فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فلسفه تاریخ

نسخه الکترونیک کتاب فلسفه تاریخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فلسفه تاریخ

چیستی تاریخ، چیستی فلسفه و قلمروهای فلسفه و فلسفه تاریخ مباحث فصل اول را تشکیل می‌دهد و در فصل دوم مباحثی مانند چیستی و کیستی انسان, راز برکشیدگی انسان و ناخودآگاهی و خودآگاهی به بحث گذاشته می‌شود و فصل سوم نیز به اراده، اختیار، عقل، عشق، آزادی و رابطه‌ی خودآگاهی با کیستی انسان می‌پردازد.
بر همین اساس در فصل چهارم درباره اصول علم، تاریخ، فطرت، شهوت و روندهای تاریخی بحث و در فصل پنجم با نگاهی مجدد به عوامل تاریخی، درباره فطرت، خدا و عشق به خدا بعنوان محرک تاریخ پرداخته شده است.
فصل ششم کتاب نیز از پیش‌ران‌های تاریخ و فرآیندهای اجتماعی و روندهای تاریخی و سیر تمدن‌ها سخن به میان آورده است و در نهایت فصل هفتم تلاش می‌کند تا خواننده را با مختصات جهان فردا، راه تاریخ و هزاره سوم میلادی و تقدیر تاریخ آشنا کند.

ادامه...
  • ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 7.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فلسفه تاریخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به روح بلند رزمنده خط شکن
غواص شهید، سید جلیل میری



۱.تاریخ و فلسفه تاریخ

۱-۱. چیستی تاریخ

۱-۱-۱. تاریخ چیست؟

تاریخ یک مفهوم انتزاعی است که آن را از تجرید حوادث گذشته به دست می آوریم. آن چنان که مفهوم اعداد را از تجرید مصادیق عددی به دست می آوریم، مفهوم تاریخ را نیز از تجرید تجربه های تاریخی کسب می کنیم. اصولاً تاریخ در دو عرصه بر ما ظهور می کند: نخست در عرصه واقعیت و دوم در عرصه روایت.

۱-۱- ۲. تاریخ به معنی واقعیت گذشته

تاریخ در عرصه واقعیت، به معنی مجموعه رخدادهایی است که به صورت یک فرآیند از ابتدای تاریخ تا امروز تداوم داشته اند و امروز را ساخته اند. در این دیدگاه، همه انسان هایی که به دنیا آمده اند و زیسته اند و رفته اند معماران تاریخ بوده اند. آن ها با نقش آفرینی در میلیون ها حادثه سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی، تاریخ را ساخته اند و اساساً تاریخ جمع جای پای تمام آن ها در کویر زندگی است؛ کویری که در آن هیچ طوفانی نتوانسته این جای پاهای ماندگار را محو کند و از اثر وجودی آن ها بکاهد.
در این منظر، تاریخ مجموعه ای از حوادث فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حتی طبیعی است که رخ داده اند و امروز را ساخته اند؛ صرف نظر از آنکه ثبت شده یا ثبت نشده باشند، به یاد مانده یا از یاد رفته باشند و مکتوب شده باشند یا از آن ها اثری کم رنگ و گاه ناهماهنگ در فرهنگ شفاهی برجا مانده باشد.
در صحنه این تاریخ، همه کسانی که زیسته اند نقش بازی کرده اند؛ هرکس به اندازه قدرت و توسعه وجودی خود. همه انسان ها در این تاریخ حضور دارند. کسی نیست که در گوشه ای از زمین و فرصتی از زمان زیسته باشد و تاثیری فراخور زیستن خود بر تاریخ نداشته باشد. این معنی از تاریخ به مفهوم مقوله هایی نظیر دیرینه شناسی، زیست شناسی، طبیعت شناسی، ذره شناسی، زمین شناسی، کیهان شناسی و ستاره شناسی نزدیک است.
در این منظر، ما به حقایقی نظیر وجود گستره ای از زمان و پهنه ای به نام زمین که بر آن موجودات ذی شعور و مختار به عنوان انسان زیسته اند، و هریک به اندازه سعه وجودی خود بر این گستره تاثیر گذاشته اند، و «اکنون» برآیند همه فعل و انفعالاتی است که از آن ها سر زده است، اعتراف داریم و در عین حال می دانیم که اطلاعات ما از این گستره به آن اندازه نیست که شامل تمام زوایای آشکار و پنهان آن باشد، ولی می دانیم که با کوشش های گوناگون می توانیم اطلاعات خود را کامل تر کنیم و به تدریج، تصویر کامل تری از عرصه های مختلف به دست بیاوریم.
اگر امروز نقشه های گوناگونی در زمینه دیرینه شناسی، زیست شناسی، طبیعت شناسی، ذره شناسی، زمین شناسی، کیهان شناسی و ستاره شناسی در اختیار داریم، به برکت اطلاعاتی است که در این عرصه ها به دست آورده ایم. ما بدن همه انسان ها را کالبد شکافی نکرده ایم، ولی نقشه بدن انسان را امروز در اختیار داریم. ما شاهد عینی همه تحولات سنگ واره ها و فسیل ها و پیدایش و انقراض گونه های جانوری نبوده ایم، ولی تصویر قانع کننده ای از این تحولات در اختیار داریم. همه موجودات زنده بر روی کره زمین به وسیله انسان تشریح نشده اند، ولی ما از ساختمان فیزیولوژیک آن ها نقشه های مفیدی تهیه کرده ایم. ما درون هسته اتم ها را به وسیله حواس خود تجربه نکرده ایم، ما نمی دانیم رنگ و بو و طعم و شکل الکترون ها چیست، ولی نقشه ذره ای تمام عناصر را کشف کرده و به وسیله جدول مندلیف آن ها را توضیح داده ایم. ما همه کرات آسمانی را سیر نکرده ایم، ولی نقشه های جالبی از کهکشان ها ـ به ویژه کهکشان راه شیری ـ تهیه کرده ایم.
در تمام این موارد، با تهیه اطلاعات معنا دار از عرصه مورد مطالعه، دست به استقرا و تهیه تصاویر جامع و آموزنده زده ایم و دلیلی ندارد با تهیه اطلاعات معنادار از تاریخ، نتوانیم تاریخ را در معنای نخستین آن بشناسیم و قوانین آن را استخراج کنیم تا بتوانیم دست به تجرید آن ها از حوادث تاریخی بزنیم. تاریخ ـ همان طور که اِی. ال. رویز می گوید ـ با انسان سروکار دارد؛ با تمام پیچیدگی ها و محاسبه ناپذیری و پیش بینی ناپذیری هایش. ولی این بدان معنی نیست که نتوانیم با تعمیم تجربه های تاریخی، به قوانین تاریخ دست یابیم (نک: Rowse, 1946: 918).

