فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گچ و چای سرد‌شده

کتاب گچ و چای سرد‌شده
مجموعه داستان به‌هم‌پیوسته

نسخه الکترونیک کتاب گچ و چای سرد‌شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گچ و چای سرد‌شده

گچ و چای سرد شده از روزگار یک معلم زن می‌گوید که با دیگران تفاوت دارد. و همین تفاوت است که او را مقابل جهان و آدم‌هایی می‌گذارد که دنیای‌شان را با مدار محافظه‌کاری تنظیم می‌کنند. قصه‌هایی که این شخصیت از سر می‌گذراند و رخدادهایی که درک‌شان می‌کند او را به کشف تکه‌های پنهان انسان‌های روبه‌رویش وا می‌دارد. قهرمان او زنی سرکش است و آدم‌های فرعی محافظه‌کارهایی که هرکدام چیزی برای پنهان کردن دارند. افشین نوید بعد مجموعه موفق سرهنگ تمام این مجموعه به هم پیوسته را با توجه به احوالات سیاسی ـ احتماعی روزگار آدم‌هایی نوشته که سعی می‌کنند هم‌شکل باشند و ناپیدا اما حضور این معلم متفاوت باعث می‌شود آن‌ها ناچار به نمایش درونیاتی شوند که انگار کسی از آن‌ها خبر ندراند. نویسنده با ساختن یک مدرسه دخترانه پلی می‌زند به جهان زنانه‌ای که مدام در حال انکار خودش است و تمایلی به تفاوت ندارند. قصه از همین‌‌جا آغاز می‌شود و به پایانی غافلگیر کننده می‌رسد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گچ و چای سرد‌شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گاهی آغازها اهمیتی ندارند

هوا هنوز گرم بود اما بوی پاییز می آمد. محبوبه هر دو پنجره ی کتابخانه را باز کرده بود. نسیمی کم رمق خودش را از ارتفاعات البرز به درون می کشید. عطر چای دارچینی با بوی رنگ و دوده ی کتاب هایی که سه ماه از قفسه ها بیرون نیامده بود درهم می پیچید و نشاط و هیجانی به فضای کوچک معلم ها می آورد. دبیران راهنمایی یک طرف و دبیرستانی ها سمت دیگر میز نشسته بودند. فیلم تبلیغاتی مدرسه روی پرده ی بزرگ پشتِ صندلی خالی مدیر بی صدا پخش می شد؛ تصاویر کنکوری های موفق، تیم روبوتیک مدرسه، سفر تفریحی به کیش، آزمایشگا ه ها، کتابخانه، سایت کامپیوتر و بالاخره مشتی اشعار غرورآفرین در ستایش این مرز پُرگهر از چپ و راست پرده بالا می رفت و در پس زمینه ی سه رنگ آن گم می شد.
به جز فنایی که با سگرمه های درهم فیلم را تماشا می کرد بقیه ی معلم ها سرشان به حرف گرم بود. شالچی خیار پوست می کند. تنه اش را روی میز جلو کشیده بود تا دستور پخت کوکوی دورنگ را از آن طرف میز بهتر بشنود. چند نفری از مدرسه ای تازه تاسیس می گفتند که یک کوچه پایین تر باز شده بود و توانسته بود با کلاس های دوزبانه ی تابستانی اش شاگردان خوب مدارس دور و اطراف را شکار کند. حسن زاده ماجرای خرید مانتوِ مدرسه اش را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که دور وبری هایش از خنده روده بر شده بودند. سمت دیگر میز دارابی درِگوش صباغ چیزی می گفت. محبوبه فرز و سرحال دور میز می چرخید، ظرف شیرینی را می گرداند، پیش دستی ها را خالی می کرد و اگر پا می داد از حال و روز معلم ها می پرسید. سمرقندی تنها کسی بود که خستگیِ چهره اش نشان می داد چندان رغبتی به شروع سال تحصیلی جدید ندارد.
