فیدیبو نماینده قانونی نشر آماره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگینامه باراک اوباما

کتاب زندگینامه باراک اوباما

نسخه الکترونیک کتاب زندگینامه باراک اوباما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زندگینامه باراک اوباما

۲۷ جولای ۲۰۰۴ بود که سناتور باراک اوباما از ایالت ایلینویز به عنوان سخنران اصلی در اجلاس سراسری حزب دمکرات نطق خود را ایراد داشت. او طی سخنان خود گفت: «بسیار مفتخرم که امشب در اینجا حضور دارم. باید اعتراف کنم که حضور کسی چون خودم را در اینجا تقریباً محال می‌دانستم». پس از پایان سخنرانی او، حاضران که طی سخنرانی باراک مسحور کلام وی شده و از این بابت به هیجان آمده بودند، با همان حالت هیجان‌آمیز به دست زدن و به اهتزاز درآوردن نوشته‌ها و پرچم‌هایی که در دست داشتند پرداختند.
طبق گفته کسانی که از تلویزیون شاهد سخنرانی باراک بودند. پس از اتمام سخنرانی به احترام وی به پا خاستند و به تشویق او پرداختند؛ در عین حال سخنرانی مذکور، تعجب و حیرت برخی را به همراه داشت. بسیاری از دمکرات‌ها سخنرانی باراک را بسیار هیجان برانگیز و الهام‌بخش ‌دانستند؛ به نحوی که این امر شادی و مسرت بسیاری را برای آن‌ها به همراه داشت. افراد جناح مقابل نیز پس از شنیدن سخنان باراک اذعان داشتند: کسی چون وی که چهره نوظهوری در عرصه سیاست و گمنام در سطح ملی به شمار می‌رود، خارج از زادگاه خود و در ایلینویز نطق درخشانی ایراد داشته است. بسیاری این پرسش را مطرح ‌ساختند که این مرد کیست و اهل کجاست؟ همچنین این موضوع برای آن‌ها جای سؤال داشت که چرا برای ایراد چنین سخنرانی مهمی در اجلاس سراسری حزب دمکرات و آن هم در زمانی که بسیاری آن را مقطعی بسیار حساس و تنش آمیز در عرصه سیاسی ایالات متحده می‌دانستند، فردی چون باراک انتخاب شده است.
در سخنرانی آن روز که باراک خود شخصاً آن را آماده کرده بود و بدون استفاده از دستگاه مانیتور متن، آن را ارائه داد، معرفی خود را از معرفی پدرش شروع کرد؛ کسی که در دهکده‌ای کوچک در کنیا نشو و نما یافته بود. سپس به معرفی پدربزرگش پرداخت و او را یک مستخدم و آشپز خانگی دانست که رؤیاهای بزرگی را برای پسرش در سر داشت. باراک خطاب به خیل کثیر حضار گفت: "پدرش به واسطه سخت‌کوشی و پشتکار موفق به اخذ بورس آموزشی جهت تحصیل در آمریکا شد؛ جایی که برای کنیایی‌ها مهد آزادی و سعادت به شمار می‌رفت". او به جمعیت هیجان‌زده حاضر در اجلاس گفت که پدر بزرگ مادری‌اش طی بحران بزرگ اقتصادی سال ۱۹۲۹.م، به کار بر روی سکوهای نفتی و کار زراعت اشتغال داشت و درست پس از واقعه پل هاربر به ارتش پیوست، مادربزرگش نیز طی جنگ در عین تربیت فرزند به کار در خط مونتاژ بمب‌افکن اشتغال داشت. باراک به توصیف چگونگی نقل مکان مادربزرگ و پدربزرگش از کانزاس به سمت غرب پرداخت که در جستجوی فرصت‌های بهتر، نهایتاً در هاوایی سُکنا گزیدند.

ادامه...
  • ناشر نشر آماره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زندگینامه باراک اوباما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آن دونام؛ مادر اوباما
پدربزرگ و مادربزرگ باراک درست پیش از شروع جنگ جهانی دوم ضمن ترک زادگاه خود با هم ازدواج کرده بودند. استنلی، پدربزرگ وی، پس از ثبت نام در ارتش به همراه همسر جوان خویش؛ مادلین، عازم سکونت در یک پایگاه نظامی شدند و در همانجا بود که دختر آنان به نام "استنلی آن" به دنیا آمد. آن ها پس از خاتمه جنگ و بعد از آنکه در کالیفرنیا، کانزاس و تگزاس مدتی اقامت گزیدند نهایتاً به سیاتل نقل مکان کردند. استنلی آن غالباً به واسطه نام خود مورد تمسخر قرار می گرفت (علت این نامگذاری آن بود که پدرش دلش می خواست صاحب فرزند ذکور گردد). از این روی مادلین نگران بود؛ بخصوص که آن تمایل داشت غالب اوقاتش را به تنهایی بگذراند. باراک در کتاب خود تحت عنوان «رویاهایی از پدرم» می نویسد مادرش که تک فرزند خانواده بود در دوران نوجوانی خویش سفرهای بسیاری انجام داده بود تا حدودی منزوی به نظر می رسید؛ با این حال همواره بشاش و خوش خلق بود. باراک در ادامه می نویسد که مادرش غالباً مشغول مطالعه بود و گاهی اوقات به قدم زنی می پرداخت. هنگامی که مادلین از سرکار به خانه بازمی گشت او را می دید که به تنهایی در حیاط جلویی منزل است و یا اینکه بر روی چمن ها یا تاب خود دراز کشیده و غرق در دنیای خودش می باشد.
باراک در طی کتاب خود از ماجراهایی که در اثر نژادپرستی برای مادر، پدربزرگ و مادربزرگش در جریان زندگی در تگزاس پیش آمد، سخن می گوید. او به نقل داستانی در خصوص «آن» و دوست سیاهپوستش می پردازد که به ۱۰ سالگی "آن" بازمی گردد. ماجرا از این قرار بوده است هنگامی که مادربزرگ باراک عصر به هنگام بازگشت از سر کار به منزل بازمی گردد، می بیند که بچه هایی در خیابان ایستاده اند "آن" و دوست سیاهپوستش را که در حیاط جلویی خانه قرار داشتند مورد شماتت قرار می دهند و فریاد زنان به سمت آنان سنگ پرتاب می کنند. او که می دید آن دو دختر از این بابت چقدر وحشت زده شده اند، خطاب به آنان گفت که:" اگر قصد بازی کردن دارید شما را به خدا بروید داخل منزل بازی کنید". مادلین دستش را پیش برد تا دست آن دختر سیاهپوست را بگیرد، اما او در مقابل از حیاط بیرون دوید و به سمت خیابان رفت. پدر" آن" هنگامی که از این موضوع اطلاع یافت عصبانی شد و روز بعد نزد مدیر مدرسه "آن" رفت تا از رفتار بچه هایی که به داد و فریاد و سنگ پراکنی پرداخته بودند، شکایت کند و با والدین آن بچه ها تماس گرفت. پاسخ تمامی آن ها این بود که دختران سفید پوست در این شهر نبایستی با رنگین پوستان بازی کنند. هرگاه که پدربزرگ باراک سخن از اعمال نژادپرستی نسبت به نوه اش به میان می آورد، دلیل ترک تگزاس را همین مسئله نژادپرستی می دانست. دیدگاه مادربزرگ وی تا حدودی متفاوت بود. بنا بر گفته وی در آن زمان مسئله نژادپرستی هیچ جایی در قاموس آن ها نداشت. او می افزاید که در آنجا همگان در معرض نژادپرستی قرار داشتند. هر دوی آنان فکر می کردند که بایستی رفتار مودبانه و قابل قبولی با مردم داشته باشند.
خانواده آن ها از تگزاس به سیاتل نقل مکان کردند؛ جایی که "آن" دوران دبیرستان خود را در آنجا به پایان رسانید. "آن" در فکر ادامه تحصیل در دانشگاه شیکاگو بود، اما پدرش می گفت که وی بسیار جوان تر از آن است که بخواهد به تنهایی به سر برد و از همین روی بود که در سال ۱۹۵۹ به همراه والدینش به هاوایی نقل مکان کردند و او در دانشگاه هاوایی ثبت نام کرد. "آن" که دختر کم رو و خجالتی بود در سن هجده سالگی با یک مرد آفریقایی تبار به نام باراک اوباما آشنا شد. او مردی جذاب و تیزهوش بود. هنگامی که "آن" وی را به والدین خود معرفی نمود. آن ها در ابتدا به گونه ای محتاطانه بدین قضیه می نگریستند اما طولی نکشید که نسبت به وی نظر مساعدی یافتند. آن ها در قالب مراسمی عرفی ازدواج خود را جشن گرفتند. پسرشان که در ۴ آگوست ۱۹۶۱ دیده به جهان گشود به اسم پدرش نامگذاری گردید. زندگی مشترک "آن" و باراک پدر دوامی نیافت و آن ها سرانجام از هم جدا شدند.

{گرچه خاطرات جالبی از دوران زندگی در اندونزی دارم اما در آن زمان بر این موضوع واقف بودم که بدان خطه تعلق ندارم؛ بدین معنا که خود را آن گونه که باید و شاید عضوی از اعضای آن جامعه نمی دانستم. از دیگر سوی این موضوع باعث شد بر قدر و منزلت هویت آمریکایی آگاه شوم.}
باراک اوباما

مادر باراک بعدها با یکی از دانشجویان اندونزیایی دانشگاه هاوایی به نام "لولو سوئورو" ازدواج کرد. هنگامی که باراک شش ساله بود به همراه مادر خود و شوهر جدیداش وی به اندونزی رفتند. آن ها در جاکارتا اقامت گزیدند که لولو در آنجا به عنوان زمین شناس مشغول به کار شود و "آن" نیز در سفارت آمریکا و به عنوان بخشی از "بسته همیاری خارجی" ایالات متحده برای کشورهای در حال توسعه به تعلیم زبان انگلیسی به تجار اندونزیایی پرداخت. آن گونه که باراک می نویسد مادرش از بابت بذل توجه لولو نسبت به پسرخوانده جدید خود خرسند به نظر می رسید؛ رفتار لولو با باراک به گونه ای بود که مادرش فکر می کرد او را پسر واقعی خود می داند. باراک اوباما می نویسد مادرش خود را این گونه توصیف می کرد که در سن بیست و چهار سالگی به همراه یک بچه و شوهر جدیدش که اطلاع اندکی در خصوص پیشینه و مملکت وی داشت، زادگاه خود را ترک کرد و به کشوری دیگر نقل مکان نمود.
او فکر می کرد که در آنجا زندگی جدید و دشواری انتظار وی را می کشد؛ بنابراین اهتمام خود را در کسب اطلاعات در خصوص اندونزی به کار بست. او دریافت که مالزی پنجمین کشور پرجمعیت جهان محسوب می گردد؛ همچنین بر بسیاری از قبایل و گویش های آن آشنایی یافت. اما طولی نکشید که دریافت در کشوری که حمام کردن با آب سرد صورت می پذیرد، از چاهی که در زمین کنده شده است به عنوان توالت استفاده می گردد و بیماری اسهال خونی و تب در آن شیوع دارد دشوارتر از آن است که می پنداشته است. آنچه که پس از باراک پدر که وی را به همراه فرزندش ترک کرده بود او را در کنار لولو نگه می داشت، نوید زندگی جدید و مهم و نیز مساعدت لولو در امر بازسازی مملکتش بود. او آمادگی آن نوع تنهایی و بی کسی که در آنجا با آن مواجه گردید را نداشت. اشتغال در سفارت آمریکا و دستمزدی که از آن طریق دریافت می کرد؛ اگرچه کفاف وی را می داد اما این امر کمکی به رفع تنهایی وی نمی کرد.
"آن" تمامی توجه خود را به آموزش و تربیت باراک معطوف داشت. از آنجا که از لحاظ مالی قادر نبود باراک را به "مدرسه بین المللی" که اکثر بچه های خارجی در آنجا تحصیل می کردند، بفرستد؛ ترتیبی داد که باراک به صورت غیرحضوری تحصیلات خود را تکمیل نماید. مادر باراک در هفته پنج روز ساعت چهار صبح از خواب برمی خواست؛ پس از آنکه صبحانه باراک را آماده می کرد و به وی می داد، سه ساعت با او انگلیسی کار می کرد، سپس او را به مدرسه می فرستاد و خود به سر کار می رفت. مادر باراک در طی این جلسات وی را از میراثی که داشت آگاهی می داد. او همچنین زندگی پدربزرگ و مادربزرگش را تعریف می کرد؛ از زندگی پدرش سخن می گفت که چگونه با فقر و در کشوری دورافتاده و فقرزده رشد یافته بود، از زندگی سخت وی و اینکه چگونه توانسته بود موفقیت حاصل کند، از زندگی وی با مادرش که چگونه با اصول و عقاید خود با او زندگی کرده بود. مادرش به وی می گفت که تنها گزینه ای که پیش روی دارد آن است که از الگوی پدرش پیروی کند؛ چرا که خصائل پدرش از لحاظ ژنتیکی در خون وی جاری است. او می گفت:" تو از لحاظ ویژگی های ظاهری شبیه من هستی... اما خصائل ذهنی و مزاجی خود را از پدرت به ارث برده ای." مادر باراک کتاب هایی راجع به جنبش حقوق مدنی، سخنرانی های "ماهالیا جکسن" و "مارتین لوترکینگ" را به خانه می آورد. او برای باراک سرگذشت بچه مدرسه ای های جنوب را تعریف می کرد که چگونه توانستند با مطالعه کتاب های کهنه و دور ریخته بچه های سفید پوست به وکلا و اساتید موفقی بدل گردند. باراک بر اساس گفته های مادرش بدین نتیجه رسید که "سیاهان وارث میراثی عظیم هستند؛ آن ها از سرنوشتی منحصر به فرد برخوردارند و مسئولیت های افتخارآمیزی بر دوش آن ها قرار دارد که تنها این ها هستند که از عهده این گونه مسئولیت ها برمی آیند".
وضعیت سیاسی مغشوش و متزلزل اندونزی به همراه نگرانی و تنهایی تقریباً دائم باعث شدند که "آن" بیش از پیش نسبت به زندگی در آنجا بیمناک گردد. هنگامی که او در خصوص دولت اندونزی و زندگی مشقت بار بسیاری از مردم اندونزی اطلاع بیشتری حاصل کرده این موضوع را دریافت که وی به عنوان یک زن سفید پوست آمریکایی واجد مصونیت است و هر وقت که مایل باشد می تواند آنجا را ترک کند؛ از این روی تا حدودی آسوده خاطر گردید. همچنین "آن" به شدت در اندیشه اثرات محیطی بر روی فرزندش به عنوان فردی دورگه بود. تمام این مسائل ناخوشایند بدان انجامید که بین "آن" و شوهرش فاصله افتد. لولو به زندگی و کار با آن دسته از افرادی که به کشور وی نقل مکان می کردند عادت کرده بود. او با کمک برادرزَنِ اول با نفوذ خود توانست شغل جدیدی در یکی از شرکت های نفتی آمریکا به دست آورد. او خانواده خود را به محله ای بهتر منتقل ساخت، یک دستگاه ماشین و یک تلویزیون خریداری کرد و توانست در یک باشگاه تفریحی- ورزشی محلی عضویت یابد. اگرچه فراهم ساختن چنین تسهیلاتی زندگی روزانه را برای خانواده اش آسان تر کرده اما اقتضائات فزاینده شغل جدید لولو دشواری های بیشتری را میان "آن" و لولو باعث شد. علی رغم این مشکلات آن ها صاحب فرزند دختری به نام مایا شدند. "آن" که باراک را نیازمند رفتن به یک مدرسه آمریکایی می دید در سن ده سالگی بعد از چهار سال زندگی در اندونزی او را به هاوایی فرستاد تا با والدین خود زندگی کند. "آن" خود در کنار مایا ماند، اما به باراک قول داد که به زودی به همراه خواهر کوچکش به وی ملحق خواهند شد. "آن" از لولو جدا شد و پس از مدت کوتاهی جدایی آن ها رسمیت یافت. دوران زندگی در اندونزی برای باراک دورانی ماندگار بود؛ به نحوی که در زمان بزرگسالی نیز همواره از آن یاد می کرد. او در کتاب خود تحت عنوان "جسارت امید" که در سال ۲۰۰۶ انتشار یافت می نویسد که خاطرات مربوط به دوران زندگی در بالی تمام وجود وی را مسخر ساخته است؛ او مواقعی را به یاد می آورد که با پای برهنه از گل متراکم و غلیظ شالیزارها عبور می کرد، منظره آسمان پشت قله های آتشفشانی هنگام طلوع خورشید، دکه های میوه فروشی کنار جاده و بانگ شبانه موذن از جمله مواردی بودند که همواره در ذهن وی تداعی می شدند. باراک در کتاب مزبور ابراز امیدواری کرد که بتواند روزی همسرش میشل و دو دخترشان را بدانجا برد تا بلکه آن ها را با بخشی از دوران کودکی خویش آشنا سازد.
مایا سوئتورو، خواهر ناتنی باراک اوباما، در طی مقاله ای تحت عنوان "نوجوانی نه چندان معمول باراک اوباما" که در نسخه آنلاین "شیکاگو تریبیون" منتشر گردید، ضمن سخن گفتن از باراک، مادرشان، پدربزرگ، مادربزرگشان، استنلی و مادلین چنین اظهار کرد:" حال که گذشته را می نگرم باید بگویم که باراک در واقع جوهره کامل تمامی آن ها بود. همه آن ها به نوعی واجد نقایصی بودند، اما همگی بسیار باراک را دوست می داشتند. به اعتقاد من باراک بهترین خصوصیات هر یک از آنان را اخذ نمود".
یقیناً مادر باراک و نیز پدربزرگ و مادربزرگ وی تاثیرات عمده ای بر زندگی وی داشتند. باراک در کتاب خود تحت عنوان «جسارت امید» به تفصیل در خصوص خانواده اش، علی الخصوص مادر و مادربزرگش سخن می گوید. او می نویسد که مادر و مادربزرگش عامل تعادل در زندگی بودند که وی و خانواده اش را تامین کردند و محیط آرامی را برای وی فراهم ساختند. باراک ضمن آنکه از عواطف و نیک سرشتی مادرش سخن می گوید، بی توقع بودن خود را ارث بردن از مادر و مادربزرگش می داند. او همچنین می نویسد آن دسته از ارزش هایی را که همواره راهنمای عمل او بوده اند، به واسطه آن ها فراگرفته است.
بازگشت به هاوایی و دوران رشد
{رشد و نمو در اندونزی و هاوایی و نیز هویت تلفیقی سیاهپوست و سفید پوست همگی در هویت من ترکیب شده اند؛ از این رو من از تمامی فرهنگ های مختلفی که در معرض آن ها واقع بودم، بهره مند شده ام. }
باراک اوباما

