فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دزد یک‌چشم
قصه‌های عهد بوق - ۴

نسخه الکترونیک کتاب دزد یک‌چشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دزد یک‌چشم

ابن داستان تقدیم می شود به همه ی شاهانی که دزد می شوند و همه ی دزدهایی که شاه می شوند، همه ی دزد ها و همه ی شاه ها و همه ی گداها و البته یک دزد یک چشمی که پادشاه خل ها شد.مراد شاه دزد را یادم رفت، ببخشید...

  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دزد یک‌چشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دزد یک چشم، شاه می شود

یک شب وقتی شاه خل ها، خواب هفت آسمان را می دید و خل ها خواب هفت پادشاه را می دیدند، دزدِ یک چشم که توی تاریکی شب گم شده بود و راه خانه اش را هم گم کرده بود، سر از سرزمین خل ها درآورد و بلافاصله تصمیم گرفت دزدی کند. خب کار دیگری که بلد نبود بکند. اما از شانس بدش مهتاب همه جا را روشن کرد و خل ها او را دیدند و فریاد زدند: «دزد، دزد، دزد آن هم با یک چشم.»
حالا اینکه خل ها از کجا و چطوری فهمیدند دزدِ یک چشم، دزد است معلوم نیست. اما معلوم است که دزد یک چشم وقتی فهمید خل ها او را شناخته اند به سرعت پا گذاشت به فرار و خل ها هم پشت سرش با چوب و چماق و بیل و کلنگ دویدند.
دزد یک چشم که بدجوری ترسیده بود، این طرف و آن طرفش را نگاه کرد و دید خل ها از همه طرف دارند به طرفش می آیند و الان است که به دام می افتاد، برای همین رفت طرفی که خل ها کمتر بودند و بدون اینکه بخواهد و بداند رفت توی قصر شاه خل ها. خل ها که پشت سر او می دویدند و فریاد می زدند، با دیدن این صحنه بیشتر عصبانی شدند و بیل ها و کلنگ ها را روی دست بلند کردند و همگی با هم رفتند توی قصر شاه. شاه خل ها که با شنیدن صدای «دزد، دزد» از خواب پریده بود، از ترس سرش را کرد زیر لحاف و به خودش گفت: «پشت من به شاه کوه بند است، نباید بترسم.»
بعد یواشکی از زیر لحاف پشتش را نگاه کرد و سایه ی درازش را دید که می لرزید و دوباره سرش را کرد زیر لحاف.
از آن طرف، دزد یک چشم که با آن یک چشمش توی راهروهای طولانی و پر پیچ و خم قصر با سرعت می دوید، لحظه ای ایستاد تا نفسی تازه کند. بعد با آن یکی چشمش که کور بود نگاهی به اتاق های دو طرف راهرو کرد و ناگهان درِ یکی از اتاق ها را باز کرد و یکهو رفت توی اتاق شاه خل ها و چشمش افتاد به سر بزرگ شاه که زیر لحاف می لرزید و تکان تکان می خورد.



دزد یک چشم که با دیدن لحاف و قلنبگی زیر آن حسابی ترسیده بود، آن یک چشم سالمش را هم بست و دلش را زد به لحاف و پرید روی آن و همین که سرش را برد زیر لحاف ببیند چه خبر است و چی زیر لحاف است، شاه خل ها از ترس همان زیر لحاف مرد. سربازان خلِ شاه و مردم سرزمین عهد بوق که از این اتفاق استفاده کرده بودند و خودشان را انداخته بودند توی داستان، داشتند اتاق ها را یکی یکی نگاه می کردند و دنبال دزد یک چشم بودند که بالاخره سر از اتاق شاه خل ها در آوردند. خل ها همین که نعش شاه خل ها را دیدند از ترس پا گذاشتند به فرار و فریاد زدند: «خدا شاه خل ها را بیامرزد، خدا شاه خل ها را بیامرزد.»
اما مردم سرزمین عهد بوق که منتظر چنین فرصتی بودند، تا آمدند کاری بکنند، دزد یک چشم زرنگی کرد و از فرصت استفاده کرد و در یک چشم به هم زدن تاج شاه خل ها را برداشت و آن را روی سرش گذاشت و شد شاه سرزمین خل ها و البته عهد بوق.
بعد هم مثل باد رفت بالای قصر و با تیر و کمانش چهار طرف دنیا تیرهای آتشین پرتاب کرد و هنوز صبح نشده، دزدهای یک چشم سرتاسر دنیا سرازیر شدند طرف سرزمین خل ها و شدند سربازان دزد یک چشم و سرزمین خل ها را مال خودشان کردند و جلو چشم مردم عهد بوقی، سرزمین آنها تبدیل شد به سرزمین دزدهای یک چشم.
مردم سرزمین عهد بوق هنوز گیج بودند، آنها هنوز از دست شاه خل ها خلاص نشده، گرفتار دزدهای یک چشم شده بودند و خوب می دانستند که دزدها، آن هم دزدهای یک چشم، خیلی خطرناک تر از خل ها هستند. اما حالا چون همگی توی داستان بودند می توانستند مسیر داستان را هر طور که بخواهند عوض کنند و همین خیلی خوب بود و آنها را امیدوار می کرد.



نظرات کاربران درباره کتاب دزد یک‌چشم