وقتی سعادت وارد شد معلم ها هنوز از گپ و گفت شان سیر نشده بودند. سمرقندی سرفه ی کوتاه هشداردهنده ای کرد و قرآن را روی میز گذاشت. صدای فیلم را بلند کرد و پشت صندلی مدیر ایستاد. سعادت همراه مرادپور وارد شد. شالچی اولین کسی بود که برخاست. پچ پچ ها رنگ باخت و جایش را به سکوت کنجکاوانه ای داد. همه ی معلم ها منتظر اتفاقی بودند؛ تغییری که تاسیس مدرسه ی رقیب لاجرم بر محیط کارشان تحمیل می کرد. مرادپور کنار سعادت نشست، بی گفت وگو قرآن را گشود و سال تحصیلی جدید را با سوره ی شمس آغاز کرد.
این اولین باری بود که جلسه ی شورای دبیران پانزده روز مانده به مهر تشکیل می شد. از فرم های بودجه بندی، دفتر طرح درس و جدول تاریخ امتحانات هماهنگ خبری نبود. سعادت مقدمه چینی طولانی ای آغاز کرده بود که نشان از تغییراتی در برنامه ی ثابت مدرسه می داد. گزارش مفصلی ارایه داد از تعداد قبول شدگان، ریز رشته های قبولی، نام دانشگاه ها و در ادامه از وضعیت کنکوری های سال جدید گفت. از تغییراتی که در کادر پیش دانشگاهی داده اند، از تصحیح برنامه ی درسی، پیشنهاد یک رژیم غذایی، استقرار مشاور تحصیلی تمام وقت ویژه ی کنکوری ها و بالاخره بعد از این توضیحات مفصل و کسل کننده به این نکته رسید که همه ی این تلاش ها زمانی به نتیجه ی دل خواه مدرسه می رسد که بچه ها با پایه ی درسی قوی، روحیه ی خوب و انگیزه ی کافی به سال آخر برسند.
«کلاس ها رو رنگ کردیم. سرویس های بهداشتی رو تعمیر کردیم. دادیم سالن غذاخوری مدرسه رو هم نقاشی کردن که واسه بچه ها جذاب تر بشه. خانم دارابی، آزمایشگاه زیست رو هم تجهیز کردیم. از این به بعد بچه ها رو بیشتر آزمایشگاه ببرید! خانم فنایی، یه تلسکوپ هم خریدیم که بچه ها به نجوم و فیزیک بیشتر علاقه مند بشن. بچه ها باید با سیستم های آموزشی جدید درس بخونن. باید همه چیز رو عملی یاد بگیرن. این عملی یاد گرفتنه که بچه ها رو به درس و مدرسه علاقه مند می کنه. می خوام امسال حتماً بچه ها دو سه تا اردوی آموزشی هم برن. پیشنهادات تون رو به معاونین بدید. اصلاً خانم فتاحی، تا اواسط مهر برنامه ی اردوها رو از خانوما بگیرید! ببینیم کدوم هاش عملیه می تونیم بچه ها رو ببریم، بشینیم براش برنامه ریزی کنیم. این خانم سمرقندی کجاست؟»
سمرقندی انگار پشت در انتظار می کشید، با همان چهره ی درهم وارد شد و ستونی از دفترچه های کم برگ کپی شده را وسط میز گذاشت؛ «داشتم دفترچه ها رو آماده می کردم خانم سعادت.»
شالچی سرک کشید. سمرقندی اولین دفترچه را طرف فنایی گرفت و با احتیاط طوری که سعادت متوجه نشود چنان سری برایش تکان داد که معنایی جز اعلان شروع یک دردسر تازه نداشت.
سعادت پی حرفش را گرفت؛ « خانوما همون طور که گفتم ما امسال هزینه ی هنگفتی رو تحمل کردیم فقط برا آینده ی بچه ها. واسه این که بچه ها نتیجه ی خوب بگیرن. تصمیم هم گرفتیم که کار زیربنایی بکنیم. اینه که فقط تغییرات ظاهری ندادیم. امسال یه مشاور آموزشی هم به همکاران ما اضافه شده که قراره کمک کنه هم کیفیت آموزشی رو بالا ببریم، هم روحیه و انگیزه ی بچه ها رو تقویت کنیم.»