باراک با اطمینان از اینکه پدربزرگ و مادربزرگش برای استقبال از وی در فرودگاه خواهند بود به تنهایی اندونزی را ترک کرد. باراک در حالی وارد هانولولو شد که ماسکی چوبی که کمک خلبان اندونزیایی؛ یعنی یکی از دوستان مادرش به وی داده بود، به همراه داشت همان گونه که انتظار می رفت استنلی و توتس مشتاقانه در فرودگاه حضور داشتند تا بازگشت مجدد نوه شان را خوشامد گویند. توتس یک حلقه آب نبات و آدامس را به دور گردن باری انداخت و استنلی که باری وی را گرمپس صدا می زد، بازوهایش را به دور شانه های کوچک و نحیف او حلقه زد. گرمپس و توتس در مسیر رفتن به آپارتمان خود مشغول صحبت در خصوص شام آن شب و لباس های لازم برای مدرسه باری شدند. باری که در سن شش سالگی هاوایی را ترک کردند. زمان بازگشت به آنجا ده ساله بود. او چهار سال را در محیطی کاملاً متفاوت گذرانده بود و تغییرات بارزی در وی به چشم می خورد، از این روی باری ناگهان خود را در میان افرادی دیگر یافت؛ طی آن مدت پدربزرگ و مادربزرگ باری خانه خود را فروخته و به یک آپارتمان دوخوابه نقل مکان کرده بودند. پدربزرگش کار فروش مبلمان را کنار گذاشته و به کار خدمات بیمه روی آورده بود.
باری در حالی که به پدربزرگ و مادربزرگش گوش می داد به یاد حرف های مادرش افتاد که به وی گفته بود از آنجا که تمام واحدهای درسی غیرحضوری را گذرانده دیگر زمان آن فرارسیده است که به مدرسه ای آمریکایی برود. همچنین به یاد این گفته مادرش افتاد که سعی داشت برای کریسمس خود را به اندونزی رساند و به باری قول داده بود به زودی و حداکثر ظرف مدت یک سال به همراه خواهرش مایا به وی ملحق خواهند شد. او به یاد گفته مادرش در خصوص تابستان های گذشته همراه با خوردن بستنی و روزهای تفریح در ساحل افتاد؛ مادرش به وی گفته بود که دیگر مجبور نخواهد بود به منظور انجام تکالیف درسی، ساعت چهار صبح از خواب برخیزد. باری در طی تابستان به زندگی با پدربزرگ و مادربزرگش عادت کرد. مادلین هر روز صبح با ظاهری آراسته عازم محل کار خود در یک بانک می شد و گرامپس نیز مشغول برقراری تماس های تلفنی به منظور عقد قراردادهای بیمه می شد. هنگامی که تابستان رفته رفته به آخر خود نزدیک می شد، اضطراب باری در خصوص فصل شروع مدارس نیز بیشتر می شد.
باری تابستان گذشته هنگامی که به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ خود آمده بود، برای پذیرش در آکادمی مشهور "پاناهو" مورد مصاحبه قرار گرفته بود؛ آموزشگاه مزبور مدرسه ای مقدماتی بود که در سال ۱۸۴۱ توسط میسیونرها (مبلغین مذهبی) تاسیس یافته بود. پس از یکی از این مصاحبه ها باری و گرامپس همراه زنی که مسئول پذیرش بود گردشی در محوطه آموزشگاه به عمل آوردند که در طی آن مسئول پذیرش باری را در خصوص اهداف آکادمیک و شغلی اش مورد پرس و جو قرار داد. محوطه چمن آموزشگاه و درختان آن بالغ بر چند جریب می شد که مشتمل بر زمین تنیس، استخر شنا در ساختمان های شیشه ای و فولادین و استودیوهای عکس برداری می شد. گرامپس تحت تاثیر امکانات این آموزشگاه قرار گرفت و خطاب به باری اظهار داشت:" اینجا فقط یک آموزشگاه نیست؛ بهشت است؛ مایلم مجدداً با تو به این آموزشگاه بیایم." پذیرش باری در این آموزشگاه نقش بسزایی در تصمیم مادرش برای فرستادن باری به هاوایی داشت. تعداد دانش آموزانی که منتظر ورود، به این آموزشگاه بودند، بی شمار بود و آموزشگاه نیز در خصوص پذیرش دانش آموزان معیارهای مشخص و دقیقی داشت اما رئیس پدربزرگ باراک که خود از فارغ التحصیلان آن آموزشگاه بود پذیرش باری را در آنجا آسان کرد.
در اولین روز سال تحصیلی جدید که باراک به کلاس پنج می رفت، گرامپس او را تا مدرسه همراهی نمود. خانم معلم پس از حضور در کلاس و حضور غیاب هنگامی که اسم باری را قرائت کرد، تمامی کسانی که در کلاس حضور داشتند با حالت تمسخر شروع به خندیدن کردند. خانم معلم که باری را با نام آفریقایی اش یعنی باراک خطاب کرده بود اظهار داشت که خود وی مدتی را در کنیا به سر برده است و باراک را نام زیبایی دانست. او از باری پرسید که پدرش از کدامیک از طوایف کنیا است و هنگامی که باری در جواب اظهار داشت که پدرش از قبیله لولو است، بچه های کلاس مجدداً به خنده افتادند. باری سراسر آن روز را در حالتی آشفته و ناخوشایند سپری ساخت؛ به خصوص آنکه یکی از هم کلاسی هایش خواسته بود موهای وی را لمس کند و دیگری از او پرسیده بود که آیا پدرش آدم خوار است. آن روز هنگامی که پس از پایان کلاس به خانه بازگشت در منزل از وی در خصوص چگونگی اولین روز مدرسه پرسیدند و او بدون آنکه جوابی دهد به اتاق خود رفت و در را بست. در مدرسه ای که باری در آن تحصیل می کرد چند دانش آموز سیاهپوست دیگر نیز وجود داشتند، اما در میان دانش آموزان ثروتمند هاوایی که اکثر آن ها سفید پوست و آسیایی بودند این باری بود که از لحاظ تحصیلی سرآمد همگان بود. ریک اسمیت یکی از دانش آموزان سیاهپوست تحصیل کرده در آن مدرسه که دو سال بزرگ تر از باراک بود، وضعیت را در مارس ۲۰۰۷ بدین گونه برای "شیکاگو تریبیون" تشریح ساخته است:"پاناهو آموزشگاهی شگفت انگیز بود اما با این حال برای امثال من مکانی ناخوشایند به شمار می آمد؛ چرا که سیاهپوستان در آنجا منزوی بودند".
احساس تازگی و طراوتی که باری در بدو ورود به آن آموزشگاه مشهور داشت به تدریج از میان رفت، اما احساس عدم تعلق خاطر وی به آنجا همچنان برجای بود. شیوه لباس پوشیدن باری در آنجا فرق کرده بود؛ چون کفش هایی که وی در جاکارتا می پوشید به هیچ وجه متداول و مناسب نبودند. بسیاری از هم کلاسی هایی که باراک در آنجا داشت از زمان مهدکودک با هم دوست و هم کلاسی بودند و در یک محله زندگی می کردند. باری که در آن زمان ده سال داشت زندگی را دشوار می یافت. او به کندی در حال دوست یابی بود اما بخش عمده زندگی برای وی شامل فعالیت هایی چون موارد زیر می گردید: پیاده رفتن تا مدرسه، تماشای تلویزیون هنگامی که گرامپس مشغول خواب بعد از ظهر بود، انجام تکالیف مدرسه پیش از شام و گوش دادن به نوای موسیقی رادیو در رختخواب. یک روز باری تلگرافی از باراکِ پدر دریافت کرد مبنی بر آنکه او قصد دارد به دیدن باری بیاید.
باری در مدرسه به هم کلاسی هایش گفت که پدرش شاهزاده و پدربزرگش رئیس قبیله بوده است. او به آن ها می گفت که نام خانوادگی وی یعنی اوباما به معنی "نیزه سوزان" است. از آنجا که بیان چنین گفته هایی باعث شد که وی مورد توجه و پذیرش هم کلاسی هایش واقع گردد علی رغم اینکه خود بر بی اساس بودن گفته هایش آگاهی داشت، اما در آن شرایط ادعاهای مزبور برایش واقعیت یافتند و آن ها را همچون ادعاهایی صادق باور کرد. مادر باری که طبق وعده قبلی در ایام کریسمس قرار بود به هاوایی آمد و سعی بر آن داشت که پسر خود را از اضطراب و نگرانی رهایی بخشد و به او قوت قلب دهد. او به باری گفت در طی مکاتباتی که با پدرش داشته او را در خصوص زندگی باری در اندونزی و هاوایی مطلع ساخته و همه چیز را به وی گفته است. مادر باری او را از ازدواج مجدد پدرش مطلع کرد و به باری گفت که او هم اکنون چهار برادر و یک خواهر دارد که در کنیا زندگی می کنند. او به باری گفت که پدرش دچار سانحه اتومبیل شده و پس از مدتی طولانی که در بیمارستان بستری بوده است هم اکنون قصد دارد به عنوان بخشی از دوره بهبودی خود راهی هاوایی شود. "آن" به باری گفت که او و پدرش دوستان خوبی برای یکدیگر خواهند شد و ساعات زیادی را مصروف این امر ساخت که باری را در خصوص کنیا مطلع کند. باراک پس از آنکه صحبت های مادرش در خصوص کنیا و زندگی پدرش در آنجا به اتمام رسید به یک کتابخانه عمومی رفت و کتابی راجع به آفریقای شرقی مطالعه کرد. باری طی مطالعه ای که در خصوص قبیله پدرش به عمل آورد از چگونگی رمه داری آن ها اطلاع یافت؛ همچنین دریافت که آن ها در کلبه های گلی زندگی می کنند و قوت آن ها نیز آرد ذرت و سیب زمینی است. باری در روزی که پدرش قرار بود بیاید زودتر از حد معمول مدرسه را ترک کرد. او در حالی که سراسر وجودش را اضطراب و نگرانی فراگرفته بود مقابل آپارتمان پدربزرگ و مادربزرگش ایستاد و زنگ در را به صدا درآورد. هنگامی که مادربزرگش در منزل را گشود باری پدرش را ایستاده دید؛ آن مرد قدبلند سیه چهره لنگ لنگان به سمت باری آمد، زانو زد و او را در آغوش گرفت. او خطاب به باری گفت:" از اینکه پس از این همه مدت تو را می بینم بسیار خوشحالم، خیلی عالیه".
باراک پدر، باری را با خود به اتاق نشیمن برد و گفت که از موفقیت وی در زمینه تحصیلی باخبر است، اما هنگامی که در این خصوص هیچ پاسخی از باری دریافت نکرد، گفت موفقیت در زمینه تحصیلی که خجالت ندارد خواهر و برادرهایت نیز عملکرد موفقی در زمینه تحصیلی دارند. او در ادامه گفت این امر چیزی است که در سرشت وی نهفته است. باراک پدر سه مجسمه چوبی کوچک به باری هدیه داد: یک شیر، یک فیل و مجسمه ای از فردی سیاهپوست در لباس قبیله ای که مشغول نواختن طبل بود. هنگامی که باری در گوشی از پدرش تشکر کرد، او دستش را بر روی شانه پسرش نهاد و با نگاهی به مجسمه ها گفت:" قابل تو را ندارند". باراک در خاطرات خود می نویسد پس از یک هفته که از آمدن پدرش می گذشت او دریافت آن تصویری که از پدرش در ذهن خود ساخته و پرداخته، برای وی مطلوب تر از آنچه بود که به عینه و از نزدیک شاهد آن می بود؛ تصویری که می توانست آن را تغییر دهد یا حتی آن را از ذهن خود بزداید و فراموش کند. آن گونه که باراک می نویسد پدرش همچنان برای وی به منزله چیزی رازآلود باقی ماند.
باراک پدر در دوره التیام از صدمات وارده بر اثر تصادف اتومبیل و دیدار مجدد با پسرش یک ماه را در هاوایی سپری کرد. باراک ضمن یادآوری آن روزها طی خاطراتش می نویسد که غالباً در حضور پدرش سکوت اختیار می کرد و مسحور نفوذی بود که پدرش ظاهراً بر مادر، مادربزرگ و پدربزرگش داشت. باراک ضمن خاطرات خود از خنده های پدرش، لحن صدای خشک و جدی او و دست کشیدن به ریش خود یاد می کرد. مادربزرگ باری در ابراز عقاید خود صراحت لهجه بیشتری داشت، اما پدربزرگش در حضور باراک پدر خود را مشتاق تر می نمایاند. برای اولین بار بود که باری پدر را به عنوان موجودیتی واقعی در نظر می گرفت که حتی ممکن بود حضوری همیشگی در زندگی وی داشته باشد. پس از مدتی که از حضور باراک پدر می گذشت، اختلافات سر برآورد. مادر باری نگران به نظر می رسید، مادربزرگش آزرده خاطر بود و گاهی آزردگی خود را به ملایمت ابراز می کرد، پدربزرگش در خصوص موضوعات مختلف به بهانه گیری می پرداخت تا اینکه یک شب بر سر این موضوع که آیا باری بایستی یک نمایش تلویزیونی در یک روز تعطیل را ببیند یا خیر، کار به جَرّ و بَحث کشید. باراک پدر معتقد بود که پسرش خیلی زیاد تلویزیون تماشا می کند و بایستی وقت بیشتری را جهت پرداختن به درس هایش اختصاص دهد. باری در آن حین در اتاق خود بود و صدای جر و بحث آن ها را می شنید که هر لحظه بلند و بلندتر می شد، اما در اتاق خود ماند و بیرون نیامد. پس از آنکه جر و بحث آن ها خاتمه یافت باری ۱۰ ساله چشم انتظار رفتن پدرش و خاتمه مدت اقامت او نزد آنان بود تا بلکه زندگی به روال عادی خود بازگردد.