۱-۱- ۳. تاریخ به معنی روایت گذشته

دومین معنای تاریخ «روایت موجود» از «گذشته مفقود» است. آنچه از اسناد و مدارک تاریخی در دست ما مانده است گاه آمیخته با اغراق و مبالغه و اغماض و غرض و جانب داری و افسانه ها و اساطیر نیز هست. این مجموعه گذشته را روایت می کند، اما گاه نمی تواند حتی رابطه گذشته با حال را توضیح دهد و از آن دردناک تر، حتی گاه نمی تواند گذشته را نیز به طور قانع کننده توضیح دهد. به عنوان مثال، روایتی که از بهانه حمله مغول به آسیای غربی در اختیار ماست، آنچه واقعاً موجب حمله مغول به ماوراءالنهر و آسیای غربی شد را توضیح نمی دهد، یا روایتی که از جنگ های صلیبی ارائه می شود نشان دهنده حقیقت این جنگ ها نیست و نیز روایتی که از ظهور و سقوط رایش سوم ارائه می شود، نشان دهنده ماهیت تحولات اجتماعی آلمان در میانه قرن بیستم نیست. در این روایت، یک جانی مخوف به نام هیتلر ترسیم می شود که یک ملت را عاشق خود می کند؛ به گونه ای که این ملت آن چنان در راه این عشق جان فشانی می کند که اکثریت مطلق مردان خود را از دست می دهد. این روایت بیشتر حکایت است تا دلالتی بر واقعیت تحولات اجتماعی آلمان.(۱)
در مثال هایی که ذکر شد، به وضوح دیده می شود که اگر روایت تاریخ بخواهد به تنهایی مورد توجه قرار گیرد، نمی تواند حقیقت تاریخ را آشکار نماید و گاه حتی موجب کتمان آن می گردد. «روایت تاریخ» را نباید هرگز برابر با «واقعیت تاریخ» دانست؛ بلکه باید آن را راهنمایی دانست که فقط می تواند ما را به گوشه کوچکی از حقیقت تاریخ راه نمایی کند و تا در یک چارچوب فلسفی قرار نگیرد، نمی تواند معنای واقعی تاریخ را آشکار نماید.
تاریخ در معنای اول، مجموعه حوادث فرهنگی، طبیعی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و رویدادهایی است که در گذشته و در زمان و مکان زندگی انسان ها و در رابطه با آن ها رخ داده است. حتی آن بانو که در عصر جنگ های صلیبی یا در دوران مغول، در خرابه ای دورافتاده از حلب یا نیشابور، پنهان از چشم صلیبی ها یا مغول ها بر روی فرزند برومندش که با مهاجمان می جنگیده بوسه زده، در تاریخ نقش ایفا کرده است؛ ولو آنکه هیچ مورخی این حادثه را در گزارش خود نقل نکرده باشد. ولی تاریخ به معنی دوم آن، معرفتی است که ناظر بر پاره ای از وقایع جزئی و درک پدیده های ذکرشده ای است که به وسیله تاریخ نگاران نقل شده است. بنابراین، تاریخ در معنای نخست، موقعیتی هستی شناختی دارد و در معنای دوم، موقعیتی شناخت شناختی.
این تعریف از ویلیام هنری والش که «تاریخ (در معنای دومش) بازگو کردن کلیه اعمال گذشته انسان، به گونه ای است که نه تنها در جریان وقایع قرار می گیریم، بلکه علت وقوع آن حوادث را نیز بازمی شناسیم،» تعریف یک «ممکن» (روایت پاره ای از رخدادها) به یک غیرممکن (روایت تمام رخدادها) است و فاقد ارزش عملی و اعتبار علمی است. باید برای روایت گذشته به اندازه خودش و در جای خودش اعتبار قائل شد.
هدف تاریخ به عنوان یک علم، اگرچه آگاهی به زندگی پاره ای از افراد در تاریخ است، ولی از آن مهم تر و جالب تر و اساسی تر، آگاهی به علل و زمینه های رخدادهای تاریخی و نتیجه های آن ها نیز هست و ما ـ هرکه هستیم و در هرجا و هر زمان که زندگی می کنیم ـ از جمله «نتیجه ها» هستیم؛ هرچند می توانیم در «نتیجه بودن» خود نیز تا حدودی دخالت کنیم و آن را در جهتی که آن را برگزیده ایم، تغییر دهیم.
تاریخ نگاران اغلب می کوشند تا پاسخ پرسش های تاریخی را در اسناد نوشتاری جست وجو کنند و بدین وسیله برای آن ها پاسخ هایی بیابند، ولی موفقیت آنان مشروط به امکان یافتن پاسخ مطلوب در مدارک موجود است؛ در حالی که فیلسوفان تاریخ گذشته از منابع مکتوب، منابع منقول و منابع مادی، می کوشند از چارچوب های فلسفی راهنمایی بگیرند و پاسخ پرسش های تاریخی را کشف کنند و آنان را به کسانی که در جست وجوی حقیقت هستند، ارائه کنند.

