فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلس‌مار

کتاب فلس‌مار
مجموعه جنگ گناه - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب فلس‌مار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فلس‌مار

آستروگا اهریمنی دارای صورت‌های متعدد و اشکال مختلف بود. در آن لحظه نقاب عجیب­وغریبی از ترکیب یک عنکبوت و انسان را با هم بر چهره داشت. هشت اندام داشت که از اندام‌های هر عنکبوتی بزرگ‌تر بود و بسته به موقعیت می‌توانست از هریک به­عنوان دست یا پا استفاده کند. انتهای تمام‌شان انگشت‌های پنجه‌داری قرار داشت که برای دریدن گوشت‌های نرم و فروکردن‌شان در دهان بسیار مناسب بود. در دهانش به‌جز دندان‌های نیش، دندان‌های تیز دیگری هم بود که انگار سوهان خورده ­بودند. شکل کلی بالاتنۀ بدنش شبیه انسان، البته با شانه‌هایی گردتر و پهن‌تر بود. اگر موقعیت ایجاب می‌کرد، او می‌توانست این ظاهر را تغییر دهد.
روی سرش نیز هشت اندام کوچک‌تر قرار گرفته ­بود که به دست‌هایی انسانی منتهی می‌شد. کار این دست‌ها نزدیک‌تر کردن شکارها به­سمت دهانش بود و همین­طور بیرون کشیدن کرم‌های کوچک از میان بدن سیاه پشمالویش برای میان‌وعده.
چشمانش گوی‌های سرخ‌رنگی بود کنار یکدیگر، که هیچ‌یک مردمکی نداشت. آستروگا با این چشم‌ها می‌توانست همۀ جهت‌ها و حتی ورای دید بیشتر انسان‌های فانی یا حتی اهریمن‌ها را ببیند. درواقع او حتی می‌توانست با آن چشم‌ها چیزهایی را از جهنم‌های سوزان، که گاهی به ارباب و استادش گزارش می‌داد، نیز، ببیند.
چنین مسئله‌ای را باید خیلی وقت پیش گزارش می‌داد. آخر دلش نمی‌خواست ارباب دیابلو را عصبانی کند؛ چرا که این ارباب بزرگ به‌راحتی می‌توانست از آن­سو دست دراز کرده و او را مثل یک حشره له و لورده کند.
از آنجا که هنوز داشت تغییرات لوسیون را بررسی می‌کرد، در گزارش کردن آن مُردد بود. اگر لوسیون دیگر گزینۀ مناسبی برای فرماندهی نبود، پس کسی باید پا پیش می‌گذاشت و جای او را می‌گرفت؛ گرچه باتوجه به نقشی که مفیستو در این میان داشت، کار بسیار سختی می­نمود. مفیستو قطعاً دربرابر کنار گذاشتن فرزندش باملایمت برخورد نمی‌کرد... مگر آن­که این اتفاق نتایج بسیار امیدبخشی درپی داشته ­باشد.
و بنابراین آستروگا کم­وبیش مشغول طرح نقشه‌های خودش بود. این انسان (الدیسیان) برای جهنم‌های سوزان، هم فرصت و هم تهدیدی جدی به‌شمار می‌رفت. انسان‌ها می‌توانستند به اسلحۀ مورد نیاز اهریمن‌ها برای تصرف قدرت از دست فرشته‌های مقدس‌نما تبدیل شوند؛ درعین­حال تمایلی که در آنها به­سمت نیکی وجود دارد، باعث می‌شود با بهشت‌های متعالی متحد شوند... تا جایی که پارسایی و استواری جنگنده‌های بال­دار حال آنها را هم مانند اهریمن‌ها به­هم بزند.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فلس‌مار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چیز دیگری توجه الدیسیان را جلب کرد. در دالانی که قبلاً به نظرش بی پایان می رسید، حالا کمی آن طرف تر، درِ برنزی دیگری او را به­خود می خواند.
الدیسیان درمیان لجن های چسبناکی، که تا لحظه­ای پیش بخشی از وجود اهریمن بود، بااحتیاط تمام قدم پیش می گذاشت و به­سوی در پیش می­رفت. منتظر بود اهریمن بعدی به او حمله ور شود، ولی اتفاقی نیفتاد. تصویر برجسته دیالون- آرام و متین- از روی در به او زل زده بود.
اخم های الدیسیان درهم رفت. به نظر می رسید تصویر دیگری، البته مبهم و بسیار ناپیدا، زیر تصویر آن روح بخشنده و نیک­خواه قرار دارد. چشمانش را تنگ کرد و با نگاه دقیقی به آن نگریست...
با نفسی عمیق نگاهش را برگرداند. با اینکه کاملاً مستقیم به او خیره شده بود، نمی توانست جزئیات دقیق ظاهر وحشتناک آن را به­یاد آورد. فقط می توانست بگوید که تابه حال از هیچ چیز به آن اندازه نترسیده بود. کمی که فکر کرد، شاخ هایی درهم­پیچیده و دندان هایی به­تیزی خنجر به­یادش آمد.
سپس سرش را تکان داد تا آن خاطرات آزاردهنده را از ذهنش دور کند. جرئت نمی کرد روی آن تصویر شیطانی تمرکز کند. آن تصویر باوجود این­که محو بود، هنوز به شکلی حس ترس دوران کودکی­اش را در اعماق وجودش زنده می کرد. هر کابوسی که الدیسیان را در بچگی ترسانده بود، یک­آن دوباره برایش زنده­ شد.
قامتش را دوباره راست کرد و دستش را به­طرف در بالا برد. عاقل تر از آن بود که به آن دست بزند. حتی اگر لیلیت هم حقه ای بر آن سوار نکرده ­بود قطعاً کشیش های اعظم طلسم شومی بر آن جاری کرده ­بودند.
در چنان باشدت باز شد که انگار یک روح خشمگین و عصبانی آن را هل داده ­باشد، و الدیسیان از میان در رَد شد.
فضای وسیعی بود و احتمالاً حتی بزرگ تر از تالار بزرگ. بیشتر فضا تاریک بود و به جز گوی الدیسیان، تنها نوری که فضا را روشن می کرد مشعل هایی بود که برای روشن کردن شاه نشین مرمرین تعبیه شده­ بود. روی شاه نشین سکویی سنگی کمی بلندتر از قد یک مرد قرار داشت که اندکی متمایل به­سمت راست بود.
و روی سکو (یا قربانگاه) منظره وحشتناکی از یک مرد دیده­ می شد که البته گوشت تن و سایر اندام هایش ازبین رفته ­بود.
الدیسیان سعی نکرد حس انزجارش را پنهان کند. با این­که دیدن صحنه قربانی شدن یک انسان چندان برایش تعجب آور نبود؛ اما تازه بودن آن اتفاق، اعماق وجودش را به­لرزه انداخت. دقیقاً همان روز، زمانی که او و همراهانش به معبد حمله کرده ­بودند، یک نفر در اینجا به خاطر خوش­آمدن یک اهریمن، سلاخی شده­ بود.
سپس الدیسیان متوجه حرکت ریزی در قسمت بالا و سمت راست سکو شد؛ ولی عامل حرکت فوراً خودش را از دید او پنهان کرد. الدیسیان از همان چیز اندکی که دیده ­بود، به­ عنکبوتی بزرگ و پشمالو و... که البته به­نوعی شبیه به یک انسان بود، فکر کرد. یعنی یک اهریمن دیگر؟ الدیسیان به­یاد دسته عنکبوت ها افتاد و فکر کرد که شاید این موجود منبع آنها باشد. اگر این طور بود، پس باید پای اهریمنی زیرک تر و هوشیارتر از گولاگ درمیان می­بود.
به­سمت مکان جانور حرکت کرد. بعد متوجه شد شمایل های دیگری از کنج های تاریک عقبی تالار به­سمتش می آیند. در این فکر بود که کشیش اعظم کِی می خواهد وارد عمل شود. او باتوجه به اطلاعاتی که از عملکردهای داخلی معبد تریون به­دست آورده­ بود، می دانست که در تمام معبدهای فرعی، کشیشی از طرف بالا، دیالون و مفیس برای نظارت و سرپرستی فرقه ها انتخاب می شوند که آن کشیش، سه کشیش زیردست برای خدمت به هریک از سه فرقه برمی گزیند. فقط در معبد اصلی کهجان است که سه کشیش اعظم (که البته با احتساب کشته­شدن مالیک، دو کشیش اعظم) به دستور پریموس بر کل مکتب مذهبی شان حکمرانی می کنند.
هیبت تنومند و بی مویی که ردای خاکستری و قرمز به­تن داشت با بی تفاوتی به الدیسیان اشاره کرد. فوراً یک دسته کشیش با لباس هایی که سمبل فرقه هریک را با خود داشت، کف دست های شان را بالا برده و شروع کردند به خواندن طلسم.
الدیسیان ناگهان سرمای وحشتناکی در اطراف خود احساس کرد؛ اما فقط اراده راستینش در ازبین بردن سرما به­سرعت مشکل را برطرف کرد. کشیش ها در خواندن طلسم به لکنت افتادند. به­نظر می­رسید که فقط استادشان از لکنت آنها به اشتباه نیفتاده­ است. استاد نگاه سرزنش باری به دو کشیش جلویی انداخت. دو کشیش با دستپاچگی خواندن طلسم را از سر گرفتند و سپس برادران شان هم سریع با آنها همراه شدند.
الدیسیان با بی حوصلگی زیرلب گفت: «ساکت بشین.»
آواز طلسم متوقف شد. کشیش ها هنوز داشتند دهان شان را باز و بسته می کردند؛ اما بعداز چند ثانیه متوجه شدند که صدایی از دهان شان درنمی آید.
یک لحظه خنده عجیبی از کشیش اعظم شنیده­ شد؛ او سنگ کوچک لاجوردی-­رنگی از میان ردایش بیرون­ آورد. ظاهراً این حرکت علامتی بود برای افرادش که از او پیروی کنند.
آخرین کسی که الدیسیان دیده­ بود از آن سنگ ها استفاده می کند، مالیک بود. او نشان داده ­بود که می­تواند با آن سنگ ها، هرگاه که بخواهد، اهریمن ها را احضار کند. در آن مبارزه، لیلیت به طور پنهانی به الدیسیان کمک کرده­ بود و به­سرعت مرگ­بارترین اتفاق ممکن را ناممکن ساخته ­بود. لیلیت از نیروی خودش به الدیسیان وام داده ­بود و الدیسیان هنگام نبرد با دیگران گمان می کرد فقط با نیروی خودش با آنها مبارزه می کند! بااین­که به قدرت خود ایمان بیشتری پیدا کرده بود، اما فکر کرد وقتی قرار است خطر خودش فوراً ازبین برود، چرا باید آن را به­سوی خود بخواند!
الدیسیان مشتش را گره کرد.
سنگی که در دست یکی از کشیش های رده پایین بود آتش گرفت و کشیش فریاد بلندی سَرداد. بقیه کشیش ها نیز فوراً واکنش نشان دادند و سنگ ها را پرتاب کردند. با این حال سه نفر از آن­ها تاحدودی از آتش آسیب دیدند، اما نه به­اندازه کشیش اول. کشیش اول درحالی که به زانو افتاده ­بود، دست نیم سوز شده اش را محکم گرفته ­بود و زاری می کرد.
کشیش اعظم با خنده­ای بلند دوباره واکنش عجیبی از خود نشان داد. او حتی یک خَش هم برنداشته­ بود. قبل از اینکه الدیسیان دستش را کاملاً مشت کند، او سنگش را انداخته بود.
الدیسیان با چهره ای درهم­کشیده به او خیره شد؛ اویی که ورای ظاهری انسانی آنجا ایستاده­ بود.
و سپس فهمید...
کشیش ارشد هم گویی متوجه موضوع شد. گفت: «فکر می کنم دیگه نیازی بهشون نداشتیم.» و با نگاهی به زیردستانش گفت: «می تونین بمیرین.»
کشیش های زیردست با حالتی گیج به او خیره شدند. الدیسیان دلش برای آنها سوخت... البته نه زیاد. آخر آنها با میل خود و به خاطر ارباب های بیرحم شان خون های زیادی ریخته­ بودند.
کشیش ها به یکباره بر زمین افتادند. فریادی از آنها بلند نشد. حتی فرصت کشیدن یک نفس دیگر را هم پیدا نکردند. به جز همان سوختگی های قبلی، هیچ نشان دیگری هم بر بدن شان نبود.
به دلیلی، نگاه الدیسیان فوراً به قسمت های تاریک تالار برگشت، جایی که عنکبوت اهریمنی پنهان شده ­بود. او به طور طبیعی می دانست که حالا دیگر چیزی در آن تاریکی نیست و در زمان درگیری اش با افراد رداپوش، عنکبوت قطعاً به جای دیگری گریخته ­است.
کشیش اعظم با صدای زنانه عجیبی گفت: «آستروگای(۲۹) عزیز از همه مطیع تره. وقتی پریموسش بهش دستور می­ده فوراً بره، بی چون­و چرا دستورش رو اطاعت می کنه.»
الدیسیان گفت: «و آستروگا می دونه که پریموسش دیگه لوسیون نیس، بلکه خواهر لوسیونه؟» سپس خیره به چشمان او ادامه داد: «آره؟ می­دونه، لیلیت!»
زن از گوشه چشم نگاهی به الدیسیان کرد و گفت: «ترس هم مثه عشق خیلی ها رو کور می کنه، عشق من.» اگر به خاطر بدنش (بدن یک مرد خپل و عرق­کرده) نبود، آن نگاه می توانست بسیار فریبنده و اغواگر باشد.
«هیچ عشقی بین ما نیس، لیلیت. فقط دروغ و نفرت باقی مونده.»
کشیش با چهره ای درهم­رفته گفت: «اوه، الدیسیان عزیزم! شاید به­خاطر پوشش ناجوری که دارم این حرف رو می زنی. می تونم اصلاحش کنم. ما تنهاییم و این احمق کار خودش رو انجام داده.»
شعله های وحشی و سبزرنگی از اطراف بدن عظیم الجثه اش زبانه کشید. الدیسیان دستش را سایبان چشم کرد تا نور شدید آن آتش غیرطبیعی چشمانش را نیازارد. وقتی چشمانش به نور عادت کرد، دید که لباس ها و موهای کشیش به­سرعت مچاله و به خاکستر تبدیل شد. بدن ستبر مرد نیز سیاه شد و سوخت. گوشت های آتش-گرفته از بدنش بر زمین افتاد و رگ و پی، عضلات و استخوان هایش نمایان شد.
