فیدیبو نماینده قانونی ترجمان علوم انسانی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لذت خواندن در عصر حواس‌ پرتی

کتاب لذت خواندن در عصر حواس‌ پرتی

نسخه الکترونیک کتاب لذت خواندن در عصر حواس‌ پرتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لذت خواندن در عصر حواس‌ پرتی

لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی کتابی است دربارۀ خواندن بر اساس میل درونی و گرایش‌های شخصی. آلن جیکوبز، منتقد و پژوهشگر ادبی و استاد دانشگاه بیلر، با تکیه به تجربۀ کتاب‌خوانی خود، خوانندگان کتابش را دعوت می‌کند تا تمام راهنماهای کتاب‌خوانی و فهرست‌های «باید/نباید بخوانید» را کنار بگذارند و، با آغاز‌کردن از هوس، لذتشان از کتاب‌ها را بکاوند و راهنمای کتاب‌‌خوانی قرار دهند.

ادامه...
  • ناشر ترجمان علوم انسانی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لذت خواندن در عصر حواس‌ پرتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هوس

چند بار در سال درخواست هایی از افراد -معمولاً دانشجویان، و نیز دوستان و آشنایان و حتی افراد کاملاً غریبه ای که آدرس ایمیلم را پیدا کرده اند- دریافت می کنم که دنبال فهرستی برای خواندن هستند. «استاد جیکوبز گرامی، ممکن است لطفاً توصیه هایتان را برای آنچه این تابستان باید بخوانم بدانم؟»، یا «استاد عزیز، به نظر شما ده کتاب مهمی که هر شخص تحصیل کرده ای باید بخواند کدام ها هستند؟» من بنابه دلایلی که احتمالاً تا الان واضح شده اند از سوال دوم بدم می آید، اما به هیچ وجه نمی شود از سوال اول بدم بیاید، چون در واقع تحسینی است در قالب سوال.
بااین احوال، هرگز این درخواست ها را اجابت نمی کنم.
برای این کار دو دلیل دارم و هر دوِ آن ها به نظراتم دربارهٔ ارزش و لذت خواندن مربوط هستند. نخست، اگر افراد فقط به دنبال فهرستی از بهترین آثار ادبیات غرب (ایلیاد، کمدی الهی، هملت، بهشت گمشده، برادران کارامازوف) باشند، هرجایی می توانند پیدایش کنند. درحقیقت، آن ها احتمالاً همین حالا نیز می دانند چه آثاری در این فهرست هست. پس باید فرض کرد چیز دیگری می خواهند، هرچند همیشه برایم مشخص نیست چه، و شاید خودشان هم ندانند که دقیقاً دنبال چه هستند. برداشتم این است که آن ها یا کتاب هایی را می خواهند که مشخصاً برای من مهم هستند -این همان تحسین است- یا آن نوع کتاب هایی که در مجله ها به عنوان «شاهکارهای فراموش شده» درباره شان نوشته می شود. اما کتاب هایی که در دستهٔ دوم قرار بگیرند بسیار بسیار زیادند و دلیلی ندارد فکر کنیم که تنها به این دلیل که من کتابی را دوست دارم برای دیگری هم جذابیت یا فایدهٔ بخصوصی داشته باشد؛ دیگری ممکن است تمایلات، علایق، یا نیازهای شخصی من را نداشته باشد.
حال اگر کسی سراغ من آمد و گفت: «این فهرستی از ده کتاب مورد علاقهٔ من است، آیا کتاب های دیگری می شناسی که احتمال دارد از آن ها خوشم بیاید؟»
علاقه و آمادگی بیشتری برای جواب دادن خواهم داشت. اما این اتفاق به ندرت می افتد، که جای تاسف است: همان قدر که از فهرست های عمومی، انتزاعی و خارج از زمینه ای که مردم می خواهند بیزارم، عاشق توصیهٔ کتاب به افرادی هستم که می شناسم و با علایق و سلایقشان آشنایی دارم. چندی پیش، زمانی که داشتم شاهکار علمی-تخیلی قطور نیل استیونسن(۳۳)، آناتم(۳۴)، را با ولع می خواندم، دائماً یاد دوستی می افتادم که علایق اصلی اش در این کتاب تنیده است. پس به محض اینکه داستان را تمام کردم، به فروشگاه بُردِرز محله مان دویدم، نسخهٔ دومی خریدم و درِ خانه اش به او تحویل دادم، و به او توصیه کردم که با نهایت سرعتِ انسانیِ ممکن آن را بخواند. البته، مطمئن نبودم که دوستم درنهایت کتاب را دوست داشته باشد، اما می دانستم مجذوب بسیاری از چیزهایی که در آن رخ می دهد خواهد شد و، مهم تر از همه، می دانستم که قرار است گفت وگوهای لذت بخشی دربارهٔ داستان استیونسن داشته باشیم. به قول رادیارد کیپلینگ(۳۵): «آدم نمی تواند برای مردم کتاب تجویز کند، حتی بهترین کتاب ها را، مگر اینکه چیزهای زیادی دربارهٔ هر فرد بداند. فکر می کنم اگر کسی مشتاق خواندن است، باید پذیرای نظر فردی باتجربه تر از خودش باشد که او و زندگی اش را می شناسد و نصایح او را در این باره بپذیرد، و مهم تر از همه، درباره اولین کتاب هایی که برایش جالب است با او گفت وگو کند».
در چنین فضایی از رفاقت و علایق متقابل، توصیه کردن کتاب لذتی دارد، اما، خارج از آن، این کار به سرعت تبدیل به وظیفه ای طاقت فرسا (و احتمالاً بیهوده) می شود، و من دوست ندارم خواندن را با وظایف طاقت فرسا ترکیب کنم. به علاوه، در بسیاری از موارد، این درخواست ها ارتباط کمی با عملاً خواندن چیزی دارند، بلکه بیشتر با قبلاً خواندن مرتبط هستند، با اشتیاق به گفتن «بله، حالا می توانم این را خط بزنم». ریچارد رودریگز(۳۶) در کتاب بی نظیر خاطراتش، عطش حافظه(۳۷)، شرح می دهد
که چگونه زمانی این اجبار مرموز را تجربه کرده است و می نویسد: «در کلاس چهارم، برنامهٔ مطالعاتی بلندپروازانه ای را آغاز کردم». از معلم هایش فهرست هایی از «کتاب های مهم» خواست و سپس شروع کرد به خواندن آن ها از سر وظیفه، بدون آنکه هیچ درکی داشته باشد از اینکه چه چیزْ این کتاب ها را ارزشمند می کند.

