نداشتند، فراموش کنند. به نظر می رسید شکایت آنان در این زمینه برابر با آمریکایی شدن و با تاکید بر شخصیت در مقابل سیاست ها و پیروزی تصویر بر محتوا در ارتباطات سیاسی باشد. بعضی افراد در گروه های مختلف نیز روش هایی را خاطرنشان کردند که تبلیغات سیاسی آمریکایی (در جلسه اول نشان داده شده) موضوعات مشکل را تا حدی فشرده کرده که به نظر بی معنی رسیدند. بیشتر افراد این گروه ها، آگهی های سیاسی تلویزیونی ۳۰ ثانیه ای در مبارزات آمریکا را به خاطر نمی آوردند، گرچه غالباً مجذوب ذوق و شور و حال و نوآوری های عرضه شده بودند. این مساله با توجه به سطح معمولاً پایین احترامی که نوع بریتانیایی تبلیغات تلویزیونی سیاسی دارد تا حدی تعجب برانگیز است. «خیلی طولانی»، «به طرز باورنکردنی کسل کننده» و «زمان پخش آنها من بیرون می روم تا قهوه درست کنم» نمونه ای از پاسخ ها به «نهاد غیر قابل احترام» پخش تلویزیونی انتخاباتی احزاب در بریتانیا است. با کنار هم گذاشتن این بخش های به ظاهر متناقض، مشکل است ببینیم چگونه بازاریابان سیاسی می توانند پیروز شوند. واکنش نفرت انگیز به خود تبلیغات آمریکایی و مبارزات آمریکایی شده بریتانیا ممکن است موضوع مقاومت فرهنگی نباشد (علی رغم انواع قابل توجهی از دیگر محصولات فرهنگی آمریکایی که مشتاقانه مصرف می شوند)، گرچه علائمی از این موضوع دیده می شود که بیشتر مربوط به ناتوانی در ارتباط با زمینه ای است در آن چنین پیام هایی مبادله می شوند. وقتی به گروه ها بعضی از تبلیغات کلاسیک آمریکایی ۳۰ سال پیش و بیشتر نشان داده شد (مثل دختر بچه و محل بمب در مناظره جانسون با گلدواتر، و یا کلیپ خرسی در جنگل از تبلیغات ریگان در سال ۱۹۸۴، آنها اصلاً نتوانستند با آن ارتباط برقرار کنند و به این مقدار تنزل داده شدند (اگر کلمه درستی باشد) که راجع به ارزش زیبایی شناختی قضاوت بکنند نه ارزش تولید. حتی تقلید مرثیه ای و کلیشه ای از بچگی آرکانزاس ـ کندی بیل کلنتون نیز بر آنها تاثیری نداشت، گرچه رئیس جمهور و اشتباهات کوچک معروف وی به خوبی برای آنها شناخته شده بود. به عبارت دیگر «کیناک ـ یک فیلم» متعلق به هیو هادسن که مهم ترین بخش تلاش پخش تلویزیونی انتخاباتی حزب کارگر در سال ۱۹۸۷ بود، واکنش های قوی و حتی احساساتی را ایجاد کرد: «شخصاً از کیناک متنفرم» و «مشخصاً وی یک مرد احساساتی است و من فیلم را خیلی غم انگیز یافتم». بیشتر اعضای گروه با حالتی اندک متفاوت تر، استفاده لیبرال دموکرات ها از پانچ و جودی برای به مسخره گرفتن سبک تبلیغاتی رقابت احزاب کارگر و محافظه کار را تحسین کردند، علی رغم این واقعیت که این کار مشخصاً کپی برداری واضحی بود. آنها از تائید آن راضی بودند چون خنده دار و نیز بجا بود، یعنی شرح مناسبی از سبک سیاسی که آنها با آن آشنا بودند. همچنین استفاده موثر از ویژگی هایی است که مستقیم از دوران بچگی آمده است و در تار و پود فرهنگ ملی وجود دارد. واکنش به نخستین پخش تلویزیونی انتخابات حزب محافظه کار که آینده زندگی فعلی تحت دولت کارگر را جذاب نشان می داد، باعث بروز احساسات مختلفی شد. به هرحال قابل توجه ترین بخش آن، این بود که این دیدگاهِ نشان داده شده در آن تبلیغات سیاسی، اعتباری نداشت؛ «دنیا همان گونه هست و احتمالاً خواهد بود» (دانشجو). همچنین این پخش تلویزیونی به صورت «منفی» مدنظر قرار گرفت یعنی سنتی معمول که من در قسمت زیر به آن رجوع می کنم و به واسطه فعالیت ناچیز، تضعیف شده است.
تصویرـ محتوا
در همین محدوده است که بیشتر دودلی و تردید دیده می شود. عموماً این حالت به عنوان یک نوستالژی قدرتمند و شاید بازمانده برای سبکی سیاسی و مبارزات سیاسی (برخوردهای رو در رو بین رای دهنده و کاندیدا، بحث مفصل مسائل، دیگر شکل های ارتباطات گفتگویی) و سبک بی طرفانه و جذاب انتقاد تئاتری ظاهر می شود (آداتو، ۱۹۸۸). در این مورد تفاوت های کاملاً مشخصی بین گروه ها وجود داشت. گروه دانشجویان تا حد زیادی بی خیال و راحت بودند و هرگونه پیشنهاد از احزاب را ساختارشکنی، و درباره ارزش های تولیدی و کیفیات زیباشناختی پخش تلویزیونی انتخاباتی احزاب و تبلیغات پوستری اظهار نظر می کردند، ولی همه این جنبه های ترکیب بازاریابی را به عنوان بخش اساسی فرآیند ارتباطات می دیدند. گروه فارغ التحصیلان جواب های خود را به صورت تمایل بیان می کردند ولی بیشتر مایل بودند تلاش های یک حزب برای استفاده از رسانه تلویزیون را به صورت موثرتری به عنوان نوعی مهارت ببینند. علی رغم این، در تناقض اولیه یک تغییر وجود دارد. ممکن است این مهارت و استادی ناپسند شمرده شود ولی در جایی که از آن استفاده می شود (مثلاً در به کارگیری هنرپیشگان برای ایفای نقش اعضای معمول جامعه)، باید خوب انجام شود و این کاری حرفه ای است. در برخی مواقع و زمانی که یک فعال سیاسی «واقعی» در این گونه برنامه های تلویزیونی ظاهر می شود (مثلاً جیمی گلد اسمیت از حزب رفراندوم، سخنگوی نخست سبزها و رهبر حزب حقوق طبیعی)، واکنش تمام گروه ها تقریباً تند و گزنده بود. گلد اسمیت که در آن زمان، جامعه هنوز از بیماری کشنده وی اطلاع نداشت به عنوان «دیوانه»، «مثل شخصیت وینست پرایس» و «چیزی از یک فیلم وحشتناک» توصیف شد. بدتر این که وی چون خیلی احساساتی بود، به رو راست نبودن متهم شد. جفری کلمنتس از حزب حقوق طبیعی به عنوان «یک مرد کت شلواری با قیافه کسل کننده که چرت وپرت می گوید» (مرد فارغ التحصیل) توصیف شد در حالی که سخنگوی نخست حزب سبزها، «خیلی سبز» (زن دانشجو) و «غیر حرفه ای» (از چند نفر) به نظر می رسید که هر دوی این اظهارنظرها از ارزش پیام وی می کاهد.
بنابراین، صداقت، تضمین پذیرش مناسب نیست و باید به طور مناسبی ارائه شود. گلد اسمیت مشخصاً برخی کدهای ضمنی آن چه که مورد قبول است را شکست و در نتیجه قدرت پیام وی از هم پاشیده شد. از طرف دیگر، جان میجر نتوانست از شخصیت تصویر مشابه خود که در تمام دوران نخست وزیری اش به وی چسبیده بود رهایی یابد. وی برای تمام اعضای همه گروها، به طور ثابتی «خاکستری» بود و باقی ماند. چند نفر واقعاً گفتند که پی بردند پذیرش وی از سوی آنان کاملاً به واسطه جنبه دیگرخودِ حقیقی(۵۶) او رسانه ای شده بود و آنها هنوز نمی توانستند چهره جدیدی از او تصور کنند. به نظر می رسد ما در اینجا مدرکی داریم که ممکن است هر دو تصویر مثبت و منفی سیاست مداران را در آگاهی جمعی دربر گیرد (اکسفورد و همکاران، ۱۹۹۲).
اطلاع رسانی حزب رفراندم از سوی جیمی گلد اسمیت، عقیده برخی از شرکت کنندگان و به طرز قابل توجهی گروه دانشجویان را تغییر داد طوری که آنها اظهار کردند رویکرد اتخاذشده توسط حزب «حقیقتاً برنامه تلویزیونی خوبی نبود». این قضاوت نه تنها بر اساس سبک بحران گونه بیانات گلد اسمیت، بلکه بر مبنای وسیله مورد استفاده وی برای رساندن پیام یعنی «نگاه مستقیم به دوربین برای بیان اظهارات» است. گفتمان صمیمانه اما بیشتر منطقی میجر درباره اروپا در دومین برنامه تلویزیونی انتخابات حزب محافظه کار، از سوی اکثریت شرکت کنندگان، ارزشمند ولی خواب آور تلقی شد، به عبارت دیگر «فقط مجبورید بخوابید» (فارغ التحصیل زن). با این حال غالباً اعضای گروه ها اصرار کردند که می خواهند درباره این که «احزاب از چه چیزی حمایت می کنند» اطلاع داشته باشند و در این خصوص مستقیماً چیزهایی درست و حسابی بشنوند. به نظر می رسد این موضوع، کم گویی های طولانی درباره سیاست حزب به واسطه یک سیاست مدار با قابلیت نصفه و نیمه بیان را منع می کند. اعضای یک گروه، اجرای میجر را به «بدتر از تماشای در و دیوار» تشبیه کردند. یک معیار درباره این که چه چیزی ممکن است آمیزه قابل قبولی از صحبت مستقیم و ارزش های سرگرم کننده باشد، نخستین اجرای تلویزیونی توسط لیبرال دموکرات ها بود که در آن، مردم مختلف و ظاهراً «واقعی»- در NHS، در بخش آموزش و غیرهـ از رهبر حزب لیبرال دموکرات یعنی پدی اشدون سوال می کردند و جواب می شنیدند. عموما این برنامه طرفدار داشت چون زنده بود و شامل افراد واقعی با شغل های حقیقی بود و چیزهایی می گفتند که انتظار می رفت مردم معمولی به صورت معقولانه ای راجع به سیاست عمومی و گرایش های یک حزب بپرسند. علی رغم این، شرکت کنندگان کاملاً مشتاق بودند که به کمبودهای تولید به ویژه به سناریو، توجه کنند و بپرسند چند تا از مردم «واقعی»، فعالان حزبی بودند و حدس بزنند که آیا واقعاً وقتی سوالات پرسیده می شد، اشدون آنجا حاضر بود یا نه.
تمرکز بر رهبران حزب برخی نگرانی ها در گروه ها را ایجاد کرد و شواهد بیشتری از آمریکایی شدن سیاست و تغییر آگاهانه به سبک مبارزات ریاست جمهوری را مجسم کرد. در این زمینه، بیشتر نگرانی ها راجع به حزب کارگر بیان شد، به طوری که یک فارغ التحصیل زن اظهار نگرانی کرد که «ممکن است این مساله در طول انتخابات درست باشد ولی شما نمی توانید یک کشور را به این روش اداره کنید». عموماً انتقادجویی به جای اصول عقاید، به روش ها و تاثیراتی بود که رهبران با آن سر و کار داشتند. تلاش لیبرال دموکرات ها در دومین برنامه تلویزیونی خود برای توصیف پدی اشدون به عنوان مرد عمل و مرد کاملاً دلپسند، دقیقاً همان نوع واکنش هایی را تحریک کرد که حزب (و پیشینیان آن) باید سال ها از آن وحشت داشته باشند یعنی از سوالاتی مانند «خوب است، ولی می خواهیم این افراد بر ما حکومت کنند؟» (یک فرد تحصیل نکرده) گرفته تا سوالات مختصر ولی هنوز بی توجه مانند «آن شبیه آگهی پدیگری چام است» (دانشجو). نمایش تصویر کاملاً مستند تونی بلر در برنامه مولی دینین، به طور عام واکنش های مطلوبی در گروه تحصیل نکرده ها ایجاد کرد ولی از طرف هر دو گروه فارغ التحصیلان و دانشجویان با واکنشهای انتقادی تری روبرو شد. مردانه بودن معمول آن باعث شد برخی افراد به بلر به عنوان «نچسب»، «سطحی» و «حساب گر» نگاه کنند، یعنی همه صفاتی که در جلسات مختلف درباره وی استفاده شده بود ولی هم چنان برچسب «مصنوعی بودن» که به وی زده شده بود وجود داشت. یک عضو گروه فارغ التحصیلان گفت «فکر می کردم نزدیک بود بزند زیر گریه» و این بیان رضایت آمیز نیست. یکی دیگر از اعضای همان گروه گفت «قُلّابی به نظر می رسید» و اضافه کرد که «ولی به هرحال همه آنها قُلّابی هستند». به هرحال، به نظر می رسید بیشتر آنها فکر می کنند که شخصی سازی مبارزات یک بخش اجتناب ناپذیر از رای جمع کردن الکترونیک مدرن بود.
ولی در کل، آخرین برنامه تلویزیونی انتخاباتی حزب کارگر بالاترین امتیاز را به دست آورد. اعضای گروه در واکنش به آن نه تنها نشان دادند که علی رغم هذیان گویی ارتباطات، کاملاً قابلیت ایجاد یک «شناخت دانش عملی» را دارند، در عین حال دنیای شدیداً خود ارجاع سیاست و تبلیغات سیاسی را تشخیص می دهند و می فهمند. فیلم زندگی جالبی است با هنر نمایی کاپرا در خدمت حزب کارگر نوین قرار گرفت و پیت پستلتویت به عنوان فرشته و (همان طور که چند نفر یادآوری کردند) یک بازیگر بی اهمیت معروف در تلویزیون که در آگهی های تجاری بیمه ظاهر می شد، مثل جیمی استوارت در بریکستون، یا شاید برکنهد، برای بازی انتخاب شدند. واکنش به آن را فقط می توان به دو صورت رضایت و عصبانیت توصیف کرد. «آیا آنها واقعاً فکر می کنند این جور چیزها روی مردم تاثیر می گذارد؟» (تحصیل نکرده مرد). دیگران در گروه های دیگر گفتند نه، چرا که آن «وزنه متقابل سنجیده برای اولین برنامه تلویزیونی توری(۵۷) بود که (OTT(۵۸ هم بود» (تحصیل نکرده مونث). تقلید مسخره آمیز آگاهانه (اگر هم چنین منظوری بوده است) به عنوان امری قابل قبول و نه مطلقاً منفی در نظر گرفته شد. این یک واکنش شدیداً پیچیده به ارتباطات سیاسی است که در سطوح مختلف عمل می کند. در ارتباط با ایده سیاست به عنوان یک کارناوال پست مدرن، دروغین ولی سرگرم کننده واکنش هایی متناسب وجود دارد. یک عضو گروه فارغ التحصیلان می پرسد «چگونه می توانستیم بفهمیم که جدی نبود؟». یک همکار جواب می دهد: «مل اسمیت یا مستر بین را در صندلی راننده تاکسی بنشانید».
منفی ـ مثبت
از عبارات و واژه های تبلیغاتی منفی به شدت انتقاد شد ولی هر کس که از این اصطلاح استفاده می کرد آن را با روشی بسیار ویژه به کار می برد. «منفی» به آن صورت که اعضای گروه ها از آن استفاده می کردند به معنای بیان موقعیت خود شما، یا رک و راست صحبت کردن یا این که شما (به عنوان یک حزب یا کاندیدا) دوست دارید که حزب چگونه باشد، نبود. در واقع، این موضوع به معنای شکست در رساندن پیام سیاست مداران به رای دهندگان است. با مخالفانْ نامهربان بودن و حتی تا حدی ناراست بودن قابل قبول بود مشروط به این که شما دلیلی برای اظهارات خود داشته باشید. احتمالاً وقتی پرسیده می شود احزاب سیاسی در زمان انتخابات چه باید انجام دهند، تعداد زیادی از اعضای گروه ها چیزهایی مثل این می گویند: «سیاست ها را فهرست کنید» و «وقت و دقت بیشتری برای ادبیات سیاسی و بیانیه ها بگذارید». از گروهی که پیش از این بیزاری خود را برای پیگیری اخبار و دیدن برنامه های «کسل کننده» برنامه های تلویزیونی بیان کرده بودند، به نظر می رسد تجویز وقت بیشتر گذاشتن برای اسنادی که هیچ کسی به جز متخصصان سیاسی و رقیبان، آنها را نمی خرند، احمقانه باشد ولی این نوع اعتقاد به همراه این ادعا که یک سیاستِ گفتگویی، قابل اعتمادتر از نوع رسانه ای آن است، به عنوان یک نوع شعار تکرار می شود. تجربه و رفتار عمومی آنها نشان می دهد که احتمالاً نه با چنین تغییر جهتی مشارکت می کنند نه به طرز قابل توجهی به واسطه نبود آن تضعیف می شوند.
جالب آن که ارتباطات سیاسی ای که همه گروه ها را بیشتر درگیر کرد (مخصوصاً فارغ ا لتحصیلان و دانشجویان)، آنهایی بودند که از منابع «غیرمرسوم» بودند، به ویژه پوسترهای «تبلیغات بی رحمانه» و تبلیغات قدرتمند بصری متعلق به شورای صدا. پس از آن که این پوسترها به گروه ها نشان داده می شدند، همیشه بحث طولانی و شدیدی درباره معنا و مخاطب و میزان کارایی آنها در می گرفت. گرچه برخی افراد در گروه های تحصیل کرده به منشا آنها مشکوک بودند (به عبارت دیگر این که آنها در حقیقت، نژادپرست یا طرفداران تبعیض جنسی بودند یا مخالف این چیزها)، این پیام ها برای بیشتر افراد واضح بود و تعصب حزب کارگر در تبلیغات مورد قبول واقع شد. بیان موافقت هایی نظیر «باهوش»، «جسورانه»، «با نگاه به جوانان» و «استفاده موثر از تصاویر»، امری عادی بود. مبارزات انتخاباتی با پوسترهای بزرگ تر و گران قیمت تر توسط احزاب اصلی، در تصورات شرکت کنندگان تاثیر کمی داشت. شعار «چشمان شیطانی» بلر به طور کلی خنده دار و مسخره بازی درستی به نظر می رسید چرا که تصویری از عروسک خیمه شب بازی تونی بلر روی زانوی صدر اعظم کهل بود. مشخصاً در این جا آنها صرفاً قضاوت زیباشناختی نمی کنند چرا که این عقیده عمومی وجود داشت که هر دوی این تصاویر در یک واقعیت مورد بحث و جدل خریدار داشت و درباره مسائلی خوشایند بود؛ یعنی اعتماد به سیاست مداران و جایگاه بریتانیا در اروپا. اعضای گروه، راجع به بقیه مبارزاتِ پوستری عمدتاً ناآگاهی خود را بیان می کردند، گرچه یک نفر در گروه تحصیل نکرده ها گفت که اتوبان A۴، «اقیانوسی از پوسترهای زرد لیبرال دموکرات ها بود». سرقت حزب سبزها از گروه دوستداران زمین، جدا از سخنگوی اول بدشانس آن، به خوبی پذیرفته شد ولی آنها درباره سانسور پخش اتحاد هواداران زندگی چیز زیادی نداشتند که بگویند.

نتیجه گیری

به نظر می رسد در نظر گرفتن جوانان در گروه های مورد مطالعه ما، به بازاریابی سیاسی، ارزش مثبت با محتوای اطلاعاتی زیادی می دهد. منفی بودن این گفتمان، کم است و تحت تاثیر تصویر قرار نمی گیرد. با نگاهی دقیق تر، نوستالژی آنان به سبک های ظاهراً قابل اعتمادتر ارتباطات سیاسی، به یک الگوی پیچیده تر شناختی مبدل می شود که در آن، ارزش های زیباشناختی با ارزش های ابزاری رقابت می کنند و هر دو حاوی مفاهیم فرعی اخلاقی هستند. در حالی که آنها از روش های معمول سیاست و ارتباطات سیاسی جدا هستند، بی جهت بدبین و شکاک هم نیستند. آنها تا اندازه ای درباره انواع ارتباطات که در آن، گفتمان سیاسی فعلی شکل دهی می شود، اطلاعات دارند، و در عین حال که از نظر سیاسی به مفاهیم مرسوم آگاه نیستند، مطمئناً در اقیانوس فراتکنولوژی بودریلارد سرگردان نیستند (بودریلارد، ۱۹۸۳). واکنش آگاهانه آنها به یک نوع کاملاً پیچیده بازاریابی سیاسی، ممکن است به واسطه فقدان عمومی تعهد آنها به هر یک از عقاید سیاسی تسهیل شود. مطمئناً این درک وجود دارد که جدایی نسبی آنها از سیاست عمده و بی ریشگی ایدئولوژیک آن ها، سیاست را بیشتر به سمت یک بخش از سبک زندگی می کشاند، چیزی که هر وقت بخواهیم می توانیم در مورد آن بحث کنیم و شاید آن را متوقف کنیم. به عبارتی آنها سبک های زندگی را در جستجوی یک سیاست بر می گزینند. اگر به نظر می رسد این موضوع از نظر اخلاقی فاقد معنا است باید دقت کرد که در واقع در هیچ جا کاملاً درک نگشته است. آنها بعید است شواهد مربوط به دوگانگی نسبت به جنبه های بازاریابی سیاسی و نوستالژی برای شکلی از سیاست گفتگویی را تجربه کرده باشند. آن چه که خیلی قابل توجه است گستره ای است که در آن، ساخت و ساخت شکنی خود رسانه ها باعث واکنش آنها به رویدادهای سیاسی و رسانه ها می شود. مرگ و خاک سپاری پرنسس دایانا گرچه پوشش داده نشده بود، مثال مشخصی است از این که در چه جاهایی جامعه نگران تر است و ممکن است نشان دهنده این باشد که شکاف منسوب بین جوانان و بقیه در این زمینه کمتر است. بنابراین، آیا آنها قربانیان فرهنگ سه دقیقه ای سیاست یا شخصیت های پست مدرنی هستند که هنوز دنبال یک سند می باشند؟ همان طور که دیدیم، تعدادی از مفسران، بر اثرات منفی فرهنگ رسانه ای شده بر مشارکت مدنی و سرمایه اجتماعی افسوس می خورند (پوتنام، ۱۹۹۵). موضوع این است که جوانان در این گروه های گفتگو کاملاً در بحث در زمینه پست مدرن که مبارزات الکترونیکی است، تبحر دارند. دوری آنها از سیاست های اصلی، آنها را از ارزش های هنجاری خسته نمی کند ولی سوالاتی را پدید می آورد مبنی بر این که آیا هواداری آن ها، هر قدر هم اندک، می تواند توسط چنین شکل های مدرنی سازگار شود یا نه.
بحث این فصل این بود که هنگام مدنظر قرار دادن جایگاه جوانان در سیستم سیاسی، احتمالاً مفیدتر خواهد بود که به جای آن که به عنوان یک تفکر مرسوم این گروه را جزئی از حوزه انتخاباتی سیاسی در نظر بگیریم، آنها را به عنوان جزئی از تشکیل دهندگان مخاطبان سیاسی ببینیم. مشخصاً چنین شناختی برای بسیاری از مفسران مذکور مشکل زا خواهد بود و در بهترین حالت چنین تغییری ممکن است با نتایج مبهم و پتانسیل فاقد قطعیت توام شده باشد. اما، خواه ما آن را دوست داشته باشیم یا نه، به هر حال می تواند روش مفیدی باشد برای شناخت جوانان و سیاست (و به واقع به قدر کافی همه رای دهندگان و شهروندان) و رفتار این گروه ها در یک فضای عمومی و جامعه به شدت رسانه ای شده.

فصل هفتم: دگرگونی حکومت؟

کن نیوتن
نوع بشر عموماً بیشتر با چشمانش قضاوت می کند تا دستانش، زیرا همه کس می تواند ظاهر را ببیند اما اندک کسانی می توانند واقعیت را لمس کنند. همه انسانها، تو را از روی ظاهر قضاوت می کنند، ولی اندک کسانی به ماهیت واقعی شما پی می برند. (ماکیاولی در کتاب شهریار)
آیا رسانه های همگانی دولت مدرن را دگرگون کرده اند؟ بسیاری ادعا می کنند که آنها این کار را کرده اند و بحث شان این است که رسانه های همگانی دیگر حاملان حقیر اخبار نیستند بلکه به بازیگران شدیداً بانفوذی در بازی های سیاسی با قدرت مستقل خود تبدیل شده اند. آنها می توانند شغل های سیاسی را نابود یا طولانی تر، و دولت ها را سرنگون یا آنها را از انتقاد حفاظت کنند. آنها افکار عمومی را شکل می دهند، برنامه کار سیاسی را وضع، و محتوای سیاست گذاری عمومی را تعیین می کنند. آنها نقش و ماهیت سازمان های دولتی را تغییر داده و حتی خود دموکراسی را تضعیف کرده اند. مطابق این نظریه، رسانه های مدرن، دیگر «رکن چهارم» نیستند که به مردم اطلاع رسانی و به عنوان «نگهبان قانون اساسی» عمل کنند. آنها به یک نوع ستون پنجم دارای قدرت سیاسی عظیم ولی به صورت مخفی و با پاسخ گویی اندک تبدیل شده اند.
دیگران نه به خاطر رسانه های همگانی بلکه به خاطر قدرتی که به دولت ها و نخبگان سیاسی می دهند هشدار داده اند. طبق این دیدگاه، سیاست مداران می توانند از توانمندی فنی رسانه های همگانی برای اهداف خود استفاده کنند. آنها که از سوی تیم های مشاوران روابط عمومی، مدیران رسانه ها، کارشناسان نظرسنجی افکار، مدیران تبلیغاتی و کارشناسان اطلاعاتی مورد مشاوره قرار می گیرند، از تمام فوت و فن های تکنولوژی ارتباطات همگانی استفاده می کنند تا بر رویدادهای سیاسی و افکار عمومی به صورت مخفیانه و احتمالاً غیردموکراتیک تاثیر بگذارند. گفته می شود که از این طریق سیاست مداران مدرن می توانند زبان بحث های سیاسی و جریان اخبار و اطلاعات را کنترل و عقاید سیاسی را دست کاری کنند.
شناخت چیزهایی که باعث ادعاهای فوق الذکر می شود غالباً مشکل می باشد. بسیاری از آنها پذیرفتنی ولی در عین حال متناقض است. به عنوان مثال، برخی مدعی هستند که رسانه ها کردار و گفتار سیاست مداران را مسئولانه تر می کنند در حالی که بحث دیگران این است که در حال حاضر سیاست مداران توسط رسانه های جدید به خوبی تجهیز شده اند تا بر رای دهندگان تاثیر گذارند و آنها را فریب دهند. برخی مدعی اند که رسانه های همگانی، رهبران دولت را تضعیف و به دلیل قرار گرفتن آنها در معرض انتقادهای مداوم، از زندگی سیاسی آنها می کاهند. اما دیگران معتقدند که سیاست مداران می توانند از کلیه فوت وفن های مدیریت رسانه ها استفاده تا به آنها در تثبیت قدرت خود کمک کنند. بر اساس یک نظریه، تلویزیونی کردن پارلمان، نمایندگان را قادر می سازد که بهتر نقش دموکراتیک خود را اجرا کنند، در حالی که نظریه دیگری از این سخن می راند که این موضوع، عملکرد دموکراتیک پارلمان ها را تضعیف کرده است. برخی معتقدند رسانه های همگانی انواع عقاید را بیان می کنند در حالی که دیگران از این موضوع مطمئن نیستند که رسانه های همگانی به فرا دموکراسی و گران باری دولت کمکی کنند.
این فصل مجموعه ای از اظهارات متعارض درباره توانمندی رسانه ها برای دگرگونی دولت مدرن را بررسی خواهد کرد و عمدتاً طیفی از تئوری هایی را مدنظر قرار می دهد که با خاص ترین آنها شروع می شود و تا عمومی ترین آنها ادامه می یابد. بخش نخست به طور خلاصه، روش هایی را که دولت مرکزی انگلستان فعالیت های ارتباطاتی خود در واکنش به چالش ها و فرصت های رسانه های جدید به رسمیت شناخته است بازنگری می کند. بخش دوم به اثرات بر رهبران دولت در سطح فردی می پردازد، یعنی این که آیا آنها قادرند از پتانسیل تبلیغات رسانه های همگانی به منظور نمایش تصویر مطلوب بهره برداری کنند؟ یا این که در عوض آنها قربانیانِ نگاه خیره بی رحمانه توجه رسانه ای و انتقادی هستند؟ سومین بخش، اثرات تلویزیونی کردن پارلمان را مورد توجه قرار می دهد؛ یعنی اثرات رسانه های همگانی بر نهاد مرکزی دولت. بخش چهارم بر سیاست ها و محتوای آنها تمرکز می کند، یعنی چقدر تلاش های دولت برای ارتباط عمومی موفق است؟ پنجمین بخش، اثرات رسانه ها بر ماهیت و فرایندهای دولت یعنی شفافیت، پنهان کاری و ماهیت رهبری را مدنظر قرار می دهد. آخرین مورد به یک سیستم دموکراتیک به صورت کلی می پردازد؛ یعنی نقش رسانه ها در ایجاد فرا کثرت گرایی و گران باری دولت. این فصل به انگلیس توجه می کند ولی در کنار آن گه گاهی نگاهی به کشورهای دیگر می اندازد تا دیدگاهی مقایسه ای به دست آید.

سازمان داخلی دستگاه ارتباطات دولت

رمزی مک دانلد، شغل منشی مطبوعاتی نخست وزیری را در سال ۱۹۳۱ ایجاد کرد و از همان آغاز کار، این شغل اثر تمرکزی بر دولت داشت. اولین مسئول آن اظهار کرد که وی صرفاً سخنگوی نخست وزیر نیست بلکه «لازم است برای دولت به طور کلی در تمام موضوعات دارای ویژگی عمومی، فعالیت کند». ادارات مطبوعات و اطلاعات دولت مرکزی ـ نخست وزیر و دپارتمان های وایت هال ـ در پنجاه سال بعد به ویژه در دوران جنگ، بزرگ تر و مفصل تر شدند (اگیلوی وب، ۱۹۶۵)، ولی در دهه ۱۹۸۰ و در دوران تاچر و منشی مطبوعاتی وی یعنی برنارد اینگهم بود که این سیستم متمرکزتر، پر هزینه تر و قدرتمندتر از گذشته شد. اینگهم از شغل خود به عنوان رهبر ارکستر ارتباطات دولت دفاع، و برای این کار یک سازمان مرکزی ایجاد کرد که تمام داونینگ استریت، وایت هال و وست مینستر، [به عبارتی کل دولت]، را تحت پوشش قرار می داد.
اینگهم از جلسات هفتگی مسئولان اطلاعات(۵۹)(MIO) به عنوان مرکز فعالیت های خود استفاده کرد. پیش از آن که وی کنترل را به دست بگیرد، ۲۲ نفر از کارکنان رده بالای مطبوعات و اطلاعات در دولت مرکزی، MIO را اداره می کردند ولی بخش چندان مهمی محسوب نمی شد. هث و ویلسون دو منشی دیگر مطبوعات حتی زحمت رسیدگی به آن را به خود نمی دادند. اینگهم آن را به یک مرکز داد و ستد تبدیل کرد که کلیه اطلاعات از دولت به دنیای خارج را کنترل و هماهنگ می کرد. وی به اطلاعات پیشرفته درباره کلیه مطبوعات، بیانیه ها و مشارکت رسانه ها نیاز داشت. وی اصرار داشت که همه اعضا MIO باید به جای دپارتمان ها یا وزرای خود به وی (و بنابراین به نخست وزیر) وفاداری و صداقت داشته باشند، و کنترل استخدام و آموزش کارمندان نخبه مطبوعات در دولت را به دست گرفت؛ به طوری که آنها وفاداری کاملی را از خود نشان دادند. تحت قانون سفت و سخت اینگهم، MIO کابینه در سایه مسئولان مطبوعاتی دولت شد (کاکرل و همکاران ۱۹۸۴، فرانکلین، ۱۹۹۴، ص ۹۵-۸۲).
دپارتمان های مطبوعاتی وایت هال مستقیماً به وسیله شبکه کامپیوتری به اداره مطبوعات نخست وزیری متصل بود به طوری که می توانست کنترل خود بر اطلاعات را تثبیت کند. اداره نخست وزیری به نوبه خود به واسطه روشهای خدمات توزیع اخبار الکترونیک (۶۰)(ENDS) به ژورنالیست ها، هیات تحریریه ها و آژانس های خبری متصل بود، بدین ترتیب اخبار مطبوعات که به دقت از قبل به صورت مجموعه درآمده و آماده استفاده شده بودند می توانست به آسانی و به طور موثری بین تمام افراد علاقه مند توزیع شوند. ENDS سالانه حدود ۷۰۰۰ خبر مطبوعاتی دولتی و بسیاری دیگر از شکل های خبری و اطلاعاتی را به شکل کتابچه، بروشور، مقالات ویژه، نکته های همایش ها و سخنرانی ها، فهرست انتشارات و برگه های اطلاعاتی منتشر می کند.
تاچر در سال ۱۹۸۹ برنارد اینگهم را به ریاست خدمات اطلاعات دولتی (GIS) منصوب کرد که سالانه بودجه ای نزدیک به ۲۰۰ میلیون پوند و ۱۲۰۰ نفر پرسنل شامل کارمندان مطبوعات، ژورنالیست، تهیه کننده رادیو، فیلم ساز و ویراستار داشت. در چنین جایگاهی، اینگهم رئیس سازمان ارتباطات به شدت متمرکز دولت مرکزی بود. در عمل، وی وزیر اطلاعات کشور شد و یک ژورنالیست وی را «جانشین واقعی نخست وزیر» نامید. (فرانکلین، ۱۹۹۴، ص ۸۵).
اولویت زیادی که دولت برای روابط عمومی و مدیریت رسانه ها قائل شد، به صورت مشکلات حاد مالی جلوه گر شد. در سال های ۹-۱۹۴۸ نگرانی دپارتمان اصلی دولت مرکزی، هماهنگی و تدارک تبلیغات عمومی بود و اداره مرکزی اطلاعات(COI) (۶۱)، ۱/ ۴ میلیون پوند هزینه کرد. پانزده سال بعد در سال های ۴-۱۹۶۳ این رقم دو برابر شد و به مقدار ۳/ ۸ میلیون پوند رسید (اگیلوی ـ وب، ۱۹۶۵، ص ۲۰۷). پانزده سال بعد از آن در سال ۱۹۸۰ مقدار کل هزینه تنها اندکی کمتر از ۵۰ میلیون پوند بود. به هرحال، بین سال های ۱۹۸۰ و ۱۹۸۷ این مقدار به ۱۵۰ میلیون پوند رسید. به هرحال، COI تمام هزینه تبلیغاتی دولت مرکزی را مصرف نکرد و مقدار کل هزینه های تمام دپارتمان ها و وزارتخانه ها به حدود تقریبی ۲۰۰ میلیون پوند در سال های ۹-۱۹۸۸ رسید (اداره ممیزی ملی ۱۹۸۹، ص ۵). با قیمت های ثابت، هزینه عمومی COI از ۶۰ میلیون در سال ۳-۱۹۸۲ به ۸۰ میلیون در ۶-۱۹۸۵ و ۱۵۱ میلیون در سال ۹-۱۹۸۸ رسید (کاب، ۱۹۸۹؛ اداره ممیزی ملی ۱۹۸۹، ص ۵). ارزش واقعی تبلیغات این موارد، به طرز قابل توجهی بالاتر بود چون COI با توجه به در اختیار داشتن پول بیشتر، می توانست تخفیفات زیادی بگیرد.
در سال ۱۹۸۸، دولت سومین تبلیغ گر بزرگ کشور بود. تا سال های ۹۰-۱۹۸۹ بزرگ ترین آن بود و هزینه های آن به شدت افزایش می یافت (اسکمل، ۱۹۹۱). در سال های ۸-۱۹۸۷، COI برای بیش از ۳۰ هزار آگهی تلویزیونی، ۹۰۰۰ آگهی روزنامه و ۱۰۰ مبارزه تبلیغات عمومی هزینه پرداخت کرد. همچنین ۱۸۰۰ مواد انتشاراتی، بیش از ۱۴۰ فیلم، ویدئو و آگهی تجاری تهیه و در ۱۴۰ نمایشگاه مشارکت کرد (فرانکلین، ۱۹۹۴، ص ۱۰۰).
در دولت میجر، دستگاه تبلیغات تاچر/ اینگهم تنزل یافت ولی در دولت بلر توسط پیتر مندلسون و الستر کمپل (کارمند مطبوعات بلر) حتی به شکل قدرتمندتر و متمرکزی نسبت به قبل دوباره برقرار شد. یک جلسه روزانه که در ساعت ۹ صبح با شرکت همه پرسنل مهم ارتباطات و به ریاست مندلسون برگزار می شد، تضمین می کرد که کلیه کارمندان و دپارتمان های اجرایی مرکزی، «پشتیبان» بودند و تمام اخبار عمده مطبوعاتی، سخنرانی ها، مصاحبه ها و نمایشهای عمومی مربوط به وزرا از طریق اداره مطبوعات نخست وزیری واضح و مشخص می شدند. با این روش، زمان بندی و محتوای فعالیت رسانه ها به صورت استراتژیک برنامه ریزی و سازمان دهی می شود. یک سرویس پایش ۲۴ ساعته رسانه ها، دولت را قادر می سازد که تقریبا فوری به اخبار پاسخ بگوید. مصاحبه ها و نمایش های رسانه ای هر وزیر مشخص و برنامه ریزی شده و ممکن است در صورتی که آنها با استراتژی کلی یا برنامه های مدیریت رسانه ای آن روز تداخل داشته باشند، به تاخیر بیفتند یا لغو شوند.
به علاوه، پس از آن که سیاست مداران درباره خط مشی عمومی به توافق رسیدند، روابط عمومی دیگر چیزی نیست که تغییر مسیر بدهد. بر خلاف آن و در حال حاضر، نیاز به برقراری ارتباط و «ترغیب به قبول» خط مشی دولت، بخش اصلی تمام فرایند تصمیم گیری در خصوص سیاست هاست و روابط عمومی ها و دست اندرکاران رسانه ای در اولین مراحل طراحی فرایند، کار را انجام می دهند (گزارش مانت فیلد، ۱۹۹۷). طبق اظهار بعضی ها، این موضوع «توسط تبلیغات به دولت» می رسد (فرانکلین، ۱۹۹۷، ص ۸).
بنابراین، اولین نتیجه گیری این است که تاریخ پس از جنگ به ویژه در دوران تاچر و بلر نشان می دهد که رسانه های جدید اثری مستقیم بر سازمان دستگاه روابط عمومی دولت مرکزی داشته است. در حال حاضر این سازمان بزرگتر، متمرکزتر، کارآمدتر، پاسخ گوتر، کاملا برنامه ریزی شده تر، به دقت فکرشده و بسیار پرهزینه تر از گذشته شده است. بدین ترتیب رسانه های جدید بدون شک فعالیت های روابط عمومی دولت مرکزی و بنابراین سازمان و فرایند خود دولت مرکزی را دگرگون کرده اند. به هرحال، نکته این نیست که فقط چگونگی نمایش واکنش درونی به شرایط جدید را نشان دهیم، بلکه تفاوتی است که رسانه های جدید با آن چه که دولت در دنیای گسترده تری انجام می دهد، ایجاد می کنند. این مساله، موضوع بقیه این فصل است.

اثرات رسانه های همگانی بر رهبران دولت

کاهش شغل های سیاسی ـ نگاه خیره و بی رحمانه تبلیغات
طبق نظر برخی ناظران، رسانه های همگانی مدرن، زندگی دولت ها و رهبران آنها را به طور کلی به واسطه در معرض خطر قرار گرفتن آنها به واسطه نگاه انتقادی در جامعه کوتاه کرده اند (به عنوان مثال رانی۱۹۸۳، ص ۵۰-۴۷ را ببینید). ما نماهای نزدیکی مانند اینها را می بینیم: نیکسون که حین بحث با کندی عرق می ریزد؛ فورد در حال پیاده شدن از بالگرد سرش به آن می خورد؛ بوش در حین یک ضیافت در ژاپن غش می کند؛ تاچر در حین یک گفتگوی تلویزیونی راجع به ناو جنگی بلگرانو کنترل خود را از دست می دهد؛ کارتر در یک برنامه دویدن تفریحی به زمین می خورد؛ و کلینتون درباره روابطش با مونیکا لوینسکی، منحرف خوانده می شود (میروویتز، ۱۹۹۵، ص ۱۳۳). رسانه های همگانی نه تنها توسط نمایش «شلی پلین» بلکه توسط در معرض قرارگیری بیش از حد نیز دست به ساده سازی امور می زنند. هر کاری که سیاست مداران معاصر انجام می دهند یا می گویند نمی تواند از توجه عمومی فرار کند و آنها بیش از این نمی توانند خویشتن واقعی خود را پنهان کنند چرا که دوربین دروغ نمی گوید و حداقل دوربین تلویریونی به عنوان نمایشگر افراد ـ آن گونه که هستند ـ شهرت دارد. در تلویزیون، نیکلسون حیله گر، الک داگلاس هوم بی کفایت، ویلسون آب زیرکاه، و هیث شق و رق و ناراحت به نظر می رسند، تاچر قلدری می کند و میجر مشابه همان خاکستری بودن خود است. سیاست مداران مدرن بیش از این نمی توانند در برابر فشارهای بسیار زیاد توجه انتقادی رسانه ها به مدت طولانی تاب بیاورند و همانند مدیران فوتبال غالباً پس از مدت کوتاهی بدون موفقیت اخراج می شوند.
شواهد این فرضیه که رسانه های مدرن، عمر شغل های سیاسی را کاهش می دهند چیست؟ مطمئناً درست است که به دلیل رسانه های غیردوستانه، یا این که چون برخی سیاست مدران نتوانسته اند از رسانه ها برای نمایش تصویر درستی از خود استفاده کنند، موفقیت آنها محدود شده است. این مساله برای داگلاس هوم، هیث، فوت و کیناک در انگلیس، و دوکاکیس، فرارو، موندال، فورد و سرانجام بوش در آمریکا صادق است.
در همین حال، به همان اندازه درست است که برخی سیاست مدارانِ، پیشروی اروپا در دو دهه گذشته به ویژه تاچر، کهل و میتران، به طرز غیرمعمول، شغل های سیاسی بلندمدتی داشته اند. جان میجر مدت طولانی را با استانداردهای پس از جنگ سپری کرد که بیشتر آن همراه با انتقاد شدید رسانه ها بود. در اسپانیا، حزب سوسیالیست گونزالس از سال ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۶ سر کار بود و در استرالیا، فریزر، هاوک و کیتینگ، از سال های ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۶ به نخست وزیری رسیدند. در آمریکا، هم ریگان و هم کلینتون(۶۲) برای بار دوم انتخاب شدند. در کانادا، ترودو ۱۳ سال و مولرونی به مدت ۹ سال به عنوان نخست وزیر خدمت کردند. چنانچه شواهدی برای ارائه بخواهیم؛ باج و کمن (۱۹۹۰، ص ۱۶۲) تغییرات اندکی در طول مدت دولت در ۲۰ کشور غربی بین سال های۱۹۵۰ و ۱۹۸۳ یافته اند.
طولانی کردن شغل های سیاسی- قدرت انگاره سازی
برخی نویسندگان ادعا می کنند که رسانه های همگانی شغل های سیاسی را کوتاه نمی کنند ولی در عوض برای رهبران این توانمندی را فراهم می کنند تا رسانه ها را مدیریت و افکار عمومی را کنترل کنند، تصویر مطلوب را ارائه دهند و بدین گونه مدت مسئولیت خود را طولانی کنند. شاید تاچر مثال خوبی از یک سیاستمدار مدرن باشد که مدت طولانی را سپری کرد، چون می توانست از پتانسیل رسانه ها برای ایجاد تصویری از خود و حمایت از خط مشی های خود بهره برداری کند. بررسی این مورد به صورت دقیق تر ارزشمند خواهد بود.
در سال های اولیه وزارت و سپس نخست وزیری، تاچر سخنگو یا مجری عمومی ذاتی نبود و با مخالفان خود یعنی فوت و کیناک رقابت نداشت. رفتار وی خیلی جدی و سخت، لحن وی عجیب، سبک وی نامطبوع و شخصیت وی غالباً غیرسمپاتیک و شخصیت غیرقابل اعتمادی برای یک رهبر بزرگ، محبوب و بلندمدت کشورش محسوب می شد. اما این مساله قدرت روابط عمومی را مدنظر قرار نمی دهد. برای جبران این موضوع، ظاهر عمومی وی شامل تمام جزئیات، ذکر شده، آماده و به طرز خستگی ناپذیری تمرین و تکرار می شد. وی آموزش دید که صدا، لهجه و سبک صحبت کردن خود را تغییر دهد. تعلیم دید که با سرعت، ژست و زمان بندی درستی صحبت کند. حرکات بدن وی ضبط ویدیویی و مطالعه شد و تغییر کرد. لباس پوشیدن، مو، آرایش و ظاهر وی برنامه ریزی شد و سخنرانی های وی توسط تیمی از نویسندگان و مشاوران حرفه ای تنظیم گشت. ترتیبی داده شد که وی در مکان و زمان درست از گفته های معروف خود استفاده کند. تیم روابط عمومی وی که هزینه بسیار زیاد داشتند و آموزش های زیادی دیده بودند، جدیدترین روش ها را برای ایجاد تصویر مطلوب از وی به کار می بردند. عکس هایی از وی به عنوان انسانی دلسوز که گوساله ای را در آغوش می گیرد، با یکی از سگ های پشمالوی شاه چارلز در ساحل قدم می زند و ماهی و چیپس می خورد تهیه شد. همچنین به عنوان یک رهبر خشن و مدافع ملت، از وی در یک تانک، و نگاه آهنین به دشمنان کشورش عکس هایی تهیه گشت.
ظاهر وی در مجامع عمومی از روش دقیقاً مدیریت شده «بازدید سلطنتی» از آخرین روز کنفرانس های حزب محافظه کار پیروی می کرد و برای نمایش وی در بهترین نور ممکن برای مخاطبان طرفدار طراحی شده بود. هر وقت وی در روی صحنه حاضر بود در مرکز توجه عموم قرار داشت و هر زمان که خارج صحنه بود، یک تیم بزرگ از متخصصان روابط عمومی تلاش می کردند تا به وی بهترین حالت را بدهند و دشمنانش را بی اعتبار کنند. در مبارزات سال ۱۹۸۳، وی برخوردی تاسف آمیز داشت که در آن از وی به شیوه ای مودبانه و سمج، درباره غرق شدن ناو جنگی بلگرانو سوال شد. وی خونسردی خود را از دست داد و تصویر وی مخدوش شد. پس از آن، وی هرگز در مبارزات انتخاباتی یعنی زمانی که رسانه ها در حال مشاهده وی بودند با مردم روبرو نشد و تنها در موقعیت هایی ظاهر می شد که مخاطبانی دستچین شده وجود داشت تا با وی با تحسین و احترام رفتار کنند. شرایط مصاحبه رسانه ای وی از پیش مورد بحث قرار می گرفت مثل محیط فیزیکی، نور، موضوعات مورد بحث و زمان بندی پخش. وی معمولاً تنها ظاهر و پیروز هم می شد.
تاچر منفعت کلانی از مطبوعات ملی می برد که منحصراً محافظه کارانه نبود بلکه تاچری دو آتشه بود. برنارد اینگهم یکی از داناترین و موثرترین کارمندان مطبوعات زمان خود به تاچر کمک می کرد. سیستم خبرنگاری پارلمانی در جهت سود فوق العاده دولت عمل می کرد. پیش از این هرگز در انگلستان و هیچ کشور دموکرات دیگری، شرایط تا این حد در جهت حمایت یک رهبر دولت نبوده است. به ندرت سیاست مداری در یک دموکراسی ـ یا یک بازیگر هالیوودی یا محصولات تجاری ـ می تواند افراد بسیار زیادی داشته باشد که وقت، تلاش و پول بسیار زیادی برای کمک و بهبود تصویر عمومی وی صرف کنند.
جدول ۱ رتبه محبوبیت تاچر با سایر نخست وزیران را از سال ۱۹۴۵ نشان می دهد. این اعداد نشان می دهند که وی نامحبوب ترین نخست وزیر به استثنای هیث قبل از او و جان میجر پس از او بود. حتی در محبوب ترین دوره (۸۳-۱۹۷۹)، رتبه وی کمتر از بیشتر نخست وزیران پس از جنگ جهانی دوم در بریتانیا بود. اعداد جدول ۱ رتبه بندی سیاسی وی را به عنوان رهبر دولت نشان می دهد. اعداد دیگر درباره رتبه بندی شخصی وی نیز نشان می دهد که انتخاب گران به طور عام، وی را همان گونه که تیم روابط عمومی وی انتظار داشتند در نظر نمی گرفتند. مثلا، نظرسنجی گالوپ نشان می دهد که بین سال های ۱۹۸۶ و ۱۹۸۸، بیشتر اعضای جامعه، وی را زمخت و خشن (۷۵-۶۸ درصد)، مصمم (۷۵-۶۶ درصد)، پایبند اصول (۶۴-۶۰ درصد)، زیرک (۵۲-۴۵ درصد) و قاطع (۵۴-۴۲ درصد) می دیدند ولی در عین حال وی را به عنوان بی توجه (۹۴-۸۸ درصد)، شخصیت غیر دوست داشتنی (۹۵-۹۰ درصد) و کسی که بعید است به دلایل گوش کند (۹۴-۹۰ درصد) در نظر می گرفتند. در همان دوره، رتبه بندی نیل کیناک تقریباً متضاد این بود یعنی دلسوز، دوست داشتنی و معقول ولی فاقد عزم و تصمیم، زرنگی، استقامت و اصول (نظرسنجی گالوپ، ۱۲-۸ اکتبر ۱۹۸۸).

