فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نامه‌های شفاهی

نسخه الکترونیک کتاب نامه‌های شفاهی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نامه‌های شفاهی

سلام به آنها که دست می­زنند. سلام به آنها که می­دانند چرا دست می­زنند. سلام به خودم که نمی­دانم چرا دست می­زنم. که همیشه با شنیدن صدای دست دیگرها من هم دست زده­ام بی آنکه بدانم برای کی و چرا دست می­زنم و یا چقدر باید دست بزنم. گاهی به خودم می­گویم ما که ماهی نیستیم از دریا آمده باشیم. ما عقل داریم باید کارهامان را بر اساس خرد انجام دهیم. باید فکر کنیم.
دست زدن مثل خمیازه کشیدن غیرارادی نیست. کار مهمی است. و نتایج اجتماعی مهمی دارد. گاهی در سرنوشت خودمان اثر دارد. مبادا او، آنکه برایش دست می­زنیم شخص ناقلایی باشد. خدای نخواسته دزد یا ستمکار باشد. کسی که دیگرها را کتک می­زند یا آنها را زندانی می­کند، کسی که لایق دست زدن نیست.
من باید بدانم زیرا همواره تاریکی یک گوشه پنهان نشسته روشنایی را می­پاید. شاید دست زدن هم نیاز به آموزش دارد. بهتر است که هنرستانی برای یاد دادن دست زدن درست شود. کم­کم جشنواره­های دست زدن راه بیفتد. هر ساله قهرمان دست زدن انتخاب کنیم و جایزه‌های بزرگ بدهیم.
دست زدن پدیده­ای دیرینه سال است. در باستان­شناسی دست زدن سنگ­نگاره­هایی در غارهاست که نشان می­دهد انسان­های تاریخی در صف­های طولانی ایستاده­ و دست می­زدند برای کسی یا کسانی که دیده نمی­شوند.
اگر دست زدن خوب است، خوب است ما برای درخت دست بزنیم که میوه می­دهد. برای باد، برای نسیم­ها، گندم­زارها برای رودخانه­ها دست بزنیم. برای کتاب خوب در غیاب نویسنده­اش، برای کوه­ها که ساکنند، دریاها، موج­ها، برای گنبد مسجد شیخ لطف­الله، برای کفش و کت و کلاهی که کارگر ایرانی درست کرده، برای رفتگری که در سرمای نیمه­شب زمستان شرافتمندانه کار می­کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پوینده
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نامه‌های شفاهی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

***
با مهمان­هامان عازم رستورانی در بالای شهر بودیم. در راه درباره­ی هوش سرشار خودمان حرف می­زدیم و از چند خیابان مانده به رستوران دنبال جای پارک می­گشتیم. در خیابان­ها جای سوزن انداختن نبود. ماشین­ها سپر به سپر پارک شده بودند. به در رستوران که رسیدیم هر کسی پیشنهادی داد. یکی از مهمان­ها گفت تا دوباره برگردیم دنبال جای پارک شب­مان، سحر شده. که یکباره معجزه­ای رخ داد. درست روبه­روی در رستوران جایی خالی شد. ما چنان خوشحال شدیم که از فرط شادی مثل بچه­ها برای پیدا شدن جای پارک دست زدیم، هورا کشیدیم، خندیدیم و بلافاصله پارک کردیم.
شادمان به سمت میزی که رزرو کرده بودیم رفتیم، جاگیر شدیم. و از فرط شادی لیوان لیوان آب می­نوشیدیم. که یکباره آقای محترمی آهسته در گوش چپم سلام کرد و گفت: میشه یک دقیقه وقت­تون رو بگیرم؟
گفتم: بله.
گفت: واقعیت منزل ما آن روبه­روست. این رستوران زندگی همه را در این محله مختل کرده. ما هرشب، برای پارک اتومبیل دچار دردسر می­شویم. هر شب، مجبوریم دو کیلومتر دورتر پارک کنیم. همسر من باردار است. شما شامی میل می­کنید و می­روید اما من و همسرم صبح زود باید بدوبدو چند خیابان را بدویم تا که به ماشین برسیم. ممکنه خواهش کنم شما ماشین­تان را جابه­جا کنید تا ما اینجا روبه­روی منزل خودمان پارک کنیم؟
من نگاهی به خانواده­ام و مهمان­ها انداختم با شرمی گل­بهی گفتم: بله، با کمال میل.
او تشکر کرد و رفت. من همینکه برخاستم همه گفتند ما هم با تو می­آییم. همه باهم رفتیم ماشین را از پارک درآوردیم و به اتفاق عازم پیدا کردن جای پارک جدید شدیم. چند خیابان را دور زدیم، جا نبود. از یک میدان­گاهی گذشتیم تا بالاخره پشت خرابه­ای جایی پیدا شد. به زحمت بسیار ماشین را پارک کردیم و از آنجا با تاکسی دوباره عازم رستوران شدیم.
در راه هم همه از هوش بسیار خودمان حرف زدیم تا رسیدیم. دیدیم رستوران قیامت است. به سختی راهی به میز خودمان باز کردیم. اما با تعجب دیدیم خانم و آقایی میز ما را اشغال کرده­اند، مشغول شام خوردن هستند. من به خانم که روبه­رو نشسته بود سلام کردم گفتم: ببخشید به نظرم اشتباه شده این میز رزرو ماست.
او بی­واژه به آقایی که روبه­رویش بود اشاره کرد. آن آقا هم با دهان پر گفت: اشکالی نداره تا شما یک دوری بزنید ما هم شام خورده­ایم و رفته­ایم.
من در حال تشکر از ایشان احساس کردم صدا آشناست. کنجکاو خودم را جلو کشیدم، دیدم ایشان همان آقایی است که گفتند منزل­شان روبه­روی رستوران است، همسرشان باردار است و هر روز صبح باید بدوبدو چند خیابان بدوند تا به ماشین­شان برسند. من با حیرتی چاک چاک به او و همسرشان که باردار نبودند نگاه می­کردم تا که آنها شام­شان را خوردند و رفتند. ما و مهمان­هامان از دیدن آن نمایش بامزه آنقدر خندیدیم که برای روده­بُر نشدن مجبور شدیم هر یک انگشت شست­مان را بالا بیاوریم و همه به شست­های خودمان نگاه کنیم.
چه شب فراموش­نشدنی­ای! چقدر خندیدیم. البته خنده­مان زمانی به اوج رسید که دیدیم صورت­حساب آنها به صورت­حساب ما سنجاق شده. چه شبی! از رستوران درآمدیم. با خنده و شادی پیاده می­رفتیم و در طول راه هم از روان­شناسی ارتباط شهری و باهوش بودن خودمان حرف می­زدیم. تا که به خرابه­ای که ماشین را پارک کرده بودیم رسیدیم. سوار شدیم و همگی با شادی و خنده به آواز می­خواندیم:

چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
***
مردی در یک شرکت توزیع گوشت یخ­زده کار می­کرد. یک روز در آخر هفته پس از پایان کار و ترک شرکت، برای سرکشی به گاوها و گوسفندهای منجمد شده به سردخانه­ی شرکت می­رود که غفلتاً در سردخانه بسته می­شود و او در آنجا گیر می­افتد. وحشت­زده شروع می کند به فریاد زدن. فریاد می­کشد: در را باز کنید... کمک... کمک... منو نجات بدید... این در بسته رو باز کنید...
اما صدای او به جایی نمی­رسد. با اینکه می­داند فریادهای او در سردخانه فایده­ای ندارد اما دست از تلاش نمی­کشد. با تحملی چاک چاک تا جان دارد فریادها می­کشد. تا که کم­کم سرما در جانش رخنه می­کند، لب و دهانش یخ می­زند. چند ساعتی می­گذرد. مرد بیچاره در حالی که عاشق زندگی است چهره­ی مرگ را در نزدیکی خودش می­شناسد. دلش چروک می­شود. اشک­هایش روی گونه­هایش قندیل می­گردد که یکباره معجره­ای رخ می­دهد. در سردخانه باز می­شود. نگهبان شرکت در سردخانه را باز می­کند، صدا می­زند: کسی اینجاست؟ شما اینجایی؟
مرد یخ­زده به ناله می­گوید: بله... من اینجایم.
نگهبان او را پیدا می­کند و از سردخانه بیرون می­برد. کمک می­کند مرد زنده شود. هنگامی که یخ مرد نیمه­جان آب می­شود، از نگهبان شرکت می­پرسد: چه کسی تو را برای نجات من فرستاد؟ شما از کجا فهمیدی من در این سردخانه افتاده­ام؟
نگهبان می­خندد می­گوید: هیچ کس، هیچ کس به من نگفت که شما در سردخانه گیر افتاده­ای. من خودم دنبال شما می­گشتم.
مرد می­پرسد: چرا دنبال من می­گشتی؟ چکار داشتی؟ ما که همدیگر را نمی­شناسیم.
نگهبان می­گوید: از میان صدها نفری که در این شرکت کار می­کنند، تنها چند نفرند که وقتی مرا می­بینند به من سلام می­کنند. یکی از آنها شما هستی. شما تنها کسی هستی که هم سلام می­کنی و هم از من خداحافظی می­کنی. امروز صبح که آمدی به من سلام کردی اما وقتی شرکت تعطیل شد با من خداحافظی نکردی. من قبول نکردم که بی خداحافظی با من از شرکت بیرون رفته باشی. بنابراین همه جا را دنبال شما گشتم. هیچ کجا نبودی، آخر سری به سردخانه زدم و شما را آنجا پیدا کردم.­
سلام فقط یک کلمه است اما یک کلمه­ی معجزه­گر. در این یک کلمه انرژی­های غافلگیرکننده­ای پنهان شده. سلام قادر است دشمنی را تبدیل به دوستی کند. آن هم به سرعت برق و باد. من سلام را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. دلم می­خواهد شبانه روز به شما سلام کنم. از اول به این کلمه علاقه داشته­ام. همیشه آرزو داشتم به همه­ی هم­وطنانم سلام کنم. به همه­ی مردم دنیا سلام بدهم. اما خجالت می­کشیدم. به خودم می­گفتم چطور به همه سلام کنم؟ به آنها که نمی­شناسم، به آنها که اوقات­شان تلخ است. من از کجا بدانم عکس­العمل­شان چیست؟ اگر خشمگین باشند و در پاسخ سلامم ناسزا بگویند، بگویند سلام و زهرمار یا کتکم بزنند، چه؟ به خودم گفتم خوب بزنند! می­گویم حیف لگد نازنین­تان نیست به خاطر من اذیتش می­کنید؟ اما باز می­ترسیدم سلام کنم. شرمی گل­بهی مانع می­شد. تا آن شب، آن شب سرد پاییزی که خواهرم ناخوش شد. برای من آن شب شبی فراموش نشدنی است.
خوب پیش­پیش عرض کردم که من از کودکی عاشق سلام کردن به هم­وطنانم بودم. چه آنهایی که می­شناختم، زلف گره زده داشتم و چه آنها که نمی­شناختم. اما به همه سلام نمی­کردم، خجالت می­کشیدم. تا آن شب که خواهرم ناخوش بودند و ما باهم نیمه­شب به اورژانس رفتیم. شب سردی بود. اورژانس شلوغ بود. هم­وطنان ناخوش بسیاری در انتظار نشسته بودند منتظر نوبت. همچنان که همه­ی ما ساکت در سالن انتظار نشسته بودیم پزشک کشیک اورژانس وارد سالن شدند، به طرف من آمدند و گفتند: الان خسرو تماس گرفت. سر فیلم­برداری بود. گفت کمی قلبش بد می­زند. قرار است بیاید اینجا ببینم چطور است. دکتر فلاح گفت به خسرو گفتم صالح­علا هم اینجاست. خسرو گفت به محمد بگو بشینه تا من بیام، کارش دارم. پس تو هم بمون تا خسرو بیاد.
گفتم چشم. مدتی گذشت چند نفر بیرون آمدند، چند نفر رفتند تو ولی هنوز خیلی­ها منتظر نشسته بودند. که دیدم استاد خسرو شکیبایی وارد اورژانس شد. همین که وارد شد، نزد یکان­یکان هم­وطنانی که آنجا نشسته بودند رفت و سلام کرد: سلام... سلام... سلام... من هم او را تماشا می­کردم. به خودم می­گفتم اِ... چه خوب وقتی هنرمند بزرگی مثل او به همه سلام می­کند، پس من که کسی نیستم چرا به همه سلام نکنم؟ همان شب تصمیم گرفتم از فردا به همه­ی هم­وطنانم سلام کنم حتا اگر جواب سلامم را ندهند یا مسخره­ام کنند.
گاهی الگوی زندگی ما هنرمندان­مان هستند، گاهی فیلسوف­ها، دانشمندها، شاعرها، آموزگارها، رفتگرهای عزیزمان. از آن شب سال­ها گذشته. خود استاد شکیبایی سال­هاست عازم عالم ناز شده اما من هربار که سلام می­کنم یاد او از دلم رد می­شود که سلام کلید قفل­های اجتماعی است. سلام خوب است. امتحانش مجانی است.
***
گل­های مصنوعی مرا ببخشید که پیش­تر شما را دوست نمی­داشتم. زیرا الگوی من در زندگی زنبورها و زالوهای نازنین بودند. که می­دیدم زنبورها به شما اعتنایی ندارند، از شما عسلی نمی­سازند. من هم در زندگی از آنها الهام می­گرفتم. با خودم می­گفتم زنبورها صدوپنجاه میلیون سال است که طراحی و ساختمان خانه­هاشان را تغییر نداده­اند ولی همچنان خوشبخت و شادمان­اند در حالی که من دائماً خانه­ام را تغییر داده ام؛ از غاری در کوه، به طبقه­ی چهارم آپارتمانی حوالی سیدخندان رسیده­ام. اما هنوز به اندازه­ی زنبورها خوشبخت نیستم تا آن شب، شبی که در تلویزیون دیدم زنبورهای عزیز به تازگی با شما گل­های مصنوعی معاشرت دارند و با اشتیاق عسل مصنوعی می­سازند.
من در اول تعجب کردم اما به خودم گفتم تلویزیون که هرگز چیز غیرواقعی نشان­مان نمی­دهد. پس من باید متناسب آنچه دیده­ام عقیده­ام را تغییر دهم. عجیب­تر اینکه همان شب خوابی دیدم که در باغ بزرگی قدم می­زنم در اجتماع عظیمی از درخت­های سیب. دلم خواست من هم از آن باغ بزرگ سیبی بچینم. سیبی چیدم اما احساس کردم سیب سبکی است. با خود گفتم آخر سیب به این زیبایی، رسیده و سرخ چرا پوک است؟ چنانکه هرچه گاز می­زدم افاقه نمی­کرد.
فهمیدم خود این باغ بزرگ طبیعی است اما سیب­هایش مصنوعی­اند. با این وجود من هم مثل دیگرها نتوانستم از محصولات این باغ بزرگ دل بکنم. یک دامن سیب چیدم و در عالم خواب عازم منزل پدری­ شدم. هنگامی که رسیدم دیدم پدر و مادرم کنار یک سبد سیب سرخ شسته شده، نشسته­اند. چه سیب­هایی! هنوز قطره­های آب از روی­شان می چکید. من هم در پالوده کردن آن سیب­ها کمک کردم. در همان حال پدرم به سیب­های من اشاره کردند گفتند: آنها را هم قاطی کن.
گفتم: پدر، این سیب­ها مصنوعی­اند.
پدرم گفتند: عیبی ندارد تو اکنون در عالم خوابی. در عالم خواب سیب مصنوعی هم آبدار و خوشمزه است.
گفتم: چشم.
من سیب­های مصنوعی را قاطی کردم. بعد همه از آن پالوده خوردیم و می­خندیدیم. و آن پالوده­ی عجیب تمام نمی­شد. چنان که من در عالم خواب به خرد ناب رسیدم. دانستم آدمی در عالم مصنوعی هم به شادی می­رسد. پس ای گل­های مصنوعی! مرا ببخشید که دیر به حقیقت شما پی بردم. حق با میرزا حسین مشرف اصفهانی است که می­گوید:

