فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرهنگ‌تمام

کتاب سرهنگ‌تمام

نسخه الکترونیک کتاب سرهنگ‌تمام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سرهنگ‌تمام

اول نفهمیدم مخاطب سرهنگ کیست. از جایم بلند شدم و برای آن‌که بهتر حیاط خانه‌اش را ببینم تا سینه از پنجره بیرون رفتم. ندیده بودم سرهنگ با دوستان افغانی‌اش این‌طور حرف بزند. حیاط را به‌دقت وارسی کردم، اثری از افغانی‌ها نبود، هر چند خودِ این قضیه هم جای تعجب داشت. همیشه این موقع صبح، عبدالحمید مشغول تمیز کردن برگ درخت‌ها بود. گاهی دانه‌دانه برگ‌ها را با دستمال خیسی تمیز می‌کرد تا بتوانند در هوای آلوده‌ی شهر نفس بکشند. این دستور سرهنگ بود. وقتی دوباره متوجه سرهنگ شدم که عصایش را به‌سمت من گرفته بود و بی‌وقفه دشنام‌های رضاشاهی‌اش را نثارم می‌کرد، مثل همیشه چند لحظه‌ای بهت‌زده نگاهش کردم تا متوجه عمق فاجعه شدم. بی‌معطلی پنجره‌ی اتاقم را بستم و تا امروز صبح دیگر پشت پنجره ظاهر نشدم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سرهنگ‌تمام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرهنگ تمام

اگرچه گفتن این مطلب برایم چندان خوشایند نیست، اما به این نتیجه رسیده ام که توانایی نوشتنم کاملاً بستگی به پنجره ای دارد که رو به خانه ی سرهنگ باز می شود. به نظر ابلهانه می آید، اما امروز صبح راس ساعت شش که رادیو برای چندمین بار اخبار کپک زده ی دیروز را نشخوار می کرد، صدای برخورد میله های آهنی با کف پوش پیاده رو بعد از چهار هفته دوباره مرا پشت پنجره کشاند و درست همان لحظه دریافتم از روزی که سرهنگ پنجره ی قدی اتاق نشیمنش را باز کرد و تمام فحش هایی که در طول هفتاد سال به گنجینه ی گهربار دانشش سپرده بود در چند ثانیه نثارم کرد، حتا یک کلمه هم ننوشته ام. نه که از حرف هایش ناراحت شده باشم یا غرورم جریحه دار شده باشد، بلکه فکر می کنم بیشتر از آن رو که منظره ی زیبای باغچه ی سرهنگ که خودش اصرار داشت آن را «باغ ـ باغچه» بنامد از دیدگانم پنهان شده بود.
گر چه وقتی واژه ی باغ ـ باغچه را با غلظت و طمطراق فراوان ادا می کرد صدایش به واق واق سگی در به در شبیه می شد، اما با نظر سرهنگ درباره ی باغچه اش کاملاً موافق بودم. درخت کهن سال گردوی کنج حیاط مقابل سیلی از ساختمان های نوساز که گوشه گوشه ی محله از دل خاک سر برآورده بودند، بیشتر به یادمانی کهن می مانست و بوی یاس های وحشی که از دیوار کوتاه حیاط بالا خزیده و سوی کوچه سرازیر شده بودند، یاد دود و گازوییل را از ذهن می زدود.
سه سال پیش وقتی برای اولین بار سرهنگ را جلو در منزلش دیدم باخوشحالی جلو رفتم تا با همسایه ی خوش ذوقم طرح دوستی بریزم. وقتی دستم را پیش بردم، قبل از آن که خودم را معرفی کنم به حیاط کوچکش اشاره کردم:
ـ جناب سرهنگ، شما واقعاً باغچه ی زیبایی دارید.
مرد جوانی که سرهنگ را همراهی می کرد با اتمام جمله ی من سینه اش را صاف کرد و نگاه وحشت زده اش را به سرهنگ دوخت. سرهنگ با ابروهای درهم کشیده و قیافه ی جدی عصایش را به دست چپ داد و در حالی که دست مرا می فشرد گفت:
ـ من این جا چیزی فراتر از یک باغچه دارم.
به سرعت جمله ام را تصحیح کردم و بی آن که دست و پایم را گم کنم، گفتم:
ـ بله، البته. بیشتر یک بهشت کوچک است تا یک باغچه ی بزرگ.