جدول۱-۷: رضایت از تاچر به عنوان نخست وزیر



توضیح: سوال پرسیده شده این بود که «آیا شما از … به عنوان نخست وزیر راضی یا ناراضی هستید؟»
نظرسنجی گالوپ در آگوست سال ۱۹۸۷ نیز نشان می دهد که بزرگترین گروه فکری، تاچر را غیرمطلع از طبقه کارگر و مردم معمولی (۷۰ درصد)، زیاد صحبت می کند ولی هیچ کاری انجام نمی دهد (۴۴ درصد)، کشور را تقسیم می کند (۶۸ درصد)، بیشتر ایده های مخرب دارد تا سازنده (۴۱ درصد)، زیاد به خودش فکر می کند (۷۸ درصد)، راجع به هزینه زندگی چیزی نمی داند (۵۷ درصد)، یک افاده ای که با مردم از موضع بالا صحبت می کند (۵۶درصد) و آدم خوبی نیست (۴۳ درصد) در نظر می گرفتند. در همان سال ۶۰ درصد گفتند که آنها از شخصیت و ۶۳ درصد از خط مشی های وی متنفرند. در عوض، ۳۷ درصد گفتند که از شخصیت و ۵۳ درصد از خط مشی های کیناک متنفرند (نظرسنجی گالوپ، ۱۶-۱۱ فوریه ۱۹۸۷، ص ۸)، و در ۱۹۸۷، ۵۳ درصد مردم گفتند که آنها از بریتانیایی که تاچر سعی داشت درست کند خوش شان نمی آید و ۴۹ درصد نسبت به «انقلاب تاچر» مخالف بودند (نظرسنجی گالوپ، نوامبر و دسامبر ۱۹۸۷). در ۱۹۸۹ بزرگ ترین گروه انفرادی سوال شوندگان گفتند که آنها از وی خوش شان نمی آید ولی به وی احترام می گذارند (۳۸ درصد)، در حالی که ۲۵ درصد او را دوست داشتند و به وی احترام می گذاشتند و ۲۹ درصد نه از وی خوش شان می آمد و نه به وی احترام می گذاشتند (نظرسنجی گالوپ، دسامبر ۱۹۸۹).
نکته موجود در این ارقام نظرسنجی نشان می دهد که علی رغم بهترین تلاش ها وآمال ها پیش از این که تاچر قدرت را از دست بدهد، تصویرسازان وی با موفقیت بزرگی روبرو نشدند. قدرت آنها برای کنترل افکار عمومی و بنابراین دگرگونی دولت شدیداً محدود بود.

اثر رسانه ها بر نهادها: تلویزیونی کردن پارلمان

تصمیم بر نمایش پارلمان آلمان در تلویزیون تا حدی بر این اساس گرفته شد که این کار به مشروعیت دادن به پارلمان کمک می کند (شاتز، ۱۹۹۲، ص ۲۳۴). اعضای پارلمان اروپا نیز درباره تلویزیونی کردن پارلمان خود همین حساب را کردند (ادانل، ۱۹۹۲، ص ۲۵۴). در انگلستان، صورت جلسات مجلس اعیان به صورت آزمایشی اولین بار در سال ۱۹۸۳ در تلویزیون نمایش داده شد ولی این روش به زودی دائمی گشت. مجلس عوام نیز در سال ۱۹۸۸ همین کار را انجام داد که در واقع یکی از آخرین پارلمان های جهان دموکراتیک بود که این کار را کرد. این تغییر در هر دو مجلس عوام و اعیان بنا به دلایل زیادی شدیداً با موافقت و مخالفت مواجه شد.
مخالفان بحث می کردند که این کار پارلمان را در بدترین حالت خود نشان داده و یک تاثیر گمراه کننده از کار و فعالیت واقعی دو مجلس ارائه خواهد داد، اعضا برای جلب توجه خود را در «موقعیت ویژه» قرار می دهند، از بیشتر اصلاحات مورد نیاز روش های پارلمانی جلوگیری خواهد کرد، تاثیر دولت را به واسطه توجه برابر به مخالفان تحلیل خواهد برد، تاثیر اعضای ردیف های عقب را به دلیل مورد توجه قرار دادن اعضای جلویی کاهش، ماهیت اساسی و بحث کننده مجلس عوام را تغییر خواهد داد، سخنرانی ها برای خشنود و سرگرم کردن رای دهندگان ایراد گشته، بحث ها از پیش طراحی شده، و ماهیت و هدف کلی پارلمان را تنزل خواهد داد. به طور خلاصه، تلویزیونی کردن پارلمان به طور غیرقابل اجتنابی، ماهیت و محتوای دولت و سیاست بریتانیا را بدون شک به بدترین حالت تغییر خواهد داد.
موافقان با همان اشتیاق بحث می کنند که این کار توسعه طبیعی حقوق و اصول اساسی دموکراتیک است، کیفیت بحث ها را بهبود می بخشد، به مردم اطلاع رسانی می کند و به آنها آموزش می دهد، اصلاحات روند کار را ترویج، مباحثات و گفتگوهای خردمندانه را تشویق می کند، اعضای پارلمان در جلوی دوربین رفتار بهتری دارند، به بهبود تصویر و شهرت پارلمان و اعضای آن کمک می کند، اعضای بیشتری در بحث ها شرکت می کنند، به مردم اهمیت بحث ها بین مخالفان سیاسی را آموزش می دهد، به سیاست مداران کمک می کند خود را آن گونه که هستند نشان دهند نه از دید خصمانه یا متعصبانه روزنامه نگاران. خلاصه، تلویزیونی کردن پارلمان، به صورت غیرقابل تغییری ماهیت و محتوای دولت و سیاست بریتانیا را بدون شک به بهترین حالت تغییر می دهد.
به نظر می رسد تلویزیونی کردن پارلمان اثر کمی بر مسائل فوق الذکر داشته است. بررسی مجلس اعیان (واتس، ۱۹۹۷، ص ۶-۱۵۵) به شدت از لرد گیلمور حمایت می کند که گفته بود «فکر نمی کنم تلویزیون به هیچ وجه اثری بر اینجا داشته باشد». تاثیر بر مجلس عوام حداقل تا حدی که کارهای داخلی مجلس مورد توجه است، ممکن است بیشتر باشد (هترینگتون، ۱۹۸۵). ممکن است نمایندگان سخنرانی های طولانی تری کنند و بیشتر تلاش نمایند تا از آنها سوال شود. ممکن است اعضای ردیف های جلو برای عموم مردم بیشتر به چشم بیایند و اعضای ردیف عقب و احزاب سوم کمتر. ولی شواهد یا بحث های کمتری وجود دارد که اثرات بیشتری بر روشی که عموم مردم، سیاست را درک یا روشی که دولت ها رفتار می کنند نشان می دهد. در عوض، شهرت ویلیام هاگ به عنوان مجری مناسب جلسات پرسش و پاسخ پارلمانی، کار اندکی برای شهرت وی به عنوان یک سیاست مدار در عرصه ملی انجام داده است. واتز (۱۹۹۷، ص ۱۷۳) با خلاصه کردن اثرات کلی تلویزیونی کردن پارلمان اظهار می دارد که فهمیدن علت همه این سر و صداها سخت است.

سیستم رسانه ای جدید و خط مشی دولت

تلاش های مربوط به روابط عمومی دولت در دهه ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰ در محیطی سیاسی هدایت شد که به شدت برای موفقیت آنها مطلوب بود. جدا از سیستم لابی و تعداد زیادی مطبوعات ملی حامی، برخی مردم حتی احساس می کردند که استقلال BBC و ITV به خاطر حملات دولت به آنها تضعیف شده است. اپوزیسیون کارگر، ضعیف، ناکارآمد و طی دهه های طولانی در دهه ۱۹۸۰ تقسیم شده بود. در کشور، یک احساس عمومی، بی سر و صدا و نامشخص وجود داشت که باید کاری بنیادین انجام شود تا از مشکلات اجتماعی و زوال اقتصادی جلوگیری کند. دولت می توانست خط مشی های خود را با اشاره به سه بخشنامه پیاپی که در انتخابات عمومی پیروز شده بود توجیه کند. بعضی اوقات به نظر می رسید در شور و اشتیاق برای تبلیغات و اطلاعات، این موضوع از مرز نازک بین اطلاعات عمومی مشروع از تبلیغات سیاسی حزب عبور، و مقادیر عمده ای از پول عمومی را برای ترویج اهداف خصوصی خودش استفاده کرده است. به ندرت یک دولت دموکراتیک غربی می تواند چنین محیط مطلوبی داشته باشد که در آن، هنرهای اصیل، توانایی اقناع عمومی را تمرین کنند.
برای ارزشیابی موفقیت دولت در این زمینه لازم است دقت زیادی به کار بریم، چرا که اندازه گیری اثرات تلاش های مربوط به روابط عمومی به شدت مشکل و شاید غیرممکن است. تبلیغات دقیقاً برنامه ریزی شده و گران قیمت ممکن است با اَشکال ناامیدکننده افکار عمومی مطابقت داده شده باشد ولی همچنین امکان دارد اثر کمی برای اصلاح آنها داشته باشد. به صورت برعکس، مبارزات تبلیغاتی ممکن است با رتبه بندی بالای نظرسنجی به طور متناظر همراه باشد، هرچند که امکان دارد هیچ ارتباطی به جز هم رویدادی بین آنها وجود نداشته باشد. علی رغم این، مبارزات و نتایج آنها ارزش این مقایسه را دارد تا ببینیم هم ترازی تقریبی بین تلاش ها و برآیندها وجود دارد یا نه.
خصوصی سازی
خصوصی سازی به شکل فروش سرمایه ها و شرکت های بخش عمومی، یک بخش اصلی از خط مشی دولت محافظه کار در دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بود. هر دو دولت تاچر و میجر، مقدار زیادی زمان، تلاش و پول صرف کردند تا مردم را به خرید سهام ترغیب کنند که بپذیرند که این سیاست ها در شروع کار، خط مشی های خوبی هستند.
جدول ۲ هزینه آگهی و رتبه بندی موافقت و عدم موافقت عمومی را برای هر فروش نشان می دهد. موافقت عمومی از موردی به مورد دیگر فرق می کند ولی علی رغم این، گرایش موافق نسبت به هر گونه خصوصی سازی مشخص در طول زمان کاهش یافته است. اما مهم ترین نکته جدول ۲ این است که خصوصی سازی صرف، موافقت اکثریت را تضمین نمی کند. در واقع در هیچ نقطه ای بین سالهای ۱۹۸۳ و ۱۹۸۴ بالاترین حمایت از معیارهای خاص بیشتر از پایین ترین امتیاز مربوط به عدم محبوبیت آن نبود. گرچه بیش از ۲۴۰ میلیون پوند (و احتمالاً بیشتر از آن) در بخش تبلیغات مصرف گشت، خصوصی سازی به عنوان یک خط مشی نامحبوب آغاز و به تدریج نامحبوب تر شد. گران ترین مبارزات تبلیغاتی برای آب و الکتریسیته به دلیل پایین ترین رتبه موافقت آن است.

جدول۲-۷: هزینه های تبلیغات و موافقت عمومی با خصوصی سازی



منبع: مقدار هزینه ها از فرانکلین، ۱۹۹۴، ص ۱۰۳؛ ارقام نظرسنجی از شاخص سیاسی و اقتصادی گالوپ

مالیات سرانه

مالیات سرانه غالباً به عنوان مهم ترین ایده دولت تاچر توصیف شده و مطمئناً با هزینه و مشکلات قابل توجهی مواجه شد تا مردم بریتانیا را ترغیب کند که چیز خوبی است. در سال ۱۹۸۶ حتی پیش از این که این قانون تصویب شود، دولت ۷۰۰۰۰ کپی از یک کتابچه به نام پرداخت به دولت محلی: پیشنهاد تغییرات را چاپ و توزیع کرد. ناگهان پس از انتخابات سال ۱۹۸۷، ۵۳۰۰۰ کپی از یک کتابچه ۱۲ صفحه ای شامل مقایسه شکست و نابرابری نرخ های قدیمی در مقایسه با خوبی های مالیات سرانه توزیع شد. در اوایل ۱۹۸۹ یک کتابچه ۲۰ صفحه ای مصّور و پر هزینه به نام شما و هزینه جامعه: راهنمای قدم به قدم برای شما جایگزین آن شد. برخی شدیدا احساس کردند که این کتابچه از مرز باریک بین اطلاعات عمومی و تبلیغات سیاسی حزب عدول می کند. در عین حال، هدف این کتابچه های تخصصی، دانشجویان و اصناف بودند و دیگران با جنبه های ویژه مالیات سرانه نظیر تخفیف مالیاتی و استیناف سر و کار داشتند.
در بهار ۱۹۸۹ یک مبارزه تبلیغاتی بزرگ شامل توزیع ۲۳ میلیون کتابچه به نام هزینه جامعه (یا اصطلاحاً «مالیات سرانه»: چگونه به نفع شما است) را با هزینه ۸/ ۱ میلیون پوند آغاز کرد. هم زمان، نوشته های مطبوعاتی «آماده استفاده» برای مطبوعات محلی سراسر کشور دور نگار شد. این مساله با مبارزات تبلیغاتی اگیلوی و متر با نام چگونه کمتر پرداخت کنیم؟ دنبال شد که ۱/ ۳ میلیون پوند هزینه داشت و تلویزیون، مطبوعات و مجلات محلی و ملی را تحت پوشش قرار می داد. در ۱۹۹۰ به هر کار تجاری ـ یک و نیم میلیون از آنها ـ نوشته هایی درباره نرخ تجارت یکپارچه ارسال شد. در کل دوره، دولت مطالب زیادی در مطبوعات منتشر کرد تا افکار عمومی را به سود خود و در برابر تبلیغات مخالف شکل دهی کند (گلدینگ و دیکن، ۱۹۹۴، ص ۷۰-۴۸).
تاچر شهرت خود را برای مالیات جدید به خطر انداخت و وزرای خود را مجبور کرد که چنین کاری انجام دهند و غالباً می گفت که اگر درست ارائه شود، مردم به زودی به مزایای آن پی خواهند برد. وزرای دولت های محلی با تورهای روابط عمومی به مناطق مختلف رفتند. مطبوعات محلی و ملی و رادیوهای محلی با نوشته های مطبوعاتی، ویدیوها و نوارهای ضبط شده مورد هدف قرار گرفتند. به واقع از وزن کل مسئولیت و دولت خانم تاچر، تلاش های سفت و سخت ماشین روابط عمومی دولت و منابع قابل توجه بیت المال استفاده شد تا شهروندان انگلیس را ترغیب کند که مالیات سرانه همان چیزی است که کشور نیاز دارد.
طبق نظر سنجی MORI بین سال های ۱۹۸۷ و ۱۹۹۰ تعداد افراد موافق با مالیات سرانه حدود ۲۵ درصد باقی ماند اما تعداد مخالفان آن از ۴۵ درصد به ۷۶ درصد افزایش یافت. در اوج مبارزات و زمانی که قانون تصویب شد، ۷۱ درصد جمعیت فکر می کردند مالیات سرانه، «ایده بدی» باشد. در سال ۱۹۹۰، ۵۴ درصد «شدیدا مخالف مالیات سرانه»، ۲۲ درصد «تاحدی شدیداً مخالف»، ۶ درصد «خیلی زیاد» و ۱۶ درصد «تاحدی به شدت» مخالف بودند. دولت به شدت تلاش کرد تا عموم مردم نام آن را با دید مثبت یعنی «هزینه جامعه» بپذیرند ولی شکست خورد. به طور عام این قضیه به عنوان «مالیات سرانه» شناخته شده بود یعنی چیزی هم نابهنگام و هم از نظر سیاسی غیرقابل قبول. اجرای مالیات، ناآرامی های اجتماعی گسترده، اعتراضات و حتی خشونت را بر انگیخت و زمانی که تصویب شد، مردم، دولت مرکزی را به خاطر سطح زیاد مالیات سرانه سرزنش کردند در حالی که دولت اصرار داشت اینها از اول، مسئولیت کامل مسئولان محلی بود. زمانی که سرانجام مالیات برداشته شد، دو سوم فکر می کردند که یک ایده بد بود و کار درستی انجام شد که از دست آن خلاص گشتند. ۷ درصد فکر می کردند که ایده خوبی بود که ارزش نگهداری را داشت (باتلر، آدونیس و تراورس، ۱۹۹۴، ص ۲۶۰).
خصوصی سازی، مالیات سرانه و تصویر شخصی تاچر مثال های ویژه یا غیرمعمولی از تلاش های روابط عمومی ناموفق دولت در دهه ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰ نیستند. آنها بخشی از یک تصویر وسیع ترند که نشان می دهد رای دهندگان به طور کلی به جاذبه پروژه تاچری مقاوم باقی ماندند. در پایان این عصر، انتخاب گران نسبت به خانواده و ارزش های دوره ویکتوریا، اخلاق محافظه کارانه، برتری نسبی تورم اندک بر نرخ بیکاری زیاد، کاهش وضع مالیات و خدمات، کاهش هزینه مرزهای دولت، سرزنش منحصر به فرد، اهمیت اعتماد به نفس، یا غروری که ملت می توانست داشته باشد، مشتاق تر از آغاز آن نبودند. با مرور نظرسنجی های موجود تا سال ۱۹۸۸، کرو (۱۹۸۹، ص ۴۴) نتیجه گیری کرد که «به عبارت دیگر انتخاب گران به سختی از ارزش های تاچری در زمینه اقتصاد و اخلاق، اشباع و پر بودند. بنابراین، جای تعجب نیست که این مساله دائما مخالف مقدار زیادی از سیاست ها و تصمیمات تاچری باشد. موفقیت حزب محافظه کار یک پازل باقی می ماند. رای دهندگان در زمینه های گسترده ای از ابتکارات عمل ویژه سیاست دولت با آن مخالفند» (برای یک مثال از آمریکا که همین تصمیم گیری های کلی درباره روابط عمومی دولت را بحث می کند، براون و وینسنت ۱۹۹۵ را ببینید).
درست است که محبوبیت این سیاست های ابتکاری ممکن است بدون مبارزات و تلاش های دولت حتی کمتر باشد، اما بعید است که بسیار کمتر از حداقل حمایت معین یا «اصلی» از بیشتر سیاست های تبلیغ شده توسط دولت باشد. به هرحال حمایت می توانست اساساً بیشتر از آن حد باشد. خلاصه، شواهد موفقیت روابط عمومی دولت چندان تاثیر برانگیز نیست. این دولت نیست که توسط رسانه های جدید دگرگون شده ولی سیاست است که طبق معمول به شدت دگرگون شده است.

محدودیت در انتخاب سیاست ها

رسانه های همگانی با ترسیم مثال هایی از بحث ها، خط مشی ها، شیوه ها و پیامدهای سیاسی از سراسر دنیا، می توانند افق های سیاسی را گسترده تر نمایند. آنها می توانند همه ما را تبدیل به مقایسه کننده های آماتور کنند که دانش گسترده خودشان از روندها و شیوه های جهانی را به صورت مقایسه ای ارائه می کنند تا به مخاطبان خود در شناخت دامنه وسیعی از گزینه های سیاست به کار رفته در کشورهای دیگر کمک کند. در واقع، رسانه های همگانی معمولاً کوته اندیش ترند، بر مسائل محلی و ملی تمرکز می کنند و خود را درون چارچوب ایجاد شده توسط دولت و سیاست مداران مخالف نشان می دهند.
اگر اقلیت های کوچک و قوی بتوانند تبلیغات کنند، احتمالاً سیاست هایی که ممکن است حمایت گسترده ولی پراکنده را جلب کنند، طرد می گردند. ممکن است سیاست هایی که در دوران گذشته اجازه رشد و توسعه آهسته در طول زمان را یافته بودند، در حال حاضر به دلیل مخالفت ابتدایی سریعاً کنار گذاشته شوند. سرعتی که با آن دولت بلر نسبت به غذاهای تغییر یافته ژنتیکی در واکنش به فشار شدید رسانه ها حرکت کرد ـ شاید، و شاید هم نه، نشان دهنده افکار عمومی باشد ـ مثال خوبی از یک خط مشی است که در صبح، ایجاد، در ظهر از آن انتقاد و در عصر نابود گشت. دیگر گزینه های سیاست گذاری ممکن است حتی پیش از شروع روز تصمیم گیری درباره آن سیاست ممنوع شود زیرا رسانه ها پیشاپیش مخالفت عامه پسند قوی ای را به وجود می آورند. هر دو مورد افزایش مالیات و جنگ ممکن است در این طبقه قرار گیرند، گرچه با توجه به جنگ خلیج فارس و بمباران یوگسلاوی سابق توسط ناتو، منظور جنگ هوایی نیست ولی جنگ زمینی با تلفات سربازان در این زمره است که در حال حاضر معمولاً اتفاق نمی افتد(۶۳).
آخرین حدس و گمان بیان می کند که رسانه های جدید ممکن است اثراتی بر سیاست های عمومی داشته باشد که از فرایند تصمیم گیری سیاست چه به وسیله آشکار کردن اولویت های قوی عمومی در این مورد، یا به وسیله ایجاد این اولویت در جایگاه نخست، سبقت می گیرند. همزمان، شواهد موجود نیز به نفع این عده که معتقدند دولت ها می توانند افکار عمومی را کنترل کنند، نیست. در عوض، بعید به نظر می رسد رسانه ها و دولت قادر به تغییر افکار عمومی، زمانی که تصمیمش تثبیت شد، باشند.

دگرگونی فرایند سیاسی- دولت آزاد در برابر پنهان کاری و ملایمت؟

می گویند یکی از اثرات گزارش گری سیاسی مدرن به ویژه تلویزیون، باز کردن بحث ها به روی عموم و تحت فشار قرار دادن سیاست مداران برای رها کردن اتاق های پر دود خود و آمدن به عرصه های عمومی استودیوهای تلویزیونی و گفتگوهای مطبوعاتی است (ارنستاین، ۱۹۸۳). ممکن است به این شیوه و به وسیله رسانه ها، سیاست مداران، پاسخ گوتر و قابل دسترس تر به عموم مردم باشند. به همین طریق، نگاه خیره دائمی تبلیغات که با یک ضبط دائمی این که کی، چی و چه وقت گفت ترکیب می شود، بدین معناست که سیاست مداران دیگر نمی توانند چیزهای متفاوت به مخاطبان مختلف بگویند و گفته های خود که برای آیندگان ضبط شده است را انکار کنند. مثال اولیه آن، گفته جرج بوش است که می گوید: «قشنگ به لبهای من نگاه کنید: مالیات دیگر اضافه نمی شود»، یعنی کلماتی که بارها توسط رسانه ها پخش شد تا وی را دچار مشکل کند. بنابراین، آیا رسانه های مدرن، دولت را به روی بازرسی همگانی باز و کمک می کنند تا سیاست مداران را صادق نگه دارند؟
به نظر می رسد جواب این باشد: «معمولاً نه». ظاهراً دولت ها و سیاست مداران به پاسخ گویی و گشاده رویی، حتی با گفته های ملایم تر و بی ضرر واکنش نشان داده اند. کلمات با حرارت و غیرصادقانه در حال اشباع سخنرانی های سیاسی هستند. مباحث زیادی برای استدلال کردن و فهماندن از سوی سیاستمداران باقی مانده و تا حد ممکن، شرایط سیاست ها مشخصاً بیان نشده اند. به عبارت دیگر، در حال حاضر رسانه های همگانی دورو و دوپهلو بودن را برای دولت سخت کرده اند ولی این موضوع حقیقتاً آنها را تشویق می کند مبهم، محتاط و غیرمتعهد باشند. آنها برای منع از نادرستی به ملایمت متوسل می شوند. بنابراین، اثر بالقوه رسانه ها به خنثی شدن توسط فعالیت سیاست مداران به شکل مورد احترام قدیمی سیاست مداران دنیا گرایش پیدا کرده است. به هرحال، به نظر می رسد این مساله مجموعه بیشتری از اثرات را بر سبک و محتوای دولت مدرن داشته است.
سیاست رسانه ها، سیاست پوپولیستی است (فرانکلین، ۱۹۹۴، ص ۵). تفکر بازاریابی سیاسی فهمیدن این قضیه است که رای دهندگان متوسط یا حد واسط چه چیزی می خواهند و نیز استفاده رسانه های همگانی برای عرضه آن تا چه حد ممکن است (مارک، ۱۹۹۵). این موضوع دولت ها را تشویق می کند که استراتژی های کوتاه مدت را دنبال کنند و از صحبت های ناراحت کننده یا بیان حقایق پیچیده سرباز زنند (انتمن، ۱۹۸۹، ص ۱۲۶). نتیجه، شکلی ازپوپولیسم ملایم است که دولت و سیاست به سمت حیطه ایدئولوژیکی امن حرکت می کنند، اما نگاه ها و ظاهر، ارزش بیشتری از ایدئولوژی و سیاست گذاری دارد. آستین رانی (۱۹۸۳، ص ۱۰۳) این را سیاست «مرد دوست داشتنی» می نامد. بسته بندی، نمایش، لباس، رفتار و سبک، مهم تر از عقاید و اصول است. سیاست گذاری ها از نوع مادرانه و تروتمیزند. سیاست مداران مایلند «بازی بهره» را انجام دهند که تا حد امکان آنها را در کمترین حد متعهد نگاه می دارد و منتظر می مانند جناح مخالف اشتباه کند. مبارزات منفی ترجیح داده می شود. به عنوان یک قانون، خلق دشمنان سیاسی به مراتب آسان تر از ایجاد دوستانی بین رای دهندگان است، بنابراین هر چه کمتر درباره مسائل صحبت شود، بهتر است. مصاحبه با سیاست مداران بیش از پیش بی معنا می شود، یعنی زمانی که آنها طفره می روند، از پاسخ به سوالات پرهیز می کنند، سوال را با سوال جواب می دهند یا گفته های از قبل آماده شده را در پاسخ به هر پرسشی می گویند. سیاست ها و انتخابات والانس (که در آن احزاب به سیاست های یکسان تمایل دارند و عمدتاً به واسطه سبک، تصویر و صلاحیت از هم مشخص می شوند) فراوان تر شده است. نمونه های پوپولیستی رسانه های مدرن شامل بلر، کلینتون و شرودر است. آنها مناسب این کار به نظر می رسند و چیزهای زیادی درباره مدیریت، رسانه ها و مهارت های تصویر سازی می دانند و در عین حال که هوای مساله اصلی را دارند، یک ملایمت شسته رفته و میل باطنی قوی نسبت به احتیاط ایدئولوژیک نشان می دهند.
اگر رسانه های مدرن، سیاست مرسوم را به سمت پوپولیسم ملایم بکشانند، آنها با درام، شخصیت و غضب پیشرفت می کنند، یعنی هر آن چه روزنامه ها بگویند و مردم بخوانند تا اخبار تلویزیون را تماشا کنند. بنابراین، رسانه های همگانی به ایجاد پوپولیسم ملایم کمک می کند و بنابراین به خاطر ارقام مخاطبان و تیراژ، به ایجاد پوپولیسم گسترده نیز یاری می رساند. هر چه زندگی سیاسی اصلی تر به وسیله رسانه های ایمن، مرسوم و بیشتری مغلوب تر می شود، آنها بیشتر ظلم سیاسی، خطرناک و غیرمعمول را پیدا یا در صورت لزوم ایجاد می کنند. لوپن، برلوسکونی و پروت همگی بر زرق و برق و رک گویی خود سرمایه گذاری کرده اند و از اشتهای سیری ناپذیر رسانه ها برای حالات غیرمعمول و غیرمرسوم استفاده می کنند تا شهرت به دست آورند. آنها مشابه مبارزات تبلیغاتی بنتون هستند که به صورت سنجیده، به وسیله مثبت تر کردن مدل تبلیغات برای جذاب بودن، جدل و بحث ایجاد می کنند.
چون رسانه ها به فساد، رسوایی، بی لیاقتی، سکس و درام نیاز دارند، تلاش می کنند اگر داستان خوبی بیابند، به افشاگری در خصوص شخصیت های مشهور بپردازند. این موضوع احتمالاً در مورد این افراد سخت تر است: پوپولیست های ملایم که تصویر آنها مرتب و تروتمیز است و عموما پتانسیل بیشتری در عدم صداقت و غیر خودی های سیاست دارند، و پوپولیست های افراطی که به احتمال بیشتر رازهای ناراحت کننده ای با خود دارند. ژورنالیست ها حداکثر تلاش خود را می کنند تا اینها را در معرض یک جامعه رسواشده و جالب قرار دهند. بنابراین، احتمالاً پوپولیست های افراطی نسبتاً سریع تر ظهور و سقوط می کنند، به جای قدرت به حداکثر رسوایی می رسند، و به جای دولت بیشتر در اخبار مشخص می شوند. علی رغم این، بعید است پوپولیسم غیرمرسوم کاملا بی فایده باشد چون ممکن است به تغییر دستور کار کمک، و ایده های جدیدی را معرفی کند که به وسیله سیاست مداران فعلی به شکل قابل قبول تری بحث خواهد شد. در سیاست، میانه روها به صورت ثابتی افراطی ها را رد می کنند اما از نزدیک تر مراقب آنها هستند تا ببینند آنها چه چیزی را می توانند بدزدند.
در نهایت، هر چه رهبران دولتی مردم باور، ملایم و پر زرق و برق، خوش عکس و دلنواز می شوند، فضای سیاسی بیشتری برای «سیاستمدران مردمی» که صریح نیستند باز می شود. جاذبه آنها به طور خلاصه در این حقیقت قرار می گیرد که آنها انسانند و همه خصوصیات بد را دارند. احتمالاً آنها بیشتر در صحنه سیاسی نقش حامی را بازی می کنند تا نقش نخست وزیر یا رئیس جمهور را. در انگلیس، جان پرسکات، آن ویدی کمب، کن لیوینگستون، کنت کلارک، فرانک دابسون، تونی بنکز و مو مولم مثال هایی از این گونه افراد هستند. همه در بازی رسانه ها حضور دارند ولی هیچ کدام ترکیب ظاهر و سبک درستی ندارند تا به نقطه بالایی از نردبان سیاست در دنیای سیاست رسانه های تصویری برسند.

رسانه های همگانی، دموکراسی و عدم حکومت

طبق نظرسنجی (۱۹۸۳، ص ۱۵۴)، «نگاه خیره توجه تلویزیون به طرز قابل توجهی به تضعیف قابلیت حکومت کردن رئیس جمهورها و اعضای کنگره کمک کرده است». این موضوع به دلیل این است که منافع گروه های ذینفع و ویژه در جامعه می تواند از رسانه ها برای کسب شهرت برای تقاضاهای خود استفاده کند و بنابراین فشارها را بر دوش دولت، جدی تر و بیشتر می سازد. اخبار و برنامه های مسائل فعلی از علائق ویژه، گروه های فشار، سخنگوها و انواع طرفداران اشباع شده است که همه تلاش می کنند شهرت به دست آورند، نظر خود را بقبولانند، حمایت عمومی به دست آورند و بر سیاست های دولت تاثیر گذارند. عرصه عمومی پر از رقابت و علائق متضاد است که همه از مورد ویژه خود دفاع می کنند و همه از دولت تقاضای خود را دارند. رسانه ها خشنودند که آنها افکار سیاسی خود را بیان ـ آنها زمان و فضای رسانه ها را با ایده ها و صداهای جدید پر می کنند ـ و بنابراین به افزایش تعداد و تنوع تقاضای سیاسی از دولت یاری برسانند. خلاصه، رسانه های همگانی کمک می کنند که عدم حکومت، گران باری و فرا دموکراسی را پدید آورند.
چگونگی ارزشیابی یا آزمون این ادعاها سخت است. به عبارت دیگر، بحران عدم حکومت و گران باری اگرچه ۲۰ سال پیش، پیش بینی شده بود، آنها هنوز هیچ نوع دموکراسی غربی را به نقطه اضمحلال نرسانده اند (کاس و نیوتن، ۱۹۹۵). همه دولت ها دارای مشکل هستند، برخی مشکلات زیادی دارند و تعداد کمی با مشکلات شدید دست به گریبانند اما هیچکدام بحران های نابودکننده سیستم، نظیر اتحاد جماهیر شوروی را تجربه نکرده یا مجبور به دگرگونی صلح آمیز مثل آفریقای جنوبی نشده اند. ممکن است رسانه های مدرن در سخت گرفتن به دولت کمک کرده باشند اما این یک حقیقت تجربی ساده است که آنها هیچ دولت غربی را تا نقطه اضمحلال غیرقابل حکومت یا گران بار نرسانده اند.
تحقیقات رسانه ای درستی این موضوع را نشان می دهد. مطبوعات عامه پسند در انگلستان غالباً از برخی صداهای سیاسی چشم پوشی و غفلت می کنند، یا آنها را تحلیل می برند و ارزش شان را کم می کنند (به عنوان مثال کارن ۱۹۸۶، هالینگسورث ۱۹۸۶، اسنادی ۱۹۹۲ را ببینید). در دهه ۱۹۷۰ و مخصوصاً ۱۹۸۰، تیراژ انبوه مطبوعات عامه پسند و حتی برخی از روزنامه های قطع بزرگ، بر یک دستور کار محدود سیاسی محافظه کارانه در حمایت از دولت تمرکز کردند (نیوتن، ۱۹۹۵، ص ۱۶۸). دیدگاه های اقلیت و غیرمرسوم غالباً نادیده گرفته یا مورد تمسخر واقع شد مثل چپ گراهای دیوانه، همجنس بازها، صلح جویان، تظاهرات کنندگان، مشکل آفرینان مزدور، اقلیت های قومی یا در برخی مواقع، مردم علاقه مند اما گمراه. حتی اخبار تلویزیون که به خوب و متعادل بودن نیاز دارد نیز به خاطر توجه و محافظه کاری در معرض انتقاد قرار گرفته است (گروه رسانه ها دانشگاه گلاسگو ۱۹۷۶، هریسون ۱۹۸۵ را نیز ببینید).
همچنین تحقیقات نشان می دهد که گزارش های خبری حتی تا حد اتکای زیاد به مطبوعات دولتی، بیشترین فضا را به بیانیه های دولت یا سخن گویان آن اختصاص می دهند. بیشتر بحث های سیاسی به خاطر ساده سازی، به تنها دو جنبه و معمولاً شامل دولت و مخالفان کاهش یافته است. بقیه طیف سیاسی عمدتاً در گزارش رسانی اصلی نادیده گرفته می شوند. همان طور که گوروویچ و بلاملر (۱۹۹۰، ص ۲۸۲) بحث کرده اند: «به جای تبلیغ یک «بازار ایده ها» که در آن همه افراد دیدگاه ها، فرصت کافی برای ارائه خود را دارند، بی طرف بودن رسانه ها می تواند به امتیازدهی به مواضع غالب گرایش داشته باشد».

خلاصه و نتیجه گیری

واضح است که سیستم رسانه های جدید، اثر هنگفتی بر ساختار دولت مرکزی در انگلستان داشته است. اول این که از پس از جنگ و به ویژه تحت حکومت تاچر و بلر، سازمان های دولتی رسانه ای و اطلاعات، به طور کلی به این صورت به رسمیت شناخته شدند که فعالیت هایی مجزا، پرهزینه، متمرکز و سریعاً واکنشی داشته باشند. دوم، ملاحظات روابط عمومی دیگر در آخر فرایند تصمیم گیری معرفی نمی شوند بلکه این کار در همان آغاز کار صورت می گیرد. سوم، ضرورت مدیریت اخبار و بهره برداری از پتانسیل شهرت آن، به نیروهای مشوق متمرکزسازی دولت تحت نظر نخست وزیر و اداره مطبوعات نخست وزیری اضافه شده است.
اولویت بسیار زیادی که دولت تاچر و بلر به مدیریت رسانه ها اختصاص دادند، منجر شده که برخی افراد از دولت به خاطر کنترل، تصویر سازی و بزرگ نمایی ایده ها می ترسند، یعنی همان سناریوی تبلیغاتی «۱۹۸۴». تصمیم گیری درباره دولت بلر بسیار زود است اما آنالیز دهه تاچر شواهد کمی برای تقویت این دیدگاه به دست می دهد. علی رغم شرایط به شدت مطلوب و مقادیر هنگفت مهارت، زمان و پول، موفقیت دولت در ایجاد یک تصویر مطلوب از تاچر، نسبتاً کم و در ترغیب خط مشی های دولتی به مردم، ندرتاً تاثیرگذار بود. واقعیت این است که افکار عمومی ممکن است حتی بدون فعالیت های تبلیغاتی مخالف تر باشند، اما با توجه به حمایت های حداقل یا «اساسی» از خط مشی ها، و همراه با یا بدون تبلیغات دولت، بعید است کمتر از حد واقعی آن باشند. مجال برای آن چه که بیشتر می توانست باشد، بود. این دولت نیست که به واسطه رسانه های جدید دگرگون شده بلکه سیاست است که طبق معمول به مقدار زیادی این گونه شده است.
به طور مشابه و احتمالاً به همین دلیل، رسانه های همگانی نه شغل های سیاسی را افزایش و نه کاهش داده اند. برخی سیاست مداران می توانند از امکانات رسانه ها بهره برداری کنند و در انجام این کار ممکن است شغل های سیاسی خود را طولانی و موفقیت خود را بهبود بخشند. دیگران نتوانسته اند این کار را انجام دهند. به نظر می رسد تفاوت بین موفقیت و شکست مربوط به استعداد سیاست مداران، مشاوران روابط عمومی و شرایط سیاسی که آنها فعالیت می کنند، باشد نه ماهیت خود رسانه های مدرن.
شواهد نشان می دهد که نه رسانه های همگانی و نه سیاست مداران و تمام کارشناسان رسانه ای، زمانی که افکار عمومی راجع به موضوعی تصمیم گرفت، نمی توانند امیدوار باشند که بیشتر آنها را کاهش دهند. به همین دلیل، تلویزیونی کردن پارلمان اثر کمی بر افکار عمومی درباره این تشکیلات و اثر داخلی نسبتاً کمتری بر دو مجلس داشت. افکار عمومی هرگز این قدر به پارلمان علاقه مند نبوده که اندکی پخش تلویزیون بتواند تغییری در آن به وجود آورد. به نظر نمی رسد هیچ کدام از رسانه های همگانی گرایش به سمت فرا دموکراسی، عدم حکومت یا گران باری دولت را تشویق کرده باشند. در عوض به نظر می رسد رسانه ها از مرکزیت سیاسی و رهبران آن حمایت، و با بیشتر عقاید بنیادی یا عرف شکن به عنوان یک موضوع فرعی برخورد می کنند که نباید آنها را جدی گرفت. اگر چنین چیزی باشد، رسانه های همگانی در انگلستان به عنوان یک نیرو علیه فرا دموکراسی و گران باری عمل کرده است.
این فهرست متنوع از اثرات اندک رسانه ها نشان دهنده توجه به پرداختن آن چیزی است که غالباً عمومیت بخشی راجع به چگونگی دگرگونی دولت های مدرن توسط رسانه ها را بررسی می کند. برخی از این عمومیت بخشی ها، شکلی از دلالان بحرانند، برخی پیشگویی های بلند مدت بر اساس تمایلات کوتاه مدت هستند و در بسیاری موارد، یک عمومیت بخشی پذیرفتنی برابر اما متناقض باید انجام شود.
با این حال، سیستم رسانه های جدید بر دولت اثر داشته است هر چند احتمالاً این اثر به صورت شکل و ظاهر بوده تا محتوا. پتانسیل هنگفت رسانه های جدید که با حرکت به سمت بازاریابی سیاسی می باشد، باعث ظهور شکلی از پوپولیسم ملایم شده است، هم چنان که کلینتون، بلر، و شرودر به آن شخصیت داده اند. آنها با نگاه و تصویر درست، نشان دهنده تلاش در حال ظهور در جهت بازاریابی سیاست ایمن برای رای دهندگان میانه رو هستند، یعنی سیاست های خوش عکس و «مردم دوست داشتنی» با تاکید قوی بر سیاست های بسته بندی، ظاهر، توجه و مرکزیت. به هرحال چنین سیاست های ظاهری احتمالاً واکنش های مربوط به خود را ایجاد می کنند، چون رسانه ها اشتهای سیری ناپذیری برای رسوایی و درام دارند. هر چه پوپولیست های ملایم بیشتری سطوح بالای دولت را اشغال می کنند، پوپولیست های افراطی بیشتری ظهور و سقوط خواهند کرد، مثل بنیادگراهای پر زرق و برق، ناسیونالیست ها، نژادپرستان و طرفداران عقاید قدرتمند اقلیت (مانند برلوسکونی، لوپن و پروت). پوپولیست های ملایم و افراطی یکدیگر را تغذیه خواهند کرد؛ افراطی ها مسائل و راه حل های جدیدی معرفی می کنند و ملایم ها با یک فاصله مطمئن از آنها و با برداشت های تضعیف شده از خط مشی های آنها و مطابق با تقاضای رای دهندگان متوسط، افراطی ها را دنبال خواهند کرد.
هم چنان که نقل قول از ماکیاولی در ابتدای این فصل نشان می دهد، همیشه در سیاست، ظاهر، امری مهم بوده است و پوپولیسم مدرن ملایم، حقیقتاً تغییر رسانه های جدید به سمت موضوع قدیمی را فراهم می کند. سوال این است که آیا رسانه های همگانی جدید به ایجاد دولت و سیاست که در آن، ظاهر به گونه تغییرناپذیری مهم تر از واقعیت است و شکل به محتوا تبدیل می شود، کمک می کند یا خیر.

فصل هشتم: دگرگونی رهبری سیاسی؟

جنیفر استرومرگالی و کاتلین هال جمیسون
قدرت رئیس جمهوران آمریکا عمدتاً لفاظانه است. آنها می توانند قوانین را توجیه، امضا و یا وتو کنند ولی نمی توانند آنها را تصویب کنند. می توانند تقاضای اعلام جنگ کنند ولی نمی توانند آن را وضع کنند. لیندون جانسون این موضوع را رک و راست بیان کرد. وی می پرسد: «قدرت؟ تنها قدرتی که من دارم انرژی هسته ای است و من نمی توانم از آن استفاده کنم» (سیدی، ۱۹۷۸، ص ۲۶۰). به هرحال، جانسون به عنوان استاد هنر انگیزش میان فردی با هری ترومن موافقت کرده که گفته: «قدرت اصلی که رئیس جمهور دارد آوردن مردم و سعی در ترغیب آنها برای انجام دادن آن چه که باید بدون انگیزش انجام دهند می باشد. این چیزی است که قدرت رئیس جمهور به حساب می آید» (ترومن، ۱۹۴۹، ص ۲۴۷).
در این فصل ما روش هایی را بررسی می کنیم که رهبری به وسیله محیط رسانه ای تحت تاثیر قرار می گیرد و بر آن تاثیر می گذارد. مخصوصا بحث ما این است که قدرت ارتباطی یک رئیس جمهور که می تواند مستقیماً با مردم آمریکا داشته باشد، افزایش یافته است. هم چنان که کانال های مستقیم ارتباطاتی بین رهبران و شهروندان به وسیله (۶۴)C-SPAN، انتقال ماهواره ای و اینترنت بازگشایی می شود و مردم به اخبار به عنوان ارائه کنندگان میانجی احترام می گذارند، قدرت رئیس جمهور برای تعیین برنامه ها بیشتر می شود. زمانی که هنجارهای رسانه ها بر سادگی به جای پیچیدگی، تعارض به جای توافق عام و رسوایی به جای واقعیت تاکید می کنند، کمتر باعث می شوند که یک رهبر در انواع گفتمان های مساعد و سودمند در جهت دولت مطلوب مشارکت کند. به هرحال، تحقیر عمومی نسبت به مطبوعات، قابلیت آن را به حداقل می رساند؛ زمانی که مجبور است برنامه ها را تعیین و استانداردها را ایجاد کند که به وسیله آن ما افراد راس قدرت را ارزیابی می کنیم.

