فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رنج مقدس

نسخه الکترونیک کتاب رنج مقدس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رنج مقدس

رمان، داستان لیلا دختری است که در تضاد بین داشته‌های خود و‌ خانواده و اجتماع متحیر مانده است. لیلا به خاطر موقعیت کاری پدرش که در مأموریت نظامی سوریه و عراق است، مجبور است دوری و سختی‌هایی را تحمل کند و تحمل این سختی‌ها و مشکلات نبود پدر، می‌شود ناهنجاری‌های برخوردی او با اطرافیانش. زندگی لیلا پر از لحظات تنهایی است و این تنهایی‌ها فرصت‌هایی برای تفکر او ایجاد کرده است. او معیارهایی را برای زندگی آینده‌اش برگزیده که شاید اجبار شرایط و زمانه، در آن نقش داشته و حالا می‌خواهد مختارانه و آزاد، مسیر زندگی‌اش را متفاوت جلو ببرد. در این داستان، خواننده، شاهد درگیری‌های شخصیت‌های داستان است که هر کدام به نوبه‌ خود، رنجی دارد که زندگی‌اش را تحت الشعاع قرار می‌دهد. «رنج مقدس» یک تابلو از زندگی افراد اطراف ماست. چه خوب، و چه بد. داستان می‌گذارد که هر شخصیتی، خودش، آنچه که زندگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار داده است دریافت کند و پیش از آنکه بخواهد تمام مشکلاتش را بر گرده‌ دیگری سوار کند، نقش خودش را در زندگی‌اش ببیند. داستان رنج مقدس، جربان همین امروز دنیای ماست که داریم در آن غلت می‌زنیم.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.66 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۵۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب رنج مقدس