پیش از مراجعت باراک پدر به کنیا از سوی مدرسه باری جهت سخنرانی از وی دعوت به عمل آمد. در سخنرانی که باراک پدر خطاب به هم کلاسی های باراک ایراد کرد، راجع به آن دسته از پسرهایی که سعی در اثبات مردانگی خود دارند، بزرگ تران قبیله همچنین در خصوص مبارزات آزادی خواهانه ای که در زادگاه خودش جهت کسب استقلال از تسلط بریتانیایی ها در جریان بود سخن به میان آورد. سخنان باراک پدر مورد تشویق هم کلاسی های باری واقع شد. یکی از معلمان باری به او گفت که پدرش از شخصیت برجسته ای برخوردار است. همچنین یکی از هم کلاسی های باری پدر او را بسیار جذاب دانست. باراک پدر دو هفته پس از سخنرانی در مدرسه باری به کنیا بازگشت و باری را با تصاویر و خاطراتی واقعی از پدری غائب ترک کرد.
باراک تحصیلات خود را در آکادمی پاناهو ادامه داد. تا زمان نوجوانی باراک همچنان تعداد دانش آموزان سیاهپوست آن مدرسه تنها چند نفر بودند. باری پس از ملاقاتی که با پدر خود داشت زندگی نسبتاً آرامی را سپری کرده بود، اما همگام با رشد خود زندگی را بغرنج تر می یافت. باری در آموزشگاه محل تحصیل خود شغلی پاره وقت به دست آورده بود که شامل نوشتن گزارش هایی کوچک در خصوص فعالیت های دانش آموزان می گردید؛ بنا بر اقتضای این شغل پاره وقت مدام از دفتر مدیر مدرسه با وی تماس گرفته می شد که در این بین چند واقعه ناخوشایند نیز برای وی پیش آمد. باری همواره خود را با دوستانش و داشته های آنان و نداشته های خود مقایسه می کرد. در آن زمان "آن" و لولو از هم جدا شده بودند و " آن" به همراه مایا به هاوایی برگشته بود تا تحصیلات خود را در رشته مردم شناسی در مقطع کارشناسی ارشد ادامه دهد. باری به همراه مادر و خواهرش برای سه سال در آپارتمانی کوچک در نزدیکی آموزشگاه محل تحصیل باری زندگی می کردند و از طریق پول بورسیه ای که مادرش دریافت کرده بود زندگی می کردند."آن" غالباً به باری این موضوع را خاطرنشان می کرد که او زنی مجرد است که در عین تحصیل در دانشگاه مشغول پرورش دو فرزند خردسال خود نیز هست؛ به هم ریختگی داخل منزل و کمبود مواد غذایی در یخچال همواره بخشی از زندگی آنان بود. باری علی رغم ادعاهایی که در خصوص استقلال خود و نیز نگرش های نخوت آمیزی که بنا بر اقتضای سنی داشت، بیشترین توان خود را جهت کمک به مادرش در امر خرید، شست و شو و مراقبت از خواهرش صرف می کرد.
هنگامی که "آن" تصمیم گرفت به منظور تکمیل پژوهش های عملی خود در حوزه مردم شناسی راهی اندونزی گردد، از باری خواست که در این سفر وی و مایا را همراهی کند. باری که می دانست در غیاب مادر و خواهرش مجدداً این مجال برای وی فراهم می شود که با پدربزرگ و مادربزرگش به سر برد، بلافاصله به درخواست مادرش پاسخ منفی داد. همان گونه که مایا خواهر باری می گوید" به اعتقاد من هر کس دیگری نیز جای مادرمان بود در آن شرایط به راحتی به ماندن باری در هاوایی رضا نمی داد. اما باری می خواست در آموزشگاه پاناهو باقی بماند؛ او دوستانی در آنجا داشت و در آنجا احساس راحتی می کرد. برای بچه ای به سن او نیز تنها چیزهایی که از اهمیت برخوردارند همین موارد بودند". تمام آنچه که باری می خواست عبارت بود از زندگی کردن با گرامپس و توتس که باری آن ها را همانند والدین خود می دانست. او می دانست به مردی سیاهپوست بدل خواهد شد که در آمریکا رشد یافته است؛ اما مشکل اینجا بود که نه خود و نه هیچ یک از اطرافیانش نمی دانست که چه چیزهایی بر این امر مترتب می باشد. باراک پدر در خلال نامه هایی که گاهی برای باری می فرستاد اطلاعات و آگاهی هایی را در این خصوص به وی عرضه می داشت. این نامه ها در خصوص خانواده باری در کنیا و پیشرفت باری در امر تحصیل بودند. در عین حال باراک پدر این موضوع را خاطرنشان کرده بود که هر زمان باری، مادرش و خواهرش اراده کنند، مقدم آن ها را به کنیا خوشامد خواهد گفت. نه گرامپس و نه معدود دوستان سیاهپوست مدرسه ای وی در خصوص سوالی که در ذهن باری پیش آمده بود حرف زیادی برای گفتن نداشتند.
تنها راه برای تخلیه احساسات و هیجانات باری ورزش بسکتبال بود. باری در زمان دبیرستان عضو تیم بسکتبال بود اما بازیکنی مبتدی به شمار نمی آمد. باری به خاطر شوت های پرشی بلند خود به "باری بمب افکن" شهرت داشت. آشنایی باراک با بازیکنان سیاهپوست در زمین بسکتبال باعث شد که حالت آشفتگی و خشم آنان به وی نیز سرایت کند. بر اساس گفته آلن لویم که بعداً در عین تدریس در مقطع ابتدایی سمت مربیگری پاناهو را یافت، باراک در صورت عدم تخصیص منصفانه وقت بازی همواره اولین نفری بود که مربیان را متوجه این موضوع می کرد و در خصوص هواداری از خود بازیکنان هم تیمش هیچ گونه خجالتی به خود راه نمی داد. او در ادامه می افزاید که " باری در طی بازی نزد مربی می رفت و می گفت مربی؛ ما در حال نابودی تیم مقابل هستیم، باید به بازیکنان ذخیره مجال بازی بیشتری داد". باری در دوران دانشگاه نیز به باشگاه می رفت و با بازیکنان سیاهپوست بسکتبال بازی می کرد. در زمین بسکتبال باری با گروهی آشنا شد که در میان آن ها سیاهپوست بودن مایه خواری و سرافکندگی به شمار نمی آمد.
باری طی دوران دبیرستان معنایی که از سیاهپوست بودن دریافت کرد نگرشی بود که در هاوایی در خصوص سیاهان رواج داشت؛ از این روی درصدد آن برآمد که هویت حقیقی خود را بازیابد. باری در خاطرات خود می نویسد یک بار در جواب یکی از هم کلاسی هایش که وی را راگون خطاب کرده بود با مشت بر بینی او کوبید و خون از بینی او جاری شد. همچنین او ماجرایی را در خصوص یکی از همسایگانشان نقل می کند که گرچه از وی بزرگ تر بود، اما هنگامی که باری با او سوار آسانسور آپارتمان شد آن شخص دچار وحشت گردید و با مراجعه نزد مدیر آپارتمان به وی گفت که باری او را ترسانده است. همچنین طی خاطرات خود ماجرایی را نقل می کند که طی آن تنیس باز حرفه ای وی را از دست زدن به جدول برنامه زمانی منع کرده بود؛ چرا که به گفته وی ممکن بود رنگ پوست باری به واسطه این کار پاک گردد؛ تنیس باز مزبور سپس از وی پرسیده بود که آیا از این متلک خوشش آمده است؟ خاطره دیگری که باری به یاد دارد مربوط به کمک مربی سفیدپوست تیم بسکتبال آن هاست؛ یک بار که وی یواشکی گفته بود تیمش نبایستی به "یک مشت کاکا سیاه" می باخت، باری با شنیدن این گفتار از او خواسته بود که خفه شود و او نیز در مقابل با ملایمت برای باری توضیح داده بود که گفته اش عین حقیقت است چون " میان سیاهپوست و کاکا سیاه فرق هست... ولی آن ها جزء کاکا سیاه ها بودند". مفاهیمی چون "ملت سفیدپوست" و موضوعات پیرامون آن برای باری ناخوشایند بود.
باری می دانست که برخی از سفیدپوستان او را دست کم می گیرند. او همچنین می دانست مادامی می تواند رضایت خاطر چنین افرادی را فراهم کند که در حضور آن ها مودب و متبسم باشد و سعی نکند که بر آن ها پیشی جوید. آن گونه که باری در خاطراتش می نویسد "آشنایی با یک جوان سیاهپوست مودب، خوش اخلاق و غیرعصبانی بسیار باعث شعف خاطر آن ها می گردید". باری در خلال گفتگو با دوستش ری؛ دانش آموزی سیاهپوست که دو سال از او بزرگ تر بود به مفهوم "ملت سفیدپوست" اشاره کرد؛ اما ناگهان به یاد گفته مادرش افتاد و گفته های خودش برایش کذب یا شرم آور می نمود. باراک کمک کردن به پدربزرگش در خشک کردن ظروف شسته شده پس از شام و شب بخیر گفتن های مادربزرگش را که در نظر می آورد عبارت "ملت سفیدپوست" به ذهن وی خطور می کرد. او که در مکانی دور از زادگاهش زندگی می کرد، هیچ گونه اطلاعی در خصوص هویت سیاهپوست خود نداشت. او فقط این موضوع را می دانست که متفاوت از سایرین است. باری که دارای دوستانی سیاهپوست و خانواده ای سفید پوست بود و لاجرم در معرض زبان و فرهنگ این دو دسته قرار داشت امیدوار بود که این دو دنیای متفاوت را تا حدودی با هم سازش دهد؛ هرچند که باطناً این موضوع را کاری درست و پسندیده نمی دانست.
هنگامی که باراک در سال آخر دبیرستان بود، مکاتبه میان وی و پدرش به صورت دو طرفه قطع شد. باری که از پرداختن به درس هایش غافل مانده بود، همچنان درگیر کشمکش های مربوط به هویت یابی بود؛ از همین روی به مواد مخدر و مشروبات الکلی روی آورد تا بلکه از این طریق این گونه کشمکش های درونی را به فراموشی سپارد. مادر باری که پس از اتمام کار پژوهشی خود از اندونزی بازگشته بود از وضعیت مدرسه باری، دوستانش و برنامه وی پس از اتمام دوران دبیرستان جویا شد. باری سعی کرد که مودبانه مادرش را متقاعد کند؛ اما آن به هیچ وجه قانع نشد. مادر باری راجع به نقش آفرینی باری در خصوص آینده اش تردید داشت؛ نمرات درسی او کاهش یافته بود و در پی تقاضای پذیرش دانشگاهی نیز برنیامده بود. آیا باری در اندیشه آینده خود نبود؟ در مقابل پاسخ باری به مادرش با این مضمون که می تواند در هاوایی بماند ضمن اشتغال به کاری پاره وقت به ادامه تحصیل بپردازد "آن" به او گفت که اگر اندکی به خود زحمت دهد قادر است در هر یک از دانشگاه های کشور که مایل باشد به ادامه تحصیل بپردازد. باری پس از فارغ التحصیلی از پاناهو از چند دانشگاه موفق به اخذ پذیرش شد. باراک تصمیم گرفت جهت ادامه تحصیل به آکسیدنتال کالج واقع در لوس آنجلس برود. علت عمده این تصمیم وی آن بود که با خانم جوانی آشنا شده بود که به همراه خانواده اش برای تعطیلات به هاوایی آمده بودند؛ آن ها در حومه لوس آنجلس زندگی می کردند.
یکی از دوستان قدیمی گرامپس به نام فرانک که شاعری مسن و سیاهپوست بود و در بخش حاشیه ای وایکیکی زندگی می کرد از باری پرسید که هدفش از رفتن به دانشگاه چیست و انتظار دارد که به واسطه تحصیل در دانشگاه چه چیزی را کسب کند؟ باری پاسخ داد که نمی داند. فرانک خطاب به باراک چنین گفت:" مشکل از همین جا ناشی می شود اینطور نیست؟ تنها چیزی که تو می دانی این است که دانشگاه مرحله بعدی پس از اتمام دبیرستان است که طبق روال معمول و آن گونه که از تو انتظار می رود بایستی در آن وارد شوی. افرادی که سن آن ها قد می دهد؛ یعنی همان کسانی که سالیان متمادی مبارزه کردند تا بلکه امثال تو حق ورود به دانشگاه بیابند آن ها هستند که درک بهتری در خصوص قدر و بهای واقعی پذیرش در دانشگاه دارند". او در ادامه به باراک گفت که او به دانشگاه نمی رود که تحصیل کند؛ بلکه هدف وی بایستی آن باشد که در خصوص فرصت های مساوی و خط مشی آمریکایی آگاه گردد و همواره هوشیاری خود را حفظ نماید. در اواخر سال ۱۹۷۹ باراک هاوایی را به مقصد کالیفرنیا ترک کرد؛ در حالی که خود را ملزم به حضور در دانشگاه می دید و در عین حال نگرشی در ذهن وی رسوخ یافته بود که نمی دانست چگونه آن را تغییر دهد.

