فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می‌زند

نسخه الکترونیک کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می‌زند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می‌زند

اما ما به‌ندرت از جنگ حرف می‌زدیم. اگر هم حرفی به میان می‌آمد، با چنان ابهام کینه‌توزانه‌ای همراه بود که انگار مهم نبود هنگام حملات هوایی در پناهگاه‌های گل‌آلود چمباتمه زده‌ایم، که پس از حمله اجسادی را دفن کرده‌ایم که پوست سوخته‌شان پر از سوراخ و ترکش بوده است، که از گرسنگی پوست کاساوا می‌خوردیم و شکم برآمده از سؤتغذیه کودکان را به نظاره می‌نشستیم. تنها چیز مهم انگار این بود که نجات یافته بودیم. پنداری این بینِ همه ما نجات‌یافتگان جنگ بیافرا توافقی ضمنی بود.

ادامه...
  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می‌زند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
The thing around your back

پیشگفتار مترجم

چه دور از دسترس است افریقا.
لنگستن هیوز

افریقا زادگاه انسان است، با تاریخی هفت میلیون ساله. چنین پشتوانه ای نشان دهنده غنای ادبی و فرهنگی این کهن سرزمین است. ادبیاتی که سرشار است از ضجه های بردگان سیاهِ به زنجیرکشیده شده، آواز های دسته جمعی کارگران مزارع پنبه و غلات، و لالایی مادران که همگی نشان از تاریخِ سراسر رنج و تحقیر مردم افریقا دارد. شعر، ادبیات و فرهنگ این سرزمینِ وسیع و رازآلود چنان که باید و شاید به مردم ما شناسانده نشده و کماکان در هاله ای اسرارآمیز مهجور مانده است.
نویسندگان و هنرمندان افریقایی از دیرباز به صورت شفاهی و بعدتر به صورت کتبی توانسته اند هنر و ادبیات خود را سینه به سینه و نسل به نسل منتقل کنند و سپری باشند در برابر نابودی و فراموشی آنچه هویتشان بر آن بنا شده است. در این زمینه، قاره افریقا وامدار قلم نویسندگان و شاعران برجسته ای است همچون: چینوآ آچبه نیجریه ای، اوکوت پی بیتک اوگاندایی، لئوپولد سدار سِنگور سنگالی، ژان ـ ژوزف راباریولوی ماداگاسکاری و بسیاری دیگر که همگی برای مبارزه با استعمار، حفظ استقلال، نفی ارزش های غربی، و احیای ارزش های فرهنگی، که از حضور و نفوذ استعمارگران غربی مسیری رو به زوال را طی می کرد، تلاش بسیاری کرده اند. هم اکنون نویسندگان جوانی هستند که با از سر گذراندن جنگ در افریقای پسااستعمار تلاش می کنند راه استادان خود را ادامه دهند و صدایی رسا باشند برای معضلاتی همچون فقر، مهاجرت و بحران هویت. و بی شک یکی از این نوقلمانِ جوان، موثر و جسور بانو چیماماندا نگزی آدیچی است.
آدیچی در سال ۱۹۷۷ در نیجریه و در شهر انیوگو در خانواده ای ایبو چشم به جهان گشود. او پنجمین فرزند از شش فرزند پدر و مادری تحصیلکرده است. پدرش، جیمز نوویه آدیچی، استاد ریاضی دانشگاه و مادرش گریس افوما از نخستین کارمندان زن ثبت در دانشگاه بود.
آدیچی یک سال و نیم در دانشگاه نیجریه در رشته داروسازی تحصیل کرد و در این مدت برای مجله کامپس(۱) که دانشجویان پزشکی کاتولیک دانشگاه اداره ش می کردند، ویراستاری می کرد. در نوزده سالگی نیجریه را به مقصد امریکا ترک کرد تا در دانشگاه درکسل فیلادلفیا علوم سیاسی و ارتباطات بخواند.
در سال ۲۰۰۳، موفق به دریافت مدرک کارشناسی نویسندگی خلاق از دانشگاه جان هاپکینز شد و در سال ۲۰۰۸ از دانشگاه ییل با مدرک کارشناسی ارشد مطالعات هنر و ادبیات افریقا فارغ التحصیل شد. آدیچی در چندین دانشگاه کرسی افتخاری دارد که مهم ترین آن ها دکتری افتخاری دانشگاه جان هاپکینز است. نوشته های آدیچی به سی زبان برگردان شده و در نشریه های مختلفی از جمله نیویورکر، گرانتا، فایننشال تایمز و زوتروپ، و نیز «مجموعه داستان های برگزیدگان جایزه اُ. هنری چاپ» شده است.
از میان آثار چیماماندا آدیچی فقط یک کتاب (چیزی که دور گردنت حلقه می زند) در سال ۱۳۸۸ با برگردان خانم زهره فرجی و به کوشش نشر علم در ایران چاپ شده است که مترجم محترم هشت داستان از دوازده داستان کتاب را به فارسی ترجمه کرده اند. این کتاب ترجمه ای دیگر از همان کتاب است. امید آن می رود که همه داستان های زیبا و خواندنی آن این بار چاپ شود و این سرآغازی باشد برای برگردان سایر کتاب های این نویسنده نیجریه ای و نویسنده های برجسته قاره افریقا، چرا که پس از گذشت سال ها هنوز هم ادبیات افریقا در ایران چندان شناخته شده نیست و شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کتاب همه چیز فرومی پاشد از چینوآ آچبه تنها منبع ادبیات داستانی نیجریه و قاره افریقاست که در ایران منتشر شده است، در حالی که این نویسنده برجسته چندین رمان و کتاب کودک نیز دارد.
کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می زند شامل دوازده داستان کوتاه است که بر بحران مهاجرت و ناسازگاری با شرایط جدید، گم گشتگی و بیهودگی افراد در بازیافتن هویت خود و فقر و چالش های فرهنگی تمرکز دارد. یکی از مهم ترین مسائلی که مورد توجه نویسنده است جایگاه اجتماعی و فرهنگی زنان در نیجریه است. شخصیت های زن این مجموعه همگی در دیار غربت دلتنگ وطن اند و مشتاقانه در پی شناخت خود و پیرامون خود هستند. آن ها در مواجهه با غرب، به ویژه امریکا که برای اغلب آن ها سرزمین آمال و آرزوهایشان بوده است، دچار سرخوردگی و ناامیدی شده اند. نگاه ضداستعماری، خشونت خانواده های مردسالار نیجریه، قحطی، جنگ، اوضاع وخیم سیاسی، ناآرامی های داخلی و بسیاری معضلات دیگر، که نویسنده به روشنی و باجسارت در این مجموعه داستان آن ها را به تصویر کشیده است، از دیگر درون مایه های کتاب محسوب می شود.

