فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آزمون آهن
مجموعه مجیستریوم - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب آزمون آهن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آزمون آهن

بيشتر بچه‌ها حاضر به انجام هر كاري هستند تا در آزمون آهن قبول شوند. كالوم هانت اما نه. او مي‌خواهد در اين آزمون رد شود. از زماني كه كال به خاطر دارد، پدرش به او هشدار داده كه از دنياي جادوگران دوري كند. كال شك ندارد كه اگر در آزمون آهن موفق شود و در مدرسه جادوگري مجيستريوم پذيرفته شود، سرنوشتي شوم در انتظارش خواهد بود. پس بهترين تلاشش را مي‌كند تا بدترين نتيجه را بگيرد اما در اين رد شدن، رد مي‌شود. اكنون مجيستريوم منتظر اوست. مكاني مهيج و در عين حال شوم، كه با گذشته تاريك او ارتباطي تنگاتنگ دارد و در تحولي شگرف آينده‌اش را رقم مي‌زند. آزمون آهن، تنها آغاز راه است و بزرگ‌ترين آزمون‌ها هنوز در راه است...

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آزمون آهن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

کالوم هانت در شهر کوچکش در کارولینای شمالی(۹)، شهره آفاق بود؛ ولی نه از نوع خوش نامش. مشهور بود که آموزگارهای جایگزین را با نیش و کنایه هایش فراری می دهد. کال در به ستوه آوردن مدیرها، ناظم ها و کارمندهای رستوران هم تخصص پیدا کرده بود. مشاوران مدرسه که همیشه با نیت کمک به او پا پیش می گذاشتند (هرچه باشد، پسر بیچاره، مادرش فوت کرده بود) در نهایت به جایی می رسیدند که آرزو می کردند، ای کاش حتی سایه او روی در اتاقشان نیفتد. هیچ چیز خجالت آورتر از این نبود که نتوانی از پس جواب دادن به یک پسربچه دوازده ساله عصبانی بر بیایی.
ابروهای دائماً درهم، موهای سیاه و ژولیده و چشم های خاکستری بدگمان کال را همه همسایه ها به خوبی می شناختند. او عاشق اسکیت سواری بود؛ هرچند که مدتی طول کشیده بود تا فوت و فن آن درست وحسابی دستش بیاید. فرورفتگی های روی چند خودرو، یادگارهایی بود که از تلاش های اولیه او به جا مانده بود. اکثر اوقات، او را می شد بیرون ویترین های مغازه های کتاب مصور، فروشگاه های بازی های رایانه ای یا محل این بازی ها دید که کمین کرده است. حتی شهردار هم او را می شناخت. بعد از کاری که در رژه روز کارگر کرده بود، مشکل می شد او را فراموش کرد. آن روز، کال بی سروصدا از کنار فروشنده فروشگاه حیوانات خانگی گذشته بود و یک موش صحرایی را برداشته بود تا آن را خوراک مار بوآ کند.
بعد دلش به حال موجود کور و چروکیده سوخته بود و به اسم عدالت، همه موش های سفیدی را که توی فهرست غذای مار بودند، آزاد کرده بود. هرگز فکرش را هم نکرده بود که موش ها دیوانه وار زیر پای رژه روندگان بروند؛ ولی موش ها موجودات خیلی باهوشی نیستند. در ضمن او فکر این را هم نکرده بود که شاید تماشاچیان از موش ها فرار کنند؛ ولی همان طور که پدرش بعد از تمام شدن ماجرا برایش توضیح داده بود، آدم ها هم خیلی باهوش نبودند. به هم ریختن رژه، تقصیر کال نبود ولی همه، به خصوص شهردار، طوری رفتار کرده بودند که انگار تقصیر او بوده است. از همه بدتر اینکه پدرش او را مجبور کرده بود که موش کور را برگرداند. پدر کال دزدی را تایید نمی کرد. تا جایی که به او مربوط می شد، دزدی تقریباً به اندازه جادوگری، کاری ناپسند بود.
***
کالوم با بی قراری روی صندلی سخت جلوی دفتر مدیر مدرسه نشسته بود، بی آن که بداند آیا فردا مجاز به برگشتن به مدرسه هست و اگر نه آیا دل کسی برایش تنگ می شود یا نه.