رنج مقدس

نرجس شکوریان فرد





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۱

چمدان قدیمی مادربزرگ را می گذارم روی زمین و زیپش را می کشم. یکی دوجا دندانه هایش کج شده است و گیر می کند. کمی فشار می آورم. درش را باز می کنم. علی شانه اش را به در قهوه ای اتاقم تکیه داده است و لحظه ای چشم از من برنمی دارد. حالِ مسافر کوچولو را دارم که هم به سیاره اش علاقه مند است و هم مجبور است به سیاره دیگری برود. بیست سال در تنهایی خودم، دور از خانواده، کنار پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کرده ام و حالا از روبه رو شدن با آدم هایی که هر کدام رنگ و فکری متفاوت دارند می ترسم. من نمی توانم مثل شازده کوچولو از کنار فلسفه هایی که هر کس برای زندگی و کار و بارش می بافد چشم فروببندم و بی خیال بگذرم.
صبح به گل های باغچه آب داده بودم و حیاط را با این که تمیز بود، دوباره آب و جارو کرده بودم. می خواستم سیاره ام را ترک کنم و راهی شوم.
علی بالاخره سکوتش را می شکند و آرام صدایم می کند. از دنیای فکر و خیالم بیرون می پرم و نگاهش می کنم. چشمان قهوه ای درشتش را تنگ کرده، ابروها را درهم کشیده و منتظر است جوابی از من بشنود. لباس ها و وسایلم را جمع کرده ام. درِ کمد خالی ام را می بندم. کشوها را دوباره نگاه می کنم، چه زود مجبور شدم از تمام خاطرات کودکی ام خداحافظی کنم و همه شیطنت های آزادانه نوجوانی ام را پشت دیوار های این خانه امانت بگذارم و بروم؛ دیوارهای کوتاهی که به بلندی اعتماد به مردم بود.
از حالا دلم برای باغچه و درخت های میوه اش، برای ماهی های قرمز حوض بزرگش، حتی دلم برای سنگ های کف حیاطش تنگ می شود. چقدر همه اصرار می کردند پدربزرگ حیاط را موزاییک کند و من خوشحال می شدم که قبول نمی کرد. راه رفتن روی سنگ ریزه ها و رسیدگی به سبزی ها و گل ها حس خاصی داشت. انگار با پستی ها و بلندی هایشان، کف پایت را ماساژ می دهند و خستگی بدنت را بیرون می کشند؛ اما حالا این سنگ ریزه ها هم سکوت کرده اند. بُهت زده اند انگار؛ مثل من که وامانده ام.
علی مقابلم می نشیند و کمک می کند تا درِ چمدان را ببندم. یک ساک پر از لباس ها و وسایل دوست داشتنی ام را می بندم تا به کسی هدیه دهم. برایم مهم نیست چه کسی از آن ها استفاده خواهد کرد، اما می دانم که این میل و کششم به دیگر شدن، به متفاوت زندگی کردن، اصالت و عمق بیش تری دارد. باید سیاره ام را ترک کنم.
وقتی که از روی تاقچه، قاب عکس جوانی پدربزرگ و مادربزرگ را برمی دارم، حس تمام شدن مثل دردی در قلبم می پیچد و در رگ هایم جریان پیدا می کند. انگار صدای پدر بزرگ را می شنوم که می گوید: می بینی لیلاجان! تو بزرگ شدی و زیبا. ما پیر شدیم و چروکیده. قربون قدوبالات.
گل های خشک روی تاقچه ام را نگاه می کنم. با چه علاقه ای از کوه و دشت می چیدمشان و تا خشک شود عاشقانه نگاهشان می کردم، اما حالا از همه گذشته ام باید بگذرم. انگار خشکی آن ها آینده ام را افسرده می کند. مادر با چشمانی سرخ از گریه در حالی که لبخند بر لب دارد، با ظرف میوه داخل می شود. خانه را جمع وجور و کارتن ها را بسته بندی کرده تا حاصل یک عمر تعلق و دلبستگی مادر بزرگ را به دیگری بسپارد، دلبستگی ها و وابستگی ها بگذارند یا نگذارند، باید گذاشت و گذشت.
سرم را بالا می آورم. این ده روز که مادربزرگ رفته و هر روز فقط چشم دنبال جای خالی اش گردانده ام، آن قدر گریه کرده ام که سرم چند برابر سنگین تر از همیشه شده است. مادر دستش را روی زانویم می گذارد و آرام آرام نوازش می کند. از عالم خیالم نجات پیدا می کنم.
- لیلاجان! خیلی ها به خاطرحسادت و رسیدن به پول و شهرت، سختی می کشند، اما تو فشار تنهایی و سختی کاری که این جا بر عهده ات بوده متفاوت از اون سختی و رنج بی عاقبته.