۱-۱- ۴. دیدن و شنیدن تاریخ

تاریخ را باید «دید»، اگر آن را به معنی «واقعیت های گذشته» بدانیم و باید «شنید»، اگر آن را به معنی «روایت گذشته» بدانیم. فاصله بین «واقعیت گذشته» با «روایت گذشته»، فاصله بین «دیدن» و «شنیدن» است. اگر تاریخ را به معنی واقعیت گذشته بگیریم، آن گاه تاریخ شناسی چیزی در شمار زمین شناسی، کیهان شناسی، وجودشناسی، ستاره شناسی و... خواهد شد و در همه عرصه های زندگی انسان ـ از اخلاق تا معماری ـ کاربرد خواهد داشت و به ویژه در سیاست جایگاه ویژه ای پیدا خواهد کرد؛ زیرا همان طور که اِی. ال. رویز می گوید: «هیچ پایانی بر آنچه ما از تاریخ می توانیم بیاموزیم، وجود ندارد؛ تنها بدان شرط که بدانیم که چگونه با زندگی ما در هم پیچیده شده است. متن اصلی تاریخ، زندگی انسان در عرصه جامعه است و ما در هر لحظه، می توانیم از آنچه در تاریخ به وسیله انسان ها تجربه شده است، درس های گران بهایی بیاموزیم. به عنوان مثال، در عرصه سیاست ما نمی توانیم مسائل جهانی را درک کنیم اگر نتوانیم درک کنیم که جهانی که در آنیم، چگونه به وجود آمده و پدیدار شده است (Rowse, 1946: V)، ولی تاریخ به معنی روایت گذشته صرفاً وسیله ای است برای ارضای حس کنج کاوی و گاه حتی یک تفنن برای پر کردن اوقات فراغت، و در پاره ای از موارد وسیله کسب حیثیت علمی و وجاهت اجتماعی است و در مجموع، مجموعه ای از دانستنی ها است که البته دانستن آن ها بهتر از ندانستن آن هاست.
تاریخ در معنای نخستین ـ یعنی واقعیت گذشته ـ وسیله شناخت بهتر «خویشتن» خویش است و نیز شناخت درست تر و دقیق تر دوستان و دشمنان خویش و شناختن جهانی که در آن زندگی می کنیم.(۲) این شناختن ها راه ما را به سوی ساختن فردایی بهتر و فرهمندتر هموار می کند؛ ما را که چون موری در طاس زمانه خود گرفتار شده ایم، قادر به گریختن از گرداب سردرگمی ها و ناکامی ها و رسیدن به بهشت کام یابی ها می کند و به ما دلایل واقعی وضع موجود و راه های رهایی از آن و شیوه ساختن جامعه و جهان مطلوب و موعود را نشان می دهد. بنابراین، همان طور که یکی از نویسندگان می نویسد، «فایده علم تاریخ تنها در این نیست که با زندگی گذشتگان و حوادث مهم و شگرف روزگاران پیشین آشنایمان می کند، بلکه به واسطه آن، با شرایط زمانه، بهتر، عمیق تر و لاجرم همه جانبه تر رودررومان می سازد» (نوذری، ۱۳۸۷: مقدمه).