او بارها و بارها، همه حالت های گوناگونی را که قرار بود در آزمون جادوگری گند بزند، توی ذهنش مرور کرد تا ایده آل ترین و تماشایی ترین نمایش ممکن را ارائه دهد. پدرش گزینه های شکست را بارها برایش برشمرده بود: «ذهنت رو کاملاً خالی می کنی. یا روی چیزهایی تمرکز می کنی که درست خلاف چیزیه که اون هیولاها می خوان. یا ذهنتو به جای خودت روی یکی دیگه متمرکز کن.» کال ماهیچه ساق پایش را که از کلاس صبح همچنان سفت بود و درد می کرد، کمی مالید. گاهی این طوری می شد. هرچه بیشتر قد می کشید، شدتش هم بیشتر می شد. دست کم در بخش آزمون بدنی جادوگری، هرچه که بود، رد شدن آسان بود.
از ته راهرو صدای بقیه بچه ها را شنید که کفش های کتانی شان روی کف چوبی و برق افتاده سالن جیرجیر می کرد و با صدای بلند سربه سر هم می گذاشتند. توی دلش آرزو کرد که ای کاش یک بار دیگر با آنها بازی کند. شاید به اندازه بقیه چابک نبود یا مثل آنها قادر به حفظ تعادلش نبود؛ اما سرشار از انرژی و بی قراری بود. او به خاطر مشکلی که در پایش داشت، از تمرین در سالن ورزش معاف بود. حتی توی دبستان، وقتی سعی می کرد موقع زنگ تفریح بدود، بپرد یا از جایی بالا برود، یکی از ناظم ها به سراغش می آمد تا به او تذکر بدهد که آرام تر قدم بردارد تا مبادا آسیبی به خودش بزند و اگر رعایت نمی کرد، او را مجبور می کردند که برگردد توی ساختمان مدرسه. انگار دو کبودی ناجور، بدترین چیزی بود که ممکن بود برای کسی پیش آید. انگار پایش همچنان بدتر می شد.
کال آهی کشید و از میان درهای شیشه ای مدرسه جایی را زیر نظر گرفت که پدرش به زور خودرو را پارک می کرد. از آن خودروهایی بود که هرگز ممکن نبود با چیز دیگری اشتباه گرفته شود. یک رولز- رویس فانتوم مدل ۱۹۳۷ به رنگ نقره ای روشن. توی شهرشان، هیچ کس مثل آن را نداشت. پدر کال در خیابان اصلی شهر یک عتیقه فروشی به نام «اکنون و دوباره» داشت. هیچ چیزی را بیشتر از این دوست نداشت که اشیای کهنه و خراب را بگیرد و به آنها ظاهری نو و براق بدهد. برای اینکه خودرو را وادار به راه رفتن کند، مجبور بود تقریباً هر آخر هفته را صرف تعمیر و رسیدگی به آن کند. مدام از کال می خواست که خودرو را بشوید و با یک روغن قدیمی و عجیب آن را پولیش کند تا از زنگ زدن آن جلوگیری کند.
رولز- رویس درست کار می کرد... برعکس کال. همان طور که پاهایش را مرتب به زمین می کوبید، به کتانی هایش نگاه کرد. وقتی مثل الان، شلوار جین پایش بود، معلوم نبود که پایش مشکل خاصی دارد؛ ولی همین که از جا برمی خاست و شروع به راه رفتن می کرد، کاملاً مشخص بود که پایش ایراد دارد. از همان زمان نوزادی جراحی های زیادی را پشت سر گذاشته و همه جور فیزیوتراپی را تجربه کرده بود، ولی واقعاً هیچ کدام کمک زیادی به او نکرده بود. هنوز هم موقع راه رفتن می شلید. درست مثل این بود که بخواهد پایش را روی قایقی بگذارد که از یک طرف به طرف دیگر کج می شود.
کوچک تر که بود، گاهی وانمود می کرد که یک دزد دریایی است یا حتی سربازی شجاع با یک پای چوبی که بعد از نبردی سنگین با کشتی غرق- شده اش در آب فرومی رود. گاهی دزد دریایی می شد و گاهی نینجا، گاوچران یا بیگانه ای از فضا.
ولی در هیچ کدام از بازی هایش جادوگر نمی شد. این یکی، هرگز.
صدای غرش موتوری را شنید و کم کم پاهایش را بالا آورد... اما به زحمت توانست آنها را تا روی نیمکت بالا بیاورد. پدرش نبود. یک تویوتای قرمز معمولی بود. لحظه ای بعد، کایلی مایلز(۱۰)، یکی دیگر از دانش آموزان هم کلاسی اش با شتاب از کنارش گذشت، در حالی که آموزگاری او را همراهی می کرد.