قدرت دسترسی رسانه ای نشده

حتی در یک محیط به شدت رسانه ای، رئیس جمهوران می توانند از تلویزیون برای صحبت مستقیم با مردم آمریکا استفاده کنند. نیکسون می نویسد: «به هرحال تلویزیون این امتیاز را به رهبر می دهد که می تواند به ویژه در شرایط بحرانی بسیار مهم باشد. وی را قادر می سازد که مستقیماً به میان مردم برود تا بدون دخالت گزارش گران و مفسران نظر خود را به آنها بگوید [که در حالت معمول] فقط می تواند این کار را انجام دهد» (نیکسون، ۱۹۸۲، ص ۳۴۳).
نطق مستقیم
بحث تراز بودجه سال ۶-۱۹۹۵ نشان دهنده قدرت رئیس جمهور است که می تواند آن را هنگام دسترسی مستقیم به کانال های هوایی و کابلی، اعمال کند. در پایان سال ۱۹۹۵ و مجدداً در آغاز ۱۹۹۶، زمانی که اکثریت جمهوری خواهان در سنا و مجلس نمایندگان با اختیارات کلینتون بر سر مواد موافقت نامه تراز بودجه کش مکش داشتند، دولت فدرال آمریکا در حالت تعلیق و دودلی به سر می برد. در اواسط آن سال، کلینتون بحث بودجه متوازن را به جمهوری خواهان واگذار کرد و در پشت صحنه مطمئن نبود که چگونه به برنامه آنها واکنش نشان دهد (موریس، ۱۹۹۷). آیا باید هرگونه تراز بودجه آنها را وتو می کرد؟ کلینتون با تشویق دیک موریس که در زمان فرمانداری آرکانزاس وی، به عنوان مشاور فعالیت می کرد، تصمیم گرفت که طرح پیشنهادی خود درباره تراز بودجه را ارائه کند. در حرکتی نادر، معاون رئیس جمهور یعنی گور با شبکه های تلویزیونی ملی شروع به رایزنی کرد تا یک نطق ۵ دقیقه ای را پخش کنند که در آن کلینتون طرح جدید تراز بودجه را پیشنهاد کند. شبکه ها با قدری اکراه این درخواست را پذیرفتند.
تصمیم کلینتون و حرکت گور برای به دست آوردن زمان پخش در شبکه، طرح پیشنهادی تراز بودجه کلینتون را به یک رویداد رسانه ای تبدیل کرد که به شکل دهی برنامه قانون گذارانه کمک می کرد. نطق عمومی کلینتون به عنوان نقطه شروعی برای بحث تراز بودجه عمل کرد که تا پایان همان سال به حداکثر خود در یک بحران ملی رسید. حتی در این مرحله اولیه از فرآیند، تمام احزاب از رسانه های خبری برای پیشرفت علائق خود استفاده می کردند. به هرحال، کلینتون به واسطه تبدیل تراز بودجه پیشنهادی خود به عنوان یک رویداد رسانه ای، امتیازاتی به دست آورد. روزنامه ها طرح وی را در صفحه اول چاپ کردند و اخبار حضور کلینتون را تحت پوشش قرار دادند.
نطق کلینتون وی را در موضع بالاتری در این رویارویی قرار داد. وی تصدیق کرد که دموکرات ها و جمهوری خواهان افکار اساساً متفاوتی درباره چگونگی تراز بودجه داشتند. کلینتون ضمن توضیح این مطلب، خود را خارج از این دعوا و مناظره های متعصبانه قرار داد: «اما این بحث باید جدا از تعصب ورزی پیش رود. باید درباره آن چه که برای آمریکا خوب است، باشد و رویکردی که به احتمال بیشتر در بلندمدت، موفقیت و امنیت برای مردم ما به ارمغان می آورد». وی با هر دوی دموکرات ها و جمهوری خواهان از موضع بالا صحبت می کرد، درست مثل یک پدر نه شرکت کننده دیگر در بحث. کلینتون با گفتن این جملات، خود را فراتر از دعوا و مناظره جزئی و مخرب قرار داد:

کسانی هستند که گفته اند اگر ما این گره کور را داشته باشیم و این سال مالی را بدون بودجه به پایان برسانیم، ممکن است واقعاً از نظر سیاسی به یک طرف یا طرف دیگر سود برساند. ولی این موضوع برای کشور ما بد است و مجبوریم هر کاری برای جلوگیری از چنین پیشامدی انجام دهیم. اگر ما بهترین کار ممکن را برای کودکان، آینده و ملت خود انجام دهیم و دعواهای سیاسی را نادیده بگیریم، اشتباه نکرده ایم.

زمانی که شبکه ها موافقت کردند اظهارات رئیس جمهور را به طور زنده پخش کنند، کنترل را به وی واگذار کردند. گاهی فریب خوردن آنها کاملا آشکار و واضح است، مثلا کنفرانس خبری سال ۱۹۸۳ رونالد ریگان در مورد بیکاری، از سوی نانسی ریگان همسر وی قطع و با یک کیک تکمیل شد، چون وی به صحنه آمده بود تا جشن تولد شوهر خود را به صورت تصادفی در جلوی مخاطبان تلویزیون ملی به صورت زنده برگزار کند. درام و بریدن کیک، و تعجب ظاهری رئیس جمهور، جایگزین سئوالات گزارش گران درباره ادعای کاهش بیکاری شد و دوربین ها و پوشش ملی زنده را کنترل کرد. گزارش گر یکی از شبکه ها گله کرد که «از ما سو استفاده شد» (واشنگتن پست، ۱۹۸۳، ص ۱).
قدرت سخنرانی های تلویزیونی ملی و نیز قابلیت شکل دهی دستور کار رسانه ای منجر به این شد که کلینتون ببیند که:

اگر رئیس جمهور یک دستور کار تهاجمی و منضبط داشته باشد که مشخصاً به سود اکثریت مردم آمریکا باشد، حتی بدون بخش نامه اکثریت نیز مفید است. فکر کنم می توانید در تمام مدت سرمایه سیاسی جدیدی ایجاد کنید چون از طریق شبکه ارتباطاتی به مردم دسترسی دارید. (بلومنتال، ۱۹۴۴، ص ۳۳)

آزمونی از نطق های اصلی خطاب به ملت از سوی هری ترومن تا رونالد ریگان، نتیجه گیری کلینتون را تصدیق می کند. به طور متوسط، چنین سخنرانی هایی شش امتیاز به رتبه بندی موافقت با رئیس جمهور اضافه کرد (بریس و هینکلی، ۱۹۹۲، ص ۵۳).

فرصت های گسترده برای نطق مستقیم

ماهواره
تکنولوژی ماهواره قابلیت یک رهبر برای صحبت مستقیم با مردم را افزایش داده است. دسترسی به ماهواره برای رهبر، این کار را امکان پذیر می سازد که از رسانه های ملی پرهیز کند. بنابراین، به عنوان مثال در سال ۱۹۹۲ و ۱۹۹۶ هر دوی دموکرات ها و جمهوری خواهان، کاندیداها و معاون ریاست جمهوری خود را برای مصاحبه های ماهواره ای با خبرنگاران محلی آماده کردند. در اوایل سال ۱۹۹۲، مطالعه صورت گرفته توسط مرکز مطالعات رسانه های انجمن آزادی مشخص کرد که یک دهم ایستگاه های خبری محلی، اخبار ویدیویی کاندیداها را قبول می کردند و تعداد ایستگاه هایی که با کاندیداها مصاحبه مستقیم ماهواره ای انجام می دادند از سال ۱۹۸۸، دو برابر شده بود.
اینترنت
اینترنت به سیاست مداران اجازه می دهد که به وسیله ایجاد یک خط مستقیم ارتباطی به موکلان خود که از سوی هنجارها و فشارهای ساختاری نشر سنتی و ژورنالیسم اطلاع رسانی، فیلتر نشده و نامحدود است، از ژورنالیست ها پرهیز کنند. اگرچه در جو اخبار ۲۴ ساعته، رویدادها به شدت توسط ژورنالیست ها با تلاش خستگی ناپذیر آنها برای کسب اطلاعات تعیین می شود، اما در اینترنت سیاست مداران می تواند با شهروندان خارج از محیط ژورنالیسم ارتباط برقرار کنند. در حال حاضر سیاست مداران دارای وب سایت، ایمیل و نشست های آن لاین هستند که خط مستقیم ارتباطی با شهروندان ایجاد می کند.
در نتیجه، اینترنت کانال مستقیم تماس بین رهبران و مردم است. تعداد کاربران کم ولی روبه رشد است. در سال ۱۹۹۶ حدود ۱۲ درصد شهروندان در سن رای یا ۲۱ میلیون آمریکایی اظهار کردند که آنها اطلاعات سیاسی را از اینترنت جمع آوری کرده اند؛ برای ۳ درصد، اینترنت کانال اصلی مواد سیاسی بود (مطالعات پو ۱۹۹۶). گزارش گر واشنگتن پست به نام هوارد کرتز نوشت: «محل های جدید به مردم عادی قابلیت جستجوی رکوردهای آرا، گزارشات رسمی انتخابات، نظرخواهی، سخنرانی ها و مقالات نظری را می دهد و آنها را قادر می سازد به وسیله کسب و جمع آوری حقایق برای خود، مه سیاسی موجود را کنار بزنند» (کرتز، ۱۹۹۵، ص ۱). یکشهروند می تواند دیدگاه های خود را به شکل ایمیل، در گروه های بحث، در اتاق های گفتگو یا بولتن بردهای الکترونیک بیان کند.
همه سناتورهای آمریکایی و بیشتر نمایندگان وب سایتهای رسمی دارند. به هرحال، تعداد اندکی از آنها کاملاً در این تکنولوژی جدید مشارکت دارند و با موکلان خود ارتباط برقرار می کنند. به عنوان مثال، آرلن اسپکتر، عضو کهنه کار سنا، وب سایت خود را در یک دوره سه ماهه روزآمد نکرد. در سپتامبر ۱۹۹۸ زمانی که رئیس جمهور پذیرفت که با مونیکا لونیسکی رابطه داشته است، تنها چند نفر از سناتورها دیدگاه خود در مورد این مساله را در وب سایت خود ذکر کردند. بیشتر سایت های سیاسی فدرال از مباحثات اتهامی پرهیز کردند. در عوض وب سایت کمیته قضایی مجلس تقریباً هر روز مباحث اتهامی در مجلس و محاکمه در سنا را روزآمد می کرد. یک شهروند علاقه مند به آگاه شدن از آخرین مانورها در این سریال اتهام ها، می توانست به تایید اطلاعات در مطبوعات یا به دست آوردن اطلاعاتی که در آنجا نیست، توجه کند.
یک برآیند بالقوه دیگر اینترنت، دگرگونی های محدودیت های زمانی و مکانی است. به شکل سنتی، ژورنالیسم اطلاع رسانی و چاپ به لحظات ارتباطی خطی و کوتاه محدود می شود. به دلیل محدودیت های زمانی، تجزیه و تحلیل معضل قوانین و اثرات سازمانی یا اجتماعی تصمیمات سیاسی در اخبار بعید است.
گرچه آنها انعطاف پذیری بیشتری در چاپ مطالبی دارند که می توانند عمیق تر در موضوعی سیاسی کاوش کنند، روزنامه ها هنوز محدودیت فضا دارند. در عوض، وب یک رسانه غیرخطی است. از طریق لینک دادن، یک موضوع را می توان به منابع اضافی ربط داد تا خوانندگان، آنها را در کمال آرامش و به دقت بخوانند. پیدایش لینک، جهت کنترل را به سمت شهروندانی تغییر می دهد که می توانند آن چه که بررسی یا چشم پوشی می شود را انتخاب کنند. یک گزارش آن لاین درباره قانون مراقبت بهداشتی می تواند به وب سایت های نمایندگانی که از لایحه حمایت می کنند، به کتابخانه کنگره توماس که وب سایتی قابل جستجو و حاوی قوانین فعلی و گذشته است، وصل شود و یا همچنین به دیگر وب سایتهایی که تاریخچه اصلاحات مراقبت های بهداشتی در آمریکا را با جزئیات ارائه می کنند و سپس به یک وب سایت در کانادا لینک شود که سیستم آمریکا را با کانادا مقایسه می کند.
ارزش دیتاهای ذخیره شده در اینترنت که با دسترسی به نظرخواهی کنگره ای از طریق C-SPAN دو برابر شده است، این امکان را برای شهروندان متوسط فراهم می کند که همانند نخبگان سیاسی، دسترسی زیادی به اطلاعات داشته باشند. روند اتهامات، مثال دقیقی در این مورد است. هر بیننده در آمریکا با دسترسی به کابل می تواند نظرخواهی اتهامات کمیته قضائی مجلس و نیز بحث های کامل در صحن مجلس را مشاهده کند.
توزیع گزارش استار بر تغییرات ایجادشده به واسطه دسترسی اینترنتی دلالت دارد. این گزارش تقریباً همزمان با آماده شدن برای سنا، مجلس و ژورنالیست ها بر روی اینترنت قرار گرفت. مردم به اینترنت هجوم آوردند تا خودشان گزارش را بخوانند و بارگذاری کنند. گزارشی در نیویورک تایمز نوشت که: «سرعت بارگذاری کم و پیغام خطا زیاد بود ولی در اولین تجربه در ارتباطات الکترونیک بین دولت آمریکا و شهروندان در مقیاس وسیع، دیروز میلیون ها کاربرِ با استقامت اینترنت، در فاصله چند ساعت پس از انتشار گزارش استار آن را بلعیدند» (هارمون، ۱۹۹۸). این روزنامه، انتشار گزارش استار و جریان پیام های بعدی آن در بردهای پیام های الکترونیک را به عنوان یک «نوع بی سابقه از گردهمایی الکترونیک تالار شهر» خواند.
در واکنش به گزارش استار، شهروندان با سناتورها و نمایندگان خود در سطح بی سابقه ای تماس گرفتند. اگرچه قانون گذاران بیشتر ارتباط خود را از طریق تلفن و پست معمولی دریافت کردند، اما ایمیل نیز کانال عمده ای برای عقاید شهروندان بود. منشی مطبوعاتی سناتور مایک دوواین (نماینده اوهایو) گزارش کرد که سناتور در طول ۴ روز پس از انتشار گزارش، تقریبا ۶۷۰۰ ایمیل دریافت کرد. حجم ترافیک ایمیل ها آن قدر زیاد بود که مدیران سرور اینترنتی سنا به هر کدام از ادارات پیغامی فرستادند با این مضمون که «ما در حال حاضر به دلیل حجم بی نهایت زیاد ایمیل ها، در حال تجربه تاخیرات ایمیل هستیم» (ورتایمر و آبرامسون، ۱۹۹۸). انتشار گزارش استار مشخص کرد که مردم به دسترسی مستقیم به مدارک مهم برای زندگی مدنی علاقه مند هستند. آنها از طریق برقراری تماس با نمایندگان منتخب خود به این اطلاعات مسلح می شوند.
تعامل اینترنتی روابط بین رهبر و افراد را نیز دگرگون می سازد. لینک دادن، ارائه کننده کنترلی بر تجربه رسانه ای ارائه می کند که از ۵۰۰ کانال کابلی یا ۳۰ صفحه خبر چاپی بهتر عمل می کند. در این محیط، شهروندان بر اطلاعاتی که در اختیارشان قرار می گیرد کنترل دارند (لندو ۱۹۹۳، لنهام ۱۹۹۱). این محیط از نظر اطلاعات غنی، متراکم و روبه رشد است. شهروندان می توانند به جای این که ژورنالیست ها دستور کار را وضع و اطلاعات را فیلتر کنند، خودشان آموزش دهند و دستور کار وضع کنند.
همچنین اینترنت، ارتباطات انسانی را با ایمیل و در گفتگوهای همزمان و آنی، و وب بردها تسهیل می کند. مردم می توانند به صورت افقی با هم و به صورت عمودی با رهبران سیاسی گفتگو کنند. بعضی ها در حال انجام همین کار هستند. گوراک (۱۹۹۷) مطالعه ای درباره دو جنبش مخالف انجام داده است: یک گروه مخالف اجرای چیپ کلیپر کلینتون و گروه دیگر، مخالف بازار لوتوس. با استفاده از ایمیل، فعالان زندگی خصوصی توانستند گردآوری اطلاعات شخصی درباره کاربران توسط شرکت لوتوس به منظور تحقیقات از طریق بازار را متوقف کنند، و جلوی دفاع کلینتون از چیپ کلیپر که وسیله ای برای بلوکه کردن محتویات اطلاعات بود را بگیرند. فعالان با یکدیگر ارتباط برقرار و مختصراً اعتراضات را با ایمیل و از طریق گفتگوهای آن لاین سازمان بندی کردند. همچنین از ایمیل برای نوشتن نامه و درخواست به مجریان همکار و مسئولان کاخ سفید استفاده کردند.
همچنین اینترنت به مردم کمک کرده که عقاید خود را درباره شرایط سیاسی با واشنگتن مطرح کنند. ایجاد سازمان Move on که سازمانی مبتنی بر وب بود، بر فشار بر نمایندگان و سنا تمرکز کرد تا کلینتون را به دادگاه احضار نکنند یا وی را از کار برکنار نکنند. این مثالی از کاربردهای اینترنت برای تجهیز سیاسی است. اگرچه نظرسنجی های عمومی دیدگاه های شهروندان را به سیاست مداران اطلاع می دهد، بعضی وقت ها نظرسنجی های منتشرشده در روزنامه و مجلات عمده، کافی نیستند. مثلا، در طول ماجرای رسوایی کلینتون و لوینسکی، نظرسنجی ها نشان دادند که حمایت عمومی با رئیس جمهور بود. زمانی که دراج گزارش خود را در اینترنت قرار داد و رسانه های اصلی در مورد تحقیقات جدید گزارش هایی ارائه دادند، محبوبیت رئیس جمهور در نظرسنجی ها کاهش یافت. به هرحال تا ۳۰ ژانویه نظرسنجی اخبار شبکه CBS نشان داد که رتبه بندی موافقت با کار رئیس جمهور ۷۳ درصد بود (برک، ۱۹۹۸، ص ۱) و تا تابستان سال ۱۹۹۹ حتی پس از آن که توسط مجلس متهم شد، به زیر ۶۰ درصد نرسید. علی رغم این، قانون گذاران از افکار عمومی چشم پوشی و به محاکمه ادامه دادند.
جوآن بلیدز و وس بوید، مالکان سیستم های برکلی که یک شرکت کامپیوتری است، سازمان Move on را ایجاد کردند تا قانون گذاران را از ادامه محاکمه متوقف کنند. از آغاز آن، این وب سایت در اولین روز ۳۰۰ و تا پایان هفته ۲۵۰۰۰ دادخواست را ثبت کرد (مافت، ۱۹۹۹). بوید اظهار کرد که اگر ابتکار عمل مبتنی بر وب موفق بود «این به این معنا است که نمایندگان دارند نسبت به موکلان خود مسئولیت پذیرتر می شوند» (کندی، ۱۹۹۸، ص ۴۴). پس از انتخابات در نوامبر، آنها شروع به افزایش سرمایه کردند تا به چالش آفرینان مبارزات در سال ۲۰۰۰، علیه قانون گذارانی که به محاکمه رای داده بودند، پول بدهند. تا ژانویه ۱۹۹۹ آنها ۸ /۱۲ میلیون دلار پول جمع آوری کرده بودند.
دموکراسی مستقیم
در همین حال هم چنان که دسترسی شهروندان به گفت وشنود دموکراسی در آمریکا افزایش می یابد، خود جو حکومت به واسطه حرکت به سمت قوانین مستقیم در حال تغییر است. شهروندان فرصت های بیشتری برای دموکراسی مستقیم می خواهند و آن را کسب می کنند و نقش های رهبری را دگرگون و چشم انداز سیاسی را تغییر می دهند. اگرچه دولت آمریکا به عنوان یک جمهوری تاسیس شد که شکل غیرمستقیمی از دموکراسی است، دموکراسی مستقیم از زمان استعماری آن مورد بحث می باشد (کرونین، ۱۹۸۹). از یک طرف، دموکراسی مستقیم از طریق ابتکارات عمل رای گیری مخفی یا همه پرسی، به خاطر اجازه دادن به شهروندان برای مشارکت فعالانه تر در فرآیند دموکراتیک، مورد ستایش و تمجید قرار گرفته است. از طرف دیگر، به عنوان پیشروی فرا دموکراسی در نظر گرفته می شود که توسط گروه های ثروتمند و سودجو استفاده می شود که می توانند رای دهندگان را نسبت به تصمیماتی که آنها حسرت آن را دارند، برآشفته کنند (کرونین، ۱۹۸۹). این شکل جدید از حکومت منجر به این تفکر شده که «دموکراسی با ابتکار عمل» می تواند «شکل جدیدی از حکومت قرن بیست و یکمی» یا چهارمین شاخه دولت باشد (کمیسیون امور مالی مبارزات کالیفرنیا ۱۹۹۲).
رای دادن در همه پرسی ریشه در بخش غربی آمریکا دارد. یک قرن پیش رای دهندگان داکوتای جنوبی نخستین کسانی بودند که برای بازسازی دولت خود رای دادند (اتول، ۱۹۹۸). امروزه رای دهندگان ۲۴ ایالت از رای گیری مخفی برای تصویب قوانین استفاده می کنند. کالیفرنیا گام هایی را به سمت دموکراسی مستقیم برداشته است. در دهه گذشته، شهروندان کالیفرنیا «از این قدرت برای نگارش، انتشار، بحث و اتخاذ مستقیم بسیاری از قوانین مهم دولتی استفاده کرده اند». در سال ۱۹۷۸ رای دهندگان کالیفرنیایی طرح پیشنهادی ۱۳ یا «انقلاب مالیاتی» را تصویب کردند که مالیات های املاک محلی را قطع و درآمد دولت محلی را کاهش می داد. این طرح، رای گیری مخفی را به صحنه سیاسی ملی کشاند (بولد و داناوان، ۱۹۹۸).
از آن به بعد رای دهندگان کالیفرنیایی به مسائل مختلفی از قوانین بیمه گرفته تا تامین بودجه به انتخاب پرداخته اند. از سال ۱۹۶۰ تعداد این ابتکار عمل ها «پنج برابر شده است» (دموکراسی با ابتکار عمل ۱۹۹۲، ص ۱) که ۷۲ تا از ۲۲۴ ابتکار عمل رای گیری مخفی در یک دوره ۸۰ ساله تصویب شد (دموکراسی با ابتکار عمل ۱۹۹۲، ص ۵۵). بحث تالبرت (۱۹۹۸) این است که بی اعتمادی شهروندان به دولت که از سال ۱۹۵۰ به تدریج افزایش یافته است منجر می شود که شهروندان اصلاحات سیاسی را تصویب کنند مانند افزایش رای گیری مخفی که فرآیند حکومت را تغییر می دهد. نظرسنجی ملی انجام شده در سال ۱۹۹۴ نشان داد که ۶۴ درصد پرسش شوندگان، انجام همه پرسی ملی و ارزش دهی برابر بین همه پرسی ها و قوانین مصوب کنگره ها را ترجیح می دادند (مسائل گفتگوی آمریکا ۱۹۹۴).
حرکت به سمت دموکراسی مستقیم مشابه این موضوع در اوایل قرن بیستم است. تالبرت (۱۹۹۸، ص ۱۷۱) توضیح می دهد که: «هر عرصه به وسیله افزایش استفاده از دموکراسی مستقیم، اتخاذ تعدادی اصلاحات قابل توجه، برتری خط مشی های روندی بر خط مشی های بنیادی، و بدگمانی فراگیر نهادهای دولت مبتنی بر نمایندگی، مشخص می شود». نقص مقایسه وی، ظهور تکنولوژی های ارتباطاتی رسانه ای جدید در اوایل قرن بیستم و امروزه است. یک قرن پیش، روزنامه ها اطلاعات را به کشور و دنیا سریع تر از قبل منتشر می کردند. این تکنولوژی ارتباطات منجر به این شد که یک محقق تعریف و تمجید کند که «ارتباطات جدید مانند نور صبح، بیدارکننده، روشن گر، وسیع و پر از انتظار بر دنیا تابیده است» (کولی، ۱۹۰۹، ص ۸۹). در عوض والتر لیپمن، نقش گسترش یافته روزنامه ها را محکوم کرد. وی توضیح می دهد که:

مطبوعات به عنوان یک ارگان دموکراسی مستقیم مورد توجه قرار گرفته ، در یک مقیاس بسیار وسیع تر و از روزی به روز دیگر با عمل کردی که غالباً به ابتکارات عمل، همه پرسی و یادآوری نسبت داده می شود، پیشرفت کرده است. دادگاه افکار عمومی شب و روز باز است و در تمام مدت برای هر چیزی قانون خودش را به اجرا می گذارد. (۱۹۲۲، ص ۳۳)

وی نتیجه می گیرد که «این مساله عملی نیست» (همان) و بحث می کند که روزنامه ها نمی توانستند کاملاً رویدادهایی که تحت پوشش قرار می دادند را توصیف کنند که منجر به تحریف، بد جلوه دادن و کذب می شد. تصمیمات غلط گرفته شده بر اساس اطلاعات نادرست، پیامدهای قانونی دارد. از نظر لیپمن، نه دموکراسی مستقیم بلکه کارشناسی که اطلاعات را جمع آوری می کنند می توانند تصمیمات قانونی بگیرند.
حرکت به سوی همه پرسی ها و دموکراسی مستقیم، مشارکت زیاد شهروندان در فرآیند قانونی را پیش بینی می کند. شهروندان برای گریز از رسانه ای شدن اخبار از طریق دسترسی مستقیم به مدارک قانونی در اینترنت فرصت هایی دارند.

دسترسی رسانه ای شده

روابط بین شهروندان و یک رئیس جمهور در آمریکا از زمان آغاز جمهوری، رسانه ای شده است. روزنامه ها مسیر را به رادیو و سپس تلویزیون واگذار کردند که کانال هایی بودند که از طریق آن مردم می توانستند رهبران منتخب خود را بشناسند. در زمان های اخیر، تاثیر اخبار تلویزیون قابل اثبات است. به عنوان مثال، آزمایش ها نشان می دهد که «مسائل و رویدادهایی که توسط اخبار تلویزیون برجسته می شوند مخصوصا به عنوان معیار ارزش یابی مسائل عمومی، تاثیرگذار می شوند» (آینگار، ۱۹۹۲). اندیشمندان این فرآیند را از پیش آگاهی می نامند. در همین حال، حس عمومی که موضوع تا حدی به وسیله غالبیت شکل دهی می شود این مسائل را در اخبار قرار می دهد (آینگار، پیترز و کیندر ۱۹۸۲، پرتس و مک کومبز ۱۹۹۱). این کارکرد به عنوان وضع دستور کار شناخته می شود.
رهبران همیشه از فشارهایی که از سوی محیط ارتباطات رسانه ای شده بر آنها وارد می آید، آگاهند. تامپسون (۱۹۹۵، ص ۱۳۵) توضیح می دهد که بخش های سیاسی از آغاز دوران سیاسی مجبور بودند «خود- انگاره خودشان را بسازند و خود ـ ارائه خودشان را کنترل کنند». بعضی افرادِ راس امور ادعا کرده اند که اهمیت تلویزیون به عنوان میانجی، نوع فردی که می تواند برای اداره عموم انتخاب شود را دگرگون کرده است. مثلاً لیندون جانسون پس از ترک کاخ سفید در مورد رسانه ها نوشت که:

به خاطر شما تمام سیاست تغییر کرده است. شما تمام دستگاه و ارتباطات بین ما در کنگره و دستگاه شهر بزرگ را خراب کردید. شما به ما یک نوع مردم جدید دادید. آنها مخلوقات و عروسک خیمه شب بازی شما هستند. هیچ دستگاهی نتوانسته یک تدی کندی بسازد. فقط شما می توانید. کندی همش مال شما و محصول شماست. (هالبرستم، ۱۹۷۹، ص ۶)

ریچارد نیکسون نیز این دیدگاه را داشت و ذکر کرد که «امروزه تلویزیون روش هایی که رهبر ملی به واسطه آن آزموده می شود را دگرگون کرده و اساساً نوع شخصی که می تواند امیدوار باشد که به رهبری برسد را تغییر داده است. چیز ارزشمند امروز، جملات تند و زننده است» (نیکسون، ۱۹۸۲، ص ۳۴۲).
رئیس جمهورها قدرت رسانه ها را تشخیص می دهند. همانگونه که ریچارد نیکسون مشاهده کرد: «رسانه ها در ایجاد آگاهی عمومی و شکل دهی افکار عمومی بسیار قدرتمندتر از رئیس جمهور هستند، به همین دلیل ساده است که رسانه ها همیشه حرف آخر را می زنند» (نیکسون، ۱۹۷۸، ص ۳۵۵). هارت (۱۹۸۷، ص ۱۲۹) می نویسد: «رئیس جمهورها بدون در نظر گرفتن واکنش های احتمالی رسانه ها به آن تصمیم، هیچ تصمیم قابل بیانی (و شاید هم حتی بسیاری از تصمیمات راجع به خط مشی) را نمی گیرند».
روابط بین رئیس جمهور و مطبوعات را می توان به عنوان یک مشاجره بر سر کنترل توصیف کرد: گزارش گران شاکی هستند که رئیس جمهور می خواهد آنها را کنترل کند، رئیس جمهورها پاسخ می دهند که پوشش مطبوعاتی از موضوع برنامه و فعالیت های رئیس جمهور غفلت می کنند. بنابراین، به عنوان مثال جرالد فورد گله می کند که: «هر وقت من سر می خورم یا به جایی می خورم یا در برف می افتم، گزارش گران به جز تقریباً همه چیزهای دیگر، به آن توجه ویژه می کنند» (فورد، ۱۹۷۹، ص ۳۴۳). در سال ۱۹۷۹ جیمی کارتر آرزو کرد که «همه شما به عنوان افرادی که رویدادهای واشنگتن را به دنیا پخش می کنید، به سئوالات حقیقی و جدی که من مجبورم با آنها به عنوان یک رئیس جمهور مواجه شوم، نگاهی بیندازید و از پرداختن به مسائل شخصی دست بردارید.»

انتخاب خط مشی مناسب، رسانه های نامناسب

هنجارهای رسانه ها غالباً در تضاد با مشخصات سنتی رهبران موفق هستند. سیاست مداران برای استخراج پوشش رسانه ای، پیام های خود را ساده می سازند، موقعیت خود را در تضاد صرف با دیگران مطرح می کنند و مسائل چندپهلو را به مسائل دوپهلو کاهش می دهند. بنابراین، به عنوان مثال زمانی که افزایش نیروهای نظامی در جنگ خلیج فارس جدیتر شد، جرج بوش به یک گزارش گر گفت که «من این مساله را به صورت خیلی واضح به خیر و شر ساده کرده ام» (والش، ۱۹۹۰، ص ۱).
در حالی که یک گفتار ساده شده، دراماتیک و مطلق بیش از گفتار مختصر پیچیده ارزش خبری دارد، این موضوع شکل مساعد گفتاری برای گفتمان مستدل دیدگاه های جایگزین نیست. آنهایی که از نظر سیاسی نخبگان را در جستجوی گفتمانی پیچیده دخیل می کنند، در نهایت داستان های بسیاری در ناکامی اخبار پیدا خواهند کرد. با این حال، همان طور که موری ادلمن می نویسد آنهایی که توجه کمی به سیاست دارند «نماد می خواهند نه اطلاعات، نمادهایی که طرح آنها دراماتیک و فاقد جزئیات و تشخیص واقعی عدم قطعیت ها و ملاحظات مخالف باشد» (۱۹۷۴، ص ۱۵۷). اخبار برای چنین مشتریانی فراهم می شود.
بحث تراز بودجه، گستره ای که در آن، بیش از توافق، توجه رسانه ها به رویارویی جلب می شود را نشان می دهد. در آمریکا، محیط رسانه ای شده، قابلیت رهبران برای توافق را محدود می کند. رهبرانی که موضع خود را در واکنش به شواهد جدید یا شرایط تغییریافته عوض کنند، احتمالاً در بهترین حالت خود، به آنها برچسب ناسازگار یا در بدترین حالت، ریاکار خواهد خورد.
ارزش توافق در تیتر اخبار در طول بحث های تراز بودجه آشکار است: «جنگ بودجه به بازی جوجه ها ختم شده است» (تونر، ۱۹۹۵)؛ «تازه کارهای GOP در بحث بودجه برای خود شغلی دست و پا کرده اند» (گاکلیوتا ۱۹۹۵). یک استعاره، بحث خیره کننده ای بود: چه کسی در ابتدا «چشمک زد» (دوری و پیانین، نوامبر ۱۹۹۵؛ دوآر ۱۹۹۵؛ تونر ۱۹۹۵) و «چیز خیره کننده ای» بود که «کاهش یافت» (گاگلیوتا، ۱۹۹۵). دیگران این بحث را در ارتباط با این که چه کسی بیشتر «مرد» بود، توصیف کردند (دوآر، ۱۹۹۶). به این موضوع توجه زیادی شد که چه کسی «در حال جنگ» با کیست (ادسال ۱۹۹۵، گری ۱۹۹۵) و نمایندگان جدید جمهوری خواه به عنوان سربازان کنفدراسیون در طول جنگ داخلی آمریکا توصیف می شدند (گاگلیوتا، ۱۹۹۵).
پوشش وضعیت دشوار تراز بودجه، بیشتر بر خود بحران تمرکز داشت تا راه حل های دموکرات ها و جمهوری خواهان. گزارش گران به جای این که بر سر چیستی و چرایی بحث تمرکز کنند؛ به کسانی که بحث را هدایت می کردند توجه نشان می دادند. همان طور که ادلمن (۱۹۸۸) بحث می کند، سیاست یک نمایش ساخته شده است. رسانه ها به جای توجه به محیط اجتماعی پیچیده و ساختارهای سازمانی که دنیا را به سمت روش های اسرارآمیز و عمدتاً غیرقابل کنترل تغییر می دهد، به درام و بازیگران این نمایش دقت می کنند. در طول بحران بودجه، رهبران از رسانه ها استفاده کردند و در عوض رسانه ها نیز از آنها استفاده کردند تا عناصر معینی از «بحران» مورد تاکید قرار بگیرد و بقیه از اهمیت بیفتد. اخبار بر رویدادهای دراماتیک، متعارض و احساسی تمرکز داشت. جزئیات فرآیند، مذاکرات موفق و راه حل ها همگی اهمیت خود را از دست دادند.

رسوایی جایگزین موضوع اصلی می شود

اگرچه سیاست مداران آن چه را که در آستین دارند با رسانه ها هماهنگ می کند و رسانه ها غالباً آنها را پوشش می دهند، گزارش گران در آن چه که انتخاب می کنند تا بر آن تاکید کند یا اهمیت آن را کاهش دهند، محتاط هستند (سمتکو و همکاران، ۱۹۹۱). انتخاب آنان به وسیله مجموعه ای از هنجارهای قابل شناسایی دیکته می شود که اخباری تولید می کند که متکی بر رویدادها، دراماتیک، متمایل به تعارض و جدید است و بر افراد تمرکز دارد (جمیسون و کمبل، ۱۹۹۷). مثال مدل واره ای از آن رسوایی کلینتون و لوینسکی در سال ۹-۱۹۹۸ است. بیش از یک سال مطبوعات شدیدا افشای روابط رئیس جمهور متاهل با یک کارمند جوان بیست و چند ساله، و تلاش های کلینتون برای گمراه کردن دادگاه، خانواده و دوستانش و ملت درباره این موضوع را تحت پوشش قرار دادند. از آن جایی که فضای خبری محدود است، این تمایل به رسوایی، رویدادهای پیش پا افتاده را به طور کامل به صفحات بزرگ تر یا خارج از اخبار کشاند.
نکته این موضوع، «اعلامیه حقوق بیمار» است که کلینتون ۱۰ مارس ۱۹۹۸ در سخنرانی در انجمن پزشکی آمریکا پیشنهاد کرد. در این پیشنهاد، سازمان های حفظ سلامت (HMOs) باید از مسائل خصوصی پزشکی بیماران حفاظت کنند، دسترسی به متخصصان مراقبت های سلامت را تضمین دهند، برای اورژانس ها پول فراهم شود و تضمین کنند که بیماران در زمان عدم ارائه خدمات حق استیناف دارند.
در اول آوریل، دموکرات های مجلس و سنا از قوانینی که شامل تضمین های کلینتون می شد حمایت کردند. در ماه می، گزارش گری از نیویورک تایمز به عصبانیت عمومی ازHMOs و واکنش کاندیداهای مجلس و سنا اشاره کرد که بر حقوق بیماران به عنوان موضوع مبارزات انتخابی خود در انتخابات سال ۱۹۹۸ تمرکز داشتند. در جولای، جمهوری خواهان طرحی ارائه کردند که به موجب آن (که شامل بسیاری از همان موارد پیشنهادی دموکراتها بود)، شهروندان از تعقیب قانونی HMOs هایی که به آنها خدمات نمی دادند، منع شده بودند. در ۱۰ اکتبر، قانون «اعلامیه حقوق بیمار» در سنا رد شد.
در اینجا موضوع پیامدها بر بخش قابل ملاحظه ای از مردم آمریکا وجود داشت که مقدار زیادی گفتمان سیاسی ایجاد کرده بود. رئیس جمهور مثل دموکرات ها و جمهوری خواهان یک طرح پیشنهاد کرده بود. بحث ها در مجلس سنا و بین بیمه گران پزشکی و ارائه کنندگان خدمات بهداشتی اتفاق افتاد. ولی این فعالیت بیشتر در تمایل مطبوعات به موضوع کلینتون و لونیسکی گم شد. به عنوان مثال، نیویورک تایمز تنها ۵ مطلب درباره این قانون در ماه مارس چاپ کرد یعنی ماهی که در آن ۲۲۰ مقاله درباره رسوایی کلینتون منتشر کرد. در ماه اکتبر و زمانی که سنا این قانون را مورد بررسی قرار می داد، نشریه تایمز ۵ مقاله و درباره موضوع کلینتون و لوینسکی ۴۵۰ مقاله منتشر کرد. حجم مقالات درباره رسوایی کلینتون که رویدادی دراماتیک، معطوف به شخص و پر از تعارض بود بر پوشش رویدادهای قانون گذاری غلبه داشت.

اثرات بر رهبران

هم چنان که محیط رسانه ها تغییر می کند، جو و شرایط رهبری نیز در حال تغییر است. آغاز چرخه اخبار ۲۴ ساعته فشار بر گزارش گران و رهبران را افزایش می دهد. شبکه اخبار کابلی (CNN) نشانه ای از آغاز این روند بود. قبل از CNN بینندگان ایستگاه رادیویی همه اخبار را می گرفتند یا منتظر اخبار عصر یا روزنامه های صبح می شدند تا درباره آخرین رویدادها اطلاعات کسب کنند. در حال حاضر مردم می توانند از طریق اینترنت، نیویورک تایمر آن لاین، CNN آن لاین را ببینند یا تلویزیون را برای دیدن CNN یا MSNBC روشن کنند تا از اخبار هر دقیقه از روز آگاهی یابند.
دسترسی ۲۴ ساعته، رهبران و نیز شهروندان و گزارش گران را تحت تاثیر قرار می دهد. بنابراین، به عنوان مثال در اگوست ۱۹۸۹ جورج بوش در حالی که CNN را تماشا می کرد درباره روش پاسخ به خطرات گروگانگیری آمریکا در لبنان فکر می کرد. منشی مطبوعاتی رئیس جمهور به نام مارلین فیتزواتر نوشت که «CNN یک سیستم ارتباطی کاملا جدیدی بین دولت در ارتباط با بی واسطگی و مستقیم بودن ایجاد کرده است. در موارد بسیاری، این اولین ارتباطی است که داریم» (ویتمور، ۱۹۹۰، ص ۳۰۲).
اطلاعات فوری ۲۴ ساعته در روز از سراسر دنیا می تواند کنش و عمل را وادار کند که گویی طور دیگری وجود نخواهد داشت. تصاویر همیشه قدرتمند بوده اند. قحطی سال ۱۹۸۴ در اتیوپی به طور گسترده در اواخر ۱۹۸۳ و اوایل ۱۹۸۴ در روزنامه ها گزارش شد. در اواخر اکتبر و اوایل نوامبر ۱۹۸۴ یعنی زمانی که اخبار شبکه نخستین تصاویر را از کمپ های پناهندگان نشان داد، تلاش برای کمک به مردم گرسنه آن کشور سازمان دهی شد. اخبار ۲۴ ساعته انتقال تصاویر را سرعت بخشیده اند. پس از جنگ خلیج فارس، جورج بوش «تصمیم گرفت به جنگ های داخلی عراق کشیده نشود و مطمئن بود با این حملات به صدام حسین، سرنگونی وی را تسریع خواهد کرد. در عوض صدام به کردها حمله کرد و تصاویر بدبختی آنها آنقدر تاثیرگذار بود که بوش احساس کرد مجبور است برای حفاظت از آنها مداخله کند» (مک نیل، ۱۹۹۵، ص ۱۲۳).

اثر بر اعتماد در اخبار

چرخش مداوم اخبار احتمال این که مجاری اخبار، مطالب غیردقیق، ناقص یا دروغ منتشر کنند را نیز افزایش می دهد. خبرنگار سابق کاخ سفید به نام جیمز ناتون می نویسد: «امروزه مشکل این است که از ما انتظار می رود سریعاً اخبار درست را تهیه کنیم. در حال حاضر بسیاری از ژورنالیست ها زمان زیادی را به جستجو در وب و کانال های کابلی می گذرانند تا مطمئن شوند در افشای آن چه که بقیه مشتاقانه و با استفاده از منابعی که هویت آنها را هرگز نخواهیم دانست گزارش کرده اند، دیر نکنند» (ناتون، ۱۹۹۸).
رسوایی کلینتون ـ لوینسکی مثال خوبی در این مورد است. دادخواهی و اذیت جنسی علیه کلینتون در سال ۱۹۹۷ توسط پائولا جونز که یک مشاور ایالت کانزاس بود، گزارش گر نیوزویک به نام مایکل ایزیکوف را برانگیخت که دنبال موارد معروف سورفتار جنسی رئیس جمهور برود. در ۱۳ ژانویه ۱۹۹۸ ایزیکوف اطلاعاتی دریافت کرد مبنی بر این که کنت استار، بازرس مستقل وایت واتر درباره شهادت دروغ و کارشکنی اتهامات در ارتباط با دادخواهی درباره آزار و اذیت جنسی ارائه شده توسط جونز تحقیقاتی انجام می داد. ایزیکوف فهمید که استار، عملیاتی را درباره یک کارآموز سابق کاخ سفید که در یک نوار به دوست و همکار خود به نام لیندا تریپ گفته بود که وی رابطه جنسی با رئیس جمهور داشته است. رهبری می کرده است. زمانی که ایزیکوف به سردبیران این داستان را گفت آنها تصمیم گرفتند انتشار آن را به تعویق بیندازند چون فکر می کردند اطلاعات کافی درباره مونیکا لوینسکی و خصوصیات تحقیقات جدید استار وجود نداشت.
مت دراج نویسنده یک ستون شایعات آن لاین به نام گزارش دراج، از تصمیم نیوزویک آگاه شد و این موضوع را یکشنبه ۱۹ ژانویه در وب سایت خود با عنوان «یک کارآموز کاخ سفید با رئیس جمهور آمریکا رابطه جنسی داشته است» منتشر کرد. دراج در حقیقت، نیوزویک را با این خبر «غافلگیر کرد». این خبر به وسیله گزارش گران به ایستگاه های کابلی ۲۴ ساعته مخابره شد. جریان اطلاعات پس از گزارش دراج، طوفانی به پا کرد. طبق نظر ریچیاردی (۱۹۹۸، ص۳۰) که تجزیه و تحلیلی از پوشش خبری در طول هفته های نخست بحران کلینتون و لونیسکی ارائه کرده: «آمریکایی ها خود را در محاصره هجوم بی سابقه اطلاعات یافتند. اگر کتاب رکوردهای گینس، هجوم رسانه ها را ثبت می کرد، بحران کلینتون در مقام اول قرار می گرفت و ماجرای اوجی سیمپسون و مرگ پرنس دایانا را از نظر پوشش عظیم، ۲۴ ساعته و اپرای طولانی پشت سر می گذاشت».
در هفته بعد، چندین مرکز خبری داستان هایی با شواهد اندک منتشر کردند که منجر به تصحیح و عذرخواهی شد. در ۲۶ ژانویه اخبار صبح دالاس گزارش کرد که کسی در کاخ سفید شاهد این بوده که رئیس جمهور و لونیسکی در «حالت جنسی خطرناکی» بوده اند (جکسون، ۱۹۹۸). این موضوع در وب سایت و هم نسخه اولیه روزنامه منتشر شد. گزارش دالاس به چندین خروجی رسانه ای در سراسر کشور گزارش مجدد شد، در حالی که این گزارشها واقعاً غلط بود. منبع ناشناسی که اطلاعات را در اصل ارائه کرده بود، اظهارات خود را پس گرفت. دو روز پس از انتشار این مطلب، روزنامه توضیح داد که در حال حاضر منبع دیگری هست که داستان را تائید می کند، اما منبع اصلی «احساس کرده مجبور شده به دلیل فشار زمانی اظهارات خود راجع به داستان اولیه را پس بگیرد و عناصر داستانی که وی در ابتدا گفته بود درست نبودند» (لبسدورف و جکسون، ۱۹۹۸، ص ۱). روزنامه در پیروی از قانون استاندارد که نیازمند دو منبع مستقل است تا داستان را تائید کنند شکست خورده بود. حتی پس از به دست آوردن منبع دوم، روزنامه هنوز اطلاعاتی را گزارش می کرد که هرگز درستی آنها اثبات نشده بود. در مثال دیگری تیتر نیویورک پست اظهار می داشت که لوینسکی در مورد نوار تریپ گفته بود: «مردک به من گفت دروغ بگویم». هیچ مدرکی دال بر اثبات چنین اظهاراتی یافت نشد.
در چرخه اخبار ۲۴ ساعته، ژورنالیست ها می توانند در هر ساعت از روز داستان هایی را منتشر کنند. گزارشگر CNN یا روزنامه با این داستان، رقابت را می برد تا اول از همه داستان را بگیرد. در ۴ فوریه ۱۹۹۸ وال استریت ژورنال یک مقاله در وب سایت خود گذاشت که نوشته بود یک مباشر کاخ سفید به هیات منصفه عالی فدرال شهادت داده که وی شاهد بود که کلینتون و لوینسکی در اتاق مطالعه نزدیک دفتر کار رئیس جمهور تنها بودند. روزنامه قبل از گذاشتن این خبر بر روی وب سایت با کاخ سفید یا وکیل مباشر چک نکرد. در ۹ فوریه وقتی روزنامه فهمید که شهادت مباشر شامل این جزئیات نبوده است حرف خود را پس گرفت (ریچیاردی، ۱۹۹۸). برآیند دوم از این چرخه ۲۴ ساعته، تعریف گسترده ای از ژورنالیست است. مت دراج و آریانا هافینگتون نقش مهمی در گسترش اطلاعات بی اساس ایفا کردند. به دلیل هزینه پایین اینترنت و آسانی کار با آن، برای هرکس فرصت وجود دارد تا وب سایت ایجاد کند. دراج این فرصت را قاپید تا ستون خود به نام گزارش دراج را ایجاد کند. دراج که تجربه رسمی ژورنالیستی ندارد، وب سایت خود را به شایعات سیاسی و اجتماعی اختصاص می دهد. زمانی که وی از داستان ایزیکوف حداکثر بهره برداری را کرد، یک شبه معروف شد و شبکه ملی فاکس یک برنامه گفتگوی تلویزیونی مخصوص به وی را در اختیارش قرار داد. وی همچنین در چندین گفتگوی سیاسی مثل ملاقات با مطبوعات نیز ظاهر شد. در آنجا رئیس اداره NBC در واشنگتن به نام تیم راسرت، مکالمه بین دراج و ایزیکوف نیوزویک را تعدیل کرد. در این برنامه دراج فاش کرد که می داند یکی دیگر از کارمندان کاخ سفید تصمیم دارد با داستان خود درباره روابط جنسی با رئیس جمهور پا پیش بگذارد. بعدها مشخص شد این ادعا که راسرت از آن رد شد، نادرست بود.
یکی دیگر از نویسندگان تازه کار به نام آریانا هافینگتون در برنامه خبری کابلی ۲۴ ساعته CNBC به نام زمان برابر ظاهر شد تا توضیح دهد که معتقد است کلینتون با بیوه یک سفیر که دفن وی در قبرستان ملی آرلینگتون بحث هایی را برانگیخته بود، روابط جنسی داشته است. به هرحال، وی اعتراف کرد که این موضوع را اثبات نکرده است. علی رغم این، برنامه، این شایعه بی اساس را ادامه داد.
در دورانی که سه شبکه تلویزیونی عمده و یک روزنامه صبح یا عصر، منابع اولیه اخبار بودند، اعضاء نخبگان رسانه ها مثل والتر کرونیک، کنترل بیشتری بر شهروندان و رهبران داشتند. بنابراین، به عنوان مثال زمانی که کرونکیت، مجری اصلی اخبار شبکه CBS درباره جنگ ویتنام اظهار داشت: «برای این گزارش مشخص است که تنها راه منطقی برای خروج از این تعارض، مذاکره است نه به صورت برنده ها بلکه به صورت فرد محترمی که مناسب پیمان آنها بود تا از دموکراسی دفاع کنند. بهترین کاری که می توانستند را انجام دادند». رئیس جمهور جانسون می دانست که وی حمایت عمومی از جنگ ویتنام را از دست داده است. پس از این اظهارات، جانسون به دفاع از خط مشی خود ادامه داد ولی گفتار خود را به وحدت تغییر داد. پیام کرونکیت، گفتار جانسون را به سمت تهاجم سیاسی در ویتنام عوض کرد. هالبرستام نوشت: «در تاریخ آمریکا اولین بار بود که پایان یک جنگ توسط یک مجری اظهار شد. لیندون جانسون برنامه را تماشا کرد و به منشی مطبوعاتی خود به نام جرج کریستان گفت که این زمان نقطه عطفی بود که اگر وی والتر کرونکیت را از دست داده بود، شهروندان متوسط را نیز از دست داده بود» (هالبرستام، ۱۹۷۹، ص ۵۱۴). امروزه مشخص نیست که نخبه رسانه ها کیست و هیچ کس تاثیری را که کرونکیت در دهه ۱۹۶۰ داشت را ندارد.
کلینتون در تسلیم به تاثیری که زمانی متعلق به مطبوعات بود و توجه به این که این تاثیر خاطره انگیز بود، در پایان هفته پس از اعتراف آگوست سال ۱۹۹۸ وی مبنی بر این که مردم و خانواده اش را درباره روابطش با لوینسکی گمراه کرده بود، با کرونکیت برای قایقرانی همراه با پوشش شدیداً گسترده عمومی رفت. این پیام از دست مطبوعات در نرفت. مایکل ولف نوشت: «وی نه تنها خود را با یک شکل درست کار بسیار معروف هم تراز درآورد، بلکه کسی را انتخاب کرد که ارائه کننده یک تضاد مشخص برای چهره های امروزی خبری بود. کرونکیت آخرین و بزرگ ترین چهره یک رسانه خبری به شدت قدرتمند که نه تنها اطلاعات بلکه فطرت، اعتبار و حتی قهرمانی را پیشنهاد می کند، زمانی که قایق وی از بندر واین یارد خارج و از شغال های مطبوعاتی در روی ساحل گذشت، موج خوشرویی و خنده عاقلانه را تقدیم کرد (ولف، ۱۹۹۸، ص ۳۴).
در این محیط تغییریافته، مطبوعات، احترامی که قدرت آن برای مباحثه با رئیس جمهور در سراسر دستور کار ملی را زیاد می کرد از دست داده اند. ۴۸ درصد مردم معتقدند که رسانه ها نقش منفی در جامعه ایجاد می کنند؛ ۴۶ درصد به رسانه ها کمتر از ۵ سال پیش اطمینان دارند؛ ۷۹ درصد فکر می کنند که رسانه ها حقایق را دوباره مرتب و تحریف می کنند تا داستان بهتری بسازند؛ ۷۱ درصد معتقدند مجاری قانونی خبر به سطح تابلوئیدها همراه با شایعه و داستان های بی اساس کاهش یافته اند؛ ۴۵ درصد به مطبوعات با بی علاقگی، ۲۲ درصد با احترام، ۲۰ درصد با تنفر، و ۶ درصد با تحسین نگاه می کنند (ولف، ۱۹۹۸، ص ۴-۳۲).
اثرات ناتوانی مطبوعات برای وضع دستور کار در مورد رسوایی کلینتون- لوینسکی یا تحریک آن به عنوان موضوع مهم در ارزیابی عمل کرد کلینتون به عنوان رئیس جمهور، آشکار است. از ژانویه ۱۹۹۸ زمانی که این رسوایی آشکار شد تا ژانویه سال ۱۹۹۹ به دلیل اتهام به کلینتون از سوی مجلس و محاکمه در سنا، تائید عمومی از عمل کرد کاری کلینتون به زیر ۶۰ درصد نرسید. این یافته علی رغم فرض سازگار توسط گزارش گران قابل توجه است چرا که بیشتر آن زمانی که این موضوع با لوینسکی و مخفی کاری آن از سوی کلینتون تحت پوشش قرار می گرفت، این مساله منجر به پایان ریاست جمهوری وی با مردم می شد.