صورت به­کلی سوخت، اما در جای آن هنوز جمجمه­ای تقلبی خودنمایی می­کرد که مردمک های چشم را در خود جای داده ­بود. همان طور که آن هیبت هولناک به­سمت الدیسیان می رفت، چشم ها در گودی شان چروک می خوردند.
آن اسکلت مشتعل با صدای نرم و عاشقانه ای گفت: «می خوام برات به بهترین شکل دربیام.» شعله های آتش جز استخوان چیزی از او باقی نگذاشته بود و حتی همان استخوان هم به­سرعت داشت ازبین می رفت. الدیسیان زیر آن استخوان های شکننده، یک لحظه بارقه هایی از یک جامه سبز زمردین و پوستی شفاف و روشن دید. استخوان های پا شکست و به­جای آن دامن باشکوه و زیبایی به وجود آمد که از زیر آن تصویر پاهایی زنانه هر لحظه هویداتر می شد. قفسه سینه جلو آمد و سینه بندی آشنا برجای خود قرار گرفت؛ جامه ای برازنده که البته بخشی از آن اندام زنانه را به­نمایش می گذاشت.
از بالا و پشت آن جمجمه سیاه، موهایی پرپشت و طلایی بیرون زد و آبشاروار به پایین فروریخت. آخرین چیزی که از آن کشیش نگون بخت ازبین رفت، همان چهره سوخته بود. اول استخوان فک و سپس بقیه قسمت ها به زمین افتاد.
با دستانی ازهم­گشوده، با تمام شکوه و زیبایی اش دربرابر چشمان الدیسیان ایستاد. الدیسیان باوجود تمام ادعاهایش، احساس می کرد دلش غنج می زند. بدون اینکه بخواهد، نامی از میان لب هایش بیرون آمد که بیش از هر اسمی از این موجود شگفت آور سراغ داشت: «لیلیا!»
زن با همان لبخندی که الدیسیان از اولین دیدارشان به­یاد می­آورد، رو به او گفت: «الدیسیان دوست داشتنی عزیزم!» سپس دستان ظریف و زیبایش را پیش آورد و گفت: «بیا، من رو در آغوش نیرومندت بگیر.»
بدن الدیسیان به جلو متمایل شد؛ اما ناگهان واقعیت به­سویش هجوم آورد. ناسزایی گفت که زن از آن متحیر شد.
«چه بیان شیوایی! این وَجه رو باید پرورش بدی، الدیسیان عزیزم! به شخصیتت اضافه می کنه.»
الدیسیان مشتش را چنان درهم فشرد که بند انگشتانش سفید شد؛ سپس گفت: «متلک ننداز، لیلیت! دیگه بازی ای در کار نیس. این صورت، صورت تو نیس. همون­طور که صورت کشیش یا پریموس، هم، صورت تو نبود! اگه جلو من وایسادی، خودت باش اهریمن!»
زن با خنده ریزی گفت: «هرطور میلته، عشق من!»
برخلاف تغییر جالب توجهش از شکل کشیش، تغییرشکلش از لیلیا به لیلیتِ واقعی تقریباً آنی بود. یک لحظه تشعشعی قرمزرنگ آن وجود زیبای اشرافی را دربرگرفت... و یک لحظه بعد، خود شیطان آنجا ایستاده بود.
شباهت چهره شان تاحدی بود که نمی شد آن دو را از هم تشخیص داد؛ اما این شباهت تنها ارتباط بین آن دو بود. لیلیت قد بلندتری داشت، درواقع هم قد الدیسیان بود و به­جای پا، روی سم های شکاف داری راه می رفت. بدنش به رنگ سبز تیره و به­شکل زننده ای پوشیده از فلس بود و جای آن موهای پرپشت طلایی را خارهایی گرفته­ بود. خارها پایین می آمدند و به دُم خزنده واری که پیکان هایی شیطانی نوکش را زینت داده بود، می رسیدند.
انتهای انگشتانش (که به­جای پنج تا، چهار تا بود) به سرپنجه هایی خمیده می رسید. دست هایش به­شکل آزاردهنده­ای از این­سو به آن­سوی بالاتنه اش حرکت می کرد و به الدیسیان یادآوری می کرد که برآمدگی هایی که زمانی او را اغوا کرده ­بود هنوز در او وجود دارد. درواقع (برای الدیسیان) حتی باشکوه تر از قبل هم به نظر می رسید و بدتر از آن، بدون پوشش بود! الدیسیان باوجود نفرتی که از آن زن در دل داشت، نمی توانست در اندامش نظر نکند؛ چنان قدرتی در آن زن نهفته بود.
سرانجام یکی از دست ها نگاه الدیسیان را به­سمت صورت لیلیت برد. او هنوز شبیه لیلیا بود، اما فقط در ساختار کلی. لیلیا دندان های تیز درنده نداشت و کاسه چشمانش سوزان و فاقد مردمک نبود!
لیلیت زیرلب گفت: «دلم برای نوازشت تنگ شده، محبوبم.» سپس با زبان ازهم­شکافته اش لبانش را لیسید و گفت: «و می دونم که تو هم دلت برای نوازش من...»
الدیسیان می دانست که او می خواهد در وجودش رخنه کند و اتفاق ناگوار این بود که داشت موفق می شد. او به این فکر نکرده بود که مواجه شدن با آن زن چقدر می تواند در او اثرگذار باشد؛ اما لیلیت به­خوبی از این موضوع آگاه بود.
سپس الدیسیان به کشتارهایی فکر کرد که به خاطر جاه طلبی های دیوانه وار او به­راه افتاد بود و بیشترِ تمایلش به او ازمیان رفت. برای آن اهریمن، جان های ازدست­رفته مسئله مهمی نبود. پدر سرنتیا؛ ارباب اتون(۳۰)؛ پسرش، سدریک(۳۱)؛ بارتا و پارتایی ها و توراجایی هایی که تا آن موقع کشته شده­ بودند اهمیت چندانی برای او نداشتند. مطمئناً لیلیت حتی به خاطر کشیش هایی که باعث مرگ شان شده ­بود، و درواقع مرگ وحشتناک آنها شروع زنجیره اتفاقات بعدی بود، نیز، ذره ای ندامت و پشیمانی در دل نداشت.
از همه مهم تر این بود که او حتی به مرگ برادرش، یعنی پریموس واقعی نیز، اهمیتی نمی داد. مسلماً نابودی پریموس برای لیلیت فقط به­منزله فرصتی بود که می توانست با آن قدرتی را که پریموس در تریون ایجاد کرده­ بود، به چنگ آورد. این نعمتی بود که اگر الدیسیان به راهش ادامه می داد، لیلیت دیگر نمی توانست از آن بهره ای داشته ­باشد.
الدیسیان گفت: «این معبد سرنگون شد، لیلیت! هرچیزی که از دست همراهان من در امان موند با آتیشی که نوچه های تو راه می­ندازن، ازبین می ره. این بلا سرِ همه معبدها، یکی بعداز دیگری، می­آد تا نوبت به آخرین معبد یعنی معبد کهجان برسه. اون­وقت اون هم به بقیه معبدها می پیونده. تو دیگه نمی تونی زیاد در نقش پریموس در خدمت معبد باشی.»
«واقعاً؟ الدیسیان عزیز؟» سپس دُمش را آرام بر زمین زد و تکه­پاره های بدن کشیش اعظم را به هوا پراکند. سپس به جلو خم شد و درحالی که سینه های بزرگش را به نمایش می گذاشت، گفت: «اما این خیلی باشکوهه... این دقیقاً همون چیزیه که من می خوام.»
این حرف الدیسیان را از جا پراند، طوری که ناگهان متوجه شد دهانش از تعجب باز مانده ­است. با صورتی سرخ­شده دهانش را بست و سعی کرد افکارش را جمع کند. بله، لیلیت باز هم با چند کلمه تسلطش را بر او ثابت کرده ­بود.
بدکاره اهریمنی با لبخند وحشیانه ای گفت: «آره.» چشمان غیرآدمیزادی اش از مشاهده حیرت الدیسیان برقی از لذت در خود داشت. «خواسته من اینه که تو تریون رو نابود کنی. می خوام کار معبد رو تموم کنی!»
الدیسیان بالاخره توانست بگوید: «اما... این اصلاً منطقی نیس. حالا که تو فرمان تریون رو به­دست گرفتی...»
«اوه... چرا خیلی هم منطقیه، عشق من. کاملاً منطقی. این چیزهایی که بهت می گم همه ش نشونه علاقه ایه که بهت دارم. حتی خادم­های برادر ملعونم هم این رو نمی دونن. آره، نفالم کوچولوی من. تو معبد رو برام ازبین می بری و همین­طور کلیسای جامع نور رو!»
الدیسیان درعین درماندگی به این فکر کرد که اگر لیلیت از او بخواهد کاری انجام دهد، قطعاً او خلاف آن را انجام خواهد دهد.
آن زن یا فکر الدیسیان را خواند (البته که برایش غیرممکن نبود) یا ذهن او را بهتر از خودش درک می کرد، بنابراین گفت: «اوه! اما الدیسیان عزیزم! تو چاره دیگه ای نداری! می دونی، اگه نهایت سعی ت رو نکنی تا نیروهای نفالم (و البته نیروهای پنهان احمق­هایی که همراهت هستن) رو به­سمت زندگی برتر هدایت کنی، کاری می کنم که معبد تریون کلاً شما رو ازبین ببره. فکر می کنی نیروهای برادر بیچاره من فقط همین­ها بودن؟ خیلی بیشتر از اینها هستن. برادر من خیلی باهوش بود؛ تنها اشتباهش این بود که من رو دست­کم گرفت!»
ناگهان لیلیت رو در روی الدیسیان ایستاده­ بود. الدیسیان نفهمید که چطور بدون اینکه متوجه شود زن آن قدر به او نزدیک شده ­بود.
لیلیت در ادامه گفت: «مثه تو... که همیشه من رو دست­کم می گیری، عزیز بینوای من!»
قبل از اینکه الدیسیان بتواند جلویش را بگیرد، لیلیت به او ابراز محبت کرد. او قبلاً هم این­گونه به الدیسیان ابراز محبت کرده بود، پس الدیسیان احتمالاً آمادگی­اش را داشت. او به همان اندازه که از لیلیت نفرت داشت از خودش نیز عصبانی شد. در همان حال خواست لیلیت را بگیرد؛ اما لیلیت شیطان صفت از دستش بیرون خزید.
الدیسیان با غرش خشمناکی گفت: «من نقشه تو رو پیاده نمی کنم، لعنتی! من دیگه عروسک خیمه شب بازی تو نیستم. یه لشکر نفالم برای اطاعت از امر تو درست نمی کنم.»
الدیسیان می دانست که این دقیقاً همان چیزی است که لیلیت می خواهد. او یکی از کسانی بود که سنکچواری را ساخته بود؛ اما محبوبش، که یک فرشته بود، به خاطر کارهای جنایت بار او (مثل کشتن خیلی از دوستان و همراهانش) تبعیدش کرده ­بود؛ البته اگر بشود به حرف های لیلیت اعتماد کرد. قتل ها مربوط به کودکانی (اولین نفالم­ها) بود که از وصلت اهریمن های مرتد و فرشته ها زاده می شدند. شاید اگر الدیسیان فکر می­کرد که لیلیت قصد نجات آنها را داشته­ است، او را تحسین می­کرد؛ اما به نظر می رسید حالا تنها اهمیت نسل آن کودکان برای لیلیت، به­خدمت­گرفتن آن­ها در لشکرکشی های خونخواهانه اش باشد.
لیلیت باحالت نیش­داری گفت: «واقعاً؟ واقعاً این کار رو نمی کنی، عزیزم؟» خودش را عقب کشید و گفت: «پس چرا هنوز به من حمله نکرده­ی؟»
لیلیت دوباره بر او مسلط شده بود! اما الدیسیان قسم خورد که این بارِ آخر باشد. دستش را به­سوی او دراز کرد...
هوای اطراف لیلیت موج برداشت؛ گرچه لیلیت دیگر آنجا نبود. الدیسیان احساس کرد او پشتِ­سرش ظاهر شده ­است. صدایی گفت: «خیلی پیشرفت کرده­ی، الدیسیان عزیزم، خیلی.»
الدیسیان رویش را برنگرداند. فقط روی جایی که لیلیت ایستاده ­بود تمرکز کرد.
اما... باز هم دیر عمل کرده ­بود.
خودِ لیلیت دیده­ نمی شد؛ اما صدایش در سرتاسر تالار طنین انداخت: «اما فکر کنم هنوز به تمرین بیشتر نیاز داشته­ باشی. به­هرحال باید وقتی روبه روی قدرت تریون قرار می گیری در قوی ترین حالتت باشی، دیگه چه برسه به وقتی که با ایناریوس(۳۲) عزیز و فریب­کار روبه­رو می شی.»
الدیسیان هرچه قدرتش را به­کار گرفت، نتوانست جای لیلیت را تشخیص دهد و این نشان می داد که قدرت های او چقدر ناکارآمدند. فکر می کرد بتواند بهتر از اینها با لیلیت رو در رو شود؛ اما لیلیت مثل همیشه توانسته بود او را هم از لحاظ احساسی و هم جسمی به بازی بگیرد.
الدیسیان چرخی زد و فریاد کشید: «بیا و با من روبه­رو شو، لیلیت!» در هر گوشه تاریکی به­دنبال او گشت؛ اما جز صدایش که از فاصله ای دور می آمد، چیزی در کار نبود.
«همه­چیز به وقتش، محبوبم. اول یه کم تمرینت رو بیش­تر کن. شاید بهتر باشه اول کارت رو با نجات جون چندتا از دوستات شروع کنی. همین حالا هم رفقای زیادی برات نمونده.»
صدایش محو شد. الدیسیان که به شدت عصبانی شده­ بود، اول توجه چندانی به حرف های پایانی او نکرد؛ اما کمی بعد... خطری را خارج از آنجا احساس کرد. متوجه شد لیلیت با مهارت زیرکانه اش توانسته آن خطر را از نیروهای درونی او، که به آن می نازید، پنهان کند.
الدیسیان به جای اینکه مراقب مندلن، سرنتیا و بقیه باشد، آنها را درست جایی که لیلیت می خواست، رها کرده ­بود.