با صدای تلفن همراه، نگاه همه مان می رود سمت صفحه ای که روشن شده:
- یا خدا! باباتون اومد!
دکمه وصل را می زند و روی بلندگو می گذارد. انگار دنبال کسی می گردد تا همراهی اش کند. تنهایی نمی تواند این بار را بردارد.
- سلام خانومم.
- سلام. وااای، شما خوبید؟ کجایید الآن؟
صدای مادر می لرزد. دوباره حلقه اشک چشمانش را پر کرده است.
- تازه از هواپیما پیاده شدم. یک ساعت دیگه می رسم ان شاءالله. همه خوبند؟
مادر لبش را گاز می گیرد.
- خوبیم. ببین عزیزم. شما نرو خونه.
- خونه نیستید؟
تحمل مادر را ندارم. اشکم سرازیر می شود.
- نه. طالقانیم.
مادر آرام به گریه می افتد. صورت سفیدش قرمز می شود. گوشه چشمانش چند چروک ریز نشسته و با حالت صورتش کم و زیاد می شوند.
پدر هر بار که می رود، چشم انتظاری های مادر آغاز می شود. انتظار حالت چشم های او را عوض کرده است. نگاهش عمیق تر و مظلوم شده است. چشم هایش روشنایی دارد، محبت و آرامش دارد.
علی گوشی را می گیرد.
- سلام بابا.
- بَه سلام علی آقا. خوبی بابا؟
- چه عجب! بعد از چند هفته صداتونو شنیدیم!
- خب دیگه، چاره چیه؟ شما هم مرخصی گرفتی همه رفتید ییلاق؟
علی نمی خواهد جواب سوال های پدر را بدهد.
- تا یک ساعت دیگه می رسید. نه؟
- بله. فقط علی جان! گوشی رو بده با مادرجون هم حال واحوال کنم. این چند روزه دلتنگ مادر شدم. دوسه بار خوابش رو دیدم. حالا که شما...
و سکوت می کند.
- علی؟
- بله
این را چنان بغض آلود می گوید که هرکس نداند هم متوجه می شود.
- شما چرا وسط هفته اون جایید؟ چرا همه تون... علی... طوری شده؟
صدای هق هق گریه من و مادر اجازه نمی دهد تا چیزی بشنویم...
***
به اتاقم می روم و از پشت پنجره آمدن پدر را می بینم. هر وقت می خواستم مردی را ستایش کنم بی اختیار پدر در ذهنم شکل می گرفت؛ قد بلند و چهارشانه؛ راه رفتنش صلابت خاصی دارد و انگار همیشه کاری دارد که مصمم است آن را انجام دهد.
چشم هایش پر از محبت است و تا به حال خشمش را ندیده ام. علی می رود سمت پدر، فرو رفتن دو مرد در آغوش هم و لرزش شانه هایشان، چشمه اشکم را دوباره جوشان می کند. این لحظه ها برایم ترنم شادی های کودکانه و خیال های نوجوانانه ام را کمرنگ می کند.
درِ اتاقم را که باز می کند، به سمتم می آید و مرا تنگ در آغوش می فشارد؛ اشک چیزی نیست که بشود مقابلش سد ساخت؛ آن هم برای من که تمام لحظات این بیست سال پر از خاطره ام را باید در صندوقچه همین خانه بگذارم و ترکشان کنم.
***
با اختیار خودم نرفته بودم که با اختیار خودم برگردم. حالا این جایم کنار قل دیگرم مبینا، اتاقمان کنار اتاقی ست که برادر هایم؛ علی و سعید و مسعود را در خود جا نداده، بلکه تحمل کرده است! پسر ها آن قدر شلوغ هستند که تمام دنیای مرا به هم می ریزند. کودکی ام را کنارشان زندگی نکرده ام و حالا مانده ام که چگونه این حجم متفاوت را مدیریت کنم. از دختر یکی یکدانه، شده ام بچه پنجم خانه.
مبینا برای پروژه درس همسرش عازم خارج است و من هنوز لذت بودن کنار او را نچشیده باید خودم را برای جدایی آماده کنم. دو تایی این روزها را می شماریم و نمی خواهیم که تمام شود.
گاهی آرزوی چیزی را داری، وقتی به دستش می آوری، پیش خودت فکر می کنی همین بود آنچه منتظرش بودی و همیشه لحظات تنهایی ات را به آن می اندیشیدی! یعنی بالاتر از این نیست؟ یک بالاتری که باز بتوانی حسرتش را بخوری و برای رسیدن به آن دعایی، حرکتی، برنامه ریزی ای... جز این، انگار زندگی یک نواخت و خسته کننده می شود.
یادم می آید من و دوستان مدرسه ای ام تابستان ها به همین بلا دچار می شدیم. انواع و اقسام کلاس ها و گردش ها را تجربه می کردیم تا اثبات کنیم زنده و سرحالیم. آخر آرزوهایمان را در نوشته های خیالی دیگران و در صفحات مجازی جست وجو می کردیم، آن هم تا نیمه های شب؛ اما صبح زندگی ما همانی بود که بود...