نتیجه گیری

نوع رهبری که آمریکا را در دهه های گذشته متمایز کرده است، شهروندان را در موقعیت تماشاگر و مطبوعات را در نقش میانجی قرار می دهد. هر دو شرایط در حال تغییرند. با ظهور تکنولوژی های ارتباطی جدید، ما شاهد تغییر روابط بین شهروندان و رهبران، و رهبران و رسانه ها هستیم. هم چنان که شهروندان خواهان فرصت بیشتری برای همه پرسی ها و دموکراسی مستقیم هستند، رهبران دارند برتری قانونی خود را از دست می دهند. هم چنان که شهروندان دسترسی مستقیم به منابع اولیه اخبار از طریق CSPAN و اینترنت به دست می آورند، می توانند وضعیت نخبگان رسانه ای را کسب کنند. برای آن هایی که از این تغییر فضا سود می برند، نتیجه ممکن است یک شهروند فعال تر باشد.
در همین حال، با احترام عمومی کم برای رسانه ها و با کانال های روبه رشد برای ارتباط مستقیم با شهروند، رهبران می توانند به سرعت دستور کار ملی را نسبت به گذشته وضع کنند. یک فرد خوش بین ممکن است بحث کند که این جو تغییریافته به رهبران کمک می کند تا به ایده آل های تاریخ دانانی مثل جیمز مک گرگور برنز پی ببرند، یعنی زمانی که وی نوشت که رهبری باید «پیروان را درگیر کند، نه صرفاً آنها را فعال کند، تا نیازها و خواسته ها و اهداف را در فعالیتی عمومی بیامیزد و در این فرآیند، شهروندان بهتری از هر دو رهبران و پیروان بسازد» (برنز، ۱۹۷۸).

فصل نهم: جار و جنجال مجازی؟ دگرگونی احزاب سیاسی؟

دامینیک رینگ و ایوان هوراکس

رسانه های جدید و «بحران های» دموکراسی

قضیه ای که اصطلاحاً رسانه های «جدید» نام دارد و شامل فرصت ها و تهدیدهایی برای دموکراسی است، تاریخچه نسبتاً طولانی و شناخته شده ای دارد (آرترتون ۱۹۸۷، باربر ۱۹۸۴، دانک و تاپس ۱۹۹۲، هوراکس و پرچت ۱۹۹۵، لادون ۱۹۷۷، لوئی ۱۹۷۵، لیون ۱۹۸۸). این تکنولوژی ها جامعه ای غنی از اطلاعات را وعده می دهند که در آن جامعه، شهروندان به دامنه وسیعی از مواد از منابع مختلف دسترسی دارند. در این سناریو، هر موضوع به طرز گسترده ای از طریق رسانه های تعاملی بین مردم و سیاست گذاران بحث می شود. بنابراین، مشارکت در فرآیند سیاسی عمدتاً افزایش یافته است. به هرحال، همین رسانه های «جدید» نیز ممکن است خطری برای تضعیف دموکراسی باشند. ممکن است آنها این کار را به واسطه ترکیب تبعیض های موجود در توزیع دانش و اطلاعات؛ به وسیله قطعه قطعه کردن گفتمان بین بخش های متفاوت سیاست گذاری؛ و به وسیله کاهش مشارکت به یک رای بعید و حاشیه ای، که به عنوان واکنش «فی البداهه و آنی» به تعداد اندکی از انتخاب های «جملات قصار سیاست مداران در رسانه ها» رخ می دهد، انجام دهند.
علی رغم این و شاید هم به دلیل پیامدهای هم چنان مبهم عمیق برای دموکراسی که همراه با توسعه مداوم رسانه های جدید است، علاقه به بهره برداری از این تکنولوژی ها برای اهداف دموکراتیک به رشد خود ادامه داده است. علاقه ویژه به مفسران، یک خصوصیت ویژه این تکنولوژی هاست یعنی تعامل آن ها. این خصوصیت است که پتانسیل توسعه شیوه های سیاسی و بنابراین شکل جدید دموکراسی «الکترونیک» را تقویت می کند و این تعامل است که هم چنان طرفداران این مفهوم، همواره پتانسیلِ موهبتی برای تجدید حیات و یا احیای بحث ها و پاسخ گویی عمومی تبلیغ کرده اند. (باربر ۱۹۸۴، بکر ۱۹۸۱ و ۱۹۹۳، الیگن ۱۹۹۳، وارلی ۱۹۹۱، وارن ۱۹۹۳). بنابراین، تعجب برانگیز نیست که وقتی علاقه اولیه به دموکراسی الکترونیک در آمریکا در دهه ۱۹۷۰ پدید آمد، به نگرانی زیاد به «سلامت» سیستم سیاسی آمریکا ربط داده شد (آرترتون ۱۹۸۷، الیگن ۱۹۹۳). در نتیجه، طرفداران تکنولوژی به ترویج روابط بین رسانه های جدید و احیای فرضی دموکراسی و یا بازسازی آن مشتاق بوده اند.
از اوایل دهه ۱۹۹۰ پیشرفت های سریع ظرفیت ها و قابلیت های رسانه های جدید همراه با نگرانی درباره بحران آشکار مشروعیت سیاسی در سراسر جهان توسعه یافته و علاقه به دموکراسی الکترونیک را بیشتر گسترش داده است. حاصل این کار، توسعه دامنه پروژه هایی است که می تواند به عنوان ترویج برخی انواع و یا خصوصیات سیاستِ بهبودیافته مبتنی بر تکنولوژی، مورد توجه قرار گیرد. به عنوان مثال، نویسندگان کتاب سایبردموکراسی، مطالعات موردی از شبکه های مدنی چندین کشور مختلف را نشان می دهند (تساگاروسیانو، تمبینی و برین ۱۹۹۸). مطالعات موردی بیشتری از توسعه مشابه در انگلستان، هلند و دانمارک نیز در هاف، موراکس و تاپس (۲۰۰۰) ارائه شده است.
بحران نظریه دموکراسی و نگرانی ویژه آن درباره مشارکت سیاسی، چند بعد مهم دارد. یکی از اساسی ترین آنها به کاهش آشکار احزاب سیاسی مربوط است. نقش ویژه ای که تکنولوژی های رسانه ای ایفا کرده اند و می توانند در احیای این خصوصیت ویژه دموکراسی ایفا کنند، مرکز توجه این فصل است. اما قبل از توجه به این موضوع لازم است آن چرا که درباره رسانه های به اصطلاح «جدید» تازگی دارد و شامل توجه به گذشته است را ارزیابی کنیم (اکسفورد؛ فصل ۱ این کتاب را ببینید). چه چیزی این شکل ها را از توسعه قبلی در تکنولوژی های ارتباطات و اطلاعات تشخیص و تمیز می دهد؟ آیا اثرات آنها تماماً به صورت برابر، در سراسر نظام حکومتی یا به صورت قابل توجه در مناطق مشخص و یا مجموعه ویژه ای از روابط سیاسی حفظ می شود؟ با پرداختن به این سئوالات و بررسی ظهور و اثر دموکراسی الکترونیک بحث خواهد شد که رسانه ها ی جدید نباید همیشه به عنوان انحراف رادیکال از شیوه های قبلی تفسیر بشوند. ترجیحاً آنها را می توان به عنوان نمایش گر آخرین چیزها در خط طولانی از توسعه تکنولوژی مشاهده کرد که احزاب سیاسی به منظور بهبود تاثیرگذاری و کارایی از آن استفاده کرده اند. علاوه بر این، ادعاها درباره ویژگی های دموکراتیک فرضی رسانه ای جدید نیازمند توجه زیادی است. چون همان طور که خواهیم دید، فرصت های مسلم، با انواع خطرات و عمدتاً همراه با تمرکز گرایی، طرد و کنترل همراهند.

تعریف رسانه های «جدید»

یکیاز جامع ترین تلاش ها برای تعیین و تدوین تکنولوژی های دخیل در سیاست دموکراتیک توسط آبرامسون و همکاران (۱۹۹۸) انجام شد. در عین حال که تیپ شناسی تهیه شده آنها هنوز هم مناسب است، خود نویسندگان آن تصدیق کرده اند که دارای برخی محدودیت ها است: «با توجه به سرعت تغییرات تکنولوژی، هرگونه تلاش برای ارائه فهرست به موقع از تکنولوژی رسانه های جدید محکوم به حیات کوتاهی است» (آبرامسون و همکاران، ۱۹۸۸، ص ۴). به هرحال آنها ۶ ویژگی برای تشخیص رسانه های جدید و ارتباط ویژه آنها با فعالیت سیاسی را تعیین کرده اند:
۱. تمام محدودیت های قبلی درباره حجم اطلاعاتی که می تواند مبادله شود را از میان برداشته اند.
۲. امکان مبادله اطلاعات بدون توجه به همه اهداف عملی برای زمان و مکان واقعی را فراهم می سازند.
۳. کنترل مشتریان بر این که چه پیام هایی و چه وقت دریافت شوند را افزایش می دهند.
۴. کنترل فرستندگان بر این که کدام مخاطبان کدام پیام ها را دریافت کنند افزایش می دهند.
۵. کنترل بر ارتباطات همگانی را تمرکززدایی می کنند.
۶. قابلیت دو طرفه یا تعاملی برای تلویزیون فراهم می کنند. (آبرامسون و همکاران، ۱۹۸۸، ص ۵-۴)
این تیپ شناسی به این خاطر مفید است که دامنه وسیع آن، رسانه های جدیدی که ممکن است بر دموکراسی اثر داشته باشند را تعیین می کند، و روش هایی که بر سیاست تاثیر می گذارند را نشان می دهند. ولی این تنها یک جنبه از تعریف رسانه های جدید است. همچنین ضرورت تشخیص بین ویژگی ها و تاثیرات بالقوه تکنولوژی های مختلف نیز مهم است. در اینجا استفاده از طبقه بندی پیشروی لادون از رسانه های جدید مفید است. سه نوع تکنولوژی مشخص شده است که عبارتند از:

۱. تکنولوژی های دگرگونی داده ها مثل کامپیوتر که «به عنوان ابزاری برای گردآوری، ذخیره، کنترل و بازیابی مجموعه های خیلی بزرگ از اطلاعات عمل می کند».
۲. تکنولوژی های مشارکت همگانی همانند رسانه های اطلاع رسانی سنتی (رادیو و تلویزیون) «که برای انتقال اطلاعات از یک منبع مرکزی به هزاران یا میلیون ها نفر عمل می کنند».
۳. تکنولوژی های تعاملی «که امکان جریان ارتباطات افقی بین افراد و گروه های سازمان بندی شده را می دهد». (لادون، ۱۹۷۷، ص ۱۶-۱۴)

پس از دو دهه از انتشار آن، یکی از مهم ترین ویژگی های این کار، تلاش نویسنده برای تجزیه و تحلیل روابط بین هر تکنولوژی، «اوضاع سازمانی» و تاثیرات دموکراتیک حاصل از آن، هم چنان باقی می ماند. لادون بحث می کند که به واسطه روشی که رسانه ها کار می کنند یا به صورت تخصصی تر، کسانی که به پتانسیل اطلاعات دسترسی دارند و کسانی که جریان آن را کنترل می کنند، سه نوع متفاوت رسانه ها را می توان مشخص کرد. به نوبه خود، وضعیت سازمانی مایل است از یک مدل ویژه سیاست حمایت کند. بنابراین، به طور نمونه تکنولوژی های دگرگونی داده ها پیرامون کارشناسان، سازمان دهی شده و منجر به شکل های مدیریتی یا تکنوکراتی دموکراسی می شود. تکنولوژی های مشارکت همگانی، حالت های همه پرسانه سازمان را تشویق می کند که به نوبه خود باعث تقویت پوپولیسم می شود. در پایان، تکنولوژی های تعاملی به زیرگروه های سازمان یافته سود می رساند و مایل است یک سیستم کثرت گرای مطلق ایجاد کند. در نهایت از نظر لادون، پتانسیل دموکراتیک رسانه های جدید توسط دسترسی و کنترل عمومی، یا به طور مشخص تر، «چه کسی از تاثیر، سود و چه کسی زیان می برد، چه کسی تصمیم می گیرد در چه تصمیمی، چه وقت و چگونه مشارکت کند»، بهبود می یابد (۱۹۷۷، ص ۱۹).
در بیشتر دموکراسی های پیشرفته عناصر سه نوع تکنولوژی وجود دارد. علی رغم این، تنها وجود چنین مشکل هایی نیست بلکه تاثیر نسبی آنها در فرآیند سیاست گذاری نیز مهم می باشد. به علاوه، فرهنگ های سیاسی متفاوت می توانند تعادل مشخصی بین انواع جایگزین تکنولوژی را تقویت و در نتیجه از پتانسیل دموکراتیک آنها در راه های مختلف بهره برداری کنند. بنابراین، به احتمال زیادتر سیستم های کثرت گرا ورود تکنولوژی های تعاملی به درون فرآیند سیاست گذاری را بهتر پذیرا می شوند. در مقابل، رژیم های حکومتی تکنوکرات مایلند بر همان فرآیندها حول تکنولوژی های دگرگونی داده ها متمرکز شوند. این تفاوت ها بین فرهنگ ها و سیستم های سیاسی متفاوت در توسعه و تناسب آنها با تکنولوژی های رسانه های جدید، به عنوان یکی از ویژگی های اصلی بیشتر تحقیقات مطالعات موردی اخیر در این زمینه بروز می کند (هاف، هوراکس و تاپس ۲۰۰۰، تسارگادوسیانو، تمبینی و برین ۱۹۹۸).

رسانه های «جدید» قدیمی: اثرات تاریخی آنها بر سیاست احزاب بریتانیا

پیش از بررسی رابطه بین رسانه های جدید و بحران های دموکراسی معاصر، ارزیابی واکنش تاریخی احزاب سیاسی به نمونه های اولیه هر کدام از سه نوع تکنولوژی تعیین شده از سوی لادون، مفید است. سیستم بریتانیا به دلیل سنت بی وقفه انتخابات دموکراتیک در طول قرن بیستم، در درجه اول به عنوان یک مطالعه موردی پیشنهاد می شود. در این شرایط، تکنولوژی تمایل داشته که با فرآیند دموکراتیک از طریق پیگیری احزاب از رای ها در طول مبارزات انتخاباتی، تلفیق شود.
تکنولوژی های مشارکت همگانی
در طول انتخابات عمومی سال ۱۸۸۰، ویلیام اورات گِلدسْتون دور خسته کننده ای از جلسات مسافرتی را انجام داد که در آن با هزاران نفر از رای دهندگان اسکاتلندی گفتگو می کرد. این رویدادها که مجموعاً به نام مبارزات میدلوتیان معروفند، از آن موقع وارد فولکلور سیاسی شده است (هنهم، ۱۹۵۸). در حالی که معمولاً مردم زیادی می توانستند حرف های این رهبر لیبرال را بشنوند، حضور و توجه به گزارش گران حاضر در محل بود که تضمین می کرد عرصه سخن پردازی گلدستون برای آیندگان ثبت شود. این سخنرانی ها را می توان به عنوان نمونه اولیه «رویداد رسانه ای» مدرن در نظر گرفت. از آن به بعد روابط بین سیاست مداران و ژورنالیست ها پیچیده تر و به هم وابسته تر شده است. در سال ۱۹۱۰، حزب محافظه کار یک مقام رسمی منصوب کرد تا روابط مطبوعاتی حزب را هماهنگ کند (کاکت، ۱۹۹۴). در طول یک دهه، حزب کارگر همان کار را انجام داد (رینگ، ۱۹۹۶). هر دو حزب شروع به سرمایه گذاری منابع در بهره برداری و حفظ تصویر عمومی خوب از طریق رسانه مشارکت کننده همگانی مطبوعات کردند.
حزب محافظه کار با داشتن وضعیت تجاری به سود خود، از پوشش مطلوب در بیشتر روزنامه های خصوصی ملی و منطقه ای بریتانیا در سال های اول و به واقع بیشتر قرن بیستم، حداکثر استفاده را برد. در عوض، حزب کارگر با روابط نزدیک خود با جنبش اتحادیه تجاری، در همان زمان با مطبوعات متخاصم روبرو بود. این موضوع بسیاری از افراد حزب را تشویق کرد که انتشار روزنامه را مدنظر قرار دهند. دوره بین جنگ، شاهد آغاز چندین روزنامه محلی حزب کارگر بود که بسیاری از آنها به بقا خود ادامه ندادند. آخرین روزنامه عمده متعلق به این حزب به نام نشریه هفتگی حزب کارگر در سال ۱۹۸۷ به دلیل هزینه های آن تعطیل شد. این نشریه به عنوان محل مستقل برای بحث های درون حزبی عمل می کرد. جانشینانش اثبات کرده اند که برای موقعیت رهبری بیشتر مطلوب هستند.
تلاش های اولیه احزاب برای تبلیغ خود برای مخاطبان گسترده تر علاوه بر روزنامه ها بر شکل های تبلیغات محیطی مثل پوستر نیز متمرکز بود. با ابتکار آگهی های چسبان ابتدایی، مبارزه کنندگان شروع به استخدام هنرمندان و طراحان حرفه ای کردند تا به آنها در تولید تبلیغات بصری جالب کمک کنند. از طریق این کار، احزاب به ایجاد روابط با حرفه ای های صنعت بازاریابی اقدام کردند. این مشارکت باعث ایجاد رابطه بین سیاست مداران و مجریان تبلیغات شد. ابتکار عمل های مبتنی بر تجربه آگهی های تبلیغاتی جدید و بیشتری شامل تلاش های اولیه در توسعه هویت های نام تجاری از طریق آرم سازمانی، علامت و دیگر چیزهای نوظهور ادامه یافت (رینگ، ۱۹۹۷).
فیلم، هردو حزب عمده سیاسی را هیجان زده کرد و هر کدام به دنبال این بودند که چگونه ممکن است از آن استفاده لازم را ببرند. بدین ترتیب، این موضوع معادل «واقعیت مجازی» دوره بین جنگ بود. برای اولین بار مخاطبان می توانستند تصاویر متحرکی را ببینند که حسی از نسل گذشته بود که تقریباً هیچ وقت تصور نمی شد. سیاست مداران می کوشیدند با نمایش خود در بخش خبری با رای دهندگان ارتباط برقرار کنند که در سینماها بین نمایشهای اصلی نشان داده می شد. محافظه کاران تلاش می کردند هرچه بیشتر از رسانه های جدید با تشکیل سازمان فیلم محافظه کاران، بهره برداری کنند. این سازمان با سرپرستی سر آلبرت کلورینگ به طرز موفقیت آمیزی از افراد بانفوذ این صنعت مثل الکساندر کردا و مایکل بالکن سود برد. اینها و دیگران به توسعه حزب و نگهداری یک برنامه تبلیغات سیاسی فیلم کمک کردند.
در طول سه مبارزه انتخاباتی عمومی سال های ۱۹۲۹، ۱۹۳۱ و ۱۹۳۵ ناوگانی از وانت بارهای تبلیغاتی محافظه کاران به یک تور استانی اعزام شدند. این وسایل نقلیه و نمایش های همراه آنها با واکنش هیجانی از سوی مخاطبان روبرو شد هر چند که احتمالاً جمعیت مخاطبان کنجکاو بودند تا استنلی بالدوین را ببینند. حزب کارگر نسبت به فیلم اشتیاق کمتری داشت که اساساً به خاطر هزینه آن بود. به هرحال، اعضاء و حامیان حزب در سراسر کشور، نوارهایی را تولید و توزیع کرده و نمایش دادند. فیلمسازان سمپات حزب مثل پاول روتا و اعضای جنبش تعاونی، واقعا تلاش کردند و به حزب کارگر کمک کردند، اما تلاش های آنها نهایتاً به واسطه جنگ جهانی دوم به شکست انجامید.
جدای از سینما، دیگر رسانه عمده جدید در دوره بین جنگ در انگلستان، پخش صوتی بود. از آغاز حضور BBC در اوایل دهه ۱۹۲۰ تا ظهور تلویزیون همگانی در ۳۰ سال بعد، رادیو منبع عمده پوشش خبری سیاسی بود. در سال ۱۹۲۴، رادیو نخستین آگهی سیاسی خود که به شکل پخش انتخابات احزاب توسط سه رهبر اصلی هر کدام از احزاب بود را شروع کرد. همانند روزولت در گفتگوی کنار شومینه با مردم آمریکا، در مورد سیاست مدار حزب محافظه کار به نام استنلی بالدوین نیز این گونه قضاوت شد که وی بهترین و بنابراین متقاعد کننده ترین روش رادیویی را داشته است. برخلاف گِلَدسْتون در سال ۱۸۸۰، حالا سیاست مداران مجبور نبودند به گزارش نویسی متکی باشند و می توانستند مستقیماً با مردم از طریق این رسانه ارزشمند و خودمانی صحبت کنند. برخلاف رقیبان آنها در ژورنالیسم مکتوب، مسئولان پخش رادیو و تلویزیونی خود را در معرض قوانین نظارتی سفت و سختی یافتند.
احزاب، خدمات مسئولان حرفه ای پخش رادیو و تلویزیونی را ارزیابی کردند و آنها را استخدام نمودند تا به آنها در موضوعات مربوطه کمک کنند. حزب کارگر از نویسنده کهنه کاری به نام جی بی پریستلی استفاده کرد، در حالی که محافظه کاران، از چارلز هیل معروف به «دکتر رادیو» که یک پزشک عمومی و ژورنالیست بهداشتی بود و بعدها وزیر اطلاعات شد استفاده کردند. موفقیت پخش صوتی که با محدودیت های خدمات BBC ترکیب شده بود، منجر به این شد که برخی استراتژیست های حزب کارگر به تبلیغات حزب در رادیو لوگزامبورگ در دهه ۱۹۳۰ توجه نشان دهند. این رادیو که یک ایستگاه جدید و سرگرمی های سبک تجاری عامه پسند رو به گسترش بود، به گوش چندین هزار نفر از شنوندگان بریتانیایی می رسید (رینگ، ۱۹۹۷). علی رغم ظهور تلویزیون همگانی، رادیو به حضور خود به عنوان یک رسانه سیاسی جدید در انگلستان ادامه داد. این موضوع امری نسبی است چون کانال های بی شماری احزاب را قادر می سازند تا جایگاه های موثرتری از مخاطبان را بین زیرگروه های ویژه جمعیت هدف قرار بدهند. در طول دهه ۱۹۶۰، برخی از سازمان های سیاسی سعی کردند از پتانسیل ایستگاه های رادیویی غیرقانونی و بدون مجوز و شدیدا محبوب بهره برداری کنند. در چند مورد، این اطلاع رسان های جدید مستقل که در موارد زیادی از کشتی هایی که دور از ساحل بریتانیا لنگر انداخته بودند پخش می شدند، در مشاجرات طولانی دخالت می کردند که باعث نگرانی راجع به دخالت فرضی آنها در سیاست می شد. نگرانی های ویژه ای درباره خرید غیرقانونی امواج توسط سیاست مداران مشخصی که کاندیداتوری خود را تبلیغ می کردند، بیان می شد.
بدون شک، چالش تلویزیون، احزاب را مجبور می کرد در خصوص رویکرد خود به ارتباطات سیاسی بازنگری کنند. نتیجه تجربه با این تکنولوژی در دهه ۱۹۳۰ ناشی از این بود که تنها تعداد کمی از منازل ثروتمندان بریتانیا به این رسانه جدید دسترسی داشتند. بین انتخابات عمومی سال ۱۹۵۵ و ۱۹۵۹ خانواده های دارای تلویزیون از حدود ۳۰ درصد به ۷۰ درصد رسید. این رشد سریع، باعث تفکر مجدد درباره بخشی از برنامه های موضوعات جاری همراه با اخبار تلویزیونی مستقل تازه کار شد که سرویسBBC رقیب را تحت فشار می گذاشت تا از گزارش دهی سنتی، افتراقی و باکلاس خود دست بکشد. قانون قدیمی ۱۴ روزه که به موجب آن، گزارش گران تلویزیونی نمی توانستند درباره هر گونه موضوعی که احتمالاً در دو هفته آینده در پارلمان بحث می شود اظهارنظر کنند، کنار گذاشته شد. هرولد مک میلان و هرولد ویلسون از اولین کسانی بودند که از پخش بصری جدید سود بردند. به شکل قابل توجهی، تعدادی از سیاست مداران جوان تر شغل خود را از طریق کار در پشت صحنه مشاوره به تلویزیون آغاز کردند. بعدها دو نفر از برجسته ترین آنها به نام تونی بن و جان پروفومو عضو کابینه شدند.
اواخر قرن بیستم شاهد تجزیه قابل توجه رسانه های بصری بوده است. ظهور ویدیو، ماهواره و تلویزیون های کابلی چالش مشخصی را برای سازمان های حزبی پدید آورده است. در حال حاضر، آمریکا محل چندین کانال سیاسی اختصاصی است. توسعه این کانال ها در اروپا در مرحله آزمایشی است. برخی احزاب همانند همتاهای آمریکایی خود به شدت در تکنولوژی ویدیو سرمایه گذاری کرده اند. در طول انتخابات عمومی بریتانیا در سال ۱۹۹۷، جیمز گُلد اسمیت که تاجر بود، مبارزه ای را از طرف حزب رفراندوم آغاز کرد و ادامه داد. میلیون ها خانواده یک نوار کاست دریافت کردند که شامل بحث درباره خط مشی دولت نسبت به اتحادیه اروپا بود. جالب این جاست که گلد اسمیت علی رغم پول و تکنولوژی خود، احساس کرد که مجبور است بر صداقت سیاسی خود به وسیله ایجاد یک حزب رسمی، استخدام چندین هزار عضو و رقابت با بیشتر حوزه های انتخاباتی، تاکید کند.
ماهواره و تلویزیون کابلی وسیله مشخص دیگری برای آنهایی که از انتخابات و فعالیت های انتخاباتی هیجان و انرژی می گرفتند فراهم کرد. اینها برای افرادی که سرمایه داشتند، و البته نه سازمان های کارگری گسترده، فرصتی برای راه اندازی مبارزات بالقوه موثر و معتبر در هر شکل از رقابت ایجاد می کردند. علاوه بر این پدیده ها، تغییر الگوهای مالکیت و قوانین رسانه ها در کشورهای مشخص اروپایی پیش از این بر برخی از سیستم های احزاب اثر داشته است. در انتخابات ایتالیا در سال ۱۹۹۴، تاجری به نام سیلویو برلوسکونی و حزب تازه تاسیس وی به نام فورزا ایتالیا به خوبی با کمک پوشش سمپاتیک ایستگاه تلویزیونی محبوب و پوپولیستی متعلق به رهبر حزب، قدرت را به دست آورد (استتهم، ۱۹۹۶).
تکنولوژی های تعاملی
تکنولوژی جدا از تسهیل تکامل شکل های مختلف رسانه ای، نقش مهمی در توسعه انواع دیگر ارتباطات در اوایل قرن بیستم ایفا کرده است. اختراع اتومبیل به احزاب راه آشکاری پیشنهاد کرد تا با آن به موضوع و فعالیت های خود جنبه عمومی ببخشند. در سال ۱۹۴۵، همسر کلمنت اتلی، رهبر حزب کارگر را در سراسر کشور با وسیله نقلیه خانوادگی خود گرداند. از این ماشین برای انتقال حامیان به محل های رای گیری نیز استفاده می شد. به طور مشابه، شبکه راه آهن نیز به احزاب کمک کرد تا تبلیغات خود را پخش و به سیاست مداران امکان داد تا چندین بخش از کشور را در تورهای ویژه کوتاه مدت ملاقات کنند. برخی احزاب حتی در حمل و نقل هوایی به عنوان روشی در انتقال پیام سرمایه گذاری کردند. در طول دهه ۱۹۲۰، سوسیال دموکرات های آلمان از هواپیما برای پخش کتابچه های خود به رای دهندگان در بخش های مختلف کشور استفاده کردند (رینگ، ۱۹۹۷). مجموعاً تاثیر همه این سه نوع توسعه اصلی حمل و نقل این بود که کشورها را قابل دسترس تر کنند. عجیب آن که، شاید آنها برای درجه بیشتری از کنترل و هماهنگی از ستاد مرکزی نیز تدارک دیده بودند که در این مورد در لندن قرار داشت. استروگورسکی (۱۹۰۸) نوشت که در ابتدای قرن جدید با هجوم راه آهن و دیگر شکلهای ارتباطات، انجمن های محلی حزبی مهجورتر به نظر می رسیدند.
نخستین استفاده سیاسی از تلفن به طور مستند در سال ۱۹۲۷ اتفاق افتاد، یعنی زمانی که انجمن حزب محافظه کار استریتهم از این وسیله جدید برای جمع آوری آرا استفاده کرد. عوامل حزب کارگر به سرعت امکان کاربرد تکنولوژی برای کمک به توسعه سازمانی در دهه ۱۹۳۰ را مشاهده کردند (سوادل، ۱۹۹۰). پدیده ای نوظهور به شکل یک خط «به برام ۱۴۱۱ زنگ بزنید» ثابت کرد که خبرگزاری سازمانده حزب کارگر که احتمالاً استفاده نمی شد، دارای ویژگی عمر کوتاه بود (رینگ، ۱۹۹۷). قابلیت در دسترس بودن تنها دلیل این نبود که چرا برخی از انواع توسعه های تکنولوژی اتخاذ نشدند. برخی سازمان دهنده ها نسبت به نوآوری ها، دشمن، و مشکوک بودند و مایل نبودند روش های آزمایش شده را تغییر دهند. حتی عوامل جوانی مثل رئیس حزب آتی کارگر به نام جان کارترایت با این موضوع مخالفت کرد. وی که هنوز در دهه بیست سالگی بود، به یکی از همکارانش به خاطر این که فروتنانه اظهار کرده بود که تکنولوژی ممکن است جمع آوری آرا را بهبود بخشد، حمله ور شد و گفت: «اگر این طور باشد، تا سال ۱۹۶۴ سازمان دهنده ها با برخی از انواع آمیزه هایی از فرانکشتاین و پلیس خیالی ارول جایگزین خواهند شد» (رینگ، ۱۹۹۷).
علی رغم این کاربرد اولیه و در دوران بین جنگ توسط احزاب، شاید تعجب آور باشد که تلفن واقعاً تا دهه ۱۹۸۰ به صورت روش قابل توجه سیاسی نمایان نشد. سپس تلفن، سازنده استراتژی میان دوره ای شد و نقش برجسته ای در مبارزات به شدت بحث برانگیز برکن و ردنور در سال ۱۹۸۵ ایفا کرد (سوادل، ۱۹۸۹). از آن به بعد شواهد نشان می دهد که جمع آوری آرا با تلفن بخش عمده ای از تلاش های موفقیت آمیز محافظه کاران در طول انتخابات عمومی سال ۱۹۹۲ را تشکیل داد. این موضوع به ویژه برای حزبی که به دنبال سازمان دهی مناسب اعضای رو به کاهش و مسن خود بود، مفید بود. در آن مبارزه و بیشتر انتخابات ملی اخیر، احزاب نیز تلاش کرده اند تا از تلفن به عنوان روش های تامین بودجه بهره برداری کنند.
کاربردهای سیاسی پست مستقیم به اوایل قرن بر می گردد. به عنوان مثال، در سال ۱۹۲۴، نماینده پارلمان نورتهمپتون به نام مارگرت بوندفیلد، یک نطق به سبک دست نویس برای رای دهندگان بالقوه فرستاد که برای تبلیغ و تحکیم رابطه بین انتخاب گران و فرد منتخب طراحی شده بود. دیگر استراتژیست های حزب کارگر به این موضوع توجه کردند که چگونه ممکن است بتوانند به بهترین وجه بخش های جامعه را مورد هدف قرار دهند. پست، مکانیزم مشخصی برای این موضوع بود. سازمانده حزب در آنگلیای شرقی، درخواست ویژه ای برای معلمان فرستاد با این امید که آنها از حزب کارگر در پی حمله به معلمان «مترقی» به وسیله روزنامه های متمایل به محافظه کاران، مثل دیلی میل، حمایت کنند (رینگ، ۱۹۹۷).
در طول مرحله قبل از انتخابات عمومی سال ۱۹۵۰ بود که پست مستقیم در انتخابات به ویژگی مهمی تبدیل شد. این تکنیک بخش اساسی از تلاش های محافظه کاران برای تثبیت خود به عنوان رقیبان دولت را تشکیل می داد. با نظریه پردازان و دیگر اشخاص برجسته جامعه با نامه و پست در مورد موضوعات مختلف مورد علاقه آنها تماس گرفته شد. دهه ۱۹۸۰ شاهد آغاز اشکال سرمایه گذاری در پست مستقیم بود. حزب سوسیال دموکراتیک (SDP) در سال ۱۹۸۱ تاسیس شد و از این واسطه برای عضوگیری استفاده کرد و یک مبنای تامین بودجه بسیار موفق برای هزینه ها و نگهداری سازمان را از این طریق توسعه داد. این تکنیک ها به شدت یادآور تکنیک های شرکت های تجاری بودند. محافظه کاران به شدت بر پست تکیه کردند و کسانی را هدف قرار دادند که در نتیجه برنامه خصوصی سازی دولت در اواسط دهه ۱۹۸۰، سهام خریده بودند (مک لین، ۱۹۸۹). این مبارزات شامل ارسال نامه های انبوه به چند میلیون رای دهنده بالقوه بود.
تکنولوژی های دگرگونی دیتاها
ظهور عصر کامپیوتر چالش جدیدی برای احزاب ایجاد کرده است. در ابتدا و در اوایل دهه ۱۹۸۰، استفاده از تکنولوژی اطلاعاتی به سازمان دهندگان منفرد حزب محدود بود که از دستگاه های اولیه ای نظیر کمودور پِت(۶۵) استفاده می کردند. معرفی سیستم های بانک اطلاعاتی جدید و کارآمدتر، هدف یابی موثرتر حامیان آینده را امکان پذیر ساخت. این موضوع مشخصاً نقش متقاعدکننده و نیز تامین بودجه را برآورده می کرد. احزاب به سرمایه گذاری درIT مشتاق بوده و گروه هایی مثل کامپیوتر برای حزب کارگر را برپا کرده اند. در انتخابات عمومی سال ۱۹۸۷، حزب از سیستم آن لاین تلکام گلد برای ارتباط با کاندیداها استفاده کرد. اخیراً فعالیت های بانک اطلاعاتی به دیگر بخش های کار مبارزات نیز کشیده شده است. پیش از انتخابات عمومی سال ۱۹۹۷، حزب کارگر سیستم اکسکالیبور خود را سازماندهی کرد. این سیستم به حزب اجازه می داد که مقادیر عظیمی از اطلاعات را جمع آوری کند تا اظهارات مخالفان را به صورت موثرتری پاسخ دهد. از فکس ها منظماً استفاده شد تا به کاندیداهای پارلمانی درباره سیاست ها اطلاع رسانی کنند تا بدین ترتیب آنها «هماهنگ» با حزب باشند. از آن پس، حزب محافظه کار بانک اطلاعاتی متعلق به خود، برودزورد، را توسعه داده است.
نرم افزار کامپیوتر جدا از عملکرد خود به عنوان یک واسطه ارتباطاتی، به کاربران اجازه می دهد تا مدل سازی کرده و مجموعه دیتاهای بزرگی را ماهرانه به کار برند. وقتی حزب محافظه کار، دپارتمان تحقیقات افکار عمومی خود را در سال ۱۹۴۸ تاسیس کرد تا طرز برخورد عامه با سیاست را مورد مطالعه قرار دهد، این امکان در اختیار آنها نبود. مسلماً قابلیت محاسبه آماری برای احزابی که به دنبال کشف معنا از برنامه های رای گیری در مقیاس بزرگ هستند، بی ارزش است. در طول اواخر دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، احزاب به استفاده از خدمات آژانس های عمده تحقیقات بازار موجود در لندن و نیز تحلیل گران آمریکایی افکار سیاسی مثل ریچارد ورثلین و استنلی گرینبرگ علاقه نشان داده اند. به گونه ای روبه رشد، این تحقیقات نه تنها تحقیقات رای دهندگان بر مبنای زمینه جمعیت شناسی بلکه شرح حال روان نگاشتی را نیز دربر می گیرد.

ICTs و سیاست دموکراتیک

کامپیوترها یا به گونه مناسب تر، تکنولوژی های ارتباطات و اطلاعات (ICTs) در مرکز هرگونه تفکر در خصوص «دموکراسی الکترونیک» قرار دارند. ادعا می شود که ماهیت تعاملی این تکنولوژی ها، پتانسیلی برای نوع غنی شده سیاست ایجاد می کند. همان گونه که تیپ شناسی لادون نشان می دهد، این موضوع بدان خاطر است که رسانه های «جدید» شامل ترکیب نیرومندی از سه ویژگی موجود در موارد ذکرشده در بالا، درباره رسانه های قدیم است: دگرگونی داده ها، مشارکت همگانی و تعامل.
از روزهای اولیه ظهور اینترنت و رشد سریع یوزنت و گروه های خبری در دهه های ۱۹۸۰ و۱۹۹۰ به رسمیت شناختن پتانسیلی که ICTs جدید برای مشارکت همگانی، ارتباطات و بازاریابی پیشنهاد می کند، افزایش یافته است. بعضی ها بحث می کنند که اینترنت می تواند برای مردم معمولی، صدای سیاسی بزرگ تری فراهم کند و خواهد کرد. این دیدگاه مخصوصا در آمریکا طرفدار دارد. در آمریکا شهروندان و گروه های بدبین به سازمانهای دولتی و یا دیگر نخبگان تاثیرگذار با یکدیگر همراه با مشتاقان تکنولوژی مثل نیوت گینگریچ، آلوین تافلر و هوارد راین گلد، به شدت ایده مشارکت همگانی الکترونیک را تبلیغ کرده اند (به عنوان مثال تافلر ۱۹۸۰ را ببینید). اینها و دیگر صداهای قدرتمند توسط انتشارات Net-age حمایت شده اند مثل مجله موفق وایرد که به طور منظم خصوصیاتی را برجسته می کردند که بر آغاز دوران الکترونیک جدید از دموکراسی مستقیم، تاکید دارند.
در اروپا و به ویژه انگلستان، سرخوشی درباره پتانسیل دموکراتیک اینترنت به اندازه آمریکا نبوده است. علی رغم این در طول میانه دهه ۱۹۹۰، احزاب سیاسی به سمت تثبیت حضور در فضای رسانه ای با توسعه وب سایت ها حرکت کرده اند. تحت تاثیر کار نمایندگان مشخص مجلس و گروه های فکری نظیر دموس، حزب کارگر «نوین» به سمت بهره برداری از پتانسیل اینترنت چه در شرایط اپوزیسیون و یا زمان قرار داشتن در راس دولت پیش رفته است (دموس ۱۹۹۴، مولگان ۱۹۹۴). این حزب در اکتبر سال ۱۹۹۴ وب سایتی راه اندازی کرد و تا سپتامبر ۱۹۹۶، تمام احزاب سیاسی عمده دیگر همین کار را کردند (وارد و گیبسون، ۱۹۹۸). انگیزه برای بیشتر این توسعه ها البته انتخاباتی بود و برای آماده سازی مبارزات انتخاباتی سال ۱۹۹۷ طراحی شده بود. گرچه به نظر می رسید که ICT ها حداقل اثر را بر این موضوع داشتند، نخستین انتخابات «اینترنتی» بریتانیا تفکر و اندیشه درباره نقش بالقوه آتی آنها به عنوان تکنولوژی های مشارکت همگانی را آغاز کرد (وارد و گیبسون، ۱۹۹۸).
اگر تفکر و اندیشه درباره حصول به ICTs یادآور بحث های اولیه درباره کارآمدی هر رسانه جدید است که به دنبال معرفی اش آمده است، مشابهت هایی نیز با کشمکش های تاریخی به وسیله دولت ها و نخبگان دارد تا خروجی رادیو تلویزیون را رسانه ای، تنظیم و محافظت (یا به عبارت دیگر «کنترل») کنند. مشخصاً اینترنت به طور کلی رسانه ای جهانی است و بنابراین با رادیو و تلویزیون سنتی فرق می کند. با فرض این که افزایش خدمات ماهواره ای و کابلی از مرزهای تعیین شده جغرافیایی و بنابراین دولتی تخطی می کند، اما هم چنان مایل است در معرض قوانین مجوزها و تعرفه های تبلیغات بماند. اینترنت فرق می کند، چون شبکه شبکه ها و یک سیستم غیرمتراکم گسترده است که ساختار کنترلی کلی ندارد. از نظر تئوری، اینترنت دورنمایی که یک دنیای «بدون مرز» شرایط برای احزاب فراکشوری و نیز جنبش های اجتماعی فراملی ایجاد خواهد کرد را افزایش می دهد. آنهایی که این گونه اند مثل حزب فدرال سوسیالیست های اروپا، در زمینه یک پارلمان فوق ملی این کار را می کنند نه به دلیل وجود ICT ها. این مساله می گوید که باید ذکر شود که گروه های فشار و گروه هایی با علایق اجتماعی مشخص، به ویژه انگیزش زیست محیطی، در ترویج خود به مخاطبان وسیع تر و همچنین بیشتر جهان- وطنِ رایگانِ فضای رسانه ای موفق بوده اند.
با در نظر گرفتن شکل های تعاملی، واضح است که پست مستقیم و دیگر تکنیک های سنتی زمینی برای انتشار موارد مبارزاتی برای آینده قابل پیش بینی با اهمیت باقی خواهند ماند. به نظر می رسد نقش رسانه در پذیرش چنین کارکردهایی به واسطه خانواده های بیشتری که به شبکه دسترسی پیدا می کنند، افزایش می یابد. علاوه بر این، توسعه مداوم سریع تکنولوژی هایی که تعامل موجود در رسانه های جدید را افزایش می دهند، به احزاب سیاسی فرصت مشارکت در ارتباطات دور، آنی، یک به چند نفر یا چند نفر به یک نفر با انواع حوزه های انتخاباتی را فراهم می کند. گرچه این نوع فعالیت آن لاین به خوبی تثبیت شده است، به نظر می رسد احزاب سیاسی بریتانیا برای استفاده از آنها کمتر مشتاقند تا همتاهای اروپایی و آمریکایی شمالی خود. در تعدادی از کشورها به ویژه اروپای شمالی، احزاب چپ و راست، سیستم های بولت برد (BBSs) و امکانات اتاق های گفتگو را فراهم کرده اند که به کاربران اجازه می دهد مسائل را به صورت آن لاین با دیگر اعضای حزب، سلسله مراتب حزب و نمایندگان منتخب بحث کنند (لوفگرن، ۲۰۰۰). این سیستم ها به علاوه با سیستم های پست الکترونیکی فعالیت می کنند که در حال حاضر یک کانال مورد قبول ارتباطات در بیشتر این سازمان های پیشرو هستند. اینها سیستم های «بسته ای» برای استفاده اعضا و مسئولان حزب هستند. این بعد ویژه دموکراسی الکترونیک، به طور بالقوه ردپایی غنی از تحقیقات را به دست می دهد (بارنت ۱۹۹۷، کلمن ۱۹۹۹، اسمیت ۱۹۹۸، وارد و گیبسون ۱۹۹۸).
شاید بزرگ ترین چالش ها و فرصت ها برای احزاب، در عرصه تکنولوژی های دگرگونی دیتاها وجود داشته باشد. قدرت زیاد و انعطاف پذیری نرم افزار که با رشد تصاعدی قدرت کامپیوترها همراه است، قابلیت های کاوش و تطابق بسیار پیچیده تر دیتاها را امکان پذیر می سازد. این موضوع به نوبه خود آن را از لحاظ نظری امکان پذیر می سازد تا حالت رفتاری و اولویت فردی را به سوی مهارت هایی فراهم کند که حتی تا یک دهه پیش نیز تصور نمی شد. به صورت بالقوه این گونه پدیده ها، بحث حقوق زندگی شخصی را به چالش می کشند و مسائل حفاظت از داده ها و دیگر سئوالات مربوطه را در حقوق مدنی افزایش می دهند. یکی از عوامل اضافی مربوط به احزاب سیاسی، توسعه مداوم تکنولوژی های وب مثل «کوکی ها»(۶۶) است. در حالی که همیشه این موضوع وجود داشته که کاربران اینترنت «ردپا» یا «سایه ای از داده ها» باقی گذاشته اند که به دیگران اجازه می دهد اطلاعات پایه درباره حرکت های یک کاربر را ببینند، اختراع تکنولوژی های جدید نظارتی به صورت آسان تر و جامع تری، برداشت چنین اطلاعاتی را تسهیل می کند. همان طور که نویسندگان گزارش مرور امنیت وب در سال ۱۹۹۸ نتیجه گیری کرده اند، ظهور کوکی ها به این معناست که «یک سرور با حجم زیاد می تواند مقدار قابل توجهی از اطلاعات درباره عادات گشت و گذار اینترنتی یک کاربر را تعقیب کند. سرورهای متعدد با همکاری هم می توانند حتی اطلاعات بیشتری را ایجاد کنند. بسیاری از شرکتهای تبلیغاتی، اطلاعات درباره شرح مختصری از کاربران را تقسیم می کنند و بانک های اطلاعاتی عظیمی می سازند که شامل کاربران و تاثیرات داده های آنهاست» (رابین و گیر، ۱۹۹۸، ص ۳۹).