مندلن پاسخ برادرش را پذیرفت و بااطمینان و کاملاً به­موقع برگشت و دید درهایی که تا چندی پیش قفل بود، درست زمانی که همراهان الدیسیان رسیدند، خودبه­خود باز شد. کس دیگری چیزی دراین­باره نگفت. آنها کاملاً اطمینان داشتند که الدیسیان در هر تنگنایی پشتیبان­شان است.
الدیسیان زیرلب غرید: «باید سریع تر حرکت کنن!»
مندلن سری تکان داد و سرعتش را بالا برد. سپس به بقیه گفت: «عقب نمونین. مراقب باشین. سریع حرکت کنین.»
از جایی جلوتر نگاه سرنتیا به نگاه مندلن افتاد. همان نگاه به مندلن فهماند که او موقعیت را درک می کند. او هم مانند مندلن نهایت تلاشش را می کرد تا سایرین را به­آرامی به بیرون هدایت کند.
غرش دیگری معبد را باز لرزاند. دیوارها و سقف ها ترک برداشت؛ اما جز آن، ساختمان مشکل دیگری پیدا نکرد. فقط شکستگی های کف زمین بود که آن هم حاصل درگیری های اخیر بود.
مندلن همان طور که به بیرون ساختمان نزدیک می شد هجوم هوای گرم شبانگاه را احساس می کرد. او که می دانست قرار است با چه چیزی روبه­رو شود، گام هایش را می شمرد. تعداد این گام ها برایش به­اندازه ضربان قلبش اهمیت داشت. اینکه به دیگران بگویند بدوند و قبل از اینکه دیر شود بگریزند، حرف ساده ای بود؛ اما این مسئله می توانست فاجعه دیگری درپی داشته ­باشد.
شعله های آتش محیط بیرون را روشن می کرد. مندلن در نور شدید آتش توانست بخش هایی از توراجا را ببیند. خیابان های درخت­کاری­شده که شاخ و برگ شان درواقع خانه سرکاها(۳۳) (بوزینه هایی کوچک که برای توده مردم محترم و مقدس بودند) بود، از همه مشخص تر بود. ساختمان های بلند و مدوری هم بود که ستون های شان به شکل حیوان قوی هیکلی طراحی شده ­بود که روی حیوان دیگری سوار شده­ باشد. طراحی ستون ها به­قدری ظریف و دقیق بود گویی بعضی حیواناتش با نگرانی به آتش سوزی اطراف نگاه می کردند. درواقع انگار آتش بنا نداشت دست از نابود کردن شهر بردارد و الدیسیان هم اهمیتی نمی داد. سرکاها خیلی وقت بود از آنجا فرار کرده ­بودند و بر چیزهای دیگر هم نشانه هایی از معبد تریون دیده­ می شد.
دسته پارتایی ها و توراجایی ها به خارج از محدوده تریون سرازیر شدند. در آخر مندلن برگشت و نگاهی به آن بنای عظیم انداخت.
تنها چیزی که به­چشم می دید لرزشی مداوم در تاریکی بود. حال شعله ها بیشترِ سقف ساختمان را دربر گرفته­ بود. ترک ها بر نمای ساختمان نشسته­ بود و قطعاً در سایر قسمت ها نیز وجود داشت.
برخی ستون های جلوتر از وسط شکاف برداشته و بر زمین افتاده ­بود. گسل بزرگی به پیِ ضلع غربی رسیده ­بود.
مندلن به این فکر کرد که، باید تا حالا می ریخت! می تونست روی سرِ ما آوار بشه.
اما این اتفاق نیفتاده­ بود و تنها دلیلش درواقع چهره مصممی بود که همان لحظه به­کنار مندلن آمد. عرق از سر و روی الدیسیان می بارید و نفسش به شماره افتاده­ بود. نگاهش به چپ و راست رفت؛ انگار می خواست آدم ها را بشمارد.
مندلن به او اطمینان داد: «هیچ­کس جا نمونده. یعنی آدم زنده ای نمونده؛ حتی آخرین کشیش هم فرار کرد.»
الدیسیان سرانجام با زحمت گفت: «به­طرف... جنگل... اگه... صلاح خودشون رو بدونن.» همان جا ایستاده­ بود و تصمیمش را سبک­وسنگین می کرد.
مندلن باملایمت گفت: «اوضاع خوبه. آروم باش.»
الدیسیان سری تکان داد و نفسش را بیرون داد.
ناگهان معبد توراجا با کشیده­شدن سنگ ها از میان یکدیگر با صدایی مهیب به روی خود آوار شد.
زبانه های آتش به دلیل هوای آزاد، در آسمان شب شعله ورتر شد. برخی از همراهان الدیسیان فریاد کشیدند و روموس ناسزایی گفت.
تکه های بزرگ مرمر همچنان به فضای بیرون می ریخت؛ اما هیچ کدام به جایی که آنها ایستاده بودند، نزدیک نمی­شد. هنوز بخشی از وجود الدیسیان انهدام ساختمان را تحت­کنترل داشت.
سرانجام همه­چیز داشت آرام می شد و به­شکل یک فاجعه معمولی درمی آمد. آتش همچنان شعله ور بود؛ اما ویرانه ها طوری آتش را دربر گرفته بودند که امکان گسترش آن به جاهای دیگر وجود نداشت. مندلن باز هم می دانست که اینها نمی تواند اتفاقی باشد.
الدیسیان به پشت سرِ مندلن نگاه کرد و هم­زمان مندلن وجود چیزی را پشتِ­سرش احساس کرد. وقتی رویش را برگرداند، او و بقیه گروه متوجه انبوه مردمی شدند که در خیابان ها بودند. ساکنان بازمانده شهر توراجا اینک پیشِ روی الدیسیان و همراهانش ایستاده بودند. مندلن احساسات بسیار متفاوتی را در آن جمعیت می دید.
شخصیت باوقاری با جامه ای لَخت به­رنگ سرخ و طلایی از جمعیت جدا شد. روی موهای نقره ای­رنگ و بلندش که پشتِ­سر بسته بود، روسری به­سر داشت و یک حلقه طلای ظریف به یکی از سوراخ های بینی اش آویخته بود. اندام بلند و لاغری داشت و سنش طوری بود که می توانست پدر آن دو برادر باشد. در دست چپش عصای بلندی داشت که علامت هایی با نقره روی آن حک شده ­بود.
«دنبال غریبه ای از سرزمین های مرتفع می گردم. یه آسنیانی(۳۴) به اسم الدیسیان.» مندلن به­تازگی دریافته بود که آسنیان واژه ای است که جنگلی ها برای بومی های سفیدپوست مناطقی چون سرام و پارتا به کار می برند. حتی خود محلی ها هم معنای دقیق این واژه را از یاد برده­ بودند؛ اما مفهوم آن به کسی دلالت داشت که پوست و ظاهری شبیه به پسران دیومد داشته ­باشد.
الدیسیان بی معطلی تصمیم گرفت خودش را معرفی کند؛ هرچند که بعضی پیروانش مخالفت کلامی خود را با این کار اعلام کردند. ترس آنها چندان بی جا نبود. به جز سربازان چرم پوشی که مندلن درمیان تازه واردها می دید، بی شک نمایندگانی از قبایل جادوگر نیز در آن حوالی حضور داشتند. البته آنها با احتیاط رفتار می کردند. درنهایت مندلن با اینکه از حضور آنها مطمئن بود، اما کسی را درمیان جمعیت ندید که شبیه یکی از طلسم­کننده های قدرتمند باشد. آنها درگیر مسائل داخلی خودشان بودند؛ الدیسیان هنوز برای استادان خسته کهجان، مشکلی به­ حساب نمی آمد.
اما مندلن شک داشت که بعد­از آن شب باز هم بر همان نظر قبلی بمانند.
الدیسیان متقابلاً با همان ادب و احترام پاسخ داد: «الدیسیان، پسر دیومد، با دستانی خالی مقابل شما ایستاده.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من رائونت(۳۵) هستم. رئیس شورای شهر توراجا، سخنگوی مردم...» مکثی کرد. معلوم بود که متوجه چهره های تیره تری درمیان همراهان الدیسیان شده­ است. در ادامه گفت: «... اما ظاهراً نه برای همه. دربین کسانی که کنار شما ایستاده­ن چهره های زیادی برام آشناس. این چیزیه که هم باعث تعجبمه و هم نگرانم می کنه. به من گفته­ن که فقط مردم طبقه پایین از حرف های تو خوش شون اومده و تو قول ثروت افراد طبقه اشرافی رو بهشون داده­ی...»
الدیسیان به میان حرفش آمد: «من به همه یه قول می­دم.» در صدایش خشم خفیفی بود؛ خشمی که مندلن می دانست متوجه کسانی است که آن شایعات را به­گوش رائونت رسانده اند. الدیسیان در ادامه گفت: «و اون فرصت رسیدن به چیزیه که قراره باشیم، فارغ از اصل و نسب مون. چیزی که من به مردم می دم حتی از دارایی پادشاه­ها هم گرون­قیمت تره، جناب رائونت. البته اگه گوش شنوایی وجود داشته ­باشه. من چیزی به مردم می دم که تریون (و البته کلیسای جامع) هیچ گاه برای مردمش نمی خواد... و اون رهایی از سلطه مطلق معابده.»
رائونت دوباره سرش را تکان داد. لب های نازکش را غنچه کرد. پیدا بود چیزهایی را که شنیده نه قبول دارد و نه رد می کند. در پاسخ به الدیسیان گفت: «این چند شبِ گذشته معبد تریون به جنایت های وحشتناکی متهم شده که کوچک ترین اونا اون­قدر ناجوره که نمی تونم این­جا واضح درباره­ش حرف بزنم، آسنیان! شواهدی هم هست که نشون می­ده تو برای جان مردمی که من مراقب شونم، خطرسازی...»
«مدرک دیگه ای از جنایت های تریون می خواین، جناب رئیس شورا؟ مدرک بین این خرابه هاس. باوجود سرنگونی ساختمون، اون مدرک هنوز باقی مونده.»
ارباب رائونت برای اولین بار مُردد شد. مندلن نیز تحت­تاثیر قرار گرفت. اگر او هم مثل رائونت، منظور برادرش را درست فهمیده بود، پس به این معنا بود که با اینکه الدیسیان گذاشته بود معبد بالاخره فرو بریزد؛ اما تالارهای درونی را از ریزش آن همه سنگ حفظ کرده ­بود. کار شگفت آوری بود که ظاهراً تازه دلیلش مشخص شده ­بود.
سرانجام رائونت گفت: «شاید این طور باشه؛ اما این موضوع به خودی خود تو رو از کارهایی که بهت نسبت داده­ شده تبرئه نمی کنه، الدیسیان، فرزند دیومد!»
صدایی شبیه صدای روموس گفت: «الدیسیان تبهکار نیس.»
چیزی از میان تاریکی به­سمت پیشانی بدون حفاظ ارباب رائونت به پرواز درآمد و او تنها با حیرت به چیزی که داشت به­سمتش می آمد نگاه می کرد.
اما جسم پرتاب­شده قبل از اینکه جمجمه ارباب رائونت را داغان کند، درمیانه راه متوقف شد.
الدیسیان با حالتی که بسیار خسته به­نظر می آمد، زیرلب گفت: «متاسفم عالی­جناب.» جسم پرتاب­شده، که درواقع تکه سنگ تیزی به­اندازه یک سیب بود، به­شکل کپه خاکستر نرمی پیش پای صندل پوش رائونت بر زمین ریخت.
پیرمرد لب به­­ سخن گشود: «به­نام...» و سپس دهانش را بست. مندلن شک داشت که او هم مثل خیلی از اهالی توراجا بخواهد نام یکی از آن سه روح، یعنی مفیس، بالا یا دیالون را صدا کند. البته این فقط یک واکنش طبیعی بود. ارباب رائونت تاریکی های پیروان واقعی تریون را در خود نداشت؛ او ساده لوح بی­گناهی بود مثل بقیه!
الدیسیان تکرار کرد: «خیلی متاسفم.» و بعد به­طرف همراهانش برگشت. هرچند که با چشمانش کل جمعیت را ازنظر می گذراند؛ اما مندلن مطمئن بود کسی که از قدرتش برای پرتاب آن جسم استفاده کرده بود، در آن لحظه احساس می کرد که تمام تمرکز الدیسیان روی اوست. الدیسیان رو به جمعیت گفت: «دیگه تکرار نشه. هدفِ موهبت ما این نیس. برای رسیدن به حقیقت یا مبارزه برای رسیدن به چیزی که برامون مقدر شده، استفاده از این نیرو جایزه؛ اما برای ضرب و جرح و قتل، نه! دراین صورت دیگه فرقی با تریون نداریم.»
سپس نگاهش را به­سمت رئیس شورا که تازه توجهش را از خاکسترها گرفته ­بود، برگرداند. حیرت کوتاه رائونت در لحظه نزدیک شدن مرگ برطرف شد و عزم راسخ به مراقبت از شهر و مردمش دوباره در چهره او هویدا شد.
الدیسیان قبل از اینکه پیرمرد بتواند چیزی بگوید، لب به سخن باز کرد: «ما توراجا رو ترک می کنیم، ارباب. بقیه شب رو جایی بیرون این دیوارها کمپ می زنیم و فردا خواهیم رفت. من به قصد انجام یه کار نیک به این شهر اومدم؛ اما حالا این نیکی با چیزی آمیخته شده که برای هر دوی ما ناخوشاینده. من این رو نمی خوام... هیچ وقت همچین چیزی نخواستم.»
رئیس شورا کمی سرش را خم کرد و گفت: «قدرت تو فراتر از منه، آسنیان. برای اینکه با رفتنت خرابی هایی بیشتر از خرابی های امشب به­بار نیاد، فقط می تونم به شانس و اقبال دل خوش کنم. هیچ سربازی روی تو و کسانی که تصمیم به همراهی تو می گیرن، اسلحه نمی کشه، وگرنه باید به من پاسخگو باشه. من تحمل خون­ریزی دیگه ای رو ندارم.»
«فقط یه نکته، ارباب رائونت!»
مرد حواسش را جمع کرد.
الدیسیان گفت: «تریون دیگه وجود نداره. اگه دوباره مثه علفِ هرز تو این شهر رشد کنه، من برمی گردم.»
ارباب رائونت بار دیگر با لب های غنچه­شده پاسخ داد: «اگه اون علف طوری که تو گفتی شرّ و زیان داشته ­باشه من خودم شخصاً ریشه اون رو از این خاک می کَنم.»
ظاهراً الدیسیان با این حرف راضی شد. بدون اینکه نگاهی به همراهانش کند به­سمت ارباب رائونت به­راه افتاد و بقیه به­دنبالش روان شدند. همراهان رئیس شورا که جمعیت شان بیشتر بود، سریع راه را بر آنان باز کردند و صدها چشم با احساساتی متفاوت نوکیشانی را که از برابرشان می گذشتند، تماشا می کردند؛ نوکیشانی که هریک زمانی دوست، همسایه یا قوم و خویش آنها بودند. پیروان توراجاییِ الدیسیان نیز همان­طور به رفقای بومی شان نگاه می کردند، با این تفاوت که آنها عزم و اراده تازه ایمان آورندگان را داشتند. هیچ کس نمی توانست به آنها بگوید که تصمیم غلطی گرفته اند.
ارباب رائونت وقتی مقابل الدیسیان قرار گرفت دوباره سرش را خم کرد. الدیسیان نیز همین کار را کرد. هیچ یک چیزی نگفتند؛ کلمات دیگر به کار نمی آمد. مندلن نگاهی پنهانی به رهبر توراجایی انداخت. رائونت خودش شخص جالبی بود. سایه هایی به دور مرد جمع شدند؛ اما فرصت نشد ببیند که آیا از خانواده اش هستند یا از دشمنانش. مهم این بود که تعدادشان بسیار زیاد بود. این نشانه حضور قدرتمند رائونت بود. اگر او هم به تبعیت از اهالی شهرش موهبت درونی را می پذیرفت، مندلن احتمال می داد خیلی زود به یکی از امیدوارکننده ترین داوطلبان الدیسیان تبدیل شود.
مندلن فکر کرد، شاید هم به همین دلیل باید از این­که به ما ملحق نشد، خوشحال باشیم. رائونت یک رهبر بود. شاید پیروی کردن از یک نفر دیگر برایش خوشایند نمی نمود.
جمعیت همچنان راه را باز می کرد. حتی درمیان سربازان نیز احساسات و حالات مختلفی دیده ­می شد؛ برخی سرشار از بدگمانی و برخی دیگر لبالب از کنجکاوی بودند.
به ذهن مندلن آمد که، تعداد ما بالا می ره... حتی قبل از اینکه این جماعت رو پشت­سر بذاریم و بریم، تعدادمون بالا می ره. احتمالاً الدیسیان نیز این را می دانست. خیلی ها بودند که می توانستند در طول شب پنهانی به کمپ آنها، در آن سوی دیوارها، ملحق شوند. مندلن حساب کرد که نه­تنها شمار کشته شده ها جبران می شود، بلکه ده برابر آن تعداد به آنها افزوده خواهد شد.
زیرلب گفت: «خیلی می­شن.»
الدیسیان پاسخ داد: «آره، خیلی.» در آن لحظه دو برادر با وجود تحولات شخصی متفاوت شان، یکدیگر را کاملاً درک می کردند. هر دو رشد روندی را که الدیسیان آغاز کرده ­بود، قبول داشتند و اقرار می کردند که هر روز تعداد بیشتری به گروه شان اضافه می شود.
اما درعین­حال می دانستند که اضافه شدن این همه نفرات باز هم کافی نخواهد بود... و همه کسانی که هستند و خواهند آمد به­راحتی هم خواهند مرد!