خانم کمال(۱۱) گفت: «برات توی امتحان باله، آرزوی موفقیت می کنم.» و دوباره برگشت سر کلاس.
کایلی گفت: «بله. ممنون.» و بعد با نگاهی عجیب، سرتاپای کالوم را ورانداز کرد. کایلی هرگز به کال نگاه نمی کرد. یکی از خصوصیات اصلی او همین بود و دیگر اینکه موهایی طلایی و درخشان داشت با یک کوله پشتی که تصویر یک اسب تک شاخ بر آن نقش بسته بود. وقتی توی راهرو به هم برمی خوردند، دختر طوری نگاهش را از او می دزدید که انگار کال نامرئی است.
دخترک دستی برایش تکان داد که عجیب بود و او را غافلگیر کرد و بعد به سوی تویوتا دوید. کال پدر و مادر کایلی را دید که با نگرانی در صندلی های جلو نشسته بودند.
امکان نداشت او هم به جایی برود که کال می رفت، یا شاید هم امکان داشت؟ آیا او هم به آزمون آهن(۱۲) می رفت؟ ولی اگر...
او به زور از روی صندلی بلند شد. اگر قرار بود دختر جایی برود، کسی باید به او هشدار می داد.
پدرش با لحنی که نفرت در آن کاملاً هویدا بود، گفته بود: «خیلی از بچه ها فکر می کنن این یه جور خاص بودنه. پدرومادرهاشون هم این طوری فکر می کنن. مخصوصاً توی خانواده هایی که جادوگری به نسل ها قبل برمی گرده. بعضی از خانواده ها که مدت هاست جادوگری توشون از بین رفته، یه بچه جادوگر رو امیدی برای برگشتن به قدرت می بینن. اما بچه هایی که قبلاً توی اقوامشون جادوگر نداشته ان... آدم بیشتر از بقیه دلش به حالشون می سوزه. این ها فکر می کنن همه چیز مثل توی فیلم هاست.»
«اما هیچ چیزی نیست که شبیه به فیلم ها باشه.»
همان لحظه، پدر کال جلوی در مدرسه پارک کرد و صدای ترمزش باعث شد که حواس کال از کایلی پرت شود. کال لنگان لنگان به طرف درها آمد و از مدرسه بیرون رفت؛ اما همین که به رولز- رویس رسید، تویوتای خانواده مایلز ناگهان به گوشه ای پیچید و از نظر پنهان شد.
چقدر هم توانسته بود به دخترک هشدار بدهد!
«کال.» پدر از توی خودرو بیرون آمده بود و به درِ سمت شاگرد تکیه داده بود. موهای مشکی ژولیده اش (همان موهای درهم و برهمی که کال از او به ارث برده بود) از دو طرف خاکستری شده بودند. یک کاپشن فاستونی به تن داشت که روی دو آرنج آن وصله های چرمی کار شده بود. کال همیشه فکر می کرد، پدرش به شرلوک هولمز در سریال قدیمی شبکه بی بی سی شباهت دارد. گاهی مردم از اینکه می دیدند او لهجه بریتانیایی ندارد، جا می خوردند. «آماده ای؟» کال شانه ای بالا انداخت. چطور می توانست برای چیزی آماده باشد که اگر در آن اشتباه می کرد، بعید نبود کل زندگی اش را به گند بکشد؟ یا در این مورد خاص، زندگی اش را سامان بدهد. «گمون کنم.»
پدرش در را باز کرد و گفت: «خوبه. بپر بالا.»
داخل رولز- رویس هم مثل بیرون آن کوچک ترین لکه ای نداشت. کال با دیدن چوب های زیربغل روی صندلی عقب، جا خورده بود. سال ها بود که به آنها نیازی نداشت. یعنی از موقعی که از روی یک وسیله بازی توی پارک پایین افتاده بود و قوزک پایش پیچ خورده بود... قوزک پای سالمش. همین که پدر کال نشست و استارت زد، کال به چوب ها اشاره کرد و پرسید: «این ها واسه چیه؟»
پدر همان طور که پشت سر را نگاه می کرد تا از پارکینگ بیرون برود، گفت: «هر چی داغون تر به نظر برسی، احتمال اینکه ردت کنن بیشتره.»
کال اعتراض کرد: «این یه جور تقلب نیست؟»
«کال، تقلب واسه برنده شدنه. کسی برای باختن تقلب نمی کنه.»