اثر ICTs بر احزاب

ارزیابی تاریخی ارتباط بین توسعه تکنولوژی و سیاست در انگلستان نشان داده که چگونه نوآوری ها مایلند با بحث های انتخاباتی مهم به صورت هم زمان اتفاق بیفتند. به هرحال سازمان های احزاب مدرن به صورت فزاینده ای به معرفی راهکارهای جدید و بدیع بین ـ و بنابراین زود هنگام برای ـ مبارزات عمده امید دارند. همچنین قابل توجه است که تکنولوژی های جدید نه تنها تلفیق شده اند تا انگیزه رای دهندگان را زیاد کنند بلکه شرح حال های پیچیده دائمی از رای دهندگان انفرادی هم فراهم خواهند آورد. این جهت توسعه ها مشخصاً نشان دهنده ــ و به شدت وام گیرنده ــ توسعه مداوم شیوه های بازاریابی بسیار پیچیده متکی بر تکنولوژی است که در حال حاضر به شدت توسط کلیه خرده فروشی های زنجیره ای عمده در تمام انگلستان استفاده می شود.
بازگشت افول سازمان حزبی
موضوع اصلی ادبیات مربوط به سازمان سیاست حزب، به افول آشکار همگانی احزاب همگانی وابسته شده و تلاش شده است تا این موضوع تجزیه و تحلیل شود. این موضوع به طرق مختلف به الگوهای متغیر اجتماعی شدن، کوشندگی سیاسی و مرتبط تر با آن، رسانه سازی نسبت داده شده اند. احزاب نوظهور به عنوان سازمان های حرفه ای تر شناخته شده اند (پابنیانکو، ۱۹۸۸). نکته مهم در این دگرگونی، به کارگیری پرسنل آگاه از رسانه های جدید بوده است. پتانسیل این پرسنل برای تغییرِ ماهیتِ بوروکراسی از طریق معرفی سیستم های پیچیده تر از نظر تکنولوژی، برای مدتی ویژگی سیستم حزبی آمریکایی بوده است. در انگلستان و جاهای دیگر، پیش از این مشخص بود که پدیده هایی از این نوع به دنبال الگوی مشابهی می رود. در جایی که زمانی برخوردهای میان شخصی و انگیزش جناح داوطلب فعالان و حامیان حزبی ارزش داشت، به نظر می رسد در حال حاضر، تاکید سازمانی بیشتر احزاب بر تجهیز حمایت آن از طریق رسانه های شکل دهنده افکار باشد.
پیامد جدی تلاش احزاب در پذیرش سیستم های رسانه ای در حال تغییر و پیچیده تر ICTs، تقاضای زیاد مالی است. خوشبختانه برای آن هایی که به دنبال به کارگیری این شکل نوظهور و سرمایه بَرِ سیاست هستند، تکنولوژی های جدید می تواند به جمع آوری کمک ها برای آنها کمک نماید. افراد بدبین امکان یک حزب عمدتاً بی کنش و عضویت «کارت اعتباری» را مورد بحث قرار داده اند. به علاوه منتقدان این موضوع را نیز مدنظر قرار داده اند که این موضوع، باعث ظهور سلسله مراتبی از اسپانسرهای ثروتمند شده که از دسترسی غالب بر احزاب تحت حمایت خود لذت می برند؛ بنابراین ناآرامی عمومی در انگلستان به دنبال افشای درباره اهدای هدایای سیاسی صورت گرفته از سوی تاجران ثروتمندی نظیر لرد دیوید سینزبوری، برنی اکلستون و مایکل اشکرافت بوده است.
رسانه های جدید باعث می شوند این پتانسیل، تغییرات ماهیت دموکراسی های درون حزبی را تسهیل کند. در شرایط معینی، پست مستقیم اتخاذ می شود تا مشارکت وسیع تری در تصمیمات کلیدی را تشویق کند. در طول رقابت سال ۱۹۹۴ برای رهبری حزب کارگر، همه افراد متعلق به حزب مستقیماً حق رای و در رقابت رای داشتند. در دوران رهبری تونی بلر، برخی اعضای حزب می توانستند در همه پرسی طرح ها یا نگارش مجدد قانون حزب در سال ۱۹۹۵ مشارکت کنند و همه این شانس را داشتند که پیش نویس بیانیه حزب برای انتخابات عمومی سال ۱۹۹۷ را امضا کنند. منتقدان به این رویه به عنوان تمرین یک طرفه و اساساً رای گیری مخفی مثبت حمله کردند. تصمیمات اصلی که پیش از این توسط رهبری گرفته شده، قبلا توسط اصطلاح «کارشناسان رسانه ای» منتشر می گشت، که به دلیل سمپاتی های سنتی رسانه ها به احزاب، توسط اعضای حزب به صورت نامتناسبی خوانده می شد (رینگ، آ۱۹۹۸).
استفاده از همه پرسی، بر برتری روبه رشد شکل های مستقیم همه پرسانه مشارکت در تصمیم گیری های مشخص که پیش از این در انحصار رهبری یا انجمن نمایندگان حزب بود تاکید کرده است. کاربرد چنین رویه ای به واسطه میل به تمرکز بیشتر قدرت درون رهبری به جای آزاد گذاشتن اعضاء، برانگیخته شده است (لیپو، ۱۹۹۶). در مورد حزب کارگر بریتانیا این میل به کنترل حزب، منجر به پیکربندی مجدد رادیکال از ساختارهای دموکراتیک سازمانی شده است. این تغییرات به عنوان روش کنترل عجیب و غریب، مثلا مساله استاندارد پیجرها برای همه نمایندگان مجلس حزب کارگر مشخص شده است که رهبری را قادر می سازد با آنها در ۲۴ ساعت تماس داشته باشد تا مطمئن شود آنها از موضع دولت آگاه و بنابراین «در جریان» مواضع هستند.
کاربرد زیاد سیستم های بانک اطلاعاتی برای مدیریت لیست های عضویت و دیگر کارکردها، مسائل پاسخ گویی دموکراتیک درون این سازمان ها را افزایش می دهد. پس از پیروزی حزب کارگر در سال ۱۹۹۷، برخی اعضا تردیدهایی درباره روش کاربرد سیستم کامپیوتری اکسکالیبور را بیان کردند. منتقدانی همچون هیو کر (عضو پارلمان اروپا) معتقد بود که تکنولوژی که برای جواب دادن به ادعاهای مخالفان توسعه یافته بود، در حال حاضر برای پاییدن و کنترل خود نمایندگان حزب استفاده می شد. به دنبال این مساله، کر که درباره این موضوع و دیگر موضوعات به صورت عمومی صحبت کرده بود، از حزب کارگر اخراج شد.
انتشارات حزب و دیگر وسایل ارتباطی می تواند برای ترویج یک دستور کار ویژه و بنابراین بحث طرفدارانه درباره موضوعات داخلی به کار رود. این موضوع می تواند شامل کاربرد گزینشی یافته های نظرخواهی خود سازمان برای تقویت موضع رهبری باشد. این سئوال که چه کسی دسترسی به اطلاعات بانک اطلاعاتی و دیگر موارد را کنترل می کند، در طول انتخابات کمیته داخلی حزب کارگر در سال ۱۹۹۸ به وجود آمد. ادعاهایی در خصوص هدایت این رای گیری مخفی اعضا ایجاد شد (رینگ، ۱۹۹۸ب). گفته می شد دسته ای که از کاندیداهای مورد حمایت رهبری پشتیبانی می کردند، اعضایی را با کمک یک سازمان جمع آوری آرا با تلفن هدف قرار داده بودند. ادعا می شد این سرویسی بود که در اختیار رقیبانی با سرمایه کمتر نبود. در این مورد، این تلاش ها نتایج متفاوتی را به بار آورد و منتقدان رهبری به طرز موثری انتخابات را بردند. اگرچه عامل عمده ای در این مبارزات نبود، ظهور دیگر رسانه های جدید و عمدتاً وب، امکان گروه های خوب سازماندهی شده مشابه را درون احزاب افزایش می دهد که حمایت کاندیداها، خط مشی ها یا دیگر مواضع در مقابل سلسله مراتب را بسیج می کند. همان گونه که میشلز (۱۹۴۹) بحث می کند، علی رغم این، هنوز رهبری و معاونان آن هستند که مایلند از منافع عمده در هرگونه مشاجره درون حزبی سود ببرند.
امکان رسانه های جدید برای حمایت از یک یا دیگر گروه های درون حزب می تواند به چند راه خود را نشان دهد. یک پیامد کاربرد روبه رشد ICTs، به نحو دستچین شده ای تشویق مشارکت و بنابراین افزایش نفوذ بالقوه به اصطلاح «غنی از اطلاعات» به ضرر و زیان «فقیر از اطلاعات» است که در واقع مردمی هستند بدون همان مهارت ها یا منافع برای دسترسی به منابع ارتباطی معین (گلدینگ، ۱۹۹۰). احزاب که مدت هاست به آنها به عنوان محدوده افراد رسما آموزش دیده نگاه می شود، ممکن است در انحصار یک نخبه باسواد فنی و ثروتمند قرار گیرند. مسلماً این یک بعد مهم و اضافه شده به گفتگوی گسترده تر درباره آینده و ماهیت دموکراسی است.
اثر بر سیستم های حزبی
تعیین این که ظهور رسانه های جدید مثل ICTs، در صورت وجود، چه اثرات بلندمدتی بر سیستم حزبی در کشورهایی مثل بریتانیا خواهند داشت، زود است. از نظر تاریخی، ترکیبی از فاکتورها ظهور احزاب جدید را تقویت کرده اند. این فاکتورها مایلند ماهیتاً اقتصادی اجتماعی باشند نه تکنولوژیکی. موضوع غلبه انتخاباتی محافظه کاران را نمی توان تنها در ارتباط با قابلیت برای اتخاذ و بهره برداری از رسانه های جدید توضیح داد. تا به حال قابلیت آنها برای استفاده از تکنولوژی به شکل پست مستقیم، مزیتی نسبت به رقیبان خود در اختیار آنها گذاشته است. به طور مشابه، ظهور حزب سوسیال دموکراسی در اوایل ۱۹۸۰ تا حدی به واسطه پایه مالی قوی ای حفظ می شد که توسط مبارزات بازاریابی مستقیم و هماهنگ تقویت می گشت.
سیستم حزبی در انگلستان مثل دیگر کشورهای غربی، به طور کلی کاملاً ثابت بوده است. ورود وب گسترده جهانی به اقلیت های جدید رقیب امکان می دهد تا با سایر احزاب در سطح ظاهری برابری کنند. قابلیت سازمان سیاسی برای نمایش خود در وب، تنها به وسیله قابلیت یا میل آنها به طراحی صفحات اطلاعاتی محدود می شود. در انتخابات عمومی سال ۱۹۹۷، چندین حزب فرعی، اطلاعات برجسته و در موارد زیادی، برابر با رقیبان عمده در بسیاری از وب سایت های پرطرفدار و بی طرف که مبارزات را پوشش می دادند قرار دادند. یک پیامد مشخص این پدیده این است که کاربران فرصتی برای دسترسی به اطلاعات درباره سازمان هایی دارند که پیش از این برای آنها مهیا نبود. در سال ۱۹۹۲، تعداد خیلی کمی از رای دهندگان آتی می توانستند بیانیه احزاب کوچک را بخوانند. تا سال ۱۹۹۷ هر کاربر اتفاقی وب می توانست مطالب این احزاب و دیگر سازمان ها را مطالعه کند. برخی از این ها، به طور عمده گروه جمهوری خواه ایرلند شین فین یا جناح راست گرای افراطی حزب ناسیونال بریتانیا، که پیش از این با سانسور رسانه ای مواجه بودند می توانستند به طرز موثری به خاطر وجود اینترنت، از محدودیت ها بگریزند.
وب، امکانات محدودی برای سواد فنی احزاب سیاسی ایجاد می کند که چالشی برای سیستم های موجود است. اما تجربه نشان داده سازمان هایی مثل(۶۷)SDP این کار را عمدتاً از طریق در معرض قرارگیری رسانه های سنتی و حتی پس از آن با موقعیت محدود انجام داده اند. به علاوه احزابی مثل حزب حقوق طبیعی(۶۸) و حزب رفراندوم(۶۹) که در تلاش برای بهره برداری از پتانسیل تکنولوژی های جدید بوده اند این کار را با کمک منابع قابل توجه مالی انجام داده اند. تصادفی نیست که وابستگی زیاد احزاب به همه انواع رسانه ها منجر به نیاز به منابع مالی بیشتر شده است. همراه با این موضوع، بحث و جدل و تردیدهایی نیز درباره ویژگی و انگیزه های کمک های مشخص پدید می آید. نگرانی عمومی درباره بی نظمی های مالی حزبی در انگلستان منجر به آغاز تحقیق با حمایت دولت و با سرپرستی لرد نیل درباره کلیه جنبه های این موضوع شده است. کاربرد ICTs و هزینه های تحمیلی آن، ممکن است سیاست مداران را مجبور کند در برخی از سئوالات بسیار قدیمی درباره تامین بودجه سازمان و مبارزات انتخاباتی خود بازنگری کنند.

نتیجه گیری

ترکیب پردازش اطلاعات و تکنولوژی های ارتباطات، و پتانسیل زیاد تعاملی که این همگرایی با خود به ارمغان می آورد، ویژگی های تعیین کننده رسانه های جدید هستند. به طرز گسترده ای گفته می شود که اینها می توانند اثر عمیقی بر شیوه دموکراتیک داشته باشند. به طور خلاصه، رسانه های جدید ممکن است پتانسیلی برای دموکراسی «الکترونیک» پیشنهاد کنند که احتمالاً به شیوه های دموکراتیک تجدید نیرو بخشند. بحث این است که این موضوع برای سروکار داشتن با به اصطلاح «بحران های» دموکراسی یا به صورت تخصصی تر، مشکلات بدبینی روبه رشد سیاست همراه با کاهش سطح مشارکت و حضور رای دهندگان، پتانسیلی فراهم می کند.
تاکنون پتانسیل تکنولوژی های رسانه های جدید برای ایجاد نتایج ویژه دموکراتیک هنوز قطعی نیست. به عنوان مثال، در سطح عملی مشخص است که تکنولوژی های جدید می تواند تاثیرات متفاوتی داشته باشد که به تعدادی از فاکتورهای پیچیده وابستگی دارند که ظهور آنها به فرهنگ سیاسی بر می گردد و مدل دموکراسی برای آن سیستم ویژه، موضوعی حیاتی و مهم است. در یک یادداشت فلسفی تر، نوش دارو(۷۰)، که در آن دانش برابر قدرت قرار داده شده است (و توسط بیکن جاودان شد)، سئوالاتی را درباره این که آیا تکنولوژی های مثل ICTs در ذات خود دموکراتیک هستند یا نه را پدید می آورد. آیا رسانه های جدید با قابلیت خود برای گردآوری، ذخیره، پردازش و انتقال اطلاعات، بحث ها را تسهیل، زیاد یا محدود می کنند و پسرفت می دهند؟ به عبارت دیگر رسانه های جدید پتانسیل هم آزادی و هم کنترل را پیشنهاد می کنند.
دیگر انتقاد نسبت به تاکید بر جبرگرایی تکنولوژیکی طرفداران دموکراسی الکترونیک مربوط می شود. این مساله غالباً بحث های توصیفی و نیز تجویزی موضوع را به اطلاع می رساند. اما همانند هر تکنولوژی دیگر، رسانه های جدید ساخته های سیاسی دست بشرند. به جای در نظر گرفتن آنها به عنوان توسعه خودگردان، مهم است تشخیص دهیم که طراحی، کاربرد و محیطی که رسانه های جدید ایجاد می کنند توسط انتخاب های سیاسی تجویز شده اند و بنابراین انتخاب هایی سیاسی هستند. علی رغم این، اگرچه تکنولوژی به خودی خود ممکن است «باعث» هرگونه توسعه سیاسی خاص نشود، می تواند آنها را تسهیل کند. این در هر دو مورد به کار می رود که باعث وقوع تغییراتی می شود که در غیر این صورت امکان پذیر نخواهند شد (به عنوان مثال همه پرسی ها در نواحی گسترده جغرافیایی به صورت هم زمان) و در آن، اثرات دیگر را افزایش (یا تشدید) می کند. به جای این که بپرسیم آیا رسانه های جدید اثری بر دموکراسی داشته اند یا نه، شاید مفیدتر باشد بپرسیم چه شکل هایی گرفته اند و چگونه ادامه خواهند یافت.
در انگلستان، پاسخ تاریخی احزاب سیاسی به انواع مختلف رسانه های جدید، بعضی وقت ها خوب و بعضی وقت ها بد و جانب دارانه بوده است. شکل های مشارکت همگانی و تعاملی تکنولوژی توسط سازمان ها اختصاص داده و استفاده شده اند. شواهدی وجود دارد که نشان می دهد هر دو در بحث های داخلی احزاب، و البته نیازی به گفتن نیست، در مبارزات ارتباطی خارجی برای تاثیر گذاشتن بر رای دهندگان، نقش هایی را ایفا کرده اند. هنوز با تفکری که می گوید الکترونیک، نیازهای دموکراتیک را الزام آور می کند، باید با احتیاط برخورد شود. در جایی که از آن برای اهداف سازمانی استفاده شده است، استفاده احزاب سیاسی عمده از شکل های رسانه ای جدید و در واقع دیگر شکل های موجود، به صورت تغییر ناپذیری یک عقیده ویژه را تقویت کرده است یعنی دیدگاه رهبری. اگر احتمالاً در خصوص مشارکت همگانی و تکنولوژی های تعاملی دگرگون کننده ماهیت احزاب سیاسی، اغراق شده باشد، شکل کلیدی دیگر، یعنی دگرگونی داده ها، می تواند اثر قابل توجهی داشته باشد. کامپیوتری کردن همراه با توسعه روش های تحقیق در خصوص نظرات، برخی فرصت های سیاسی عجیب و نیز خطراتی را پدید می آورد. انواع پیچیده تر ماهرانه به کار بردن داده ها باعث سئوالات جالبی برای احزاب و رهبران آنها می شود.

فصل دهم: دگرگونی مدرنیته سیاسی؟

جان استریت

«این اعتراض نیست…»

نائومی کلاین، یک تظاهرات خیابانی که خود در آن شرکت داشت را به خاطر می آورد که در آن گیرودار، پلیسی که در آن نزدیکی ایستاده بود در بی سیم خود گفت: «این اعتراض نیست. تمام شد. یک نوع بیان هنری است» (نقل قول از سلکت، آوریل ۲۰۰۰، ص ۷۵). در همین مصاحبه وی بیان می کند که وقتی مبارزان سیاسی «یک فروشگاه استارباکس یا نایک را هدف قرار می دهند، در محدوده فرهنگ عامه پسند قرار می گیرند که این جاذبه زیادی برای جوانان دارد و تبدیل به تفریح شده است» (همان، ص ۷۴). مشاهدات کلاین، ارتباط نزدیکی بین فعالیت سیاسی و فرهنگی نشان می دهد. فعالیتی که در آن، فرق بین این دو مورد آنقدر نامشخص شده که بی معنی به نظر می رسد. این فصل، این ایده و تاثیرات آن بر موضوع «سیاست» را بررسی می کند.
اظهارات کلاین به رابطه بین جنبش های سیاسی اجتماعی و فرهنگ بر می گردد. ممکن است این گونه بیان شود که هم خوانی نسبتاً مشخصی بین شیوه فرهنگی و سیاست جنبش ها وجود دارد. قطعا می توان این گونه بحث نمود که تظاهرات علیه نشست سازمان تجارت جهانی در سیاتل، مثل «کارناوال علیه سرمایه» در ۱۸ ژوئن، بین بقیه چیزها، با «زیباشناسانه کردن سیاست» فعالیت و از نوعی شیوه های فرهنگی استفاده می کرد که از خلال فرهنگ شلوغ کاری ظاهر می شد (مک کی ۱۹۹۶ و ۱۹۹۸، اسکات و استریت در حال چاپ). چنین تغییراتی بخشی از «دگرگونی هایی» است که من در این فصل به آن می پردازم اما تمرکز اصلی من بر چیزی است که ممکن است آن را «سیاست جریان های اصلی» نامید (به عبارت دیگر با احزاب سیاسی لیبرال دموکرات و کاندیداهای ریاست جمهوری ارتباط دارد)، زیرا به نظر می رسد به احتمال کمتر، آنها مکانی برای پیکربندی مجدد سیاست به عنوان فرهنگ عامه باشند. علاقه من به این سوال است که آیا شیوه های سیاسی اصلی را می توان به عنوان شکلی از «بیان هنری» در نظر گرفت که علاقه مند است سیاست را «تفریحی» کند یا نه (حتی اگر این علاقه به شکست بینجامد).
در حال حاضر مسلماً این موضوع پیش افتاده است که می بینیم چگونه سیاست مداران و احزاب از تکنیک ها و علائم فرهنگ عامه پسند برای تبلیغ ایده ها و تصاویر خود بهره برداری می کنند: تونی بلر چهره های اصلی پاپ بریتانیا را به دفتر نخست وزیری دعوت کرد، دقیقاً همان طور که کاندیداهای ریاست جمهوری از ستاره های هالیوود تقاضای تائید داشتند. ما بیل کلینتون را دیده ایم که در شبکه MTV ساکسیفون می زند و بیل کیناک در یک ویدیوی پاپ ظاهر می شود. با این واقعیت نیز آشنا هستیم که ستاره های پاپ، فیلم و حتی ورزش باید از معروف بودن خود برای حمایت از اصول سیاسی استفاده کنند. در یک طرف، این فرایند، یک بازیگر فیلم مانند رونالد ریگان یا بسکتبالیستی مثل بیل بردلی را کاندیدای ریاست جمهوری می کند؛ از طرف دیگر به اصول ارزشمندی تبدیل می شود که از سوی خوانندگان راک اتخاذ می شود، مثل باب گلدوف (قحطی)، استینگ (جنگل های بارانی آمازون)، بروس اسپرینگستن (حقوق بشر)، بونو (قروض جهان سوم).
روش های زیادی مشابه این موضوع هستند که فرهنگ عامه در آنها وسیله ای برای ایده ها و بحث های سیاسی شده است یعنی چه به صورت تبلیغات دولتی (لنی راینفنشتال) یا اعتراضات ضددولتی (وودی گوثری یا جان لنون). اما موضوعی که می خواهم بگویم این است که این مثال ها و روش های مورد بحث آنها عمدتاً مایلند انواع «سیاست» و «فرهنگ عامه» را بدون بحث باقی گذارند. به این رابطه به صورت رابطه ای ابزاری یا فرصت طلبی نگاه می شود که احزاب در آن از فرهنگ عامه استفاده یا هنرمندان ایده های سیاسی را به فرهنگ عامه تزریق می کنند. به بیان ساده تر، احزاب همان ماشین های برنده رای گیری هستند که سابق بر این بودند، درست مانند ایده ها یا اصول سیاسی ستاره های پاپ که غیرممکن است متفاوت باشد زیرا این اصول احزاب توسط خوانندگان راک تبلیغ یا در سینما ظاهر می شود. به صورت مرسوم، تنها نقطه ای که تلفیق خالصی از سیاست و فرهنگ عامه ظاهر می شود در ایده و زبان خرده فرهنگ ها است. با توجه به ظهور پانک ها در دهه ۱۹۷۰ (هبدیج، ۱۹۷۹) یا فرهنگ رقص در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ (مک کی، ۱۹۹۶)، عقیده این است که مشارکت در این خرده فرهنگ ها، شکلی از فعالیت سیاسی است که نمادها و سبک زندگی خرده فرهنگ ها سبب بی ثباتی روش های مرسوم زندگی می شود. اما در عین حال که بدون شک اهمیت سیاسی موجود است که باید از چنین فعالیت خرده فرهنگی استخراج شود، این بحث، هم چنانکه منتقدان تجزیه و تحلیل خرده فرهنگها خاطر نشان کرده اند (گلدر و تورنتنون ۱۹۹۷ راببینید)، راجع به ادعاها درباره فرهنگ عامه پسند به طور عمومی (چرا پانک و نه درخشش؟ چرا سکس پیستولز و نه بی سیتی رولرز؟)، و درباره تفسیر فعالیت فرهنگی که مشارکت کنندگان ممکن است نه در آن سهیم باشند نه آنرا تشخیص دهند، باقی می ماند.
به هرحال نگرانی من در اینجا این نیست که با چه چیزی ممکن است «سیاست فرهنگ عامه» را خواند، یا با چه روشی سیاست می تواند به یک فعالیت فرهنگی «تعبیر شود». علاقه من به روش هایی است که فعالیت سیاسی خودآگاه در آن را می توان به عنوان فرهنگ عامه درک کرد و من می پذیرم که روش دیگری از آزمون نظر کلاین باشد مبنی بر این که فعالیت سیاسی ممکن است به عنوان «بیان هنری» و به عنوان منبع «تفریح» مشخص گردد. این ایده از زبان و راهکارهای مطالعات فرهنگی استفاده می کند اما به سمت شناخت بهتر از فعالیت سیاسی و نیروهای دگرگون کننده آن هدایت می شود.

مدرن کردن سیاست

در حال حاضر نظرات قابل توجهی درباره این ادعا وجود دارد که سیاست دگرگون شده است تا با رسانه های جدید و شکل های ارتباطات تطبیق یابد (فرانکلین ۱۹۹۴، جمیسیون ۱۹۸۴، کاواناگ ۱۹۹۵، اسکمل ۱۹۹۵). گرچه توضیح این مساله همیشه در ارتباط با تطبیق یا سازش بروز نمی کند، اما بیشتر اینها از روش هایی شکل گرفته که احزاب سیاسی در آن، روش های جدیدی برای ارتباط با رای دهندگان و پشتیبانی حمایت عامه ایجاد کرده اند. به طور نمونه، اینها به کاربرد مهارت ها و تکنیک های ژورنالیستی، مجریان و تبلیغات و تهیه کنندگان تلویزیونی برمی گردد تا بدین ترتیب پوشش رسانه ای فعالیت آنها را مدیریت کنند. این گونه توسعه ها گرچه به کشمکش سنتی بر سر دستور کار رسانه ها و گزارش اخبار محدود نیستند، اما دگرگونی را در موارد زیر پیشنهاد می کند: تاکید بر تصاویر ظاهری (ظاهر و فرصت های تصویری) به جای تفاسیر متنی؛ تکیه کلامهای تندوتیز (جملات قصار) به جای گفتمان استادانه؛ و انگ زدن به استراتژی ها (تائید افراد معروف) به جای ایدئولوژی.
پائولو مانچینی و دیوید سوانسون (۱۹۹۶) در بررسی خود از چنین تغییراتی در شیوه حزبی، بحث می کنند که این نوآوری ها را باید به عنوان فرایند مدرن شدن درک کرد. تکنیک های ارتباطات جدید گرچه با «آمریکایی شدن» مرتبط می باشند، اما اساساً درباره مدیریت پیچیدگی اجتماعی هستند یعنی شاخص کلیدی مدرن شدن. دگرگونی به عنوان شکلی از فرهنگ جهانی آمریکایی شده در نظر گرفته نمی شود که در آن، هرکس به سبک آمریکایی کار سیاسی انجام می دهد. یعنی «آمریکایی شدن» به مجموعه ویژه ای از تکنیک های مبارزاتی حرفه ای مربوط است. این تکنیک ها به دو بعد پیچیدگی اجتماعی می پردازد. اولی به دگرگونی های ساختاری در سلسله مراتب قدیمی برمی گردد، یعنی به روش هایی که احزاب با یکدیگر و همراه سیستم های آموزشی و مذهبی، نقشی یکپارچه ایفا می کنند. دومین بعد پیچیدگی اجتماعی به سیستم های نمادین برمی گردد. مانچینی و سوانسون (۱۹۹۶، ص ۹-۸) می نویسند: «معرفی جامع هویت قدیمی و تبعیت از ساختارهای سنتی همراه با هم پوشانی و شناسایی دائماً در حال تغییر، با ساختارهای خُرد جایگزین می شوند که خود آنها همیشه به الگوهای متغیر پیوستگی با دیگر ساختارها در جستجوی روش های موثرتر و علائق پیشرفته وارد می شوند».
تغییر عمومی در ماهیت سیاست مدرن و شرایط اجتماعی که بر این تغییرات تاکید می کند، افزایش شخصی سازی سیاست را توضیح می دهد. سیاست مداران بیش از این نمی توانند به یک مجموعه از علائق و هویت ها تکیه داشته باشند اما احزاب باید «همه گیر» شوند. دیگر پیوستگی موضوع ساختار و تشکیلات حزب نیست، اما این رهبران انفرادی هستند که برای علائق متنوع حول حزب، نقطه تمرکزی فراهم می کنند. این موضوع است که منجر به شخصی سازی سیاست می شود.
اثر تغییر اجتماعی بر ساختار و ویژگی حزب تنها عنصر فرآیند مدرن شدن است. جزء دیگر تشکیل دهنده، «ظهور رسانه های همگانی به عنوان مرکز قدرت خودگردان» است (مانچینی و سوانسون، ۱۹۹۶، ص ۱۱). این رسانه همگانی نه تنها نقش قطعی در برقراری ارتباط ایده های سیاسی و برپایی دستور کار سیاسی دارند، بلکه به تقویت شخصی سازی سیاست کمک می کنند. این موضوع ساده ای نیست چون آنها شکل جدید حزب را بازتاب و نمایش می دهند و «قالب تلویزیون، از شخصی سازی حمایت می کند» (مانچینی و سوانسون، ۱۹۹۶، ص ۱۳) و این کار را انجام می دهد، چون انواع تلویزیون بیشتر در سطح انفرادی عمل می کنند تا جمعی، و از همایش و تقاضاهای تبلیغاتی که آنها نیز در سطح انفرادی (به ویژه شخص به عنوان مشتری) عمل می کنند، استفاده می نماید.
رسانه فقط در شخصی سازی سیاست مهم نیست بلکه به تشکیل مخاطبان نیز کمک می کند. بینندگان به عنوان تماشاچی و سیاست به عنوان نمایش در نظر گرفته می شود (مانچینی و سوانسون، ۱۹۹۶، ص ۱۷-۱۶). این بدین معناست که سیاست، کمتر به عنوان یک فرآیند عقلانی تجزیه و تحلیل هزینه و منفعت و فرآیند پیامدهای قابل سنجش خط مشی فعالیت دارد، و بیشتر به عنوان یک سری حرکات نمادین که ما به آن واکنش نشان می دهیم، عمل می کند (همان گونه که نسبت به اپراهای طولانی و دیگر شکل های رسانه های همگانی این کار را می کنیم). هم چنان که برخی ناظران اشاره کرده اند، علامت این مساله، روشی است که پوشش انتخاباتی در آن بر جنگ ظواهر تمرکز می کند (این فرصت تصویری و آن جملات قصار). انتخابات، رقابت بین تصاویر به اهتراز درآمده شده است تا توصیف اصول و سیاست های رقابتی (با فرض این که قبلاً این گونه بود). ژورنالیست ها این کار را با بهترین دلیل انجام می دادند ــ آنها توجه مخاطبان را به تلاش هایی که در مدیریت رسانه هایی که آنان شاهد بودند جلب می کردند ــ اما این ایده را تقویت می کردند که این مساله برای انتخابات همه چیز بود: کشمکش بر سر یک تصویر ویژه.
بازنگری مانچینی و سوانسون چارچوب ارزشمندی را برای بررسی دگرگونی سیاست فراهم می کند. آن چه که این دو نفر به ما ارائه می کنند، این تفکر است که آنها گرایش های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هستند که با یکدیگر شرایط را برای شخصی سازی سیاست ایجاد می کنند. آن چه که از دست می رود، این سئوال است که چگونه خود شخصیت سیاسی در این فرآیند شکل می گیرد.

سیاست مداران به عنوان شخصیت های تلویزیونی

اگر سیاست شخصی سازی گشته است، پس این موضوع، به همان شکلی می شود که، شخصیت ها پذیرفته اند. به عنوان مثال، جوشا میرووتیز (۱۹۸۵) بحث می کند که در حال حاضر، نوعی جبرگرایی تکنولوژیکی وجود دارد که به طور کلی سیاست مداران را در سطح ما قرار می دهد. منظور او این است که رسانه تلویزیون اثر تحلیل برنده ظرفیت برای سیاست مداران دارد تا در وضعیت سنتی به عنوان رهبر عمل کنند. همان طوری که روزولت و چرچیل زمانی این کارها را انجام می دادند، آنها بیش از این نمی توانند عمل کنند. این به خاطر این موضوع است که تلویزیون آنها را به عنوان افراد «معمولی» و نه «بزرگ» نشان می دهد و با این کار، قابلیت آنها در الهام بخشیدن به ما برای قبول خطرات و قربانی کردن را انکار می کند. تلویزیون با نگاه خیره خودمانی از نزدیک و تمرکز آن بر حرکات کوچک مکالمات روزمره، گفتارها و بیانات باشکوه را مضحک می سازد. از نظر میرووتیز، ارتباطات سیاسی مجبور است سبک طبیعت باوری تلویزیون را بپذیرد و قوانین و موافقت نامه های مورد درخواست تلویزیون را اتخاذ کند. بحث میرووتیز بر اساس ادعا درباره شکل عمومی تلویزیون است و کاری را که تلویزیون نمی تواند انجام دهد را می گوید و نشان دهنده آن چیزی است که می تواند از عهده آن بر آید. با تمرکز بر شکل فنی تلویزیون و علاوه بر خطر جبرگرایی تکنولوژیکی، گزارش میرووتیز به بررسی جزئیات نوعی که پوشش سیاست را سازمان دهی می کند می پردازد.
کتاب رودریک هارت به نام فریفتن آمریکا، در عین حال که مشابه میرووتیز است، به جای «منطق» شکل فنی، به قدرت میثاق همگانی حساس تر است. بحث هارت (۱۹۹۹، ص ۲) این است که تلویزیون «چگونگی هدایت سیاست و نحوه پذیرش آن را تغییر داده است» و می گوید (۱۹۹۹، ص ۴) که برای تجزیه و تحلیل این موضوع، ما به یک «پدیده شناسی جدید سیاست» نیاز داریم. طبق نظر هارت (۱۹۹۹، ص ۴)، شکل صمیمیتی که تلویزیون استفاده می کند، به فضای عمومی سنتی سیاست کمک می کند تا «خصوصی تر به نظر برسد». سیاست در این فرآیند، میثاق کلی رسانه را می پذیرد یعنی سیاست از طریق برشمردن داستان های شخصی تبدیل به ملودرام، و مصاحبه ها به ملاقات های معالجه و درمان تبدیل می شود (هارت، ۱۹۹۹، ص ۲۹-۲۵). اما هارت پا را فراتر از مشاهده نمایش سیاست می گذارد تا درباره اثرات آن توضیح دهد. وی با استفاده از نظرات ریموند ویلیامز اظهار می کند که ما باید بفهمیم چگونه تلویزیون در نمایش سیاست مداران به عنوان شخصیت ها، احساسات را ساختاربندی می کند (هارت، ۱۹۹۹، ص ۷۰). هم چنان که تلویزیون از طریق میثاق های عمومی تلویزیون، سیاست را نشان می دهد، بدین گونه سیاست در «طبیعی ترین زبان تلویزیون» نمایش داده می شود؛ این زبان، زبان بدبینی و بدگمانی است (هارت، ۱۹۹۹، ص ۹). وی می نویسد (تاکیدها از خود اوست): «تلویزیون باعث می شود ما درباره احساس بد خود نسبت به سیاست، احساس خوبی داشته باشیم» (۱۹۹۹، ص ۱۰). این اظهارنظر بدین معناست که شکل های عمومی اتخاذ شده تلویزیون خود را به سیاست تحمیل می کنند.
چنین ادعاهایی نشان دهنده اجزای مهمی برای بیان دگرگونی سیاست است ولی هنوز هم جزئیات مهمی ارائه نمی کند. به ویژه آن که درباره مهارت ها و تکنیک هایی که خود سیاست مداران به رسانه می آورند چیز زیادی نمی گوید. واضح است که بعضی، مجریان بهتری نسبت به بقیه هستند و یا این که به صورت متفاوت تری اجرا می کنند. این تفاوت در محدوده ای که آنها شکل دهی خود به صورت «عامه پسند» را مدیریت می کنند وجود دارد، یعنی جایی که این موضوع، استانداردی مطلق نیست اما ایده آلی است که سیاست مداران در روابط خود با رای دهندگان آرزوی آن را دارند. سیاست مداران تشنه یافتن شکل هایی از سخنرانی ها هستند که به آنها ظاهر و اثر عامه پسند می دهد. در شکل سنتی مبارزات سیاسی، این موضوع در نقش ایفاشده در بین مردم (بوسیدن بچه ها و دست دادن) یا جلسات همگانی (تحسین حضار) به دست می آید. در رسانه های همگانی، گرچه این تصاویر به عنوان بخشی از دم و دستگاه هر روزه فرصت های تصویری یا جملات قصار بروز می کند، توجه واقعی به سمت ساخت محبوبیت یک رسانه همگانی است که خودش در میثاق ها و تکنیک های فرهنگ عامه تشکیل می شود.

سیاست مداران به عنوان افراد معروف

عامه پسندی در رسانه های همگانی، غالباً، و نه منحصراً، به باورهای معروفیت و شهرت ارتباط دارد. «عامه پسندی» حقایق معینی از تلاش و قابلیت سیاسی نیست، اما از نظر فرهنگی شکل گرفته و ترکیب آن بنا به زمینه فرهنگی و تاریخی متفاوت است (برادی، ۱۹۹۷). سیاست مدار مدرن مطابق با هنجارهای غالب، نیازمند جستجوی عامه پسندی است و بحث دیوید مارشال (۱۹۹۷) این است که هنجار فعلی از آن «معروفیت» است که خود، محصول مستقیمی از فرهنگ عامه پسند فیلم، تلویزیون و موسیقی پاپ می باشد.
مارشال (۱۹۹۷، ص ۲۰۳) بین یک سیاست مدار و یک فرد سرگرم کننده مشابهت زیادی را نشان می دهد: «در سیاست، یک رهبر باید تا حدی احساسات حزب، مردم و دولت را مجسم کند. در قلمروی سرگرمی ها، یک فرد معروف باید با احساسات مخاطبان این کار را کند». از نظر مارشال، این دو قلمرو از طریق وابستگی متقابل بر وسایل و گفتارهای تبلیغاتی به هم متصلند: «مبارزات تبلیغات محصول، مدل مفهومی برای مبارزات انتخابات سیاسی فراهم می کند. هر دوی اینها برتری جاذبه غیر عقلانی در یک گفتمان عمومی موجه عقلانی را نشان می دهند. هر دو تلاش می کنند با تعداد انبوهی از مردم، بازآوایی ایجاد کنند به طوری که ارتباط بین پیام های مبارزاتی و علائق مشتریان / شهروندان برقرار گردد» (مارشال، ۱۹۹۷، ص ۲۰۵). مارشال (۱۹۹۷، ص ۲۰۶) این منطق را پی گیری می کند که همان طور که خوانندگان پاپ و ستاره های فیلم ها به صورت کالا ایجاد می گردند، «رهبر به عنوان یک کالا مجدداً ساخته می شود».
این تنها توضیح مدل اقتصادی دموکراسی مربوط به آنتونی داونز و جوزف شومپتر نیست که احزاب و سیاست مداران در آن به عنوان کارآفرینان بازار تجاری عمل می کنند. از نظر داونز و شومپتر، سیاست بر اساس مبادلات بازار مدل سازی شده است، در حالی که مارشال به ایده مبادلات نمادین و فرهنگی جذب می شود. این موضوع در روشی که مارشال (۱۹۹۷، ص ۲۲۶) ارتباطی بین ذهنیت عمومی فرد معروف فیلم و رهبر سیاسی ایجاد می کند، آشکار است. همان طور که افراد معروف فیلم ساخته یا از آنها برای ساخت داستان ها استفاده می شود، رهبران سیاسی نیز این گونه هستند یعنی راویان سرنوشت و هویت ملی. شاید این ایده به صورت شیواتری در کتاب مایکل راجین (۱۹۸۷) به نام رونالد ریگان: فیلم سینمایی توضیح داده شده است.
آن چه که مارشال اظهار می کند این است که رهبری سیاسی به عنوان شکل همگانی برای قرارگیری در فرهنگ عامه مورد توجه قرار می گیرد، همان گونه که ما دیگر شکل های نمادین را درک می کنیم، آن را تجزیه و تحلیل و درک می کنیم. اما پیگیری این مشابهت خطر دارد. ما باید توجه کنیم که ارزش ستاره های فیلم ها و سیاست مداران یکسان نیست. این موضوع به طرز قابل توجهی با روشی مشخص می شود که «شهرت» در سیاست عمل می کند.

سیاست مداران و معروفیت ها

معروفیت به خودی خود برای تضمین عامه پسندی سیاسی کافی نیست. زمانی که جفری آرکر مجبور شد برای شهردار شدن لندن از کاندیدای حزب محافظه کار استعفا دهد، چون در معرض اتهام به فریب دادن بود، حرفه سیاسی وی به اتمام رسید. از وی به عنوان یک نویسنده «عامه پسند» یاد می شود نه یک سیاست مدار. خوش نامی در سیاست به روش های مختلف اهمیت دارد که در شکل های فرهنگی دیگری مهم است اما جزء اساسی روشی است که سیاست رخ می دهد و درک می شود. همان گونه که مارگارت اسکمل (۱۹۹۹، ص ۲۷۹) می نویسد (تاکیدها از اوست): «خوش نامی تنها چیز مهمی است که یک حزب می تواند برای رای دهندگان بالقوه خود تبلیغ کند».
این بحث ها در تجزیه و تحلیل تامپسون (۱۹۹۷) درباره رسوایی های سیاسی آشکار می شود. وی نه تنها مایل است که به روش انتشار رسوایی ها از سوی رسانه ها توجه کند، بلکه به نقش رسانه ها در ایجاد (و نابودی) منبع سیاسی کلیدی «معروفیت» نیز دقت می نماید. قابلیت یک سیاست مدار برای عمل کردن به عنوان سیاست مدار، به قابلیت آنها به ترغیب و زبان بازی بستگی دارد، و توانمندی آنها برای انجام این کار اساساً به اعتمادی که دارند وابسته است. «شهرت» یک روش این اعتماد است و از دست دادن آن، به معنای از دست رفتن قدرت عمل و دسترسی به قلمروی سیاسی است. همان گونه که تامپسون (۱۹۹۷، ص ۵۸) می نویسد: «اگر ما شهرت را به عنوان یک نوع منبع در نظر بگیریم که افراد می توانند جمع و از آن حفاظت کنند، می توانیم ببینیم چرا رسوایی ها غالباً شامل چیزی بیش از مرزشکنی ارزشها یا هنجارها است: آنها غالباً نیز بر سر قدرت و منابع قدرت درگیری دارند». در انگلستان این فقدان معروفیت و اثر سیاسی آن به صورت وحشیانه ای در حرفه نیل همیلتون و جوناتان آیتکن آَشکار شد. نتیجه فقدان معروفیت آنها این بود که چگونه این سیاست مداران از طریق گفتار «بی اخلاق» عامه پسند و شمایل نگاری فرهنگی مورد استفاده، نشان داده شده بودند.
با تمرکز بر جایگاه شهرت در سیاست، تامپسون دائماً فقط به فکر «بی اخلاقی» نیست. وی بحث می کند که قدرت سیاسی از طریق و با عناصری که «شهرت» را تشکیل می دهند ایجاد می شود. بحث تامپسون در پالایش روشی که ما سیاست و رهبری سیاسی را می شناسیم، نیز این ادعای کلی را پیش می برد که سیاست می تواند به عنوان شکلی از فرهنگ عامه پسند شناخته شود.