۱-۱- ۵. تاریخ و شبه تاریخ

اگر به تاریخ از پنجره «واقعیت گذشته» که روح اصلی حرکت در کالبد زمان است نگاه کنیم، با دین، سیاست، جامعه شناسی، روان شناسی، انسان شناسی و ریاضیات و قوانین آمار و احتمالات همراه و همسفر خواهیم شد و در این همراهی و سیر و سفر، ماهیت دین، چهره واقعی سیاست، جامعه و روان و روح انسان ها را بهتر خواهیم شناخت و درخواهیم یافت که چه حساب و کتابی در روند حرکت تاریخ جریان دارد. نیز در خواهیم یافت که اقتصاد (نه به معنی علم معیشت مردم، که به معنی طریقت انسان هایی که آن «نامحدود» را در این «محدود» می جویند،) چگونه مادر اصلی بسیاری از پلشتی ها و زشتی ها در گهواره تاریخ شده است. بنابراین، بین هوشیاری سیاسی و هوشیاری تاریخی رابطه ای ظریف و دقیق نهفته است.(۳)
قطب های قدرت جهانی در غرب که تاریخ را تحلیل، و سپس آن را به دل خواه خود برای ما توصیف می کنند و به هوشیاری تاریخی ـ در کمال ناخودآگاهی و ناخداآگاهی ـ دست یافته اند، به دقت دوستان و دشمنان خود را می شناسند و با حساب و کتاب، دوستی و دشمنی می کنند، ولی مردمی که به هوشیاری تاریخی دست نیافته اند، نه خود را، نه دوستان خود را و نه دشمنان خود را (هیچ یک را) به دقت نمی شناسند و به جای دشمن، به سینه دوست خنجر می زنند و به جای دوست، پل پیروزی دشمنان خود می شوند؛ آن چنان که زده اند و شده اند.
اگر عباسیان می دانستند راز تحولات شبه جزیره ایبری چیست، نباید نسبت به تجزیه آن به دو قطب مسلمان و مسیحی بی تفاوت می ماندند تا سرانجام خود قربانی آن تجزیه گران شوند. اگر نادرشاه افشار می دانست که در چه دنیایی زندگی می کند، هرگز نمی بایست به هندوستان لشکرکشی کند و قدرت دولت اسلامی هند را به چالش بکشد و راه تسلط انگلیس را بر شبه قاره هند هموار نماید. اگر صفویان و عثمانیان می دانستند که فلسفه پیدایش آن ها چیست، نباید آنگلوساکسون ها را رها کرده و به جنگ با یکدیگر می پرداختند. اگر صدام می دانست که حقیقتاً کیست و کجا زندگی می کند، هرگز نمی بایست به ایران لشکرکشی کند. اگر اعراب می دانستند که در چه شرایطی قرار دارند، هرگز نمی بایست هم وطنان خود در غزه را رها کرده و در کام دشمنان خود رهاسازند؛ چه رسد به آنکه محمود عباس از حمله ارتجاع عرب به یمن حمایت کرده و خواهان حمله آنان به غزه شود تا کار ناتمام اسرائیل را تمام کنند.(۴)
راز راه های درست کام یابی را رها کردن و در بی راهه ها ره سپردن و به بیگانگان دل سپردن و خود را به خطر انداختن، در ناآگاهی از تاریخ و عدم وجود هوشیاری تاریخی است. بی گمان، آنچه عباسیان و افشاریان و صفویان و عثمانیان و صدامیان نداشتند، هوشیاری تاریخی بود و آنچه نمی دانستند، واقعیت تاریخ بود و آنچه در دست داشتند، روایت جانب دارانه ای از گوشه هایی از حوادث تاریخی بود. به عبارت روشن تر و دقیق تر، آنچه به نام تاریخ می شناختند، تاریخ نبود، شبه تاریخ بود!
شبه تاریخ محصول کارگاه های سیاست سازی و فلسفه بافی یا نتیجه خیال پردازی های شاعرانه خیال بافان و داستان سرایان است. این چنین است که هرجا قدم سیاست مداران حرکت می کند، قلم تاریخ سازان نیز پا به پای آن ها حرکت می کند و برای هر کشور تازه ای که با تیغ جراحی قدرتمندان از شکم جنگ بیرون کشیده می شود، یک روایت تاریخی نیز ساخته می شود و این چنین شده است که گاه یک ملت به ده ها ملت تقسیم شده و برای هرکدام از آن ها یک شناسنامه تاریخی ـ که آکنده از افسانه و دروغ و تخیل است ـ ساخته شده است. تجزیه ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی یک نمونه بارز از چنین فرآیندی است. انسانی که هوشیاری تاریخی به دست نیاورده، چه می داند که رابطه بین انقلاب صنعتی و جنگ های جهانی چیست و چگونه تولیدکنندگان اصلی تکنولوژی، ایدئولوژی نیز تولید می کنند (چه ایدئولوژی اصالت ایدئولوژی را و چه ایدئولوژی نفی ایدئولوژی را) و بدین منظور هم کارل مارکس را به کار می گیرند و هم کارل پوپر را و حلقه های قدرت سیاسی نحله های دینی و فلسفی تولید می کنند و معادلات قدرت، کنش های قومی و واکنش های واگرایانه سیاسی را سازمان دهی می کنند و چرا مردی به نام مارسل بل، وقتی که تاریخ ریاضیات را می نویسد، به هیچ ریاضی دان مسلمانی اشاره نمی کند (بل: ۱۳۴۴) یا هنگامی که مارکس فلسفه تاریخ می نویسد، دین را «افیون ملت ها» می نامد و چگونه «تئوری بازی» (Game Theory) در مراکز شرق شناسی دست اندرکار تولید نظریه های جدید و تئوری ها و نحله های نوین است؟ مارکس وقتی که می گفت «زندگی حقیقی مردم در خدا و کار گم شده است،» (نک: Lyon, ۱۹۸۳: ۱۳) آیا در فکر نجات زندگی حقیقی مردم بود یا در فکر بنای دولت جهانی جدید با سرمایه اشرافیت برآمده از انقلاب صنعتی و نیروی کار کارگران جهان؟
شکی نیست وقتی که ملتی هویت خود را گم کند، مراکز قدرت جهانی برای او هویتی را تولید می کنند که تامین کننده منافع آن هاست. متاسفانه کم کاری های چنین ملت هایی زمینه ساز پیروزی قدرت هایی است که برای آن ها شناسنامه های جعلی صادر می کنند. ما باید قوانین اصلی تاریخ را بشناسیم تا اجازه داشته باشیم در محضر تاریخ حضور پیدا کنیم و از تاریخ پرسشی را بپرسیم و بدین وسیله از مجموعه ندانستن های روی هم انباشته شده خود بکاهیم. به گمان ما، شناخت قوانین تاریخ، از طریق شناخت انسان و تمایلات زیستی و سرشتی او و تاثیرگذاری این تمایلات (به ویژه تمایلات سرشتی) بر فرهنگ و تمدن و تاثیرپذیری این تمایلات از نهاد نبوت و تعامل آن ها با فرآیندهای محیطی امکان پذیر است. همان طورکه فاطمه قدوره الشامی می نویسد، آثار تاریخی در بیروت، تدمر، سامرا، اهرام مصر، مسجد ایاصوفیا و غیر آن ها و آثاری که از دوره های پسین (و پیشین) آن ها باقی مانده، با زبان سکوت خود از گذشته و حال و آینده با ما سخن می گویند (الشامی، ۲۰۰۱م.). موقعی ما زبان رمزآلود این آثار تاریخی را که در سراسر کره زمین از آسیای شرقی تا آمریکای غربی پراکنده اند درک می کنیم که پیش از آن قوانین تاریخ را آموخته باشیم. قوانین حاکم بر تاریخ دستور زبان تاریخ اند و ما را با هدف و حقیقت و فلسفه تاریخ آشنا می کنند و تفسیر درستی از تاریخ در اختیار ما می گذارند و دانش و معرفت ما را ارتفاع و بلندی می بخشند و عرصه را برای پیدایش نگاه های نو در جامعه شناسی تاریخی و پژوهش های سیاسی می گشایند.

