فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دیابلو
مجموعه جنگ گناه - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب دیابلو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دیابلو

سه هزار سال پیش از تیره‌شدن تریسترام، الدیسیان، فرزند دیومد، کشاورزی بود ساده و سربه‌زیر که در روستای سرام زندگی می‌کرد. اما طولی نکشید که زندگی آرام و یکنواخت الدیسیان بعد از حوادثی پی‌درپی و ناگوار، در هم ریخت. به او تهمت زدند و قتل وحشتناک دو کشیش را به گردنش انداختند. الدیسیان نیز مجبور شد ترک یار و دیار کند و قدم در سفری دورودراز و پرخطر بگذارد تا بی‌گناهی‌اش را به همه اثبات کرده و نام نیکش را بازیابد. الدیسیان در کمال تعجب، متوجه می‌شود که قدرت‌هایی عجیب‌وغریب در او پیدا شده... قدرت‌هایی که هیچ انسانِ میرایی تا آن زمان در اختیار نداشته. در این زمان، الدیسیان ناگزیر به رویارویی با قدرت‌هایی می‌شود که در وجودش شدت می‌گیرند... او در می‌یابد که تا این قدرت‌ها، آخرین ذره از انسانیتش را هم مضمحل نکرده و از میان نبرده‌اند، باید دست‌به‌کار شود و کاری بکند.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دیابلو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش درآمد

دنیا جوان بود و فقط عده اندکی آن را با نام سنکچواری می شناختند. افراد کمی می دانستند فرشته ها و اهریمن ها نه تنها وجود داشته اند، بلکه خود آنها در ابتدا آن جهان را به وجود آورده بودند؛ نام هایی چون ایناریوس، دیابلو، راتما، مفیستو و بال (تنی چند از قدرتمندترین و وحشت انگیزترین شخصیت ها) هنوز از زبان هیچ انسانی شنیده نشده بود.
در آن زمان های بی دغدغه، انسان ها بی اعتنا به نبرد ابدی جهنم های سوزان و بهشت های متعالی می جنگیدند و پیروز می شدند، زندگی می کردند و می مردند. آن موقع حتی نمی دانستند چشمان این دو گروه غیربشری خیلی زود قابلیت های آنها را به­دست می گیرد و جنگی می آغازد که می تواند تا قرن ها ادامه داشته باشد.
و می توان گفت از میان کسانی که از سرنوشت ناگوار سنکچواری غافل بودند، الدیسیان ال دیومد (الدیسیان فرزند دیومد) از همه ناآگاه تر بود؛ با اینکه او، خود، در متن اتفاقاتی قرار گرفت که نگارندگان تاریخ جهان نام جنگ گناه به آن داده بودند.
این جنگ از آن جنگ های سربازان زره پوش نبود (که البته آن نوع جنگ را هم شامل می شد) بلکه تلاش و آزمایشی برای تسخیر روح انسان ها بود. جنگی که پاکی و معصومیت را برای همیشه از سنکچواری و ساکنانش می گرفت و همه­چیز حتی کسانی را که از چیزی خبر نداشتند، تغییر می داد.
جنگی که هم به پیروزی رسید... و هم به شکست.

از کتاب های کالان
جلد اول، برگ دوم

۱

روی میز الدیسیان ال دیومد(۱) سایه ای افتاد که بیشترِ پیکر او و حتی دست و آبجوی نیم­خورده اش را دربرگرفت. لازم نبود کشاورز سرش را بالا بیاورد تا بفهمد چه کسی مزاحم استراحت کوتاهش شده است. صدای تازه وارد را در میخانه بورزهد(۲)- تنها میخانه دهکده دورافتاده سرام- هنگام صحبت با دیگران شنیده بود. صدایش را شنیده بود و آرام و البته خشمناک، دعا کرده بود سر میز او نیاید.
خنده­دار بود که پسر دیومد دعا کند غریبه ای به سراغش نرود! آخر کسی که آنجا منتظر ایستاده بود تا او سرش را بالا بیاورد واعظی مذهبی از کلیسای جامع نور(۳) بود. واعظ با ردای یقه دار نقره ای- سفیدش جلال و جبروت خاصی پیدا کرده بود- البته به جز گِل های پایین لباسش- و بی شک احترام بیشتر اهالی روستای الدیسیان را برمی انگیخت؛ اما برای او که حالا با خشم و غضب سعی داشت نگاهش را به روی فنجانش نگه دارد، فقط یادآور خاطراتی وحشت بار بود.
واعظ وقتی متوجه شد پیرو بالقوه اش می خواهد همچنان به بی اعتنایی ادامه دهد، پرسید: «تابه­حال کلیسای نور را دیده ای، برادر؟ تابه­حال اجازه داده ای کلام پیامبر بزرگ بر جان و روحت جاری شود؟»
الدیسیان بی­اختیار مشتش را گره کرد و زیرلب گفت: «برو سراغ یکی دیگه.» و امیدوار به اینکه با این جمله ، گفت­وگوی ناخواسته شان پایان یافته باشد، جرعه ای آبجو نوشید؛ اما واعظ ول­کن معامله نبود.