ز افسار زنبور و شلوار ببر
قفس می­توان ساخت اما به صبر
***
دور و بر بهار، حوالی سال نو مرغان دریایی از خلیج فارس پر می زنند. تا یکی دو روز مانده به نوروز به آسمان شیراز برسند. که شیرازی­های جان به تیره­ای از ایشان مرغ نوروزی می­گویند. همین که آنها را در آسمان خود می­دیدند مبارک­باد می­گفتند و با هم روبوسی می کردند.
آقاابراهیم با دل نازک خود صبح زود از خانه درآمد. عاشق همسرش بود، نمی­توانست ناله­های او را هنگام وضع حمل بشنود. هانری کُربن درباره­ی آقاابراهیم تاجر شیرازی نوشته که تجارتش مروارید، شکر و شال کشمیری بوده. ابراهیم شکرفروش شیرازی در راه سر بالا بود تا همسرش را دعا کند. مرغان نوروزی را دید با خود گفت خداوند از گلوی این مرغان نوروزی به من مژده می­دهد همسرم بی­خطر وضع حمل می­کند. او می­­دانست مرغان نوروزی در آسمان شیراز چه نشانه­ای برای او هستند. از خود پرسید این نوزاد که با نوروز از راه می آید کیست؟ چه می­کند؟ چه خواهد کرد؟
حق با شکرفروش شیرازی بود. مرغان نوروزی دسته­جمعی از خلیج فارس تا شیراز بال­بال­زنان آمده بودند تا برای او نشانه­ای باشند. آنکه روز نهم جمادی­الثانی سال ۹۸۰ در خانه­ی او به دنیا وارد شد، فیلسوف ملاصدرای شیرازی بود. سرمایه­ی فلسفی که برای ما در فلسفه، حکمت، معماری، ادبیات، عرفان و حتا نقد علمی و مانند آن ثروتی دانشی است.
شکرفروش شیرازی پسرش را به مدرسه­ی خواجه­ی اصفهان فرستاد تا فقه و حدیث را از شیخ بهایی، حکمت شرق و غرب را از میرداماد و علم ملل و نحل را از میرفندرسکی بیاموزد. او چنان به سرعت بالید که به زودی در مخالفت با استادش میرداماد که پیرو سهروردی بود مدعی شد. او عقیده داشت وجود امری حقیقی و ماهیت امری اعتباری است. درباره­ی حرکت هم نظریه­ی نویی عرضه کرد. نظریه­ای که به حرکت جوهری مشهور شد. زیرا پیش از او فلاسفه­ی مسلمان حرکت را عرض می­دانستند و حرکت در جوهر را محال و ممتنع. اما او می­گفت حرکت در جوهر هم هست. این عقیده و مباحث فلسفی – حکمی دیگر او را مبدع نظام فلسفی جدیدی کرد.
من به تلویح اسم استادان او را گفتم. از شاگردان او هم یادی خواهم کرد. اما نخست بگویم ملاصدرا از چه کسانی تاثیر می­گرفته. او متاثر از فلوطین، ارسطو، ابن­سینا، سهروردی، محی­الدین ابن عربی، فخر رازی و محقق دوانی بوده. و آنهایی که بر ایشان اثر داشته: حاج ملاهادی سبزواری، محمدرضا قمشه­ای، محمدحسین طباطبایی، سید حسن نصر، مرتضی مطهری.
در آخر بگویم ملاصدرا مشحون پنجاه اثر مکتوب دارد که اسفار اربعه از آثار اوست. او در اتحاد عاقل و معقول می­گوید: همه چیز از ترشحات واجب­الوجود است. مثل کوچ آسمانی مرغان نوروزی از خلیج فارس به شیراز در روز ولادت فیلسوف بزرگ اسلام.
***
عالم پر شده از صداهایی با معنی­های گوناگون مانند شِلِپ­شِلِپ که صدای افتادن جسمی در آب­هاست. یا تالاپ­تولوپ که صدای برخورد اجسام سر و صدادار با همدیگر است. و تالاپ به تنهایی صدای راه رفتن کسی در آب یا راه رفتن در معبری باران­زده و گل­آلود است. و تِلِپ­تِلِپ صدای افتادن چیزی از بلندی است. جسمی که از بالا می­افتد تِلِپ صدا می­کند.
برخی پژوهش­گرها روی صدای تِلِپ کنجکاوی­ها کرده­اند البته در گذشته در روزگار پیش از بلاغت. زمانی که عبدالقاهر جرجانی هنوز فن بلاغت را طرح نکرده بود و زبان­شناس به مفرد کلمه­ها می­پرداخت. جرجانی هنوز نگفته بود زشتی یا زیبایی در مفرد کلمه نیست. زیبایی مرهون نحوه­ی قرار گرفتن کلمه­ها در کنار هم نیست. میخائیل باختین بلاغی سده­ی بیستم هم همین عقیده را داشته با این وجود به طور کلی مفرد کلمه­ها را نمی­توان نادیده گرفت. مثل همین تِلِپ­تِلِپ که خبر از رویدادی ناگهانی می­دهد.
پژوهنده­ای نویسانده صدای تِلِپ­تِلِپ را معمولاً دیر به دیر می­شنویم. و کسی به صدای تِلِپ توجهی نمی­کند. او می­گوید تِلِپ داستان تابلوهاست که افتادن­شان همواره در من تاثیر عجیبی گذاشته است. تابلوها سال­ها به دیوار آویزان هستند، آویزان می­مانند و بعد یکباره بدون اینکه حتا اتفاقی افتاده باشد، واقعاً بی­آنکه اتفاقی افتاده باشد تِلِپ به زمین می­افتند در سکوت مطلق. در حالی که نه چیزی از جای خود تکان خورده و نه حتا پشه­ای پر زده. چنانکه من از خودم می­پرسم چرا در این وقت؟ چرا وقت دیگر نه؟
کسی نمی­داند چه بلایی بر سر میخ می­آید که یکباره به سرش می­زند شانه از زیر تابلو خالی کند. مگر میخ­های بیچاره هم شعور دارند؟ شاید تا مدتی دودل بوده­ و بالاخره یک روز در یک ساعت در یک دقیقه در یک ثانیه­ی معین ناگهان تِلِپ...
تِلِپ صدای عجیبی است و با اینکه دیر به دیر صدای تِلِپ را می شنویم اما کمتر آن را به خاطر می­سپاریم یا به زودی آن را فراموش می­کنیم ولی باید بدانیم که تِلِپ صدایی واقعی است و یکباره با شانه خالی کردن میخ­ها برای تابلوها اتفاق می­افتد.
***
یک روز خانم راشل، دوست بی­تربیت ونگوگ به ریشخند می­گوید: ونسان گوش راست تو چه زیباست!
ونگوگ می­پرسد: به واقع می­گویید؟
خانم راشل ولنگارانه سرش را تکان می­دهد. ونگوگ گوش خود را می­برد و به او می­دهد. شما حتماً تابلوی خودنگاری ونگوگ با گوش بریده، پانسمان روی گوش، کلاه پشمی، پیپ و کت قهوه­ای ­اش را دیده­اید. ونگوگ یک نفر "بوهمین" بوده. بوهمین کسی است که از بیرون چشم خود به جهان نگاه می­کند. بوهمین یک نفر سوم شخص است. از هرگونه تعصبی خالی است. جهان­بینی متفاوتی دارد. چشم درونش عقابی است با دوربینی شگفت.
از دیگر ویژگی­های بوهمین اینکه وارد بحث­های بیهوده و پیش پا افتاده نمی­شود. آنها باسوادند. پر شده از دانش ناب. بوهمین­ها کتاب خوارند اما گنجینه­ی دانش خاموش خود را با مانند خود درمیان می­گذارند. نه با آنها که درباره­ی همه چیز نظر می­دهند و روی دانش سطحی و شفاهی خود اصرار می­ورزند.
مارک تواین بنیان­گذار بوهمین­ها توصیه کرده با اشخاص کم­سواد بحث نکنید. زیرا آنها استعداد شگفتی دارند تا در هر بحثی شما را تا حد خودشان پایین بکشند و با تجربه­هایی که در همان سطح پایین دارند شکست­تان بدهند.
البته بوهمین­ها دست­کم سه معنی دارند. برخی به کسی بوهمین می گویند که افکار و رفتار پیش­بینی نشده­ای دارند. این طایفه بیشتر از گروه نخبگان به ویژه هنرمندها هستند. از سده­ی نوزده ترسایی به نویسنده­ها، نقاش­ها، موسیقی­دان­ها و هنرپیشه­ها و مانند ایشان که افکار و رفتار غیرمتعارفی دارند بوهمین می­گویند.
برای روشن شدن حال و کار بوهمین­ها مثالی می­آورم. اما با اینکه خود ما در گذشته و امروز بوهمین­های مشهور بسیاری داریم ترجیح می­دهم از نمونه­ی بیگانه مثال بیاورم. شاید بعدا یکی، دو بوهمین ایرانی مثال بزنم.
ونگوگ نقاش آهان­آهان­دار هلندی آشکارا یک نفر بوهمین بود، هنرمندی با تهیدستی­های بزرگ که همه زندگی را با یاری برادرش تئو گذراند. او را با هر سنگی که وزن کنیم یک نفر بوهمین بوده.
در یک روز سرد زمستانی کنار آتش دختر خانمی را از پدرش خواستگاری می­کند. پدر دختر می­گوید من دخترم را به شما نمی­دهم زیرا هنرمندها در بی­وفایی مشهورند. آنها اهل وفای به عهد نیستند. ونگوگ می­گوید این شایعه درست نیست. و همانجا برای نشان دادن وفای خود و دیگر هنرمندها دستش را روی شعله­ی آتش نگه می­دارد تا که دستش می­سوزد، تاول­ها می­زند و در همان حال می­گوید ملاحظه می­کنید که قضاوت شما درست نیست. هنرمندها مردمی وفادار به عهدند، باور کنید.