افراد درحالِ موت همه از اهالی توراجا بودند که یکی از آنها به چشم الدیسیان بسیار آشنا آمد. جزران راشین(۲۳)، جوانی سبزه­رو و تنها پسر بازرگان معروف آن حوالی، اولین کسی بود که هنگام صحبت­کردن الدیسیان در میدان شهر، نزد او آمده ­بود. دلیل منطقی ای وجود نداشت که او آن قدر مشتاقانه به حرف های الدیسیان گوش فرا دهد، چه رسد به این­که آن­ها را بپذیرد! آخر او در زندگی چیزی کم نداشت، بااین­حال کاملاً به حرف های الدیسیان گوش سپرده ­بود. زمانی که الدیسیان پیشنهاد داد موهبتش را با هرکس که مایل است، به اشتراک بگذارد، این جزران بود که بی معطلی پا پیش گذاشته ­بود.
پسرِ روبه­موت سرش را بالا آورد و به چهره الدیسیان که دربرابر چشمانش ظاهر شده بود، نگاه کرد. به­نظر الدیسیان سفیدی چشم های پسر همانند بقیه اهالی توراجا درخشان تر و زنده تر از حد معمول بود. البته می دانست که احتمالاً به­خاطر پوست تیره پسر است که این گونه به نظر می آید، بااین­حال چشمان پسر برایش جالب بود.
جزران به­سختی لبخندی زد. دهانش را باز کرد... و بعد، چشم از جهان فرو- بست. الدیسیان که می دانست شفای آن پسر فراتر از توانایی های اوست، زیرلب دشنامی داد.
ولی ممکن بود دیگران چنین وضعیتی نداشته باشند! وقتی این فکر به ذهن الدیسیان رسید، سر جوان را به­آرامی بر زمین گذاشت، به­سمت قربانی دیگر رفت و فوراً کف دستش را روی پیشانی او قرار داد.
مرد به نفس­نفس افتاد. ستاره های شیطانی با صدای آزاردهنده ای از زخم هایش بیرون پریدند و زخم ها التیام یافت. مرد توراجایی خنده تشکرآمیزی کرد.
الدیسیان برای سومین قربانی که یک زن بود، نیز، همین کار را انجام داد و بعد نگاه تلخی به جنازه جزران انداخت و با خود فکر کرد، دو نفر زنده موندن و یه نفر مُرد. برای موهبتی که این قدر بهش می بالم، نتیجه خوبی نیست.
مندلن از پشت­سر الدیسیان گفت: «اون هیچ خشم و غضبی نسبت به تو نداره و حالا حقیقت موضوعات رو بهتر از ما می فهمه.» صدای او حتی در این بلا و مصیبت هم آرامش خود را داشت.
مندلن از لحاظ اندام، ریزنقش تر از برادرش بود و فکورتر و دقیق تر هم بود. هرچند او نیز همانند بقیه پیروان الدیسیان، قدرت درونی او را پذیرفته بود؛ اما در درون خودش اتفاق دیگری رخ داده­ بود. الدیسیان آن نیرویی را که درون خودش احساس می کرد، در برادرش نمی دید؛ بلکه حس می کرد سایه ای در او درحال رشد­ است، چیزی که به اعتقاد او نمی توانست منشایی شیطانی داشته ­باشد.
اما مطمئن هم نبود که از نیروی خیری سرچشمه گرفته ­باشد.
الدیسیان درحالی که به چشمان نافذ برادرش خیره شده ­بود، با خشم گفت: «تنها چیزی که می فهمم اینه که اون و خیلی های دیگه مرده­ن؛ اما اینکه این وسط من بیشتر مقصرم یا تریون... واقعاً نمی دونم.»
مندلن گفت: «اما منظور من این نبود!» و دیگر ادامه نداد.
الدیسیان صاحب ردای سیاه را کناری زد و راهش را به­سمت معبد پیش گرفت. دیگران سایه­به­سایه دنبالش رفتند. همان­طور که فاصله شان را با رهبرشان حفظ می کردند، از مندلن نیز فاصله می­گرفتند؛ گرچه فاصله ای که از مندلن می گرفتند نه از سرِ احترام، بلکه به این علت بود که اخیراً دلش شان نمی خواست نزدیک آن هیبت مشکوک و بیمار گونه باشند. حتی کسی که به قدرت درونی الدیسیان دست نیافته بود، نیز، می­توانست وضعیت عجیب برادر او را تشخیص دهد.
الدیسیان به کسانی که پشت­سرش بودند، اعلام کرد: «من اون موهبت رو به شما نشون داده م...» و درحالی که هم­زمان در ذهنش خطرهای پنهان پیشِ­رو را جست­وجو می کرد، ادامه داد: «یادتون باشه که ازش استفاده کنین. پای زندگی تون وسطه، زندگی خودتون.»
در آن لحظه، آمدن آنها را احساس کرد. نیروی سردی در امتداد ستون فقراتش پایین دوید. دعا کرد افرادش هم آن صدا را شنیده باشند... وگرنه خیلی های دیگر به­طرز وحشتناکی ازبین می رفتند.
برگشت تا دوباره مسیر پیشِ­­رویش را ببیند. محوطه وسیعی که در آن حضور داشتند، مکان گردهمایی مومنان پیش­از آغاز موعظه پیشواهای سه فرقه بود. مجسمه های بلندقامت روح های راهبر معبد تریون به ورودی های جداگانه ای مشرف بودند که هرکدام به محل برگزاری جلسات هر فرقه منتهی می شد. آنها مجسمه هایی بودند رداپوش و غیرزمینی با چهره هایی مبهم و ناآشنا. سمت چپ، شمایلِ بالا با پتک و کیسه ای از دانه و تخم تمامی جانداران قرار داشت. دیالون در سمت راست، درحالی­که لوح های فرمان را بر سینه داشت، ایستاده ­بود.
و مفیس، که همیشه در کانون توجهات بود، درمیان آن دو قرار داشت و بدون اینکه چیزی همراه خود داشته باشد، دستانش را طوری گرفته­ بود، گویی قرار است نوزاد بی گناهی را به آغوشش بسپارند.
الدیسیان همیشه تصور می کرد آن نوزاد قرار است کشته­ شود.
همان طور که این تصویر آزاردهنده در ذهنش می چرخید، با دستش، به نشانه هشدار، به دیگران علامت داد و درست همان لحظه سه در باز شد و جانورانی عجیب­وغریب با زره هایی آبنوسی و سیاه رنگ به جلو یورش آوردند. آن­ها با حرص و ولعی که برای خون­ریزی داشتند، فریاد می زدند، سلاح های شان را بالا می­آوردند و در هوا تکان می دادند. با اینکه تعدادشان کمتر از مهاجمان بود، اما ازلحاظ رعب آوربودن، دست­کمی از آنها نداشتند؛ به خصوص برای الدیسیان که آن­ها را بهتر از بقیه می شناخت. دیگر نشانه ای از جسم انسانی و خصلت فناپذیری در آنها نبود، انگار زمان زیادی از مرگ شان گذشته ­بود. الدیسیان متوجه شیوع ترسی ناگهانی میان افرادش شد و فهمید که باید به آنها نشان دهد مورلوها با اینکه موجوداتی شیطانی­اند، فناناپذیر نیستند.
اما قبل از اینکه بتواند ضربه ای بزند، ناگهان نوری کورکننده و درخشان پیش چشمانش جرقه زد. او فریادی کشید و به­سمت یکی از کسانی که پشت سرش بودند تلوتلو خورد. یک بار دیگر نگرانی­اش برای دیگران، باعث شد خودش را زیادی دست بالا بگیرد. او باید پیش بینی می کرد که کشیش ها نقشه زیرکانه ای برای این حمله جدید کشیده ­باشند.
یک­جفت دست الدیسیان را از سرِراه کنار کشید و درست همان لحظه هیبت سنگین­وزنی به پهلوی راست او برخورد کرد. الدیسیان چرخی زد، سکندری خورد و به زمین افتاد.
همان طور که داشت سعی می کرد قوه بینایی اش را بازیابد، فریادهای وحشتناکی از اطرافش بلند شد. صدای وحشت آور شکستن استخوان ها دوباره توی دلش را خالی کرد. صدای قاه قاه خنده ای به­گوشش رسید و متوجه شد که آن صدای شیطانی مربوط به مورلویی(۲۴) است که دارد از کشتاری که به­راه انداخته، کیف می کند.
الدیسیان فکر نمی کرد در توراجا هم با خادمان خوفناک معبد تریون روبه رو شود. او گمان می کرد نژاد آنها بیشتر منتسب به معبد نزدیک پایتخت باشد و کسانی که به­دنبال مالیک آمده ­بودند، درواقع، افراد خاصی بودند که به دلیل توجه پریموس به الدیسیان به­سوی او فرستاده شده ­بودند؛ اما حالا در این فکر بود که، یعنی هر معبد دارودسته خودش رو داره؟ این معنای خوبی نداشت. این به معنای جماعت عظیم مورلوها به تعدادی فراتر از تصور بود.
دید چشمانش به­تدریج برگشت. از اینکه معلوم نبود به چه دلیل، نمی تواند به­سرعت دید چشمانش را بازیابد، عصبانی بود. اَشکال با سرعتی بسیار پایین به­هم می پیوستند و شکل می گرفتند.
و یکی از آن اشکال (که در نگاه خیره الدیسیان نشست) مربوط به مورلویی بود که دستش را به­سوی او دراز کرده ­بود.
هیبت زره پوش به­نسبت جثه اش، سرعت حیرت انگیزی داشت. یقه الدیسیان را گرفت و او را تا مقابل چشمانش بالا آورد.
تنها چیزی که به شکل فیزیکی از چشمان مورلو پیدا بود، دو گودال سیاه رنگ بود؛ اما الدیسیان می دانست که آن گودال ها بهتر از هر چشم زمینی او را می بینند. او در درگیری تلخ و مهیبی که در خانه ارباب به­پا شده بود، آن قدر چیزهای مختلف دیده بود که حالا بداند نیروهایی که به آن جنگنده های زره پوش و کلاه خود بر سر، قدرت می بخشد، چقدر اهریمنی و قوی است.
مهاجم با صدایی که به هیچ موجود زنده ای شباهت نداشت، غرید و گفت: «تو... اونی... هستی که... اونی ک...»
الدیسیان تمام نیرویش را جمع کرد و به تمرکزش ادامه داد؛ اما بار دیگر نوری درخشان پیش چشمانش ظاهر شد و چشمانش دوباره کاملاً دیدش را ازدست داد.
مورلو خنده بلندتری سَرداد و خرناسی عجیب کشید. الدیسیان را که چشمانش نمی دید، رها کرد، و او توانست جلو افتادنش و خرد­شدن استخوان جمجمه اش را بگیرد.
الدیسیان سرش را تکانی داد و سعی کرد همه توانش را روی بازیافتن بینایی اش بگذارد. جهان دوباره پیش چشمانش ظاهر شد و... در آنجا سرنتیا را دید که نیزه ای را محکم در دستانش گرفته و طوری آن را در بدن مورلو فرو می کند که انگار او زرهی به­تن ندارد و به سَبکیِ یک پرِ کاه است. نیزه درخششی به رنگ نقره ای داشت و موهای سیاه سرنتیا چونان موجودی زنده به این­سو و آن­سو تاب برمی­داشت. چشمان آبی و همیشه درخشانش حالا نوری از اراده مطلق در خود داشت. پوست سفید مهتابی اش سرخ شده ­بود و لبان قرمزرنگش از سرِ رضایتی شوم و غم انگیز، کج و معوج می شد. الدیسیان مطمئن بود زمانی که سرنتیا داشت نیزه را در اعماق وجود آن هیبت زره پوش و منقبض­شده فرو می برد، در فکر مرگ آکیلیوس بود. او کمی قبل از کشته شدن آکیلیوس، پس­از آن­که سال ها به دنبال توجه و محبت الدیسیان بود، تازه به آن شکارچی دل باخته ­­بود؛ الدیسیان هنوز از یادآوری این موضوع شرمگین بود.
سرنتیا، که یکی از اولین کسانی بود که هدیه الدیسیان را پذیرفته بود، حالا در استفاده از آن، جزو پیشرفته ترین ها نیز بود. البته الدیسیان می دانست که بیشترِ توانایی سرنتیا به دلیل از دست­دادن آکیلیوس است؛ بااین­حال در آن لحظه از کار شگفتِ او در حیرت بود.
مورلو ناامیدانه به­سوی دختر چنگ می زد. حالا آن خنده های حریصانه جای شان را به چیزی شبیه ترس داده ­بودند. نیزه به سرنتیا کمک می کرد تا فاصله اش را با مورلو حفظ کند.
او حالا دیگر شباهتی به دختر یک تاجر روستایی نداشت. بلوز و دامن ساده او جای شان را به لباس های رنگارنگ و روبان دار زنان توراجایی داده ­بود. در اصل با آن موهای بلند، مشکی و براقش به نظر می آمد هم نژاد آنها باشد. طرح لباس طوری بود که دور پاهایش گشاد ایستاده بود و سرنتیا به­جای چکمه، صندل های رکاب داری به­پا داشت که میان مردم آن منطقه متداول بود.
مورلو به­شدت می لرزید، جثه بزرگش ناگهان روبه ضعف نهاد. در کمتر از چند ثانیه چنان مضمحل شد که تنها همان پوست سفید چروک­خورده بر استخوانش باقی­مانده ­بود؛ اما سرنتیا هنوز او را بر سرِ نیزه نگه­ داشته بود. اشتیاقی آزاردهنده در چهره اش نمایان بود.
الدیسیان فریاد زد: «سری!» این نامی بود که الدیسیان در کودکی سرنتیا را با آن صدا می زد و اخیراً زیاد از آن خوشش نمی آمد. او نگران بود که این خشم، دختر را به کجا می رساند.
فریاد او تمام سروصداها را قطع کرد و... درمیان خشم و غضب سرنتیا نشست. او برگشت و نگاهی به الدیسیان انداخت و بعد با یک لرزش، دوباره به­سمت مورلو برگشت. ناخواسته اشکی از گونه اش پایین لغزید؛ اشکی که یاد و خاطره آکیلیوس را با خود داشت.
سرنتیا نیزه را بیرون کشید. نیزه به­راحتی از بدن دشمنش بیرون آمد و آن بد-ذات زره پوش مانند عروسکی که بندهایش را بریده باشند، ناگهان بر زمین افتاد. استخوان ها و زره مورلو بر کاشی های مرمرین پخش شد.
سرنتیا نگاهی از سرِ قدرشناسی و آرامشِ­ خیال به الدیسیان انداخت. الدیسیان دیگر حرفی نزد، فقط همان طور که به قصد کمک به دیگران از جای بلند می شد، سری به نشانه درک موقعیت تکان داد.
الدیسیان همان طور که نگران او بود، دید که آن دام جان چند نفر دیگر را هم گرفته ­است. جسدها این طرف و آن­طرف پراکنده بودند و با اینکه خیلی های شان مورلو بودند، اما اهالی توراجا و پارتا نیز دربین شان دیده می­شد. الدیسیان چهره بی­حال زنی از اهالی پارتا را دید. این زن روزی که دست ناقص آن مرد جوان را در نزدیکی میدان شهر در اولین نطقش شفا داده ­بود، در آنجا حضور داشت. خاطرات تلخ آن پسربچه و مادرش، بارتا(۲۵)، برایش زنده شد. چرا که آنها، هردو، زمانی که مردم شهر برای دفاع از او دربرابر لوسیون به میدان آمده بودند، کشته شده­ بودند. پسر، یکی از چند قربانی بی دلیل آن اهریمن بود و بارتا (بارتای دلیر) نیز خیلی زود پس­از آن اتفاق از غصه جان داد.
الدیسیان با خود فکر کرد، چقدر خون ریخته­ شد! خیلی از این خون ها به گردن من و اعتقاد و باوریه که من بهشون دادم!
اما بعد، سکوتی درمیان تالار برقرار شد و الدیسیان فهمید که مبارزه در آن لحظه تمام شده ­است. مورلوها مردم مهاجم را ازبین نبرده­ بودند، بلکه این هیولاهای لوسیون بودند که کاملاً نابود شده ­بودند. آنها جان افراد زیادی را گرفته بودند، اما خودشان بیشتر کشته داده­ بودند.
این خودش یک معجزه بود؛ اما از آن مهم تر، این بود، که بقیه هم الگوی او و سرنتیا را به کار برده ­بودند. تنها این سلاح ها نبودند که مورلوها را گیر می انداختند، بلکه افراد با همان نیروی درونی مشابه الدیسیان، البته با تمرکزی پایین تر، با آنها مبارزه کرده ­بودند. یکی از جنگجوها کاملاً دوتکه شده ­بود و کمرش چنان برش دقیقی خورده ­بود که اگر کسی پیدا می شد و تکه هایش را روی هم می گذاشت دوباره زنده می شد. جسد جنگجوی دیگری، آن بالا، از دست های ازهم­باز­شده مفیس آویزان بود. جسد های دیگری هم در وضعیت های وحشتناک این طرف و آن­طرف افتاده­ بود. منظره بسیار تاثیرگذاری بود و باوجود تلفات زیادی که به­بار آمده بود، الدیسیان امیدوار بود بتواند به آن دسته از همراهانش که جان سالم به­در برده اند، روحیه بدهد.
الدیسیان همان طور که درمیان اجساد می گشت، ناگهان احساس خفگی کرد. کاشی های مثلث کف زمین حالا غرق در زهراب سیاهی بود، که به خون مورلوها شباهت داشت؛ اما مخلوط با آن، مایع زندگی کسان دیگری هم بود که یا دیر جنبیده­ بودند یا نتوانسته بودند به موهبت درونی شان اطمینان کنند. الدیسیان برای تک تک شان سوگواری کرد و یک بار دیگر از اینکه با تمام نیرویش هم نمی توانست آنها را زنده کند، به خود لعنت فرستاد.
به دلیلی که خودش هم نمی دانست، این مسئله باعث شد دوباره به­دنبال مندلن بگردد.
او برادرش را نه در اطراف جنازه رفقای شان، بلکه بالای سر دو مورلویی پیدا­ کرد که یک جورهایی به یکدیگر پیچیده شده ­بودند. ابروان الدیسیان با دیدن این حرکت خطرناک درهم رفت و به حیرت افتاد که کدام یک از همراهانش توانسته از پسِ چنین کاری برآید.
مندلن سرش را از روی کاری که داشت انجام می داد، بلند کرد و به بالا نگریست. چهره همیشه بی تفاوتش کمی مضطرب شد.
بدون هیچ دلیلی گفت: «هنوز کار تموم نشده.» اما جملات بعدی اش الدیسیان را بیش­تر برآشفت. «الدیسیان، اهریمن­ها این­جان.»
به­محض این­که این حرف از دهان مندلن بیرون آمد، الدیسیان حضور آنها را در نزدیکی اش احساس کرد. پلیدی مورلوها و وجود شیطانی شان، که البته بدنی انسانی داشتند، این حقیقت شوم را از او پنهان کرده ­بود.
الدیسیان همچنین متوجه مکان دقیق آنها شد و البته دریافت که انتظار او را می کشند.
او به جز لوسیون با اهریمن های دیگری هم روبه­رو شده­ بود که هیچ کدام شان ازنظر خطرناکی به­پای خود پریموس نمی رسیدند؛ اما اینکه آن اهریمن های جدید آن طور با بردباری در انتظار او نشسته اند (که از آنها که تقریباً مکارترین اهریمن ها بودند بسیار بعید به نظر می رسید) بیشتر شک او را برمی انگیخت. اهریمن ها او را می شناختند و می دانستند به چه قابلیت هایی دست یافته­­­­­ است.
او تنها یک راه داشت. با صدای بلند گفت: «مندلن، سرنتیا! مراقب بقیه باشید. هیچ کس دنبال من نیاد.»
برادرش سری به علامت تایید تکان داد؛ اما سرنتیا با اخم های درهم­رفته گفت: «ما نمی ذاریم تو تنها بری...»
الدیسیان با نگاهی حرفش را قطع کرد و گفت: «نمی خوام ماجرای آکیلیوس دوباره تکرار بشه. هیچ­کس دنبالم نمی­آد، به خصوص شما دوتا.»
«الدیسیان...»
مندلن بازوی سرنتیا را گرفت و گفت: «باهاش بحث نکن، سرنتیا. درستش همینه.»
مندلن با چنان لحنی این حرف را زد که حتی الدیسیان ایستاد و نگاهش را به او دوخت. مندلن حرف دیگری نزد؛ این اواخر معمولاً این گونه رفتار می کرد.
آن حرف کاملاً مبهم و عجیب بود؛ اما الدیسیان فهمیده بود که باید به این گونه جملات برادرش توجه کند. تکرار کرد: «هیچ کس دنبالم نمی­آد.» سپس به تک -تک شان خیره شد و در ادامه گفت: «در غیر این صورت، به جای اهریمن­ها، شما خشم و غضب من رو خواهید چشید.»
الدیسیان با امید به اینکه به حرفش گوش دهند و درعین­حال از ترس اینکه یکی شان (مخصوصاً سرنتیا) نافرمانی کند، از آستانه دری که گمان داشت پیروان دیالون از آن می گذرند، رد شد. لحظه ای پس­از ورود، در پشت سرش بسته شد؛ می دانست در های دیگر هم بسته شده اند.
الدیسیان راه را دست­کم به طور موقتی بر پیروانش بسته ­بود. مقابله با خواست او حتی برای مندلن و سرنتیا هم امکان پذیر نبود. او می خواست تا جایی که می تواند مسیر منتهی به تالارهای زیرزمین را که استادان واقعی تریون در آن عبادت می کنند، به­روی دیگران بسته نگه ­دارد. تا اینجا هم خیلی ها به خاطر او کشته شده­ بودند.
مکان دقیق اهریمن ها مشخص نبود؛ گرچه احساس می کرد دارد به آنها نزدیک می شود. درواقع آنها فقط یکی از دلایل الدیسیان برای تنهابودن در آنجا بودند.
الدیسیان ناگهان به این فکر افتاد که شاید این همان چیزی است که مندلن درنظر داشت. شاید مندلن نیز با توانایی های عجیب­وغریبش دریافته ­بود که یک وجودِ سومِ زیرک و البته متفاوت تری، انتظار الدیسیان را می کشد. وجودی که بسیاربسیار قدرتمندتر از یک کشیش ارشد باشد و هردوی آنها کاملاً آن را بشناسند.
وجودی که تنها می تواند لیلیت(۲۶) باشد!