و بدون آن که به سرهنگ اجازه ی ادامه ی بحث بدهم سرم را به علامت خداحافظی تکان دادم و با سرعت تمام از جلو خانه اش دور شدم. در طول سال ها دربه دری کم و بیش آدم ها را شناخته بودم. می دانستم هر کسی به چیزی دل بستگی دارد و اغلب به همان چیز حساس است و نقدناپذیر. اولین چیزی که آن روز در ذهنم نقش بست این بود که سرهنگ دیوانه وار باغچه ی کوچکش را دوست دارد.
دودلی و دلهره ای که از صبح گریبانم را گرفته، مدت ها بود سراغم نیامده بود. می دانم فردا سرمای سختی خواهم خورد. همیشه بعد از این احساس دوگانه ی شادی و غم دچار تب و لرز می شوم. در تمام مدتی که میله های آهنی تخلیه می شد، درِ خانه ی سرهنگ به اندازه ی یک وجب باز بود و راننده با کسی که ظاهراً پشت در ایستاده بود حرف می زد. گاهی عصبانی می شد؛ می توانستم از این فاصله رگ گردنش را که مثل باریکه ی جوهری سیاه بود به خوبی ببینم. دهانش را که زیاد باز می کرد، صورتش مثل لبوی لهیده قرمز می شد. دلم می خواست آن قدر جرئت داشتم که پنجره را می گشودم و سرم را تا سینه بیرون می بردم؛ این پرسش که پشت آن در چه کسی ایستاده مثل خوره وجودم را می خورد.
بعد از روز واقعه هیچ کس سرهنگ را ندیده بود؛ نه خودش را و نه آن چند جوان افغانی را که همیشه همراهش بودند و روزهایی که سرهنگ هوس خانه نشینی می کرد با قیافه های خجول در بقالی و نانوایی محل ظاهر می شدند. اولین روزهای بعد از واقعه، از این که سرهنگ را در پارک نمی دیدم و صدای برخورد عصای عاج نشانش را بر سنگ فرش ها نمی شنیدم، احساس آزادی می کردم. دیگر لازم نبود هر روز صبح نیت شومم را یدک بکشم. بیست بار محوطه ی پارک را دور بزنم و دست آخر، ناکام، با همان بار سنگین صبح به خانه برگردم. حالا که به گذشته فکر می کنم ردپای کینه ای را که از سرهنگ به دل داشتم همه جا می بینم. آرزوهای دورودراز زندگی ام در آن روزهای پر از کینه فقط در یک چیز خلاصه می شد: این که در یکی از روزهای گرم تابستان که سرهنگ برای پیاده روی صبحگاهی به پارک می آید، فرصتی پیدا کنم تا دور از چشم پسران افغانی، چوبی جلو عصایش بگیرم و شاهد زمین خوردنش باشم. بارها صحنه ی زمین خوردنش را در ذهن مجسم کرده بودم. می دانستم آدم ها وقتی پیر می شوند به تلنگری می شکنند. مادربزرگ مقتدرم که پنج خانواده ی پر جمعیت را رهبری می کرد، با شکستن یک استخوانش زمین گیر شد و چند ماه بعد از دنیا رفت. حالا فکر می کنم چه قدر خوش اقبال بودم که افغانی ها هیچ وقت سرهنگ را ترک نکردند و فرصتی برای اجرای مقاصد شوم من مهیا نشد.
این کینه مختص من نبود. با رفتاری که سرهنگ داشت همه ی اهالی محل کم و بیش احساس مشابهی داشتند. هر چند به دلیل توان فوق العاده ی آدم ها در ظاهرسازی، آن چه به نمایش در می آمد با آن چه در دل ها می گذشت بسیار متفاوت بود. شاید هم علت تظاهر اهالی محل، نیاز مبرمی بود که پاسخی جز گرفتن رضایت سرهنگ نداشت. مثلاً آقای جولایی رئیس شرکتی که دیواربه دیوار خانه ی سرهنگ قد کشیده و بالا رفته، مدتی دربان پیری استخدام کرد تا اگر یکی از میهمانان شرکت ماشینش را به اشتباه جلو در خانه ی سرهنگ پارک کرد محترمانه از او بخواهد جای پارک دیگری پیدا کند، اما این کار نه تنها مشکلی را حل نکرد بلکه سبب دلخوری مهمان ها هم شد. بنابراین آقای جولایی چاره ای جز تحمل رجزخوانی سرهنگ نداشت تا شاید از سر تقصیرات مهمان ها بگذرد و داد و بی داد راه نیندازد.