تصمیم گرفتم در دفترچه ای مضامین کتاب هایی را که می خواندم ثبت کنم. پس از خواندن رابینسون کروزو(۳۸)، نوشتم که مضمون آن «آموختنِ تنها زیستن» است. پس از اتمام بلندی های بادگیر(۳۹)، خطرات «ازدست نهادن مهار احساسات» را یادداشت کردم. خواندن این ارزیابی های اخلاقی کوتاه اغلب مرا دلسرد می کرد. نمی توانستم باور کنم که این ها واقعاً معیاری باشند برای ارزش گذاریِ خواندن. اما برای سال های بسیار زیاد، آن ها تنها ابزاری بودند که من برای تشریح ارزش آموزشی کتاب ها برای خود داشتم.

البته احتمال کمی وجود دارد که خوانندگان بزرگسال به خامی رودریگزِ جوان باشند: آن هایی که از من درخواست توصیه هایی برای خواندن می کنند بعید است مضامین کتاب ها را در دفترچه ای یا روی کارت های سه درپنج بنویسند. اما آن قدر ها هم تفاوتی ندارد؛ حس تکلیف همان است. تجربهٔ خواندنِ مثلاً جمهور(۴۰) افلاطون برای رودریگز ممکن است به کلی متفاوت از تجربهٔ بسیاری از بزرگ ترهایش نبوده باشد: «نیاز داشتم تا مرتب به نظرات روی جلد کتاب نگاه کنم تا یادم بیاید که متن دربارهٔ چیست. با همه این ها،... به هر کلمهٔ متن نگاه می کردم. و زمانی که به آخرین کلمه رسیدم، خود را راضی کردم که جمهور را خوانده ام. طی مراسمی با غرور فراوان، با وقارِ تمام افلاطون را از فهرست خط زدم».
پس یکی از دلایلی که باعث می شود اغلب از ارائهٔ توصیه نامه برای خواندن سر باز زنم این است که نمی خواهم عادات ذهنی این چنینی را تشویق کنم. اما این دلیل منفی نقطهٔ قرینه ای مثبت دارد: تعهد من به اصلی غالب، فراگیر و تقریباً قاطعانه برای خواندن:
هر چه هوس می کنی بخوان. من این اصل را از رندال جَرِل(۴۱)، مقاله نویس و شاعر، یاد گرفتم. روزی با محققی دیدار کرد، مردی فاضل و منتقد که اظهار کرد هر سال رمان کیم(۴۲) اثر رادیارد کیپلینگ را می خواند. واکنش جرل این بود:

آن منتقد گفت که سالی یک بار کیم را می خواند، و مشخص بود که کیم را از روی هوس می خواند: نه به قصد تدریس، نه به قصد نقد، فقط از سر عشق -آن را همان گونه که کیپلینگ نوشته می خواند، دوست داشته، می خواسته و کار دیگری از دستش برنمی آمده است. خواندن آن برایش وسیله ای برای سخنرانی یا مقاله نبود، خود هدف بود؛ آن را نه برای چیزی که می توانست از آن بیاموزد، بلکه برای خودش می خواند. و آیا این همان چیزی نیست که اثر هنری از ما می طلبد؟ اثر هنری، به گفتهٔ ریلکه(۴۳)، همیشه به ما می گوید: باید زندگی ات را عوض کنی. از ما می خواهد که ما نیز چیزها را همچون هدف ببینیم، نه وسیله -تا ما نیز آن ها را به خاطرخودشان بشناسیم و دوست بداریم. شاید در تکاپوهای روزانه و حرص زدن و قدرت طلبی این تغییر دور از دست باشد، اما در اوقات متاملانه و همدلانهٔ مطالعه، گوش دادن یا نگریستن، قطعاً اگر بخواهیم در توانمان هست، اگر انتخاب کنیم که بگذاریم بخشی از طبیعتمان امیال طبیعی خودش را پی بگیرد. پس کلام آخرم برای شما این است: از روی هوس بخوان! از روی هوس بخوان!