کال چشم هایش را چرخاند و به پدرش اجازه داد تا چیزی را که می خواست، باور کند. تنها چیزی که کال به آن یقین داشت، این بود که اگر مجبور نمی شد، هرگز از آن چوب ها استفاده نمی کرد. اصلاً خیال نداشت در این مورد بحث کند، مخصوصاً امروز. وقتی سر میز صبحانه شکایت کرده بود چرا باید به مدرسه برود و دو ساعت بعد پدرش دنبالش بیاید، او به طرزی غیرعادی از کوره در رفته و سرش داد زده بود.
حالا پدرش در حالی که روی فرمان ماشین قوز کرده بود و انگشتان دست راستش دور دسته دنده قفل شده بود، دنده ها را با خشونتی بیهوده عوض می کرد. کال تلاش کرد نگاهش را به درخت های بیرون، که برگ های آنها تازه شروع به زرد شدن کرده بودند، معطوف کند و هر چیزی را که از مجیستریوم می دانست، به یاد آورد. اولین بار که پدرش چیزهایی درباره استادان و نحوه انتخاب شاگردان به وسیله آنها گفته بود، کال را روی یکی از مبل های اتاق مطالعه اش نشانده بود. آرنج کال، به خاطر دعوایی که در مدرسه کرده بود، باندپیچی شده و لبش پاره شده بود و اصلاً حوصله نصیحت شنیدن نداشت. به علاوه، پدرش چنان قیافه جدی به خودش گرفته بود که کال وحشت کرده بود. پدرش طوری با او صحبت کرده بود که انگار می خواهد به کال بگوید به یک بیماری خطرناک مبتلاست. اما معلوم شد که این بیماری، استعداد جادوگری است.
کال در همان حال که پدرش حرف می زد، چرم صندلی را مچاله کرده بود. عادت داشت که با او بدرفتاری شود چون پای معیوبش او را به هدفی آسان برای بچه های دیگر تبدیل کرده بود. معمولاً می توانست آنها را قانع کند که درباره اش اشتباه کرده اند. آن بار اما یک مشت بچه های بزرگ تر از خودش بودند که او را پشت آلونکی نزدیک به میله بارفیکس، سر راه مدرسه به خانه، دوره کرده بودند. یقه اش را کشیده بودند و به او ناسزا گفته بودند. کالوم آموخته بود که اگر توی دعوا حمله کند، خیلی ها عقب نشینی می کنند و بنابراین تلاش کرده بود، بلندترین بچه را بزند. این اولین اشتباه او بود. خیلی زود، او را نقش زمین کرده بودند و در حالی که یکی روی زانوهایش نشسته بود، دیگری صورتش را زیر باران مشت هایش گرفته بود و سعی داشت او را مجبور به عذرخواهی کند و اعتراف کند که یک چلاق است.
کال تنها توانسته بود بگوید: «بدبخت ها، شرمنده که مثل سگ ازم می ترسین.» و بعد همه چیز تاریک شده بود.
بیهوشی اش احتمالاً فقط یک دقیقه طول کشیده بود، چون وقتی چشم هایش را باز کرد، پسرها را در دوردست دید که عقب نشینی می کردند. آنها در حال فرار بودند و کال باور نمی کرد که پاسخ دفاعی، آن قدر خوب جواب داده است.
همان طور که از جا بلند می شد، گفته بود: «ای ول! بهتره فرار کنین!»
بعد نگاهی به اطراف انداخته و دیده بود که کف بتنی زمین بازی ترک خورده است. شکاف بزرگی که از جلوی تاب ها شروع می شد، به دیواره آلونک می رسید و آن را از وسط به دو نیم می کرد. او درست سر راه چیزی ایستاده بود که شبیه به یک زمین لرزه کوچک به نظر می رسید. از نظر او این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که تا آن زمان رخ داده بود. اما پدرش موافق نبود.
پدر کال گفت: «جادوگری توی خانواده ها منتقل می شه.»
«دلیلی نداره که همه اعضای یه خانواده جادوگر بشن؛ ولی این طور که بوش میاد، متاسفانه تو احتمالاً جادوگری رو داری. خیلی متاسفم کال.»