***
چند سال پیش یکی از کارشناسان ارشد روان­شناسی می­گفت بچه میمونی را روزها گرسنه نگه داشتند. (من عمداً نگفتم توله میمون زیرا توله اسم پسر کوچک چنگیز مغول بود و مردم ما از فرط آسیب­ها و رنج­های دنباله­دار که از ناحیه­ی چنگیزخان و دیگر مغول­ها کشیده بودند از روی قهر و غضب توله که اسم پسر محبوب چنگیزخان بوده را به بچه­ی حیوان­های وحشی مثل شیر و پلنگ و گربه و مانند اینها گذاشته بودند. اما به قول تاریخ­نویس نجیب و دانشی­مان، استاد ابوالفضل بیهقی در حکایت بر دار شدن حسنک وزیر، وزیر نژاده­ی ایرانی که گفت او رفت و ما هم از پی او خواهیم رفت، چنگیزخان هم با همه­ی ستم­ها و عذاب­هایی که به اجداد ما داده بود از دنیا رفت. اما اسم فرزند محبوب او با معنی حقارت­آمیزش در زبان ما تا به امروز ماندگار شد. البته گذشت زمان کدورت­ها را در خود حل می­کند. غیظ­ها خفیف می شوند. چنانکه امروز ما اسم توله را به عنوان خفیف کردن دشمن تاریخی­مان چنگیزخان مغول به کار نمی­بریم.)
برای آنکه روی او آزمایشی روان­شناختی انجام دهند. در اتاقی دو نفر میمون مصنوعی نشاندند. یکی میمونی مصنوعی که از سینه­اش شیر بیرون می­ریخت و دیگری میمونی مصنوعی که هیچ شیری نداشت. اما او را با تن­پوشی از پشم میمون پوشانده بودند. آن وقت بچه میمون گرسنه را در آن اتاق رها کردند. نتیجه­ی آزمون روان­شناختی حیرت­انگیز بود. بچه میمون گرسنه برخلاف توقع پژوهش­گرهای ناظر به جای سینه ی شیرده به سرعت به سمت میمون مصنوعی پوشیده از پشم پناه برد خودش را در آغوش میمون مصنوعی بی­شیر انداخت.
آزمایش نشان داد که ما همه­ی موجودات به محبت، مهربانی بیشتر از خوراک و نوشاک نیاز داریم. دل­مان می­خواهد اگر به ما چیزی نمی­دهند دست­کم با مهربانی رفتار کنند حتا اگر پشمی مصنوعی بر تن یا نگاهی مصنوعی در چشم داشته باشند.
***
آدمی درست شده از خوراکی که می­خورد، نوشاکی که می­نوشد، هوایی که نفس می­کشد. آدمی درست شده از کتابی که می­خواند، کوچه ای که در آن قدم می­زند، خواب­هایی که می­بیند. آدمی درست شده از کارهایی که می­کند یا نمی­کند، حرف­هایی که می­زند یا نمی­زند، موسیقی­ای که می­شنود، فیلم­هایی که می­بیند و در این میان سینما، فلسفه و عشق پدیده­هایی الهام­بخش­ترند.
خوشبختانه سهمیه­ی ما از جوانی سینما بوده. سینما جایی است که ما را در معجزه­ی با هم بودن قرار می­دهد. که فضیلت انسان در با هم بودن است. به ویژه با هم بودن فرهنگی – زیباشناختی که سینما کاخ پادشاهان دست­تنگ، کاخ عاشق­های دلتنگ است. کسی که فیلم را در سینما می بیند با کسی که فیلم را در جای دیگری می­بیند تفاوت دارد. چنانکه انسان سپیده­دم با انسان هنگام غروب تفاوت دارد.
ما دائماً عضوی از یک جامعه­ایم. در سینما ما عضوی از یک گروهیم. اما اگر همان فیلم را در تلویزیون یا روی دستگاه ببینیم دیگر یک گروه نیستیم. البته برخی می­گویند هستیم مثل مسافرانی که در یک ایستگاه اتوبوس انتظار می­کشند. زیرا آنها هدف مشترکی دارند اما ارتباطی با هم ندارند، احساسی هم به هم ندارند و کسانی مانند فردریک فورسایت می­گویند ما تا زمانی که ارتباطی با هم نداشته باشیم در تعریف گروه جا نمی­شویم.
پس تماشای فیلم در سینما ما را در یک جامعه قرار می­دهد زیرا با هم احساساتی می­شویم، غمگین می­شویم یا شادمان می­گردیم و به فهم نشانه­های مشترک می­رسیم. که سینما مجموعه­ای از نشانه­هاست. چلانده­ای از نشانه­هاست. که پیرگوف می­گوید چیزی زیباست که با کمترین نشانه بیشترین تعادل را بیافریند و سینما تراز تعادل در زیبایی است.
اصولاً سینما دیوار سفیدی است که به ما می­گوید سر این خط را بگیر و با من بیا. تا تو را به جایی دورتر از آنجا که بادها رفته­اند ببرم و این جادوی سینماست. در این دنیا هیچ­ کس بیرون از قصه­ی خود نیست. و سینما ما را به درون قصه­ی دیگری می­کشاند. زمان را فراهم می­کند تا در عالم خیال به آنچه نداریم برسیم یا آنچه نیستیم باشیم. آنجا دیگر هم خودمان هستیم و هم دیگری. آن نفر که با او هم­ذات پنداری می­کنیم، او عاشق شود­ ما هم عاشق می­شویم، مشت بخورد مشت می خوریم، مشارالیه خوشبخت باشد ما هم خوشبخت می­شویم. دست­کم تا وقتی فیلم تمام نشده خوشبختیم. کشته شود کشته می­شویم. سینما تنها جایی است که می­توانیم ناظر مقتول شدن یا مرگ خود باشیم. برای خودمان گریه کنیم یا از نو به دنیا بیاییم، از نو عاشق شویم با آنکه بیشتر عاشقش بوده­ایم بارها زندگی کنیم، بارها به پای هم پیر شویم و باز خودمان را می­بینیم که جوان و تازه و چابک به دنبال او می­دویم. چنین جایی است این سینما.
***
در شعرها و داستان­های مردم­وار به ویژه در داستان­های شفاهی موجودهای افسانه­ای – وهمی بسیارند. یکی از ایشان پرنده­ای به اسم رُخ است. رخ مرغی افسانه­ای که نخستین بار در داستان سندباد بحری در هزار و یک شب دیده شده، همان پرنده­ی غول­پیکر که سندباد خود را به یک پای او بسته و با او به سرزمین­های دور سفر کرده. این پرنده چنان توانی داشته که گاه کوهی را با چنگال خود برداشته با غیظ روی کشتی انداخته، درهم شکسته غرق در آب­ها می­کرده است.
رخ در جزیره­ای هم نام خود زندگی می­کرده. تخم می­کرده آن هم تخمی باشکوه به اندازه­ی پنجاه قدم یا هزار ذرع که در آن تخم بزرگ جوجه­ای به بزرگی یک شتر کوهان­دار بود. خوردن آن تخم جوانی را به پیرها بازمی­گرداند. که اگر چون منی تخمش را میل کند به حوالی ۱۴سالگی بازگردد. لبریز شور جوانی و توانایی­های بدون شرح. البته هیچ کس در دنیا نمی­تواند به تنهایی تخم او را میل کند اما اگر بتواند به قدر توان پر از نیرو و شور و اشتیاق گردد.
در ترجمه­ی مرعات الزمان آمده هر گاه رخ تخم کند چون جوجه از آن تخم سر برآورد نخست به والدین خود نگاه کند. جوجه اگر ماده باشد مادر خود به آتش انداخته بسوزاند و با پدر خود زندگی کند و اگر نر باشد پدر خود به آتش انداخته و با مادر خود زندگی بسازد.
قیاس کنیم رخ را با سیمرغ و وکیل دریا. البته وکیل دریا همان سیمرغ دریایی است. اگر سیمرغ در کوه اساطیری قاف زندگی می­کند وکیل دریا حوالی دریای مازندران است. بر درختی که تخم همه­ی گیاهان در آن است و دم کرده­اش درمان همه­ی دردهاست.
دیگری دیو سفید است. شرنگ­نامه، منظومه­ای حماسی است با سراینده­ی ناشناس مشتمل بر داستان­های شاهنامه­ای مثل داستان جنگ رستم با پسر دیو سفید. گیل­هایی که پیش از آریایی­ها در شمال سرزمین ما وارد شده­اند. امروز هم در شهر عنبران چهل کیلومتری اردبیل عزیزان مان بالای کوه پیکری سنگی از بابا داوود عنبران به شکل انسان ایرانی است که شب و روز روبه­رویش را می­پاید. این پیکره­ی عظیم نگهبان دریای مازندران است.

به راه اندرون کوه­های بلند
فرازش یکی کهنه سنگ نژند

ز بر کوه بیند کران تا کران
نگهبان دریای مازندران

قصه­های هزار و یک شب نوشته­ی نویسنده­های بی­نام بسیاری است. شاید اصل آن از هند آمده و در زمان اسکندر به فارسی ترجمه شده. آن هم با اعتنا به دو کتاب مروج الذهب مسعودی و الفهرست ابن ندیم، خواندن هزار و یک شب مساحت خیال­بازی­ها را گسترده­تر می­کند.
***
سلام به آنها که دست می­زنند. سلام به آنها که می­دانند چرا دست می­زنند. سلام به خودم که نمی­دانم چرا دست می­زنم. که همیشه با شنیدن صدای دست دیگرها من هم دست زده­ام بی آنکه بدانم برای کی و چرا دست می­زنم و یا چقدر باید دست بزنم. گاهی به خودم می­گویم ما که ماهی نیستیم از دریا آمده باشیم. ما عقل داریم باید کارهامان را بر اساس خرد انجام دهیم. باید فکر کنیم.
دست زدن مثل خمیازه کشیدن غیرارادی نیست. کار مهمی است. و نتایج اجتماعی مهمی دارد. گاهی در سرنوشت خودمان اثر دارد. مبادا او، آنکه برایش دست می­زنیم شخص ناقلایی باشد. خدای نخواسته دزد یا ستمکار باشد. کسی که دیگرها را کتک می­زند یا آنها را زندانی می­کند، کسی که لایق دست زدن نیست.
من باید بدانم زیرا همواره تاریکی یک گوشه پنهان نشسته روشنایی را می­پاید. شاید دست زدن هم نیاز به آموزش دارد. بهتر است که هنرستانی برای یاد دادن دست زدن درست شود. کم­کم جشنواره­های دست زدن راه بیفتد. هر ساله قهرمان دست زدن انتخاب کنیم و جایزه های بزرگ بدهیم.
دست زدن پدیده­ای دیرینه سال است. در باستان­شناسی دست زدن سنگ­نگاره­هایی در غارهاست که نشان می­دهد انسان­های تاریخی در صف­های طولانی ایستاده­ و دست می­زدند برای کسی یا کسانی که دیده نمی­شوند.
اگر دست زدن خوب است، خوب است ما برای درخت دست بزنیم که میوه می­دهد. برای باد، برای نسیم­ها، گندم­زارها برای رودخانه­ها دست بزنیم. برای کتاب خوب در غیاب نویسنده­اش، برای کوه­ها که ساکنند، دریاها، موج­ها، برای گنبد مسجد شیخ لطف­الله، برای کفش و کت و کلاهی که کارگر ایرانی درست کرده، برای رفتگری که در سرمای نیمه­شب زمستان شرافتمندانه کار می­کند.

کف می­زن و می­دان تو منشا هر بانگی
کاین بانگ دو کف نبود بی­فرصت و بی­وصلت

یعنی بهتر است به اینکه چرا دست می­زنیم فکر کنیم یا بهتر است که اصلاً دست نزنیم. دوستم علی­آقا نگهبان گورستان ابن بابویه است. می گفت بیهوده گریستن خوشایند نیست مثل بی­دلیل خندیدن است. تصور کنید شما در تالار وحدت نشسته­اید. پرده باز می­شود چراغ­های صحنه روشن می­شوند. کمی بعد من وارد صحنه می­شوم تا صندلی­ای را روی صحنه جا به جا کنم یا پایه­ی میکروفونی را سفت کنم. همه دست می­زنند. چرا دست می­زنند؟ برای جابه­جایی صندلی یا سفت شدن پایه­ی میکروفون؟ در حالی که باید تا پرده می­افتد صبر کنیم. تا پرده­ها نیفتاده چرا دست می­زنیم؟ هرچند نیاز آدمی به دست زدن مادرزادی است. چنانکه نیاز به خندیدن.
من خودم از کودکی عاشق دست زدن بودم. از بچگی برای هر که هرچه گفته دست زده­ام زیرا دست زدن را دوست داشته­ام. اما حالا که به این سال­ها رسیده­ام، دیگر برای هر حرفی دست نمی­زنم. بد است آدمی بیهوده دست بزند بدتر آنکه کسی بخواهد همه همیشه برایش دست بزنند. دست زدن­های بیهوده، بی­مطالعه آسیب­های جبران­ناپذیری در پی دارد. مثل وقتی که برای دزد ناقلایی دست می­زنیم یا قاتلی را تشویق می کنیم. من نباید سود را با ارزش اشتباه بگیرم. باید بدانم هر چیز رایگانی بی­ارزش نیست.
***
در آن سال­ها که ما هنوز به خودکفایی پزشکی نرسیده بودیم، در دورانی دور شده از ما، هموطنان ناخوش­مان برای معالجه و جراحی به کشورهای اروپایی می­رفتند. در آن زمان یکی از هموطن­های ما به خارج می­رود و معالجه­ی او چنان طولانی می­شود که موهای سرش بلند شده، مجبور می­شود به سلمانی برود. آرایشگاه شلوغ است و آرایشگر دست تنها. هموطن ما به انتظار می­نشیند. او همچنان که در انتظار نوبت نشسته، می­بیند مرد آرایشگر پس از اصلاح هر سری، قیچی و شانه را رها کرده، قلم برداشته، در دفتری چیزی می­نویسد. هموطن ما کنجکاو از خود می­پرسد او در آن دفتر با چنین دقتی چه چیزی می­نویسد؟!
پس وقتی نوبت به او می­رسد اول از او می­پرسد: شما چرا پس از رفتن هر مشتری قلم برداشته شتابان چیزی می­نویسید؟ کنجکاوم بدانم شما شاعرید؟ داستان می­نویسید؟ عاشقید؟ آخر چرا همین که دست­تان خالی می­شود مشغول نوشتن می­شوید؟
مرد سلمانی می­خندد، می­گوید: نه، من نه شاعرم، نه عاشق. من در آن دفتر تعداد مشتری­ها و مبلغ پولی را که می­گیرم می­نویسم.
هموطن ما می­پرسد: شما شریک دارید؟
آرایشگر می­گوید: نه شریکی ندارم. اینجا ارث پدری است. من اینها را برای اداره­ی دارایی می­نویسم تا ممیزهای مالیاتی بتوانند از روی حساب این دفتر درآمد مرا معین کنند.
هموطن ما می­گوید: اگر برای دارایی است پس چرا همه را می نویسی؟ می­توانی صدتا را پنجاه تا بنویسی. کمتر از صدتا را بیست تا بنویسی. اصلاً بنویسی ناخوش بوده­ای، آرایشگاه بسته بود، مشتری نداشتی، کار نکرده­ای...
مرد آرایشگر می­گوید: شما کجایی هستید؟ از کجا آمده­ای؟
هموطن ما می­گوید: من ایرانی­ام، از ایران آمده­ام.
آرایشگر می­پرسد: برای چه کاری آمده­ای؟ خوش­گذرانی، تفریح؟
هموطن ما می­گوید: نه، ناخوش بودم. برای معالجه­ی ناخوشی­ام آمده­ام.
آرایشگر می­پرسد: تا به امروز چه مبلغی در اینجا هزینه کرده­ای؟
می­گوید: حدود پانزده هزار تومان.
آرایشگر می­گوید: اوه... مبلغ زیادی است. تو با آن پول می­توانستی اینجا خانه­ی بزرگ چهار اشکوبه­ای بخری. من مالیات می­دهم درعوض درمان بیماری­های خودم، خانواده­ام، آموزش و پرورش فرزندهایم و مانند اینها همه مجانی است. من به دولت مالیات می­دهم، دولت هم صادقانه عمل می­کند. بنابراین ما هم با دولت­مان صادقانه رفتار می­کنیم. معمولاً هر وقت دولت صادقانه با مردم رفتار کند، مردم هم با دولت صادقانه رفتار می­کنند. ما دولت­ها را به وجود می­آوریم تا آنها اسباب پیشرفت، امنیت و آسایش­مان را فراهم کنند. وگرنه آدمی نیازی به آقابالاسر ندارد و بدون دولت هم می­توان به زندگی ادامه داد. دولتی خوب است که روح مردم در اندام آن دمیده شده باشد.
هموطن ما با تعجب از آرایشگر پرسید: شما فیلسوفید؟
آرایشگر می­خندد، می­گوید: نه، اینها حرف­های من نیست. اینها حرف­هایی است که اشخاصی چون جان لاک، مونتسکیو و هابز درباره­ی دولت­ها گفته­اند.
هموطن ما خودش را در آینه می­بیند، می­گوید: سرمان به گفتگو گرم شد. خیلی کوتاه کردی.
آرایشگر می­گوید: به نفع شما دیرتر به سلمانی می­روی.
هموطن ما می­گوید: از قضا دوست داشتم پیش از برگشتن به کشورم باز هم شما را ببینم و باز درباره­ی دولت­ها با هم حرف بزنیم.
مرد آرایشگر با لهجه­ی غلیظ و بامزه­ای می­گوید: به قول دولت­تان انشاءالله... انشاءالله.
***
برخی عقیده دارند در جهان بودنی نیست، هرچه هست در حال شدن است. و از عقیده­ی برخی از فیلسوف­های خودی استنباط می­شود که ایشان عالم را چون راهی برای سفر می­دانند. به هر روی ما از هنگامی که وارد جهان می­شویم یکسره در کار ریختن چیزهای آن در خویشتن­ایم. چیزهای جهان را در خود می­ریزیم، خودمان را از آنچه می­بینیم، می­شنویم، بو می­کنیم، می­فهمیم، پُر می­کنیم.
برخی عقیده داشته­اند من هستم جهان هست، من نیستم جهان هم نیست. اما تقریباً همه درباره­ی آنچه هست گفته­اند زیرا آنچه نیست احتمالاً وجود ندارد. پس ما جهان را از راه حواس در خود می­آوریم. چنانکه برای او که محسوس نیست، پنج شش راه حواسش بسته است، راهی هم نیست تا که جهان را در خود بکشاند و در او جهانی هم نیست.
واقعیت این است که هم ما در جهانیم و هم جهان در ماست. من اگر به این دانایی به این حقیقت رسیده باشم که جهان در من است یا من خود خلاصه­ی جهانم، آنوقت خوشبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کُتم. چپ می­روم، خوشبختم. راست می­روم، خوشبختم. به هر سو، به هر سمت که می­روم خوشبختم.
آن هنگام که باور کرده­ام جهان در من است به هر سنگ سر زده­ام سلام می­کنم، آن را در آغوش می­گیرم، آب­ها را می­بوسم و می­نوشم، نان را می­بوسم، میوه­ها را می­بویم، درخت­ها را، خیابان­ها، ماشین­ها، هوا را در آغوش می­گیرم و می­بوسم زیرا باور کرده­ام جهان در من است. من از مواد بنیادی، از همه چیزهای جهان درست شده­ام. هر چیزی از جهان تکه­ای از من است. همه چیزها را به اندازه­ی اعضای خود دوست می دارم، مراقبت، محافظت می­کنم. با همه موجودات همه اشیا عالم جوری رفتار می­کنم که با چشم و گوش و دست و پاهایم. من که قادر نیستم نمی­توانم عضوی از اعضایم را بیشتر دوست بدارم، عقلائی نیست که چشم راستم را بیشتر از چشم چپم دوست داشته باشم. قربان صدقه­ی چشم راستم بروم و به چشم چپم بی­علاقه، بی­اعتنا باشم. هر منظره­ی قشنگی را تنها با چشم راستم ببینم و اشیای زشت را با چشم چپم. یا به هر جای خوبی می­روم فقط با پای راستم بروم، لی­لی­کنان. چیزهای سنگین و بدبار را بدهم به دست چپم و با دست راست فقط پول­هایم را بشمارم، گل­ها را بگیرم. یا سخنان زیبا را با گوش راستم بشنوم، همه­ی داد و بیدادها، ناسزاها، رعدوبرق را با گوش چپم.
چنین کاری نه منصفانه است، نه عقلانی است، نه عملی و نه زمینه­ی فرهمندی، عزت و سعادتم را فراهم می­کند. من اگر حتا در آینه تنها خودم را ببینم، جهانم ناقص است که در این عالم همه در آغوش هم­اند. آن وقت جان جهان، ذات صورت­بخش عالم را در خود نمی­بینم. مثل آنکه وجود ندارد، که نیست. مثل کسی که نیازی به آغوش دیگرها ندارد، او هم جهان ندارد، جهان را به درون نکشیده، کشف نکرده، حواسش مسدود است.
گفتیم راه کشف جهان به درون حواس است، حواس جمع. من برای اینکه حواسم جمع باشد حتا نیازی به سواد ندارم. تنها شعور می­خواهد. برای همین است که انسان بی­سواد صدمرتبه و بیشتر بهتر از انسان بی شعور است.