واعظِ پریده رنگ درحالی که دستش روی ساعد کشاورز بود، تا او را از نوشیدن دوباره آبجو باز دارد، گفت: «اگر به فکر خودت نیستی به فکر عزیزانت باش! آیا روح آنها برایت...»
کشاورز غرشی کرد و چهره اش از خشم برافروخته شد؛ دیگر در اختیار خودش نبود. با حرکتی از جا جهید و یقه واعظ وحشت زده را چسبید. با واژگون ­شدن میز، لیوان آبجو افتاد و بی آنکه کشاورز متوجه شود محتوایش بر کف چوبی زمین ریخت. مشتریان میخانه که چندین مسافر هم بین­شان بود، با اشتیاق و نگرانی تماشاگر این درگیری بودند. آنها از روی تجربه می دانستند که نباید در ماجرا دخالتی داشته باشند. بعضی از محلی ها که پسر دیومد را می شناختند با یکدیگر پچ­پچی کردند و از موضوعی که واعظ با او مطرح کرده بود، ابراز تاسف کردند.
الدیسیان خودش مرد کوتاه­قدی نبود و قدش به شش فوت می رسید؛ اما واعظ یک سر و گردن از او بلندتر بود. درعوض الدیسیان شانه های عریض تری داشت، وزنش تقریباً یک­ونیم برابر او بود و عضلاتش به دلیل کار در مزرعه و مراقبت از دام­ها قوی شده بود. او صورتی مربع­شکل و ریشی نتراشیده و نامرتب داشت که مخصوص اهالی منطقه غرب شهر بزرگ کهجان(۴) بود. این شهر به «جواهر» نیمه شرقی دنیا معروف بود. درحالی که با چشمان قهوه ای اش به چشمان پریده رنگ و ترکیب نزار واعظ خیره مانده بود، گفت: «روحِ بیشتر اعضای خونواده من از دسترس جامعه پیغمبرا دوره، برادر! ۱۰ سال پیش همه شون بر اثر طاعون مردن.»
«پس... سسس برا... شون دعا می­کنم.»
کلمات او فقط الدیسیان را خشمگین تر می کرد. او خودش در آن ماه هایی که پدر، مادر، برادر و دو خواهرش از بیماری رنج می بردند، برای شان دعا کرده بود؛ شبانه روز و اغلب بدون استراحت و خوابی کوتاه. او به درگاه هر قدرتی که فکر می کرد بتواند آنها را شفا دهد، روی آورده بود؛ اما وقتی دیگر امیدی به بهبودی­شان نداشت، برای شان مرگی سریع و بی درد خواسته بود.
اما حتی این دعا هم برآورده نشده بود. الدیسیان بی­پناه و پریشان، مرگ یک­یک آنها را در رنج و عذاب، به چشم دیده بود. فقط او و برادر کوچک ترش مندلن(۵) زنده مانده بودند تا آنها را دفن کنند.
واعظ ها آن­موقع هم بودند. آن موقع هم درباره روح خانواده او صحبت می کردند و می گفتند که فرقه آنها برای هر چیزی پاسخی دارد. مثلاً به الدیسیان قول داده بودند اگر به فرقه آنها روی بیاورد، در غم از دست­ دادن عزیزانش به آرامش خواهد رسید.
اما الدیسیان که خودش زمانی یک مذهبی دوآتشه بود، با صراحت تمام آنها را از خود رانده بود؛ حرف های شان پوچ و واهی بود.
بعدها که این فرقه ها چون گذر فصل ها گذشتند و رفتند، معلوم شد کار درستی کرده است.
البته همه شان هم از میان نرفتند. کلیسای جامع نور با اینکه قدمت چندانی نداشت، گویی قدرتش از بیشتر فرقه های پیشین افزون­تر بود. درواقع این کلیسا به همراه معبد قدیمی تری به نام تریون(۶) به­سرعت به دو نیروی برتر تبدیل شدند و قصدشان تسخیر روح مردم کهجان بود. به نظر الدیسیان، ولع و رقابت این دو فرقه برای به ­دست­ آوردن پیروان جدید، هیچ هماهنگی و سنخیتی با تعالیم روحانی شان نداشت.
این هم دلیل دیگری بود که الدیسیان در برابرشان مقاومت می کرد.
با خشم فریاد زد: «برای خودت دعا کن، نه من و خونواده م.» بعد یقه واعظ را چسبید و او را به­راحتی از زمین بلند کرد. چشمان واعظ داشت از حدقه بیرون می زد.
شخصی با هیکل درشت و سری بی­مو از پشت پیشخان بیرون آمد تا ماجرا را فیصله دهد. تیبیون(۷) چند سالی بزرگ تر از الدیسیان بود و هرچند قوای بدنی اش به پای او نمی رسید، به­واسطه رفاقتی که با دیومد داشت، الدیسیان حرفش را می خواند. تیبیون گفت: «الدیسیان! اگه به فکر خودت نیستی دست کم فکر کار و کاسبی منو بکن.»