سیاست به عنوان فرهنگ عامه پسند

تا به حال تلاش کرده ام نشان دهم که مطابق نظر انواع مفسران متفاوت، سیاست چگونه خود را در ترکیب با فرهنگ عامه پسند می یابد. این نویسندگان به شیوه هایی اشاره کرده اند که سازمان ها و نقش آفرینان سیاسی مرسوم آمده اند تا رسانه های همگانی و میثاق های همگانی که آنها با آن عمل می کنند را اتخاذ کنند و با آن ترکیب شوند. سیاست در این معنا با فرهنگ عامه پسند هم مرز شده است. به هرحال نکته این است که داستان در اینجا خاتمه نمی یابد. چون فقط بسیاری از مشاهدات درباره اتخاذ سیاست با فرهنگ عامه به عنوان انتقاد مطرح می شوند، باید به شکل های فرهنگی عامه پسند که در آن، سیاست پوشش داده می شود نگاه دقیق تری بیندازیم. در اصطلاح، سیاست «افت پیدا کرده است». در حال حاضر چیزی برای تصدیق تغییرات در شکل و سرشت ارتباطات سیاسی وجود دارد و کاملاً چیز دیگری است که در مورد آن قضاوت می شود. برای مورد آخر فقط کافی نیست که فرض کنیم چون سیاست از طریق میثاق های تبلیغات ارتباط برقرار می کند، به طور اتوماتیک در سطح پایین تری فعالیت می نماید. این مساله برای ایجاد ادعاهای نامطمئن درباره این که چگونه باید ارتباط برقرار می شد و نیز، تبلیغات است. منتقدان ممکن است چیزی بگویند، اما برای این که این مساله به صورت متقاعد کننده ای در بیاید، باید به عوامل انتقاد نگاه دقیق تری داشته باشیم. یک روش برای انجام این کار، نگاه دقیق و مفصل به مثال های ویژه ای است که سیاست از طریق رسانه و میثاق های فرهنگ عامه پسند بیان می شود. من دو مطالعه موردی را انتخاب کرده ام. اولی یک ویدیو به نام «انجامش بده» است که توسط حزب کارگر در سال ۱۹۹۷ تولید شده بود، دیگری حضور تونی بلر در سال ۱۹۹۸ در برنامه دس اکانور می باشد.
انجامش بده
در مراحل پیش از انتخابات سال ۱۹۹۷، حزب کارگر یک نوار ویدیویی به منازل رای دهندگان جوان فرستاد (نوریس و همکاران، ۱۹۹۷، ص ۳۷). این ویدیوی کوتاه ـ طول مدت یک ویدیوی استاندارد پاپ ــ دو هدف مشخص داشت. اولی تشویق مردم به رای دادن و دومی رای دادن به حزب کارگر. هیچ کدام از این اهداف برای هر کدام از دریافت کنندگان انفرادی به صورت آنی مشخص نشد. در کنار جعبه یک شعار «فقط این را پخش کنید» و در قسمت جلویی کلمات «انجامش بده» وجود داشت (در اینجا یک نکته ظریف وجود داشت: حرف t شبیه یک ورقه رای گیری x بود). هیچ اشاره ای به یک حزب سیاسی یا به طور کلی، سیاست نشده بود.
با شروع ویدیو، اولین پیام آن خیلی سریع آشکار می شود. در نمای اولیه، یک در قرمز و بر روی پادری، صفحه اول یک روزنامه نشان داده می شود که تیترهای آن مشخص می کند سه روز به انتخابات عمومی مانده است. سپس در صندوق پست، نامه ای حاوی یک کارت رای گیری وجود دارد (به دریافت کننده ناشناس جزئیات حوزه رای گیری آنها توجه کنید). صفحات کنده شده تقویم، گذشت روزها به سمت انتخابات را نشان می دهد و سپس کارت از تخته برداشته و بر روی جیب سینه یک پیراهن آبی جین چسبانده می شود. فرد مورد نظر ظاهراً مردی است که لباس غیررسمی یعنی کفش کتانی قهوه ای و شلوار کرم پوشیده است. ما هیچ چیز از صورت وی را نمی بینیم اما وقتی در خیابان راه می رود تا رای دهد، مشتاقانه از وی استقبال می شود. مردی مسن از یک ماشین به علامت تصدیق دست تکان می دهد؛ زن جوانی از یک دکه به وی گل می دهد؛ مرد دیگری بادکنک پخش می کند؛ پسر جوانی که موهایش را قرمز روشن کرده از صندلی سالن آرایش بلند می شود؛ مردم از میزهای بیرون کافه بلند می شوند تا به وی خوشامد بگویند. در حوزه رای گیری، مسئولان رای گیری به وی نگاه های تحسین و حتی آمیخته با ترس و احترام می اندازند. هم چنان که قهرمان ما رای می دهد، جمعیتی که به دنبال وی آمده اند نیز رای می دهند. در نهایت، هم چنان که شخص ناشناس رای خود را می دهد، مشخص می شود که تونی بلر است که رو به دوربین لبخندی خجالتی بر لب دارد. دوربین روی شعار دست نوشته «انجامش بده» با امضای تونی بلر کات می شود.
این داستان کامل به آهنگ گروه دی ریم در سال ۱۹۹۳ به نام «کارها می تواند فقط بهتر شود» کات می شود، یعنی آهنگی که آهنگ حزب کارگر شد. این ویدیو شبیه یک ویدیوی پاپ است یعنی نسخه ای تسکین دهنده از «سگ منو بزن» متعلق به پرودیگی می باشد که روایت یک شب هرزه گردی فردی است که هویت آن نیز تنها در پایان مشخص می شود. اما این جنبه از ویدیو نیز از دیگر انواع و مشخصاً از نمایش جایزه دار تلویزیون انگلیس به نام سوالات ورزشی الهام می گیرد که تیم های شرکت کننده باید هویت ورزشکار در کلیپ را حدس بزنند که در ویدیوی حزب کارگر، چهره کامل فقط در پایان مشخص می شود. علاوه بر ویدیوهای پاپ و قالب های تلویزیونی، این ویدیو نیز عمدتاً از کلمات تبلیغاتی استفاده می کند. «فقط این را پخش کنید/ انجامش بده» یادآور جمله معروف کمپانی نایکی یعنی «فقط انجامش بده» است. اثر فلوت زن (جمعیتی که تا حوزه انتخاباتی به دنبال بلر می روند) نیز یادآور دیگر تبلیغاتی است که در آن مردم یک به یک جمع و در پایان همه با هم دیده می شوند. این نکات ارجاعی ناآشنا، میانبرهای شسته رفته و سازمان هایی فراهم می کند که از طریق آنها با مخاطب هدف ارتباط برقرار می شود. این ویدیو تا حدی کار می کند که کدها به آسانی رمزگشایی می شوند. اما پیام های دیگری نیز دارد؛ همه جذاب، سالم و عمدتاً جوان و خیابان ها تمیز، هوا آفتابی و مردم، دوست داشتنی هستند.
انجامش بده یک ویدیوی پاپ سیاسی است که مشخصاً تمایل دارد با مخاطب ویژه ارتباط برقرار کند و قدری «شوخ» باشد ولی در عین حال یک پیام جدی را برساند. سبک و نقاط ارجاع آن متعلق به فرهنگ عامه پسند است اما رها کردن آن در اینجا، چشم پوشی از این سئوال حیاتی است که: آیا موثر باشد؟ آیا پاسخی که به دنبالش بود را دریافت می کند؟ هر بار من این ویدیو را به گروهی از دانشجویان نشان داده ام که تقریباً همسن مخاطبان هدفند، آنها با تمسخر خندیده اند. این خنده واکنش به چیزی بود که آنها به عنوان ماهیت ساده لوحانه پیام ویدیو و «بدسلیقگی» آواز دیده بودند. ممکن است دانشجویانی که ویدیو را به تنهایی دیده بودند، واکنش بی سر و صداتری داشتند ولی وقتی در جمع دیده می شود، هدف ویدیو به شکست می انجامد. بنابراین، در حالی که انجامش بده کاری از فرهنگ عامه پسند سیاسی است، مورد خیلی خوبی نیست. آن چه که انجامش بده نشان می دهد، خطرات استفاده از فرهنگ عامه است: خطر درست درک نکردن و خطر موافقت نکردن با فکر درست مطابق با معیار پیچیده ای که فرهنگ عامه پسند با آن قضاوت می شود.
نمایش دس اکانر
یکسال پس از انتخابات عمومی سال ۱۹۹۷، تونی بلر در نمایش دِسْ اُکانر ظاهر شد. دس اکانر یک کمدین و خواننده است (اگرچه کار دوم وی غالباً تقلیدی از افراد معروف است). نمایش وی در برنامه اصلی عصر در ITV پخش می شود. این برنامه در حضور مخاطبان استودیویی، گفتگو، آواز و کمدی را با هم درهم می آمیزد. در شبی که بلر در برنامه حضور یافت، یکی دیگر از مهمانان، التون جان بود. برنامه درست تا موقع شروع برنامه جام جهانی فوتبال ادامه یافت و داشت توسط فوتبال مغلوبه می شد. تماشاچیان پارچه هایی که نام کشورهای میزبان روی آن چاپ شده بود را تکان می دادند؛ نمایش با اجرای یک گروه کر کودکان که آهنگ جام جهانی را اجرا می کردند به اتمام رسید و از مهمانان از جمله بلر پرسیده شد فکر می کنند چه کسی برنده می شود. خود اکانر به عنوان یک میزبان مهربان و خوش مشرب عمل می کرد. به هرحال جو شاد و دوستانه با خنده ثابت و نسبتاً عصبی و هرهر خندیدن زیاد وی جبران شد.
این دومین حضور بلر در نمایش بود. حضور قبلی وی به عنوان رهبر اپوزیسیون بود یعنی زمانی که قول داده بود اگر حزب کارگر برنده انتخابات شود برگردد (وی برای سومین بار قول داد اگر انگلیس یا اسکاتلند جام جهانی را ببرند، دوباره برگردد و یک آواز دو نفره با اکانر بخواند که نشد). اکانر، بلر را به عنوان «سیاست مداری که به قول خود عمل می کند» معرفی کرد و ورود وی به صحنه همراه با موسیقی فیلم قهرمان محلی همراه بود. میزبان و مهمان هر دو کت و شلوار و کراوات پوشیده بودند اما بلر در سبک و رفتارش رسمی تر بود. وی به جای این که بر روی کوسن های مبل لم بدهد، صاف نشسته بود.
به نظر می رسید سئوالات اکانر طوری طراحی شده بود که به جنبه «انسانی»/«معمولی» تجربه نخست وزیر بودن بپردازد: لذت این شغل چه بود (ملاقات افراد و یا انجام دادن چیزهای هیجان انگیز)؟؛ موارد تاکید چه بودند (موافقت نامه ایرلند شمالی- تشویق حضار)؟؛ منافع چه بودند (وی برای جام جهانی بلیت نگرفته است)؟ این سئوالات منجر به سئوالاتی درباره «آن زندگی» وی شد: در فرانسه، نویسنده بودن، بازی و تماشای فوتبال با «بچه ها»، امتحان کردن تنیس، اجاره کردن یک ویدیو، هنوز هم نواختن گیتار (یادآوری این واقعیت که بلر زمانی که در آکسفورد بود، در گروهی به نام شایعات زشت گیتار می زد). پس از آن چند داستان شامل چیزهایی که پیش از این نوشته شده بودند نقل شد. در یک جشن شهری در فرانسه به خانواده وی یک اسب هدیه شد. بلر گفت: «نمی دانستم باید آن را سوار شوم یا بخورم؟» یک داستان طولانی دیگر درباره «مادر زن» وی بود. اکانر پرسید: آیا درست است وی به عنوان مشاور سیاسی بلر فعالیت می کرد؟ این موضوع منجر به ذکر این داستان شد که در دیداری از خانه نخست وزیر اسپانیا هنگامی که بلر به خاطر گفتگوهای ایرلند شمالی برای سه روز اول غایب بود، مادر زنش مسائل سیاسی مورد نظر بلر را انجام داد. اگرچه کلیشه «مادر زن» این داستان را شکل می داد (اکانر: آیا شما او را «گاهی» با خود به تعطیلات می برید؟، بلر: «نه، همیشه الزامی است»)، فرصتی برای دفاع و حمایت از تفکرات رسمی تر نزدیکی خانوادگی نیز بود. از او درباره این داستان جنجالی سئوال شد که می گفت: «هامفری، گربه داونینگ استریت»- آیا به وی توهین شده بود؟ نه نشده بود ولی این قضیه وی را آزرده خاطر کرد و حتی یک سیاست مدار ایتالیایی از وی درباره این گربه پرسیده بود (بلر این داستان را با لهجه ایتالیایی گفت). داستان آخری درباره این بود که چگونه وی مجبور بود به ملکه بگوید که نمی تواند تلفن وی را جواب بدهد (بلر در هواپیما بود و مجبور بود موبایلش را خاموش کند). این بحث با فوتبال تمام شد و بلر با گلن هادل (مربی تیم فوتبال انگلیس) همدردی نشان داد، یعنی شغلی مشکل با تصمیمات مشکل که همیشه مورد انتقاد واقع می شود.
رفتار اکانر با تونی بلر به طرز قابل توجهی با روش رفتار وی با دیگر مهمانان اصلی فرق نداشت. از التون جان به جای این که درباره موسیقی از او سئوال شود، درباره این که مدیر باشگاه فوتبال واتفورد است یا نه سئوال شد؛ و پرسیدند چه کسی برنده جام جهانی خواهد بود. هر چند که التون جان یک مصاحبه شونده راحت، هماهنگ تر با فضای غیررسمی مصاحبه های تلویزیونی، و کمتر نگران انعکاس اظهاراتش بود.
عملکرد بلر، شیوه ای را توسعه داد که هارت (۱۹۹۹) آن را به عنوان نوعاً مخصوص تلویزیون تشخیص می دهد (داستان، اعتراف و غیره). از اینها برای توسعه یک دستور کار ویژه و از پیش برنامه ریزی شده استفاده شد، ممکن است تلویزیون حالت خطابه را پیکربندی کند اما دستور کار سیاسی وضع نمی کند. به نظر می رسد بلر تعمداً از این رویداد برای رساندن پیام هایی استفاده کرده باشد. هر پیام تمایل دارد تصویر سیاسی او را برای «علامت گذاری» وی افزایش دهد یا تبلیغ کنند. و همه اینها درباره تونی بلر بود نه حزب وی. اصلاً از حزب کارگر حرفی به میان نیامد. یک پیام درباره موفقیت های وی و عمدتاً موافقت نامه ایرلند شمالی بود که چندین بار به طرق مختلف بیان شد. پیام دیگر درباره مطالب و اهمیت شغلی وی بود که در تذکرات وی درباره گلن هادل و داستان او درباره ملکه آشکار می شد. پیام سوم درباره وی به عنوان یک مرد خانواده معمولی و وظیفه شناس بود که با بچه هایش کارهای معمولی انجام می دهد و به تعطیلات خانوادگی می رود. و در پایان، یک پیام درباره وی به عنوان یک شخصیت بود. جوک ها یادآور یک جو ملایم و به دقت حاوی بدجنسی بود که ملایمت میثاق های رفتار درست یا احترام برانگیز را دست می انداخت (حداقل همان گونه که تصور می شود آنها را برای سیاست مدار درست سیاسی به کار می برند). این پیام ها منحصراً شامل متون شفاهی نیستند بلکه تن صدا، حالت و بیان صورت را نیز شامل می شوند (وقتی اکانر گفت که بلر پس از گذشت یک سال از راس کار بودن، پیرتر به نظر می رسد، وی زیر لب غرغر کرد که «متشکرم»). بنابراین، می توان بلر را دید که از فرصت های مهیاشده به وسیله این نمایش استفاده کرده تا پیام ها و تصاویری که بخشی از پروژه سیاسی وی است را تقویت کند.
در همین حال، قالب نمایش و فعالیت اجراکنندگان، معنا و تصاویر دیگری را به میان می آورد. این نمایش ها از خود در برابر دیگر روش های تلویزیونی مباحثه ای دفاع، و تعمداً از سبک و اسلوب جنگجویانه و بحث کننده مصاحبه های سیاسی استاندارد اجتناب می کند. این دو فاکتور به سیاست مداران اجازه می دهد تا موضوع یا پیام تثبیت شده خود را توزیع و حدود آن را مشخص کنند، و مصاحبه کنندگان به صورت تلویحی ظاهر و ژست اپوزیسیون سیاسی یا شهروندی را به خود می گیرند (هریس، ۱۹۹۱). همچنین این نمایش ها در برابر اسلوب اعترافی یا کشفی مصاحبه خود را مشخص و تعیین می کنند. در حالت سیاسی آن، این سبک به جای چالش که منطق و اثرات یک موضع سیاسی مشخص است، فقط به دنبال بررسی می باشد. در انگلستان، این اسلوب مصاحبه بیشترین ارتباط را با سیاست مدار سابق برایان والدن دارد. در حالت غیرسیاسی آن، شکل روان درمانی به خود می گیرد (و یکی از مجریان آن به نام آنتونی کلر، یک روان پزشک است). اینها جلسات طویل مصاحبه یک به یک است که در آن موضوعات یا مسائل ویژه به مدت طولانی بررسی می شوند. هر قالب، محدوده خود را در برابر دیگری تعیین و نقش های ویژه و توقعاتی برای مخاطب، مصاحبه کننده و مصاحبه شونده ایجاد می کند. برنامه گفتگو به جای بازجویی یا درمان، میثاق های مکالمه را اتخاذ می کند. مصاحبه کننده نقش یک دوست توده گرا را به خود می گیرد («چیزی که همه می خواهند بدانند این است که...»)، و یک واکنش همدلانه و مشوقانه به پاسخها می دهد (مثلاً برای مخالفت با شکاکیت مصاحبه کننده سیاسی). این نمایش ها، غیررسمی بودن را تشویق می کند و در این حالت، آشکارکننده تر به نظر می رسند. مخاطبان مستقیماً مورد خطاب واقع نمی شوند اما از طریق سوراخ کلید، نگاه و مکالمه را استراق سمع می کنند (اتکینسون، ۱۹۸۴، ص ۱۷۱) و لحن صدا و خط سیر بحث تنظیم می شود تا با محیط خانگی مطابقت داده شود.
به هرحال بعد بیشتری در این تبادل و قضاوت هایی که تقویت می کند وجود دارد. آن چه که درباره میزگرد بیشتر مشخص است (در مقایسه با بیشتر ـ نه همه ـ تبادلات سیاسی)، حضور مخاطب است. تفسیر هم صدا گونه آنها، هر چند از استودیو رهبری شود، مجموعه ای از واکنش و پاسخ فراهم می کند که شکل های دیگر مصاحبه ندارند و این که آنها تنها تا حدی توسط دو بازیگر اول رهبر کنترل می شوند.
نکته ها و جوک های بلر، انتخاب لهجه و رفتار که همگی تا حدی توسط واکنش مخاطبان استودیو رسانه ای می شدند، از سوی مخاطبان در منزل نیز رمزگشایی می شود. همان گونه که پدی اسکنل (۱۹۹۱، ص ۳) در بحث خود راجع به «گفتگوهای رادیو تلویزیونی» نوشته است: «مسئولان پخش رادیو و تلویزیون در حالی که گفتمان را کنترل می کنند، رویداد ارتباطاتی را کنترل نمی کنند». به هرحال در برابر مخاطبان استودیویی که آماده هستند، این عنصر کنترل بهتر است. اسکنل (۱۹۹۱، ص ۸) ادامه می دهد: «در جایی که یک سیاستمدار دخیل است، مخاطبان درباره شخصیت و صلاحیت نمایندگان انتخابی خود بر پایه ارزشیابی عقل سلیم عمل کردهای آنان استنباط می کنند». اندرو تالسون (۱۹۹۱، ص ۱۷۸) اظهار می کند که «چون میزگرد، پروتکل های سنتی مصاحبه را نقض می کند، پیچیدگی زیاد در بخش مخاطبان تلویزیونی را مسلم می داند». در جایی که سیاست مداران در نمایش شرکت می کنند، «عمل کرد» با معیارهای متفاوتی اندازه گیری می شود ولی به هر حال ارزیابی می گردد. اعتبار بلر به عنوان یک «جوان» با دانش وی درباره «مناسب بودن» مقایسه فوتبالیست هایی مثل مایکل اوئن و تدی شرینگهام، و صحبت های وی درباره زندگی خانوادگی برای یادآوری کارهای روزمره مخاطبان آزمایش می شود. استفاده بلر از زبان محاوره ای، جوک گفتن و تقلید، همگی بخشی از میثاق گفتگو هستند. در چنین گفتگوهایی، گوینده برای خود هویتی می سازد که بخشی تعمدی و بخشی ذاتی است. به هرحال قالب میزگردی و مدیریت در صحنه، روش متفاوتی درباره قضاوت راجع به سیاست مدارن فراهم می کند، یک روش سنجش محدوده ای که آنها با موقعیت هایی که در آن دارند تماشا می شوند «جور در بیایند». آیا او شبیه یکی از ماست؟ آیا او نشان دهنده ماست؟ به طور مشخص، تجزیه و تحلیل کامل این کشفیات یا آن چه که کشف می شود فراتر از این فصل است و به هرحال باید توسط تحقیقات تجربی بررسی شود. نکته این است که این گونه نمایش ها، همانند ویدیوی حزب کارگر، شکلی از ارتباطات سیاسی را نشان می دهند. اما این که آیا این ارتباطات فقط به عنوان علامت «نزول» مشخص می شوند و بدبینی هارت را ترویج می کنند، نمی تواند توسط تاکید صرف پاسخ داده شود. همچنین به موشکافی دقیق تر متون و واکنش هایی که ایجاد کرده اند نیز بستگی دارد.

نتیجه گیری

این دو مطالعه موردی نشان دهنده مثال های ویژه ای از ادعایی است که این فصل نگران آن بود: تغییر شخصیت ارتباطات سیاسی و این ایده که سیاست به عنوان شکلی از فرهنگ عامه درک می شود. عصاره این ایده آن است که سیاست از طریق تکنیک ها و گفتارهای شکل های رسانه های انبوه (ویدیوهای پاپ، نمایش های گفتگو، آگهی ها) ارتباط برقرار می کند. علاقه اصلی من اشاره به نوع بحث هایی بوده که ممکن است برای حفظ نظریه عمومی استفاده شود و سپس به مثال های ویژه شکل های فرهنگی عامه پسند که با سیاست تلفیق شده اند، نگاهی انداخته شده است. لازم نیست این ادعای عمومی که «سیاست جدید» را نشان می دهد ببینیم، به طور قابل بحثی، همیشه سیاست در چیزهای زیادی با فرهنگ عامه پسند شریک بوده است. اما آنچه که جدید است، اقرار صریح به شکل های رسانه ای شده همگانی در ارتباطات سیاسی می باشد.
توجه به سیاست به عنوان فرهنگ عامه پسند، اثرات مهمی بر هدایت تجزیه و تحلیل سیاسی دارد. تا حدی که افکار و اعمال سیاسی در فرهنگ عامه پسند نمادین و نشان داده شده اند، ما باید از نوشته ها و راهکارهایی که به طور نمونه خارج از مرزهای رسمی علوم سیاسی یافت شده اند استفاده کنیم. این حداقل تاثیر اظهارات نائومی کلاین است که سیاست را می تواند به عنوان شکلی از «بیان هنری» دید. ایده وی که سیاست می تواند «تفریح» هم باشد باید ما را به فکر درباره روش هایی که لذت فرهنگ عامه پسند را تشکیل می دهد، هدایت کند. هم چنان که سایمون فرث (۱۹۹۶) بحث کرده، لذت های فرهنگ عامه پسند به گونه ای نزدیک با قضاوت آن در ارتباطند یعنی قضاوت زیباشناختی است که ارزش فرهنگ عامه پسند را تقویت می کند. به همین دلیل اگر سیاست به عنوان شکلی از فرهنگ عامه پسند عمل کند، مجبور است با معیار زیباشناختی نیز مورد قضاوت قرار گیرد. (همچنین در ارتباط با ارزش های سیاسی و غیره). علی رغم این، خود زیباشناسی قضاوت، اخلاقی است. واکنش به عملکرد بلر در نمایش دس اکانر یا به ویدیوی حزب کارگر مستلزم قضاوتی است که در آن، عوامل زیباشناختی، اخلاقی و سیاسی در هم آمیخته شده اند.
این به معنای تفاوت بین قالب های فرهنگ عامه پسند مورد استفاده و بین مهارت های استفاده کنندگان است. «پوپولیسم» واقعیت فرهنگ عامه پسند نیست، و بیش از این، از گفتارهای سیاسی است. در عوض مشارکت با فرهنگ عامه پسند باعث اجرا می شود، و همان گونه که مهارت ها و تصورات نویسندگان ارتباطات سیاسی آزمایش می شود، برای مخاطبان آن (شهروندان آن)، قضاوت ها همیشه محصول مشارکت با فرهنگ عامه پسند است. ارتباطات سیاسی که در محدوه فرهنگ عامه پسند گیر افتاده، خودش را در حال بازی با یکی از باتجربه ترین اسلوب های فرهنگ عامه پسند می یابد یعنی طعنه و کنایه. اثر غیردوستانه کنایه و سئوالاتی که در مورد اصالت و یکپارچگی می پرسد، مشکلات جدیدی برای سیاست مداران مکتب میثاق اصالت دموکراتیک ایجاد می کند. همان گونه که تالسون (۱۹۹۱، ص ۱۷۸) مشاهده می کند، میزگرد دو احساسی بودن را در خود دارد: میزگرد طراحی شده تا «هم اطلاع رسانی کند و هم سرگرم کننده باشد؛ جدی و صمیمی اما بازیگوش و حتی گستاخ ظاهر شود». این ابهامات و واکنش کنایه آمیز آنها می تواند پیامدهای سیاسی منفی داشته باشد ـ به دلیل این که موضوعات جدی ناچیز به نظر می رسند ـ اما ممکن است پیامدهای دموکراتیک مثبت نیز داشته باشد.

فصل دوم: دگرگونی ارتباطات سیاسی؟

ساندرا موگ و جفری اسلایتر بِلتِرائو

مقدمه ـ پرسشی درباره بازنگری دگرگونی های ارتباطی

از کشورهای اصلی اقتصاد جهانی تا دموکراسی های در حال ظهور کشورهای جهان «دوم» و «سوم» سابق، و از بالاترین سطح دولت ها و تجارت گرفته تا دون پایه ترین شبکه های جامعه مدنی، ارتباطات سیاسی به واسطه فرآیندهای جهانی آزادسازی و آزادگذاری و گسترش تکنولوژی های رسانه ای جدید، در حال تغییر است. این فرآیند ها با تشدید و تقویت نیروهای تجاری سازی و مجتمع سازی رسانه ها، منجر به مجموعه ای از تمایلات عمومی در سطح سیاست های ملی می شوند و اموری را تغییر می دهند که از خلال آن، نقش آفرینان و موضوعات سیاسی در رسانه های گروهی، نمود پیدا می کنند، و نقش آفرینان سیاسی تلاش می کنند با یکدیگر و نیز با حامیان بالقوه خود و در نتیجه اشکال مختلف آن سازمان ها نظیر احزاب سیاسی، گروه های هوادار و جنبش های اجتماعی که سالیان متمادی فرآیندهای سیاسی مدرن را شکل داده اند، ارتباط برقرار کنند. در حالی که در تمام کشورها، شرکت های اطلاع رسانی ملی رقیب، قالب های سرگرمی و اطلاعات را در تلاش برای رسیدن به مخاطبان گریزان با هم ترکیب می کنند، به طرز فزاینده ای، پوشش سیاسی را تابعی از ضرورت سرعت و نمایش قرار می دهند و طرح ریزی شخصیت و تصویر، بر موضوع و ایده برتری می یابد. در تلاش برای سازگاری با این جو رسانه ای، همان طور که مذاکرات، رقابت ها و جاذبه های سیاسی ـ حتی درون دولت، احزاب یا جنبش ها ـ به گونه ای روبه رشد «رسانه ای» شده اند، افراد و کنش گران اجتماعی نیز به روش های حرفه ای مدیریت تصاویر روی آورده اند.
ناظران منتقد سیاست های ملی در نواحی مختلف آمریکای شمالی و جنوبی، اروپای شرقی و غربی، شرق آسیا و خاورمیانه، نگرانی هایی را درباره این گرایش ها بیان کرده اند. بسیاری از روزنامه نگاران، سیاست مداران و دانشگاهیان نگران این هستند که دگرگونی ارتباطات سیاسی، نه تنها باعث تخریب کیفیت گفتمان عمومی شود بلکه سطوح بدگمانی عمومی را افزایش داده و کاهش تدریجی مشارکت مدنی را نیز باعث گردد. مسلماً، فریادی که هشداردهندگان در خصوص دگرگونی رسانه و تاثیر آن بر کیفیت ارتباطات اجتماعی سر داده اند، مسئله تازه ای نیست. نگرانی درباره تجاری سازی رسانه ها را می توان حداقل تا زمان توسعه نخستین روزنامه های دارای تیراژ انبوه و متکی بر آگهی در اوایل سال های ۱۸۰۰ دنبال کرد. گسترش هر تکنولوژی رسانه ای جدید به نسل منتقدان اجتماعی خود الهام بخشیده تا درباره اثرات این تکنولوژی ها بر جامعه، فرهنگ و گفتمان عمومی ابراز نگرانی کنند. به واقع، می توان گفت که دگرگونی ای که ما در این دورانِ رسانه های جدید شاهد آن هستیم، جدید نیستند، ولی خیلی ساده ادامه فرآیندهای تجاری سازی و بلوغ روش های بازاریابی سیاسی که در خلال دو قرن گذشته آشکار نشده اند را نشان می دهند. به عنوان مثال، اندرو ورنیک اشاره می کند که «ترویج گرایی»(۱۰) که در ارتباطات سیاسی معاصر جایگاهی برجسته دارد و هرچند که در چند دهه گذشته به سرعت در حال توسعه بوده، اساساً فقط کمی بیشتر از تکامل طبیعی فرآیندهای رقابتی موجود در دموکراسی انتخاباتی همگانی است. با این حال، ورنیک خاطرنشان می کند که سیاست های انتخاباتی اساساً یک «سیستم تبادلات رقابتی» و یک بازار دوره ای برای رای دادن است. وی مدعی است؛ بنابراین «تغییرات سی سال گذشته و تغییرات بیشتری که در این مدت نصیب آنها (سیاست های انتخاباتی) شده است، تنها خودشان را توسعه داده، توجیه و نهادینه کرده و به خود آگاهی بیشتری رسیده اند، یعنی یک ویژگی فرایند انتخاباتی که همیشه در بطن آن وجود داشته است» (ورنیک، ۱۹۹۱، ص ۱۴۳).
با وجود این، همان گونه که خود ورنیک می گوید، توسعه ارتباطات سیاسی مشاهده شده در دهه های گذشته، فرهنگ سیاسی معاصر را عمیقاً دگرگون کرده و جابجایی های کیفی را بر آن باعث شده است. (ورنیک، ۱۹۹۱، ص ۱۳۴). نهادها و هنجارهای خصوصیات گفتمان سیاسی «مدرنیته شدید» به سرعت دگرگون شده اند و به نظر می رسد این دگرگونی بسیاری از سرخوردگی ها ــ اگر به ازخودبیگانگی نینجامیده باشد ـ نسبت به فرایندهای سیاسی و ملی را رفع می کند. بررسی های صورت گرفته در مورد دموکراسی های ریشه دار و هم نوظهور سراسر دنیا، حاکی از ناکامی بیشتر سیاست مداران، سازمان های دولتی و نیز رسانه های همگانی است. گرچه ممکن است این موضوع خوب باشد که افراد با توجه به توانمندی خود به عنوان مصرف کننده، بر تمایلات فعلی ارتباطات سیاسی فشار وارد می آورند، ولی این مساله لزوماً به این معنا نیست که آنها با توجه به توانمندی خود به عنوان شهروند، این حالات سیاسی جدید را مشروع بدانند. همان طور که هابرماس در دگرگونی ساختاری فضای عمومی به ما یادآور می شود، شکل های اصلی سنت لیبرال دموکراسی از روسو و بورک گرفته تا توکویل و میل، همین اعتقاد را بیان می دارند که مشروعیت بلندمدت و پایداری دولت مبتنی بر رای مردم، به توانمندی شهروندان فعال و آگاه بستگی دارد تا بدین ترتیب ژرف اندیشی بی حدومرز و عقلانی آنها درباره مسائل مهم روز حفظ شود. این انتظارات، نه تنها بنیان و اساس تدوین نظری مشروعیت دولتِ مبتنی بر رای مردم، بلکه ایده آل های عامه پسند راجع به دموکراسی را نیز تشکیل داده است. در آغاز قرن جدید، این موضوع که چگونه شهروندان و نهادهای دموکراتیک نهایتاً با دگرگونی های جاری در قلمروی جوامع سیاسی تطبیق می یابند، هم چنان سوالی اساسی و بدون پاسخ باقی می ماند.

فرآیندهای بازسازی جهانی و تاثیر آنها بر سیاست های دموکراتیک

تحولات اخیر ارتباطات سیاسی را در ابتدا باید در زمینه گسترده تر تغییرات اقتصاد جهانی درک کرد. مورد مهم در اینجا، افول مدل های رشد پایدار بلندمدت و دولت محور و نیز مورد توافق کینزی در جهان اول، برنامه ریزی دولتی در جهان دوم و انواع مختلف توسعه گرایی در جهان سوم است. با رکود اقتصاد جهانی در سال های دهه ۱۹۷۰ که منجر به بی ثباتی مالی حاد رو به افزایش دولت های رفاه در آن دهه و دهه بعد از آن شد، سرانجام مدل های اقتصادی بعد از جنگ با مجموعه ای از تعهدات جدیدِ عدم مداخله مانند آزادسازی تجارت، آزاد گذاری و خصوصی سازی شرکت ها و خدمات دولتی جایگزین شدند. جهش و قدرت بی سابقه ایده های بازار آزاد در سطح بین المللی، دامنه انتخاب خط مشی های اقتصادی قابل اجرای در دسترس رهبران ملی را به طرز بسیار قابل توجهی محدود کرد. نقش آفرینان سیاسی، در کشورهایی با تنگناهای مالی که برخی از آنها تحت فشار صندوق بین المللی پول یا موافقت نامه های چندجانبه جدید مثل گات(۱۱) و نیز اتحادیه اروپا بودند، بیش از پیش به اجرای خط مشی های مطابق با اصول عدم مداخله پرداختند. این موضوع برای رهبران و کارآفرینانی که بر ضرورت آزادسازی صنایع مخابراتی و اطلاع رسانی به منظور افزایش خصوصی سازی و رقابت پافشاری می کردند، بنیان سیاسی گسترده ای فراهم آورد تا به تشکیلات اقتصادی متکی بر اطلاعات پیشرفته که تصور می شد بر قلب اقتصاد «پساصنعتی» جای دارند، نیرو ببخشند. همراه با رشد ثروت و ارتباطات بین المللی، شرکت های بزرگ رسانه های جدید، حامی قدرتمند ایده های نئولیبرال و مقابله کنندگانِ نه چندان محتاط نسبت به شرایط فعلی شدند. در عین حال، مدافعان قدیمی معتقد به حق امتیاز دولت بر رسانه های الکترونیک ـ که اطلاع رسانی را به عنوان ابزار جمعی فرهنگی که از سوی نمایندگان مردم بر آنها نظارت، قانونمند، و اگرچه غیر مستقیم، مدیریت می شد، می پنداشتند ــ در موضع دفاعی قرار گرفتند. تا نیمه دهه ۱۹۸۰ دولت ها اقدام به تغییرات بنیادی در خط مشی های ارتباطات ملی کردند. علی رغم تفاوت در سرعت، میزان و ماهیت این فرآیندهای آزادگذاری و تجاری سازی، تا نیمه دهه ۱۹۹۰ تمایل عمومی در همه جا، شامل تغییر هر چه بیشتر بخش ارتباطات به عنوان یک بازار خصوصی و هر چه کمتر به عنوان محدوده خدمات عمومی بود.
هم زمان با تغییر تفکر ملی و بین المللی درباره تعادل بهینه بین دولت ها و بازار، توسعه تکنولوژی های رسانه ای جدید نیز سیستم های اطلاع رسانی قانونمند وکنترل شده موجود در بسیاری از کشورها در طول دوران بعد از جنگ را تضعیف می کردند. توسعه تلویزیون کابلی در دهه ۱۹۸۰، منطق حقوقی بیشتر قوانین بعد از جنگ درباره اطلاع رسانی را تحلیل برد، به ویژه آنهایی که برای تعهدات خدمات عمومی سیستم های اطلاع رسانی آمریکا و اروپایی غربی دلایل قانونی می آوردند. بحث این بود که به دلیل تعداد محدود کانال های موجود، دولت ها حق داشتند با امواج اطلاع رسانی به صورت یک کالای عمومی رفتار نمایند و بنابراین محق بودند تا موسسات اطلاع رسانی را بابت کیفیت در حد استانداردهای مشخص و تنوع خدمات عمومی و برنامه ریزی سیاسی حفظ کنند. ولی امکان پذیر شدن تعدد کانال های جدید، بنیان های حقوقی چنین نظامی را بر باد داد. گسترش روش های جدید انتقال ماهواره ای، تنها این چالش را پیچیده تر کرد، زیرا حتی برای کشورهایی که قوانین آنها دربرگیرنده دلایل دیگری برای سیستم های مختلف کنترل یا قانون گذاری دولتی درباره اطلاع رسانی بود، کنترل مرزهای ملی فضاهای عمومی الکترونیک سخت تر و سخت تر شد.
بدین ترتیب، این دو فرآیند جهانی ـ توسعه پارادایم نئولیبرال و موج تکنولوژی های رسانه های جدید ـ دگرگونی سیستم های ارتباطاتی ملی در کشورهای سراسر دنیا را تسریع کرده اند. در حال حاضر، در پیکره اطلاع رسانی ملی که سابق بر این تابع قوانین سفت و سخت بود و از سوی دولت، احزاب سیاسی یا سازمان های خدمات عمومی مدیریت می شد، تلویزیون های خصوصی و تجاری به وجود آمده اند. کانال های باقی مانده دولتی یا عمومی به طرز فزاینده ای در معرض فشار بازار و وابستگی به درآمدهای هر چه بیشتر آگهی ها هستند، چون معافیت های مالی و دیگر یارانه های دولتی کاهش یافته و برنامه سازی آنها هر چه بیشتر با توجه به مشارکت مخاطبان ارزش یابی می شود تا با روش های سنتی مبتنی بر کیفیت. علاوه بر این، در بسیاری از کشورها، قوانین قدیم که به معنای تضمین نقش آموزشی تلویزیون برای شهروندان و نیز یکسان سازی زمینه فعالیت برای نقش آفرینی سیاسی افراد بوده، در حال کنار گذاشته شدن هستند.
این گونه دگرگونی سیستم های اطلاع رسانی ملی، اثرات ژرفی بر شکل و محتوای ارتباطات سیاسی در بسیاری از کشورها داشته است. همان طور که سیستم های اطلاع رسانی آنها در ارتباط با ساختار مالکیت، منابع مالی و قوانین و استانداردهای محتوای برنامه ریزی، بیشتر به حالت تجاری نزدیک می شود، این موضوع آغاز دگرگونی روش هایی است که در آنها موضوعات سیاسی به شکل اخبار و اطلاعات به مخاطبان ارائه می شوند و همان گونه نیز سیاست مداران می کوشند خود را به مخاطبان شهروند عرضه کنند. در حالی که اقتصادِ جهانی شدیدا رقابتی و آزاد، محدودیت های شدیدی را بر انتخاب های مربوط به سیاست گذاری اعمال می کند که برای دولت ها آشکارند و بسیاری از تفاوت های مهم بین چپ و راست سنتی در ارتباط با پیشنهادهای سیاسی عینی را تحت تاثیر قرار می دهند، احزاب، بیشتر محوریت خود را به عنوان سازمان دهندگان حیات سیاسی از دست داده اند. از آنجا که احزاب در بیشتر کشورها ضعیف شده اند، تعهد نسبت به شالوده های اجتماعی سنتی حمایت از خود را از دست داده و بسیاری از آنها به گروه های مستقل و رای دهندگان شناور پیوسته اند، لذا سیاست مداران هر چه بیشتر به رسانه به عنوان عرصه مرکزی ارتباطات سیاسی با شهروندان وابسته شده اند. در همین حال در خود رسانه های همگانی، تلویزیون نقش محوری را ایفا می کند و به عنوان منبع پیشروی سرگرمی و اطلاعات برای اکثریت مردم، هم در کشورهای پیشرفته و هم در حال رشد، به سرعت در حال جایگزینی با رادیو و مطبوعات نوشتاری است. سیاست مداران، پی برده اند که اگر بخواهند با شهروندان ارتباط برقرار کنند، باید عمدتاً از طریق تلویزیون عمل کنند. همان طور که مانوئل کاستلز خاطرنشان می کند، رسانه های الکترونیک در دموکراسی های معاصر، «فضای ممتاز سیاست» شده اند (۱۹۹۷، ص ۳۱۱)، و در این فضا تلویزیون از جایگاهی عالی برخوردار است.
به هرحال، همان گونه که نقش آفرینان سیاسی، هرچه بیشتر به تلویزیون به عنوان ابزار ارتباطات وابسته می شوند، سیستم های اطلاع رسانی ملی، به واسطه گسترش تلویزیون های تجاری در حال دگرگونی اند. در نتیجه، آن چه که ما آن را «منطق رسانه های تجاری» می نامیم، به طرز روبه رشدی در حال غلبه بر پوشش سیاسی است. همان طور که السید و اسنو در پژوهش خود درباره پوشش تلویزیونی سیاست در آمریکا در سال ۱۹۷۹ نشان داده اند، تلویزیون به خاطر ماهیتش، خود را در اختیار شکل های مشخصی از عرضه به دیگران می گذارد و به ارتباطات، شکل «منطق رسانه ای» خود را تحمیل می کند. در تلویزیون به عنوان رسانه ای دیداری، وقتی کلمات با تصویر، همراه شده و مصورسازی می گردند، موثرترند، و زمانی بیشترین تاثیر را دارند که این تصاویر متحرک باشند؛ یعنی هنگامی که توجه مخاطب را از راه درام، تاثیرات نمادین یا جذابیت های احساسی جلب کنند. بنابراین، ممکن است از این حقیقت محض که تلویزیون رسانه اصلی ارتباطات در بسیاری از سیاست ها شده است، انتظار برود که از تغییر به سمت سیاست های نمادین تر و تصویرگر، و حس باوری بیشتر و شخصی سازی سیاست به شکل رهبران شهیر، حمایت کند. علی رغم این، نه احزاب و دیگر نهادهای پیچیده دولتی و نه جزئیات ابتکار عمل سیاست گذاری ها، به آسانی خود را در اختیار نمایش های دیداری فعال قرار نداده اند. به هرحال در حالی که ممکن است این موضوع درست باشد که چیزی درباره تاکید دیداری تلویزیون وجود دارد که به آن «منطق رسانه ای» ویژه ای می بخشد، دولت ها و احزاب، دهه ها است که از تلویزیون برای تاثیرگذاری بیشتر استفاده کرده و در عین حال، به نسبت کمی از منطق رسانه ای آن بهره مند شده اند. سیاست مداران، به ویژه رهبرانی که برای تلویزیون مناسب و جذاب نبودند، با محدود کردن رقابت تجاری از طریق انحصارگرایی های دولتی و دیگر اشکال قانونی، می توانستند با پخش طولانی دیدگاه های خود از طریق تلویزیون، بر امواج تسلط پیدا کنند. در واقع، تنها در چارچوب رقابت شدید برای جذب مخاطبان میان شبکه های مختلف و همین طور آزادی عمل در محتوا و قالب است که منطق ذاتی رسانه می تواند شکوفا گردد و در نهایت بالاترین سطح پوشش دهی را به دست آورد.
به هرحال، امروزه در دورانِ آزادگذاری و خصوصی سازی رسانه ها، واقعاً به نظر می رسد که یک «منطق رسانه ای تجاری» رایج در تمام کشورهای دنیا در حال گسترش است. مجموعه ای از تمایلات عمومی در ارتباط با حالات ارتباطات و تعاملی نقش آفرینان سیاسی و رسانه ای، به همین شیوه در حال غلبه بر ارتباطات سیاسی در بسیاری کشورها است. گفتگوهای سیاسی در اخبار و دیگر برنامه های سیاسی به نمایش های غیررسانه ای سخنرانی ها و بیانیه های سیاست مداران، توجه کمتری می کنند. همان گونه که ژورنالیست های تلویزیونی که نگران به حداکثر رساندن سهم مخاطبان هستند، درک بیشتری درباره استفاده از تصاویر متحرک، و نمایشی کردن پوشش سیاسی، به منظور به حداکثر رساندن جاذبه دیداری و احساسی برنامه ریزی پیدا می کنند، پوشش تلویزیونی، چالش های جدیدی برای افراد معروفی که تلاش می کنند دستور کار خود را تبلیغ کنند، به میان می آورد. در عوض، نقش آفرینان سیاسی یاد می گیرند که تلاش های ارتباطی خود را مطابق با دستورات این منطق رسانه های تجاری جدید انجام دهند و انواع موارد و تصاویری که زمان پخش آنها در رسانه تضمین می شود را تهیه کرده و بیانیه های خود را به تکه های گفتاری آماده و کوچک تر تبدیل کنند. آنها، در تلاش های خود، بیشتر و بیشتر بر راهنمایی استراتژیست ها و مبلغان حرفه ای از انواع حرفه های تبلیغات و روابط عمومی وابسته می شوند.
این پویایی ها که در بسیاری از کشورهای مختلف دنیا رو به گسترش است ، نه تنها روش هایی که به واسطه آن، نقش آفرینان سیاسی با عموم جامعه ارتباط برقرار می کنند را دگرگون می کند بلکه این موضوع، برای روش های مذاکره و رقابت آنها با یکدیگر، انواع خط مشی هایی که آنها مایل و قادر به کسب آن هستند، و در نتیجه حتی شکل سازمان های تشکیل دهنده عرصه سیاست نیز صادق است.
در مبحث بعدی، ما این گونه تغییرات سیاسی را از دیدگاه جهانی و تطبیقی بررسی و با آمریکایی ها شروع می کنیم، چون آمریکا به عنوان کشوری که مسیر زیادی را در راه رسیدن به اطلاع رسانی ملی کاملاً آزاد گذاشته شده طی کرده، در خط مقدم نوآوری تکنولوژی ها و قالب های رسانه های جدید و حالات جدید عرضه سیاسی قرار داشته است. در نتیجه، آمریکا را غالباً به عنوان یک نمونه اولیه و کامل در نظر می گیرند: نقش آفرینان در تعدادی از کشورهای دنیا به توسعه سیاسی در آمریکا واکنش نشان داده اند، چه به صورت مثبت یعنی به صورت اتخاذ استراتژی های ارتباطی جدید که نخست در آمریکا توسعه یافت و چه به صورت منفی یعنی به واسطه تلاش برای پرهیز از خطرات «آمریکایی شدن» سیستم های رسانه ای و سیاسی خود. همچنین این موضوع نیز هست که در مذاکرات چندجانبه، آمریکا طرفدار اصلی آزادسازی و آزادگذاری به ویژه در صنایع ارتباطات دوربرد و فرهنگی بوده است. به هرحال، مهم است که از شناخت این دگرگونی جهانی ارتباطات سیاسی به عنوان یک فرایند منحصرا « آمریکایی شدن»، اجتناب شود. تمایلاتی که ما در کشورهای سراسر دنیا شاهد آن هستیم، صرفاً گسترش اسلوب ارتباطاتی که نخست در آمریکا توسعه یافت، نیستند. به واقع از منظر بین المللی، از باب تئوریک، این تمایلات ریشه در پویایی تکنولوژی و اقتصاد جهانی دارند.
در حقیقت و همان گونه که در بخش بعد نشان خواهیم داد، دگرگونی ارتباطات سیاسی در آمریکا، توسط همان فرآیندهای اساسی که دیگر کشورهای جهان را تحت تاثیر قرار می دهد، پیش می رود. این تمایل تئوریک تطبیقی، امری اساسی است؛ چرا که امکان می دهد شواهدی را توضیح دهیم مبنی بر این که برخی تمایلات مرتبط با منطق رسانه ای تجاری در دیگر کشورها زودتر یا به طرز مشخص تری ظاهر می شوند: کشورهای مختلفی مانند استرالیا، برزیل و هنگ کنگ نیز صادرکنندگان اصلی قالب ها و روش های جدید ارتباطات هستند و برخی از این تمایلات ممکن است در نهایت در کشورهایی به غیر از آمریکا بیشتر به رسمیت شناخته شوند.
بنابراین، منظور ما در بخش بعدی دو جنبه دارد. از راه تحقیق راجع به توسعه در آمریکا، می خواهیم مفصلاً پویایی هایی را نشان دهیم که فرض می کنیم مشخص کننده ارتباطات سیاسی در دموکراسی های سراسر دنیا هستند. این کار را با نگاهی به موردی که در آن، این تمایلات به شدت توسعه یافته و به دقت مورد بررسی قرار گرفته اند انجام می دهیم. به هرحال و در همان زمان، هدف ما نشان دادن این موضوع است که این پویایی ها صرفاً شامل جزء اساسی سیستم سیاسی یا اطلاع رسانی آمریکایی نیستند. در عوض، بحث ما این است که نیروهای فشارِ پشت سرِ این گونه توسعه ها در چند دهه گذشته در آمریکا، همان فرآیندهای آزادسازی، آزادگذاری و گسترشِ تکنولوژی های رسانه ای می باشند که در کشورهای سراسر دنیا در حال انجام هستند.