حال ممکن است در نگاه اول چنین به نظر برسد که جرل در این چند سطر خود را نقض می کند: ابتدا توصیه می کند که کتابی را «محض خاطر خودش» بخوانم، بعد توصیه می کند کتابی بخوانم زیرا به من می گوید که باید زندگی ام را عوض کنم. اما این تناقض به خودی خود گویاست. کتابی که صرفاً خوانده شدن را مطالبه می کند، آن هم بی دلیل، از ما می خواهد که با کنارگذاشتن آنچه اغلب فکر می کنیم دلایل خوبی هستند زندگی خود را عوض کنیم؛ از ما می خواهد دست از محاسبه برداریم؛ از ما می خواهد تا کاری را از سر جذابیت و رضایتِ صاف و سادهٔ آن انجام دهیم، نه به این دلیل که می توانیم جایگاه آن را بر روی صفحه گسترده(۴۴) ذهنی یا دفتر حسابداری (مثل همان که بنجامین فرانکلین(۴۵) داشت) توجیه کنیم و به وسیلهٔ آن بتوانیم مجموع ارزش اعمالمان را محاسبه کنیم.
همان اوایلِ چگونه کتاب بخوانیم، ادلر و فن دورن توضیح می دهند که مطالعه کاری است که آدم در وهله اول به منظور کسب اطلاعات و فهمیدن انجام می دهد، اما بعد، گویی با ندامت، اضافه می کنند:

البته، خواندن هدف دیگری نیز در کنار به دست آوردن اطلاعات و فهم دارد، و آن هم سرگرمی است، هرچند این کتاب چندان دغدغهٔ خواندن برای سرگرمی را نخواهد داشت. این نوع خواندن آسان تر از بقیه است و کمترین میزان تلاش را لازم دارد. علاوه برآن، قاعده و قانونی ندارد. هر کس که خواندن بلد باشد می تواند، اگر بخواهد، به قصد سرگرمی مطالعه کند.