الدیسیان لحظه ای تامل کرد و با حرف صاحب میخانه کمی آرام گرفت. نگاه خیره اش لحظه ای از صورت رنگ­پریده واعظ به چهره گرد تیبیون چرخید و دوباره به­سمت واعظ برگشت.
اخم نصف و نیمه ای هنوز بر صورتش بود. دستانش را که به گردن مرد گره کرده بود رها کرد و مرد به شکل حقیرانه ای بر زمین افتاد.
تیبیون گفت: «الدیسیان...»
اما پسر دیومد منتظر بقیه حرفش نماند. دستی تکان داد و با گام هایی بلند و چکمه های چرمی سنگین و کهنه ای که تالاپ­تالاپ بر کف چوبی زمین می خورد، از بورزهد بیرون رفت. هوای بیرون سرد و خشک بود و این کمی او را آرام می کرد. خیلی زود از رفتارش در میخانه پشیمان شد؛ البته نه بابت رفتارش، بلکه چون این رفتار را جلو کسانی از خود نشان داده بود که او را می شناختند و این، اولین بارش هم نبود.
حضور واعظ در سرام هنوز او را آزار می داد. حالا دیگر الدیسیان فقط چیزهایی را باور داشت که بتواند یا به چشم ببیند یا با دست لمس کند. او با دیدن تغییر وضع آب­وهوا می فهمید که چه زمانی باید کارهای مزرعه را جلو بیندازد و چه زمانی وقت دارد سر فرصت کارهایش را انجام دهد. محصولاتی که در مزرعه اش پرورش می داد شکم او و دیگران را سیر می کرد. اینها چیزهایی بود که او بدان باور داشت، نه دعای زیرلب کشیشان و واعظانی که جز وعده های واهی هیچ کاری برای خانواده او نکرده بودند.
سرام محل زندگی چند صدنفر بود. شاید از برخی نظرها روستای کوچکی بود؛ اما از منظر دیگر، دهکده بزرگی به­حساب می آمد. الدیسیان می توانست طول روستا را با ۲۰۰ نفس، یعنی به اندازه ساکنینش، طی کند. مزرعه او در دو مایلی شمال سرام قرار داشت. او هفته ای یک­ بار برای تهیه مایحتاجش به سرام می رفت و همیشه زمانی را به خوردن و نوشیدن در میخانه اختصاص می داد. حالا غذایش را خورده بود و آبجویش هم که بر زمین ریخته بود؛ پس قبل از برگشتن به مزرعه، باید به کارهایش می رسید.
به­جز این میخانه، که حکم مسافرخانه سرام را هم داشت، تنها چهار ساختمان مهم دیگر در روستا وجود داشت؛ اتاق جلسات، ایستگاه معاملات، دفتر نگهبانی و آهنگری. طراحی کلی همه آنها شبیه هم بود. سقف همه شان کاهگلی و نوک تیز بود و دیوارها درواقع تخته­چوب هایی بود سوار بر اسکلت هایی که بر تکیه گاه هایی از چندین لایه سنگ و گل قرار داشتند. مانند بیشتر مناطق تحت­تاثیر شهر کهجان، قوس تیزی بالای پنجره ساختمان ها قرار داشت و در هر طرفِ ساختمان معمولاً سه پنجره تعبیه شده بود. آن قدر ساختمان ها شبیه هم بود که از دور نمی شد از هم تشخیص­شان داد.
همان طور که راه می رفت، گل و لای روی چکمه هایش را می تکاند. سرام هنوز روستایی تر از آن بود که خیابان های آسفالت یا سنگفرش داشته باشد. مسیر خشک کوتاهی در جهت مخالف قرار داشت که الدیسیان حوصله اش را نداشت؛ اصلاً او به دلیل کارش به گل و آلودگی عادت داشت.
ایستگاه معاملات در حاشیه شرقی سرام- نزدیک ترین منطقه به کهجان- قرار داشت. این ایستگاه بعد از میخانه، شلوغ ترین مکان سرام بود. محلی ها اجناس شان را به آنجا می آوردند تا با مایحتاج خودشان مبادله کنند یا به بازرگانان دوره گرد بفروشند. وقتی چیز جدیدی در انبار بود، یک تابلوی تبلیغاتی آبی سَر در ایستگاه می زدند. الدیسیان همان طور که به ایستگاه نزدیک می شد سرنتیا(۸)، دختر سیاه موی سایروس(۹) را دید که داشت تابلو آبی را نصب می کرد. سایروس و خانواده اش چهار نسل این ایستگاه را اداره کرده بودند و از سرشناس ترین خانواده های سرام به­شمار می آمدند؛ اما هیچ­گاه سر و لباس شان شیک تر و گران قیمت تر از دیگران نبود. هیچ گاه به مشتریان، که بیشتر از همسایگان شان بودند، فخرفروشی نمی کردند. مثلاً سرنتیا یک پیراهن ساده قهوه ای به تن داشت که تا بالای سینه اش را می پوشاند و دامنش تا نزدیک قوزک پایش می رسید. او هم مثل بیشتر روستایی ها، چکمه های معمولی به پا می کرد که هم برای سواری مناسب بود و هم برای راه­ رفتن در خیابان های گل آلود.