مرحله اصلی: دگرگونی ارتباطات سیاسی در آمریکا

آغاز دوره تسلط تلویزیون در سیاست آمریکا به سال ۱۹۶۰ بر می گردد، سالی که جان اف کندی بیشتر مردم را در نخستین مناظره انتخاباتی تلویزیونی ملی تحت تاثیر قرار داد، علی رغم این حقیقت که به نظر شنوندگان رادیو، در مباحثات، نیکسون بر کندی پیروز شده بود. از همان موقع مشخص شد که تلویزیون نشان دهنده یک رسانه قدرتمند جدید می باشد که منطق بصری آن در سال های بعد تسلط بیشتری پیدا خواهد کرد. در واقع در چهار دهه گذشته، گسترش تلویزیون، اثر ژرفی بر سیاست های آمریکا داشته، چرا که ارتباطات در فضای عمومی به گونه ای افزایشی توسط منطق رسانه ای تجاری، تحت سلطه قرار گرفته است. تعدادی از سیستم های انتخاباتی و اطلاع رسانی هم پیمان شدند تا آمریکا را به محیط ایده آلی برای توسعه اولیه این پویایی ها تبدیل کنند. به طرز مشهودی، از روزهای آغازین رادیو و تلویزیون، آمریکا یک سیستم اطلاع رسانی به نسبت رقابتی را توسعه داده است. به هرحال، با همین اهمیت، بازسازی هایی در سیستم انتخاباتی صورت گرفته در اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوائل دهه ۱۹۷۰ انجام شد. این موضوع به طرز قابل توجهی احزاب سیاسی را به عنوان کانال های اولیه ارتباطات تضعیف کرد و رسانه های همگانی را به عنوان عرصه اصلی ارتباطات سیاسی باقی گذاشت. منطق رسانه ای تجاری در این محیط، جایگاهی نخست در صحنه سیاسی آمریکا پیدا کرد. همان طور که در زیر بحث خواهد شد این تمایلات ابتدا به واسطه تعهد قدرتمند خدمات عمومی در سیستم اطلاع رسانی آمریکا که تا دهه ۱۹۷۰ در انواع استانداردهای ژورنالیستی و قوانین اطلاع رسانی جا افتاده بودند، مهار شدند. به هرحال، این تعهد و الزام در محیطِ به شدت رقابتی اطلاع رسانی سال های دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ کاهش یافته است. بحث عمومی درباره مسائل پیچیده اجتماعی و سیاست گذاری ها سخت تر شده، چرا که فضای عمومی بیش از پیش توسط سیاست های تبلیغاتی سریع، تصویرگرا و «فرا واکنشی» تحت سلطه قرار گرفته است.
در چهار دهه گذشته، تلویزیون عرصه غالبِ ارتباطاتِ سیاسی در آمریکا شده است. با توجه به جمعیتی که به صورت روز افزون به تلویزیون به عنوان منبع اولیه اخبار و اطلاعات وابسته هستند (در سال ۱۹۹۲، ۵۸ درصد آمریکایی ها تلویزیون را تنها منبع اخبار خود اعلام کردند)، مشخص بود که تلویزیون به عنوان وضع کننده دستور کار برای رسانه های همگانی به طور عام، و به عنوان هدف اولیه برای سیاست مدارانی که برای ارتباط با حامیان بالقوه خود تلاش می کنند، اهمیت می یابد (آنسولابهر و همکاران ۱۹۹۳). به هرحال، تسلط رسانه های همگانی الکترونیکی به واسطه توسعه سیاسی در اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل ۱۹۷۰، به طرز قابل توجهی افزایش یافت. بحران های سیاسی مربوط به نقش آمریکا در جنگ ویتنام، کنوانسیون ملی دموکراتیک در سال ۱۹۶۸، و رسوایی واترگیت (که همگی شدیداً تحت پوشش تلویزیونی قرار گرفتند)، با توجه به کاهش قدرت احزاب سیاسی، افکار عمومی و اراده سیاسی را از طریق بهبود روش های انتخاب کاندیداها و نیز از طریق قوانین مالی مبارزاتی تحکیم بخشید (پلسبی، ۱۹۸۳، ص۳۹-۱۶). کاهش ظرفیت احزاب برای حفظ دیسیپلین خود و فراهم کردن حمایت مالی برای کاندیداها، این اصلاحات نسبتاً قابل توجه سیاست مداران را از قید احزاب رها ساخت و آنها را مجبور کرد تا درخواست های مبارزاتی شخصی تری را پیش بکشند و فعالیت های مربوط به تامین بودجه های انتخاباتی خود را توسعه دهند. در نتیجه، کاندیداهای منفرد در تلاش خود برای پیروزی در کسب حمایت مالی و گرد آوری آرا، به شدت به رسانه ها به ویژه تلویزیون وابسته شدند (موگ، ۱۹۹۷).
همان طور که سیاست مداران آمریکا بیشترِ انرژی خود را به سمت تلویزیون معطوف می نمودند، استراتژی های ارتباطی جدیدی نیز اتخاذ کردند. از آن جا که سیاست مداران در امریکا برخلاف تعدادی از سیستم های سیاسی دیگر، دسترسی مستقیم به امواج رسانه ای نداشتند، مجبور بودند برای جلب توجه پخش کننده های تجاری خبری، راه هایی بیابند که تحت سلطه پیشرفت های نسبتاً سریع بود و محیط مناسبی برای پخش مداوم آگهی های تجاری فراهم می کرد. سیاست مداران تلاش می کردند تا خود را در معرض پوشش رسانه ای قرار دهند و قدرت بصری و احساسی رسانه را تحت کنترل خود در آورند، لذا به شدت به سمت خدمات مشاوران حرفه ای انتخاباتی و روابط عمومی روی آوردند تا از این افراد در ساده سازی پیام ها و نمایشی کردن فعالیت ها کمک بگیرند. تا اواخر ۱۹۷۰ و اوایل ۱۹۸۰، شکل های جدیدی از ارتباطات تلویزیونی و بازاریابی در آمریکا به خوبی تثبیت شد: مشاوران انتخاباتی، استراتژیست های اصلی در مبارزات انتخاباتی شدند و کارشناسان مسائل عمومی، مشاوران مهم سیاست مداران در راس کار گشتند و به دقت ظاهر عمومی آنها را برنامه ریزی می کردند تا بر پخش تصاویر «مطلوب» و اصطلاحات «معروف» قابل پخش نظارت نمایند.
گزارشگران به نوبه خود، توجه بیشتری به ساختار شکنی ترفندهای بازاریابی سیاست مداران کردند. همان گونه که پوشش سیاسی به صورت روزافزون بر بحث مدیریت تصاویر سیاست مداران و استراتژی های رسانه ای متمرکز بود، به هرحال زمان پخش کمتری به نمایش گسترده و گفتگوی مسائل سیاسی اختصاص داده می شد. در نتیجه این کار، رویدادی مکرر و ناخوشایند پدید آمده است: همان طور که گفته ها کوتاه تر می شود، سیاست مداران برای جلب توجه مخاطبان رسانه، تلاشی مضاعف می کنند تا در وسط اخبار بپرند و پیام خود را بدهند، اما در حالی که سیاست مداران، زمان و منابع بیشتری به این کشمکش اختصاص می دهند، داستان واقعی سیاست آمریکایی، به شکل روزافزونی داستان همین تلاش های بسیار است. در نتیجه این گونه اتفاقات، ارتباطات سیاسی به گونه ای روبه رشد، «فرا واکنشی» شده است: پوشش سیاسی به میان آمده تا بیشتر و بیشتر به صورت انحصاری بر بازی همگانی که درون عرصه خودِ رسانه ها رخ می دهد، متمرکز شود ولی در عین حال، توجه به مسایل و فرآیندهای دولتی که عمدتاً خارج از میدان دید عمومی الکترونیک پدید می آید، از قلم می افتد (موگ، ۱۹۹۷، ص ۹-۴۸). این فراواکنش، فقط کیفیت گفتمان عمومی را تحت تاثیر قرار نداده است. هم چنان که نقش آفرینان سیاسی هر چه بیشتر بر کشمکش های مربوط به نیازهای روزمره روابط عمومی تمرکز می کنند، این موضوع روش هایی که آنها با یکدیگر در هیات اجرایی، کنگره و درون احزاب ارتباط برقرار می کنند و همچنین سرعت تصمیم گیری راجع به موضوعات مهم عمومی و نیز تا حد مشخصی، حتی انواع گزینه های مربوط به سیاست گذاری ای که آنها می توانند و می خواهند دنبال کنند را نیز تحت تاثیر قرار داده است فالوز، ۱۹۹۶، ص ۱۸۵؛ کرتز، ۱۹۹۸؛ لیبرمن، ۱۹۹۴ را ببیند).
در طول سال های دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ این پویایی ها تا حدی به وسیله تعهد به ژورنالیسم خدمات عمومی که در اطلاع رسانی آمریکا و در طول دوره بعد از جنگ ایجاد شده بود، کنترل می شد. تا نیمه قرن، ژورنالیسم اطلاع رسانی آمریکا به طور کلی جواب گوی چیزی بود که بیکر و دزارت (۱۹۹۸، ص ۱۳۴) آن را مدل سرپرستی تعهد عمومی می نامند که در آن، «مالک در قبال استفاده از امواج رسانه ای عمومی، به عنوان سرپرست منفعت همگانی عمل می کند». پس از سال ۱۹۴۹، تعهد خدمات عمومی مسئولان اطلاع رسانی به طور قانونی در یک اصلاحیه به قانون ارتباطات فدرال (معروف به دکترین بی طرفی و انصاف) تثبیت شد و نیازمند این بود که مسئولان اطلاع رسانی ۱) برنامه ریزی ای را توسعه دهند که به موضوعات بحث برانگیزی که دارای اهمیت عمومی باشند بپردازد و ۲) در عین حال، تعادل بین دیدگاه ها در ارائه موضوعات بحث برانگیز را نیز تضمین کند. به هرحال شاید به طرز قابل توجهی این تعهد خدمات عمومی (به ویژه با توجه به فقدان قدرت نظارتی واقعی در بخش کمیسیون ارتباطات فدرال)، با خودشناسی حرفه ای ژورنالیست ها و صاحبان رسانه ها ترکیب شد. دوره آگاهی سیاسی غیرمعمول پس از جنگ، محیط مساعدی را به وجود آورد که ژورنالیست ها و صاحبان رسانه ها، با وجود همکاری نزدیک آنها با دستگاه سیاسی، به امکان پذیری استفاده از مهارت های عینی خود در حوزه سیاست اعتقاد پیدا کنند (هالین، ۱۹۹۶، ص ۵۱-۲۴۹). این مساله باعث شد تا در خلال سال های دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، برنامه های خبری که منابع عظیمی را به پوشش سیاست ملی اختصاص می دادند، تقویت شوند؛ علی رغم این واقعیت که در نتیجه این مساله، شبکه های حامیان مالی این رسانه ها، میلیون ها دلار ضرر متحمل می شدند.
به هرحال، این تمایل به خدمات عمومی ژورنالیسم اطلاع رسانی آمریکا، از فشارهای شدید روزافزون تجاری شدن رسانه ها در طول دهه ۱۹۸۰ آسیب دید. نخست، افزایش تلویزیون های کابلی در اواخر سال های دهه ۱۹۷۰ و اوایل ۱۹۸۰ سلطه شبکه ها را به چالش طلبید و انواع منابعی را که آنها می توانستند به برنامه سازی با سود کمتر اختصاص دهند، محدود کرد (بیکر و دزارت، ۱۹۹۸). دومین ضربه از سوی تغییرات در محیطی قانونمند وارد شد که به عنوان بخشی از برنامه های اداری نئولیبرال ریگان بود و توسط نسل جدیدی از شرکت های مختلط چندرسانه ای پشتیبانی می شد. قانونِ ضدِ تجارتِ غیرقانونی، که به واسطه آن، مالکان یک ایستگاه پخش می بایست قبل از فروش، حداقل به مدت سه سال آن را در تملک خود نگه می داشتند، در سال ۱۹۸۲ لغو شد. همچنین چند سال بعد نیز قوانینی که در اصل تمرکز مالکیت را محدود می کردند، ملغی اعلام گشتند. این موضوع باعث شد تا در میانه دهه ۱۹۸۰، موج ادغام ها و خرید سهام شرکت ها راه بیفتد. ایستگاه های محلی به سرعت و اغلب توسط مالکان جدیدی که وام های سنگینی برای این کار گرفته بودند خریداری شدند. بین مارس ۱۹۸۵ و سپتامبر ۱۹۸۶ تمامی سه شبکه عمده تجاری به مدیریت جدید منتقل شدند. در هر دو سطح شبکه های اصلی و شرکت های وابسته، اغلب مالکان جدید، مدیران شرکت های مختلط و بزرگ چندبخشی و چند رسانه ای بودند که غالباً ذهنیتی راجع به سنت خدمات عمومی ژورنالیسم مربوط به رسانه های الکترونیکی نداشته و یا از تعهد کمی نسبت به آن برخوردار بودند (بیکر و دزارت، ۱۹۹۸، ص ۸-۱۳۷). مانند مالکان جدید مطبوعات که در سال های ۱۹۷۰، روزنامه های ملی را از حالت مالکیت محلی و تجارت کم سود به فعالیت های تجاری به شدت سودمند تبدیل کرده بودند، مالکان اطلاع رسانی جدید نیز برای یافتن راه هایی برای سودآوری بیشتر، تلاش می کردند.
این گرایش، تنها با تصویب قانون ارتباطات دوربرد در سال ۱۹۹۶ شدت یافت که دومین موج گسترده خرید و ادغام شرکت ها را در پی داشت (هیکی، ۱۹۹۸). در این محیط، فعالیت خبری، هدف اصلی تلاش مسئولان اطلاع رسانی شده است تا سود و بهره را افزایش دهند: بودجه به ویژه در سطح شبکه قطع شده، پرسنل و بودجه برای تهیه گزارش کم شده، و بسیاری از دفاتر خبری خارجی تعطیل شده اند (دیوس و ائون، ۱۹۹۸، ص ۳۷). برنامه های خبری که اول از همه از فشارهای رتبه بندی نیلسن محافظت می شوند، به طرز فزاینده ای به همان معیار قضاوت برنامه سازی برنامه های سرگرمی تن می دهند. این بدان معناست که آنها قدرتمندانه وادار شده اند که حتی نسبت به قبل، با درصد بیشتری از مخاطبانی که علاقه کمی به سیاست دارند، ارتباط برقرار کنند. هم چنان که دن رادر، گوینده اخبار عصر شبکه سی بی اس برای مردم شِکوه کرد: «ما دست آنها هستیم تا هرچه بیشتر، موضوعات پلیسی روی موج بگذاریم، یعنی ماده اولیه برنامه های پاسگاه های پلیس، تا نه تنها با دیگر برنامه های خبری بلکه با برنامه های سرگرمی مثل اخباری درباره اجساد، ضرب وشتم و داستان های ترسناک نیز رقابت کنیم» (هالین، ۱۹۹۶، ص ۲۴۳). در واقع، یک مطالعه که در سال ۱۹۹۷ درباره پخش اخبار در هشت شهر عمده آمریکا انجام شد، نشان داد که پوشش خبری کشت و کشتار و ضرب و شتم به نسبت پوشش آن راجع به دولت، آموزش و روابط نژادی به بیش از دوبرابر می رسد (بیکر و دزارت، ۱۹۹۸، ص ۳-۱۲۲). تماشاچیان بی علاقه به اخبار نامطبوع نیز به طور فزاینده ای توسط یک نوع جدید برنامه های آگهی پسند مانند «اخبار افراد» تطمیع شده اند که بر موضوعات غیر سیاسی با جاذبه و با تاکید بر مسائلی مانند بهداشت و سلامت تمرکز دارند (تاچر، ۱۹۹۷). برای نشان دادن این تمایلات، اخیرا مطالعه ای در کالیفرنیا مشخص کرده که در پنج منطقه مهم رقابت انتخاباتی، کمتر از یک سوم از یک درصد برنامه سازی اخبار تلویزیونِ محلی به رقابت فرماندار سال ۱۹۹۸ اختصاص داشت. به علاوه، دو سوم این پوشش خبری نیز بر استراتژی داخلی و مانور سیاسی تمرکز داشت تا مسائل جدی (پاردام، ۱۹۹۹).
لغو دکترین بی طرفی و انصاف در سال ۱۹۸۷ به طور بالقوه عدم توجه به خدمات عمومی را در رسانه ها تسهیل کرده است. امروزه نوع جدیدی از برنامه سازی «سرگرمی های اطلاع رسان» در رسانه های آمریکا در حال توسعه می باشد. مجلات خبری عامه پسند و نمایش های واقعی تلویزیون نشان دهنده قالب ترکیبی جدیدی هستند که در عین تقلید قالب های خبری، سرگرمی احساسی هیجان آوری را نیز با خود همراه دارند که تولید آن ارزان است و شنوندگان به خوبی درباره آن قضاوت می کنند، اما عمدتاً عاری از محتوای خبری است. همراه با این نمایش ها، شکل های جدید نمایش های تلویزیونی غالباً تند و گزنده و سطحی و سرسری نیز توسعه یافته است، نمایش هایی که در این دورانِ بعد از دکترین بی طرفی و انصاف، هیچ نیازی به افزایش نگرانی در خصوص نقش مسئولان اطلاع رسانی درباره تعادل یا محتوای خدمات عمومی نیست (دیویس و اوئن، ۱۹۹۸). هم چنان که برنامه های خبری محلی و شبکه ها در معرض همان نوع معیار تجاری موفقیت مانند دیگر برنامه سازی های سرگرمی هستند، بیشتر و بیشتر شبیه این برنامه های سرگرم کننده شده اند، و در بسیاری از محدوده های اصلی رسانه ای، مرزهای بین تصمیمات بازاریابی و هیات تحریریه که به صورت سنتی به عنوان اصل اساسی استقلال ژورنالیستی در نظر گرفته می شوند، در حال شکسته شدن است (هیکی ۱۹۹۸ را ببینید). داستان های خبری، هر چه بیشتر بر اساس ظرفیت آنها در جذب شنوندگان اصلی برای تبلیغات چی ها انتخاب می شوند و به نظر می رسد خودسانسوری به نفع شرکت های تجاری نیز در حال افزایش است.
این محیط اطلاع رسانی جدید و تجاری تر، دیالکتیک منطق تجاری رسانه ای را تشدید و شکل های جدید انطباق را در طول یک و نیم دهه اخیر ایجاد کرده است(۱۲). در حال حاضر، نقش آفرینان سیاسی باید حتی نسبت به قبل تلاش بیشتری کنند تا در میان اخبار (به عنوان پنجره ای برای باریکه پوشش سیاسی) خود را بگنجانند. متوسط گفته های خبری تلویزیونی از ۴۲ ثانیه در سال ۱۹۶۸ به کمتر از ۱۰ ثانیه در سال ۱۹۹۲ کاهش یافته است (پترسون، ۱۹۹۳، ص۵-۷۴). ولی مشکل فقط این نیست که زمان کمتری به پوشش سیاسی اختصاص یافته بلکه این است که معیارهای جدیدی برای تعیین ارزش خبری در حال استفاده است. دیگر بیشتر آن چه که به صورت سنتی به عنوان استاندارد در نظر گرفته می شد به اندازه کافی هیجان آور نیست تا در محیط جدید به استاندارد قابل قبولی برسد. سیاست مداران در حالی که به دنبال جایگزین هایی می باشند، به موارد جدیدی مثل نمایش های رادیویی و تلویزیونی می رسند که فضا و کنترل بیشتری بر نمایش خود دارند، ولی بحث آنها اغلب بسیار شخصی است. به عنوان مثال، در مبارزات انتخاباتی سال ۱۹۹۲ آمریکا، در یکی از برنامه های شبکه ام تی وی، بیل کلینتون بیشتر وقت خود را به جواب دادن به سوالاتی حیاتی راجع به نوع لباس زیر مطلوب خود گذراند!
این بحث که چگونه اثرات مخرب این فرآیند ممکن است در نهایت محقق شود، هم چنان ادامه دارد. به نظر می رسد که تلاش برای رقابت در این محیط رسانه ای جدید باعث شده بسیاری از نقش آفرینان سیاسی، روش تهاجمی تر و رسانه ای پسندتری راجع به گفتمان ها و ژست های خود انتخاب و حملات تندوتیز شخص ـ بنیاد را در بحث های کلیدی مربوط به قانون گذاری افزایش دهند. هم چنان که نقش آفرینان سیاسی می کوشند تاثیر خود بر لکه دار کردن شهرت و آبروی رقبای خود را افزایش دهند، پویایی نوین افتراقات سیاسی ممکن است ما را حتی به محدوده ای وارد کند که در آن، طبق گفته مانوئل کاستلز (۱۹۹۷، ص ۳۳۷)، «سیاست رسوایی، سلاح انتخاب شدن است». تعجب آور نیست که در این محیط سیاسی، پوشش خبری به صورت افزایشی در نمود سیاست خود، منفی و بدبینانه می شود. از این هم تعجب نمی کنیم که عدم حمایت عمومی از هر دوی فرایندهای سیاسی و رسانه ها به بالاترین حد تاریخی خود رسیده است(۱۳). از سال ۱۹۶۶ میزان اعتماد به دولت به شدت کاهش یافته است: تا سال ۱۹۹۴، اعتماد به کاخ سفید از ۴۶ درصد به ۱۸ درصد و اعتماد به کنگره از ۳۴ درصد به ۱۸ درصد کاهش یافته است. اعتماد به مطبوعات نیز کم شده و برای کل مطبوعات از ۳۰ درصد به ۱۳ درصد و برای اخبار تلویزیونی از ۴۳ درصد به ۲۴ درصد رسیده است (هریس، ۱۹۹۴). در واقع، مطالعه ای در سال ۱۹۹۹ مشخص کرد که ۳۸ درصد آمریکایی ها سازمان های خبری را «غیر اخلاقی» می دانند که این مقدار در اواسط دهه ۱۹۸۰، ۱۳درصد بود. به هرحال، ممکن است این سرخوردگی عمومی به محدودیت های پذیرش عمومی نسبت به روش های جدید ارتباطات سیاسی، حداقل به شکل های کینه جویانه تر اشاره ای داشته باشد. واکنش عمومی به گزارش اتهامات کلینتون(۱۴) در سال ۱۹۹۹، نمایش جالبی از واکنش شهروندان به جو سیاسی جدید بود. در طول محاکمه، تحمل عمومی نسبت به کل این رویداد شدیدا تحت فشار قرار گرفته بود. شهروندان به این واقعیت که کلینتون چه کاری کرده و در واقع در مقابل هیات منصفه شهادت دروغ داده بود، بی علاقه یا بی توجه به نظر می رسیدند. آنها از تحقیقات و بازارگرمی این رسوایی به عنوان ابزاری برای رقابت سیاسی خسته شده بودند و رسانه ها را برای دامن زدن به این تلاش سرزنش می کردند (هانت، ۱۹۹۸). در واقع، محبوبیت کلینتون در این رویداد افزایش یافت و در نظرسنجی موسسه گالوپ که در اوج این جریان ها انجام شد، کلینتون به عنوان مورد تحسین ترین مرد سال ۱۹۹۸ شناخته شد (ساد، ۱۹۹۸). در سال های اخیر، تعدادی از ژورنالیست های برجسته ابراز عقیده کرده و هشدار داده اند که شیوه های فعلی رسانه ها نه تنها به کاهش اعتقاد عمومی به فرایند سیاسی می انجامد، و این مساله خطرناک است، بلکه برای وضعیت رسانه های خبری نیز انتظار چنین حالتی وجود دارد (کاپلا و جمیسون، ۱۹۹۶، ص ۸۴؛ فالوز، ۱۹۹۶؛ جین وی، ۱۹۹۹، ص۱۲۵). به نظر می رسد برخی سردبیران و تولیدکنندگان ممکن است به این هشدارها توجه کنند. به عنوان مثال، اخیرا بسیاری از برنامه های خبری تلویزیون های محلی موفقیت هایی کسب کرده و در عین حال تعهد خود به اخبارِ باکیفیت را حفظ یا در آن بازنگری کرده اند (روز نتیل، گوتلیبا و بردی ۱۹۹۹). گرچه بسیار زود است که بگوییم این روندها چقدر گسترش خواهند یافت، اما ممکن است در آینده شاهد علائم اولیه بازگشت جزیی برخی از تمایلات مربوط به اسلوب معاصر منطق رسانه های تجاری باشیم. در هر صورت، این دگرگونی قبلا گسترش یافته است.

فصل اول: دگرگونی سیاست یا ضد سیاست؟

بَری اکسفورد

دگرگونی سیاست؟

در آستانه شروع هزاره جدید، زبان دگرگونی، که گاهی، بحران تلقی می شود، امری متداول شده است. مسلماً تغییرات، چه پسرفت و چه رشد، به صورت طبیعی همیشه وجود دارد اما کابوس و یا رویای شیرین تغییرات بنیادی در اصول سازمانی و ویژگی های زندگی اجتماعی، متناوباً ما را نیز متحول می کند. این گونه مسائل در حقیقت به سیاست بر می گردد، یعنی جایی که دیدگاه های یک دنیای در جریان یا در گیرودار تغییرات دوره ای، به گونه ای، به نظر می رسد که تکمیل ایدئولوژیک مدرنیته دنیای غرب (فوکویاما، ۱۹۹۲) را رجحان بخشیده(۱)، و در آنها پیشگویی های دقیق و عمیق درباره آینده رخ می دهد (باربر ۱۹۹۶، بک ۲۰۰۰، گری ۱۹۹۸، ویریلیو و لاتینگر ۱۹۹۷). موضوع دگرگونی، حتی در وادی ابتدایی سیاست های معمول، نوعی مدرنیته شبه طبیعی را در جریان گفتار مدرنیزاسیون دولت جدید حزب کارگر انگلستان به وجود آورده که علاقه مند به پذیرش نیروی عظیم تحولات جهانی و تکنولوژی است (گیدنز، ۱۹۹۸؛ هی، ۱۹۹۹).
بنابراین، در چنین شرایطی باید گفت که سیاست های مدرن غرب در حال دگرگونی است. حدس و گمان معمول در این دگرگونی های عرفی، دربرگیرنده تزلزل پروژه همگانی شدن در دوران عدم قطعیت های وجودی، جهانی شدن به عناوین و بهانه های متعدد، به هم ریختن طبقات اجتماعی، و چیزی که بیش از همه به این کتاب مربوط می شود یعنی کیفیت ساختاری رسانه های اصطلاحاً «جدید» است. بعدها، چارچوب سازی، به نقش آفرینان، اجازه ساده سازی محیط به واسطه «کدگذاری اشیا، موقعیت ها، رویدادها، تجارب و نتایج فعالیت ها» را خواهد داد (اسنو و بنفورد، ۱۹۹۲، ص۱۳۷). به نظر پاول ویریلیو، ماشین ها از جمله سخت افزار و نرم افزارهای فرهنگی و تکنولوژی های رسانه ای، واقعاً بخشی از محیط زندگی ما را تشکیل می دهند، در حالی که به اعتقاد مانوئل کاستلز (۱۹۹۶)، تمام سیاست های جدید در چارچوب رسانه های الکترونیک گذران می کنند. اینها، بحث های قوی ای هستند، اما مشکل اینجاست که وقتی روابط بین نیروهای دخیل، احتمالاً تقویت کننده یکدیگر و مدل تغییرات چند بعدی است، غالباً کیفیتی ماهیت گرا(۲) درباره موضوعات بیانگر پیدا می شود که یک زمینه را بر سایرین برتری می بخشد.
به هرحال، نیازی به توسل به یک وضعیت تک بعدی و نامانوس در خصوص تاثیر رسانه های جدید یا چیز دیگری بر سیاست نیست تا از این ادعا حمایت کند که برخی شروط کلیدی سیاست های مدرن تحت چالش و یا حتی جایگزینی هستند (گیدنز ۱۹۹۸، کرایگر ۱۹۹۹). این تغییرات شامل «رفع قید و بندها» (راگی، ۱۹۹۲) از بنیان محدوده سیاست های مدرن، تخریب بنیان های ساختاری و ایدئولوژیکی سیاست های همگانی، و افزایش سیاست های «جزیی» الگویی، مبتنی بر ایده های جمعی و همچنین هویت هایی با نمود کمتر می باشند. یک عامل اساسی در این تغییرات مهم، حدی است که برای عوامل فرهنگی و زیبایی شناختی اهمیت زیادی قائل شده است، یعنی نه تنها در مورد نمایش سیاسی بلکه به عنوان بیان قدرت و علاقه. هیچ «منطق» روشنی برای هیچ کدام از اینها و نیز جایگاهی مستدل برای استحکام و نوسازی وجود ندارد. نتیجه «چالش های آینده» هر چه باشد، این موضوعات در زمینه های متعددی از جمله مادی، ایدئولوژیک، مکانی و تکنولوژی و البته فرهنگی مورد بحث قرار می گیرند (بست و کلنر، ۱۹۹۷، ص ۱). به نظر می رسد در اینجا لحاظ کردن ظهور سیاست های پست مدرن، که قطعاً کامل نیستند ولی پیش از این قطعیت های «وجودی- سیاسی» که ماخذ سیاست های مدرن بوده اند را تغییر داده اند، مناسب باشد (کانولی، ۱۹۹۲). همچنین مشخص است که شواهد چنین بحث هایی هم وجود دارد.
در یک زمینه چند بعدی، هیچ جایی برای جبرگرایی تکنولوژیکی وجود ندارد؛ تا حدی به این دلیل که هیچ کدام از اثرات تکنولوژی، جوامع و فرهنگ ها را رسانه ای نمی کنند، و تا حد دیگر به این خاطر که هیچ «منطق» یا ضرورتی برای تکنولوژی های خاص وجود ندارد که بتواند از کاربرد آنها از سوی نقش آفرینان به دست آید. تغییر رفتارهای زندگی سیاسی و هدایت سیاست به جای آن که حقیقتاً از طریق قدرت فشارهای برون زاد، مثل تکنولوژی و غیره، بر فعالیت و هویت تحمیل شود، از طریق شیوه های دگرگونی تاثیر می پذیرد. نظریه شیوه دگرگونی، هر گونه «منطق» فرضی رسانه های جدید را متعادل می کند زیرا در عین حال که اکنون تمام مسایل سیاسی در فضا یا چارچوب رسانه های الکترونیک گذران می کنند (کاستلز، ۱۹۹۶)، با این حال، این بدان معنا نیست که عوامل دخیل، در ساخت دنیاهای خود، موثر نیستند. این موضوعات، تا حدّی دیدگاهی خوش بینانه به مباحثاتی داده که مدعی هستند تغییرات تکنولوژی ها و الگوهای رسانه ای منجر به یک «پوپولیسم ناآگاه» (دایاموند و سلیورمن،۱۹۹۵، ص ۱۴) شده و یا در واقع «ضد سیاست» هستند، چه از روش بودریلاردی به قضیه نگریسته شود و چه از طریق آسیب به اهداف پارادایم قلمروخواهی لیبرال و قوانین سیاست دموکراتیک. به همین دلایل، در چنین کتابی باید یک کثرت گرایی سالم حکمفرما باشد. برخی از نویسندگان دیگر این کتاب، اعتقاد کمتری به ظهور دوران جدید سیاسی دارند، در حالی که سایرین نسبت به نقش ساختاریِ ایفاشده توسط رسانه های جدید و تاثیر آن بر ویژگی زندگی سیاسی، امیدواری و خوش بینی کمتری دارند.
مشخصاً، زبان دگرگونی ها در بیشتر تحلیل های فعلی محیط ارتباطات «جدید» نفوذ دارد. همان طور که جی بلاملر اذعان داشته، امروزه تقریباً تمام چیزهای مربوط به ارتباطات سیاسی، از تکنولوژی های رسانه ای و راهکارهای تشویقی گرفته تا مالکیت و ماهیت شنوندگان، در جریان هستند (۱۹۹۹، ص ۲۴۱). برای دانشجویان ارتباطات سیاسی، همواره این سوال مهم مدنظر بوده که چگونه می توان کنش و واکنش بین رسانه های متعدد و شروط متغیر سیاست را رفع کرد. آیا حقیقتاً رسانه های ارتباطی در مسیر سایر نیروها و تمایلات اجتماعی هستند و یا دارای «منطق» و قدرتی می باشند که به خودی خود، اساس تفکر، هویت و فعالیت است؟ غالباً تعدادی از سوالات کلیدی مورد غفلت قرار می گیرد. نخست این که آیا تغییرات تکنولوژی های رسانه ای و الگوی آنان دال بر دگرگونی های سیاسی است یا حتی آنها را تسریع می کند؟ در نتیجه، آیا برخی از نواحی و جایگاه های تجارب و فعالیت های سیاسی بیش از سایرین به ارتباطات رسانه ای شده حساس تر و آسیب پذیرتر هستند یا خیر؟ دوم آن که، چگونه هم رسانه های قدیم و هم جدید، آثار پویایی سایر متغیرهای مستقل یا رابط را افزایش یا کاهش می دهند؟ و تمام این عوامل چگونه بر سازمان اثر می گذارد؟ سوم، به چه ترتیب تحلیل ها در ساخت مباحثات رسانه ای و سیاسی، به مشارکت واقعی و یا بحث صرف می رسند و آیا در این بین، مشروعیت قانونی دارند؟ پرداختن به این موضوعات، یک دیالکتیک مضاعف جالب توجه است و شامل راه هایی می باشد که به واسطه آن، رسانه های جدید می توانند انواع قدیمی را بازسازی کنند تا یک «منطق» متفاوت از رسانه ای شدن را بسازند (بولتر و گروسین، ۱۹۹۸) و نیز در بردارنده محدوده ای است که این منطق رسانه ای شدن، بدنه سیاست را شکل دهی مجدد می کند.