اما ماجرای ریچارد رودریگز باعث می شود به درستی این حرف شک کنم. به نظرم، به خصوص در اوایل زندگی، جذب این ایده زیاد سخت نیست که مطالعه برایتان خوب است چون سرشار است از اطلاعات و فهمِ غنی شده با ویتامین و فیبر بالا، آن قدر که لاجرم نمی تواند لذت بخش باشد؛ اینکه خواندن برای شعف محض آن اساساً نامناسب است.
ادلر و فن دورن تردیدهایشان را با انتخاب واژهٔ سرگرمی نشان داده اند: کلمه ای تحقیرآمیز در مقایسه با کلمه های مورد استفادهٔ من، لذت و شعف، که اغلب نیز با صفت «محض» همراه است. گراهام گرین(۴۶) آثاری داستانی نوشت که فکر می کرد به جد ادبی اند و آن ها را «رمان» می نامید؛ آثار دیگر را، عمدتاً تریلرهایی مثل قطار استامبول (۴۷) و برایتن راک (۴۸)، «سرگرمی» می نامید. اما «لذت» و «شعف» واژه هایی غنی ترند و دامنهٔ گسترده تری از معانی ضمنی دارند: لذات شرم آگین(۴۹) وجود دارند، اما همچنین ممکن است لذت هایی پایدار نیز وجود داشته باشند. ادلر و فن دورن نمی خواهند درگیر این پیچیدگی ها شوند و تمایز میان سرگرمی از جنبهٔ پیش پاافتاده، و اطلاعات و فهم از جنبهٔ والا را ترجیح می دهند. اما تقسیم دنیای خواندن به این شیوه باعث می شود نتوانید برای لذت توضیحی ارائه کنید و احتمالاً وقتی از راه می رسد، به آن بی اعتماد باشید.
بنابراین جواب من به درخواست کنندگان این است: محض رضای خدا خواندن را تبدیل نکنید به معادل فکری خوردن سبزیجات ارگانیک، یا (با تغییر خفیف استعاره) برنامه ای با نظمی ترسناک برای تمرین با اسکی واره ای(۵۰) برای ذهن که در آن کلمات و صفحات را می شمارید، همان طور که برخی افراد توجهشان را معطوف به شماره انداز «کالری های سوخته» می کنند، تمرینی دقیق و جانکاه که اجازه می دهد بعدها با لذتی صعب به فتح میدل مارچ(۵۱) بنگرید. چه غم افزا. این کار ابداً خواندن نیست، بلکه چیزی است که سی. اس. لوئیس زمانی آن را «بهداشت اجتماعی و اخلاقی» نامید.
بنابر دیدگاه لوئیس، که من نیز با بیشترش موافقم، تمایل به اندیشیدن دربارهٔ خواندن با چنین عباراتی زمانی ظهور می کند که منتقدین، به خصوص اعضای آنچه لوئیس «مکتب هوشیاران» نام نهاد، دیگران را راضی می کنند که نگهبان هایی مناسب برای خواندن و قاضیانی مناسب هستند برای تعیین اینکه چه چیز خواندن به حساب می آید. زمانی که لوئیس این واژه ها را می نوشت، منتقد هوشیار اعظم در انگلستان، استاد همکار لوئیس در کمبریج، اف. آر. لیویس(۵۲) بود؛ در زمانه و مکان من، هیچ کس هوشیارتر از هارولد بلوم(۵۳) نیست.
چند سال پیش، بلوم کتابی نوشت با عنوان چگونه بخوانیم و چرا؟ (۵۴)، اما عنوان آن واقعاً باید چه بخوانیم و درباره اش چه فکری کنیم می بود. این کتاب شامل فصول کوتاه زیادی است دربارهٔ رمان ها، داستان ها و شعرهایی که متعلق به آثار فاخر بلومی هستند، فصولی که طی آن ها بلوم صرفاً به شما می گوید که نکتهٔ مهم هر اثر چیست و، به عبارت کلی، چه معنایی دارد. با اینکه قسمت های معدود و کوتاهی از کتاب «ملاحظات مختصر» است که در آن ها بلوم چند نصیحتِ به فرض عملی می دهد، اندرز کل کتاب به سادگی این است که «کاری را بکن که من می گویم و کاری را بکن که من می کنم».
بلوم در برابر آن هایی که انرژی خواندن خود را صرف آثار غیرشاهکار می کنند کم طاقت است. شاید او فهرست کتاب های ممنوعه ای برای خودش، شبیه فهرست کتاب های ممنوعهٔ کلیسای کاتولیک، نداشته باشد اما این کارها از او بعید هم نیست این را در نظر بگیرید: در سال ۲۰۰۳ نوشت که تنها چهار نویسندهٔ فعال آمریکایی وجود دارند که «لایق ستایش ما هستند»: فیلیپ راث(۵۵)، تامس پینچن(۵۶)، کورمک مک کارتی(۵۷) و دان دِلیلو(۵۸). البته، بلوم عملاً پیشنهاد نمی کند که نویسندگان کمترخوب باید ممنوع شوند، تنها می گوید که ما با خواندنشان داریم وقت تلف می کنیم. (این سوال جالبی را پیش می کشد: چرا بلوم فصلی را در چگونه بخوانیم و چرا؟ به کتاب سرود سلیمان(۵۹) نوشتهٔ تونی موریسون(۶۰) اختصاص می دهد؟ قطعاً طبق محاسبات خودش، از رمان نویسان آمریکایی حال حاضر، موریسون لایق چنین افتخاری نیست. و در واقع، درحالی که موافق است که موریسون استعدادهای خاصی دارد، مستقیماً از هیچ یک از کتاب های او تجلیل نمی کند -تنها می گوید که سرود سلیمان را به دلبند(۶۱) ترجیح می دهد- و دورهٔ کاری او را چنین ارزیابی می کند: «او هنوز خیلی کار دارد، و بنابراین من یارای هیچ گونه پیش گویی را دربارهٔ اهمیت نهایی او ندارم». چه خجالتی!)
برای مثال، می توانیم دربارهٔ رنج و عذاب معروف بلوم از محبوبیت هری پاتر تامل کنیم. بلوم در این مورد خیلی خوب حساب و کتاب نمی کند؛ مثلاً دربارهٔ اولین برخوردش با جی. کی. رولینگ می نویسد: «همان طور که می خواندم، متوجه شدم که هر بار شخصیتی رفته تا قدم بزند، نویسنده به جای این عبارت نوشته آن شخصیت 'تکانی به پاهایش داد'. شروع کردم پشت پاکت نامه ای، هر بار که این عبارت تکرار شد، علامت بزنم؛ پس از اینکه چندین دوجین بار پشت پاکت را علامت زدم، دیگر از این کار دست برداشتم». حال سوال این است «چندین دوجین» چند دوجین است؟ من فکر می کنم دست کم چهار. پس بلوم به ما می گوید که پنجاه مورد یا بیشتر عبارت «تکانی به پاهایش داد» را در بخش نامشخصی (نصف آن؟ دو سوم آن؟) از هری پاتر و سنگ جادو(۶۲) شمرده است. این موضوع مستلزم آن است که کتاب شامل پنجاه مورد قدم زدن شخصیت ها باشد، آن هم نه از اتفاق. من بیش از این نمی گویم، جز اینکه خواننده را تشویق کنم تا شمارش خودش را انجام دهد، به اضافهٔ این پیشنهاد که تقسیم شمارش بلوم بیست ممکن است ما را به جواب نزدیک تر کند.