جوی در خانه ی سرهنگ پل نداشت. علی رغم درخواست ساکنان محل، سرهنگ به هیچ وجه هم راضی نمی شد علامتی مبنی بر عدم اجازه ی پارک اتومبیل جلوِ در خانه اش نصب کند، بنابراین طبیعی بود در کوچه ی باریکی که خانه های یک طبقه ی مسکونی اش در عرض چند سال جای شان را به ساختمان های سربه فلک کشیده داده بودند، همیشه مشکل پارک اتومبیل ها وجود داشته باشد؛ و جلو در خانه ی سرهنگ همیشه امکان پارک دو اتومبیل چسبیده به هم وجود داشت.
امروز صبح بعد از چهار هفته در مدت یک ساعت، کمتر از دوبار به ساعت مچی ام نگاه کردم. گذر زمان که همیشه برای من مثل خوردن آب خنکِ چشمه ای گوارا بود، این اواخر به نشخوارِ خمیر تلخ کشنده ای می مانست که تمامی نداشت. بیشتر از نیم ساعت به کلنجار راننده با مرد پشت در نگاه کردم؛ راننده بعد از چند دقیقه ای سرو کله زدن، دستش را دراز کرده بود، اسکناس ها را گرفته بود و بعد از شمارش با نگاه بهت زده به در خیره شده بود. رگ گردنش بیرون زده بود و دهانش مثل مار ی که دارد قورباغه می بلعد باز مانده بود. گاهی اسکناس ها پشت در می رفت و برمی گشت. یک ساعتی مثل بخشی از طرح پرده ی اتاقم بی حرکت ایستاده بودم و انتظار می کشیدم. تا شاید سرهنگ از پشت در بیرون بیاید و من دوباره ببینمش. با وجود کینه ای که از سرهنگ به دل داشتم دلم می خواست صدای عصایش را دوباره بشنوم و قیافه ی عبوس و جدی اش را ببینم. واقعیت این بود که کوچه بعد از ناپدید شدن سرهنگ مرده بود؛ کوچه ای شده بود مثل تمام کوچه های دیگر: خمود، افسرده و لبریز از نگرانی.

به یاد ندارم در تمام سال های دربه دری ام، در اولین روزهای ورود به یک محل همه ی همسایه ها را در یک برخورد چند دقیقه ای شناخته باشم. هنوز چند روز از ورودم به خانه ی جدید نمی گذشت که دومین برخورد میان من و سرهنگ، زمینه ی آشنایی ناگهانی مرا با اهالی محل فراهم کرد. از مزایای خانه به دوشی، یکی اسباب و اثاثیه ی ناچیز و سبک است. اثاث من به سختی پشت یک وانت بار را پر می کرد: یک تخت کوچک سفری، یک میزتحریر، چند صندلی راحتی، یک یخچال صندوقی، یک گاز و یک تلویزیون رنگی قدیمی. از آن جا که آدم تنبلی هستم از راننده خواستم در قبال دریافت دو کرایه، یک ساعت هم در چیدن وسایل خانه کمکم کند. او هم سری تکان داد و بعد از یک کلنجار کوتاه قبول کرد سه برابر بگیرد و کمک کند. آن روز هم کوچه مثل اولین روزی که برای دیدن خانه آمدم و چشمم به باغ ـ باغچه ی زیبای سرهنگ افتاد و روز بعد از آن که اولین دیدارمان به وقوع پیوست، مملو از ماشین هایی بود که پشت هم ردیف شده بودند و تنه ی کوتاه و ظریف نارون ها را پشت اتاقک های فلزی خود پنهان می کردند. راننده ی وانت دنبال نزدیک ترین محل برای توقف می گشت. در عرض کوچه به سختی سه سواری کنار یکدیگر جا می شد. برای دیدن فضای خالی جلو خانه ی سرهنگ حتا احتیاج به گردن کشیدن هم نبود. در کوچه ای که حضور ماشین ها خفه اش کرده بود، آن فضای خالی با اسفالت براقش مثل فانوس دریایی هر کشتی وامانده ای را به سوی خود می کشید. راننده در یک چشم به هم زدن، وانت را میان دو ماشین جا داد.
