فیدیبو نماینده قانونی آذرکلک و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جآنی

کتاب جآنی
میزری

نسخه الکترونیک کتاب جآنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جآنی

چهره‌اش دوباره رنگ‌پریده و بی‌احساس به نظر می‌رسید. گوشه‌هایی از ذهن پائول که از وزش باد ترس در امان مانده بود، می‌دانست که بعد از فروکش کردن جنون، هرگز آنی آن لحظات را به خاطر نخواهد آورد. آنی همان زنی بود که در سال ۱۹۶۶ از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بود و حالا در سال ۱۹۸۷ می‌گفت که فقط ده سال پرستاری کرده. احتمالاً کشتن تمام آن نوزادان را هم به سختی به خاطر می‌آورد. ناگهان پائول متوجه شد که تبر، همان تبری است که آنی برای کشتن پومروی از آن استفاده کرده بود. پائول جیغ کشید. همه‌ی سعی‌اش را کرد تا خود را کنار بکشد اما استخوان‌های خرد شده‌ی پاها و بدن بی‌حسش، تابعش نبودند. آنی مقداری از مایع داخل بطری را روی مچ پای چپ پائول و کمی را هم روی تیغه‌ی تبر ریخت. بوی مایع، پائول را به یاد مطب دکترها در دوران کودکی‌اش می‌انداخت.

ادامه...
  • ناشر آذرکلک
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جآنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

درست یادش نمی آمد. درد شدیدی داشت؛ دردی که در تمام نقاط بدنش پیچیده و فرصت به خاطر آوردن آن لحظات را از او گرفته بود.
یادش آمد که قبل از آن درد لعنتی، در فضایی مه آلود سیر می کرد. می توانست دوباره به همان فضا برگردد و دیگر دردی احساس نکند. کافی بود نفسش را در سینه حبس کند، کاری که اصلاً برایش سخت نبود. به هرحال تنفس فقط دردش را زیاد می کرد.
اما به یک باره صدایی، تمام آن فضای مه آلود را از بین برد. صدایی متعلق به یک زن که می گفت:
ـ نفس بکش! تو باید نفس بکشی پائول!(۱)
فشار زیادی روی سینه اش احساس کرد و آن گاه نفس شیطانی لب هایی که نمی دیدشان، با تمام قوا وارد دهانش شد.
لب ها کاملاً خشک بودند و نفس دمیده شده، مثل هوای کثیف داخل تونل مترو، بوی گرد و غبار مانده می داد. دوباره نفس کشید تا دیگر مجبور به تحمل لب هایی که نفس شیطانی داشتند، نباشد.
همراه با درد، صداهایی هم به گوشش می رسید. وقتی درد، مثل مدّ دریا، تمام ساحل ذهنش را فراگرفته بود، صداها برایش نامفهوم بودند: «نهس بهش، اُ باید نهس بهشی، پل!» با فروکش کردن شدت درد، صداها مفهوم بیشتری پیدا کردند و تبدیل به کلمات شدند. می دانست که اتفاق بدی برایش افتاده، و حالا کم کم داشت آن حادثه را به خاطر می آورد.