گاهشمار آثار منتشرشده

۱۹۹۷: اولین مجموعه شعر با عنوانِ تصمیمات.(۲)
۱۹۹۸: نمایشنامه به عشق بیافرا.(۳)
۲۰۰۳: گل های خطمی بنفش(۴)، منتخب دریافت جایزه ادبی اورنج در سال ۲۰۰۴ و موفق به دریافت جایزه کامن ولث رایترز.
۲۰۰۶: نیمی از خورشید زرد،(۵) برنده جایزه اورنج فیکشن. نیز، بر اساس آن در سال ۲۰۱۴ فیلمی ساخته شده است.
۲۰۰۹: مجموعه داستان «چیزی که دور گردنت حلقه می زند».(۶)
۲۰۱۳: امریکانا(۷) جزء ده کتاب برتر سال ۲۰۱۳ از نگاه نیویورک تایمز
علاوه بر رمان و مجموعه داستان، آدیچی چندین سخنرانی از جمله «همه ما باید فمنیست باشیم» در کنفرانس تدکس اجرا کرده است. همچنین کتاب دیگری از همین نویسنده به نام نیمی از خورشید زرد در دست ترجمه است که در مصاحبه ای خواندنی در پایان همین مجموعه داستان به برخی نکات آن اشاره می شود.
و اگر شایستگی اش را داشته باشم، برگردان این کتاب را تقدیم می کنم به استاد بزرگوار آقای عبدالعلی براتی که همواره با راهنمایی های بی دریغشان قلمم را یاری رساندند.
همچنین از همسرم، خانواده و تمام دوستانی که در این راه همراه و همدل بودند سپاسگزارم.