الدیسیان که سعی داشت با متمرکز کردن فکرش روی چیزهای دیگر، اتفاقات داخل میخانه و چیزهایی را که برایش زنده شده بود، فراموش کند، با صدای بلند به سرنتیا گفت: «چیز جالبی رسیده؟»
دختر سایروس با موهای پرپشت و بلندی که دورش ریخته بود، به­سمت صدای او برگشت. الدیسیان با دیدن چشمان آبی، پوست درخشان و لب های قرمزرنگش، مطمئن شد که او با یک پیراهن بلند شیک، می تواند با زیباترین زنان نجیب­زاده کهجان رقابت کند. آن لباس ساده و بی آلایش نه می توانست برآمدگی های اندامش را پنهان کند و نه چیزی از وقار و زیبایی راه رفتنش در آن مکان شلوغ و کثیف کم می کرد.
دختر جواب داد: «الدیسیان! تو همه روز اینجا بودی؟»
لحنش طوری بود که اخم های کشاورز را از هم باز کرد. سرنتیا بیشتر از ۱۰ سال از کشاورز کوچک تر بود و کشاورز رشد او را از کودکی تا حال که برای خودش خانمی شده بود، به چشم دیده بود. سرنتیا برای الدیسیان یکی از خواهران ازدست­رفته اش بود، اما او برای سرنتیا ظاهراً چیزی فراتر از این بود. سرنتیا کشاورزان جوان تر و ثروتمندتر از الدیسیان را رد کرده بود و به تاجران دوره گرد هم توجهی نشان نمی داد. تنها مردی که مورد توجه او بود، آکیلیوس(۱۰)، دوست صمیمی الدیسیان بود که بهترین شکارچی سرام به حساب می آمد. البته معلوم نبود دلیل این توجه، نزدیکی­اش به الدیسیان است یا چیز دیگر؛ کسی نمی دانست.
پاسخ داد: «تقریباً سرِ صبح رسیدم.»
نزدیک تر که آمد چشمش به سه واگن بار در پشت ساختمان سایروس افتاد.
«برای سرام، بار بزرگیه. چه خبره؟»
دختر بالا بردن بنر را تمام و طناب ها را محکم کرد؛ سپس نگاهی به واگن ها انداخت و گفت: «اینا در اصل گم شده­ن. قرار بوده از تولیسام(۱۱) بگذرن.»
تولیسام نزدیک ترین آبادی به آنجا بود. تقریباً پنج برابر سرام وسعت داشت و در بین مسیر کهجان تا دریا قرار داشت. جایی که بندرگاه های اصلی، واقع شده بود.
الدیسیان با صدایی خفه گفت: «احتمالاً تازه کار بوده­ن.»
«حالا دلیلش هرچی که هست، می خوان اونا رو معامله کنن. پدرم خیلی سعی می کنه ذوق زدگی­ش رو نشون نده. چیزای خوشگلی تو بار هست، الدیسیان.»
برای پسر دیومد چیزهای خوشگل در وسایلی چون ابزارهای محکم و قوی یا یک بره سالم تازه­متولدشده خلاصه می شد. همین که خواست جوابی بدهد، متوجه شد زنی دور و بر واگن ها قدم می زند.
طرز لباس­ پوشیدنش شبیه اشراف زاده هایی بود که می خواستند شکافِ ایجاد شده در حکومت را پر کنند؛ شکافی که به­تازگی در اثر درگیری قبایل جادوگر حاکم به­وجود آمده بود. موهای لخت و طلایی اش را با نواری نقره ای رنگ پشت سرش بسته بود و می شد خیلی واضح کل صورت درخشان و شاهانه اش را دید. زن با چشمان سبز و درخشانش نگاهی به اطراف انداخت. لب­های باریک و زیبایش از هم باز بود و با ردای زمردین لَختی با سرشانه های خزپوش، به چشم انداز شرق سرام نگاه می کرد. بالاتنه لباسش بسیار تنگ بود و با اینکه لباسش نمونه پوشش طبقه حاکم بود؛ اما شکی در زن بودنش نبود.
لحظه ای که نگاه زن به­سمت الدیسیان چرخید، سرنتیا ناگهان بازوی الدیسیان را گرفت و گفت: «بیا تو خودت تماشا کن، الدیسیان.»
همان طور که سرنتیا او را به­طرف در های چوبی دولنگه می برد، الدیسیان نگاه سریعی به پشت سر انداخت؛ خبری از زن نبود. اگر خودش را نمی شناخت فکر می کرد آن زن ساخته ذهنش بوده است؛ گرچه ذهن او اصولاً قادر به این گونه خیالبافی ها نبود.