تمام وسایل را در کمتر از یک ساعت به خانه ی جدید منتقل کردیم و برای هر کدام جای مناسبی یافتیم. در تمام این مدت، برای راننده که کم و بیش با یکدیگر رفیق شده بودیم، از حیاط خانه ی سرهنگ گفتم. در واقع، اولین بار که پا به این خانه گذاشتم، همین که چشمم از پنجره به درخت خرمالوی خانه ی سرهنگ افتاد رو به بنگاه چی کردم و گفتم:
ـ جعفرآقا همین جا رو می خوام.
این اولین درختی بود که احساس می کردم در شهری پر از دود و کثافت، شاد و بی غم رو به آسمان آغوش گشوده است. لابه لای برگ های سبز و زردش پر از خرمالوهای درشت نارنجی بود که مثل فانوس های کاغذی می درخشیدند. از جذبه ی درخت خرمالو که بیرون آمدم هنوز کنار پنجره ایستاده بودم و بنگاهی پیر دود غلیظ سیگارش را با لذت فراوان از گلو بیرون می داد:
ـ جعفرآقا این خونه ی روبه رو مال کیه؟
جعفرآقا تا نوشتن قول نامه و خرید خانه، جوابم را نداد. فکر کردم طبیعی است؛ هیچ کدام از ما تمایلی به حرف زدن از همسایه هامان نداریم. آدم های اطراف موجودات غیرقابل اعتمادی هستند که باید با احتیاط از کنارشان گذشت؛ با این حال بعد از امضای قول نامه دوباره سوالم را تکرار کردم. جعفرآقا لحظه ای مردد ماند و در جواب تنها به یک کلمه اکتفا کرد:
ـ سرهنگ.
مصاحبت با راننده، بیش از آن چه فکر می کردم مفید بود. فکر می کنم این خرسندی دوجانبه بود: نه تنها در چیدن وسایل سنگین کمک کرد که در تمیز کردن تک تک کابینت های آشپزخانه و چیدن کاسه بشقاب هم به کمکم آمد. در مدت یک ساعت، تمام زندگی اش را برایم تعریف کرد. از بچگی اش، دوران خدمتش، زن گرفتنش و بعد جریان عادی روزمره؛ روزها به دنبال بار و شب ها حساب و کتاب کار و دخل و خرج خانه. تصمیم گرفته بودم دوست جدیدم را به یک ناهار دلچسب دعوت کنم. هنوز دعوتم تمام نشده بود که صدای دادو فریادی هر دوِ ما را پشت پنجره کشاند.
صحنه ی پیش رو چنان میخ کوبم کرد که وقتی به خودم آمدم راننده جلو ماشینش بود. پشت وانت کوهی از برگ های خشکیده تلنبار بود و کاپوت زیر کثافت گم بود. سرهنگ با عصایش روی کاپوت می کوبید و فحش می داد. راننده میله ی آهنی بلندی از زیر صندلی اش بیرون کشیده بود و سرهنگ را تهدید می کرد. پله ها را که دوتایکی پایین می دویدم، بیشتر نگران سرهنگ بودم تا راننده ی وانت، اما وقتی رسیدم، جبهه ی سرهنگ را قوی تر دیدم. مرد جوانی که در اولین دیدارمان سرهنگ را همراهی می کرد با بیل بلندی جلو راننده ایستاده بود و سه مرد افغانی دیگر هم از پشت در سرک می کشیدند. پاک گیج شده بودم. راننده رنگ به صورت نداشت. نفس زنان خودم را جلو راننده انداختم و با صدایی لرزان رو به سرهنگ گفتم:
ـ این آقا تقصیر نداره. من گفتم این جا پارک کنه.
ـ شما بی جا کردید، این جا خونه ی منه.
ـ البته جناب سرهنگ؛ اما شما که ماشین ندارید. من خودم از پنجره ی اتاقم تو حیاط تون رو دیدم.

نظرات کاربران درباره کتاب سرهنگ‌تمام