فصل اول: پیشینه خانوادگی

«نکته جالب آن است که من علی رغم دارا بودن رگ و ریشه خارجی، عمیقاً خود را آمریکایی می دانم. این امر تا حدودی ناشی از آن است که پدربزرگ و مادربزرگم و مادرم اصالتاً از ناحیه "میدوِست" هستند و این امر در ارزش ها و باورداشت های آنان متبلور است و تا حدودی نیز ناشی از آن است که من همواره اعتقادم بر آن بوده است که اصالت آمریکایی متشکل از تمامی این نِحَل مختلف می باشد که در قالبی متحدالشکل تجلی می یابند. من خود را جزو یکی از شعبی می دانم که خود جزئی از این قالب متحدالشکل محسوب می گردند؛ به نحوی که از تمامی آن ها اعم از سفید، سیاه، اسپانیولی و آمریکایی اصیل تاثیر پذیرفته ام و خود را برآیند تمامی این تنوعات می دانم؛ بنابراین، بخشی از هویت من ماحصل این گونه امتزاج و آمیختگی است و از همین رو من به این مملکت بسیار عشق می ورزم.»

حسین اونیانگو اوباما؛ پدربزرگ باراک اوباما، آکوما اوباما؛ مادربزرگ باراک اوباما، گرنی؛ همسر سوم حسین اونیانگو اوباما