گفتمان تغییر

واضح است که مسائلی به این پیچیدگی، موضوع نظام های اجتماعی و دیدگاه های جهانی متفاوتی هستند. مکرراً، بحث درباره روابط بین رسانه های «جدید» و سیاست، نظریه اورول در باب افتراقات مخفی مباحثات جدید را به یاد می آورد. عباراتی مثل «فرهنگ رسانه ای»، «فرهنگ ارتقایی»، «پوپولیسم تجاری»، «سیاست تکنولوژی»، «سیاست های پست مدرن» و البته «شکل دهی» سیاست توسط رسانه ها، یا بیان موافقت و یا کاربردنابجا هستند که به زمینه استفاده و درک ذهنی یا هنجارهای پژوهشگر بستگی دارند. مجال برای طبقه بندی رسانه ای شدن های مشخص ــ گفتگوهای رادیویی، بیشتر تبلیغات سیاسی، و وب سایت نخست وزیر انگلیس ــ به عنوان «ضد سیاست»، و بنابراین بدی و خوبی طبق تعریف آن، شاید آن قدر واضح است که نیازی به تفکر و بحث ندارد. مطمئناً، چنین طبقه بندی به خودی خود روش راحتی برای توجه به جهان است ولی در این بین، جهان سیاسی فقط سیاه و سفید دیده می شود. به این دلیل، مجال کمی برای هر گونه جریان یا پذیرش دیدگاه درباره واقعیت پیچیده وجود دارد. نتیجه، شکست قابل توجه تصورات است که از تعاریف سیاست و توصیف عرصه های مناسب برای گفتمان و فعالیت سیاسی به قید و بند های مفهومی و اخلاق باورانه جلوگیری می نماید. هیچ کدام از اینها تعجب آور نیست و ندرتاً قابل پذیرش است ولی نشان می دهد که گفتمان ها در وادی معنا، زمینه های کاملاً متفاوتی را برای تجربه، تفکر و در برخی موارد، عمل فراهم می کنند.
مایلم تعدادی از گفتمان های موجود در باب رسانه های جدید و سیاست را مجزا سازم، هرچند که آنها پیچیده تر از آن هستند که بتوانم در اینجا به طور کامل به آنها بپردازم. این موضوعات به طور عمده درباره این که تغییرات به عنوان دگرگونی در نظر گرفته می شوند یا نه، یا این که پتانسیل دگرگونی دارند یا خیر، و قضاوت های موجود درباره فرآیند ها و نتایج آن ها، متفاوت هستند. در مقابل، آن هایی که به دگرگونی های سیاسی و اجتماعی عمده پرداخته اند، گاهی اوقات در علل و جهت گیری تغییرات تفاوت دارند. در بین آن هایی که گواه تغییرات اساسی در حالت های سیاسی هستند، سه موقعیت عمده قابل بررسی است. اولی که من آن را پیش رونده تکنولوژیکی می نامم، حاکی از رسانه های جدید و به ویژه دیجیتالی با بازسازی فضا و هویت های سیاسی است. تیم لوک اشاره کرده که «مساله قلمرو توسط داده های ماهواره ای تحت الشعاع قرار گرفته است» (۱۹۸۳، ص ۳) و اضافه می کند که «در جهت دهی فعالیت های انسان به سمت محدوده دیجیتال، شکل های جدیدی از هویت و اجتماع، قلمرو و حاکمیت، و فرهنگ و جامعه در حال ایجاد است (۱۹۹۸، ص ۴، اتواتیل ۱۹۹۸ را نیز ببینید). مایکل شاپیرو (۱۹۹۵) نیز هشدار داده که پارادایم نئوتوکوئه ویلیان، برای تعاریف قابل قبول جامعه و شکل های سیاسی سازمان مدنی، توسط فضاسازی مجدد علائق، تغییر می کند و نتیجه را بر اساس ظهور فضاهای شبکه ای تحت تاثیر قرار می دهد.
در هر دو مورد، نقشی که انواع جدید رسانه های الکترونیک به عهده گرفته اند، پیچیده کردن اجزاء تشکیل دهنده یک فضای سیاسی یا یک ساختار فرهنگی، و افراد دارای نقش مشروع و یا رقابتی در آن هاست (اکسفورد، ۲۰۰۰). چنین رادیکالیسمی برای تمام مشارکت ها و هشدارهای دخیل در مواردی که به واسطه ضعف سیاست های معمول عمل می کنند ولی در عین حال درباره جهت گیری تغییرات نگرانند، موقعیتی ویژه است. در مقاله ای جدید، جیمز اسلوین (۲۰۰۰) به موضوع آثار اجتماعی تکنولوژی های اینترنتی پرداخته و تا حدی به کسانی که دنیای مجازی را مخرب تمدن و سایر شاخصه های جامعه می پندارند اطمینان خاطر داده است (به علاوه به کاستلز ۱۹۹۶ و تارو ۱۹۹۶ نیز توجه کنید). وی این گونه تکنولوژی ها را دروازه ای به سوی انواع نوین دادوستدهای اجتماعی، الگوهای جدید وابستگی های دوسویه و فرصت های دوباره بازسازی های سیاسی معرفی کرده است. مورد اخیر با تاکید مشابه و یا بیشتری نیز مورد بحث قرار گرفته است.
همان طور که اشاره کردم این موارد و مشابه آنها، موارد پیچیده و چندلایه از واقعیات سیاسی مورد منازعه هستند و پیامدهای تجربیاتی اند که از شکل های ویژه رسانه ها پیروی می کنند. هر کدام از اینها به شیوه خود پیشنهاد می کنند که در حالی که مدل لیبرال- قلمروخواهانه سیاست و جامعه سیاسی، روز به روز نخ نما و کهنه تر می شود، هنوز مشکلات عملی و ذهنی عمده ای در پیوند حالات جدید به تکه خرده های پارادایم قدیمی تر وجود دارد. یکی از مشکلات عدیده این است که افراد بسیاری، فضای رسانه ای و فرهنگ سیاست اخیر سایبر را جزو محدوده های آستانه ای بر شمرده اند که در آن فقط پادفرهنگ آزاد انگاری و آنارشیسم می تواند رشد کند (نگروپونت ۱۹۹۶، راینگلد ۱۹۹۴). چنین جوی می تواند با پیش فرض های اساسی لیبرال دموکراسی و شیوه های همیشگی حکومت دموکراتیک مخالف باشد.
شاخه دوم از تفکر دگرگون خواهانه، حاکی از دیدگاهی عموماً منفی راجع به رسانه های جدید (که اشاعه آن غالباً مربوط به تجاری سازی اقتصاد جهانی و تعدیل فرهنگ است) و در برخی موارد، تمایل به پسا نوستالژی برای گذشته سیاسی خیالی است. در ارجاع به اینها به عنوان پسانوستالژی، منظور من رد مواضع متفکرانه نیست که فرآیندهای کلیدی جهانی و تکنولوژی های جدید در دگرگونی ارتباطات سیاسی و نحوه تعریف خود در ارتباط با جهان را مشخص می سازند. به هرحال، به نظر برخی ناظران، با دگرگونی سیاست از طریق تکنولوژی ها و قالب های رسانه ای جدید، به صورت ناآگاهانه ای به عنوان «بیماری دموکراتیک» برخورد می شود (بلندیر، ۱۹۹۲). نظر جرج بلندیر و بسیاری دیگر (به عنوان مثال فرانکلین ۱۹۹۷، ۱۹۹۴) این است که «منطق» در رسانه های جدید یا سواستفاده بدگمانانه از آن از سوی سیاست مداران، شکل های کارآمد سیاست و گفتمان های سیاسی بیشتری را به انحطاط کشانده است. کیفیت گذشته غیرمعمول چنین موقعیت هایی، از تمایل آنان به مشارکت شمایل وار در سازمان ها و شیوه هایی ناشی شده که گفته می شود رفتار نسبتاً رسانه ای نشده یا رسانه ای شده ملایم تری را توضیح می دهند یا حداقل یک بار توضیح داده اند. در این گشتالت، عملکردهای نمونه ای و آموزشی احزاب سیاسی همگانی و برنامه ای، اسطوره شناسی سیاست های نظرخواهانه که از فضای عمومی «کلان» تاثیر پذیرفته اند، و سرو صدای پیش از انتخابات و وفاداری پخش خدمات همگانی (PSB)، همگی تقریباً به صورت عناوین مد روز در بازسازی انتخابی نخبه سالاری دموکراتیک به عنوان نوع ایده آل حکومت درآمده اند (باگز و دریمن ۱۹۹۹، رابینز و وبستر ۱۹۹۹).
جدا از کیفیت نوستالژیک این بحث ها، یک تفکر وجود دارد که حفظ آن در مقابل بیشتر سوابق تاریخی سخت است؛ در حالی که عامل دیگر که بیشتر احساسی است نیز ممکن است دخیل باشد. این، چیزی است که یک بار آرتور کستلر آن را به عنوان «آهور» یا هراس باستانی ارجاع داده و توسط قانون گذاران، طرف های گفتگو، منتقدان رده بالا و نگهبانان خوش ذوق این وادی، و نیز بیشتر حرفه ای های طبقه بندی و رسانه ای سازی تجارب تجربه شده است، یعنی زمانی که در مقابل منافع غیرقابل کنترل، مردم باور و به قول تام ولف، منافع محض اندک قرار می گیرد (ولف، ۱۹۷۰). ترس از پرواز بی محابا در جابجایی احتمالی یا توهم منابع قدرت، به اندازه خود تجربه که باید ناراحت کننده باشد، آشکار است (فیسک، ۱۹۹۵).
بن باربر اخیراً در مقاله ای درباب دموکراسی و رسانه های دیجیتال، عنوان کرده که منطق رسانه های دیجیتالی جدید، پسرفت دادن انواع گفتمان های نظرخواهانه تر و سنگین تر جامعه مدنی است (۱۹۹۸). از آنجا که رسانه های جدید در بازاریابی تخصصی و تقسیم توده مردم تخصص یافته اند، تمایلات اجتماعی وسیع تری را دچار نابسامانی و جدایی کرده اند. به علاوه، باربر می گوید که برخلاف رسانه های «قدیمی» کل گرا، رسانه های «جدید» مجزا، فاقد فضاهای عمومی هستند که همگی بتوانیم در آنها به «گفتگو، غم، جشن و شادی بپردازیم» (۱۹۹۸، ص ۷). برای لحظه ای، با کنار گذاشتن این سوال و واقعیت که انواع متعدد گفتمان ها در وب وجود دارد، درک این که کجا و چه وقت، مدل سیاست های گفت وشنودی و نظرخواهانه تثبیت شده، محدوده سیاست های معمول را شکل می دهند، مشکل است. به نظر می رسد هر دوی تئوری و عمل نخبه سالاری و دموکراسی، هویت ها و تجربیات را بی محتوا می کند و به مجموعه ای از اهداف بی نام می رسد که به پیروزی منتهی می شوند. در دفاع از رسانه های «قدیم» در این طرز فکر که می گوید اطلاع رسانی ملی (که در مقابل شکل های «جدید» اطلاع رسانی محدود قرار می گیرند) به یک فضای عمومی جامع و سالم انجامیده است، باید گفت که عصر طلایی اطلاع رسانی ملی در انگلستان، مدل فرهنگ بریتانیایی، نخبه سالار و تحمل ناپذیر بوده است.
سایر دیدگاه ها راجع به آینده، در سطوح مختلفی تعمیم یافته اند. شاید، انتقاد هرب شیلر از تک فرهنگی جهانی (۱۹۹۵ و ۱۹۷۶) معروف ترین این نظریات بوده که انعکاس دهنده بدبینی فرهنگی اوایل مکتب فرانکفورت است (هرمان و مکنزی ۱۹۹۷را ببینید) و به میزان زیادی بر این نظریه استوار است که سیستم های رسانه ای فراملی، اولین حاملان فرهنگ تجاری شده ــ بخوانید آمریکایی شده ــ هستند. با اندکی تفاوت در جبرگرایی مادی، مباحث مشابه، این نظریه که همسان سازی تجربیات فرهنگی از طریق مصرف ادامه می یابد را تقویت می کنند (هوز ۱۹۹۶، ریترز ۱۹۹۳، ریترز و لیسکا ۱۹۹۷). همان طور که سندرا موگ و جف اسلایتر بلترائو در گفتار دوم این کتاب به ما یادآوری می کنند، تغییرات ارتباطات سیاسی در سطح جهان را باید در زمینه وسیع تری از تغییرات اقتصاد جهانی، یعنی فرآیندهای آزادسازی و آزادگذاری بررسی کرد. اما همان گونه که مباحثات مفصل تر و مقایسه ای آنها نشان می دهد، در حالی که پذیرش «منطق» واضح جهانی تجاری سازی، ضروری است، این منطق هنوز دارای وابستگی موضوعی است که سنت های محلی آن را رسانه ای می کنند و به تهاجم پادفرهنگی، حساس است. نزد انسان شناسان فرهنگی و اغلب دانشجویان پژوهشگر در زمینه مطالعات مخاطبان (فریدمن ۱۹۹۴، هنرز ۱۹۹۶، مارتین باربرو ۱۹۹۳)، این تفکر که بازاریابی جهانی و توزیع مواد و کالاهای فرهنگی نمادین، ممکن است به ایجاد همسان سازی فرهنگی نینجامد، هنوز مساله مهمی است ولی برای سایرین مساله ای عجیب محسوب می شود (تاملینسون، ۱۹۹۹).
نظریه همگرایی فرهنگی، به قدرت فراگیر نیروی تجاری و ایدئولوژی بازار برای تاثیر بر چیزی که شیلر آن را «پوشش مشارکتی نمود جمعی» نامیده، وابسته است (۱۹۸۹، ص ۹۴). اندرو ورنیک (۱۹۹۱) عنوان می کند که هم چنان که ایدئولوژی بازار به تمام سطوح موجودیت اجتماعی نفوذ می کند، متون تبلیغاتی، چه شفاهی، مکتوب و یا دیداری، هر دوی ارتباطات و فرهنگ سیاسی را دگرگون می کنند. حتی اینترنت که سنگر ظاهری انگیزه های آزادانگار و آنارشیستی است نیز به قدرت تجاری سازی حساس است (ساسن، ۱۹۹۹). این تاثیر به واسطه آزادگذاری جهانی عرضه و دسترسی، و رشد سریع تجارت الکترونیک انجام می گیرد. به علاوه، انواع رسانه های قدیمی تر مثل رادیو هم برای جلب اذهان عمومی شروع به نوسازی خود کرده اند و بدین ترتیب ابزارهایی برای ارتباط بهینه با مخاطبان خود شده اند (بوگز ۱۹۹۷، مانسون ۱۹۹۳)، در غیر این صورت و بر حسب اتفاق، گویی اوراقی از داستان گریسون کیلور خواهند بود.
بیشتر این بحث ها، نشان دهنده تهاجمات قبلی به خطرات عقلانیت و استدلالی ناشی از انواع رسانه های «جدید»، بدون توجه به سوالات موجود درباره تکنولوژی و قالب رسانه ای هستند (هابرماس، ۱۹۹۱). یورگن هابرماس که کمتر آلوده نظریات مرشدان فرانکفورتی خود شده، هنوز هم عمیقاً نسبت به تکنولوژی هایی که به گمان او تعاملات ارتباطی و بدین ترتیب، اساس استدلال یک جامعه باز و دموکراتیک را نابود می کنند، مشکوک است. بحث او مجال بسیار اندکی برای این نظریه باقی گذاشته که انواع جدید ارتباطات الکترونیک و استفاده نوآورانه از الگوی رسانه های قدیم، می تواند فضاهای عمومی جدید و جایگاه هایی نو برای گفتمان های مدنی فراهم کند (کین، ۱۹۹۵) . شاید، روی هم رفته، تا حدی نیز این بحث به واسطه تمایل به جدایی و کنار نهادن انواع شهروندان مطلع و مصرف کننده مشتاق، رنگ دیگری بگیرد و با مخاطبان به عنوان مصرف کننده صرف و قربانیان فرهنگ تبلیغی رفتار کند. وزن قابل توجه شواهدی که در حال حاضر متوجه ظرفیت تفسیری مخاطبان متنوع و رفتاری است که آنها مفاهیم را به پیام های تبلیغی نسبت می دهند (ولی خود را از آن مبّرا می دانند)، غالباً نادیده گرفته می شود. البته بحث درباره آن چه که برخورد انحصاری با توانایی های شنوندگان از جمله شنوندگان سیاسی در درک تولید استانداردهای فرهنگی ممکن است برای کسب منفعت یا اهداف سیاسی باشد، می تواند هنوز هم آنها را بدون معنا و شاید بدون تمایل به تاثیرگذاری بر این فرآیند باقی گذارد. نانسی فریزر در مباحثات خود درباره نقش «پادفرهنگ های فرعی به عنوان عرصه های استدلالی موازی که در آن، اعضای گروه های سیاسی به تعیین و انتشار پادگفتمان ها می پردازند که به نوبه خود به آنان اجازه فرمول بندی تفسیرهای مخالف هویت، علایق و نیازهای آنها را می دهد» (۱۹۹۳، ص ۱۲۳)، خطر تغییر قربانیان به قهرمانان را به بهترین نحو توضیح داده است. وی می گوید که فقط تعداد زیادی از جوامع در حال رقابت می توانند به بهبود کیفیت گفتمان های دموکراتیک بپردازند ولی نهایتاً تمام نتیجه ای که ممکن است به دست آید، افزایش تعداد بازیگران و بدتر شدن اوضاع قربانیان خواهد بود.
هنگامی که فشارها وارد کار شوند، احتمالاً تردید و دوگانگی تنها پاسخ پایدار ذهنی و عاطفی در مواجهه با بهانه خاص و نخبه سالاری برخی مدرنیست های PSB از سویی، و مردم باوری تجاری مربوط به ترکیبات چندرسانه ای از سوی دیگر خواهد بود. بست و کلنر (۱۹۹۷) تائیدیه محتاطانه ای از سیاست های پست مدرن «راست انگار» جهت رقابت با هر دوی ذات باوری راویان مدرنیست و پوچ گرایی که جنبه های افسارگسیخته پست مدرنیسم هستند را ارائه می دهند. حمایت آنان از «راه سوم» کم شده است چون ترکیب مورد نیاز مدرن و پست مدرن، دیدگاه های خرد و کلان و جهان گرایی و خاص گرایی، برای بحث کردن راجع به مسائل دشوار می باشند. در حال حاضر، موضوع سیاست الکترونیک از جمله روش های جدید ساختاربندی گفتگوهای همگانی از طریق رسانه های الکترونیک، تا حد زیادی مورد قبول واقع نشده است.
اگر در حال حاضر، تمام سیاست ها، در فضا یا چارچوب رسانه های الکترونیک رخ دهند، آن گاه، سئوال اینجاست که: آیا سیاست می تواند منابع و خروجی های کافی برای استدلال ها، و یا به قول هانا آرنت (۱۹۹۸) تمامی چیزهایی که حتی شبیه فضاهای عمومی است که در آن، گفتار و عمل معرفی می شود، و نقل قول، دنیایی وضع می کند که خود به خود ساخته و بازسازی می شود را فراهم کند؟ حتی تغییرگرایان متعهدی مثل مانوئل کاستلز دچار تردیدهایی درباره قواعد دموکراتیک سیاست های اطلاعات سازی شده اند (۱۹۹۷، ۱۹۹۶). اگر رسانه های الکترونیک، فضاهای اصلی سیاست شوند، در دورانی که هنوز به شکل ها و هنجارهای دوران مدرن چسبیده است، محدوده ای برای درهم ریختگی، دست کاری و احتمالاً هرج ومرج وجود دارد. کاستلز به مجالی برای سیاست های بازسازی شده و غیرمتمرکز و نیز پتانسیل ارتباطات الکترونیک در جهت ارتقای مشارکت سیاسی و عاجز کردن تجهیز ویژه مفهوم متعصبانه در تمامی شکل های سیاست های واسطه ای، اشاره می کند. در همین حال، وی می گوید که از آنجا که بیشتر شکل های تولیدات فرهنگی، وابستگی نزدیکی با فعالیت ها و طرح های صنایع فرهنگی قدرتمند دارند (اکسفورد و هاگینز، ۱۹۹۷)، شکی وجود ندارد که سیاست بر اساس تقاضاهای ایجاد و نقض تصاویر، جایابی محصولات، بازاریابی تخصصی و استفاده همیشگی از تحقیقات منفی، تحت تاثیر قرار خواهند گرفت (هال جمیسون، ۱۹۹۲).
در موقعیت مشابه، اولریش بک، رسانه های گروهی را اساس پیشرفت خود به خودی و دوباره مدرنیته می داند که در آن، رسانه ها، به عنوان جایگاه اولیه تعریف اجتماعی خطرات، عمل کرده، و بنابراین به ایجاد و تکثیر جوامع فعال و دقیق کمک می کنند (۱۹۹۹، ۲۰۰۰). همچنین این موارد، گرایش های سکولار درباره فردگرایی را نیز تقویت می کنند که در این مورد، بک خیلی مردد است. او، این تفکر را رد می کند که در نتیجه اینها، جامعه، توانمندی خود برای فعالیت های سیاسی برخاسته از خودتعریفهای جمعی را از دست می دهد، ولی متوجه بار غیرقابل اجتنابی نیز هست که خودگردانی بر روی امنیت و موضوعات جمعی وارد می کند. ممکن است این فقط نگرانی طراح باشد ولی غالباً به سیاستی که از سوی رسانه ها شکل دهی می شود، به عنوان عبارت برجسته مدرن سازی بازتابندگی، و تهدیدکننده نهایت سیاست های «واقعی» نگریسته می شود. تصاویر جالب توجه از مبارزان باسک در گنبد هزاره جدید در گرینویچ لندن، ممکن است در یک «نوع خلاق و متنوع سیاست» مشارکت کرده باشد (فالک، ۱۹۹۷)، ولی فقط به این دلیل است که به عنوان یک نمایش، عتیقه های آنان برای پیام نهایی در پایان هزاره قبلی مناسب است. این نوع رویدادهای رسانه های پر انرژی و پر سروصدا ممکن است هنوز شامل نوعی پس روی انرژی از محدوده های سنتی فعالیت شهروندان باشند و هیچ منافعی برای پیروانشان فراهم نیاورند.
به عنوان موضوع نهایی گفتمان خوب است از کسانی که به قدرت دگرگونی رسانه های جدید بدگمان هستند، یادی کنیم. بدبینان با همان شدت نظری که از دیدگاه های پیشرونده تکنولوژیکی و پسانوستالژیک آگاهی دارند عمل نمی کنند. همچنین خیلی با وزن تاریخی جهانی همراه با تفکر دگرگونی مشکل ندارند. در واقع، بدبینان مایلند به رسانه های جدید به عنوان ابزارهایی برای عرضه کم و بیش کارآمدتر سیاست های معمول نگاه کنند. ممکن است بدبینان، به تغییراتی که آنها را به عنوان کم و بیش مطلوب توصیف می کنند، خرده بگیرند ولی نکته اصلی این است که رسانه های «جدید» دارای هیچ منطق مستقل و هیچ پویایی سراسری نیستند که جایگزین شیوه های تثبیت شده، گردد. به هرحال، با وقوع فرایندهای محدود تغییر و تعدیل، این حالات، دست نخورده باقی می مانند و ممکن است خدمات معمول، به موقع از سر گرفته شوند. چنین توجهی پس از اشتیاق به تعهد، معمولاً مطلوب است. دامینیک رینگ و ایوان هوراکس در فصل ۹ این کتاب عنوان کرده اند که در انگلستان، در هر سطحی، رفتار سیستم حزبی و واگشت پذیری احزاب سیاسی به عنوان نقش آفرینان جمعی، فقط کمی توسط تکنولوژی های اطلاعاتی و ارتباطاتی (ICTs) تحت تاثیر قرار می گیرند. در یک موضوع مرتبط، راشل گیبسن و استیون وارد شاید به طور غیرعمد، بر اهمیت سازمان تاکید می کنند، یعنی هنگامی که به شواهدی استناد می کنند که احزاب سیاسی که نگران بهبود ارتباطات داخلی هستند تا عمومی، از ICTs استفاده انتخابی می کنند (۱۹۹۹). و اگر در مورد مایکل شادسن (۱۹۹۸) درست خوانده باشم، وی درباره این تفکر سوال داشته که تکنولوژیهای دیجیتالی می توانند به واسطه تزریق ایده و انرژی های جدید به ایده آل های شهروندان مطلع و آگاه، و عمدتاً در این زمینه که این مدل تنها یکی از انواع شهروندی موجود برای دانشجویان دموکراسی و اعضای واقعی دولت ْشهر است، دموکراسی را دگرگون کنند. در نوشته های رینگ و هوراکس درباره احزاب سیاسی پیچیده، تهدید بدبینانه اما در عین حال مفیدی که پیش می آید ایده آشکاری است که تاثیر رسانه های جدید، کمتر از اغلب تبلیغات مجازی، قابل توجه است، چرا که در واقع هیولایی به نام رسانه های «جدید» و در نتیجه تفکیک بین انواع مختلف رسانه ای شدن که فقط یک تطابق عملی با شرایط متغیر است، وجود ندارد. در گفتار ۷ این کتاب، کن نیوتن به دقت به شرح روشهایی پرداخته که رسانه های جدید و قدیم بر جنبه های کلیدی دولت از جمله اسرار دولتی، محتوای خط مشی ها و نقش پارلمان تاثیر گذاشته اند. وی عنوان کرده که سیستم رسانه های جدید، تاثیر قابل توجهی بر ساختار دولت مرکزی بریتانیا داشته است و این انگیزه بازاریابی سیاسی، یک «توده گرایی خوشایند» کسب کرده که در واقع چندان بد هم نیست. به هرحال بد نیست که از کلیت بخشی درباره چگونگی دگرگونی دولت توسط رسانه های جدید پرهیز کنیم.
در ادامه این گفتار، به بررسی مفهوم رسانه های «جدید» می پردازم و این نظر را ارائه می دهم که در حالی که حد و مرز مشخصی بین رسانه های «قدیم» و «جدید» وجود ندارد، ویژگی های مهمی از رسانه های جدید موجود است که به دگرگونی سیاست های مدرن کمک می کند که مهم ترین آنها کیفیت تعاملات، فوریت و مقاومت در مقابل رسانه ای شدن سلسله مراتبی (باربر، ۱۹۹۸، ص ۳) و این واقعیت است که خود رسانه ای سازی گفتمان های سیاسی، بخشی از تغییرات فرهنگی در سیاست می باشند. سپس، پیش از آن که بحث را با برخی بازتاب ها درباره این که آیا این تغییرات را می توان به عنوان یک ضد سیاست تضعیف کننده در نظر گرفت به پایان برسانم، موارد فوق را جهت تغییرات عمده در وضعیت و حالات سیاست گفتمان های سیاسی ارائه خواهم کرد.

فصل سوم: دگرگونی دموکراسی؟

پیتر دالگرن
در دنیای امروز، ناظران متوجه این پارادوکس شده اند که افراد بسیار زیادی که دموکراسی را تجربه نکرده اند، حاضرند برای رسیدن به آن زندگی خود را به خطر بیندازند، در حالی که افراد بسیار زیادی در غرب که این نظام را دارند، ظاهراً وقتی راجع به این موضوع صحبت می شود، دیگر به آن توجهی نشان نمی دهند. در بسیاری از بخش های جامعه مدرن اخیر، بحث های زیادی درباره وضعیت فعلی دموکراسی و پتانسیل نوسازی آن جریان دارد. دانش پ‍ژوهان، روزنامه نگاران، سیاست مداران و شهروندان از خود می پرسند که چگونه و چطور ویژگی های دموکراتیک جوامع را می توان حفظ کرد و افزایش داد. دوران فعلی گواه این است که ما از ایده آل های اصلی لیبرال دموکراسی بسیار دوریم و چیزی را تجربه می کنیم که بسیاری آن را کمبود دموکراتیک می نامند.
ارزشیابی فعلی دموکراسی و درک و شناخت نیروهایی که آن را شکل می دهند کار ساده ای نیست. دموکراسی هم مفهوم، و هم پدیده ای پیچیده و چندبعدی است. در حالی که انتخابات خصوصیت حیاتی کلیه دموکراسی های فعلی است، یک زندگی سیاسی و مدنی ورای انتخابات وجود دارد که باید مناسب ایده آل های دموکراتیک ما باشد، نه این که تنها ویژگی آنها ارتباطات پراکنده عمومی بین شهروندان باشد (با بن حبیب ۱۹۹۶ مقایسه کنید). دموکراسی، نیازمند فرهنگی عمومی است، در حداقل ارزش های مشترک تثبیت می شود و در شیوه های روزمره بروز می کند؛ یعنی جایی که مردم می توانند خودشان به عنوان اعضاء و مشارکت کنندگان بالقوه یک جامعه دموکراتیک آن را تجربه کنند.
تشخیص های متفاوتی ـ و غالباً در رقابت با یکدیگر ـ در خصوص شرایط فعلی وجود دارد (بک ۱۹۹۸، دال ۱۹۹۸، هرست ۱۹۹۷، رسینک ۱۹۹۷). تقریباً همه درباره اهمیت رسانه های ارتباطی در شکل دهی به ویژگی دموکراتیک جامعه توافق دارند، ولی متاسفانه تعداد کمی بر اهمیت دموکراسی سازی رسانه ها تاکید می کنند (بیلی و وینسک ۱۹۹۷ بعضی استثناها را ارائه کرده اند). در دوران مدرن، نقش رسانه ها در دسترس قرار دادن سیاست (و جامعه)، فراهم کردن اطلاعات، تجزیه و تحلیل، جلسات بحث و گفتگو، یک فرهنگ مدنی مشترک ــ و در یک کلام، یک فضای عمومی ــ جای بحث ندارد. به نظر می رسد آنها در همه جا حضور دارند و به گسترش خود ادامه می دهند. مطمئناً رسانه ها در جهانی شدن دیدگاه معمول درباره دموکراسی مفید بوده اند. آنها در دموکراسی های غربی هم تحسین شده و هم به شدت مورد انتقاد قرار گرفته اند، اما هرگونه که ما درباره آنها قضاوت کنیم، رسانه ها بخش اساسی واقعیت معاصر ما و یک نیروی تاریخی اصلی هستند. در سطح کلان جامعه و خرد زندگی روزمره، دنیای مدرن و به ویژه دموکراسی، به طور کلی بدون رسانه های ارتباطی شناخته نمی شوند (تامپسون، ۱۹۹۵).
عوامل زیادی، دموکراسی مدرن اخیر را شکل می دهند و عاقلانه نیست که ما به ورطه رسانه محوری بیفتیم و خیلی راحت تمام این نیروهای پویه ای را تا حد طرز کار رسانه ها تنزل دهیم، چون اثر آنها تحت تاثیر تعامل با دیگر نیروهاست. به عنوان مثال، آن گونه که ما در مورد مسائل عمومی فکر می کنیم، به سادگی آئینه ای از برون داد رسانه ها نیست بلکه همان گونه که تحقیقات رسانه ها از ابتدا این موضوع را مورد بحث قرار داده اند نتیجه مجموعه متغیرها می باشد. علاوه بر این، رسانه ها، به عنوان نیروی اجتماعی یگانه عمل نمی کنند بلکه به عنوان مجموعه پیچیده ای از نهادها فعالیت دارند. آنها توسط خصوصیات سازمانی داخلی و نیز شرایط اجتماعی خارجی شکل دهی می شوند. در نتیجه، هیچ چیز ذاتاً جبری در خصوص روش عمل رسانه ها و نیز درباره اثر آنها بر دموکراسی و روش تفکر ما درباره جهان و خودمان وجود ندارد.
علاوه بر این، من هنوز هم می خواهم بر موقعیت کلیدی رسانه ها در دگرگونی دموکراسی تاکید کنم. همچنین از این دیدگاه مقابل نیز پشتیبانی می کنم که رسانه ها به حفظ تداوم دموکراسی کمک می کنند، ثبات را از طریق راه های رسمی پوشش دادن سیاست، برقرار و چارچوب های مرجع گروهی را ایجاد می کنند، و عناصر نسبتاً شعائرگرایانه که متمایز کننده شیوه های بازنمود آن هاست را فراهم می کنند. این دو موقعیت، مشخصاً به صورت دوسویه ای انحصاری نیستند: دموکراسی و جامعه، هم پایداری و هم تغییر را به روش های متفاوتی بروز می دهند. این موضوع، تا حدی سوالی در چارچوب زمان است: عموماً، ما خصوصیات تکراری دموکراسی و جامعه را در زمانی کوتاه می بینیم. اما هم چنان که بعد زمانی دیدگاه خود را افزایش می دهیم، تغییرات بیشتر وضوح می یابند. در اینجا من بر تغییرات دموکراسی در دهه های اخیر تاکید خواهم کرد. اگر دموکراسی تحول یافته است، می توان گفت که رسانه ها نیز دگرگونی های شگرفی را متحمل شده اند.
در ادامه بحث، من زمینه را با ارائه خلاصه ای از تعداد اندکی از گرایشات غالب نظری و عملی دموکراسی معاصر آماده می کنم و بعد از آن به تعدادی از موضوعات مربوط به نقش رسانه ها و چگونگی ارتباط آنها با دموکراسی می پردازم. در ابتدا، بر چند گرایش کلیدی که به شدت در حال تغییر رسانه های سنتی (مطبوعات، رادیو و تلویزیون) در سطح ساختاری هستند، تاکید می کنم. سپس به اینترنت می پردازم که انقلابی رسانه ای در طول دهه ۱۹۹۰ ایجاد کرد. بعد از آن، این موضوع را بررسی می کنم که چگونه چنین تغییراتی در ساختار رسانه ای، بر ماهیت ژورنالیسم تاثیر می گذارند و منطق آن را تغییر می دهند. سپس چند نظریه را در این باب پیشنهاد می دهم که نظام حکومتی که مخاطب رسانه هاست نیز چگونه در حال گذار است. در پایان، به طور کلی از دیدگاه دموکراسی بحث خواهم کرد که چگونه رسانه ها برای زندگی سیاسی، جایگاه های فرادستی را برقرار کرده اند می دهند و این مساله ممکن است چه تاثیراتی داشته باشد.

دموکراسی مدرن اخیر

اگرچه عملکرد سیستم های دموکراتیک در دموکراسی های غربی بین کشورهای مختلف فرق می کند، با وجود این، برخی گرایش های عمومی در چند دهه گذشته را می توان تعیین نمود. بسیاری از این گرایش ها، می تواند بدبینی را تحریک کند اما باید به خودمان یادآوری کنیم که این گرایش ها لزوماً مشابه واقعیت کلی نیستند. هنوز هم نیروها و منابع دموکراتیک بسیاری در جامعه وجود دارد ولی ما اگر از توسعه های معاصر غافل شویم گمراه خواهیم شد، چرا که آنها واقعاً در مورد برخی از فرضیات اساسی ما راجع به دموکراسی، شک و تردید به وجود می آورند.
اول از همه ما می توانیم در یک سطح گسترده، رابطه دگرگون شده بین سرمایه، کار و دولت را توضیح دهیم. سرمایه داری، پیش شرط لیبرال دموکراسی شده و هنوز هم به طور مزمن برای آن یک مساله است، چرا که قدرتی اجتماعی ایجاد می کند که ورای نظارت دموکراتیک نهفته است. ساختارهای دولت رفاه پس از جنگ و خط مشی های کینزی مربوط به آن، در زمان خود استراتژی موفقی برای رفتار با چنین تنش هایی [مربوط به سرمایه و دولت] بودند؛ برای گسترش دموکراسی و شهروندی از انواع روش های مختلف دموکراتیک اجتماعی کمک گرفته شد. این مدل تا دهه ۱۹۷۰ با مشکلات جدی مواجه گشت. از آن به بعد، به ویژه در طول دهه ۱۹۸۰ ما شاهد بودیم که دموکراسی های غربی، چرخشی سیاسی داشتند که به نیروهای بازار و تشکیلات اقتصادی خصوصی، آزادی عمل بیشتری داده می شود تا بدین ترتیب چشم انداز اجتماعی را، با کاهش مسئولیت دموکراتیک، تعریف کنند. این موضوع به نوبه خود، جو ایدئولوژیکی را به سمت تاکید بر تناسب بین دموکراسی و سرمایه داری، در عین کاهش وضعیت های دشوار، پیش می برد.
دوم این که می توانیم ببینیم که به نظر می رسد سیستم سیاسی رسمی بیشتر کشورهای غربی راکد است و بیشتر واکنشی به نظر می رسد تا کنش گرا. این سیستم، به واسطه توسعه در محدوده سرمایه داری بزرگ، و نوآوری های تکنولوژیکی تحت الشعاع قرار گرفته و توسعه فرهنگی ـ اجتماعی، به این مسئله، شتاب بخشیده است. محدوده مانور دولت رو به کاهش است. سازمان های مهم و اصلی برای زندگی دموکراتیک به ویژه احزاب سیاسی، در مواجهه با تغییرات عمده در مدرنیته اخیر بی تفاوت شده اند. حاکمیت خود دولت ـ ملت نیز تحت تاثیر شرایط جهانی به ویژه نقش شرکت های فراملی و همچنین نقشی که اتحادیه اروپا در قاره اروپا بازی می کند، قرار گرفته است. در مورد مساله اخیر، این موضوع چالش های دموکراسی در حال توسعه را در سطح منطقه ای نشان می دهد.
سوم این که بین شهروندان، در عرصه سیاست های رسمی، میزان حمایت و مشارکتی که در گذشته وجود داشت، دیده نمی شود. حتی در کشورهایی مانند سوئد که الگوی انتخاباتی آن، پایداری قابل توجهی در طول دهه های اوایل پس از جنگ داشته است، تعداد رای دهندگان و وفاداری به حزب به ویژه بین جوانان در حال کاهش است (هاگینز، فصل ۶ همین کتاب). همچنین می توان علائم روبه رشد بی اهمیتی نسبت به طبقه سیاسی را مشاهده کرد. در بعضی جاها، جو مخرب بدبینی درحال ظهور است و دلسردی گسترده نسبت به سیاست های رسمی، موضوعی است که امروزه افراد زیادی به آن می پردازند (نوریس ۱۹۹۹، پوتنام ۱۹۹۳، سندل ۱۹۹۶). ما در غرب، یک بحران فرهنگ مدنی و شهروندی داریم (بلاملر و گورویچ، ۱۹۹۵) که می توان آن را به رخوت فرهنگی فراگیر ربط داد (بلا و همکاران، ۱۹۸۵). به نظر می رسد، افراد زیادی در جوامع غربی در بهترین حالت خود، هویت های ابتدایی ای به عنوان شهروندان، اعضاء و مشارکت کنندگان بالقوه جامعه سیاسی دارند. این جو «ضد سیاست» را باید به عنوان پیامد ناتوانی سیستم سیاسی در برآوردن انتظارات اجتماعی و فقدان دیدگاه سیاسی جایگزین و مستدل شناخت. تزلزل اقتصادی، بیکاری، دستمزدهای اندک، کاهش خدمات اجتماعی، شکاف روبه رشد طبقات، شرایط دشوار زیست ـ بومی و حس ناتوانی بین بسیاری از شهروندان، همگی بخشی از این نما هستند.
چهارم این که خود طرز حکومت در حال ناهمگونی بیشتر است و به نظر می رسد از نظر اجتماعی در حال تقسیم شدن می باشد. در «عقب نشینی بزرگ» (باگز، ۱۹۹۷) از عرصه نگرانی های معمول و سیاست، ما یک عقب نشینی همزمان از هویت های جمعی بزرگ تر و همین طور حساسیت جامعه به سمت «آگاهی محصور» را می بینیم. این گونه مناطق محصور ممکن است کانون سیاسی داشته باشند یا نداشته باشند. این تفرق، چندین منشا دارد ولی دو مورد از آنها برای ما مهم است. اولی باید با کثرت گرایی سبک زندگی در مدرنیته اخیر ارتباط داشته باشد. همان گونه که گوناگونی علایق و تمایلات اجتماعی زیاد می شود، عموماً فرهنگ پیشرفته مشتری، باعث توسعه افزایش «گروه بندی های تخصصی» یا حتی ــ به اعتقاد برخی ناظران ـ «نو قبیلگی» می شود (اکسفورد، فصل یک این کتاب). مورد دوم، با موضوع چندفرهنگی ارتباط دارد؛ چرا که چندگانگی قومی و مذهبی بسیاری از کشورهای غربی رو به افزایش است. این نیروهای کانون گریز، دموکراسی وابسته به دولت-ملت که به واسطه همسان بودن و داشتن فرهنگ عمومی یکپارچه مشخص می شوند را دچار مشکل می کند. هر دوی این گرایش ها، به ترویج چارچوب های مرجع و تعهدات فردی ورای مرزهای دولت ـ ملت نیز کمک می کند (به طور مثال فرهنگ جهانی جوانان، جنبش های اجتماعی فراملی، جوامع پراکنده و دور از وطن).
مورد آخر اینکه یک نشانه متقابل وجود دارد که محدوده فکری متفاوت و خوشبینانه تری را حداقل در مورد مشارکت شهروندان فرا می خواند و تا حدی آن روی سکه موضوع قبلی است و می توان گفت که شکلی از «سیاست جدید» را نشان می دهد (گیدنز، ۱۹۹۱، مباحث مربوط به «سیاست زندگی»). بی احساسی سیاسی ظاهری و قطع ارتباط از سیستم سیاسی موجود لزوماً نشانه بی علاقگی به خود سیاست نیست. اگر نگاهی به آن سوی سیاست انتخابات رسمی بیندازیم، می توانیم علائم مختلفی ببینیم که بیان می دارند افراد بسیاری مشارکت در سیاست را متوقف نمی کنند بلکه به نسبت، توجه سیاسی خود را به خارج از سیستم پارلمانی معطوف می کنند. یا اینکه آنها، در فرآیند تعریف مجدد از آن چیزی قرار دارند که غالباً سیاست را در زمینه جنبش های اجتماعی تشکیل می دهد (مولگن، ۱۹۹۴). مرزهای موجود بین سیاست، ارزش های فرهنگی، فرآیندهای هویت و روش های محلی خوداتکایی در حال تغییر هستند (بک، ۱۹۹۸) و جامعه مدنی و سیاسی از یکدیگر کمتر قابل تشخیص می شوند. سیاست، نه تنها فعالیتی هدفمند برای دستیابی به اهدافی معین است، بلکه فعالیتی گویا و کنش گرایانه نیز می باشد (استریت، فصل ۱۰ همین کتاب).
این سیاست جدید، به واسطه مشارکت شخصی به جای جمعی و نیز تاکید بیشتر بر مسائل انفرادی به جای پلت فرم های اساسی یا ایدئولوژی ها مشخص می شود (بنت، ۱۹۹۸). بعضی، بر این ادعا هستند که بخشی از این توسعه را می توان به عنوان تغییر عقیده از سیاست مبتنی بر تولید به سمت سیاست مبتنی بر مصرف در نظر گرفت و نسبت به گذشته، توجه سیاسی هر چه بیشتر به سمت نیاز مشتریان و مصرف کنندگان طراحی و ساماندهی می شود (گیبنز و ریمر، ۱۹۹۹). به علاوه، فعالیت سیاسی در سیاست جدید، بیشتر موردی و کمتر وابسته به سازمان های سنتی و نخبگانی که کادر دائمی پشتیبانان خود را سازماندهی می کنند، است و به واسطه شبکه های غیرمتمرکز مشخص می شود. ما علاوه بر جنبش های اجتماعی به ویژه در زمینه های زیست ـ بومی، فمینیسم، صلح و خودیاری اجتماعی، تعداد زیادی سازمان غیردولتی را نیز می بینیم که می توانند مشارکت شهروندان را سازماندهی و حتی فراتر از مرزهای ملی جذب کنند. به هرحال، این که آیا این گونه توسعه ها برای بهبود دموکراسی واقعاً مفید است یا نه، البته مورد بحث است ولی آنها، درهایی را به سوی راه های جدید تفکر درباره چشم انداز سیاسی معاصر باز می کنند.

بازسازی رسانه های سنتی

اصولاً رسانه ها، نهادهای اجتماعی هستند که عمدتاً به شکلی تجاری برای سوددهی، سازمان دهی شده اند. به عنوان نهاد، آن چه که آنها انجام می دهند، فراهم کردن محیط غالب نمادین جامعه، همراه با الگوهای ارتباطاتی است که به طرز پیچیده ای، محدوده اجتماعی را شبکه ای می کنند. فعالیت آنها، توسط اقتصاد سیاسی و نیز محیط های فرهنگی ـ اجتماعی ای که در آن فعالیت می کنند (مانند رفتار و دیدگاه های مخاطبان) امکان پذیر می شود و در عین حال تحت فشار قرار می گیرد. همچنین ساختارهای سازمانی و روش معمول آنها و افق و آرزوهای شغلی مردمی که در آن کار می کنند نیز عناصر مهمی در این خصوص هستند. به عنوان مثال، گاهی اوقات ایده آل های حرفه ای ژورنالیست ها با ایده آل های تصمیم گیران اقتصادی در تعارض است. پارامترهای قانونی برای فعالیت آنان از خط مشی های قانون گذاری که خود، یک محدوده سیاسی کلیدی است مشتق می شود و تنها توسعه فنی نیست که بر چگونگی فعالیت و توسعه سازمان های رسانه ای تاثیر می گذارد (مثلاً تلویزیون می تواند نسبت به مطبوعات کارهای متفاوتی انجام دهد و دیجیتالی شدن در حال ایجاد تغییر در هر دوی آنها است).
بعضی از چیزهایی که در رسانه ها ارائه می شود ناشی از ابتکارات و آداب و رسوم حرفه ای خود رسانه ها است (به طور مثال ژورنالیسم تحقیقی(۲۲)). بیشتر این ها، از رابطه همزیستی بین رسانه ها و نقش آفرینان بیرونی و به طرز قابل توجهی، وابستگی متقابل ژورنالیست ها و نخبگان سیاسی پدید می آید. بعضی از خروجی های رسانه ها، نتیجه مستقیم ابتکارات عمل بیرونی است (به عنوان مثال، سیاست مداری، یک کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد). گفتمان های مردمی مایل به اسطوره سازی ژورنالیست ها به عنوان قهرمان (و گاهی اوقات آدم های پست) است. به هرحال، پاسخ به این پرسش کلاسیک که چرا خروجی رسانه ها مشابه کاری است که معمولاً انجام می دهند، یا چرا آن ها، رویدادی ویژه را به روشی معین تحت پوشش قرار می دهند را باید در یک کنش و واکنش پیچیده از شرایط سازمانی درک کرد (شادسون ۱۹۹۶ را برای یک بازنگری کلاسیک از دیدگاه های جامعه شناختی درباره تولیدِ خبر ببیند).
کلید شناخت نقش رسانه ها در دگرگونی دموکراسی، شناخت این موضوع است که چگونه شرایط ساختاری رسانه ها تغییر می کند و این کار برای روش فعالیت آن ها، چه معنا و مفهومی دارد. تغییرات اجتماعی ـ فرهنگی بین مخاطبان تاثیراتی دارد که در زیر بحث خواهد شد. بی واسطه ترین آن ها، پنج گرایش تقویت کننده متقابل است که به شدت در حال تغییر چشم انداز رسانه ها می باشد: تجاری سازی، تمرکز، جهانی شدن، آزاد گذاری و تکثیر. مسلماً دیجیتالی شدن نیز گرایشی به شدت مهم است ولی به خاطر شرح و توضیح بیشتر، در بخش بعدی آن را مورد بحث قرار خواهم داد.
تجاری سازی
همه رسانه ها مجبورند مسائل مالی خود را برنامه ریزی کنند و با در نظر گرفتن استثناهایی در مورد اطلاع رسانی خدمات عمومی که در محدوده اروپای غربی، قوی و در آمریکا ضعیف شده است، رسانه ها از آغاز به عنوان بخش های تجاری سازماندهی شده اند. رسانه ها، سازمان هایی در تجارت برای پول سازی برای ذینفع های خود هستند. در مطبوعات، انگیزه سوددهی به صورت سنتی به واسطه قابلیت تشخیص هدف عمومی و مسئولیت پذیری، با مقادیر متفاوتی از موفقیت، متعادل شده است. در مورد رادیو و تلویزیون خصوصی، یک حس مشابه مسئولیت پذیری اجتماعی وجود داشته است. گرچه این موضوع توسط چارچوب های قانون گذاری، یعنی درخواست خروجی حداقل اخبار و مسائل جاری، در کنار سایر چیزها، تقویت شده است.
ضروریات تجاری در چند دهه گذشته به دلایل مختلفی قوی تر، و تعادل بین مسئولیت پذیری و سود شخصی به سود مورد دوم، به طور مداوم انجام شده است. اهداف هنجاری، به طرز فزاینده ای، با محاسبات اقتصادی جایگزین می شوند (مک مانوس ۱۹۹۴، آندروود ۱۹۹۵. برای توضیح مختصر درباره دیدگاه اقتصاد سیاسی رسانه ها گلدینگ و ماردوک ۱۹۹۶، و برای توضیح بیشتر مسکو ۱۹۹۶ را ببینید). در جو تجاری فعلی، بسیاری از روزنامه ها، در جلب نظر مخاطبان به ویژه جوانان دوران سختی را می گذرانند در حالی که دیگر رسانه ها به طرز موفقیت آمیزی برای جلب نظر آنان رقابت می کنند. مطبوعات نخبه در بیشتر کشورها رو به کاهش و شکل های مردم پسند ژورنالیسم رو به افزایش است.
تمرکز
برای مطبوعات و پخش رادیو و تلویزیونی خصوصی، تجاری سازی از تمرکز مالکیت و ویژگی توسعه رسانه به عنوان تجارتی عمده، امری جدا نشدنی است. رسانه ها، الگوهای عمومی موجود در اقتصاد را دنبال می کنند. امپراتوری های رسانه ای گسترده ای در سطح جهان ظهور و مالکیت را در دست های تعداد اندکی از شرکت ها متمرکز کرده اند. چنین غول هایی مانند تایم وارنر و اِی.او.ال، دیسنی، شرکت خبری روپرت مورداخ و بِرتِلسمن، تقریباً جزء شرکت های رسانه ای جهانی پیشرو هستند که به دنبال آن ها، سه یا چهار دوجین از شرکت های اندکی کوچک تر قرار دارند. همه این ها، با هم، بر چشم انداز رسانه ای دنیای مدرن تسلط دارند. دارایی این شرکت ها، کلیه مراحل فعالیت رسانه ای از تولید تا توزیع، سخت افزار و نرم افزار را در تمام شکل ها و تکنولوژی های رسانه ای در بر می گیرد.
صنعت رسانه، به طرز قابل توجهی، از طریق شرکت های همکار و ادغام شده در حال تلفیق با ارتباطات دوربرد (ای.تی. اند تی با دایرِکت تی وی) و صنعت کامپیوتر (مثل مایکروسافت و ان بی سی، تایم وارنر با اِی.او.ال) است. این گرایش ها و اثرات آنها بر دموکراسی در نوشته های زیادی تجزیه و تحلیل شده اند (آلین، ۱۹۹۷؛ هرمن و مک کسنی، ۱۹۹۷؛ لاکرویکس و ترمبلی، ۱۹۹۷؛ مک کسنی، ۱۹۹۹؛ شیلر، ۱۹۹۹؛ ساسمن، ۱۹۹۷). بر اساس نوشته های بالدوین و همکاران، ژورنالیسم و کارکرد توزیع اطلاعات، «به دست تاجران و مدیرانی خواهد افتاد که تنها به عنوان یک فرد غیرمتخصص در معرض سنت ها و اخلاق ژورنالیسم قرار می گیرند» (۱۹۹۶، ص ۳۹۷). فرهنگ ژورنالیسم با وظایف انتقادی و حمایت آن از آزادی بیان، فرهنگ این سازمان ها نیست. نیروهای تمرکززا، حتی در سطح محلی نیز احساس می شوند: بیشتر مناطق آمریکا تنها یک روزنامه دارند که مالک بیشتر آنها شرکت های غیرمحلی ای هستند که کمترین حدِّ ممکنِ تعهد ژورنالیستی را دارند.
جهانی شدن
مایکل تریسی (۱۹۹۸، ص ۴۶)، بر این عقیده است که نیمی از ۵۰۰ شرکت رده بالای آمریکا علناً اظهار می کنند که به یک کشور خاص تعلق ندارند. در مقوله ارتباطات، ما شاهد یک ویژگی جهانی روبه رشد مالکیت و فعالیت رسانه ها نیز هستیم. شرکت های بزرگ رسانه ای نقش آفرینان جهانی هستند که به صورت فراملی عمل می کنند. جهانی شدن در ارتباط با رسانه ها می تواند به معنای مالکیت فراملی باشد که توانایی ایجاد مشکلاتی را در خصوص پاسخ گویی و پاسخ پذیری دارد. به هرحال، جهانی شدن، می تواند به معنای فعالیت های رسانه ای فراملی نیز باشد (بارکر ۱۹۹۷ در مورد تلویزیون را ببینید). به عنوان مثال، کشورهای اروپایی مجبور بودند با ظهور تلویزیون های ماهواره ای، از ادعای خود درباره حاکمیت ملی امواج، چشم پوشی کنند و مطمئناً اینترنت نیز نسبت به مرزهای ملی بی تفاوت است. اثرات چنین بالندگی هایی، پیچیده است، گرچه ما نباید مشارکت بالقوه مثبتِ چنین بالندگی هایی را در افزایش چارچوب های مرجع و مشارکت اجتماعی شهروندان، دست کم بگیریم (کلمن، فصل ۵ این کتاب). به عنوان مثال، مشارکت همگانی در بسیاری از رویدادهای بین المللی ــ سرکوب سیاسی، بلایای محیطی، قحطی و غیره ــ به واسطه پوشش جهانی رسانه ها به ویژه تلویزیون امکان پذیر شده است. این موضوع حتی زمانی که هدف بیشتر انتقادها به صورت موجهی، ماهیت پوشش رسانه ای (مثلاً جنگ خلیج فارس) و عدم پوشش بسیاری از نقاط دنیا است، درست می باشد.
آزادگذاری
اگر توسعه اقتصادی، تجاری سازی شدید، تمرکز و جهانی شدن را به دنیا آورده، آزادگذاری قابله آن بوده است. آزادگذاری، فرآیند سیاست گذاری ای است که به وسیله آن قوانین و دستوالعمل های مختلفی که دولت ها از آن برای شکل دهی مالکیت، تامین بودجه و فعالیت های مداوم رسانه ها استفاده می کنند، پس گرفته یا تضعیف می شوند، یعنی فرآیندی که اساساً، سیاسی است و قدرت و علائق نقش آفرینان مختلف را نشان می دهد. مسلماً قانونمند کردن و آزادگذاری رسانه ها، در دوره بازسازی عمیق چشم انداز رسانه ها، موضوع نگرانی شدیدی است (مک کویل و سیمون، ۱۹۹۸).
در دهه های اخیر، آزادگذاری در پخش رادیو و تلویزیونی همراه با گذار در بسیاری از کشورهای اروپای غربی، از انحصارگرایی های خدمات عمومی گرفته تا سیستم های ترکیبی، به شدت جلوه گر شده است. خود پخش رادیو و تلویزیونی خدمات عمومی نیاز به بازسازی سازمانی دارد. تقریباً تمام چنین سازمان های اطلاع رسانی تا دهه ۱۹۸۰ با مشکل مالی و همچنین اتهامات پدرسالاری و رکود و نیز در برخی کشورها رابطه بسیار نزدیک با دولت، که البته نادرست هم نبودند، مواجه بودند. به هرحال، همان گونه که بسیاری بحث کرده اند (مقایسه کنید با تریسی ۱۹۹۸)، سوال این است که آیا سیاست آزادگذاری در تضعیف ماموریت خدمات عمومی که شامل افزایش دموکراسی بوده، مشارکت کرده است یا نه. (گراهام و دیویس، ۱۹۹۷).
اطلاع رسانی خدمات عمومی بر اساس ایده آل فراگیری مورد استفاده قرار می گیرد. هدف آن حقی برای همه شهروندان است و تلاش می کند به جامعه در تمامیت آن، از راه تنوع برنامه سازی خود کمک کند و فرض آن، پرداختن به مخاطبان به عنوان عموم مردم است نه بازار. مشخصاً میزان موفقیت آن در کسب این هدف متفاوت است ولی به طرز قابل توجهی، هم چنان به عنوان یک توافق عمومی هنجاری در ارتباط با ماموریت و مکانیزم پاسخ گویی اجتماعی باقی می ماند. تغییر شرایط اطلاع رسانی، به گونه ای مهم، این توافق عمومی و هر گونه احتمال پاسخ گویی را تضعیف کرده است. در حالی که خدمات عمومی در بیشتر کشورها خود را بازسازی و ساده تر کرده است، امروزه این گونه خدمات، شامل یک نسبت رو به کاهش خروجی کلی اطلاع رسانی است، و وجود آنها کمتر پیداست. مسئولان اطلاع رسانی جدید تجاری به سهم خود در رابطه با برنامه ریزی و اجرای قوانینی که بعضی وقت ها مشکل هستند، محدودیت های کمتری برای رسانه ها وضع کرده اند.
تکثیر
نتیجه مهم این گونه توسعه ها، این است که امروزه ما نسبت به بیست سال پیش کانال های ارتباطی بسیار زیادتری داریم. تلویزیون های کابلی و ماهواره ای، کانال های زیادی ارائه می کنند که تعداد آنها در برخی شهرها به حدود ۱۰۰ عدد می رسد(۲۳). اگر تعداد روزنامه ها تا حدی کم شده، رشد مجلات در دو دهه گذشته انفجاری بوده است و اینترنت (قسمت زیر را ببینید) نه تنها حجم به ظاهر بی پایانی از اطلاعات را ارائه می کند، بلکه به طرز روبه رشدی به خروجی رسانه های سنتی وابسته تر می شود. هم چنان که تراکم محیط های نمادین و دسترسی ما به اطلاعات، شدیداً و به سرعت افزایش می یابد، رسانه سازی جامعه و فرهنگ نیز با سرعت انجام می شود. در حالی که بیشتر محیط های رسانه ای، به سمت طراحی برای سرگرمی، فراغت و مصرف پیش می روند، غیرمنصفانه است که بگوییم اخبار و مسائل فعلی در هاله قرار گرفته اند. آنها نیز عمدتاً در شبکه و تلویزیون، در حال زیاد شدن هستند. آیا این روندها برای دموکراسی خوب است؟ هرمان و مک کسنی (۱۹۹۷، ص ۱) شرایط فعلی را به طور مختصر شرح می دهند:

از اوایل دهه ۱۹۸۰، بازسازی شدیدی در صنایع رسانه های ملی، همراه با ظهور یک بازار رسانه ای تجاری جهانی و واقعی صورت گرفته است. سیستم رسانه ای جهانی جدید و روبه رشد، تحت تسلط سه یا چهار دوجین از شرکت های بزرگ فراملی قرار دارند و کمتر از ده تای آن ها، عمدتاً شرکت های مختلط رسانه ای آمریکایی هستند که در بازارهای جهانی، بزرگ تر و موفق ترند. خصوصیت اصلی گروه رسانه های جهانی، علاوه بر تمرکز قدرت رسانه ها، تجارت پیشگی تمام و کمال و کاهش مشخص همراه آن در اهمیت نسبی اطلاع رسانی عمومی و کاربرد استانداردهای خدمات عمومی است. چنین تمرکزی از قدرت رسانه ها در سازمان ها که وابسته به حمایت تبلیغات عمدتاً ذینفع هاست، برای مشارکت شهروندان در موضوعات عمومی، شناخت مسائل همگانی و بنابراین طرز کار موثر دموکراسی، خطری واضح و موجود به شمار می رود.

تکرار می کنم که ما داریم راجع به گرایش ها صحبت می کنیم. این گونه توسعه ها به این معنا نیست که فضای عمومی رسانه ای شده در دموکراسی های غربی ناامید کننده است، ولی جهت این توسعه ها مهم است. بنابراین، در حالی که ژورنالیسم در حال تکثیر است، به گونه ای روبه رشد، وضعیت غالب خود به عنوان نهادی که هدفش کمک به صلاح همگان است را از دست می دهد. در زمینه منطق تجاری نیز، این کمک به خیر و صلاح همگانی، در حال تبدیل به یک کالای رسانه ای در زمره بقیه کالاهاست. این تغییرات ساختاری رسانه ها به صورت متقابل با دیگر تمایلات اجتماعی سر برآورده است مثل بحران دولت رفاه، وضعیت های دشوار پروژه های ملی در دنیایی که به سمت جهانی شدن می رود، و افزایش قدرت نیروهای بازار. در مجموع این موارد ما را به تفکر مجدد درباره تعریف و امکان پذیری دموکراسی در آینده وا می دارد. ولی برای شناخت بهتر شرایط فعلی، بیایید نگاهی به اینترنت داشته باشیم که به آن امید دموکراتیک زیادی می رود.