چشم ها دور میز به دنبال مشاور تازه می گشت. سعادت ادامه داد «ایشون خارج از کشور تحصیل کرده ن و قراره که مدیریت آموزشی مدرسه رو به عهده بگیرن. متاسفانه امروز نتونستن در جلسه ی ما حاضر بشن اما دفترچه هایی که دست تونه اولین قدم ایشون برای تغییراتیه که قراره در برنامه ی آموزشی مدرسه اتفاق بیفته.»
صباغ با ابروهایی درهم کشیده صفحه ی اول را می خواند. چند خط تعریف استراتژی، چند خط تعریف چشم انداز و بعد تعریف هدف صفحه ی اول را پُر می کرد. به نظرش جمله بندی تعریف چشم انداز ایراد داشت و جایی در تعریف هدف ایراد ترجمه پیش آمده بود. فنایی هم روی دفترچه خم شده بود و غرق در نوشته ها، صفحات را ورق می زد. سعادت توضیح داد که به نظر مدیر آموزشی جدید یکی از دلایل بی انگیزگی دانش آموزان نبودِ یک چشم انداز آموزشی شفاف در مدرسه و نبود اهداف آموزشی هماهنگ میان معلمان است. از این رو مشاور جدیدش اولین گام در حل این مشکل را تعریف یک چشم انداز و مهندسی یک استراتژی آموزشی منطبق بر آن برای چهار سال بعدی می داند.
همهمه دوباره به کتابخانه بازگشت. صدای ورق خوردن دفترچه ها، سوالات و غرولند های نصفه نیمه بلند شد. دارابی عصبی چیزی به صباغ می گفت و شالچی پوست خیارها را دورتادور بشقابش می چید. محبوبه فرصت را غنیمت دیده و با سِری دوم استکان های چای برگشته بود. حسن زاده عینکش را به چشم زد و با صدای کلفت دورگه اش گفت «خُب خانم سعادت الان دقیقاً ما باید چه کار کنیم؟» سعادت بلافاصله گفت «می خوایم چشم انداز تعریف کنیم. البته می شد که تنهایی تصمیم گرفت اما خواستم که همکارها نظر بِدن که نتیجه ی بهتری هم بگیریم.» صباغ گفت «کاش این خانم مشاور خودشون هم اومده بودن ببینیم دقیقاً چی می خوان. تعریف چشم انداز کار ما نیست. کار مدرسه هم نیست. آموزش وپرورش تعریف می کنه.» مرادپور گفت «اینا یه کمی قلنبه سلنبه می نویسن وگرنه چشم انداز همونیه که ما بهش می گیم شعارِ سال° دیگه. هر ارگانی هم واسه خودش یه شعار سال داره.» سعادت ادامه ی حرف مرادپور را گرفت و جمله ی صباغ را تصحیح کرد؛ «البته ایشون آقا هستن. خدا بخواد توی جلسه ی بعدی می آن، می بینیدشون. قرار هم هست هر ماه یک روز مدرسه باشن و برنامه های درسی رو چک کنن. خودشون هم با معلمان گروه های درسی جلسه می ذارن برای هماهنگی آزمون ها و برنامه ها.»
با جمله ی سعادت سکوت سنگینی بر فضای اتاق حاکم شد. حسن زاده عینکش را از چشم برداشت؛ «یعنی چی برنامه ی درسی رو چک کنن؟»
سعادت به پشتی صندلی اش تکیه داد. فیلم تبلیغاتی مدرسه دوباره از نو شروع شده بود و تاریخچه ی مدرسه پشت سرش رژه می رفت. « قراره ایشون به کل طرح درس ها و امتحانات نظارت داشته باشن. حالا خودشون می آن بیشتر براتون توضیح می دن. فعلاً ما اسم رو انتخاب کنیم.»