سولماز دولت زاده

سلول شماره یک

بار اولی که دزد به خانه مان زد کار اوسیتا پسر همسایه مان بود که از پنجره اتاق غذاخوری بالا آمده بود و تلویزیون، ضبط و نوار ویدئوهای باران ارغوانی(۱۴) و تریلر(۱۵) را که پدرم از امریکا آورده بود برده بود. اما بار دوم کار برادرم نامابیا بود. خانه را طوری به هم ریخته بود که مثلاً دزد آمده و طلاهای مادرم را برده است. یکشنبه بود. پدر و مادرم به مبایس رفته بودند تا پدربزرگ و مادربزرگم را ببینند، برای همین من و نامابیا تنها به کلیسا رفته بودیم. با پژو ۵۰۴ سبزِ مامان. و نامابیا پشت فرمان نشسته بود. مثل همیشه توی کلیسا با هم بودیم، اما این بار نشد که به هم سقلمه بزنیم و هرهر به کلاه زشت یا پیراهن کهنه کسی بخندیم، چون نامابیا تقریباً ده دقیقه بعد، بی آن که حرفی بزند، غیبش زد. و درست پیش از این که کشیش بگوید، «مراسم عشای ربانی تمام شده است، روحتان قرین آرامش» سروکله اش پیدا شد. کمی دلخور شدم. فکر کردم رفته سیگار بکشد یا با دختری قرار و مدار داشته، چون بار اولی بود که اتومبیل کاملاً در اختیار خودش بود، اما حداقل می توانست به من خبر بدهد. مسیر خانه را در سکوت طی کردیم و وقتی داشت اتومبیل را توی ورودی طویل خانه مان پارک می کرد، ایستادم تا از باغچه چند تا گل شعله جنگل بچینم. نامابیا هم رفت در را باز کند. وقتی رفتم تو، دیدم وسط اتاق نشیمن خشکش زده است.
به انگلیسی گفت: «دزد اومده!»
تا به خودم بیایم و بفهمم چه اتفاقی افتاده و وارد اتاق به هم ریخته شوم کمی طول کشید. حتی آن موقع هم یک چیزی به من می گفت، کشوها نمایشی بیرون کشیده شده و آویزان اند، انگار کسی عمداً می خواسته در اشخاص یابنده تاثیر بگذارد. نمی دانم، شاید هم صرفاً چون برادرم را خوب می شناختم این فکر به سرم زده بود. بعداً وقتی پدر و مادرم از سفر برگشتند، همسایه ها دسته دسته برای دلداری آمدند و بشکنی زدند و شانه بالا و پایین کردند، اما من، که در طبقه بالا تنها توی اتاقم نشسته بودم، می دانستم چرا دلشوره دارم: کار کار نامابیا بود، مطمئن بودم. پدرم هم می دانست. خودش به این موضوع اشاره کرد که کرکره های پنجره به جای این که از بیرون باز شده باشند از تو به بیرون هل داده شده اند (شاید نامابیا، که عجله داشته قبل از تمام شدن مراسم عشای ربانی به کلیسا برگردد، این موضوع به فکرش نرسیده بود، وگرنه باهوش تر از این بود که چنین خطایی بکند)، و دلیل دوم این بود که دزد دقیقاً می دانسته که طلاهای مادرم گوشه سمت چپ صندوق فلزی اش است. نامابیا خودش را به موش مردگی زد و آزرده خاطر به پدرم خیره شد و گفت: «می دونم که تا حالا چقدر هر دوتون رو عذاب داده م. اما هیچ وقت از اعتمادتون سواستفاده نمی کنم.» مثل همیشه، در دفاع از خودش انگلیسی حرف زد و کلمه های غیرضروری مثل «عذاب» و «سواستفاده» را به کار برد. بعد راهش را گرفت و از در پشتی رفت و آن شب به خانه برنگشت. شب بعد هم خبری از او نشد. و حتی شب بعد. دو هفته بعد با حال نزار، در حالی که بوی آبجو می داد، برگشت و گریه کنان تقاضای بخشش کرد و گفت که طلاها را پیش کاسب های هوسا در اِنیوگو گرو گذاشته و همه پولی را که از آن ها گرفته به باد داده است.
مادرم پرسید: «بابت طلاهام چقدر بهت دادن؟» و وقتی نامابیا جوابش را داد، دو دستی زد توی سرش و داد زد که «وای! چی مه اگبومه! خدایا من رو بکش و راحتم کن!» انگار مادرم فکر می کرد حداقل کاری که نامابیا می توانست بکند این بود که نگذارد طلاهایش را بزخر کنند. دلم می خواست بهش سیلی بزنم. پدرم از نامابیا خواست گزارشی مبنی بر این که چطور طلاها را فروخته و چطوری و با کی خرجش کرده بنویسد. می دانستم نامابیا محال است راستش را بگوید و فکر کنم پدرم هم این را می دانست، اما دوست داشت از هر چیزی گزارش تهیه کند. بالاخره استاد دانشگاه بود و دلش می خواست همه چیز کتبی و مرتب بایگانی شود. علاوه بر این، نامابیا هفده سالش بود و ریش تر و تمیز و مرتبی داشت. دبیرستان را پشت سر گذاشته بود و چیزی نمانده بود وارد دانشگاه شود و برای تنبیه شدن زیادی بزرگ شده بود. جز این چه کار دیگری از پدرم برمی آمد؟ پس از این که نامابیا گزارش را نوشت، پدرم آن را در کشوی فلزی اتاق مطالعه اش، جایی که برگه های مدرسه مان را نگاه می داشت، بایگانی کرد.
آخرین چیزی که پدرم غرولندکنان گفت این بود: «چطور می تونه این طور مادرش رو آزار بده!»
اما نامابیا قصدش آزار مادرم نبود. او این کار را کرد چون چند تکه طلای مادرم، اندوخته یک عمرش، تنها چیز باارزشی بود که در خانه داشتیم. او این کار را کرد چون پسر سایر استاد های دانشگاه هم همین کار را می کردند. دزدی از خانه ها در محله بی سروصدای نسوکا روی بورس بود. پسربچه هایی که با تماشای برنامه های آموزشی سِسیمی استریت،(۱۶) خواندن کتاب های انید بِلایتون و خوردن برشتوک برای صبحانه بزرگ شده بودند، بچه هایی که با صندل های قهوه ای براق واکس زده به مدارس ابتدایی مخصوص کارکنان دانشگاه رفته بودند حالا از پنجره خانه همسایه ها بالا می رفتند و توری ها را پاره می کردند و کرکره ها را می کندند و تلویزیون و دستگاه ضبط می دزدیدند. البته دزدها را می شناختیم. مگر می شد در محله کوچکی مثل نسوکا، با خیابان هایی که دو طرفش ردیفی از درخت بود و خانه ها فقط با یک پرچین از هم جدا می شدند، دزد را نشناخت. با وجود این، وقتی پدر و مادرهای استادشان یکدیگر را در باشگاه، کلیسا یا جلسات آموزشی می دیدند، از اراذل و اوباش شهر که به محله آن ها دستبرد می زدند گله و شکایت می کردند.
اتفاقاً این دزدهای جوان خیلی هم سرشناس بودند. شب ها با اتومبیل پدر و مادرهایشان دور می زدند و صندلی شان را عقب می دادند و پشت فرمان ژست می گرفتند. اوسیتا، همسایه ای که درست چند هفته قبل از اتفاق نامابیا تلویزیونمان را دزدید، ذاتاً پسر چست وچالاک و خوش تیپی بود و مثل گربه ها با فیس و افاده راه می رفت. همیشه بلوز های اتوکشیده و مرتبی تنش می کرد. پیش تر ها از روی پرچین نگاهش می کردم، چشم هایم را می بستم و خیال می کردم دارد به طرفم می آید تا مرا از آن خودش کند. اما او محل سگ هم بهم نمی داد. وقتی از خانه مان دزدی کرد، به جای این که پدر و مادرم بروند خانه استاد اِبوبه و از او بخواهند که از پسرشان بخواهد وسایل ما را پس بدهد به همه گفتند کار اراذل و اوباش شهر بوده است. اما می دانستند کار اوسیتاست. اوسیتا دو سال از برادرم بزرگ تر بود؛ تقریباً بیشتر پسرهایی که دزدی می کردند کمی بزرگ تر از نامابیا بودند و شاید به همین دلیل بود که نامابیا از خانه خودمان دزدی کرد. شاید حس می کرد هنوز زود است از این کارها بکند، که هنوز تجربه کافی برای چیزی بزرگ تر از طلاهای مادرم ندارد.