باراک در سال ۱۹۸۸؛ یعنی پیش از رفتن به بوستون جهت حضور در «دانشکده حقوق هاروارد» سفر مهمی به کنیا داشت. او پس از آنکه دو سال و نیم در شیکاگو به عنوان "سازمان دهنده گردهمایی های اجتماعی" به کار پرداخته بود، احساس کرد به استراحت نیاز دارد. هنگامی که برنارد، برادر ناتنی اش، علت بازگشت باراک به زادگاهش را از وی جویا شد باراک در پاسخ اظهار داشت که این عملش دلیل خاصی نداشته است، جز اینکه احساس می کرده اکنون زمان مناسبی جهت این بازدید است. حضور در آفریقا برای باراک فراتر از صرف دیدار با خانواده بود. در واقع آن سفر برای این مرد جوان به منزله زیارت بود؛ مردی که به واسطه دو رگه بودن خود و نیز فقدان پدر (که بسیار زودهنگام در زندگی وی روی داد) با سردرگمی رشد یافته بود.
باراک به قصد بازدید از اماکنی که همیشه تعریف آن ها را شنیده اما هیچ گاه موفق به دیدن آن ها نشده بود، عازم اروپا شد. او در خلال سه هفته ای که در اروپا بود دریافت، مسافرت وی به اروپا که برای اولین بار صورت می گرفت، کار اشتباهی بوده است. اروپا زادگاه وی نبود؛ به نحوی که در خلال اقامت در آنجا احساس می کرد به فرد دیگری بدل گشته است؛ فردی که پیشینه خود را زیر سوال می برد و آن را واجد نقص و نارسایی می داند. او بدین موضوع می اندیشید که اقامت در اروپا پیش از سفر به آمریکا ممکن است باعث گردد که وی دیرتر بتواند با پدر خود سازگاری پیدا کند. هنگامی که باراک دو سال بیشتر نداشت، پدرش او و مادرش را تنها گذاشت و خود به آفریقا بازگشت. باراک از سن ده سالگی به بعد پدرش را ندیده بود.
اگرچه باراک با طیب خاطر لندن را به مقصد نایروبی، پایتخت کنیا، ترک نمود؛ اما از بابت مواجهه با پیشینه خانوادگی خود که اطلاع بسیار اندکی در آن خصوص داشت بیمناک بود. در فرودگاه بین المللی کنیا خواهر ناتنی وی به همراه عمه اش به گرمی از او استقبال کردند و ورود وی را به زادگاهش خوشامد گفتند. در این هنگام زیتونی عمه وی خطاب به اِما، خواهر ناتنی باراک، گفت که "حالا دیگر خوب مراقب باری باش تمام حواست را جمع کن که دوباره گمش نکنی". اِما برای باراک، توضیح داد که تعبیر مزبور اصطلاح رایجی است و به شخصی اشاره دارد که برای مدتی از دیده ها پنهان بوده است یا پس از ترک وطن دیگر اثری از وی رویت نشده است.
باراک طی اقامت در کنیا با اعضای خانواده آفریقایی تبار خود دیدار نمود. او با خواهر و برادر ناتنی خود و نیز با اقوام دور و نزدیک خویش ملاقات کرد. باراک ضمن کسب اطلاع در خصوص پدر و پدربزرگش بر تصور عمومی سکنه آنجا در خصوص خاندان اوباما نیز آگاهی یافت. بسیاری از افراد در سراسر کنیا "پدر باراک" و نیز حسین اوباما پدربزرگ وی را نیز به خاطر داشتند. باراک به همراه برادران، خواهران و اقوام نزدیکش به منظور کسب اطلاع بیشتر در خصوص پدربزرگش با قطار عازم دیدار گرنی، سومین همسر پدربزرگش، گردید. مسیر قطار که در اصل توسط انگلیسی ها در سال ۱۸۹۵ ساخته شده بود، بخشی از یک خط آهن ۶۰۰ مایلی بود که از شهر مومباسا واقع در کرانه اقیانوس هند تا کرانه های شرقی دریاچه ویکتوریا امتداد دارد. این سفر از اهمیت خاصی طی بازدید باراک از آفریقا برخوردار بود؛ چرا که وی را به آنچه که از آن تحت عنوان "چهارگوشه زادگاه"، خانه اجدادی یاد می کرد، رهنمون ساخت. اِما، خواهر ناتنی وی، و روی، برادر ناتنی اش، به کرات از آنجا بازدید کرده بودند. اِما به باراک گفت که گرنی آنقدر شوخ طبع و خوش مشرب است که باراک پس از آشنایی با وی شیفته اش خواهد شد. بنا بر گفته اِما مادربزرگشان پس از زندگی با آن «فتنه»- عنوانی که او بر پدربزرگشان اطلاق می ساخت- به این گونه شوخ طبعی نیاز داشت. اِما علت برگزیدن این نام را برای پدربزرگشان، خشونت زیاد وی می دانست. روی در ادامه گفت که پدربزرگشان آن ها را بالاجبار بر سر میز شام می نشانید، همانند انگلیسی ها غذا را در ظروف چینی سِرو می کرد و اگر کسی چیز اشتباهی بر زبان می راند یا از چنگالی غیر از چنگالی که برای وی تعیین شده بود استفاده می کرد با عصایی که در دست داشت بر سر آن ها می کوفت. زیتونی عمه باراک با اطمینان چنین اظهار داشت پدرش فردی سختگیر اما بسیار مورد احترام بود و او خاطرات بسیار خوبی در خصوص پدرش دارد.
مزرعه پدربزرگ باراک، واقع در دهکده آلگو، یکی از بزرگ ترین مزارع آن ناحیه بود. او به عنوان کشاورزی نمونه شهرت داشت و شایع بود که قادر است همه چیز را پرورش دهد. عمه زیتونی گفت که حسین اوباما در طی جنگ جهانی دوم به عنوان پیشکار یک ناخدا در ارتش بریتانیا خدمت کرده است. او به واسطه سالیان درازی که به شغل آشپزی پرداخته بود فنون زراعت را نیز آموخته بود و آن ها را در مزرعه خویش به کار می گرفت. اِما معتقد بود هر گونه نقص و نارسایی احتمالی در خانواده اوباما ناشی از وجود پدرشان بود. او در ادامه گفت که حسین اوباما تنها کسی بود که باراکِ پدر [یعنی پدر باراک اوباما] از وی می ترسید. این موضوع برای باراک تا حدودی درست می نمود و او فکر می کرد که از طریق کسب اطلاعات بیشتر و در کنار هم قرار دادن آن ها همه چیز روشن خواهد شد.
باراک در بدو ورود به دهکده ای که گرنی در آن زندگی می کرد با دو عموی خود به نام های یوسف و سید مواجه گردید. سید، کوچک ترین عموی باراک، خطاب به وی گفت که تعاریف بسیاری در خصوص برادرزاده اش شنیده و به گرمی از وی استقبال کرد. آنچه که باراک در آنجا رویت نمود، عبارت بود از مزرعه ای که خانه ای محقر و مستطیلی شکل، با سقف آهنی موج دار به همراه دیوارهای بتنی و گل های کاغذی با گلبرگ های قرمز، زرد، زرد کمرنگ بخش کوچکی از آن را تشکیل می داد. چند جوجه و دو گاو در زیر یک درخت انبه، تمامی آن چیزهایی بودند که تصور وی را در خصوص سرزمین اجدادی اش شکل بخشیدند. زنی درشت اندام با روسری و دامنی گلدار از درون خانه بیرون آمد. زن که دارای چشمانی خیره کننده و جذاب و چهره ای شبیه به عمو سید بود، به باراک سلام کرد. او که با زبان آفریقایی خود؛ یعنی لو(۲) تکلم می کرد از خواب خود در خصوص روزی گفت که بالاخره به دیدار نوه پسری خود نائل آمده و همین امر مسرت بسیاری را برای وی به همراه داشته است. او در ضمن خوشامدگویی به باراک وی را در آغوش خود فشرد و او را به درون خانه راهنمایی کرد؛ جایی که تصاویری از پدر باراک، مدرک دیپلم وی از دانشگاه هاروارد و عکسی از مادربزرگ پدری اش به نام آکوما به چشم می خورد. باراک پس از صرف چای از دو مقبره واقع در حاشیه یک گندمزار دیدن کرد. یکی از آن ها نشانی برای نام پدربزرگش داشت. دیگری با آجر پوشانده شده بود، اما هیچ علامت شناسه ای نداشت. روی، برادر ناتنی باراک برای وی توضیح داد که شش سال است قبر مزبور فاقد هرگونه نشانه ای دال بر هویت شخصی است که در آنجا مدفون شده است.
باراک مابقی روز خود را صرف پرداختن به چگونگی شیوه گذران روزانه در مزرعه گرنی و روستای مجاور آن ساخت. باراک ضمن یادآوری آن روز گفت که " آن روز صرفاً برای من شادی آور نبود؛ بلکه لحظه لحظه آن، تمامی آنچه که انجام دادم اعم از ارتباطاتی که برقرار کردم، تمامی سخنانی که بر زبان راندم و حتی نفسی که کشیدم تاثیر عمده ای بر زندگانی من گذاشتند. خود را در حلقه ای احساس می کردم که رفته رفته تنگ تر می شد؛ به نحوی که نهایتاً توانستم بر هویت واقعی خودم در آنجا و در آن زمان و در یک مکان وقوف حاصل نمایم".
در دیدار از مزرعه گرنی- یعنی جایی که پدربزرگ باراک در آنجا به زراعت پرداخته بود و سایر اعضای خانواده وی نیز همچنان در آنجا بر روی زمین کار می کردند- باراک بر سرگذشت گذشتگان خود اطلاع یافت. یکی از روزها که باراک و گرنی در سایه درخت انبه نشسته بودند، باراک از وی درخواست کرد که سرگذشت خانوادگی وی را از ابتدا برایش بازگوید. بنا بر گفته باراک، هنگامی که گرنی لب به سخن گشود، صدای او طنین افکن آوای تمامی خانواده اش بود؛ صدای سه نسلی که همانند جریان آب رودخانه به سوالات وی که همانند صخره ای در میان آب واقع شده باشد برخورد و از آن ها ابهام زدایی کرد. گرنی به باراک گفت که جد بزرگش از طریق پاکسازی و انتظام دادن به ملک خود به فردی متمول بدل شد که احشام بسیاری را در اختیار داشت. گرنی در ادامه چنین اظهار داشت که جد بزرگ باراک دارای چهار همسر و فرزندان بسیاری بود که یکی از این فرزندان پدربزرگ باراک بود. اگرچه فرزندان وی به مدرسه نرفتند اما نزد والدین و بزرگسالان طایفه خود آموزش یافتند؛ به نحوی که فرزندان ذکور به فراگیری نحوه گله داری و شکار و فرزندان اُناث به فراگیری نحوه زراعت و آشپزی پرداختند.
بنا بر گفته گرنی، پدربزرگ باراک شخصی بود که در یک مکان تاب نمی آورد و روزهای متوالی به گشت و گذار می پرداخت؛ چرا که او به کار فروش گیاهان طبی اشتغال داشت و در این ضمن به کسب اطلاع در خصوص آن دسته از گیاهانی می پرداخت که واجد خاصیت التیام بخشی بودند. هنگامی که وی پسر بچه ای بیش نبود، سفیدپوستان برای اولین بار بدان ناحیه پا گذاشتند و اونیانگو در خصوص آن ها کنجکاوی به خرج می داد. پس از آن بود که چند ماه مزرعه را ترک کرد و هنگام بازگشت به شیوه سفیدپوستان لباس می پوشید و این موضوع خانواده اش را نسبت به وی بدگمان ساخت. در پی این موضوع بود که پدرش وی را از خانه طرد کرد و طولی نکشید که وی زادگاه خود را ترک نمود و به شهر کیسومو بازگشت؛ یعنی همانجایی که او در خدمت سفیدپوستانی که در آن ناحیه اسکان گزیده بودند، به کار پرداخته بود. او در همانجا خواندن و نوشتن را فرا گرفت و در خصوص "اسناد ملکی" و حساب و کتاب آگاهی هایی کسب کرد. مهارت های وی باعث شد که وی نزد بریتانیایی ها به عنوان فردی ارزشمند و لایق جلوه نماید.
از آنجایی که در آن روزگار آفریقایی ها حق سوارشدن بر قطار را نداشتند، او در طی سفری دو هفته ای با پای پیاده عازم نایروبی شد و در خانه یک بریتانیایی شروع به کار کرد. او در کار خود که شامل آماده سازی غذا و انجام ترتیبات منزل می شد، پیشرفت کرد؛ به نحوی که توانست نظر آنان را به خود جلب کند و پول های خود را به منظور خرید ملک و احشام در ناحیه کندو که فاصله چندانی با ملک مزروعی گرنی نداشت، پس انداز نماید.
اونیانگو در ملک خود کلبه ای ساخت که شباهتی به کلبه های معمولی که در آن حوالی بنا می گردید، نداشت بلکه با نظافت از آن نگهداری می کرد و افراد را ملزم می ساخت که هنگام ورود بدانجا کفش های خود را درآورند. به علاوه، وی غذای خود را در سر میز و با استفاده از کارد و چنگال صرف می کرد. او در نظیف بودن غذای مصرفی اش دقت نظر خاصی به خرج می داد و هر شب استحمام و شستن رخت ها را در برنامه خود داشت. اگرچه در خصوص حفظ مایملک خود دقت نظر بسیاری داشت اما در صورتی که کسی از وی درخواست غذا، لباس یا پول می کرد فردی گشاده دست بود. با این حال، اگر کسی بدون کسب اجازه چیزی از مایملک وی برمی داشت بسیار خشمناک می شد. همسایگانش او را فردی با خلقیات عجیب می دانستند.