***
ترانه­ی مردم­وار گنجشکک اشی­مشی ترانه­ای ست درباره­ی گنجشکی با جهان­بینی سیاسی، اجتماعی و آرمانی. گنجشکی که مانند رابین هود ثروت را از داراها که از راه نادرست و دغلی تحصیل کرده اند می­رباید تا به درمانده­های تنگدست بدهد. اشی­مشی گنجشکی با درایت است. چنانکه هر دفعه پرهای خود را در حوض نقاشی به رنگی در می­آورد تا که شناخته نشود.
ترانه را شاعر و داستان­نویس کودکان، زنده یاد حسن حاتمی مبتنی بر مثلی کازرونی ساخته. بعد آن را برای احمد شاملو فرستاده و او هم دوباره آن را با گویش تهرانی ترانه کرده. حسن حاتمی می­نویسد: گنجشکک اشی­مشی ترانه­ای فولکوریک است و اشی­مشی مخفف با شاه منشین است. و مصرع آخر آن (می­خوردت حکیم­باشی) در اصل می خوردت حاکم­باشی بوده است. که در آن دوران به قصد گذراندن ترانه از گذرگاه سانسور حاکم­باشی به حکیم باشی تغییر داده شده است.
اما چلانده­ی آن داستان گنجشکی است که سکه­ای پیدا می­کند و با آن ماستی می­خرد. ماست را با پیرزنی که نان می­پزد شریک می­شود. اما پیرزن به او نارو می­زند. گنجشک هم به تلافی نان تنور او را می رباید و با خود می­برد تا با چوپانی شریک شود. اما او هم نارو می زند. گنجشک هم یکی از بره­های او را می­رباید و با خود می­برد. و بره را با تازه دامادی شریک می­شود. او هم به گنجشک نارو می­زند. گنجشک هم عروس او را می­دزدد. گنجشک به لوطی­های سر راه می رسد. آنها عروس را گرفته و زندانی می­کنند و به جایش به او تمبکی می­دهند. گنجشک با تمبک به قصر سلطان رفته و شکایت به او می­برد. اما سلطان به نوکرش دستور می­دهد گنجشک را با تیر بزند. تیرها به او اصابت نمی­کند و گنجشک از ترس بیهوش می­شود و روی زمین می­افتد. سلطان او را می­خورد. گنجشک در شکم سلطان که زندانی نمور و تاریک است به هوش می­آید. اشی­مشی با درایت و تلاش بسیار موفق می­شود راهی از شکم سلطان به آزادی پیدا کند. از آنجا بیرون آمده و فرار می­کند. به سرعت دور می­شود تا برود و همه جا جیک­جیک کند و آبروی سلطان را ببرد. شاید بدین وسیله حق خود را بستاند. اشی­مشی آخر تمبک را پس می گیرد نزد لوطیان می­برد و عروس را از زندان آزاد می­کند و با او عازم زندگی نویی می­شود. بعدا بخشی از داستان او را نگهبان­های سلطان برای ما تعریف می­کنند، می­گویند:

گنجشکک اشی­مشی
لب بوم ما مشین

بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی

میفتی تو حوض نقاشی
کی میگیره فراش باشی

کی میکشه قصاب باشی
کی میپزه آشپزباشی

کی میخوره حکیم (حاکم) باشی
***
چرا من رغبتی به خواندن نمایش­نامه­ها ندارم؟ چرا به نمایش­نامه­ها یورش نمی­برم؟ نمایش­نامه را از رمان، داستان و شعر کمتر می­خوانم؟ چرا خیال می­کنم نمایش­نامه­ها دشوارند؟ شاید چون من در پی چیزهایی بیرون از خود هستم. آثار زیباشناختی که هستند مثل ماه که هست. ماه چه معنی­ای دارد؟ دریا چه معنی­ای دارد؟ آنها هستند. به آنها نگاه می کنیم یا در آنها غوطه­ور می­شویم و لذت­های بدون شرحی می­بریم.
خواندن نمایش­نامه هم به همین آسانی است. شما بهتر می­دانید هر نمایش­نامه دو بخش دارد؛ یکی توضیح صحنه (کنسپسیون) و دیگری گفتگو (دیالوگ). توضیح صحنه نشانی زمان و مکان رویدادهاست. صحنه­ها را برای ما قابل تصور می­کند. اما لذت در خواندن و فهم گفتگوهاست.زیرا گفتگوی شخصیت­های یک نمایش­نامه با حرف­های من در زندگی تفاوت دارد. حرف­های روزمره­ی من یک رویه­ی تکراری و کم­اهمیت است. اما دیالوگ در نمایش­نامه مانند شعر است. کلمه­ها لایه­دارند. برای همین هنگام خواندن باید زیر هر کلمه را بالا زد و با کنجکاوی به جستجو پرداخت و لذت را زیادتر کرد.
شکسپیر در پرده­ی سوم نمایش­نامه­ی هملت جمله­ی کوتاهی دارد که سده­هاست الهام­بخش اهل اندیشه شده است. هملت در کنار محبوبش افلیا می­گوید: "بودن و نبودن، مسئله این است." من این چند کلمه را نه تنها سرسری نمی­خوانم بلکه تا ته دیالوگ ادامه می­دهم:
"بودن یا نبودن؟ مساله این است! آیا شریف­تر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آنکه سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری­ها را از میان برداریم؟ مردن... خفتن... همین و بس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت برجسم ما مستولی می کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود. مردن... خفتن... خفتن، و شاید خواب دیدن. آه، مانع همین جاست. در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم! ترس از همین رویاهاست که ما را به تامل وامی­دارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می کند. زیرا اگر شخصی یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست که در مقابل لطمه ها و خفت­های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگ­های دیوانی، وقاحت منصب داران و تحقیرهایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند، تن به تحمل دردهد؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟ همانا بیم از ماوراء مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمی گردد شخص را حیران و اراده­ی او را سست می کند، و ما را وامی­دارد تا همه رنج­هایی را که در حال کنونی داریم تحمل نماییم و خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بی­خبر هستیم پرتاب نکنیم! آری تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان می کند، و عزم و اراده، هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توام گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست می دهد، خیالات بسیار بلند، به ملاحظه­ی همین مراتب، از سیر و جریان طبیعی خود باز می مانند و به مرحله­ی عمل نمی رسند و از میان می­روند... خاموش!... افلیای زیبا!... ای پری، هر وقت دعا می کنی گناهان مرا نیز به خاطر داشته باش، و برای من هم طلب آمرزش بکن."
***
پیش­تر درباره­ی باد نازنین گفتم. درباره­ی بادهای خودمان. باد وظیفه شناس، باد کارگر، باد گشاده­دستی که بی­هیچ چشم­داشتی لباس­های خیس ما را خشک می­کند، دانه­ها را به دورها می­برد. باد زیبا را زیباتر می­کند مثل آن زلف پریشان شده. باد نجیب و متواضع ما که نه چهره دارد تا ما او را ببینیم، نه اندامی که در آغوشش بگیریم، ببوسیم. اصلاً پیش ما نمی­ماند تا قدردانی ما را بشنود. امروز هم وارد دنیای مدرن شده برق تولید می­کند. چرخ­ها بی باد نمی­چرخند، هواپیماها به جایی نمی رسند. باد نازنین در فصولی از تاریخ برای شاه­ها و سلطان­ها گنج­ها آورده است. که همین حالا به یک نمونه از آنها اشاره می­کنم.
آورده­اند به دوران خسروپرویز جنگی میان دولت بیزانس و دولت ایران بود. ایرانی­ها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم شرقی بود به محاصره­ی ارتش فاتح درآمد. قسطنطنیه در شرف سقوط بود. موریس دوست دولت ساسانی سرنگون و رومی­ها شخصی به نام هراکلیوس را به پادشاهی برگزیدند. و او چون پایتخت را در خطر سقوط دید دستور داد تا همه­ی خزاین رومی، همه­ی جواهرات­شان را در چهار کشتی بزرگ سوار کنند تا از راه دریا به شهر اسکندریه منتقل کنند. تا اگر پایتخت سقوط کرد آن گنجینه به دست ایرانی­ها نیافتد.
جواهرات را بار کشتی کردند و کشتی­ها با نیروی باد موافق حرکت می­کردند. اما قضا را که در میانه­ی راه باد مخالف وزید و ملاح­ها هرچه تلاش ­کردند تا کشتی را به سمت اسکندریه برگردانند نتوانستند. کشتی­ها به نیروی باد مخالف به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف نیروهای ایرانی بود حرکت می­کردند و عاقبت برخلاف خواسته­ی امپراتوری سپاه رومی هر چهار کشتی با انباری پر شده از جواهر به ساحل شرقی رسید و آنجا متوقف شد.
نگهبانان ایرانی به کشتی­ها وارد شدند و حیرت زده دیدند صندوق های پر شده از جواهرات در هر کشتی به قدر خراج مملکتی انبار شده. بار کشتی در اختیار سپاه ایران قرار گرفت و به زودی موضوع را به فرماندهان سپاه ایران اطلاع دادند و هر چهار کشتی را زیر نظر محافظان ارتشی به تیسفون فرستادند.
این گنج را باد در اثر تغییر مسیرش به ما رسانده است بنابراین به احترام باد اسم آن را "گنج بادآورده" می­گذاریم. البته امروز ما از آن گنج باد آورده اطلاعی نداریم. نمی­دانیم اکنون آن گنج­های باد آورده در کجا نگهداری می­شود یا اصلاً کجای جهان است. فقط می­دانیم امروزه هم هر گنجی وارد یا خارج می­­شود باد در آن دخالت دارد و اسم گنجش باد برده یا آورده است. ما از خود گنج­ها خبر نداریم ولی اسم­شان تا امروز در زبان شکرریز ما مانده. در زبان فارسی به هر ثروت بدون رنج که نصیب کسی یا کسانی بشود گنج باد آورده می­گویند.
***
در هستی هر پدیده ضرباهنگی دارد. بروز و ظهور هر رویداد نیازمند زمان است. چنانکه سیب­ها احتیاج به گذراندن فصلی برای رسیدن دارند. دعوا کردن، فحش دادن هم یک ترم زمانی دارد. دعواهایی که با فحش دادن شروع می­شوند یک نظام روان­شناختی همراه با یک زمان عرفی دارند. به تازگی زمان عرفی فحش دادن تغییر کرده، شتاب بسیار گرفته. اصلاً در این قرن بیشتر عمر ما صرف عجله کردن می­شود. فحش دادن هم ضرب آهنگ بسیار سریعی به خود گرفته زمان طبیعی – عرفی­اش را از دست داده.
من در حال رانندگی به اشتباه یا عجله جلوی ماشین دیگری می پیچم. راننده خشمگین فریاد می­زند: "اوی..." من او را با تغیّر نگاه کرده می­گویم: "اوی تو کلاته." او می­گوید: "اِاِاِ... پررو جلوم پیچیده تازه دو قورت و نیمش هم باقیه..." با چنین ریتمی کم­کم غلظت فحش هایی که به هم می­دهیم بالا می­رود. اما همین ریتم عرفی باعث می­شود کی، کسانی میانجی شوند. دعوا را متوقف کنند و یا ما را آشتی بدهند. اما اگر کسی به من گفت اوی و من در جواب در همان آغاز فحش کاری، در همان اول، فحش آخر را بدهم موجب مصائب پیش­بینی نشده­ای می شوم.
من می­خواهم همین فحش­کاری و دعوای مثالی را ادامه بدهم اما چون اینجا تلویزیون است نمی­توانم اصل دشنام­ها را به زبان بیاورم. پس به جای آن فحش­ها عدد می­گذارم. در دعوای مثالی ما اعداد رشد می­کنند، بالا می­روند تا شوربختانه به عدد ۷۲۲ می­رسند. این عدد نهایت فخش، نهایت ناسزاهاست. گفتن ۷۲۲ به هر کسی دیگر جایی برای آشتی باقی نمی­گذارد. گفتن ۷۲۲ آغاز حوادث خطرناک و زمان دخالت پلیس است.
پس ما اگر ریتم فحش دادن را رعایت کنیم فرصت داریم تا شاید کسانی میانجی شوند و ما را از ادامه­ی ناسازگویی بازداشته و بگویند همدیگر را ببوسید، آن هم با بوسه­هایی صدادار. دعوا تمام شده و هر دو به راه­مان ادامه می­دهیم.
اما یکی از مشکلات روانی – اجتماعی – قضایی این است که در دعوا ضرب آهنگ فحش دادن­مان را در نظر نگیریم. همین که کسی جلوی­مان پیچید در همان اول دشت بگوییم ۷۲۲. یعنی بالاترین و آخرین فحش را همان اول بدهیم و موجب بروز فاجعه شویم.
گفتن ۷۲۲ آن هم به مردی که خانواده دارد هیچ جایی برای میانجی و آشتی نمی­گذارد. بنابراین منی که اهل دعوا هستم باید ضرباهنگ توالی فحش دادن را رعایت کنم. مانند گذشته پدران­مان فحش بدهم. هرگز به کسی ۷۲۲ نگویم که در دشنام دادن خط قرمز انسان متمدن ۲۵۳ است. هیچ انسانی نباید از ۲۵۳ بالاتر برود. فحش­های بالای ۲۵۳ حادثه سازند. زندان­ها پر شده از آنها که اختیار از دست داده و از ۲۵۳ بالاتر رفته­اند. که ما با هم دعوا داریم به خانواده­های­مان چه ربطی دارد؟ اصلاً من چکار به ۵۰۲ به بالای دیگری دارم؟ من باید خودم را کنترل کنم. به دقت مراقب فحش­هایی که می­دهم باشم. مثل همیشه از عدد معادل تو آغاز کنم. سه و چهار و پنج یعنی عجب رویی داره. هشت و نه و ده یعنی جلوم پیچیده تازه دوقورت و نیمش باقیه و... ما باید مراقب باشیم هرگز از ۲۵۳ بالاتر نرویم. بدانیم آخرین فحش انسان به انسان ۲۵۳ است. به طور کلی فحش­های بالای ۲۵۳ را حذف کنیم.
این پیشنهاد فواید روان­شناختی – جامعه­شناختی دارد. نه نیاز به بودجه دارد نه اصلاً هزینه­ای دارد. حتا از هزینه­های گزاف قضایی، اجتماعی، اخلاقی هم کم می­کند اگر ضرباهنگ فحش دادن را رعایت کنیم، به ریتم فحش­کاری گذشتگان برگردیم.
می­خواستم بگویم ضمن اینکه ناسزا، دشنام و فحاشی کاری انسانی نیست اما پشیمان شدم. زیرا تندتند حافظه­ام را ورق زدم دیدم هرگز نخوانده­ام و نشنیده­ام که گرگی به گرگی، شیری به شیری، پلنگی به پلنگی، زنبوری به زنبوری یا کبوتری به کبوتری ناسزا بگوید.
***
از زیباترین آفریده­های ذهن و زبان آدمی اسطوره­ها هستند. میراث انسان تاریخی که از آغاز در عالم نمایش و تراژدی­ها ماوا گرفته­اند. اسطوره­ها منشا تولیدشان بر ما پوشیده است. نمی­دانیم از کی و چرا وارد حافظه­ی تاریخ شده­اند. شاید انسان تاریخی در زندگی، هنگام مواجه با تصمیم­های سخت خود، می­خواسته مسئولیت تصمیم­گیریش را به عهده ی نیروهای قدرتمندتر از خود واگذار کند. به آنها، اسطوره­ها که از زیباترین تولیدهای تخیل آدمی است؛ خداها، نیم­خداها و همین طور اهریمن­هایی که شبیه خود آدمی­اند و هرکدام شغلی داشتند متناسب مسئولیتی که آدمی به عهده­ی ایشان گذاشته بود.
البته گاهی هم سرپیجی می­کردند مانند زئوس، رییس خدایان اساطیری که هر وقت خودش دلش می­خواسته با رعد و برق و آن نیزه های طلایی خود باران می­بارانید. یا آپولو که هر روز برخلاف میل آدمی ارابه­ی زرین خود را با اسب سفید حرکت می­داد تا روز به سرآید و دنیا تاریک شود. در حالی که آدمیان همه همیشه تشنه­ی نور بودند. دیوینسوس هم گاهی خودسری­هایی می­کرد.
البته بیشتر آنها در خدمت آدمیان بودند و در هنگام نیاز به یاری ایشان اقدام می­کردند و با قدرتی که داشتند آدمی را تا دم دروازه­ی آروزهایش بدرقه می­کردند. گاهی هم برخی از اسطوره­های قدرت­طلب شورش می­کردند، جنگ­ها راه می­انداختند تا دیگر خدایان اسطوره­ای را زیر فرمان خود درآورند ولی خدایان هرگز همدیگر را از بین نمی­بردند به دو دلیل؛ یک منافع مشترک و دو دیگر آنها هم مانند انسان­های صاحب قدرت اغلب با هم نسبت داشتند. فرزندان­شان با هم ازدواج می کردند و چون نسبت خویشاوندی داشتند بیشتر امور را به دختر و پسر و همسر و بستگان نزدیک خود واگذار می­کردند. حتا با خدای آب های زیر دریاها نسبت داشتند. آنها اداره­ی جهان را به عهده گرفته بودند. جهانی که وابسته­ی زمین، درخت، دریا و کوه بود و طبعاً خدایان هر قومی شبیه خود آن قوم بودند.
اسطوره­ها در شرایط اقلیمی، زمانی و مکانی دهان به دهان و سینه به سینه و نسل به نسل شاخ و برگ­هایی حاصل کرده­اند. با اسطوره­های دیگر در آمیخته و جزو گنجینه­ی فرهنگی و هنری شده­اند. کم­کم از دامنه­ی تخیل به حوالی دانش آدمیان کوچ کرده­اند چنانکه احتمالاً نظام فلسفی یونان از اسطوره­ها بیرون زده و این کهن­الگوها جای خود را به اندیشه­های علمی دادند. با تغییر کاربری، شکل، اسم و تعریف­شان دگرگون شده­اند. به عنوان مثال آدمی از ازل در پی زندگی ابدی بوده. نخستین اسطوره­ی خشت­نوشته­ی بشری، پهلوان­نامه­ی گیلگمش روایت تلاش انسان برای رسیدن به زندگی جاوید است. امروزه هم همچنان و هنوز در پی زندگی ابدی هستیم. اما نه به وسیله­ی آنها بلکه به وسیله­ی دانش­پژوهانی که شب و روز در آزمایش­گاه­ها تلاش می­کنند تا ما را به آروزی دیرین خود نزدیک کنند که اسطوره­ها هیچ­یک نتوانستند حتا یک روز به عمر آدمی بیافزایند. اما دانش توانسته عمر آدمی را زیاد کند.
اسطوره­ها را باید در عالم بامزه­ی خیال­ها جستجو کرد. در غیر این صورت آنها قادرند ما را وارد گرداب­های هولناک خرافه کنند.
***
زندگی ما شباهت کم­مانندی به سینما و فلسفه دارد. دو پدیده­ای که منشا هر دو چیستی، هستی، نیستی و زمان است. تا پیش از اختراع سینما هیچ کس راهی به رویای دیگری نداشت. سینما اختراع شد و ما به رویای هم راه باز کردیم. سینما وسیله­ی مناسبی هم برای طرح رویا و هم برای دیدگاه فلسفی است. زیرا زبان سینما جهان مناسب­تری برای فلسفه دارد. سینما پاسخی مجازی به خواسته­های دیرینه سال آدمی است. برای همین ما خود را هر روز پر از سینما می­کنیم یا خودمان را از عکس­ها پر می­کنیم. در حالی که سینما عکس­های ما را جاودانه نمی­کند. آنها حتا بخشی از جاودانگی ما نیستند. اما هراس ما را از نابودی التیام می­بخشد. بخشی از هستی ما را منجمد می­کند. به قول "آندره بازن" بخشی از واقعیت را مومیایی می­کند. زیرا سینما نمی­تواند زمان را بازتولید کند، به کسی حیات دوباره ببخشد. اما زمان را به شکلی باورشدنی در اختیار می­گیرد. در سینما میدان تجریش سوار تاکسی می شویم و همین که در تاکسی را می­بندیم، میدان راه­آهن پیاده می­شویم و این زمان دستکاری شده­ی به اندازه­ی چشم برهم زدنی را باور می کنیم.
موضوع فلسفه هم هستی زمان و مرگ ماست. به نظر می­رسد آینده­ی فلسفه در سینما باشد. فیلسوف­ها فیلم­ساز شوند. همین حالا هم فلسفه­ی مضاف به سینما داریم. اما در آینده فیلسوف­ها فلسفه را با دوربین می نویسند. مثلاً در تروا آگاممنون با اکراه اجازه داد تا دخترش (ایفیگینا) را برای الهه­ی شکار قربان کنند. البته در آخر خود آرتمیس گوزنی را به جای ایفیگینا قربان داد.
اگر امروز خود آشیلوس، افلاطون، ارسطو، مولانا و غیره بودند آثارشان را سینمایی می­کردند. همچنان که دستمایه­ی اغلب سینماگرها اندیشه­های ارسطو، افلاطون و دیگرهاست. برخی مُثُل افلاطونی و آن غار فلسفی خود را سینما می­دانند. به نظر می­رسد حتا امروزه دیالوگ فیلم­ها را فیلسوف­ها می­نویسند مثل فیلم "فیلومِنا" که داستان زنی است که به دنبال پسر گم­شده­اش می­گردد و در این راه بین ایمان به کلیسا و افشاگری علیه کشیش­ها و راهبه­ها معلق می­ماند.
فیلومنا دیالوگ­های فیلسوفانه­ای دارد. مثلا جایی می­گوید: "اینکه تو یه جای درجه یک نشستی دلیل نمی­شه که خودتم آدمیزاد درجه یکی باشی". و یا وقتی داستان خود را می­نویسد، درباره­ی انگیزه­اش از نوشتن کتاب در آخرین جمله می­نویسد: "مردم باید بدانند اینجا چه می­گذرد."