«یعنی اون شکاف توی زمین... می خوای بگی کار من بود؟» کال احساس کرد میان یک شادی گنگ و وحشتی شدید گرفتار شده است؛ اما کفه شادی سنگین تر بود. احساس کرد گوشه های دهانش باز شدند و کوشید تا آنها را ببندد: «کاری که جادوگرها می کنن، همینه؟»
«جادوگرها از عناصر چهار گانه (آب، خاک، هوا و آتش) و حتی نیستی که منشاء قوی ترین و مخوف ترین جادوها، یعنی جادوی آشوبه، استفاده می کنن. از جادو می شه برای خیلی کارها استفاده کرد از جمله شکافتن زمین، یعنی همون کاری که تو کردی.» بعد پدرش سری تکان داده و گفته بود: «اولش، وقتی می فهمی جادوگری، خیلی ذوق می کنی. یه جور قدرت خام... ولی چیزی که به قدرت جادویی ثبات و قوام می ده، توازنه. وقتی یکی می فهمه که جادوگره، باید کلی مطالعه کنه تا بتونه قدرتش رو کنترل کنه. جادوگرهای جوان خیلی کم می تونن قدرتشون رو کنترل کنن. ولی کال، تو باید باهاش مبارزه کنی. و هرگز نباید دوباره از قدرت جادویی خودت استفاده کنی. وگرنه جادوگرها تو رو با خودشون به غارهای زیرزمینی شون می برن.»
کال پرسیده بود: «مدرسه جادوگری همون جاست؟ محبیستریوم، زیرِ زمینه؟»
پدرش با اوقات تلخی گفته بود: «در اعماق زمین، جایی که هیچ کس نمی تونه پیداش کنه. اونجا هیچ نوری نیست. هیچ پنجره ای نداره. یه هزارتوی پیچ درپیچ. ممکنه توی دخمه هاش گم بشی و بمیری و هیچ کی هرگز نفهمه.»
کال ناگهان لب های خشک شده اش را لیسید و گفت: «ولی تو هم جادوگری، مگه نه؟»
«از وقتی که مادرت مرد، دیگه از قدرتم استفاده نکردم. هرگز استفاده نمی کنم.»
«مامانم اونجا رفته بود؟ توی غارها؟ راستی راستی؟» کال مشتاق بود همه چیز را درباره مادرش بداند. چیز زیادی از او نشنیده بود. چند تا عکس قدیمی رنگ ورورفته در یک آلبوم عکس قدیمی که زنی زیبا را نشان می دادند با موهایی مشکی به رنگ موهای کال و چشمانی که او نمی توانست بفهمد چه رنگی هستند. می دانست که بهتر است زیاد درباره مادرش سوال نکند. پدر هرگز درباره مادر کال صحبت نمی کرد مگر اینکه واقعاً مجبور باشد.
پدر کال به او گفت: «بله، رفت. و به خاطر جادو بود که جونش رو از دست داد. وقتی بین جادوگرها جنگ می شه، که زیاد هم پیش میاد، اصلاً به آدم هایی که ممکنه به خاطر این جنگ ها کشته بشن، اهمیت نمی دن. این هم یه دلیل دیگه است برای اینکه نباید توجهشون رو به خودت جلب کنی.»
آن شب کال جیغ ودادزنان از خواب پرید. چون فکر کرده بود زیر زمین گرفتار شده است و رویش خاک می ریزند تا زنده زنده دفنش کنند. هرچه تقلا کرده بود، نتوانسته بود نفس بکشد. و بعد خواب دید که از هیولایی از جنس دود می گریزد که چشم های شرورش با هزاران رنگ می درخشد... اما با آن پای معیوب نمی توانست سریع بدود. در این کابوس، پایش مثل جسمی بی جان دنبال او کشیده می شد تا اینکه عاقبت، از حال رفت و نفس داغ هیولا را بر گردن خود احساس کرد.
بقیه بچه های کلاس از تاریکی، از هیولای زیر تخت، زامبی ها یا قاتلانی با تبرهای بزرگ می ترسیدند. کال اما از جادوگران می ترسید و حتی بیشتر از این می ترسید که خودش هم جادوگر بود.
و حالا قرار بود با آنها ملاقات کند. با همان جادوگرانی که دلیل مرگ مادرش بودند و باعث شده بودند پدرش به ندرت بخندد، هیچ دوستی نداشته باشد و در عوض در کارگاهی که توی گاراژ ساخته بود، بنشیند و سرش را به تعمیر خودروها، لوازم منزل و جواهرآلات گرم کند. کال فکر می کرد لازم نیست آدم نابغه باشد تا بفهمد چرا پدرش عقده درست کردن اشیای خراب و شکسته را دارد.