در آن زمان وی هنوز مجرد بود و این امر کاملاً برخلاف عرف محسوب می شد. در این زمان بود که لازم دید متاهل شود اما با توجه به ملاک های خانه داری سختگیرانه ای که مد نظر داشت، هیچ زنی نمی توانست رضایت خاطر وی را در امر ترتیبات منزل فراهم نماید. پس از تلاش های نافرجام جهت ازدواج و پس از پرداخت مهریه های گزاف به خانم هایی که قصد داشت آن ها را به زنی اختیار نماید، بالاخره موفق به یافتن آن زنی شد که می توانست با وی زندگی کند. پس از گذشت چند سال از ازدواج وی با زن مزبور مشخص شد که این زن نازا می باشد. اگرچه این موضوع در میان قبایل لو معمولاً زمینه ساز طلاق بود اما اونیانگو آن زن را طلاق نداد، بلکه با ساخت کلبه ای مخصوص و اسکان وی در آن، او را در کنار خود حفظ نمود.
در آن زمان پدربزرگ باراک همچنان مشغول کار و گذران زندگی در نایروبی بود اما کراراً جهت سرکشی به ملک خود به کندو مراجعت می کرد. در این زمان خود را نیازمند اختیار همسر دومی دید، به همین منظور به کندو بازگشت و به تحقیق در خصوص زنان این دهکده پرداخت. او دختر جوانی به نام آکوما را برگزید که از لحاظ زیبایی فراوانی که داشت زبانزد خاص و عام بود. ثمره این ازدواج سه فرزند بود که پدر باراک دومین آن ها بود. اونیانگو پس از آن ازدواج مجددی داشت. گرنی، همسر سوم وی بود که در سن شانزده سالگی با اونیانگو ازدواج کرد و این دو زندگی خود را در نایروبی ادامه دادند. آکوما که با فرزندان خود در کندو به سر می برد و بنا بر گفته گرنی روحی سرکش داشت بسیار ناخرسند بود و شوهر خود را مردی پرتوقع می دانست که در امر خانه داری و فرزند پروری سختگیری به خرج می داد.
هنگامی که اونیانگو در بدو شروع جنگ جهانی دوم به عنوان آشپز به همراه ناخدای بریتانیایی عازم گردید زندگی برای همسر دومش آسان شد. او به مدت سه سال با نیروهای بریتانیایی همراه بود و در هنگام بازگشت یک گرامافون و عکسی از زنی را همراه آورده بود که به گفته خودش در برمه با او ازدواج کرده بود. اونیانگو در سن پنجاه سالگی تصمیم گرفت که از خدمت در نیروهای بریتانیایی کناره گیری و به آلگو، ملک پدربزرگش، نقل مکان کند. از این روی، مزرعه خود در دهکده کندو را ترک کرد. از آنجا که وی پیشتر در خصوص فنون مزرعه داری بریتانیایی ها بررسی هایی به عمل آورده و در زمان اقامت در نایروبی، مزرعه داری نوین را فراگرفته بود، چنین روش هایی را در خصوص ملکی که عمدتاً بیشه ای آفریقایی محسوب می شد، به عمل درآورد. در مدت کمتر از یک سال اونیانگو موفق شد که محصولاتی را به بازار عرضه کند. درخت هایی را که باراک در ملک مزروعی گرنی دید توسط پدربزرگش کاشته شده بود. باراک علاوه بر کلبه هایی که پدربزرگش برای همسران و فرزندان خود بنا کرده بود تنوری را دید که وی به منظور امر پخت و پز تعبیه ساخته بود.
او شب ها برای فرزندان خود موزیک می نواخت و رختخواب آن ها را به همراه پشه بند آماده می کرد. او همسایگان خود را در خصوص مزرعه داری و داروها آموزش می داد و از این روی بسیار مورد احترام آن ها بود. هنگامی که باراکِ پدر هشت سال داشت مادر وی تصمیم به متارکه با شوهرش نمود و فرزندان خود را تحت تکفل گرنی رها ساخت. او پیشتر چندین بار خانه و کاشانه خود را ترک و همیشه به منزل اقوام خویش بازگشته بود که هر بار با درخواست اونیانگو به منزل شوهرش مراجعت نموده بود؛ اما این بار اونیانگو بر آن شد که مانع از رفتن وی نگردد. با این حال و از آنجا که گرنی صاحب دو فرزند شده بود، باراکِ پدر به منزل آکوما رفت و از همسر دوم خود خواست جهت مراقبت از فرزندانش بازگردد. اما این بار خانواده گرنی دیگر بدین امر رضا ندادند؛ چرا که با دریافت مهریه از مردی دیگر آکوما را به عقد ازدواج او درآورده و هر دوی آن ها با هم عازم تانگانیکا شده بودند. بنابراین کاری از دست اونیانگو ساخته نبود از این روی به همسر سومش گفت که در آن شرایط لاجرم بایستی نقش مادری تمامی فرزندان وی را عهده دار گردد. سارا، عمه بزرگ باراک اوباما، به واسطه این موضوع از پدرش رنجیده خاطر شد و به مادرش وفادار ماند. باراکِ پدر نظر دیگری داشت و همه جا گرنی را مادر خود معرفی می کرد. گرنی به باراک گفت که پدربزرگش همچنان نسبت به بچه های خود سختگیری بسیاری به خرج می داد. او بدان ها اجازه نمی داد که خارج از ملک خود بازی کنند و علت این امر عمدتاً در آن بود که بچه های دیگر را کثیف و بی ادب می پنداشت. در ادامه گرنی گفت هنگامی که شوهرش حضور نداشت به بچه ها اجازه می داد هر جا دوست دارند بازی کنند؛ چرا که این امر را مقتضای سن آن ها می دانست.
دوران نوجوانی باراکِ پدر مقارن با ایجاد تغییراتی شتابان در کنیا بود. در آن زمان بسیاری از آفریقایی هایی که در جنگ شرکت کرده بودند هنگام بازگشت به موطن خود تمایل داشتند آنچه را که به عنوان جنگجو فراگرفته بودند، به کار گیرند؛ آن ها در آن زمان دیگر تاب حکمرانی سفیدپوستان بر خود را نداشتند. فکر استقلال به اذهان بسیاری از جوانان آفریقایی رسوخ یافته بود. پدربزرگ باراک استقلال خواهی آفریقایی هایی را امری عَبَث می دانست که راه به جایی نخواهد برد. به زعم وی آن ها هرگز قادر به پیروزی در مقابل نیروی نظامی سفیدپوستان نمی شدند. او در این باره خطاب به پسرش گفت " آفریقایی که نمی تواند دوچرخه مورد نیاز خود را تولید نماید، چگونه می خواهد بر سفیدپوستان غلبه کند؟" او ضمن ابراز عقیده خود در این خصوص که آفریقایی ها هیچ گاه قادر به پیروزی بر سفیدپوستان نخواهند شد، علت این امر را در آن می دانست که سیاهپوستان صرفاً قوم و قبیله خود را مد نظر دارند و برای آن ها دست به اقدام می زنند در حالی که سفیدپوستان همگی با هم در پی فزونی قدرت جمعی خود هستند. او سفیدپوستان را دارای روحیه کار تیمی و دسته جمعی می دانست که مقوله ملت و تجارت برای آن ها از اهمیت برخوردار است. او می گفت که سفیدپوستان تابع پیشروان خود هستند و احکام صادره از سوی آنان را به چالش نمی کشند؛ در حالی که سیاهان هر یک خود را واقف اسرار و مطلع بر خیر و صلاح خود می دانند. به گفته وی بنا بر همین دلایل بود که سیاهان همیشه مغلوب خواهند ماند. با این وجود دستگاه حاکم اونیانگو را به اتهام براندازی و حمایت از استقلال طلبان محبوس کرد. او پس از تحمل یک دوره بازداشت، تبرئه شد. هنگامی که پس از شش ماه بازداشت به خانه بازگشت بسیار ضعیف شده بود و به سختی می توانست راه برود. او با ظاهری شکسته و بنیه ای ضعیف خجل شده بود و از آن پس بود که رنگ پیری بر رخسار وی نشست؛ حالتی که کاملاً بر خلاف حالات چنین فرد پر شور و نشاطی پیش از ایراد آن اتهامات کذایی بود.
بنا بر گفته گرنی، قدرت و انضباط مورد تقدیس پدربزرگ باراک قرار داشت؛ به نحوی که علیرغم اتخاذ بسیاری از رسوم سفیدپوستان همچنان در خصوص رعایت سنن لو؛ از جمله احترام بزرگ ترها، ریش سفیدان، نظم و عرف در تمامی اموراتش دقت نظر به خرج می داد. به عقیده گرنی به همین خاطر بود که اونیانگو که بنا بر گفته وی مدتی کوتاه به آیین مسیحیت گرویده و حتی نام جانسون را نیز برای خود برگزیده بود از آن آیین روی گردان شد. دیدگاه های آیین مسیح در باب رحمت در مقابل دشمنان برای وی قابل هضم نبودند از همین روی بود که به آیین اسلام درآمد؛ چرا که اعمال آن را در تطابق بیشتری با عقاید خود می دید.
چند سال بعد باراکِ پدر به قصد کار، خانه پدری خود را ترک کرد و عازم مومباسا شد. پس از آن وی در پی تحصیل در دانشگاه های ایالات متحده برآمد. اونیانگو اگرچه مشوق فرزندش جهت تحصیل در خارج از کشور بود، اما برای حمایت مالی از وی پول اندکی داشت. باراکِ پدر در دانشگاه هاوایی پذیرفته شد و از طریق استفاده از بورسیه تحصیلی و پول هایی که از جانب خیرین دریافت می کرد سرمایه وی جهت اقامت در آمریکا رو به فزونی نهاد. وی در ملاقاتی که با "آن دونام"، مادر باراک، داشت به وی پیشنهاد ازدواج داد. اونیانگو پسرش را به خاطر این ازدواج مورد نکوهش قرار داد زیرا احساس می کرد پسرش عملکرد درستی نداشته است. او در طی نامه ای به باراکِ پدر این موضوع را به وی خاطرنشان ساخت که: "چگونه به خودت اجازه می دهی با زنی سفید پوست ازدواج کنی، در حالی که در زادگاه خود مسئولیت هایی متوجه تو می باشد؟ فکر کرده ای این زن می تواند همراه تو به زادگاهت بازگردد و همانند یکی از زنان اهالی لو با تو زندگی کند؟... صبر کن تا به اتفاق پدر آن دختر به دقت وضعیت را بسنجیم؛ چون این موضوع مربوط به بزرگ ترها می شود."استنلی دونام، پدر آن، در طی نامه ای به پدربزرگ باراک اوباما مخالفت خود را با ازدواج این دو اعلام کرد. اونیانگو پسر خود را تهدید کرد که ویزای اقامتش را ملغی خواهد ساخت. علیرغم مخالفت های اونیانگو این ازدواج سر گرفت. هنگامی که باراکِ پدر بدون همسر و پسر خردسالش به کنیا بازگشت، اونیانگو متعجب نشد و دانست که پیش بینی هایش درست از آب درآمده اند. باراکِ پدر به هنگام فوت اونیانگو به زادگاه خود بازگشت تا به مراسم تدفین پدرش بپردازد.
پس از آنکه گرنی که در سایه درخت انبه نشسته بود سخن خود را به پایان برد، باراک از وی خواست اگر مطلب دیگری در خصوص پدربزرگش باقی مانده آن را برای وی بازگوید. باراک در حین مرتب کردن محتویات یک چمدان قدیمی به کتابچه ای کهنه در ابعاد یک پاسپورت برخورد. عنوان کتابچه مزبور عبارت بود از: "فهرست جیبی خدمه داخلی، انتشار با مجوز اداره ثبت اسناد خدمه داخلی، ۱۹۲۸، مستعمره نشین کنیا". اثر انگشت هر دو دست پدربزرگ باراک اوباما در آن وجود داشت. آن گونه که در مقدمه کتابچه مزبور نیز بدان اشاره رفته هدف کتاب عبارت از آن است که گزارشی در خصوص اشتغال به دست دهد و نیز کارفرمایان را در مقابل به کارگیری آن دسته از افرادی که برای انجام کار نامناسب بودند مصون دارد. عنوان کتاب دربردارنده عبارت مستخدم می باشد و این امر حاکی از آن است که به همراه داشتن کتاب برای خدمه (دولتی) الزامی بوده است و در صورت تخلف از این قاعده جریمه یا محبوس می شدند. نام پدربزرگ باراک تحت عنوان "حسین اونیانگو دوم" و نیز شماره مجوز، نژاد، محل اقامت، جنسیت، سن، قد و خصوصیات بدنی همگی قید شده بود. پیشینه شغلی وی به همراه گزارشی از قابلیت ها و عملکرد وی ذکر گردیده بود. این کتابچه کوچک مشتمل بر مجموعه تقاضانامه های پذیرش از جانب پدر باراک خطاب به دانشگاه های ایالات متحده بود. باراک اسناد مزبور در خصوص پدربزرگش برخی نامه هایی که توصیف کننده پدرش بودند و تمامی داستان هایی که در طی بازدید از کنیا شنیده بود همه را همچون میراث خود می دانست.