***
داستان "کودکان کار" یک تراژدی دیرینه­سال است. رنج دنباله­داری که زمان آغاز آن ناپیداست. اما همچنان تا دوران ما، دوران بستنی­های چهارصدهزار تومانی، شام هر نفر تنها برای ورودی پانصدهزار تومان، آن هم در آستانه­ی هزاره­ی سوم ادامه دارد و شیوع چشم­گیرتری یافته است.
در تعریف کودکان کار آنها که یکسره به کار گمارده می­شوند و از رفتن به مدرسه و تجربه­ی دوران شورانگیز کودکی محروم­اند عللی را فهرست کرده­اند مانند: خانواده، فقر، بی­اطلاعی، تغییرهای اقتصادی به ناگهان، جنگ­ها و در نتیجه مهاجرت­ها. البته در میان کودکان کار، نوابغی بیرون زده­اند که ما در این مجلس نمونه­ای از کودکان کار در موسیقی را مثال می­آوریم.
نیکولو پاگانینی که به سال ۱۷۸۲ ترسایی در شهر جنوا ایتالیا به دنیا وارد شد. در خانواده­ای فقیر و پدری از کارگران بارانداز و ورشکسته و مادری سخت­گیر و خشن. پدرش وقتی شنید موتسارت از سه سالگی آهنگ­سازی کرده و پول زیادی درآورده، بلافاصله پسر خود را از کودکی­اش جدا کرد و دستور داد ساز زدن بیاموزد. خود او ماندلین می­زد که در آن دوران سازها هم طبقاتی بودند. مثلاً سازهای شستی که ساز پولدارها بود و ویولون ساز فقرا.
خود نیکولو گفته پدرم مرا مجبور کرد ویولون زدن را بیاموزم. شب و روز ویولون می­زدم. اما پدرش چنان بی­رحم بود که خود نیکولو به ما می­گوید من شب و روز کار می­کردم با این حال پدرم مرا کتک می­زد و در زیرزمین تاریک و نمور حبس می­کرد و تا زمانی که تلاشم را دو برابر نمی­کردم مرا گرسنه نگه می­داشت. به دلیل همان کتک­ها و گرسنگی­ها بدنم برای همیشه ضعیف ماند، همیشه لاغر ماندم چنانکه دماغم مثل چماق شد و تنها چیزی که در صورتم دیده می­شد همین دماغم بود. سلامتی را برای همیشه از دست دادم. اما من چنان ویولون می­زدم که مردم به جای اسمم مرا فرزند شیطان صدا می­کردند. عقیده داشتند هیچ انسانی قادر نیست چنین بنوازد. می­گفتند این نیروی اهریمن است که در اندام و صورت زشت پاگانینی پنهان شده. اگر او خود شیطان نیست پس چگونه می­تواند گاهی با سه سیم، گاهی با دو سیم و گاهی تنها با یک سیم ویولون بزند؟ آن هم در حالی که قطعه­ای را با همراهی ارکستر می­زند. او آدمی­زاد نیست اهریمن است که در جان پاگانینی جا خوش کرده و با دست و اندام او چنین می­نوازد. شیطان در هیبت مردی دراز و لاغر، پوشیده شده در یک کت و شلوار سیاه بلند که هنگام نواختن فقط به آرشه نگاه می­کند و هرگز چشم از آن برنمی­دارد. پاگانینی شیطانی که حتا گاهی قادر نبود برخی از تکنیک­های خودش را پارتیتور کند.
من صدای بیشتر آثار دیوید استراخ و یهودی منوهین را شنیده­ام اما صدای ویولون پاگانینی و طرزی که این کودک کار می­نواخته با هیچ­یک از نوابغ پیش و پس از او قابل مقایسه نیست. که من یک چیزی می­گویم و شما یک چیزی می­شنوید.
***
ما هر روز صدا می­زنیم سر رودکی، نرسیده به فردوسی، آن­ور حافظ، این­ور سعدی، اول خیام، آخر نظامی، بغل ملاصدرا، اول شیخ بهایی، وسط میرداماد... پیداست ما مردمی فرهنگی – حکمی – فلسفی هستیم که هر روز، هر روز با اسم­های ایشان سر و کار داریم. اما بیشتر با نام شان آشنا هستیم. اگر ایشان و آثار ایشان را بشناسیم چه فرقی دارد خیابانی، میدانی اسمش آب­نبات چوبی یا خیارشور باشد. که شناخت ابتدای تفاوت و التفات­هاست. ما کسی یا کسانی را دوست داریم که می شناسیم. کسی را که نمی­شناسیم نه توجهی به او داریم، نه دوستش داریم.
شما بهتر می­دانید که پدر میرداماد با دختر دیگر محقق کرکی عروسی می­کند و با این وصلت به "داماد" معروف می­شود و پس از او هم این صفت در خانواده به ارث می­ماند. برخی تاریخ­نویس­ها نویسانده­اند محقق کرکی شبی خوابی دید که پدر میرداماد با دختر اولش عروسی کرد و از ایشان دانشمندی وارد دنیا شد و چنین و چنان. خواب او عیناً تعبیر می­شود و آن دو ازدواج می­کنند اما پیش از آنکه دختر او فرزندی بیاورد، دارفانی را وداع کرده و از دنیا می­رود.
محقق کرکی باز خواب می­بیند و پس از خواب دوم بر خود تکلیف می­بیند که دختر دیگرش را به عقد شمس­الدین محمد درآورد و پس از این ازدواج است که میرمحمدباقر مشهور شده به "میرداماد" به دنیا می آید و به مقام­های عالی علمی و فلسفی می­رسد.
میرداماد سوای تحصیل بیشتر دانش­های زمانه­ی خود، شعرهایی می نوشته و در اشعارش اشراق تخلص می­کرده:

ای ختم رسل دو کون پیرایه تست
افلاک یکی منبر نه پایه تست

گر شخص تو را سایه نیفتد چه عجب
تو نوری و آفتاب خود سایه تست

با این حال میرداماد انسان عقل مسلکی بوده. نظریه­های کاربردی دارد. مثلاً می­گوید باید که علم را با عمل همراه کرد. که بدون چنین آمیزشی به پیشرفت شایسته نمی­رسد. او خودش چه در زندگی و چه در کار تدریس و تالیف، علم و عمل را درآمیخت. شاید همین شیوه است که از مجلس درس او شاگردانی آهان­آهان­دار ظهور می­کنند. که خود او آموزگار ملاصدرا صاحب اسفار و او آموزگار حاج ملاهادی سبزواری صاحب منظومه­ و هم شرح منظومه که خلاصه­ای منظم از اسفار ملاصدرا است و او استاد و هم پدر خانم شیخ شوریده، حاج ملامحسن فیض کاشی است. که او هم کلامی و هم فلسفی و هم شاعر نسبتاً بزرگی است.

بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
انیس جان غم فرسوده­ی بیمار هم باشیم

شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم
شود چون روز دست و پای هم در کار هم باشیم

شاه­عباس صفوی یکی از سلاطین آهان­آهان­دار تاریخ است که با امام قلی خان چنان زلفی گره زده بود که اغلب او را دست راست خود می­نشاند و یواشکی در گوش او می­گفت: امام قلی خان تو فقط یک عباسی از من کمتر خرج کن تا تفاوت من و تو در همین یک عباسی باشد. ضمناً شاه عباس خیلی شاه ناقلایی بود. چنانکه باری شاه عباس و شیخ بهایی و میرداماد بیرون شهر با اسب می­رفتند. برخی مورخین نوشته­اند اینها به مکه می­رفتند و برخی نوشته­اند به جایی بیرون شهر می­رفتند. به هر روی به عکس شیخ بهایی، میرداماد مردی تنومند و چاق بود و شاید به همین خاطر اسب او آهسته­تر می­رفت و بین شیخ بهایی و میرداماد فاصله می­افتد.
شاه عباس چنانکه شیوه­ی همه­ی سلاطین است، به رندی نزدیک میرداماد شده می­گوید، شیخ بهایی از ما جلوتر می­رود و پیداست به ما اعتنا نمی­کند. میرداماد می­گوید اینطور نیست، علت این است که آن اسب از اینکه عالمی مانند او را حمل می­کند به وجد آمده و به سرعت حرکت می­کند.
شاه عباس تندتر می­رود و خود را به شیخ بهایی می­رساند، می­گوید میرداماد عقب­تر می­رود. مثل اینکه به ما اعتنایی نمی­کند و خودش را از شما بالاتر می­داند. شیخ بهایی می­گوید آن اسب آهسته­تر می­رود و حق دارد زیرا باری از دانش و حکمت را می­برد. سپس در وصف میرداماد سخن می­گوید. شاه ناقلا از پاک­اندیشی و تواضع این دو دانشمند شگفت­زده شده و هر دو را می­ستاید.
نوشته­اند ملاصدرا برای شرکت در کلاس درس میرداماد در مجلس حاضر شد. ولی استاد میرداماد هنوز به کلاس درس نرسیده بود. تاجری برای مسئله­ی مهمی به محل درس میرداماد آمد. از ملاصدرا پرسید: استاد میرداماد افضل است یا فلان ملا؟ ملاصدرا در جواب تاجر گفت: البته که میرداماد افضل است. در این وقت استاد میرداماد وارد شدند و ملتفت گفتگوی آن دو نفر شدند. لختی درنگ کرد تا از سخن شاگردش آگاه شود. باز تاجر پرسید: میرداماد افضل است یا شیخ­الرئیس ابوعلی سینا؟ ملاصدرا پاسخ داد: میرداماد بزرگ است. تاجر پرسید: میر برتر است یا فارابی؟ ملاصدرا خاموش و ساکت شد. در این هنگام میرداماد به صدای بلند گفت: صدرا نترس... بگو میر برتر است.
پژوهشگرها عقیده دارند آثار میرداماد به دو طریق بر اندیشه­ی پس از خود اثر کرده:
در مقیاسی کمتر؛ با نوشته­ها و تالیفاتش که مشحون از ۱۰۰ مجلد کتاب و رساله است.
با مقیاسی بالاتر؛ از طریق تربیت شاگردان بسیار که هر یک آثار ارجمندی بر جای گذاشته­اند. مانند ملاصدرا که تاثیر عمیقی بر اندیشه های فلسفی پس از خود دارد.
در مقامات علمی میرداماد، اشاره­های متعدد به جای مانده از جمله اسکندربیگ، منشی معاصر او در کتاب تاریخ عالم آرای عباسی نوشته: «در علوم معقول و منقول، سرآمد روزگار خود و جامع کمالات صوری و معنوی، کاشف دقائق انفسی و آفاقی بود. در اکثر علوم حکمیه و فنون غریبه و ریاضی و فقه و تفسیر و حدیث، درجه علیا یافته و فقهای عصر فتاوای شرعیه را به تصحیح آن جناب معتبر می شمارند».
او در بیشتر دانش­های حکمی، فنون غریبه، ریاضی دستی داشت. اما آنچه بر شخصیت دانشی او غلبه دارد مهارتش در حکمت و فلسفه است. جوری که او را "معلم ثالث" خوانده­اند. خود او هم، خود را "معلم" می­خواند. و شان خود را کمتر از ابونصر فارابی نمی­داند. از این رو در برخی از تالیفاش نوشته: «قال شریکنا فی التعلیم ابونصر الفارابی» و بهمن یار را - که بزرگترین شاگرد ابن سینا بود - شاگرد خویش می پنداشت و اگر می خواست از او قولی نقل کند، می گفت: «قال تلمیذنا بهمن­یار؛ شاگرد ما بهمن یار گفت».
در فلسفه که دیگر هیچ، خود را ردیف شیخ­الرئیس ابوعلی سینا می دانست.
***
استاد عباس کیارستمی، هنرمند متفاوتی بودند. مثل آثار چوبی که با دست­های خودشان ساخته­اند، مثل شعرهایی که نوشته­اند یا از دیگرها مانند حافظ و سعدی و مولوی گزینش نموده­اند. مثل عکس­ها و فیلم­هایی که ساخته­اند. اما زمینه تفاوت در جهان­بینی او نگاهی متفاوت به انسان و اشیای عالم است. این تفاوت­ها در معاشرت با او، افکار و خواسته­های او آشکارتر می­شد.
یک روز پاییز، دم غروب آمدند و سراغ من را گرفتند. گفتند کار مهمی دارم. می­خواهم فیلم شروع کنم، نیاز به بازیگری دارم که پیدا نمی­کنم. گفتم خیلی عجیب است. گفتند برای همین آمده­ام دنبال تو. من آنها را که می­پذیرند، نمی­خواهم. پرسیدم پس کدام­ها را می­خواهید؟ نشانی بدهید تا ببینم بازیگرانی که دنبالش می­گردید، باید چه ویژگی­ای داشته باشند. گفتند من بازیگری را می­خواهم که وقتی به او پیشنهاد می کنم این فیلم را بازی کند، به هیچ­وجه پیشنهادم را نپذیرد.
من اول خیال کردم ایشان می­خواهند با من شوخی کنند. به خودم گفتم آخر یعنی چه؟ بازیگری را می­خواهم که نپذیرد با من کار کند یا هرچه به او اصرار کردم قبول نکند. من با زبان، لحن و هم سکوت ایشان آشنایی داشتم. حرف­هاشان شوخی نبود. وقتی بیشتر حرف زدیم، کم­کم فهمیدم خواسته­ی ایشان بسیار جدی است. پس شروع کردم حافظه­ را تندتند ورق زدن، فکر کردن به بازیگری که بازی کردن در فیلم­های کیارستمی را قبول نکند و کم­کم ملتفت شدم چه خصوصیت عجیبی! زیرا پیدا کردن چنان بازیگری برای چنین فیلم سازی واقعاً دشوار بود و شاید غیرممکن. من به کدام بازیگر بگویم آقای کیارستمی شما را برای بازی در فیلم جدیدشان انتخاب کرده­اند و او نپذیرد. یا چنانکه خود ایشان گفتند همین که می­گویم کیارستمی می خواهد شما فیلمش را بازی کنید، بلافاصله در خانه­اش را ببندد یا پیش از بستن در به من بگوید، صالح­علاء خجالت نمی­کشی چنین پیشنهاد بی­شرمانه­ای داری؟ من فیلم کیا رستمی را بازی نمی­کنم.
من باز به موضوع باریک شدم، دیدم در دایره­ی آشنایان هنرمندم چند نفر را می­شناسم. با ایشان تماس گرفتم، گفتم آقای کیا رستمی می خواهند فیلمی را شروع کنند و نیاز به بازیگر دارند و همین که می گفتم شما... می­گفتند کجا بیاییم، کی بیاییم... بعد من شرمنده می­گفتم اجازه بدهید بپرسم، خبر می­دهم. بنابراین نتوانستم در آن کار به ایشان کمک کنم. اصلاً نمی­دانم عنوان آن فیلم چه بود. نمی­دانم آن فیلم ساخته شد یا نه؟ اما مدت ها پیشنهاد عجیب و غریب و غیرمنتظره­ی ایشان مرا رها نکرد. مدت ها به آن پیشنهاد فکر کردم ولی عمق مقصود او را درک نکردم. اما بعدتر با خودم گفتم شاید برخی­ها در زندگی اگر افتخاری دارند بابت کارهایی است که نکرده­اند، بابت نه­های بزرگی است که در زندگی گفته­اند. آره گفتن کار امثال من است. آنها که نه می­گویند، آنها که نه گفته­اند به آرامشی بدون­شرح و ماندگار رسیده­اند، چنانکه خود او با گفتن نه­های تاریخی­اش رسید.
***
هر نمایش­نامه­ای شامل دو بخش است؛ توضیح صحنه و دیالوگ. شکسپیر در شروع نمایش­نامه­ی اتللو، فقط می­­نویسد: پرده­ی اول، وندیک در کوچه ای، رودیگو و یاگو وارد می­شوند. «رودیگو: باشد. هرگز به من نگو... راستی ایاگو با اینکه تو همیشه از کیسه­ی من مثل مال خودت خرج کرده­ای، بسیار بی­صحبتی است که سری در این کارها برده باشی.»
شکسپیر فضا و رابطه­ی آن دو را در دو خط بیان کرده در حالی که نمایش­نامه­نویس­های تازه­کار و نابلد، مثل من، هر شخصیت را چنان با جزئیات بسیار و غیرضروری توضیح می­دهیم که کارگردان را برای انتخاب بازیگر مناسب آن توضیحات گیج می­کنیم. تماشاگر را برای فراهم نمودن زمینه­های همذات­پنداری با آن شخصیت دور می­کنم. چون وقتی یک نفر را با جزئیات بسیار توضیح می­دهیم، ناخواسته اقدام به بیگانه­سازی کرده­ایم. زیرا همین که می­نویسم فلانی مرد است، بلافاصله نیمی از مردم دنیا (خانم­ها) را حذف کرده­ام. می­نویسم او، مرد جوان، خوش­سیما، تحصیل­کرده، لاغر و زودرنج است. تا اینجا هم همه آنها که مرد جوان، خوش­سیما، تحصیل نکرده، لاغر و زودرنج نیستند را حذف کرده­ام و هم بسیاری از مخاطب­های نمایش­نامه­ام را از امکان همذات پنداری دور نموده­ام.
زندگی و نمایش شباهت­های انکارناپذیری با هم دارند. در زندگی هم اگر ما خانم یا آقایی را با همه­ی جزئیات بخواهیم، احتمالاً تا آخر عمر تنها می­مانیم. از دیگر سو درست است که اشخاص نمایش­نامه یا زندگی­مان را در رفتارشان بشناسیم. بدترین نمایش­نامه­نویس­ها کسانی هستند که شخصیت­های نمایش­شان را در دیالوگ معرفی می­کنند.
فرض کنید مرد مسنی وارد صحنه می­شود. من برای آنکه شما تماشاچی­های عزیز بدانید آن مرد کیست، با من چه نسبتی دارد، رو به او می­گویم: آقای محترم، همان طور که خودتان می­دانید، شما پدر من هستید، شغل­تان نجاری است، شب و روز کار می­کنید تا بتوانید هزینه­ی زندگی ما را فراهم کنید. درضمن شما برادری دارید که من او را عمو صدا می­زنم و او هم دختری دارد به اسم منیره، بسیار وجیه و نجیب است و من دلم می­خواهد با او عروسی کنم. آیا اجازه می­دهید؟
البته من اگر جای آن مرد باشم، همانجا صحنه را ترک می­کنم و می روم و در حال رفتن با صدای بلند می­گویم: من حاضر نیستم در چنین نمایش­نامه­ی بی­ارزشی بازی کنم.
پس در ماندگارترین نمایش­نامه­ها، شخصیت­های نمایش انسان­هایی نوعی­اند و ما آنها را در عمل و عکس­العمل­هاشان می­شناسیم. مانند آثار شکسپیر، چخوف و دیگرها. چنانکه پیتر بروک، کارگردان و نظریه پر­داز معاصر و هم شکسپیرشناس می­نویسد: شاید یک سوال باشد که چرا هیچ نمایش­نامه­نویس امروزی به پای شروع­های قدرتمند و آزادی شکسپیر نمی­رسد؟ باید پرسید آیا ما در قرن بیستم، در تفکر نسبت به آنها ترسوتر و محدودتر نیستیم؟
***
می­خواهم برای خوش­آمد شما شیرین­کاری کنم و به یک عنصر مشترک زیرنظر یکی، دو نفر اندیشه­ورز دور از هم بپردازم. نظریه­ی مشترک برتولت برشت، تئاتری نظریه­پرداز آلمانی و جلال­الدین محمد مولوی، شاعر معنی­گرای ایرانی. برشت برخلاف بیشتر یا همه­ی نظریه دارهای پیش از خود حتا نظریه­پرداز آهان­آهان­دار معاصر خودش استانیسلاوسکی به ما تماشاچی­ها می­گوید شما نباید مجذوب قصه و قهرمان نمایشی بشوید که برای­تان اجرا می­شود. شما نباید بی اختیار احساسی بشوید، گریه کنید، بخندید و دست به اقدام­هایی بزنید همسو با خواسته­های قهرمان قصه. خود او روشی را پیشنهاد می­کند تا مانع انگیزش عواطف کلیشه­ای ما تماشاچی­های ارجمند نمایش شود.
او از ما می­خواهد جذب محتوای پیام اصلی قصه شویم. عنوان این شیوه فاصله­گذاشتن یا شاید آشنایی­زدایی است. شاید به زبان ما این عناوین ترجمه ی ناقصی باشد اما به وسیله­ی ابزار نمایش، نورپردازی، وسایل صحنه، دکور و... قهرمان قصه دیگر نمی­تواند به هر جا که دلش خواست ما را دنبال خود بکشاند. مثلاً بازیگر در ابتدای هر جمله بگوید: "می­گوید" یا "گفته" تا ما را ملتفت کند که خود او قهرمان قصه نیست، سخن دیگرها را به ما انتقال می­دهد تا ما گمراه یا مسحور قصه قهرمان نشویم. بدانیم آنچه پیش روی ماست نمایش زندگی است، این خود زندگی نیست. در نتیجه فرصت بدهیم عقل نفس تازه کند و درباره­ی آنچه نشان­مان می­دهند خودمان قضاوت کنیم.
مولانا هم چنین نظریه­ای دارد. او هم قصه­ها را به نقل از سوم شخص غایب برای ما بازگو می­کند. حتا اگر آن سوم شخص غایب خود او باشد: بشنو از نی چون حکایت می­کند؛ نی­ای که خود اوست. او که حدیث راه پر خون می­کند. قصه­های لیلی و مجنون می­کند. مولوی هم می­گوید خواننده­ی جان این قصه­ها جهانی است. مثل شعبده­بازی که شما را مجذوب خود می­کند. قصه جام است باید متوجه نوشاکی باشید که در آن ریخته­ام:

ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندر وی بسان دانه است

دانه­ی معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

که آدمیزاده­ی اهل معنی، انسان عاقل برای آنچه می­بیند و حتا می شنود عقل را میانجی می­کند:

تو به صورت رفته­ای ای بی­خبر
زان ز شاخ و معنی­ای بی بار و بر...