آنها با سرعت از تابلویی گذشتند که ورودشان را به ویرجینیا(۱۳) خوش آمد می گفت. همه چیز عادی به نظر می رسید. نمی دانست باید انتظار چه چیزی را داشته باشد؛ اما قبلاً به ندرت از کارولینای شمالی بیرون رفته بود. زیاد پیش نمی آمد که به بیرون از اشویل(۱۴) سفر کنند و اکثراً به سفرهای کاری برای حراج قطعات یدکی خودرو و نمایشگاه های اشیای عتیقه محدود می شد. کال معمولاً اطراف تل هایی از نقره جات پرداخت­نشده، مجموعه هایی از کارت های بازی توی پاکت های پلاستیکی و کله های خشک شده گاومیش می گشت در حالی که پدرش سر موضوعی خسته کننده چانه می زد.
به ذهن کال خطور کرد که اگر در آن آزمون گند نزند، ممکن است دیگر هرگز به یکی از آن جلسات حراج نرود. جوش وخروشی در دلش به پا شد و لرزشی سرد در استخوان هایش احساس کرد. خودش را وادار کرد تا به نقشه ای که پدرش توی سر او فروکرده بود، فکر کند: «ذهنت رو کاملاً خالی می کنی. یا روی چیزهایی تمرکز می کنی که درست خلاف چیزیه که اون هیولاها می خوان. یا ذهنتو به جای خودت روی یکی دیگه متمرکز کن.»
کال آه عمیقی کشید. اضطراب پدر به او هم سرایت کرده بود و بنابراین گندزدن به آزمون اصلاً کار سختی نبود.
خودرو از بزرگ راه وارد یک جاده فرعی باریک شد. تنها تابلویی که دیدند علامت هواپیما رویش نقش بسته بود و زیر آن نوشته بود: «پایگاه هوایی به دلیل نوسازی بسته است.»
کال پرسید: «کجا می ریم؟ قراره پرواز کنیم؟»
پدرش زیر لب گفت: «امیدوارم مجبور نشیم.» جاده ناگهان از آسفالت به خاکی تبدیل شد. همان طور که چند صد متر بعدی را بالا پایین می شدند، کال دستگیره در را محکم گرفت تا سرش به سقف کوبیده نشود. رولز-رویس برای جاده های خاکی ساخته نشده بود.
ناگهان راه، پهن شد و بین درخت ها فاصله افتاد. رولز- رویس حالا در فضایی باز و بزرگ بود. وسط این فضا، آشیانه هواپیمایی دیده می شد که از ورق های فولادی کرکره ای ساخته شده بود. اطراف آن حدود صد خودرو پارک شده بود؛ از وانت گرفته تا سواری هایی به لوکسی فانتوم و به مراتب نوتر. کال پدرومادرها و بچه هایشان را دید. همگی تقریباً هم سن وسال خودش بودند و با شتاب به طرف آشیانه می رفتند.
کال گفت: «گمونم دیر رسیدیم.»
«بهتر.» رضایت تلخی در صدای پدرش شنیده می شد. خودرو را کناری پارک کرد و از آن پیاده شد. بعد به کال اشاره کرد که او را دنبال کند. کال از اینکه می دید پدرش چوب های زیر بغل را فراموش کرده است، خوشحال شد. روز گرمی بود و خورشید به پشت تی شرت خاکستری کال می تابید. همان طور که از فضای سیاه و بزرگی می گذشتند که ورودی آشیانه به شمار می رفت، کال عرق کفِ دست هایش را با کشیدن آنها به شلوار جینش پاک کرد.
توی آشیانه، حسابی شلوغ بود. بچه ها همه جا می لولیدند و صدایشان در آن فضای وسیع می پیچید. کنار یکی از دیوارهای فلزی، چند ردیف صندلی مثل جایگاه تماشاچی ها در استادیوم های ورزشی چیده شده بود. ظرفیت آنها از کسانی که توی سالن بودند، خیلی بیشتر بود؛ اما در مقابل عظمت سالن، خیلی کوچک به نظر می رسیدند. نوارهایی به رنگ آبی روشن، علامت های X و O را روی کف زمین بتنی نقش زده بودند. در طرف دیگر، جلوی مجموعه ای از درهای آشیانه که ورود و خروج هواپیما از آنها میسر می شد، جادوگرها دیده می شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب آزمون آهن

این کتاب خیلی خوبه پیشنهاد میشه
در 1 ماه پیش توسط