نامش پائول شلدون(۲) بود، اعتیاد شدیدی به سیگار داشت. دوبار ازدواج کرده اما هر دو منجربه طلاق شده بود. نویسنده ی مشهوری بود و قلم شیوایی داشت. شهرتش به خاطر سبک نگارشش نبود، بلکه آن را مدیون خلق «میزری کاستین(۳)» بود. زن خوش چهره ای که در قرن نوزدهم در انگلیس زندگی می کرد و ماجراها و زندگی عاشقانه اش تبدیل به هشت جلد کتاب شده و میلیون ها نسخه فروخته بود.
احساس می کرد در دام میزری کاستین گرفتار شده، برای همین بود که رمان «فرزند میزری(۴)» را نوشت و در صفحات پایانی آن میزری حین زایمان نوزاد دخترش از دنیا رفت. مرگ او پائول را آزاد کرد و او به سرعت رمانی راجع به زندگی جوانی نیویورکی(۵) را که سارق اتومبیل بود، آغاز نمود که اواخر ژانویه ی سال ۱۹۸۷ آن را نیز طبق معمول در هتلی که در کوه های ایالت کلورادو قرار داشت، به پایان برد. همه ی کتاب هایش را در یک اتاق بخصوص در همان هتل، تمام کرده بود. حالا می توانست به فرودگاه برود و برای چاپ رمان «فرزند میزری» و هم زمان با آن، تحویل متن رمانی که تازه نوشته و نامش را «اتومبیل های تیزرو»(۶) گذاشته بود، به نیویورک پرواز کند.
کارشناس هواشناسی در رادیو اعلام کرد که ممکن است طوفان جنوب ایالت کلورادو را درنوردد. اما او اشتباه می کرد. پائول با اتومبیلش در طول جاده ای کوهستانی پیش می رفت. اطراف جاده را انبوهی از درختان کاج احاطه کرده بودند. به یک باره، طوفان از راه رسید و ظرف چند دقیقه برف زیادی تمام جاده را پوشاند. برف پاک کن های اتومبیل قادر به کنار زدن برف های روی شیشه نبودند و تایرها هم از پس برف جاده برنمی آمدند. جاده لغزنده بود و پائول فقط باید پرواز می کرد تا بتواند به راهش ادامه دهد. در سراشیبی جاده به پیچ تندی رسید و کنترل اتومبیل از دستش خارج شد. در یک چشم به هم زدن، آسمان و زمین به طرز غیرقابل باوری جابه جا شدند و این تنها صحنه ای بود که پائول فرصت دیدنش را پیدا کرد. ابر سیاهی تمام فضای ذهنش را پوشاند و دیگر چیزی خاطرش نیامد.
تمام این ها را قبل از باز کردن چشم هایش به یاد آورد. می دانست زنی کنارش روی تخت نشسته. وقتی چشم هایش را باز کرد، به او خیره شد. قادر به حرف زدن نبود. لب هایش به شدت خشکیده بود، اما بالاخره پرسید:
ـ من کجام؟
ـ نزدیک ساید ویندر(۷) کلورادو؛ اسم من آنی ویلکسه(۸).
بعد لبخندی زد و ادامه داد:
- می دونی، تو نویسنده ی مورد علاقه ی منی.