نامابیا با آن پوست عسلی اش، چشم های درشت و منحنی تمام عیار لب هایش عینهو سیبی بود که از وسط با مادرم نصف کرده باشند. وقتی با مادرم به بازار می رفتیم، کاسب ها متلک می پراندند و می گفتند: «آهای خانم! واسه چی پوست خوش رنگت رو حروم پسرت کرد ه ای و دختره رو بی نصیب گذاشته ای؟ پسر خوشگلی می خواد چی کار؟» و مادرم نخودی می خندید، انگار با بدجنسی و سرخوشی از این که او را مسئول زیبایی برادرم می دانستند کیف می کرد. وقتی نامابیا یازده سالش بود، شیشه پنجره کلاسش را با سنگ شکست، مادرم پول تعویض شیشه را داد و ماجرا را از پدرم مخفی کرد. وقتی در کلاس دوم بعضی از کتاب های کتابخانه را گم کرد، مادرم به معلم سابق او گفت که خانه شاگردمان کتاب ها را دزدیده است. وقتی کلاس سوم بود، هر روز به بهانه شرکت در کلاس های مذهبی زود از خانه بیرون می رفت و بعداً کاشف به عمل آمد که حتی یک بار هم آنجا نرفته بوده و در نتیجه نمی توانست مدرک عشای ربانی اش را بگیرد. مادرم به بقیه پدر و مادر ها گفت که نامابیا روز آزمون مالاریا داشته و نتوانسته برود. وقتی سویچ اتومبیل پدرم را کش رفت و روی یک تکه صابون نقشش را برداشت و پیش از این که پیش کلیدساز برود پدرم مچش را گرفت، مادرم حرف های مبهمی سرهم کرد که نامابیا فقط داشته آزمایش می کرده و هیچ قصد و نیت دیگری نداشته است. وقتی که نامابیا سوال های امتحان را از اتاق مطالعه دزدید و به دانشجوهای پدرم فروخت، مادرم دعوایش کرد، اما بعد به پدرم گفت که نامابیا دیگر شانزده سالش است و باید پول توجیبی اش را بیشتر کنند.
نمی دانم نامابیا از دزدیدن طلاهای مادرم احساس شرمندگی می کرد یا نه. هیچ وقت نمی توانستم از چهره خندان جذابش بفهمم که واقعاً چه حسی دارد. و ما هم هرگز این موضوع را پیش نکشیدیم. حتی وقتی خاله هایم گوشواره های طلایشان را برای مادرم فرستادند، حتی وقتی مادرم از خانم موزی، خانم شیک و پیکی که از ایتالیا طلا وارد می کرد، یک سرویس گوشواره و توگردنی خرید و ماهی یک بار هم می رفت تا اقساطش را بپردازد، ما هرگز، بعد از آن روز، درباره دزدیده شدن طلاهای مادرم حرفی نزدیم. به نظر می رسید همین که وانمود می کردیم نامابیا هیچ یک از آن کارها را نکرده است به او فرصت می داد تا از نو شروع کند. شاید اگر سه سال بعد، وقتی او سال سوم دانشگاه بود، دستگیر و در پاسگاه پلیس زندانی نمی شد، دیگر هرگز حرف دزدی طلاهای مادرم پیش کشیده نمی شد.
تب به راه انداختن دار و دسته های تبهکاری توی محله بی سروصدای نسوکا بالا گرفته بود. درست زمانی بود که روی همه تابلوهای دانشگاه با حروف درشت نوشته شده بود «ما کالت(۱۷) نمی خواهیم». بلک اکس، بوکانیر و پایرتز از مشهورترین گروه های تبهکاری بودند. اوایل همه کالت ها با هم رفاقت داشتند، اما بعد ورق برگشت و هرکدام کالت خودشان را راه انداختند. پسرهای هفده هجده ساله ای که در خواندن ویدئو های رپ امریکایی مهارت پیدا کرده بودند زیرزمینی گروه های مخفی و عجیب غریبی تشکیل می دادند که گاهی منجر به کشته شدن یکی دو تا از آن ها در اودیم هیل می شد. اسلحه، شکنجه برای اثبات وفاداری و تبر چیزهایی عادی محسوب می شدند. جنگ بین کالت ها هم که دیگر حسابی جا افتاده بود. مثلاً یک روز پسری به دختری، که بعداً معلوم می شود دوست دختر گانگستر تبر سیاه بوده است، هیزی می کند. بعد پای پسر بیچاره را وقتی داشته برای خرید سیگار به دکه ای می رفته با چاقو لت وپار می کنند. از قضا، پسرک عضو گروه بوکانیرها بوده است، و هم قطارانش برای انتقام به میخانه ای هجوم می برند و به اولین تبر سیاهی که می رسند تیراندازی می کنند. تیر یکراست می خورد به شانه آن بیچاره. فردایش به یکی دیگر از اعضای گروه دزدان دریایی در غذاخوری دانشگاه شلیک می کنند. جنازه پسر بدبخت می افتد روی کاسه های آلومینیومی سوپ و عصر همان روز یکی دیگر از پسرهای تبر سیاه را در اتاقش در خوابگاه پسران تا حد مرگ کتک می زنند و دستگاه پخش سی دی اش با خون یکی می شود. اصلاً با عقل جور درنمی آمد. آنقدر این اتفاقات عجیب غریب بود که خیلی زود برای همه عادی شد. دخترها بعد از اتمام درسشان در اتاق های خوابگاه می ماندند و معلم ها از ترس می لرزیدند و حتی با وز وز پشه همه از جایشان می پریدند. همین شد که پای پلیس به ماجرا باز شد. با پژوهای ۵۰۵ زهواردررفته آبی رنگشان همه جای محوطه دانشگاه ویراژ می دادند و اسلحه های زنگارگرفته شان را از پنجره اتومبیل بیرون می آوردند و دانشجوها را غضبناک ورانداز می کردند. آن روز نامابیا خوش و خرم از مدرسه برگشت. او فکر می کرد پلیس باید کاردرست تر از این حر ف ها باشد، چون همه می دانستند که پسرهای کالت اسلحه های پیشرفته تری دارند.
پدر و مادرم در سکوت و نگرانی به چهره بشاش برادرم نگاه می کردند و می دانستم که آن ها هم مثل من نمی دانند که بالاخره نامابیا عضو یکی از این کالت ها هست یا نه. بعضی وقت ها فکر می کردم که نامابیا هم دستش با آن ها در یک کاسه است، چون مثل اعضای کالت که معروف بودند همه او را می شناختند. پسرها از دور «بچه ترسو» صدایش می کردند و همه جا با او دست می دادند. دختر ها، به خصوص داف های معروف، موقع احوالپرسی یک دل سیر بغلش می کردند. در همه مهمانی ها، چه مهمانی های بچه مثبت ها در محله خودمان و چه مهمانی های آن چنانی در شهر، شرکت می کرد. هم بین دخترها سری توی سرها داشت هم رفیق شفیق پسرها بود. از آن تیپ آدم هایی بود که روزی یک بسته سیگار راسمنز می کشند و معروف بود به این که در یک دورهمی می تواند یک جعبه آبجوی استار را از پا دربیاورد. به نظرم، در دیگر مواقع نمی شد گفت که همدست کالت هاست، زیرا او آنقدر محبوب بود که با همه پسرهای کالت ها دوست شود و دشمن هیچ کس نبود. تازه خیلی هم مطمئن نبودم که چرا عضو کالت ها نمی شود. نمی دانستم دل و جرئتش را ندارد یا احساس ناامنی می کند. یک بار هم که از او پرسیدم، متعجب، با آن مژه های بلند و پرپشتش طوری نگاهم کرد که انگار چو دانی و پرسی سوالت خطاست و گفت: «معلومه که نه.» حرفش را باور کردم. پدرم هم باور کرد. اما چه باور می کردیم، چه باور نمی کردیم دیگر تفاوتی در اصل قضیه نمی کرد، چون به جرم همدستی با یکی از کالت ها دستگیر شده بود. وقتی برای اولین بار برای ملاقاتش به پاسگاه پلیسی که در آنجا زندانی شده بود رفتیم باز هم گفت: «معلومه که عضو کالت ها نیستم.»