سرنتیا او را به داخل انبار کشاند و در را محکم پشت سرشان به­هم کوبید. داخل انبار پدر سرنتیا که گرم صحبت با یک تاجر بود سرش را بالا آورد و نگاهی به آنها انداخت. دو مرد مُسن تر داشتند درباره قیمت باری که به نظر الدیسیان یک سری لباس ارغوانی مجلسی می آمد، چانه می زدند.
سایروس گفت: «اوه، الدیسیان نیک!»
او همه را به جز اعضای خانواده اش همیشه این گونه صدا می زد و الدیسیان همیشه با شنیدن آن لبخند می زد؛ اما این بار ظاهراً سایروس متوجه لبخندش نشد.
«خودت و برادرت چطورید؟»
«خوبیم، ارباب سایروس.»
«خب، خوبه.» و دوباره به سر کارش برگشت. سایروس با آن حلقه موی نقره ای که روی سرِ خلوتش پخش شده بود و آن چشمان فرهیخته، به نظر الدیسیان، بیشتر از آن جماعت رداپوش به کشیش ها شباهت داشت. حرف هایش هم همیشه بیشتر از کشیش ها او را آرام کرده بود. کشاورز احترام زیادی برای او قائل بود که البته بخشی از آن به این دلیل بود که او از خیلی­ها در سرام باسوادتر بود و خیلی زیر پر و بال مندلن را گرفته بود.
الدیسیان با نگاهی به اطراف انبار دنبال برادرش می گشت. مندلن بیشتر وقتش را به جای مزرعه، در اینجا می گذراند. با اینکه تیپ لباس پوشیدنش شبیه برادرش بود و چشم و ابرو و بینی بلندش تا حدی به او رفته بود، اما در نگاه اول مشخص بود که کشاورز نیست. البته در کارهای مزرعه به الدیسیان کمک می کرد؛ اما به­هرحال کارش این نبود. او به مطالعه و بررسی هر چیزی، از نقب زدن حشرات در زمین گرفته تا اسناد حسابداری سایروس علاقه نشان می­داد.
الدیسیان، هم، می توانست بخواند و بنویسد و به این دستاوردش بسیار می بالید؛ گرچه در هر چیزی فقط به دنبال جنبه کاربردی آن بود. مثلاً مواقعی پیش می آمد که باید قراردادی بسته می شد و لازم بود چیزهایی نوشته شود و بعد کنترل شود که همه­چیز در قرارداد آمده است. او از پسِ این کارها برمی آمد؛ اما هیچ گاه فقط برای اینکه چیزی را خوانده باشد، دست به مطالعه نمی زد و برای آموختن چیزی که کاربردی در زندگی­اش نداشت، به خود زحمت نمی داد. برادر الدیسیان این­بار با او به روستا آمده بود؛ اما الدیسیان می­دانست که او را در آنجا پیدا نخواهد کرد.
چیز دیگری نظرش را جلب کرد. چیزی که خاطره اتفاقات بورزهد را به شکل دردناکی برایش زنده کرد. در نگاه اول احساس کرد آن زن، هم کیش واعظی است که در میخانه با او برخورد کرده بود؛ اما بعد که زن رویش را بیشتر به­سمت او برگرداند، متوجه شد ردایش با ردای واعظ تفاوت دارد. رنگ ردای زن لاجوردی تیره بود و یک قوچ طلایی با شاخ های حلقه ای و جالب توجه بر سینه اش نقش بسته بود. پایین این طرح، مثلثی رنگارنگ به چشم می خورد که راسش درست زیر سم های قوچ بود.
موهایش تا روی شانه بود و صورتی گرد سرشار از جذابیت و نیروی جوانی، میان موهایش قاب گرفته شده بود؛ اما در ذهن الدیسیان مسئله­ای وجود داشت که هر تمایلی را به­سمت آن زن از بین می­برد؛ بیشتر شبیه پوسته ای توخالی بود تا یک انسان واقعی.
الدیسیان مشابه آن زن را قبلاً هم دیده بود. مومنی پروپاقرص که به اعتقاداتش ایمان راسخ داشت؛ شبیه آن ردا را هم قبلاً دیده بود. اینکه آن زن تنها بود او را به فکر فرو برد و با ترس دور و برش را از نظر گذراند. آنها هیچ گاه تنهایی جایی نمی روند و همیشه سه­تایی هستند؛ هر کدام برای فرقه خودشان.
سرنتیا سعی داشت یک چیز زینتی زنانه به الدیسیان نشان دهد. کشاورز فقط صدای او را می شنید و متوجه حرف هایش نبود. می خواست از انبار بیرون برود.
سپس یک نفر دیگر به زن پیوست. مردی بود میانسال با هیبتی درشت و ظاهری اشراف زاده که چال چانه و ابروهای پرپُشتش همان قدر او را در نظر زنان جذاب جلوه می­داد که آن زن برای مردان جذابیت داشت. بر ردای طلایی­رنگ و یقه­بسته مرد نیز نشان مثلث دیده می­شد که البته بالایش به جای طرح قوچ، یک برگ سبز قرار گرفته بود.