در میان آتنی های باستان، عده ای انسان ها را به دو گروه تقسیم می کردند: آن هایی که آرته (۶۳) -فضیلت و برتری- دارند؛ و آن هایی که ندارند، و این گروه دوم شایسته تحقیر یا حتی بردگی اند. وقتی بلوم مدعیاتی دربارهٔ خواندن مطرح می کند، ممکن است آتنی به نظر برسد. او صادقانه شک دارد به اینکه آن هایی که هری پاتر می خوانند حاضر باشند، یا بشود مجبورشان کرد چیز دیگری بخوانند. «جماعتی آن را می خوانند که آثار برتر، ازجمله باد در بیدزار(۶۴)، اثر کِنت گراهام(۶۵)، یا کتاب های «آلیس»، نوشتهٔ لوئیس کارول(۶۶)، را نخواهند خواند». و در بحثی دیگر می گوید: «هری پاتر فرزندان ما را به سوی داستان های تروتمیز (۶۷) یا کتاب جنگلِ(۶۸) رادیارد کیپلینگ هدایت نخواهد کرد؛ آن ها را به طرف سیزده عدد ساعت (۶۹)، نوشتهٔ تِربر(۷۰)، یا باد در بیدزار، اثر کنت گراهام، یا ' آلیس'، نوشتهٔ، نخواهد برد». این سخن از موضع اقتدار بیان شده و بنابراین مشابه نظر او (منتشرشده در مجله نیوزویک در سال ۲۰۰۷) درباره فروش سرسام آور مجموعه هری پاتر است: «من هیچ کیفرخواستی قوی تر از این علیه سقوط جهان به کم سوادی نمی شناسم».
بلوم «کم سوادی» را واقعاً به کار می برد: او شک دارد آن هایی که کتاب های هری پاتر را می خوانند اصلاً در حال خواندن باشند. خوانندگان رولینگ «ناخواننده»اند و مهم ترین مزیتی که از خواندن کتاب های او نصیبشان می شود این است که «موقتاً از صفحات الکترونیکی شان رهایی یابند» تا این امکان را داشته باشند که «کاملاً حس وحال ورق زدن صفحات یک کتاب را، حال هر کتابی، فراموش نکنند». اما فایدهٔ آن چیست اگر آن ها قرار نیست هرگز سراغ «آثار برتر» بروند؟ «احتمالاً اگر نمی توان شما را ترغیب به خواندن چیز بهتری کرد، رولینگ باید کفایت کند»،اما جداً «آیا خواندن رولینگ هیچ مزیت آموزشی توجیه کننده ای دارد؟... چرا بخوانید اگر آنچه می خوانید ذهن و روح و شخصیتتان را غنی تر نمی کند؟» واقعاً: چرا اصلاً به همان صفحات الکترونیکی نچسبیم؟ -اگر شما فقط به همین درد می خورید؛ اگر فاقد آرته هستید.
بلوم در مصاحبه ای با رِی سوآرز(۷۱) در اوت سال ۲۰۰۰ در برنامهٔ نیوزآئِر وید جیم لِرِر(۷۲) روی این نکته تاکید کرد. وقتی سوآرز گفت: «پس شما هیچ کاری با آن هایی ندارید که می گویند 'خب، دستِ کم آن ها دارند چیزی می خوانند'، چه دربارهٔ بزرگسالان صحبت کنند چه کودکان»، بلوم پاسخ داد: «رِی، آن ها واقعاً نمی خوانند. چشم هایشان از روی صفحه ای می گذرد؛ صفحه را ورق می زنند؛ ذهنشان در حال کرخت شدن با کلیشه است؛ هیچ تلاشی از آن ها خواسته نمی شود. هیچ... هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد. آن ها دارند در چیزی تعلیم می بینند که ممکن است شما به آن ناواقعیت یا پرهیز از واقعیت بگویید».
در گزارشی تازه در واشنگتن پست، نقل قولی هست از استادی به نام اریک ویلیامسون(۷۳) که دربارهٔ دانشجویانش گفته: «هیچ دانشجویی در کلاس نیست -و این شامل دانشجویان ادبیات انگلیسی نیز می شود- که استیون کینگ(۷۴) را نویسنده ای بهتر از دونالد بارتلمی(۷۵) یا ویلیام وُلمن(۷۶) نداند. دانشجویان از خواندن متون سطح پایین هیچ خجالت نمی کشند». بیاید این سوال را کنار بگذاریم که آیا استیون کینگ نویسنده ای ضعیف تر از بارتلمی یا ولمن هست یا نه (کنجکاوم بدانم آیا استاد ویلیامسون برای حکم در این مقوله هرگز دلیلی آورده یا خیر) و صرفاً بپرسیم که آیا می خواهیم مردم بارتلمی یا ولمن یا هر کس دیگری را به خاطر حس خجالت بخوانند؟ نه به این دلیل که مجذوب پدرِ مرده (۷۷) شده اند یا فکر می کنند بالارفتن و پایین آمدن(۷۸) مهم و اثرگذار است، بلکه به این دلیل که می خواهند با چنین کتاب هایی در دست دیده شوند، و اگر استاد ویلیامسون آن ها را با یک جلد کوجو(۷۹) در دست گیر بیندازد، سرافکنده خواهند شد. دوایت مک دونالد(۸۰) (۱۹۸۲ تا ۱۹۰۶)، منتقد نخبه گرا و مفتخر به صفت ازخودراضی که به خود عنوان «آنارشیست محافظه کار» داده بود، زمانی گفت: «خب من، از موضع یک آنارشیست، می گویم که اعتقاد ندارم باید دست مردم را گرفت و به آن ها به زور فرهنگ خوراند. فکر می کنم باید تصمیم خودشان را بگیرند. اگر می خواهند به موزه و کنسرت بروند، خوب است، اما نباید آن ها را برای انجام این کارها اغوا کرد یا خجالت داد»؛ این اظهارنظر بسیار عاقلانه است.
فکر می کنم رویکرد بلوم می تواند دو تاثیر محتمل بر خوانندگان داشته باشد: می تواند آن ها را ازخودمتشکر کند -«بله، من و چند نفر معدود دیگر آثار درخور را می خوانیم»-، یا می تواند وحشت زده شان کند -«چطور ممکن است هرگز لایق چنین فراخوان سطح بالایی باشم؟» هیچ یک از این دو واکنش هیچ ربطی به عمل اصیل خواندن ندارد. بنابراین لوئیس، قطب متضاد بلوم در این مقوله، گروهی از بزرگسالان تحصیل کرده را متصور می شود که به خوبی توسط هوشیاران تعلیم داده شده اند و دارند، به نحوی ازخودراضی، دربارهٔ آخرین مطالعاتشان بحث می کنند؛ «اما، درحالی که در طبقهٔ پایین این اتفاق در جریان است، ممکن است یگانه تجربهٔ ادبی واقعی در چنین خانواده ای در یکی از اتاق خواب های پشتی در حال روی دادن باشد، جایی که پسر بچه ای کوچک، زیر ملافه و با نور چراغ قوه، دارد جزیره گنج (۸۱) را می خواند» یا شاید هری پاتر.