ماجرا از این قرار بود. یک دوشنبه شرجی، چهار تا از بر و بچه های کالت کنار ورودی محله کشیک می دهند تا یکی از استادانی را که داشته با مرسدس بنز قرمزش می رفته خفت کنند. آن ها اسلحه ای می گذارند روی شقیقه استاد و از اتومبیل پیاده اش می کنند. اتومبیل را برمی دارند و به دانشکده مهندسی می روند و به سه تا پسری که داشتند از کلاس بیرون می آمدند شلیک می کنند. ظهر بود. من همان نزدیکی سر کلاسم بودم و وقتی صدای بلند شلیک آمد، اولین کسی که از کلاس در رفت استادمان بود. همه هوارزنان ریختند توی راه پله ها. دانشجوهای وحشت زده نمی دانستند کجا باید بروند. بیرون سه تا جنازه دراز به دراز روی چمن افتاده بودند. مرسدس قرمز صفیرکشان دور شد. خیلی از دانشجوها دستپاچه کیف و کتابشان را جمع کردند و با اوکاداها(۱۸) که از آب گل آلود ماهی می گرفتند و کرایه شان را در چنین مواقعی دو برابر می کردند تا پایانه رفتند. نایب رئیس دانشگاه تمام کلاس های بعدازظهر را تعطیل و اعلام کرد که مجاز نیست هیچ کس بعد از ساعت نه شب بیرون باشد. این اصلاً با عقل جور درنمی آمد، چون تیراندازی در روز روشن اتفاق افتاده بود و شاید برای نامابیا هم بی معنی بود، چون درست روز اولِ منع رفت و آمد سر وقت به خانه نیامد. شب هم سروکله اش پیدا نشد. گمان می کردم خانه دوستش مانده است، چون به هر حال خیلی خانه نمی آمد. صبح روز بعد، پلیس به پدر و مادرم خبر داد که نامابیا را همراه تعدادی از پسرهای کالت در میخانه ای دستگیر کرده اند و با اتومبیل پلیس برده اند. مادرم جیغ کشید و گفت: «اِکووزیکوانا!» که یعنی «نه. این دروغه!» پدرم باخونسردی از پلیس تشکر کرد. بعد ما را به پاسگاه پلیس شهر برد. آنجا پاسبانی که داشت درِ خودکار کثیفی را می جوید گفت: «همون پسرهای کالت رو می گید که دیشب گرفتنشون؟ بردنشون اِنیوگو. قضیه بیخ پیدا کرده. یه بار واسه همیشه باید کلک این کالت ها رو بکنیم!»
برگشتیم توی اتومبیل و ترس به جانمان افتاد. نسوکا ــ محله دورافتاده و بی سروصدای ما و همین طور شهرمان که چه بسا آرام تر و دورافتاده تر بود ـ را می شد یک کاری اش کرد، چون پدرم رئیس پلیس آنجا را می شناخت، اما در اِنیوگو، پایتخت استان، با آن تقسیم بندی مکانیزه شده ارتش نیجریه، پلیس مرکزی و پلیس راهنمایی و رانندگی اش در چهارراه های شلوغ، هیچ آشنایی نداشتیم. همان جایی که معروف بود پلیس هنگامی که تحت فشار باشد برای رسیدن به نتیجه می تواند هر کاری بکند، حتی کشتن آدم ها.