سومین نفر به چشم الدیسیان نیامد؛ اما می دانست که احتمالاً همان نزدیکی هاست. خادمان معبد تریون زیاد از هم دور نمی ماندند. واعظان کلیسای جامع نور به­تنهایی فعالیت می کردند؛ اما کشیشان معبد تریون با هماهنگی هم کار می­کردند. آنها طریقِ سه روح هدایت­گر یعنی بالا(۱۲)، دیالون(۱۳) و مفیس(۱۴) را تبلیغ می کردند که چون والدینی عاشق و معلمانی فداکار مراقب انسان ها بودند. دیالون، روحِ اراده بود و نمادش قوچی سرسخت. بالا، نماینده خلاقیت با نماد برگ و مفیس، که خادمش فعلاً حضور نداشت، نماینده عشق بود. کشیشان این فرقه دایره قرمزرنگی به روی سینه داشتند که نزد اهالی کهجان نماد قلب بود.
الدیسیان که قبلاً موعظه های هر سه فرقه را شنیده بود و نمی خواست افتضاح بورزهد تکرار شود، سعی کرد خودش را کنار بکشد. سرنتیا بالاخره فهمید که الدیسیان به حرف هایش گوش نمی دهد. دست هایش را روی ران هایش گذاشت و نگاهی به او کرد؛ از آن نگاه ها که وقتی کودک بود به الدیسیان می­انداخت و او را تسلیم خواسته های خودش می کرد.
«الدیسیان! فکر می کردم برات جالب باشه...»
الدیسیان حرفش را قطع کرد و گفت: «سری... من باید برم. برادرات چیزایی رو که خواسته بودم، آماده کرده­ن؟»
سرنتیا لبانش را جمع کرد و به فکر فرورفت. الدیسیان به دو واعظ که انگار با هم مشغول صحبت بودند، نگاهی انداخت. واعظ ها کمی گیج و سرگردان به نظر می آمدند؛ انگار چیزی خلاف انتظارشان رخ داده بود.
سرنتیا گفت: «اما تیل(۱۵) چیزی به من نگفت. اگه گفته بود که می دونستم به سرام می آی. بذار برم دنبالش و ازش بپرسم.»
«منم باهات می­آم.»
به هر بهانه ای می خواست از دست جانوران تریون فرار کند. معبد تریون چند سالی قبل از کلیسای جامع تاسیس شده بود؛ اما امروز از نظر نفوذ و اثرگذاری تقریباً در حد هم بودند. می گویند رئیس دادرسی کهجان به معبد تریون روی آورده و ژنرال ارشد حفاظت کهجان عضو کلیسای جامع شده است. هرج و مرج داخلی قبایل جادوگر که این روزها داشت به جنگ کشیده می شد، باعث شده بود مردم به آسایش خیالی که این پیام ها برای شان داشت، پناه بیاورند.
اما قبل از اینکه سرنتیا او را به قسمت پشتی ببرد، سایروس دختر را صدا زد. سرنتیا نگاهی از سر عذرخواهی به الدیسیان انداخت و گفت: «صبر کن، الان برمی گردم.»
الدیسیان گفت: «خودم می رم دنبال تیل.»
سرنتیا انگار متوجه نگاه سریع الدیسیان به واعظ ها شد. با لحنی ملامت گر گفت: «الدیسیان! دوباره نه.»
«سری...»
«الدیسیان... اونا پیام آور فرقه های مقدسن­. اگه فقط پذیراشون باشی و حرفاشونو بشنوی که آسیبی بهت نمی رسه. نمی گم به این یا اون ایمان بیار؛ اما حرفاشون ارزش شنیدن داره.»
سرنتیا قبلاً هم این گونه او را نصیحت کرده بود. الدیسیان آخرین بار در برخورد با واعظان معبد گفته بود که مردم عادی در زندگی روزمره شان نیازی به موعظه آنها ندارند و آنها نمی توانند در اموری مثل چیدن پشم گوسفندان، برداشت محصولات، شستن لباس های گِلی یا تعمیر حصارها به درد مردم بخورند. گفته بود تنها کاری که از واعظان بر می آید این است که در گوش مردم بخوانند فرقه شان از آن یکی بهتر است؛ این مردم حتی مفهوم فرشته و شیطان را هم خوب نمی دانستند، چه رسد به ایمان آوردن به آنها.
«ببین، سری! اونا می تونن هر حرف قشنگی تو گوش مردم بخونن؛ اما چیزی که من تو اینا می بینم فقط یه مسابقه­س­. مسابقه سر اینکه کدوم فرقه می تونه احمقای بیشتری به خودش جلب کنه و آخرش هر کی طرفدارای بیشتری داشته باشه، برنده­س.»
سایروس دوباره صدا زد: «سرنتیا! بیا اینجا، دخترجون.»
سرنتیا با حالت غمناکی گفت: «پدر کارم داره. الان برمی گردم. خواهش می کنم، الدیسیان! مراقب رفتارت باش.»