۱

توراجا(۱) در آتش سوخت...
این شهر گرچه از لحاظ وسعت و شکوه به­پای شهر بزرگ کهجان(۲) در شرق نمی رسید؛ اما ازلحاظ مناظر منحصر به فردی که مسافران و سکنه­اش به­ یک میزان از آن بهره مند می شدند، بسیار معروف بود. درست آن­سوی دروازه شمال­غربی این شهر، بازار بزرگ و روبازی قرار داشت که هر نوع جنسی که بشناسید با قیمت مناسب در آن خرید و فروش می شد. نزدیک مرکز شهر، باغ هایی بسیار جالبِ­توجه و باشکوه به­قدمت چندین قرن وجود داشت که درخت های مارپیچی با شکوفه های فالو(۳) آن بسیار تحسین­برانگیز بود؛ گل هایی افسانه ای که هر گلبرگش چندین­وچند رنگ باطراوت داشت و رایحه هیچ عطری به بوی خوش آن نمی رسید. آن­سوی باغ، منطقه مرتفع کلیتوس(۴)، یعنی خانه بازی های نیرولیان(۵) قرار داشت، که بازدیدکنندگانی را حتی ­از آن شهر گَل­وگشاد (کهجان) به آنجا می کشاند.
اما در آن غروب وحشت انگیز، در همه این مکان های باشکوه و شگفت انگیز که اغلب اوقات مملو از جمعیت بود، پرنده پر نمی زد. درواقع تنها در گوشه ای از شهر جنبش و حرکتی وجود داشت که می­شد نشانه آن را از یک­مایلی شهر، در عمق جنگل های اطراف دیوارهای توراجا، مشاهده کرد.
توراجا می سوخت... و معبد تریون(۶) در مرکز این حریق قرار داشت.
درست بالای ساختمانِ مثلثی­شکلِ سه­بُرجه که بعداز ساختمان اصلی معبد در شهر کهجان، بزرگ ترین معبد این فرقه به­شمار می آمد، شعله های آتش آسمان را روشن کرده ­بود. از جلوترین برج که متعلق به مفیس(۷)، یکی از سه روح هدایت­گر بود، دود سیاهی بالا می رفت. حلقه بزرگ قرمزرنگ، که هم نمایانگر فرقه بود و هم عشق (حوزه نفوذی مفیس)، در یک­طرف آویزان افتاده بود. تکه­آهنِ آن حلقه عظیم حالا برای کسانی که آن پایین بودند، خطر محسوب می شد، چرا که آتش داشت پایه های باقی مانده آن را نابود می­کرد. سازندگان این بنا هیچ گاه فکر نمی کردند حاصلِ دست شان به چنین سرنوشتی دچار شود، بنابراین هیچ پایه و ستون اضافه ای برای آن تعبیه نکرده ­بودند.
ازآنجا­که برج مفیس در آستانه نابودی قرار داشت، برج دیالون(۸) نیز، که سمت راست آن قرار گرفته ­بود، قطعاً به همین سرنوشت دچار شده ­بود. سرِ آن قوچ مغرور (سمبل اراده) هنوز برجایش خودنمایی می کرد؛ اما ساختمان بالای آن به ویرانه ای متلاشی تبدیل شده ­بود. عجیب این بود که از طبقه بالای ساختمان چیز زیادی به کف خیابان نریخته ­بود و بیشتر خرده سنگ ها و چوب ها روی هم آوار شده­ بود؛ گویی برج از داخل منفجر شده ­بود.
صدها نفر در محدوده اطراف پله های ساختمان جمع شده­ بودند و آنهایی که به ورودی ساختمان نزدیک تر بودند رداهای لاجوردی، طلایی یا سیاه سه فرقه را بر تن­ داشتند. شماری از آنها زره سینه و کلاه­خود- از پیس واردرهای معبد(۹) بودند- داشتند و به شمشیر و سرنیزه مسلح بودند. طرفداران معبد تریون دربرابر کسانی می جنگیدند که رهبران و پیشگامان شان لباس ساده روستاییان و کشاورزانِ سرزمین های مرتفع شمال­غرب جنگل بزرگ را به­تن داشتند. پوست روشن و لباس های تنگ پیشروان گروه نه تنها با خادمانِ غالباً سیاه­چُرده معبد تفاوت زیادی داشت، بلکه با کسانی که در صفوف عقب ترِ نبرد قرار­ داشتند، نیز، بسیار متفاوت بود. درواقع بدنه اصلی مبارزه با معبد تریون را بومی های خودِ توراجا تشکیل می­دادند که با لباس های گشاد و لَخت به­رنگ ارغوانی و سرخ و همچنین موهای سیاه و بلندی که پشتِ­سرشان بسته ­بودند، از سایرین متمایز می شدند.
با اینکه مهاجمان از انواع مشعل های مختلف استفاده می کردند؛ اما آتشی که داشت محله های آن حوالی شهر را ازبین می برد، ربطی به مشعل ها نداشت. در-واقع قطعاً نمی­شد گفت که چه­چیزی این آتش سوزی را به راه انداخته­است. فقط به­نظر می آمد که این اتفاق به­نفع کشیش ها تمام می­شود! و همین باعث می شد دلسوزی هایی که به­حال معبد می شد، به خشم و غضب منجر شود.
همین خشم، انگیزه لازم را به الدیسیان(۱۰) می داد تا بدون معطلی معبد را ازبین ببرد. روزی که او تازه به توراجا رسیده ­بود (زمانی که توانست بر حیرتش، مبنی بر زیستن آن همه جمعیت در یک­جا، فائق آید)، به این فکر افتاد که به­تدریج بر ساکنان شهر تاثیر بگذارد تا کشیش ها و افراد تحتِ­امرشان را از شهر بیرون کنند؛ اما با این اتفاق ناگوار، که خیلی از بومی های شهر و حتی بعضی از کسانی که به­دنبال او آمده ­بودند، در آن ازبین رفته­ بودند، نه پشیمانی و ندامتی در دل او مانده­ بود نه دلسوزی و ترحمی.
او همان طور که به­طرف پله های معبد قدم برمی داشت با حالتی آشفته فکر می کرد که، من با امید تعلیم و موعظه به این شهر اومدم تا مردم رو به­راه دیگه ای ببرم؛ اما اونا این بلا رو سرِ ما آوردن!
جمعیت بدون اینکه الدیسیان را ببیند، راه بر او باز کرد. هرکس که قدرت درونی او (قدرت نفالم(۱۱)) را لمس کرده ­بود می توانست متوجه حضورش شود. جمعیت وقتی فهمید چیزی به ذهن او رسیده، متوقف شد.
الدیسیان مُسبب ویرانی های تا آن ­زمان معبد نبود؛ بلکه کارهای ناپخته برخی پیروان دوآتشه اش مثل روموس(۱۲)- یکی از رهبران پارتایی(۱۳)- باعث این خرابی ها شده ­بود. روموس در واقع یکی از چند یار الدیسیان بود که در رشد قدرت درونی اش پیشرفت خوبی داشت. شهر پارتا بعداز روستای خودِ الدیسیان یعنی سرام(۱۴)، دومین جایی بود که معجزه عطیه الدیسیان را به­خود دیده بود؛ اما برخلاف سرام که الدیسیان را همچون یک آدمکش و هیولا از خود رانده ­بود، اهالی پارتا با آغوش باز با او برخورد کرده­ بودند و عقاید ساده، اما صادقانه او را پذیرفته ­بودند.
الدیسیان نمای یک پیامبر جنگجو نبود، آن طور که در افسانه ها آمده ­بود. او نه مانند رهبر کلیسای جامع نور (فرقه رقیب معبد) فرشته گون و جوانی فناناپذیر بود و نه چون پریموس(۱۵) که حالا افرادش منتظر خشم و غضب او بودند، پیر مونقره ای به­ظاهر خیرخواهی بود. الدیسیان ال دیومد(۱۶) برای کِشت و کار با خاک به این دنیا آمده ­بود. آرواره ای مربعی­شکل و چهره ای زمخت داشت که ریش کوتاهی بر آن خودنمایی می کرد. به خاطر کار سخت روزانه، بدنش قوی و ورزیده بود، و جز آن، ویژگی قابل­توجه دیگری نداشت. موهای خاکستری­اش آشفته و ژولیده تا گردنش پایین آمده ­بود و هر کاری برای مرتب­کردنش انجام داده­ بود در شلوغی و هرج­ومرج آن شب به­ باد فنا رفته بود. الدیسیان پیراهن و شلوار ساده قهوه ای­ به­تن و چکمه های کهنه ای به­پا داشت. او جز چاقویی که درمیان کمربندش فرو کرده ­بود، اسلحه دیگری با خود نداشت؛ چرا که خود می توانست از هر تیغ برنده و هر تیر سریع و دقیقی، کشنده تر باشد. حتی از لشکر پیس واردرها، که همان لحظه از بالای پله ها به­سمتش آمدند. پشت­سر آنها کشیشی از مکتب دیالون با حالتی آمرانه فرمان هایی صادر کرد.
الدیسیان تنفر خاصی از آن کشیش نادان نداشت، چرا که می دانست او فقط دارد فرمان مافوقش را، که جایی درون ساختمان معبد پنهان شده ­است، اجرا می کند؛ به­هرحال هم جنگجوها و هم کشیش تاوان وفاداری عمیق­شان را به آن فرقه ملعون پس می دادند.
الدیسیان صبر کرد تا نگهبان ها تقریباً آن قدر جلو بیایند که بتوانند از سلاح شان استفاده کنند. بعد کمتر از پلک برهم­زدنی همه آنها را به جهات مختلف پرتاب کرد. بعضی ها به ستون های بالای پله ها خوردند، طوری که صدای شکستن استخوان های شان به­گوش رسید. برخی دیگر به­طرف خودِ درب های برنزی پرتاب شدند و همان جا به شکل توده هایی مچاله بر زمین افتادند. تعداد اندکی هم به­شدت جلو پای جماعت منتظر بر زمین افتادند. جمعیت با مشاهده این صحنه که نمایش قدرت رهبرشان بود، فریاد شادی سَر دادند.
کمان­داری که کنار کشیش ایستاده­ بود، تیری شلیک کرد. این اشتباه ترین تصمیمی بود که می توانست بگیرد. اخم های الدیسیان درهم رفت و این تنها نشانه بیرونی خاطرات تلخی بود که در آن لحظه از ذهنش گذشت. او دوباره به­یاد مقاومت دوستش، آکیلیوس(۱۷)، دربرابر لوسیون(۱۸) شیطان­صفت افتاد. شیطانی که در نقاب و ظاهر پریموس، برای به­ انحراف­کشیدن مردم و تسلط بر نژاد بشر، تریون را به­وجود آورده ­بود.
خاطره پرتاب تیر آکیلیوس هنوز چنان زنده بود گویی همان لحظه اتفاق افتاده ­است. پرتابی که به خواست لوسیون تغییر­ مسیر داد و گلوی خود آکیلیوس را ازهم درید.
حالا الدیسیان هم با تیری که به­سویش پرتاب شده ­بود، همین کار را کرد. تیر بدون معطلی تغییرجهت داد و به عقب برگشت. کماندار ماتش برده­ بود! هدف تیر، الدیسیان نبود.
تیر به­گونه­ای از سینه کشیش گذشت که انگار دارد از میان هوا می گذرد؛ سپس به حرکتش ادامه داد و همچنان سرعتش بالا رفت تا درنهایت به دری برخورد کرد که علامت دایره ای شکل مفیس را بر خود داشت. در آنجا به خواست و اراده الدیسیان، تیر در مرکز دایره و درست در عمق آن جسم فلزی فرونشست.
همه این اتفاقات چنان سریع روی داد که تازه آن موقع بدن کشیش به لرزه افتاد. کشیش صدای غرشی از خود بیرون داد و نه­تنها از زخم بدنش بلکه از دهانش نیز خون فوران کرد. چهره اش بی حال شد، به جلو افتاد و با دست و پایی سست و درهم­پیچیده از پله ها به پایین غلتید.