پاسگاه پلیس اِنیوگو در محوطه محصور دراندشت پر از ساختمانی قرار داشت و اتومبیل های اسقاطی و خاک گرفته کنار در ورودی نزدیک تابلویی که رویش نوشته شده بود «کلانتری محل» روی هم انباشته شده بودند. پدرم اتومبیل را به طرف خانه ویلایی مستطیل شکلی در انتهای مجتمع هدایت کرد. مادرم سبیل دو تا از پلیس های آنجا را با پول، برنج جولوف(۱۹) و گوشت، که همه را لای کیسه ضد آب سیاه رنگی پیچیده بود، چرب کرد و آن ها هم در عوض نامابیا را از سلول آوردند تا روی نیمکتی زیر درخت چتری کنار ما بنشیند. هیچ کدام نپرسیدیم که چرا آن شب، با این که می دانست دستور منع رفت و آمد داده اند، بیرون از خانه مانده بود. هیچ کدام نگفتیم که یورش پلیس به میخانه و دستگیری همه پسرهایی که آنجا بودند و همین طور میخانه چی غیرمنطقی بوده است. در عوض، به حرف های نامابیا گوش دادیم. یک پایش را این طرف و پای دیگرش را آن طرف نیمکت چوبی گذاشته بود و ظرف برنج و مرغ هم جلویش بود. چشمانش مملو از امید بود؛ همچون بازیگری بود که منتظر ایفای نقشش است.
«اگه نیجریه رو هم عین این سلول اداره می کردن، دیگه تو این کشور هیچ مشکلی نداشتیم. همه چی منظم و مرتب. سلول ما واسه خودش یه آقا بالاسر داره که ژنرال آباچا صداش می کنن و بعد از رئیس پلیس حرف اول رو اون می زنه. به محض این که می افتی هلفدونی باید دم اینا رو ببینی، وگرنه تو دردسر می افتی.»
مادرم پرسید: «حالا پول داشتی؟»
نامابیا لبخند زد. حتی، با وجود جوش روی پیشانی اش که به نظر جای نیش حشره بود، جذاب تر هم شده بود. به ایبویی تعریف کرد که درست قبل از دستگیری در میخانه پولش را در ماتحتش فرو کرده است. چون می دانسته که اگر پولش را جایی مخفی نکند، پلیس می گیردش و می دانسته برای این که در زندان راحتش بگذارند به آن نیاز پیدا خواهد کرد. ران مرغ سرخ شده را به نیش کشید و به انگلیسی ادامه داد: «ژنرال آباچا وقتی دید چطوری پول را قایم کرده م کلی حال کرد. این جوری نشون دادم که رامَش شده م. دائم ازش تعریف و تمجید می کنم. وقتی به تازه واردا دستور دادن با شمارششون کلاغ پر برن، بعدِ ده دقیقه گذاشت من برم. بقیه باید نیم ساعت کلاغ پر می رفتن.»
مادرم، طوری که انگار سردش بود، خودش را بغل کرد. پدرم در سکوت بادقت نامابیا را نگاه می کرد. و من برادر رامم را تصور می کردم که اسکناس صد نایرایی را سیگارپیچ کرده و دستش را از پشت در شلوار کرده و بامشقت آن را در ماتحتش فرو کرده است.
وقتی داشتیم برمی گشتیم نسوکا پدرم گفت: «وقتی از خونه دزدی کرد، باید این بلا رو سرش می آوردم. باید می دادم زندانی ش کنن.»
مادر در سکوت بیرون را نگاه می کرد. پرسیدم: «واسه چی؟»
«چون اگه این کار رو کرده بودم درس عبرتی می شد براش.» بعد نیمچه لبخندی به گوشه لبش دوید و پرسید: «می فهمی چی می گم؟» اما آن روز منظور پدرم را نفهمیدم. آن روز فکر می کردم پنهان کردن پولش و خلاصه همه کارهایی که کرده باحال است.