الدیسیان رفتن با عجله دختر را دید و سعی کرد توجهش را به وسایل فروشی و کالاهای معاوضه ای آنجا متمرکز کند. در آنجا هر ابزاری که در مزرعه به­کار بیاید مثل کج بیل، بیلچه و انوع چکش ها وجود داشت. الدیسیان انگشتش را به لبه یک داس آهنیِ نو کشید. فن صنعت گری در سرام به بهترین شکل انجام می شد؛ اما الدیسیان شنیده بود که در مزارع مِلکی نزدیک کهجان، برخی ارباب ها نوع فولادی این داس ها را برای کارگران شان فراهم کرده بودند. این واقعیت بیش از هر کلام روحانی و معنوی دیگری بر الدیسیان اثر می گذاشت.
سپس کسی به­سرعت از کنارش رد شد و به قسمت پشتی پرید؛ از کنار چشم، موهای طلایی بسته­شده و لبخند مختصری را دید که مطمئن بود برای او زده شده بود.
بدون اینکه او را بشناسد دنبالش راه افتاد. زن نجیب زاده آن قدر آرام و بدون مسلط از درِ پشتی وارد شد، که انگار خانه خودش بود. الدیسیان هم وارد شد؛ اما در نگاه اول نشانی از او ندید. تنها چیزی که می دید واگن خودش بود که به معنای واقعی پر بود. خبری از تیل نبود؛ اما خیلی هم عجیب نبود. شاید داشت به بقیه کارگرها کمک می کرد.
الدیسیان که قبلاً هزینه واگن را تسویه کرده بود، به سراغ بارش رفت. همین که نزدیک واگن شد کنار اسبش برق سبزرنگی نظرش را جلب کرد.
بله، خودش بود! زن اشراف زاده آن­طرف حیوان ایستاده بود و درحالی که با دست ظریف و کشیده اش پوزه اسب را نوازش می کرد، چیزی در گوشش می خواند.
اسب الدیسیان همچون مجسمه بی حرکت ایستاده بود و به نظر می رسید افسون آن زن شده است. این اسب پیر نر، جانور اذیت کُنی بود که فقط کسانی که قِلقش را می دانستند، می توانستند نزدیکش شوند. اینکه این زن توانسته بود نزدیکش شود، برای الدیسیان معنای خاصی داشت.
سپس زن متوجه حضور الدیسیان شد و لبخندی بر لبانش نشست. به نظر الدیسیان، انگار چشمان زن می درخشید.
زن گفت: «منو ببخشین... این اسب شماس؟»
«بله خانم و باید بگم شما خیلی خوش­شانسین که هنوز دست تون سرِ جاشه. اون خیلی به گازگرفتن علاقه داره.»
زن دوباره پوزه اسب را نوازش کرد و اسب همچنان بی حرکت و آرام ایستاده بود.
زن گفت: «اما منو گاز نمی گیره.» و صورتش را به­طرف پوزه اسب گرفت و گفت: «مگه نه؟»
الدیسیان ناگهان از ترس به­سویش خیز برداشت. نگران بود اطمینان زن اشتباه از آب درآید؛ اما اتفاق خاصی نیفتاد.
زن ادامه داد: «یه زمانی اسبی داشتم که خیلی شبیه این بود؛ دلم خیلی براش تنگ شده.»
الدیسیان که انگار تازه یادش افتاده بود کجا هستند، ناگهان گفت: «خانوم عزیز! شما نباید اینجا باشین. شما باید تو کاروان خودتون باشین.» گاهی اوقات مسافرانی با بازرگان ها همراه می شدند تا از امکانات حفاظتی آنها بهر ه مند شوند. البته تا آن موقع به نظر نمی آمد محافظی همراه زن باشد؛ با-این حال الدیسیان احساس می کرد او با کاروان بازرگانان به آنجا آمده است. با وجود محافظتی که از کاروان ها می شد، باز هم سفر یک زنِ تنها با کاروان، خالی از خطر نبود. الدیسیان ادامه داد: «نمی خواین جا بمونین که؟»
زن زیرلب گفت: «من نمی خوام با کاروان جایی برم؛ اصلاً قرار نیست جایی برم.»
الدیسیان باورش نمی شد درست شنیده باشد.
«حتماً شوخی می کنین، بانوی من. دهکده ای مثه سرام مزیّتی برای شما نداره!»
دهان زن با لبخندی از سرِ استیصال پیچ­وتابی برداشت و گفت: «هیچ کجا برای من مزیتی نداره. چه فرقی می کنه سرام یا جای دیگه! درضمن شما نباید منو «بانوی من» یا «خانم عزیز» خطاب کنین. من لیلیا(۱۶) هستم.»
الدیسیان تا خواست دهانش را باز کند و چیزی بگوید، صدای باز شدن در را پشت سرش شنید و صدای سرنتیا آمد: «اینجایی؟ تیل رو پیدا کردی؟»
الدیسیان نگاهی از بغل به سرنتیا کرد و گفت: «نه پیداش نکردم؛ اما سفارشام اینجاس.»