کمان­دار سلاحش را انداخت و شگفت زده و با ذلت روی زانوانش نشست و در انتظار حکمی ماند که از الدیسیان انتظار داشت.
آرامش مرگ­باری بر فضا حاکم شد. الدیسیان به­سمت نگهبان رفت. پشتِ سر جنگجوی زخمی، بقیه مدافعان معبد با چهره هایی سرسخت درپی این بودند که دوباره منظم و جمع شوند. خون چندتن از پیروان جسورتر الدیسیان زمین منطقه را پوشانده بود که نشان می داد پیس واردرها قصد کرده اند کسی را زنده نگذارند.
الدیسیان استوار و مصمم دستش را روی شانه نگهبانی که زانو زده ­بود، گذاشت. سپس با صدایی تندّروار گفت: «بذارین دست­کم این یکی برای نمونه، نجات پیدا کنه.» سپس رو به سایر پیس واردرها گفت: «بقیه می تونن تو جهنم به پریموس شون ملحق بشن.»
حرف هایش نگهبان های مسلح را برآشفت. آنها نمی دانستند که الدیسیان، لوسیون را کشته ­است. این واکنش­ها برای الدیسیان تازگی نداشت. تنها حدسی که می زد این بود، که احتمالاً هنوز خبر غیبت بی دلیل پریموس به معابد دورتر نرسیده است. ظاهراً کشیش های اعظم همه نشانه های این فاجعه را از دارودسته خودشان پنهان کرده بودند؛ اما الدیسیان می خواست کاری کند که به­زودی کل جهان از واقعیت باخبر شوند.
اما این موضوع برای کسانی که در توراجا بودند اهمیتی نداشت. بعداز آن شب، تریون برای بسیاری از محلی های توراجا همانند نام الدیسیان، به واژه ای نفرین­شده تبدیل می شد.
الدیسیان نگاهی به نگهبان ها و کشیش ها انداخت و گفت: «شما خون های زیادی ریخته­ ین. حالا باید به همون اندازه تاوان پس بدین.»
ناگهان یکی از پیس واردرها به نفس نفس افتاد. شکافی روی گلویش باز شد و... خون از میان آن بیرون زد. پیس واردر سعی کرد با دست جلو خون ریزی را بگیرد؛ اما دستش هم به­شدت خون­ریزی کرد. پارگی ها و شکاف های دیگری در بدنش پیدا شد. انگار شمشیری نامرئی داشت بدنش را در جهات مختلف پاره­پاره می کرد. از هر شکاف خون های بیشتری جاری می شد.
اطرافیان مرد کم کم عقب نشینی کردند؛ اما یکی پس­از دیگری دچار همین بلا شدند، البته با زخم ها و بریدگی های متفاوت. حتی از زیر زره های سینه، باشلق ها و کلاه خودهای شان نیز خون بیرون می زد.
سرانجام نفر اول بر زمین افتاد. چاله قرمزرنگی به­اندازه کاسه سر مرد، داشت زمین مرمرین زیرپایش را به خون می آلود. بلافاصله پس­از او، نفر بعدی به زمین افتاد... و سپس تعداد زیادی از نگهبان ها و کشیش های معبد به زمین افتادند. آنها به بلایی صدبرابر آنچه بر سر افراد الدیسیان و حتی قربانیان پیش­از آنها آورده بودند، دچار شدند. از آن گروه (که الدیسیان با ناراحتی نگاه شان می­کرد) حتی یک نفر هم زنده نمانده ­بود.
پیس واردرهای مدافع قسمت های دیگر نیز ناگهان روحیه شان را باختند و کم کم دسته شان را رها کردند. کشیش ها نیز سعی نمی کردند جلو آنها را بگیرند؛ چرا که خودشان هم از قدرت فراواقعی آن شخصیتِ تنها که به نظر بسیار عادی و معمولی می آمد، هراسان شده ­بودند.
جمعیت دوباره از مشاهده این صحنه که بی شک نشانه پیروزی مطلق بود، فریاد شادی سَر دادند و به جلو خروشیدند. بقیه پیس واردرها نیز محاصره شدند و همان طور که الدیسیان اعلام کرده ­بود، هیچ رحمی به آنها نشد. الدیسیان از مقابل این درگیری وحشتناک گذشت. او بیشتر به فکر اتفاقات درون ساختمان معبد بود. پیس واردها و کشیش های دون پایه اهمیت چندانی نداشتند. خطر اصلی در خلوتگاه کشیش اعظم انتظار او را می کشید. کشیش اعظم کسی بود که مستقیماً به پریموس پاسخ می داد و بنابراین به تمام حقایق مربوط به خاستگاه و اهداف معبد تریون واقف بود.
حالا سه در مقابل الدیسیان بود. قوچ مکتب دیالون، حلقه مفیس و برگ نشانه مکتب بالا(۱۹) مقابل چشمانش بود. تیری که او به­سوی کشیش روانه کرده بود، هنوز روی درِ میانی بود. با اینکه می دانست این در از داخل قفل شده است؛ اما قصد داشت از همان در وارد ساختمان شود.
صدای ناله لولاهای در بلند شد. کل سازه در طوری می لرزید انگار می خواهد از درون متلاشی شود؛ اما درنهایت در به داخل پرتاب شد و چنان با شدت تاب خورد که دوتا از لولاهایش از دیوار سنگی جدا و در به یک­طرف آویزان شد.
الدیسیان احساس کرد چند نفر از افرادش دارند سایه­به­سایه دنبالش می آیند. در اینجا دیگر نمی توانست جلو آنها را بگیرد. همان طور که نتوانسته بود جلو پیس واردرها را بگیرد. آنها زیادی در انتقام و تلافی گری فرو رفته بودند.
این فکر ناگهان الدیسیان را آزرد. او دلیل خشم و غضب آنها را می فهمید. حدود دو هفته پیش که او، برادرش مندلن(۲۰)، دوست شان سرنتیا(۲۱) و اهالی شهر پارتا به توراجا آمده ­بودند، مسافرانی خسته و مات و مبهوتِ مناظر اطراف بودند. الدیسیان در آن زمان قصد داشت عطیه اش را برای کسانی که مایل اند از آن بهره ببرند، در صلح و آرامش آشکار کند؛ اما از همان ابتدا معبد تریون به­گونه­ای با آنها برخورد کرده ­بود گویی دسته افعی ها درمیان شان مسکن گزیده ­است.
دو روز پس­از اینکه در بازار شهر مردم را دور خودشان جمع کرده بودند، نگهبانان توراجا سر رسیدند و پیروان الدیسیان را به زور از شهر بیرون راندند و خودش را نیز در مکانی مخفی بازداشت کردند. هیچ توضیحی داده ­نشد؛ اما خیلی زود معلوم شد که فرمان این کار مستقیماً از معبد صادر شده­ است.
الدیسیان تا آن موقع فکر می کرد ممکن است در توراجا هم مانند پارتا با او برخورد کنند. البته شاید هم این دو شهر بیش از آنچه او تصورش را کرده بود، به­هم شباهت داشتند؛ آخر در پارتا هم افراد تریون به او حمله کرده بودند. به فرمان کشیش اعظم مفیس (همان مالیک(۲۲) روانی) دوستانش وحشیانه کشته شده ­بودند و خودش هم نزدیک بود به عنوان یک زندانی بیچاره بازداشت شود.
فریادی از پشتِ­سرش بلند شد و رشته خیال پردازی هایش را پاره کرد. الدیسیان برگشت.
جنازه دو نفر روی زمین کاشی فرش افتاده­ بود و سه نفر به­شدت زخمی شده ­بودند. ستاره های کوچک فلزی از گلو، سینه و قسمت های دیگر بدن شان بیرون زده ­بود. کشته ­شده ها از اهالی پارتا بودند. ازبین­رفتن افراد دیگری از پارتا، که بدون اینکه الدیسیان بخواهد او را تا اعماق جنگل دنبال کرده بودند، به­شدت او را متاثر کرد.
با حالتی غضبناک یک موج هوای متراکم به داخل تالار ساختمان فرستاد. عملش دقیقاً به­موقع بود؛ چراکه با این کار حجم جدیدی از ستاره های فلزی درمیان راه متوقف شد؛ انگار ستاره ها از جایی میان دیوارها پرتاب می شدند. با این کارِ الدیسیان، بیشتر ستاره های مرگ بار بدون اینکه به کسی آسیبی برسانند، به زمین افتادند. الدیسیان کاری کرد که تعدادی از آنها به شیارهایی که از آن آمده بودند، بازگردند، تا از پرتاب ستاره های دیگر جلوگیری شود. او پس­از پایان­دادن به این کار به­سمت زخمی­ها شتافت.

۲

در اطراف مندلن زمزمه هایی بلند شده ­بود. او که قادر بود سخنان قربانیان را بشنود، کاملاً به حقیقت وحشتناک آن مکان آگاه بود.
با خود فکر کرد، خیلی! اشتباهات خیلی زیادی این­جا اتفاق افتاده. فقط همین مکان، تعادل رو کُلی به­هم می زنه.
مندلن درک دقیقی از مفهوم «تعادل» نداشت؛ اما می دانست که اتفاقات وحشتناکی که در گوشه­و کنارهای درونی معبد، درچند سال گذشته، پیش آمده، قطعاً به این مفهوم آسیب زده­ است.
این موضوع حتی از کشتارهایی که آن شب اتفاق افتاده ­بود، نیز، بیشتر آزارش می داد؛ هرچند که تاثیر آن همه مرگ­ومیر هم حال خوبی برای او نمی گذاشت.
ازطرفی موضوع لیلیت یا لیلیت هم بود. کسی که خودش، سرنتیا و دردناک تر از همه، الدیسیان، او را می شناختند.
سرنتیا مثل یک گربه ناآرام این طرف و آن طرف می رفت و چشمانش دائماً به دری بود که برادرِ مندلن آن را قرص و محکم پشت­سرش قفل کرده­ بود. باوجود حریقی که در بقیه قسمت های ساختمان برپا شده­ بود و درنهایت به آنجا هم می رسید، بقیه پیروان الدیسیان مشتاقانه درتمام تالارها پخش شده بودند و همان طور که پیش می رفتند تزئینات و وسایل مجلل را ازبین می بردند. مندلن که می دانست هنوز به پیروزی کامل نرسیده اند، بادقت به صداها گوش می داد، حتی به صدای کشیش ها و پیس واردرهای مرده. البته کاری به مورلوها نداشت؛ چرا که آن موجودات خیلی وقت پیش مرده ­بودند و صدایی از آنها بیرون نمی آمد. باتوجه تمام گوش خوابانده بود و روی صداهایی تمرکز می کرد که به­گمانش مهم تر از بقیه بودند.
مندلن با حالتی تاسف بار با خود فکر می کرد، ما چه آدم­های ساده ای بودیم؛ چندتا برادر کشاورز تو یه دهکده کوچیک، و سرنوشت مون این بود که با کشت و زراعت و پرورش دام ها زندگی مون رو بگردونیم. بله، مقصر تمام این اتفاقات لیلیت بود. او بود که در درگیری ماوراءزمینی میان اهریمن ها و فرشته ها بر سر یک سنگ کوچک مسخره که آن را سنکچواری(۲۷) نامیده­ بودند، الدیسیان را عروسک دست نشانده خود کرده ­بود.

دنیای مندلن!