۱- ۲. چیستی فلسفه

۱-۲-۱. فلسفه چیست؟

فلسفه مطالعه مسائل کلی و اساسی حیات و هستی است. فلسفه خود را متعهد می داند که به این قبیل پرسش ها پاسخ دهد: هستی چیست؟ مفهوم واقعیت چیست؟(۵) آگاهی، ارزش، خرد، ذهن، عین و زبان به چه مفهومی هستند؟
فلسفه معمولاً رویکردی انتقادی و سامان پذیر دارد و تکیه اساسی آن بر استدلال های عقلی و منطقی است. مردم معمولاً عقاید بنیادین و مفاهیم اساسی مورد توجه خود را عقاید و مفاهیم فلسفی می دانند. گاه گفته می شود که فلسفه در پی تبیین چرایی هاست؛ در حالی که علم مسئولیت تبیین چیستی ها را بر عهده گرفته است. به عنوان مثال، وقتی که می پرسیم این قانون چرا وضع شده است، به فلسفه آن توجه داریم، ولی وقتی که می گوییم این قانون چیست و چند ماده و تبصره دارد، به چیستی آن توجه داریم و می خواهیم به آن علم پیدا کنیم.

۱- ۲- ۲. معنی لغوی فلسفه

اصل کلمه «فلسفه» یونانی است و مرکب از دو جزء است: «فیلوس» به معنی دوست دار و «سوفیا» به معنی حکمت (دهخدا، ۱۳۷۳: ۱۵۱۷۷؛ ذیل ماده فلسفه). پاره ای سرآغاز فلسفه را یونان باستان می دانند. معلوم نیست که چنین هست یا چنین نیست. این سنت از آغاز دوران عباسی به جای مانده است که سرنخ همه علوم به بادبادک یونان باستان وصل شود؛ به گونه ای که گویی یونان باستان سرآغاز تاریخ تمدن بشر است و در همه قلمروهای علم، اولین حرف ها را یونانیان باستان زده اند. بعدها هم این سنت به دهان مورخان در اروپا شیرین آمد و آن را به کام گرفتند و به کار گرفتند.
فلسفه همیشه درپی کشف سرآغاز، مبدا، ماده المواد و راز پیدایش وجود بوده است.(۶) برخی با توجه به معنی فلسفه که دوست داشتن حکمت است و با نگاهی بر همان سنت دیرین، می گویند: «سقراط را گفتند: آیا تو حکیمی؟ گفت: حکیم نیستم ولی حکمت را دوست دارم» و بدین ترتیب، واژه فلسفه در یونان زاده شد.
اگرچه فلسفه یک قلمرو تخصصی با اصطلاحات اختصاصی خویش است، به پرسش هایی می پردازد که عموم مردم از آغازین سال های عمر خود، با آن ها درگیرند: این عالم چیست؟ چگونه به وجود آمده است؟ علم چیست؟ اقتصاد اساساً چرا ضرورت دارد؟ آیا حوادث تاریخی جهت دار و معنا دار هستند؟ چرا انسان زیبایی را دوست دارد؟ آیا ما بیداریم و واقعاً آنچه می بینیم واقعیت دارد یا در عالم رویا به سر می بریم؟... و ده ها پرسش فلسفی دیگر. این ها پرسش هایی هستند که عموم مردم با آن ها سروکار دارند، ولی فیلسوفان به این پرسش های عمومی، پاسخ های تخصصی می دهند. با دسته بندی این پاسخ های تخصصی، فلسفه های مضاف ـ نظیر فلسفه علم، فلسفه تاریخ، فلسفه هنر، فلسفه سیاسی و... ـ به وجود آمده اند. امروز فلسفه های مضاف آوردگاه بزرگ ترین رزم آفرینی های فلسفی و جدل ها و جدال های فکری شده اند. مثلاً در عرصه فلسفه تاریخ، نظریاتی مطرح شده اند که کاملاً با یکدیگر مختلف اند. برخی اساساً منکر چیزی به نام فلسفه تاریخ اند، ولی برخی دیگر آن را صمیمانه تایید می کنند.