اکنون باید اذعان کنم که از آن سوی خیابان خوانندگی پیامی می رسد که ارزش توجه دارد. جیمز مُرفی(۸۲)، آوازخوان اصلیِ گروه موسیقی اِل .سی .دی ساوندسیستم(۸۳)، دربارهٔ تجربیات کتاب خوانی اش این طور می گوید: «من واقعاً می خواهم رساله ای در دفاع از تظاهر بنویسم... فکر می کنم کلمهٔ تظاهر هم مثل کلمه طعنه آمیز شده است، فقط این عبارت فراگیر شده تا مردم را از تجربه های جالب و التزام های فرهنگی و موانع احتمالی دور کند. تظاهر می تواند منجر به چیزهای دیگری شود. می دانید، اولین بار که رنگین کمان جاذبه(۸۴) را خواندم به این خاطر بود که فکر می کردم باعث می شود باحال به نظر برسم؛ این انگیزهٔ اصلی ام بود. اما حالا آن را شش بار خوانده ام و به نظرم خیلی بامزه و عالی است، و آن را می فهمم. نباید از اینکه گاهی آبروی خودتان را بریزید بترسید». تظاهرهای جوانان اغلب حاکی از این است که آن ها امید دارند چه باشند: آن ها، احتمالاً تا حدی، چیزهای خوبی را تشخیص داده اند و حالا به بهترین نحوی که بلدند، با دانش و تجربهٔ محدودی که بهشان داده شده، آن را دنبال می کنند. افرادی را می بینند که آن ها را می ستایند یا به هر نحو مجذوبشان شده اند، و سعی می کنند از چیزهای مورد پسند این الگوها تقلید کنند. چنین تقلیدی می تواند به تظاهر بیشتر و بیشتر بینجامد، اما، در موارد بسیاری، تظاهر تبدیل به واقعیت می شود: سلایقی که آرزویشان را داریم درنهایت سلیقهٔ خودمان می شوند. (خوب یا بد: این اتفاق دربارهٔ ویسکی، سیگار، مواد مخدر، و نانِ شیرین و همین طور کتاب، با نتایجی به شدت متغیر، می افتد.) اینکه کامیابی با تقلید حاصل می شود حقیقت دارد
و حقیقت مهمی هم هست. اینکه «تظاهر می تواند منجر به چیزهای دیگر شود»
کلام خردمندانه ای است. اما این نیز حقیقت دارد که ما درنهایت نیاز داریم از وابستگی به جلوه کردن خلاص شویم. آنچه در ریچارد رودریگزِ جوان قابل اغماض و حتی رقت انگیز است می تواند در یک آدم عاقل و بالغ ناخوشایند باشد.
و کودکی که با اشتیاق محض می خواند و هیچ علامتی به هیچ کس نمی دهد زیباست، همین طور تجلیل لوئیس از خواندن کتاب های ساده. سَلَفِ لوئیس در چنین تفکری جی. کی. چسترتون(۸۵) بود در دفاع از «مزخرفات یک پنی»(۸۶) که در اواخر دوران ویکتوریا بسیار محبوب بود. «به اعتقاد من، درباره هیچ دسته ای از نشریات سخیف، به اندازهٔ ادبیات پسران پایین ترین قشر، اغراق های مضحک و کژفهمی وجود ندارد». چسترتون با کمال مسرت اذعان داشت این کتاب ها را نمی توان، در معنای تاییدآمیز، «ادبیات» خواند، زیرا «نیاز ابتدایی به نوعی جهان ایدئال که در آن شخصیت های تخیلی نقشی نامحدود ایفا کنند بی نهایت عمیق تر و کهن تر از قوانین هنر خوب است، و بسیار هم مهم تر. تک تک ما در کودکی چنین شخصیت های نمایشِ(۸۷) نامرئی ای را برساختیم، اما هرگز به ذهن پرستارانمان نرسید که ساختار آن را با مقایسهٔ دقیق با بالزاک تصحیح کنند».
درحالی که من با هارولد بلوم دربارهٔ بسیاری نکات موافقم و از او به خاطر طرفداری طولانی اش از بهترین داستان ها و اشعار متشکرم، در این گونه مسائل، سفت وسخت طرف لوئیس و چسترتون را می گیرم. چیزی را بخوانید که خوشتان می آید -دست کم بیشتر اوقات- و خجالت هم نکشید. و حتی اگر از آن دسته افراد کمیابی هستید که بیشتر از کتاب هایی خوشتان می آید که برخی به آن ها کتاب های تراز اول می گویند، آن ها را تبدیل به رژیم فکری ثابت خود نکنید، همان طور که هر روز در باشکوه ترین رستوران ها غذا نمی خورید؛ این کار زیاده روی خواهد بود. بخشی از عظمت کتاب های تراز اول در چیزی است که از خواننده می طلبند: به راحتی نمی شود با آن ها برخورد کرد،
به آسانی سنجیده نمی شوند. دابلیو. اچ. اودن(۸۸) شاعر زمانی نوشت: «وقتی به توجهی که شعری شاهکار می طلبد فکر کنیم، می فهمیم که گذراندن هر روز با آن کار سبکسرانه ای است. شاهکارها باید برای اعیاد و ایام روح پرور کنار گذاشته شوند» -برای کریسمس ها و عیدِ پاک های شخصی خودمان، نه هر چهارشنبهٔ کسالت باری.
باید توجه کرد که آنچه کسی مثل ریچارد رودریگز جوان خیال می کند درست و بسیار ضروری است -فقط و فقط شاهکار خواندن- به نظر اودن «سبکسرانه» می رسد. این مسئله آن قدر که به نظر می رسد متناقض نما نیست. آنچه سبکسرانه است خودِ شاهکار نیست، بلکه این ایده است که منِ خواننده در هر زمانی آماده ام تا با استانداردهای آن روبه رو شوم، آماده ام تا بر چالش هایش غلبه کنم. این چالش ها خوانندهٔ ناآماده را (در ده، بیست، یا شصت سالگی) به شدت فرسوده می کند و در نتیجه آن، عمل خواندن که از آن انتظار غنایم عظیم معنا می رفت در واقع همان قرار ترسناک با اسکی واره ای از کار در می آید که پیش تر به آن اشاره کردم. و چه کسی این را می خواهد؟
والتر کِرن(۸۹) در پایان کتاب خاطراتش، گمشده در شایسته سالاری: کم تحصیلیِ یک آدم فوق موفق(۹۰)، زمانی را به یاد می آورد که به عنوان تازه فارغ التحصیلِ دانشگاه پرینستون کتابی را خواند. او تمام زندگی اش برای متاثرکردن دیگران، و بیش از همه اساتیدش، کتاب خوانده بود: او به نوعی همزاد بدبینِ ریچارد رودریگز بوده است که خواندن را فقط وسیله ای برای رسیدن به خیری از نوع دیگر می دانسته است. («من به استعدادم برای تقلید از چهره های مقتدر و پخش ایده های خودشان برای خودشان، به گونه ای که انگار نتایجی اند که خود به آن رسیده ام، تکیه کردم... یادگیری چه بود جز شکلی از قرض کردن؟ و هوش چه بود جز زیرکانه قرض کردن؟») اما حال که در این بازی موفق شده، پوچی آن را تشخیص می دهد و وارفتن تمام جاه طلبی هایش باعث فروپاشی عصبی تقریبی اش می شود: «زمانی که ذهنم بیرونی ترین لایهٔ نشانه ها و نمادهایش را دور انداخت و تا وضعیت پیشاسوادی و بدوی اش آب رفت، آموزشم داشت به عقب می دوید».
اما درست در همین لحظه است که، بدون اینکه کسی به او امر کرده باشد یا از او انتظار چنین کاری داشته باشد، تصادفاً کتاب ماجراهای هاکلبری فین(۹۱) را برداشته و تصمیم می گیرد آن را بخواند. پس ازآن سراغ آرزوهای بزرگ(۹۲) می رود.