او به­هیچ­وجه خود و برادرش را قهرمان بشریت نمی دانست؛ اما الدیسیان در نقشی قرار گرفته ­بود که حالا دیگر نمی توانست به آن بی اعتنا باشد. ظاهراً تقدیر و سرنوشت همه­چیز بستگی به انتخاب و تصمیم گیری او داشت. مندلن تنها می توانست سعی کند کنارش حضور داشته ­باشد و هر کمک و حمایتی که می تواند، دراختیارش بگذارد.
حسی از یک پیشگویی عمیق ناگهان رشته افکارش را پاره کرد. همه صداها قطع شد، جز یک­صدا که متعلق به مرده­ها نبود. صدایی قوی تر و زنده تر که همان طور که مندلن را در دگرگونی اسرارآمیزش هدایت می کرد، به همان اندازه هم به او آرامش می داد.
صدا گفت: مراقب دست های آن سه­نفر باش. آنها همه­چیز را می ربایند و در مشت های مهلک شان خُرد می کنند.
ابروان مندلن با شنیدن این پیامِ مبهم درهم رفت. این پیام چه آگاهی معناداری در خود داشت!
با انرژی زیادی که چند روزی بود کسی از او ندیده بود، فریاد زد: «سرنتیا! با همه تون هستم! از مجسمه فاصله بگیرین.»
اما دیگر دیر شده ­بود. همه آن پیکره های غول پیکر که جان گرفته ­بودند، به جلو خم شدند. پتک سنگینِ بالا بر دو تن از اهالی توراجا فرود آمد و آنها را له کرد. دیالون لبه یکی از لوح هایش را به یک پارتایی بیچاره کوبید.
مفیس... مفیس، زنی را در چنگ آورده بود و به­شدت او را می چلاند؛ حتی حال مندلن هم از دیدن نتیجه وحشتناک آن کار داشت به­هم می خورد.
مجسمه ها با صدای ساییدن سنگ ها به­روی­هم، که صدایش در آن تالار بزرگ چون ناله دسته جمعی مردگان به­گوش می رسید، میان مهاجمان فرود آمدند. جماعتی که تا آن زمان آن قدر مطمئن بودند، حالا به­سمت درهایی که از آن آمده­ بودند، عقب نشینی کردند؛ اما در ها هم حالا دیگر بسته بود... که البته کار الدیسیان نبود.
وقتی دیالونِ غول پیکر نگاه بی احساسش را رو به مندلن برگرداند، او با صدایی بریده­بریده گفت: «لیلیت!» دیالون غول پیکر پتکش را بالا برد و مندلن فریاد زد: «قطعاً لیلیته!»
***
الدیسیان با چشم ها و حواسی کاملاً هوشیار و آماده، در عبادتگاه خالی قدم برمی داشت. تندیس های دوجنسه دیالون به الدیسیان نگاه می کرد و او در این فکر بود که تصاویری که قرار است مهربان و نیکخواه باشند، بیش از هرچیزی مسخره و استهزاءآمیزند.
الدیسیان با حالتی عبوس در فکر بود؛ تو چه اهریمن بزرگی هستی، دیالون؟ اسم واقعی­ت چیه؟
در تالارهای بیرونی، مشعل هایی که در تورفتگی دیوار قرار داشتند همه چیز را خوب روشن کرده­ بودند؛ اما در اینجا فقط چند چراغ­نفتی گرد که از سقف طاقی شکل آویزان بود، کمی نور به محیط می­داد. همین. ازطرفی، مسیر پیشِ­رو تاریک تر هم بود و به نظر می رسید حدود چهار پنج متر جلوتر، تاریکی مطلق باشد.
الدیسیان همچنان پیش می رفت. با بی اعتنایی از کنار و زیر تندیس های عظیم گذشت و وارد گذری شد که می دانست او را به لیلیت می رساند.
همان طور که خودِ لیلیت می خواست!
به نظر می رسید آن ظاهر زیبا و اشرافی که اولین ­بار چشمان او را صفا داده­ بود هنوز در ذهنش زنده و سرحال باقی­ست و حتی پی­بردن به آن حقیقت وحشتناک و خیانت پس­از آن نیز تغییری در آن ایجاده نکرده ­است. آن طره های بلند و پر-پشت طلایی­رنگ که اغلب اوقات آنها را همانند زنان اشرافی بالای سرش آرایش می داد، آن چشمان سبز زمردین و درخشان، آن لب های باریک و زیبا... هرگز از فکر و خیالش بیرون نمی رفت.
اما در کنار آنها خاطره کابوس وار یک زن اغواگر غیربشری، موجودی با بدن فلس دار، خارهای اهریمنی به جای مو و دُمی شبیه خزندگانی که به آنها شباهت داشت، نیز در خاطرش مانده ­بود.
زیرلب گفت: «لیلیا...» نامی که هم دشنام و لعنت با خود داشت و هم میل و آرزو. «لعنت به تو، لیلیت!»
چیزی به­سرعت از روی پایش رد­ شد. الدیسیان از جا پرید. البته نه از ترس، بلکه به این خاطر که متوجه آن نشده­ بود. سپس از کنار چشم نگاهی به او انداخت؛ فقط یک عنکبوت بود، البته عنکبوتی بسیار بزرگ. روبه­رو­شدن با یک عنکبوت در آن مکان خیلی هم دور از ذهن نبود. الدیسیان فوراً آن را فراموش کرد و به فکر جانوران بسیار بزرگ تر و مرگ بارتر افتاد.
آخرین چراغ های نفتی ضعیف هم ازنظر دور شد. تاریکی بر همه­جا حکم فرما شد. او می دانست که همه اینها نمایشی برای اوست. او در اینجا به جست­وجوی چیزی آمده ­بود که شر و بد می پنداشتش و بنابراین آنها نیز داشتند فضا را برایش آماده­ می کردند. درواقع این ماجرا برای آنها یک بازی بود و دانستن این موضوع الدیسیان را بیش­تر می­آشفت. خون های ریخته شده هیچ اهمیتی برای آنها نداشت؛ حتی به خون کسانی که با اشتیاق و تعصب خدمت شان را کرده ­بودند، نیز اهمیت نمی دادند.
چیزی روی صورتش آمد. با دستش بر آن زد و بعد احساس کرد جانور ریز دیگری آهسته بر پشت دستش راه می رود. با این فکر که آن هم یک عنکبوت است، جانور را از روی دستش پس زد.
وقتی احساس کرد دارد از این بازی اذیت می شود، درخواست نور کرد.
اولین باری که توانسته بود این کار را انجام دهد، درواقع به دلیل وجود لیلیت بود، که البته بعداً متوجه این موضوع شد؛ اما حالا دیگر این کار برایش مثل نفس-­کشیدن آسان بود. تابش سفید کم­رنگی که فراخوانده بود، قدرتی را که باید، نداشت. گوی درخشان، در آن تالار سنگی، به­سختی دو متر جلوتر را روشن می کرد. الدیسیان می توانست فراتر از آن را احساس کند؛ اما غریزه درونی اش می گفت که باید به چشم هم آن را ببیند.
اگر تمرکزش را بر گوی بیشتر می کرد، می توانست نورش را بیشتر کند؛ اما با این کار تمرکزش بر محیط اطراف پایین می آمد. این مبارزه مثل مبارزه با لوسیون نبود. دستاوردهای الدیسیان در مبارزه با لوسیون به همان اندازه که به توانایی های طبیعی اش مربوط می شد با خشم و غضبش نیز ارتباط داشت. او باید با احتیاط کامل قدم برمی داشت، چرا که مکر و فریب لوسیون با نیرنگ های خواهر اهریمنی اش قابل­مقایسه نبود.
پیش­رفتن در تالار بیشتر از آنچه باید، طولانی شده ­بود، دست­کم طبق برآوردهای حسی الدیسیان. او خیلی زود متوجه می­شد که این یک توهم بوده­است یا واقعیت! لیلیت بیش از آن الدیسیان را منتظر نمی گذاشت.
الدیسیان احساس کرد چیزی شبیه یک چنگال در پوست پشتِ گردنش فرو-رفت. از ته دل فریادی کشید و با دستان لرزانش آن حشره خزپوش چندپا را از خود دور کرد.
موجود بندپا به­سرعت از میدان نور خارج شد. الدیسیان همان طور که داشت پوست گردنش را که می سوخت، می مالید، متوجه شد که مسیر پشت سرش هم تاریک شده­ است؛ نور تالار به­کلی از میان رفته­ بود.
زخمش به زُق زق افتاد. از اینکه چیز پیش پاافتاده ای مثل یک عنکبوت توانسته بود در لایه های دفاعی او رخنه کند، خودش را سرزنش می کرد. حتی مورلوها و تا اینجا، لیلیت هم، موفق به این کار نشده ­بود.
یا... شده ­بود؟
الدیسیان اراده اش را بر زخمش متمرکز کرد و به­سرعت آنچه را آن جانور در او به­جا گذاشته بود، ازبین برد و سپس جای زخمش را به­طور کامل التیام داد. او باید به خاطر این حقه از مالیک ممنون باشد. او دیده ­بود که مالیک قبل از رسیدگی به خودِ زخم، تیر اکیلیوس را از پشت خود درآورده بود.
اما وقتی از رسیدگی به زخمش فارغ شد، یک دسته حشره چندپا با دندان و پنجه های تیز به­سویش روان شدند. او که در مزرعه بزرگ شده ­بود، به همه نوع حشره و خزنده عادت داشت، اما تا آن زمان چنین موجوداتی ندیده بود. آنها با هدفی شوم و پلید و با تمام سرعتی که در توان داشتند به جاهای مختلف بدن او حمله ور می شدند. حتی از روی لباس و چکمه نیز او را نیش می زدند و بقیه حشره ها هم روی بقیه حرکت می کردند تا در بدن او جایی برای حمله بیابند.
واکنش الدیسیان در ابتدا کاملاً مثل یک انسان بود. زیرلب فحش می داد و با تمام سرعتی که می توانست سعی می کرد آنها را از خود دور کند؛ اما عنکبوت ها حتی به دست های او، که می خواست آنها را پرتاب کند، نیز، می چسبیدند و تلاش هایش را عبث و بیهوده می کردند. در یک چشم به هم زدن تمام بدن الدیسیان با دسته حشرات پوشیده شد.
سپس توانست عقل و منطقش را حاکم کند. درحالی که سعی می کرد چیزی از آن حشره های ریز فرو نبرد، نفس عمیقی کشید و روی گوی شناور متمرکز شد.
و سرانجام گوی آتشین زبانه کشید و هزاران بار بزرگ تر از پیش شد. هم­زمان گرمایی وجود الدیسیان و حشرات ناخوانده را فراگرفت.
گرما الدیسیان را فقط گرم کرد، اما عنکبوتیان را به­کل سوزاند.
حشرات خیلی سریع زیر آن سوزش بی­رحم خشک شدند. فریادهای گوش- خراش (که یک جورهایی شبیه فریادهای انسانی بود) به گوش های الدیسیان هجوم آورد. ابتدا یکی­یکی و سپس صدتاصدتا لاشه سوخته ریز از حشرات به کف سنگی زمین افتاد.
سپس الدیسیان که بیش از گرما، داشت از تلاش و تقلایش عرق می ریخت، حرارت گوی را پایین آورد و آن را به سطح قابل­تحملی رساند. سپس بویی در اطرافش بلند شد که بیش از آنکه برایش یادآور سوختگی باشد، خرابی و پوسیدگی را به­خاطرش می آورد. الدیسیان لگدی به یک کپه حشره زد و خاکسترشان را در هوا پراکند.
اما پایش که دوباره به زمین رسید جاپای محکمی نیافت؛ بلکه طوری در سنگ­فرش فرورفت، گویی در آب فرو می رود.
ناگهان حضور آنی یکی از شیاطین را احساس کرد، گرچه دیگر دیر شده بود. چیزی پای او را، که داشت در زمین فرو می رفت، گرفت و سعی کرد او را کاملاً به درون زمین بکشد. صدای بم و آهسته خنده شریرانه ای در تالار پیچید.
درست در مرز روشنایی گوی، چیزی شکل گرفت که به نظر الدیسیان به سری عجیب­وغریب و غیرانسانی شبیه بود که از خود سنگ به وجود آمده­ بود. شکافی دهان باز کرد و به­ شکل خنده­ای حیوانی و زننده، رو نشان داد.
با حالتی حریصانه گفت: «می خوام...» و بعد دوباره به خنده آرامَش ادامه داد.
چیزی که پای الدیسیان را چسبیده­ بود، او را به­سمت آن دهان، که مدام بازتر می­شد، می کشاند. بالای دهان، دو شکاف کوچک تر دیگر نیز باز شد و چیزی شبیه چشم شکل گرفت.
جانور با سرخوشی غرید: «گرسنمممممه... می خووووووام...»
الدیسیان سرانجام پس­از اینکه از حیرت درآمد، دندان هایش را به­هم فشرد و به­جلو خم شد. اهریمن دوباره به­آرامی خندید. شاید فکر می کرد طعمه اش قصد دارد این ماجرا را زودتر تمام کند. البته الدیسیان همین قصد را هم داشت؛ اما نه آن طور که اهریمن می خواست.
مشت محکمی بر زمین شُل و رَونده کوبید. قدرت نفالم او را قادر ساخت موجی از هراس، همان طور که عنکبوت ها به­سویش فرستاده بودند، به­سوی مهاجم عجیب­وغریب بفرستد. الدیسیان واقعاً نمی دانست نقشه­ای که در سر دارد موثر واقع می شود یا نه. او فقط می دانست که با متمرکز­کردن نیرو و اراده اش به روی یک هدف مشخص همیشه جان خود را نجات داده ­است.
زمانی که موج آن نیروی ناب به اهریمن رسید، نعره ای از خشم و درد از او برخاست. دهانش به­طرز وحشتناکی درهم کشیده ­­شد و چشمانش خیره ماند.
بی دلیل غرید: «گولاگ(۲۸) می کُشه...»
دیوارها به­ الدیسیان هجوم آوردند و او فهمید که تمام محیط پیرامونش به اجزای آن موجود شیطان صفت تبدیل شده است.
وقتی سنگ ها به او فشار آوردند، ناله دردناکی سَرداد. به دیوارها میخکوب شده ­بود و احساس می کرد استخوان هایش دارد خرد می شود. داشت تسلیم نابودی می­شد؛ اما یک­بار دیگر سیمای آن زن دربرابر چشمانش ظاهر شد. زیبا اما هیولاوَش! که شکست­خوردن او را به­سخره گرفته ­بود.
الدیسیان تمام عضلاتش را منقبض کرد و سپس نیرویش را آزاد کرد و به جلو راند و فشار آورد... و سرانجام پیروز شد. دیوارها تاحدی از او فاصله گرفتند که دست هایش سرِجای خود قرارگیرد، سپس با تمام توان دیوارها را به عقب هل داد.
صدایی از گولاگ بیرون ­آمد که الدیسیان حدس می زد از سرِ شگفتی و حیرت باشد. احتمالاً تا آن موقع کسی نتوانسته بود از دست آن هیولا نجات پیدا کند.
الدیسیان از شانسش بهره جست، دست دراز کرد و سنگ های روان را در دستانش گرفت. سنگ ها می توانستند از میان انگشتانش سُر بخورند؛ اما نیروی نفالم باز هم بر نیروی گولاگ پیروز شد. به نظر الدیسیان، اهریمن به ماری بدون استخوان شباهت داشت که در چنگ او پیچ وتاب می خورد و راه گریزی نداشت.
الدیسیان با تقلید صدای او گفت: «گولاگ هنوز گرسنه س؟»
جانور کاملاً گیج شده ­بود؛ یا هنوز به قدرتش اطمینان داشت یا آن قدر کودن بود که تشخیص نمی داد با انسانی معمولی طرف نیست. الدیسیان امیدوار بود مورد دوم باشد؛ اما نمی توانست مورد اول را هم ازنظر دور دارد، پس هرچه زودتر این ماجرا را تمام می کرد بهتر بود.
او با تلاش زیاد توانست گولاگ را به­سمت خود بکشاند. زمانی که اهریمن به­طرف الدیسیان درحرکت بود، او دوباره احساس کرد نه فقط یک پا، بلکه هر دو پایش باز در چیزی گیر افتاده است.
زمانی که این اتفاق افتاد، گولاگ دوباره نعره ای حیوانی سَر داد. دیوارها و بقایای کف زمین بلند شدند و به­سمت الدیسیان باریدند. معلوم بود که می خواهند هرچه سریع تر آن طعمه سرسخت را از سرِراه بردارند. الدیسیان به طور غیرارادی نفسش را در سینه حبس کرد و به آن بخشی از وجود گولاگ که در دستانش گرفته ­بود، خیره­ شد؛ مثل پوست یا چیزی شبیه به آن بود... و این در تصمیم­گیری برای حرکت بعدی اش به او کمک کرد.
مثل قبل، دستانش را تا جایی که توانست ازهم باز کرد؛ البته این بار بخشی از آن موجود اهریمنی را در دست داشت.
مثل همان پوستی که در خیالش تصور کرده ­بود، وجود اهریمن نیز با صدای دریدن وحشتناکی ازهم­ گسیخت. گولاگ فریادی چون نعره رودخانه ای خروشان از خود بیرون داد. دیوارها و زمین این طرف و آن طرف رفتند و باعث شدند الدیسیان دستش را باز کند و بر زمین بیفتد.
اما این تمام کاری بود که اهریمن توانست انجام دهد! حمله الدیسیان او را از پای درآورده بود. شکاف بدن گولاگ باز هم بزرگ تر شد و به­سرعت درامتداد بدنش ادامه یافت. حتی زمانی که به دهان گشاد و چشم های نحسش رسید از سرعت حرکتش کاسته نشد.
گولاگ دقیقاً به دونیم شد. نیمه های وجودش مانند ژله می لرزید و ناله ای از هر دو­ نیمه بلند بود.
و درنهایت، اهریمن با غرش آخر، آب شد و ازبین رفت.
پیکرش استحکام خود را از دست­ داد. گولاگ کاملاً به مایع تبدیل شد و کف زمین را گل آلود کرد. دیوارها و سقف را لجن رقیقی پوشانده بود؛ اما جز آن، همه ­چیز در وضعیت عادی خودش بود.
زمین زیر پای الدیسیان به همان سفتی گذشته و البته کمی چسبناک بود و بویی شبیه زباله های فاسدشده به مشامش می رسید.