استنلی دونام ملقب به گرامپس و مادلین توتس دونام؛ اجداد مادری باراک اوباما

باراک اوباما در سراسر کتاب خود تحت عنوان «رویاهایی از پدرم»(۳) نوشتار شیوایی در خصوص اجداد مادری خود به دست می دهد. باراک از هنگام تولد تا هنگامی که برای تحصیل در دانشگاه عازم کالیفرنیا گردید غالب اوقات را با اجداد مادری اش گذرانده بود؛ به نحوی که آن ها تاثیر بی اندازه ای بر وی داشتند. مادلین یا توتس (شعبه ای از توتو(۴)ها) و عنوان هاواییایی برای پدربزرگ و مادربزرگش در کانزاس رشد و نمو یافت. وی میراث دار اسلاف انگلیسی، اسکاتلندی و چروکی بود که در دشت سرسبز کانزاس سُکنا گزیدند. استنلی نیز در کانزاس رشد یافت؛ یعنی شهری که کمتر از بیست مایل با محل سکونت مادلین فاصله داشت.
همان گونه که باراک در کتاب خود می نویسد آن ها با یادآوری جشن های چهارم جولای، حشرات شب تاب، طوفان های شن، طوفان های تگرک و کلاس های مملو از بچه های زارعان به تجدید خاطرات دوران کودکی خود می پرداختند که در دوران رکود آمریکا در شهری کوچک زندگی می کردند. آن ها غالباً از موضوع آبرومندی و احترام سخن به میان می آوردند و اذعان داشتند که ثروت الزاماً احترام و آبرومندی برای شخص به همراه نمی آورد. آن گونه که وی نوشته خانواده مادلین افرادی شایسته و کوشا بودند. پدر وی در سراسر دوران رکود مشغول به کار بود. مادر وی که پیش از ازدواج و تشکیل خانواده به شغل معلمی اشتغال یافته بود در امر خانه داری زنِ تمیزی بود و از طریق پست، سفارش خرید کتاب می داد.
والدین استنلی از فرقه باپتیست ها بودند و مادرش هنگامی که ۸ سال داشت دست به خودکشی زد. استنلی که در دوران جوانی به خودسری و کله شقی شهرت داشت به خاطر اینکه با مشت بر بینی مدیر دبیرستان کوبیده بود اخراج شد. در طی سه سال پس از آن او به انجام کارهای مختلفی پرداخت و غالباً با قطار به اطراف کشور مسافرت می کرد. وی در پایان سفر خود در ویچیتای کانزاس با مادلین که به همراه خانواده اش بدانجا نقل مکان کرده بود، آشنا شد. والدین مادلین ازدواج این دو را جایز نمی دانستند. باراک تصویر جذابی از پدربزرگ خود در روزگار ماقبل جنگ جهانی دوم به دست می دهد و او را به صورت مردی ترسیم می نماید که شلواری گشاد و زیرپوشی اتوکشیده بر تن و کلاهی لبه دار متمایل به عقب بر سر دارد. او مادربزرگ خود را به صورت خانمی خوش بیان توصیف می کند که ماتیک بسیار قرمز رنگی بر لب می مالید، موهای خود را به رنگ طلایی درمی آورد و پاهای کشیده و زیبای وی همانند مدل هایی بود که در ویترین مغازه ها جهت تبلیغ جوراب و کشباف مورد استفاده قرار می گرفت. مادلین و استنلی درست پیش از حمله به بندر "پرل هاربر" با هم گریختند. استنلی در ارتش نام نویسی کرد و هنگامی که عازم محل ماموریت خود در پایگاه نظامی بود مادر باراک؛ یعنی آن، دیده به جهان گشود. مادلین نیز در خط مونتاژ هواپیماهای بمب افکن مشغول به کار شد. پس از جنگ آن ها به کالیفرنیا نقل مکان کردند. در آنجا استنلی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا ثبت نام کرد و از مزایای سهمیه نیروهای مسلح بهره مند شد. پس از مدتی استنلی دریافت که دانشگاه رفتن مناسب حال او نیست؛ بنابراین با خانواده خود به کانزاس، سپس تگزاس و نهایتاً به سیاتل نقل مکان کرد و در آنجا به کار فروشندگی مبلمان پرداخت و آن نیز دوره دبیرستان خود را به پایان رسانید. طولی نکشید که آن در دانشگاه شیکاگو پذیرفته شد، اما استنلی مانع از رفتن وی به دانشگاه شد؛ چرا که فکر می کرد آن خیلی جوان تر از آن است که بتواند به تنهایی سر کند.
در آن زمان بود که مدیر شرکت مبلمانی که استنلی در آن به کار می پرداخت از تاسیس یک شعبه جدید این شرکت در شهر هانولولوی هاوایی خبر داد. بنا بر گفته وی مزایای بی شماری در آنجا نهفته بود؛ چرا که آن ناحیه در حال خودمختاری بود. خانواده دونام خانه خود در سیاتل را فروختند و مجدداً به نقل مکان پرداختند. استنلی به عنوان فروشنده مبلمان مشغول به کار شد و مادلین به عنوان منشی در یک بانک محلی به کار مشغول گردید. مادلین بالاخره به عنوان ریاست بانک مزبور ارتقا یافت.
باراک نقل مکان به هاوایی را ناشی از خصلت همیشگی پدربزرگش می داند؛ چون او همواره در پی آغازی دوباره بود. در آن زمان شخصیت استنلی کاملاً شکل یافته بود؛ شخصیتی که توام با سخاوت و متمایل به کسب رضایت خاطر سایرین و در عین حال تلفیقی از فرهیختگی و کوته نظری بود. همان گونه که باراک می نویسد پدربزرگ وی نمونه ای واقعی از نسل خویش بود؛ یعنی در زمره افرادی قرار داشت که مقوله آزادی و فردیت را می ستایند و در عین خطرناک بودن، دارای آتیه ای روشن می باشند. از دیگر خصوصیات استنلی سرودن شعر، گوش دادن به موزیک جاز و رفاقت با بسیاری از یهودیانی بود که در فرآیند شغلی خود با آن ها آشنایی پیدا می کرد. در مقابل مادربزرگ وی ماهیتاً بدبین و کاملاً مستقل و نیز شدیداً فردگرا و عمل گرا بود. اگرچه عقاید آن ها پیرو چارچوب فکری مشخصی نبود، اما باراک آن ها را آزادمنش می دانست. هنگامی که مادر باراک از دانشگاه به منزل بازگشت و این موضوع را با والدین خود در میان نهاد که با مردی کنیایی به نام باراک آشنا گردیده است، اولین واکنش آن ها این بود که این مرد را برای شام دعوت کند.
پدربزرگ و مادربزرگ باراک پس از تولدش بسیار به وی عشق می ورزیدند. آن ها بدون توجه به اختلاف نژادی والدینی باراک، وی را مایه مباهات خود می دانستند. تشویق و تربیتی که آن ها در خصوص باراک به کار بردند به ثمر نشست و او در دوران تحصیل سرآمد همگان بود. باراک زمانی که مادرش ضمن اقامت در اندونزی وی را جهت تحصیل روانه هاوایی کرد و نیز در خلال مدتی که بعدها مادرش جهت تکمیل تحصیلات خود در رشته مردم شناسی مجدداً روانه اندونزی شد، با استنلی و مادلین به سر می برد. اگرچه مادر باراک محتاط تر و محافظه کارتر از استنلی بود، اما هیچ گونه تردیدی در خصوص عشق و علاقه والدینش نسبت به باراک وجود نداشت. او همواره باراک را مورد تشویق قرار می داد و از اینکه می دید دوستان وی برای بازی یا بعدها صرفاً جهت وقت گذرانی نزد وی می آمدند، خوشحال می شد. بنا بر گفته "نیل آبرکرومبی" یکی از اعضای کنگره از حزب دمکرات از ایالت هاوایی و دوست نزدیک آن و باراکِ پدر در دانشگاه هاوایی که بارها استنلی و باراک را حوالی شهر می دید، می گوید:" استنلی آن پسرک کوچک را بسیار دوست می داشت. در غیاب پدر باراک استنلی دونان تنها شخص فهیمی بود که نسبت به وی دلسوزی می کرد. او شخص مهربان و سخاوتمندی بود".
پدر باراک اوباما
چند ماه پس از آنکه باراک به سن ۲۱ سالگی پا نهاده بود و درحالی که ساکن نیویورک بود شخص غریبه ای با وی تماس گرفت، آن شخص کسی نبود جز عمه وی جِنی که از نایروبی با وی تماس گرفته بود تا کشته شدن پدر باراک را در سانحه اتومبیل به اطلاع وی برساند. او از باراک خواست که عموی خود در بوستون را از این خبر مطلع نماید. در حالی که عمه جنی داشت به باراک می گفت که مجدداً با وی تماس خواهد گرفت، تماس آن ها قطع شد. خبری که باراک در خصوص پدرش دریافت، برای وی قابل هضم نبود؛ چرا که باراک او را از سن ده سالگی به بعد ندیده بود؛ زیرا پدرش در سال ۱۹۶۳ یعنی زمانی که باراک تنها دو سال داشت به آفریقا مراجعت کرده بود. حال در سن ۲۱ سالگی از عمه ای که او را نیز نمی شناخت از خبر مرگ پدر خود که نه به عنوان موجودیتی واقعی، بلکه تا آن زمان بیشتر به عنوان شخصیتی خیالی آن را در ذهن داشته بود، باخبر می شد.
بر اساس آنچه که باراک در کتاب خود تحت عنوان «رویاهایی ازپدرم» ذکر کرده است در زمان فوت پدرش تنها شناختی که از وی داشته محدود به داستان هایی بوده که از مادربزرگ و پدربزرگ خود راجع به وی شنیده است. آن ها هر یک جوانب خاصی از خصائل پدرش را مد نظر داشتند که بارها برای باراک جوان بازگو کردند. ظاهراً مادربزرگش تصویر نجیبانه تری از باراکِ پدر به دست می داد، اما بنا به گفته مادرش اگرچه وی فردی صادق و درستکار بود اما اندکی دیکتاتور مآب بود و برخی اوقات لجاجت و سرسختی به خرج می داد. مادرش داستان مراسم دریافت کلید در انجمن "فی بتا کاپا" را برای باراک نقل کرد. در آن مراسم پدر وی به هنگام دریافت کلید لباس های کتان دلخواه خود و یک پیراهن کشباف کهنه منقوش به عکس پلنگ را بر تن داشت. در آن مراسم هیچ کس دریافت کلید را افتخار بزرگی برای وی محسوب نداشت؛ او هنگامی که دریافت تمامی حضار آن مراسم ملبس به لباس رسمی هستند برای اولین بار در عمرش خجالت زده شد. بنا به گفته مادر باراک تا آنجا که به خاطر دارد این تنها موردی بوده که پدر باراک دچار احساس شرمساری شده است. پدربزرگ باراک گفت که باراکِ پدر این قابلیت را داشت که در هر شرایطی عملکردی خوب داشته باشد و آن موقعیت را تحت کنترل خود درآورد؛ امری که تحسین همگان را نسبت به وی برمی انگیخت. پدربزرگ باراک اعتماد به نفس باراکِ پدر را مثال زدنی دانست و خطاب به باراک گفت که می تواند از این خصلت وی درس بگیرد؛ چرا که به اعتقاد وی این خصیصه رمز پیروزی در زندگی انسان به شمار می رود. غالباً شب ها بخشی از زمان آن ها به گفتگو در این باب سپری می شد؛ به نحوی که در خلال گفته های خود گریزی نیز بدین موضوع داشتند. باراک بعدها در طی زندگی خود اطلاعات بیشتری در خصوص پدرش به دست آورد. او بر اساس حکایاتی که در اولین سفر خود به کنیا شنید به همراه خواهر ناتنی اش اِما از پدر خود تحت عنوان مرد کهن یاد می کردند.
پدر باراک که اصالتاً کنیایی و از اهالی قبیله لو بود، در دهکده ای به نام آلگو در حوالی دریاچه ویکتوریا متولد شد. مادرش به نام آکوما که دومین زن پدرش بود هنگامی که باراکِ پدر نه سال داشت خانه شوهر را ترک کرد و دو فرزند نخست خود را به دست گرنی یعنی سومین همسر پدر باراک سپرد تا آن ها را پرورش دهد، اما فرزند آخر خود را که طفلی صغیر بود به همراه خود برد. گرنی در توصیف باراک پدر او را بچه ای بازیگوش دانست که در محضر پدر مطیع به نظر می رسید اما خارج از دید او معمولاً آنچه را که دوست داشت انجام می داد. اگرچه او برخی اوقات رفتار زننده و غیرمودبانه ای داشت اما در عین حال بسیار باهوش بود. او الفبا و اعداد را در سنی که بسیار خردسال بود فراگرفت.
او برای تحصیل به مدرسه ای که توسط بریتانیایی ها بنا شده بود، رفت. روند یادگیری وی در آنجا به سهولت و بسیار سریع صورت پذیرفت، به نحوی که او به پدرش گفت که نمی تواند در آنجا تحصیل کند وی در توضیح علت این امر اظهار داشت که تمامی آنچه که آموزگاران آنجا قرار است به وی بیاموزند را پیشتر فراگرفته است. سرانجام به مدرسه ای دیگر رفت، اما در آنجا نیز مطلب تازه ای برای یادگیری نیافت و حتی به انتقاد و تصحیح صحبت های معلمش می پرداخت. طولی نکشید که از مدرسه رفتن به ستوه آمد؛ به نحوی که برخی اوقات تصمیم داشت مدرسه رفتن را کلاً ترک کند. او در پی یافتن هم کلاسی بود که بتواند مطالب مطروحه در کلاس را به اطلاع وی برساند تا آن ها را جهت امتحان از بَر کند. او غالب اوقات شاگرد ممتاز کلاس می شد و این موضوع موجبات خرسندی پدرش را فراهم می ساخت؛ چرا که به زعم وی منشا قدرت سفیدپوستان در دانش آن ها نهفته بود؛ بنابراین می خواست اطمینان حاصل کند که میزان سواد پسرش نیز همتراز سفیدپوستان شود.
در زمان نوجوانی باراک پدر زندگی در کنیا در شرف تحول بود. بسیاری از آفریقائیان پس از مشارکت در جریان جنگ جهانی دوم و بازگشت به زادگاه دیگر تسلط سفیدپوستان بر خود را برنمی تابیدند. در این زمان بود که سخن از خارج شدن از استیلای سفیدپوستان و کسب استقلال به میان آمد. طرح چنین مباحثی باراک پدر را متاثر ساخت؛ به نحوی که هنگامی که پس از دوران مدرسه به خانه بازگشت غالباً از آنچه که رویت نموده بود سخن به میان می آورد. اگر چه اونیانگو پدر وی با بسیاری از خواسته های وی موافقت نشان می داد، اما در خصوص مباحثی که وی مطرح می کرد با او هم رای نبود و در خصوص هر نوع استقلال طلبی ظنین بود. به اعتقاد وی آفریقائیان هیچ گاه قادر به غلبه بر ارتش سفیدپوستان نخواهند بود. او می گفت که سیاهان تنها قوم و قبیله خود را مد نظر دارند؛ در حالی که سفیدپوستان سعی در افزایش قدرت جمعی شان دارند. بنا بر گفته وی:" سیاهان در مقابل سفیدپوستان به مثابه مورچه هایی بیش نیستند که به آسانی نیز له می شوند... سفیدپوستان همگی با هم متحد هستند. ملیت و تجارت از جمله مواردی است که برای سفیدپوستان بیش از هر چیز واجد اهمیت است... سفیدپوستان پیرو پیشروان خود هستند و احکام صادره از سوی آنان را به چالش نمی کشند. سیاهان بدین گونه نیستند؛ به نحوی که حتی احمق ترین سیاهان نیز خود را واقف بر تمامی امور می دانند... از همین روی است که سیاهان همواره مغلوب خواهند بود". علیرغم این اونیانگو به اتهام براندازی مدتی را در حبس گذراند. اگرچه وی بعداً از اتهام مطروحه تبرئه شد، اما هیچ گاه نتوانست خاطره این تجربه ناخوشایند را از ذهن بزداید.
در طی مدتی که پدرش در حبس به سر می برد، باراک پدر برای تحصیل در محلی زندگی می کرد که در پنجاه مایلی جنوب خانه پدری اش قرار داشت. او پیشتر با شرکت در یک امتحان منطقه ای موفق به کسب پذیرش در یک مدرسه بریتانیایی شد که صرفاً تعداد قلیلی از باهوش ترین دانش آموزان آفریقایی را مورد پذیرش قرار می داد. معلمان آن مدرسه که تحت تاثیر هوش وی قرار گرفته بودند، شیطنت های وی را نادیده می انگاشتند. با این حال سرکشی و یاغی گری وی سرانجام باعث اخراج وی شد. او پس از اخراج به خانه بازگشت و هنگامی که پدرش پس از آزادی از زندان از این موضوع اطلاع یافت بسیار خشمناک شد. او خطاب به باراکِ پدر گفت که اگر رفتار خود را اصلاح نکند از او روی گردان خواهد شد. پدرش ترتیبی داد که به مومباسا برود و به عنوان دفتردار یک تاجر عرب مشغول به کار شود. پدرش به او گفت حال که بایستی خودش شخصاً جهت گذران امور خودش پول دربیاورد، متوجه خواهد شد که این امر چقدر لذت بخش است. او چاره ای جز اطاعت از خواست پدر نداشت، بنابراین عازم آنجا شد و شروع به کار کرد، اما در پی مشاجره ای با تاجر مزبور، آنجا را ترک کرد. او به منظور یافتن شغلی دیگر مجبور بود که به دریافت دستمزدی پایین تن دهد. پدرش وی را فرد بی ارزش و به درد نخوری می دانست که مایه سرافکندگی و شرمساری وی گردیده است؛ بنابراین به او امر کرد که خانه را ترک کند.
باراک پدر سپس به نایروبی رفت و به عنوان کارمند بخش راه آهن مشغول به کار شد. او که تحت تاثیر سیاسیون کنیایی واقع شده بود از کار خود خسته شد و روی به گردهمایی های سیاسی آورد. پس از آنکه در پی شرکت در یکی از گردهمایی ها دستگیر و محبوس شد از پدرش خواست که با ارائه وثیقه وی را از بازداشت بیرون آورد، اما پدرش از اجابت درخواست وی امتناع کرد. پس از آزادی از حبس باراک پدر دلسرد شده بود و با خود اندیشید که شاید حق با پدرش بوده که وی را فرد بی مصرفی می دانسته است. او که در آن زمان بیست ساله بود هیچ شغلی نداشت از پدرش دور افتاده بود، بی پول و فاقد چشم انداز روشنی برای آینده بود. در آن زمان او با یک دختر کم سن و سال به نام کزیا ازدواج کرد که در سن هجده سالگی با او آشنا شده بود. او که مجذوب زیبایی این دختر شده بود پس از یک دوران نامزدی کوتاه مدت تصمیم به ازدواج با وی را گرفت. او که هیچ پولی بدین منظور نداشت به ناچار به پدرش روی آورد. با رد درخواست وی از جانب پدرش نامادری وی پادرمیانی نمود، اما در عین حال خطاب به باراک پدر اظهار داشت که درخواست کمک بدین منظور برازنده وی نمی باشد. پس از یک سال که ازدواج آنان می گذشت اولین فرزند پسر آنان به نام روی متولد شد. دو سال بعد نیز دختری به نام اِما به جمع خانواده شان افزوده شد.
باراک پدر جهت تامین خانواده تمام توان خود را مصروف داشت. او از اینکه می دید بسیاری از هم کلاسی هایش از آن مدرسه بریتانیایی معتبر در حال فارغ التحصیلی و ورود به دانشگاه بودند و برخی نیز جهت تحصیل عازم لندن شده بودند دچار یاس و سرخوردگی شد. او بخوبی بر این موضوع آگاهی داشت که در کنیای تحول یافته و آزادشده از قید سنن کهن مشاغل خوبی به هنگام بازگشت انتظار آن ها را می کشد. باراکِ پدر قصد داشت برای همیشه از شغل کارمندی دست بکشد. اما در انجام این تصمیم خود مردد بود. پس از آن بود که بخت و اقبال به باراکِ پدر روی آورد؛ بدین معنا که او در پی آشنایی با دو زن آمریکایی که در نایروبی به تدریس می پرداختند، توانست کتاب هایی را از آن ها به امانت گیرد. هنگامی که آن ها بر هوش سرشار باراکِ پدر آگاهی یافتند، وی را ترغیب نمودند که تحصیلات خود را در مقطع دانشگاه دنبال کند. باراکِ پدر برای آن ها توضیح داد که وی فاقد مدرک تحصیلی دبیرستانی می باشد و در عین حال توان مالی کافی جهت تامین هزینه های تحصیل ندارد. آن ها به وی پیشنهاد نمودند که در یک دوره غیرحضوری شرکت کند تا مدرک دبیرستانی مورد نیاز را کسب نماید و در عین حال در پی دریافت بورسیه تحصیلی از یکی از دانشگاه های ایالات متحده برآید. او با جدیت شروع به درس خواندن کرد و پس از چند ماه برای امتحان به سفارت آمریکا رفت. چند ماه بعد کارنامه قبولی برای وی ارسال گردید. او موفق به دریافت گواهی دبیرستانی مورد نیاز گردید. اما او هنوز بایستی در پی پذیرش گرفتن از یک دانشگاه و نیز در پی نحوه تامین شهریه و هزینه ایاب و ذهاب خود به ایالات متحده می بود.
پدر باراک ـ اونیانگو ـ هنگامی که از جدیت و مساعی فرزندش آگاهی یافت تحت تاثیر قرار گرفت و به خود غره گشت، اما با این حال قادر به تامین هزینه مورد نیاز فرزندش نبود. باراک پدر که عزم خود را جهت ادامه تحصیل جزم نموده بود با مراکز تحصیلی سراسر آمریکا باب مکاتبه را گشود. در پاسخی که دانشگاه هاوایی برای وی ارسال داشت، این دانشگاه ارائه بورسیه به وی را عهده دار گردیده بود. در پی این امر همسر خود که آبستن نیز بود و پسرش را به مزرعه پدرش برد و نزد آنان سپرد و در سال ۱۹۵۹ و در حالی که بیست و سه سال داشت به عنوان اولین دانشجوی آفریقایی دانشگاه هاوایی عازم آنجا گردید تا در رشته اقتصاد به ادامه تحصیل بپردازد. پس از مدت کوتاهی که از ورود وی به دانشگاه هاوایی می گذشت در طی کلاس زبان روسی با یک خانم آمریکایی جوان به نام آن دونام آشنا شد و دلبسته وی گردید. طولی نکشید که عشق آن ها به ازدواج انجامید. ثمره این ازدواج پسربچه ای بود که در آگوست ۱۹۶۱ دیده به جهان گشود. فرزند تازه تولد یافته به نام پدر و پدربزرگش نامگذاری شد؛ اما او را باری صدا می زدند. باراک پدر که پس از سه سال تحصیل و با رتبه ای ممتاز از هاوایی فارغ التحصیل گردیده بود در سال ۱۹۶۳ بورسیه تحصیلی دیگری جهت ادامه تحصیل در دانشگاه هاروارد و در مقطع دکتری به وی ارائه گردید. او ضمن پذیرش این بورسیه عازم بوستون گردید و همسر و فرزند خود را در هاوایی ترک کرد. هنگامی که باراک پدر و آن با هم متارکه کردند پسر آنان دو ساله بود. باراک پدر پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه هاروارد به آفریقا بازگشت.