۱- ۲- ۳. ادوار فلسفه

می دانیم آگوست کنت تاریخ را به سه دوره تقسیم کرده است. دوره اول را دوره جادو و دین نامیده است(۷) و دوره دوم را دوره فلسفه نام گذاری کرده است و سومین دوره را دوره علم نامیده است. آگوست کنت از متفکران مدرنیته است و این نام گذاری برای دوره های تاریخ نیز متناسب با حال و هوای الحادی است که بر مدرنیته حاکم است. نام گذاری این دوره ها به گونه ای است که نوعی توالی را تداعی می نماید؛ گویی نخستین مرحله دوران دین و جادو است و دومین مرحله دوره فلسفه و سومین مرحله دوره علم است و این دوره ها یکی پس از دیگری و به دنبال یکدیگر ظهور کرده اند و ظهور آن ها یکی پس از دیگری، به دلیل رشد اندیشه و تفکر بشریت بوده است؛ در حالی که با کمال تاسف باید گفت این تقسیم بندی کاملاً بی اساس و بدون پایه علمی است؛ زیرا بزرگ ترین فیلسوفان عصر باستان (افلاطون و ارسطو) که در روایت غرب سرآغاز تاریخ فلسفه شمرده می شوند، همگی پیش از پیامبران نام دار تاریخ ظهور کرده اند. افلاطون و ارسطو صدها سال قبل از ولادت عیسی(ع) به دنیا آمده و در حدود هزار سال پیش از ولادت پیامبر اسلام(ص) چشم به هستی گشوده اند. بنابراین، بنابر روایتی که غرب از تاریخ فلسفه ارائه می کند، عصر فلسفه قبل از عصر دو دین بزرگ تاریخ ـ یعنی مسیحیت و اسلام ـ آغازشده است و اساساً هزاره اول میلادی هزاره ای است که در آن دو پیامبر نام دار تاریخ (عیسی(ع) و محمد(ص)) گهواره تاریخ را به حرکت درآورده اند و هر دو پس از عصر طلایی فلسفه یونان چشم به جهان گشوده اند.



نکته دیگر آن است که در قرائت آگوست کنت از روند تاریخ، دین و جادو همزاد و همراه یکدیگر تلقی می شوند. البته این قرائت مخصوص آگوست کنت نیست و سایر متفکران مدرنیته نیز آلوده به این انگاره ها هستند. این قرائت یک قرائت مدرن نیست؛ زیرا نگاه قریش و بنی امیه نیز به اسلام همین طور بود و آن ها دین پیامبر را جادو و شخص پیامبر را جادوگر می نامیدند و این نام گذاری را براساس یک تصمیم سنجیده تبلیغاتی اتخاذ کرده بودند.(۸) غیر از آگوست کنت، جامعه شناسانی نظیر نیم کوف و آنتونی گیدنز نیز دین و جادو را در کنار هم ذکر کرده اند؛ گویی که این دو، دو نام متفاوت اند که بر یک پدیده اطلاق می شوند. با همه این احوال، می دانیم که نه فلسفه بعد از دین مطرح شده ـ که اساساً فیلسوفان بزرگ قبل از پیامبران بزرگ ظهور کرده اندـ و نه علم پس از فلسفه پیدا شده ـ که هزاران سال پیش از پیدایش عصر فلسفه در یونان، دانشمندان مصر و چین در عرصه علوم پیشرفت های وسیعی نموده بودند که پیدایش آثار شگفت انگیزی همچون دیوار چین و اهرام ثلاثه حکایت از این پیشرفت شگرف داشته است. بنابراین، تقسیم بندی دوره های تاریخی براساس جادو و دین و فلسفه و علم، نوعی خیال پردازی است که ارزش علمی ندارد؛ هرچند می تواند نشان دهنده علاقه به تاکید بر اصالت علم و علم گرایی تلقی گردد. ساختار آریستوکراتیک تمدن روم باستان که حوزه جغرافیایی یونان نیز در قلمرو فرهنگی این تمدن قابل تعریف است، در روح تکریم گر و ستایشگر غرب نسبت به اشرافیت موثر واقع شده و غرب و متفکران مدرنیته را شکرگزار و مدیحه سرای پیشگامان فلسفه یونان و پیشتازان تمدن روم باستان ـ به ویژه روم پیش از کنستانتین ـ ساخته است. با این همه، می توان تاریخ فلسفه را به پنج دوره تقسیم نمود: عصر پیش از فلسفه یونان (که خود عصری دامن گستر و پر رمز و راز است)، عصر فلسفه یونان، عصر فلسفه اسلامی، عصر فلسفه مدرن و عصر بازگشت به فلسفه اسلامی. عصر پنجم در حال آغاز شدن است.