اولین شوکِ نامابیا دیدن هق هق یکی از پسرهای بوکانیر بود. او پسر قدبلند و هیکلی ای بود که می گفتند برای این که بتواند ترم بعد جای گانگستر گروهش را بگیرد مرتکب یکی از قتل ها شده. اما حالا از رئیس سلول پس گردنی خورده و گوشه ای کز کرده بود و هق هق گریه می کرد. اینها را نامابیا فردای آن ماجرا که به ملاقاتش رفتیم برایم تعریف کرد. صدایش مملو از تنفر و ناامیدی بود، انگار یکدفعه چشمش رو به واقعیت گشوده شده و دیده بود که هالک شگفت انگیز(۲۰) چیزی نیست جز نقاشی ای سبزرنگ. «سلول شماره یک»، سلولی آن طرف تر از سلول خودش، دومین ضربه ای بود که در زندان خورد. دو تا از پلیس ها جسد متورم مردی را از سلول شماره یک بیرون کشیده بودند و برای این که مطمئن شوند همه آن را می بینند مدتی کنار سلول آن ها توقف کرده بودند.
حتی انگار رئیس هم از سلول شماره یک می ترسید. وقتی به نامابیا و بعضی از هم بندی هایش، که استطاعت خرید آب حمام در سطل های کهنه پلاستیکی رنگ را داشتند، اجازه می دادند که برای شستشو به حیاط روباز بروند، پلیس ها آن ها را نگاه می کردند و اغلب تهدید می کردند: «کافیه دیگه، وگرنه می ری سلول یک!» نامابیا گاهی خواب سلول شماره یک را می دید. او نمی توانست جایی بدتر از سلول شلوغ خودش را، که اغلب مجبور می شد سرپا بایستد و به دیوار ترک خورده بچسبد، تصور کند. کوالیکواتاهای ریز در ترک های دیوار لانه کرده بودند و نیششان عجیب دردناک بود و وقتی از نیش جانکاهشان آه از نهادش بلند می شد، هم سلول هایش بچه شیرخوره، بچه ننه و بچه دانشگاهیِ سوسول صدایش می کردند.
اصلاً به حشره های به این ریزی نمی آمد چنین نیش جانفرسایی داشته باشند. به خصوص شب ها وقتی همه، به استثنای رئیس که دست و دلبازانه کاملاً به پشت می خوابید، مجبور بودند به پهلو و سر و ته بخوابند وضعیت از همیشه وخیم تر بود. فقط رئیس بود که حق داشت گاری(۲۱) و سوپ آبکی را، که هر روز از سوراخی هل می دادند، توی سلول تقسیم کند. سهم هر نفر دو لقمه بود. اینها چیزهایی بود که نامابیا هفته اول برایمان تعریف کرد. همین طور که حرف می زد، در این فکر بودم که جوش هایش، که حالا همه جای پیشانی اش پخش شده بودند، از نیش حشره هاست یا از عفونت. بعضی از جوش ها نوک زده و پر از چرک شده بودند. همین طور که آن ها را می خاراند گفت: «امروز مجبور شدم توی کیسه ضد آب دستشویی کنم، اونم سرپا. توالت آنقدر پر بود که نمی شد ازش استفاده کنیم. فقط شنبه ها خالی ش می کنن.»
تن صدایش غلوآمیز بود. دلم می خواست به او بگویم دهنش را ببندد، چون حس می کردم از ایفای نقش زجرکش تحقیرشده لذت می برد و این که نمی فهمید چقدر خوش اقبال است که پلیس اجازه داده است بیاید و از غذایی که آورده ایم بخورد. چقدر احمق بود که آن شب برای عیاشی رفته بود میخانه و چقدر شانس رهایی اش از زندان کم بود.