و چنین بود که آموزش من با تاخیر، با تردید، تصادفی، و تقریباً نامحتمل و باورنکردنی بالاخره شروع شد. مطمئن نبودم چه فایده ای برایم دارد، تایید چه کسی را برایم می آورد، یا اتمامش چقدر طول می کشد (چیزی به من می گفت تا ابد)، اما برای اولین بار این ها دغدغه های اصلی ام نبودند. تنها در اتاقم، نفس بریده و خسته، وسواسم نسبت به پیشرفت شخصی را فراموش کردم. می خواستم خودم را گم کنم؛ می خواستم بخوانم. به جای پر کردن جاهای خالی، می خواستم جای خالی ای باشم که پر می شوم.

با گفتن اینکه «می خواستم آنچه را دیگران اندیشیده اند بیابم» کلامش را ختم می کند. والتر کِرن برای اولین بار در زندگی اش داشت بر اساس هوس می خواند.
و هیچ وقت برای آغاز این زندگی جدید به عنوان یک خوانندهٔ آزاد دیر نیست. مدت کمی پس از انتشار کتاب کِرن، کتلین شین(۹۳) مقالهٔ فوق العاده ای برای نیویورک تایمز دربارهٔ «نوجوانی بی سواد»بودن نوشت، یعنی دربارهٔ زده شدن از خواندن، به خصوص خواندن ادبی در نوجوانی و بازگشت به آن در سنین بزرگسالی. زمانی، عصبی از ناتوانی اش در یافتن کتاب هایی که دوست دارد و ول نکردن آن ها، «یاد کیفی در کمدم افتادم که توی آن خرت وپرت هایی بود که دوست سابقم جا گذاشته بود، شامل نسخهٔ جلدمقوایی دوست مشترک ما (۹۴)، که رمان محبوبش بود. چند روز بعد، من از آن کتاب بدیع سر برآوردم و خودم را نفرین کردم به خاطر اینکه زندگی ام را با کارهایی تلف کردم غیر از آنچه خداوند با حکمت لایزالش می خواسته بقیهٔ عمرم را صرف آن کنم:
دیکنز خواندن». برای شین این کشف «لحظه ای سرنوشت ساز بود» و «اگر از این موهبت بی سوادی برخوردار نبودم، هرگز ممکن نبود اتفاق بیفتد».
این یعنی او زمانی به جهانی از کتاب های شگفت انگیز برخورد که برایشان آماده بود، زمانی که می توانست آنچه را عرضه می دارند دریافت کند. «هاکلبری فین را اولین بار توانستم در ۵۳سالگی بخوانم. آنتونیای من(۹۵) را برای اولین بار ماه گذشته خواندم. این نوعی موهبت است. اگر... هاکلبری فین را در ۴۱سالگی خوانده بودم، آیا در ۵۳سالگی بازخوانی اش می کردم؟ شاید، اما دیگر شباهتی به تجربهٔ متعالیِ کشف آن در بزرگسالی نداشت».
پس کتاب ها منتظرند. خیالتان از این بابت راحت باشد: آن ها آماده اند تا هوسشان به سرتان بیفتد.