۱- ۲- ۴. سیر فلسفه در تاریخ

تردیدی نیست که افلاطون و ارسطو به دلیل ترجمه آثارشان در عصر شکوفایی تمدن اسلامی به زبان عربی، در اسلام به شهرت رسیدند و ترجمه آثار آن ها به دلایل سیاسی مورد حمایت امپراتوران عباسی قرار گرفت. این آثار پس از جنگ های صلیبی، به وسیله فردریک دوم ـ پادشاه آلمان بزرگ ـ که هوای کاستیل را در سر داشت و رفتارش پادشاهان اسپانیا را به یاد می آورد و سیسیل را گرفته و پایتخت خود ساخته بود ـ از زبان عربی به زبان لاتین ترجمه و در اروپا منتشر گردید. به این ترتیب، آنان عملاً در جهان عرب و جهان غرب به عنوان اولین فیلسوفان شناخته شده اند، ولی بی انصافی است کسی از فلسفه یاد کند و از اندیشه ورز سترگی نظیر کنفوسیوس یاد نکند یا نسبت به دستاوردهای فلسفی در سایر نقاط جهان، نظیر پارس، هند و مصر بی تفاوت باشد.(۹)
همان طور که یاد شد، فلسفه در جهان اسلام رونق بسیار یافت و فکر فلسفی در مدارس اسلامی گسترش و توسعه بی سابقه ای یافت و نهایتاً از میان این ستارگان فروزان، خورشید درخشانی نظیر ملاصدرا طلوع کرد. حکمای یونان باستان چندین قرن قبل از میلاد مسیح می زیسته اند. تاریخ از میزان تاثیری که آنان از فلاسفه چین و مصر و هند باستان گرفته اند، اخبار زیادی به ما نداده است، ولی منطقاً قابل تصور است که اینان حتماً از آنان تاثیر گرفته اند. در عوض، از تحول فکر فلسفی در جهان اسلام اطلاعات ذی قیمتی در اختیار داریم. مردانی نظیر یعقوب بن اسحاق کندی، ابن رشد اندلسی، فارابی، بوعلی سینا، ابوریحان بیرونی، شیخ اشراق، خواجه نصیرالدین طوسی و سرانجام صدرالمتالهین، از چهره های مشهور تاریخ فلسفه در جهان اسلام هستند و عموماً از ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی برخاسته اند.(۱۰) این مردان بزرگ به موضوعاتی نظیر اصالت وجود، اتحاد عاقل و معقول، تجرد قوه خیال، وجود ذهنی، حرکت جوهری، حدوث دهری، جسمانیت الحدوث و روحانیت البقاء بودن روح و مسائل مهم دیگر پرداختند و افق های جدیدی بر روی اندیشه بشری گشودند.
فلسفه در غرب پس از رنسانس، تاحد قابل توجهی زمینی و زمین گیر شد و گاه از چکاد بلند اندیشه معقول به سطح کوتاه تجربه محسوس سقوط کرد. نتیجه این زمین گیری پیشرفت مادی و هبوط معنوی بود. مکاتبی نظیر ایده آلیسم، پراگماتیسم، پوزیتیویسم، فنومنیسم، اگزیستانسیالیسم، ماتریالیسم و دیالکتیک از جمله رهاوردهای فلسفی غرب بوده اند؛(۱۱) هرچند امکان زایش های نوین فلسفی در غرب را نمی توان نفی کرد.

۱- ۲- ۵. تقسیمات فلسفه

در گذشته، فلسفه به دو شاخه بزرگ فلسفه نظری و فلسفه عملی تقسیم می شد. فلسفه نظری مباحثی نظیر الهیات، طبیعیات و ریاضیات را در بر می گرفت و فلسفه عملی شامل اخلاق، تدبیر منزل و سیاست می گردید و رفتار فرد، خانواده و شهر را مورد توجه قرار می داد. با وقوع جنگ های صلیبی و حمله مغول و سقوط تمدن اسلامی و خروج غول ماتریالیسم از شیشه کاستیل(۱۲) با همت سامی های یهودی و اموی و سقوط تمدن مسیحی اروپا و پیشرفت علوم مادی و جدا شدن رشته های مختلف علمی از فلسفه، فلسفه دامنه محدودتری یافت.
امروز در فلسفه، به منطق، معرفت شناسی، متافیزیک، اخلاق و زیبایی شناسی پرداخته می شود. بنابراین اگر در زیست شناسی، حیات موجودات، در فیزیک، شکل و حرکت موجودات، در شیمی، فعل و انفعالات عنصری موجودات، در ریاضیات، خواص عددی موجودات، در طب، تعادل و تعامل اجزای بدن موجودات زنده، در هندسه، روابط نقطه، خط و سطح و در مکانیک، روابط نیروها مورد مطالعه قرار می گیرد، در فلسفه وجود و قضایای آن مورد بحث و بررسی واقع می شود. فلسفه به حقیقت وجود و احکام آن می پردازد. با این همه شاید به آسانی نمی توان گفت که فلسفه این است و آن نیست. شاید مهم ترین و مشکل ترین پرسش فلسفی این است که فلسفه چیست. اینکه گفته می شود که واژه فلسفه به معنی دانایی دوستی است، دامنه وسیع مفهوم این واژه را به نمایش می گذارد. فلسفه به معنی تفکر درباره اساسی ترین پرسش های بشر، خود نشان می دهد که تقسیمات آن نیز تا چه اندازه دامن گستر و مرزناپذیر است.(۱۳) بنابراین، در فلسفه به ناچار توجه به عقل می شود؛ آن هم به هر معنایی که ما آن را پذیرفته باشیم و به هر درجه ای که بخواهیم آن را به کار ببریم (مجتهدی، ۱۳۸۵: ۴۹). عقل نیز عقاب تیزپروازی است که هیچ عِقالی را نمی پذیرد.

۱- ۲- ۶. روش فلسفه

هر علم هدفی دارد و برای رسیدن به آن هدف، روش یا روش هایی را در پیش می گیرد. روش علم ریاضی محاسبه، و روش علم شیمی آزمایش است و روش فلسفه، استدلال و گاه شهود درونی است. فیلسوف با استفاده از قضایای منطقی می کوشد به نفع نتیجه ای که بدان رسیده است، استدلال کند. به عقیده سقراط، مهم ترین وظیفه فرد کوشش درباره معرفت است. اما معرفت واقعی همیشه درباره چیستی یا ماهیت موضوع است. بدین سان، شناخت باید شناخت کلیات ـ یعنی مفاهیم کلی ـ باشد، نه شناخت جزئیات و محسوسات. بدین سان سقراط همیشه می پرسد: فضیلت چیست؟ عدالت چیست؟ زیبایی چیست؟ شهامت چیست؟ و مانند این ها. راه به سوی شناخت همه این ها از نظر سقراط در درون خود بعضی از انسان ها نهاده شده است. بنابراین شعار اساسی سقراط همان است که بر سر در پرستش گاه دلفی (Delfoi) نوشته شده بود: «خود را بشناس!» این خودشناسی انگیزه اساسی سقراط در پژوهش فلسفی و به ویژه شیوه فلسفی او بود (خراسانی، ۱۳۵۶: ۶۷-۶۸).