فصل ۲

سوالی در گلوی خشکیده ی پائول گیر کرده بود. این که چرا در بیمارستان نبود. اما وقتی قدرت پرسیدنش را پیدا کرد، دیگر نیازی به پرسیدن آن نمی دید.
دو هفته ای آن درد شدید را تحمل کرد. دردی که شدتش، مدام کم و زیاد می شد. در مواقعی که دردش کمی فروکش می کرد، متوجه حضور آن زن، کنار تختش می شد. اغلب، داستانی از سری داستان های میزری را روی پایش می گذاشت و می خواند. می گفت تمام آن ها را بارها و بارها خوانده و منتظر چاپ «فرزند میزری» است.
خیلی زود متوجه شد که آنی ویلکس درد بدنش را کنترل می کند. او مدام مسکنی به نام «نوریل(۹)» را به خوردش می داد. می دانست که نوریل مسکنی قوی است، زیرا بدون آن نمی توانست به زندگی ادامه دهد. کپسول های نوریل او را هوشیار نگه می داشتند. آنی هر چهار ساعت دو کپسول به او می داد. وقتی سه یا سه و نیم ساعتی از خوردن آن ها می گذشت، دوباره درد به بدنش هجوم می آورد و باز کپسول نوریل تنها چیزی بود که می توانست از پس آن بربیاید.
در طول چند هفته ی اول که شدت امواج درد مدام کم و زیاد می شد، جنون محض آنی مهم ترین چیزی بود که پائول به آن پی برد؛ حتی قبل از به هوش آمدنش هم این را حس کرده بود.
همه ی مردم دنیا در باطن خود وجودی تغییرناپذیر دارند. هر لباسی که به تنشان باشد و در هر شرایطی که باشند، قادر به تمییزشان هستیم، زیرا باطنشان همواره ثابت و تغییرناپذیر است. حتی اگر سال ها آن ها را نبینیم، همچنان می شناسیمشان. باطن انسان ها همواره ثابت بوده و همه ی ویژگی های یک فرد، حول محور این وجود تثبیت شده در گردش است.
آنی ویلکس، هرازچندگاهی این بخش مهم وجودی اش را گم می کرد و برای لحظاتی که فقط چند ثانیه یا شاید کمی بیشتر طول می کشید، وجود ثابتی در او دیده نمی شد. او مدام تغییر می کرد. انگار حفره ای در درونش دهان باز می کرد و تمام ویژگی های انسانی اش را می بلعید؛ به طوری که انگار نه انگار در زمان حال زندگی می کند. در مقابل شخصیت متزلزلش، بدنی قرص و محکم داشت و برای زنی با آن سن و سال عجیب به نظر می رسید.
در ابتدا، پائول فقط به شخصیت نامعقول آنی پی برد، اما اصلاً نمی دانست چرا راجع به او این طور فکر می کرد. زمانی که برای اولین بار با آنی صحبت کرد، متوجه شخصیت عجیب و نامعقول او شد.
آنی از این که نویسنده ی مورد علاقه اش را در خانه اش می دید، به خود می بالید.
- قیافه ات رو دیده بودم، می شناختمت، اما وقتی کیف پولتو نگاه کردم، مطمئن شدم که خودتی.
ـ کیف پولم؟ کجاست؟
ـ برات نگهش داشتم.
به یک باره لبخند روی چهره آنی از بین رفت و حالتی مشکوک به خود گرفت. پائول اصلاً چنین حالتی را دوست نداشت. طوری نگاه می کرد که انگار بین انبوهی از گل های تر و تازه ی تابستانی، یک گل پژمرده پیدا کرده باشد.
ـ چرا اینو پرسیدی؟ فکر می کنی من ازش چیزی دزدیدم؟ این طور فکر می کنی حضرت آقا؟
دهانش لحظه به لحظه بزرگ تر و سیاه تر می شد. ظرف چند ثانیه، لحن مودبانه ی آنی به حالتی وحشیانه تبدیل شد، یک خشونت ناگهانی و غافلگیرکننده.
ـ نه... نه!
پائول جا خورده بود. اما همه ی سعی خودش را کرد تا آنی متوجه این موضوع نشود.
ـ عادتمه، باید همیشه از جای کیفم باخبر باشم.
حفره ای که به یک باره در دهان آنی ظاهر شده بود، به همان سرعت از بین رفت و دوباره لبخند به چهره اش بازگشت. اما از آن به بعد، پائول همه ی حواسش را جمع کرد تا مراقب رفتار و گفتارش باشد. برای همین راجع به بیمارستان و تماس گرفتن با دختر یا حتی دفتر کارش حرفی نزد.