ناگهان اسب شیهه ای کشید و رویش را سریع از سمت الدیسیان برگرداند. الدیسیان لجام حیوان چموش را در دست گرفت و سعی کرد آرامش کند. چشمان اسب گشاد شده بود و سوراخ های بینی اش برق می زد. به نظر الدیسیان، حیوان به شدت ترسیده بود؛ واقعاً عجیب بود، چون این اسب سرنتیا را بیشتر از الدیسیان دوست داشت و همین طور آن زن نجیب زاده را...
اما او غیب شده بود. الدیسیان یواشکی نگاهی به اطراف انداخت و واقعاً مانده بود که آن زن چطور توانسته این قدر سریع و بی سروصدا از آنجا برود. از آنجا دیدِ خوبی به دورترها داشت؛ اما چیزی که می دید تنها چند واگن بار بود. فقط این امکان وجود داشت که او داخل یکی از واگن های سرپوشیده رفته باشد. در غیر این صورت واقعاً نمی دانست چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد.
سرنتیا که به رفتار او حساس شده بود، به­سمتش آمد و گفت: «دنبال چی می گردی؟ جز اینا چیز دیگه ای هم می خوای که نیس؟»
الدیسیان خودش را جمع وجور کرد و گفت: «نه... همون طور که گفتم همه ش هس.»
در این هنگام هیبت آشنا و البته ناخوشایندی میان در ظاهر شد. واعظ طوری اطراف را نگاه می کرد انگار دنبال چیز یا کس خاصی می گردد.
سرنتیا گفت: «بله؟ بفرمایین برادر آتیلوس(۱۷)!»
«دنبال برادرمان، کالیگو(۱۸) می گردم. اینجا نیست؟»
«نه برادر؛ جز ما دوتا کسی اینجا نیس.»
نگاهی که برادر آتیلوس به کشاورز کرد از آن نگاه های معمولی مذهبی نبود که الدیسیان معمولاً از این قوم دیده بود؛ در نگاهش شک و سوءظن بود.
آتیلوس سرش را به نشانه تعظیم در برابر سرنتیا پایین آورد و خارج شد. دختر سایروس دوباره به­سمت الدیسیان برگشت و گفت: «یعنی این­قدر باید زود بری؟ می دونم که دور و بر کسایی مثه برادر آتیلوس و این­جور آدما راحت نیستی؛ اما... نمی تونی یه­کم بیشتر پیشم بمونی؟»
الدیسیان به دلایلی که خودش هم خوب نمی دانست، احساس پریشانی و بی­قراری می کرد.
«نه... نه باید برگردم. راستی دنبال مندلن می گردم؛ ندیدیش؟ فکر می کردم پیش پدرت باشه.»
«وای... باید بهت می گفتم. آکیلیوس یه­کم زودتر اومد. می خواست یه چیزی به مندلن نشون بده. هر دوتاشون با هم رفتن جنگل غربی.»
الدیسیان زیرلب غرغری کرد. آخر مندلن قول داده بود که سرِ وقت آماده باشد تا با هم به خانه برگردند. البته مندلن همیشه خوش قول بود و سر حرفش می ماند. حتماً آکیلیوس چیز عجیب­وغریبی پیدا کرده بود. تنها نقطه­ضعف مندلن، کنجکاوی همیشگی اش بود، چیزی که یک شکارچی باید قبل از شجاع ­بودن، آن را فرا بگیرد. او وقتی مشغول بررسی و مطالعه چیزی می شد، دیگر زمان از دستش در می رفت.
الدیسیان دوست نداشت بدون تنها برادر بازمانده اش راهی خانه شود؛ درعین­حال دلش هم نمی خواست دور و بر پیروان معبد تریون باشد.
«نمی تونم بمونم. با واگن می­رم سمت جنگل. امیدوارم بتونم پیداش کنم. حالا اگه پیداش نکردم و اون برگشت اینجا...»
«باشه. بهش می­گم کجا منتظرشی.» سرنتیا سعی نمی کرد ناراحتی­اش را پنهان کند.
کشاورز که ناراحتی اش دلیل معمولی تری داشت، خیلی کوتاه و با حالتی دوستانه او را در آغوش گرفت و روی اسب پرید. زمانی که اسب را هِی می کرد، سرنتیا چند قدمی به عقب برداشت. واگن که حرکت کرد، الدیسیان به پشت سر و به­ سرنتیا نگاه کرد و سرنتیا از شور و حرارت الدیسیان به هیجان آمد؛ اما الدیسیان توجه خاصی به واکنش او نداشت، چرا که او اصلاً به سرنتیا فکر نمی کرد!
چهره ای که در خیال او جا خوش کرده بود، مربوط به کس دیگری بود که صاحب گیسوانی بافته و طلایی­رنگ بود. طبقه او از سطح یک کشاورز ساده، بسیار بالاتر بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دیابلو

از مجموعه های خوب کتابهای فانتزی
در 5 روز پیش توسط
کتاب قشنگیه امیدوارم بقیه جلداش هم منتشر و در فیدیبو موجود بشه
در 2 ماه پیش توسط