مرادپور گفت «من فکر می کنم نام گذاری ما بهتره با نام گذاری سال هماهنگی داشته باشه. امسال سال نهضت خدمت گزاریه.» حسن زاده گفت «خانوم، چه ربطی داره؟ باید ببینیم اصلاً مدرسه چی می خواد، برنامه ش چیه، به کجا می خواد برسه. خانم سعادت، این جوری که نمی شه، این آقای مشاور یه سنگ انداخته تو چاه خودش هم بیاد درش بیاره. اصلاً مگه ایشون مدیریت... چی بود؟... مدیریت آموزش رو ندارن؟ خب این کارها وظیفه ی ایشونه. بنده کارم اینه که خوب درس بدم. کارم رو هم بلدم.» مرادپور حرف حسن زاده را برید؛ «ای بابا خانم حسن زاده چه قدر سخت می گیرید شما. من می گم اصلاً از همین گوشه ی میز شروع کنیم هر کی هر اسمی به ذهنش می رسه بگه، آخرش بین خوباش رای گیری می کنیم.» حسن زاده گفت «بنده می گم امسال رو بگذارید سال مبارزه با گردن کلفتی.»
دارابی به زور خنده اش را خورد. سعادت سرخ شد بااین حال به روی خودش نیاورد. صباغ گفت «راست می گن خانم حسن زاده، اگه اسم دکوریه که چه احتیاجی به ماست؟ اما اگه قراره به درد بخوره بالاخره باید یه چارچوبی گذاشته بشه، یه برنامه ی درازمدت وجود داشته باشه.» شالچی از پوست خیارها دل کند و گفت «یه کاری کنیم این بچه ها ان قدر دروغ نگن. والّا خدا قهرش می گیره.» مرادپور حرف شالچی را چسبید، «تقلب خانوم، تقلب. از دروغ بدتر تقلبه. تازه افتخار هم می کنن به کارشون.» دارابی گفت «چه انتظارایی دارید شما. بچه ها سرجاشون بند نمی شن. نشد من یه بار برم سر کلاس این بچه ها پشت میزشون نشسته باشن. یکی داره بستنی می خوره، یکی داره داد می کشه. ده دفعه باید "بشین بشین" کنی تا اینا مرتب و منظم بشن. اون وقت شما انتظار دارید اینا تقلب نکنن؟» صباغ گفت «اینا دیگه واقعاً کار معاوناست.» سمرقندی که از ابتدای جلسه حال وروز خوشی نداشت تقریباً داد کشید «خانم صباغ بیرون گود نشستی می گی لنگش کن. مگه من چندتا دست دارم؟ تلفن باید جواب بدم، بچه ها رو سرجاشون بشونم، جواب پدرمادرها رو بدم، جای معلم های غایب برم سر کلاس، کپی ها رو بگیرم... من چندبار اول سال گفتم بابا اقلاً این کپی هاتون رو یه هفته جلوتر بدین. خانم فنایی، شما هربار داری می ری سر کلاس تازه می گی کپی بزن!» فنایی که هنوز سرش روی دفترچه خم بود از جا پرید. با چشم های ازحدقه در آمده اول نگاهی به سعادت انداخت و بعد به سمرقندی؛ «من؟‍!» مرادپور گفت «همه بی نظمیم. ولی شما هم خانم سمرقندی به هرحال وظیفه تون اینه که کلاس ها رو واسه اومدن معلم ها آماده کنین.» سعادت سرش را تندتند به تاییدِ حرف مرادپور تکان می داد؛ «نظم خیلی مهمه. نظم که نباشه زحمت های ما هم به چشم نمی آد. امسال همه مرتب باشن. خانوما به موقع بیاید، به موقع برید. اون تاریخی که می گید امتحان بگیرید.» فتاحی گفت «حرف دل ماست.» مرادپور چشم غره ای به فتاحی رفت اما فتاحی ادامه داد «این امتحانات تون رو روی هم نندازین. پارسال یه روزایی بچه ها سه تا امتحان باهم داشتن. خب نمی رسن بخونن. امسال می خوایم یه برگه بچسبونیم روی میز دبیران که هر دبیری امتحانش رو اون تو بنویسه. این طوری وقتی یه روز امتحانه بقیه لطف کنن همون روز دیگه امتحان نذارن.»

نظرات کاربران درباره کتاب گچ و چای سرد‌شده

خیلی قشنگ بود. نویسنده از روزمرگی های چند معلم یک رمان خوب خلق کرده. بسیار قابل تحسینه.
در 2 روز پیش توسط