هیچ جای نگرانی نبود. دیر یا زود اتومبیلش را پیدا می کردند؛ حتی اگر هفته ها و ماه ها زیر برف می ماند. به هر حال او یک نویسنده ی مشهور بود و حتماً مردم دنبالش می گشتند. اما هنوز هم سوالات زیادی در ذهن داشت.
کم کم متوجه شد که در مزرعه ی کوچک آنی، در یک اتاق میهمان، روی تخت خوابیده. آنی تعدادی مرغ، دو گاو و یک خوک به نام میزری داشت.
نزدیک ترین همسایه اش، خانواده ی رویمانس(۱۰) بودند که در فاصله ی چند مایلی خانه اش زندگی می کردند و این به آن معنا بود که شهر سایدویندر حتی بیش از آن با خانه ی آنی فاصله داشت. خانواده ی رویمانس هرگز به دیدن آنی نمی آمدند. زیرا همان طور که آنی می گفت، آن ها از او متنفر بودند.
روزها گذشت و پائول گوش به زنگ در بود اما هرگز کسی آن را به صدا درنیاورد. حتی زنگ گوشی تلفن را هم هیچ گاه نشنید. کم کم شک داشت که کسی در خانه باشد. امیدش را کاملاً از دست داده بود. به هیچ وجه قادر به تکان دادن پاهایش نبود.
آنی تنها کسی بود که می توانست خبری از شهر و همسایه ها برایش بیاورد. البته اگر آن حالت عجیب و غریب را پیدا نمی کرد.
اگر راجع به آن روز طوفانی از آنی سوال می کرد، راحت تر می توانست با او حرف بزند.
آنی لبخندی زد و جواب داد:
ـ من تو شهر بودم. تو فروشگاه با تونی(۱۱) حرف می زدم. راستش داشتم تاریخ انتشار «فرزند میزری» رو ازش می پرسیدم. اون گفت که طوفان شدیدی تو راهه. واسه همین تصمیم گرفتم سریع خودمو برسونم خونه؛ گرچه ماشینم از پس هر برفی بر می یاد. توی راه ماشینت رو دیدم که روی برف چپ شده بود. بیرون کشیدمت. پاهات خرد شده بود.
روز قبل، پتو را کنار زده و پاهایش را نشانش داده بود. هر دو پایش شکسته و درهم تابیده شده بودند و کبودی و ورم در تمام نقاط آن ها به چشم می خورد. پای چپش به قدری باد داشت که درست دو برابر اندازه ی واقعی اش شده بود.
آنی گفت که استخوان های هر دو پایش از هفت یا هشت نقطه شکسته و بهبودیشان ماه ها طول می کشد. هر دو پای پائول را محکم و با دقت آتل بندی کرده بود. به نظر کارکشته می آمد. داروهای زیادی هم در خانه داشت. پائول در حالتی بین هوشیاری و بی هوشی که شدت موج دردش مدام کم و زیاد می شد، به قصه ی آنی گوش می داد.
ـ خیلی سخت بود که بیارمت تو ماشین. من خیلی قوی ام، اما تا کمر برف باریده بود. بی هوش بودی و البته این خودش کمک بزرگی بهم کرد. آوردمت خونه و خوابوندمت روی تخت. بعدش تو داد زدی و فهمیدم که داری به زندگی برمی گردی. مردهایی که دارن می میرن هیچ وقت داد نمی زنن. چند روز بعد، دوبار تا حد مرگ، پیش رفتی. یک بار وقتی داشتم پاهاتو آتل بندی می کردم و یک بار هم که تقریباً همه چی تموم شد. باید خیلی سریع دست به کار می شدم.
آنی آن لحظات را در ذهنش مرور کرد و رنگ از رویش پرید. پائول هم بخش هایی از آن را به خاطر می آورد. نفس شیطانی آنی را هنوز فراموش نکرده بود. نفسی که بوی مردگی درون آنی را با خود وارد دهانش کرده بود.
ـ حالا باید استراحت کنی، پائول.
بعد در حالی که از جایش بلند می شد، گفت:
ـ باید سلامتیت رو دوباره به دست بیاری.
ـ درد دارم، پاهام داغون شده.
ـ البته که همین طوره، بچه نباش، تا یک ساعت دیگه برات دارو میارم.
ـ الان... خواهش می کنم، الان بهش احتیاج دارم.
از التماس کردن شرم داشت. اما دردش به حدی زیاد بود که او را وادار به این کار کرد.
ـ نه؛ گفتم که یک ساعت دیگه.
در حالی که داشت از اتاق بیرون می رفت، برگشت و رو به پائول کرد و گفت:
ـ زندگیتو مدیون منی، پائول. امیدوارم اینو هیچ وقت فراموش نکنی.
و بعد اتاق را ترک کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب جآنی