۳

در مکانی که مکانی نبود، هیبتی پوشیده در سیاهی از ورای محیط خالی پیرامونش به محدوده ای می نگریست که عده­ای آگاه آن را سنکچواری می نامیدند. متوجه شد درگیری وحشتناکی بر شهر توراجا سایه انداخته، و همین طور داشت پیامدهای احتمالی آن را حساب می کرد.
مرد پنهان در تاریکی رو به فضای خالی گفت: «اون داره خیلی سریع حرکت می کنه. منطقی نیس.»

- اون داره طوری که لازمه حرکت می کنه... مثه ما!

این صدا می توانست قلب خیلی ها را از تپش بیندازد؛ این صدا به معنای حضور کسی بود. مردِ مخاطبش فقط سرش را تکان داد، چرا که آشنایی­اش با صاحب صدا آن قدر قدیمی بود که حتی منحصربه فرد­بودنش نیز برایش کاملاً عادی می­نمود.
همچنین شکست نیز برایش چیز آشنایی بود و نمی خواست دوباره با آن مواجه شود. شکست مفهوم تعادل را به­خطر می انداخت و باوجود قرن ها آموزشی که برای متمرکزکردن احساساتش در درون (جایی که بتواند کنترل شان را به دست گیرددیده ­بود، اخم عمیقی به­آرامی بر چهره مرمرینش سایه گسترد.
«پس... ما باید فعال تر بشیم!»
این حرف را که زد، ناگهان چیزی شبیه چند ستاره بالای سرش برق زد. ستاره ها حرکت کردند و کم کم اندام مارگونه بزرگی را شکل دادند؛ نیمی واقعی و نیمی خیالی بود. شاید هم خیلی ها به کلی آن را افسانه بدانند.

یک اژدها!

ستاره ها با لحن طعنه آمیزی پرسیدند: «فعال تر از این­که برادر خونی ش رو آموزش بده؟»
هیبت سیاه پوش جسورانه پاسخ داد: «بله، فعال تر از اون؛ البته مندلن ال دیومد خیلی فراتر از انتظارات منه. حاضرم قسم بخورم که...»
ستاره ها گفتند: «اون مستقیماً برادر خونی توئه! آره. پس معلومه چرا اون زن، برادر بزرگ تر رو برای اهدافش انتخاب کرده. تو قدرت نهفته در وجود اونا رو حس کردی. اون زن هم بود، حس می کرد.»
مرد پاسخ داد: «مادرم هم بود حس می کرد. درست می گی. همین طور پدرمم بود، حس می کرد.» سپس با ابروانی گره خورده ادامه داد: «آره... همین طوره. پدرمم بود حس می کرد.»
ستاره ها چرخی خوردند و ناگهان از حالت آن هیولای افسانه ای بیرون آمدند و گفتند: «تا به حال از پدرت چیزی نشنیدیم!»
مرد سرش را تکان داد و تمرکزش دوباره معطوف به سنکچواری شد و گفت: «بله. و این از هر چیزی من رو بیشتر آزار می­ده.»
«بایدم همین طور باشه.» و بعد دوباره در همان هیبت قبلی کنار هم جمع شدند و گفتند: «آره. همون طور که گفتی باید نقش فعال تری داشت.»
هیبت کلاه برسر همان طور که عبای گشادش را دور خود می­پیچید، آماده رفتن شد و گفت: «آره، همون طور که گفتم! حتی اگه این اتفاق، زنده­ موندنم رو برای پدر و مادرم آشکار کنه.» گویی بیش­از آنکه با هم­صحبتِ ناپیدایش باشد، با خود زمزمه می کرد.
***
مندلن انتظار داشت بمیرد. او که می دانست نمی تواند آن قدر سریع بدود که از برخورد چکش جان سالم به در برد، همان طور افتادن آن را تماشا کرد. هیچ یک از آن کلمات، به آن زبان عجیب و غریبی که در خواب یاد گرفته ­بود، به ذهنش نرسید. مرگی دلخراش تا چند لحظه دیگر در انتظارش بود. با اینکه سعی می کرد مثل خیلی از لحظات شوم دیگری که آن روزها برایش پیش آمده بود، از آن تصور فاصله بگیرد و به آن بی اعتنا باشد؛ اما دچار احساس غم و درد جانفرسایی شد.
او قبلاً فکر می کرد سرنوشت دیگری در انتظارش باشد.
کسی با او برخورد کرد. درست زمانی که چکش دیالون بر کف مرمرین زمین کوبیده شد، هر دو نفر به کناری غلتیدند. برخورد چکش بر زمین شکافی به طول پنج شش متر در سنگ خرد­شده زمین ایجاد کرد.
سرنتیا بود که در گوش مندلن زمزمه کرد: «دفعه بعد به جای خیال­بافی، تکون بخور.» و قبل از اینکه مندلن بخواهد تشکری از او بکند، از جا جست، که البته بی دلیل هم نبود.
پیکره دیالون به­سمت سرنتیا چرخید و با اینکه نمی شد چیزی از چهره اش خواند، اما انگار از دست سرنتیا برای ربودن طعمه اش، خشمگین بود.
سرنتیا با نیزه اش هدف گیری کرد و آن را با دقت بالایی (که به خاطر نیروهایش بود) پرتاب کرد. درست مثل تیری که الدیسیان به سینه آن کشیش زده بود، نیزه نیز در سینه آن پیکره غول پیکر فرو رفت.
مندلن ابتدا فکر کرد حرکت قهرمانانه سرنتیا راه به جایی نبرده­ است؛ چرا که دیالون داشت با شکاف روی سینه­اش، بدون هیچ ناراحتی و مشکلی راه می رفت؛ هرچه بود آن پیکره یک سنگ متحرک بود.
اما چیزی نگذشت که شکاف های باریکی، به­سرعت، از سوراخِ تیر، در سرتاسر بدن هیبت سنگی گسترش یافت و این اتفاق آن قدر ادامه پیدا کرد تا کل بدن مجسمه با چیزی شبیه تور پوشیده ­شد. وقتی هیبت سنگی چکشش را بلند کرد، تکه هایی از بدن غول­پیکرش جدا شد.
سرنتیا با فریاد به کسانی که در اطراف دیالون بودند، هشدار داد. آن­ها خودشان را به موقع کنار کشیدند، چون دستی که آن وسیله مرگ­بار را در اختیار داشت در همان لحظه از بدن جدا شد. همان طور که حتی خود پیکره هم تماشا می کرد، دست و چکش هر دو به کف زمین افتادند و خرد و تکه­تکه در کل تالار پخش شدند.
بلافاصله پس­از این­که دست دیالون به فنا رفت، بقیه اعضایش نیز بر زمین ریخت. انگار که دریچه های سد را باز کرده ­­باشند، تکه های بزرگ بدن تندیس مثل باران بر زمین بارید. مجسمه سرش را پایین برد و به خرد­شدن بدنش روی زمین نگاه کرد... و سپس گردنش با صدای تقی شکست.
سرِ مجسمه پیش پای مندلن و سرنتیا بر زمین افتاد و بقایای تندیس نیز به خرده سنگ های روی زمین اضافه شد.
اما هنوز دو مجسمه غول­پیکر دیگر وجود داشت که باید با آن­ها مبارزه می کردند. دو تندیسی که وحشیانه سراسر تالار را می پاییدند و اشخاص کوچک تر را شکار می کردند. بااین­حال مندلن قدردان نیرویی بود که از انسان ها محافظت می کرد؛ زیرا آن تمثال های هیولاگونه باوجود تلاش های بسیاری که کرده ­بودند (و از زمان کشتار اولیه شان به بعد)، دیگر شانسی در مبارزه نیاورده بودند. مندلن همچنان حیران این موضوع بود که دید، دستِ مفیس قبل از اینکه به روموس و جمعی از پارتایی ها و توراجایی ها برسد، در هوا تغییر مسیر داد و برگشت. مرد ریشو (بزهکاری که به­کمک الدیسیان متحول شده و اینک راهنمای گروه بود)، به صحنه وحشت انگیز پیش رویش خیره شده بود، گویی می خواست دربرابر آن مقاومت کند.
آخر هنوز شانس این اتفاق وجود­ داشت! مندلن به این نتیجه رسید در شرایطی که همه دارند برای حفظ جان شان تلاش می کنند، دیگر وقتش رسیده که به­جای ایستادن و نگاه کردن کمکی بکند. موهبت سایه واری که به او داده شده ­بود، حالا باید به دردش می خورد.
سرانجام واژه­ها به ذهنش سرازیر شد. واژه هایی که اولین­ بار به زبانی بسیار قدیمی، و فقط در یک نظر، روی سنگی خارج از سرام دیده­ بود. واژه هایی که مندلن می دانست باید آنها را اَدا کند؛ بنابراین همین کار را کرد.
مجسمه با مشت هایی گره­کرده به مانعی نامرئی ضربه می زد؛ درواقع بعداز ضربات اول بود که چیزی جلو آن هیبت غول پیکر را گرفت. بدن مجسمه ترک برداشت و تکه هایی از آن جدا شد. انگار چیزی ناپیدا با همان خشونتی که مجسمه به گروه روموس حمله کرده ­بود، با او به مبارزه برخاسته بود.
سایه لبخندی از سرِ رضایت بر لبان مندلن نقش بست. مفیس بی اعتنا به آسیبی که دیده ­بود، حملاتش را از سر گرفت؛ اما هر ضربه آسیب بیشتر و بیشتری بر او وارد می کرد. غول بی شاخ و­دم که با نیرویی اهریمنی جان گرفته بود و پیش می رفت، انگار قرار نبود متوقف شود. نمی فهمید جادویی که مندلن به آن مسلح است، دارد او را نابود می کند.
اما روموس، در سویی دیگر، ظاهراً این را می دانست. او به همراهانش اشاره کرد آرام بمانند و صبر کنند تا ماجرا تمام شود. مجسمه مفیس قدرتمند بود و این قدرت شگرف (که خودش به کار افتاده ­بود) داشت غول را به­سرعت به وضعیت خطرناکی نزدیک می کرد. در آخر که بخش های بزرگی از مجسمه در پای آن توده شد، خود مفیس نیز سقوط کرد.
حالا تنها مجسمه بالا باقی­ مانده بود... البته اگر برجا خشکش نزده ­بود! تمثال رداپوشش، درحالی که خم شده ­بود تا با لوح هایش به سه توراجایی ضربه بزند، تلوتلو خورد و سپس سرنگون شد؛ اما مجسمه در جهتی که نیروی تعادلش ایجاب می کرد، بر زمین نیفتاد. درواقع به­جای این­که به­سمت جلو (یعنی به سمت قربانیان احتمالی اش) سقوط کند، برخلاف قانون طبیعت حرکت کرد و به عقب فرو افتاد.
تازه زمانی که مجسمه بر زمین افتاد و تکه تکه شد، دلیل نابودی ناگهانی و عجیب­وغریبش مشخص گردید. الدیسیان با چهره­ای حتی عبوس تر از چهره مندلن درمیان کپه­سنگ های مجسمه معدوم گام برمی داشت و مسیر مقابل برایش باز می شد.
مندلن از چیزی که در چشمان برادرش می دید، خوشحال نبود. او برای سرنتیا توضیح نداده ­بود که الدیسیان به جز آن دو اهریمن، با خود لیلیت هم روبه­رو می شود. اگر سرنتیا این موضوع را می دانست، سعی می کرد حتی قبل از الدیسیان به­سراغ لیلیت برود.
به­هرحال، لیلیت هم به اندازه لوسیون در مرگ آکیلیوس مقصر بود و چه بسا حتی بیشتر از او؛ چرا که لوسیون تنها عامل فیزیکی این اتفاق بود و این لیلیت بود که همه شرایط را برای آن مهیا کرده ­بود.
لیلیت کسی بود که خاطره اش، بی شک تا زمان مرگ، قلب الدیسیان را پاره پاره می کرد.
الدیسیان خیره به صحنه کشتارهایی که آن سه مجسمه به­راه انداخته بودند، نگاه کرد و گفت: «لعنت به تو لیلیت!»
خوشبختانه سرنتیا برای کمک به­سراغ یکی از مجروحان رفته­ بود و دو برادر در این فرصت می توانستند باهم صحبت کنند.
مندلن گفت: «هیچ توافقی نشد؟»
الدیسیان که همچنان به کشته­ها نگاه می کرد، گفت: «نه، هیچی. چقدر کشته...»
برادر کوچک تر دیگر چیزی نگفت. می دانست که نظرات جدیدش درباره مرگ به مذاق برادرش خوش نمی آید.
چیزی شبیه غرش شدید رعدوبرق معبد را لرزاند. الدیسیان سرش را بالا برد و چهره اش باز هم گرفته تر شد.
او از جلو مندلن رد شد و گفت: «آتیش سوزی و آسیب های دیگه کار خودشون رو کرده­ن. معبد داره فرو می ریزه.» رو به بقیه فریاد زد: «همین الان برین بیرون، کار ما این­جا تمومه.»
دستور الدیسیان چنان محکم و مطلق بود که هیچ کس ذره ای معطل نکرد. کشته ها همان جا باقی ماندند. البته نمی خواستند به آسانی آنها را فراموش کنند؛ اما نجات یافتگان می دانستند که رهبرشان بدون دلیل، دستور بیرون رفتن به آنها نمی دهد. برخی کمک می کردند مجروحان را بیرون ببرند؛ الدیسیان قطعاً در فرصت مناسب سعی می کرد آنها را شفا دهد.
مندلن نگاهش را به­سمت برادرش برگرداند. نگاه دقیق و بافراستش متوجه فشاری ناگهانی در چهره او شد.
«الدیسیان!»
«گفتم باید همه از اینجا بریم بیرون، همین حالا!» صدای الدیسیان همچنان صاف و معمولی بود، گرچه رگ گردنش می تپید.
غرش دیگری البته با صدایی بسیار آرام تر اتفاق افتاد. مندلن متوجه بالارفتن ضربه های نبض شد.
سرانجام بانهایت آرامشی که می توانست، پاسخ داد: «آره گفتی، اما درها قفله.»
«نه. دیگه قفل نیست.»

نظرات کاربران درباره کتاب فلس‌مار

بسیار زیبا.امیدوارم جلدهای بعدی هم به زودی موجود شود
در 6 روز پیش توسط
عالی بود، منتظر جلد بعدی هستم؛ مرسی از نشر ویدا و فیدیبو.
در 2 ماه پیش توسط