این اثر ترجمه ای است از:
The Pleasures of Reading
in an Age of Distraction
Alan Jacobs
Oxford University Press, 2011

معرفی نویسنده

آلن جیکوبز، متولد ۱۹۵۸ آمریکا، پژوهشگر ادبیات انگلیسی، منتقد ادبی و استاد دانشگاه بیلر است. او همچنین مقالات پرشماری در نشریاتی همچون آتلانتیک و نیوآتلانتیس نوشته است و از نویسندگان پرخواننده این نشریات به شمار می رود. برخی از آثار او عبارت اند از:
“The Book of Common Prayer”: A Biography(Princeton, 2013)
The Pleasures of Reading in an Age of Distraction(Oxford, 2011)
A new critical edition of W. H. Auden's The Age of Anxiety: A Baroque Eclogue (Princeton, 2011)
Original Sin: A Cultural History (HarperOne, 2008)
(The Harper, 2005)
A Theology of Reading: The Hermeneutics of Love(Westview Press, (2001)

برای دانشجویانم،
که با آن ها بسیار خوانده ام و خواهم خواند

سخن ناشر

امروزه، در نظر اهل فرهنگ و اندیشه، افول کتاب خوانی یکی از ملموس ترین بحران های جامعه ماست. هر روز اخبار و آمار جدید و گاه مبالغه آمیزی درباره بحران کتاب خوانی و درصد رو به کاهش کتاب خوان ها می شنویم. گاهی قیمت کتاب عامل روی گرداندن از کتاب خوانی معرفی می شود و گاهی محتوای نامناسب کتاب ها، ترجمه و تالیف های بد و شیوع رسانه های دیجیتال. اما تامل درباره برخی سوال ها شاید نگاه ما را به خواندن و چالش اصلی آن تغییر دهد: آیا می توانیم تفاوت بارزی میان خواندن و نخواندن قائل شویم؟ آیا نخواندن، همیشه و در هر حال، آسیب است؟ آیا مشکل بسیاری از خوانندگان بالقوه این نیست که نمی دانند چه کتابی بخوانند؟ آیا بهتر نیست، به جای راهنمایی مخاطبان با رویکردی هنجاری، اشتیاقی برای خواندنِ مطابق با نگرش شخصی در خوانندگان ایجاد کنیم؟ در مجموعه «خواندن»، به دنبال نشان دادن جنبه هایی از این مسائل هستیم که در بحث های امروزی ما کمرنگ هستند.
لذت خواندن در عصر حواس پرتی کتابی است درباره خواندن بر اساس میل درونی و گرایش های شخصی. آلن جیکوبز، منتقد و پژوهشگر ادبی و استاد دانشگاه بیلر، با تکیه به تجربه کتاب خوانی خود، خوانندگان کتابش را دعوت می کند تا تمام راهنماهای کتاب خوانی و فهرست های «باید/نباید بخوانید» را کنار بگذارند و، با آغاز کردن از هوس، لذتشان از کتاب ها را بکاوند و راهنمای کتاب خوانی قرار دهند.
انتشارات ترجمان علوم انسانی در انتخاب و انتشار برخی از آثار این مجموعه از مشورت و پشتیبانی «نهاد کتابخانه های عمومی کشور» بهره مند شده است. امیدواریم حاصل تلاشمان، پیش از هر چیز، کتاب هایی لذت بخش و خواندنی درباره کتاب ها باشد و عشق به خواندن را جایگزین هراس و اکراه از خواندن کند.

خواننده بداند

آنان که همیشه از خواندن بیزار، یا آنان که نسبت به آن بی تفاوت بوده اند ممکن است چیز دندان گیری در این کتاب نیابند. اما آنان که جرعه ای از جام مالامال از لذت، خرد و شادیِ خواندن را نوشیده اند، حتی اگر مدت ها پیش بوده باشد، مخاطبانی هستند که این کتاب برایشان نوشته شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب لذت خواندن در عصر حواس‌ پرتی

اسمش که باحاله
در 2 ماه پیش توسط