فصل دوم: دوران دانشگاه، فعالیت های اجتماعی در شیکاگو و سفر به کنیا

آکسیدنتال کالج
در پاییز سال ۱۹۷۹ که باراک هاوایی را جهت تحصیل در آکسیدنتال کالج(۵)در لس آنجلس ترک کرد، جیمی کارتر بر سر کار بود. در آن زمان قیمت یک تمبر درجه یک ۱۵ سنت و متوسط قیمت هر گالون بنزین ۸۸ سنت بود. منزلگاه جدید باراک برای وی حداقل از لحاظ صوری تفاوت چندانی با محل سکونتش در هاوایی نداشت؛ محل سکونت جدید در جوار اقیانوس آرام، دارای هوایی آفتابی و پوشیده از درختان نخل بود. باراک با سایر دانشجویان تعاملات دوستانه ای داشت؛ اساتید دانشگاه نیز افرادی بودند که به ترغیب و تشویق دانشجویان می پرداختند. تعاملات میان دانشجویان سیاهپوست که تعدادشان نیز کم نبود، محفلی را پدید آورد که بسان قبیله ای مسائل مربوط به نژاد و علقه های مشترک مطرح و مورد بحث و بررسی واقع می شد. با این حال باراک این موضوع را دریافت که شِکوه ها و دغدغه خاطر اکثر دوستان سیاهپوست وی در لس آنجلس متفاوت از دغدغه خاطر دوستان سیاهپوست وی در هاوایی است. دغدغه خاطر بسیاری از دوستان سیاهپوست دانشگاهی باراک همانند سایر دانشجویان سفیدپوست بود؛ بدین معنا که آن ها نیز در پی به پایان رساندن تحصیلات خود و یافتن شغلی خوب پس از فارغ التحصیلی بودند. باراک در آن زمان همچنان در کشمکش با نژاد دوگانه خود و در پی هویت یابی بود.
همان گونه که باراک در کتاب خود تحت عنوان «رویاهایی از پدرم»(۶) اشاره می کند، بر خلاف دوستانش که در محله هایی ناخوشایند زندگی کرده بودند، وی در محیطی مطبوع رشد یافت. بر این اساس احتمال می داد که همین موضوع باعث شده که او لزومی به "فرار" در خود نبیند. تنها چیزی که باراک لازم می دید از آن رهایی یابد شک های درونی خودش بود. خُلق و خوی باراک بیشتر با خلقیات آن دسته از دانشجویانی سیاهپوستی شباهت داشت که در محیط های سالم رشد یافته بودند و والدین آن ها نیز پیشتر از وضعیتی دشوار رهایی یافته بودند.
باراک در ادامه می نویسد وجه مشخصه آن ها رنگ پوست نبود، بلکه آن ها افرادی بودند که از طبقه بندی شدن امتناع داشتند. یکی از دوستان باراک که خانمی جوان بود، به او گفت خود را نه سیاهپوست، بلکه فردی چند فرهنگی می داند؛ چرا که پدرش ایتالیایی و مادرش تلفیقی از آفریقایی، فرانسوی و آمریکایی اصیل هستند و لزومی نمی بیند که هویت خود را از بین یکی از آن ها برگزیند. او در ادامه گفت که نه تنها سفیدپوستان وی را ملزم بدین کار می دانند بلکه سیاهپوستان نیز که همه چیز را با مسائل نژادی مرتبط می سازند سعی بر آن دارند که وی را وادار به گزینش از آن میان کنند. باراک در خلال صحبت های آن خانم و سایر کسانی که همانند او فکر می کردند، خود را بازیافت؛ این موضوع باعث شد که باراک نژاد خود را بیش از پیش زیر سوال برد. در نتیجه این امر، باراک در زمینه دوست گزینی در آکسیدنتال کالج محتاطانه عمل می کرد. او در پی آن بود از آن دسته افرادی که همانند آن خانم خود را به عنوان فردی چند نژادی معرفی می کردند دوری کند. او معتقد بود این تنها سفیدپوستان هستند که افرادی نژاده و خالص هستند و سایرین از نژادی مرکب برخوردارند. همین موضوع باعث شد که او همچنان هویت خود را مورد پرسش قرار دهد. او از این موضوع طفره می رفت که راجع به زادگاه خود و جایی که بدان تعلق داشت، سخنی به میان آورد.
در زمان تحصیل در آکسیدنتال کالج باراک دیگر نه تحت عنوان باری، بلکه با نام اصلی خود خطاب می شد. سرآغاز این موضوع آشنایی با دختر دانشجوی سیاهپوستی به نام "رجینا" بود. باراک معمولاً او را در محوطه دانشگاه می دید که مشغول به رَتق و فَتق امور دانشجویان سیاهپوست بود. در اولین برخورد میان آن ها یکی از دوستان مشترک باری را تحت عنوان باراک به رجینا معرفی کرد. رجینا در پاسخ گفت "من همیشه فکر می کردم اسم شما باری است". باری نیز در پاسخ گفت:" باراک اسم کوچک من است. اسم کوچک پدرم نیز همین بوده است... باراک در زبان عربی به معنای سعادتمند است. پدربزرگ من مسلمان بود". رجینا ضمن تکرار نام باراک آن را نام زیبایی دانست و علت این امر را جویا شد که چرا همه او را باری خطاب می کنند. باراک در پاسخ گفت این امر به صورت عادت کسانی درآمده که وی را با این عنوان خطاب می کنند و حتی پدرش نیز زمانی که به ایالات متحده آمده بود او را با این اسم صدا می زد؛ علتش نیز احتمالاً این بوده که تلفظ و پذیرش این لفظ برای پدرش آسان تر بوده است. هنگامی که رجینا طی اولین ملاقاتی که با باراک داشت سرگذشت خود را برای وی تشریح کرد، باراک در خلال گفته هایش بر زندگی تیره و تار او پی برد. در طی آن ملاقات رجینا از دوران کودکی خود در شیکاگو یاد کرد؛ دورانی که ضمن فقدان پدر، مادرش با اقوام نزدیک او دچار کشمکش بوده است. بیان این مطلب از سوی رجینا باراک را به تاسف واداشت. پس از آنکه باراک نسبت به سرگذشت و وقایع ناخوشایندی که رجینا پشت سر نهاده بود ابراز تاسف کرد، رجینا در پاسخ اظهار داشت که نسبت به زندگی باراک غبطه می خورد؛ چرا که او نیز آرزو داشت همانند باراک در هاوایی نشو و نما یابد. نتیجه دوستی باراک و رجینا آن شد که باراک قوت قلب بیشتر و نگرش بازتر و صادقانه تری نسبت به خود یافت؛ به نحوی که احساس می کرد میان گذشته و آینده اش ارتباط برقرار شده است.
باراک طی سال دوم دانشگاه به یک ائتلاف "تحریم" در آکسیدنتال کالج پیوست. باراک همگام با بسط فعالیت هایش در محیط دانشگاهی متوجه شد که عقایدش از برد تاثیرگذاری برخوردارند و مورد توجه قرار می گیرند؛ از این روی در پی گشودن جبهه ای مبتنی بر آراء و عقاید خود برآمد. هنگامی که از باراک دعوت به عمل آمد تا در یک همایش به عنوان سخنران افتتاحیه به ایراد سخنرانی بپردازد، او به یاد سخنرانی پدرش در آموزشگاه پاناهو افتاد که چگونه با قدرت بیان خود کلام را به سمت تغییرات عینی رهنمون ساخت. باراک طی همایش مزبور ابتدا سکوت اختیار کرده بود، اما هنگامی که جمعیت حاضر در آنجا را نظاره کرد، برای ایراد سخنرانی راسخ تر گردید. باراک در حالی که صدای وی به دشواری قابل شنیدن بود شروع به سخن گفتن کرد؛ سخنان او حول محور کشمکش هایی بود که نه میان سیاهپوست و سفید پوست و نه میان غنی و فقیر، بلکه میان عدالت و شرافت از یک سو و بی عدالتی و بندگی از سوی دیگر و نیز میان تعهد و بی مسئولیتی و حق و باطل برقرار بود. حضار که مجذوب سخنان باراک شده بودند، پس از اتمام سخنرانی او را مورد تشویق قرار دادند. باراک طی سخنرانی مزبور به وضوح دریافت که میان او و حضار علقه مشترکی پدید آمده است. هنگامی که زمان اختصاص داده شده به وی جهت ایراد سخنرانی روبه اتمام بود، تمایل داشت که همچنان به سخنان خود ادامه دهد؛ زیرا احساس می کرد حرف های بیشتری برای گفتن دارد. حضار باراک را به خاطر سخنرانی که ایراد کرده بود مورد ستایش قرار دادند، زیرا به گفته آنان سخنان وی از عمق جان برمی خاست. باراک احساس می کرد که حق ایراد سخنرانی برای افراد سیاهپوست را ندارد؛ از این روی بود که تصمیم گرفت دیگر به سخنرانی نپردازد؛ به زعم باراک تایید و تشویق هایی که به واسطه سخنرانی مزبور از وی به عمل آمد صرفاً مسرت خاطر شخص وی را فراهم می کرد و هیچ تاثیری در وضعیت کسانی که مورد خطاب وی بودند نداشت.
رجینا دوست باراک به وی گفت اگر فکر می کند می تواند از خود بگریزد و از احساسات درونی خود فرار کند خیالی خام و ساده اندیشانه است. او از لزوم کنار نهادن این طرز تفکر برای باراک سخن گفت که خود را در قبال تمامی امور مسئول می بیند. رجینا در ادامه گفت که او در قبال تمامی امور مسئول نیست، بلکه افرادی که نیازمند مساعدت وی هستند، تمامی بچه هایی که درگیر کشمکش، رنج و محنت هستند، توجهی به هویت تحقیرشده وی ندارند. برای باراک موفقیت در ایراد سخنرانی و وقوف بر نقص درونی ناشی از ترس بودند؛ ترسی که فقط منحصر به او نبود و اگر آن را پنهان و تظاهر به امر دیگری نمی کرد، مطرود و از جانب همگان مورد انتقاد واقع می شد. باراک به این نتیجه رسید که هرچند هویتش ممکن است منشعب از نژادش باشد اما محدود و منحصر به آن نمی شود.
با این حال این پرسش همچنان برای باراک به قوت خود باقی بود که وی به کجا تعلق دارد؟ در آن زمان دو سال از مدت تحصیلات باراک باقی بود، اما او هیچ برنامه ای برای دوران پس از فارغ التحصیلی نداشت. دوران کودکی در هاوایی برای باراک به منزله یک رویا بود و او خود می دانست که دیگر برای اقامت به آنجا باز نخواهد گشت. باراک احساس می کرد که سوای گفته های احتمالی پدرش او نمی تواند آفریقا را زادگاه خود بداند. باراک مصرانه در پی آن بود که جامعه یا جایی را بیابد که بتواند خود را به آن منتسب کند و در قبال آن احساس تعهد و التزام نماید. او تصمیم گرفت که از مزیت برنامه انتقالی بین آکسیدنتال کالج و دانشگاه کلمبیا واقع در نیویورک استفاده کند.
دانشگاه کلمبیا
باراک در سال ۱۹۸۱ که بیست سال داشت به نیویورک رفت و به عنوان یک دانشجوی جدیدالورود انتقالی در دانشگاه کلمبیا در رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل مشغول تحصیل شد. او پس از آنکه جایی برای اسکان خود یافت خود را با شهر جدید وفق داد؛ شهری که آن را بسیار متفاوت از لس آنجلس یافت و بر خلاف شهر هانولولو(۷) علقه های مشترکی با آن نداشت. باراک تحت تاثیر نیویورک قرار گرفت؛ زیبایی و زشتی آن، رونق و هیاهوی آن، فقر و غنای آن همه و همه حیرت باراک را برانگیختند.
باراک در کتاب خاطرات خود تحت عنوان "رویاهایی از پدرم" از جذابیت، فریبندگی و فسادپذیری نیویورک سخن می گوید. او طی رونق مالی دهه ۱۹۸۰ مردان و زنانی را می دید که گرچه سن آن ها به ندرت به سی سال می رسید، اما با این حال از ثروتی عظیم بهره مند بودند. باراک که خود را در محیطی اغواگر یافته بود نسبت به توانایی خود جهت کنترل و سپری ساختن یک زندگی متعادل ظنین بود و از آن بیم داشت که مجدداً به عادات سابق خود در زمینه مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی روی آورد. دو مورد از ماوقع باراک برای وی در نیویورک متداعی شد زیرا هر دو وجه را در نیویورک مشاهده کرد: یکی فقر که در اندونزی شاهد آن بود و دیگری خلاقیت خشونت طلب جوانان لس آنجلسی. باراک با طرح این پرسش که آیا این مسائل ناشی از تراکم جمعیتی بیش از حد نیویورک است یا اینکه در این شهر امری ریشه دار محسوب می گردد، رفته رفته بر مسائل نژادی و طبقاتی ایالات متحده آگاهی یافت. باراک امید داشت که تحت حمایت جامعه سیاهپوستان نیویورک درآید. اما برخلاف انتظاری که باراک در خصوص یافتن شغلی رضایت بخش، تامین سرپناه و تشکیل خانواده داشت، متوجه شد که بخش اعظم سیاهان مشغول به کار در ادارات نه کارکنان رده بالای آن ادارات، بلکه نامه رسان و متصدی بخش بایگانی هستند.
باراک آنچه را که می دید با دوستان و همکارانش به بحث و بررسی می گذاشت و از این طریق سعی داشت در جایی که غیر قابل کنترل به نظر می رسد و بخش بندی های آن بر اساس عوامل طبیعی صورت پذیرفته بود راه آینده خود را بیابد. باراک دریافت که از طریق پول می تواند از زندگی متوسطی برخوردار باشد، تعاملات دوستانه ای برقرار سازد، وقت خود را در اماکن دلخواه بگذراند و دارای تعلقات سیاسی باشد. با این حال باراک می دانست که اگرچه با اقامت در مَنهتَن می تواند از زندگی متوسطی همانند رفقای سیاهپوست خود برخوردار شود، اما حق انتخاب آزادانه تا حدودی از وی ساقط می شد اما باراک تمایلی به این امر نداشت از این روی به مدت یک سال اوضاع آن شهر را زیر نظر گرفت؛ او در جستجوی جایی بود که بتواند برای همیشه در آنجا اقامت گزیند.
باراک خود را وقف درس هایش کرد؛ او مصمم شده بود که با جدیت و پشتکار این کار را ادامه دهد. طی اولین تابستانی که باراک در نیویورک اقامت داشت، مادرش به همراه خواهرش مایا به دیدار او آمدند. طی مدت اقامت خواهر و مادر باراک در نیویورک آن ها هر روزه عازم دیدار مناظر شهر می شدند و باراک نیز طی روز تمام وقت بر روی یک سایت ساختمانی کار می کرد؛ تنها موقع شام بود که همگی دور هم جمع می شدند و در خصوص روزی که پشت سر نهاده بودند مشغول گپ و گفت می شدند. مادر باراک که در منزل پسرش چشمش به پاکت نامه ای با آدرس پدر باراک افتاد که باراک قصد ارسال آن نامه را برای پدرش داشت، ضمن پرسش از اینکه آیا آن ها قرار ملاقاتی با هم گذاشته اند گفت که آشنایی آن دو با همدیگر جالب خواهد بود. مادر باراک در ادامه گفت که طی ملاقات قبلی که باراک ده ساله بود می دانسته که درک پدر از جانب بچه ای به سن او می تواند برایش دشوار باشد؛ اما هم اکنون که وی بلوغ یافته زمان مناسبی برای ملاقات مجدد آن هاست. مادر باراک که می خواست باراک از پدرش رنجش خاطری نداشته باشد گفت که مقصر جدایی آن ها پدر باراک نبود، بلکه او بود که خواستار طلاق شد. مادر باراک در ادامه گفت که والدینش در ابتدا در خصوص ازدواج او و پدر باراک مخالف بودند اما سپس رضایت دادند. همچنین پدربزرگ پدری باراک نیز با این وصلت مخالفت داشت. مادر باراک گفت قرار بوده که هر سه آنان (او، باری و شوهرش یعنی پدر باراک) پس از اتمام تحصیلات پدر باراک به کنیا بروند؛ اما پدر باراک در حالی که به واسطه بورسیه دریافتی از دانشگاه تنها می توانست شهریه خود را بپردازد و پول بورسیه مزبور کفاف تامین زندگی خانواده اش را نمی داد، عازم هاوایی گردید؛ چرا که او می بایستی شایستگی خود را به ثبوت می رساند و رفتن به هاروارد تنها راهی بود که از آن طریق می توانست این کار را انجام دهد.
مادر باراک به او گفت پدرت طی دیدار پیشین در هاوایی از ما خواست که به همراه وی به کنیا بازگردیم اما این امر امکان نداشت. باراک پس از شنیدن گفته های مادرش در خصوص جدایی خود، غیاب پدر و عشق و محبت میان زنی سفید پوست و مردی سیاهپوست دریافت که مادرش از طریق چنین گفته هایی سعی بر آن دارد پسرش را یاری دهد که پدرش را به همان شیوه بنگرد. چند ماه پس از آن تاریخ پدر باراک چشم از جهان فروبست. باراک جهت مراسم خاک سپاری پدرش به کنیا نرفت، بلکه طی نامه ای به خانواده پدرش تسلیت خود را بابت مصیبت وارده به آن ها ابراز داشت. باراک در خاطرات خود می نویسد که از بابت درگذشت پدرش به هیچ وجه متالم نشد و فقط بابت فرصت ازدست رفته دچار احساس ابهام و درماندگی بود. او پس از فوت پدرش وی را در خواب می دید و پس از آن بود که سراغ نامه هایی رفت که طی سالیان حیات پدرش از وی دریافت می کرد. باراک با یادآوری ملاقاتی که مدت ها پیش با پدرش داشت دریافت که شخصیت استوار پدر گرچه خود شخصاً حضور فیزیکی نداشت، اما انگاره ای برای وی ترسیم ساخت که تا مرز ناامیدی دوام داشت.
باراک در سال ۱۹۸۳ از دانشگاه کلمبیا فارغ التحصیل شد. او طی گزارشی که در سال ۲۰۰۵ در "مجله دانش آموختگان کلمبیا" به تقریر درآورد از سال های دانشجویی خودش تحت عنوان "یک دوره فشرده مطالعاتی" یاد می کند و می افزاید که " بیشتر وقت من در کتابخانه می گذشت و معاشرت و تعاملات چندانی نداشتم و همانند یک راهب شده بودم".

نظرات کاربران درباره کتاب زندگینامه باراک اوباما