نگاهی به اتاقم می اندازم. این جا هم مثل طالقان یک پنجره دارم رو به حیاط. حیاطی با باغچه کوچک و حوض فیروزه ای. فقط کاش پنجره ام چوبی بود و شیشه های آن رنگی. آن جا که بودم گاهی ساعت های تنهایی ام را با بازی رنگ ها، می گذراندم. خورشید که بالا می آمد پنج پرهای قرمز و زرد و آبی و سبز شیشه ها روی زیلوی اتاق می افتاد؛ اما شیشه های ساده پنجره این جا، نور را تند روی قالی می اندازد و مجبور می شوم اتاقم را پشت پرده پنهان کنم.
عکسی از پدربزرگ و مادربزرگ را گذاشته ام مقابل چشمانم تا فراموش نکنم گذشته ای را که برایم شیرین و سخت بود.
***
- لیلا... لیلی... لیلایی...
علی است که هر طور بخواهد صدایم می کند. در اتاق را که باز می کنم می گوید:
- اِ بیداری که؟
- اگه خواب هم بودم دیگه الآن با این سروصدا بیدار می شدم.
- آماده شو بریم.
در را رها می کنم و می روم پشت میزم می نشینم. کتاب را مقابلم باز می کنم.
- گفتم که نمی آم. خودتون برید.
تکیه اش را از در برمی دارد.
- با کی داری لج می کنی؟
نگاهش نمی کنم.
- وقتی لج می کنی اول خودت ضرر می کنی. هیچ چیزی رو هم نمی تونی تغییر بدی.
نه نگاهش می کنم و نه جوابش را می دهم.
- با اختیار و احترام بپوش بریم؛ و الا مجبور می شم پیشت بمونم، یک! مادر هم جلوی خواهرش شرمنده می شه، دو. این کتاب رو هم می برم جریمه این که بی اجازه از اتاقم برداشتی، سه!
کتاب را برمی دارد و می رود. این مهمانی های خداحافظی مبینا، باعث شده که یک دور تمام فامیل را ببینم. برای منِ دور از خانه، این انس زودهنگام کمی سخت است. مادر کنار حجم زیاد کارها و دل نگرانی هایش، با دیده محبت همه این دعوت ها را قبول می کند و علی که انگار وظیفه خودش می داند مرا با احساسات اطرافیانم آشتی بدهد.
برادر بزرگ تر داشتن هم خوب است و هم بد. خودش را صاحب اختیار می داند و مامور قانونی محبت به سبک خودش. با آن قد و هیبتش که از همه ما به پدر شبیه تر است؛ حمایتش پدرانه، رسیدگی هایش مادرانه و قلدری هایش مثل هیچ کس نیست. وقتی که می خواهد حرفش را به کرسی بنشاند دیگر نمی توانی مقابلش مقاومت کنی. مادر هم، با آسودگی همه کارها را به او می سپارد و در نبودن های طولانی پدر، علی تکیه گاه محکمش شده است. یکی دوبار هم دعوا کرده ایم؛ من جدّی بودم، ولی او با شیطنت، مشاجره را اداره کرده و با حرف هایش محکومم کرده است.
معطل مانده ام که چه بپوشم. دوباره صدای علی بلند می شود و در اتاقم درجا باز می شود.
- اِ... هنوز نپوشیدی؟
بوی عطرش اتاقم را پر می کند. نفس عمیقی می کشم و نگاهش نمی کنم. آرام، مانتوی طوسی ام را از چوب لباسی برمی دارم.
- پنج ثانیه وقت داری!
مانتو را تنم می کنم. می شمارد:
- یک، دو، سه، چهار، پنج.
می آید داخل و چادر و روسری ام برمی دارد و می رود سمت در.
- بقیه اش رو باید توی حیاط بپوشی، بی آینه. چرا شما خانم ها بدون آینه نمی تونید دو متر هم از خانه بیرون برید؟
توی حیاط همه معطل من هستند؛ حتی مادر که دارد برای ماهی ها نان خشک می ریزد.
***
این مهمانی هم تمام شد و آن شب هم زیر نگاه های خریدارانه خاله و توجه های پسرخاله، حال و حوصله ام سر رفت. مبینا کنار گوشم تهدیدم کرد:
- اگر خاله خواستگاری کرد و تو هم قبول کردی، اعتصاب می کنم و عروسیت نمی آم.
علی کارش را بهانه کرد و زودتر از بقیه بلند شد. در برگشت، مادر کنار گوش علی چیزی گفت و علی هم ابرو درهم کشید و گفت:
- بی خود کردند. اصلاً تا یک سال هیچ برنامه ای نداریم. نه سامان، نه کس دیگه.
خاله بعد از آن شب، چندبار هم زنگ زده بود و مادر هر بار به سختی، به خواستگاری اش جواب رد داده بود.

نظرات کاربران
درباره کتاب رنج مقدس