۱- ۲- ۷. فواید فلسفه

شکی نیست که یکی از فواید فلسفه، ارضای حسّ کنج کاوی بشر است، ولی این کمترین نتیجه ای است که می توان از فلسفه انتظار داشت. فلسفه بزرگ ترین کنج کاوی های بشر را پاسخ می گوید و برای اساسی ترین پرسش های او جواب آماده می کند و میل به دانستن انسان را مورد توجه ویژه خود قرار می دهد، ولی مسئله این است که فلسفه با پاسخ گویی به پرسش های اساسی زندگی بشر، اساس زندگی بشر را فراهم می آورد؛ بدان گونه که بی هیچ پروا می توان ایستاد و خطاب به فلسفه گفت که: بدون تو زندگی برای من، غیرممکن است! مفاهیم فلسفی مثل علیت، زمان، مکان، ذات و جوهر، مفاهیم عامی هستند که عموم مردم به آن ها ـ در زندگی روزمره خود ـ بدون تردید نیازمندند. وقتی که تلفن زنگ می زند و به طرف آن حرکت می کنیم تا پاسخ دهیم، یک سری مفروضات فلسفی ـ مانند قانون علیت، هستی و نیستی و زمان و مکان ـ را درنظر گرفته ایم. بنابراین، همه مردم بدون آنکه آموزش فلسفی دیده باشند، تا حدودی گزاره های فلسفی را به کار می گیرند. فلسفه به انسان می آموزد که نقش عقل در زندگی انسانی بسیار بیشتر و گسترده تر از نقش حس است. تقلیل انسان از سطح عقل به سطح حس، تقلیل او از سطح انسانیت به سطح نازل حیوانات است و این سقوط مهلکی است.
فلسفه همچنین به انسان می آموزد که چگونه کل نگری داشته باشد و کل نگری را چگونه با ژرف نگری بیامیزد و عمیق تر بیندیشد و افق های بلندتری را در نظر بگیرد. از همان نقطه که کار حس پایان می یابد، کار عقل آغاز می شود و همراه با آن، فلسفه آغاز می شود و می کوشد پاسخ پرسش هایی را به کمک عقل پیدا کند که حس از دادن پاسخ به آن عاجز است. اساساً تمام شاخه های علوم مبتنی بر مفروضات فلسفی هستند و بر اصولی نظیر اصل علیت، اصل امتناع تناقض، اصل امکان شناخت و... استوارند. به قول دکتر احمد محمود صبحی، استقلال علوم از فلسفه به معنی استغناء و بی نیازی آن ها از فلسفه نیست (صبحی، ۱۹۹۴م: ۷). گذشته از علوم، جنبش های اجتماعی و مکاتب انسانی عموماً بر مبانی فلسفی استوارند. به عنوان مثال، جنبش های ناسیونال ـ سوسیالیستی و مارکسیستی، سرمایه داری، حرکت های اسلامی و... بر چارچوب های فلسفی استوار بوده اند. حتی هیپی ها، پانک ها و رپ ها نیز برای خود جهان بینی و چارچوب ویژه ای داشته اند.
به طور کلی، تمام نظامات سیاسی و اجتماعی تحت تاثیر چارچوب های فلسفی قرار دارند و حتی تک تک انسان ها متاثر از آموزه های فلسفی هستند و کسانی که از ساختارهای فلسفی نیرومندتری برخوردارند، در زندگی از خود مقاومت و پایداری بیشتری در مقابل مشکلات نشان می دهند.
نوع نگرش انسان ها به هستی و جهان بینی آن ها در تمام رفتار، حرکات و سکنات آن ها تاثیرگذار است. بدین ترتیب، فلسفه با پایه ریزی مبانی زندگی انسان، سلوک فردی و اجتماعی انسان ها را تحت تاثیر خود قرار می دهد. از این رو می توان گفت حتی آن ها که یک موضع ضد فلسفی دارند، بر اساس نوعی خاص از مفروضات فلسفی بحث و بررسی و استدلال می نمایند و هیچ کس در زندگی بی نیاز از فلسفه نیست. هیچ کس بی فلسفه نمی تواند زیست. آن که می گوید من بی نیاز از فلسفه ام، خود یک دستگاه فلسفی آفریده که به آن وفادار نیز مانده است.
آن ها که ذهن فلسفی نیرومندتری دارند، به دلیل آشنایی بیشتر با برهان های فلسفی، کمتر تحت تاثیر احساسات و پیش داوری های شتاب آمیز و بیشتر بر اساس تعقل و خردورزی تصمیم گیری می نمایند. از آنجا که انسان موجودی خردورز و تصمیم گیرنده است، می توان گفت فلسفه همزاد زندگی او است؛ زیرا فلسفه نیاز انسان به درک مفاهیم اساسی زندگی را پاسخ می گوید و بدون فلسفه زیستن برای انسان غیرممکن است. اعتقاد به بی نیازی انسان نسبت به فلسفه ـ که خود یک چارچوب فلسفی است و بر اساس گزاره های فلسفی شکل گرفته است ـ انسان را گرفتار پوچی و بیهودگی و از خود بیگانگی می نماید.

نظرات کاربران درباره کتاب فلسفه تاریخ