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم...

من هم با همه­ی کم­هوشی­ام مایلم عرض کنم چلانده­ی مقصود این دو نفر آقایان، برشت و مولوی این است که به ما بگویند روزی که تو با عقل خود دیدار کردی/ آینه­های خفته را بیدار کردی
***
یکی از رازآلوده­ترین پدیده­های زبانی شعر است. شعر که مانند آب زندگی­بخش است. ما را پاکیزه و نرم و لطیف می­کند. البته در باستان شناسی شعر هنوز هم نمی­دانیم آدمی در چه زمانی شعر را اختراع و آن را وارد زندگی خود کرده. شاید از آغاز شعرها در هستی بوده­اند و کسی یا کسانی آن را آگاهانه یا اتفاقی کشف کرده­اند. چنانکه نمی­دانیم نخستین شعر را چه کسی گفته و با چه انگیزه­ای سروده. اما می­دانیم آدمیان در همه دوران­ها به شعر اشتیاق داشته­اند و هم می­دانیم که ما همه بالقوه شاعریم حتا اگر تخلص یا چهره­ای شاعرانه مثل موی بلند و نگاهی گل­بهی نداشته باشیم.
شعر هنری دشوار است که به ابزار زیادی نیاز ندارد. کمی دل­دوانی و خیال­بازی برای بیان آن کافی است به همین خاطر مردمی­ترین هنرهاست و ما همه شاعریم چه خودمان شعر بنویسیم و چه با شعر دیگرها زلف گره بزنیم. زیرا همین که شعری را می­خوانیم یا حتا می­شنویم با همان حال­ها و تصورات و معانی رفت و آمدی داریم که خود شاعر هنگام سرودن آن رفت و آمد داشته. تنها تفاوت من که شعر می­خوانم با شاعری که آن را سروده تفاوت کسی است که قاره­ای را پیش­پیش کشف کرده یا مسافری که امروز به راحتی بلیت می گیرد، چمدان برمی دارد، سوار هواپیما می­شود و وارد آن قاره می­شود.
البته مردم برخی سرزمین­ها به شعر میل بیشتری دارند و برخی به شعر کم اشتهاترند. ما از آن دسته­ایم که به شکل تاریخی بیشترین تولید و مصرف شعر را داشته­ایم. چنانکه بیشتر هم­وطنانمان شعر می­گویند حتا آنها که به مدرسه نرفته­اند. که تاریخ ادبیات ما جای چشم­گیری را به شعرها و شاعرهایی داده که سواد الفبایی نداشته­اند اما شعرها گفته­اند و این یکی از نشانه­های فرهمندی است. من خود شاعرهایی در صنف­های جورواجور می­شناسم؛ شاعری که سوپرمارکت دارد، شاعر وزیر، وکیل، خشت­زن، بنا، هنرپیشه، راننده­ی کامیون، سرهنگ، خیاط، کاراته­کار، معلم، قفل­ساز و مانند ایشان. چنانکه سپهری نوشته پدرم وقتی مُرد پاسبان­ها همه شاعر بودند. و این خود یک مزیت فرهنگی است.
دوستم می­گفت یک روز برق ما رفته بود. مدیریت ساختمان با اداره ی برق تماس گرفت. آقایی آمد که برق رفته­ی ما را بازگرداند. من هم آنجا ایستاده بودم. می­شنیدم آقای برق­کار در حالی که روی تابلوی برق ساختمان ما کار می­کردند زیرلبی به آواز دلنشینی زمزمه می­کردند:
محبوب من! عیب کار از جعبه­ی تقسیم نیست/ سیم سیار دل ما سیم نیست...
حبیب من دو مرتبه، عزیز من دو مرتبه.