هفته اول، هر روز به ملاقاتش می رفتیم. با ولووی قدیمی پدر می رفتیم، چون پژو ۵۰۴ کهنه مادرم برای مسافرت های خارج از نِسوکا ایمن نبود. وقتی از ایست بازرسی های پلیس می گذشتیم، متوجه شدم که رفتار پدر و مادرم فرق کرده است، تفاوتْ خیلی جزئی اما مشهود بود. پدرم دیگر بلافاصله بعد از این که اجازه عبور می دادند نمی گفت که چقدر این پلیس ها بی سواد و فاسدند. دیگر حرف آن روزی را نمی زد که یک ساعت معطلمان کردند، چون پدرم نخواسته بود بهشان باج بدهد یا اتفاقی را که برای دخترخاله زیبایم اوچی افتاده بود بازگو نمی کرد. ماجرا این بود که پلیس ها به اتوبوسی که دخترخاله ام در آن بود ایست داده و او را از بقیه جدا کرده بودند و فقط چون دو تا تلفن همراه داشت فاحشه صدایش کرده بودند. پولی که طلب کرده بودند آنقدر زیاد بود که دخترخاله ام مجبور شده بود زیر باران جلوی آن ها زانو بزند و التماس کند که بگذارند برود، چون به اتوبوسش مجوز عبور داده بودند و اگر نمی رفت، جا می ماند. مادرم دیگر زیر لب غر نمی زد؛ همه اینها نشانه هایی بود از فاجعه ای عظیم تر. هر دو در سکوت غرق شده بودند. شاید می پنداشتند که اگر مثل همیشه به پلیس بدوبیراه بگویند، ممکن است آزادی نامابیا به تعویق بیفتد. رئیس پلیس نِسوکا گفته بود «نامحتمل» است. خلاصی نامابیا را می گفت. آزادی اش به این زودی ها نامحتمل به نظر می رسید، به خصوص با وجود مصاحبه های پیروزمندانه و رک و راستی که کمیسر عالی اِنیوگو در تلویزیون درباره دستگیری کالت ها انجام می داد. مسئله کالت ها جدی بود. کله گنده های آبوجا پیگیر قضیه بودند. همه می خواستند تظاهر کنند کاری در این خصوص انجام داده اند.
هفته دوم به پدر و مادرم گفتم که بی خیالِ ملاقات نامابیا شوند. گفتم، معلوم نیست با این بنزین گران تا کی باید برویم و بیاییم. گفتم هر روز باید سه ساعت تا آنجا رانندگی کنیم و تازه اگر یک روز نرویم، خیلی هم به نامابیا سخت نمی گذرد و می تواند یک روز از پس خودش بربیاید.
پدرم متعجب نگاهم کرد و گفت: «منظورت چیه؟» مادرم سرتاپایم را ورانداز کرد، به طرف در رفت و گفت: «کسی کارت دعوت برات نفرستاده. برادر بی گناهت داره زجر می کشه، اون وقت تو همین جوری بشین و دست روی دست بذار.» مادرم داشت به طرف اتومبیل می رفت و من پشت سرش دویدم و وقتی رسیدم چون نمی دانستم دقیقاً چه کاری باید بکنم، از کنار بوته شعله جنگل سنگی برداشتم و پرت کردم سمت شیشه جلوی ولوو. شیشه ترک برداشت. صدای تیزش را شنیدم و، قبل از این که برگردم و بروم طبقه بالا و از ترس مادرم درِ اتاقم را قفل کنم، دیدم که خط های ریز مثل موج روی شیشه پخش شدند. داد و فریاد مادرم را شنیدم. صدای پدرم هم می آمد. اما بالاخره سکوت حاکم شد و صدای روشن شدن اتومبیل را هم نشنیدم. آن روز کسی به ملاقات نامابیا نرفت. از این پیروزی کوچک کلی غافلگیر شدم.

نظرات کاربران درباره کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می‌زند