***
در زبان زیبای ما یک کسره­ی شگفت­انگیز وجود دارد. کسره­ای به شکل یک خط تیره­ی کوچک، کوتاه و کج که اغلب به چشم نمی­آید اما زندگی­ها را زیر و رو می­کند. من در سراسر زندگی هر کاری که کرده­ام به خاطر همین کسره­ی کوچک شگفت­اگیز بوده است. کسره­ای که اگر بی­مطالعه و از روی غریزه دنبال آن باشم عمرم را تباه می­کند. این کسره قدرت چشم­گیری در خود دارد. ولی همانطور که پاییز برای توصیف خودش به شاعر نیاز دارد من هم برای به کارگیری این کسره­های کوچک و کج، نیاز به تفکر دارم. که اگر کسره­ها را با عقلانیت به کار می­گرفتم خود آنها و آنچه که بوسیله­ی کسره­ها به من رسیده مرا تا حوالی خوشبختی بدرقه می­کند.
افسوس که من آنها را همواره بی­مطالعه و یا از روی خودخواهی به کار گرفته­ام و در نتیجه روز به روز تنهاتر شده­ام و همین کسره­های کوچک روزگارم را غیراخلاقی و ناعادلانه ساخته است. کسره­های غلط، کسره­های نابه­جایی مانند مالِ من، زندگیِ من، راهِ من، عقیده­ی من، تصمیمِ من، خواسته­ی من و مانند اینها. در حالیکه این کسره­ی شگفت انگیز اگر مرجع مشترک داشته باشد من و هموطنانم را به آستانه ی خوشبختی­ای بی­زوال می­رساند. مانند مالِ ما، راهِ ماه، تصمیم ِما، کارِ ما، بارِ ما... گفتم بار ما یاد ماجرایی افتادم که سال­ها پیش آن را جایی خوانده­ام که بعدا تعریف می­کنم.
اما همین الان به خودم می­گویم ای کسره­های شگفت­انگیز و سرنوشت­ساز باید که به شما و محل استفاده­ی شما فکر می­کردم. باید تفکر کنم حتا در این سن و سال. من باید از امشب، از همین حالا به شما کسره­های کوچک بیاندیشم. و از فردا شما را خردمندانه برای هر کاری که در زندگی می­خواهم انجام بدهم به کار بگیرم. باید به ابعاد و عوارض به کار گرفتن شما بیاندیشم. درست فکر کردن کار دشواری است از سخت­ترین کارهاست. اما در عین حال باید بپذیرم که زندگی کردن یکی از هدف­های بزرگ آدمی در این دنیاست. و هم بپذیرم که زندگی زیباست. و زیبایی گران­ترین چیزهاست. و این دو با هم شوری به پا می­کنند.
فکر کردن زندگی را زیبا می­کند چنانکه از تاریکی، روشنایی می­سازد. که فکر کردن تنها موهبت برای ما انسان­هاست. برای همین است که ما بهترین موجوداتیم. برای همین انسان­ها حتا از فرشته­ها ارجمندترند زیرا فرشته­ها با همه­ی خوبی و ماهی­شان رویایی ندارند، نمی­توانند تفکر کنند.
سال­ها پیش جایی خواندم که نوشته بود اربابی به دو نفر باربر در دو اندازه، در ازای مبلغ پولی قرار می­گذارد تا بار بزرگ او را از جایی به جایی ببرند. راه سربالایی و سخت بود. باربرها به دشواری بار را بالا می­بردند. اما از ذوق پولی که می­گرفتند یکسره نفس­نفس­زنان شادمان می­دویدند. ارباب هم که نگران بار خود بود کنار آنها می­دوید و در بالا بردن بار خویش نظارت داشت. تا که در وسط سربالایی باربرها ایستادند. بار را زمین گذاشتند، به هم نزدیک شدند و با هم پچ­پچ­ها کردند. ارباب خشمگین شده و فریاد زد: پس چرا بار مرا زمین گذاشتید؟ چرا معطلید؟
یکی از آنها گفت: واقعیت این است که ما آنقدر به پولی که می­دهی و این کار نیاز داشتیم و چنان تند آمدیم که اصلاً فراموش کردیم از شما بپرسیم که چه باری را روی دوش ما گذاشته­ای و ما در حال جابه­جا کردن چه باری هستیم. در این صندوق­ها چیست؟ ما که هر باری را بالا نمی­بریم. درست است که به این کار و پولی که می­گیریم نیاز مبرم داریم اما باید بدانیم در این صندوق­ها چیست چون بار ماست. یا در آن را باز کن و به ما نشان بده در آنها چیست و یا همین­جا آنها را رها می­کنیم و می­رویم.
صاحب صندوق­ها پاسخی به درخواست آنها نداد. آنها هم صندوق­ها را وسط سربالایی رها کردند و رفتند. صندوق­ها و صاحب ناقلاشان را در سر بالایی تنها گذاشتند.
کسره­های ارجمند مرا ببخشید. واقعاً قصد توهین به شما را ندارم. اما با اینکه شما تنها یک خط تیره­ی کوتاه و کج و کوچکید چنان کوچک و ناچیز که اغلب شما را نادیده می­گیرند و اصلاً به حساب نمی­آورند که شما حتا شکل مکتوب چشم­گیری ندارید چنانکه حتا به اندازه­ی یک واو ربط هم نیستید که به زبان تلفظ شوید. اما خدا می­داند که در ذات شما چه نیرویی نهفته است.
همان طور که اگر واژه را از نوشته بگیری صفحه لال می­شود اگر شما را هم از زندگی من بگیرند، بی­چیز می­شوم. با این همه کسره­های عزیز گاهی که حافظه­ام را ورق می­زنم می­بینم در سراسر تاریخ به خاطر شما چه خون­ها ریخته شده! چه غارت­ها، چه سفاکی­ها و ستم­ها بر مردم دنیا رفته است! چه خون­دل­ها به خاطر شما خورده­اند!
کسره­های شگفت­انگیز هنوز هم قدرت عظیمی دارید حتا بیشتر از روزگارهای سپری شده. خود من برای اینکه بتوانم شما را در زندگی­ام به کار بگیرم چه کارها که نکرده­ام! شغلِ من، اقتدارِ من، خانه­ی من، مالِ من، راحتی و شادیِ من، خانواده­ی من، اطرافیانِ من. ای امان از دست شما کسره­های کج، کوتاه و شگفت­انگیز. با این همه شما را دوست می دارم و می­دانم در آدمی فریادهای مقدسی است که باید در برابر بی عدالتی­های خودش در خودش فعال باشد.
***
خانه که خالی شد پسر جوان لبریز اشتیاق به سمت پدر رفت. پدر و پسر در خانه­ی خالی شده تک و تنها کنار هم نشستند اما نگاه­های­شان را از هم پنهان می­کردند. هر دو در سکوت دست به خواب قالی می­کشیدند تا که آخر پدر به حرف آمد.
گفت: پسرم حالا که خواهر و مادرت خانه نیستند بیا بدون رودربایستی با هم حرف بزنیم. چون پیش­پیش خودم می­­دانم که حرف های من و بیان خواسته­هایم منجر به آه و اشک و ناله خواهد شد. پس تو ابتدا کن و تو حرف بزن. هرچه دلت می­خواهد بگو. خیال­بازی که هزینه­ای ندارد. پسرم شاید من نتوانم به تو کمک کنم اما می­توانم به درددل­هایت گوش بدهم. حالا بزرگ شده­ای، درس و دانشگاهت تمام شده است. یادش بخیر دیروزها که تو در آغوشم بودی و یکسره به جانم شکر می­پاشیدی، حرف­های بامزه می­زدی. یادت هست؟ از من می پرسیدی یخ­های تهران سردتر است یا یخ­های اصفهان؟ من می خندیدم و می­گفتم همه­ی یخ­ها به یک اندازه سردند چه در تهران باشند، چه در اهواز عزیزمان، چه در لندن، چه در مسکو، چه در واشنگتن پایتخت آمریکا. یخ­ها یک شکل آب می­شوند چه در کرمانشاه، چه در خراسان. مثل گل­های شمعدانی که در هر جای این سرزمین عطری مشابه دارند. یادش به خیر آن سال­ها که کوچک بودی... بگذریم. حالا با من حرف بزن. از بزرگ ترین آرزوهایت به من بگو.
پسر گفت: پدرجان، خجالت می­کشم آرزوی بزرگم را به شما بگویم.
پدر گفت: پسرم، خجالت نکش، بگو. اینجا که کسی نیست.
پسر ساکت شد و کشان­کشان خودش را از چاله­ی سکوت عمیقی بیرون کشید. من­من­کنان گفت: پدر، اجازه می­دهید آرزوی بزرگ خودم را شعر کنم؟ آرزویم را در شعر به شما بگویم؟
پدر گفت: تو تنها نیستی. امروزه همه آرزوهای­شان را شعر می­کنند.
پسر آهی کشید، بی­صدا با خود گفت پدرم از دل عاشق چه خبر داری؟ با این وجود با شرمی گل­بهی گفت: جان پدر، تو غمزه­ی خوبان ندیده­ای/ چشم سیاه و زلف پریشان ندیده­ای/ نه نشسته­ای به گوشه­ای از درد عاشقی/ وانگهه ز ره رسیدن جانان ندیده­ای.
پدر که خود را تنها مسئول پاسخ گفتن به جوان می­دانست، به سمت شعر رفت. شعری که با وزن و قافیه­ی پسرش هم­افق باشد. او هم در بغض غلیظی با صدای چروکیده گفت: جان پسر، تو سفره­ی بی­نان ندیده­ای/ آه و فغان و ناله­ی طفلان ندیده­ای/ نه نشسته­ای به گوشه­ای در اوج بی­کسی/ تو دست خالی و دل ویران ندیده­ای.
به اینجا که رسید پدر و پسر بی­حرف شدند، در نگاهی کوتاه بی­واژه به هم گفتند این مشاعره بماند برای بعد، شاید وقتی دیگر.
***
یک روز عازم صحرا شدم تا ببینم این خوشبختی که همه از آن حرف می­زنند کجاست. رفتم به دورها کنار دشت سبز و گندم­زارها. در آن میان شما را دیدم با اندامی از مشتی پارچه­ی کهنه و کاه. چشمانی که فروغی در آنها نبود. کنجکاو بودم شما آنجا چه می­کنید؟ شغل شریف­تان چیست؟
رفتم پشت قارقار کلاغ­ها پنهان شدم. از دورها می­دیدم­تان روی یک پا با دست­هایی باز و دور از هم ایستاده­اید از گندم­زارها مراقبت می­کنید. من هم در دلم، همین دلی که اکنون در سینه­ام می­تپد شما مترسک نازنین را تحسین کردم. به ویژه وقتی که می­دیدم با دست­های باز ایستاده­اید و پرنده­های مهاجر، پرنده های آواره می­آیند روی دست­های شما می­نشینند، خستگی در می­کنند. با خودم گفتم کاش دست­های من هم مثل دست های شما باز بودند و پناهگاهی برای آنها می­شدند. با اشتیاق جلوتر آمدم. دیدم گنجشک­ها هم روی شانه­های شما دلبرانه یک­صدا جیک­جیک می­کنند.
همچنان از دورها شما را می­پاییدم که یکباره باد تندی وزید. قراضه هایی که به دست­های شما آویزان بودند با صدای وحشت­آفرینی فریادهای دلخراشی کشیدند. آنوقت دیدم که پرنده­های هراسان ترسیده خود را به آسمان ­پاشیدند و سراسیمه از آن گندم­زار زیبا دور شدند. من به خاطر ترساندن ایشان بسیار دلگیر شدم چنانکه می­خواستم به شما نزدیک شوم و درباره­ی آنها شما را سرزنش کنم اما شوربختانه آن زمان خود من هم از ترس شما دهانم گم شده بود و همان فریادها مرا هم کج کرد که از آن پس کج­کج به شما نگاه می­کردم.
مترسک­جان! فاش می­گویم که با شما قهر کردم و قهر بودم تا که دیروز تصادفی گفت­وگوی شما با جبران خلیل جبران را دیدم و با مطالعه­ی آن گفت­وگو با جهان­بینی و نگاه خودتان به خودتان آشنا شدم. حرف­های شما مرا زیر و رو کرد به ویژه آنجا که جبران خلیل جبران می­پرسد: تو از این تنهایی در این مزرعه بیزار نشده­ای؟
شما می­گویید: ترساندن دیگران برای من لذتی به یادماندنی دارد. برای همین من از کار خودم خوشنودم و هرگز از شغلی که دارم بیزار نمی شوم.
او به شما می­گوید: من هم چنین لذتی را تجربه کرده­ام. راست می گویی ترساندن دیگران احساسی لذت­بخش است.
شما بی­رودربایسی به او می­گویید: اشتباه می­کنی. کسی نمی­تواند چنین لذتی را تجربه کند مگر آنکه درونش از کاه پر شده باشد.
مترسک جان! آفرین بر شما. واقعیت این است که من پس از خواندن این پاسخ شما بود که فهمیدم درباره­تان اشتباه کرده­ام به ویژه آنجا که گفتید کسی می­تواند از ترساندن دیگران لذت ببرد که درونش را از کاه پر کرده باشند.
من به شرط منت­کِشی و آشتی با شما، در نخستین گامم قلم و کاغذی برداشتم و این نامه را برای­تان نویساندم زیرا نامه نوشتن اظهار دوستی است، پاداش کسی است که در شناختن خود، گفتار و کردارش به چنین دانایی­ای رسیده باشد. نامه­هایم به شما دنباله­دارند.
***
کَلَک­ها سلام. من شما را می­شناسم. خوب می­دانم چه کلک­هایی هستید، چه کلک­هایی بوده­اید. از دیگر سو همه می­دانند که اینجا جوان های خوبی داشته­ایم، جوان­های خوبی داریم. جوان­هایی پاکیزه، نجیب و مهم­تر از همه جوان­هایی شجاع. آن وقت حیف نیست که شما کلک­ها زیر پای چنین جوان های نازنینی بنشینید و بخواهید آنها را شبیه معنی امروز خودتان کنید؟
کلک­های عزیز! اگر من به شما احترام می­گذارم و "عزیز" خطاب­تان می کنم برای این است که شما در این سرزمین سابقه­ی مفیدی داشته­اید، به اجداد ما خدمت­ها کرده­اید. ما مردم وفاداری هستیم. هرگز آنها که خدوم و وفادار بوده­اند را فراموش نمی­کنیم. کلک­ها شما خودتان گذشته را به یاد دارید. آن سال­ها که وسیله­ی دست صنعت­گرهای دوره­گرد بودید. چنانکه جوکی­ها به هر آبادی که می­رسیدند اول شما کلک­ها را سوار می­کردند، چاله ای می­کندند، شما را به شکل گلدانی درآورده، هیزم می­ریختند و در شما آتش­ها می­ساختند. و با تلمبه­ای دم به دم بر شما آتش می­دمیدند. هنگامی که آتش در گلدان می­شکفت آهن سخت را مثل موم نرم کرده به شکل داس، چکش، تیشه و تبر درآورده با آنها دشت­های خشک را به گندم­زارهای سبز بدل می­کردند.
مردم هم شما کلک­ها را دوست داشتند. شما محبوب مردم ما بودید. تا اینکه اشخاص ناقلا به منظور دشمنی و از بین بردن رفاه و رونق کارها، کلک­ها را کندند، کارها را تعطیل کردند. تازه با خشنودی به هم می­گفتند دیدی چه جوری کلک­شان را کندیم؟
کلک­ها! شاید من با خوش­بینی خیال می­کنم شما خودتان نمی خواسته­اید بازیچه­ی دست و زبان اشخاص ناقلا باشید. اما پیداست خود شما کلک­ها هم هیچ تلاشی نکرده­اید، به اشخاص ناقلا و مردم­آزار نه نگفته­اید، نگفته­اید اجازه نمی­دهیم که از اسم ما سواستفاده شود، مقاومتی نکردید، پای اعتبار گذشته­تان نیستادید. کلک­ها شما نباید اجازه می­دادید آنها اسم زیبای شما را از معنی واقعی­تان تهی کنند. از اسم شما سواستفاده شود. حالا هم برگردید سر کار خودتان. آتش شکفته باشید، آهن­ها را نرم کنید، اجازه ندهید بیش از این بدنام شوید که عمر به شکل بی­رحمانه­ای کوتاه است. در این دنیا فرصتی برای کلک سوار کردن، کلک دیگران را کندن نیست. کاری کنید که دوباره خوش­نام شوید. کاری کنید که ناقلاها به هم بگویند یاد باد آن وقت­ها که آزاد بودیم، می­توانستیم کلک بزنیم، کلک دیگران را بکنیم. تردید نکنید که تنها نمی مانید. آنها که جهان­بینی­شان موافق شماست بسیارند که می­خواهند دیگر کلکی در کار نباشد.
در خاتمه تغییر کاربری دادید به شکل گذشته درآمدید. لطفاً به همه ی ابزراها که موجب رونق اقتصادی و شادی­های اجتماعی می­شدند؛ به آتش، به باد، به آهن، به داس، به تیشه و به بیل عزیز سلام برسانید.
***
جناب آقای قیس عامری، برادر عزیزم، مجنون­جان سلام. از شما پوزش می­خواهم نامه­ی قبلی نیمه­کاره ماند. دستم آن وقت توی تشت بود، جانماز آب می­کشیدم.
مجنون­جان! هرگز محبت­های­تان را فراموش نمی­کنم. فراموش نکردن خوبی­ها را از هم­وطنانم یاد گرفته­ام. ممنونم که به خانه­ی ما آمدید تا مرا نصیحت کنید. در حالی که شما خودتان مجنون­اید سر به بیابان گذاشته اید، از آنجا با کجاوه­ی لیلی به منزل ما حوالی سیدخندان می­آیید. من هم به خودم می­گویم مجنون­جان خودش مجنون است، با چه زحمتی به اینجا می­آید که مرا نصیحت کند.
ببخشید خانه­ی ما در طبقه­ی چهارم است و آسانسور نداریم. البته خودمان خوشحالیم. وقتی هر بار از آن همه پله به بالا می­رسم، احساس می­کنم خون خرگوش جوانی در رگ­هایم رفت و آمد دارد. رنگم می پرد، نفسم می­گیرد درست مثل عاشق­های جوان.
شما هم به سختی بالا آمدید. نفس­نفس­زنان گفتید: در سایه نشستن صفت عاشق نیست. گفتید: عاشق باش، زیرا اگر صفت­های ما از بین برود، خود ما هم از بین می­رویم. گفتید: عاشق کسی است که همیشه عاشق است، جمعه­ها هم عاشق است. او بخشنده است، فداکار است، همیشه فداکار است، او که از ترس لذت می­برد، یا او که از وحشت کردن خوشش می­آید صفت اوست که طبع آدمی از طبع عالم گرفته شده. برای همین جوجه مرغابی همین که از تخم سردرمی­آورد بلافاصله به سمت رودخانه می­رود. می­رود پی صفات ذاتی­اش.
مجنون­جان گفتید: هر که باید در پی هدف خودش باشد. نمی­تواند منتظر دیگران بنشیند. چنانکه کسی نمی­تواند به جای دیگری خوشبخت یا بدبخت باشد. به من گفتید: تا زمانی که هدف آدمی به اندازه­ی جانش ارزش نداشته باشد، به آن نمی­رسد به ویژه ما عاشق­ها که ماه را می­شناختیم پیش از آنکه آسمانی تاسیس شده باشد.
مجنون­جان! گفتید: محمد! آرزوی ماشین و کفش را رها کن. آرزو کن صاحب ماه و خورشید، صاحب ستاره­ها باشی، عاشق واقعی باشی. همچنان که هربار اسم لیموترش را به زبان می­آوریم دهان­مان آب می افتد، هر بار اسم لیلی­ جان را می­شنوم آب از چشم­هایم سرازیر می شود. گفتید: با عاشق­ها معاشرت کن. زیرا دیگرها مثل آینه تا رو به روی تواَند با تواَند، روبه­روی­شان نباشی غایب می­­شوی.
مجنون­جان! از نصیحت­تان ممنونم، واقعاً ممنونم. اتفاقاً چند روز پیش با آقای عباس کیا رستمی صحبت شما بود. به ایشان گفتم مجنون جان با اینکه خودشان مجنون­اند و عقل به سامانی ندارند اما می آیند اینجا و مرا دل­داری می­دهند.
مجنون­جان! کاغذ تمام شد. پیش از خداحافظی لطفاً به نظامی گنجوی گرامی، پدر و مادر محترم، رقیب­تان آقای عبدالسلام و اگر خودتان صلاح می­دانید به خواهر عزیزم، لیلی جان سلام برسانید.
***
سلام دشمن­جان، دشمن عزیزم. این چندمین نامه است که به شما می نویسم. باز هم پاسخ ندهید. من تا آخر دنیا برای­تان نامه می­نویسم. دشمن­جان حال­تان خوب است؟ من اغلب به یادتان هستم. باید هم به یادتان باشم زیرا که شما دشمن منید. همان­طور که شازده کوچولو گفت تو گل سرخ منی، شما هم دشمن عزیز من هستید.
برای من عجیب است. برای شما عجیب نیست که هستی شما را برای دشمنی با من انتخاب کرده؟ عجیب نیست ما هر دو در یک زمان زندگی می­کنیم؟ و در میان هفت میلیارد نفر جمعیت جهان فقط شما مرا برای دشمنی کردن انتخاب کرده­اید؟ خود این نشانه­ای از رویدادهای غافلگیرکننده­ی هستی نیست؟ که اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی. چرا شما با غیر من دشمن نیستید؟ پس رازی درپس پرده است.
دشمن­جان! می­خواهم پا را فراتر بگذارم بگویم دشمنان دست کم یک امتیاز آشکارا نسبت به دوستان دارند و آن این است که دوستان همیشه به یاد ما نیستند، گاهی از ما یاد نمی­کنند. به عکس دشمنان همیشه به یاد ما هستند. دشمن آدمی همواره به یاد آدمی است زیرا دائماً در فکر است که چه ضربه­ای به ما بزند، چگونه ما را بیازارد، انتقامی بگیرد، زخم­زبان بزند. پس همین­ها دلایلی هستند که دشمن­ها بیشتر از دوستان به یاد ما هستند.
دشمن­جان! من خوشبختم که دشمنی مثل شما دارم. البته همه­ی دشمن­ها عزیزند. دشمن­ها از یک نظر دو دسته­اند؛ دشمن­های بامعرفت و به عکس. دشمن بامعرفت دشمنی است که شرافتمندانه دشمنی می کند. دشمنی اخلاقی است، هرگز حرف ناپسند نمی­زند، ناسزا نمی گوید، بی­مطالعه تصمیم نمی­گیرند. به طور کلی دشمنی محترم است. البته دشمنان بامعرفت همیشه بوده­اند منحصر به روزگار ما و اینجا نیست.
حتماً معن­بن­ زائده را می­شناسید. شما تاریخ را بهتر از من بلدید. اما محض یادآوری عرض می­کنم که او از جنگ­جویان عرب بوده. همه عمر را با دشمن­ها جنگیده و آخر مقتول شده. در گشاده­دستی حاتم طایی بوده. چنانکه حتا در جبهه­ی جنگ با دشمنان تیرهای طلایی در ترکش می­گذاشته، به دشمنان تیرهای طلایی می­انداخته. یک بار کسی از او می­پرسد: شما چرا به دشمنت تیر طلایی می­اندازی؟ می­گوید: چون دشمنان ما شبیه خودمان هستند، آدمی­زاده­اند. من به آنها تیر طلا می­زنم که اگر دشمن تیرخورده­ام زنده ماند، با فروش تیر طلای من بتواند اسباب معالجه­اش را فراهم کند. یا اگر تیر من دشمنم را کشت، یتیمانش قادر باشند برای او مراسم آبرومندی بگیرند.
دشمن­جان! خوب است که دشمن بامعرفت باشد مثل معن­بن ­زائده. برای همین سعدی گرامی ما در یکی از قصایدش از او به نیکی نام برده است. در مطلع همان قصیده در اعزاز عطاملک جوینی صاحب دیوان نوشته:

کدام باغ به دیدار دوستان ماند
کسی بهشت نگوید به بوستان ماند

درخت قامت سیمین­بَرَت مگر طوبی­ست
که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند...

تو معن زائده­ای در کمال فضل و ادب
که تا قیامت از او در کتب نشان ماند

دشمن­جان! لطفاً اگر فرصت داشتید خودتان همه­ی قصیده را بخوانید. من به همین اکتفا کردم که مبادا حوصله­تان خسته شود. مرا ببخشید که نامه­ام طولانی شد. تازه می­خواستم چکه­ای هم از دوستی دشمنان در جنگ جهانی برای­تان بنویسم. همان دشمن­ها که شب عید ترسایی، دست در گردن هم جشن گرفتند، برای هم آوازها خواندند، زهرمار خوردند و حرکات موزون انجام دادند. که آن بماند برای شاید وقتی دیگر. دشمن­جان! مراقب خودتان باشید و به خانواده­ی محترم سلام برسانید.

نظرات کاربران درباره کتاب نامه‌های شفاهی

نهایت زیبایی. زیبا ترین برداشت ها از پیش پا افتاده ترین رویداد های زندگیتان که پیش ازین ساده از کنارشان می گذشتیم.
در 2 ماه پیش توسط